close
مجتمع فنی تهران
رمان روزان دیروزم قسمت چهارم
loading...

رمان فا

سرمو بلند کردم... شایان با یه لبخند و یه دسته گل برام دست تکون داد. گوشیموتوی جیب مانتوم گذاشتم... شایان صندلی وبرام عقب کشید و گفت: سامه هیچ معلومه…

رمان روزان دیروزم قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 549 چهارشنبه 20 فروردين 1393 : 13:31 نظرات ()

سرمو بلند کردم... شایان با یه لبخند و یه دسته گل برام دست تکون داد.
گوشیموتوی جیب مانتوم گذاشتم...
شایان صندلی وبرام عقب کشید و گفت: سامه هیچ معلومه کجایی؟ از کی منتظرتم...
دنبال بهونه بودم تو ذهنم تا لبخند بزنم ولی به هیچ بهونه ای نتونستم بخندم...
شایان سفارش داد .مثل همیشه پیتزای سبزیجات سفارش دادم ...
با سالادم بازی میکردم و فکر میکردم هنوزم گم بودم ... میون حال و گذشته .......................................................

شایان بحث وبه مراسم کشوند. پدرو مادرم موافق بودن ... همه راضی... همه خوشحال.... واین وسط یک نفر بود که منو دو به شک میکرد... و اون هم حضور کسی مثل کیان بود.
اه بغض داری کشیدم ...
سخت بود واسم میون یه دوراهی قدم زدن ... میون یه دوراهی پر از خاطره تلو تلو خوردن ... این منم سامه ... !
نفس کلافه ای میکشم و با صدای دختری که میگه:شما سامه سراج هستید
به سمتش میچرخم... با هیجان گفت: کتاب دیالوگ و بیشتراز سه بار خوندم....وای خدای من باورم نمیشه که ... عکستونو پشت جلد کتابتون دیدم... و با اشاره به شایان گفت:همسرتون هستن؟
شایان لبخند پهنی زد و من بی جواب گذاشتمش...
دختر از نوشته هام پرسید... از فکرم... احساسم...عقایدم... باورم... ایمانم...
از جایزه ی قلم زرینی که برنده شده بودم... از همه چیز... از فروش کتاب و کتاب ها م و... از ترجمه هام...
فقط می پرسید... شایان هم با اشتیاق به جواب های من گوش میداد... شایان مشتاق چی بود؟ نگاهم یا ...
نفس کلافه ای کشیدم بعداز اوردن سفارش ها دختررفت و ازم تشکر کرد به خاطر پاسخ هام...
در سکوت مشغول صرف غذا بودیم...
یادش بخیر تو دانشگاه ، استادادبیاتی داشتیم که میگفت صرف فعلیه که صرف حیوان میشه... برای انسان قشنگه که بگیم خورد یا میل کرد!!!
فقط حیف که اون استاد ادبیات نمیدونست که ماها خیلی وقته حیوون مابانه داریم ادای انسانیت و ادم بازی درمیاریم...
شاید باید پیش خودم اعتراف میکردم که:
در میون آدم بازی آدمک هایی که بویی از آدمیت نبرده اند
در لوکشین این دنیا
تقلید به انسانیت خیلی وقته اسکاری نمیشه!
شاید باید اینو توی دفترم یاد داشت میکردم... دفتر ده بخشی دو کف دست جنگل من!!!
اهی میکشم و شایان نفسشو فوت میکنه و میگه:سامه اصلا میشنوی چی میگم؟
به چشمهاش خیره شدم وگفتم:شایان... بهتر نیست کمی با هم حرف بزنیم؟
شایان گفت: تو اصلا وقت داری که من باهات حرف بزنم؟؟؟
پوف کلافه ای کشیدم ... این روزا فقط همه گله میکردند و شکایت... شایان داشت حرف میزد... من تو سوال هام گم بودم... تو برهوتی از کلمه هایی که به قول دکتر شریعتی وقتی حرف اول الفبا کلاه سرش بره باید فاتحه ی کلمات و خوند!!!
نفس عمیقی میکشم و به تکون خوردن لبهای شایان نگاه میکنم...
خیلی وقتها بود که شنونده بودم... خیلی وقت ها بود که متکلم وحده بودم... از شنیدن زیاد رنجیدم و از گفتن زیاد رنجوندم!
اهی کشید م واهسته گفتم: چرا از من خوشت میاد؟
************************************************** ********
************************************************** ********
باورش برام سخت بود.
تمام مزاحم ها کار دوستای شایان بودن برای امتحان من... وقتی یک ساعت پیش بهم زنگ زد وگفت:فوری خودمو به رستوران برسونم میخواد یه چیز مهم بهم بگه ... وحالا گفته بود... کار دوستاش بودن که برام پیام میزدن و زنگ میزدن.
اوفی کشیدم وشایان با صدای زیری گفت:سامه از وقتی دیدمت خیلی ذهنمو مشغول کردی... وقتی دوستام بهم گفتن چطوری باهاشون حرف زدی... درنهایت احترام وادب ردشون کردی... وقتی ... لبشو خیس کرد وگفت:سامه حداقل یه فرصت به من بده...
پنجه هامو تو هم قلاب کردم ... همیشه همه منو پس میزدن... رد میکردن... حالا یه نفر منو میخواست... یه نفر میگفت یه فرصت بده! یه نفر نمیگفت که به همه میگه که من بودم که نخواستم...
...هرچند جز اقای کاویان ... شایان دومین نفری بود که منو رد نمیکرد!
اهی کشیدم واهسته گفتم:چرا از من خوشت میاد؟



...هرچند جز اقای کاویان ... شایان دومین نفری بود که منو رد نمیکرد!
اهی کشیدم واهسته گفتم:چرا از من خوشت میاد؟
یه نفس راحت کشید و گفت:دوست دخترای قبلیم همشون یه جای کارشون می لنگید... ولی تو... من تعقیبت میکردم... تو میری سر کار... هنرمندی... کلاس زبان میری... خوشگلم که هستی... خیلی هم خانمی... بدون ارایش و با این لباسای ساده ...
ولبخند گرمی زدو گفتم: تو باشگاه داری؟
شایان خندید وگفت:نه تو باشگاه مربی ام چطور؟
دستهامو تو هم قلاب کردم و گفتم: ما قراره دوست باشیم؟
شایان چشماش برقی زد وگفت:بله...
_پس میتونم بپرسم ادرس این باشگاه کجاست و چه روزایی مخصوص بانوانه؟
چشمهاشو باریک کرد وگفت:میخوای برای بدنسازی بیای؟
_وزن میخوام کم کنم...
لبخند گرمی زد و گفت: به قران نوکرتم هستم...
در جواب تمام حرفها و از خود گفتن هاش سکوت کردم... شنونده بودم...
البته کمی تا قسمتی هم گیج... هنوز تو باورم نمیگنجید دختری هم سن وسال من ... یا از من کوچیکتر بتونه با دو نفر در آن واحد ارتباط برقرار کنه ... این یه مسئله ای بود که برام غیر قابل هضم بود.
به هرحال من فقط گوش میکردم ... و البته سعی هم نمیکردم که چیزی از حرفهاش دستگیرم بشه ... اون حرف میزد و منم شنونده ی خوبی بودم.
دو ساعت مرخصی ای که ازشرکت گرفته بودم رو به اتمام بود.
به شایان گفتم باید برم... خواست که منو برسونه ، خواستم مخالفت کنم که نذاشت و زوری .... واقعا زوری سوارم کرد!
جلوی شرکت بهم گفت:به سلامت عزیزم.
از گفتن این عبارت خندم گرفت. باید چه حس خاصی بهم دست میداد که دست نداد؟؟؟ وایا من با این حس خاص باید مراوده ای می داشتم و با هاش دست میدادم؟؟؟
منظورم با احساسی بود که بعد از شنیدن عزیزم باید باهام دست میداد و دست نداد!
ولی شایان دستشو جلو اورد که جدی جدی باهام دست بده... یه خرده به خودش و یه خرده به چشمهاش...
شاید تمام دلیلم برای ربط بیشتر بین خودم و شایان این بود که بتونه کمکم کنه وزن کم کنم که باعث افتخار ورضایت خانواده بشم!
شاید هم صفر بشم جلوی یک ... جلوی یک عددی مثل سحر!!!
سری تکون دادم ... نه با حسی که باید بعد از شنیدن عزیزم بهم دست میداد و نداد ، دست دادم نه باشایان... وارد شرکت شدم.
عباس جلو اومد وبهم سلام کرد...
مثل همیشه ی این روزا پرسید:چای بریزم؟
لبخند کجی بهش زدم و خندید و کله اشو خاروند وگفت: اینقدر از من بدتون میاد که نمیخواین واستون چایی بریزم؟
با صدای منشی که گفت:کاویان کارت داره....
رو به عباس گفتم: صبرکن ببینم رییس چیکارم داره بعد خودم میام واست چایی میریزم که بفهمی ازت بدم نمیاد!
و یادم باشه تو دفترم بنویسم حتی اگر دلیلی هم داشته باشم بعد وجودی من خلق نشده تا من بدی و نفرت و تجربه کنم و باهاشون دست بدم!!!


بخش هشتم دفتر:
من آدمم؟
سوالی که هر روز... هر لحظه از خودم میپرسم... و درجوابش واقعا بی جواب میمانم!
هرچند ... در سیطره ی آدم بازی این قوم ادم نما ... صرفا کمی نقش یک آدم را بازی میکنم ... و تمام وجه شباهتم با یک انسان ، فقط لفظ انسان است که حرام من میشود وحتی حرام یک انسان واقعی هم میشود! ... گاهی میمانم که به اوهایی که واقعا انسان هستند چه لفظی عطا کرد؟فرشته!
این آن نیست... فرشته به انسان سجده میکند پس به انسانی که واقعا انسان باشد نباید گفت فرشته...
انسانی که ادای انسان ها را در می اورد ... پوووف! لایق چیزی نیست!
نمیدانم... به هر حال آدم ها عوض میشوند... من هم شامل آدم ها هستم...
و مشمول قوانین آدمانه!!!
من هم عوض میشوم... باشد که خدا با من باشد ... تا عوضی نباشم...!
ودرک کنم وقتی ارزش ها عوض میشوند،عوضی هابا ارزش میشوند!
************************************************** **************
اقای کاویان سرشو از روی دفتر دو کف دست جنگلی من بلند کرد و گفت:تو اینا رو مینویسی؟؟؟
با تعجب گفتم:بله ...
اقای کاویان بلند شد وگفت:این قلمی که تو داری فوق العاده است سامه... واقعا اینا رو خودت مینویسی؟؟؟ یعنی منظورم اینه که از جایی...
مات و مبهوت به بی ارزش هایی که درنگاه یه نفر با ارزش تلقی میشدند نگاهی کردم و گفتم:
_بله خودم مینویسم ...
اقای کاویان با تعجب گفت:تو نقاشی ... زبان بلدی... و مینویسی؟ واقعا سامه؟
مات گفتم:اینقدر عجیبه...
اقای کاوین پیشنهاد کرد بشینیم...
نشستم ورو به روم نشست وبرام از فلاسک چای ریخت و گفت:خب... بازم از این نوشته ها داری؟
_بله... دو تا دفتر داستان دارم.
مات گفت:جدی میگی؟
-بله...
اقای کاویان چنگی به موهاش زد و فکر کردم دفتر من دست اون چیکار میکنه؟!
با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:شما دفتر منو از کجا؟
اقای کاویان تند گفت:رو میزت بود ... ببخشید نمیخواستم بخونمش ولی نتونستم روی کنجکاویم برای دل نوشته های یه دختر سرپوش بذارم.
دستهام و توهم قفل کردم وگفتم:اما این نوشته ها ارزش ادبی ندارن... فقط چند جمله ی ساده است ...



اقای کاویان تند گفت:رو میزت بود ... ببخشید نمیخواستم بخونمش ولی نتونستم روی کنجکاویم برای دل نوشته های یه دختر سرپوش بذارم.
دستهام و توهم قفل کردم وگفتم:اما این نوشته ها ارزش ادبی ندارن... فقط چند جمله ی ساده است ...
اقای کاویان با هیجان خاصی گفت: چند جمله ی ساده؟ پسر من با همین نوشتن تونست بورسیه ی ادبیات بگیره... اتفاقا اخر هفته برمیگرده ایران ... خانواده ی شما هم تو مراسم استقبال کیان دعوت هستن... خواستم بهت پیشنهاد بدم که با کیان یه همکاری داشته باشید ... اون نیاز به مترجم داره که داستان ها و نوشته هاشو تو ایران به چاپ برسونه ... تو هم میتونی با توجه به حمایت و پشتوانه ی اون نوشته هاتو چاپ کنی... ما قراره با یه انتشارات قرار داد ببندیم... مطمئنم از کارهات استقبال میشه سامه...
جوری پدرانه سامه صدام کرد که حس حسرت تو دلم نشست...
لبخند تشکر امیزی زدم وگفتم:فکر نکنم هیچ وقت این اعتماد به نفس وداشته باشم که نوشته هامو چاپ کنم...
اقای کاویان با تعجب گفت:ولی سامه ... این متنها واقعا جالب و قابل تامل بودن ... من همین الان مشتاقم که داستان هایی که نوشتی و بخونم... اسم هم داره؟
با گیجی گفتم:چی؟
اقای کاویان:نوشته هات...
بی هوا گفتم:دیالوگ... اسمش دیالوگه...
اقای کاویان سری تکون داد و گفت:راجع به چیه...
واقعا کسی ازم میخواست که از فکرم و نوشته هام براش حرف بزنم؟؟؟چه حرفی؟؟؟ این یه سواله ... از یه شنونده که همیشه فقط شنیده ...
کسی که شنیده هاش همه جمع شده و شده فکر...شده حس...فقط شنیده ...
روزها...
ماه ها...
سالها...
فقط شنیده... در انزوا شنیده... در سکوت شنیده... درجمع شنیده... در خیابون و کوچه و جنگل ودریا شنیده ... حتی درخواب...
این اولین سواله که از من پرسیده میشه... راجع به فکر من... اندیشه ی من... بهت من... مات من... نظر من... راجع به افکار واندیشه وتامل من...
راجع به ذهن من ... و ... این اولین باره که باید جواب بدم... بجز شنیدن باید جواب بدم... دفاع کنم یا حرف بزنم یا . . .
هیچ وقت هیچ کس ازفکر من نپرسیده بود ... نگفته بود سامه این چیه ... راجع به چیه... چرا نوشتی... چی شد که نوشتی... چی شد که حرف هاتو نوشتی... چرا فکرهاتو که فقط شنیده بودیشون ... نوشتی... !!!من چیکار میکردم؟
دست وپام گم شده بود... فکرم چرخ میزد... چه جوابی میدادم که در شأن این توجه خالص باشه؟درخور این پرسش... مهمترین پرسش انسانی...
"چی توفکرت میگذره؟!"...
امروز باورم شد که یه انسانم...
راجع به فکر و اندیشه ام... بزرگترین نعمتی که خدا بعد خودش به من و ما داده بود ،ازم پرسیده بود... ! این بزرگترین نقطه ی عطف زندگیم به حساب میومد...
من حرف زدم... برای اولین بار... از چیزهایی که متعلق به ذهنم بود... زمان میگذشت ومن متکلم وحده فقط از شنیده های عمرم میگفتم و فکرها و رویاهایی که توسرم داشتم...
اقای کاویان با دقت گوش میکرد ...
بعد از ظهر شد... عصرشد... داشت غروب میشد اقای کاویان از من میپرسید وفکرهام... من تونستم مجابش کنم که تک تک فکرهای من با دلیل و منطق توی سرم پرورش پیدا میکنن... واونم تونست منو مجاب کنه که باید نوشته هامو به یک ناشر نشون بدم و البته داستان هامو اورجینال بدم که بخونه...
باورش سخت بود ولی اقای کاویان به من به عنوان یه موجود زنبور طفیل یا شاهین تیزبال نگاه نمیکرد...
یه انسان عادی... یه موجود عادی...این دیدی بود که سالها از من گرفته بودنش و فقط بخاطر مسخره ترین وجهه ی وجودی وفیزیکی از این دید، که حس زندگی و تو وجودم به جریان درمیاورد محروم بودم ...!!! فقط بخاطر حرف مردم... فقط بخاطر تظاهری کسب نکردن علم... و فقط بخاطر ظاهر ...!


زندگی من فقط با پنج ساعت مکالمه که به نوعی دفاعیه از فکرهام بود عوض شد...
توی مسیری قرار گرفت که هرگز فکرشو نمیکردم . . .
به هرحال چیزی نبود که توقعشو داشته باشم... که تو زندگیم رخ بده... بیشتر مشابه یه رویا بود...
با هیجان به خونه رفتم...
دفترمو بوسیدم . هنوز بوی جنگل ودریا میداد ...حتی هنوز بوی میوه گندیده میداد... هنوز اون پسری که تو لوازم تحریری اینو ازش خریده بودم ،مغازه رو اداره میکرد و هنوز...
ساناز وشایان تو خیابونها شاید چرخ میزدند ... یادوتا عاشق تو اتوبوس باهم پچ پچ میکردند.
با یه هیجان خاص... وارد خونه شدم.
بالافاصله به دستشویی رفتم ... تک تک جزییات و برای کاکتوس هام تعریف کردم.
نوازششون کردم وبهشون قول یه جای خوب جلوی پنجره و رو به افتاب دادم...
تا قبل از شش ساعت قبل... کاکتوس هامم مثل من شنونده بودن...
از دستشویی بیرون اومدم بی توجه به نگاه خیره و چپ چپ مامان به اتاقم رفتم.
شایان برام پیام زده بود که باشگاه از درچه روزایی مخصوص بانوانه ... حتی گفته بود که فردا میاد دنبالم و بهم یه کارت تخفیف میده ...
نمیدونستم محبتشو به حساب محبت بذارم یا به حساب...!
واقعا نمیدونستم... چرایی تو ذهنم بود ... یعنی چراهای زیادی تو ذهنم بود... چرا شایان از من خوشش میاد ... چرا من باید مایه ی افتخار باشم... چرا اقای کاویان از نوشته های من خوشش اومد... چرا . . . !
ولی لذتی که امروز تجربه کردم غیر قابل وصف بود . . .
لذت وجود باعلت... واقعا به درد کاری میخوردم؟؟؟
این نتیجه ی لذت بخش رو مدیون شنیده هام بودم!
************************************************** ********
شایان لبخندی زد وگفت:سامه توادم موفقی هستی...
_صرفا بخاطر موفق بودن من از من خوشت میاد؟
شایان شونه هاشو بالا انداخت وگفت:کیه که بدش بیاد به همسرش افتخار کنه؟تو باعث افتخاری... واسه من... واسه ی...
پوزخند تلخی زدم وگفتم: پدرمم همینو میگفت!
شایان دستشو روی دستم گذاشت و گفت:میدونی چند وقته بهش سر نزدی؟
لبخند خسته ای زدم وگفتم:اون هیچ وقت محتاج من نمیشه شایان . . .
شایان:عزیزم نمیشه که پدرت تو جشنمون حضور نداشته باشه ...
لبخندی به گزیده فکرهاش زدم وگفتم:شایان من نمیخوام با تو ازدواج کنم...
مات ... گیج... در خلا فرو رفته به من خیره شد....
منم صرفا برای خالی نبودن عریضه و فقط برای اینکه کاری کرده باشم ... به چشمهای بهت زده ی شایان نگاه کردم...
خسته بودم... از همه چیز... از همه کس... از خودم... از دنیا... دلم برای خودم تنگ شده بود!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:شایان... بخاطر همه چیز متاسفم... اما تو انتخاب من نیستی... هیچ وقت نبودی... تو چهار سال بودی اما نه با من... با همه بودی جز من... تو... شایان ... پشتم نبودی... حامیم نبودی... کنارم نبودی... میدونم مقابلم هم نبودی... سد راه هم نبودی... ولی شایان این بودن تو ... عین نبودنه...
ببخش منو شایان... ولی نمیتونم که تو رو بخوام... چون ... تو چیزی از من میخوای که من نیستم... من باید باعث افتخار خودم باشم ... نه کس دیگه ... من هیچ وقت نخواستم که ... ببخش شایان... متاسفم... خیلی متاسفم.


ببخش منو شایان... ولی نمیتونم که تو رو بخوام... چون ... تو چیزی از من میخوای که من نیستم... من باید باعث افتخار خودم باشم ... نه کس دیگه ... من هیچ وقت نخواستم که ... ببخش شایان... متاسفم... خیلی متاسفم.
************************************************** ****
به لباسی که خودم دوخته بودم خیره شدم... دستی به موهام کشیدم ... و شال حریری که به رنگ بلوزم بود و سرم انداختم.
مامان از کی تو چهارچوب در به من زل زده بود ولی من محل نمیذاشتم. برای اولین بار بود که کسی میخواست منو دعوت کنه ... هرچند این دعوت به منزله ی یه اشنایی کاری محسوب میشد ولی باعث این هم میشد که من حس کنم واقعا به یه دردی میخورم...
یه حسی که مدتها بود برام حسرت شده بود...
واقعا از این همه اعتماد به وجد اومده بودم و علاوه بر این باید خودمو خوب نشون میدادم... یا بهتربگم باید همینی که بودم و نشون میدادم ...!نه تظاهر و دورویی...
کیفمو رو شونه انداختم ومامان گفت:کجا؟
_میرم یه قرار دارم...
لبخندی زد و چیزی نگفت.
منم خداحافظی گفتم و از خونه خارج شدم.
در تمام طول مسیر فکر میکردم که قراره چه چیزهایی بشنوم و چه چیزهایی بگم ...
رستوران سنتی قشنگی بود.
اقای کاویان گوشه ای نشسته بود ... دیدمشون با خجالت جلو رفتم.
لبخندی زد وبه احترامم بلند شد. شرمنده شدم و لبه ی تخت نشستم. خیلی طول نکشید که مردی با دستهای خیس برگشت و گفت: نیومدن؟
اقای کاویان با اشاره به من گفتن:بله ایشون هم خانم سراج هستن... وروبه من گفتن:دخترم،ایشونم اقای محبی صاحب امتیاز نشر(...)
لبخندی زدم و چشم دوختم به دفترهایی که دست اقای کاویان بود ، اقای کاویان رو به اقای محبی از نوشته هام حرف زد وتعریف کرد.
اقای محبی هم کاملا جدی برخورد میکرد و در جواب اقای کاویان میگفت:تا نخونم هیچ حرفی نمیتونم بزنم... وقولی هم نمیدم.
اونقدر قاطع گفت که اقای کاویان هم میدونست جای حرف واصراری نیست. دلم نمیخواست جلوی اقای کاویان که خیلی به من ونوشته هام بها میداد کم بیارم ولی حرفی نزدم.
اقای کاویان در تعریف از من گفت که زبان خوبی دارم و میتونم ترجمه هم بکنم...
غذا کباب بود... از اینکه بین دو مرد بشینم وغذا بخورم ابایی نداشتم ولی از نگاه های خیره ای که بهم میشد ... زیاد خوشم نمیومد.
اقای محبی خیلی راجع به سختی مجوز و وزارت ارشاد گفت...
اقای کاویان هم از استعداد من گفت.
اقای محبی پرسید: تحصیلاتم چیه...
قبل جواب من اقای کاویان گفت:خانم سراج مسلط به دو زبان هستن، کارهای گرافیک و نقاشیشون فوق العاده است... درکنار همه ی اینها دستی هم به قلم دارند...
لبخندی زدم وسرمو پایین انداختم.
اقای کاویان دست پخت منو میخورد چی میگفت؟!
لبخندی به فکرهام زدم و اقای محبی با تکون سر و یه حالت افتخار امیزی گفت:این عالیه... اتفاقا چند تا کتاب فرانسوی هست که دنبال یه مترجم خوب میگردم... مترجمی که خودش هم دست به قلم داشته باشه ...


لبخندی به فکرهام زدم و اقای محبی با تکون سر و یه حالت افتخار امیزی گفت:این عالیه... اتفاقا چند تا کتاب فرانسوی هست که دنبال یه مترجم خوب میگردم... مترجمی که خودش هم دست به قلم داشته باشه ...
با تعجب به اقای محبی نگاه کردم. انگشتهاشو لیسید وگفت: من مترجم زیاد دارم... ولی چون خودشون اهل نوشتن نیستن همیشه کارهاشون غیرقابل قبوله وچاپ سوم و چهارم دیگه لنگ میزنم... چون انتقاد زیاد میشه که این چه طور ترجمه ایه... وزارتم که میشناسی هرترجمه ای وقبول نمیکنه ...
و یه مشت سبزی و گذاشت دهنش...
یک لحظه فکر کردم با همون دستهای چرب کتاب ها رو ورق میزنه؟؟؟
سرمو پایین انداختم تا مبادا فکر بدی راجع بهش بکنم... میخواست کمکم کنه پس نباید برای ورقهای چرب و چیلی ناراحت میشدم... لبمو گزیدم ... به خودم هشدار دادم از ادم هایی که میخوان بهم کمک کنن نباید بدم بیاد!
بعد از صحبت و حرف و قرار و مدار اقای محبی گفت نوشته هامو به درخاست دوستش اقای کاویان خودش شخصا میخونه و بعدا نظرشو به اقای کاویان میگه.
اقای کاویان هم تسبیحی که تو دستش بود و دست به دست کرد وگفت:بلند شو دخترم...
قرار شد اقای کاویان منو برسونه.
بااین که تو ذهنم دنبال جواب میگشتم...جوابی برای کارهای اقای کاویان ولی به هیچی نمیرسیدم.
با صدای موبایلم... و دیدن شماره ی شایان...
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم. باید قرار باشگاه رفتن و رژیمم اکی میشد... پوزخندی به اکی گفتنم زدم و فکر کردم دارم مثل این ادم ها میشم؟؟؟
************************************************** ***************

سرمو که بلند کردم ... با دیدن کیان لبخندی میزنم و میگم:خوبی کیان؟
جلو میاد ودسته گل رو روی میزم میذاره...
با رخوت کش و قوسی میام و میگم:اقای کاویان کجاست؟
کیان لبخندی زد وگفت:بابا داره خودشو اماده میکنه برای ازدواجمون...
به انگشتهام نگاه میکنم... بعد به موبایلم که توی کیفم خودشو میکشه...
کیان به لبه ی میز تکیه میده ومیگه:نمیخوای جواب بدی؟
نفس عمیقی می کشم ومیگم:چرا. . .
کیان اخم میکنه ومیگه:شایانه؟
نفس عمیقی میکشم و میگم که :نه ... من و اون هرچی که بینمون بود تموم شد.
وفکرکردم هیچ چیز بین من و اون نبود!
کیان لبخندی میزنه وبا احساسی که توی زبونش میریزه ... وبا کلمه ها بازی میکنه میگه:باورت میشه تا دو ماه دیگه برای هم میشیم؟
دستهامو میگیره... نفس میکشه... نفس میکشم... نفسهامون غرق هم میشن...
هیچ حسی ندارم من...
ولی...
اهی میکشم... لبخندی میزنه و با صدای لولای در و حضور اقای کاویان دراتاق ...
کیان ازم فاصله میگیره...
کیان روبه اقای کاویان میگه:بابا ... اگر این زن ما رو دو ساعت واسه اش مرخصی رد کنی ... مخلصتم هستم.
اقای کاویان چیزی نمیگه... انگار موافقه...
ولی من ازتنهایی با کیان میترسم!
گوشیم باز خودشو میکشه...
صاحب خونه است... خونه ای که اخرش هم نفهمیدم چطور شد نصیب من شد... یه شانس بود یا یه قرعه ... شاید هم خدا خواست که من از خانواده ام کمی جدا بشم تا بخودم بیام...
شاید هم بخاطر سفرهام... و شاید هم بخاطرچاپ کتاب هام... نمیدونم... ولی یه شانس بود ... برنده شدن یه خونه تو بانک ... یه شانس برای سامه ای که هالو میدونستنش!!!
یه اه میکشم... از پس زدن شایان دلخور نیستم... این روزها فقط بخاطر خونه وماشین سراغم میومد ... شاید اگر به این چیزها نمیرسیدم یا لیسانس ادبیات انگلیسی نمیگرفتم... یا دانشجوی ارشد ادبیات فرانسه نمیشدم ... همون روزها منو رها میکرد!!!
نفس عمیقی کشیدم...
اقای کاویان کمکم کرد که درس بخونم ... کتاب هامو چاپ کنم... و پسرش کمکم کرد یه گالری نقاشی راه بندازم... پسرش من ومیخواد و اقای کاویان به نظر خوشحال میرسه... اقای محبی هم داره کم کم خودشو بازنشست میکنه و دنبال یه ادم مطمئن میگرده که انتشارات رو به دست اون بسپاره...
پسر نداره ... و جالب اینجاست که به من پیشنهاد کرده... و جالب تر اینکه خودش یه دختر داره!
اقای کاویان پدرانه گفت:کیان منتظرته...
لبخندی زدم وبلند شدم.
پدرم نگران نمیشد که شاید من خیلی وقت ها منتظر باشم!
اهی میکشم و ...
پدرم هنوز هم محتاج من نیست!


یه شیشه مربا... یه دبه ترشی... یه قابلمه سوپ ... خوشحالم که اشپزی بلدم.
باورم نمیشد اقای کاویان یک هفته توی خونه بستری باشه... به جرم سینه پهلو!
ادرس خونه شونو از منشی گرفتم... برای عباس هم سوپ ومربا بردم. اونقدر ذوق کرده بود که نمیدونست چی بگه ... نمیدونم چرا اصلا ناراحت نشدم که برای منشی نه مربا بردم نه سوپ!
جلوی خونه ی ساده و اجری نماش از تاکسی پیاده شدم.
راننده کمکم کرد. تشکر کردم ... زنگ زدم.
صدای گرفته ی اقای کاویان گفت:بله...
_سراج هستم... خوبین اقای کاویان؟
میدونستم تعجب کرده،گوشی ایفون و گذاشت و اومد جلوی در.
لبخندی به بهتش زدم و گفتم:شنیدم مریض شدید براتون سوپ اوردم ... مربا و ترشی هم درست کردم... البته بعد از خوب شدنتون بخوریدش...
کمی مات ... کمی خیره... ولی یه نگاه پاک بود.
شاید مرد میان سالی بود و موهای جو گندمی داشت و کمی شکم ... و کمی پیشونی بلند ولی... همیشه یه ولی هست.
نمیدونم داشتم دنبال مهر پدری میگشتم... یا دنبال جبران محبت بودم.
لبخند گرمی زد وگفت:بیا تو دخترم...
دستهامو تو هم قلاب کردم و بلند گفت:راضیه خانم ... مهمون داریم.
لبخند گرمی زدم و خم شدم تا بند کفشموباز کنم.
اقای کاویان از جلوی در کنار رفت.
راضیه خانم همسایمون بود ... خواهر اقای کاویان...
با تعجب بهم نگاه کرد. اقای کاویان لبخندی به خواهرش زد وگفت:خانم سراج به عنوان مترجم تو شرکتم هستن...
حس کردم راضیه خانم یه جوری نگام کرد که انگار گفت:چه غلطا...
با این حال گوشه ای نشستم ... روی مبل کرم... جلوی یه میز فندقی که روش یه قندون خالی از قند بود!
اقای کاویان بی حال دگمه های یقه اش رو می بست ...راضیه خانم صدا کرد:رحمان...
و اقای کاویان یا همون رحمان خان به اشپزخونه رفت.
با دیدن چند تا تابلوی خانوادگی سعی کردم سرمو گرم کنم ...
اما خیلی طول نکشید که راضیه خانم با یه سینی چای به هال اومد وگفت:سامه جون مادرت اینا خبردارن اومدی اینجا؟
لبخندی زدم و تو دلم برای نگرانیش تشکر کردم و گفتم:بله درجریان هستند...
راضیه خانم چشمشو ازم گرفت ... نمیخواستم اون طرز پلک زدن رو به حساب چشم غره رفتن بذارم... اقای کاویان تعارف کردم. چاییمو در سکوت خوردم.
دلم نمیخواست مهمون ناخونده و مزاحم باشم. بعد از چایی اروم بلند شدم واقای کاویان کلی ازم تشکر کرد، شرمنده شدم و راضیه خانم هم خداحافظی گفت و منم از خونه خارج شدم.
نمیدونم چرا هیچ دلم نمیخواست اقای کاویان حالش بد باشه... دوست داشتم همیشه سالم و سلامت باشه و مهربون لبخند بزنه.
نفس عمیقی کشیدم و دستهامو توی جیبم فرو کردم...
جلوی در مشغول باز کردن بند کفشم بودم... سحر با یه حالت خاصی جلو اومد وگفت:تا حالا کجا بودی؟
سرمو که بلند کردم با چشمهای خیس اشک مامان رو به رو شدم.
مات گفتم:چی شده؟
سحر انگشتهای دستشو تو هم پیچ داد و گفت:بابا رو بردن...
مبهوت گفتم:بردن؟
مامان رو زمین نشست و سحر گفت:یادته ماه پیش ضامن اقای صبوری ....
مامان وسط گریه هاش گفت:اون از کجا بدونه سحر...
لبمو گزیدم وگفتم:خب...
سحر با بغض گفت:حکم جلبشو داشتن... بردنش...
به دیوار تکیه دادم وگفتم:خب؟
سحر:بهزاد قراره پول جور کنه . شاید اگر بشه یه خرده اش جور بشه ، بتونیم دهنشو ببندیم...
_الان باید چیکار کنیم...
سحر خسته گفت :نمیدونم.
نفسمو فوت کردم ... بابا نیازی به من نداشت!



وارد اتاقم شدم...
روی تخت دراز کشیدم وسعی کردم فکر نکنم...
اما نمیدونم چطور شد که با هرغلتی که میزدم یا هرپلکم... چهره ی بابا جلو صورتم نقش می بست.
شایان پیام داد که فردا قبل از رفتن به باشگاه ،قهوه ی غلیظی بخورم بدون شکر که چربی سوزی و شروع کنه ... اهی کشیدم... از شایان میتونستم پول قرض بگیرم؟ لبمو گزیدم و کم کم به خواب رفتم.
************************************************** ********
خونه ی بی بابا ، به اندازه ی خونه ی با بابا درد داشت...
با این حال تو این چهارروزی که نبود، انگار چقدربودنش واسم مهمه... و بهزاد به هر دری زده بودتا پولی جور کنه و به هیچ نتیجه ای نرسیده بود...
کیفمو رو شونه انداختم... و ساک ورزشیمو برداشتم.
مامان با حرص گفت:بابات گوشه ی زندونه تو پی خوشیتی؟
دلم میخواست با کاکتوس هام یه دل سیرحرف بزنم ولی فرصتشو نداشتم... کارم دیر میشد وازاون ورم باشگاه.
اهی کشیدم وزیر لب زمزمه کردم:اون محتاج من نیست.
مامان ناله ونفرین کرد، من نفس سنگینی کشیدم وازخونه خارج شدم. داشت بارون می بارید.
اهی کشیدم وتاکسی سوار شدم... بعد هم جلوی نمای گرانیتی پیاده شدم... اقای کاویان با اینکه بهتر شده بود اما خودشو حسابی میپوشند که باز اسیردرد سینه پهلو نشه.
لبخند گرمی به من زد وگفت:توهمی خانم سراج؟
_نه اقای کاویان... ترجمه های...
اقای کاویان دستشو بالا اورد وگفت:دیشب با محبی صحبت کردم.
لبخند مهربونی زد وگفت: باورت میشه کارت وپسندیده... اصرار میکرد که خودش خبرشو بهت بده ... ولی من گفتم...
وسط حرف اقای کاویان پریدمو گفتم:چقدر پول لازمه؟
اقای کاویان لبخندی زدو گفت: ازجانب شما هیچی... اقای محبی هستن که میخوان باهات قرارداد ببندن...بخصوص برای ترجمه ها...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:ببخشید اقای کاویان... اقای محبی میتونن پیش پیش پول منو بدن؟
اقای کاویان ابروهاشو بالا برد ولبخندش جمع شد وگفت:پول لازم داری؟
_کمی... یعنی... کمی بیشترا زکمی!



_کمی... یعنی... کمی بیشترا زکمی!
اقای کاویان منو به سمت اتاقش کشوند وگفت:کنکور ثبت نام کردی؟
_نه...
اقای کاویان اخمی کرد و گفت:چرا... وادامه داد:تا دوازده شب هم که بیشترمهلت نیست. مشکل مالیت چقدره؟
لبمو گزیدم و گفتم:نمیدونم!
اقای کاویان نگام کرد وگفتم:من تو جریان مسائل خانوادگی نیستم.
اقای کاویان بهم خیره شد ومنم گفتم:پدرم نیازی به من نداره... ولی من بهش نیاز دارم!
اقای کاویان با دست اشاره کرد:بشین...
نشستم و گفت:توضیح بده ... همون قدری که میدونی و بگو...
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:چطوری؟ ... یعنی با چه رویی؟
اقای کاویان لبخندی زد وگفت:با همون رویی که من اومده بودم تا با یه پیردختر اشنا بشم.
مات نگاهش کردم واقای کاویان سری تکون داد و گفت:تو جای دختر منی...
لبخندی زدم و چیزهایی که میدونستم وتعریف کردم... اقای کاویان تنها گفت:بسپرش به من و خودتم به فکر ثبت نام باش...
خواستم از اتاق خارج بشم... که اقای کاویان صدام کرد:خانم سراج...
_بله؟
اقای کاویان:پسرمن برگشته ایران...
لبخندی زدم وگفتم:چشمتون روشن...
لبخندی زد وگفت:خیلی دوست داره تابلوهای شما رو ببینه ...
سری تکون دادم و اقای کاویان گفت:اگر شما هم موافق باشی... باهم یه گالری دایر کنید ...
_ولی اقای کاویان...
اقای کاویان وسط حرفم گفت:مشخصه موافقی... کیان من هم سرش درد میکنه واسه ی این تیپ کارا...
و خندید وبه سمت تلفن با صندلی چرخشی پیش رفت و گفت:الان بهش بگم یه کله میاد اینجا...
_چرااین کارا رو میکنید؟
اقای کاویان گوشیشو بین شونه وگردنش نگه داشت وگفت:چه کاری؟
_چرا اینقدر کمکم میکنید؟
اقای کاویان لبخندی زد وگفت:رک بگم؟
-بله ... رک بگید.
اقای کاویان با همون لبخند گفت:از وقتی شناختمت ...
میون حرفش گفتم:ببخشید میون کلامتون،ولی واقعا میخوام رک وصریح بشنوم ... بدون حاشیه...
اقای کاویان متعجب از لحنم گفت:فقط میخواستم با پسرم اشنات کنم...
_چرا؟
اقای کاویان:دنبال یه دختر خوبم...
_چه خوبی ای در من دیدید؟
اقای کاویان به پشتی صندلی تکیه داد و گوشی وروی تلفنش گذاشت وگفت: چه چیزی مهمتر ازایمان واخلاق صاف وصادقت؟
_شما از ایمان من چقدر میدونید؟
اقای کاویان لبخند گرمی زد و گفت:همینقدر میدونم که تو حقوق نمیگیری که کسی برات چای بریزه!
مات نگاهش کردم و نگاهشو ازم گرفت وگفت: همینقدر میدونم که موصوف بودن صفتهایی که با اون ها خاطراتتو مرور میکنی رو دوست نداری! و میدونم که از همه میکشی...هالووارانه قدم میزنی و از نسل دختران باریک نیستی...تو دختری هستی که دلت میخواست میون این همه صفت "بد"صفت نباشه!
برای همه ی اینا فکر میکنم... فقط یه لفظ بتونم بهت بدم... و اون ایمانه! و ارزوی یه پدره که پسرش خوشبخت بشه!
نفس عمیقی کشیدم... خودمم هیچ نفهمیدم چرا چشمام پر اشک شد و اقای کاویان با تذکر گفت:ثبت نام فراموشت نشه...
************************************************** ********************************
شب قبل از مراسم عروسی | ساعت یازده و سی دقیقه.
بخش نهم دفتر...(تنها بخش خوانده نشده)!
یک نوشته قبل از اخری...
این را اتفاقی از جایی خواندم... دلم خواست در ورق های دو کف دست جنگلی ام این متن باشد:
یک وقت هایی بایدروی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !
چند خط چین پایین این نوشته های برداشته شده از جایی که نمیدانستم کجاست گذاشتم و نوشتم:
امروز در کنکور زبان انگلیسی ثبت نام کردم ،کنکور اختصاصی زبان.هیچ کس نفهمید... شاید هم بفهمند... برایم چندان فرقی ندارد.
کمی بغض دارم ... اقای کاویان پدری که محتاج من نیست را ازاد کرد وپدری که بودن ونبودنش درد داشت یک هفته قبل ازعید ان سال سکته!
از پا فلج شد... به من محتاج نیست... شاید هم به هیچ کس محتاج نیست، حتی خدا!
بهزاد و سحر و زودتر میخواهند عقد کنند. مادرم میترسد که مبادا پدرسر سفره ی عقد سحر نباشد...
با شایان مشغول ورزش و تمرینم.هرروز... و درجواب عزیزم هایش نمیدانم چه بگویم... یا چه حسی داشته باشم... و اولین کتاب امضا شده ام رو به اون هدیه کردم. باورش نمیشد که کتابم چاپ شده باشه... کتابی با عنوان رمان دیالوگ... که جلد اولش از بیان ذهن یک دختر ناشنوا بودو جلد دومش که بلافاصله به چاپ رسید از ذهن یک پسر ناشنوا...
و من درگیر درسهایی هستم که میخوام مدرکشان را بگیرم... کیان هم کمکم میکند... وایمانی که اقای کاویان به من نسبت میدهد!
برای اولین بار دارم توی این دفتر از اتفاقات روزمره مینویسم... چون ... شاید... نمیدانم چه چیزی بنویسم!!!
ولی میدانم که این روزها... به احتمال زیاد بخاطر اینکه من هم حل شدم بین ادم ها نمیتوانم چیزبنویسم...آنها من را پذیرفتند... انقدر که با من حرف میزنند... دیگر از عقایدم برایشان بگویم کار سختی نیست... من را مجبور میکنند به جواب دادن... و فقط جواب میدهم...
انها حرف من را نمیشنوند فقط دنبال جوابهایشان هستند... انها هم حرف نمیزنند ... فقط میپرسند ... من هم حرف نمیزنم... فقط جواب میدهم...ونه زمانی است برای حرفهای من... و نه زمانی است برای حرفهای انها... نه من گوش میدهم، نه انها... آدم ها این روزها یا میپرسند... یا جواب میدهند!
کاکتوس های بی نوایم خشک شدند بس که با انها حرف نزدم...!چه عذابی است وقتی از پرسش وپاسخ زیاد، هیچ حرفی نه برای گفتن و نه برای شنیدن داشته باشی!


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 355
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,195
  • بازدید ماه : 14,153
  • بازدید سال : 141,256
  • بازدید کلی : 11,638,396