close
مجتمع فنی تهران
رمان گل یخ قسمت پانزدهم (آخر)
loading...

رمان فا

همین طور که داشت منو با سرعت هرچه تمام تر میکشید یهو صدای داد امیر بلندشد...یکی هم منو طقریبا پرت کرد سمت مبل ها .... ازچیزی که روبه روم دیدم داشتم…

رمان گل یخ قسمت پانزدهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2107 یکشنبه 17 فروردين 1393 : 13:9 نظرات ()


همین طور که داشت منو با سرعت هرچه تمام تر میکشید یهو صدای داد امیر بلندشد...یکی هم منو طقریبا پرت کرد سمت مبل ها ....


ازچیزی که روبه روم دیدم داشتم سکته میکردم .دست راست امیر که هم چاقو بود هم دستام رو گرفته بود ..ازقسمت مچ فقط به یکم رگ وپوست آویزون بود ....علاوه براین که جیغ میزدم ...حالمم داشت بهم میخورد ....یهو تمام چراغ ها

روشن شد ...صدای داد چاوش هم بلند شد که روبه نرگس که از اتاقش آمده بود بیرون گفت :بروتو اتاقت درم قفل کن بچه ها نیان ...


همچین گفت که نرگس دومتر پرید بالا ورفت داخل اتاق .....پدرشوهرمم آمده بود بیرون ..چاوش هم امون نمی داد چنان ضربه های میزد که امیر پرت میشد عقب ...یهو مچ دستش رو گرفت وگفت :باهمین دستای نجست سام منو آزار میدای ؟؟.......................................................................


بعد مچ دستش رو شکوند ..جوری که صدای تیلیک ..تلیک استخون هاش رو من میشنیدم ....

دوباره ساعدش رو گرفت وگفت :که دست زدی به زن من ....

بعد انگار داره شاخه درخت میشکنه ...ساعدش رو شکوند ....

آمد بالاتر شونه اش رو گرفت وگفت :که بزم داشته باشی ..زن منو بی آبرو کنی ...

جوری دستش رو پیچوند که صدای حال بهم زن شکستن استخون کتفش رو شنیدم ....

رفت سراغ اون یکی دستش وانگشتاش رو گرفت وگفت :با اینازدی تو دهن بچه من ...

دیگه رسمن داشتم بالا میاوردم ...خوب شده بود مامان سرشب رفته بود پیش خاله نسرین چون ما های آخربارداریش بود ....

دویدم سمت پدر شوهرم که انگار اونم لذت میبرد ازاین زجر کش کردن امیر ..درحالی که به پهنای صورت اشک میریختم گفتم :توروقرآن برید جلوش رو بگیرید الان میکشش ...قتل حساب میشه ...تورو به مقدساتتون قسم برید ....فقط

نگاهم کرد ...دستش رو گرفتم وگفتم :تورو هرکی دوست داری برو جلوش رو بگیر ....


فقط هق هق میکردم والتماس میکردم بره جلوش رو بگیره ...برام اهمیت نداشت اگر میکشتش اماقتل حساب میشد ...انگار اون زمان بیدار بود ...چون همین طورکه استخون های بدنش رو میشکست اسم میبرد که توفلان چیزو گفتی

...سام منو زدی ...صدای داد امیر هم کل خونه روبرداشته بود ...


روپارکت ها نشستم وگفتم :چاوش تورو خدا نکشش ...

یهو انگار تموم راه های تنفسیم بسته شد ...خودمو مثل یک ماهی که از آب بیرونه ..میزدم به درودیوار فقط واسه یک ذره اکسیژن ....دستم روکه روی پارکت ها بود مشت کردم که از صدای دل ریش کنی که بخاطر برخورد ناخنم با پارکت

ها بود ...چاوش برگشت نگاهم کرد یهو ..به سرعت نور خودشو رسوند به من که کف افتاده بودم ...بغلم کرد وبردم تو حیاط ....شروع کرد رو قفسه سینه ام روماساژدادن ...تو عین نگرانی اخم کرده بود ..اما حالت چشماش دیونه ام

میکرد ...


دیگه حس میکردم دارم میمیرم ...همه این اتفاق هام تو چند ثانیههم بیشتر انجام نشده بود ...چشمای مشکیش از اشک که روصورتش نبود برق میزد ....یک مشت ارومی به پشتم زد وگفت :نفس بکش ....میتونی ..میدونم میتونی ....

یهو به سلفه افتادم شدید ...درهمین حین بدنم نیاز داشت تا اکسیژن بهش برسه ...احساس میکردم تموم خون صورتم یک باره آمد توصورتم ...وسرخ شدم ...

همین طور که سلفه میکرردم سعی داشتم نفس هم بکشم .....تموم راه گلوم خشک بود ...

تازه سلفه هام تموم شده بود وتونستم نفس یکم بکشم که کشیدم تو بغلش ...مثل جوجه که خیس شده ...میلرزه ...میلرزیدم ....

نفس بریده گفتم :تورو جون .....سس..سام ...نن.نکشش...

روسرم بوسه بارون کرد وگفت :هیش آروم باش...نمی خواستم بکشمش ...




بعد از یک مدت کوتاهی که بهتر شده بودم سربلند کردم نگاهش کنم ...مشخص بود حواسش این جا نیست ...سعی کردم صدام از ته چاه بیرون نیاد ...دستم روگذاشت روبازوش وگفت :نمی خواستی بکشیش که داشتی او نجوری میکردی ...
خندید ..که یهو اخماش به طور وحشت ناکی رفت توهم ومنو برگردوند ...نمی دونستم چی شده ؟؟....

صداش آمد که گفت :کشتمت ...


یاخدا یعنی اگرشروع کنه بدبختم ....با ناله گفتم میشه بگی چی شده؟ ...


با تعجب نگاهم کرد وگفت :یعنی متوجه نشدی پشتت رو با چاقوی که دستش بود ...ضربه زده ...


انقدر هول کرده بودم ترس داشتم که متوجه نشده بودم ....


بلندشد که بره ..."یاخدا باز شروع میکنه ..."


رفتم جلوش ناخواسته بغض کرده بودم ....دستش رو گرفتم وگفتم :مگه نگفتی نمی خواستی بکشیش ....


کللافه دستی تو موهاش کشید وگفت :درسته ...


دستش کوره آتیش بود ...مطمئنا دلش میخواست سربه تن اون عوضی نباشه ....


یهو نگاهم کشیده شد سمت درحیاط که نورهای قرمزی انگار خاموش روشن میشدن ...خداروشکر آمدن اینو ببرن ...یهو یک صدای از بالای پشت بام آمد ...پدرشوهرمم آمد بیرون از خونه وخیلی ریلکس داشت میرفت سم در ..."بدم

میومد ازش ..تا قبل ازاین که ازش بخوام بره جلوی چاوش رو بگیره ....حداقل هیچ حسی نداشتم نسبت بهش اما الان متنفرم ازش ..انگار تواون لحظه منو آدم حساب نمی کرد ...


چاوش بازوم روگرفت وگفت :برو داخل ...بعد خودش یک پاش رو گذاشت رولوله گازوتویک حرکت خودش رو کشید بالا ..ورفت روپشت بام....


دویدم رفتم بالا داخل خونه ....واسه یک ثانیه نگاهم رفت سمت امیر که بی هوش از درد آفتاده بود ...وای که چشمام رفت سمت مچش ...باز حالم داشت بهم میخورد ...دیگه صبر نکردم ...یهو صدای قدم های چند نفر روروی پشت بام

حس کردم ..."یعنی اون بالا چه خبره ؟؟...


چادرم روبرداشتم ..."نکنه چندنفری چاوش رو دور کرده باشن ....کی امشب تموم میشه ؟...دیگه کیلم پرشده ...صدای شلیک که آمد دیگه واقعی کم آوردم از تصور این که نکنه به مَردم تیری خورده باشه ...یک عرق سردی هم رو تموم

وجودم نشست ...یعنی خدارو شکر میکردم هیچ وقت....حتی اگر رزمایش داشت ...نگاه نمی کردم ...نکه ندونم کارش چطوری ولی ....خیلی ترس داره ...حداقل من دیگه صبر وتحمل قبل روندارم ...باید فولاد آب دیده باشی ...که اگر هم

اتفاقی افتاد ...بتونی بایستی و بچه هات روبزرگ کنی ....هیچ وقت یادم نمی ره که اون زمانی که تازه ازدواج کرده بودیم چاوش خیلی ریلکس وراحت آمد گفت:اقتضای شغلمه که امکان داره ..یکروزی ...تویک عملیاتی ....


نذاشتم حرفش رو بزنه ...فکرشم دیونه کننده است ....به قول مامانم باید شیر زن باشی ......من نیستم .؟؟...


با قدم های سست ویواش رفتم بیرون ...متوجه شدم یک سری از مامورهای ناجا آمدن داخل خونه تا امیر حسین روببرن ...

با چشمای بارونی زل زدم به پشت بام که صدای چند نفر دیگه درهمون لحظه بلند شد ومردی که با صدای بم وکلفت شده ای میگفت "ایست "...بعد باز صدای شلیک بود ....یک

دلگرمی کوچک برام ایجاد شد که چاوش حداقل تنها نیست وبقیه نیروهارفتن بالا ....

نگران چشم دوخته بودم به این که زودتر بیاد که درخونه باز شد ..ومَردم آمد داخل ...واسه یک لحظه همه وجودم شد چشم وسرتاپاش رو هی آنالیزکردم ببینم چیزیش شده یانه ؟؟...

درهمین حین امیرحسین که بی هوش شده بود روداشتن میبردن بیرون ...

صدای یکی از افسراآمد که گفت :مثل این که سه نفر بودن که همه اشون دستگیرشدن ...

خدایا شکرت ...یهو سرگردی که ایستاده بود روبه چاوش گفت :بهتره یک چند تا ازبچه باشن تا مراقب خانواده اتون باشن ....

چاوشم دستی لابه لای موهای مشکیش کرد وگفت :نمی خواد ....

حرصم گرفت "چرا انقدرلجبازی میکرد برای چی گفت نه ؟؟...تنهابشیم کچلش میکنم ...

نگاهم رفت سمت پدرشوهرم که داشت چیزی رو به همون سرگرده میگفت ....دراخرهم باز دور خونه رو نگاه کردن ...وبعد از یک سری کارهای دیگه رفتن ....انقدر حالم خراب بود

..مثل کسی که مرده وزنده شده ...بی رمق وبی حس نشستم لبه استخر ....امشب تا مرز سکته رفتم وآمدم ....

در حالی که جونی برام نمونده بود ...بلند شدم ورفتم بالا...چاوش کجا بود ؟؟...

میدونستم فشارم حسابی پایینه ...خودم یک راست رفتم داخل آشپزخونه وبه هزار زور وزحمت برای خودم یک آب قند درست کردم ..خیلی خنده داره ..اما دلم نمی خواست حالم بد بشه

وچاوش هم ناراحتر بشه .....

از آشپز خونه که آمدم بیرون با چشم دنبال چاوش گشتم که دیدم قالیچه ای که خونی بود نیست ...صدای در آمد نگاه کردم دیدم پدر شوهرم داخل شد ..بااین که نمی خواستم کلامی

باهاش حرف بزنم ...مجبوری گفتم :شما میدونید چاوش کجاست ؟؟

همین طور که به سمت پله ها میرفت گفت :کار داره ..میاد...

فقط میگی جون داده تا همین دوکلام روگفته ....

تا نزدیک اتاق که رسیدم ..دراتاق نرگسی باز شد ...سریع گفتم :بچه ها ....

پرید میون حرفم وگفت :خیالت راحت باشه خوابن ....چاوش خوبه ؟؟...

لبخندی زدم وگفتم :آره خوبه اما الان نمی دونم کجاست .....

داخل شدم ورفتم داخل حمام ....دوش رو باز کردم ولباسام رو در آوردم....جلوی آینه رخت کن ایستادم به پشت وبه جراحت کمرم نگاه میکردم ....خداروشکر یک زخم نیمه سطحی

بود ....لرزش بدنم هم نامحسوس بود ...اما اشکم بود که باز سرازیر بود ...

یک لباس خواب راحت پوشیدم ...هنوز داشتم میرفتم سمت اتاق سام ...دوست داشتم کنارخودم بخوابه که چاوش درحالی که از پنچره بیرون رونگاه میکرد گفت :عافیت باشه خانومی

دست خودم نیست خوب ....دویدم سمتش وپریدم بغلش که خندید وگفت :به چه بوخوب شامپوبچه میدی کوچولو ...

خندیدم وسرو صورتش رو بوسیدم .....


سرم روشونه اش بود که گفت :کجامیرفتی حالا ؟؟...."اصلا پشیمون شده بودم باهاش درباره این که چند نفر از مامورها باشن حرف بزنم

_داشتم میرفتم پیش سامی ...میشه ازاین به بعد اینجا باشه ؟؟....

لبخندی زد وگفت :نچ ..نمی خوام خلوتمون خراب شه ...

بردم سمت روشویی وگفت :بیا زخمت رو پانسمان کنم .....

لبخندی زدم وگفتم :نمی خواد انجام دادم ...چرا وقتی بیدار بودی اون موقع که امیر بود ..کاری نکردی ؟؟..چیزی نگفتی ؟؟...

همین طور که خوابوندم گفت :میدونی میخواستم بلند بشم اما متوجه شدم چاقو گرفته سمتت ...نشد که تولحظه دهنش رو خورد کنم...بااین که خون خونم رو میخورد یک نقش

فورمالیته بازی کردم که خوابم ...کاش میذاشتی حداقل اونجوری که دلم میخواست یک دلسیر میزدمش ....

غش غش خندیدم وگفتم:مثل خمیر لهش کردی ...جایش اصلا سالم نبود ...حالا چی میشه ؟؟....

پتو کشید روم وبامزه گفت :پیچ ..پیچی میشه ..بخواب ....

بااخم گفتم :مگه بچه ام که میپیچونی ....

خندید وگفت :نیستی ؟؟....

باحرص گفتم :چرا هستم ..."دارم برات "

به سقف نگاه میکردم ...مسلما ازش بازجویی میکردن ...خدا کنه نوچه هاش لو بدن کجاست یاسر ...

دستش دور کمرم حلقه شد باحرص برگشتم سمتش وگفتم :بچه بودم ها ااا......

خندید وگفت :میدونم تو بغلم گرفتم غل نخوری بری پایین ....

اخمم بیشتر شد ...یهو ناخود آگاه یاد باباش افتادم وگفتم :پدرت چرا اینطوری میکنه؟؟...بنظرت باهاشون حرف بزنم ؟؟....

نگاهم کرد وگفت :بهتره حرف بزنی ....

برگشتم سمتش وگفتم :پدرخودم کجاست ؟؟....

به ساعت که 3بود نگاه کرد وگفت :همین الان باید حرف بزنیم دیگه ؟؟

سریع گفتم :بله همین حالا ...میخوام برم پیشش ....

پوفی کرد وگفت :میشه راضی بشی که نری ...چون تنها که عمرا بذارم بری ...فردا پس فردا هم من کار دارم ...ممنون میشم اگربذاری تا اذان یک چرت بخوابیم ...

نگاهش کردم وگفتم :شب بخیر ...


یک دستمو بردم بین موهام به سفیدی سقف خیره شدم ....انقدر توشک بودم که خواب به چشمام نمی یومد ....

تو فکر بابا رسولم رفتم از زمان جنگ که شیمیایی شده بود ..نفسش تنگ میشید ..البته خدا روشکر کم آسیب دیده بود ..امایادمه دکترها گفته بودن تو هواهای آلوده ای مثل تهران

نباید باشه ...چون حالش رو بدتر میکنه ...وکلا تو کلان شهر ها نباید میبود ...چقدردلم براش تنگ شده بود ...یک نفس عمیق کشیدم که به خودش بیشتر نزدیکم کرد وگفت :میبرمت

اما باکمی تاخییر ....

نگاهش کردم چشماش بسته بود اخم داشت ....مطمئنااز اونجای که یکم با پدرم مشکل داشت....اخم کرده بود ...

گردنش رو بوسیدم وگفتم :ممنون ...

بامزه گفت :باشه ....

بازم به سقف خیره شدم که دستش روگذاشت روچشمام وگفت :بخواب ....

جوری گفت که انگار زوری بود دستش رو برداشتم وگفتم :نمی خوام ..شما بخواب....

خم شد سمتم وگفت :میدونی تو اون پرورش ماهی چرا زن های برهنه بودن که البته روبه مرگ بودن ....دیدیشون ؟؟

سرم روتکون دادم وگفتم :یک بار که با غزل رفته بودم بیرون از لابه لای حرفاش متوجه شدم که دخترهای که بی خانواده اند یا فراری بودن رو جمع میکردن ومیبردن تا موادشون

روروی اونا تست کنند ..خب مسلما بهشون تجاوز میشده دیگه .....

حس کردم یک چیزی از روی کف پام داره میاد بالا ..سریع بسم الله گویان روتخت نشستم دیدم چاوش با نیش باز نشسته لبه تخت ..با حرص گفتم :این ده دقیقه خواب رو هم ازمون

بگیر خوب ....

خندید ویهو کل صورتموبوسید وگفت :چقدر توماهی ..هپلی من ....جیگرت رو عشقه قربونت بشم ....

مطمئنام سرش خورده جایی .......

باچشمای که میدونستم پف کرده وگردشده نگاهش کردم وگفتم :خوبی ؟؟...

بغلم کرد ودوبار بوسیدم وگفت :خودتو دیدی ؟؟...

هر هر داشت میخندید ...یک نگاه به خودم کردم ...خاک تو سرم ..نه چرا شوهرمه دیگه ..همیشه که نمیشه آدم مرتب بخوابه مخصوصا من که موهام لخت بود وزودی گره میخورد

...لباس خوابمم بالا رفته بود ....

دوباره بوسیدم وگفت :یادم باشه ازاین به بعد سر صبح همین طوری بیدارت کنم ....چقدر هپلی بودنتم باهاله ..خوشگل میشی همچین ترگل ورگل ...

داشت تیکه مینداخت .....

با اخطار گفتم :اولا دفعه آخرت بود این طوری بیدارم کردی ...سکته میدی آخر منو ..دوما وقتی همیشه مرتبم تو خودت میگی همون هپلی خوشگل تری ..اصلا از سرتم زیاده کله

شیش صبح چی میخوای تو خواب ناز غرق بودم ...اصلا ..اصلا ...مگه نگفتی بچه ام ..بابای ....

خندید وگفت :کاش مادر زنم بود یکم شوهرداری یادت میدا د ..چقدر من طفلکم ...میخوام برم ستاد..همیشه ....
یهو صاف تو جام نشستم که خندید وگفت:خداحافظ خانوم ...

کلا شیرینی خواب زهرم شد ....بلند شدم وگفتم :جدی میگی؟؟ ....

_آها پس خبر نداشتی ..حواس پرت من که گفته بودم ..میگم سابقه نداشت بیدار نباشی ...یک بوس دیگه من برم ....

نه دراین مورد که امروز کلا ومطمئنا سرش به جای خورده بود شک نداشتم ...با کلی تغییرات ...

به دستش نگاه کردم وگفتم :پس دستت ....

لبخندی زد وگفت :بهتر شده ...

با حرص نفسم رو فوت کردم بیرون وگفتم :برنامه ات چطوریه ؟؟...

تکیه داد به بالیشت وگفت :یک روز درمیون دیگه ..."بلند شد وگفت :من میرم برو بخواب ..خداحافظ تا فردا .....

خب بازم دست خودم نیست ....آویزون گردنش شدم "سعی کردم خیلی معمولی برخورد کنم وجلوی اون کلافی که داشت ابرازوجودمیکرد روبگیرم "وگفتم :خدا به همراهت ..مواظب

خودتم باش ...

بوسیدم وگفت :باشه ...خداحافظ ....

داخل حیاط بودم وداشتم فکر میکردم کی برم با پدر شوهرم صحبت کنم ....از حرفای نرگس هم که داشت درباره گیاهی که میکاشت ..هیچی نفهمیدم ...یعنی میشد که امروز دیدن پدرم

برم ....دوست داشتم برم اما چاوش گفته بود نه .....خب تو مشکل داری با پدر من ...به من چه ؟؟..خدا ...

یهو سام نشست روپام وگفت :پاشوبریم بیرون ...دلم پوسید ...

بوسیدمش وگفتم :چشم اما زمانی که پدرت آمد ....

دستای کوچولوش رو انداخت دور گردنم وگفت :خب کی میاد ؟؟...

موهاش رو مرتب کردم وگفتم :فردا

با صدای بلند گفت :فردااااا؟؟خسته نباشی من الان میخوام برم

"خب ریسک بود رفتن بیرون ازخونه ..باکلی قول وقرار برای جبران ..که البته مدام میگفت ..من بچه نیستم گولم نزن ..قرار شد فردا ببرمش که چاوش هم باشه ...

نمی دونم امروز کلا چم شده بود که اصلا حس خوبی نداشتم...

سعی کردم حواسم روپرت کنم اما نمی شد یک دلشوره عجیبی عین خوره افتاده بود به جونم ..نسبت به همه چی خیلی حساس شده بودم به طوری که یکبار که سام داشت میوید

واز پله ها پایین میومد چنان دادی زدم که خودم موندم چرا اینجوری کردم ....بعدشم کلی بغلش کردم وگفتم ببخشید ...


با این اخلاق خوشی هم که داشتم ..رفتم روی مبل نشستم ..تموم استخوان های بدنم درد میکرد ...خودمو بغل گرفته بودم ...خیلی دلم میخواست برم پیش مامان سیمینم تا یکم سبک بشم اما ترس بود که نمی ذاشت ...خونه تقریبا خلوت بود

...نرگسی که باهمون وضعش چون علاقه داشت به گل وگیاه ..داشت با همونا سروکله میزد ...پدرشوهرمم بیرون بود ومامان هم که هنوز نیومده بود ...تو فکر دیگه ای بودم اما نگاهم پیش سام وعسل بود ....دوست داشتم یکی محکم

بغلم کنه فشارم بده تا این استخوان دردم بهتر بشه ..صدای زنگ که بلند شد سام سریع آیفون رو بداشت ودرروباز کرد بعد خوش حال رفت سمت عسل وگفت :بدوبابات آمده ...اما چون هنوز تازه از خواب بیدار شده بود ..فقط سرش رو

تکون داد

وای که حال هیچی نداشتم یک چادر برداشتم سرم کردم که آمد داخل وگفت :سلام خوبی ؟؟

انگا پی به حال خرابم برده بود اما گفتم :سلام ..مرسی بیا بشین ...

این دیگه کی بود ...اگر توخیابان میدیدمش نمی شناختمش ....بس به خودش فشار میاورد ...خب هرکس دیگه ایم میبود داغون میشد ...رومبل نشست وگفت :چاوش نیست نه ؟؟...

همین طور که میرفتم داخل آشپزخونه گفتم :نه نیست چیزی شده ؟؟...

صداش رو صاف کرد وگفت :حیف ..فهمیدیم یاسر کجاست ...

یهو استکان از دستم افتاد ...خواستم برم بیرون وبگم جون من راست میگی که آمد داخل وگفت :چی شده ؟؟..آب جوش ریخت بالات ؟؟...چایی نمی خواست

خندیدم وگفتم :راست داری میگی ....

خم شد خورده شیشه ها رو جمع کنه ..همین طورهم گفت :دروغم چیه ؟؟دیشب که تا خود صبح با امیر حرف زدم ....الانم رفت خونه دوستش ...میبینی چی شد ..زندگیم مثل بمب منفجر شد ...از همون لحظه ای که متوجه شدیم برگشته ..از

فرودگاه مهرآباد ...تا جایی که بالاخره ساکن شد زیر نظر داشتیمش ....میتونستیم همون اول بگیریمش ..اما از اونجای که خودت میدونی تواین قضیه دوتا باند قاچاق دیگه هم بودن ..یکی مواد ودیگری که مهم تره اسلحه ...خلاصه جناب

پدرزنم ساکن شده ..میخوام برم سراغش .."همه اینار با پوزخند عصبی میگفت "..جالبه مگه نه ...یک عمر سرکارت بذارن ...جوری هم صحنه سازی کنند که همه چی خوبه ...وای روشنا آبروی چهل ساله ام دود شد ...تصورش هم

وحشتناکه ..زن سرهنگ بهرام معتمدی قاتل نامادریش باشه ...پدرزنش یک خلاف کار حرفه ای باشه ...تصمیم گرفته ام بعد ازاین بار که اخرین باری که برای نظام خدمت میکنم ...برم استعفا بدم ...تصورش رو بکن موافوقت تو غیر

مسائل کاری ...وای روشنا ....

دستش رو قفسه سینه اش بود ...چهره اش قرمز شده بود ..حتما فشارش زیاد بود ...چی کشیده این مرد ...چقدر تلاش کرده دوباره سربلند کنه ..کسی که سابقه یک پرونده نیمه تموم هم نداشت وجزءبهترین ها بود ...مثل چاوش علاقه

زیادی داشت به کارش ...حالا این طوری شده بود

نمی دونستم چیکار کنم ...دیدم داره از حال میره ...روقلبش رو هم جنگ میزنه ...یاد قرص های زیر زبونی ژله ای که برای بیماری قلبی هست افتادم ...فکر نمی کنم ضرر زیادی داشته باشه آخه این قرص ها تنظیم کننده فشاروقند ودیگر

عوامل بدن هستن ....

دیگه صبر نکردم ..خداروشکر کفش رو فرشی پام بود دویدم بیرون ورفتم بالا ...متوجه خیسی کف پام شدم اما محل ندادم ...بسته قرص رو برداشتم آمدم پایین وروبه بهرام که اززقبل بدتر شده بود گفتم:اینو بذار زیر زبونت بهتر میشی

الان ...میرم زنگ بزنم اورژانس ...

.قرص رو گرفت وگفت :نمی خواد ...خودش خوب میشه ...بار اول نیست ...

الهی دلم واسه داداشم کباب شد ...قرص رو گذاشت زیر زبونش وسرش رو تکیه داد کابینت ها ...از نگرانی زبونم بند آمده بود ...داشتم نگاهش میکردم که گفت :نه واقعی همون بهتره برم استعفا بدم ...یک زمانی میدویدم نه روقلبم فشار

میومد نه چیزی حالا نه دویدم نه کاری کردم..فشار آمد روم ...

اشکم درآمد...هرکس دیگه ایم میبود ..نابود میشد ...تصورشم وحشت ناکه که شوهرت مرد قانون باشه وتونظام باشه بعد کل خانواده زنش خلاف کار ...بی صدا گریه میکردم ...حال خودمم بدتر شده بود ...همچنان چشماش بسته بود

...رفتم بیرون واشکم روپاک کردم ..عسل روبغل کردم ویک بوس کردمش وگفتم میدونستی بابات آمد ..

باشوق چشماش رو باز تر کرد و گفت :جون من ...

چشمای همرنگ ستایشم روبوسیدم وگفتم :اهوم بدوبرو پیشش ..البته یواش ..بشین شونه اش رو مساژبده ..زودبابات خوب شه ...

یک پیراهن نارنجی رنگ خوشگل تنش بود با ساق مشکی ..سریع گفتم :خاله جون ...

برگشت سمتم وگفت :بله ...

کفشای روفرشی عروسکیش رو پاش کردم وگفتم :حالا برو ..مواظب باش چون از دستم شیشه افتاد شکست ...

رفت ...

اصلا مگه این بغضه میذاشت نفس بکشم ...دلسوز نبودم اما بهرام عین برادرم بود ..مگه میشد اونجوری ندیدش غم عالم نیاد تو دلم ....مخصوصا زمانی که صدای آروم ومردونه اش میومد که میگفت :جون بابا .....دختر گل بابا ...عمق

فاجعه زمانی که مردی مثل بهرام گریه کنه ...چقدر تو اوج مردونه گی گریه میکرد ...درسته نسبت به چاوش نه خشن بود ونه خیلی جدی اما وقتی غم داشت اصلا میشد به وضوح فهمید ...اینم فهمیده بودم چاوش که از چیزی ناراحت

میشد ...یک جوری میشد که اصلا نمی فهمیدمش ...اما چون بهرام از بچه گی شوخ بود وآدم سرحالی بود ..میفهمیدی ...صدای عسل آمد که گفت :بابایی برا چی داری گریه میکنی ؟؟؟...

دستم روگرفتم جلو دهنم هق هقم بلند نشه ...دیدم فقط محکم بغلش کرد .....برام کار عسل بامزه بود تو اوج ناراحتیم که به صورت پدرش نگاه کرد وبالباسش صورتش رو تمیز کرد وگفت :بابایی

بهرام لبخندی زد توصدای آروم ومردونه اش بغضش مشخص بود..._جون دل بابا ...

انگارهمین چند کلام کافی بود که مردونه باز گریه کنه ...دیگه طاقت نداشتم ..سامی که ساکت داشت نگاه میکرد روبغل کردم رفتم داخل حیاط ...



داخل حیاط روی پله ها نشستم ..سام نگاهم کرد وگفت:مامانم ..قربونت بشم چرا اینجوری هستی ؟؟..

مکم بغلش کردم ..چشمام روبستم ...چقدر پست بود که هفت سال با من این طوری کرد ...چقدر احمق تربود که بچه اش رو وارد این کار کرد ...میدونستم بهرام واسه این اتفاق مسخره که پدر زنش خلاف کاره گریه نمی کرد ..ازاین نابود

شده بود که تموم احساسش رو گذاشته بود واسه اکرم ...حتما اگر اکرم این طوری می کرد حداقلش این بود که میتونست سربلند کنه بگه مهم زنمه که بهترینه ...هق هق میکردم...البته اشک شوق هم میریختم ...چون داشت همه چی تموم

میشد ...ازاین زاویه که نگاه میکنم میبینم چه بهتر شد که اکرم خودش رو معرفی کرد ..سرم روتکیه دادم به دیوار که سام کوچولوم محکم ..بحساب بغلم کرد وگفت :مامانم نمی گی چی شده ؟؟....

لبخندی زدم ومحکم بوسش کردم که مثل همیشه شاکی لپش رو پاک کرد وگفت :مامان یکم بزرگ بشو ...

تو گریه غش غش خندیدم وصورتش رو تو دستام گرفتم وچندبار صداداربوسش کردم که خندید وگفت :باشه مامان خانوم ....

بعد چسبید بهم وگفت :مامان کسی اذیتت کرده بود گریه میکردی ....

واسه سربه سرگذاشتن باهاش گفتم :بله ...

بااخم گفت:بگو کی بوده برم کتلتش کنم ....

با این که یک کوچولو سنگین شده بود ...خندیدم وبغلش کردم ودورش دادم ...ازخوشی داشتم میمیردم ...چون قرار بود اگه خدا بخواد مثل آدم های دیگه معمولی زندگی کنم ...باآزادی ..امنیت ....آرامش ...بدون ترس از آسیب دیدن به

فرزندم...

سام هم که میدید من میخندم خندید ....همین طور میخندیدم ودور میزدم که در خونه باز شد ...صاف ایستادم ...مامانم بود ...سام بغل دویدم سمتش وگفتم :مامان ..سلام ..پیداش کردن ..مامان باورمیکنی پیداش کردن ...مامان ازخوشی دارم

میمیرم ...لبخندازته دل داشتم اما اشکم سرازیر بود ..تند تند داشتم میگفتم ....

مامانم محکم بغلم کرد ودرحالی که اونم چشماش خوش حال بود گفت :قربونت بشم ..خوش حالم که همه چی تموم شده ....چشمام روبستم ویک نفس عمیق کشیدم وعطرتنش رو بلعیدم ...فقط آرامشه ....

یهو نرگس هم دوید سمتم ..البته لنگون ...سه تایی همدیگر روبغل کردیم ...نرگس یواش گفت :قربون داداش بهرامم بشم که ته مرام ومردونگیه ...با این اوضاع خراب روحیش که البته به روی کسی نمیاره افتاد دنبال کارا ....اگرمحرمم

میبود می پریدم یک ماچ محکم میکردمش ....

خندیدم وزدم پس کله اش "تموم تلاشم روفقط میخوام بکنم تا داداشم این جوری نباشه ..نرگس تو حیاط بود ونمی دونست اشک ریختن مردونه اش رو من دیدم ...غرور له شده اش رو ....یهو درباز شد وبهرام آمد بیرون وگفت :سلام ...

برگشتم دیدم ساک عروسکی عسل دستشه ...یک لبخند مردونه خوشگل هم زده .....

سریع گفتم :جایی میری ؟؟...

سرش رو تکون داد وگفت :آره ..با دخترم میریم خونه ...امیرم رفته خونه ...

سام گفت :عمو ما داشتیم فوتبال بازی میکردیم که .....

همه خندیدن که عسل گفت :بابامن شوت میزدم سام دروازه بان بود ....

محکم بغلش کرد وگفت :ایول به دختر ورزش کارم ....

صداش آمد که بامزه گفت :بابایی له شدم ....

سام هم گفت :تو هم درد منو داری که ..جات خالی مراسم عصاره گیری داشتیم ..له شدم ...من توبغل مامان بودم ..مامان تو بغل مامان مهین ...نرگس هم که ماشاالله چاق ..آمد همه روبغل کرد ...حالا اون وسط من بودم که له شدم ...البته

مامی همیشه آب لمبوم میکنه ...."نرگسی با ط نشون نگاهش کرد ..طفلی لاغر بود این سام مدام تیکه مینداخت بهش ..چون محکم همه روگرفته بود

خندیدم وازته دل باخوشی محکم گونه اش رو بوسیدم ....خوش حالیم غیر قابل توصیف بود ...چطور از داداشم تشکر میکردم مهم بود ...رفت نزدیک تر گفتم :بهتری ؟؟...

لبخندی زد وگفت :عالیم ..خیلی خوش حالم که لبخند ازته دلت رومیبینم .....

لبخندی زدم وگفتم :خیلی مدیونتم ...

خندید وگفت :برو دختر خوب مدیون چی ؟؟..مدیون کی ؟؟..یک درصدم تو نمی بودی وظیفه ام بود ..کارمه روشنا خانوم ...

به قول نرگسی اگر جدی داداشم بود یک بوس گند میکردم از لپش ....خاک توسربی حیام ...کلا امروز رو ابرا سیر میکنم ..ازکنارم ردشد رفت ..سرم روبه آسمون گرفتم واز ته دلم خداروشکر کردم ....

با اصرارهای مامان واسه نهاروایستاد ..امیر هم قراربود بیاد ...متوجه بودم که خیلی دوست نداشت باشه ..اما بخاطر اصرارمامان ..قبول کرد ...وای یعنی چاوشم بفهمه چیکارمیکنه ....روی مبل نشسته بود وداشت اخبارنگاه میکرد که

روی مبل مقابل نستم وگفتم :چاوش خبر داره ؟؟..یعنی ..

پرید میون حرفم وگفتم :ازاونجای که دیگه این پرونده دست من نیست ..اما طبق حرف های همکارم چون مکانی که یاسر مخفی شده یک جایی که تنها ازپس نیروهای ناجا برنمی یاد ..مطمئنا بچه های نوپورومیفرستن ..البته این که بگن

بهشون رو معلوم نیست کی بگن ..اما ازاونجای که قضیه پیچیده است ومهم باید از فرماندهی اعلام کنند که برن ..."لبخندی زد وگفت :امکان داره آقاتون رفته باشه ....وحتما ظرف ده دقیقه میرسن واین داداش ماهم که بی قراره ..خدارو

شکر زود میره ...

نگاهش کردم وگفتم چرا ده دقیقه ..مسابقه است؟ .....

خندید وگفت :نه خواهرمن ..هرعملیاتی که از فرماندهی باشه روباید مامورها سرده دقیقه بسرونند خودشون رو چون معلمومه دیگه ..ویژه تره ...ودستورش از بالا آمده دیگه ...

باز استرس ..کاش دهن باز نمی کردم بپرسم ......


یک کلت برداشته بودم وسیبل مقابلم وهدف گرفته بودم ...این سجاد آویزونم آمده بود که یک مسابقه بدیم .....البته یکم جراحت دستم اذیتم میکرد اما حداقل بهتر از اولش شده بود ...ازاونجای که اون زمانی که ستایشم مرد ..بهرام بصورت کنه واری بهم همیشه چسبیده بود که حرف بزنیم ..اما خب منم رفتارهای خودم رودارم دوست نداشتم باشه ..اما برادرانه همیشه بود ...باید بعد از ستاد میرفتم پیشش چون اخلاقش رو میدونستم ...اما خیلی مرده همیشه هم غرغررام رو گوش می کرد هم خیلی برادرانه کمکم می کرد تا روشنا بیاد بیرون وحسابی احساس میکردم مثل داداش واقعیم میمونه ..درسته ازاین اخلاق ها نداشتم که از غم فلان کس ناراحت بشم اما بهرام فرق داشت ...چقدر ناراحت بودم ازاین که دیشب سرشب نتونستم باشم پیشش تا یکم مردونه حرف بزنیم ...وقتی از بچه ها متوجه شدم که اکرم بخاطر عذاب وجدانی که داشته ...از قتل نامادریش خودش رو معرفی کرده ..یک پوزخند زدم ومطمئنا بودم اون کرکدیل اصلا احساس نداره که باز بخواد وجدان نداشته اش هم عذاب بکشه ..چه چرت وپرت های ..البته باز خداروشکر داره که خودش گفته ..اگر بهرام میخواست کاری بکنه ..دیونه میشد ...اون اگه خیلی عذاب وجدان میداشت ..هفت سال نمی ذاشت زن من تو برزخ باشه ..عذاب بکشه ..ازاونجای که این پرونده های مثل قتل وقاچاق همیشه میرفت دیوان عالی کشور ..واونجا حکم نهایی صادر میشد ...دوست داشتم زودتر بفهمم چی براش میبرن ..درسته امکان داره اعدام باشه اما ازاونجای که دختر اون حیونه ..مطمئنا هم نگه اش میدارن تا اون کثافت پیدا بشه ....دیشب روشنا داشت برام از هفت سالی که گذشته میگفت ..از رفتارهای قبلش هم متوجه شدم که اون صبر همیشه رودیگه نداره .....مثل این که این هفت سال ..به قول خودش مثل هفتاد سال براش تموم شده ...ولی خیلی قدردانشم چون به روش نمیاره اما باچشماش فریاد میزنه که به یک اسودگی خیال از همه جانب نیاز داره ...یک آرامشی که تو این همه مدت واسه ثانیه اش رو نداشته .....باید برم ازش بپرسم بلاخره باپدرم صحبت کرده یانه ؟؟..هرزمان یاد چهره بغض کرده اش میفتم که میخواست پیش پدرش بره ..خندم میگیره ...درسته گاهی اخم میکنم ..اما این زن ما هنوز متوجه نشده همه اش فورمالیته است تا یکم حساب ببره ....رفتارام روخیلی جدی میگیره ..درسته گاهی خدایی جدی میشم اما کاراش رو دوست دارم ...غرق فکر بودم داشتم همین طور هدف میگرفتم ...یک چیزی که هنوزم برام مجهول بود این که ...نرگسی چی میخواسته بگه بهم ...انقدر اون روزا مشغله داشتم که فراموش کرده بودمش ...البته باید از خودبهرام بپرسم قضیه عسل هم چی بوده ؟؟....چرا بچه خودشون نیست ...سیبل های متحرک روهدف میگرفتم ...که صدای آژیر بلند شد ..همه نیروها سریع رفتن اتاق تجهزات ...نمی دونم چرا امروز خیلی علاقه داشتم تک تیر انداز باشم ....ویک چیزمهم دیگه این بود که من دیگه رهبر گروه نبودم خو بختانه ....یک جلیغه ضدگلوله تنم کردم ...کلاه نقاب دار مشکیم روبرداشتم ...یک سری طناب هم به همراه کلت برداشتم ...با سجاد زدیم بیرون بطرف ماشین ها ...سجاد نگاهی بهم کرد وگفت :خیلی نارفیقی ها ....
خندیدم وگفتم :به چه علت حالا؟ ....
با جدیت گفت :از یکی همکارهای برادرزنت متوجه شدم که تواین مدت چی شده ...نمی خوامم زیاد وارد ماجراها بشم اما ...
راست میگفت سجاد هم مثل بهرام بود برام این مدته خیلی حال خوشی نداشتم این بنده خدا هم پاسوزما ...
دستی زدم به شونه اش وگفتم :بله راست میگی اما سرفرصت برات یک چیزایی رو باید بگم ....
خندید وگفت :نمیخواد ..یاعلی بدو بریم ....
داخل ون مشکی رنگ که نشستیم ..از بی سیم داشتن محل دقیق اعزام رومیگفتن ....جنوب تهران ..کارخانه خودروسازی متروکه ...البته برا یک تیم دیگه بود ....جایی که باید ما میرفتیم یک خونه ویلای تو شمال تهران بود ..
زمانی که رسیدیم ...درویلا باز بود ومامورهای ناجا داشتن شلیک میکردم ...با علامت سرگرد سلیمانی همه پخش شدن ..همه بچه ها با یک ریتم ..بی سروصدا ولی تند وسریع به حالت خم شده ..درحالی که چشم ها همه میچرخید که اگر کسی بود بزننش ..وارد خونه شدن ....معلوم بود از اون کله گندها بودن ....بابچه های تک تیر انداز همراه شدم ..پشت سرم تند تند حرکت میکردن ...بالای پشت بام خونه رونگاه کردم ...جاهای عالی داشت واسه مستقر شدن ...یک یاعلی گفتم وازدیوار خودمو کشیدم بالا ...بقیه بچه های تک تیر اندازم بامن همراه شده بودن ...متوجه شدم چند نفری درحالی ازاون طرف خم شده بودن داشتن به سربازهای که توظلع جنوبی بودن شلیک میکردن ...غلط زدم وپشت یکی از کولرها نشستم..باهماهنگی که باسیاوش وچندتا از بچه کردیم ..یکی یدونه تیر از پشت تو سر هرکدومشون زدیم ..چون به حالت خم بودن ..از لبه پشت بام ..جنازشون پرت شد پایین ...یک شیش نفری میشدن ...همیشه باید مراقب میبود ...همه به حالت خم شده دویدن وسرجاهاشون مستقر شدن ...دورتا دور لبه پشت بام به حالت مسلحه ونشسته ..نشونه میگرفتن ...صدای رضا که مثل همیشه گروه تک تیر اندازها رو هدایت میکرد بلند شد که گفت :همه درجای خود مستقر ..پاک سازی کامل ...تیم تامین رو ....
منظورش این بود که گروه دوم وارد عمل بشن ...از چیزی که جلوم بود؟؟ ...دیگه فرصت هیچی ندادم ...فقط نشونه گیر رو روی پاش نشونه گرفتم ....خورد تو مچ پاش ...سریع دوبار مسلح کردم اسلحه رو ...زدم تو زانوش ...صدای گندفریادش بلند شده بود ..انقدر جون فدا داشت که آمده بودن جلوش ایستاده بودن ..یکی ازافرادش هم که به یک نفر دیگه که کنار یاسر بود یک چیزی رو سریع گفت ....اجازه نمی دم هیچ احدالناسی فراریش بده ....خیلی درگیری بالا بود ...انگار جلسه بوده این جا ...ازسروتیپ یکی دیگه که خیلی اتو کشیده بود وداشت با چند تا از بادیگارد هاش فرار میکرد .متوجه شدم شاید یکی دیگه از کله گندهای پخش بوده ..یک تیر زدم که مستقیم خورد تو ران پاش ...یک چندنفر دیگه روهم هدف گرفتم ...چشمم افتاد به یاسر که یک کلت طلایی رنگ دستش بود ودرحالی که یک گوشه نشسته بود وبادیگارهاش دورش رو گرفته بودن ...داشت شلیک میکرد ....سریع خشاب عوض کردم وتیر زدم تو مچ دستی که کلت بود ....انقدر تیرهای دراگونف ضرب داره که شاید اگر به اندام های مثل مچ دست بخوره باعث کندنش میشه ....دست راستش میلرزید وناباورانه داشت به دستش که افتاده بود روپاش نگاه میکرد ....حتی یک ریزه از آتش انتقامم کم نشده بود ...یهو یکی از بادیگارداش ..تواون درگیری منو نشون داد ..که بحساب منو بزنند...قربون سجاد که کنارم بود ویکی زد تو گردنش که خون فواره ای زد بیرون ...متوجه شدم زیر بغلش رو گرفتن ودارن میرن ..یکی دیگه زدم تو مچ دست دیگه اش که دست بادیگاردش رو گرفته بود ...از این اسلحه های که داشتن ...تعجب کردم ..همه با یوزی بودن یا دیگر اسلحه هاسنگین تر ....میدونستم که کله گنده هارو نباید زد چون به وجودشون نیاز بود وکسی که رهبری گروه روداشت اعلام کرده بود کشته نشن ...اسلحه ای که رضا داشت کالیبر 5/56بود که به حالت رگباری گذاشته بودش ..مثل ملخ ازاینور به اون ور میرفتن ..اما نگاه من فقط روی یاسر بود که بازم بادیگارداش دورش رو گرفته بودن وخود کثافتش روگوشه ای گذاشته بودن ...ازاونجای که خیلی مهمه که زیاد آسیب نبینند ....یکی از نیروهای پایین ..یک اشک آور انداخت ...ماسک شیمیایی رو زدم ....ویهو متوجه رضا شدم که یک تیر خورد تو شونه راستش ..ازلبه پشت بام کشیدمش عقب ...وخیلی سریع گفتم :زیاد تکون نخور ....زده بودم به سیم آخر ....تموم بادیگارهای یاسر واون قاچاقچی دیگه روبا سیاوش زدیم ..همه اشون سرفه میکردن ونفس کم آورده بودن بخاطر گاز اشک آور....تو این بین ...مچ پای راست ودستش رو زدم ..کاش اجازه این که کل وجودش رو بزنم داشتم ...ازاونجای که ضلع جنوبی مونده بود ..با هماهنگی که انجام شد ...طناب رو بستم به یک لوله که میدونستم محکم شده ...دیگر بچه های تیم هم هماهنگ کار میکردن البته سرعت بالای رو هم داشتن که تیر نخورن ...چون ارتفاع خیلی زیاد بود ...دست کش های مشکی رو دستم کردم ...کف پاهامرودور طناب گرفتم ...ولیز خوردم آمدم پایین ...سریع اسلحه ام رومسلح کردم وسنگر گرفتم ....داخل که شدیم صدای جیغ زن ودختر بچه میومد ...انقدر درگیری زیاد بود که وقت نمی شد پی گیراونا بود ..اما حتما تو کار قاچاق انسان هم بودن که اونا اینجا بودن ......تودلم حال غیر قابل توصیفی رو داشتم همون طور که باکلتم ...میرفتم جلو بادقت به این فکر میکردم که ...روشنا بفهمه چیکار میکنه ....متوجه یکی از افراد یاسر شدم که با چاقوی داشت نزدیک یاسر میشد ...فکر کنم بین خودشون هم مشکل داشتن ...یک تیر زدم تو سرش که اون خوک پیر نمیره ..حالا ..حالا ها داشتم براش ....
داشتم میرفتم سمت سجاد وسیاوش ....گروه امداد هم آمده بود وزخمی ها رومیبردن ....خودمم یک تیرخورده بودم...اونم کتفم ...البته چون تو اون لحظه سجاد کنارم بود یارو روبه معنای واقعی آبکش کرد ...سلاحش ام پی 5بود ..کل خشاب روش خالی کرد ...البته منم ..تا جای که شد توبدن یاسر تیر کاشتم .....
روشنا ....
داخل اتاق بودم داشتم نماز عصرم رومیخوندم ....هرچی حس خوبه تو وجودم جمع شده بود ...اصلا تو یک حال وهوای دیگه ای بودم ...نماز رو سلام دادم...نشسته بودم وبه تسبیح قرمز رنگ دونه اناری نگاه میکردم ..مامان ..چقدر امروزگریه کرد ...جلوی بهرام رفت وبا یک حالت خاصی از بهرام خواست که ازش بگذره ...وبازم اقایی بهرام بود که مامان رواز جلوش بلند کرد وبدون حرف ...نشوند مامان روروی مبل وگفت :برام شما خیلی ارزش دارید ..مثل مامان طیبه ام شما رودوست دارم ....با این که سخته ..اما میگذرم ...فقط ببخش اگر دیگه نمی یام دیدنتون ..."یک مکثی کرد ودوباره گفت :سخته مامان مهین ...
مامان اشک میریخت ومیگفت :حق داری نیای مادر ...خیلی آقایی کردی که چیزی نگفتی ...
اما قرار شده بود که امروز رو باشه ...صدای تلفن که بلند شد ...سریع گوشی برداشتم ..صدای زنی آمد که گفت :سلام ..منزل آقای احمدی ؟؟...
اخم کردم وگفتم :بله بفرمایید ....
صداش رو صاف تر کرد وگفت :از پذیرش بیمارستانِ ناجای ولیعصر تماس میگیرم ..گویا سروان چاوش احمدی به علت تیری که بهشون خورده دراین بیمارستان هستن ...
دیگه صداش رو نمی شنیدم ...دستم روگرفتم به لبه میز تلفن که نیفتم ...نرگسی که پشت سرم بود گفت :روشنا جونم چی شده ؟..نزدیک ترم که شد ..حال خرابمو که دید ..سریع رفت پایین ...تلاشم واسه سرپا ایستادنه بی فایده بود ..افتادم روزمین ..حالا وقتش نبود ...بیمارستان ولی عصر بردنش ...با این که له بودم ..بلند شدم ..با کمک دیوار رفتم سمت کمد ولباس پوشیدم ....حالی روکه داشتم نمی فهمیدم ....مامان داخل شد وگفت :کجا میری چی شده ؟؟...
دیگه تحمل نگه داشتن اشکام رونداشتم ..گرفتمش وگفتم :مامان الان ....هق هقم بلند شد ..گفتن ..چاوش بیمارستانه ..
بهرام ونرگسی دم درایستاده بودن ....
بهرام امد جلو وگفت من میرم ...دنبالش راه افتادم ...خداروشکر بچه ها خواب بودن واگرنه بیچاره گیم بیشتر میشد .....داخل ماشین مامان هم پابه پام گریه میکرد اما آروم ویواش ..شونه های من ماسازمیداد ومیگفت :روشنا اینجوری نکن ...من که مادرشم ...
بنده خدا اشک میریخت منو دلداری میداد ....درد خودش صدبرابر بود بعد منو ......بهرام هم عصبی بود خیلی زیاد ...
داخل بیمارستان که شدم ..دویدم سمت پذیرش وبا دادن اسمش ...گفتن اتاق 219هست تیر رو از بدنش خارج کردن واحتمالا الان بی هوش نیست ..تیر خورده تو کتفش....یهو مامان روصندلی نشست وزیر لب گفت :یافاطمه زهرا ازاول بچه گیش بیمه خودت کرده بودمش نه کس دیگه ای....
دیگه صداش رو نشنیدم چون تبدیل شد به نجوای آروم وهق هق ...رفتم سمت اتاقش دیدم ..خیره به بیرونه ..پرواز کردم سمتش ...بیچاره هل کرده بود ...صورتش رو وبوسیدم ومشت زدم تو شیکمش وگفتم :خاک تو سر اون زنه کنند همچین گفت :تیر خوردی گفتم حتما خدای نکرده ترکوندنت و...
غش غش خندید وبا دست سالمش منو کشید تو بغلش وگفت :هیس ..اولا سلام ..دوما بیا بیشتر بزن ....بجای حال پرسیشه ..ببین با چمنزار سبز من چیکار کرده ....آبیارشون کردی که ..نه بدتر سیل به پا کردی ....
خدارو شکر کردم اسیب جدی تری ندیده ....بی حرف صورتش رو بوسیدم ....که مامان وبهرام آمدن .... ازاونجای که یکم حیا سرم میشد خودمو کشیدم بیرون از بغلش تازه یک نفس عمیق وراحت کشیدم ...یهو گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم نرگسی ..طفلی هم بخاطر بچه ها وهم وضعیت خودش نتونسته بود بیاد ...
خارج از اتاق شدم وجوابش رو دادم ...یهو دیدم یک جمعی از همکارهای چاوش دارن میان این سمتی ...البته همه اشون رونمی شنناختم فقط سجاد بود که میشناختم ..روبه نرگسی گفتم :یک لحظه گوشی ..بعد روبه سجاد که نیگام میکرد گفتم :سلام خیلی خوش امدین ..بعد گلی که دستش بود روگرفتم
سرخم کرد وگفت :به سلام زن داداش چطوری ؟...خوبه ؟؟...
سری تکون دادم وگفتم بله ..ممنون خوبم ....خداروشکر خوبه بفرمایید ..با چندتا مرد دیگه که نگاهم میکردن هم سلام کردم واونا داخل اتاق شدن ومنم سعی داشتم نرگسی نگران روآروم کنم .....
چاوش ...
دراتاق باز شد واول سجاد وبعد سیاوش وبعد سرگرد سلیمانی وارد شد ...روتخت نشستم ..مردونه بهم دست دادیم که سجاد زد روشونه ام وگفت :حیف فکرکردم بیام میگن تموم کردی ...چه نقشه ها داشتم واسه خوردن حلوات ....
یهو مامان گفت :اقا سجاد این چه حرفیه ..شما حوس حلوا کردی بعد این یکدونه پسر من باید خدای نکرده کاری شه ....
همه خندیدن که سجاد گفت :محض مزاح بود حاج خانوم ...
مامان بامزه لب گزید وگفت :توروخدا اینجوری نگید دیگه ....
درهمون لحظه روشنا وارد شد درحالی که دسته گلی دستش بود ..لبخندی زد وروبه من گفت :دوستات زحمتش رو کشیدن ...بعد گل رو گذاشت تو گلدونی که همونجا بود .....
سجاد درگوشم گفت :دیگه نمیشه حرفی زد از دوطرف گرفتنم ..خانومتم که امد ...سرمو با گیوتین میزنند بخوام حرف بزنم ....
خندیدم وگفتم :خوبه فهمیدی حرف نزنی سنگین تری ..
سیاوش هم به حرف آمد وگفت :مرخصی دیگه ....
سری تکون دادم وگفتم :اهوم ..امروز مرخصم ....
سرگرد هم دستی به شونه ام زد وگفت :اما این یاسررو بدجوری زدی پسر خوبه گفته بودم جوری بزنید که فقط لنگ بشه نتونه دربره ..تو که دست وپای یارو روقطع کردی ...
خندیدم وگفتم :جدی ....
یک جوری نگاهم کرد ..معنیشم میشد ..خر خودتی ..خندیم ..خودشم خندش گرفت.....
بعد از رفتن بچه ها ...با کمک روشنا بلندشدم واسه رفتن ..نگاهم سمت بهرام بود که اول که وارد شد بهم سلام کرد وبعدش یک کنار ساکت ایستاده بود ...گاهی با جمعیت میخندید ....
بعد از کارهای بیمارستان ....سمت خونه میرفتیم ...مونده بودم چطوری بحث روباز کنم وحرف بزنیم ....یهو روشنا گفت :آقا مگه شما نگفتی بخاطر جراحت دستت یک هفته خونه ای؟؟ ...
خندیدم وگفتم :خانوم بخاطریک جراحت سطحی که نمیشه موند ...شوخی بود ..
حرص خورد ..از توآینه نگاهم کرد وخط ونشون برام میکشید ...منم با یک لبخند سرو ته اش رو جمع آوردم ....
روی مبل نشستم وروبه بهرام گفتم :با امیر صحبت کردی ....
دستی لابه لای موهاش کشید وگفت :اهوم ..یک جورای بی طرف مانند براش حرف زدم ...همه چیز رو بهش گفتم ...زمانی هم که صحبتام تموم شد تنهاش گذاشتم خودش تصمیم بگیره ..که کی چقدر تقصیر داره ....دیشب تو یک پارک نشسته بودم حرف میزدم باهاش ..صبح هم که باهام تماس گرفت هیچی درمورد مادرش واین قضیه ها نپرسید ..فقط گفت عسل روبیارم بیریم خونه خودمون وزندگی سه نفره جدیدی رو شروع کنیم ...یک جوری حرف میزد که باورکردم دیگه مَرد شده ...میدونی خیلی لذت بخشه که پسرت کنارت باشه ...همچین باورت میشه پدری و...
رفتم تو فکر لبخند زدم ..یاد این افتادم که یک روزی سامی منم بزرگ میشه ..گرچه من تو جرگه بزرگ ترا حسابش میکردم ....
با این که میدونستم حالش گرفته میشه گفتم :از اکرم خبر نداری ؟؟...
یک نفس عصبی کشید وگفت :چرا خبر دارم ..اعتراف کرده ..یک بار که رفته دیدن یاسر تو بحثی که میکردبا فرنوش ...هولش میده که سرش میخوره به شیشه وخورده شیشه فرو میره تو مغزسرش ...حالا میفهمم چرا این اواخر کم حرف بود وبهانه گیر ...با زمین وزمانم دعوا داشت ....حس عذاب وجدانی که داشته .باعث میشده اینجوری کنه ....
میخواستم بگم اون کلا مشکل داشت واگرنه اگر به عذاب وجدان بود که باید برای خبر ندادن به من عذاب وجدان میگرفت ..اما میدونستم تو درونش چی میگذره حرفی نزدم .....
تو همین بین بابا هم آمد ..بعد سلام کردن که البته بهرام فقط سرش رو تکون داد که یعنی سلام کرده ..نشست وگفت :بهتری ؟؟...
سری تکون دادم وگفتم :آره بهترم ....
یهو بلند شد وبی حرف رفت بالا ...مامان از آشپزخونه آمد بیرون وگفت :نهار که نشد بخوریم یک حاضری کو کو سبزی درست کردم تا چایی بخورید ..به عنوان عصرونه بخوریم ....
فقط حرکات بهرام روزیر نظر داشتم ...روبه مامان گفت :مهین خانوم من که گفتم نمی خواد ..تو زحمت افتادین ...
بله ..مامان شد؟؟ ..مهین خانوم!! ...حقم داره ....
بلافاصلحه روشنا سینی چایی رو دور داد وروبه من یواش گفت :بنظرت برم بالا با بابای اخموت حرف بزنم ..پرتم نمی کنه بیرون؟؟ ....
خندیدم وگفتم :من پسرشم ها ..
خندید وگفت :خب حقیقت تلخه گلم ..میخوای بگم بابای مهربون ِخوش اخلاقت ...بهتره نه؟؟ ...
لبخندی زدم وگفتم :برو ....
با مزه گفت :یک چندتا وجعلنا برام بخون سالم برگردم ...
من وبهرام خندیدم ....روشنا هم رفت ..بهرام روبه خودم گفت :خوش حالم که شاده انقدر...
خودمم لبخندی زدم وگفتم :منم همین طور .ویهو ادامه دادم ..چرا عسل بچه تو واکرم نبود ...ونیست ...
یکم از چاییش خورد وگفت :میدونی که زمان به دنیا امدن ستایش وبچه ما هم زمان بود ..اون زمانم که تو رامسر خدمت میکردی ..نمی دونم چرا این جوری میشه که بند جفت دور گردن بچه پیچیده میشه وخفه میشه ..گرچه دکترش میگفت :وقتی متوجه شدن وضعیت این طوریه با سرعت بیشتری سعی داشتن بند جفت رو باز کنند اما از بی اکسیژنی خلاصه میمیره ..دکترش میگفت :دختربوده....البته خودم از قبل از سنوگرافی که اکرم رفته بود خبر داشتم ...نمی دونم چرا اینجوری شد اما زمانی که از اتاق عمل بیرونش آوردن واین خبر رو دادن ..میدونستم اکرم فوق العاده ناراحت میشه وافسرده گی ممکنه بگیره ...همون شبم یک خانومی بچه اش رو به دنیا اورد ..اما فرار میکنه ...خلاصه پرسنل بیمارستان متوجه میشن ..که این زنه ...وضعیت مالی خیلی خرابی داشته ...شوهرشم معتاد بوده به شیشه ..وقتی بچه رومیدن به پرورش گاه ....خودم همه کاراش رو راست وریس کردم وآوردمش برای خودمون ...هیچکس از فامیل بغیر از مادر پدر تو ومامان بابای خودم نمی دونند ..بهتره کسی هم ندونه ...
آها یعنی به کسی نگم ..دستی به شونه اش زدم وگفتم :خیالت جمع باشه ...
سری تکون داد وبقیه چاییش رو خورد که یهو از بالای پله ها صدای گفت :داداشی ....
من وبهرام نگاه مون رفت اونور اما بهرام سرش رو انداخت پایین ..واسه این که یک شلوارکه تا پایین زانوش بود پاش بود ..یک بلو آستین سه ربعم تنش بود ...موهای بلندفرفریش هم مثل شیر ها دورش بود ..نمی دونستم به قیافه ذوق مرگش بخندم یا اخم کنم ..خودش فهمید ..بامزه ..یکی زد تو سرش با پای لنگون دوید رفت تو اتاقش ....
روبه بهرام گفتم :ببخشیدنرگسی اصولا کاملا حواس پرته ...
خندید وگفت :بهتره بیشتر ازاین مزاحم نشم ....
اخم کردم وگفتم :الان درسته با مامان وبابای من چپی ..با من وروشنا که نیستی نه ؟؟...
به زور گفت :نه برادر من باکسی چپ نیستم ....گفتم شاید ..
جلو حرفش پریدم وگفتم نمی خواد ولش کن ...میرم لباس عوض کنم بیام ....
رفتم داخل اتاق نرگسی که تا منو دید گفت :اصلا حواسم نبود بهرامم هست ..از صدای روشنا که اتاق بغلی بود متوجه شدم برگشته ..ویعنی شماهم آمدین ..ازخواب بیدار شده بودم حواسم نبود که شاید بهرام باشه ...
گونه سام وعسل رو که خواب بودن بوسیدم وگفتم :اشکال نداره ....
سریع گفت :بهتری ؟؟...
به بالای تخت تکیه دادم وگفتم :آره خداروشکر ...میگم تو این ترم تابستونیه خوب حال میکنی دیگه ...
خندید وگفت :نه بابامیخونم عقب نباشم ...
که یهو روشنا تندی داخل شد ودرم بست ..یک نفس عمیق کشدم که من براش دست زدم وگفتم :افرین ..غول مرحله اخرروشکست دادی ..همچین نفس نفس میزنی یاروب چه خبره ...
خندید وگفت :ذوق مرگم ..
خندیدم وگفتم :ازاون ذوقی که تو صداته مشخصه چی شده حالا ....
خندید وبامزه گفت :اعلام عفو دادن وتو لفاف کلماتم یک جورای درخواست حلالیت دادن ..البته پدرشما رو ما خیلی وقته بخشیدیم ..
بعد تند گفت :گفته باشم ..سرشب منو میبری پیش بابام ....
به نشونه تسلیم دست بالا بردم وگفتم :نزن خانوم چشم ....
نرگسی چادر به دست یک عذرخواهی کرد پرید بیرون ..فهمید که دیگه نباید باشه ...خداروشکر عقلش رسید ....اما هنوز کارش داشتم هنوز دررو نبسته بود که گفتم :نرگس ..
برگشت وگفت :بله ...
یکم جدی شدم وگفتم :بیا داخل ..
داخل شد وگفت :چیزی شده ؟؟...
نگاهش کردم وگفتم :قرار بود یک چیزی رو واسه من بگی چی بود؟؟ ...
یکم فکر کرد وگفت :آها اون مزاحمه ..هیچی بابایک مزاحمه مدام زنگ میزد ...دیدم تو درگیری های خودت روداری شماره رودادم به بابا..هیچی دیگه ..بعد از این که باباکاراش رو کرد دیگه زنگ نمی زنه ..همین ...
سری تکون دادم وگفتم :خوبه ...
باز یک ببخشید دیگه گفت ورفت ....
روبه روشنا گفتم :خیلی گرسنمه ...یک دست لباس راحتی بده ....
**
همچین پدرش بوسیدش وکنار گوشش گفت :شرمنده ام که من متوجه شدم .....البته از اونجایی که یکم ازدواج ما زوری بود چون حاج رسول بخاطر شغلم اوایل نه میاورد ...ومامان خانوم هم که از من بیشتر هول داشت که من وروشنا ازدواج کنیم به این نه ها اصلا توجه نمی کرد واز اونجایی هم که مامان سیمین خواهرش بود ..زوری مارو دادن بهم ...حاج رسولم کم آورد وراضی شد ..البته چقدر سرسنگین بود همیشه ....مثل دوتا آدم معمولی که احوال پرسی میکنند سلام میکردیم ودیگه نه حرف مزدیم نه چیزی بود ...بعد ازاین که خوب دخترش رو دید تازه متوجه من شده بود که به درخت کنار حوض آبی رنگ خونه اش ایستاده بودم ....
دستاش رو از هم باز کرد ...فکرکنم معنیش میشد اتش بس ...رفتم جلو ومردونه ..درآغوشش گرفتم وپدرانه سرم روبوسید ...یک دعا خیری هم برامون کرد ....چون به قول خودش حسابی از تنهایی درش آورده بودیم ..سامی هم بااین که زیاد نمی شناختش وفقط درحد این که یهو بهش گفتیم بابابزرگته ...یکم اولش هنگ کرد بعد یخش باز شد ورفت جلوتو بغلش ...
**
یک سال بعد
به روشنا نگاه کردم وگفتم :خداروشکر این درمانت تاثیر داشت ...دکتر صفایی راست میگفت ها ...
لبخندی زد وگفت :اره بهترم ..اما همش الان مهمه که کنار تو وسامم ...وای که نرگس چقدر خوشگل شد بود ....توارایشگاه هم داشت اشکش درمیومد بخاطر ابرو برداشتنش ....
خندیدم وگفتم :اما هیچی تو میشه ...واگر یکم دست از لجبازی برداری واون لباس شب نقره ای روبه جای این زرشکی بپوشی حسابی بهترم میشه ..
خندید وگفت :راه نداره کوتا بیای؟؟ ...
لبخندی زدم ..درحالی که به سام تو بستن دکمه های سرآستینش کمک میکردم گفتم :نه خانومم ..برو زود باش ....
رفت داخل اتاق وگفت :میگم چاوش ...بنظرت امیر کوتاه میاد ..یعنی بنظرت با ازدواج نرگس وبهرام راضی شده ؟....
موهای سام رومرتب کردم وگفتم :ازاونجای که نرگس مخ زنی بسیار عالی داره ...صددرصد حتما اره ...
که یهو سام گفت :مامان بپوش اون لباسو دیگه ..من میخوام زودتر برم قرار دارم ...
جفتمون خندیدم ..من گفتم: قرار؟؟ باکی ؟؟...
بامزه گفت :با یک آقای شیک وبه قول نرگسی دخترکش ..وخانوم باوقار ...زیاد فشار نیار به خودت ..شماهارومیگم دیگه ..قرارهمراهیم کنید تو عروسی نرگسی ...
خندیدم وگفتم :برو وروجک ....
یهو به پشت من نگاه کرد وخنده دار دهنش رو باز کرد وگفت :اَاَاَاَ....مامانو نیگا ...میدزدنش ها ....
روشنا محکم بغلش کرد وگفت :اقایونِ غرغرو من آماده ام ...
یهو سامی خنده دار گفت :یک بوس میدی ..چه مامان خوشگلی داشتم خبر نداشتم ها ....
روشنا اخم بامزه ای کرد وسامم بوسش کرد وگفت :نه همیشه خوشگل بودی ..فقط یک ذره الان رفتی آرایشگاه بهترتر شدی ...
خندید وکت سام رو مرتب کرد وسامی جلوتر رفت بیرون ...
دست یخش رو گرفتم وگفتم :سامی راست میگفت ها ...
خندید ورفت مانتو پوشید...آماده جلوم ایستاد وگفت :بدوبریم ...
کشیدمش تو بغلم وگفتم :چرا انقدر یخی تو ...البته من که هرزمان دستت رو گرفتم یخ بودی ...
_نمی دونم ..چیزای زیادی میتونه باشه ....
پیشونیش رو بوسیدم وگفتم :گل یخ خودمی ..نازنینم ...
ریحانه اسدی /ساعت 5:37دقیقه بعد از ظهر


گل يخ: نشانه اي است بر نا اميدي و رنج عشق .
برچسب ها رمان گل یخ ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط نویسنده کتاب در تاریخ 1393/8/13 و 21:47 دقیقه ارسال شده است

باسلام ..رمان رو از روی سایت خود بردارید

این نظر توسط mahintak در تاریخ 1393/2/17 و 8:26 دقیقه ارسال شده است

عالی بود در کل رمان مثبتی بود خسته نباشید

این نظر توسط ... در تاریخ 1393/1/18 و 15:40 دقیقه ارسال شده است

مرسی از خانوم اسدی رمان زیبای بود از شخصیت چاوش خیلی خوشم امد

این نظر توسط حسام در تاریخ 1393/1/17 و 13:37 دقیقه ارسال شده است

سلام داداش مرتضی ما رو با اسم

وکال موزیک

ادرس.vocal-music.us

لینک کن


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 115
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 733
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,078
  • بازدید ماه : 26,959
  • بازدید سال : 177,058
  • بازدید کلی : 11,674,198