close
مجتمع فنی تهران
رمان گل یخ قسمت دوم
loading...

رمان فا

نسرین :چاوش خاله مامانت خوب بود ؟؟..... چاوش اخم کرده بودمستقیم جلورونگاه میکرد گفت :نه خاله جان یعنی راستش نمیدونم شماکه خوبید ؟ نسرین نفسش…

رمان گل یخ قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1255 یکشنبه 17 فروردين 1393 : 11:14 نظرات ()

نسرین :چاوش خاله مامانت خوب بود ؟؟.....

چاوش اخم کرده بودمستقیم جلورونگاه میکرد گفت :نه خاله جان یعنی راستش نمیدونم شماکه خوبید ؟

نسرین نفسش روبیرون داد اشکاش همین طورمیومدن گفت :آره خداروشکر من خوبم....

بعداز چهل پڼچ دقیقه رسیدن...........................

چاوش ماشین روسرکوچه پارک کرد کمک کردنسرین پیاده شه...........................................................

چاوش نگاهش به درورودی بود یک جمعیت بودن که آقاجون روبطرف آمبولانس میبردن

بانگاه دنبال مادرش گشت...دید که داخل حیاط ازشدت گریه نشسته وچادرش روتاصورتش پایین کشیده وبقیه خانوم ها درحالی که سعی دارن آرومش کنند دورش نشستن

سریع بانسرین ازلابه لای جمعیت گذشت وداخل خونه رفت

دم دربه محض ورود سینا پسرعموش آمد جلوگفت :سلام چاوش ..تسلیت میگم ازاون موقع کجابودی ؟

چاوش سری تیکون داد رفت سمتی که مادرش بود ...دنبال اکرم بود

که دید عسل وحشت کرده درحالی که ازترس داره گریه میکنه چسبیده به دیوار ...طفلی ازشدت ترس نفسش مثل حالت سکسکه بیرون میومد

رفت سمتش گفت :قربون عسل خانوم بشم من مامان اکرمت کجاست ؟؟کوچولوی من...................

عسل اشکاش روپاک کرد بالحن شیرینی ودرحالی که صداش میلرزید گفت :وقتی آمدیم مامانی خودشو میزد بعدمامانم هم بلند گریه میکرد ....

چاوش دیدحسابی ترسیده وتندتندهرچی روکه دیده داره براش میگه واسه این که آرومش کنه سریع بغلش کرد گفت :دایی قربون اون چشمای گریون آبی رنگت بشه آروم باش خانوم کوچولو

...بعدگونه اش روبوسید اشکاش روپاک کرد ...نگاهش کرددید هنوز اون ترس روداره قلب کوچیکش چنان تند میزد که چاوش هم این تپش تند روحس میکرد سرعسل برد زیر گردنش تادیگه چیزی

نیبنه بلکه آروم شه همین طور آروم گفت :عسل خانوم چشماتوببند ,دایی جون نگاه نکن ...بعد باچشم بازدنبال اکرم گشت که چشمش خورد به گل ناز دختر دایی رضاش که کناردرورودی

ایستاده بود .یک نگاه کامل بهش انداخت دید با یک شلوار مشکی وتونیک مشکی بلند که تازانوهاش هست روپوشیده ویک شال مشکی تور هم روسرش هست ...بااین که خوشش نمی آمد

بره پیشش اما مجبور بود رفت سمتش گفت:گل ناز

گل ناز عینک دودیش رو برداشت گفت :اِ,سلام چاوش خوبی ؟

چاوش مثل همیشه خدا جدی شدوگفت :سلام ,اکرم ماروندیدی کجاست ؟

گل ناز :نه ندیدمش میخوای عسل روبده به من بروتودنبالش باش

چاوش آمدعسل روجداکنه ازخودش که عسل دستاش رومحکم کرددورگردن چاوش وگفت :نه دایی پیش خودت باشم مامان که انگارمنو ول کرده اصلانیست... دایی جون من پیش شما باشم؟

چاوش نگاش کرد دید بچه باز وحشت کرده با لحن مهربړنی گفت :جانم دایی با خودم باش

بعدروبه گل ناز گفت :ممنون عسل باخودم هست فقط اگر اکرم رودیدی بگو بهش که من حتما کارش دارم

گل ناز ابروی داد بالا وگفت :میگم باشه...بعد کیفش روروی شونش جابه جا کرد همراه بابرادرش سپهر بیرون رفت

چاوش مونده بود چه کنه نه اکرم بود نه پدرش ...که یهو صدای بلند مادرش روشنید که بی تابی میکرد ...داشت می رفت سمت مادرش حسابی عصبی ونگران بود اخم غلیظی هم داشت

....عسل دستاشو محکم کرددورگردنش با استرس وترس خاصی گفت :دایی میترسم چرامامانی این جوری میکنه؟ مامانم چرانیست؟ ...دایی چه خبره بریم از این جا بیرون به قول لیلی که

تومهدمون بود گرخیدم دارم سکته میکنم

چاوش لبخندی زدواسه عوض کردن حال عسل بالحن بانمکی گفت :اِاِاِ... نبینم عسل خانوم بگرخه قربون اون چشمای آبی رنگت که باز خیس داره میشه بشم... باشه دایی بریم

اما همین طور نمیتونست بره دنبال یک آشنا بود که مامان روبسپره بهش که حتما مراقبش باشه ...چشمش خورد به زن دایی رضاش,نیلوخانوم ,رفت جلو گفت :سلام نیلو خانوم

میشه مامان روآروم کنی من که نمیتونم برم جلوتراز این .....عسل میترسه اکرم هم که معلوم نیست کجا غیبش زده

نیلواشکش روبادستمالی که دستش بود پاک کردشالش روجلوتر کشید گفت :سلام چاوش جان توبروخیالت راحت باشه هوا مامانت رودارم ...اکرم هم فکرکنم با پدرتون رفتن البته نگفتن

کجا میرن اما دایی رضات هم همراهشون رفت

چاوش نفس عمیقی کشید برگشت تا بره یک جای خلوت تا تماس بگیره با اکرم ویا پدرش عسل هنوز هم میترسید سرش رو درگردن چاوش فروکرده بود چیزی نبینه !

چاوش همین طورکه میرفت سمت ماشین گفت :عسل دایی ببین ازاونجاآمدیم بیرون راحت باش بیا بروداخل ماشین باعروسکت بازی کن

عسل :نه نه من جایی نمیرم شمام مثل مامان غیب میشین

چاوش خندید گفت :نه کوچولو جایی نمیرم بدو برو توماشین بشین

عسل نگاه کردتوچشمای چاوش گفت :نمیرم نمیرم ...اصلا مامان اکرم من کجاست ؟چراتنهام گذاشت ؟چراهمه اونا لباس مشکی تنشون هست ؟مامانی چرابلندگریه میکرد ؟حتی اون امیر

خبیث هم گریه میکرد بلند.... چرا؟مگه چی شده الان منم باید گریه کنم مثل بقیه ؟

چاوش لبخندی زد گفت: دایی قربونت کی گفته شما گریه کنی درضمن آقاجون روکه یادت هست

عسل سرش روبالا پایین کردبه معنی آره

چاوش:خوب آفرین دختر خوب ببین الان آقاجون رفته پیش خدا همه ناراحت شدن

عسل بامزه گفت :اِ... خوب برمیگرده دیگه!!! چراگریه میکنند

چاوش یواش خندید گفت :نه دایی جون آقاجون برنمیگرده رفته یک سفرطولانی پیش خدا دیگه اصلابرنمیگرده همه ناراحت شدن

عسل :اِ... خوب ماهمگی می ریم دیدنش ...بعد انگار که خودش حرف خودش روتاییدکنه گفت :آره مامیریم مگه نه دایی

چاوش نفسش روفوت کردگفت :آره دایی ماهم میریم پیشه آقاجون دیدنش حالا بروداخل ماشین منم زنگ بزنم ببینم مامان اکرمت کجاست ...


چاوش :مادرمن آروم باش ..

مهین درحالی که صورتش حسابی قرمز شده بود واشکاش بی مهابا میومدن گفت :چاوش چطورآروم باشم وقتی پدرم ...

چاوش دستی توموهاش کشید گفت :مادرمن زشته آروم تر مگه یادتون رفته آقاجون خوش نداشت .....صدازن برسه گوش مرد.....یادت رفته چقدربه شماوخاله نسرین میگفت صداتون گوش

مردنامحرم نرسه ،صداگریه هاوبیقراریاتون ،حرفاتون....

مهین انگاریادحرفای پدرش افتاده باشه یکم آروم ترشده بود امااین آروم بودن تنها به دلیل این بود که دیگه بلندپدرش روصدانزنه ،بلندبیقراری نکنه ،اشکاش صدبرارشده بودن

صدالااله الاالله روکه میگفتن چاوش بلندشد ایستاد دید آقاجون رودارن از غسل خانه میارن همین طورانگاردارن جنازه روتلقین میدن وهی تابوت روروی زمین میذاشتن وباز بعداز ذکرلااله...........

جنازه روبطرف قبر میاوردن

چاوش نگاهش افتاد به قبری که درست پایین پای مادربزرگش درست کرده بودن

مادرش هم مابین دوتا قبرنشسته بود

صدامادرش روشنید که میگفت :مامان جونم امشب مهمون داری ،مامان امشب بابا هم داره میاد پیش تو شوهر خودتم داره میاد پیشت امشب شب اولشه مامان تنهاش نذاری

چاوش چشماش روبست نگاش رویک سمت دیگه گرفت تا نبینه بیقرای های مادرش رو...نگاه کرد به مهین سرش روروی قبر مادرش گذاشته بود گریه میکرد

تادیدمادرش باز شروع کرده رفت کنارش گفت :مامان خانوم نداشتیم ها به همین زودی یادتون رفت آره این همه میگفت دوست ندارم ...باز مادرش آروم گرفت

جنازه روآوردن گذاشتن کنار قبر ...بوی صدروکافور همراه با نم خاک پیچیده بود ...

صدا همهمه ای توگوشش پیچیده بود باعث شده بود بدتر سردرد بشه ...نگاه کرددید جنازه پدربزرگش حالا کاملا آماده شده که داخل قبر بره....خانه ابدیش...

صدامردی گورکن روشنید که گفت :نزدیکانش بیان واسه وداع آخر فقط یادتون باشه یک قطره اشک هم روی میت نریزه که مجبور به غسل دوباره نشیم

اولین نفری که رفت جلو خودش بود

بالای تابوت نشست پارچه روداد کنار ....

صورت سفید آقاجون جلوش ظاهر شده ....چشماش روبسته بودن وهمین طور گوش هاش ودهنش ...باوجود اون پارچه ها آقاجون وحشت ناک شده بوداما ترسی برای چاوش نداشت خم شد

صورتش روبوسید
زیر لب یک قسمت از متنی که برای تلقین میخونند روخوند ...بلند شد رفت عقب که صدای بلند جیغ عسل روشنید ...پدرش وامیر از پشت سردنبالش بودن ...چاوش تویک

حرکت سری
ع ازجلوش درآمد ....سرش روبلند کرد دید عسل توبغلش مثل بید میلرزه ...چنان ترسیده بود که فک پایین وبالاش به هم برخورد میکرد ...اشکاش هم همین طور رون بود

چاوش :هیش عسل دایی آروم باش کوچولو ی دایی

حرفش هیچ تاثیری براش نداشت لرزشش بیشترشده بود

چاوش نگاه بدجورعصبی به امیر که جلوش ایستاده بود کرد بالحن بدی گفت :کجا رفتی؟؟..مگه قرار نشد مواظب عسل باشی ازماشین خارج نشه ...آخه احمق جون من به توچی بگم بچه

کپ کرده ازترس نفسش بالا نمیاد

امیر حول کرده بود مونده بود چی باید بگه؟؟!!!.....

چاوش بالحن قبلی گفت :دیونه زبونش بندآمده از ترس ...امیر ..امیر ..ازجلوم زودبرو یک دقیقه دیگه این جاباشی ...

امیر دیگه واینیستاد سریع رفت

چاوش نگاش کرددیدعسل رنگ به رونداره ...فقط به یک نقطه خیره شده بس ترسیده میلرزه

چاوش همین طورکه عسل بغلش بود ازجمعیت فاصله گرفت حسابی دورشد


هوا هم حسابی گرم بود ...عصربود نورهای نارنجی بنفش که پرتوهای خورشید بودن از لابه لای کاج های سوزنی میتابیدن روقبرها


چاوش روصندلی نشست نگاه کردبه عسل دیددریغ ازاین که یک میلیمم تغییرکرده باشه

"نکنه انقدری شکه شده باشه که جدی جدی زبونش بندآمده باشه لا اله........... آی امیر من به توچی بگم پسر, عسل بابا خوبی ...لعنتی "

چتری های جلوموهاش روداد کنار گفت :عسل خانوم بادایی قهری آره قربون چشمایی آبیت بشم


عسل درحالی که ازشدت ترس فکش میلرزید واشکاش گونه هاش رومیشست گفت :ددد ..ا ا ا ..یی ..ی.. مممم ..گگ ..هه .. نن ..نن.. گگ..گگ ..ففففف.. تت ..یی ..آق ..آق.. آق..



چاوش این طوری دیدش محکم بغلش کردگفت :جون دایی این جوری حرف نزن دیگه ...بعدروش روگرفت یک سمت دیگه


عسل :آق.. آق.. اآآاآآآآ.. ج .ججج.. ووو..ننن.. مممی.. یی.. رره.. پپ.. یی..ششش.. خخ ..ددد..ااااااا.. ااااا...ل ..اا..ننن.. کککک.. هه.. تتت.. وووو خخخ.. اا..کک.. مممم.. ذذذ..اششتتت.. ن....


چاوش گونش روبوسید گفت :نه دایی آقاجون رفته پیش خدا *واسه گول زدنش ودرآوردن از این حال روزش مجبور شد دروغ بگه *درضمن دایی قربونت بشه تواشتباه دیدی الان یک فرشته

خوشگل میاد آقا جون روبا خودش میبره همین عسل دایی

یهو تمام خاطرات اون روز آمد جلوش ....صدای جیغ ستایش توگوشش موند...روشنا ...اکرم .. ...سوگند ...لعنتی ...لعنتی ....سرش روبالا گرفت نفس عمیقی کشید

چاوش "نه ستایش نیست!! ...کاش بود.... الان اگر میبود ...هم سن عسل بود ...همسن دختر عمه اش عسل...مشتی زد روی صندلی آهنی ..."

عسل روهمین طورکه بغلش بود برد به طرف ماشین ...

خاطره اون روز از سال.. اون ساعت ..اون لحظه..حتی اون ثانیه آخر ...ول کنش نبودکه نبود ...عسل رو داخل ماشین گذاشت .خوابش برده بود ...بس فکروخیال توذهنش بود کم آورده بود

...نفهمید کی زانوهاش خم شد

...روزانوایستاده بود.. دستاش رومشت کرده بود ..چشماش روبسته بود...چشماش رومحکم بسته بودبرای راه فراری ..فراری برای ...... بلکه اون لحظه ها ...اون ثانیه های.... شوم ونحس

ازجلوش برن ...اما دریغ ...بلندشد

...بازم قدم های بی هدف ...روبه غروب خورشید ...

رقص پرتوهای خورشید ..که ازلابلای ..کاج های سوزنی ..سروهای بلند ..بید مجنون ها .......همه وهمه باز یاد آور اون روز سیاه بود ...روزگار بد جوربراش نقشه کشیده بود .....

انگار تمام عالم جمع شده بودن که اون روز روبراش تداعی کنند ...حتی صدای کلاغ سیاه وشومی که روی سرو ها نشسته بود...یادآوراون ثانیه بود ...


نفهمید کی رسید به اخر گورستون ....

سرش روبلند کرد به آسمون نگاه کرد ...نگاهش روبه آسمونی گرفت که حالا نارنجی رنگ


شده بود ...




گاهی اوقات آدم یک حس هاس داره که تقریبا میشه گفت غیر قابل توصیف ...............


یک حس غریب وآشنا ..یک حس مالکیت اما نداشتن ....

یک آرامش مرموز وخاصی رونسبت به لحظات قبلی خودش گرفته بود ذهنش ازاون خاطره

های شوم ونحس خالی شده بود ....

تاچند ثانیه پیش ذهنش جای اون اتفاقات نحس بود وبعد ....روزهای نحس تری که به

دنبالش بود .......

همون طور که نگاهش به آسمون بود زیر لب زمزمه کرد :خدایا کاش بود ...بامن

...امانبودنشم زیاد سخت نیست چون نمی خوام بابودنش کنارم سختی بکشه ............

خدایا شکرت ........

خونه حسابی شلوغ بود .....

چاوش درحالی که دکمه های سرآستین لباس مشکیش روباز می کرد بلند شد ...

تقه ای به دراتاق خورد وبعد مکثی کوتاه دربازشد

اکرم :داداش چراتوتاریکی هستی ؟کجا سیر میکردی تنها تنها ها؟اصلا لپ مطلب چیکار میکنی ؟

چاوش دستی به پیشونیش کشید

*اوصولا ازآدمای فضول حسابی بدش میومد اکرم هم تا چیزی ببینه ول کن نیست تانفهمه

قضیه چی هست*

بطرف دستشوی رفت جلو دست شور ایستاد همین طورکه شیر آب روباز میکردگفت:چیزی شده کارم داری ؟می خوام نماز بخونم

اکرم چراغ روروشن کرد ...

چاوش :چراغ رو خاموشش کن اگر کاری نداری میتونی رفع زحمت کنی وپشت سرت لطف کنی در روهم ببندی

اکرم چشماش گرد شد وگفت :چاوش چیزی شده ازمن ناراحتی آره ؟

چاوش درحالی که صورتش روبا حوله خشک میکرد رفت روبه روی اکرم ایستاد یک چیزی که تومایه های لبخند باشه به روی لبش آورد وگفت :یک سردرد سریش دارم که ول کن

نیست ....راستی مامان خوبه بهتر شده ؟

اکرم نگران گفت :داداش تاتونماز بخونی من میرم ازپایین برات قرص میارم درضمن مامانهم باآرام بخشی که دایی رضا زد خوابیده خیلی بی قراری میکرد

چاوش جانماز سرمه ای رنگ مخمل روبازکردو گفت :خب الحمد الله که بهترشده حالش ....حداقل باآرام بخش ...ببین عسل هنوزم همون طورحرف میزنه یا....

دراتاق باز شد عسل آمد داخل دوید سمت چاوش بااون ریزه میزگیش پاهای چاوش بغل کرد

عسل :دایی اون آقا که ریش داره یک عالمه بایک خانوم وآقای دیگه ای آمدن باشماکاردارن

چاوش خندید گفت :عسل دایی چی میگی؟؟.... اون آقای که ریش داره کیه ؟

عسل رفت عقب تر به صورت چاوش نگاه کرد بامزه هرحرکتی روکه ازآقای سلیمانی دیده بود رو اجراکرد بعد درآخرهم گفت :وایییییییی دایی نمیدونی چه وحشت ناک بود

چاوش خندید بغلش کرد گفت :عسل خانوم ریزه میزه چی میگی شما ؟؟اون آقای که ریش داره اسم داره نمیدونی کیه ؟درضمن میدونستی خیلی ترسو شدی من خواهر زاده ترسو

دوست ندارم ها خواهر زاده من بایدحسابی شجاع باشه

اکرم رفت جلوگونه عسل روببوسه که عسل بالحن تندوبچگونه خودش گفت :مامان خانوم برو کنار حالا یادت افتاده منم هستم بقول امیر احساساتتون قلمبه شده که بجسبونید به

لپ من اما من نمیذارم درضمن باهاتون قهرم

چاوش روبه عسل ابرویی دادبالا گفت :اِ...عسل دایی این چه کاری بود؟

اکرم :مامان قربونت بشه ببخشید ...

عسل پرید وسط حرفش گفت :مامان هرکارکنی بازم قهرم ...کجابودی وقتی داشتم سکته میکردم

اکرم وچاوش همزمان زدن زیرخنده ...امیرهم به جمعشون اضافه شد

امیر :مامان ،دایی بیاین دیگه اون دوست بابا که داخل سازمان عقیدتی سیاسی بود آمدهراستی فامیلش چی بود ؟

چاوش :آقای سلیمانی رومیگی ؟

امیر :آره ،آره خودش هست زودبرین پایین پیش مهمونا براگفتن تسلیت آمدن منتظرن الان برید

چاوش عسل روگذاشت روتخت برگشت سرجانمازش و گفت :من که نماز بخونم میام ...

اکرم هم درحالی که به عسل نگاه میکردولبخند زده بود گفت :منم وقتی عزیزمامان آشتی کنه میام ...............

امیر :اِ... نمیشه که برین پایین زود

اکرم چشم ابروآمد براامیر که همه کارافورمالیتس تا عسل کوتاه بیاد

اکرم روبه چاوش گفت :ببین بابا وبهرام کجان هستن ؟؟من که ازوقتی آمدم خونه ندیدمشون میدونی کجا هستند ؟؟

چاوش درحالی که ساعت مچیش رومیبست گفت :باباوبهرام رفتن دنبال خریدنقل وخرماواین جور چیزا وهمین طورواسه فرداتا هفتم حسینه ای علی اکبری رو واسه مجلس ختم بگیرن ومجلس

اونجا باشه ..تووامیر هم برید پیش مهمونا منم الان میام


اکرم :باشه ...بعدطرف عسل آمد

عسل :مامان قهرم بیخودی شیرین بازی درنیار ...

امیروچاوش یواش خندیدن چاوش توخنده نگاهی به عسل انداخت گفت :داییزشته توکه با مامانت .......

عسل باز پرید وسط حرفش گفت :مامانم چی؟ظهری انگارنه انگار که منم هستم ...

اکرم رفت جلو دستای کوچولوعسل روبوسید گفت :مامان بگم ببخشید اشتباهکردم خوبه....حله دیگه ..با مامان آشتی میکنی ؟؟

عسل بانمک ابروی انداخت بالاگفت :نچ باید اون خرس بزرگ سفیده ای که داخل بازار چند روز پیش دیدیمش رو برام بگیری ...........................

اکرم:چشم عسلی مامان حالااشتی دیگه ؟؟

امیر:کاش مامان بامنم قهربود می گفتم باید برام یک لپ تاپapple بگیره تاآشتی کنم..................

عسل:اولا رودل میکنی این طوری دوما یک درصدم قهرباشی کسی محل نمیده ...

اکرم :امیر بروبیرون .................................

امیرحسابی تعجب کرده بودگفت :براچی بایدبرم؟

اکرم :چون حوصله بحث بین توعسل روندارم

امیرخندیدگفت :مامان به جوجه ات چیزی نمیگم

عسل اخم کردگفت :جوجه خودتی جوجه فکلی..............

چاوش واکرم به بحث بین اونا میخندیدن ............

چاوش :پاشین برین پایین زشته الان فقط دایی رضاوزندایی هستن


نماز روسلام دادنگاهش روتختش ثابت موند ...دید عسل اونجا خوابش برده ...بلندشدجانمازروجمع کرد رفت نزدیک تخت پتوروکشید روعسل "ای خوش به حالت عسل دایی که راحت خوابیدی

کی بره جای مهمون ها "... ازاتاق خارج شد
...


ازپله هامیرفت پایین که صداگل نازدختردایی اش روشنید که داشت میگفت :سوگند گریه نکن قسمت هرچی باشه همون میشه چراخودتواذیت میکنی؟؟

این طوری که چیزی
درست نمیشه ....باتوام ها میفهمی حرفام رو آره ......میفهمی ؟؟

صداهق هق گریه سوگند همچنان بود .....

گل ناز :خیلی دیونه ای تواصلا ازکجا میدونی تقصیر اون بدبخت بوده هان ؟

سوگند اگر
همچنان بخوای آبغوره بگیری من میدونم با توتمومش کن دیگه .چاوش کنجکاوشده بود حسابی سریع آمد پایین ازپله ها دید گل ناز وسوگندنزدیک راه پله ها ایستادن

چاوش :سوگند چی شده ؟

سوگند باعصبانیت اشکاش روپاک کرد یک نگاه پر ازنفرت به چاوش انداخت باصدای که ازشدت بغض میلرزید گفت :هیچ چیز مهمی نیست حالام شما برو به کارهای خودت برس

گل ناز سریع گفت :سوگند خوب مثل بچه آدم بگو حرفت رواین جوری که نمیشه یک طرفه به قاضی بری ...

چاوش اخم کرده بود بازم مثل همیشه جدی شده بود خیلی خوب متوجه رفتارسوگند ونگاه پراز نفرتش شده بود ....براش حسابی مهم شده بودبفهمه قضیه چی هست ؟؟......

چاوش بالحن جدی گفت :سوگند راحت باش ...بگوحرفت چی هست؟ ...بحث بیخودی درست نمیکنی پس حرفت روبزن ..

سوگند بالحن تندی گفت :نمیخوام حتی باتو ی...

چاوش پرید وسط حرفش بالحن تندی گفت :بامن چی هان ؟بجایی این مسخره بازی هامثل آدم بیاحرفت روبزن ..بدبخت بیچاره منم نمیخوام صحبت کنم باهات اما تنهادلیلی که دارم واسه این

که این جا ایستادم این هست که بفهمم این حرفا ونگاهت برای چی هست ؟؟..البته نگاهتم برام اهمیت نداره فقط وفقط میخوام بفهمم موضوع چی هست ؟اگر که موضوع مهمی باشه جوابت

رومیدم ..الانم انقدرسرم دردمیکنه که حوصله تویکی روندارم ...

گل ناز :اِ.. چاوش چرااین طوری میگی ؟بابادرست صحبت کنید باهم ناسلامتی دختر عمو پسرعمو هستید .شما دوتا دارید بارفتارتون گندمیزنید به روابط فامیلی ...

چاوش بدون تغییری درلحنش گفت :حوصله حرفای زنونه وصدمن یک غاز ندارم مشکلی هست حرفی هست خوب بگید ..


سوگند :تا حالا کسی بهت گفته خیلی پستی ؟

چاوش :ببین حرفت روبزن باردوم که میگم این جا هستم تافقط حرفای چرت توروگوش کنم تا هنوز گندی بالا نیاوردی حرفت روبگو ...

سوگند :چرا با خو.....

صدا زن عموش بلند شد که گفت :ساکت باش سوگند لازم نکرده توچیزی بگی حالام برو خداحافظی کن بایدبریم

چاوش :نه صبر کنید زن عمو من باید بدونم به چی متهم شدم.. علت این رفتارها چی هست ؟غیر از این که من به خواست خودش عمل کردم ...

ناهید زن عموش تند گفت :توحتی لایق نیستی من بخوام حرفی بزنم ..واین که الان این جاهستم فقط برای تسلیت هست

چاوش عصبی گفت :پس شماهم این روبدونید که منم زیاد مشتاق نیستم از بودن شما وشنیدن حرفاتون ...درضمن این روهم بدونید که خودشما باعث شدید احترام ها شکسته شه وقتی

خودتون منطق ندارید که بفهمید باید درست صحبت کنید ......مکثی کرد ..درآخرهم باید بگم براتون متاسفم ....

سوگند :مامان سریع بریم .

.بعد روبه چاوش گفت :تنها کلمه ای که برازنده توهست کلمه نامرد فهمیدی

چاوش پوزخندی زدگفت :کوچولو توبروبشین به نقاشیت برس تومسائلی که برای بزرگتراس کوچیک تراشرکت نمیکنند

سوگند :برات متاسفم تاهمین چند لحظه پیش کوچیک نبودم ومیگفتی حرفم روبگم

چاوش بازم پوزخندحرص دراری زدگفت :خانوم انیشتین اون برازمانی بود که نمیدونستم بازباحرفات دوره برداشتی میخواستم قبل ازاین که حرفی ازاون مغز پوکت خارج بشه وایجاد مشکل کنی

جلوش روبگیرم ..اما میبینم خوب دوربرداشتی برای خودت......

چاوش نگاهش افتاد به اکرم که نگران بود ...حتی آقای سلیمانی هم که داخل سالن بود دیگه حرف نمیزد وساکت بود انگار دیدن وگوش دادن دعوا رودوست داشت ...تاهمین الانم عمویاسرش

فقط نگاه میکرد وهمینم باعث شد صدای زن عموش دربیاد

ناهید :یاسر توچیزی نمی خوای به این پسره بگی ؟

یاسر تسبیح سبزش رودردستش دورداد دستی لابلای موهای سفید مشکیش کشید حرفی نزد ...بعدمکثی گفت:ناهید ،سوگند بریم

برچسب ها رمان گل یخ ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 248
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,099
  • بازدید ماه : 18,057
  • بازدید سال : 145,160
  • بازدید کلی : 11,642,300