close
مجتمع فنی تهران
رمان گل یخ قسمت هفتم
loading...

رمان فا

سام هم سریع گفت :مامانی ..خودتی ..چه خشن شدی ....میگم قبلا این جوری نبودی ها ....... انگار هیچ نسلطی نداشت با داد درجواب سام گفت :بروبالا اتاقت رومرتب…

رمان گل یخ قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1033 یکشنبه 17 فروردين 1393 : 12:49 نظرات ()
سام هم سریع گفت :مامانی ..خودتی ..چه خشن شدی ....میگم قبلا این جوری نبودی ها .......
انگار هیچ نسلطی نداشت با داد درجواب سام گفت :بروبالا اتاقت رومرتب کن...درضمن وای به حالت نمره

زبانت روخراب کنی ...زود باش بشمارسه رفتی بالا ....

سریع از بغلم پرید پایین رفت بالا ....

روشنا هم کلافه دستی تو موهاش کشید وماهیتابه های روکه هرکدوم از یک مدلی بودن رو از روی گاز برداشت

وداخل ماشین ظرف شویی گذاشت .................................................................
رفتم بالا سرش وگفتم :حق نداری با سام بلند صحبت کنی ....شیرفهم شدی ....

باصدای بلند گفت :نه ..نفهمیدم ..بلندتر بگو ..داد بزن بگو ...اصلا خودم تربیتش کردم ..میدونم چطور باید

رفتار کنم ......

بازوهاش رو محکمگرفتم وگفتم :اون تربیت مال زمانی بود که من نبودم ...دوست دارم یک بار دیگه باصدای

بلند صحبت کنی ......

حالش ررو درک میکردم ....بلند گفت :توکارای من دخالت نکن .....

خواستم چیزی بگم که صدای سام با وحشت آمد که که گفت :مامان خودتی جدی ؟؟

به سام نگاه کردم دیدم با ظرفای کثیفی که از اتاقش بود رو گذاشت روی اپن وآمد سمت روشنا وبا لحن کودکانه
ای گفت :بیا بغلم کن آروم شی

روشنا خندید وگفت :بلا .....

کمی تعجب کرده بودم که سام گفت :مگه نگفتی وقتی بغلم میکنی همه غمات میره خوب بغلم کن دیگه ...به

بالحن خنده داری گفت :تازه خبر نداری یک نشت دیگه هم زدم .....

روشنا خندید وبغلش کرد وگفت:دیگه چه خراب کاری کردی ؟؟...

سام هم به حساب کودکانه خودش یواش تو گوش روشنا گفت :رفتم بالا تو اتاقت ...متاسفانه ژل موی خودم

تموم شده بود ...آمدم ژل شما روبردارم که کنجکاوشدم وبا رژهاتون گند زدم به میزآینه تون ....البته چه بو

خوبی میدادن .......

روشنا ریز خندید وگفت :پس دوتا از قوانین رو زیر پا کردی ..اول آمدی تو اتاق من .....ودومی که بدتر از

اولی سر وسایل من که به شما مربوط نیست ....واسه تنبیه میری بالا تا خود زمان شام فقط زبان میخونی .....
سام بامزه نگاهم کرد وگفت :بابایی به دفاع نیاز دارم......بدبختم ..کوتاشام آماده شه ...وای خدا زبان ...

دلم براش ضعف رفت :روبه روشنا گفتم :این بار که عفو ...بعد یواش تو گوش سام گفتم :هیچ وقت یک مرد از

یک زن کم نمیاره ..همیشه با یک ترفندی باید طرفو بپیچونی .....

یواش خندید وگفت :ایت ترفند هاروهم به من میگی ؟؟؟.

ازته دل خندیدم که روشنا گفت:چاوش این چی داری بهش میگی ؟؟...

سام با چشمای که برق میزد گفت :مامانی بابا منظورش خانوما بود ...شما مامانی ..وتاج سری ......

کنار گوشش گفتم :آها اینه ....

خندید ویواش گفت :یک ..یک مساوی ...یک بارتو دفاع کردی یک بار من ..بدو جیم شیم ...

روشنا :سام خواهش میکنم درست صحبت کن .....کی اینطور حرف زدن روبه تو یاد نیده ...

سام هم در جوابش گفت :مامان خیلی گیر میدی ......از لحاظ شما کتابی حرف زدن درسته .....
روشنا خندید وگفت :دیگه تکرار نشه ..برو وروجکم ......

سام روبه من گفت :بریم فوتبال ...تازه کای حرفم باید برام بزنی ...مامان همیشه خیلی ازت میگفت ..

نگاه کردم به روشنا ..که روی پاشنه پا چرخید رفت سر یخچال که یهو تندی رفت عقب با کمی عصبانیت روبه

سام گفت :بیا این زهی رو ببر ...جاش این جاست دفعه بعدی ببینمش میکشمش ..

روبه روشنا گفتم :مگه چی بود ...

با لحن حرص داری گفت :تصورش رو بکن دریخچال رو باز کنی بعد یک مار عین بک بزمچه زل بزنه

توصورتت ....زهر ترک شدم ...بعد روبه سام گفت :اون بت زهر مارتم پشت پنچره آشپزخونه است ...چرا

ولشون کردی تو خونه .....

دیدم سام درحالی که یک مار نسبتا بزرگی دورگردنشه با یک افتاب پرست که سرشونه اشه آمد جلوم وگفت

:خیلی باحالن نه؟؟ ....با اینا از کسای که بدمیاد ازشون میترسونمشون ....یکیش سوزانه ...دختره چندش ....
غش غش خندیدم در دل به تربیت وطرز بزرگ کردن روشنا احسنت گفتم ....

همین طورکه میخندیدم گفتم :سوزان کیه ؟؟؟

صورتش رو جمع کرد وگفت :یک دختر بچه لوس واز خود راضی که همیشه این جاست ونوه شهربانوی .....

روشنا گفت :سام این آخرین بار بود که ولشون کردی توخونه ...ببرشون تواتاقت .....

سام کنار گوشم گفت :میخوام مامانو اذیت کنم هستی ؟؟؟

بازم خندیدم ولپشو بوسیدم که سام روبه روشنا که داخل آشپزخونه بود گفت :مامی به امید گفتم دفعه بعد برام

یک رتیل بیاره

روشنا رید از تو آشپزخونه بیرون وگفت :چـــــــــــیــــــــه رتـــــــــــیِــــــــــ ـل ؟؟؟

سام غش غش خندید وگفت :آره ...خوشگله ..مخصوصا نوع مصریش که بدجنسه ......

روشنا نفس عمیقی کشید گفت :خوب باغ وحشی راه اندختی .....آمدن اون رتیل مصادف میشه با گرفتن یک



سری چیزا ازت......ودر درجه اول لپ تاپت وبعد و.....


سام سریع گفت :چه جدی گرفتی ؟؟... شوخی بود ....اما بعدا یک رتیل مشکش میارم .......


موقع شام ...سام روبه روشنا گفت :مامان برو کنار بابا بشین میخوام دوتاییتون روببینم.....فکرنمیکردم



...باباداشته باشم میری ....


روشنا نگاه کرد به من ....منم اخم کردم وزیر لب گفتم :روشنا چیکار کردی ؟......


بعد شام ...سام یک لحظه جدا نشد ازم ....روی کاناپه دراز کشیده بودم ..سام هم روشکمم نشسته بود وبا



هیجان از زهی برام میگفت :انقدر گفت : سرش افتاد روی قفسه سینم وخوابید .......

خودمم نفهمیدم کی بی هوش شدم



باصدای روشنا از خواب بیدار شدم ....یواش گفت :پاشو برو بالا سام روهم ببر اتاقش ....


به سام نگاه کردم که دیدم غرقه خوابه ...اما در همین حین که میبردمش بالا یواش گفت :وای چه حال میده آدم


خودشو بزنه بخواب بعد باباش بغلش کنه ببردش بالا ...


خندیدم وگفتم »نافلا بیداری ؟؟


خندید یواش وگفت :هیسس الان مامان ببینه بیدارم گیر نیده مسواک بزن



حس آرامشی داشتم تو دلم خدا روشکر کردم واسه وجود سام ....یواش کنار گوشش گفتم :تو این مورد من از



مامانت سخت گیر ترم



بامزه چشماش رو باز کررد وگفت :دروغ....میگی ؟؟



لبخندی زدم وگفتم :نه مرد کوچک .....


رو تخت نشستم وپیراهنم رو درآوردم ....دراز که کشیدم روشنا آ»د داخل اتاق وگفت :فردا برمیگردی نه ؟؟


سرم رو تکون دادم که گفت :باسام ؟؟؟


که تقه ای به در خورد من وروشنا همزمان گفتیم بفرمایید ......


نگاه کردم دیدم سام درحالی که یک شلوارک پسرونه پاش کرده با یک رکابی ..تو چهار چوب در ایتاده وروبه



روشنا گفت :پیشم نمی خوابی ...ادامه داستان بن تن روبگی ؟؟...چیزه ؟.....یعنی ؟؟؟...میخوام پیش باباهم



باشم .....بعد مکث کوتاهی گفت :میشه بین تووبابا بخوابم .....


روشنادر جوابش گفت :میام پیشت بخوام ادامه اون داستان روهم بهت بگم .....


سام هم یواش گفت :میخوام پیش بابا هم باشم ......


روشنا اخمی کرد وگفت :یک کدوم ....ممن که تو اتاق خودم میرم بخوابم دوست داشتی بیا پیشم ...


خندیدم وگفتم :روشنا چیکارش داری ؟؟؟درضمن کی گفت بری اتاق خودت همین جا باش بعد روبه سام گفتم



:بدو بیا مرد کوچک ......


با خوش حالی دوید سمتم ومثل همیشه نشست رو شکمم وباز میگفت :که چطور سوزان رو اذیت میکرده ..یکم


که گذشت گذاشتمش روی تخت بین خودم وروشنا ....با چماش خواب آلود دست من وروشنا رو گرفت .پنچ تا



انگشتمون رو در هم قفل کرد ....دستامون رو بوسید ودوتا دستاش محکم دستامون رو گرفت .....درآخرهم



بامزه گونه دوتای مون روبوسید وگفت :شب بخیر مامانی ؛بابایی

پیشونی سام رو بوسیدم ....کاملاغرق خواب بود ......

روشنا آروم گفت :چقدر عقده ای شده بود ..فکرشم نمیکردم

نگاه کردم به سام وگفتم :همه پسر ها از پدرشون الگو برداری میکنند ...وحتما دوستاش رو هم که میدیده این

تنهایش رو بیشتر حس میکرده ....

چیزی نگفت :نفس عمیقی کشید ودست دیگرش روهم دور سام پیچید وچشماش روبست .....

اصلا خوابم نمیبرد ..به امروز فکر میکردم ..اولش باورم نمی شد که فرزندی داشته باشم.....

دست دیگه ام روروی پیشونیم گذاشتم وبه سقف خیره شدم "تنها سوالم این بود که چرا روشنا وارد این

ماجراهاشد ....یعنی اگر قاچاقچی باشه که حمکش میشه اعدام وهیچ کاری نمیشه براش کرد .....

به سام نگاه کردم دیدم یک پاش روی شکم روشنا است وسرش آمده روی شونه من ...فکر کنم عادت داره

360درجه دور خودش بچرخه ...لبخند عمیقی زدم وگونشو بوسیدم ....نگاهم رفت سمت پایین تخت که دیدم

زهی سام داره میخزه که بیاد بالای تخت ...میدونستم روشنا زیادی روش حساسه یواش دستم رو از بین دست

سام وروشنا آزاد کردم وزهی برداشتم بردم داخل اتاق سام .....داخل اتاق که شدم اولین چیزی که دیدم عکس

خودم بود که روبه روی تخت سام بود وکنار میز تختش هم بازم یک عکس از من بود که پایینشم مثل این

خودش با خط شکسته ای یک بیت زیبا از پدر نوشته بود ....دلم ضعف رفت برای سام کوچولو ...زهی داخل

آکواریومش گذاشتم ....وبرگشتم داخل اتاق خواب که دیدم روشنا داخل روشویی .....رفتم سمت روشویی وبه

چهار جوب درتکیه دادم وگفتم :چیزی شده ؟؟...

زیر لب یواش گفت :چیز خاصی نیست.....

بازم خون دماغ کرده بود ...صورتش رو شسته بود ونمی شد فهمید که داره گریه میکنه یا نه اما مطمئنم داره

گریه میکنه

دستی به پیشونیم کشیدم وگفتم :میخوای دکتری ،جایی بریم ؟؟؟........
سرش رو به معنی نه تکون داد ....بعد مکثی گفت :باسام کی میری ؟؟؟...

تو یک حرکت دستمو انداختم دور کمرش و برش گردوندم سمت خودم وگفتم :بگو چیکارا کردی ؟؟؟برام بگو تا

شاید بتونم برای عفو دادنت کاری بکنم ....میخوام باشی کنار سام ...نمی تونم بدم یکی دیگه بزرگش کنه ....
دستش رو گرفت جلوی صورتش وگفت :بذار برم الان لباسم خونی میشه .....

سرش رو گذاشتم روی قفسه سینه ام وگفتم :روشنا بگو چی شده ؟؟

شیطون شد وگفت :فقط سام به من نیازداره دیگه؟؟؟...باباش نمی خواد باشم دیگه ؟؟....

یواش خندیدم وبا بدجنسی تمام گفتم :فقط برای سام باش ....

درجوابم گفت :باشه ....

این باشه روخیلی بامزه گفت رو موهاش رو بوسیدم وگفتم :اگر از فعالیتت در اون گروه فاکتور بگیرم ....مامان

بودن بهت میاد وخوشم میاد ایده آلی ....فکرشم نمی کردم این طوری بزرگش کنی.....

با بغض گفت :خیلی سخت بود ...خیلی زیاد ...نبودنت سخت تر از همه بود...همیشه استرس داشتم نکنه بلای

سر سام بیاد .....نکنه تو بفهمی ایرانم ...نکنه سام رو ازم بگیری ....

یواش گفتم :خانومی خودمی ...دیگه نمی ذارم اذیت شی ...فقط قبلش ازت میخوام چیزی رو ازم مخفی نکنی

....هرچی شده رو برام بگو ...هرکاری که کردی ...

همین طورکه شونه هاش از شدت گریه میلرزید گفت :نمی خوام برام کاری بکنی ...فقط خواهش میکنم سام از

هرکسی که فکر میکنی خطرناکه دور کن ....خیلی زنده باشم دویا سه ماه دیگه است ...بعد گریه اش صد برابر

شد وبازمو گرفت وگفت :هر جمعه بیاریش پیشم ها ...یک خواسته دیگه ام دارم که زیاد نیست .....

سریع گفتم :خواهشا حرف نزن .....

تو گریه خندید ..."نابودم کرد این خنده پراز بغضش "...ادامه داد ...فقط کنار مامان سیمینم خاکم کنند همین

...به مامامن مهینم بگو سام خیلی خوب بزرگ کنه ...یک مرد واقعی مثل خودت که عزیزمی ...

بعد لبخنی زد گفت :ببین چه زن خوبیم ....اجازه داری دوبار ازدواج کنی ...اما التماست میکنم یک جوری رفتار

کن که سامی فراموشم نکنه ....حتما بهش بگی هر جمعه بیاد سر قبرم ..

نگاهش کردم دیدم گوله گوله اشک میریزه ....رو قفسه سینه ام پراز خون شده بود ....

جدی گفتم :حتما باید چهارتا داد سرت بزنند ..باهات بد صحبت کنند که ساکت شی...آره ....

با بغض گفت :چاوش خیلی دوست دارم ببخشید ....

لبخندی زدم وگفتم :دیونه خودمی ..روان پریشم ..این فکرا چیه ؟؟...

رو قلبمو بوسید وگفت :دیونه تو ...دیونه دادات،فریادات ...دیونه کارات ..منم من ..اونا رو هم مهم بود باید
میگفتم ......

واسه عوض کردن حالش گفتم :تا کار دستت دادم برو بخواب ....

خندید وگفت :چه کاری ؟؟...

موذی نگاهش کردم وگفتم :بگم برات ......

خندید وگفت :عاشقتم ....تو هم دیونه خودمی ....

نگاهش کردم وگفتم :الان دیونه رو با من بودی دیگه ؟؟....

سرشو تیکون داد وگفت :بله قلدر خان با تو بودم ...خشن همسر .....

خندیدم وگفتم :یک چیزی بگم ذوق مرگ شی....

سریع گفت :بله ..بگو .....

درجوابش گفتم :با سام میمونی ....

تند گفت :یعنی باتو وسام دیگه .....

خندیدم وگفتم :بذار حرفمو بگم ....

که دوباره گفت :منظورت باتو وسام بود دیگه ؟؟...

امان از دستش ..چشمکی زدم وگفتم :بله همون ....

دسته از موهاش رو داد پشت گوشش وگفت :دقیق بگو ...

لپشو کشیدم وگفتم :با خودمی ....خوب شد حالا ...

سرشو تکون داد وگفت :چنگی به دل نمی زد ...بعد مشت زد به بازوم وگفت :میمیری مثل آدم ابراز علاقه کنی

....

نمی دونم چطور زد که انگشت دست خودش دردگرفت ....تندی گفت :سنگی تو ..دستم نابود شد ...

یواش خندیدم ..بهش نگاه کردم وگفتم :بار آخرت بودکه دست رو شوهرت بلند کردی ها ...

باخنده گفت :هم میزنمت ...هم موهاتو میکشم ...اصلا هرکار دلم بخواد میکنم ...کاری میکنم تو این سه ماه

بودنم ..کچل شی ..هوم نگاهتم نکنه ...

اخم غلیظی کردم وگفتم :باز زر زیاد زدی ها .....

بامزه گفت :یا خدااا....

دلم براش ضعف رفت ..موهاش رو بهم ریختم وگفتم :حرف نزن بین حرفام ..

دوما سه تای میریم خونه خودمون زندگی میکنیم ....

حالا چیزای که حتما باید برام بگی وحتما انجام بدی ....اولا همین فردا میریم پیش یک دکتر خوب ...دوما که

اصل کاری میشینی هرچی شده رو برام میگی ...حرفم نزنی عصبی میشم ...یهو دید ی زدم تو دهنت .....
انگار نه انگار که تهدیدش کردم ..با ذوق خندید وگفت :آخجون عاشق دیونه بازیاتم ...

یعنی دوست داشتم سرم بکوبم به دیوار ....شماتت بار سر تا پاش رو نگاه کردم وگفتم :روشناکاملا جدی بودم

...

اونم جدی شد وگفت :هرچی بگم رو باور میکنی ؟؟.....
توچشماش نگاه کردم وگفتم :مگه قراره دوروغم بگی ؟؟

لبخنی زد وگفت :نه ؟؟؟؟.

کنار گوشش گفتم :برو استراحت کن .....الان خوبی ؟؟.....

صورتش رو شست وگفت :آره خوبم.....

هنوزم پشیمون بودم ...رفتم جلوتر ودستم رو گذاشتم زیر چونش وصورتش رو مقابل خودم گرفتم رو ردی که زده بودم دست کشیدم وگفتم :تقصیر خودت بود گفتم ساکت باش یعنی ساکت باش ...

لبخندی زد وگفت :اشکال نداره ...حق داشتی ....

که صدای یواش وبا ترس سام آمد که گفت :مامان کجایی ؟....بابایی؟؟......

خواستم برم که روشنا گفت :کجا ؟؟...برو یک دوش بگیر ...بدنت خونیه ....

رفتم داخل حمام وگفتم :لباس خودتم خونی شده ...عوض کن تا سام ندیده ..نترسه ....

داخل حمام که شدم ..یک دل شدم ...با تصمیمی که گرفته بودم ...پاش هستم ..هرچقدرم که تقصیر کار باشه ...

لباس راحتی پوشیدم داخل اتاق رفتم ..که دیدم ..روشنا کنار سام دراز کشیده وقصه براش میگه ..سام هم بطرفش برگشته وبا دقت داره گوش میده ...

بطرف سام روی تخت نشستم وگفتم :مرد کوچک چرا بیدار شدی ؟؟

برگشت سمتم وگفت :یک خواب بد میدیدم ...

پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :چی میدیدی ؟؟

دستاش رو دور گردنم انداخت وگفت :نمی دونم ..هروقت که خواب بد میبینم ..بعد که بیدار میشم فراموش میکنم چی میدیدم ....اما خیلی وحشتناکه ....

که یهو مثل قبل .انگار براش عادت شده بود امد رو شکمم نشست وسرش گذاشت رو قفسه سینم وگیج ومنگ از خواب گفت :شب بخیر بابایی ...

روشنادوطرف شونه اش رو گرفت وگفت :سامی این طرز خوابیدن برای ..بچه پانداهاست که از والدینشون آویزون میشن ...درست بخواب !!....

خندیدم وگفتم :بذار بخوابه ....

سام هم خواب آلود گفت :الان پدرجون گرفتم فرار نکنه...به ثانیه نرسید خوابید

دست روشنا رفت لابه لای موهای سام ..روبه من گفت :بذارش خسته میشی ...

درجوابش گفتم:نه اتفاقا خوشم میاد ..کوبش قلبش با خودم هماهنگه ..

نگاهش کردم که دیدم از گردن رفت زیر پتو وگفت :سام عادت داره توخواب بچرخه ...له نشی!!و...شبتم بخیر مرد من ..

لپشو کشیدم وگفتم :چه رعایت فاصلحه هم کرده برای من ....

خندید وگفت :نه میخوام بخوابم ..میترسم خون دماغ کنم ..متوجه نشم ....ولباسای تو یا سامی کثیف شه .....اخم کردم ونگاهش کردم ...که گفت :خوب ..چشم ..ببخشید ..نگاهتون تو حلقم ...

از نمکی که ریخت یواش خندیدم

از صدای جیغی از خواب پریدم ..خواستم بلند شم که دیدم سام بدون این که وضعیتش تغییر کنه ..همچنان خوابه ..سام گذاشتم رو تخت و به روشنا که وحشت کرده بود گفتم :چی شده ؟؟....

که دیدم ..بله ..آفتاب پرست سام ..روی بالیشت نشسته ...خندیدم ورو به روشنا گفتم :چی شده بود ؟؟..عمل دفاعی از خودش نشون داد ..زدت؟؟.......

با ترس گفت :چشم باز کردم دیدم با اون صورت چندش آورش زل زده به من ...

غش غش ندیدم که سام در حالی که چشماش رو میمالوند روبه آفتاب پرستش گفت :چرا این جای تو شقی؟؟؟اخر اگر کشته نشدی ؟؟...خونت میفته گردن خودت ......

دیدم آفتاب پرسته بین دستای سامی رفت ....

روشنا هنوزم وحشت داشت ..رو به سام گفت :صد بار گفتم اینا رو ول نکن تو خونه ...بلندشو ببرش تو آکواریوم خودش .....

سام با شقی غلطی زد وگفت :خوابم میاد ...

روشنا نگام کرد وگفت :میشه ببریش ؟؟

به موهای شلخته اش نگاه کردم وگفتم:الان ..کسی که باید فرار کنه منم ...

خندید وگفت :پاشو ببرش ..دلتم بخواد .....

لبخندی زدم وگفتم :طلاقم ندی ؟؟؟

غش غش خندید وگفت :نه چون گلی ..این بار عفو میدم ....

دماغشو کشیدم وگفتم :میگم زهی رو هم بیارم کنارت ترست بریزه ..تازه کمتربلبل زبونی هم میکنی ..

با لحن بچه گونه وبانمکی گفت :میگم گونا دالم هاا...

با شقی آمدم سمتش که...یک جیغ یواش کشید ....

خندیدم وگفتم :کارت نداشتیم که دارم رد میشم ....

درجوابم گفت :واجب بود از کنارم ردشی حالا؟؟

فقط خندیدم وشقی رو بردم ....داخل اتاق شدم تا برم روشویی که دیدم صدای خند های بلند سام تو اتاق پیچیده ...ومیگه مامان جونم ...غلط کردم ...

روشنا هم خندید وگفت :نه ..مجازات شدی به پنچ دقیقه تمام قلقلک ....مگه نمیگم تو خونه ولشون نکن .

سام دور خودش میچرخید وروشنا هم قلقلکش میداد ...سام تا منو دید خیلی بانمک گفت :بابا ..کمک ..یک خانومه داره میکشتم از خنده ....

روشنا محکم بغلش کرد وگونه اش رو بوسید وگفت :شدم خانومه ؟؟...

سام خندید وگفت :نه مامانی ...بعد روبه من گفت :میبینی بابایی لوچ شدم ...فقط میگی میخواد عصاره منو بگیره که محکم بغلم میکنه ...

خندیدم وگفتم :آقا سام برای اینکه خیلی دوست داره ......

سام گونه روشنا رو آروم بوسید وگفت :ببین این جوری ابراز احساسات میکنند لپم خراب شد ...

روشنا خندید وگفت :میگم با ده دقیقه قلقلک موافقی ؟؟...البته تقصیر خودته که بلبل زبونی کردی ....

رفتم جلو وگفتم :مامان سام ...

نگام کرد وگفت :جانم ....

به سام نگاه کردم وگفتم با یک ربع قلقلک دونفره چطوری ؟؟

سام خنده دارگفت :یا خدااا..نه جان من ..

واسه شوخی کمی قلقلکش دادیم که پرید تو بغلم وگفت :اگر فکرشو میکردم که اگر از خدا بخوام زودتر بیای ..زودتر میگفتم ..آخه همین پریشب بود گفتم به خدا تا تو بیای .......

روشنا برای عوض کردن حالش گفت :منم که بوق

سام خندید وگفت :شما؟؟ ..میگم چی بود ؟؟..آها تاج سری ...

روشنا آمد سمتش وگفت :الان به اصطلاح شدم اون حیونه که گوشاش درازه ...

سام خندید پرید پایین از تخت وگفت :شوخی بود ..اصلا ...

به روشنا نگاه کردم وگفتم :خوبی ؟؟

سرش رو گذاشت روشونه ام وگفت با وجود تو سامی ...عالیم ...

خوابوندمش رو تخت وگفتم :میگم تنبیه شی واسه حرفای دیشب ..به قول خودت ده دقیقه قلقلک ...

خندید وگفت :راه عفو نداره ...

درجواب گفتم :نچ ...

سام هم آمد ودوتای قلقلکش میدادیم ...

به روشنا نگاه کردم دیدم ازشدت خنده نفس کم آورده...بالای تخت نشستم وگفتم :احوالات؟؟..

ریز خندید وگفت :سام برو وسایلی روکه برات مهم هستن بردار میخوایم بریم جایی....

سام نگاهم کرد وگفت :کجا ؟؟....

نگاهش کردم وگفتم :خونه خودمون .....

سریع گفت :آخ جون ...بعد تندی رفت ......

به روشنا نگاه کردم که لب زد: خیلی دوست دارم ....

خندیدم وگفتم :زبونتو شقی خورد ...

خندید وگفت :نخیرم صدام گرفته بس بلند خندیدم وبلندگفتم قلقلک ندین

لپشو کشیدم وگفتم :پاشو وسایلت رو بردار .....

نگام کرد وگفت :تهران برسیم سر کارت میری ؟؟....

سر شونه ام رو بوسید وگفت :قربون اون درجه های نظامی که میکارن این جا بشم من ..یعنی بازم هر روز استرس ....

نذاشتم حرفش رو بزنه وسرم بردم جلو ....

بلند شدم وگفتم :زود آماده شی ها .....

داخل اتاق سام شدم که دیدم روبیکش رو هم گذاشت وسر کوله اش روبست وبه من گفت :مامان میگه پلیسی درسته ؟؟

دستام تو جیبم کردم وگفتم :بله مرد کوچک ....

جلوم ایستاد وگفت :میخوام یکی بشم عین خودت ....بنظرت میشه ...

لبخندی از ته دل زدم وگفتم : بله مرد کوچکم .............................................

روبه روشنا گفتم :شهر بانو کیه؟؟...

لقمه نون وپنیر گردو داد به سام وگفت :خدمت کار این جاست ..سوزان هم نوه اش
ِ
به سنگ اپن تکیه دادم وگفتم :خونه از کیه ؟؟......

درحالی که ظرفا رو جمع می کرد گفت :خونه برای خودمه ....

که دیدم روشنا گونه سام رو بوسید وگفت :یک مدت کوتاه با پدرت باش تا منم بیام ....

باز میخواست رواعصاب راه بره .....

روبه سام گفتم :تو برو توماشین منم الان میام .....باشوق دوید رفت ....

بهش نگاه کردم وگفتم: میری وسایلت رو بر میداری ....

نمی تونم باشم باهات ...دوست ندارم اتفاقی واسه سامی بیفته ....

زل زدم تو چشماش وگفتم :میری آماده میشی ....فهمیدی ..

نگاهم کرد وبعد از مکثی با صدای آرومی گفت :میدونی ...رهبر پخش موادمون کیه ؟؟

آها پسس بالاخره وقتش رسید خودش شروع کرد ....

درجوابش گفتم :نه نمی دونم ؟؟...

از پنچره آشپزخونه به بیرون نگاه کرد وگفت :عموی خودت !!....داداش پدرت !!!...یاسر!!!!

این رو که گفت سریع یادم افتاد که بهرام هم گفته بود شک کردن به یاسر .....

خواستم حرفی بزنم که دیدم نیست ...صدام رو بلند کردم وگفتم :روشنا تا ده دقیقه دیگه آماده جلوم باشی هاا.....

دیدم حرفی نمیزنه ..رفتم بالا داخل اتاقی که انتهای راه رو بود ...در باز بود ....روشنا دستاش رو جلو صورتش گرفته بود ................

از صدای قدم هام متوجه حضورم شد ...از دیدن اون همه مواد مخدر صنعتی وغیر صنعتی شکه شدم ..چرا تو خانه بود .......

درحالی که به شدت گریه میکرد گفت :میبینی اینا رو باید میدادم به زیر دستام تا باز اونا به خورده فروش ها برسونند اما باور کن من یکبار هم ...

حتی نفسی برای کشیدن نداشت ...پشتش رو ماساژ دادم وگفتم :میدونم ..میدونم ...نفس بکش ...جون سامی نفس بکش ....نفس بکش لعنتی ...باتوام نفس بکش .....با عجز گفتم :نفس بکش ....روشنا خواهش میکنم.....

صدا سام شنیدم که زل زده بود به چهره سفید شده روشنا وگفت :مامانی مرده ....مامانم ...

بادادگفتم :لعنتی ..نفس بکش ...

شرع کردم به شک دادنش ...اما دریغ ...سام هم چسبیده بود به دیوار آروم گریه میکرد ..........................

روشنا بلند شو ..نفس بکش ...قلبت حق نداره از کارباایسته ....ایست قلبی معنی نداره ....

سرش رو بغل گرفتم ....زمزمه میکردم :برگرد ...نفس بکش...

هیچ تسلطی روی کارام نداشتم .... روی قفسه سینه اش مشت محکمی زدم ...پیشونیش رو بوسیدم وبا عجز گفتم :بلندشو ..جون سامی بلندشو ....

یهو یک بازدم خیلی عمیق رو انجام داد وهرچی نفس داشت رو داد بیرون ....نفس های بعدشم کوتاه ومنقطع ...زیر لب فقط گفتم :خدایا شکرت .....

روی زمین گذاشتم بخوابه وسرش رو طوری تنظیم کردم که بتونه به راحتی نفس بکشه ...نگاهم چرخید سمت سام که گوشه دیوار ایستاده بود ...یقه لباس روداخل دهانش برده بود واز ترس واسترس داشت بادندوناش میساید لباس رو

..اشکاشم که گوله گوله میومدن ....

دوباره سر روشنا درست کردم که صدای از پایین آمد که گفت :روشنا خانوم ...خانوم جان ..کجاید شما؟؟.....

سریع رفتم بیرون از اتاق ...مطمئن بودم شهربانو هست ....نگاهش کردم یک زن نسبتا میان سالی بود با لباس های محلی شمالی ...فقط گفتم :زودزنگ بزنید اورژانس بیاد ....

نگاهم کرد وگفت :شما کی هستید ؟؟...خانوم کجان ؟؟؟.....

الان وقت پرسیدن آخه ...با داد گفتم :گفتن زنگ بزن .....

تندی رفت ......

داخل اتاق شدم دیدم سامی میلرزه وتو همون حالت قبلش هست ...بغلش کردم وبردمش سمت روشنا ...

به روشنا نگاه کردم ...متوجه شدم نفس هاش پراز درده ...چون صورتش رو جمع میکرد تا نفس بکشه ....البته اگر این نفس های بسیار کوتاه رو میشد گذاشت اسمش رو نفس ...

قلب سام چنان میزد که من حسش میکردم ....چشمای گریونش رو بوسیدم وگفتم :مامانت خوبه ...

نگاهی به صورت سفید شده روشنا انداخت وگفت :مــا..مــانی ...میــمــیـره ...

لرزش تو صداش دیونه ام کرد ....نابودت میکنم خوک پیر ......

سر سام رو بوسیدم وگفتم :نه سامی خان ..خداروشکر مامانت خوبه ؟؟؟

سریع از بغلم درآمد ودست روشنا غرق بوسه کرد ...

با بی رقمی گونه سام رو نوازش کرد ...

نگاهش کردم ..حالش هر لحظه بدتر از قبل میشد ...انگار ..نمه ..نمه ...نفس هاش داشت به صفر میرسید .....خداخدا میکردم تا زودتر گروه امداد بیاد ...
چشماش رو بوسیدم وگفتم :سعی کن نفس های عمیق بکشی ....

یهو یادم آمد که کسی رو که سکته کرده رونباید دراز کشوند ...چون دراون لحظه فشار بالاست وامکان سکته مغزی هست ...نشوندمش رو پام وسرش رو تکیه دادم به شونه ام ....همچان مثل قبل نفس میکشید .....

دیگه نمی خواسستم سام صحنه بدی ببینه که بشه کابوس شبانه اش ..برای همین گونه اش رو بوسیدم وگفتم :مردکوچک میری پایین ..زمانی که گروه امداد آمد بگی سریع بیان این جا ....

دست روشنا رو بوسید وسریع رفت ....

کنار گوش روشنا گفتم :نفس عمیق بکش ....خواهش میکنم ....

دستش رفت سمت دستم که خودم زودتر دستش رو گرفتم ...انگار میخواست حرف بزنه ....

کنار گوشش گفتم :به هیچی ....هیچکس فکرنکن ...فقط آروم باش ...

اما کو گوش شنوا ..سرش رو بالا به طرف صورتم گرفت ....چون نمی تونست با صدا صحبت کنه ...ولب میزد ...گوشم رو بردم کنار لبش تا با همون صدای بسیار ضعیفش بفهمم چی میگه ...

با همون نفس ...گفت :ببین ...مج...مجبورشدم ..چندبار.....موادی ..رو...

اِی خدا ...زمانی که تو خونه ...همون شب اول باید میگفت بس گریه کرد نتونست حرف بزنه ...تو ماشین هم که حرفی نزد ..بعد همین الان صحبت باید بکنه

پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :میدونم ....خواهشا تو این شرایط حرف زن ...می دونم بی تقصیری ..فقط بهش فکر نکن ...تازمانی که منم باهات از هیچی نترس واسترس نداشته باش ....

لبخند بی جونی زد وباز لب زد:منون که موندی پیشم ...خیلی دوست دارم ....به سامی هم بگی خیلی دوسش دارم ....

بعد نفسش رو به سختی دادبیرون

استرس زیادی داشتم ..چرا گروه امداد نمی یاد؟؟

لبخندی زدم وگفتم :خواهشا حرف از مردن نباشه ....بعد کنار گوشش گفتم :قول بده مقاومت کنی ..سامی هنوزم به تو نیاز داره ...

نفسش رو به آرومی وسختی داد بیرون وبازم لب زد :باشه قول ..فقط اگر نشد باشم ..به سام هیچ وقت نگی این چیزای که دیده وبراش نگی من چیکارکردم ...حتی اگر بزرگ شد ...

دست یخیش رو محکمتر گرفتم وبرای عوض کردن حالش گفتم :خیلی علاقه داری ازون دادا سرت بزنم وبگم حرف نزن ...خوب ساکت باش خانومی ...

لبخندی زد ولب زد :آره خیلی ....دو...دوست دارم ..دادبزنی ..گلتو پاره ...ک ..کنی ..مم..منم گوش..ن...نکنم ...

دوباره نفسش نیومد بالا ...چشماش رو سقف سفید اتاق میخ کوب شد ....سفیدی چشماش فقط معلوم بود ...

تند ..تند شروع کردم به شک دادنش ...نفهمیدم کی اشکام راه گرفت ....

درهمین حین سام با شوق آمد داخل اتاق وگفت :بابایی آمبولانس آمد .....

اماتا دید دارم روشنا روشک میدم ...باز گوشه اتاق کز کرد....

گروه امداد که آمدن بالا ...سریع آدرنالین تزریق کردن وشک میدادن تا برگرده ....

سام بغل کردم وسرش رو گرفتم سمت دیگه ای تا نبینه ...

دردل خدا ..خدا میکردم برگرده .....که صدای یکی از مردا آمد که گفت :کافیه ....تموم کرده ...

صدای جیغ سامی تو گوشم موند ....مدادم بلند میگفت:مامانم ....نمرده ....زنده است ....

که کسی که شک میدادگفت :ماسک اکسیژن رو بذار برگشت ...

نفس حبص شده ام رو فوت کردم بیرون ....اون زمانی که گفت تموم کرده ...داشتم نابود میشدم ..از ته دل از خداخواستم بمونه .....اگر میمرد اون خوک پیر رو تیکه تیکه میکردم ..گرچه بعدا همین کاررو خواهم کرد ...به طرز وحشیانه ای

میکشمش ....

روشنا رو بردن داخل ماشین آمبولانس ..سریع رفتم پایین وروبه شهربانو گفتم :لطفا مواظب سامی باشید .....

درجوابم گفت :چشم خیالتون راحت باشه ....

اماسام دستمو گرفت وگفت :منم میام ..

گونه اش رو بوسیدم وگفتم :بازم باید مرد خونه باشی تا بامامانت بیام ...

سریع گفت :منم میام ....میترسم من ..میام ...

دست کوچولوش رو گرفتم وگفتم :شهربانو باشما هست ...مردی شدی واسه خودت ..ترس چیه ؟؟...

بلند شدم ورفتم بیرون داخل حیاط که سامی هم آمد دنبالم ...."خدا چیکارش کنم ".....

برگشتم وگفتم :ببین سام ..مامانت باید بره بیمارستان ....اونجا مکانی نیست که شما بخوای با من بیای ..تازه اشم یک یا دوساعت دیگه میام پیشت ...

لب برچید وفقط با چشمای پراز آب نگاهم کرد ....

بغلش کردم که کنار گوشم گفت :میترسم ..میترسم ..مثل چند ماه پیش که مامان برای خرید رفت بیرون ..یکی بیاد واذیتم کنه ...سیگارش رو پشتم خاموش کنه ...

یا خدااا ...این چی میگفت برام ...اذیتش کردن ..پشتش رو با سیگار سوزوندن ...

دیگه مرز نابودی بودم ....دوست داشتم الان اون کثافت جلوم میبود ونابودش میکردم .....درونم میسوخت... .از این که باید صبرکنم تا انتقام بگیرم ..ازاین که همین حالا نمی تونستم برم واز هستی ساقطش کنم ....میسوختم از این که پسر

منو آزار داده ومن معلوم نیست تا کی باید باشم ونرم..............

محکم بغلش کردم وگفتم :سام ..باخودمی ...نترس پسرم .....

از پله های حیاط رفتم پایین ...به سام نگاه کردم که دیدم تلاش داره گریه نکنه ...چشماش لب ریزشده بود از اشک آروم گفت :این خوابیِ که همیشه میبینم ...بابا ..اگر بازم بیان ومامانو مجبور کنند به یک کاری که من نفهمیدم چیه

...اذیتش میکنند....

داغ کرده بودم ...باهرکلمه ای که سام میگفت ...درونم از هم می پاشید .....حس انتقام تو وجودم ریشه دونده بود ....نابود میکردم کسی که خانواده منو نابود کرده ..آرامشش رو ازشون گرفته ...یاسر از همین الان خودتو مرده فرض کن

...خوک پیر ....کاری میکنم کابوس شبانه تک تک خانواده ات این بشه که نکنه من نابودشون کنم .....

دستم رومشت کردم ....از زور خشم چند تا نفس عمیق کشیدم تا بخودم مسلط بشم ..اما دریغ این آتیش انتقام زمانی شعله هاش فروکش میکرد ..که من اون خوک پیر رو نابود کنم وخانواده اش رو ا لب مرز دیونه گی ببرم ......

که سامی گفت :بابا....

نگاهش کردم وگفتم :جون بابا.....

تو گریه لبخندی زد وگفت :شکست !!!!....

دقیق نگاهش کردم وگفتم :چی شکست ؟؟!!................

ابروی داد بالاوگفت :استخونام ....شما هم مثل مامان که احساساتی میشین آدمو له میکنید ...

خندیدم وگونه اش رو بوسیدم وخواستم جوابش رو بدم که تندی گفت :میدونم برا اینکه خیلی دوسم دارید ..

اونم با دستای کوچولوش به حساب کودکانه خودش منو محکم بغل کرد وگفت :منم خیلی شما ومامان رو دوست دارم


.سوار ماشین که شدم ..ذهنم همچنان درگیر بود ......عصبی بودم زیاد ..چند مشت روی فرمان ماشین زدم ...نقشه ها کشیده بودم برای نابودی اش..

با تیکون های دستم ..سر برگردوندم وسام رودیدم که گفت :میگم اخم می کنید وحشتناک میشی ...از زور خشم قرمز شده بودم ...

روبه سام گفتم :پشت کن به سمت من ....

چرخید پشت به من ...لباسش رو دادم بالا ....چند جای سوختگی پشتش بود ....دستم رومشت کردم از عصبانیت ..."خدا صبر بده تا زمانی که بتونم برم خِرخِره اش رو بجوم".....چنان نابودت کنم که یادت بره توخاطره ها .....هنوزم ناآرام

بودم ....زمانی آرام میشدم که مثل سگ میکشتمش ...حیف که در این شرایط نمی شد ...واگرنه تا الان صد باره ها میکشتمش ...

جلوی بیمارستان ایستادم ..سریع ماشین را پارک کردم ودست سام روگرفتم وداخل شدم ...

به روشنا نگاه کردم که ماسک اکسیژن روی صورتش بود وبه با دردنفس میکشید ...

همه این ها فقط بخاطر استرس ها وترس های بوده که داشته ....هفت سال تو ترس بودن چیز کمی نیست .....بازدردل گفتم "خدا صبر بده تا زمان خودش "....

شقیقه اش رو بوسیدم وگفتم :قولت یادت نره ؟؟

چشماش رو آروم باز کرد ...وپلک زد ...

به زحمت ماسک رو برداشت ولب زد میشه سامی رو ببینم ...

به جمعی از دکترا وپرستارها نگاه کردم که داشتن به وضعیتش رسیدگی میکردن ...سریع تا قبل از این که ببرنش اتاق عمل سام وبغل کردم وخم شدم به سمت روشنا ...

با این که جونی تو تنش نبود گونه سام روبوسید به آرومی .....ولب زد خداحافظ گل پسرم ...

چرا همیشه از مرگ میگفت :سام روگذاشتم روصندلی وآمدم کنارش وگفتم :به جون خودت یک بار دیگه حرف از مردن بزنی ..من میدونم وتو ....

گوله اشکی از چشماش آمد پایین ولب زد خی..خیلی ..مواظبش باش ..

خواستم حرفی بزنم که پرستارها دور تخت ایستادن وبردنش سمت اتاق عمل که انتهای راه رو بود ...

ومن موندم کلی نگرانی ...نفرت وخشمی که از اون خوک پیر داشتم ....

به سامی نگاه کردم که بازم مثل همیشه یقه لباسش تو دهنش بود ...وآروم گریه میکرد ...وخیره بود به انتهای راه رو ....

جلوش نشستم وگفتم :سامی

................................................

چیزی نگفت وفقط نگاهش به در اتاق عمل بود ..................

دوباره گفتم :سامی خان ......

نگاهم کرد وگفت :مامانی چرا خداحافظی کرد....دیگه نمیاد پیشم ....هوم ؟؟؟...میخوام برم پیشش....من باهمه اینا غریبه ام .....با توام غریبه ام !!.....اصلاتوکی؟؟!!...جدی ...جدی بابامی ؟؟....اگربابامی که نباید میذاشتی مامانی بره

......میخوام برم پیشش...دوست دارم بغلم کنه ...برام قصه بگه ....من باید برم ...بعد از کنارم به سرعت رد شد ودوید سمت در اتاق عمل .....

برچسب ها رمان گل یخ ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 272
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,123
  • بازدید ماه : 18,081
  • بازدید سال : 145,184
  • بازدید کلی : 11,642,324