close
مجتمع فنی تهران
رمان روزان دیروزم قسمت دوم
loading...

رمان فا

دستمو گرفت وگفت: نه... رو همین ملافه ات میخوابم... البته اگه خودت وسواس داری... ولی تمیزم... دیشب حموم بودم... و چشمکی بهم زد وگفت: با همین کاکرو...…

رمان روزان دیروزم قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 671 چهارشنبه 20 فروردين 1393 : 13:21 نظرات ()

دستمو گرفت وگفت: نه... رو همین ملافه ات میخوابم... البته اگه خودت وسواس داری... ولی تمیزم... دیشب حموم بودم... و چشمکی بهم زد وگفت: با همین کاکرو...
-راستی تو برادر داری؟
ساناز:اره...
-خوب من میرم بیرون ... تو استراحت کن...
دفترمو برداشتم واز اتاق بیرون زدم..........................................................

بخش سوم دفتر:صفت ها درد دارند!!!
وقتی موصوف صفتی میشوی که دوستش نداری درد دارد...
وقتی به تو چیزی را نسبت میدهند که دوستش نداری ... هم درد دارد...
وقتی دوست نداری موصوف باشی و بالاجبار هستی... وقتی کدو تنبل می شوی... خاطره ی کدو قلقله زن تلخ میشود!
"كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟"
والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم...!!!
وقتی نوستالژی خاطرات تلخ شود... زندگی اکنون هم تلخ میشود... انوقت فکر میکنی دلت به چه چیزی خوش باشد... وقتی همه چیز تلخ است!!!
وقتی دیروز نیست... امروز نیست... فردا نیست...
وقتی نوستالژی را بخاطر ایدئولوژی موصوف بودن صفتی درد اورد از دست میدهی ... و از تداعی خاطراتی که تو درحال حاضر موصف صفتهایشان میشوی درد میکشی... طعم زندگی به طرز وحشتناکی به کل تلخ میشود...
شاید باید عادت کرد... شاید هم باید عادت کرد به عادت نکردن!!!
************************************************** **********
سحر:چی مینویسی؟
مامان:بنویسه بهتره تا با در و دیوار حرف بزنه...
سحر: این دوستتو از کجا میشناسی؟امشب اینجا میمونه؟
-اشکالی داره؟
مامان عصبی گفت:بله... خیلی هم اشکال داره... معلوم نیست دختره کیه... چیکارست...
-یه برادر داره...
مامان چشمهاشو باریک کرد و کنارم نشست وگفت:راست میگی؟
-اره...
مامان: تو کلاس خیاطی باهم اشنا شدید؟
جوابی ندادم وبه چهره ی مامان نگاه کردم.
مامان: برادرش مجرده؟چند سالشه؟
باز جوابی ندادم... از جام بلند شدم... همراه دفترم به دستشویی رفتیم... به دیوار دستشویی تکیه دادم ورو به کاکتوس هام ماجرای امروز و تعریف کردم.
با مشتی که به در خورد ناچارا ادامه ی حرفهامو به بعد موکول کردم...
!!!
زنجیر طلامو توی کشو گذاشتم... بقیه ی طلاها و پولهامم جلوی چشم ساناز توی اون کشو گذاشتم...
از دفتر چرک نویسم عذرخواهی کردم ویه تیکه کاغذ ازش کندم... دفتر چوبی دو کف دست جنگلیم کمی از دستم دلخور شد شاید دوست نداشت از همسایه اش...
تو دلم عذرخواهی کردم وروی کاغذ نوشتم:اگر بردی... ببر... ولی لطفا این گردنبندم را نبر... از پنج ماهگی گردنم بود. اگر بردی هم به قیمت بفروش... در کیف پولم هم چند عکس سه درچهار از مادر وخواهر و پدرم دارم... انها را هم به من بده... به سلامت.
کاغذ و روی پول ها و جواهرات گذاشتم و در کشو رو بستم...
دست ساناز و گرفتم وگفتم:بریم شام...
ساناز لبخندی زد و وارد هال شدیم...
مامان براش یه سفره ی رنگین چیده بود... عطر غذا زیاد بهم اجازه نمیداد فکر کنم... ولی سوالات پی درپی مامان از خانواده وبرادر...
ساناز میتونست درخونه ی ما بمونه چون یه برادر مجرد داشت که اتفاقا مهندس بود!!! مامان مثل پروانه دورساناز می چرخید...!



ساناز میتونست درخونه ی ما بمونه چون یه برادر مجرد داشت که اتفاقا مهندس بود!!! مامان مثل پروانه دورساناز می چرخید...!
چون یه دخترخراب میتونست برادر داشته باشه ... !
ساعت شیش صبح بود... سانازسر کشو ایستاده بود... با نور گوشیش داشت اون برگه رو میخوند... من خودمو به خواب زده بودم اما میدیدمش...
هنوز ایستاده بود... کیفش رو شونه اش بود... در کشو رو بست... کاغذ و روی میز اینه ام انداخت ... نفس عمیقی کشیدم... داشتم به سقف نگاه میکردم که سایه ی لوسترم افتاده بود توش... داشتم برای اون اشکال سیاه نقش تو ذهنم ایجاد میکردم...
صدای در ورودی و که شنیدم... ازجام بلند شدم... به سمت میز اینه ام رفتم...
ولی اول در کشو رو باز کردم... کیف پولم و تمام طلاهام و پولام دست نخورده تو کشو بود.
حتی چند اسکناس هم رو کیف پولم حضور داشت... حس کردم قیمتی که تو کشو بود شبیه دنگ غذاش بود!!!
روی یه تیکه کاغذ... پایین نوشته ام نوشته بود: خیلی وقت بود نخندیده بودم... سامه خیلی باحالی ... خیلی با معرفتی... هرمشکلی داشتی زنگ بزن: 0912...
خط ثابتشو نوشته بود. با مداد چشم... برام یه تلفن نوشته بود...
خراب بود ... ولی معرفت داشت!!!
انگاری این روزا ادمها عادت دارن بهم بی اعتماد باشن... بد عادتیه اعتماد کردن!!!
***********************************
صدای دوخت تو سرم ویراژ میداد...
دنیا کلافه گردنشو چپ و راست کرد وترق ترقش ودراورد... دلم برای استخون هاش میسوخت... دستمو پشت کتفم بردمو کمی شونه امو مالیدم...
کیمیا نفس عمیقی کشید وگفت:کسی چای میخوره؟
خانم سعادت لبخندی زد وگفت:کیمیا جان دستت درد نکنه اگه بریزی...
و خم شد و از زیر میز چرخ یک بسته نقل بیرون اورد... دلم بی چشیدن طعم مزه اش شیرین شد.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نقل بادومیه؟
خانم سعادت لبخندی زد و از جا بلند شدو جعبه رو جلوی من گذاشت وگفت:نقلش گردوییه...
چشمام برقی زد... درشو اروم باز کردم و یدونه دراوردم... عین مروارید بود... یا نه عین ابرها تو اسمون گلوله گلوله بود... بهش سلام کردم و اروم چشمامو بستم وگذاشتمش تو دهنم...
یذره تو دهنم نگهش داشتم... تا ته حلقمو شیرین میکرد... دلم نمیومد بجومش... اما بزرگی و تپلیش از داشتن یه مروارید گردویی تو دلش حکایت میکرد... باعرض معذرت با دندون های اسیام یه گاز بهش زدم و طعم گردو رو چشیدم.... چشمامو باز کردم... با دیدن یه لیوان چای خوشرنگ که دست به کمر جلوی چرخم ایستاده بود برش داشتم کمی داغ بود... صداشو شنیدم که ازم بخاطر سوزوندن لبم عذرخواهی کرد...
لبخندی زدم... کمی فوتش کردم ودوباره خوردم... طعم تلخ چای و طعم شیرین نقل باهم مخلوط شد و یه ترکیب خدایی ساخت... !
کیمیا پوفی کشید و گفت: نمیدونم باید چیکار کنم...
اونقدر غرق بودم که نفهمیدم چی شد.
خانم سعادت عینکشو دراورد و چشمهاشو مالیدو گفت: حالا پسره چند سالش هست؟
کیمیا:ده سال ازمن بزرگتره...
دنیا:اختلاف سنی تون زیاده ها...
کیمیا سرخ شد وگفت: اخه برام این مهم نیست... خانوادمم مخالفن...
خانم سعادت:ولی پسره دل تو رو برده؟؟؟
ذهنم ازم پرسید:دل بردن یعنی چی؟؟؟ یعنی دست کرده قلبشو از سینه دراورده؟؟؟
یه نجوایی تو دلم گفت:خودتو به خریت نزن...
گونه های کیمیا ... لبخنداش... یه مدلی شده بود... مثل دفعات پیش که براش خواستگار میومد نمینشست مسخرشون کنه و از بدی هاشون بگه...
فکر کم پسره دلشو برده...
کی دل تو رو می برن؟؟؟
لبخندی زدم و به قول سحر ... نه دلم نمیومد به خودم توهین کنم...
از جام بلند شدم... یه چای دیگه برای خودم ریختم... یه نقل دیگه... یه تریکب تلخ وشیرین دیگه... !!!
نفس عمیقی کشیدم وفکر کردم ده سال اختلاف سنی... اقا کاشفی بیست سال از من بزرگتر بود...
روی چرخ افتادم و تور لباس عروس وروش میزون کردم... پامو روی پدال فشاردادم وفکر کردم... بین اون نگاه و ریش سفیدش و موهای ریخته ی جلوی سرش... از کدوم بیشتر متنفر... نه متنفر که نه... شاید بیچاره فکر میکرد داره در حق من لطف میکنه... نمیتونم گناه مردم وبشورم... ولی اون تنها انتخابی بود که من شخصا ردش کردم... قبل از اینکه رد بشم!
صدای خانم سعادت اومد که گفت:ایشالا لباس سامه رو بدوزیم...
گونه هام سرخ نشد... قلبم به تاپ تاپ نیفتاد... ازاون تعارف ها بود که انگار هیچ وقت پیش نمیومد کسی برای خالی نبودن عریضه ازش حرف میزد!
با این حال لبخند عمیقی زدم و تشکر کردم.




بعد از کلاس وارد پارکی شدم که راه خونه رو بهم دور میکرد اما دوست داشتم از وسط بوی چمن ها و بدمینتون بازی کردن و تاب تاب عباسی بچه ها رد بشم...
داشتم فکر میکردم که کدوم دو درختی با هم زوج هستن... و کدوم شمشادی میتونه بچه شون باشه...
کیفمو روی شونه ام جا به جا کردم...
دفترمو دراوردم و نفس عمیقی کشیدم.
*****************************************
بخش چهارم دفتر: هالو وارانه قدم میزنم...
نمیدانم چطور میشود که اینطور میشود...
به خلایی میرسم که هیچ وقت نمیفهمم چطور و از کجا به اینجا رسیدم...
از ان احساسات پوچانه ی گمانه ی هالو وارانه است که فکر میکنم باید به مسیری ژرف نگاه کنم... و به نوعی بدانم که من ذره ای بیش نیستم...
ولی خیلی طول نمیکشد که نجوایی درونم فریاد میزند ... هستی و باشی و بمانی بهتر است تا نــهستن و نــباشن و نــماندن...!
شاید راست میگوید...
*******************************************
ضربه ای به ساق پام خورد وسرم واز تو دفترم بلند کردم... با دیدن سه تا پسر وتوپ والیبالی که در فرو رفتگی اسفالت پر ابی زیر نیمکت گلی وکثیف وخیس شده بود علت درد یدفعه ای که تو ساق پام پیچید و حس کردم... دفترمو کنارم روی نیمکت گذاشتم و از توی جیب مانتوم دستمال کاغذی طرح دار گل رزی که تو کارگاه خیاطی دنیا برای عطسه های پی درپی بهم داد و من دلم نیومد ازش استفاده کنم اخه طرح روش خیلی قشنگ بود و بیرون اوردم...
توپ و برداشتم... سه تاشون داشتن از فاصله ی دوری به سمتم میومدن...
توپ و خشک کردم... یکی از پسرا که تی شرت ابی پوشیده بود وشلوار سفید که کنارش خط سورمه ای داشت و موهاشو با نمک سیخ کرده بود با خنده گفت: خانم چند کیلویی شما...
و دوتای دیگه بلند خندیدند... توپ وبه سمتش گرفتم وگفتم: اخرین باری که وزن کردم هشتاد و سه بودم...
لبخند بامزه ای زد و گفت: بیشتر نمیخوری؟
-همه همینو میگن...
یکی شون که تی شرت زرد پوشیده بود و جین ابی گفت:
الاكلنگ بشينيم كدوممون تا صبح تو هواست؟
تند گفتم:خوب معلومه من...! ولبخندی زدم وتوپ وبه سمتشون گرفتم.
تی شرت ابیه زل زده بود بهم... یخرده تو چشمهام خیره خیره نگاه کرد و کنار دستیش که یه تی شرت مشکی استین کوتاه با طرح فروهر پوشیده بود و استین های سویی شرتشو دورگردنش گره زده بود گفت: توپو شما تمیز کردید؟
دست گلی مو با گوشه ی دستمال کاغذی تمیز کردم و چیزی نگفتم... توپ و هنوز به سمتش گرفته بودم و بدون اینکه سه تایی دیگه حرفی بزنن ازجلوم رد شدند ورفتند.
صدای مشکیه رو شنیدم که به اون تی شرت ابیه گفت: داشت می ترکید!
تی شرت ابیه یه چیزی گفت و من نشنیدم... و بعد به دویدن شروع کردن البته با خنده و تو سر وکله ی هم زدن !!!
روی نیمکتم نشستم و با دیدن یه کیف پول که روی زمین افتاده بود به سه تا پسرا که شروع به دویدن کرده بودند نگاه کردم...
به سمت کیف پول رفتم... یه کیف چرم قهوه ای بود... تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که قبلا روبه روم نیفتاده بود.
به مسیر رفتنشون نگاه کردم وبساطمو توی کیفم ریختم ... کیف پولو برداشتم... درشو باز کردم ... یه گواهینامه بود... مطمئن نبودم اون عکسی که روشه خیلی برام اشنا باشه... ولی از یه طرف دیگه هم مطمئن بودم برای یکی از این سه تاست!
با دیدن اندام های کوچیکشون که به شدت از من دور بودن ... به سختی شروع به دویدن کردم...
-اقا.... اقا پسر... صبر کن... کیف پولت...




با دیدن اندام های کوچیکشون که به شدت از من دور بودن ... به سختی شروع به دویدن کردم...
-اقا.... اقا پسر... صبر کن... کیف پولت...
به هن و هن افتاده بودم...
دیگه نمیکشیدم بدوم... تمام جونمو ریختم تو صدامو با نفس نفس صداش کردم...
کمی بعد هم ایستادم وخم شدم... اونقدر نفس کم اورده بودم که حتی نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم...
صدای کسی وشنیدم که گفت:خانم؟
سرمو بالا گرفتم... با دیدن شلوار سفید وتی شرت ابیش و چشمهای متعجبش اب دهنمو با پشت دستم جمع کردم وگفتم:کیفتون...
تی شرت ابی لبخندی زد و گفت:کیف دوستمه... بهش میدم... مرسی...
هنوز نفس نفس میزدم...
تی شرت ابی... به نیمکتی اشاره کرد وگفت:بیا یه دقیقه بشین...
بهش نگاه کردم... هندزفری شو توی گوشش گذاشت وگفت:الو سجاد... اره... باشه ... راستی به ممد بگو کیفش پیدا شد... تو ماشین نیست... اره... فعلا.
و به من گفت:مرسی خانم... لطف کردی...
نفس عمیقی کشیدم ودستی به پیشونیم... عرقمو با سر انگشتم پاک کردم و چیزی نگفتم.
تی شرت ابی: بیا یه شوکولات بخور قندت افتاده...
خندیدم وگفتم:همینا رو خوردم که دارم میترکم دیگه...
خنده اش جمع شد و چیزی نگفت.
ولی هنوز شکلات تلخ شصت درصد و به سمتم گرفته بود.
ناچارا دست دراز کردم وازش گرفتم.
درحالی که پیشونیشو میخاروند گفت: خونه ات این طرفاست؟
-بله خیابون پشت پارک...
دستشو تو جیبش کرد وگفت:برسونمت؟
-مرسی... ممنون.
سری تکون داد و ازم فاصله گرفت... چند قدم ازم دور شد... اما دوباره همون مسیر وبرگشت وگفت:فردا... بچه هایی که میان ورزش میکنن قراره صبحونه بدن... ساعت هشت هشت ونیم... دوست داشتی بیا... بچه های ماهم هستن...
-مرسی...
دماغشو بالا کشید وگفت: خوب خدافظ...
-به سلامت...
و رفتنشو تماشا کردم... شروع به دویدن کرد. ورزشکاری میدوید...
این یه دعوت رسمی به حساب میومد؟؟؟
حالا چی می پوشیدم!!!
لبخندی زدم و از جام بلند شدم...
صبحونه تو پارک... شنیده بودم ادم های سحر خیز ... میان پارک و ورزش میکنن و جمعشون اگر صمیمی باشه بساط صبحونه دارن... جمعشونم کلی سالمه...
لبخندی زدم و از نیمکتی که اجازه داد روش بشینم تشکر کردم واز نیمکت قبلیه که روش نشسته بودم عذرخواهی... چون بخاطر کیف پولی فکر کنم محمد مجبور شدم با عجله بدوم...!
************************************************** *****
صدای مامان بلند شد که رو به من گفت:امشب باید رژیم بگیری...
فکرم رفت پیش صبحونه ی فردا...
بخودم نهیب زدم حالا فردا رو میخورم از پس فردا...
و با اخم به مامان گفتم: حیف نیست نعمت خدا رو حروم کنین؟
مامان دیس برنج و برداشت وگفت:بخدا دیگه نمیذارم بخوری... یه نگاه به هیکلت بنداز...
پوفی کشیدم وگفتم:باشه نمیخورمش ولی حق ندارین بریزینش دور... بذارینش تو یخچال...
صدای بابا بلند شد که گفت: غذای مونده و بیات به چه درد میخوره...؟!
اخمی کردم وگفتم:پس بده بخورمش...
مامان دیس برنج وبه سحر داد وسحر با یه حرکت از جا بلند شد و همه ی برنج و توی سطل اشغال خالی کرد.
تقریبا مات ومبهوت مونده بودم... چرا باید اسراف میکردیم... خوب غذای بیات خوردن بهتر از اسراف هر روزه و هرشبه و هرساعته بود!
با اخم از جام بلند شدم و در کابینت وباز کردم... نایلون زباله رو بیرون اوردم...
و به تراس رفتم.
صدای جیغ مامان بلند شد:حق نداری برنجا رو بریزی رو تراس...
و صدای سحر: نکن سامه.... گند زده میشه به کل خونه و تراس... بابا تمام کثافت کاری پرنده هارو...
میون حرفش اومدم وگفتم:مثل همیشه خودم تمیز میکنم!!!


میون حرفش اومدم وگفتم:مثل همیشه خودم تمیز میکنم!!!
با صدای غرغر مامان که میگفت:دخترای ملت هم سن تو ان... یه خونه و زندگی و شوهر وبچه رو میگردونن... نه کار خونه بلدی... نه درس خوندی... شدی اینه ی دق... فقط هیکل گنده کردی... برو دخترای مردمو نگاه کن... همشونو ببین... ببین چطوری دارن زندگی میکنن... ببین چقدر زرنگن... همشون ترکه ای... ادم حض میکنه نگاهشون کنه... هیچ هنری هم جز نقاشی کشیدن که پس فردا نمیدونم چه نون وابی برات میشه بلد نیستی... این همه کلاس خیاطی و زبان و اشپزی وسفره ارایی میری هیچی ...
صداشو نمیشنیدم... داشتم به کبوتر ها یی که مشغول خوردن نون خشک وبرنج بودن نگاه میکردم...
دستم کثیف شده بود... نایلون زباله رو گره زدم و گوشه ای از تراس گذاشتم تا ببرمش تو سطل بندازمش...
با صدای بلند سحر که گفت:حالا تو بشین با کبوترا حرف بزن... سامه مانگران توییم...
دستمو توی دستشویی شستم...
درحالیکه توی اینه نگاه میکردم ووضو میگرفتم به کاکتوسهام ماجرای دعوت صبحونه تو پارک و گفتم... حس کردم کاکتوسام میگفتن بخاطر جبران پیدا کردن کیف پول محمده ... در هرصورت هیچ دلیلی برای نرفتن نداشتم... هرچند دلیلی هم برای رفتن نداشتم... مگر تنوع!
با مشتی که به درخورد سریع از کاکتوس هام خداحافظی کردمو به اتاقم رفتم... سجاده امو باز کردم... چادرمو سرم انداختم و تسبیح فیروزه ایمو دور مهر گردم که بوی گرم خاک میداد پیچ دادم.
لبخندی زدم و کمی خودمو معطر کردم.
قامت گرفتم و الله اکبر گفتم.
سلاممو دادم و شروع به ذکر گفتن کردم.
صدای بابا بلند شد ....
-تا صبح کی میخواد صدای این حیوونا رو تحمل کنه!
پیشونیمو روی مهرم گذاشتم وزمزمه کردم:خدایا به خاطر تمام نعمت هایی که به ما دادی ازت ممنونم... مرسی که امشبم گذاشتی تا کبوترهاهم سهمی از برکت خونمون داشته باشن... مهمونی قشنگی گرفتن... تا باشه از این مهمونی ها...
نفس عمیقی کشیدم ... از چادرم که صاف و منظم روی سرم مونده بود تشکر کردم وجا نمازمو بستم...
روی تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم... وسوسه ی نوشتن توی دفترم به سرم افتاده بود.
دلم میخواست کمی باهاش درد ودل کنم...

*****************************************
بخش پنجم دفتر: گلایه های شبانه...
گنگ و گمم...
در ثانیه شماری که تاریکی اعلام میکند...
من گمم...
در حجمی از تیک تاک وبی نوری...
میان نسل باریک دخترانه ... من گم بودم... !!!
به قول مادرم...
فقط بلدم بکشم...
گاهی وزن ... گاهی بار... گاهی برنج... گاهی از مادر... گاهی از به جز مادر... گاهی از خود... گاهی درد!!! فقط بلدم بکشم... !!!


*******************************************
با صدای لبخند دو تا دختر مدرسه ای لبخندی زدم و گفتم:بچه ها نون میخورین؟
دختر بچه بند کیف طوسی صورتیشو کشید وگفت: نه مرسی...
-نونش تازه و داغه...
اون یکی دستشو دراز کرد وگفت:مرسی خانم...
ازم فاصله گرفتن وشنیدم اون کیف طوسی صورتیه گفت:به منم بده زهرا...
زهرا نونشو نصف کرد و بهش داد.
لبخندی زدم و وارد پارک شدم...
نمیدونستم چند تا نون بگیرم... برای همین سه تا نون بربری و پنیرزیره و کره و عسل وخامه خریده بودم... نمیدونم چرا کاکتوسم گفت زشته دست خالی برم!
راستم میگفت.
با دیدن جمع سحرخیزی تو پارک مسیری و رفتم... نمیدونم با چشم دنبال اشنایی میچرخیدم که حس کردم یه جمعی که مشغول دویدن بودند پشت سرم حرکت میکردند...
از مسیر حرکتشون خودمو دور کردم و با دیدن یکی از پسرای دیروزی که این بار یه تی شرت ابی نفتی پوشیده بود پشت سر این جماعت که خیلی اروم میدویدند شروع به راه رفتن کردم...
حس کردم پچ پچی بین جمع افتاد و این صحبت ها به لیدر این دوندگان سحر خیز رسید.
با دیدن تی شرت ابی دیروزی که یه گرمکن مشکی با تی شرت سفید پوشیده بود و یه نگاه اشنا به من داشت لبخندی زدم.
هندزفریشو دراورد وگفت: حالا یه نفس میگیرم... دست ها باز...
با دیدن اقایون مسن و خانم ها که یک دست سفید پوشیده بودند و داشتند با باز وبسته کردن دستهاشون نفس گیری میکردند لبخندی رو لبم نشست.
صداشو شنیدم که گفت:سجاد نرمش بده...
وصدای یک دو سه ... دست زدن جماعت که یه حرکت نرمشی و کامل میکرد کل فضا رو پرکرد!
جلوم ایستاد وگفت: اینا چیه؟
-سلام صبح بخیر...
تی شرت ابی دیروزی گرم کن مشکی امروزی گفت: اهان... سلام صبح بخیر... خوبی؟ میگم چرا زحمت کشیدی... ما میخواستیم دعوتت کنیم...
و رو به مردی گفت: مرتضی ممد وصدا کن...
لبخندی بهم زد و گفتم: زحمتی نبود...
نونها و خریدامو ازم گرفت وگفت: به هرحال مرسی... اتفاقا نون کم داشتیم...
پسری که ممد خطاب شده بود جلوم ایستا دوگفت:خانم دیروز خیلی شرمنده شدم... مرسی...
-سلام صبح بخیر...
ممد:سلام صبح تون بخیر... ببخشیدا ... من تمام مدارکم تو کیفم بود.
-خواهش میکنم کاری نکردم که...
ممد رو به تی شرت ابی دیروزی و گرم کن مشکی امروزی گفت:شایان بس نیست؟؟؟ پهن کنیم بساط صبحونه رو؟؟؟
تی شرت ابی دیروزی و گرم کن مشکی امروزی که اسمش شایان بود نگاهی به ساعت انداخت و گفت: باشه... خانم ها اقایون... خسته نباشید... بفرمایید بریم صبحونه رو اماده کنیم...
سجاد کوله اشو برداشت و من گوشه ای دورا دور نظار گرشون بودم... با دیدن دو مردی که یه قابلمه ی بزرگ دستشون بود و یه گاز پیک نیکی کوچیک جلوشون گذاشته بودن بو کشیدم... بوی عدسی بود... دوست داشتم!!!
سفره اماده شد...
با نهایت خاکی گری روی زمین خاکی نشستن...
مردی مشغول ریختن عدسی داغ تو کاسه های یه بار مصرف بود ... و هربار که به خانمی عدسی میداد میگفت:بفرمایید خانم محترم...
و هر بار که به اقایی یه کاس عدسی میداد هم میگفت:بفرمایید اقای محترم...
نه یک بار... نه دوبار... اصلا از استفاده ی این عبارت خسته نمیشد... همه براش محترم بودن...!!!
شایان دور سفره راه میرفت... با دیدن من که روی نیمکت نشسته بودم گفت: چرا نشستی بفرمایید... حالا میخورم...
کمی ازم فاصله گرفت و دوباره برگشت وگفت: بابت حرفهای دیروز...
لبشو گزید وگفت: بفرمایید دیگه...
تو چشمهای قهوه ایش نگاه کردم و گفتم: مرسی میخورم.
پوفی کشید و یه کاسه عدسی وبا یه تیکه نون بربری کنجدی به سمتم اومد ... لبخندی زد وگفت:مشغول باشید...
و بلند گفت:خانم ها اقایون چیزی کم و کسر نیست؟
صدای محمد اومد که گفت:شایان بشین خودتم بخور...


به شایان نگاه کردم... هنوز درگیر بود که کسی چیزی کم وکسر نداشته باشه...
صورتش گرد بود ... چشمهای قهوه ای ... ابروهای مشکی... دماغ گوشتی ... فک و چونه ای تیز... با پوستی سبزه ... موهای خرمای...!
یک لحظه حس کردم شاید بشه از ادمی مثل اون که منو به یک صبحونه دعوت میکنه خوشم بیاد!
*******************************************
*******************************************
*******************************************
چهار سال بعد ...
سه ماه قبل از مراسم عقد ... تدارکات!

-خانم سراج درمورد نقاشی هاتون حس معنوی هم دارید؟

_معنوی؟
-مثال میزنم خدمتتون... در تابلوی رکوع شما بیشتر ازا ینکه بندگی یک انسان درمقابل معبودش نمایش داده بشه ظرافت و رنگ بندی در تارو پود فرش دستبافتی که کاراکتر شما به رکوع دراومده به نمایش گذاشته شده ایا بخاطر این بود که یک شرکت بافندگی گالری شما رو ساپورت میکرد؟ یا ...
نفس کلافه ای کشیدم ... با چشمهای تیزی به من زل زده بود... از بین عکاس و فیلم بردار خودمو بیرون کشیدمو گفتم: تابلوهای من مشخصه های خودشونو دارن ... و فکر نکنم نیازی به توضیح بیشتر داشته باشه! روز خوش.
و به سمت در ورودی حرکت کردم.
قبل از اینکه ماشینمو پیدا کنم گوشیم زنگ خورد.
-بله؟
-سلام خانم سراج...
-سلام بفرمایید...
-ازانتشارات ... مزاحمتون میشم... امیری هستم.
-آه... خانم امیری... حال شما ... بله ... طوری شده؟
-راستش ارشاد برای کتاب جدیدتون مجوز صادر نکرده...
-برای چی؟
-راستش خیلی درجریان نیستم... از اقای نعیمی پرس و جو کنید... درمورد چاپ پنجم رمان روزان دیروزم با مشکل مواجه هستیم...
یک لحظه ایستادم وگفتم:دیگه چرا؟
-موفقیت دو کتاب قبلی تون رو نداره... راستش فکر میکنم بهتره از چاپ و ادامه اش منصرف بشید ...
با لحن عصبی ای گفتم: فکر نمیکنم تصمیم گیری راجع به این موضوع به شما ربط داشته باشه!
-بهرحال نسخه های چاپ پنجم درانبار هستند ... و فکر میکنم بهتره بدهی های انتشارات و سریع تر پرداخت کنید .روزتون بخیر!
و بدون اینکه منتظر ادامه ی حرفهام باشه تلفن و قطع کرد.
گوشیمو روی صندلی پرت کردم...
پشت فرمون اتومبیلم نشستم.صفحه ی گوشیم چند بار خاموش وروشن شد...!
با دیدن گوشیم که حاوی چند پیام بود ... نفس کلافه ای کشیدم...
کمربندمو بستم ... وبدون باز کردن پیام ها همه رو از دم حذف کردم و به سمت خونه راه افتادم... بعد از پشت سرگذاشتن یه ترافیک وحشتناک نمای سنگ سفید خونه امو دیدم و نفس راحتی کشیدم.
در رو با ریموت باز کردم ... وارد پارکینگ شدم...
کمی بعد هم اسانسور و طبقه ی پنجم ...
در وبا کلید باز کردم... نفس عمیقی کشیدم بوی عطرش تو مشامم پیچید ... قبل از اینکه واکنشی نشون بدم به سمت پیغام گیر تلفن رفتم.
-الو ... سامه جان؟خوبی مادر... دلم تنگ شده بود گفتم یه زنگی بزنم دخترم...
-سامه... هستی...
-سلام خانم سراج... از اسایشگاه سالمندان کهریزک مزاحمتون میشم ... این روزها پدرتون خیلی بیقرار هستن ... نمیخواین به ملاقتش بیاین؟
-سلام خواهری خوبی؟اخرین قرضمو ریختم به حسابت ... مرسی بهزادم تشکر میکنه... مراقب خودت باش بای.
-سلام سامه... سامه الو...
-سلام خانم سراج... بلیط های فرانسه رو به خواستتون کنسل کردم... راستی اردیبهشت ماه ایتالیا هواش عالیه براتون بلیط بگیرم؟ به من زنگ بزنید.
-الو سامه... شایانم... این بار سومه که برات پیام میذارم... سامه... الو...
نفس عمیقی کشیدم... حس کردم پشت سرمه ...
به سمتش چرخیدم وگفتم:وقتی جواب پیغاماتو نمیدم یعنی نه میخوام ببینمت نه میخوام باهات حرف بزنم...
شایان دستهاشو تو جیبش کرد وگفت: سامه سه ماه دیگه داریم عقد میکنیم... !
به سمت اشپزخونه رفتم و بطری ابی و از توی یخچال دراوردم ویک نفس سرکشیدم...
شایان به اپن تکیه داد و گفت: لباس عروست اماده شده ...
در یخچال وبستم و گفتم: ببین من باید به کارام برسم ...
شایان:خواستم یادت بندازم که بری برای پرو...
-پرو؟
شایان: نکنه وقت نداری؟
-کو تا سه ماه دیگه...
شایان پوفی کشید و گفت:سامه ...
-شایان ... میبینی سرم شلوغه ... میبینی همه چیز بهم گره خورده ... ولی باز تو...
شایان رو به روم ایستاد و گفت:همه چیز مهمتر از روز زندگیمونه؟
-شایان .... یه کم منو درک کن...
دستهاشو دور بازوهام حلقه کرد و گفت:عزیزم ... تو خودت خودتو درگیرمیکنی...
دستهاشو پس زدم وگفتم:الان واقعا اعصاب فکر کردن به پرو لباس عروسمو ندارم... الان برای این کار خیلی زوده...
شایان دستمو گرفت و با سر انگشت پشت دستمو نوازش کرد و گفت: دوست داری شبو با هم باشیم؟بریم شام بیرون؟
-نه شایان ... برنامه ی رژیمم بهم میخوره...
شایان گونه امو به ارومی بوسید و گفت:عزیزم بخدا عالی هستی...
-میدونم ... فقط میخوام بهتر بشم...
شایان پوفی کشید وگفت:سامه تو الان 55 کیلو هستی ... وزنت ایده اله ...
-به پنجاه برسم ایده ال ترم...
شایان دستشو لای موهاش فرستاد و گفت:هرچی بگم حرف خودتو میزنی...
ابرومو بالا دادم وگفتم:چیه... نکنه دلت برای اون سامه ی دیو 83 کیلویی تنگ شده؟!
شایان اهی کشید و گفت:اگر بگم اره چی میگی؟
نیشخندی زدم وگفتم:میگم خیلی احمقی...
شایان:رستوران ورزرو کنم؟تو سالاد بخور؟
-شایان اصلا حرفشو نزن ... من امشب وقت ندارم... متن های ترجمه شدامو باید تا فردا تحویل بدم ... باشه یه وقت دیگه...
قبل از این که شایان حرفی بزنه ...
به سمت اتاقم رفتم... با دیدن تابلو های نیمه کاره ام که برای برگزاری سری دوم گالریم اماده اشون میکردم ... کلافه نفسی کشیدم و به سمت لپ تاپم رفتم.
درحالی که به اینترنت متصل میشدم ورد ترجمه هامو باز کردم...
توی پیجم چند نقد و نظر راجع به نقاشی ها و کتاب هام بود.
مشغول خوندن شدم...


توی پیجم چند نقد و نظر راجع به نقاشی ها و کتاب هام بود.
مشغول خوندن شدم...
اونقدر غرق تعریفات و تمجیدات بودم که متوجه گذر زمان نشدم...
با صدای گوشیم بلند گفتم:شایان جواب بده...
هنوز داشتم جواب کسی وکه مثلا خیلی بیشتر ازمن حالیش بود و میدادم...
دوباره با صدای تلفن گفتم:شایـــان... مگه با تو نیستم؟
پیغامو بدون اینکه یک بار دیگه از روش بخونم ارسال کردم و از اتاقم خارج شدم.
با دیدن نبود شایان این حس بهم دست داد که طبق معمول قهر کرده و گذاشته رفته... حوصله ی تجزیه تحلیل رفتارهاشو نداشتم... یه جورایی به خودم حق میدادم که باید منو درک کنه ... نه اینکه من اونو درک کنم...
قبل از اینکه تلفن وبردارم تماس قطع شد ... حتی روی پیغام گیر هم نرفت...
ارنج هامو روی زانو هام گذاشتم... با سر انگشت شقیقه هامو مالیدم ... اعصابم به شدت متشنج بود ... حس بدی داشتم... از جا بلند شدم ... موزیک ارومی گذاشتم...
کمی سالاد برای خودم اماده کردم ...
تلفن دوباره زنگ خورد.
با دیدن شماره ی مادرم لبمو گزیدم وتصمیم گرفتم جواب ندم.
واقعا حوصله ی حرف زدن و نصیحت و دردو دل و گلایه وشکوایه نداشتم.
تلفن قطع شد... مشغول خوردن سالادم بودم سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و به سقف خیره شدم... هیچ فکر خاصی نداشتم که بکنم... هیچ هیجانی... هیچی...
با صدای دوباره ی تلفن به شماره نگاه کردم... با دیدن شماره ی کیان لبخندی روی لبم اومد و جواب دادم.
-بله....
کیان:سلام خانم... حال شما؟
-مرسی ... خوبی؟
کیان: کجایی دختر... هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی ... جدی جدی نگرانت شدم....
-خوب پیغام میذاشتی....
کیان: که اون لولو سرخرمن پیغامامو بخونه؟
-نگران نباش... شایان هیچ وقت به پیغامای من گوش نمیده...
کیان: هنوز بهش نگفتی؟
-چیو؟
کیان:سامه ... من وتو باهم یه قول وقراری داریم...
- کیان قبول کن سخته ...
کیان: عزیزم این تصمیم زندگی ته... و مهمترین تصمیمت...
-من قبلا به پیشنهاد ازدواج شایان جواب مثبت دادم... حالا نمیتونم بزنم زیرش!
کیان:واقعا میخوای زندگی تو تباه کنی؟ سامه تو که میدونی چقدر میتونی موفق باشی... ما کنار هم میتونیم موفق باشیم مگه نه؟
- کیان...
کیان:جانم؟ سامه ... عزیزم... خانمم... باور کن زندگی خودته... و هیچ کس تو رو بخاطر تصمیماتت شماتت نمیکنه!
-ولی شایان چهار سال با من بوده.... کنارم بوده...
کیان:عشق من و توشاید کم سن و سال باشه ... ولی قبول کن که تو کنار ادمی مثل شایان هیچ وقت نمیتونی موفق باشی... هیچ وقت سامه... شایان یه فوق دیپلم ساده است که تمام هنرش گردوندن یه باشگاه بدنسازیه... سامه نکنه تو اونو به من ترجیح میدی؟
-نه نه ... این چه حرفیه ...
کیان: پس چی باعث این دودل بودنت میشه؟
-فکرکن قول وقراری که ...
کیان وسط کلامم اومد و گفت:قول وقرار؟ همه ی اون قولها رو شایان یک طرفه گذاشته درسته؟ این ازدواج ساده که مطمئنم هیچ رقمه تو کت تو نمیره ... بهم زدنش اونقدرا که فکر میکنی سخت نیست... سامه من دوست ندارم تو بعدا از این تصمیمت پشیمون بشی...
-نمیدونم کیان...
کیان نفس عمیقی کشید وگفت:سامه ... تو منو دوست دار؟
-کیان خواهش میکنم چی داری میگی؟
کیان:پس به من هم اعتماد داری؟
-خوب معلومه...
کیان: پس میتونم فکر کنم که دختر مورد علاقه ام که در نظر من یک انسان محکم وسخت وهنرمنده و دنیای احساس واستعداد ... پس میتونه یه پسر لا اوبالی و به راحتی دک کنه ... هان؟
چیزی در وجودم باعث شد تا به زبون بیارم :فکر نکن کیان... مطمئن باش!!!
کیان اهسته گفت:من عاشقتم دیوونه ... میفهمی... عاشقتم... من خوشبختت میکنم... عروسی ای وبرات میگیرم که برای هیچ پرنسسی گرفته نشده باشه... بهت قول میدم سامه...
یک لحظه فکر کردم ... شایان هیچ وقت چنین قول هایی و به من نداده بود!
بعد از کمی صحبت از کیان خداحافظی کردم ... به اتاقم رفتم و مشغول ترجمه شدم!



یک لحظه فکر کردم ... شایان هیچ وقت چنین قول هایی و به من نداده بود!
بعد از کمی صحبت از کیان خداحافظی کردم ... به اتاقم رفتم و مشغول ترجمه شدم!
شایان خیلی وقت بود رفته بود ... حتی خداحافظی هم نکرد...
کش قوسی به کمرم دادم وروی تخت خوابم نشستم...
به کتابخونه ی روبه روم زل زدم...
نگاهموتند گرفتم... و به دو گل مصنوعی که روی میز کنار تختم بود دوختم...
چیزی تو وجودم سنگینی میکردم. خیلی نمیخواستم به مسائل و حاشیه های جانبی فکر کنم... یا بهتر بگم اصلا دلم نمیخواست فکر کنم .... دوست داشتم همچنان در پوسته ی بی تفاوتیم غرق باشم و مجبور نباشم از هیچ چیز و هیچ کس برای خودم توضیح بدم...
دوباره نگاهم به سمت کتابخونه افتاد.
من سه ماه دیگه باشایان ازدواج میکردم...
یا ...
دوماه دیگه با کیان از ایران میرفتیم!!!
مقاومت بی فایده بود... از جا بلند شدم... به سمت کتابخونه رفتم.
هنوز داشتمش... بعد از چهارسال... هنوز بوی جنگل میداد هرچند حس بویایی من به شدت هرز رفته بود و دیگه هیچ بویی جز عطرهای فرانسوی مارک دار به مزاقم خوش نمیومد...
ولی هنوز ته اثر بوی جنگل و دریا وشن و توش حس میکردم...
دفتر دو کف دست جنگلی من ...!!!
************************************************** ***
************************************************** ***
************************************************** ***
کمی باورش سخت بود ... اما من داشتم با شایان حرف میزدم... در مقابل نیمکت سرد فلزی... درخت ها ... توپ والیبال... حتی مطمئنم کیف پول محمد هم گوش چشمی به هم نشینی شایان کنارم داشت.
شایان بیشتر میپرسید...
اول اسمم...
سامه...
فکر کرد سام هست که شده سامه...
وقتی براش توضیح دادم بانمک خندید و گفت:جالبه...
از جانب اسمم ازش تشکر کردم که ازش بعنوان یه لفظ جالب نام برده...
از کارم پرسید...
گفتم بیکارم...
از درسم پرسید...
گفتم دیپلمه ام...
از کارهایی که میکنم پرسید...
گفتم میرم کلاس نقاشی... کلاس زبان فرانسه و انگیلیسی... کلاس اشپزی... شیرینی پزی...
استقبال کرد...
لبخند زد...
خوشش اومد ...
من حس کردم باید پیشنهاد کنم دوست داری شیرینی بپزم تا...
نذاشت جمله تموم بشه تو دلم تمومش کردم وشایان گفت:اره ... اگه زحمتت نیست ... ما همیشه پاتوقمون اینجاست!
لبخند زد ... بابت دیروز عذرخواهی کرد. کمی از خودش گفت.
گفت اسمش شایانه...
گفت دیپلمه است...
گفت بیست سالشه ... دقیقا دوسال از من کوچیکتر!
گفت که عاشق ورزشه...
گفت پاتوقش اینجاست... گفت ببخشم و منم اصلا یاد نداشتم که چه چیزی وباید ببخشم!
ساعت نزدیک ده بود... دیگه باید میرفتم... روز خوبی بود...
از اینکه چیزی اسراف نشد... از اینکه خیلی در میون اون جمع صمیمی و بانشاط وسحرخیز بهم خوش گذشت از شایان... زمین و چمنی که اجازه داد روش بشینیم وصبحونه ای گرم و صمیمی بخوریم... تشکر و خداحافظی کردم ...
دلم هوس اینو داشت توی دفترم بنویسم هنوز میشد خندید... شاد بود... زنده بود... بدون آه با لبخند ... بلند با فریاد خدا رو شکر کرد ... بخاطر تمام نعمت هاش...
هنوز میشد... خیلی هم میشد... خوب هم میشد!


دلم هوس اینو داشت توی دفترم بنویسم هنوز میشد خندید... شاد بود... زنده بود... بدون آه با لبخند ... بلند با فریاد خدا رو شکر کرد ... بخاطر تمام نعمت هاش...
هنوز میشد... خیلی هم میشد... خوب هم میشد!
در از دستم دررفت و محکم بسته شد...
بازش کردم وحینی که زبونه اش رو نوازش میکردم ازش عذرخواهی کردم.
سحر بلند بلند گفت:سامه در وببند خونه رو خاک گرفت...
نفس عمیقی کشیدم... داشتن پله هارو تمیز میکردن... وای بوی نم خاک... حتی اگر با وایتکس و تمیز کننده مخلوط شده باشه باز هم یه بوی خدایی که نمیشد از نفس عمیق کشیدن بگذرم...
سحر جلوم ایستاد و حینی که با موبایلش صحبت میکرد دستگیره ی در رو گرفت تا ببنده...
اجازه ندادم و خودم در وبا کلی عذرخواهی بستم...
به دستم نگاه کردم وفکر کردم یکی منو محکم ببنده خوب منم دردم میاد...
به سمت دستشویی رفتم... باید همه چیز و تعریف میکردم... همه چی رو زبونم قل میخورد.
دردستشویی و اروم بستم ورو به روی کاکتوس هام ایستادم...
یه نفس همه چیز وتعریف کردم... درحالی که با سر انگشت خیسم کاکتوس های تیزمو نوازش میکردم فکر میکردم هیچ وقت تیزی سوزنیشون تو دست من تا به حال فرو نرفتن...
به ارومی تک تکشونو بوسیدم و از دستشویی خارج شدم.
سحر با کلافگی گفت:یک ساعته اون تویی... بخدا من اخرش از دست تو باید قید کلیه هامو بزنم...
-کلیه خواستی خودم بهت میدم!
سحر لبخند کجی زد و ازکنارم رد شد.
من وارد اتاقم شدم... روی تختم نشستم... دفترمو بیرون اوردم...
************************************************** ***
بخش ششم دفتر:
از ان روزهاست که دوست دارم کنجی بنشینم و تک تک لحظاتش را برای خودم مرور کنم...
از ان روزهاست که شب به ان حسودی میکند...
از ان روزهاست که دوست دارم بارها و بارها بخاطر بودن و بودنم از خدا تشکر کنم...
از ان روزهاست که شب دلش میخواهد بگوید کاش در بطن من رخ میداد!
از ان روزهاست که در اوج می ماند ... تا ابد... یادم نمی رود تا ابد... ازان روزهاست که نامش را از زیادی خوب بودن خاطره ی شیرین میگذاری... عین چای شیرین... دم صبح که طعم حلقت را که در هفت هشت ساعت انقدر نه خوب میشود در هفت هشت صدم ثانیه عالی میکند...
حیف دلم نمی اید به طعم حلق دم صبح که هفت هشت ساعت برای ان طعم نه خوب زحمت کشیدند صفت بد را بدهم... کاش بد اصلا صفت نبود!!!
************************************************** *****
به چهره ی گندمگونش خیره شدم.
کمی بستنی رو جلو کشیدم و اون مثل هربار و هرکس دیگه شروع کرد...
-خیلی از اشنایی با شما خوش وقتم...
تا به حال پیش نیامده بود از اشنایی با کسی بدبخت باشم... برای همین متقابلا لبخند زدم.
دستش را درموهایش فرستاد وگفت: میتونم بپرسم تحصیلاتتون چیه؟
-من؟ دیپلم... دیپلم انسانی...
ابروهاشو بالا داد وگفت:چرا ادامه ندادید؟
-نشد ... نتونستم.
دستهاشو زیر چونه برد و گفت: خوب میتونم بپرسم علایق شما چیه؟
-علایقم؟ خوب من نقاشی و نوشتن وخیلی دوست دارم...
لبخندی زد وگفت: چه خوب دیگه؟
-عاشق گلام...
-چرا؟
-بهم حس زندگی میدن... حس طراوت... نشاط...
کمی از نسکافه اش خورد وفکر کردم چرا نمیگه من به همه میگم شما از من خوشت نمیاد؟!!!
لبخندی بهم زد وگفت: از بیکاری خسته نمیشی؟
-نه خیلی...
-سرت و با نقاشی و نوشتن گرم میکنی؟
-کلاس زبان میرم...
-جدی میگی؟
-اره... فکر کنم ترم دیگه تافلمو بگیرم...
چشماش گرد شد وگفت:این که خیلی عالیه... انگلیسی دیگه؟
-هم فرانسه هم انگلیسی...
-کدوم اموزشگاه؟
اسم کانونی که توش مشغول بودم و گفتم و گفت:اره ... اونجا خیلی حرفه ای و کارکشته است... خوبه مدرک اونجا رو بگیری خوب میتونی کار پیدا کنی... و یک لحظه بهم خیره شد وگفت: دوست داری کار کنی؟
-بدم نمیاد...
-ترجمه میتونی بکنی؟
-اره... کتابای زبان اصلی زیاد میخونم...
-وای چه عالی... خیلی خوبه... ببین شرکت من یه مترجم لازم داره که...
ادامه ی حرفهاشو نشنیدم... بیشتر حواسم به موهای جو گندمیش بود. میدونستم طلاق گرفته و یه پسر داره... دوست همسایه مون بود. من بهش معرفی شده بودم!!!
مامان هم راضی نبود ... ساناز هم میگفت امروز و سر قرار نرم... اما حسم قبل از دیدنش میگفت مثل بقیه میشه... ولی این بار... انگار مثل بقیه نشد.
میخواست براش کاری انجام بدم... اولین کسی بود که میخواست براش کاری انجام بدم!!!


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 293
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,144
  • بازدید ماه : 18,102
  • بازدید سال : 145,205
  • بازدید کلی : 11,642,345