close
مجتمع فنی تهران
رمان روزان دیروزم قسمت پنجم (آخر)
loading...

رمان فا

ان روز کذایی یادم است... به تاریکی شب زل میزنم... به تصویرهایی که در ذهنم میکشم... به حرفهایی که هست و نیست... چه بخوام چه نخوام... چه سعی کنم نشنوم...…

رمان روزان دیروزم قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 989 چهارشنبه 20 فروردين 1393 : 13:34 نظرات ()

ان روز کذایی یادم است...
به تاریکی شب زل میزنم... به تصویرهایی که در ذهنم میکشم... به حرفهایی که هست و نیست... چه بخوام چه نخوام... چه سعی کنم نشنوم... چه بشنوم... من هیچ وقت به حرف کسی نبودم!!!
به قاب عکسی که به تقلید از خانه ی اقای کاویان اونها رو کنار هم چیدم... پدرم.. مادرم... سحر وبهزاد... دو نفری که برای خرید خانه شان از من پول قرض کردند... از منی که قرار نبود حتی پدرم محتاجم شود.
اهی میکشم... باورش سخته اما فردا مراسم عروسی منه ... مثل خیلی ها دلهره دارم... ومثل خیلی ها ... خوشحالم... ولی میترسم!
به لباس سفیدم خیره میشم...واقعا نمیدونم شانس به من رو کرد... یا یه امتحان الهی بود؟.....................................................

از اقای محبی باید ممنون می بودم که منو به دنیای نوشتن حرفه ای اشنا کرد... ولی همه ی احساسم رو به پول فروختم... اهی میکشم وروزان دیروزم... کتابی که هیچ منتقدی از من انتظار نداشت بعد ازدو رمان دیالوگ ارائه بدم...
روزان دیروزم ...
اهی میکشم... هیچ کس نمیدونه تمام خط به خط روزان دیروز براساس واقعیت بود ... لبخندی میزنم ... باید بخوابم... روز سختیه...
روزی که بعد از شب اتمام با شایان بود یادم است... کیان هم میخواست جویای حالم شود ولی... من طفره میرفتم...و هنوز هم میروم...طفره را میگویم.
شایان هم رفت... حتی نپرسیدم کجا...
کار به جایی رسید که بگویم خداحافظ واز خدا خواسته بگوید به سلامت ... بدون انکه بپرسد چرا!
هرچند دلیل های خوبی داشتم... ولی زندگی من بود!
************************************************** **
اهی میکشم... با صدای موبایل چشم میچرخانم... سحر کنارم می اید... چشمهایم رامی بندم...
بغض بدی است... ولی میدانم که گاهی باید بغض کرد... لبخند تلخی به چهره ام در اینه میزنم... ارایشم خراب نشده ... ولی... جای خالی کسی که باید کنارم بنشیند ... حس بدی در دلم پهن میکند... حس بی حسی...
بدترین حس دنیا!
چشمهایم را محکم فشار دادم... مهم نبود مژه های مصنوعی زیبایم خراب میشود... چرا نیاید؟؟؟ مگر چه کرده بودم که نخواهد ... یا نیاید ... یا؟!
من ایمان داشتم... به خودم... به خودش... پس می امد...
نفس عمیقی میکشم... شاید پشیمان است؟اما چرا... مگر میشد پشیمان باشد؟؟؟
با صدای کیان که گفت:دامادم اومد... ونگاه خاصی به من کرد.
ساعت هشت شب پروازداشت به مقصد فرانسه...
هنوز یادم نمیره چه سیلی محکمی به من زد وقتی گفتم:من میخوام با پدرت که تمام سالها کنارم بود و حامیم بود ازدواج کنم...!!! دست محکمی داشت!
و یادم نمیره که پدرم چه بغضی کرد و مادرم چه تلاش ها نکرد که نشه... ولی چی نشه؟چیزی که از اول قرار بود بشه؟هنوزم اون قرار کافی شاپ تو ذهنم پررنگه... مرد میان سال مو جوگندمی که میخواست با یه پیردختر رو به رو بشه ... ولی!!!
نفسمو رها کردم.
رحمان کنارم نشست.
به تندی نفس نفس میزد.
لبخندی زدم وگفتم:کجا بودید اقای کاویان؟
لبخندی زد وگفت:چرخ ماشین پنچر شده بود...
راضیه خانم زمزمه ای کرد که شاید شبیه این بود که قراره مرده خوری کنم!!!
ولی مهم نیست ...
هرکس هرچیزی بگه مهم نیست...
نفس راحتی میکشم ورحمان بلند گفت:بخونید حاج اقا...
زیر لب میگم: از چرخ ماشین تشکر کن رحمان...
-چرا؟
-چون منو به خودم اورد... خیلی وقت بود فکر نکرده بودم... از چرخ ماشینت خیلی تشکر کن.
-حتما تشکر میکنم که باعث شد تو فکر کنی.
لبخندی به صورتش پاشیدم وگفتم: ممنونم از بودنت ... از همیشه بودنت... از حمایتت... از اینی که الان هستم ازت ممنونم...
رحمان: منم از تو ممنونم سامه... بخاطر حس زندگی که به من بخشیدی... ممنونم که داری خودتو فدای یه پیرمرد میکنی...
لبخندی میزنم ومیگم: بخاطر همه چیز ...
به ارامی زمزمه کردم:دوستت دارم...
لبخندی زد وگفت:بی اندازه است اندازه ی حس من...
چقدر این بی اندازگی دوست داشتن را دوست داشتم...
پایان...
سامه به معنای سوگند است... شاید یک نماد ... شاید یک سوگند... !
سوگند به لحظاتی که جز زندگی نام دیگری نمیتوان روی ان لحظات گذاشت...
بخش جامانده از دفتر دو کف دست جنگل سامه:ده +یک
خطوطی که هرگز به دست سامه نوشته نمیشوند... وحرفهایی که سامه به کاکتوس هایش نخواهد گفت!
بعضی ادم ها بزرگند... خیلی بزرگ... یا اگر هم بزرگ نباشند انقدر ادعای بزرگی شان میشود که باور کنی بزرگند...
وقتی میفهمی از خودت هم کوچکترند فقط دوست داری از ادعای بزرگی زیادی شان عق بزنی...
بعضی ادم ها هم سنی بزرگند... ولی وقتی پناهت میشوند ... دلت میخواهد جوانشان کنی... قد خودت کنی... سایز تو بشوند ... تا با تو باشند... تا پز بدهی از بزرگیشان ... و افتخار کنی به کوچک بودن در میان بزرگان!
و دلت تنگ نشود که چقدر دوست داشتی تو هم روزی بزرگ شوی و هرگز بزرگ نشدی!!!
خورشید . ر
روزان دیروزم
ساعت یک بامداد
20 مرداد 91

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط ماندانا کرمونی در تاریخ 1394/9/10 و 18:25 دقیقه ارسال شده است

مززززززززخررررررفه بخونین عمرتون هدر رفته


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 282
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,133
  • بازدید ماه : 18,091
  • بازدید سال : 145,194
  • بازدید کلی : 11,642,334