close
مجتمع فنی تهران
رمان گل یخ قسمت پنجم
loading...

رمان فا

به زور با صدای که انگار از ته چاه می امد گفتم :سلام ..... مطمئنا چون بقیه نگاهمان میکردن جواب داد :سلام ................... به خاله مهین نگاه کردم وگفتم…

رمان گل یخ قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 845 یکشنبه 17 فروردين 1393 : 12:43 نظرات ()

به زور با صدای که انگار از ته چاه می امد گفتم :سلام .....



مطمئنا چون بقیه نگاهمان میکردن جواب داد :سلام ...................



به خاله مهین نگاه کردم وگفتم :ممنون خاله جان خیلی زحمت کشیدین خداحافظ ....



میخواستم با اکرم خداحافظی کنم که مثل عادت همیشه اش دستم راکشید وبامزه گفت :این لوس بازی هات...................................



روبذار واسه یکی دیگه ....بعدشم تازه امدی عمرا بذارم بری ....خونه پدرت کسی نیست که تو میخوای بری



...کاری هم که نداری.. پس درنتیجه همین جا میمونی .................



اصلا دوست نداشتم که دراین خانه باشم .....حالا اگر یک درصدم این میر غضب نمیبود میماندم .....



یک لحظه نگاهش کردم ...دیدم چنان عصبی است که هر لحظه امکان دارد این خانه رابرسرم بکوبد ...خواستم



حرفی بزنم که خاله مهین گفت :اکرم جان بروواسه روشنا جون اتاق مهمان رواماده کن ....



اکرم لبخندی زد وگفت :مامانم اتاق رو اماده کردم ...بعد روبه من گفت :روشنا جون حتما خیلی خسته هستی



بیا بریم بالا تو اتاقت یک استراحتی بکن .....



وای خدا یعنی اگر به من بگویند کل دنیا را بهت میدهیم فقط یک ساعت دیگر دراین جا بمان عمرااگرقبول کنم



مخصوصا که اخم های این میر غضب هرلحظه پررنگ تر میشدوپوزخند لبش بیشتر نقش میبست ....نه عمرا



اگر بمانم .....مطمئنم که این میرغضب مرا بازجویی خواهد کرد ... البته اگر بمانم ..که عمرا بمانم ....



مکثی کردم... بعد روبه خاله مهین گفتم :ممنون خاله جان ...بعد روبه همه گفتم :ببخشید خیلی زحمت دادم



خداحافظ ..سریع در خانه راباز کردم ورفتم بیرون ...



خوبه چیزی نگفتم ..کاری نکردم ..این چرا این شکلی بود ...سرم رابه طرفین تکان دادم وارام از پله های حیاط



رفتم پایین ..هنوز پله دوم بودم که که اکرم از پشت دستانش را دور گردنم انداخت وگفت :گرفتمت ...عمرا بذارم



بری ..خیلی وقته ندیدمت وبا هم حرف نزدیم ...



ارام گفتم :ابجی خانوم خوبه همین دیشب قبل از این که بیام با هم صحبت کردیم ..من که جز تو دوست وابجی



ندارم تو که از همه چی زندگیم خبر داری ...ببین باید برم ..خیلی کاردارم ....



اکرم با چشمانی که از فضولی گرد شده بود بامزه گفت :بله ..بله ..چه کاری ؟؟؟



نگاهش کردم وگفتم :چی رومیخوای برات بگم.. تو که از همه چی مو به مو خبر داری.. میدونی که هدفم از


ایران امدن چی بوده !!!



اخم کرد وگفت :من که میترسم ..بفهمه من یکی روبیچاره میکنه ...



نگاهش کردم دیدم غمگین شده ..با لحن ارام تری گفت :شایدم نابودم کنه ...یاحتی دیگه به عنوان خواهر هم قبولم نمیکنه ...یا ...



دستش رو دردست خودم گرفتم وگفتم :تو خواهرشی مطمئنم چیزی نمیگه ..فوقش یک مدت باهات قهر میکنه


....اونی روکه نابود میکنه منم ...

نمیدونستم چی باید بهش بگم ....اکرم برام یک دوست یا یک دخترخاله نبود ...دقیقا عین خواهر نداشته ام بود

....تو این هفت سال یک لحظه هم تنهام نذاشت واز همه کارام خبر داشت .... به خاطر من هیچ حرفی روبه

کسی نگفت ....این همه خوبی وصبوری رو نمیدونستم چطور جبران کنم ...چون میتونست تو این هفت سال

همه چیز روبگه ودردرجه اول برادرش رو از این برزخی که هست نجات بده ......


نگاهش کردم ..آرام گفت :چی توسرته ؟؟میخوای چیکار کنی ؟؟؟



دوست نداشتم جوابش رابدهم ...برای عوض کردن بحث گفتم :من برم دیگه ...ممنونم ...



سریع گفت :چرانمیگی هان !!!!



خیلی عصبی بودم سعی کردم حرفام رو بالحن معمولی بگم ...نفس عمیقی کشیدم وگفتم :توکه



از همه کارام خبر داری ...برات چی بگم ....



این بار اوعصبی گفت :اون کار روتوتنهای نمیتونی انجام بدی ....خریت نکن ...



این بار منم خروشان شدم ...تلخه...تلخ ..باتندی گفتم :کی گفته نمیتونم ؟؟بیزارم از این که



بخوام کمک بگیرم ازدیگران .....خودم از پس کارام برمیام ....بعد بلندتر گفتم :فهمیدی



....متنفرم ازاین که بخوام ازیکی جزءخودخداکمک بگیرم ....شاید فکر کنی زنم ونمیتونم کاری



انجام بدم ...اما آتشی سوزانم..هرجا برم اونجارو به خاکستر میکشونم متوجه شدی ..دیگه



نمیخوام درکارام دخالت کنی ...فقط ازت میخوام راز نگه دار باشی..مثل تموم این سال های که



چیزی به کسی نگفتی .....

نگاهش کردم .....مات ومبهوت نگاهم میکرد..توچشماش رنجشی روحس کردم ...."گندپشت



گند ..."سریع از پله ها آمدم پایین که درخانه باز شد وچاوش با لحنی که توش تمسخر موج



میزد گفت :هوی ...آتیش سوزان بیابرو داخل خونه ...کارت دارن ....



روی قلبم تیر کشید ....بالاخره خودم از این آتیش شعله وردرونم خاکسترمیشوم ...نفسم به



شماره افتاده بود ...چند دم وبازدم عمیق کشیدم وگفتم :کی حوصله توروداره از طرف من باخاله



مهین خداحافظی کن وبگو کارمهمی داره ....



نمیدانم چرا جوش آورد ودرحالی که بطرف من میامد ...روبه اکرم گفت :اکرم برو بالا ....



حسابی ترسیده بودم ....بمیرم من بااین ترسو بودنم ...آخر کاردستم میدهد ...نگاهش کردم دیدم



صورتش از عصبانیت سرخ شده .....دردل گفتم :حسابی آمپرچسبونده ....بدبخت شدم رفت



.....یک نفس عمیق دیگه کشیدم که تندوتلخ گفت :خوب حالا نمیری ....تلاش دارم دهنم بسته



باشه وچیزی بهت نگم ...



نگاهش کردم دیدم علاوه برتنفرش که توچشماش موج میزد عصبی بودنم اضافه شده ...به



معنای واقعی کلمه اشهد خودمو خوندم ....



یهو تو اوج اخم وجدیت خندید ....یاخدا این چش شده ....ازدست رفت ....



توخنده گفت :ببین جوجه زیادی تر از دهنت حرف نزن .....به وقتش خیلی باهات کاردارم



...بعد روبه اکرم که همچنان مارابادقت نگاه میکرد گفت :اکرم توکه نرفتی بیا اینوببرپیش



مامان کارش داشت ...

 

ای خدا یعنی باید دراین خانه بمانم ...وای نه .....سردوراهی دل وعقل گیرکرده بودم ....دلکوفتی میگفت بمانم

وعقل میگفت هرچه سریع تر بروم ..........

باصدای خاله مهینم از فکر خارج شدم ...نگاهش کردم دیدم باچشمانی که از شدت گریه سرخ شده است دارد

باهمان مهربانی نگاهم میکند وبا همان لطافتی که درصدایش هست ..آرام صحبت میکند ...باکه؟؟؟؟.....بنده خدا

اصلاچه گفت ؟؟؟...انقدرکه غرق فکربودم متوجه نشدم خاله چه گفت؟؟ .....برای این که بی احترامی نکرده ....

باشم ..با این که نمیدانستم خاله چه گفته است فقط سرتکان دادم .....

این بار اکرم دستم راکشید وگفت :بریم که باهات کلی کاردارم ..بعد کنارگوشم گفت :فکرکردی از دادوبیدادت

حساب میبرم وولت میکنم به امون خدا ......که هرکارخواستی انجام بدی .....

دردل هرچی فحش یاد داشتم نثار روح خودم کردم ....حالافهمیدم که خاله میگفته من دراین جا بمانم ومن که

درافکارخود غرق بودم فقط سرتکان داده ام که یعنی بله میمانم ....ازدست کارام خودم هم شاکی بودم ...راه

برگشت راطی کردم ...هرپله ای که بالا میرفتم ...یک لعنت به خودم میگفتم ....دم درورودی خانه صبرکردم اول

خاله داخل برود ...بعداکرم گفت :روشنا جون برو که حسابی بیچاره شدی...نگاه کردم به چاوش که دست

درجیب به اطلسی های داخل باغچه نگاه میکرد ...فاصله چندانی نداشتیم ...نگاه کردم به اکرم دیدم رفته ....آرام

گفتم :متاسفم ........

برگشت وفقط نگاهم کرد ....داشتم زیر نگاهش ذوب میشدم ...به خوبی میشد از این دوچشم سیاه فهمید که

رنجیده ...حسابی...نابودشده ....حالش داغونه .....این تنفرعمیقش هم پررنگ تر شده ...یاخدا....تاکی میخواهد

نگاه کند ...بعد از مکث طولانی باصدای پراز خسته گی گفت :دیره ...خیلی هم دیره .....اما تاوان داره

...امیدوارم پسش بدی ......

قلبم تیکه تیکه شد بااین لحن کلامش..مخصوصا با این کلام اخرش..... امیدوارم پسش بدی.... ...مگه چیزی

هم مونده ..آره باید چوب ندانم کاری ام رابخورم ....باید تاوان پس دهم ..اما چقدر... هفت سال من هم

درکابوس بودم ...دربرزخ .... دربی خبری ....لعنت به همه ای کاش های زندگی....................................


داخل خانه که شدم روی کاناپه نشستم با نگاه دنبال کردم ببینم کجا میره ....دیدم رفت بالاداخل اتاقی که براش

آماده کرده بودن ......

خسته بودم حسابی ...از مامان عذر خواهی کردم وبالا داخل اتاق رفتم ....رو تخت دراز کشیدم ......

آخ که چقدردوست داشتم داخل اتاقش برم وتمام آن شنیدنی ها را بشنوم .................................

به ساعت نگاه کردم ....یک ظهر رانشان میداد.....همزمان تقه ای به درخورد ...........

نگاهم رااز ساعت دیوار گرفتم .....بااین که حوصله کسی رانداشتم گفتم :بفرمایید ......

به دراتاق نگاه کردم ومنتظر ماندم تا داخل شود ...کمی صبر کردم دیدم نه انگار قصد داخل شدن ندارد که

......

دراتاق باز شد وآبجی کوچکم داخل اتاق شد ......فیزیوتراپی میخوند ونزدیک به 6ماه بود که ندیده بودمش

....لبخندی زدم وگفتم :سلام نرگسی ....

دیدم بدون حرف زل زده به من .....ازش پرسیدم :چیزی شده .....زبون هفت متریت روجاگذاشتی ؟؟...

یهو آمد جلوتر واز گردنم آویزون شدوگفت :وای عاشقتم داداشم ....دلم واست یک ذره شده بود .....بعد باخنده

گفت :شایدم یک اتم؟؟.......بعدمثل همیشه خدا که فرصت واسه حرف نمیداد شروع کرد به گفتن :من عمرا

بخوام برم دانشگاه تازه اونم چی دانشگاه شیراز ....عمرا دیگه از خونمون ..یک میلیمتر اون ورتر برم

...نمیدونی دق کردم تا امتحان ها تموم شد وتونستم بیام ترم تابستونی ....

واسه صدم ثانیه هم مکث نمیکرد ...بالاخره انگشت اشاره ام روگرفتم مقبل بینیش وگفتم :هیسسسسسسس
درلحظه خورد توپرش ....دستاش رو از دور گردنم باز کردم وگفتم :نرگسی چه خبره ...من همین جام فرار

نمیکنم ...یک چندتا نفس عمیق بکش ......

اول ناراحت شد ..بعدم خندید وگفت :خیلی دلم برات تنگ شده بود .....

درجوابش گفتم :اما من اصلا دلم برات تنگ نشده بود آخه عسل دقیقا نقش تو روبازی میکرد دم به دقیقه

آویزون گردنم میشد ویک ریز حرف میزد ....برای این که زیاد ناراحت نشه گفتم :البته هر گل یک بوی داره !!


لبخندی زد وگفت :خوبی ؟؟

خندیدم وگفتم :فکرکنم اصولا خوبی رو بعد از سلام میگن نه بعد این همه حرف ....

بازه ناراحت شد .....بدم میاد از آدمای نازک نارنجی ...حیف که آبجیمه ...

بعد مکثی گفت :کی آمدی از سرکارت؟؟؟....
روی تخت نشستم وگفتم :چی شده آبجی خانومی کار داری ؟؟؟.......

روی تخت کاملا هولم داد ومجبورم کرد دراز بکشم بعد بالحن جدی گفت :چشمات شده دوکاسه خون ....از کی

نخوابیدی؟؟.....خسته گی از سروروت میباره .....خیر سرتم چند ساعت دیگه باید بری سر کارت ....حالا ساعت

چند باز میای ؟؟؟

باز شروع کرده بود ....خوب میدونستم این کاراش فقط برای این که دل تنگه ...واگرنه همیشه زیادم پرحرفی

نمیکرد ....خندیدم وگفتم :فسقلی بروبیرون ....

صاف ایستاد وبالحن بانمکی گفت :خیر سرم دوروز دیگه میخوام شوووورکنم هاااااااا....

لبخندی از ته دل زدم ...خیلی دلم براش تنگ شده بود ...مخصوصا برای این نمک ریختن هاش ....مثل خودش

گفتم :فسقلی تو شوررم بکنی بازم همون فسقلی میمونی

باز ساکت شد بعد مکثی گفت :دلم خیلی براتون تنگ شده بود .....درضمن حالامن درست سلام نکردم

...توخودت میمیری حالموبپرسی .....

خندیدم وگفتم :شما به بزرگی خودت ببخش نرگس خانوم ....

نگاهش کردم ..دیدم دلخوره ....آخ که از این ناز کردن ها...دوباره نگاهش کردم وگفتم :خوب حالا خوبی

؟؟...دانشگاه چه خبر؟؟....

پوفی کرد ..بلندشدکه بره ....

صداش زدم وگفتم :نرگسی؟؟/

برگشت ونگاهم کرد وگفت :جانم داداش....

لبخندی زدم وگتم :یک قرص مسکن برام میاری ؟..

لبخندی زد وگفت :چشم داداش تو استراحت کن الان برات میارم ...

با خودم گفتم ..چقدر تغییر کرده ..اون نرگسی که من میشناختم ....زلزله ای بود برای خودش ...اخلاقش چقدر

فرق کرده بود ..آرام تر وبا متانت ...اما متاسفانه همان زبان هفت متریش را داشت ....وتو به اصطلاح خر

کردن آدما استاد بود ................

لبخندی زدم و وکامل روی تخت دراز کشیدم چشمام روبستم وسعی کردم فکر نکنم که الان روشنا تو اتاق کناری

هست ومن به راحتی میتونم برم صحبت کنم باهاش ...باید سرفرصت مناسب برم ....

تقه ای به دراتاق خورد وبه دنبال آن نرگس داخل اتاق شد ..روی تخت نشست وگفت :بفرمایید فرمانده

...لبخندی زدم ولپشوکشیدم ...وگفتم :الان دقیقا چی میخوای که آمدی این جا وسعی داری منو به اون حیون

دراز گوش .......................................

سریع پرید میان حرفم وبامزه لبشو گزید وگفت :ماغلط بکنیم آقا داداشمون رو بخوایم چیز دیگه ای فرض کنیم

....

خندیدم وگفتم :حرفت روبزن نمک دون .......

با اخم گفت :چرا فکر میکنی هرکاری که دیگران برات انجام میدن ..انتظار کاری درمقبلش دارن .....
کمی آب خوردم وگفتم :نرگس میشناسمت ..حرفت روبزن ......

مثل اکثر اوقات از گردنم آویزون شد وگفت :داداشی خیلی دلم تنگ شده بود .......

لبخندی زدم وسرم روبه طرفین تکون دادم وگفتم:نرگس خانوم الان کاملا فهمیدم یک چیزی شده .....بفرمایید

بگید ...اصلا حوصلحه ندارم .....

با جدیت درجوابم گفت :میمیری مثل آدم بامن برخوردکنی ....همیشه باید استرس داشته باشم که نکنه منو ضایع

کنی.....بعد زیر لب گفت :بدجنس ...بی احساس ....بی روح ...سنگ ..سنگ .

سعی کردم نخندم ...دستش روگرفتم وگفتم :میدونستی ..اصلا نفهمیدم که گفتی بدجنس ...بی احساس ..بی روح

.... سنگ ..سنگ ......

خندید وگونمو بوسید وگفت :داداشی حقیقت تلخه سعی کن باهاش کنار بیای ....بعد بامزه تر گفت :از دلم خبر

نداری .... یک صفات خنده داری دادم بهت ....

ابروی دادم بالا مثل خودش وگفتم :چشم دلم روشن .....نچ ..نچ ... یک مدت نبودی ...یو....

باز نذاشت حرف بزنم ..دستاش رو انداخت دور گردنم وگفت :اصلا دلم برا همین ضایع کردنات تنگ شده بود

...مثل همیشه بد میزنی تو برجک آدما .....

چشمکی زدم وگفتم :حاشیه روبذار کنار اصل مطلب رو بگو ...

قرصی رو که آورده بود رو از داخل بسته اش درآورد وبا لیوان آب دستم داد وگفت :چیزی نشده که بگم ....

قرص رو خوردم وگفتم :من نشناسمت که باید سرم رو بکوبم به دیوار....

خندید وگفت : عاشق این حس پلیسیم ...باشه بعدا میگم ....

داشت میرفت بیرون که گفتم :نرگسی ........

برگشت وگفت :جانم داداش ....

چقدر این جانم داداش هایش حس خوبی میداد ....اگر تمام حرفایش برای این بود که کارش راه بیفتد این جانم

داداش اش واقعی بود لبخندی زدم وگفتم :اولادستت درد نکنه ...دوما اگر اکرم اینا آمدن نذاری عسل بیاد بالا

..سوما درم پشت سرت ببند ....

بامزه چشم گرد کرد وخنده دارتر احترام نظامی گذاشت وگفت :چشم فرمانده ....

بالشت رو پرت کردم سمتش و گفتم :جغله برو میخوام بخوابم ....دارم تاکید میکنم نذاری عسل بیاد هااااا.......


از صدای جیغی بلند شدم وسریع رفتم پایین ...همین طور که با حالت دواز پله ها میرفتم پایین صدای بلند گریه

هم اضافه شد ...از پاگرد پله ها پریدم پایین ....که دیدم بله دوتای نشت انداختن والانم زار زار گریه میکنند

...به طرف عسل رفتم دیدم دستش رو گرفته معصومانه اشک میریزه ....نرگس هم کف پاش رو گرفته وخون

میاد از پاش .....
پوفی کردم وگفتم :باز چه کار کردید دودقیقه رفتم استراحت کنم ....چرا بقیه نیستن ؟؟؟...

نرگس همین طور که سعی میکرد گریه نکنه وبه پاش نگاه میکرد گفت :مامان واکرم رفتن بیرون ..کارداشتن
....

به عسل نگاه کردم دیدم دوتا از انگشتاش بریده ..وذرات شیشه شکسته که مال ظرف کریستال بود تودستش

رفته ...

جلوتر رفتم ودستش رو گرفتم ...وبا دقت شیشه ها رودرآوردم ...عسل هم باچشمای اشکی گفت :سلام دایی

جونم ....

لبخندی زدم وگفتم سلام عسل دایی....ببین چیکار کردی با خودت ....

همین طور که دست عسل رو بررسی میکردم که دیگه شیشه نداشته باشه متوجه شدم روشنا هم آمد پایین

وگفت :بچه ها چی شده ؟؟؟؟

اَه برخر مگس معرکه لعنت ...میگن مار از پونه بدش میاد درخونه اش سبز میشه دقیقا حکایت منه ....اتاقش

هم دقیقا روبه روی اتاق منه ....

بدون توجه بهش گفتم :نرگس ...امیر نیومده ؟؟......

همین طور که دستمال کاغذی برمیداشت گفت :نه نیومده ...البته اکرم گفت :کلاس کامپیوتر داره بعدازظهر میاد

....

عسل رو بغل کردم وهمین طورکه بسمت روشویی میرفتم گفتم :وقتی آمد بگی از داخل اتاقم بره مقاله اش رو

برداره جاهای روهم که خط گرفتم ...مطالب خودم روبنویسه ...چون خودم نیستم ...حالاچیکار میکردین این

طوری شدین ؟؟؟......................

نیم نگاهی به سمت نرگس انداختم دیدم روشنا نشسته وداره به پاش رسیدگی میکنه ....نرگس هم درجوابم گفت

:داشتیم با این ریزه میزه میز ناهار رو آماده میکردیم ...لیوان از دست عسل افتاد شکست ....ترسیدم کاری شده

باشه خودمم آمدم سمتش فراموش کردم دمپای روفرشی پام کنم ....

عسل همین طور که آروم گریه میکرد وزیر لب میگفت آی دستم ....آی دستم ...گفت :دایی جونم به مامان نگی

ها بفهمه باز دادمیزنه که چرا اصلا رفتم داخل آشپز خونه ...هرچی هم که میگم من بزرگ شدم نمیفهمه .....

از ته دل لبخندی زدم وگفتم :دایی ...شما هنوزم کوچولویی...........

دیدم خیلی جدی با پشت دست سالمش اشکاش رو پاک کرد وگفت :دایی خان دیگه کوچولو نیستم الان من پیش

دبستانی دو هستم ...سال دیگه میرم کلاس اول .....

واسه عوض کردن حال وهواش گفتم :اِه کی بزرگ شده بلا ...

لبخندی زد وگفت :دایی خیلی مهربونی ....

صدای نرگس رو شنیدم که کمی ناراحت گفت :کی مهربونه ...ههه ...چاوش ...سنگه ..سنگ ...

خندیدم بلند وگفتم :آهای خانومه شنیدم ...یالا بگو ببخشید تا نیومدم سروقتت...

تندی صداش رو بلند کرد وگفت :شوخی بود دیگه ...ببشید.....

واسه سر به سر گذاشتن باهاش گفتم واجب اون خ شه که نگفتی ......

دوباره صدا بالابرد وگفت :ببخخخخخشید .....

خندیدم وگونه عسل رو بوسیدم وگفتم:دیگه به ظرف های شیشه ای دست نزن ..مامانت درست میگه .

اخم کرد وگفت :من چندبار باید بگم بزرگ شدم ...بانوی شدم برای خودم ...

خنده تلخی سر دادم .....اِی کاش .................................................. ........

چیزی نگفتم ودست عسل روزیر شیر آب گرفتم ...که عسل کلی گریه اش بیشتر شد ....همین طور آروم کنار

گوشم گفت :دایی جونم ؟؟؟؟

نگاش کردم وگفتم :بله ..بلا .....

ابروی داد بالا ودست سالمش رو جلوی صورتش گرفت وگفت :هیسسس....آروم تر ادامه داد.... شما با خاله

روشنا که خیلی مهربونه قهری؟؟؟؟


موهای مشکیش رو دادم پشت گوشش وگفتم :برای چی میپرسی خانوم ریزه ؟؟؟


یواش تر گفت :بامن خیلی مهربونه ,اما شما یا نمیشناسیش یا قهری باهاش آخه اصلاباهاش سلام نکردی



....بقول ساحل جون زشته ها فکر میکنند مامانی ادب یادت نداده ............................


از دست حرفاش واین دل مهربونش خندیدم ....صورت سفید وگردش رو بوسیدم وگفتم:این ساحل جون کیه ؟


لبخند ی زد وگفت :معلم مونه مثل روشنا جون مهربونه ....راستی یک چیز دیگم فهمیدم سمت نرگس وروشنا



جون که نگاه میکنی اخم وحشناکی میکنی ...آدم میگرخه ........


آخ خدا امروز قراره داغونم کنی .....به یاد ستایشم محکم بغلش کردم وگفتم :نگرخ کوچولو ...خیلی وحشناک


میشم؟؟ ......

ابرهاش رو بالاپایین کرد وگفت :اگه خودتوببینی دایی......اژده ها میشی ....از این دوسرهاش .......

خندم وخوردمو گفتم :دستت دردنکنه داشتیم عسل خانوم!! ......


بامزه با دستای کوچولوش یواش زد روی پیشونیش وگفت :آخ...آخ .....ساحل جون گفته بود هیچ وقت بطور



مستقیم به کسی نگیم صفات بدش رو آخه شخصیتش کوچیک میشه .....بعد بالحن محزونی؟؟ گفت :دایی



ببخشید ....ناراحت شدی؟؟؟ببین بقول ساحل باید آدم انتقاد پذیر باشه !!


پیشونیش رو بوسیدم وبرای شوخی باهاش گفتم :فایده نداره دیگه ....


با عسل آمدم داخل سالن ...زیر چشمی به عسل نگاه کردم دیدم توفکر رفته ....نگاهم رفت سمت نرگس



.....همچنان پاش خون ریزی داشت ....یهو عسل کنار گوشم گفت :فهمیدم .....معلم مون گفت :اگر از کسی



تعریف کنی اعتماد بنفسش زیاد میشه ...الان جبران میکنم تا ........


کاش ستایشم بود ....اگر الان بود دقیقا همسن عسل میبود ...چون روشنا واکرم با اختلاف ساعت زایمان کردن



......



یهو با دستاش اخم های روی پیشونیم روباز کرد ودرطرف لبام رو گرفت وبه حالت لبخند درآورد بعد خودشم



لبخندی زد وگفت :خوش گل شدی دایی!! .....


خندیدم ودستش رو با چسب زخمی بستم ......عسل روگذاشتم کنار وسایل بازیش ورفتم سمت نرگس وگفتم



:زخمش عمیقه بلندشو بریم بیمارستان تا بخیه بزنند ......



روشنا بجای نرگس درجوابم گفت :فکر نمیکنم نیاز به بخیه باشه یک بانداژه.....


به نرگس نگاه کردم وگفتم: میشه دهنتو ببندی من از تو سوال نپرسیدم ,واینم بدون بهتر زودتر بری ازاین



خونه نمیخوام جلوی مامانم باهات بحث کنم ...گورتو گم کنی خوش حال میشیم ....


لبش رو گزید ...همین طورکه باند استریل رو دورپای نرگس میبست گفت :من فقط بخاطر خاله موندم وعصر هم



میرم خودمم .......


بالحن تلخ وبدی پریدم میان حرفش وگفتم :لطفا خودت محترمانه خفه شو ....ده دقیقه یک بار که نبایدبگن



صداتوببر........دستی به گردنم کشیدم وگفتم :نرگس بلندشو بریم من عصر دارم میرم سرکارم وتا پس فردا



نمیام ....میدونی که یک روز درمیون میرم ......کسی نیست که ببردت ...باباکه دیر میاد ...مامان هم نمیتونه



......


بلند شد ..درحالی که با پاشنه پاش راه میرفت لنگان لنگان آمدسمت من ویواش گفت :جان من این جوری حرف



نزن باهاش ...

چنان اخمی کردم که لال شد ...کنارگوشش آرام وکمی خشن گفتم :میشه توکارای من دخالت نکنی؟؟؟؟


یکم نگاهم کردوگفت :حق نداری جلوی دیگران باهاش بدبرخوردکنی ؟؟حالاهرچقدرم که تقصیر کارباشه ....اخم



نکن ردافتادپیشونیت .....


کنار گوشش اخطار مانندگفتم :این بار دومی که دارم میگم فضولی نکن ...دفعه سوم خیلی بدمیشه ...


توچشمام نگاه کرد وگفت:دفعه سوم چی میشه ....نه میخوام بدونم چی میشه ؟؟؟؟........


درجوابش گفتم :اگه تابستون پارسال یادت باشه متوجه میشی که چی میشه ؟


یهو بامزه گفت :اصلا به درک ...هرجور میخوای حرف بزن با زن سابقت ...اما دارم میگم جلوی دیگران



بدحرف نمیزنی باهاش واگرنه خودم بجاش جوابت رومیدم ......


بازوش رو گرفتم وگفتم :دفعه سوم شدهاااااا......


یهو تندی رفت تو آشپزخونه .....


وصداش رو بلند کرد وگفت :میدونستی خیلی حرص دار شدی ....عمرا دیگه حرف بزنم باهات اگر بخوای اون
طوری رفتارکنی ........

عصبی شدم حسابی ....به ساعت نگاه کردم ..ساعت دوبود ...رفتم وضوگرفتم وایستادم به نماز "خداروشکر که

دیگه جلوم ظاهر نشد واگر نه باهاش بدبرخوردمیکردم ...."نماز رو که سلام دادم نگاهم خیره موند به قاب

عکس ستایش .................................................. ................

با تقه ای که به درخورد از عالم خیال آمدم بیرون ...بلندشدم وجانماز رو جمع کردم ...همین طور که ساعت

مچیم رومیبستم گفتم بفرمایید ..........

چشمم به دربود که نرگس بااخم داخل شد وگفت :نهار آماده است اگر مایل بودی بیا .....به سرعت رفت پایین

................کی حال وحوصله قهروآشتی داره ....

یک پیراهن مشکی پوشیدم با شلوار طوسی رنگ ....تابعد از نهار یک راست برم مرکز .........

از اتاق که خارج شدم صدای روشنا رواز اتاق مقابل شنیدم که گفت :جدی حالش خوبه؟؟ ....پس چرا نمیتونه

صحبت کنه؟؟ ......آره ....باشه ...باشه ..بعدا زنگ میزنم .............مراقب خودت ودنی باش...

بعد مکث طولانی محزون گفت :نمیدونی چقدر دلم واسه تون تنگ شده ........آراس نیست ؟؟

حس کنجکاویم گل کرده بود ......بالاخره ته توش رو درمیارم ....رفتم پایین به مامان واکرم که از بازار آمده

بودن سلام کردم ....پشت میز کنار نرگس نشستم وگفتم نرگسی...!!!!

بدون این که نگاهم کنه ..با لحن ناراحتی ...مثل همیشه گفت :جانم داداش.....................

لبخندی زد وگفت :تموم دیگه ؟؟؟.....

چیزی نگفت ولیوان ها رو با پارچ آب روی میز گذاشت .............

"این آخرین بار بود که باهاش حرف میزدم ...بهتره که جواب بده ..".................

هوفی کشیدم وگفتم: نرگس ..آبجی من باید بعد ناهار برم ..............

هنوز حرف از دهانم خارج نشده بود که چشماش پر از اشک شد وگفت :دروغ میگی ...بعد زیر لب گفت :لعنت

به این شانس من ......گند بزنن...

لبخندی زدم وگفتم :آخه جوجه توکه کارت لنگه ..چرا قهر میکنی ؟؟...

چرخید واشکش رو پاک کرد وگفت :قربون اون درجه های که .......*دستش رو گذاشت روی سرشونه ام *برم

.....جان من نرو فرمانده ...................................

خندیدم "این دختر رفتاراش برام خیلی عجیب بود ....حسابی تغییر کرده بود ...دیگه اون نرگس با افکار بچه

گونه ورفتار لوس نیست ....متانت خاصی بود تورفتاراش ...دردل لبخندی زدم وگفتم خداروشکر این دانشگاه

تاثیر داشته........................................ "

نگاه کردم به نرگس که کمی نگران گفت :داداشی کی میتونم باهات حرف بزنم ؟؟؟...

این نگرانیش ...دامن زد به همه حس های بد درونم ...مطمئنم یک مشکلی هست که نرگس ..با نشاط این طور

بشه ...درجوابش گفتم :بگو همین الان ......

یواش تر گفت :هیسسس...داداشی نمیخوام کسی بدونه .....کی برمیگردی؟؟.......

صداش از نگرانی واسترس میلرزید .........

روشنا کم بود نرگسی هم اضافه شد.....سری تکان دادم وگفتم :باشه بعدا بگو ............

دردل دعا میکردم عسل نخواد بیاد سمت من که دیدم ...بله با دفتر نقاشیش داره میاد ....چون قدش نمیرسید

روی صندلی نشوندمش وگفتم خسته نباشی ...نقاش دایی!!!

لبخندی زد وگفت :دایی زحمت کشیدم وشما روکشیدم ....لبخندی زدم ...درهمین حین بهرام وباباهم آمدن وهمه

گی دور میز نشستن .....

دفتر عسل رو نگاه کردم ..دیدم یک آدمک کاملا سیاه پوش کشیده ویک چیزی شبیه اسلحه هم تو دست آدمک

کشیده .....خندیدم وگفتم :عسل دایی ترکونده .....شاهکاره .....کی گفته این طوری بکشی؟؟ ....

موهاش رو داد پشت گوشش وگفت :از بابابهرام پرسیدم لباس کار دایی چه شکلی ؟؟؟میخوام دایی رو بکشم

.....بهم گفت :یک آدم بکشم که سرتاپاش سیاه باشه ..حتی صورتش ...

به بهرام نگاه کردم که قاشق غذاروگذاشت وگفت :خوب چی بگم ...

سعی کردمن نخندم درجوابش گفتم :همین طوری میگن دیگه ؟؟!!!!
خندید وحرفی نزد ...................
بشقاب برنج برای عسل کشیدم ویکی برای خودم کشیدم که عسل گفت :دایی میشه یک چیز بپرسم ؟؟

براش خورشت ریختم وگفتم :شما دوچیز بگو عسل خانوم .....

عسل قاشق رو برداشت وگفت :شما قبلا یک دختر داشتین که شبیه من بوده ؟؟مگه نه ؟؟


یهو همه ساکت شدن ....سعی کردم دربرابر این فرشته کوچولوجدی نباشم ...گفتم :آره دایی ...یک زمانی یک

فرشته کوچولوبود تقریبا شبیه تو....حالانهارت روبخورکه بعد باید بابات روبکشی ....البته خواستی بکشی یک

آدم سرتاپا سبز پوش بکش ......

عسل خندید وگفت :باشه دایی......

نگاه کردم به بقیه دیدم فقط روشنااست که حالش داغون شده وداره باغذاش بازی میکنه ....

خودمم حال درونم خراب شد ....عسل هم وقت گیر آورده بود ...نگاهش کردم که دوباره گفت :فرشته کوچولوت

کجاست من باهاش بازی کنم ؟؟....

دستی به موهایم کشیدم ..نفس عمیقی کشیدم وگفتم :اولافرشته دیگه نیست دوماکی به شما گفته این موضوع رو؟؟؟
عسل مکثی کرد ومثل طوطی درجوابم گفت :اولاچرا نیست ؟؟/...دوما امیر به من گفت ......

"امیر کله شق چی بگم بهش ......"لپشوکشیدم وگفتم :دیگه نیست ....نهارت روبخور....

اکرم هم به دنبال حرفم گفت :عسل ,بذار دایی غذاشو بخوره ....شماهم بخورتا بعد باید کلاس زبانت بریم

...................

این غذازهرمارم شد.........بدون این که چیزی بخورم بلندشدم وگفتم :مامان ممنون من برم ..دیرم نشه ...

جالب بود برام که روشنا زود بلندشد .....تامتوجه شد بیخودی بلندشده وهمه دارن اون رونگاه میکنند ..بشقاب

غذاش رو برداشت وگفت :خاله مهین ممنون ...بعد به سرعت رفت داخل آشپزخانه ....

هنوز حس کنجکاوی رو داشتم سریع رفتم بالا داخل اتاقش ....گوشه گوشه اتاق رو از نظر گذروندم

و..موبایلش رو دیدم که روی تخت افتاده ....لعنتی رمز میخواست .....سریع تاریخ تولد ستایش رو زدم که دیدم

درسته .....اول داخل پیام هاش رفتم ..چیز خاصی نبود ..فقط پیام مناسبتی بود ......پوشه گالری رو که باز

کردم .......اولش عکس های دونفره خودم وخودش بود که از دوران زندگیمون بود ......بعدی ها هم یک سری

عکس از دوپسر بچه بود که تقریبا چهره های غربی داشتن ....یک عکس دیگه هم بود که خودروشنا بایک

مرد وهمون دوپسر بچه گرفته بود .....کل گوشی رو سریع چک کردم ......عکس هاروهم روی موبایل خودم

ریختم تا بفهمم قضیه چی هست ......یک نگاه کردم به راه روی پله دیدم کسی نیست ...صفحه رو دوباره قفل
کردم وگذاشتم سرجاش ...یک نگاه دیگه کردم وبه سرعت رفتم پایین وبعد از خداحافظی با همه رفتم

................................................

از خونه که خارج شدم تمام حواسم پیش رفتار روشنا وحرفاش بود .....بالاخره می فهمیدم ...این بار این

توبمیری از اون توبمیری هانیست ....

به اداره که رسیدم کارت ورود خودم روزدم وداخل شدم....وارد اتاق تجهزات شدم ویونیفرم مشکی رنگ خودم

روپوشیدم ....حس وحال هیچ تمرین بدنی رو نداشتم ....چشمام هم از کم خوابی میسوخت ..

ترجیح دادم که حداقل برم تمرین تیر اندازی .....

همین طورکه وارد بخش دیگه میشدم ...سجاد رودیدم ...اصلا نمیخواستم سروکله بزنم با سجاد ازهمون راه

دورسری به معنی سلام تکان دادم وداخل شدم ......داخل جایگاه تیر اندازی ایستادم واز مسئولش یک کلت

معمولی گرفتم .....هدف مقابلم روتیر باران کردم ....توذهنم تجسم کردم قاتلین ستایشم رو وبا شدت تیر اندازی

میکردم به وسط هدفم .....تیرمیزدم تا بلکه آتش سوزان درونم کمترشود .....آخرین تیرراکه زدم احساس کردم

دستی رو شانه ام است ......مطمئنم که سجاد هست ....گوشی رو از روی گوشم برداشتم وگفتم چی شده ؟؟
سجاد سری تکان داد وگفت :نه خوشم میاد داری بدتر میشه این اخلاق نداشته ات ...سلام ....

با بی حوصلگی گفتم :گیرم علیک ...چی شده ؟؟

....دستم رو گرفت وگفت بزن بریم ..سرهنگ زمانی میخواد سخنرانی کنه ....درباره رزمایشی که برای هفته

نیروی انتظامی درپیش رو داریم ....

درجوابش فقط میگم :باشه بریم .......

داخل محوطه شدم به افراد یگان نگاه میکنم که توصف ایستادن ...........................................

درتموم این مدت هفت سال فقط به این فکر میکردم که کار کی میتونه باشه ....به هرکسی هم که شک میکردم

...کلی تحقیق میکردم ....اما آخرش هم به جای نمیرسیدم ....

توصف که قرار گرفتم ..صدای سهیل از پشت سرم میاد که میگه :به سرکار احمدی منور کردین حال شما ؟؟؟...
بدون این که برگردم سری تکان میدهم وبه جایگاه سخن رانی نگاه میکنم ...هنوز سرهنگ زمانی نیامده

........تا احساس میکنم که سهیل میخواد از پشت دستم روبپیچونه..دستش رو میگیرم ومیگم :توحال خودت

باش ...............

درجوابم میخنده ومیگه :پس کله ات چشم داری ؟؟راستی فکر کنم آرزوبه دل بمیرم ....

دستش رو رها میکنم ومیگم :درچه آرزوی میخوای بمیری ؟؟

دستش رو میذاره روی شونه ام ومیگه :این که اخلاق نداشته ات رو درست کنی .....جدی بودنم یک حدی داره

...اون اردلان رفت که دیگه بیاد سمتت.....مگه دوباره تو عملیاتی تو دوباره فرمانده باشی که ببینتت ......


برگشتم ودرجوابش گفتم :تواز من انتظار داری بخندم وخیلی ریلکس برخوردکنم درحالی که میدونی درچه

برزخی هستم .......

تازه یادم میاد از اردلان ومیگم :راستی آخرین بارکه دیدمش مجروح شده بود ...الان چطوره ؟

پوفی کرد وگفت :ولش کن ....خوبه ....مزاحم نمیشم ....

دردل فقط خدا خدا میکنم که زودتر برم خونه وروشنا رو تنها گیربیارم ...وتمام آن شنیدنی هارو بشنوم

.................................................

از مرکز که خارج میشم ساعت دونصفه شبه .....این عملیات آخری رو که بایگان امدادرفتیم ...بدجورحالم

روگرفت ......بازم گروگان گیری یک دختر بچه ............

بیقرار شنیدن حقیقت هستم .......مطمئنم اون حرف نزدن های یک ماه قبل ...مربوط به مرگ ستایش بوده

....اشتباه کردم که فکرکردم ...مثل دیگر زن ها یکم کم آورده وخسته شده .........

کم کم داشتم به اون جمله ای که از یک فیلسوف خونده بودم باورم میشه ..."زن هارو هیچ وقت نمیشه

شناخت.....درذهنم برای روشنا خط ونشان میکشیدم .....آن قدر غرق فکر بودم که زمانی که چشمم به درخانه

افتاد متوجه شدم باید پیاده شوم ........

هنزکامل وارد خانه نشده بودم که نرگس پرید جلوم وگفت :سلام فرمانده .....خسته نباشی .....

به زور لبخندی زدم وگفتم :چرا بیداری ؟؟؟

آرام درجوابم گفت :داریم با روشنافیلم وحشناک میبینیم .................

یواش میخندم ومیگم :نترسی با اون مغز فندو................

نذاشت حرفم روکامل بگم ...اخم کرد وگفت :درست حرف بزن .....خیلی حرص دراری خیلی ....نه کم

....زیاد.......

صدای آرام گفت :سلام ..................متوجه شدم روشناست .....

روبه نرگس گفتم :میرم بخوابم ................روبه روشنا هم که کنار مبل ایستاده بود گفتم :حال بحث ندارم

....میخوام بعدا برام خودت بیای وریز به ریز وموبه مو بگی برام چی شده .....

به سمت راه پله ها رفتم که دستم روگرفت وگفت :میخوام الان بگم .....گوش میکنی یا خسته ای ؟؟؟....

"آها پس بالاخره میخواد زبون باز کنه ...مثل این که خودش هم فهمیده با حرف نزدن به جای نمیرسه ....."

سرم روبلند کردم تا ببینم چرا حرف نمیزنه ....دیدم هنوز حرفی نزده داره گریه میکنه ....اعصاب این اشک

هاروهم نداشتم ...جدی وخشک گفتم :هرزمان گریه هات تموم شد بگو من بیام ......

تا خواستم قدمی بردارم که دستم رومحکم گرفت وگفت :نرو ...نمیتونم تواین ....بازم گریه میکرد نمی تونست

حرف بزنه .....

با خودم گفتم :این زناهم یک سلاح بیشتر ندارن ....اونم اشک ....چرا فکرمیکنند با گریه دل کسی به رحم

میاد.....................

به نرگس که بادقت مارو نگاه میکرد نگاه کردم ....دیدم خودش سریع رفت بالا ......

ا ین طور که این گریه میکرد ..متوجه شدم تاآخر همین آش وهمین کاسه است ...... نگاهش کردم دیدم از شدت

گریه نفس کم آورده .........

دستش رو کشیدم وبا خودم داخل حیاط بردمش ....مثل یک جوجه دنبالم میومد....داخل حیاط روی صندلی های

کنار استخر نشوندمش ...وگفتم :حرفات روبزن ......

دیدم بازم حرفی نمیزنه .....این بارمیلرزید وگوله گوله اشک میریخت .....

سعی کردم با لحن آروم تری حرف بزنم تاگریه اش بیشتر نشه ...کنارش ایستادم وگفتم :میخوای برم تا واسه

چندلحظه به خودت مسلط بشی .......

انگاراز حرفم ترسید ....یا از یک چیزی وحشت کرد .....دستم رومحکمتر گرفت وگفت :من اون روز که رفتم

.....رفتم .....

دیگه کاملا هق هق میکرد ...."خدایا چی میخواد بگه .....لعنتی بگو "...................

دستی به پیشونیم کشیدم وروی صندلی روبه رویش نشستم ....نگاهش نکردم وچشم دوختم به گل های روی

میز........

بعد از سکوتی که فقط با گریه روشنا شکسته میشد سر بلندکردم دیدم یک دستش رو جلوی دهنش گرفته

....فکش میلرزه ......دست دیگرش مشت شده کنارش افتاده .....

به پشتی صندلی تکیه دادم وگفتم :روشنا ..آروم باش....اتفاقی روکه افتاده روبرام بگو .....

توچشمام زل زد باچشمای پراز اشکش ودرحالی که سعی میکرد فکش نلرزه وحرف بزنه گفت :همون روزی که

بهت گفتم میخوام با اکرم برم بازار.....اکرم .............

لااله الا الله .....داشتم نگران تر وکنجکاوتر میشدم ...این روشنا هم که از شدت گریه اش نمتونست کلمه ای

حرف بزنه ........

برچسب ها رمان گل یخ ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط fench در تاریخ 1393/1/21 و 11:53 دقیقه ارسال شده است

سلام دوست عزیز
امیدورام سال خوبی داشته باشی
یه سایت کسب درآمد میخوام بهت پیشنهاد بدم
هر بازدیدکننده ای که وارد سایت بشه و پاپ آپ براش باز بشه
120 ریال بهت میده
حتمی امتحانش کن


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 288
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,139
  • بازدید ماه : 18,097
  • بازدید سال : 145,200
  • بازدید کلی : 11,642,340