close
مجتمع فنی تهران
رمان همکارم میشی؟ قسمت بیستم (آخر)
loading...

رمان فا

بعد از چند وقت تصمیم گرفتم بنویسم... تو این چند سال که سراغِ این دفتر چه نیومدم اتفاقای مختلفی افتاد... بلاخره من تونستم درسم و تموم کنم و واردِ…

رمان همکارم میشی؟ قسمت بیستم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2337 جمعه 15 فروردين 1393 : 12:43 نظرات ()

بعد از چند وقت تصمیم گرفتم بنویسم... تو این چند سال که سراغِ این دفتر چه نیومدم اتفاقای مختلفی افتاد...
بلاخره من تونستم درسم و تموم کنم و واردِ دانشکده افسری بشم... اما بعد از پایانِ درسم، درست وقتی بعد از شش سال من و فرزام تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم متوجه شدیم که یه مشکلی هست و بعد از کلی آزمایش فهمیدیم که مشکل از منِ.
متاسفانه من پرولاکتینِ بسیار بالایی داشتم که به دلیلِ اینکه عادت ماهیانه ام مرتب بود هیچوقت متوجه مشکلم نشده بودم. علاوه بر پرولاکتینِ بالا تیروئیدِ پرکار هم داشتم............................................................

تقریباً نزدیک به پنج سال طول کشید تا من درمان بشم و تواناییِ باردار شدن داشته باشم اما تو این چند سال به اصرارِ فرزام مشغول به کار شدم تا زیاد فکر و خیال نکنم.
فرزام تو این مدت بارِ دیگه بهم ثابت کرد که با تمومِ وجود دوستم داره. و همه جوره هوام و داشته و پایِ همه مشکل ها ایستاده...
خونه باغی که بابا سعی کرده بود بفروشتش بعد از تفتیشِ کلی بهمون برگردونده شد و من و فرزام گه گداری آخر هفته هامون و با سخندون که تصمیم داره اسمش و عوض کنه و بذاره سوگند، به همراه فرانک و مرتضی و پسرِ دو ساله اشون به اونجا می ریم.
با سخندون صحبت کردم و اون هم مثلِ من عاشقِ باغِ بنابراین قرار نیست هیچوقت بفروشیمش...
مادربزرگم روزِ عروسی سندِ خونه ای و بهم داد که تو روستاشونِ، و من اون و دادم به دختر عمه و پسر عمه ام که پدر و مادرشون و تو تصادف از دست دادن و قرار شده تا زمانی که سر و سامون نگرفتن و دستشون به دهنشون نرسیده اونجا بمونن... ما هم هر وقت بخواهیم به خانواده مادری سر بزنیم، چند روزی اونجا به عنوانِ مهمون می مونیم...
خونه ای که تو زور آباد داشتیم و فروختیم، سهمِ سخندون و گذاشتیم به حسابی که چند سالِ پیش فرزام براش به نامِ من باز کرد و ماهیانه مقداری به حسابش می ریخت و سهمِ من هم کمیش رفت برای خرجِ زندگی و باقیش رو من خرجِ یه مسجد کردم به نیتِ مامان و بابا...
ظاهرِ سالمِ خودم برام شد تجربه و سخندون و تو همین دورانِ جوونی و نوجوونی بردمش دکتر و خواستم که چکآپ شه... اون هم مثل من پرولاکتینِ بالا داشت که الان داره درمان میشه... اینجوری دیگه لازم نیست تو دورانِ تاهل دردسری بکشه. چون پرولاکتینِ بالا یکی از دلایلِ نازائیِ. من خودم شش سال بعد از ازدواجم متوجه این مشکل شدم. درست زمانی که تصمیم به بچه دار شدن گرفته بودیم. و حالا بعد از پنج سال دوا و درمون و سرِ هم یازده سال می تونم بچه ای داشته باشم...
ـ خانمِ من چی کار می کنه؟!
دفترم و بستم و از پشتِ میز بلند شدم و به سمتش رفتم:
ـ سلام خسته نباشی... ببخشید متوجه نشدم اومدی عزیزم...
مثل همیشه دستاش و قابِ صورتم کرد و بوسه ای روی لبام نشوند:
ـ شما هم خسته نباشی خانومم... اشکال نداره... خوبی؟! کوچولومون خوبه؟!
دستم و روی شکمم گذاشتم و گفتم:
ـ هر دومون خوب بودیم... سرورمون و که دیدیم بهتر هم شدیم...
و قبلِ اینکه بذارم حرفی بزنه گفتم:
ـ یادمِ آقامون یه قولی به ما داده بود...
ـ خریدم عزیزم.. رو اپنِ...
با این حرف پر ذوق رفتم بیرون از اتاق و سمتِ آشپزخونه... بچه ام چند روزی می شد هوسِ کله پاچه کرده بود و فرزام قول داده بود که امشب برامون کله پاچه می خره...
ـ ای کاش سخندون هم صدا کنیم...
ـ خانومم تو باز گفتی سخندون؟ سوگند... الان دوباره میاد جیغ جیغ می کنه ها... بهش گفتم بیاد...
ـ خوب یادم می ره چی کار کنم..؟
از پشت بغلم کر و گفت:
ـ نمی دونم عوارضِ حاملگیِ یا از اول اینجوری بودی و من متوجه نشدم...
با ابهام رسیدم:
ـ چجوری؟!
ـ همینجوری خنگ دیگه!
آروم زدم رو دستش که روی شکمم بود و گفتم:
ـ خیلی بدی...
مردونه خندید و گفت:
ـ شوخی کردم بانو... می دونم بس که صداش کردی سخندون عادت شده... حالا سوگند هم کم کم عادت می شه...
پوفی کشیدم و گفتم:
ـ امیدوارم...
و در حالی که برای خوردنِ کله پاچه بی طاقت شده بودم گفتم:
ـ حالا می ذاری میز و بچینم یا می خوای کار دستمون بدی...
زیرِ گوشم آروم گفت:
ـ می خوام کار دستت بدم...
زدمش کنار و گفتم:
ـ خجالت بکش زشته!
با حالتی کلافه ای گفت:
ـ زشت چیه؟! می دونی ماهی چهار بار چقدر کمِ؟!
لبم و گاز گرفتم و با چشمای گرد شده نگاهش کردم... روش و ازم گرفت و گفت:
ـ اگه من می دونستم بچه داری انقدر سخته...
و رفت سمتِ اتاق... ای بابا همچین می گه سخت که انگار بچه داره تو شکمِ خودش بزرگ می شه. بشقاب ها رو گذاشتم رو میز و رفتمِ سمتِ اتاق...
بلوزش و در آورده بود و جدی جدی داشت می خوابید... برای اولین بار قهر کرده بود..!
رفتم روی تخت نشستم و دستم و گذاشتم رو بازوش و همونجور که نوازشش می کردم گفتم:
ـ مردِ من... قهری؟!
ساعدش روی چشم هاش بود و نمی دیدمش... سرم و گذاشتم روی سینه اش و گفتم:
ـ من که چیزی نگفتم... بذار شاممون و بخوریم...
کلاً این ند وقت بهونه گیر شده بود. همه اش میگفت من بهش توجه نمی کنم. جای اینکه من نگران باشم و حس کنم فرزام داره عشق و بینِ من و بچه اش تقسیم می کنه انگار اون نگران بود...
بوسه ای روی قفسه سینه اش نشوندم و گفتم:
ـ من خیلی گشنه ام. به خاطرِ تو صبر کردم...
دستش و از رو چشاش برداشت و گفت:
ـ راست می گی؟ منتظرِ من بودی یا کله پاچه؟!
حسود کوچولویِ من... لبخندی زدم و همونطور که با انگشتِ اشاره ام روی بازوهاش می کشیدم گفتم:
ـ معلومه که منتظرِ تو. وگرنه گشنگیِ من با یه لقمه نون و پنیر هم رفع می شد. می دونی که از اول همین بوده تو خونه نباشی من غذا نمی خورم...
بلند شد و به پشتیِ تخت تکیه داد و گفت:
ـ اما خانومم گشنه ات می شه غذات و بخور. کارِ من و دیدی که معلومی نداره...
و من کشید تو بفلش و گفت:
ـ باید یه بار دیگه دکتر بریم... آخه تو هم زیادی نگرانی دیدی دکتر گفت اگه رعایت کنم هیچ مشکلی نداره..!؟!
لبام و جمع کردم و گفتم:
ـ اخه می ترسم بچه خفه شه!
مردونه و بلند خندید:
ـ ای دخترِ دیوونه! این چه حرفی بود آخه؟! نه مطمئن باش چیزی نمی شه... حالا بیا بریم شاممون و بخوریم که من حسابی دلتنگتم!


از لای در داخلِ اتاق و نگاه کردم و پر حرص چشم چرخوندم تا ببینم سوگند کجاست...
لبام و روی هم فشردم و دیدم که باز مثل همیشه نشسته پای دفترِ خاطراتِ من. چقدر سعی کردم حواسم باشه این دفتر و کسی نبینه. چون خاطره بود و احساس هایی که در زمان های مختلف داشتم انقدر خصوصی بودن که کسی نباید متوجهشون می شد... اما حس کردم سوگند باید بخونه و بدونه... از همه چیز... در و باز کردم و گفتم:
ـ باز تو نشستی دفترِ من و می خونی؟! چند بار بهت گفتم تا صبح به خاطرش بیدار نمون؟ قرار شد روزی چند صفحه بخونی...
یه گوجه سبز انداخت تو دهنش و گفت:
ـ وااای ساتیا باورم نمی شه انقدر شکمو بوده باشم..!
به گوجه سبز ها اشاره ای کردم و گفتم:
ـ درست مثل الانت بودی... منتها اون موقع ورزش نمی کردی و الان با ورزش هیکلت و ساختی...
دفتر و بست و بلند شد... همونطور که چمشهاش و می مالید و به سمتم میومد گفت:
ـ تا حالا بهتون گفته بودم عاشقتونم؟ شما بهترین هستید...
و دستاش و دورِ گردنم حلقه کرد و گفت:
ـ می خوامت خواهر بزرگه!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
ـ باز تو دفترِ من و خوندی جوِ لات بودن گرفتت؟ فرزام بشنوه ناراحت می شه...
دستی به شونه ام کشید و گفت:
ـ آخه شوما نمی دونی چه حالی داره!
فرزام همونطور که دکمه های لباسِ فرمش رو می بست گفت:
ـ نشنیدم؟! چیزی گفتی سوگند؟!
سوگند نیشش تا گوشش باز شد و گفت:
ـ بـــله! گفتم نوکرتم شوهر خواهر..!
و قبلِ اینکه دستِ فرزام بهش برسه فرار کرد. بلند گفتم:
ـ سوگند دیرت شد ها..
سوگند همونطور که به سمتِ دستشویی می رفت گفت:
ـ من تا ده دقیقه دیگه آماده ام...
فرزام به سمتِ من اومد و گفت:
ـ از دستِ خواهرِ وروجکت... حالِ جناب سرگردِ ما چطوره؟!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ خوبم جنابِ سرهنگ....
با دستش روی شکمم و لمس کرد و گفت:
ـ فکر کنم امشب باید سوگند وبفرستیم خونه خودش...
ـ نه که شبایِ دیگه نمی فرستی! بابا چیزی بهش نگو اون تو اتاقِ دیگه... اینجوری هی بهش بگیم متوجه میشه زشته..! دیوونه...
ـ تازه فهمیدی دیوونتم؟! اون دیگه بچه نیست. یه خانمِ فهمیده است... خودش متوجه می شه خب...
ـ باشه حالا بذار خودم یه جوری بهش بگم...
و با ناراحتی ادامه دادم:
ـ نگرانشم. آخه من حرصِ تو رو بخورم یا ستایش و که جفتتون از خودتون بیگاری می کشید. سوگند که با درس و دانشگاه و تو با کار...
یهو نگاهش رنگِ حرص گرفت و گفت:
ـ لازم نیست نگران باشی. خانم دیروز رفته بود کافی شاپ! آقا می برنش اینور اونور تقویتش می کنن!
یه تای ابروم و دادم بالا و آرومتر گفتم:
ـ جداً؟ کدوم آقا؟!
پر حرصتر ادامه داد:
ـ همون پسرِ دیگه کارنِ صادقی... همون که فهمیدن چندسالِ پیش تو مهد هم کلاس بودن... آره بیشرف صندلی و براش کشید عقب...
من فدای مرد غیرتیم... نخودی خندیدم و گفتم:
ـ اِ؟!! چه جنتل من!!!
دوباره رگِ حسودیش زد بالا همون حالتِ پسر بچه های تخس و به خودش گرفت:
ـ منم هر جا بریم صندلی و می کشم عقب!
غش غش زدم زیرِ خنده:
ـ تو جنتل منِ درجه یکی مردِ من...
دوباره اخم کرد و گفت:
ـ ساتی هر کی بخواد خواهرِ من و ببره باید از هفت خان بگذره ها... تو که می دونی من چقدر دوسش دارم و چقدر برام عزیزِ.
وجودم پر از لذت شد... با تمومِ عشقی که بهش داشتم نگاهش کردم و گفتم:
ـ آره عزیزم می دونم... سوگند هم همیشه گفته تو زندگیش تو نقشِ پررنگی داری. می گه بهت اعتماد داره و می دونه مثل همیشه حرفات و تصمیمات به نفعش خواهد شد. فقط حواست باشه... خانم هنوز دو ماهم از ورودش به دانشگاه نگذشته یه وقت حواسش از درسش پرت نشه... دوست ندارم یه دندون پزشکِ بی سواد بشه..!
همونطور که موهای بلندم که رو شونه هام بود و تو دستاش می پیچوند گفت:
ـ نه خیالت راحت... اون عاشقِ دندون پزشکیِ محالِ بی سواد بمونه... دقت کردی از وقتی اسمِ سخندون شد سوگند اولین بارِ درست صداش می کنی و یهو نمی گی سخندون؟! جداً اینارو گفت؟ پس دیگه واقعاً خانم دکتر شده...
قیافه ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
ـ کاش بچه امون پسر بود... چطور دخترم و بزرگ کنم و بعد عروسش کنم و تحویلِ مردم بدم؟
دستش و محکم روی شونه ام فشار داد:
ـ هر کی واسه دخترمون اومد قلمِ پاش و می شکنم!
باز حرفِ دخترمون شد و فرزام بی منطقیش گل کرد:
ـ نمی شه که عزیزم دختر تا یه زمانی تو خونه پدر می مونه... خودِ تو مگه با من ازدواج نکردی؟ من چه فرقی با دخترت داشتم؟
و با حسادتِ بچه گانه ای روم و ازش گرفتم. چونه ام و گرفت سمتِ خودش و با محبت نگاهم کرد:
ـ از بعضی آدما نمی شه گذشت... در مقابلت من شاید می تونستم از حتی خودم بگذرم اما تو نه... هر چند که همیشه برای من یه پرنسس بودی که فقط باید پرستیدش نه بهش دست زد و نه رنجوندش...
لبام و جمع کردم و گفتم:
ـ اونروز که به دخترمون می گفتی پرنسس... بلاخره کدوممون؟!
لبخندِ عمیقی زد و گفت:
ـ تو پرنسسِ درجه یکی عزیزم!
با مشت کوبیدم تو بازوش:
ـ فرزااااااااام...
من و تو بغلش فشرد و گفت:
ـ جـــونِ فرزام؟!
مثل این چند وقتِ اخیر سعی کردم شکمِ بزرگ شده ام که دخترِ هشت ماهه امون درونش ورجه وورجه می کرد، باعث نشه که بینمون فاصله بیفته، سرم و تو سینه اش قایم کردم و گفتم:
ـ قربــــون جونت گلم... تو باز جبران کردی؟!
پایان.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط مونا در تاریخ 1394/10/3 و 20:32 دقیقه ارسال شده است

مرسی از زحمتت عالی بود

این نظر توسط نونا در تاریخ 1394/3/31 و 2:29 دقیقه ارسال شده است

واقعا عالی بود
لذت بردم
فقط ب نظرم سه قسمت آخر یکم بی مورد طولانی بود
صرف نظر از این قضیه،در کل خیلی خوب بود:-):-):-)


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 758
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,103
  • بازدید ماه : 26,984
  • بازدید سال : 177,083
  • بازدید کلی : 11,674,223