close
تبلیغات در اینترنت
رمان گل یخ قسمت هشتم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

نباید میذاشتی مامانی بره ......میخوام برم پیشش...دوست دارم بغلم کنه ...برام قصه بگه ....من باید برم ...بعد از کنارم به سرعت رد شد ودوید سمت در اتاق عمل ..... دنبالش رفتم وگفتم :سامی ..صبر کن ...پسرم صبر کن ... حرفاش کمی برام بد تموم شد ..این که اصلا من کی هستم ؟؟..حق داشت آخه یک شبه یکی آمده ومیگه…

رمان گل یخ قسمت هشتم

نباید میذاشتی مامانی بره ......میخوام برم پیشش...دوست دارم بغلم کنه ...برام قصه بگه ....من باید برم ...بعد از کنارم به سرعت رد شد ودوید سمت در اتاق عمل .....



دنبالش رفتم وگفتم :سامی ..صبر کن ...پسرم صبر کن ...


حرفاش کمی برام بد تموم شد ..این که اصلا من کی هستم ؟؟..حق داشت آخه یک شبه یکی آمده ومیگه من باباتم ..".جبران میکنم ..تک تک ثانیه های رو که پیشش نبودم ...".

کلاه سیوشرنش رو گرفتم وبرش گردوندم ...ومحکم بغلش کردم ...


باگریه گفت :مامان منو کجا بردن ..اون که دیگه نفس میکشید .................................................



کنار گوشش گفتم :مامانتو بردن تا بیشتر استراحت کنه ..تا زودتر خوب بشه ...



بازم سر یقه لباسش تو دهنش بود واز ترس واسترس یقه لباس رو میسایید ....



یقه لباسش رو از دهنش کشیدم بیرون وگفتم :این چه کاریه ؟؟؟



صاف زل زد تو چشمام وگفت :چرا گذاشتی مامانو ببرن ...خونه هم میتونست استراحت کنه ...



نفس عمیقی کشیدم وگفتم :باید این جا باشه ...چون شب تا صبح باید مراقبش باشن ..ومامانت هم استراحت کنه ....



در جوابم گفت :شهربانو همیشه که من شیطونی میکردم میگفت نباید مامانمو اذیت کنم ..اون واسم شب تا صبح هم بیدار بوده ...خوب منم جبران میکردم دیگه ...بیدار میموندم ....



خدایا شکرت .....با این سن کمش با عقل وشعور بود طوری که باید مثل بزرگترا باهاش رفتار میکردی ..زمانی هم که حرف میزد حرفای قلمبه ای میگفت ......بازم احسنت گفتم به تربیت روشنا واین طرز بزرگ کردن سام .....



اشکاش رو پاک کردم وگفتم :سامی قول میدم ....الان که بخوابی ...بیدار که بشی مامانتو ببینی ....



نگاهم کرد وبعد گفت :مرده وقولش ...



به دستش که جلوم نگه داشته بود نگاه کردم ....تک خنده ای کردم ودستشو بوسیدم وگفتم :مرد کوچکم قول ....



بعدباز گفت :ازاون دست حرفای نبود که بخوای بچه گول بزنی ؟؟...



در دل خندیدم ...خودش بچه بود و.........



پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :جدی گفتم ......



تندی سرشو گذاشت سرشونه ام وچشماش رو بست .....................



سامی بغل روی صندلی نشستم ....وسعی کردم کمی این ذهن آشفته روسرسامون بدم ....از یک طرف هم نگران روشنا بودم ...آخه از لابه لای حرفاشون شنیده بودم که میگفتن ....عمل قلب سنگینی هست ومثل این که چندتا از رگ هاش



خون لخته شده وبسته است ...



به ساعت نگاه کردم ....یک ساعت گذشته بود .....زیر لب دعایی که روی سر در اتاق عمل نوشته بود روزمزمه میکردم ....خدا کنه مقاوم باشه ....واگرنه به سامی چی بگم .....اولین بی قولیم در ذهنش ثبت میشه .....بهش نگاه کردم که


دیدم موهای جعد دار مشکیش رو مرتب داده بالا...ولباس رنگ سنگینی پوشیده ..یک شلوار کتون زغال سنگی ..با بلوز مشکی زغال سنگی وسیوشرت مشکی .....انتخاب لباسش با خودش بود ..یکی از عقاید روشنا این بود که میگفت


:باید از همون بچه گی شخصیت داد به کودک وبا القاب آقا ویا خانو صداش زد وآزادی عمل داد بهش .اینا رو زمانی که سربچه باهاش بحث میکردم میگفت ...قبل از تولد ستایش ...چقدرم حرص خورد بس واسه شوخی سربه سرش


میذاشتم ..واونم یا میخندید یا حرصش میگرفت ......دست سامی که روی شونه ام بود روبوسیدم ....از همه بیشتر این باهوشیش جذبم کرده بود ....تیز بود ...وبا شعور بالا .....سام رو بوسیدم وزمزمه کردم خدا سالم بیاد ......

 

روشنا

چشمانم راکه باز کردم ..چشمان مشکی ونگران مردم رادیدم ..لبخندی زد وگفت :خوبی خانومم؟؟..

همیشه از این میم آخر حرفش لذت میبردم ..اصلا حالم خوب نبود ...فقسه سینه ام همچنان درد میکرد .احساس میکردم یک چیز چندتنی روی پاهایم است ..

به سختی گفتم :نه زیاد ...سامی کجاست ؟؟

به تخت کناری اشاره کرد وگفت :خوابیده ...زیاد حرف نزن حالت بدمیشه ....

سرم راتکان دادم وبه تخت خالی کنارم نگاه کردم دیدم مثل همیشه با دهن نیمه باز خوابه ..دلم میخواست ببوسمش ...بغلش کنم ..فکرنمیکردم دیگه بتونم ببینمش ....خدایا این چیه روی پاهام ...روبه مَردَم که کنارتخت ایستاده بود گفتم

:فکرمیکنم یک چیز دویست تنی روی پاهام هست ...چیه ؟؟

یک لبخندازاون نادرخوشگلاش زد وگفت :چون آنژوگرافی کردی باید تا فرداکه مرخص میشی این کیسه شنی رو تحمل کنی تا پات ثابت بمونه تا رگت زودتر جوش بخوره ...

سرگیجه زیادی داشتم ....اصلاانگار یکی منوزده ..بدنم کوفته است ...رمق هیچی ندارم ...چشم چرخوندم تا پسرکوچولوم روببینم که دکترقدبلندی با چندتا نفر دیگه که مشخص بود دارن دوره جی پی رو میگذرونندداخل شدن ...همین طورکه

داشت از وضعیت من برای خانوماوآقایونی که همراهش بودن میگفت :ازمن پرسید چطوری ؟...درحالی که نفسم به سختی میومد گفتم :حس میکنم یکی له کرده منو ..قفسه سینه ام حسابی دردمیکنه ...رمق هم ندارم که بخوام پلکام

روبازنگه دارم .....

از توصیف من خندید وگفت :این بی حالی وبی رمق بودنتون واسه این که خون زیادی رو درحین عمل ازدست دادین ...گویا سرطان خون هم که متاسفانه دارید ....الان سرگیجه شدید ندارید ....

سرم روتکون دادم وگفتم :چرا ....زمانی هم که سرم رومیچرخونم تا اطرافم روببینم ...چشمام ...همه چی سیاه میشه جلوم بعدکم کم ..میتونم ببینم ...

ابروی دادبالاوگفت :اُوه ..کم خونی بسیارزیادی دارید ..میگم براتون خون وصل کنند ...این سرطان خون هم که دارید حالتون روبدترمیکنه ...
چی گفت ..خون ...اَه ...بدم میاد ..عمرا بذارم ...

سریع گفتم :من به خون احتیاج ندارم ...

اخمی کرد وگفت :شما پزشکید؟؟ ...شما میدونید الان چی مهمه براتون؟؟ ...ازوضعیت خودتون کامل خبردارید؟؟ ...

دردل گفتم :خب حالا فهمیدیم فلوشیپ هستی ..

اما خواستم حرفی بزنم که رفتن ...داشتم کلافه میشدم ..پاهام هم حسابی دردمیکرد ...

روبه چاوش که بالبخندی نگاهم میکرد گفتم :من نمیذارم خون یکی دیگه وارد بدنم بشه بدم میاد ..عُق..

غش غش خندید وسرش رو آوردجلوی صورتم وگفت :حتی اگرخون من باشه .....

درحالی که حس میکردم جونی برام نمونده تا حرف بزنم گفتم :یعنی چی؟؟...

شقیقه ام روبوسیدوگفت :هیچی خانوم طلا ..زمانی که هنوزتواتاق ریکاوری بودی تا بهوش بیای دکترجراحت گفته بود نیاز به خون داری ..حالااستراحت کن ....

دوست داشتم بشینم سامی رونگاه کنم ..به جبران زمان های که قرار نیست ببینمش ..اما انقدر ضعف داشتم که حتی قدرت باز نگه داشتن پلکام رونداشتم .....

بااحساس این که سام داره صدام میکنه چشم بازکردم ...همه جا درسیاهی مطلق بود ....هیچی رو نمیشد ببینم ..دستم روگذاشتم روی چشمانم ...که نورهای سفیدرنگی خورد به چشمم ..چشمام روبستم ..آروم لای پلکام رو باز کردم ....سامی

همچنان خواب بود ...ومنم خواب میدیدم که داره صدام میکنه ...

نگاهم رفت سمت مردم که پشت شیشه اتاق ایستاده بود واز پشت دستانش را درهم قلاب کرده بود وخیره بود به بیرون ..اخم غلیظی هم روی پیشونیش بود ....

با صدای که بسیار ضعیف بود گفتم :سلام ...

برگشت به سمتم وگفت :به ..سلام خانومی...خسته خواب ؟!!.....

درحالی که سرم گیج میرفت گفتم :دست خودم نبود ..پلکام میفته روهم ....

خندیدودرحالی که به سمتم میومد گفت :بهتری ؟؟...

تازه نگاهم رفت به سمت چپم ومتوجه قرمزی مایع درون شلنگ سرم شدم ....حالم داشت بهم میخورد ..صورتم رو جمع کردم ودستم روجلوی دهنم گرفتم وبه سمت راستم نگاه کردم .....

خندیدوگفت :اوخی ..ریزه میزه ..خون میبینه حالش بد میشه ....چه خانوم نازک نارنجی داشتم وخبرنداشتم .....

اخم کردم وگفتم :خواهشاتواین مورد شوخی نکن جدی حالم بهم میخوره ......

لبخندی زد وگفت :جدی ....

هنوزداشت حرف میزد که گفتم :جدی گفتم ...

از دیدن خون متنفربودم ...بوش حالم رو بهم میزد ...رنگ نحس قرمزش برام یاد آوری زمانی بود که ستایشم توخون غرق بود ...یاد آوری زمانی بود که پشت سامی رو اون کثافت سوزوند ...بی اراده دستام مشت شد ......

با صدای نگران چاوش از فکر آمدم بیرون ..

نگران گفت :چرا گریه میکنی ؟؟؟....

دست کشیدم پای چشمانم ...خیس بود ..نفمیدم کی اشکم درآمد ....

نگران تر از قبل گفت :دردداری آره ؟؟.....بگم دکتر بیاد ؟؟...

دوست داشتم بگم نه ...خوبم ...حداقل نسبت به قبل بهترم ...اما این بغضی که توگلوم بود داشت خفه ام میکرد ..به زحمت گفتم :خوبم ....

سرم روبغل گرفت وگفت :چی شده ؟؟..یاد چی افتادی ....؟؟....

کوبش قلبش کرکننده بود ....جوری قلبش میتپید که منی که سرم درحصار بازوانش بود وروی سینه اش ..به خوبی حس میکردم ...

مگراین کلاف بزرگی که درگلویم ایجادشده بود اجازه حرف زدن میداد ....هرلحظه کلاف بزرگترمیشد وقدرت منم برای تکلم کمترمیشد .....

با صدای آهسته ای گفتم :یاد ستایش افتادم ...از خون بدم میاد ..خواهش میکنم بگو بیان جداکنند این آنژوکت رو از دستم ....

روی موهام روبوسید وگفت :توآروم باش میرم میگم ....

فقط منتظر بودم تا این آنژوکت لعنتی از دستم باز بشه ..انقدر که حرفای بامزه زد وحواسم روپرت کرد ..که زمانی که تموم شد پرستار آمد ..........

فقط منتظر بودم تا این آنژوکت لعنتی از دستم باز بشه ..انقدر که حرفای بامزه زد وحواسم روپرت کرد ..که زمانی که تموم شد پرستار آمد وبعد از جدا کردن اون سرم لعنتی رفت ...
با اخم نگاه کردم به مردم که با نیش باز نگاهم میکرد ...فقط نگاهش کردم ببینم کی از رو میره که دیدم خندید وگفت :خب حالا ...نمردی که ...خون بود ....

درحالی که حالم داشت بد میشد گفتم :سام رو بیدار کن ...دلم براش تنگ شده ....

لبخندی زد وگفت :دلت برا من تنگ نشده احیاناً....

درحالی که قفسه سینه ام دردمیکرد گفتم :نه دیگه از زمانی که چشم باز کردم دیدمت ....
زد رولپم وگفت :یکی طلبت ...دارم برات ..بذار خوب شی ...

نفسم سنگین شده بود ...خندیدم وگفتم :خوکوچولوام دیگه دلت میاد؟ ...بازم میگم گونا دالم ها...

دستش رو گذاشت روی پیشونیش وساکت ..درحالی که سمت سامی میرفت میخندید ...

ازپشت به قامت مردونه اش نگاه کردم ودردل خداروشکر کردم برای داشتنش ...

نگاهش کردم که یواش گفت :آقاسام .....سامی خان ...پاشو..مردوقولش ...مامانت میخواد ببینتت..

تااین رو گفت مثل فنراز سرجاش پرید ودرحالی که چشماش رو میمالوند گفت :کو ؟؟؟....کجاست ؟؟..مامانم ....

جون دل مامانم ...چاوش که گذاشتش رو تخت خم شد ودستم بوسید وگفت :خوب شدی دیگه ؟؟...

بازم این سرگیجه لعنتی شروع شد ....درجوابش گفتم :بله گل پسر ....چقدر خوابیدی ..دلم برات یک اتم شده بود .....

خندید ...عاشق این خنده های کودکانه اش بودم ....

درجوابم گفت :بابا گفته بود اگر بخوابم وبیدار بشم شما رو میبینم ..وراستم گفت دیگه ....بعد دستاش رو انداخت دور گردنم وگفت :خیلی دوست دارم هاا ...زود خوب شو ...

صورتش رو بوسیدم وگفتم منم خیلی دوست دارم ...بعد بغلش کردم ...کل آرامش دنیا با بغل گرفتن پسر کوچولوم بهم تزریق میشد ......
چشمش رو بوسیدم که متوجه چاوش شدم که باگوشیش اونطرف یواش صحبت میکرد ..روبه سامی گفتم :سامی خان ....

نگاهم کرد وگفت :بله مامانم ...

لپشو کشیدم وگفتم :احوالات چطوریاست ؟؟......

خندید که چاوش گفت :خوب ..ماروفراموش کردین دیگه ..میخندین ..شوخی می کنید .....

سامی بامزه ابروی دادبالاوگفت:اِ..راست میگه بابا ..فراموشش کرده بودیم ...نچ ..نچ ....

چاوش لپشوکشید که سامی خندیدوگفت :اوه ..اوه ...چه دل پری ....

به نمک ریختناش نگاه میکردم که پرستاری داخل شد وگفت :آقاکودکتون رو ببرید بیرون ..بعد رو به من گفت :شما مشکلی ندارید ...

درجوابش گفتم :نه ..خوبم


سری تکان دادورفت ..........




چاوش به من نگاه کرد وگفت :چرا همچین بود این پرستاره ...



آی که دردقفسه سینه ام امونم روبریده بود ... گفتم :نمی دونم




که سام شاکی گفت :کاش فک این پرستاره رو میاوردم پایین به من میگه کودک ....



من مردم مرده بودیم از خنده ....



به چاوش نگاه کردم که روبه سامی گفت :شما باید بری خونه پیش شهربانو ..خودمنم یکی دوساعت دیگه میام پیشت ......



تندی گفت :من جایی نمیرم ...پیش مامان هستم .....



خواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد واز من وسامی دور شد ....اضطراب خاصی داشتم ....



روبه سام گفتم :مامانم شما نمیشه باشی ...این محیط کثیف برای شما بده ....



لب برچید وفقط گفت :نمیرم ....



موهاشو که کمی خراب شده بود درست کردم وگفتم :نمیشه دیگه .....



که پرید وسط حرفم وگفت :من برم کی برام قصه بگه ...میترسم مامانی .....



بطرف خودم کشیدمش وبغلش کردم ...حالااصلا من نمی ذاشتم بره ....وقتی یاد زمانی میفتم که سام رو گرفته بودن وآزارش میدادن عصبی میشدم ازاین که منو گرفته بودن ونمی تونستم به صداکردن های سام که باناله بود جواب بدم ...تا



لب مرز کشتن اون کثافت رفتم اما اون مار هفت خط مهرنوش نجاتش داد ...بالاخره خودم میکشمش ....



نگاهم رفت سمت مردم که از بسیار عصبی رفت از اتاق بیرون ....حالم تقریبا بهتراز قبل شده بود ..



منتظربودم چاوش برگرده وبفهمم چی شده ....دلشوره ام بیشتر از قبل شده بود ...



که سام گفت :کی از اینجا میای بیرون ؟؟....



درجوابش گفتم :فردا انشاالله پیشتم ....سامی تو میدونی چرا بابایی عصبی شده ؟؟....



نگاه کرد تو صورتم گفت :نمی دونم اما زمانی که باباآمدیم این جا ..توراه خیلی عصبانی بود ..چندبار مشت زد روی فرمان ماشین واخم زیادی داشت ...میگم جلوی بابا نباید اصلا شیطونی کنم ..واگرنه بیچاره ام ...



خندیدم وگفتم :اتفاقا خیلی مهربونه سامی ...



که درباز شد وآمد داخل ...سام خنده دار گفت :به قول شهربانو چه حلال زاده هم هست ...



چاوش بامزه لبشو گزید وگفت :غیبت منو میکردین ....نچ ..نچ ...بیام مستقیما دوتا تون رو امربه معروف ونهی از منکر کنم ...



خندیدم که سام گفت :مامان امربه ....چی بود؟؟ ...باباچی گفتی ؟؟



لپ سام روبوسید وگفت :یعنی تشویق به کار خوب واخطار دادن برای انجام ندادن کار بد ....



یواش گفتم :چی شده ؟؟اتفاقی افتاده ؟؟..نگرانم ...



بادست گرمش دستای یخی منو گرفت وگفت :نگران چی خانوم گل ...



کمی جابه جا شدم وگفتم :حس میکنم اتفاق بدی میخواد بیفته ....



پشت دستمو بوسید وگفت :نه خانومم..هیچ اتفاقی نمی خواد بیفته ...تا من هستم نگران هیچی نباش ...



تو هنگ رفتم ..دست کی روبوسید ؟؟..بس بی جنبه ام!! ....خودتو جمع کن روشنا !!....



خندم گرفته بود ...زیر پوستی سعی کردم بخندم که دوتاشون متوجه نشن که اونم خودش مچمو گرفت وگفت :صفا نداره خنده تنها ..تنها......

نفس عمیقی کشیدم ..دردروی سینه ام کمتر شده بود وخداروشکر راحت ترمیتونستم نفس بکشم ...

که سامی گفت :کاش چشمام مثل باباسیاه بود .....

یواش خندیدم وروبه چاوش گفتم :میبینی ...دارم حس میکنم نقش من این وسط باربربوده ...یعنی چشماش هم رنگ تو میشد دیگه ....واقعی این حس بهم دست میداد .

ازحرف من خندید وگفت :بچه است ..چه متوجه میشه ..تازه ژن چشم رنگی غالبه ..انشاالله بچه بعدیمون هم چشم رنگی میشه ...میبینی چقدرطفلکم ..توبرنده ای ....

خندیدم ودرحالی که سعی میکردم جلوی خنده ام روبگیرمگفتم :الان شما طفلکی ..نمی تونی همین یک مورد روببینی ..

لبخندی زد وگفت :خانوم ما که اعتراض نکردیم ..والا ...بچه اعتراض کرد ...

به سام نگاه کردم که یک ژست بامزه وباحال گرفت وگفت :تصور کن چشمام مشکی میبود ...دختر کشی میشدم ..اگرچه الانم هستم ....

چاوش خندید وگفت :بابایی الان مامانت اعتراض کرد ..بعد گونه سام روبوسید وادامه داد یک کلمه دیگه بگی مامانت جفتمون میندازه بیرون ....

دست چاوش رو گرفتم وگفتم :این چه حرفی که براش میزنی ؟؟...نه قربونت بشم سامی جون ....

دلم میخواست راه برم این کیسه ای هم که بالای پاهام بود ..رواعصاب بود ....

که یهو یاد این افتادم که امروز باید یک سری از مواد هارومیدادم به صاحب های خورده فروش ...واگر این کارو نمی کردم مثل دفعه قبل امکان داشت بیان سروقتم .....

به چاوش که با سام سر همین مسئله دختر کشی بحث میکردن نگاه کردم .....لب گزیدم که از توصیه های چاوش که برای سام میگفت نخندم ....آخ که بچم چیا یاد نگرفت ...یک مطلب های بامزه ایم میگفت ومثالشم من بودم که چطوری مخ

منو زده ....

حالاچقدرم که من تواون دوران چشمم دنبالش بود ...ازبچه گی هربازیم بود جوری میشد که تویک گروه میفتادیم ..وهمیشه خدا با بهرام حمایتم میکردن .....اما راست میگفت :بزرگترهم که شدیم مثل قبل بود ..اما کاراش یک جوری بود آدم

تومنگنه میموندکه الان علاقه داره یا نه؟؟....برای کشفش باید تا درونش رسوخ میکردی ..موقع خواستگاری هم فقط حرفای این که وضعش چطوری واخلاقش گفت ...باید زورش میکردی تا درست ابراز علاقه کنه ....یکی از همین نکاتی

هم که میگفت این بود که به هیچ جنس مونثی رونده ...خودش میاد طرفت ....

خندیدم ومشت زدم به بازوش وگفتم :اینا چیه میگی ....

تک خنده ای کرد وگفت :نکات زندگی ...خوبی؟؟

درجوابش گفتم :آره خوبم ....ببین امروز گفته بودن یک سری مواد رو ببرم به زیر دستام بدم میترسم که مثل دفعه قبل پیدام کنند واتفاقی بیفته ....نذاری سامی جایی بره ...
.
لبخندی زد وگفت :چشم بانو .میدونی قرارگاهشون کجاست ؟؟

سرم روتکون دادم وگفتم :نه آخه یک جایی ثابت نیست ...چاوش اگر مثل اون سال بیان ...

دستش رو گرفت جلوی لبم وگفت :بذاریک چیزی بگم خیالت راحت شه با ستاد مواد مخدر این جا هماهنگ شده که یکسری مامور بصورت نامحسوس مراقب تووسامی باشن ...اون موقعی که باتلفن صحبت میکردم.. بابهرام هماهنگ کردم

تا با یگان این جا درمیون بذاره ...خودم موظب تو سامی هستم انقدر نگران نباش ...اگر همون سال بهم میگفتی .نمی ذاشتم هیچ کدوم از این اتفاقا بیفته ...

یعنی الان وقتش بود که براش بگم چرا نگفتم ؟؟!!!.

که سامی گفت :اُوی ...اُوی پام ..مامان پام شکست....آخ....

نگاهم رفت سمت سامی که پاش روگرته بود ..."کاش میتونستم بلندبشم لعنتی ....."

چاوش بغلش کرد وگفت :مردکوچک باخودت چیکارکردی ؟؟....من چون این جا بیمارستان خصوصی بود وشما هم کوچولوبودی تونستم اجازه بگیرم که باشی ....اما شر بازی دربیاری مجبور میشم

برمت خونه ..پیش شهربانو .....

تندی گفت :نه ..نه ..قول میدم ...بشینم ..میدونی ..رفتم بالای صندلی تا ازپنچره یرون روببینم ......چون بیشتروزنم یک طرفش بود ..صندلی کج شد ...البته منم دستم روبه یخچال کنار اونجا گرفتم ..اما

بازم تعادل نداشتم زمین خوردم ..پام داغون شد .....

روبه چاوش گفتم بذارش روی تخت ببینم پاش چی شده .....

درحالی که بسمتم میومد گفت :احساس نمی کنی زیاد داری حرف میزنی ....باز حالت بد میشه ها ...محض رضای خدا یکم مراعات کن ....استراحت داشته باش .....مثل این که حالت بهتر شده با تزریق

اون خون بهت ......

همیشه توذوق آدم میزنه ....حالم بهم خورد .....باز یاد آوری کرد ...بدجنس ....

اخم کردم وگفتم :خیلی بدجنسی ها ..خیلی .....

لبخندی زد وگفت :میدونم ....

سام رونشوند لبه تخت وپاچه شلوارش رو تاداد بطرف بالا...نگاهم به زانوش بود که قرمز شده بود .......

دستش رو بوسیدم وگفتم :خیلی وروجک شدی ها .....

لبخندی زد وگفت :نه جیگر مامان ...وروجک نیستم ...کنجکاوشدم ببینم..منظره بیرون چیه ؟؟.....

خندیدم وگفتم :سعی نکن بادادن القاب جیگر وعزیز ...این کار خطرناکی که انجام دادی رو فراموش کنم ...بریم خانه جبران میکنم .....

خندید وگفت :مامانم ..عاشقتم ....

سعی داشتم لبخند نزنم واخم کنم که دوطرف لبم رو گرفت وبه حالت لبخند درآورد وگفت :بخندی ..خوشگل تر میشی ها ....

به چاوش نگاه کردم که لب زد راست میگه ......

هیچی نگفتم که سامی رو به چاوش گفت :بابایی تاحالاچندتا آدم بد گرفتی ؟؟.......

منتظر بودم ببینم چی جواب میده که گفت :نمی دونم ...خیلی ....

بازم سرگیجه هام شروع شد ....پلکام روبستم ومتوجه نشدم کی خوابم برد ......

با احساس این که کسی داره سرم رو نوازش میکنه چشم باز کردم .......

غرق در خوشی شدم ...مامان مهینم بالای سرم بود ....ومثل همیشه اون لبخند مهربونش برروی لبش بود ....باصدای پر از محبتش گفت :سلام ..عروس گلم ...خوبی دخترم ....

صدای دلنشینش رو چقدر دوست داشتم ....تن صداش یاد آور مامان سیمینم بود ...مخصوصا این خوبی دخترم ....دلم هوایش راکرد ..تا بوسه بزنم به دستانی که رگ هایش برجسته شده وبرروی پوست دست سفیدش خودنمایی میکرد ....

در جوابش گفتم :سلام مامان مهینم ....ممنون بهترم خداروشکر .....شما خوبید ؟؟....چطوراینجا آمدین ؟؟......

دست به گونه ام کشید وگفت :میگم ..ناراحتی برم ...چاوش گفت :دوباره ازدواج کردین ....خوشحال شدم که دختر خودمی .....

چقدر خوشم آمد که نگفت عروسمی ....منو مثل اکرم ونرگس حساب میکرد .....

دستش رو گرفتم وگفتم :این چه حرفیه ...خیلی ازدیدنتون خوشحالم ....

روی صندلی نشست وگفت :چرا بدون این که به کسی بگید ازدواج کردید ؟؟......

نکنه ناراحته به روی خودش نمیاره ...وای اگر بفهمه من قاچاقچی بودم بازم من رو به عنوان دخترش انتخاب میکنه ؟؟....نکنه ازمن بدش بیاد ...خدایااا......

نمیدونستم چی جوابش روبدم ....این روباید از پسرش میپرسید نه از منی که از دست کارهای ناگهانی مَردَم خبر نداشتم!! .......

چشم چرخوندم بلکه پیدایش کنم که تا متوجه من شد بلند شد و به سمت من آمد ........

ازاین که حضورش رو درکنارم حس میکردم ...واین لبخند پراز اطمینانی که نثارم می کرد ...حس خوبی پیدا کردم ... این که شوهرم کاملا حواسش بهم هست واحساس تنهای دیگه معنی نداشت که

بخوام داشته باشم ..چون چاوش همون چاوش هفت سال پیش شده بود ....هوام روحسابی داشت ...ومنم چقدر خوشحال بودم از داشتن دوباره اش ....چون اکثر مردا به این فکر نمی کنند که اگر دراین

جوردمسائل بیشتر به همسرشون توجه کنند چقدر این کارشون از جانب زن شون خوش آیند دیده میشه ...کمتر مردی هست که در این جور مسائل که مربوط به حرفا وکردارهای خانواده خودشه شرکت کنه ......

که مهین گفت :من از روشنا پرسیدم چرا بدون این که اطلاع بدین به دیگران ازدواج کردین ؟؟....جوابم رونداد .....

منتظر جوابش بودم .....

که مثل همیشه راحت بدون این که در نظر بگیره امکان داره کسی ناراحت بشه گفت :چون احساس کردم لازم نیست کسی بدونه ..مهم خودم وخودش بودیم ..تاره جون بیست ساله هم نبودیم که بخوایم

نیاز به اجازه کسی داشته باشیم ....اگرچه شما تاج سری

"خندم گرفته بود چه پاچ خواری جلوی مادرش میکرد ...باهیچ کس این طوری حرف نمی زد "

وادامه داد :وخلاصه این که واسه یک سری از مسائل دیگه ......

بعد با لحن بامزه ای گفت :مواظب این خانوم ما باشید ....میخوام بشه همون روشنایی که زبونش هزار متر بود ....ماشاالله الان که یکسره خوابه ...وقتی هم که بیدار میشه با چشماش التماس میکنه که بذاربخوابم ......

مادرش خندید وگفت :باشه ....

درهمون لحظه در باز شد وپدرش آقا حمید داخل اتاق شد .....

بادیدن پدرش استرس زیادی رفتم ...خدایا یعنی چطور برخوردی با من خواهد داشت ....مطمئنم از اتفاقاتی که افتاده خبر داره ....برای گرفتن کمی آرامش نفس عمیقی کشیدم ودستانم را که زیر ملافحه

بود رو مشت کردم ودر دل گفتم ...چیزی نیست قوی باش ...آروم ...

باصدای مردونه گفت :به..به ..روشنا خانوم حالت بهتره الحمد الله .....

وای مامانم ...چرا همچین گفت لحنش انگار یک تمسخری روداشت ...نگاهش ازاونا بود که تو چشمایی آدم زل میزد ....وبعد تاته ماجرارو میخوند ....نگاهم رو گرفتم سمت دیگه ای وبا صدای که

سعی میکردم نلرزه گفتم :سلام ...ممنون ..خوبم ....

وای که جونم بالاآمد تا همین چند کلمه رو گفتم .....یعنی چرا از قبل به من نگفت که به مادر وپدرش اطلاع داده ....

توعالم افکار خودم غرق بودم که گفت :انگار زیاد سرحال نیستی ؟؟.....دیگه چه خبر ؟؟؟.....

قلبم انگار تو حلقم میتپید .....مطمئنم ..اولین نفری که باور نمی کنه بی گناهم پدرش هست ....این دیگه چه خبرش؟؟ یک جوری بود ....انگار باز جویی میکرد ....روی قفسه سینه ام تیر کشید ......

به سختی گفتم :بله یکم حالم خوب نیست ....خبرخاصی هم نیست .....

پوزخندی زد وابروی داد بالاوگفت :جـــدی؟؟!!!......خب فکر میکنم زمان ملاقات هم تموم شده ...استراحت کن ......

بعد روبه خاله مهین گفت :بهتره بریم تا استراحت کنند ......

وای خدای من ...اولین کسی که باهام چپ افتاد ....."قوی باش ..فدای سرت که باورت نکردن ..مهم وجدان خودته ....."

باصدای بسته شدن در اتاق به خودم آمدم ...اتاق خالی بود ...چاوش هم رفته بود .....رفته بود .....سامی کجاست ؟؟....نکنه سام روداده به پدرمادرش وخودشم رفته ....

"چه بهتر که هردوشون رفتن ....من میمونم این منجلابی که توش دست وپا میزنم ....تاالان که تا گردن تو مردابم ودارم دست وپا میزنم ....وهر ثانیه بیشتر تو این مرداب فرو میرم .....زمانی میمیرم

که انتقام ستایش رو بگیرم .....بالاخره که طناب دار به گردنم آویخته میشه ......حالاچه به عنوان قاچاقچی .....چه به عنوان قــــاتــل.............................. ..........

کاش حداقل قبل از رفتن جیگر گوشه ام میبوسیدمش .....من بدون سامی طاقت نمی آرم .....اما باید بیارم ...بودنش با من یعنی زجر کشیدن ......آزار دیدن .........

حالاخودم موندم وتنهایی ...واون آدم پست ......اما چرا چاوش اون حرفا روزد ......دیگه اصلا به فکر این نیستم که چه کسی باورم میکنه وداره ....به این فکر میکنم که هدفم

فقط وفقط بشه نابودی یاسر ....دیگه هیچی برام معنی نداشت ...شب ..روز ....این که کجام ودر چه وضعی هستم ....دیگه طاقت ندارم خدا ...اصلا باید به همه اونای که فکر

میکنند خلاف کارام باید ثابت کنم نیستم .....

"هی باخودت چند چندی ....

روی تخت نشتم ..گریه کردم واسه بی کسیم ....این که همه آدما پستن ونامرد ....خــــدا شنیده بودم امتحان میکنی بنده هات رو ....اما این درست نیست ...واسه من سختمه

...ارفاق نیاز دارم ..این که خودت دستمو بگیری ...خودت کاری کنی که همه اون آدمای به ظاهر دین دار بفهمن هیچکاره بودم .....دارم نابود میشم ....تحمل ندارم خدا .....هفت

ساله سعی کردم کمترین خلاف رو بکنم ...اما حالامیخوام بشم یکی از از همون آدمای که .................................................. ................................................ن ه

خدا این رو دوست ندارم.....خودت دســتـموبــگیر .....نجاتم بده ....دل شکسته ام ها دست رد نزنی .......

درحالی که اشکام میریخت روی کیسه شنی ....سعی کردم از روی پاهام برش دارم ...........................................


اشک میریختم وتلاش میکردم تا برش دارم ...باید از این جا میرفتم ...یک جایی دور ....دوست داشتم برم تو یک جاده که هیچ مقصدی نداره قدم بزنم ....انقدر برم تا ازهمه این

آدمای زمینی نامرد دور شم ...محو بشم ....به آرامش برسم ....

لب گزیدم نمی دونستم ...ذهنم خالی شده بود ...واسه چند لحظه انگار تو خلع رفتم ....کجام ؟؟.....ذهنم فقط وفقط درگیر هیچی بود ...همه جا کاملا سفید بود ....یکی که لباس

سفیدی هم داشت آمد دستمو گرفت ....باهاش رفتم بالا ....خیلی رفتم بالا......کجام من ؟؟.......کجامیرم آخر ؟؟..........مقصدم چیه ؟؟...........

یهو انگارپرت شدم تو یک جایی .....برگشتم به همین دنیای نامرد .......گناه من چیه که بریدم از همه چی ...از همه کس ......

انگار وارد کالبدم شدم .....تو جسم تنم قرار گرفتم .....وحبس شدم در این زندان تن ........

این بار سیاهی مطلق بود همه جا ......دوست داشتم چشمام روباز کنم .....اما نمی شد ......دلم یک فریاد میخواست که توش حنجره ام رو پاره کنم ..بگم خـــــدا.......

از تصویر مقابلم که یک نور نارنجی رنگ که مستقیم در چشمانم گرفته شده بود ...چشم بستم .....که صدای گفت :حالت مردمک ها عادی ...ضربان نرمال ...

نبض ضعیف ...فشار کم .....سطح هوشیاری متوسط ......امیدی هست بهش ...........

دلم میخواست چشم باز کنم وخودم خوشامد خودم رو به این دنیای کثیف اعلام کنم ....چی میشد این طوری میبود ..مردمک ها خشک شده .....ضربان صفر ....نبض

صفر.....فشارصفر ... ....سطح هوشیاری صفر ....امیدی نیست رسیدم به صفر کیلو متر میخوام پیا ده شم ......آره صفر کیلومتر .....................................

"هی توخواستی دســتـت رو بگیره گرفت ...حرفت چیه؟؟ ...از حکمتاش خبر داری ؟؟؟.....میدونی بعد چی میشه ؟؟؟پس شکر گذار باش که شاید ....................................

دستم انگار خشک شده بود ...اما بازهم بادردی که در لابه لای ماهیجه دستم احساس میکردم ..فقط تونستم انگشتای دستم روتکان بدم ....نگاهم همچنان به سقف بود ..

صداها انگار بازتاب داشتن ....نزدیک صد بار بیشتر تو گوشم می پیچیدن ....هوشیاری متوسط ......هوشیاری متوسط.....پلاکت خون بسیار کم ..پلاکت خون..........

به سختی دستام رو روی گوشام قرار دادم که کسی گفت :چی شده ؟؟.........

صداش پیچید برام ......چی شده ؟؟؟......چی شده ؟؟؟؟.......

گوشام روبیشتر فشار دادم .........

یهو همه صداها خوابید ...انگار سد دیوار صوتی شکست .........

کسی سرم رو نوازش کرد وگفت :چی شده ؟؟؟؟.........

نگاهش کردم وآروم گفتم :صدا میپیچید ....داشتم کر میشدم ........

لبخندی زد وگفت :خانومی یک هفته است که تو کما بودی ........الان الحمدالله خدا خواست واون دوران بحرانی روکه داشتی گذروندی .....انشاالله که تا دوسه روز دیگه هم

مرخص میشی .......دوست داری پسرت سام کوچولوت رو ببینی.......خیلی بی قراریت رو میکرد .................................................. ......



درباره :
برچسب ها : رمان گل یخ ,
بازدید : 841 تاریخ : یکشنبه 17 فروردين 1393 زمان : 12:52 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,704
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 751
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,704
  • بازدید ماه : 2,704
  • بازدید سال : 2,704
  • بازدید کلی : 11,709,276
  • مطالب