close
مجتمع فنی تهران
رمان روزان دیروزم قسمت سوم
loading...

رمان فا

و کمی برای خودم برنج و فسنجون کشیدم... امروز باید جشن میگرفتم...اینکه یک غریبه از من چیزی میخواست که نه خلاف بود نه ریا بود نه ربا بود قشنگ بود!…

رمان روزان دیروزم قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 581 چهارشنبه 20 فروردين 1393 : 13:28 نظرات ()

و کمی برای خودم برنج و فسنجون کشیدم...
امروز باید جشن میگرفتم...اینکه یک غریبه از من چیزی میخواست که نه خلاف بود نه ریا بود نه ربا بود قشنگ بود!
************************************************** *****
************************************************** *****
یه لحظه نگاهم به صورتم توی اینه افتاد.
هوس بدی بود ...
رنگ به صورتم بود ... رنگ خدایی...
یه ذره سایه ی نقره ای پشت چشمم کشیدم ... عین دزدها فوری با شصت پشت چشممو پاک کردم.
حق نداشتم از سایه ی سحر استفاده کنم.
نیشخندی زد وفکر کردم کمی لبمو چرب کنم ...............................................

لبمو گزیدم. بهم پیام داده بود.
هنوز گوشی سحر دستم بود.
لبخندی زدم شاید هم پوزخند ... ونگاه کردم به انتظاری که در یک جمله خطاب به من نوشته بود.
اهی کشید و فکر کردم چقدر حس خوبیه یکی منتظرم باشه . . . یکی بخواد منو ببینه یا ...
دوباره پیامشو خوندم:من سرقرارم ... کجایی عزیزم؟
نمیدونم چرا ولی فکرشم نمیکردم کسی با این تیپ و رفتاربخواد با من حرف بزنه یا به من بگه عزیزم.
با خیلی ها حرف میزدم ... میشنیدم ... هم کلام میشدم . با کسایی که منو نمیدیدن .... منو با این وسعت نمیدیدن ... نمیدونم!... شاید ادمی بودم که کمی انزوا طلب بود یا شاید ترجیح میدادم در جمعی وارد نشم . ولی روابطم با ادم ها غیرمعمولی نبود . شایدهم بود . . .
ولی عزیزمی که شایان به من میگفت ...
باید خوشحال میشدم ولی نمیشدم . هیچ حس خاصی بهم دست نمیداد ... اون سعی کرده بود به من نزدیک بشه... هیچ حصاری دورم نبود ... هیچ مانعی نبود ولی...! همیشه یک ولی وجود داشت.
به سمت دستشویی رفتم.
مامان با هیجان گفت: میری بیرون؟
در دستشویی و باز کردم وگفتم:اره چطور؟
مامان:خبریه؟ کلاس که نداری...
_نه ... همون پسر پارکیه بهم گفته که ...
مامان چشماش برقی زد وگفت: شایان؟
با تعجب از سر شونه نگاهش کردم وگفتم: چطور اسمش یادته؟
مامان: قابل اعتماده؟
_از من یه سالی کوچیکتره ...
مامان لبخندی زد وگفت: عب نداره مادر... الان مده!
با گیجی سرمو تکون دادو خودم جلوی کاکتوس هام متوقف کردم.
دست به سینه بهشون زل زدم وفکر کردم: واقعا میخوام با یه پسر برم بیرون؟ این با قبلی ها فرق داره ... پوست لبمو گزیدم...
مامان تقه ای به در دستشویی زد وگفت: دیر نکنی سامه زشته ...
از کاکتوس هام خداحافظی کردم واز دستشویی بیرون زدم.
کیفمو برداشتم.
مامان با ذوق نگام میکرد. بی توجه به نگاهش از خونه خارج شدم.
شایان جلوی در شرقی پارک باید منتظرم میموند.
نمیدونم چه دلیلی داشتم تا از در غربی وارد بشم و مسیرمو طولانی تر کنم... دستهامو تو جیب مانتوم فرستادم... نفس عمیقی کشیدم.
بادیدن نیمکتی روش نشستم .
توی کیفم یه بسته ادامس بود ... درش اوردم و بهش نگاه کردم. یه دونه بیشتر نبود. دلم نمیومد بخورمش...
با کلافگی به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.
شایان بود: پس کجایی...؟
تو ذهنم جای علامت سوالی که شایان براش گذاشته بود یه علامت تعجب زدم... من جایی نبودم... همین جا بودم... دلیلی نداشت برم ببینمش... چه دلیلی داشتم برای حاضر شدن برای اماده شدن ...
پیش کسی که فقط یه صبحونه باهاش خورده بودم.
اهی کشیدم... نمیدونم چی باعث شد تا برگردم ... چرا فکر میکردم باید برم سراغش؟ چراباید یه دعوت ساده اشو قبول میکردم؟؟؟ اونقدرچرا تو سرم ریخته بود که جا برای باقی فکرها نبود.
از همون راهی که اومدم برگشتم... دلم میخواست برم ولیعصر وکمی میون شلوغی ادم ها حل بشم...
عین یه ترکیب محلول... شاید هم نا محلول... همگن یا...! مخلوطی از ادمها داشتن به چی فکرمیکردن؟برای چی ؟ میخواستن به کجا برن؟
هم مسیر بودن یا...
سوار اتوبوس شدم.
شایان داشت زنگ میزد.
قطع کردم وتوی پیامی نوشتم: شرمنده ، نظرم عوض شد. نمیتونم بیام.
پیشونیمو به شیشه ی داغ اتوبوس چسبوندم ... همیشه از برعکس نشستن توی اتوبوس سرگیجه میگرفتم. جای خالی نبود ... شاید هم ....
پیام شایان اومد: چرا؟ خوانواده ات؟
نوشتم: نه خودم دوست ندارم بیام.
وقت نکردم سرمو از توی گوشی بلند کنم بلافاصله باز پیام داد:
_چرا؟
نوشتم: بی دلیل... سه تا نقطه گذاشتم و نوشتم: خداحافظ.
خواستم ارسال کنم که پیام اومد.
نمیدونم چرا نفرستادم.
پیام در پیش نویس ها ذخیره شد.
شایان نوشته بود: سامه خیلی خوشحال شدم که این تیپ دختری... باشه. اخر هفته قراره بریم کوه . ادرس و برات میفرستم. مراقب خودت باش. فعلا.
ماتم برد... شایدم خواستم که ماتم ببره... چه تیپ دختر؟
کوه اخر هفته؟
با دیدن میدون ولیعصر از جام بلندشدم... هنوز سرم گیج میرفت.هنوز پیام شایان هم تو صندوق ذخایرم بود... هنوز داشتم فکر میکردم... هنوز هنوز هام ادامه داشت!
ولیعصر مثل همیشه چه شلوغ بود!


صدای نفس هام بلند بود
هرچی بلند تر نفس میکشیدم . کمتر نفس میکشیدم . . . داشتم خفه میشدم...
کیان حرف میزد.
من فکر میکردم عاقب کاکتوس دومی ای که رنگ گلدونش بنفش بود چی شد!
کیان حرف میزد.
من فکر میکردم 4 سال گذشت ... از دور زدن تو خیابون ولیعصر... چهارسال گذشت...
کیان حرف میزد.
من به سهم الارثم فکر کردم ... همونی که بابا بهم داد ... همون که شد سقف... شد خونه شد ...!
کیان حرف میزد.
من رژیم گرفتم . . .
کیان حرف میزد.
من لباس هام خیلی وقت بود گشاد بود ... من لاغر میشدم... من باشگاه میرفتم... پیش شایان ... پیش ساناز... دوست شایان!!! ساناز... فقط یه اسم مشابهش میشناختم... یه اسم... یه قیافه... یه دزد... یه روسپی... شاید هم یه فرشته!!! کی میدونه...
کیان حرف میزد.
من تو خونه ام یه گل طبیعی ندارم...
کیان حرف میزد.
من بخاطر قرصهای لاغری بیمارستان بستری شدم...
کیان حرف میزد... شایان اون روزها پنهونی گل میاورد...
کیان حرف میزد....
من مریض میشدم و لاغر...
کیان حرف میزد.
خواستگار پیر نداشتم... بعد از مریضی... دوره ی مریضی... دیگه هیچ خواستاری نداشتم! لاغر بودم اما ....!!!
کیان حرف میزد...
من هم نه گوش میکردم نه از خودم عکس العملی نشون میدادم.
من همون سامه ام؟؟؟
کیان توی گوشی گفت:الو سامه ... اونجایی؟
اهسته زمزمه کردم:کیان فعلا باید برم. . .
و تلفن و قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم. دفتر دو کف دست جنگلی من باز بود...
صفحه ی اخرش وباز کردم...
اخرین کلماتی که با یه جوهر کمرنگ ابی نوشته بودم... با نم اشک... با بغض... همون بغضی که شب سراغم اومد ... حالا بعد چهارسال... شاید هم کمتر دوباره به گلوم هجوم اورد.
آخرین بخش دفتر:
دیروز خودم را زیارت کردم...
به به ... پارسال دوست امسال آشنا!!!
طعنه میزدم ... خودم میدانستم که به خودم طعنه میزنم...
دیروز حس میکردم زیادی با خودم فاصله دارم... دور شدم ... از خودم ... از روزهایم... از خاطراتم ... از دوستانم!
دیروز خودم را پشت کوچه پشتی دیدم که بی توجه به یک پسر بچه ی روی زمین افتاده رد شدم و بیخیال از روی ماسه ها و خاک و قلوه سنگهای ساختمان تخریب شده عبور کردم...
حتی فکر نکردم که قبلا ساختمان چه شکلی بود ... یا میخواهد چه شکلی شود؟!
دیروز و دیروزها وقتی از پل عابر رد میشدم وفکر میکردم چقدر انسانیت بخرج دادم اما امروز ... بی توجه به چراغ وسط خیابان رفتم و چند فحش و ناسزا خریدم...
دیروز خودم را پشت خودم پنهان میکردم تا فدایت میشوم هایی که تو میشنوی را گردن نگیرم...
دیروز دیروز بود...
امروز منم ... همان خود دیروز... درگذر زمان شاید هم مکان... شسته و رفته ... پی خستگی ها و مد روز غمگین بازی درمیاورم اه میکشم...
امروز منم...
همان خود دیروز...
که تو را به جای دعوت به تلخ نویسی ها به یک لبخند لحظه ای فرا میخواند...
حالا منم ... پشت جملات تلخ... هم رنگ تو میشوم... تو هم می بینی چقدر به تو نزدیک تر از انم که خود دیروزم نزدیک بود!
خود دیروزم خوش بود... الکی می خندید... بی غم ... شاید بازی میکرد ... راست میگویی خود دیروزم زیادی بازیگر ماهری بود...
حالا عین توست...
چه فرقی با تو دارد؟؟؟
عین تو نمیخندد...
عین تو بی توجه به فال فروش که خودش را به تو میچسباند تا فال بخری از کنارش رد میشود...
قبلا رد میشدم اما ته دلم خدا را شکر میکردم... امروز دروغ چرا... گاهی یادم میرود...
این روزها مثل تو و مثل همه ... جدی بازی درمیاورم... قهقهه هایم را خفه میکنم تا همه بگویند: وواوو... او چه سنگین است... متانت را در صد وهشتاد درجه ی لبهایم می بیند...
دیروز خودم را به زاویه ی لبخند متصل میدیدم...
امروز خودم را به شیب ابرو...
میخواهم اخم وتخم کنم...
ادا دربیاورم وای چه قدر جدی و عبوسم... به کسی رو نمیدهم...
کم می ایم... کم میروم... کم کم میخواهم خودم را محو کنم...
باشم که چه شود؟؟؟
ماندم چه شد؟؟؟
نماندنم چه میشود...؟؟؟
به جواب هیچ میرسی و فکر میکنی واوو... او چه سنگین است... لبخند نمیزند... قربان صدقه ی دروغی نمیرود... تلخ نوشته هایش باعث بغض من میشود... وای چقدر خوب است... این جور ادم ها را که مثل خودت هستند را دوست داری...
تریپ غصه بیایند و شیب ابرو و لبهای صد وهشتاد درجه ی بسته...
سنگین باشند تا کسی پشت سرشان نگوید...
مرسی را با یک "ی" بنویسند و به تقلید از فیلم نگویند: عاااااااشقتمممممممممم...!!!
دوستت دارم را عین ادم بنویسند و هرگز خرجش نکنند...
اصلا میخواهم طوری باشم که عین تو... با خشکی وسردی جواب سلام را سهلام ننویسم...
میترسم لبخند بزنی از متانتت کم شود...! می ترسم لبخند بزنند از متانتشان کم شود... می ترسم لبخند بزنم من را جز قبیله ی متین ها ندانند!
می ترسم بگویم دوست دارم باورش شود بگوید همچنین...و... باورم شود!
می ترسم فدایت شوم ها را زودترا ز روز مبادا خرج کنم... که مبادا روزی نیاز داشته باشم و فدایت شومی باور نشود!!!
یا اصلا میخواهم...
هفته ای یک بار... شاید کمتر... بگویم حالت چطور است...
بگویی خوبم چه خبر...
بگویم تنها سلامتی...
بمانی چه بگویی...
ترجیحا حرف نزنی و بعد هفته ی بعد دوباره با همین مضمون خسته کننده!
بمیرم هم نمی پرسم چرا غمگینی...
حتی نمی ایم که بپرسم چرا دیروز جواب سلامم را تلخ تر از خودم گفتی...
به من چه...! خودت خواستی که مثل تو شوم... مثل تو بی روح ... سرد ... متین... سنگین... موقر... برایت جملات تلخ بنویسم که حالت گرفته تر شود...!
انقدر این کار را میکنم تا زیادی عین تو شوم...
عین تو... درست عین تو... راستی زاویه ی شیب ابرویت چند است؟؟؟
تا چند درجه اخم میکنی؟؟؟ میخواهم سینوس و کسینوس صورت تلخ را اندازه بگیرم... شاید تانژات سیرت غمگین را حساب کردم!
میخواهم عین تو روی پیشانی ام خط اخم بیفتد...
اصلا بیخیال روزهایی که فکر میکردم خود دیروزم درجستجوی لبخند به روی لبها بود...
گور پدر خود دیروز...!
امروز عین تو ام... درست عین تو... با تلخ نویس و چهره ی متین وغمگین... لبخند هم نمی زنم... چه برسد به صدای خنده!
حالت را می پرسم...
میگویم:سلام... خوبی؟
شاید حتی سه نقطه را هم حذف کنم...!
اصلا کم کم حذف میشوم چه بخواهی چه نخواهی...
چرا در تشنج کلمات گمراهی؟؟؟
بیخیالی طی کن ... دنیاست... میگذرد ... چه تلخ باشم و باشی و باشیم... چه پشت دروغ دوستت دارم و عاشقتم به تقلید فیلم پنهان باشیم... به هرحال چه من خوب باشم چه تو خوب باشی چه بد باشم چه تو هنوز خوب باشی...
به هر حال میگذرد ...
کسی باشد حالت را بپرسد یا نباشد مهم نیست ...
مهم نیست عادت دیروز ترک شود و امروز نباشی ...
مهم خاطرات است که رنگارنگ است... مثل هفت رنگ رنگین کمان...!
چه باشی چه نباشی خاطره ی روزهای تلخ وشیرین هست...
چه سعی کنی چه نکنی...
نمیشود انها را حذف کرد... میشود در خاطرات فردا نبود... ولی خاطرات دیروز...
خستم...
خیلی خسته!
تو به جای من خوب باش... ببینم با این همه صداقت بازی باز کجای دنیارا میگیری...
فقط فدایت شوم ها را به موقع خرج کن... شاید در این دنیای محبت دروغی کسی پیدا شد که باورش نشد چقدر همگی دروغیم!
میخواهم داد بزنم زیادی سواری دادم... حالا میگذاری من سوار شوم؟؟؟


در ولیعصر بی هدف می چرخیدم ... جلوی ویترینی ایستادم . . .
مانتوی گشادی تنم بود . با یه روسری کج و معوج ... موهام بی حالت ... چشمام ... نه این یه مورد مثل قبل بود. لبخندی به خودم زدم ... توی ویترین نگاه کردم . . .
پسر جوونی جلوی در بوتیک اومد وگفت: خانم امری داشتید؟
جوون بود.
مثل شایان این روزها فقط به شایان فکر میکنم ...
لبخندی زدم گفتم:نگاه میکنم...
لبخندی زد و نیش دار گفت: سایز شما نداریم.
لبخندی زدم و بدون نیش گفتم: اشکالی نداره ... روز خوبی داشته باشید.
بی توجه به نگاه متعجبش دور شدم.
با دیدن شلوار جین های ابی وارد مغازه شدم ... شاید چون روی سر درمغازه نوشته بود سایز بزرگ موجود!
هوس خرید کرده بودم ... لبخندی زدم ومغازه دار سایزی که فکر میکرد اندازمه رو روی پیشخون گذاشت.
پرو نکرده حساب کردم.
حالا حس بهتری داشتم.
با صدای زنگ گوشیم برش داشتم.
صدای مردی که سالخورده بنظر میرسید به گوشم خورد.
_بله...
-خوبی دخترم؟
_ممنون ... شما ...
_کاویان هستم...
یخرده به مغزم فشار اوردم تا کاویان و شناسایی کنم ... همون مردی بود که جای پدرم...
_دخترم هنوز پشت خطی؟
لفظ دخترم باعث شد لبخند کمرنگی بزنم و بگم : بله ... امرتون.
_هر وقت فرصت کردی به شرکتم بیا تا باهم صحبت کنیم...
_درمورد کار؟
کاویان: بله ... کی وقت داری؟
_هروقت شما بگید ... حتی همین الانم میتونم بیام...
کاویان:الان که نه... فردا صبح .... وقتت ازاده؟
_بله . . . فردا خدمتتون میرسم ...
کاویان تماس و بایک خداحافظ دخترم قطع کرد.
مات ومبهوت فکر کردم شمارمو خودم دادم یا داشت یا...
لبخندی به دختر خپلی که توی ویترین تصویرش افتاده بود زدم ...!
در ولیعصر پرسه میزدم وفکر میکردم... به یک جهش یا یک پرتاب... فصل جدیدی تو زندگی من اغاز شده بود.
یه فصل به رنگ مسئولیت ... با طعم اعتماد ... به غلظت جدیت و با حس...
درست مثل یه برنج شل و وارفته که زعفرون بهش رنگ میده ... یه خورش بهش طعم میده ... و قاشق و چنگال... میتونه یه دریچه ی جدید از یه طعم و مزه و عطر وبهت بده ... !!!
حالا کاویان شبیه چه خورشی میموند؟
به خاطر جا افتادگیش فسنجون... ویا بخاطر قدمتش قرمه سبزی!


یه مقنعه سرم کردم و کمی به خودم عطر زدم ...
مرض مرتبی گرفته بودتم... میخواستم خوب باشم ... بار اول بود ... بار اول بود این همه مسئولیت...
هرچند ...
نه خیلی هم بار اول نبود... ولی بار اول بود که همه چیز اینقدر جدی بود.
نفسمو فوت کردم واز خونه خارج شدم.
سوار تاکسی شدم.
به شرکت رسیدم ... یه نمای گرانیتی... یه پیرمرد با لباس فرم... شاید اسمش مشتی باشه شاید کبلایی(کربلایی) شایدم حاجی...
بیشترم رحمان و رحیم و کمال ورجب و داوود و ... چه بامزه میشد اگر اسم این پیرمردای مشتی و حاجی وکبلایی مثلا ارش باشه... یا شهاب... یا مثلا یه اسم خیلی سوسولی مثل فرزاد یا فرشاد . نمیدونم . . .خسته شدم از اسامی تکراری مثبت . . .!
میشد که این ادم از اون مردای نیک روزگار نباشه؟؟؟
میشد که ...
نفس عمیقی کشیدم ووارد اسانسور شدم.
طبقه ی چهارم.
یه نمای سفید ... با کفی پر از سنگهای شیری مرمری... یه دختر جوون... هم سن و سال خودم...
نمیدونم چرا فکر میکردم یا داره با دوستش صحبت میکنه یا داره رمان میخونه... شایدم داره با کامپیوترش بازی میکنه!
تمام ذهنیتم از یه منشی...
سرشو بلند کرد ...
با لبخند نگاه موشکافانه گفت: بله؟
_با اقای کاویان قرار داشتم ... خودشون گفتن بیام.
_بله ... بفرمایید ... خیلی وقته منتظرتون هستن... خانم سراج اگه اشتباه نکنم...
_بله خودمم...
لبخندی زدم و لبخندی زد و منم به اتاق رفتم.
تقه ای زدم...
اجازه ی ورود گرفتم.
لبخند گرمی زد... یه جورایی پدرانه ... هرچند چهره اش جوون تر بود ...
رو به روش نشستم ...کمی حرف زد. از گرما... ترافیک... بیکاری... حقوق... زبان...
منم گوش میدادم و نمیدادم... فکر میکردم ونمیکردم...
دلم میخواست از پنجره بیرون وتماشا کنم.
کاویان رو بهم گفت:خب دخترم سوالی اگر نداری... میتونی از فردا...
وسط حرفش گفتم:چرا اومدید خواستگاری من؟
شوکه شد.
مات نگام میکرد.
چند لحظه سکوت کرد.
مصر بودم بدونم.
نفس عمیقی کشید وگفت:حتما باید جواب بدم؟
_اشکالی داره بگم حتما؟
به پشتی صندلیش تکیه داد وگفت: خواهرم گفته بود یه دختره که...
_پیر دختر؟
نگاهشو ازم گرفت وگفت: همسرم ده سالی میشه فوت شده ...
_خواهرتون بهم گفت پیردختر یا ترشیده دختر؟
شروع کرد به تق تق کردن یه خودکار فشاری... کمی مکث.. کمی نفس عمیق... کمی سکوت...
مصر بودم...
اهسته گفت: اره... گفته بود ترشیده است.
_من هنوز 22 سالمه...
لبخند غمگینی زد و گفت: سه سال از پسر من کوچیکتری...
نگاهشو تو نگام انداخت و گفت: از فردا میای اینجا؟
_میخواین نیام؟
_من همچین حرفی نزدم...
_شما به من به چشم یه پیردختر که منتظر فقط ازدواجه نگاه میکنید؟
صریح گفت: نه دخترم...
_پس میتونم بیام.
نگاهشو ازم گرفت و لا اله الا اللهی گفت و گفتم:ببخشید...
_بله؟
_اسم ابدارچی اینجا چیه؟
_عباس...
لبخندی زدم وگفتم:کاش اسمش آبتین بود!
با تعجب گفت:چرا ابتین؟
سری تکون داد م وگفتم:فردا از چه ساعتی بیام؟
با لبخند پدرانه ای گفت: هشت صبح تا سه بعد از ظهر...
کیفمو رو شونه ام انداختم وگفتم:از خواهرتون تشکر کنید.
ابروهاشو بالا داد وگفت:چرا؟
_چون اگر من پیر دختر و بهتون معرفی نمیکرد الان صاحب کار نمیشدم.
سرشو با شرمندگی تکون داد و گفتم: از سر دلسوزی استخدامم میکنید؟
قبل جوابش تند گفتم:حتی اگر جوابتون اره باشه. بازم ممنونم.
لبخند مهربونی زد وگفت: به سلامت دخترم... فردا منتظرتیم.
ا ز اتاق خارج شدم. یه نفس عمیق کشیدم...
یه پسرجوون با شلوار جین وتی شرت زرد درحالی که یه دستمال دور گردنش بود با سینی جلوی میز منشی ایستاده بود.
منشی غر میزد:عباس اقا چاییت جوشیده است!
لبخندی به قیافه ی اصلاح کرده و شیک و تر و تمیزش زدم.
بهش میومد اسمش ابتین باشه!!!
از منشی خداحافظی کردم.
عباس هم با حرص میخواست به اشپزخونه برگرده که چایی و از نو دم کنه... خوبه یه پیرمرد با یه جلیقه ی سیاه و یه لنگ قرمز ویه عرق چین نبود!!!


هنوز تو تاکسی کامل ننشسته بودم که موبایلم زنگ خورد.
-بله؟
صدای شایان بود.
_سلام سامه خانم .. خوبی؟؟خوشی؟؟سلامتی؟؟
_خوبم اقا شایان... خوشم... سلامتم...
_بیرونی؟
_بله...
_کجا؟
_باید بگم؟
_یعنی میخوای نگی؟
_چرا بخوام بگم؟
شوکه گفت:سامه طوری شده؟
_چرا طوری شده باشه؟
با یه لحن خاص گفت:
_چه سرد حرف میزنی؟
_چرا گرم حرف بزنم؟
_خواستم برای یه عصرونه دعوتت کنم ...
_ممنون دلیلی برای اومدن ندارم.
_ولی من برای دعوتم دلیل دارم!
_چه دلیلی؟
_دلیلی بهتر از اشنایی؟
جا خوردم.
کمی گوشی و تو دستم نگه داشتم . اونم پشت خط نفس میکشید صدای نفسهاشو میشنیدم.
دوباره گفت:بیام دنبالت؟
کمی سکوت کردم.
باز گفت:کجایی.. ادرس بده بیام دنبالت ... هوم؟موافقی؟
معنی این اشنایی...
_چرا اشنا بشیم؟
_بده اشنا بشیم؟دوست بشیم؟
_با چه هدفی؟
_با هدف تنها نبودن!
_شما که تنها نیستید... دوستای زیادی دارید...
با تعجب گفت: یعنی میخوای بگی تو هم تنها نیستی؟
_من؟
_اره ... تو...
_تنهایی من برات مهمه؟
_اگر دوستت باشم اره...
_دوست باشیم که چی بشه؟
پوفی کشید وگفت: تنها نباشیم!
_مگه تنهاییم؟
با کلافگی گفت:سامه داری شوخی میکنی؟
_چرا شوخی کنم ...
_فکر کنم دعوتمو پس بگیرم بهتره...
_من دیوونه نیستم!
شایان با گیجی گفت:من همچین حرفی زدم؟!
_مطمئنی به ذهنتم خطور نکرد؟
شایان جوابم و نداد.
لبخند کجی زدم... راننده تو اینه نگام میکرد. با تعجب... باخیرگی... با هیزی... نمیدونم.
به نگاهش خندیدم.
زیر سیبل های کلفتش خندید...
به شایان گفتم: هروقت فکر کردی من دیوونه نیستم ازم بخواه دوستت باشم... عاقبت دوستی با دیوونه ها خوشایند نیست!
تماس وقطع کردم... به راننده گفتم: من پیاده میشم اقا...
_حالا در خدمت بودیم خانم.
لبخندی زدم وگفتم:خدمت از ماست...
با چهره ی ذوق زده ای گفت: نگه میدارم بفرمایید جلو بنشینید!
لبخندی زدم وگفتم:ممنون من پیاده میشم... سرچهارراه اگر ممکنه...
دستی به موهای کم پشتش کشید وگفت:حالا چه عجله ایه...
_میشه خواهش کنم نگه دارید؟!
_من خواهش میکنم شوما بیا پیش ما جلو بشین.
نفس عمیقی کشیدم. دستمو به دستگیره گرفتم وگفتم: بیام جلو دستمو میگیری؟
خندید...
_بیام جلو منو می بوسی؟
بلند تر خندید...
_اقا؟
با خنده گفت:جانم...
کرایه رو به سمتش گرفتم وگفتم: زن وبچه دارید؟
ابروهاش تو هم گره خورد وگفت:زنم حواسش به بچه داری گرمه ... بذارتو کیفت ... خودتم بیا جلو بشین!
لبخندی زدم وگفتم: نگه دارید.
نگه داشت... با قیافه ای ذوق زده ... بازدستی به موهای کم پشتش کشید...
در جلو روخم شد برام باز کرد.
در وبستم... کرایه رو روی صندلی شاگرد گذاشتم و گفتم: اگر امشب دخترتون دستهاشو دور گردن شما حلقه کرد ... اگر پسرتون ازتون خواست یه دست باهاش فوتبال دستی بازی کنید... یا اگرخانمتون پیشبندش بوی پیاز سرخ کرده میداد . . . سلام منو بهشون برسونید ... و بگید:خدارو شکر!
از ماشین فاصله گرفتم.
قیافه ی بهت زده اش هنوز به سمت شاگرد بود... منم مسیرمو گرفتم ... رفتم... ازیه کوپه خاک تو پیاده رو گذشتم... از یه مورچه که دیدمش که یه دونه برنج رو کولش بود و لگدش نکردم... رد شدم...
از وول خوردن دم موشی تو شمشاد ها... ازکناریه گربه ی سیاه که یه دمبه ی چربی جلوش بود و حین چرت زدن جلوی سطل مکانیزه بهش لیس میزد...
از دو تا بنایی که پاچه های شلوارکردی و تا زانو تاکرده بودن و داشتن غذا میخوردن.
بوی قرمه سبزی تو دماغم پیچید!!!
ازشون گذاشتم...
اونا قرمه سبزی میخوردن... اون گربهه هنوزداشت اون دمبه رو لیس میزد... اون موشه هنوزتو شمشادا وول میخورد... اون مورچه هم هنوز داشت اون دونه برنج وبا خودش می برد...
چشمامو بستم... یه نفس عمیق کشیدم... هنوز بوی قرمه سبزی میومد...!



روی تختم دراز کشیدم... به سقف خیره شدم...
غلت زدم .. به پهلو شدم... خوابم نمی برد...اروم از جام بلند شدم، تو قفسه دنبال دفترم بودم ... برش داشتم ... هنوز بوی چوبشو داشت.
اومدم خودکارمو بردارم که با دیدن یه دفتر هشتاد برگ مدل سیندرلایی یه لبخند رولبم نشست...
مال دوران دبیرستانم بود.
پنج صفحه ی اولش ریاضی نوشته بودم، سال اول دبیرستان... بعد معلممون عوض شد وگفته بود دفتراتون حتما باید صد برگ باشه... منم مجبور شدم برای بیست صفحه کمتر بودن ورقای دفتر سیندرلاییم یه دفتر دیگه بخرم که بیست صفحه بیشتر داشته باشه از این یکی...
تو اینم شروع کردم به قصه نوشتن... دلم براش میسوخت ... دلم میخواست همه ی صفحاتش پر بشه... بخاطر کمتر بودنش نمیخواستم ازش استفاده نکنم!
بخصوص که اون دفترصد برگیه اخر سال ازش نزدیک چهل صفحه باقی موند... اون چهل صفحه رو پر نکردم!هیچ وقت... ولی این یکی رو...!
یه نفس عمیق کشیدم و برش داشتم...
صفحه های که توش ریاضی بود و کنده بودم... یه بوی قدیمی می داد هرچند هنوز ورقاش زرد نشده بود ... اما دست خطم یه بوی قدیمی میداد... یه بوی پر از خاطره ... پر از شیطنت... پر از ارزو... پر از رویا... اون موقع ها لاغر بودم... تو جمع ها بودم... نماز نمیخوندم...ولی برای نمره دعا میکردم ونذر...
نمیدونم اون موقع ها زیادی ادم بودم... یا الانا...
دفتر وبازش کردم. دقیق یادم نمیومد توش چی نوشته بودم... فقط یادمه یه قصه تو سرم بود ... از یه پسر ودختری که هر دوناشنوا بودن... هر دو هم تو یه کوچه زندگی میکردن...
یادمه تو این دفتر بخاطر عکس جلدش که سیندرلا بود، از زبون اون دختر ناشنوا نوشته بودم... صفحه ی اول و که خوندم... یادم افتاد از زبون اون پسرهم تو یه دفتر با طرح هری پاتر نوشته بودم...
تو قفسه فرو رفتم... دنبال اون دفتره میگشتم...
بخاطر سرو صدا در اتاق باز شد .... مامان با حرص گفت:سامه هنوز نخوابیدی؟
لبمو گزیدم وگفت:دنبال چی میگردی؟چرا کمدتو بهم ریختی...
_مامان تو یه دفتر با طرح هری پاتر ندیدی؟
مامان:خواب نما شدی؟هری پاتر دیگه چیه... بگیر بخواب ساعت دو صبحه...
و از اتاقم خارج شد.
پوفی کشیدم وهمون دفتر سیندرلایی وبرداشتم... شروع کردم به خوندن ادامه ی داستانی که تو سالهای دبیرستانم نوشته بودم...
شاید خیلی ناپخته وخام بود... و حتی هیچ دیالوگی جز ذهن نوشته های اون دختر ناشنوا و احساسش به اون پسر همسایه که درست مثل خودش بود نداشت...
تماما فکر و ذکر هایی بود که فکر میکردم یه دختر ناشنوا باید داشته باشه... یه دختری که نمیشنونه ... و نمیتونه حرف بزنه ...
تمام هشتاد صفحه همه خط فقط حرفهای ذهنی اون دختر بود... دنیا از دید کسی که نمیشنونه و حرف نمیزنه ولی میفهمه و حس میکنه و احساسات داره...
یه لحظه حس کردم یادم اومد اون یکی قسمت قصه رو کجا گذاشتم... توی کوله ای که مال روزهای دیپلمم بود و کنار یه چمدون یه نفره ی سورمه ای تو اخرین قفسه ی کمدم...
به سختی وسیله ها و خرده ریز ها رو کنار زدم و کیفو دراوردم...
یه نفس راحت کشیدم ...
تا صبح سرم گرم خوندن بود... خوندن ویرایش کردن...در شاهد دفتر دو کف دست جنگلیم...
با صدای الارم گوشیم فوری خاموشش کردم.
یه کش وقوسی به خودم دادم و دو تا دفترهارو که با خودکار قرمز همشونو ویرایش کرده بودم و توی بهترین قسمت کمدم کنار دفترچوبیم گذاشتم.
لباس پوشیدم ... کیفمو رو شونه انداختم... گاهی مرور خاطرات کمکم میکرد که به چیززیادی فکر نکنم... گاهی فکر نکردن خیلی نعمت بود.
لبخندی زدم وبه افتاب سلام کردم!


یادم افتاد دفترمو برنداشتم... دوباره به اتاق رفتم و برش داشتم .زیادی بهش اعتیاد پیدا کرده بودم.
توی اتوبوس نشستم...
گاهی ازا ینکه جای خالی گیرم میومد حس خوبی بهم دست میداد.
ساعت هفت صبح بود.نگام به یه دختر وپسر جوون بود...
************************************************** *****
بخش هفتم دفتر:
نگاهشان میکنم...
نمیدانم من را می بینند یا نه ... ولی نگاهشان میکنم... کماکان.
جفتشان لبخند میزنند... صبح اول صبحی که کنار دستی ام چرت میزند و کنار دستی اش جا خالی است برای نشستن دختر... اوایستاده و اویزان یک میله ی زرد درمیان خمیازه اش لبخند میزند...
پسرهم ایستاده ... قدش بلند است با ترمز های اتوبوس بازوی رو به رویی اش را که ایستادن را به نشستن در جای خالی در هفت صبح ترجیح داده است میگیرد... ونمیگذارد اب از اب تکان بخورد... خودش را نگه داشته است و او را هم...
هنوز پچ پچ میکنند... لبخند میزنند... خمیازه میکشند و لبخند میزنند... جای خالی زیاد است... هنوز ایستاده اند... لبخند میزنند...
واقعی اند... ولی برای من رویا میشوند... من هم پیش خودم میگویم... میشود یک روز... جای خالی در هفت صبح را بفروشم به یک لبخند در میان خمیازه وبازوهایی که من را میگرد؟؟؟
برای من یک حقیقت رویا میشود... حتی یک خاطره ی دیروز که نمیتوانم داشته باشم هم رویا میشود...
دلم نمیخواهد سنت شکنی کنم... ولی این بخش هفتم دفتر دو کف دست جنگلی ام را برایش اسم میگذارم... عشق اتوبوسی...
قشنگ است... وقتی کله ی سحر ،جای خالی را ول میکنی ... خودت را شل میگیری ... خمیازه میکشی و لبخند میزنی تا کسی تو را بگیرد و اب از اب تکان نخورد!!! یک حقیقت میشوی برای خودت وبرای کسی که تجربه دارد... یک رویا میشوی برای من... و برای امثال من!!!
شاید هم یک یا اوری خاطره برای دو کس ... برای کسی که در لژ اتوبوس نشسته است و کسی که در جلوی اتوبوس چرت میزند!!!
دست خطم بد شد... ولی این هم یک خاطره است...تماشای یک عشق اتوبوسی!!! در روز چند بار سوار اتوبوس میشوم؟چندبار عشق اتوبوسی می بینم؟؟؟
************************************************** *********
وارد شرکت شدم ... اقای کاویان هنوز نیومده بود. پشت سیستم نشستم ومثل این چند وقت مشغول شدم... با اینکه دیگه روزای اولم نبود ولی هیجانم به قوت خودش باقی بود.
یه هیجان که از استقلال منشا میگرفت...
لبخندی به کامپیوتر زدم و مشغول شدم. خیلی نگذشته بود که با صدای یه مرد جوون سرمو بالا گرفتم.
عباس گفت:خانم چایی میخورین؟
_ممنون خواستم خودم میریزم.
عباس:منم واسه همین پول میگرم...
_منم واسه این پول نمیگرم که شما برام چایی بریزید.
عباس یخرده نگام کرد و منم با لبخندی که بهش زدم یه لبخند ازش خریدم.
پسر صاف و ساده ای بود... ازش خوشم میومد.
تا ظهر مشغول بودم. برای خودمم عجیب بود با اینکه از دیشب بیدارمونده بودم هنوز بدنم به خواب احساس نیاز نمیکرد.
اقای کاویان اون روز قرار بود به شرکت نیاد... با اینکه منشی وعباس از این مسئله سواستفاده کردن ورفتن ولی من دقیقا تا اخرین لحظه ای که باید میموندم موندم... نمیدونم مگه چه کار سختی میخواستم بکنم که باید میرفتم؟
توی خنکی و گرمی نشسته بودم و تایپ میکردم...
کیفمو روی شونه ام انداختم... موبایلم میلرزید.
با دیدن پنج تاتماس بی پاسخ و شیش هفت تا پیام ... با تعجب بدون دیدن اسم کسی که زنگ میزنه جواب دادم.
_بله؟
صدای یه پسری بود که با لحن خاصی گفت:خوبی عشقم؟
_یعنی اینقدر صدام شبیه عشق شماست که متوجه نشدید اشتباه گرفتید؟
یه لحظه سکوت کرد و گفت: حالا زیاد مهم نیس... خوبی خانمی؟
_من شما رو میشناسم...
خندید وگفت:نه... منم تو رو نمیشناسم...
_پس چه دلیلی داره به مکالمتون با من ادامه بدید؟
_خب همو میشناسیم هوم؟نظرت چیه؟
_نظرم اینه که ازتون خواهش کنم به تماستون خاتمه بدید... امکانش هست؟
_یعنی مزاحمم؟
_ابدا ... فقط بهتره حس کنم یه اشتباهی پیش اومده و مطمئنم عشقتون الان منتظر تماستونه...
_حداقل اسمتو بهم بگو...
_اسمم؟چرا میخواین اسممو بدونید؟
_برای...
_اسم من مهم نیست... شما هم پیشنها دمیکنم درست شماره گیری کنید. روز خوبی داشته باشید.پیشاپیش مرسی که قراره دیگه بهم زنگ نزنید. خداحافظ.
و تماس وقطع کردم.
سری تکون دادم و پیام ها رو خوندم.
همه از شایان بود... بی وفا شدی... چرا خبر نمیگیری... چه خبرا... سامه خوبی چرا جواب نمیدی؟عادت نداری؟؟؟
همه رو از دم پاک کردم وگوشیمو توکیفم انداختم.
در و با کلید باز کردم...خونه شلوغ بود. بهزاد و پدر ومادرش اومده بودن و کلی سرو صدا و بوی غذاهای رنگین خونه رو پر کرده بود.
با دیدن اتاقم که خیلی مرتب شده بو دو البته چشم غره ی مامان ،شصتم خبردار شد که باید مرتبه ی تشکرات و به جا بیارم...
بعد از سلام و علیک به اتاق رفتم. یه تونیک ازاد و یه دامن پوشیدم. سرم روسری کردم و به هال رفتم.
روی مبلی نشستم. بهزاد و سحر اروم پچ پچ میکردن... میدونستم که دارن مقدمات عروسیشونو فراهم میکنن...
مامان صدام کرد... چای و چرخوندم... بعد شیرینی... شکلات... در اخر قند...
لیوان ها روجمع کردم... پیش دستی گذاشتم و کارد... دیس میوه رو چرخوندم... با تعارف برمیداشتن و برنمیداشتن...
روی مبلی نشستم...
پدر بهزاد از بابا پرسید:شنیدم سامه خانم میرن سرکار؟ نه؟
خواستم جواب سوالی که مربوط به من بود و خودم بدم که بابا پوزخندی زد و گفت: چه کاری... فقط داره دور خودش میچرخه...



خواستم جواب سوالی که مربوط به من بود و خودم بدم که بابا پوزخندی زد و گفت: چه کاری... فقط داره دور خودش میچرخه...
اخمی کر دم و پدر بهزاد رو به خودم پرسید: کلاس زبانت چطوره؟ کی مدرک میگیری؟
باز بابا دخالت کرد و گفت: چه مدرکی؟؟؟ این اموزشگاه های خصوصی مگه مدرک هم میدن؟من بعید میدونم این دختر چیزی از زبان فهمیده باشه... کسی که درس نخونده باشه و نتونسته باشه یه مدرکی که همه این روزا دارن بگیره . . .
مادربهزاد:سامه جان چرا درستو ادامه نمیدی؟هنوزم دیر نشده عزیزم... چند وقت دیگه ثبت نام کنکوره... هان؟
مامان دخالت کرد وگفت:سامه درسش بد نبود ... سر ازمون حالش بد شد و از اون روز...
بابا باز با حالتی که دلم نمیخواست ولی ناچار شدم که دلم و راضی کنم به نپسندیدن گفت:اینا بهانه است... من ومادرشم گذاشتیم به عهده ی خودش... افتخار ما دخترمون سحره ... همه تایید کردن و بهزاد باعشق نگاهی به سحر انداخت...بابا لبخندی به سحر زد و زیر گوش من زمزمه وار گفت: سامه فقط میخواست بخوره وبخوابه که همه در خدمتش باشن... وزیر لب غرید: شده یه دیو سه سر... مونده رو دست من ومادرش!
لبمو گزیدم امیدوار بودم پدر ومادر بهزاد نشنیده باشن...
مادر بهزاد گفت: دوره ی خیاطیت تموم شده؟
سری تکون دادم... اکثر دوره هام تموم شده بودن بخصوص که بخاطر کار اقای کاویان دلم نمیخواست دیگه وقتموجای دیگه بگذرونم...
ولی خیلی وقت بود که دوره ی خیاطیم تموم شده بود.
مادر بهزاد سری تکون داد و با یه حالتی رو به سحر گفت:واسه لباس عروست چه کار میکنی؟
یه لحظه پرتوقع به سحر نگاه کردم... ولی یادم افتاد که من نباید ازکسی توقعی داشته باشم.
سحر درجواب مادر بهزاد گفت:نگران نباشید به مزون ایتالیایی سفارش دادیم قرار تا اخر ماه اینده برام بفرستن...
و کم کم بحث و به سمت عروسی ومراسم کشیده شد ولی نفس راحت مادر بهزاد از دیدم پنهون نموند. لابد ترسید من بدوزم و خراب کنم!
پنجه هامو تو هم قلاب کردم...
درس میخوندم... که چی بشه؟بشم همینی که الان هستم؟؟؟
هرچند اون موقع اگر درس میخوندم خراب میشدم... میدونستم که خراب میشم... گذاشتم کنار درس و که به خودم بیام... که بفهمم ... که ادم باشم... رفتم انسانیت بخونم... خواستم انسان باشم... یعنی کسی منو اینطوری نمیپذیره؟؟؟ اخه چرا؟؟؟ من به همه احترام میذارم... از هیچ کس طلب ندارم ولی...
اهی کشیدم و مامان اعلام کرد شام حاضره...
سفره پهن کردیم و روی زمین نشستیم.... مامان تعارف میکرد کمی برای خودم برنج کشیدم هنوز قاشق اول ونخورده بهزاد مزه پروند:
کم خوراک شدی سامه...
لبخندی به شوخیش زدم ... میدونستم قصدی برای ناراحتی من نداره...
اروم گفتم:کم میخورم غذا کم نیاد...
بهزاد بلند بلند خندید و سحر ومادر وپدر من وبهزاد هم...
لبخندی زدم و بابا گفت: کارمون شده همین. . .
ونگفت چه کاری... کارش شده بود پول دراوردن وپر کردن شیکم من... این چیزی بود که میخواست بگه...
نفس عمیقی کشیدم صورتهاشون هنوز نشون میداد از اینکه از خودم برای شوخی استفاده کنم خوشحال بودن. لبخندی به خوشحالیشون زدم وسعی کردم توی بحثهایی که به من مربوط نیست دخالتی نکنم...
ساعت نزدیک دوازده بود.سحر رفته بود همراه بهزادتو شهر دور بزنن...
من هم جمع و جور میکردم و ظرف میشستم... دیگه از خستگی روی پا بند نبودم...
میخواستم برم بخوابم که بابا با غر غر رو به مامان گفت:این دختره اخرش ابروی ما رو می بره...
از اپن به بابا نگاه کردم وگفتم: چه ابرویی؟
بابا با حرص گفت: ندیدی پدر بهزاد چطوری داشت از تو پرس و جو میکرد؟ ندیدی چطوری جلوش سر خم کردم؟؟؟ ندیدی با این کارای مسخره و درس نخوندت چطوری سکه ی یه پول شدیم... و یه اشاره به سرتاپام کرد وگفت: اینم وضع ریختته ... مادرت روش نمیشه با تو پا تو خیابون بذاره...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اره مامان تو روت نمیشه منو دختر خودت بدونی؟
مامان با بغض رو به بابا گفت:بس کن دیگه...
جلوی مامان نشستم وگفتم:واقعا روت نمیشه؟
بجای جواب مامان ، بابا بلند گفت: معلومه که رومون نمیشه... ما چی برات کم گذاشتیم که تو اینطوری تن پرور بار بیای؟اینطوری مفت خور باشی... هم من ... هم مادرت... دیگه باید چیکار میکردیم؟؟؟ گاهی ارزو میکردم کاش دنیا نمیومدی... دنیا نمیومدی که اینطوری بشی تف سر بالا ...
چشمهامو بستم و رو به مامان سوالمو تکرار کردم.
مامان با بغض و صدای خش داری گفت:نگاه چه به روز خودت اوردی....خودتو تو اینه دیدی؟؟؟ این دختریه که من بزرگ کردم؟حتی نتونست یه لیسانس بگیره که در دهن این مردم و ببنده؟ من با چه رویی به مردم بگم دخترم این شکلیه؟؟؟هان؟ صد کیلو وزنته ... مریضم که نیستی به خدا گله کنم...گلمو پیش کی ببرم؟؟؟ دختر مال مردمه... ولی تو موندی تو این خونه ... که موهات بشه رنگ دندونات؟ مگه ما ارزو نداریم واست؟مگه ما کم گذاشتیم واست...



و بابا بلند بلند گفت : یه دختری که ادم روش بشه تو رو به عنوان فرزندش قبول کنه ... به بچه اش افتخار کنه ...
رو به بابا با لبخند گفتم: ولی من میخوام همیشه پیش تون باشم... ازتون نگهداری کنم... مامان اینو نمیخواین؟
بابا با حرص گفت: مطمئن باش سامه ..منو مادرت هیچ وقت محتاج تو نمیشیم... تو هم به جای این همه خیال بافی و رویا... بشین برای اینده ات برنامه ریزی کن... از این به بعد باید خرج خودتو کلاس هاتو خودت دربیاری... تا کی من وظیفه دارم کار کنم؟؟؟ تا کی به خرده فرمایشهای تو جواب پس بدم؟سحر که رفت شوهر کرد... تو هم به فکر خودت باش... فردا روزی دستت جلوی من دراز بشه من دستتو پس میزنم!
مات به بابا خیره شدم ومامان شونه امو فشار داد وگفت: اینا واسه ی خودته سامه... تو دیگه باید مستقل باشی...
_دارین منو از خونه بیرون میکنین؟
بابا پوفی کشید و گفت: نه ... ولی باید خودت به حال خودت یه فکری بکنی... تاکی میخوای عین انگل باشی دختر؟؟؟ تا کی...
از جام بلند شدم وگفتم: اگر یه روزی شما دستتون به سمتم دراز شد... من باید چیکار کنم؟
بابا پوزخند مسخره ای زد وگفت:پس بزن . . .!
و منو کنار زد و به اتاق رفت .مامان با بغض نگام میکرد.
اهی کشیدم وگفتم: باشه... اگر اینطوری راضی میشید ... باشه...
و به اتاقم رفتم ودر وبستم... روی تختم نشستم... چشمهامو بستم ... کمی سرمو ماساژ دادم.
با حس لرزش گوشیم برش داشتم.
ساعت یک صبح بود.
جواب دادم:
_بله؟
صدای خفه و پسرونه ای گفت: میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
_بفرمایید ...
پسر گفت: میتونم بپرسم اسمتون چیه...
-سر ظهر یه اقایی اشتباهی شمارمو گرفته بود... ازم اسم پرسید ازش خواهش کردم که تماس وقطع کنه و ...
وسط حرفم گفت: نه من همینطوری پرسیدم...
_ساعت یک صبحه اقا...
_بله... ولی راستش همینطوری شمارتونو گرفتم...
_چرا؟
_بیخوابی زده به سرم... بخصوص که کسی که حاضر بودم براش...
_میشه خواهش کنم یه تراژدی تعریف نکنید... بهتره به زندگی و ایندتون فکر کنید .این تمام کمکمه... حالا هم خواهش میکنم استراحت کنید ... هم برای سلامتی خودتون... هم برای اینکه مزاحم شخص دیگه ای نشید... ممنون میشم دیگه با من تماس نگیرید. در پناه حق ... یا علی.
و تماس و قطع کردم.
گوشیمو توی کیفم پرت کردم .زیرپتو فرو رفتم... کمی غلت زدم... ولی خوابم نمی برد هرچند خیلی خسته بودم.
روزهام خیلی وقت بود به بطالت نمیگذشت ... ولی... چرا باید کاربه جایی میرسید که دیگران و راضی کنم؟ مگه فقط برای زندگی رضایت خودم کافی نبود؟؟؟
چرا باید ...
نفسمو فوت کردم.
دو نفر دیگه... بچه دار میشن... و از بچه اشون میخوان که براشون مایه ی افتخار باشه.. یا حتی توقع دارن ارزوهایی که دیروز نتونستن خودشون بهشون برسن و ... نمیدونم شعاره... یا واقعا معنای زندگیه... من راضی بودم از زندگیم... ولی رضایت من موجب نارضایتی دو نفر دیگه است...
سحر هم لابد پس فردا حاضر نمیشه من وبه عنوان خواهرش بپذیره...
پوزخندی به تمام فکرام زدم و کم کم خستگی بهم غلبه کرد.


صبح جمعه بود...
با صدای پیامک گوشیم بیدار شدم... یه اس ام اس از یه غریبه... اونم یه پیام عاشقانه ... نفس کلافه ای کشیدم. در عرض کمتر از 24 ساعت این همه مزاحم داشتن...برام عجیب بود. بخصوص که تا به حال هم مزاحم نداشتم... باید میرفتم گالری ولی نرفتم... در باز کمدم ونبودن کتاب ها ودفترهای دبیرستانم باعث شد یه لحظه منگ بشم و گیج...
تو قفسه رو نگاه کردم...
تقریبا نصف کمدم خالی بود.
با هل از اتاق خارج شدم وبه مامانم که داشت تو اشپزخونه میچرخید با غر گفتم: کتابام...
مامان ابروهاشو بالا داد و گفت:کدوم کتابا؟
_کتاب دفترهای دبیرستانم...
مامان هان راحتی کشید وگفت: گذاشتمشون سر خیابون...
نفهمیدم چطوری مانتو پوشیدم وروسری روی سرم پرت کردم.... فقط میدونم دم پایی هامو جا به جا پوشیدم و با نفس نفس سرکوچه دویدم...
با دیدن چند تا نایلون و کارتون که جلوی سطل مکانیزه بود نفس راحتی کشیدم... با دیدن یه خرس صورتی یه چشمی فهمیدم که این وسایل همه مال من وسحره...
توی کارتون ها میگشتم که یه لحظه به سطل خیره شدم.
ناچارا ایستادم و توشو نگاه کردم. حدسم درست بود سه تا دفترم تو سطل بودن... به سختی سطل و به سمت خودم خم کردم... اون دفترها رو از بین اون همه بو و زباله بیرون کشیدم... کمی هایپ روی جلد دفتر هری پاترم ریخته بود. با این حال ...
خداروشکری گفتم... خرس صورتیموبرداشتم و به سمت خونه راه افتادم.
مامان با جیغ گفت:چرا بو میدی...
محل نذاشتم و دفترها رو روی میز گذاشتمو بعد به حموم رفتم.
سعی میکردم زیاد عصبانی نباشم... کلافه نباشم... خسته نباشم... لباس پوشیدمو موهامو با حوله خشک کردم.
چند دقیقه بعد مامان با حرص گفت: رفتی تو اشغالا واسه ی این دو تا دفتر...
دفترها رو از دستش کشیدم و به اتاقم رفتم. در وقفل کردم و دفترها رو که بوی میوه گندیده میدادن و به سینه ام چسبوندم...
زانوهامو تو شکمم جمع کردم.
حس کردم پلکم خیس شده . . . مگه یه ادم چقدر ظرفیت داره؟چقدر طاقت داره هرچیز و که بشنوه رو محل نذاره... چرا کسی نمیخواست بهفمه من برای خودم زندگی میکنم نه کس دیگه ...! برای رضایت خودم و خدای خودم زندگی میکنم ... چشمامو بستم خدا مگه کارم غلطه؟؟؟ مگه راهم اشتباهه...
برای کی باشم؟
برای خودم؟
برای خانواده ام؟
یا برای خدا؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم و زیر لب از شریعتی زمزمه کردم:
ببين فقط يك عدده
ببين فقط يك عدده
به غير از يك ، هر چه كه هست چه ده ، چه صد ، چه هزار ، چه ميليون ، چه ميليارد ، چه بی
شمار،
شماره نيست، هيچ نيست،
هستند ، اما نيستند،
نيستند ، اما هستند،
صفرند، يعني خاليند، هيچند، پوچند، بي معنيند ، يك عدد خشك و خالي هم نيستند،
نيستند، زيرا فقط يك عدده
چون كه فقط يك عدده

چون كه فقط يك عدده
اما همين صفر ، صفر بي بها ، جلوي يك كه نشست، اون وقت چي ميشه؟
وقتي صفرها جلوي يك ميشينند، يك رو صدها ،ميليونها، بيليونها مي كنند،
اما صدها ، ميليون ها و ميلياردها فقط يك است،
صدها ، يك ميليون ها، يك ميلياردها، يك
زيرا فقط يك عدده
دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه وده يعني دوتا يك، سه تا يك، چهارتا
يك، پنج تا يك ، شش تا يك، هفت تا هشت تا يك ، نه تا يك ،
ده ، يازده، دوازده، سيزده، چهارده، پانزده، شانزده، هفده، هجده، نوزده، بيست،
سي، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد،
دويست، سيصد، چهارصد، پانصد، ششصد، هفتصد، هشتصد، نهصد، هزار، ميليون، بيليون،
كاتريليون .
و همه فقط يك است و بقيه صفر.
توي حساب، فقط يك عدده
توي اين عالم فقط يك عدده
بقيه هرچه هست ، همه صفرند، هيچند، پوچند، خاليند
صفر، يك دايره ي تو خالي ،،، دور ميزند و آخرش ميرسد به اولش و هيچ.
فقط يك است و جلوش تا بي هايت صفر ، صفر ، خالي ، پوچ، هيچ،
وقتي بخواد خودش باشه، صفر، خالي ، پوچ، وقتي بخواد خودش باشه، تنها باشه، وقتي بخواد
فقط با صفرها باشه
اما وقتي جلوي يك بشينه، وقتي بخواد فقط براي يك باشه ، از پوچي و تنهايي در بياد،
همنشين يك بشه، اون وقت چي ميشه؟
صفر، خالي ، هيچ ، پوچ، وقتي بخواد خودش باشه، تنها باشه، وقتي بخواد فقط با صفرها باشه
اما وقتي جلوي يك بشينه، وقتي بخواد فقط براي يك باشه ، از پوچي و تنهايي در بياد،
همنشين يك بشه، اون وقت چي ميشه؟
تو بچه جون ! بچه ي نه ساله، ده ساله، كه هيچ بودي ، خاك بودي، خوراك شدي ،،،
هشتاد سال ديگه ، نود سال ديگه، يه بچه ي پير و پاتال شدي ،،،
هيچ ميشي ، خاك ميشي ،
دور ميزني ، دايره اي بي معني، خالي ، هيچ ، پوچ، دور ميزني ، باز به اول ميرسي باز ميشي
صفر، هي دور ميزني،
كي؟ وقتي واسه خودت زندگي كني، وقتي بخواي فقط براي خودت باشي، تنها باشي، وقتي
بخواي فقط با صفرا باشي،
عمر تو مثل يه خط منحني روي خودت دور ميزنه، مثل صفر ،،،
باز از آخر ميرسي به اول، مثل مرداب ، گنديده ميشي ، ميشي صفر.
اما اگه جلوي يك بشيني، اگه بخواي فقط واسه يك باشي،
از پوچي و تنهايي دربياي، همنشين يك بشي، اون وقت چي ميشه؟
بايد براي ديگران زندگي كني، عمر تو مثل يك خط افقي پيش ميره
مثل راه، مثل رود.
وقتي از خودت دور بشي ، از آخر به ميرسي به آبادي، مثل راه
از آخر ميرسي به دريا ، مثل رود
اما اگه جلوي يك بشيني ، اگه بخواي فقط براي يك باشي،
از هيچي ، پوچي دربياي ، همنشين يك بشي، اون وقت چي ميشه؟
بايد براي ديگران بميري، عمر تو مثل يه خط عمودي بالا ميره ،
مثل موج، مثل طوفان، مثل يه قله ي بلند مغرور، مثل درخت، مثل سرو، آزاد ،
مثل يك انسان بزرگ ، مثل يك شهيد، مثل يك امام.
(دکتر شریعتی)


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 354
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,194
  • بازدید ماه : 14,152
  • بازدید سال : 141,255
  • بازدید کلی : 11,638,395