close
مجتمع فنی تهران
رمان گل یخ قسمت نهم
loading...

رمان فا

ن چی میگفت ...میتونم سامی رو ببینم ..بهانه با من بودن رومیگرفته ...... گیج نگاهش کردم که لبخند مهربونی زد وگفت :استراحت کن ....... به اطرافم نگاه کردم…

رمان گل یخ قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 809 یکشنبه 17 فروردين 1393 : 12:54 نظرات ()

ن چی میگفت ...میتونم سامی رو ببینم ..بهانه با من بودن رومیگرفته ......

گیج نگاهش کردم که لبخند مهربونی زد وگفت :استراحت کن .......
به اطرافم نگاه کردم ....دربخش آی سی یو بودم ....یکسری دستگاهم که مشخص کننده ریتم نفسم وضربان قلبم بود بهم وصل بود ......تاکی باید این زندان روتحمل کنم ....دوست داشتم برم ازاین جا ....دلم میخواست برم سامی روببینم ........................................................................

که دوتا پرستار آمدن داخل ....نگاه کردم روی کارت دختری که جلوتر میومد .....ابراهیمی ....

بالبخند نشست روی صندلی وگفت :میخوام ازت خون بگیرم واسه یکسری آزمایش که مربوط به سرطانی که داری .......

درمان این بیماری مسخره یعنی ..مرگ زود رس ....این رودوست نداشتم ...نمه ..نمه ...باروند خودش بمیرم بهتره تابشم موش آزمایشگاهی وبرم زیر شیمی درمانی ......

سریع گفتم :نمیخوام ..

ابروی داد بالاو گفت :نه نمیشه ....همسرتون ماروکه بیچاره کرده ...تمام دکترای معرف روتواین مدت برای درمانت آورد بالاسرت ...نمی دونی زمانی که شنید برگشتی از کما چقدر خوش حال شد.....الانم بیرون از بخش آی سی یو ایستاده

...منتظره تامنتقل بشی به بخش .....

مگه نرفته بود ...حتما باز سوال داره ..که برگشته ....اما من هیچی نخواهم گفت .....خودم که از این سیاه چال آزاد بشم ..کارام وانجام میدم ....

درحالی که بدنم همچنان خشک بود ...چون یک هفته بدون حرکت بود ماهیچه هام ....نشستم روی تخت ..گاهی قلبم تیر میکشید .....تنها خوبی این هفته این بود که پام بهتر شده بود ...

سریع گفت :کجا ؟؟...دراز بکش ....

کلافه گفتم :ولم کنید ..باید برم ....

درحالی که دوطرف شونه ام روگرفته بود وسعی داشت منو بخوابونه گفت :تحمل داشته باش ...دکترت که بیاد ..ووضعیتت روببینه وومطمئنابه بخش میفرستد وازاین جا راحت میشی ....

درحالی که ته گلوم بخاطر لوله ای که داخل دهانم بود ..وزخم برداشته بود ..میسوخت ..گفتم :من باید برم .....یالا ...ولم کن .....

به پرستاردیگری که کنارش بود نگاه کرد وسرش روتکون داد ....بعد روبه من گفت ..میری .باشه ..صبر داشته باش ...

نگاهم یک لحظه رفت به پرستاردیگری که توآنژوکت دستم مایع قهوای رنگی وارد کرد ......



پلکام که باز شد ...همه جا ..همه چی تار دیده میشد ....چشمام روچند با باز وبسته کردم تا بالاخره همه چی برام واضح شد ...یک مرد سفید پوش ایستاده بود وکاغذی رو مطالعه میکرد ..یک خانوم هم کنارش ایستاده بود ودربرابر حرف


های مرد.. .سرتکان میداد تا به حرف هایش مهر تایید بزند ...هنوز گیج ومنگ بودم ....خــداچرا نمیذارن برم ؟؟!!.....



چشم بستم که همون مرد گفت :بسه خوابیدی ....الان بهتری؟؟..احساس درد ویا سرگیجه نداری ؟؟..



درجوابش با حرص گفتم :نه ..من میخوام برم ...بذارید برم ....



لبخندی زد وگفت :باشه میری ..به همین زودی ...



ازدرکه خارج شد ....همچنان گیج بودم ...چی شده ؟؟....سام.. ...دوست دارم سام روببینم ..که در باز شد وکسی عین یک گوله پرتاب شد تو آغوشم ...خودش بود ..سام کوچولوی من ...



محکمتر بغلش کردم وگفتم :سلام عزیزمامان ...قربونت بشم من ...



تند تند سر وصورتش رو می بوسیدم ....اگر جیگر گوشه ام رونمی دیدم دق میکردم ..شکرت خدا ...



همین طورکه سامی رو محکم گرفته بود که دیدم چاوش هم آمد داخل اتاق وگفت :سلام خانوم خوابالو توکه ماروبه کشتن دادی تا بیدارشدی .....



این چرا همچین میگفت ....چرا دوباره برگشته ؟؟حتما دلش سوخته ...اما من به ترحم کسی نیاز ندارم ..هیچی نگفتم وسام روبوسیدم ..که سامی آروم گفت :مامان بقول خودت دلم اندازه یک اتم شده بود برات ....چرا انقدر میخوابی



واستراحت میکنی ..بسه دیگه ....من به یک عدد مامان بانشاط ومهربون مثل مامان روشنای قبلی خودم نیاز مندم ....



خندیدم ولپشو محکم بوسیدم وگفتم :منم به یک عدد سام شروبلانیازمندم ...



دوتایی خندیدم ...نگاهم رفت سمت چاوش که روی صندلی نشسته بود ونگاهم میکرد ...



اصلا نگاه نکردم به سمتش که یهو سام گفت :مامانی یک چیزی بگم ...



موهاش رو نوازش کردم وگفتم :شما هزار چیز بگو ...



لبخندی از سرشوق زد وگفت :الان که داشتیم میومدیم داخل اتاق ..بابایی از دکترتون پرسید که مرخص میشید؟؟ ..اونم گفت ...مرخصی ..البته باید از هفته آینده برای ....نمی دونم چی درمانی بیاین .....



پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :پس بزن بریم .....



گاهی سرگیچه میگرفتم اما محل نمی دادم ....



باکمک سامی بلندشدم .....انگار تازه دارم راه رفتن یاد میگیرم ...سرم گیچ رفت ..که دست چاوش که بازوم روگرفته بود نگه ام داشت ...



حرفی نزد ..منم حرفی نزدم ....



که سامی با پلاستیک لباس شخصیام آمد جلوم وگفت :بفرماید خوشگل خانوم ...



خندیدم ولپشو کشیدم ...که چشمکی زد وگفت :خب خوشگلی دیگه ..چرا میزنی ؟؟؟...



خیلی بلاتراز قبل شده بود ...خندیدم وگفتم :بذار بریم خونه ...

خیلی بلاتراز قبل شده بود ...خندیدم وگفتم :بذار بریم خونه ..
خندید وحرفی نزد ....لباس هام رواز داخل پلاستیک در آوردم ....وسریع بالباس های صورتی رنگ بیمارستان عوض کردم ...

سعی کردم بدون کمکش راه برم ..اگرچه بازوم روگرفته بود ومراقب بود نیفتم ....

از در بیمارستانی که برای من حکم سلول انفرادی داشت ...خارج که شدیم ...تازه متوجه شدم ..تهران هستم ...آخرین بار که یادم میاد تویکی از بیمارستان های رامسر بودم .....

منتظر بودم حرفی بزنه اما اخم کرده بود وباقدم های سریعی که برمیداشت من روهم همقدم کرد باخودش بطرف ماشین .....

درجلو روبرام باز کرد که خودم رفتم عقب نشستم ...نگاهش کردم خیلی راحت بدون این که ناراحت شه ویا عصبی رفت نشست پشت فرمان ...تا خود رسیدن به خونه با سامی حرف زدم واونم حرفی نمی زد ....

جلوی در خونه خودشون که نگه داشت ...سریع گفتم :من اینجا نمی یام ...بریم خونه پدرم میخوام ببینمش ...بدون توجه به من از ماشین پیاده شد ..."باشه ".....................

پیاده شدم وروبه سامی گفتم :میخوای با پدرت باشی یا بامن میای پدربزرگت روببینی .....

"واهمه داشتم از روبه روشدن با حمید پدر شوهرم ..."......

مکثی کرد وخواست حرفی بزنه که دست جفتمون رو گرفت

.روبه سامی گفت :جایی نمیریم ..بعدم داخل خونه شد .....

داخل حیاط که شدم وگفتم :نمی خوام اینجا باشم ..متوجه حرفام میشی ؟؟.....

سری تکون داد وگفت :خوبه مریضی وانقدر حرف میزنی ...بیابرو بالاحوصلحه ندارم ..باید برم ستاد ...

تا این روگفت قلبم از جا کنده شد .....

اولین نگرانیم برای این بود که دیگه تو خونه نیست وقراره من بمونم وخانواده اش ..ودرراس همه اونا حمید .........بعدشم برای خودش بود که تا میرفت وبرمیگشت میمردم وزنده میشدم...ترس داشتم از این که نکنه درعملیاتی آسیب

ببینه .....

باصداش از عالم فکر آمد بیرون ...هیچی ازحرفا نفهمیده بودم برای همین گفتم :چی گفتی ؟؟......

نگاهم کرد وگفت :به چی فکر میکردی ؟؟........

منم متقابلاگفتم :توچی گفتی ؟؟؟.........

که درخانه باز شدونرگس باشوق آمد سمتمون وگفت :سلام روشنا جون ...سامی خان ....وآقاداداش گل ...

جواب سلامش رو دادم سامی هم که انگار کامل میشناختش رفت سمتش وبامزه گفت :نرگس میگم چاق شدی ها ..ببین سه روز نبودم ها خونه رو خوردی ......

خندیدم وگفتم :سامی چی میگی زشته .....

نرگس بجاش در جوابم گفت :روشنا جون عیب نداره ...شوخی داریم بااین گل پسرتون ...عمه قربونش...
که چاوش گفت :تا فردا میخوای اینجا باشی ...برو توخونه دیگه ....

فقط نگاهش کردم وبعد گفتم :من ...

نذاشت حرف بزن زیر لب گفت :لجباز ....

چه استقبال خوبی شد ....البته انتظاری هم نبود ....وخداروشکر پدرش خونه نبود وفقط مادرش بود که تا منو دید مثل همیشه رفتار کرد وراهنماییم کرد برم بالا .....

داخل اتاقی که آماده کرده بودن شدم ...نیاز داشتم به یک حمام اساسی ...اما هیچ لباسی همراه خودم نیاورده بودم ...منتظرشدم تا بیاد بالا .......

تا داخل اتاق شد از روی تخت بلند شدم وگفتم :این جا چرا آمدیم ؟؟...متوجه نمیشی میگم میخوام خونه پدرم برم ...

انگار بی حوصلحه بود ...هلم داد روتخت وگفت :چرا از وقتی بلند شدی پاچه میگیری ؟؟.....حتی با اون پرستار هاهم که آمده بودن ازت خون بگیرن هم بد برخورد کردی .......آدم باش فهمیدی .......

دیگه هیچی برام مهم نبود باکمی صدای بلند گفتم :نه اصلا نفهمیدم ....

رفت داخل حمام وگفت :خب نفهمی به من چه ...سعی کن ..فشار بیار به ذهنت سعی کن بفهمی ....

حرصم گرفته بود ...با پا زدم به در وگفتم :تو بفهم ...

.یهو بلند گفتم :لـــعـــنتی ....

انقدر فشار روم بود که دوست نداشتم باکسی باشم ...فقط میخواستم خودم باشم وخودم ....

که در حمام روباز کرد وگفت :چته تو رم کردی ؟؟......

وقتی از همه چی ببری ...وقتی خسته باشی از همه چی ...وقتی واست هیچ کدوم از آدما بی ارزش باشن ....دیگه کارات دست خودت نیست ...حس آدمی رو داشتم که یهو از همه چیزهای خوبی که داشته ..جدا شده ...بازمین وزمان دعوا

داره ...دنبال حقشه ...چه حقی ...حق گرفتن آرامشم ..امنیتم ..فرزندم ..خانواده ام ...جونی برباد رفته خودم ....فقط دوست داشتم همه دادم رو سریکی خالی کنم ...یکی رو زجر بدم ...

مشت زدم به میز وگفتم :مثل آدم صحبت کن ....اعصاب ندارم ...زورگویی هات رو جمع کن برای خودت ....چون ارزش نداره حرفات برام ...سام باخوت ...

رفتم سمت در که بازوم رو گرفت وگفت :کجا ؟؟......

تند وتلخ گفتم :قبرستون ....

باز گفت :درست حرفبزن ..چرا از وقتی بیدار شدی ..عین جن زده ها شدی ؟؟......

بلند تر گفتم :قـــبــرستون ...قطعه 16....مامانم .....

حرفی نزد ...........................

خواستم بازوم رو از حصار انگش های دستش آزاد کنم که نذاشت وگفت :چی باعث شده ...تغییر کنی ؟؟....تو تاقبل از کما رفتند این جوری نبودی ....خیلی تلخ شدی ..

.بعد با لحن خنده داری گفت :با ده من عسل هم نمیشه خوردت ..خستم

..اگر میشه بگو چی شده ...بدون تنش وداد.....
سعی کردم اشکم بیرون نیاد .....نگاهش کردم وگفتم :چرا اون روز......

هرکار میکردم نمی تونستم بگم که چرا اون روز رفتی ...سامی رو کجابردی ..چرا حس تنهاییم روصدبرابر کردی ...نه درسته اویل ازش میخواستم خوب برخورد کنه ...آخه اون موقع فکرمیکردم که قراره واسه یک مدت دویاسه روزه

پیشش باشم ..اما الان اوضاع فرق میکرد ..حرفی نزدم نمی خواستم بگم چرا رفتی ....اصلا هیچی نمی خواستم بهش بگم ...

بازوم رواز حصار انگشتاش کشیدم بیرون وروی تخت نشستم واین بار چاوش گفت :کدوم روز ....

شالم رودر آوردم وگفتم :هیچی ...برو به کارت برس ....

نشست کنارم وگفت :میگم تو واقعی یک چیزیت میشه ها ..نه به دادوفریادت نه به الان که عین این بچه های تخس که خراب کاری میکنند بعد پنها میگرندومظلوم میشن شدی ....

لبخند تلخی زدم وگفتم :ولش کن ...من به وسایلی نیاز دارم ...

اونم لبخندی زد وگفت:اون موقع که تهران اعزامت کردن ...قبلش رفتم خونه وتمام وسایل تووسامی رو از شهربانو گرفتم .....وداخل کمد... لباسات هست ....

بلند شدم ورفتم سرکمد ..که گفت :روشنا کی میگی چی شده ؟؟.....امروز چیکاری ...شدی عین این افسرده ها ....

چیزی نگفتم که گفت :صدای منو میشنوی ؟؟.....

که در اتاق باز شد وسامی پرید تو اتاق وگفت :مامانم ....

برگشتم وگفتم :جانم ..

باشوق گفت :بالاخره روبیک رو کامل کردم ...نرگسی یادم داد ....

لبخندی زدم وگفتم :آفرین ..این خیلی عالیه .....

یهو انگار بادش خالی شد وگفت :خوبی ؟؟.....

حوصلحه خودمم نداشتم ...

درجواب گفتم :عالیم پسرم ..

سریع برگشتم واز داخل کمد لباس راحتی برداشتم که صدای چاوش رو شنیدم که گفت :سامی برو پیش عمه نرگس منم الان میام ....

سامی که رفت آمد کنارم ایستاد وگفت :بگوچی شده؟؟ .....

به طرف حمام رفتم وگفتم :هیچی یکم سرم درد میکنه ..یک دوش آب گرم بگیرم حالم بهتر میشه ...

بعد به سرعت داخل حمام شدم وگذاشتم اشکام آروم بیاد ...

از حمام که بیرن آمدم رفتم جلوی میز آینه ایستادم وبه خودم نگاه کردم ...چی شده بودم ...صورت لاغر وسفید شده ...ابروهای که زیرش درآمده بود ...پای چشمام گود افتاده بود...ازخودم بدم آمد ...باید مثل قبل باشم ....خداروشکر تمامی

وسایلم رو شهربانو داده بود .......ابروهام رو مرتب کردم وهشتی برداشتم .....موهای لختم رو هم سشوار کشیدم وبا یک آرایش ملیح همه چی رو تکمیل کردم ...یک بلوز دامن هم پوشیدم ......اصلا دلم نمی خواست برم پایین تا با

پدرشوهرم روبه رو بشم ....پنجره رو باز کردم ....چندتا نفس عمیق کشیدم ....اعصابم آروم تر ده بود ....که دستی نشست سرشونه ام ....ترسیدم حسابی ..یاد زمانی افتادم که یاسر... نوچه هاش رو دنبالم فرستاده بود ....جیغ خفیفی کشیدم

که سریع گفت :بابا چه ترسوی تو ...منم ....

برگشتم وتندی گفتم :تو تا منو سکته ندی خیالت راحت نمیشه ....آخه این چه طرز آمدنه ....

انگار نه انگار که دارم باهاش صحبت میکنم ..درجوابم گفت :کاش ابروهات رو کمونی برمیداشتی ..البته الانم بهت میاد ......

خندیدم ومشت زدم تو بازوش وگفتم :متوجه شدی چی گفتم ....

اونم خندید وگفت :انتظار داری وقتی آدم باخودش فکر میکنه الان یک هپلی رو باید ببینه..اما یهو یک پری میبینه ..آدم حواسش باید جمع باشه......

خندم بیشتر شده ....مثل قبل شیطون شده بود....

ابروی دادم بالا وگفت :نچ ...نچ .....

زد رولپم وگفت :چرا به پرستارها گفته بودی که نمی خوای شیمی درمانی کنی؟؟..

دستام رو بغلم کردم وگفتم :نه ..خودتم میدونی چرا ؟؟......

حرفی نزد وگفت :بریم پایین .....

نه اصلا نمی خواستم برم ....روتخت نشستم وگفتم :تو برو ...کاردارم ....

آمد جلوی پام نشست وگفت :بابت برخوردم ببخشید ....میدونم از رفتار بابا استرس داری ....کاملا میشناسمت ....بعد نگاه کرد تو چشمام وگفت:این پری خوشگل رو خودم بزرگ کردم اصلا ...

لبخندی زدم ودستام رو دور گردنش حلقه کردم وگفتم :توهم ببخشید ....چرا پدرت باورنمی کنه ؟؟..

رو موهام رو بوسید وگفت :اون موقع من همه چی روبه پدرنگفته بودم ....الانم که بهرام مدارک بیشتری گیر آورده ..باباهم داره متوجه همه چی میشه ....

دردل گفتم :خداکنه .......

سرم روروی شونه اش گذاشتم وگفتم :مامانت .....مامانت قبولم داره ....

لبخندمردونه زیبای زد وگفت :مامان که عاشقته ....زمانی که تو این هفت سال نبودی ..همیشه خدا حق رو میداد به تو ...بااین که سعی میکرد دخالت نکنه ..اما گاهی از لابه لای حرفاش متوجه میشدم که میگفت :دختر من تکه ..هیچ

تقصیری نداره

وای که این روکه شنیدم دلشوره ام بیشتر شد ....سرم رو از روی شونه اش برداشتم وگفتم :وای ..اگر مامان متوجه بشه و.....

بازم لبخندی زد وگفت :مامانم میدونه ..واز همه مهمتر میدونه که...بعد با لحن خاصی گفت :پــری خانوم بی تقصیره .......

یعنی به این باور رسیدم که فاصلحه خوش بختی وبدبختی ...فقط وفقط ..به خود آدم بستگی داره که شرایط رو از چه زاویه ای ببینه ...خوب یا ..تلخ وبد .....مثل همیشه ..وجودش برام بهترین چیزها بود .......

ساکت شدم ودردل حسابی خوش حال بودم ...که گفت :نخوابی ها ...بخوای بخوابی با سام ونرگس می ریزیم سرت انقدر قلقلکت میدیدم که از هوش بری .....

تو چشماش نگاه کردم وگفتم :خیلی خوبی ها ..البته باز خودتو گم نکنی ها ..بدجنس هم هستی ...

خندید وکل موهام روبهم ریخت ...

با اخم نگاهش کردم که گفت :جانم چه پــری ِ..هپلیییی.......

سعی کردم نخندم وگفتم :چطوری اذیتت کنم یکم دلم خنک شه ......

مردونه خندید وگفت :بعد از اون دو سال متوجه نشدی ؟؟......

با اخم گفتم :نه بدجنس ...پرو ....

بازم موهام روبیشتربهم ریخت که جیغ کشیدم وگفتم :اِنکن دیگه..شانه کردنش مکافاته....ابروی داد بالاوبازم دستش رفت بین موهام ...دسش رو که داشت موهام روبهم میریخت گرفتم وگفتم :حقته جلوت شلخته باشم تا قدربدونی .....

مُرده بود از خنده .......

منم دستم روبردم تو موهای جعد دارش وگفتم:حیف که نمدونم باچی حرص میخوری ....

دستموگرفت وبوسید ..سرش رو آورد جلوتر وکنار گوشم گفت :حرف نزدنت داغونم میکنه .

بادستام صورتش رو قاب گرفتم وگفتم :دیگه نمی خوام ساکت باشم ...میگم همه چی رو برات میگم ...................................

باقدم های محکم از پله ها پایین رفتم ....چندتا نفس عمیق کشیدم .....که دستمو گرفت وگفت :مطمئنم ..نمی خوای شاخ غول روبشکنی ...تو از بابام تو ذهنت چی که نساختی .....

خندیدم وگفتم :پدرشوهر دیگه ...دیگه ...دیگه ....

خندید ولپموکشید ودستموکشید ورفت .......
قبل از این که بره پایین ..دستش رو گرفتم وگفتم:تا کی این جا هستیم ؟؟...کی خونه خودمون میریم؟؟....

لبخندی زد وگفت :خونه خودمون که حالا..حالاها نمی ریم ...چون نمی خوام تو یا سامی درخطر باشین ...یک مدت تحمل کن ...

یعنی اینا روکه گفت حسابی خورد توپرم ...

که نمی دونم تو چهره من چی دید که گفت :نه اصلا ..ازهمین بعد ازظهر میریم خونه مون ...

بازم میخواست سربه سرم بذاره ....لبخندی زدم وباشوق گفتم :وایییی ...عاشقتم به مولا ......

خندید وگفت :این چه طرز حرف زدنه ؟؟....خودت که همیشه به سامی تذکر میدی ......

گونشوبوسیدم وگفتم :همینه که هست ....شوورم ..فداییی داریی ....

چشماشو بست وپیشونیمو عمیق بوسید ......

آروم از پله ها میرفتم پایین ....نگاهم رفت سمت چاوش که باسام داشت ..فوتبال نگاه میکرد ..

سامی هم کنارش دراز کشیده بود وبا هیجان از فوتبال های خودش که بادوستاش بازی میکرد...میگفت ..

رفتم داخل آشپزخونه ...وگفتم :مامان...کاری نیست که من انجام بدم ؟؟.....

نگاهم کرد وگفت :نه مادر چه کاری؟؟...بروبشین استراحت کن ...

روی یکی از صندلی های میز ناهار خوری نشستم وگفتم :بسه هرچی استراحت کردم ...دوست دارم راه برم ...کارکنم .......

خیارهای که برای سالاد شیرازی داشت خورد میکرد روگذاشت جلوم وگفت :پس زحمت اینا روتوبکش ....

همین طورکه خیارهارو مربعی خورد میکردم نگاه کردم به نرگس که ..درحالی دست خیسش رو بالباسش خشک میکرد ..خیره شده بود به صفحه گوشیش ...نگران بود انگار ....

انقدر فکر خودم درگیر بود که جای واسه این نبود که برم ازدیگران بپرسم ..چی شده ؟؟..نگران چی هستی ؟؟.....مگه تواین هفت سال کسی بود که از من بپرسه نگران چی هستی ؟؟....اکرم بااین که میدونست ...فقط گاهی یک زنگی به من

میزد ...اونم برای این که حس فضولیش بخوابه ...بارها وبارها ..تولفاف کلمات خواستم که یک جوری به چاوش بگه ..اما انگار خودشو زد به خریت ....اینم یک درس زندگی شد برام که بی خودی واسه این واون جوش نزنم ...واسه کسی

بمیرم وتب کنم که برام بمیره تب کنه ......

پوفی کردم ....گوچه ای برداشتم خورد کنم که صدای پدر شوهرم روشنیدم که گفت:سلام مهین خانوم ...

آب دهنمو قورت دادم ...ودر دل گفتم :ریلکس باش .....

زیر چشمی نگاهش کردم ....اصلانگاهش به سمت من نبود ..نفس عمیقی کشیدم ...باید خودم پیش قدم میشدم ....آروم اما محکم گفتم :سلام پدر جان .....

نفس حبس کردم ....یعنی چی میگه ...

درحالی که آستین هایپیراهنش رو برای وضو میداد بالا ...با لحن معمولی گفت :سلام .....

یاد زمانی افتادم که همیشه میگفت :سلام به عروس خانوم خودمون ..یا دخترم ..."فدای یک تار موم "

پدر شوهر کی هست که بخوام خودمو عذاب بدم ....................................

آبلیموی سالاد رو ریختم .....

رفتم بالاسر سام وچاوش که خوابشون برده بود ..میخواستم برای نهار بیدارشون کنم ...

که دیدم پدرپسر تو آغوش هم رفتن وخوابن ..البته اگراین حالت رواسمش رو بشه گذاشت ..آغوش ...خندم گرفته بود ...پاهای سام روشکم چاوش بود ..دستای چاوشم درحالی که خوردش هم چرخیده بود سمت سام ..دروش حلقه بود

...همیشه خدا سامی دور خودش مثل عقربه ساعت میچرخید ...تلویزیون روخاموش کردم ...کنار سام نشستم وگفتم :آقاسام ....پاشومامانی ....میخواهیم نهار بخوریم ....سامی خان....آقاسام من ...

بالاخره چشم بازکرد وخواب آلود گفت :...وای مامان چه گرمه ...کولر روشنه ...پختم از گرما ...کاش خانه خودمون بودیم الان استخر میرفتم .....

گونشو بوسیدم وگفتم:بدو برو صورتت رویک آب بزن سرحال میشی ...

سرجاش نشست وگفت :بهم جون میدی ؟؟.....

لبخندی زدم وگفتم :پس مورد اورژانسی شده ...چند تا بدم .....

خندید وگفت :ده تا .....

بغلش کردم وشروع کردم به شمردن ...ازبچه گی که خسته ویا حال نداشت ...بغلش میکردم .....

که چاوش چشم باز کرد وگفت:چی میشمری ؟؟....

پیشونی سام روبوسیدم وگفتم :برو صورتت روبشور..سرحال شی .....

خم شدم ...واز روی دسته مبل یراهن سورمه ایش رو برداشتم ...تا روی رکابی سفیدش بپوشه ....درهمین حین گفتم :داشتم به سام جون میدادم ......

شروع کردبه خندیدن وگفت :اوخ ...اوخ....پس امکان داره سامی زود شارژ تموم کنه ..کی جون داده !!!....خدت که جون نداری ....

پیراهنش رو دادم دستش وگفتم :خیلی بدی ...

دستمو کشید که افتادم روی پاش ...دستاشو دورم حلقه کردوگفت :من چندتاجون بدم ...چه اخمی کرده !!!.....

خندیدم وگفتم :امممم...هزارتا ..نه خیلی ..خیلی .....

کنارگوشم گفت :پس حالا..حالاها باش ....

خندم بیشتر شد ...گفتم :میدونی ثانیه ای عاشقتر میشم ...

لبخندی زد وگفت :خانوم طلای خودمی ...بعد ناهار یکم درموردش حرف بزنیم ؟؟؟....

دیگه واهمه ای نداشتم ...باخیال راحت گفتم :آره مرد من ...پاشوبریم نهار .......

پیراهن سورمه ای رنگش روروی رکابی سفید رنگش پوشید ...دستم روگرفت ..داخل آشپزخونه شدیم .....

نگاهم رفت سمت سامی که پدربزرگش رو سوال های زیادی رو میپرسید .....

کنار سام نشست ..چاوش هم کنار من ..دیس برنج روبطرفم گرفت ..که حس کردم ..دارم خون دماغ میکنم ..صندلی رو دادم عقب وگفتم :همگی راحت باشید ...ببخشید ..ار آشپزخونه که خارج شدم ..یک راست رفتم بالا ..به سمت روشویی

...سرگیچه خفیفی روهم داشتم ....

یک لحظه سر چرخوندم ...دیدم چاوش ایستاده .....دکمه های لباسشم بازه ...دوتا دستاشم زده به چهار چوب در واخم غلیظی هم داره ..."چقدر جذاب شده بود :.....

همین طورهم گفت :روشنا من این حرفا حالیم نیست ....همین فردا..میریم پیش دکتر صفایی که متخصص هم هست ....

لبخند زدم وگفتم :باشه خون خودتو کثیف نکن ...

خندید وگفت :تا باهات باجدیدت واخم صحبت نکن که بحرف نمی کنی .....

چندتا دستمال کاغذی برداشتم وجلوی بینی ام گرفتم ...روی تخت نشستم وسرم روبطرف بالاگرفتم ...وگفتم :الان یاسر کجاست ؟؟....

نگاهم کرد وگفت :طبق حرفای بهرام ...رفته سوئد...یک حاج یاسری ازش بسازم که صدتا ازبغلش درآد ...نابودش میکنم .....

چنان جدی شده بود که ازش یکم ترسیدم .....

ادامه دادم :باموادهای داخل خونه ام چیکار کردید ..چطور به پلیسهای موارد مخدر رامسر گفتین ؟؟که مراقب من وسامی باشن ؟؟...چرامنو نگرفتن ؟؟...مگه نمی دونستن که من ....

پرید وسط حرفم وگفت :نه نگفتم که توی این باند بودی ....فقط توضیح دادم که یکسری قاچاقچی تهدیدت کردن ..

زل زدم تو چشمای مشکیش وگفتم :اما چه فایده ..یکی از تهدیدهای یاسر این بود که میره به پلیس میگه ..که چند کیلو مواد همراه داشتم ....ازمن مدرک داشت ومن نمی دونستم باید چیکار کنم ..اگرر میگفت حکمم اعدام میبود .....همیشه

چوری کاراش رو انجام میده که هیچ اثری از خودش باقی نمونه ...یکی دیگه رومیفرسته جلو ...اما خودش همه کاره است ...
نگاهش کردم دیدم دستاش مشت شده .....عصبی ......

نگاهم کرد وگفت :نترس نمی زارم به اونجاهاش برسی ...بهم اعتماد داری ؟؟....

این چی میگفت ...از چمام بیشتر قبولش داشتم .....نگام رودوختم تو چشمای که منو نگاه میکرد ..همین طور گفتم :میدونم ...قبولت دارم ...اما چطور میخوای ثابت کنی که من بی تقصیرم ...قانون دلیل ومدرک میخواد ..سندی میخواد که

بشه به رسمیت شناختش ....اون همه جوره مدرک داره از من مبنی برحمل چند کیلو کاکوئین ...الانم تا این خبر به دستش برسه که پیش تو هستم ....نمی دونم چه کاری میکنه برام مهم نیست اگر منو معرفی کنه ..فقط به سام آسیبی

نرسونه ..................................


کنارم نشست وگفت :نه میذارم اتفاقی واسه تو بیفته ونه برای سامی ......میشه برام بگی چطورشد که واسه اولین بار این اتفاق برات افتاد ؟؟........

خواستم دهن باز کنم وبراش بگم که اولین بار چطور شد که رفتم تو این مرداب ......

که تقه ای به در اتاق خورد ....احساس کردم نرگس پیشمون آمده ...چاوش با کمی مکث گفت :بفرمایید و....درباز که شد

..سکته ناقص رو زدم .....پدرش حمید بود ...یک اخمی هم روی پیشونیش بود که ترس منو بیشتر کرد ......

روبه چاوش گفت :برو بیرون من باید با هاش صحبت کنم ....

به چاوش نگاه کردم وبا چشمام التماس کردم نره ....اصلا برای چی باید میرفت ؟؟....

که پدرش با لحن جدی تری گفت :چاوش باتو بودم برو بیرون ....

وای که اگر میرفت جدی سکته میکردم از ترس ...چشماش مثل عقاب تیز بود ...یواش دستموبردم جلوکه دست چاوش رو بگیرم که..چشمامش ریز ترشد ..... یک نگاه ازاونا که معنیش میشه جرئت داری دستشو بگیر ول کرد سمتم ....

از استرس دستام یخ کرده بود ....

که چاوش به پدرش گفت :پدر هرچی که لازم میدونید روبگید ...من باید باشم ......

نشست روی صندلی وگفت :از کی تاحالااین ننگ واست مهم شده .....

لبموچنان گاز کرفتم که مطمئنم خونی شد ....ننگ .......ننگ .......ننگ......

صداش برام صدبار بیشتر زنده شد .....کلافی که همیشه تو گلوم بود بزرگترشد .....

تودلم به خودم تشر زدم ....به قرآن گریه کنی ......لهت میکنم روشنا .....حق نداری که اشکت راه بیفته .........................

به چاوش نگاه کردم که گفت :پدر هراتفاقی که افتاده وروشنا هرکاری کرده ..بی تقصیر بوده ....از روی جبری بوده که اون خوک پیر ..بهش داشته ......بی احترامی به روشنا یعنی بی احترامی به من .....حالا به هردلیلی که روشنا نگفته

....نمیشه این طوری صحبت کنید .......

با دادروبه من گفت :لال بودی که از همون اول نگفتی ؟؟......فکر کردی به آبروی خانواده من ...دخترهِ .....

چاوش نذاشت حرفش رو بزنه وگفت :اگر حرفاتون ایناست برید بیرون .......

دستم رومشت کردم گرفتم جلوی دهنم .."دختره ِ...یعنی چی ؟؟....دخترهِ یعنی ..............."

که بلند گفت :تو ساکت باش لازم نکرده حرف بزنی .....حتما یاسر فرستادت تا با فیلم بازی کردن وبردن آبروی خانواده من ...بهدف خودش برسه ؟؟؟..........اگر یک درصد تهدیدت کرده بود چرا ازهمون اول نگفتی ؟؟.......از خونه من

گمشو بیرون ....ننگی واسه ام ....خیلی تحمل کردم تا الان ....

نفسم بالا نمی آمد ......به چاوش نگاه کردم که جدی گفت :روشنا وسایل خودت وسام روبردار بریم ..واسه این که درامنیت باشی هم با ستاد هماهنگ میکنم تا دونفر رو بفرستن ....آماده شو ......

جرئت نداشتم تیکون بخورم که پدرش گفت :با این ننگ که رفتی ...دور خانواده رو کلا خط بکش ...آبروی چندین وچند ساله ام رونمی تونم به باد بدم ....که همه جا بپیچه ..عروس سرهنگ احمدی یک قاچاقچی حرفه ای هست ....

بعدم بلند شد ورفت بیرون ..............................................

در که رفت بیرون ..ساکت موندم ...نگاهم به در اتاق بود ....شــدم ....نــنگ ..دخــترهِ .....

کاش هیچ وقت برنمی گشتم ..نمی یومدم ...نمی موندم ..یا با مردم ازدواج نمی کردم ...این تحقیر شدنه برام بدتموم شد ...به من ...به دختر حاج رسول که یک زمانی تو جنگ ....با هم همرزم بودن ........تحقیرم کرد ...مگه کی هست که

بخواد تحقیرم کنه ....اونم برای ار نکرده ...فدای سرم که باورنکرد ....بدترین کلامش که آتیشم زد ..این بود که روبه پسرش گفت :اگر بااین ننگ رفتی ....دیگه باید خانواده روبیخیال بشی......اصــلا چاوش نیاد ....اٌصــلا کسی نیاد

....بدجور خورد شدم .......

باصدای چاوش از فکر آمدم بیرون ...روبه روم ایستاده بود ......روبه من گفت :کجایی ؟؟...چندبار صدات زدم ....

نگاهش کردم عصبی بود ....

بیزار بودم از این که بخوام بامن بمونه .....وکمکم کنه ....به کمک کسی نیاز ندارم ....

اصلا نفهمیدم کی تند وتلخ شدم وگفتم :مواظب سامی باش ...من خودم میتونم کارام روبکنم ..

به سمت لباس هام رفتم که گفت :چی میگی ؟؟...کجا؟؟...

بااین که جلوی پدرش دفاع کرده بود ...اما حس سرخوردگی داشتم ....دوست دارم جلوی چشماش نباشم ..که چقدر تحقیر شدم ...اصلا ...اصلا نمی خوام ببینمش .....

باید با پدرم تماس بگیرم ...امانه دست دارم تنها باشم ....دور از همه ....

که گفت :روشنا چرا دور خودت میچرخی ؟؟؟...خوبی تو ؟؟....

فقط میخواستم از همه دور باشم ...نگاهش کردم وگفتم :اوهوم ..خوبم ....

دستمو گرفت وگفت :نه خوب نیستی....چرااین جوری شدی من که ...نمی خواستم حرفی بزنه واین روبزنه بسرم که من که دربرابر بابام دفاع کردم ...دستمو کشیدم بیرون وگفتم :تو نباش !!...

اخم کرد وگفت :یعنی چی اونوقت ؟؟...تو چشماش نگاه کردم وگفتم :نباش ...توزندگیم نباش....شدی نقطه مقابل من ...نبــاش.........

کلی تعجب کرد ....اخمش غلیظتر شد وگفت :من نقطه مقابل تو هستم ؟؟؟...........

از کی من انقدر بی طاقت شده بودم ....از زمانی که زور زمانه کمرمو شکست ......

باداد گفتم :هستی ..شغلت .....برم به کی بگم ..نمی خوام باشی ....ازحمایت بیزارم ...متنفرم از ترحم ...به کمک تو وپدرتم نیاز ندارم ....خودم میتونم بکشمش ..همون طور که یک بار تیر خورد به کتفش ..اگر اون فرنوش عوضی نبود

..تیر تو قفسه سینه اش بود ... مــیـخوام باشی......

چنان قدم برداشت وآمدسمت من که گفتم :بدبخت شدم .....

محکم دستم روگرفت وگفت :ترحم؟؟....من نسبت به تو ترحم داشته باشم ؟؟.....

سرم روتکون دادم وگفتم :برام مهم نیست ..نباش ..مهم سام بود که باتو هست ...خیالم راحته .....به کمک تو ویا بهرام نیازی نیست ...عمر چنان طولانی هم نخواهم داشت که بگم بشینم تا همه چی درست بشه ..نوه هام روببینم

...ههههه....آدم چه باحکم قاچاقچی بمیره ...چه با حکم قاتل وچه ..این بیماری شیرینی که گرفتم ....آخرش ختم میشه یک جا ......ازهرطریقی بمیرم ..درجدیدی که بروم باز نمیشه ...

چنان عصبی بود که رگ گردنش زده بود بیرون وسرخ شده بود ....

باصدای آروم وخشنی گفت :این فکرهاروبذار کنار ....آمادهشو ..میرم به سام هم بیاد تا آماده شه ...فهمیدی ؟؟؟

ابرو دادم بالا ومحکم وجدی گفتم :نمــی خوام باشی ....فهمیدی !!....
دستش رفت بالا ....مطمئن بودم ..دستش رو گونه ام فرود میاد ...چشمامو بستم وسرم روگرفتم پایین ....که دستش حلقه شد دورم وگفت :خیلی دوست دارم بدونم چرا دوست داری با کفش ده سانتی رو مخم

قدم بزنی ....من ترحم داشتم نسبت بهت ؟؟...عقدت نمی کردم که بشی زنم .....سام روازت میگرفتم وچون مامان بچه ام بودی یک سری بهت میزدم ...اگر حس ترحم میداشتم ...مرض نداشتم که از کارم یک مدتی بزنم وبالای سرتو ودنبال

کارات در بیمارستان باشم...باخودم میگفتم :برام ارزش نداری که نگرانت باشم ودنبالت ....یا اصلا به من چه !!!...سعی کن ..فقط سعی کن بیشتر بفهمی ...

هلش دادمعقب وگفتم :نمی خوام بفهممت ..فهمیدی ...

دریغ از این که یکم بره عقب ...مثل کوهی محکم جلوم ایستاده بود ...

که سام آمد داخل اتاق وگفت :مامان ...

رفتم ستش وگفتم :جون دل مامان ...

باتردید وکمی ترس گفت :در حالی که باانگشت های دستش بازی میکرد گفت :صدای دادت آمد ..همین دعو میکردین ؟؟......

سرشونهام روگرفت ومنو کشید عقب وجلوی سامی نشست وگفت :نه سامی خان ...مامانت سوسک دید ...منم گرفتمش جلوی مامانت وگفتم چیزی نبود که سوسکه ..فهمیدی ...

مامانتم که میترسد بلند گفتم :نمی خواد بفهمه ..خیلی ترسوشده مگه نه ؟؟

خندید وسرتکون داد .......

چقدر دوران بچه گی خوبه ....آدم ساده است ...بی آلایش ...پاک ....

گونشو بوسیدم وگفتم :نه سامی خان ...برو آماده شو ...

به سمت کمد لباس هام رفتم ومانتو قهوای سوخته ای که طرح زیبای داشت پوشیدم ..به سام هم در پوشیدن شلوارک ورکابی سفید مشکیش کمک کردم .....کلاف گلوم هر لحظه بزرگتر میشد ...سعی کردم باسامی کمتر حرف بزنم ....واگرنه

اشکم درمیومد ..کلاه آفتابی سام روگذاشتم سرش که گونمو بوسید وگفت :مامانم ...عاشقتم ....

درجوابش لبخندی زدم وگونشو بوسیدم ..کلامی حرف نمی تونستم بزنم ...

دلهره زیادی داشتم ...یعنی یاسر بفهمه...معرفیم میکنه ...یا مثل اون سال ....میاد سراغ سامی ...برام اهمیت نداشت که منو معرفی نه ...فقط سام آسیبی نبینه ....

چونه ام شروع کرد به لرزیدن ...شالی رو که دستم بود رو محکم فشار دادم …....دونانم روروی هم گذاشتم تا اشکم درنیاد ...چاوش هم پشت سرم ایستاده بود وداشت لپ تاپش رو برمیداشت ...دوست نداشتم برگردم ..تا متوجه حال درونی

ام شود ..خم شدم تا چادرم رواز روی زمین بردارم که مچ دستم روگرفت .گفت : الهی خانوم ریزه بغض کرده ...من مهم هستم ..باورت دارم ...میدونم ...حرفت رومی فهمم ...آخه ترحم چی که تو بهش فکر میکنی .....
دستم رواز دستش کشیدم بیرون وگفتم :نمی خوام خانوم ریزه شما باشم ..

خندید وگفت :فعلا که هستی مامان کوچولو .....

برچسب ها رمان گل یخ ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 289
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,140
  • بازدید ماه : 18,098
  • بازدید سال : 145,201
  • بازدید کلی : 11,642,341