close
مجتمع فنی تهران
رمان گل یخ قسمت سوم
loading...

رمان فا

ناهید وسوگند چادرهاشون روسرشون میکردن که ...همزمان زنگ خونه روزدن وبعد ازچندلحظه حمید وبهرام داخل شدن حمید به همگی سلام کرد وروبه یاسر گفت…

رمان گل یخ قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1215 یکشنبه 17 فروردين 1393 : 11:16 نظرات ()

ناهید وسوگند چادرهاشون روسرشون میکردن که ...همزمان زنگ خونه روزدن وبعد ازچندلحظه حمید وبهرام داخل شدن

حمید به همگی سلام کرد وروبه یاسر گفت :داداش کجا میری بشین

جوسنگینی ایجادشده بود صدای کسی درنمیومد....

بالاخره صدای یاسر بلند شد که گفت :نه داداش ماهم بریم خیلی زحمت دادیم شما هم خسته هستیدبه استراحت نیاز دارید ..........................

حمیدنگاه کردبه چاوش وبانگاه پرسید چه خبرشده ؟

چاوش دستاش روداخل جیبش کرد سرش رو پایین انداخت

حمید تاته ماجراروخوند بازم بحث هایی که از هفت سال پیش بود ومثل آتیشی بودن که روش نفت بپاشن وباز شعله ورتر بشه وهرروز این آتیش به جای این که کم بشه قدرت بیشتری میگرفتبرای شعله ورتر شدن ...درست این

ماجراهاهم زمانی شروع شد که روشنا رفت وبعدش سوگند آمد ...البته تاقبلش روشنا زیاد آتیش بیار معرکه نبود ...امااون اواخر ...حالام که سوگند جاش روپر کرده بود...

چاوش سربلند کرد دید خانواده عموش رفتند ...آقای سلیمانی وگفت :تسلیت میگم آقای احمدی انشاالله که غم آخرتون باشه ......

بعداز صحبت های آقای سلیمانی ورفتنش ....

بهرام روبه اکرم وگفت :اکرم بازچی شده بود ؟سوگندچی گفته بود ؟

اکرم درحالی که فنجون های چایی روجمع میکرد از روی میزگفت :نمیدونم والا بازآمده بود چهارتا حرف بیهوده که ماهم علتش رونمیدونیم زد ورفت ...آمده بود آتیش بسوزونه ....

چاوش عصبی بودحسابی از روی مبل بلندشدرفت بالا داخل اتاقش شد ..دیدعسل هنوزخوابه رفت بغلش کرد ..اتاق اکرم وبهرام بردش ...روتخت دراز کشید خاطره های اون روز باز آمده بودن جلوش ..همون روز اول ..حرفاش

..کاراش....دقیقا ذهنش رفت به هفت سال پیش .......

روشنا :چاوش باورکن ...

چاوش با دادگفت :چی روباورکنم هان؟توازاول همه چیزرودرموردمن میدونستی بعدازدوسال زندگی مشترک باوجود ستایش یادت آمده شغل من چی هست !...

روشنا: ببین نمیتونم باهات باشم ....

چاوش عصبی نگاش کرد گفت :باشه اماستایش با من می مونه ...حالا هرجادلت خواست میتونی بری ....

روشنادرحالی که اشکاش روگونه اش مینشست گفت :چاوش من ...

چاوش مثل قبل باداد گفت :توچی هان ؟...طلاقتم میدم ...امااین روهم میدونم که این فقط یک بهانه است برای این که جدابشی ...منم مشکلی ندارم برو ...

روشنا کیفش روازروی میزبرداشت ...شونه هاش ازشدت گریه میلرزید ...

چاوش دستاش رودرجیبش کرده بود ازپنجره اتاق روشنا به خیابون شلوغ وآدمایی که بسرعت می رفتن نگاه میکرد ...امافکرش جای رفتارهای جدید روشنابود .....

روشنانگاه کردبهش دیدخیلی عصبی هست .. ...وحشت کرده بودمیترسید ازش تاحالا این طورعصبی ندیده بودش ...یواش جلوتررفت .....

چاوش باصدای محکم وجدی گفت :میتونی بری همون طورکه گفتم ستایش بامن میمونه .....

روشنا توهق هق گریه گفت :چاوش ببین من ....................................

چاوش برگشت سمتش زل زدتوچشمای سبزروشنش گفت :توچی هان ؟بقیه حرفت روبزن مکث برای چی کردی ؟

روشنا به چشمای سیاه چاوش نگاه کردگفت :چاوش این طوری برخوردنکن ازت می ترسم ......چاوش این حرف رو شنید زدزیرخنده

روشنا محو خنده مردونه اش شد ...

چاوش یک خنده تلخ سردادبعد گفت :باشه تظاهر می کنیم همه چی آرومه ..همه چی خوش ..زندگی ماهم بارفتارات روهوا نیست ..حالامنم ریلکسم میگم باشه بیا بریم طلاقت بدم

بعد یهو لحنش فوق العاده جدی شد ومحکم گفت :فقط میخوام بدونم بعدمن باکی هستی ؟...کدوم آدمی قراره ....

روشنا پرید وسط حرفش گفت :نه به جون خودم اشتباه میکنی .....

چاوش نزدیک ترشدبهش وگفت :فقط یک دلیل منطقی بیار بعد برو ..منطقی باشه حرفت میگم باشه ..بعددوتای بریم بساط طلاق رو آماده کنیم ..اینا روکه میگفت نگاهش مستقیم به چشمای روشنابود..روشنا دسته کیفش که دستش بود رو

تودستش فشارداد..بعدمکثی باصدای گرفته گفت :قبلا گفتم ......

چاوش قدمی برداشت نشست روی مبل گفت :بله میدونم خانوم دوباره بگو یک باردیگه باهم علت روبررسی کنیم ....بعد تک خنده تلخ مردونه ای کرد..

روشنا :ببین این جوری نباش دیگه !

چاوش :چطوری نباشم ؟

روشنا :خودت میدونی !

چاوش لبخندی زد گفت :باشه حرفت رو بگو یک باردیگه ...

روشنا :خب ببین خلاصه این که نمی تونم باهات باشم ..به خاطر شغلت ....

چاوش پوزخندی زد پاروی پاانداخت گفت :فقط همین !نه من دوست دارم دلیل اصلیت روبدونم .. این حرفای مسخره روهم تحویل من نده ..خودت از اول موقعیت من رو میدونستی وخودت بودی

که قبول کردی ..حالاکه قبول کردی وهستی باید باشی ..تاآخرم باشی ....بعد بلند شد.. سمت دراتاق رفت ......

روشنا:چاوش ,چاوش ببین یک لحظه گوش کن ....

چاوش باداد گفت :بسه هرچی به چرت وپرت هات گوش دادم ..این حرفاهای مسخره روبرای یک بچه بگو ...تواز دیروز رفتارت تغییر کرده نکنه دیشب خوابیدی صبح بلند شدی با خودت گفتی من میخوام با ی....

روشنا درحالی که ازشدت گریه میلرزید واشکاش رون بودن ..دستاش روگذاشت روگوش هاش گفت :جون من داد نزن .... داری اشتباه میکنی ...دادنزن ......

چاوش نگاش کرددید مثل جوجه داره میلرزه اشکاشم که از اول میومد بیشتر قدرت گرفته بودن ......

چاوش با لحنی که تلاش میکردآروم باشه گفت :آروم وبا خنده ازت سوال میپرسم درست جواب نمیدی ...تقصیر من چیه؟؟.. درست حرفت روبزن انقدر رواعصاب منم راه نرو ...در ضمن هرزمان تصمیم گرفتی دلیل اصلیت روبرای من بگی

بگوبیام تا حرف بزنیم .....

چاوش به طرف دراتاق رفت.. هنوز از درخارج نشده بود که روشنا آمدسمتش بازوش روگرفت برش گردونند سرش روسینه چاوش گذاشت ...اشکاشم شدت گرفته بودن

چاوش لبخندی زد گفت :دختر تودیونه ای بس تو همین دوران دانشجویی دیدن آدمای روان پریش بردنت رفتاراونا روت اثر گذاشته ...

روشنا اخم کرد دستش رومشت کرد به بازوی چاوش زد ....

چاوش برای این که حال وهواش روعوض کنه گفت :که دست روشوهرت بلند میکنی آره ؟.....

روشنا :حقت بود.. بچه پرو ...بعد سرش روتکیه دادبه سینه اش آروم ومحزون گفت :چاوش .......

چاوش :هان ؟!!

روشنا بااخم زل زدتوچشمای چاوش وگفت :هان ؟؟؟!!

چاوش واسه شوخی گفت :هوم ؟؟؟!!

روشنا اخمش پررنگ ترشد گفت :هوم ؟؟؟؟؟؟!!!هان ؟؟؟!!!

چاوش یک دستش رودورشونش حلقه کردگفت :ها؟؟؟!هوم ؟؟؟!!هان ؟؟؟

روشنا خندش گرفته بود ....لبش روگزید تا نخنده ......اخمشم پرنگتر کرد یک
نفس عمیق کشید دوباره گفت :چاوش ...

چاوش بازم سربه سرش گذاشت کشیده گفت :هااااااان ؟؟

روشنا بلندتر گفت :چاااااااوششش

چاوش بالحن خاصی گفت :هاااااان ؟؟؟؟هووووومم ؟؟؟؟

روشنا :میزنم لهت میکنم ها ......

چاوش بامزه گفت :جان من راست میگی بزن ببینم ......

روشنا دست به سینه جلوش ایستاد گفت :توسنگیییی!!!

چاوش غش غش خندید گفت :دستت دردنکنه دیگه چی؟؟؟

روشنا بااخم گفت :علاوه براین که سنگی هرکولم هستی

چاوش خندش بیشترشدوگفت :جانم چه صفاتی ممنون خانوم کوچولو .......

روشنا آروم گفت :چاوش ...........

چاوش:هاااااااننننن ؟؟؟؟

روشنا باجیغ بنفش گفت :چاااوش


روشنا باجیغ بنفش گفت :چااااااوش

چاوش خندید بادستش گوشش رو دست کشید گفت :دختر کرشدم .....قبلا جغجغه نبودی که .......خوب حرفت روبگو ..........

روشنا تهدید آمیز گفت :که جغجغه شدم هان ؟.......بعد بازم بااخم گفت :اصلا انتظار ندارم بگی جانم ....جونم .......چی عشقم ......تومعمولی بگی بله کفایت میکنه ...هان

نگو میدونی بدم میادیکی درجوابم بگه هان ....هوم ....ها .....خوش میگذره اذیت میکنی ....

چاوش به شوخیش ادامه دادوگفت :آخییییییییی ......خوب ....جونم ...بله عزیزدلم .......حالا دلیل اصلیت روبگو

روشناسرش روانداخت پایین گفت :خب ببین هیچ وقت نیستی ..توکارت غرق شدی .....روزای که باید آماده باش باشی ...توطول اون بیست روز میمیرم وزنده میشم

...بعدمکث طولانی رک گفت:دیگه نمی خوام باهات باشم .......

چاوش کلافه شده بودنفسش روفوت کردبیرون گفت :بسه دیگه حرف اصلیت روبزن ....چطوردو سال روباشرایط ویژه ای که داشتم موندی حالانمیتونی؟ ....بسه هرچی

حرف مفت زدی...همین طورکه حرفاش رومیگفت صداش روهی بالامیبرد

روشنا :چاوش میدونستی صدات داره بازاوج میگیره ....جان من دادنزن

چاوش :دختربرام اعصاب نمیذاری ........بعدنگاه کردبه سرتاپاش گفت :گاهی دوست دارم بزنم لهت کنم ......چشمای روشنا گردشدازتعجب به صورت چاوش نگاه کرد ...

هیچی ازاون چشمای سیاه نفهمید .....یواش گفت :چاوش ...

چاوش نگاش کرددیدبازم ترسیده ...بازم کلافه گفت :روشنا یعنی چی ازمن میترسی ؟دوما اون دلیل گفتنی روبگو ...................

روشنا من منی کردگفت :خب چراباورنمیکنی ...هرروز که عملیات میری بنده از ترس واسترس تالب مرگ میرم ومیام .....اون بیست روزی که باید آماده باش باشی واکثر

اوقات نیستی...تنهایش سخته مخصوصا با وجودستایش ..

چاوش لبخندی زد دست روشنا روبوسید گفت :بازم میگم این اون چیزی نبود که من بخوام بشنوم .............

روشنا بااعتراض گفت :چاوش بود...

چاوش خندش گرفته بود اما جدی گفت :کوفت چاوش ..نبود..اگردلیل دیگت رونمیخوای بگی من برم

روشنا چشماش مثل پرژکتور شده بود تاحالااین جوری نگفته بود ..نگاه کردبه چشمای چاوش ...متوجه شدبرای شوخی گفته نیشش شل شد

چاوش دیدداره ریز ریزمی خنده گفت :چه خوششم میاد بهش بگی کوفت .....خانومم بگو من رو دق نده با رفتارت ..کارات ...

روشنا :دیگه نمیخوام باهات باشم دلیلشم گفتم ....بعد سرش روتکیه داد به سینه چاوش ...

چاوش جدی وآروم کنارگوشش گفت :اولا وقتی نمیخوای با کسی که به این صراحت گفتی نمیخوام باهات باشم باشی پس سرت رو به سینش تکیه نده ..دوما منتظرم اصل کاری روبشنوم متوجه ای خانومم

*****
تقه ای به دراتاق خورد ...چاوش از افکارش آمد بیرون ...روی تخت دراز کشیده بود...نور ماه روی قالی پشمی افتاده بود ...بعد مکثی گفت :بفرمایید

دراتاق باز شد بهرام آمد تو چارچوب در ایستاد ..خواست چراغ روشن کنه که چاوش گفت :بهرام چراغ روروشن نکن ..

بهرام :کجای تو این تاریکی نمیبینمت ؟

چاوش روی تخت نشست گفت :بیا داخل اتاق چرا اون جاایستادی ؟....

بهرام آمد داخل اتاق وگفت :برنامه ات برای فردا چی هست ؟

باید برم مرکز وبرنامه ام تغییر کرده ..یک روز درمیون میرم .برای چی مگه کاری داری؟

بهرام :آره اتفاقا منم باید برم اداره چون فردا نمیخوام تومجلس ختم یاسر رو ببینم

چاوش همین طور که ازپارچی که روی میز بود آب میریخت داخل لیوان گفت :چرا ؟مگه اون دختره پاچه گیر حرفی زده یا خودیاسر چیزی گفته ؟

بهرام پوزخندی زد گفت :هههه دختره ,کی محل میده به اون فکرنکنم اصلاکسی داخل آدم حسابش کنه .میدونی چندروزپیش که چندتاازین خورده فروش های مواد مخدرروگرفتیم تواعتراف

هاشون حرفای زده بودن که احتمال میدم یاسر هم یکی از سردسته هاباشه .نمیخوام چشم توچشم بشم باهاش الانم آمدم بگم تومجلس فردامن نیستم....

چاوش سری تیکون دادگفت :باشه راستی بابامیدونه ؟

بهرام :نه چیزی نگفتم این جوری بهتره

چاوش:باشه...به ساعت نگاه کرد 2 نصفه شب بود..نفسش را فوت کرد دکمه های لباس را باز کرد و طبق عادت همیشه بدون پیراهن خوابید.

ساعت 6/30 دقیقه بود دست و صورتش را شست لباس شخصی پوشید و به سرعت از پله ها پایین آمد.مادرش که داخل آشپز خانه بود با دیدن چاوش که با عجله از پله ها پایین می آمد گفت

:چاوش جان چیزی شده؟

چاوش:نه مادرجان فقط دیرم شده.....

وارد مرکز که شدکارتش روزد وبعد داخل شد سریعا یونیفرم مشکی و کلاه کج مشکیش روسرش کرد وبعد رفت درصف قرارگرفت .....سرگرد امیری قرآن روتلاوت کرد ...بعد ازانجام

مراسم صبح گاهی نظامی ......

سجاد :به سلام داش چاوش منور کردی مجلس رو ......

چاوش :سلام ..کم نمک بریز .....

بعد به عادت همیشه چون دوستای صمیمی بودن یک دستشون رومشت کردن به هم زدن ..........

سجاد :چه میکنی داش چاوش !

چاوش :داری میبینی که ....

سجاد :اَه ,شهیدشی توهم بااین گند اخلاقیت آدم پشیمون میشه حرف بزنه باتو...نمیمیری مثل آدم درست برخوردکنی ...


چاوش :بریم سرتمرینات ..چه نازک نارنجی ؟

سجاد :باهات حرف نزنم بهتره !امروز ناخوشی ؟بریم تمرین امروز زدمت!

سهیل هم که یکی از همکاران چاوش بود به اون ها نزدیک شد

سهیل ازپشت سر گفت :به سلام به همکاران !

سهیل :سجاد تومیخوای بزنی ؟سرتمرینات یک سره کتک خوره توبودی البته تاجای که من یادمه


سجاد:میمیری توذوق نزنی ؟

چاوش تادید سرهنگ زمانی داره نزدیک میشه احترام نظامی گذاشت ...سجاد وسهیل هم به تبعیت از چاوش وبادیدن سرهنگ احترام گذاشتن

سرهنگ زمانی هم سرش روتیکون داد ازکنارشون ردشد رفت جایگاه سخنرانی ...

همه سربازای یگان ,آماده باش درحالی که اسلحه های mp5 رودردست داشتن به صورت آرایش نظامی ایستادن وبه صحبت های سرهنگ که درمورد عملیات ها بود گوش دادن

بعد ازسخنرانی سرهنگ ورفتنش سهیل خندید گفت :سجاد حرفات روبا چاوش شنیدم .ولش کن بابا این کی مثل آدم برخورد کرد

چاوش یک نگاه عصبی وخشن ول کرد سمت سهیل ....سهیل درلحظه خفه شد ..

سجاد درحالی که میرفت سمت جایگاه تمرین گفت :هوی بت زهرمار این نگاهاتو جمع کن من مثل سهیل ساکت نمیشم ها بگو چرا گرفته ای ؟

چاوش دستی به گردنش کشید گفت :دوتاتون خیلی حرف میزنید ها !....

سهیل نیشخندی زد یهو دستش روگرفت از پشت پیچوند...

چاوش هم نامردی نکرد باپایک زیر پای زد به سهیل رفت پشتش با پا لگد زد به پشت زانوش دستش روپیچوند

سجاد دیدشون خندید گفت :بزنین همو یکم بخندم من ....اما خوب بزنید ها اساسی همو مشت مال بدین خدا روچهدیدی شاید یکیتون یک چیزیش شد من کیف کردم

چاوش لبخند مرموزی زد درحالی که به سهیل نزدیک میشد به سجاد هم خودشو نزدیک کرد ...نزدیک که شد با تیغه دست زد تو گردنش بعد خندید گفت: بریم تمرین ؟

سجاد وسهیل داشتن حرکات نظامی روتمرین میکردن ..چاوش وشهاب هم با یک دیگر تمرین میکردن

صدای آژیر بلند شد واین نشون دهنده این بود باید آماده شن برای عملیات .....

چاوش سریع داخل اتاق تجهیزات شد روی یونیفرمش , جلیقه ضد گلوله تن کرد .بعد کلاه مشکی نقاب دار رو سرش کرد یک اسلحه رمینگتون برداشت با هم گروهیاش سوار ماشین ون مشکی رنگی شدبقیه بچه های یگان هم آمدن بعد به محل

اعزام شده رفتن ...یک بیمارستان مخروبه بود ...سربازای یگان پیاده شدن وپشت سریک دیگر قرارگرفتن ...رهبری گروه با چاوش بود

چاوش یک نگاه تیز ودقیق کرد ...نیروهای ناجا آمده بودن اما وارد نشده بودن ...بعد از این که ساختمان رو از نظرگذروند به گروه تامین(گروه دوم) علامت داد تا از ضلع جنوبی وارد بشن

خودشم به همراه چند تا از سربازان به آرامی وارد شدن....عملیات گروگان گیری بود ..پشت سرچاوش سه تا ازسربازان دنبالش بودن...

گروه بچه های تک تیرانداز هم پخش شدن عده ای بالای پشت بام رفتن ..عده ای هم درجاهای مشخص شده کمین گرفتن..


چاوش آرام حرکت کرد جلوتررفت ....علامت دادسربازای پشت سرشم بیان .....چون بیمارستان بود ویک منطقه مخروبه ...برای پاک سازی نیاز به نیروی بیشتری بود ..گروه پشتیبانی هم اضافه شد...بادقت تمام اتاق ها رو سربازای

یگان میرفتن .......

چاوش جلوتر از همه حرکت میکرد با یک نگاه دقیق کل اطراف رودید زد ....صدای جیغ یک بچه روشنید ....متوجه شددارن به هدف نزدیک میشن ....علامت دادبه افراد پشت سرش تا ریتم حرکت روسریع کنند اما همان بی سرصدای وآرام

بودن روهمراه داشته با
شن .......

صدای گریه بچه یک لحظه قطع نشده بود ......

_هیش کوچولو چیزی که نبود فقط ناخن یکی از انگشت های کوچولوت کشیده شد .......

چاوش "حیون آشغال "..صدا تو گوشش پیچید بازم یادآوراون روز نحسسسس...

_هی هی حمید بلند شو ,بلند شو مامورا ریختن ..بلند شو تا داخل نیومدن دربریم....

چاوش دستور داد سریع حرکت کنند تا افراد روغافلگیر کنند ....صدای شلیک بلند شد ..یکی از همون افراد گروگان گیر بود که از پنجره به بچه های ناجا که بیرون بودن شلیک میکرد ..

_حمید همه چی تموم شد مثل موروملخ ریختن کل ساختمان روگرفتن ,لعنتی ولشون کن باید بریم ...

حمید :هادی خفه شو ..این بچه روبردار از درمخفی میریم ........

سهیل به دیوار کنار دراتاق تکیه داده بود وفقط منتظر خروج آن ها بود ....تا اولین نفر خارج شد با انتهای اسلحه زد پشت گردنش ....بفیه سربازای یگان داخل شدن ......چاوش که رهبر گروه بود جلوتر از همه بود وداخل شد .....

هادی :نزدیک بشی زدمش و ..بچه ای که دردستش بود بالاتر گرفت ....

چاوش نگاهش کرد دید یک مردمیانسال لاغر اندامی است که یک دختر بچه هفت یا هشت ساله رودردست داره .....ترس روتوی چشماش دید ..اماریسکش بالابودکه جلوتر بخواد بره

بقیه بچه های یگان هم تمام سراسلحه هاشون روبه طرف مرد گرفته بودن تاباکوچک ترین حرکتی تیرخلاصش روبزنند....بچه هم از شدت درد وترس بیهوش شده بود از انگشت کوچیکش خون میومد .....

چاوش نگاهش افتاد به پنچره ....سیاوش که جزءسربازای تک تیر انداز بود درست درجای مستقر شده بودکه اتاق کاملادرتیر راسش بود ...

سیاوش خودش متوجه نگاه چاوش واوضاع شد دوربین اسلحه دراگونفش روتنظیم کرد ......

تیرمستقیم خورد تو سرش ..از شدت ضرب گلوله تیر از طرف دیگه مغزش خارج شد ..قطرات خون وکمی از محتویات مغزش پاشیده شد به درودیوار واطراف ......

شهاب :مثل این که عقب ساختمان برای قاچاق مواد مخدر صنعتی بوده ,درگیری بالا .....

چاوش گوشی داخل گوشش روفشار داد وبه گروه امداد گفت بیان داخل ساختمان ضلع شمالی ......

چاوش لبخندی زد وگفت :از کی تاحالا شدم جناب سروان ...دقیقا تا همین دیروز داش چاوش شما بودم

اردلان خندید مشت زد توبازی چاوش گفت :خیر سرم میخواستم فضای کاری رویکم جدی کنم ...

چاوش مردونه خندید گفت :آفرین پسر خوب به این جدی بودن ادامه بده از آدمای شیرین بیزارم ......

سجاد که پشت سر چاوش بود گفت: دستت درد نکنه الان بصورت غیر مستقیم گفتی که منظورت منم ,دستت درد نکنه جناب سروان ,رفاقت این طوریه؟بی معرفت !

اردلان :سجاد چی میگی مواظب حرف زدنت باش خارج از جو کاری .....

چاوش پرید وسط حرفش گفت :جمع کنید این بساط رو ,...روبه اردلان گفت :انقدر جو ,جو,نکن راحت باش...

.روبه سجاد گفت :سرتمرینات دفاع شخصی از خجالتت درمیامم یک دل سیر کتک رو خوردی

سجاد:به به چه عجب نطقت باز شد ,نه بهت امیدوار شدم,از صبح که مثل مجسمه بودی ,بت زهر مار ...

چاوش در حالی که دست میکشید به پیشونیش وبه طرف سربازای دیگر میرفت گفت :مثل همیشه زیاد حرف میزنی !برو ببین بجزءهمین سه نفر چندتا دیگه مجروح داریم ....

نگاهش افتاد به نیروی ناجا که داشتن عده ای از افراد رو که زخم سطی داشتن رو دستگیر میکردن ومیبردن ...چند آمبولانس هم آمده بود تامجروح ها ویا جنازه بعضی از قاچاقچیان روببرن...

همین طور که جلومیرفت ...نگاهش روی دختر بچه که توبغل یکی از نیروهای ناجا بود وبه سمت آمبولانس برده میشد ثابت موند .... جلوتررفت ..صورت مظلوم دختر بچه کاملا سفید شده بود از انگشت کوچولوش همچنان خون میومد

...قسمتی از گوشت وپوست دستش کنده شده بود چون بطور وحشیانه ای ناخنش روکشیده بودن ......لعنت ...لعنت ..روش روبرگردوند ...حسابی عصبی بود....


ناخوداگاه یک خشاب کامل از اسلحه اش روتیر هوای زد ...اتفاقات اون روز جلوش نقش بسته بود ....حرکات روشنا .....جیغ بلند ستایش ...گریه های شدید مادرش ,روشنا,...همه وهمه ..............


سهیل :هی سجاد چاوش چش شده ؟میترسم داغون شه آخر با این افکارش .....


سجاد :آره .هنوزم بعد از هفت سال نتونسته باموضوع کناربیاد ..سخته حسابی هم سخته ..من بجاش بودم تاالان دیونه شده بودم ...روحیه قوی ومحکمی داره .انقدر که تونسته چیزی نگه وسرپا باشه ..بعد نفس عمیقی کشید ...


اردلان :مگه جناب سروان احمدی چه مشکلی دارن ؟


چاوش از پشت سربا لحن کمی جدی گفت :حسامی برو جای گروه امداد تا بهت رسیدگی کنند ...بعد تو جلد جدی وخشک خودش کاملا فرو رفت وگفت :دخالت هات تکرار نشه متوجه ای که ؟......


سجاد وسهیل از این تغیر لحن تعجب کردن ...اردلان احترام نظامی گذاشت ورفت .
به همراه سربازای که همراهش بودن خارج شد تا به پشتیبانی شهاب بروند ........




چاوش سریع گوشی داخل گوشش رو فشار دادوگفت :سیاوش ودیگر بچه های تک تیرانداز روبطرف ضلع جنوبی ,هدف پوشش دادن شهاب......

کم کم به قسمت پشتی ساختمان نزدیک شدن ....چاوش به سربازان پشت سرش علامت داد تا همه پخش بشن ....

چاوش اسلحه روکاملا نزدیک صورتش کرد ...آرام وبادقت جلومیرفت .....

متوجه شد سه تا از قاچاقچیان پشت آمبولانس هستن ..نشون گیر اسلحه روروی سینه فرد گرفت ...درلحظه مرد...دیگر قاچاقچیانی که درکنار دوستشان که حالامرده بود,به سمت چاوش برگشتن وشروع کردن به شلیک ....

چاوش سریع خودش رو کشید پشت بشکه بزرگ فلزای ...صدای بلند گلوله های دراگونف روشنید ...متوجه شد سربازای تک تیرانداز اون قاچاقچیان روزدن

سیاوش :چاوش اعلام وضعیت کن ...

چاوش یک نگاه تیز ودقیق انداخت به اطراف ....هنوز افراد زیادی بودن که تلاش داشتن مقاومت کنند .....همین طور که به یکی از قاچاقچیان که درحال سنگر گرفتن بود شلیک میکرد گفت :همه تک تیر اندازه پیش روی کنند به سمت

ضلع جنوب غربی ساختمان ....

"چون بیشتر درگیری درآن سمت بود ......

درحالی که سریع حرکت میکردبه طرف شهاب که پشت یک سنگ بزرگ سنگر گرفته بود ...تیری مستقیم برروی سینه اش خورد ...سریع تر حرکت کرد .....چون جلیقه ضد گلوله داشت تیربه بدنش برخوردنکرد .......

شهاب :خوبی ؟

چاوش انگار که صداش رونمیشنید فقط با نشون گیر اسلحه اش هدف میگرفت ....وتیر خلاص آدمای که آخر خط بودن رو میزد

نقاب مشکی رنگ رو که روی صورتش بود روتا بالای پیشونیش بالا کشید ...نفس عمیقی کشید .....اسلحه رمینگتون روروی شونه اش گذاشت .... به سربازان تیم خودش نگاه کرد ....سه نفرشون مجروح شده بودن ....

رفت سمت اردلان ...یکی از سربازای یگان بود که به تازه گی وارد شده بود .....

اردلان درحالی که دستش روی بازوش بود .....بادیدن چاوش که بطرفش می آمد صاف ایستاد واحترام نظامی گذاشت .....چون درجه اردلان گروهبانی بود .......

چاوش دست زد روی شونه اش وگفت :راحت باش ....

اردلان: خسته نباشید جناب سروان .....

چاوش اوصولاباکسایی که تازه وارد بودن گرم میگرفت تا یکم از جو جدی یگان کاسته شه ..... ***


چاوش لبخندی زد وگفت :از کی تاحالا شدم جناب سروان ...دقیقا تا همین دیروز داش چاوش شما بودم

اردلان خندید مشت زد توبازی چاوش گفت :خیر سرم میخواستم فضای کاری رویکم جدی کنم ...

چاوش مردونه خندید گفت :آفرین پسر خوب به این جدی بودن ادامه بده از آدمای شیرین بیزارم ......

سجاد که پشت سر چاوش بود گفت: دستت درد نکنه الان بصورت غیر مستقیم گفتی که منظورت منم ,دستت درد نکنه جناب سروان ,رفاقت این طوریه؟بی معرفت !

اردلان :سجاد چی میگی مواظب حرف زدنت باش خارج از جو کاری .....

چاوش پرید وسط حرفش گفت :جمع کنید این بساط رو ,...روبه اردلان گفت :انقدر جو ,جو,نکن راحت باش...

.روبه سجاد گفت :سرتمرینات دفاع شخصی از خجالتت درمیامم یک دل سیر کتک رو خوردی

سجاد:به به چه عجب نطقت باز شد ,نه بهت امیدوار شدم,از صبح که مثل مجسمه بودی ,بت زهر مار ...

چاوش در حالی که دست میکشید به پیشونیش وبه طرف سربازای دیگر میرفت گفت :مثل همیشه زیاد حرف میزنی !برو ببین بجزءهمین سه نفر چندتا دیگه مجروح داریم ....

نگاهش افتاد به نیروی ناجا که داشتن عده ای از افراد رو که زخم سطی داشتن رو دستگیر میکردن ومیبردن ...چند آمبولانس هم آمده بود تامجروح ها ویا جنازه بعضی از قاچاقچیان روببرن...

همین طور که جلومیرفت ...نگاهش روی دختر بچه که توبغل یکی از نیروهای ناجا بود وبه سمت آمبولانس برده میشد ثابت موند .... جلوتررفت ..صورت مظلوم دختر بچه کاملا سفید شده بود از انگشت کوچولوش همچنان خون میومد

...قسمتی از گوشت وپوست دستش کنده شده بود چون بطور وحشیانه ای ناخنش روکشیده بودن ......لعنت ...لعنت ..روش روبرگردوند ...حسابی عصبی بود....


ناخوداگاه یک خشاب کامل از اسلحه اش روتیر هوای زد ...اتفاقات اون روز جلوش نقش بسته بود ....حرکات روشنا .....جیغ بلند ستایش ...گریه های شدید مادرش ,روشنا,...همه وهمه ..............


سهیل :هی سجاد چاوش چش شده ؟میترسم داغون شه آخر با این افکارش .....


سجاد :آره .هنوزم بعد از هفت سال نتونسته باموضوع کناربیاد ..سخته حسابی هم سخته ..من بجاش بودم تاالان دیونه شده بودم ...روحیه قوی ومحکمی داره .انقدر که تونسته چیزی نگه وسرپا باشه ..بعد نفس عمیقی کشید ...


اردلان :مگه جناب سروان احمدی چه مشکلی دارن ؟


چاوش از پشت سربا لحن کمی جدی گفت :حسامی برو جای گروه امداد تا بهت رسیدگی کنند ...بعد تو جلد جدی وخشک خودش کاملا فرو رفت وگفت :دخالت هات تکرار نشه متوجه ای که ؟......


سجاد وسهیل از این تغیر لحن تعجب کردن ...اردلان احترام نظامی گذاشت ورفت .


سهیل نگاهش کرد وگفت :چاوش خوبی ؟این دیگه چه لحنی بود ؟اردلان تازه داشت یخش وامیشد ..تو که زدی تو پَربچه !!!!....

چاوش درحالی که میرفت سمت ماشین یک نگاه از اونا که معنیش میشه خفه شوول کرد سمت سهیل بعد رفت

داخل مرکز که شد سریع یک گزارش کامل از عملیات نوشت و برای سرگرد سهیلی برد ......

بعد رفت داخل اتاق خودش ....کی این ذهن اشفته اروم میشه؟؟ .....داغونم خدا داغون!! ...تقه ای به دراتاق خورد ....بعد از بفرمایید چاوش سجاد داخل شدوگفت :چاوش بریم تمرین ؟

چاوش :هوم بریم ...

سجاد: ببین یک چیزی فهمیدم !!

چاوش سرش رو بلند کرد نگاهش کرد وگفت :چی فهمیدی ؟

سجاد :این که بعد ازاین همه سال ما رو رفیق خودت نمیدونی واون چیزی روکه سال هاست داره ازارت میده رو به هیچ کس نمیگی تو دار بودن کار خوبی چون یک مرد باید تودار باشه اگر نباشه که مرد نیست ..اما آقای مرد اینو بدون که

یک چیزی رو که خیلی ازارت میده رو نباید زیاد پیش خودت نگه داری متوجه ای مرد !!!!!!!!!!!..مواظب باش کمرت خم نشه زیر بار حرفا وفکرات فهمیدی جناب مرد؟...

..بعد لبخندی زد گفت :آها جای آبجی روشنا خالیِ که مردشو ببینه ومثل همیشه که تو رو میدید ذوق زده بشه ومثل بچه ها هی بگه مرد من مثل کوه استوار ...وقوی بعدم قربون صدقه ات بره ..یادته تاز ازدواج کرده بودی آمده بودیم

خونت از لابلای حرفاش اینا رومیگفت ..راستی چی شد مدت هاست که دیگه باتونمیبینمش ...یک اتفاقی افتاده مگه نه ؟.......دقیقا هفت ساله رفیقت هستم ,اما نیستی !فکر کنم بنده فقط اسم رفیق با معرفت رو یدک میکشم ......

مرد بگو اون چیزی که هفت ساله داره ازارت میده ..مثل خوره افتاده به جونت داره مخت رو مثل موریانه از بین میبره .....به هر حال دوست داشتی رومنی که بحساب رفیقتم حساب کن وبگو ,انقدر مرام ومعرفت داریم که دستتو بگیریم

متوجه ای جناب مرد !

چاوش هیچی نگفت ....سجاد یکی از صمیمی ترین دوستانش بود که از اول با هم وارد این یگان شدن ..ترفیع درجه هاشون رو باهم بودن ویکی بودن ...تقریبا مثل برادر بودن برای هم ....سر بلند کرد خواست حرفی بزنه که سجاد گفت

:آهان جناب مرد بریم تا هنوز سرگرد سهیلی نیومده ...نطقم دیگه تموم شد ....سخنرانی دیگه نداریم ...

چاوش خندید ....یکی از اخلاق های باحال سجاد همین حرفاش بود که باعث میشد جو جدی وخشک یگان بهتر بشه ...

البته چاوش کمی تعجب کرده بود ...تاحالا به کسی چیزی نگفته بود ...یادش آمد که چون رفت آمد به خونه هم دارن حتما از پدرخودش پرسیده ...البته بازم خیالش جمع بود که سجاد از کل ماجرا خبر نداره وماجرای این هفت سال روخیلی خلاصه از زبون پدرش شنیده



ساعت حدودای سه نصف شب بود که از مرکز خارج شد ...انقدر خسته بود که حال رانندگی هم نداشت اما مجبور بود ...پشت ماشین نشست ..امروزبادیدن اون بچه تموم وجودش به آتیش کشیدهشده بود ...علتشم فقط وفقط این بود که یاد اون روز افتاده بود ............................ **************


_چاوش به نظرت این قشنگه ؟!!



چاوش سربلند کرد نگاه کردبهش دیدیک لباس شب سفید کوتاه پوشیده ..جواب داد:بدنیست امااگریکدرصد توفکری که این لباس روواسه مهمونی مامانت بپوشی باید بگم بیخیال این لباس ش

روشنا لبخندی زد وگفت :باشه هرچی آقامون اینا بگن .....

چاوش خندید لپشوکشید گفت :آخ ..آخ ببین کار درستی نمیکنی ها !!!

روشنا چشماش گردشد وگفت :چه کاری ؟!!!

چاوش غش غش خندید گفت :روشنا خیلی بانمکی دوست دارم, درضمن خودتو به اون راه نزن !!!!

روشنا کپ کرده بود تواین مدت دوساله زندگی باچاوش یک بارهم این جمله نشنیده بود ازش اما بارفتارش مصداق این جمله روانجام داده بو

چاوش قیافه تعجبی وبانمک روشنا رودید گفت :..آخ..ببینش جون من ..چه شکلی شده ..بیا بغل عمو یک ماچ بده کوچلو ....چقدرتعجب کردی ؟!!!!!!!!

روشنا از لحن بامزه چاوش خندید ...



ستایش آمد سمت پای روشنا ویک جورای میخواست که روشنا بغلش کنه .....روشنا لبخندش بیشتر شد خم شدستایش روبغل کرد گفت :جیگرتو عسل مامان ..قربون اون چشمای مشکیت بشم من ...



چاوش از پشت دوتایشون روبغل کردگفت :آها الان بصورت غیر مستقیم گفتی قربون چشمای من ...نه !!

روشنا لبخندی زدوگفت :چه اعتماد بنفسی دارن آقامون اینا !!!!!!

چاوش واسه شوخی باهاش به ستایش نگاه کردوگفت :میبینی چه مامانی داری یک سره منو اذیت میکنه ...

ستایش با صورت گردوبانمکش به چاوش باتعجب نگاه میکرد ....

روشنا خندید گونه ستایش روبوسید ..روبه چاوش گفت :ببین انقدرکه نیستی بچه اصلاتورونمیشناسه !!



چاوش به ستایش نگاه کردوگفت :دختره عزیزمن بابارونمیشناسه ؟!!



ستایش خیلی بامزه چهار انگشت یک دستش روداخل دهنش کرده بود وباچشمای گردشده به چاوش نگاه میکرد ..بعد مکثی دست وپا شکسته گفت: با..با

چاوش لپشوبوسید گفت :روشنا خانوم دیدی ؟مگه میشه ستایش بابا من رونشناسه ؟

روشنا :خداروشکر شناختت اگرچیزی نمیگفت ناامید میشدم ومجبورت میکردم ده روزتو خونه باش

چاوش این روشنید غش غش خندید ...پیشونیش روبوسید گفت :برو لباس تن ستایش کن بریم بیرون خودتم خواهشا سریع آماده شو وزود بیاین. باز دوساعت صبرنکنم ها !

روشنا :میخوای بیام باید صبر کنی هرچقدرم که طول بکشه !!

چاوش لبخندی زدوگفت چشم حالابرو ....



روشنا جلوش ایستاد لبخندی زدوگفت :قربون هیکل آرنولدی آقامون اینا بشم ,تشریف ببرید بی زحمت حالاکه خونه هستین ظرف های ناهار روبشورید تا من ودخملم آماده شی

چاوش نیشخندی زدوگفت :آخ اآخ نچ نچ ...بعد روبه ستایش گفت :میبینی هروقت کارداره قربون صدقه میره ..بعد ستایش روبغل کردوگفت :آخ که چقدرخوشبختم من!!!

روشنا لبخندی زد وگفت :نه خوشم آمد !میگفتی بدبختم لهت میکردم !

چاوش :بگم بدبختم چیکارمیکنی ؟

روشنا :میتونی امتحان کنی ؟

چاوش :خب بدبخت شدم !!

روشنا لبخند پلیدی زد بازوش روگاز گرفت :چاوش غش غش خندید واسه حرص دادنش گفت :چه دندونای اوخ اوخ اوخ ..بعد باز خندی

روشنا :واقعی میزنمت هاااااااااااااا!!!!

چاوش :بزن خانوم, من که حرفی ندارم ...گردن ما ازمو باریک تره ....

روشنا لبخندی زدوگفت :چه مظلومنمای هم میکنه !!

چاوش :یعنی نبودم ؟

روشنا :نه اصلا !!!

چاوش روی مبل چرمی قهوای سوخته نشست ستایش روهم روی پاش گذاشت وگفت :درسته تو کارم یک جوردیگم اما درخانواده ام ......

روشنا پرید وسط حرفش وگفت :داداون روز روفراموش نکردم .....

چاوش لبخندی زدوگفت :اگر دادنمیزدم که سرعقل نمیومدی وبازم فکرمزخرف میکردی ...زندگیت روبه امون خدا ول میکردی میرفتی ...

روشنا مکثی کردوگفت :هنوزم سرحرفم هستم !!

چاوش اخم غلیظی کرد ورفت سمتش وگفت :فقط یک باردیگه بگو.......

روشنا نگاهش کردوگفت اگرمیبینی چیزی نمیگم واسه این که فرصت فکرکردن داشته باشی درضمن دیروز رفتم احضاریه نوشتم آمددم در..........

از درد بازوش چشماش روبست

روشنا :چاوش دستم !!!!!!

چاوش :از زندگی من همین الان برو یک ثانیه صبر کنی بیچارت کردم !

روشنا اشک توچشماش جمع شده بود ...به چهره جدی وعصبی چاوش نگاه کردوگفت :باشه آقامون اینا!!!!

چاوش کلافه بلند گفت :مثل آدم حرفت روبزن اگرطلاق میخوای گفتن این آقامون اینا یعنی چی ؟هان یعنی چی ؟خودتم نمیدونی چی میخوای ؟چی درسته ؟کوچولوی دیگه ..عقلت نمیرس

روشنا تند وعصبی گفت :به شعورمن توهین نکن .

چاوش پوزخندی زد زیر لب گفت :لااله الاالله ...یک چیزی میگم ها !!آخه دختر اگه توعقل داشتی که توروی من واینمیستادی ورک وپوست کنده بدون دلیل بگی طلاق میخوام داره باورم میشه نکنه یکی دیگه ...

روشنا باداد گفت :بس کن دیگه پای هیچ نرخری وسط نیست ..متاسفم برات بعد ازاین همه مدت منو نشناختی ؟من به تو متعهدم بعد تومیگی بایکی دیگه باشم ..من ازتوکه شوهرمی بچه دارم بعد بایکی دیگه باشم ..برات متاسفم !!!!

چاوش این روفقط گفته بود بلکه روشنا تحریک شه ودلیل اصلی روبگه اما روشنا همچنان دهن باز نمیکر

بلند شد رفت داخل اتاق روی تیشرت سورمه ای رنگ یک گرمکن همرنگ تنش کرد آمد بیرون از اتاق مطمئن بود نره روشنا میره ...سویج رواز جا کلیدی برداش

روشنا میدونست بدجور عصبی هست واگرباماشین بره عصبانیتش روسره گازدادن به ماشینخالی میکنه ...رفت جلوتر دستش روگرفت وگفت :صبرک

چاوش بااخم نگاهش کرد ...دستش روکشید بیرون خم شد کفش هاش روبپوش

روشنا از پشت بغلش کرددرحالی سعی میکرد گریه نکنه گفت :جون روشنا نرو

چاوش صدای بغض کرده اش روشنید خندید وگفت :روشنا شیش وهشت میزنی فقط یاد گرفتی با اعصاب نداشته من بازی کنی ؟

روشنا تو بغض خندید وگفت :آره دوست دارم رواعصابت راه برم..حرصت بدم ..خیلی قشنگ حرص میخوری .....

چاوش نگاه کرد تو چشماش وگفت :این کارت آخر عاقبت خوبی نداره هاااااا!

روشنا بامزه گفت :فوقش سکته میکنی دیگه مگه نه ؟

چاوش :راضی هستی به سکته کردن؟

روشنا بالحن قبلی گفت :اممممممم ,گناه داری دیگه....بعد بالحن خنده داری گفت :بعد از مدتی یک دونه شوهر گیرمون آمد اونم با نذر نیاز ...عشوه وناز ...اممم راضی نیستم به سکته کردنت موهات بریزه برام کافیه

چاوش خندید وگفت :امروز پی بردم تو دیونه شدی !!!



روشنا اخم کرد وگفت :توهم وحشی البته از قبل تر هم میدونست

چاوش :کی وحشی ایِ ؟



روشنا :مدیونی فکرکنی آقامون اینا روگفتم همین طوری گفتم بخندی

چاوش ریز خندید وگفت :چرا میترسی اوخت نمیکنم ریزه میزه !!

روشنا به بازوش که قرمز شده بود نگاه کردوگفت :مطمئنی ؟؟؟؟

چاوش متوجه شد خندید وگفت :بعضی اوقات لازمه ؟؟

روشنا :یک لازمه ای نشونت بدم که صدتا ازبغلش درا

چاوش لبخندی زدوگفت :میگی یا برم ؟؟؟؟؟

روشنا سرش روانداخت پایین وگفت :ببین ناراحت نشی ها ...دادنمیزنی هااا ...

چاوش پیشونیش روبوسید گفت: بگو ....

روشنا :یکم سخته !!!

چاوش لبخندی زدوگفت :داری با شوهرت حرف میزنی هاااا ...

روشنا :سخته خب !!

چاوش :مامان کوچولو بگو ...میخوای برام بنویسی ؟

روشنا حول گفت :نه اونجوری که بدتره تا تو بخونی من میمیرم !

چاوش خندید گفت :نگرانم میکنی ...فکر کن من نیستم بگو ...

روشنا خندید وگفت :بنویسم؟؟؟؟

چاوش پیشونیش روبوسید وگفت :بنویس

روشنا :ناراحت شدی ؟؟

چاوش نفسش روفوت کرد بیرون وگفت :نه درسته زن وشوهریم اما گاهی یک سری حرفا هست که البته خانوم ها فکر میکنند گفتنش سخته ..ولش کن ناراحت نمیشم ونیستم فقط زود برام بنوی

روشنا :نوشتم این جا نمیخونی ها اا

چاوش :باشه


صدای گریه ستایش بلند شد ...دوتای نگاه کردن به ستایش که سعی داشت وسط اونها بایست

روشنا :الهی من فدای دخمل نازم بشم ..بعد بغلش کر

چاوش خندید وگفت :کوچلوی بابایکم دیرتر میومدی .. بامامانت داشتیم به جاهای خوب, خوب میرسیدیم ...الان باز میزنه به سرش بلند میشه میره هااااا

روشنا بااخم نگاهش کرد..

چاوش :الفرار ...بنویسی ها.. آمدم نوشته باشی

 

برچسب ها رمان گل یخ ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 253
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,104
  • بازدید ماه : 18,062
  • بازدید سال : 145,165
  • بازدید کلی : 11,642,305