close
مجتمع فنی تهران
رمان گل یخ قسمت چهارم
loading...

رمان فا

.بعد ستایش روبغل کرد وگفت : عزیزبابا بدوبریم بیرون ... روشنا :چاوش ... چاوش همین طور که لپ ستایش رومیبوسید گفت :بله روشنا :باستایش کجا میری ؟ منم…

رمان گل یخ قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1047 یکشنبه 17 فروردين 1393 : 11:20 نظرات ()

.بعد ستایش روبغل کرد وگفت : عزیزبابا بدوبریم بیرون ...

روشنا :چاوش ...

چاوش همین طور که لپ ستایش رومیبوسید گفت :بله

روشنا :باستایش کجا میری ؟ منم میام

چاوش :ستایش با من یک ساعت هست تو برو بنویس

روشنا :جوری حرف میزنی انگار متهم هستم!!....................................................

چاوش :هستی حالا برو

روشنا:چاوش این جوری نباش دیگه

چاوش :روشنا برو

روشنا :از زندگیت ؟

چاوش خندید گفت :دختر داری منم دیونه میکنی بروبشین قصه هزارو یک شبت روبنویس

روشنا:داری مسخره میکنی ؟

چاوش :وای روشنا بسه دیگه چه زود رنج شدی شوخی میکنم به حساب دیگه میذاری

روشنا :الان از من خسته شدی؟؟؟

چاوش خندید گفت :تاالان که نه اما اگر یک دقیقه دیگه این جا باشی خسته میشم

روشنا :چاوش عوض شدی ,تهدید چرا میکنی ؟

چاوش کلافه بود حسابی ستایش رو بردداخل اتاق خودش گذاشت ..برگشت دست روشنا روگرفت روی مبل روبه روی خودش نشوند وگفت :از چی رنجیدی ؟مشکل کجاست ؟از چیزی دلخوری ؟چرا ازحرفام یک چیزدیگه برداشت میکنی ؟....البته اینم بدون که تازمانی که بهم نگی اجازه نمیدم بری

روشنا :چاوش خیلی جدی شدی ها!!!

چاوش نفسش روپوف کرد گفت :ببین میگم زودرنج شدی همینه ..خب خانومم تا زمانی که من بفهمم مشکل کجاست باید منطقی صحبت کنیم

روشنا :ببین منطق ما خانوما مثل شما مرداخشک وجدی نیست

چاوش لبخندی زد وگفت: مشکل چی خانومم ؟

روشنا لبشو گزید ..سرش روانداخت پایین با انگشت های دستش از استرس به مبل چرمی چنگ زد

چاوش نگاش کرددید ترسیده ....واز استرس مبل روچنگ میزنهبلند شد دست روشنا روگرفت روی پاش نشوندش بالحن آرومی گفت :بگو من منتظرم

روشنا تپش قلبش زیاد شده بود از عکس العملای چاوش میترسید..............

چاوش سرش روبه مبل تکیه دادوگفت :ببین خانومم خودت میدونی من امروز ساعت چهار صبح آمدم خونه وفقط سه ساعت استراحت کردم خسته ام حسابی اما باورکن این سکوت تو خستگی منو صدبرابر میکنه واون آرامشی که من نیاز دارم تااز محیط خونه ام داشته باشم رومیگیره چرا من که محرمتم رو نامحرم خودت میدونی حرفات رومن نباید بدونم تاجای که یادم میاد من وتو هیچ حرفی نداشتیم که نگفته باشیم به هم بگواون چیزی رو که اذیتت میکنه

روشنا یخ کرده بود حسابی وحشت زیادی داشت ازحقیقت گفتن .....

چاوش دستش روگرفت وگفت :خانومم بگو چرا یخ کردی ؟روشنا خوبی ؟

روشنا به هق هق افتاده بود گریش غیر قابل کنترل بود ...چطورمیتونیست به شوهرش واقعیت روبگه ...میلرزید وگریه میکرد ....

چاوش مونده بود چطور آرومش کنه حسابی نگران شده بود

چاوش :خانومم بگو داری داغون میشی

روشنا بدون این که سربلند کنه دهن باز کرد حرف بزنه ...باصدای که میلرزید گفت :من دیروز رفتم ......رفتم ..گریه اش امون صحبت کردن نمیداد .....

چاوش نگران تر از قبل گفت :چی خانومم دیروز کجا رفتی ؟چی شده ؟بگودیگه........

روشنا :ببین تقصیر من نبوده ....

یهو ترسش صدبرابر شد از روی پاهاش بلند شد گفت :تو روخداقسمت میدم جداشیم ...ببین نمیتونم بگم ..خواهش میکنم ازت ..بذارجداشیم ازهم ..

چاوش نگاهش کرد ..کلافه بود حسابی ...نگرانیش صدبرابر شده بود ....هرراهی روبرای جواب گرفتن از روشنا امتحان کرده بود ...درمونده بود حسابی ....نگاهش روی روشنا ثابت موند ...یک نگاه پراز رنجش ...نگرانگی مردونه ای ..برای فهمیدن این که چه چیزی زندگیش رواز هم پاشیده ..که این طور همسرش یک شبه بگه طلاق میخواد ....


قدم هایم ارام شده بود .....دیگر ان شوق واشتیاق رانداشتم ...از خود فرودگاه تاهمین جا بااشتیاق امدم اما حالا.....



تمام این خانه برایم خاطره است...خاطره های که درطول این هفت سال یک روزش راهم ازیاد نبرده ام ......خدایا توانم بده بتوانم داخل شوم .....



به ارامی از بین زنانی که برای تسلیت گفتن امده بودن گذشتم ووارد حیاط شدم ....خدایا کسی مرانبیند خدایااا....



لعنت به این قلب من هنوزهم بعد ازهفت سال هیجان دارد وخودش رابه درودیوارمیکوبد ...چنان که گاهی روی سینه ام دردمیگیرد وهر لحظه حس میکنم که زمان مرگم فرارسیده است ....



ازشدت ترس به عادت همیشه ام پوست لبم رامیجوم دردل فقط خدا ,خدا میکنم کسی مراندیده باشد ..واردخانه میشوم هرثانیه که میگذرد برای من به اندازه یک قرن میگذرد ...سرم راتا انجا که میتوانستم پایین گرفتم ...کاش به حرف پدرم نمیکردم وبه مجلس ختم اقاجون نمیامدم ..بازهم گند زدی روشنا ....



نگاهم کشیده میشود به خانوم های که برروی صندلی نشسته اند و...ههههه خانوم ها ..خاله هایم چه شکسته تر شدند ...".نکه خودت شاداب مانده ای ...لعنتی برای چه امدی" ...درونم هنوز درجدل بود بین امدن ونیامدن اما دیر شده است

بازهم مثل همیشه حرف دل لعنتی راپذیرفته بودم ...



متوجه نشدم کی خاله مهینم به من نزدیک شد صورت سفیدوچاق ش استخوانی شده بود چشمان سیاهش بی فروغ ....کنار گوشم گفت :خوش امدی خاله جان ....



ازاین همه مهربانی خاله به وجدامده بودم ..کاش هنوز هم میتوانستم مامان صدایش زنم ...خودش پس از عقدم گفت مادر صدایش زنم ......چه دل بزرگی دارد چطور مرابخشیده ودراغوشم میگیرد وسرم رامیبوسد ...کاش مادرم بودی

مامان مهینم ..کاش میتوانستم عروست بمانم ..توبهترین مادر دنیا بودی برایم ..هیچگاه درهیچ بحثی بین من وچاوش شرکت نکرد ...کاش و..ای کاش....



نگاهم رفت سمت خاله نسرینم ..شنیده بودم ازدواج کرده ....روی رفتن به سمت خاله نسرین وزن دایی رضا راکه دم در وکنار خاله مهین بودن نداشتم ...بالاخره بعد ازمدتی ازاغوش مادرانه خاله مهینم دل کندم ....خدایا شکرت خاله

نسرین وزندای رفته بودن اشپزخانه ....سریع وارد سالن شدم ....دلم خاست بروم داخل اتاقش شوم وعطر حضورش را حس کنم ...لعنت به این دل ...درگوشه ای دراخرسالن نشستم شال مشکی روی سرم رامرتب کردم ....چقدر دلم برای

شنیدن صدای مردانه اش تنگ شده بود ....



باز هم ذهنی که دیگر افسارش رانداشتم رفت به هفت سال پیش ...



همراه با مردم ونازنین دخترم درخیابان قدم میزدیم ..جزءمعدودروزهای بود که چاوش باشد وباجمع خانواده سه نفریمان بیرون برویم ...دستم رادور بازویش حلقه کرده بودم ..عاشقش بودم ...دیوانه وار ...



داخل پارک شدیم ..من روی صندلی نزدیک وسیله بازی بچه ها نشستم وبه مردخودم وکودکم نگاه میکردم ...به خندهای شیرین واز ته دل ستایشم دختر نازنینم ....ومردی که نفسم بسته بود به نفس هایش مردی که بابودنش بودم

...."هههههههههه حالا راببین لعنت به تو روشنا لعنت " ....نمیخواهم به ان روز فکر کنم اما نمیشود ذهن اشفته ام رادیگر نمیتوانم کنترل کنم .....



خندهای ستایشم یک لحظه قطع نشده بود ....بالبخند وسرمستی نگاهشان میکردم ...پدرودختر دست دردست هم میامدن .....صورت ستایشم بخاطر بازی قرمز شده بود لباس سفید عروسکی اش خراب شده بود .....



"خدایا دیگر طاقت ندارم ...باچه روی امده ای روشنا باچه روی لعنت به همه ان ها که زندگیم رااتش زدن من انتقامم راخواهم گرفت"



دربرابر چشمانم فرزندم را عزیزتنمرا تیرباران کرد ..نه یک تیر نه دوتیر سینه کوچک دخترکم را تیر باران کردن ....ستایشم را جیگر گوشه ام راتیر باران کردن



انقدربلند بلند گریه میکردم که خانوم ها که درکنارم بودن سعی درارام کردن من داشتن ...هههه ارام کردن دردی که هفت سال است راکسی نتوانسته ارام کند اتش کینه وانتقامم را نتوانسته خاموش کند ...اگر همان نیمه ایمان را به خدا

نداشتم معلوم نبود چه برسرم میامد تمام این سال ها رادرغربت سر کردم از خدا خواستم صبر م دهد تا حداقل قبل از مرگم انتقام دخترک یک ساله بیگناهم رابگیرم ..


دیگر حال خود رانفهمیدم رفتم جلوترمیخواستم فرزندم راکه حالادرخون غلت میزد رادراغوش بگیرم ..ضجه میزدم ...ناله هایم راحواله خدا میکردم سرم روبه اسمان بود مویه میکردم اشک میریختم ....به چه گناهی ..چرادخترم ....



دیدم که مردهمیشه استوارمن شکست ..چون کوهی ریزش کرد ...ستایش رادربغل داشت واز ته دل دادمیزد ومیدوید به طرف بیمارستان ..همین طور مدام بالحن ارامی صدایش میزد ستایش بابا ..ستایش من .....



انقدر اشک ریختم که نفهمیدم کی بیهوش شدم




چشمانم را باز کردم اولین کسی که دیدم ..درکنارم بود ..خاله مهینم بود ..دستی برپیشانیم کشید وگفت :خوبی عزیزخاله ؟



انقدربرایم نقش مادررابازیکرده بود که اگردستش رانمیبوسیدم نمی دانستم چطور جبران کنم ..دستم را لا به لای انگشتان سفید وکشیده اش فرستادم وپشت دستش رابوسیدم ...



لبخند فوق العاده مهربونی زدوپیشانیم رابوسیدوگفت :خاله خیلی خوش حالم که برگشتی ایران ...بعد مکثی که مطمئنا مانده بود حرفش رابزندیا نزند گفت :خاله دوباره که نمیخوای برگردی ؟....پدرت اقارسول تو این سال های که تونبودی

شکست کمرش خم شد همیشه نگران توبود تمام سرمایه اش راازفرش فروشی که داشت برای تومیفرستاد ...حالازندگی خوبی داشتی ؟



لبخندی زدم وگفتم :اره خاله جان خداروشکر باپولی که بابامیفرستاد ومطبی که خودم زده بودم زندگی اروم وخوبی داشتم خداروشکر که موقع انتخاب رشته ام دانشگاه های بین الملی رازدم چون به راحتی توانستم مطب بزنم ودولت امریکا

من روبه عنوان یک پزشک قبول کرد اگر بامدرک دانشگاه های ایرانی معمولی میرفتم من روپزشک حساب نمیکردن ...



خاله لبخند عمیقی زد وگفت :خیلی خوش حالم که زندگی خوبی روداری ..اماخاله نرو دیگه فقط برای پدرتنهات بمون برای او که حالا به تونیاز دارد بمون ...



دیگرحرف های خاله رامتوجه نشدم ..چطوربمانم ..نمیتوانم حتی زندگی درزیر اسمانی که مردمن هم باشد ... ممنوعه...کاش تا قبل ازرفتنم ببینمش .....



تقه ای به دراتاق خورد ..بعد از بفرمایید خاله مهین ..زندایی رضا به همراه خاله نسرین داخل شدن ...



نسرین بغض کرده بود وسط اتاق ایستاده بود ..ارام گفت :روشنا خودتی دختر خواهر گلم سیمین ..خودتی ؟



بغض درگلو مانده ام بزرگتر شد لبانم رامحکم برروی هم گذاشتم تا اشکی درنیاید ..ارام امد جلوتر سرم رادراغوش گرفت ....ههههههههههههههه چقدر موفق بودم لعنت به این اشک که از گوشه ای چشمم سر خورد وخودنمایی کرد ..سرم

رادراغوش گرفت وگفت :خاله کجابودی ؟..خاله توهم هفت سال مانندچاوش نه حرفی زدی فقط رفتی چراخاله مگه ماها غریبه بودیم ؟یعنی انقدر غریبه بودیم که نتونستی خبربدی که داری امریکا میری ....چقدر به اغوش با صفا وپراز

محبت صادقانه اش احتیاج اشتم ..روزی نبود که به خانواده ام ودرراس همه ان ها مردخودم فکر نکنم .....



خاله با گریه گفت :ازت خواهش میکنم نگو که قراره بازم برگردی ..بمون خاله ..برگرد وبا چاوش باش ...."این یک ارزومیمونه ..همین قدر که خوبست سالم است کافیه ..خیلی ناپرهیزی کرده ام امده ام درخاکی که اسمانش هم بالای سر

مردمن است ..."



باورت نمیشه اگر بگم چه شکلی شده فقط زمانی که باعسل وامیر ومادرش هستن خوب برخوردمیکنه ..بعد لبخندی زد وگفت :وبامن هم گاهی خوبه ..بابقیه مثل یک تیکه سنگ رفتار میکنه ..هفت ساله که چشماش مثل دوتیکه یخ هستن

..زمانی هم که میره توجلد کاملاجدی وخشکش که دیگه اصلانمیشه باهاش حرف زد ..اون این طوری کرد ..توهم که رفتی بمون خاله اصلا برای پدرت نه برای کس دیگری ...



نمیدانستم چه بگوییم باورم نمیشد که مردمن چاوش من که فقط درکارفوق العاده جدی بود این گونه شده باشد .".لعنت به تو روشنا چه کردی با مردت "



چاوش ,چاوش ,هی پسر باتوام ......

 

چاوش نگاهش کرد دیدبهرام کنارش روی پله هانشسته ..عصبی وبی حوصله گفت :چیزی گفتی ..

 

بهرام پوفی کردوگفت :ده باره بیشتردارم صدات میزنم کجابودی؟..

 

چاوش چیزی نگفت نگاهش به انتهای حیاط بزگ وزیبای اقا بزرگ ثابت موند .......

 

بهرام یک دستش روروی شونه چاوش گذاشت وگفت :هی پسر کجای تو به چی فکر میکنی ؟

 

چاوش با چشمای سیاهش که برق یخ روهمیشه داشت به بهرام نگاه کرد .....

 

بهرام :بس نیست بنظرت مادرت نگرانته !!!

 

چاوش پوزخندی زد وگفت :ببین بیست ونه سالمه ....بلند شو برو مزاحم نشو ..ده دقیقه یک بار حرف میزنی رشته افکارم روپاره میکنی

 

بهرام :تو از لحاظ مادرت هنوز هم یک پسر بچه ای ...

 

چاوش عصبی گفت :اون مادرمه نگرانمه ....توچیکارمی هان بلند شوبرو امروز همون یک ریزه اعصاب قبلاروهم ندارم یک چیزی میگم باز توپرت میخوره ......

 

بهرام :نامرد رفیقتم هاااا

 

چاوش پوزخندی زد وگفت :من رفیق نخوام باید کی روببینم؟...بعد زمزمه کرد :امروز چه همه حس رفیق بودنشون گل کرده ....ههه رفیق ....

 

بهرام شنید چیزی نگفت بالاخره توانسته بود بعد از هفت سال این دیوار رابشکند وبیشتر از حرفای معمولی "سلام خوبی "منم خوبم "و........پیش روی کنه

 

چاوش ذهنش جای حرف های امروز صبح پدرش بود که گفته بود دارن مدارکی از اون سال پیدا میکنند ......

 

بهرام :ده حرف بزن ,هفت ساله سکوت کردی کافی نبوده ؟تنها خودت دنبال کارات بودی .به جای رسیدی؟ پیداشون کردی ؟

 

چاوش چیزی نگفت ...مثل همیشه خدا سردرد داشت ...

 

بهرام دید بازم از سلاح سکوت استفاده میکنه عصبی گفت :به چی فکر میکنی ؟

 

چاوش غرید :بگم میتونی کاری انجام بدی ؟هان ؟

 

بهرام نگاهش کرد وگفت :بگو میتونم

 

چاوش پوزخند صداداری زد ویکی از اون نگاه های سرد وشیشه ای روول کردسمت بهرام وگفت :بی خودی حرف نزن !!...بعد دستانش رادر جیبش کرد شروع کردبه قدم زدن .....

 

بهرام "خدایا این نابود میشه اخر ...خدایا قفل دهنش بشکنه ...خدایا بحرف بیاد "....

 

بهرام :چاوش

 

چاوش صداش روشنیدمحل نداد ....

 

بهرام :به چی فکر میکنی ؟

 

چاوش با چشمای که از عصبانیت تنگ شده بودن گفت :بلند شوبرو ...حسابی سرم درد میکنه ..عصبی ام یک چیزی بهت میگم .....

 

بهرام زیر لب گفت :خدا کنه تویک چیزی بگی فراتر از حرفای معمولی .....

 

*رابطه چاوش وبهرام از قبل حسابی نزدیک بود چون از زمان دبیرستان باهم بودن وبهرام به دلیل نداشتن امادگی کامل نتوانست درنوپو باشد *

 

بهرام :به چی فکر میکنی ؟

 

چاوش دستی لابه لای موهای سیاهش کشید وگفت :روشنا !!!!!!!!

 

بهزاد لبخندی زد "خداروشکر "گفت :هنوزم دوسش داری ؟!!!!

 

چاوش یکی از اون نگاه یخی ول کرد سمت بهرام وگفت: نه اصلا فقط دوست دارم بدونم چرا رفت همین ...به تنها ترین کسی که هیچ حسی نسبت بهش ندارم روشناست ...

 

بهرام نفس عمیقی کشید خوش حال بود تونسته بعد از هفت سال چهارکلمه بیشتر با چاوش صحبت کنه ..چون بعد از اون اتفاق هیچ کس نتونسته بود حرفی بزنه !...البته بجزءحرفای معمولی .......

 

بهرام میترسید باز سر صحبت راباز کند وچاوش حرفی نزند ..برای تحریکش گفت :چراخودتوباختی ؟چرا تنهای میری دنبال کاری که مطمئنا نمیتونی انجامش بدی ؟

 

چاوش :ببین اقا بهرام سعی نکن باگفتن این حرفا بخوای عصبی ام کنی که جوابت روبدم ...هههه تلاشت بیهوده است

 

بهرام لبخندی زد گفت :ماشاالله هوش وذکاوت .....

 

چاوش پوزخندی زد ....

 

بهرام :ببین شاید زود بفهمی معنی وحرکت کارهارو اما ....

 

چاوش عصبی وکلافه بلند گفت :بسه هر چی زرزدی برای خودت ...تونیستی جای من نمیتونی درک کنی .....برو نذار دهن باز کنم یک چیزی بگم که ......

 

بهرام ریلکس گفت :هرچی میخوای بگی بگو من جای نمیرم ...


چاوش عصبی دستانش رامشت کرد وگفت :چیه امروز خیلی دوروبرم میپلکی ...ادعا داری که هم دردی کنی ....دلعنتی تو نمیتونی درک کنی ..تونمیتونی درک کنی چقدر سخته از کارت وخودت یکی که همدم زندگیت ازت یک اسطوره

بسازه ...وتونتونی حفاظت وپاسداری کنی از خونواده خودت ...تونمیدونی چقدر سخته همدم زندگیت تو رو محرم خودت ندونه وعلت طلاقش رو نگه ...میدونی بعد از مرگ ستایش طرفش که میرفتم که ارومش کنم ..مثل این جزامی ها ازم

دور میشد حرف دهنش یک کلمه بود ..میدونی چی ...این که تقصیر منه ..همش بخاطر شغل منه ...اما من میدیدم مشکل یک چیز دیگه است اما نمیتونستم چیزی بگم ....باخودم گفتم اگر این دوری بهترش میکنه باشه طلاقش میدم

....تونمیتونی درک کنی چقدر سخته جلو چشمات فرزندتو به طرز وحشیانه ای تیر بارون کنند وتو ندونی کارکی بوده ...میدونی هفت سال تو برزخ بودن یعنی چی؟ ....نه نمیتونی بفهمی ..بعد باصدای فوق العاده بلندی گفت :حالافهمیدی

دهنتو ببند حرف نزن ........



بهرام"چی بگم بهش بقول خودش درکش سخته ...حتی نمیتونم برای ثانیه ای تصورکنم که عسلم رواین طور.........."


چاوش مشت زدبه درخت کنارش ..حال درونش روهیچ کس نمیفهمید ..اتشی بود سوزان شعله ور.....


کناردرخت نشست ...به نقطه نامعلومی خیره شده بود ...زیرلب گفت :روشناچرا؟...برای چه ؟...میدونم که همه



چی رومیدونی ؟...اما چرالعنتی چرا؟...


بهرام حال درمونده اش رونگاه کرد ....دوستش رودید که به نقطه نامعلومی خیره شده ..عصبی است ..اماده



این بود که طوفانی به پا کند ....میدونست اگرسمت چاوش بره دیگه همه چی تمومه چون دوستش ازهمدردی


بیزاااااااااارررررربود......


گوشیش زنگ خورد ...به شماره نگاه کرددید اکرام هست سریع جواب داد:بله اکرم خانوم ....


اکرم :سلام خوبی ؟چاوش خوبه ؟چراگوشی چاوش خاموشه ؟


بهرام لبخندی زدوگفت :اهاالان زنگ نزدی حال منوبپرسی یا زنگ زدی فقط حال داداش یخیت روبپرسی ؟


چاوش با دستش پیشونیش رودست کشید ....


اکرم :اااا اذیت نکن دیگه ازصبح نبودین نگران شدم شما که کله صبح ازاداره برگشتی چاوشم که داره دیگه



نابود میشه ازصبح ساعت سه که برگشته ندیدمش این چطورسرپاست من موندم



بهرام خندید وگفت :دارم ناامید میشم یعنی من بوقم نهههههههههه ؟


اکرم غش غش خندید گفت :خجالت بکش حسود ..خب داداشمه ...


بهرام یواش خندید وگفت :کاش داداشت بودم البته دراین مورد فقط..... مدیونی فکرکنی تنها شیم خواهرمیی!!!!


اکرم غش غش خندید گفت :نه دیگه داداش ما همه جوانب رودرنظر میگیریم ..داداشی با داداش چاوشم



زودبیای میخوام غافل گیرت کنم البته بیشترچاوش رو .....


که صدای گفت :اکرم جون زودبیا حالش بدشده .....تماس قطع شد ...


بهرام حسابی نگران شد ......


چاوش صدای شوخی هاشون روشنید یاد روشنا افتاد باتیکه کلام های خاص خودش ...یک سره میگفت :اقامون


اینا ..یا مردمن ...یا ....زیرلب گفت :هفت ساله نیستی ..توبد برزخی من روگذاشتی ....هفت ساله نمیدونم کی



فرزندمو کشته اما تومیدونی ..رفتی بدون هیچ نشونی ..لعنتی



بهرام :چاوش بلند شوبریم خونه مثل این که اتفاقی افتاده ....

بازهم گوشی زنگ خورد ..سریع جواب داد:جانم اکرم خانوم ..حال کی بدشده؟ ..

چاوش هم نگران شده بود دردل گفت :خدایا مامان نباشه .......

بهرام :جدی میگی باشه ..باشه الان میایم ....

چاوش کلافه ترشده بود .....

بهرام :باشه میام بیمارستان نزدیک خونه ...اما باورم نمیشه ..خب مواظبش باشید ها ...امدم

چاوش :کی حالش بدشده ؟

بهرام لبخندی زوگفت :بدوبریم ..

چاوش بادادگفت :میگم حال کی بدشده بعد تودرجواب میخندی میگی بریم

بهرام لبخندش پرنگ ترشد وگفت :اره میخندم زود باش بریم ....

چاوش :هرگوری میری برو..فقط مامان مهین که خوبه اخه احتمال سکته کردنش هست

بهرام :مامان خوبه !

چاوش دستی لابه لای موهاش کشید وگفت :باشه حالاهر جا میخوای برو

بهرام مکثی کردوگفت :میدونی الان اکرم گفت روشنا برگشته وحالش بدشده بیمارستان بردنش ....

چاوش :چی ؟؟حال کی بدشده ؟روشنا!!!

بهرام :اره درسته روشنا برگشته والان بیمارستان هست

چاوش دوید سمت درخروجی ....

بهرام دستش روگرفت وگفت :توکه دوسش نداشتی وبرات اهمیت نداشت ؟؟؟

چاوش :هنوزم میگم علاقه ای بهش ندارم ...فقط میخوام ببینمش حرفاموبهش بگم وازش بپرسم قضیه اصلی

چی بوده ...بعدش حتی اگر راهی قبرستونم شد برام اهمیت نداره ..حتی

....دیگه حرفی نزد

بهرام :هی چی میگی اون زنت بوده !!

چاوش پوزخندی زد وگفت :خوبه خودت داری میگی بوده !!پس الان نیست ..الان دختر باباشه

بهرام :به جبران اون دوسال زندگی بازم تو مسئولشی !!درضمن الان دختر باباشه !!زندگیش درست میشه

..الان واقعی دختره که دوباره زندگیش روبسازه ..اون هر دلیلی هم که داشته باشه برای جدای بازم نباید این

طوری باهاش برخورد شه

چاوش :من مسولش نیستم واسه اون دوسال هم که بود مهریه اش رودادم ...درضمن انقدرسخنرانی نکن بلند شو برو
بهرام :ببین درسته ادم باید محکم باشه واحساسات روزیاد نشون نده ..اما اگر حداقل با دل خودت میخوای صاف

باشی ..پای معادلات اون احساس های که سعی داری خفه شون کنی باش ...میفهمی چی میگم یا بازم عکس
العملت اون پوزخند های حرص اورته ....

چاوش روی تخته چوبی نشست وگفت :میتونی بری ..اگر خبر مرگش بود بگو بیام تا...

مشت بهرام رفت پای صورتش ...بهرام :بفهم چی میگی ..درسته روشنا زن توی ...لااله الاالله ...اما هنوز دختر

عموی من هست ..نذاردهن باز کنم .

چاوش بازم یکی ازاون پوزخندهای حرص درار زد وگفت :اما جدی اگر نمرد بگو بیام ..اگرم مرد که مرده دیگه

..بعد زیر لب گفت :به جهنم که مرد ....دست کشید به جای که بهرام زده بود ...

بهرام سری به معنای تاسف تکون داد ودراهنی خونه رو محکم بهم زد





چاوش بلند شد ..بازهم قدم های بی هدف ...ایستاد باداد گفت :خدااااااااااااااا...چنان دادزد که رگ



های گردنش متورم شده بود ..حنجره اش سوخت ...دیگه خونی لابه لای انگشت های مشت شده اش نبود



..دوباره ...خدااااااااا..سه باره.خدااااااااااا..انگار رنجش این هفت سال ..درداین هفت سال میرفت ....زیر


لب گفت :روشناتو چیکار کردی بازندگیمون ؟؟؟؟؟؟؟؟



از خونه خارج شد ....سوار ماشین شد ..راه افتاد ...بازم این ترافیک لعنتی ...طاقت نداشت پشت ترافیک باشه



..چند مشت برروی فرمون زد سریع پیاده شد ....فقط میدوید به سمت بیمارستان نزدیک خونه ....هر لحظه



تصویر مرگ فرزندش جلوش ظاهر میشد ..دقیق همون لحظه های که ستایش غرق خونش رودراغوش داشت



...وفقط میدوید به سمت بیمارستان ..بااین که مطمئن بود ستایشش زنده نیست ..با همون تیر اول که مستقیم به



قلب کوچکش خورده بود تموم کرده بود ...هرلحظه فکر میکرد یکی روشنا رازده ...قدم هایش سرعت بیشتری


گرفته بودن ...بازهم صورت خونی ستایشش جلویش امد ..انقدر که تیر بارانش کرده بودن خون از دست وپای



کوچکش میامد ...سینه کوچکش پر بود از گلوله های داغ وسوزاننده ...بااین که میدانست دیگر ستایشش نیست



با عجز میگفت :فقط یک بار دیگه بگو بابا ..ستایشم نازنینم ....صورتش رو بوسه باران کرد ..صورت غرق



خونش رو ....ستایش رو محکم تر دراغوش میگرفت وسریع تر میدوید .................................



داخل بیمارستان شد ...مثل همون روز که برای ستایش دنبال یک دکتر بود ..بااین که باور این واقعیت تلخ



وسوزاننده که دیگر ستایشش نیست اما بازهم دنبال بود..به محض ورود به بخش در تک تک اتاق ها روباز



میکرد .....پرستار ورودی دنبالش بود ومدام میگفت :اقای محترم چیکار میکنید ؟...اقاباشماهستم



...مجبورمیشم حراست بیمارستان روخبرکنم...بلندتر گفت :اقاباشماهستم.........

چشمش بهرام رودید که سرش روبه دیوار تکیه داده بود وچشمانش رابسته بود ....موند جلوتر بره یانه ؟؟؟؟

..همان جاایستاد.....باخود گفت :یعنی مرده ؟؟؟



بهرام

باصدای بلند پرستار لای یکی ازچشمانم راباز کردم ..دیدم چاوش باچهره نگران زل زده به روبه رو متوجه



حالش شدم بدون این که بخوام نزدیکش بشم ویا حرفی بزنم رفتم داخل محوطه بیمارستان .....هلاک بودم



ازخستگی کاش زودتراکرم وبقیه بیان......



چاوش




تا دیدم بهرام بلند شد وبیرون رفت مطمئن شدم خداروشکر اتفاقی نیافتاده ...رفتم جلوتر .."اه که این پرستاره



چقدررواعصاب من رژه میره "....به تندی برگشتم به طرف پرستار وخیلی محکم وجدی گفتم :فقط امدم یک



سری بزنم وبرم زودتر ازاون چیزی که شما فکرکنمی هم میرم ...



پرستاره یکم جاخوردوگفت :نمیشه این جا سی سی یو هست نمیشه .....



دستم روبه نشانه این که حرف نزنه بالااوردم "میترسیدم اخر یک چیزی به این پرستار قرتی بگم اخ که



چقدرصدای جیغ جیغوش رواعصابم خط می انداخت".....نفس عمیقی کشیدم وگفتم :میدونم شما مسولیت دارید



اما سریع میرم خیالتون جمع باشه ..بعد پوزخندی هم زدم وگفتم خوبه خودتون میدونید این جا بیمارستان وبیمار



ها نیاز به ارامش دارن مخصوصا این بخش که خیلی ویژه است وبرای بیمارای که مشکل قلبی دارن هست



.....بعد مکثی باهمان پوزخند گفتم :همیشه صداتون روسرتون میندازید من که از اول ورودم حرفی نزدم ..اما



عجب صدای دارید گوشم نابود شد




نگاهش کردم ...کارد میزدی خونش درنمی امد حسابی جوش اورده بود ..این را از صورت سرخش فهمیدم



.....با لحن ارام تری گفتم :فکرکنم من از شما بهتر میدونم این بخش باید توسکوت باشه پس اجازه بدین من



برم چون سکوت این جا روبهم نمیزنم ....



بازهم امپرجسبونده بود ...ازحرص لبانش رومحکم روی هم فشار داد خودکار درون دستش را فشار محکمی داد



با حرصی که درصدایش موج میزد گفت :بفرمایید اما پنچ دقیقه دیگه باید برید .....تنها سرم راتکان دادم ورفتم




از پشت شیشه نگاهش کردم ...چقدرشکسته تر شده بود ..لباس صورتی بیمارستان برتن داشت ویک سری سیم



های روبه بدنش وصل کرده بودن ...از مانیتور بالای سرش فهمیدم همه علایمش عادی ضربانش ,تپش قلبش



,ریتم نفس کشیدنش ....یک لحظه حس کردم بیدار است ....



روشنا




چشم باز کردم ..یک لحظه دردل گفتم چه میشد الان این جامیبود .....



حس کردم چیزی از پشت شیشه عقب رفت ...امافقط یک حس بود ....اما حسم دروغ نمی گوید خودش بود



...مردمن ..چاوش من ....کاش بذاره ببینمش ..."لعنتی برای چه ؟؟برای کیه ؟؟چراامدی؟؟؟"



زیر لب با خود میگوییم :چقدر بدبخت شدی روشنا حتی حاضر نیست تو راببیند ....دردل برای خودم پوزخند



میزنم ومیگوییم :انتظار داشتی الان با گل وشرینی داخل بیاد ...ههههههههه



اشک هایم روان شد زیر لب تکرارکردم :خدا...خداا...خداا.....بغضی به سخت گلویم رامیفشرد .....لعنت


به این بغض که هفت سال است مرارها نکرده ودارد نابودم میکند ....دلم تنگ است ....تاکی باید بااین بغض



های لعنتی باشم ....بغض مادرانه ای برای نبودن جیگر گوشه ام ....بغض زنانه ای برای نبودن مردم



......بعضی برای بدبختی خودم ...............................



به سقف سفید خیره شده بودم ...کاش روح منم این قدر سفید میبود بدون هیچ نقطه سیاه وتاریکی ...اشک هایم



مثل همیشه تنها مسکنم بودن ....بلند بلند مثل هزار بار دیگر برای تنهای وبدبختی خودم گریه کردم ومثل



هزاران بار دیگر تمام اشک واه ام راحواله خداکردم باخودش درددل کردم ...حس تنهای رابا تک تک سلول هایم


حس میکردم ...حس این که هیچ ادمی نباشه که همدمت باشه ...هههه ..همدم ...



کلافه وخسته بودم ...حوصله این تشکیلات بیمارستانی ومراقبت ویژه نداشتم ....گاهی از دست خودم واین



اشک های تمام نشدنی خسته میشدم ...روی تخت نشستم قلبم هنوز تیر میکشید ودرد میکرد اما درد درونم بدتر



وسوزاننده تر بود ....روحم ......



انژوکت رو از دستم جدا کردم ...به محض خارج شدن سوزن خون فواره ای باشدت زدبیرون .....سوزشی



احساس کردم اما این چیزا که دردنبود درد اصلی هفت سال قربت وتنهای بود که کشیده بودم ....بازهم این اشک



لعنتی هم پای تنهای من بود .............................



چا وش



تا حس کردم که چشمانش رادارد باز میکند خودم راعقب کشیدم ....نمیخواستم ببینمش ...ازش متنفر بودم بی



حدواندازه



قدمی برداشتم که بروم اماکنجکاوشدم ببینم درچه وضعیتی هست ....برگشتم از پشت شیشه بطوری که مرانبیند



نگاهش کردم ...دیدم زانوهایش رابغل گرفته وسرش بروی پاهایش هست ..همچنان گریه میکند...هیچ حسی



نداشتم نسبت بهش ..چرافقط تنفر ...تنفر عمیقی درقلبم ریشه دوانده بود .....

 

سرش را به سمت سقف گرفت وبلند گفت :خداااا....کم اوردم ....مثل قبل بامن باش هواموداشته باش .....

 

دردل گفتم :اره روشنا خانوم بایدم کم بیاوری .....

 

به ارامی درراباز کردم وداخل شدم بدون هیچ حرفی برروی صندلی کنار تخت نشستم ....سرم رابلند کردم



ونگاهش کردم دیدم باچشمانی بارانی مرا نگاه میکند ....بدون هیچ حسی یخ وسرد نگاهش کردم ......

 

بدون مقدمه وحرفی دیگر گفتم :چی شده که امدی ؟

 

دیدم لبخندی زد برای این که پیش خودش فکر دیگری نکند تلخ وسرد گفتم :اگرمیبینی این جا هستم وتا خود



این جا مثل روزی که دخترم تیر بارون شد دویدم علتش فقط این بود که یک لحظه فکر کردم نکنه حالا که



برگشتی بازم کارمن زندگیت روتحت الشعاع قرارداده واتفاقی برات افتاده گرچه من وتو هیچ ربطی به هم نداریم



..اماخب گفتم شاید باز کار من زندگیت روبه خطر انداخته .....ودرضمن امدم قبل از این که راهی گورستون



بشی حرفام روبگم وتو هم اون دهنت روباز کنی .........خودم هم نفهمیدم کی انقدرجدی تراز قبل شدم وصدایم



بالاتر رفت :کی ستایش روکشته ؟روشنا زبون باز نکنی بیچارت کردم ..حالا بگو کدوم حیونی بوده ......

 

نگاهش کردم ...مات ومبهوت نگاهم میکرد ...کمی بلند تراز قبل گفتم :کرشدی باتوبودم !!!!!!

 

تکانی خورداماهنوزهم جای دیگری سیر میکرد ...انگار جسمش این جابود وروحش یک جای دیگر ....

 

بالاخره به حرف امد وباصدای ضعیفی گفت :من نمیدونم ..هیچی نمیدونم ......

 

خونم به جوش امده بود با لحن بدی گفتم :داری دروغ میگی عین ........سعی کردم زیاد تند نرم ....

 

نگاهش کردم دیدم بازم مبهوت مرا نگاه میکند ....چرا این دختر هنگ میکرد؟.........

 

انتظار داشت بعد از هفت سال با ان اتفاق ها چطوربه استقبالش بیایم همین قدرکه تلاش میکنم بهش توهین



نکنم جای شکردارد .........

 

بالاخره بعد از مکثی گفت :اصلاکی به شما اجازه داده داخل بشین ؟.....

 

گوشه لبم را به نشانه پوزخندکاملاحرص دراری دادم بالاوگفتم :به اجازه کسی لازم نبود ...جواب من روبده قبل



از این که راهی قبرستون نشدی ....

 

لبش روگزید وگفت :اقای محترم برید بیرون .....

 

بلند شدم وگفتم :نرم چیکار میخوای بکنی ؟...اصلا کاری هم میتونی بکنی ؟....چرا خودت رومیزنی به خریت



...دیگه صبر وتحمل اون سال هاروندارم ...حرف نزنی به حرفت میارم ......

 

دیدم حسابی ترسیده .....جلوتر رفتم .....نمیدانم از من درذهنش چه چیزی تصورکرد که خودش روکشید بالای



تخت .....باصدای که سعی میکردم ارام باشد وخشم درون کلامم راکنترل کنم گفتم:کی زبون باز میکنی ؟؟؟..

 

باهمان ترسی که درچشمانش وصدایش بودگفت :اولامثل ادم حرف بزن ... دوما من خودم میدونم کی زبون باز



کنم الانم هیچی نمی..............

 

چنان دادی برسرش زدم که که لال شدودیگرحرفی نزد ....

 

بعد مکثی ..."انگار برای تجدید قوا ساکت شده بود "گفت :بخوای دادبزنی منم دادمیزنم ....

 

خندم گرفته بود خنده ای از سرمسخرگی سردادم وگفتم :اخی کوچولودادبزن ببینم ....

 

اخم کردوگفت:بفهم حرف دهنتومن کوچولونیستم ....

 

نگاهش کردم وگفتم :جدی ؟؟!!!خداکنه تویکم رشد عقلی داشته باشی...خداکنه این خارج رفتنت روی اون مغز



نداشته ات اثر کرده باشه ویکم درجه فکریت بالاتر امده باشه ...

 

باعصبانیت پرید میان حرفم وگفت :به شعورمن توهین نکن ...بروبیرون ....

 

رفتم نزدیک تر خودش راکشید عقب تر لبخندی از سرمسخره گی زدم وبه فاصله خودم با اونگاه کردم



وگفتم:نترس کارت ندارم فقط خواستم بگم عقل وشعورنداری ونداشتی .....

 

باجدیت گفت :ادم عاقل باید از یک نردوری کنه ...چون الان بیشتر نرداریم تا مرد ....

 

بازهم چنان نگاهش کردم که لال شد ..حسابی اتیشی بودم نزدیک ترشدم وتوچشماش زل زدم وگفتم :فقط یک



باردیگه بگو؟؟/

 

لبش راگزید وهیچی نگفت ....باداد بلندتری گفتم :نشنیدم باکی بودی ؟؟؟/

 

پرستار امد داخل وگفت :اقاچرا خودتون صداتون روانداختید روسرتون ..بفرمایید بیرون به اندازه کافی نظم این


جا روبهم زده اید ...بعد روبه روشنا گفت :خانوم چرا تجهیزات پزشکی رواز خودتون جدا کردید؟............

 

بی توجه به پرستارمچ دستش رافشارمحکمی دادم ....صورتش ازدردجمع شد...با لحن قبلی گفتم :باکی بودی؟؟؟/

 

باصدای که پراز دردبود گفت :باتونبودم ...

 

فشار دیگری به دستش دادم وگفتم :خوشم نمیاد بیام صدام روببرم بالاودادبزنم واین حرفا....اگر شعور داری



عقل داری که مطمئنا نداری ..بیا درست حرفت روبزن وخوشم نمیاد ازاین بچه بازی ها که هی من بیام بگم بگو



بگو بگو..وتوهی ادابازی دربیاری ...صبروحوصله سال های قبل روندارم ..این مسخره بازی هاروتموم میکنی



ومیای حرفات روبرام میزنی .....

 

بعد مستقیم وجدی نگاهش کردم وگفتم:فهمیدی ؟؟؟؟؟/

 

بغض کرده بود ..لبانش را محکم برروی هم فشار میدادتا اشکی از چشمانش خارج نشود ...سرش را بالاپایین کرد........


حسابی ازش متنفر بودم ...اگر کسی دیگر جای من بود شاید دلش برایش میسوخت ....اما از اعماق قلبم ازش



بیزار ومتنفر بودم....دیگر حرفی نزدم ..عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم

تا خارج شد اشکم همدردتنهاییم سرازیر شد ...باور نمیکردم مردمن.. چاوش من.. انقدر از من متنفر باشد



..درچشمان سیاهش فقط تنفر دیده میشد ...به مچ دستم نگاه کردم ...ردانگشتانش برروی دستم حک شده بود



...مچ دستم رابوسیدم ..ردانگشتان مردم راا....هق هق گریه ام درفضای اتاق پیچیده بود ...حس حالم غیر قابل



توصیف بود ....از دست خودم حسابی شاکی بودم ....لباس های بیمارستان را بالباس های شخصی خودم

تعویض کردم....



تااین که پرستار داخل شد وگفت :خانوم کجا بفرمایید روی تخت تا ......



حال وحوصله سروکله زدن با این یکی رانداشتم ...پریدم میان حرفش وگفتم :من باید برم نه شما ونه هیچ کس



دیگه نمیتونه جلوی من روبگیره ....متوجه شدید ....نگاهش کردم انگار اوهم حوصله بحث نداشت ...در حالی



که از اتاق خارج میشد گفت :من نمیدونم اما قبل از رفتن باید بیاید پای برگه های ترخیص زوری خودتون رو امضا کنید تا اگر مشکلی پیش امد من مسئولش نباشم ....



از اتاق خارج شد ودر رابست ...همیشه از بوی الکل بدم میامد ..وحالااین بو درتمام وجودم بود ...حالم بد بود



..یک لحظه این فکر از ذهنم گذشت که اکرم وخاله کجا هستن؟؟ ....یعنی حتی لیاقت نداشتم که بیایند!!.....حال خرابم با این فکر خراب تر شد ......



روی قلبم تیر کشید ....دستم را روی سینه ام گذاشتم ....وروی قفسه سینه ام راچنگ زدم ...قلبم به حدی درد



میکرد که هر لحظه فکر میکردم الان است که تمام کنم ....با خود گفتم دیگر کلکسیون دردام تکمیل شد ....از


اتاق خارج شدم ..داشتم به ارامی راه روی بیمارستان راطی میکردم ..که چهره ای اشناوقامت مردانه که هر


لحظه بیشتر اشنا تر میشد دیدم ...سعی کردم به یاد بیاورم که این چهره مردانه این چشم های ابی را کجا دیده ام .....



بالاخره خودش به حرف امد وگفت :سلام روشنا خانوم ...خوش امدی ....اا..چرا بلند شدین از روی تخت لطفا برگردید ............................



اه لعنت به این ذهن ....خدا کجا دیدمش .......



نگاهم را از سنگ فرش بیمارستان گرفتم وگفتم :شما؟؟؟؟؟؟



لبخندی زد وگفت :دست شما دردنکنه ..این همه زحمت بکش برا ابجیت برادری کن بعد اخرشم ابجیت بگه شما؟؟؟



باخودم فکر کردم برادر؟؟؟؟....کسی که درحقم برادری کرده!!!!!...خدایا ..کیست ؟؟؟



نمیدانم درچهره ام چه دید که خندید وگفت :زیاد به ذهنت فشار نیار ....منم پسر عموت بهرام ...یعنی واقعا



دستت درد نکنه چطور نشناختی ؟؟؟...یعنی تو این هفت سالی که ندیدی من رو خیلی پیرتر شدم ؟؟؟



اوه حالایادم امد....وای خاک عالم چه سوتی دادم ....حالایاد حرفش افتادم که گفته بود برادری کرده برایم



...واقعا که چقدر برایم برادری کرده بود ..در هیچ کاری تنهانماندم همیشه حمایت وراهنماییم میکرد ..



شرمنده گفتم :خیلی ببخشید اقا بهرام ..شما خوبید ؟؟؟....نمیدونم چی بگم خیلی شرمنده ام ......



لبخند مهربونی زد وگفت :باشه بخشیدم ...حالا برو داخل اتاقت منم به پرستار میگم بیاد تا...



خواستم مخالفت کنم که اجازه نداد...



باورکنید اگر اکرم بیاد وشما روببینه که میخواهید برید ...گردن منی که از مو باریکتره روبا گیوتین میزنه ......



خندم گرفته بود خودشم خندش گرفته بود ....



ادامه داد:درسته ما مردای نظامی درکار جدی هستیم وحرف ,حرف ماست ..اما این حقیقت روباورکنید که توخونه عجیب زن سالاری




خندم بیشتر شد "یاد زمانی افتادم که همیشه حرف اخر رومرد زورگوی من میزد اکثر اوقات با شوخی وخنده حرف خودشو به کرسی مینشوند ومن چقدر حرص میخوردم...."



خندیدم وگفتم :خیلی لطف دارید اما باورکنید برای ثانیه ای نمیتونم این جو روتحمل کنم ..خیالتون هم راحت باشه که حالم کاملا خوبه ....



خواست مخالفت کند که سریع گفتم :باورکنید نمیتونم دراین فضا باشم ...راستی اکرم جون وخاله کجان ؟؟؟



سرش روانداخت پایین وگفت :ببخشید ,چون هنوز مجلس ختم تموم نشده بود نتونستن بیان ...به محض این که



مجلس تموم بشه اکرم میاد ...خود منم خیلی وقته امده بودم اما چون خواب بودین ونمیشد بیام داخل اتاق

نیومدم ....



لبخندی زدم وگفتم :این چه حرفی که میگید شما ببخشید که من مزاحم شدم درضمن من که نیومدم دردسر ومزاحمت واسه کسی ایجاد کنم ...



همراه بهرام سوارماشین شدم ....دلم عجیب حال وهوای خونه قدیمی پدریم روکرده بود ....دلم برای پدرم خیلی



تنگ شده بود اخه از زمانی که به ایران امده بودم فقط ده دقیقه دیده بودمش بعد هم با من صحبت کرد که به


مجلس ختم اقا بزرگ بیایم .....چقدر شکسته شده بود ....چقدرحاج رسول معتمدی پیرترشده بود ...پدرمن



..دوست دارم .....دلم برای اغوش پدرانه اش تنگ شده بود ...برای اغوش پراز محبتش ..برای حرفایش


...برای ان تسبیح سبز رنگی که هیچ گاه از دستش نیفتاد وهمیشه ذکر کلامش یا الله بود .....سرم را به شیشه



تکیه دادم وتهران را از نظر گذراندم ..خیلی تغییر کرده بود ..تنها چیزی که ثابت بودو پایه مانده بود این الودگی نفس گیرش بود .....



کاش زمان به عقب میرفت ودقیق هفت سال پیش را تداعی میکرد ....تا جبران کنم ...حرف نزدن هایم را



....نامحرم حساب کردن محرم ترینم را .....دلم برایش تنگ شده بود حسابی ...کاش تا زمانی که هستم طاقت



بیاورم ...دلم هوایش رانکند ......گرچه مطمئنا نمیتوانم ....اگر بفهمد چه عکس العملی دارد ....حتما دیگر



خونم حلال میشود .....از تصور ان لحظه لبخندی زدم .....ازته دلم لبخند زدم .....دوسش دارم حتی بااین تنفر



عمیقش .....سرم را بلند کردم وبه اسمان ابی وبدون ابر نگاه کردم ازته دل از خدا خواستم ...توان بدهد تا



دوریش راتحمل کنم ...اگر چه مطمئن بودم نمیشود ...دل صاحب مرده این حرفا رانمیفهمید که نمیتوانم فعلا ببینمش ..........



به درخانه نگاه کردم متوجه شدم بازهم به خانه خاله مهین امده ایم ....به بهرام نگاه کردم وگفتم :اقا بهرام لطف کنید منو خونه پدریم برسونید .....



درجوابم گفت :متاسفم روشنا خانوم ..پدرتون به من اطلاع دادن که رفتن کاشان تا چند تخته از بهترین فرش



های دست باف نمایشگاه اون جا روبیارن ...این روهم به من گفتن تا بهتون بگم که نگران نشید ....الانم صددرصدتوراه هستن ......



قلبم فشرده شد ...دوست داشتم باشد ....خیلی دلخورشدم ...انگار پدرمم از من دل بریده بود ...بازم این اشک


های لعنتی مهمان چشمانم شده بود ...."کاش هیچ وقت تهران نمی امدم تا این اشک های لعنتی نابودم نمیکردن



...."سریع پیاده شدم تا حداقل اشک هایم جلوی بهرام سرازیر نشود ....درماشین راباز کردم وتشکری زیر لب



گفتم ..فکر نمیکم صدایم به گوش بهرام رسیده باشد چون بغض گلوییم راچنگ میزد واگر زیاد حرف میزدم



مطمئنا بازم ابرویم رامیبرد ..نمیخواستم درمانده گیم را ...حال داغون درونم را کسی بفهمد ....به ارامی داخل



حیاط خانه شدم دیگر از ان همه حیاهووهمهمه خبری نبود واین یعنی مجلس تمام شده است ....تصمیم داشتم


خداحافظی کنم وبه خانه پدریم ویا هتل بروم ...البته هتل رابیشتر ترجیح میدهم چون نمیخواهم خاطره های



گذشته برایم زنده شود وتنها دران خانه قدیمی وزیبا نابود شوم .....بهرام هم ماشین راپارک کرد وپیاده شد



.....به چهره اش نگاه کردم متوجه شدم که میخواهد حرفی بزند اما تردید دارد که بگوید یانه ..برای این که



تردید رابرایش از بین ببرم قاطع گفتم :اقابهرام حرفتون روبگید .....



مکثی کرد با سویچ در دستش بازی میکرد بالاخره گفت :روشنا خانوم چاوش که زیاد .....



متوجه حرفش شدم برای این که بیشتر از این خودش را هلاک نکند وحس فضولیش روبخوابونم گفتم



:چیزخاصی نگفت ....گرچه حق داره هرچی که میخواد بگه ....اما من نمیدونم چطور بهش بگم که من نمیدونم

......

سکوت کرد ...منم چیزی نگفتم ....نگاهش کردم دیدم بایک پا ضرب گرفته به دیوار ....



صدای درورودی خونه وبعدش صدای اکرم سکوت محض روشکست وگفت :سلام روشنا جون ....توچرا این جایی ؟؟بعد با لحن فوق العاده نگرانی گفت :ابجی خوشگله من چرا امدی ؟؟



لبخندی زدم وگفتم :موندن جایز نبود اخه حالم کاملا خوبه ....."عجب دروغی دارم فرومیپاشم ..نابود میشم ...."



بهرام با خنده گفت :سلام اکرم خانوم ..دیگه یادی از ما نمیکنی ...جدی جدی فراموشمون کردی ؟؟



اکرم خندید وگفت :سلام داداش خوبی ؟؟



من یکی که حسابی تعجب کردم از حرف اکرم ..چرا داداش ؟؟؟نگاه کردم به بهرام دیدم داره میخنده ...دراخرهم



گفت :سلام ابجی جونم ....البته منظورم از این ابجی معنوی ها بودددد......



بااین که نمیدونستم موضوع دقیق چی هست خندم گرفته بود .....



دیدم اکرم بامزه واسه خنده ...گوشه چادرش رو به دندون گرفت .گفت :خاک به سرم ابجی معنوییی.....ما ابجی کسی نمیشیم .....

بااین قیافه اکرم خندم بیشتر شد ...انگار نه انگار که اقاجون خدا بیامرز فوت کرده ...انگار خاله مهین وخاله نسرین بیشتر از همه ناراحت شده بودن وهستن ....

نمیدونم چرا حس فضولیم برانگیخته شد وایستادم ببینم عکس العمل بهرام چی هست که دیدم درحالی که میخنده



نزدیک اکرم شد وپیشونیش روبوسد وگفت :بله ...بله ..نداشتیم ها ابجی معنوی مایی شما خاله قزی .....



اکرم نیشخندی زد وگفت :نه برادر ابجی معنوی کسی نیستیم ...بعد روبه من گفت :روشنا جونم حسابی خسته



ای بیا بریم داخل خونه اتاق مهمان رو برات اماده کرده ام گرچه تو عزیز همه ای ومهمان نیستی ...




سریع گفتم :نه قربونت من میرم خونه بابا این طوری بهتره !!.....



نگاهش کردم دیدم بی توجه به حرف من درحالی که چادرش را درمیاورد واز پله هابالامیرفت گفت :نمیذارم بری تازه گیرت اوردم خانوم خانوما....



پوفی کردم وبه اجبار وارد خانه شدم ..خدا روشکر که همه رفته بودن وتنها دوخاله مهربان خودم بودن



بادیدنشان که از اشپزخانه بیرون میامدن, سریعا به احترامشان ایستادم وسلام کردم ...هردو مثل همیشه بالبخند



ومهربانی جوابم رادادن وبعد برروی مبل مخمل سورمه ای روبه رویم نشستن .........



چقدراین صدای مصنوعی خروشان اب که حاصل از اب نمابود گوش نواز بود ..ارامش گرفته بودم .....سعی



داشتم از میان این جمعی که روزی برایم اشناترین افراد بودن خلاص شوم وزودتر بروم ...



بالاخره این سکوت مزخرف شکسته شد وبازهم اکرم بود که بابفرماییدش جوحاکم برفضا راعوض کرد ...فنجان شیر



کاکائورابرداشتم وتشکر کردم ...سریع از فرصت استفاده کردم وگفتم :خیلی ببخشید زیاد مزاحمت ایجاد کردم

...من بهتره برم ممنونم از محبتاتون .....



بازهم یکی از ان لبخندهای مادرانه زیبا زدوگفت :روشنا جون کجا میخوای بری اقارسول که نیستن !!!...



لبخند قدرشناسانه ای زدم وگفتم :ممنونم خاله مهینم ..اما بهتر برم خونه ..درسته بابا نیست اما حتما اخرشب برمیگرده .....



خواست حرفی بزنه که زنگ درخونه به صدادرامد ...نمیدونم یهوچه اضطرابی به درونم واردشد وگفتم :اکرم جون میشه کیف من روبدی زودتر باید برم ....



درجوابم گفت :بشین روشنا جون کیفت رومیدم ولی اجازه نمیدم که بری ....



دیدم داره میره سمت راه پله ها متوجه شدم اخرین بار کیفم داخل یکی ازاتاق های بالابود ...برای فرارگفتم :توزحمت نکش خودم میرم برمیدارم ......



قدم هام روسریع تر برداشتم به سمت راه پله ها ....نمیدونم چرا استرس گرفتم که نکند خودش باشد ....



بالا که رفتم وارد اولین اتاق شدم وخدا روشکر درست واردشده بودم چون کیفم پایین پای تخت بود ...کیف



رابرداشتم وبه سمت راه پله ها رفتم تا بروم ...اما قبلش از اینه قدی مقابلم, خودم رانگاه کردم ....مرتب بودم



...فقط دوباره دستی به شالم کشیدم وبعد باارامشی که سعی داشتم داشته باشم رفتم پایین ....انگشتانم یخ کرده



بود ...عرق سردی درکف دستانم نشست ....همین طور که از راه پله ای مارپیچ پایین میرفتم ..یک نفس عمیق

کشیدم تا برخودم مسلط شوم ....اخرین پله را که پایین امدم درست چهره جدی چاوش جلوم ظاهر شد

.....هرچی نقشه کشیدم برای نداشتن استرس پنبه شد..دودشدرفت هوا ... ..


برچسب ها رمان گل یخ ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 271
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,122
  • بازدید ماه : 18,080
  • بازدید سال : 145,183
  • بازدید کلی : 11,642,323