close
مجتمع فنی تهران
رمان آبی به رنگ احساس من قسمت سوم
loading...

رمان فا

از زور ترس وهیجان داشتم از حال می رفتم..بدنم می لرزید.. دستاشو دور کمرم حلقه کرد..پشتم ایستاده بود..دستای لرزان وسردم رو گذاشتم روی دستاشو خواستم…

رمان آبی به رنگ احساس من قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3391 پنجشنبه 21 فروردين 1393 : 11:15 نظرات ()

از زور ترس وهیجان داشتم از حال می رفتم..بدنم می لرزید..
دستاشو دور کمرم حلقه کرد..پشتم ایستاده بود..دستای لرزان وسردم رو گذاشتم روی دستاشو خواستم حلقه تنگ دستاش رو از دور کمرم باز کنم ولی اون سفت و محکم منو چسبیده بود..
سرش رو گذاشت روی شونه م..صورتش داغ بود..نفسش بوی الکل می داد..
گردنم رو بو کشید و زمزمه وارد زیر گوشم گفت :عالی بود..بی نظیر بود..می دونستم تو تک میشی..
نفس عمیق کشیدم..مثل اینکه خوشش اومده..................................................

حلقه ی دستاشو تنگ تر کرد..تنش داغ بود..انقدر داغ و پرحرارت که از روی لباس هم به راحتی می تونستم تشخیص بدم..

با صدای نسبتا لرزانی گفتم :میشه ..دستتون رو بردارید؟..
توی همون حالت صورتش رو مالید به گردنم وگفت :چرا؟..
چندشم شده بود..قطره اشکی روی گونه م چکید..
با بغض گفتم : توروخدا ولم کنید..
ولی ولم نکرد..اروم دستش رو از روی انگشتم کشید و اومد بالا..روی بازوم نگه داشت..
شونه م رو گرفت توی دستش ومنو برگردوند سمت خودش..

با لحن محکم وقاطعی تقریبا سرم داد زد :منو نگاه کن..
از صداش ترسیدم..تنم لرزید..هق هقم رو خفه کردم..و همین کارم باعث شد بغض توی گلوم سنگین تر بشه..
لب و چونه م از زور بغض و استرس می لرزید..
اروم سرمو بلند کردم..با چشمای به اشک نشسته م زل زدم توی چشماش..فکش منقبض شده بود..

تکون محکمی به شونه م داد وبا همون لحن قاطعش گفت :باید بتونی این ها رو تحمل کنی..از این بدتر هم قراره به سرت بیاد..
محکم هلم داد ..تعادلم رو حفظ کردم تا نیافتم..به طرف میز مشروب رفت و در حالی که برای خودش توی لیوان نوشیدنی می ریخت گفت :من رقصت رو پسندیدم..فقط خیلی کم عشوه میای..باید روش کار کنی..
1 ماه دیگه..قراره یه مهمونی خیلی بزرگ ترتیب بدم..ادم های مهمی از سرتاسر دبی توی این مهمونی حضور دارند..امکان داره از تو خوششون بیاد..میخوام اون شب براشون برقصی..دوست دارم کاری کنی که تحسین رو توی چشماشون ببینم..اینکه بدونند پارسا شاهد دست روی بهترین ها میذاره..

محتویات لیوانش رو یه ضرب سرکشید ..ابروهاشو جمع کرد..
به من نگاه کرد و ادامه داد :پول کمترین ارزش رو برای من داره..چون انقدر دارم که بی نیاز باشم..ولی شهرت از دید من حرف اول رو می زنه..دوست دارم اون شب زبانزد بشی..

نگاه خاصی بهم انداخت لیوانش رو گذاشت روی میز .. به طرفم اومد..
--می خوام اون شب رو برام رویایی کنی..

با پشت دست اروم به روی بازوم کشید..
--بعد از رفتن مهمونا..باید اون لذتی رو که براش این همه صبر کردم رو بهم بدی..اول برام می رقصی..

به کمرم دست کشید..
--می خوام هر چی ناز وعشوه داری برام رو کنی..به طوری که منو از خود بی خود کنی..می خوام محوت بشم..

پشتم ایستاد..بازوهامو گرفت ومنو چسبوند به خودش..
زیر گوشم گفت :این اون لذتی که من دنبالشم..مردان عرب کار دخترهای ایرانی رو تو یه شب تموم می کنند..بعد هم اون دختر براشون میشه یه وسیله برای ارضاء نیازهاشون..ولی من تنها اینو نمی خوام..قانون من فرق می کنه..تو علاوه بر لذت..باید بتونی منو به اوج برسونی..

به شکمم دست کشید..
--با ظرافت زنانه ت..با ناز وعشوه ت..

دستشو اورد بالا و با پشت انگشت اروم به گونه م کشید..
--اگر بتونی همه ی این کارها رو انجام بدی..نگهت میدارم..

رفت وسط اتاق..دستاشو برد پشتش و همانطور که طول وعرض اتاق رو طی می کرد با لحن کوبنده ای گفت :اگر بهت نیاز داشتم باید نیازهای منو برطرف کنی..هر وقت ازت خواستم توی مهمونی هام برقصی باید اینکارو بکنی..اگر گفتم بری توی دیسکو وبرای مهمون ها و مشتری های دیسکو برقصی باید اینکارو بکنی..

رو به روم ایستاد ..
جدی و خشک گفت :من هم اگر ببینم کارت خوبه..نمیذارم هیچ عربی بهت نزدیک بشه..برای من میمونی وبرای من هم کار می کنی..البته اگر خودت دختر زرنگی باشی می فهمی که توی این عمارت جات امن تر از عمارت اون شیخ های مفت خوره..من می تونم باهات کاری کنم که توی دبی شهرت پیدا کنی..به طوری که کسی روی دستت بلند نشه..

تمام مدت که حرف می زد..از جمله ی اول تا کلمه ی اخرش..مات و مبهوت درست مثل یه مجسمه وسط اتاق خشک شده بودم ..
شوک بدی بهم وارد شده بود..
وقتی گفت باید توی مهمونی برای مهمونام برقصی به راحتی صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم..
وقتی گفت اخر شب باید باهام باشی وبا ناز وعشوه هات محوم کنی به راحتی دیدم که غرورم ترک برداشت..
وقتی گفت باید توی دیسکو و برای مشتری هام برقصی دیدم که همه ی وجودم خاکستر شد..
من..بهار سالاری..به کجا رسیدم؟!..چرا اینجام؟!..این منجلاب چی بود که توش گرفتار شدم؟!..
افتادم تو یه باتلاق که عمقش نامشخصه..هر چی بیشتر دست وپا می زنم..بیشتر فرو میرم..کسی نیست که دستمو بگیره..
بهار..
تموم شد..

هنوز داشت حرف می زد..
احساس می کردم سرم داره گیج میره..
سرمو گرفتم بالا..دستمو گذاشتم رو پیشونیم..
نگاه ماتم زده م به لوستربزرگی بود که از سقف اویزون شده بود..
لوستر طلایی با اون همه درخشندگیش دور سرم می چرخید..
خدایا دارم میمیرم..
یه دفعه جلوی چشمام سیاه شد ..
بعد هم دیگه چیزی نفهمیدم..


فصل پنجم

اروم لای چشمامو باز کردم..سرم درد می کرد..دستمو زدم به پیشونیم وتوی جام نیمخیز شدم..به اطرافم نگاه کردم..
تو اتاقم بودم..سرم داشت می ترکید..تو جام نشستم..کلمه به کلمه حرف های شاهد رو به یاد اوردم..
دستمو از روی پیشونیم برداشتم..مشتش کردم..لب هامو با حرص روی هم فشردم..
تموم قصدم از رقصیدن جلوی شاهد این بود که منو نده به عرب ها..ولی خودش ازصدتای این شیخ های عرب بدتر بود..مرتیکه ی اشغال..از من می خواست جلوی مهموناش برقصم..براشون ناز وغمزه بیام..هه..شب رویایی!!..
"ولی بهار اگر نخوای این کارهایی که ازت خواسته رو بکنی پس می خوای چکار کنی؟!..
- خب معلومه فرار می کنم..ولی نمیذارم دستش بهم برسه..
"هه..فرار؟!..چطوری؟!..
به اطرافم نگاه کردم..اره..چطوری؟!..چطور می شد از این عمارته کوفتی فرار کرد؟!..
ولی مطمئنم یه راهی هست..فقط باید دنبال اون راه باشم..
هر وقت یاد حرف هاش می افتادم خونم به جوش می اومد..هیچ جوری تو کتم نمی رفت که جلوی اون عرب های شکم گنده ی بدقواره برقصم..که چی بشه؟..زل بزنن به تن وبدنم و کیف کنند؟..ولی من تن به این خواسته ی بیخودش نمیدم..لج نمی کنم..ولی این هم برام سنگینه که بخوام مثل یه رقاصه جلوشون عشوه بیام و قر بدم..

با خشم از جام بلند شدم..باید با شاهد حرف می زدم..همون لباس تنم بود..از اتاق رفتم بیرون..کسی توی راهرو نبود..با قدم های بلند رفتم اونطرف..پشت در اتاق ایستادم..
خواستم بزنم به در که یکی از پشت سرم گفت :اینجا چکار می کنی؟!..
با ترس برگشتم..یکی از ندیمه ها بود..چندتا ملحفه سفید تو دستش بود..
ندیمه های اینجا همه فارسی حرف می زنند؟!..عجیب بود..مثلا اینجا یه کشور عربیه اونوقت کمتر کسی رو توی این عمارت دیدم که عربی حرف بزنه..
با لحن جدی گفتم :با اقای شاهد کار دارم..خودشون ازم خواستند بیام به اتاقشون..
چند لحظه نگاهم کرد..بعد هم سرش رو تکون داد و از پله ها پایین رفت ..

نفسم رو دادم بیرون و تقه ای به در زدم..ولی جوابی نشنیدم..اروم دستگیره رو گرفتم وکشیدم پایین..در باز شد..
رفتم تو..کسی توی اتاق نبود..
خواستم برم بیرون که صداش رو شنیدم :صبر کن..
سیخ سرجام وایسادم..دوباره به اطرافم نگاه کردم..کسی توی اتاق نبود..یه دیوار شیشه ای طرحدار به حالته کشو کنار رفت و شاهد اومد بیرون..
پشت اون بود؟!..
نگاهی به من انداخت..
پوزخند زد وگفت :زنده ای؟..
با خشم نگاهش کردم وگفتم :قرار بود زنده نباشم؟..
وسط اتاق ایستاد وبا همون پوزخنده مسخره ی روی لباش گفت :بدجور غش کردی..
چیزی نگفتم..ولی نگاهم همچنان پر از خشم بود..
--بیا جلو..
حرکتی نکردم..
تقریبا داد زد : با تو بودم..گفتم بیا جلو..
چند قدم رفتم و ایستادم..به طرفم اومد..روبه روم ایستاد..زل زد توی چشمام..
--چی می خوای؟..
رک وصریح گفتم :می خوام دست از سرم بردارید..من حاضر نیستم جلوی اون عرب های عوضی برقصم..نمی خوام به تن وبدنم خیره بشن..
چند لحظه نگاهم کرد..یه دفعه زد زیر خنده..سرشو گرفته بود بالا وبلند بلند می خندید..
از خنده ی بی موقع ش حرصم گرفت..صورتش سرخ شده بود..
سرشو اورد پایین..همونطور که نگاهم می کرد با لحن مسخره ای گفت :تو داری به من دستور میدی؟..اینکه دلت چی می خواد برام مهم نیست..همون کاری رو می کنی که من میگم..
با غیض گفتم :نمی کنم..من جلوی اون عرب ها نمی رقصم..به فکر یکی دیگه باشید..
به طرفم خیز برداشت و موهامو گرفت تو دستش..انقدر این عملش غیر منتظره بود که شوکه شدم..
غرید :خوب گوش کن ببین چی میگم..تو درست مثل یه برده برای من کار می کنی..بهتره از الان جایگاهت رو بدونی..دور بر ندار..تو شب مهمونی جلوی مهمون های من می رقصی..انقدر خاص و چشم گیر که دهان همه باز بمونه..
بلند تر داد زد :وگرنه باهات کاری می کنم که تا عمر داری از کرده ت پشیمون بشی..من همیشه انقدر خونسرد نیستم دخترجون..پس با دم شیر بازی نکن..
هلم داد..کمرم محکم خورد به دیوار..درد بدی توی تمام بدنم پیچید..ابروهامو کشیدم تو هم..لبام رو محکم رو هم فشردم تا صدای ناله م بلند نشه..
به طرف میز مشروب رفت ولیوانش رو برداشت..
اشکم در اومده بود..ولی نباید کوتاه می اومدم..دیگه صبرم تموم شده بود..
براش رقصیدم بستش نبود؟!..حالا ازم می خواد مثل رقاصه ها رفتار کنم؟!..بعد هم بی حیثیتم کنه؟!..
-من نمی رقصم..
انقدر بلند و کوبنده این حرفم رو زدم که لیوان توی دستش خشک شد..
با تعجب برگشت ونگاهم کرد..عصبانی شد..
--خیلی رو داری..هنوز هم رو حرف خودتی؟..
لیوانش رو محکم کوبید روی میز وبه طرفم اومد..
با ترس تو خودم جمع شدم..
شونه م رو گرفت ومنو کشید سمت خودش..
یه دستش رو دور کمرم حلقه کرد وبا اون یکی دستش هم فکم رو محکم گرفت و فشرد..
زیر لب غرید :که نمی خوای با من راه بیای اره؟..خیلی خب ..نشونت میدم..


همونطور که تو بغلش بودم دستم رو کشید..به طرف دری که انتهای اتاق بود رفت..تقلا می کردم..التماس نمی کردم..
فقط مرتب تکرار می کردم :ولم کن..دست از سرم بردار..
اون هم بی توجه منو می کشید..زورش واقعا زیاد بود..توان مقابله باهاش رو نداشتم..
در اتاق رو باز کرد..همونطور که تو بغلش بودم در رو قفل کرد..انقدر حالم بد بود و ترسیده بودم که به اطرافم نیم نگاهی هم ننداختم..
پرتم کرد رو تخت..با ترس عقب عقب رفتم وگفتم :می خوای چکار کنی؟!..
در حالی که گره ی کراواتش رو باز می کرد با تحکم گفت :می خوام حالیت کنم اینجا کی دستور میده..حق انتخاب با کیه..ولت کردم فکر کردی خبریه اره؟..
با حرص جملاتش رو بیان می کرد..رنگ از رخم پرید..احساس کردم دیگه روح تو بدنم نیست..
از سرمایی که به تنم افتاد به خودم لرزیدم..خدایا اینجا دیگه کسی نبود که نجاتم بده..
انقدر ترسیده بودم که نمی تونستم لب از لب باز کنم..همین که می خواستم یه چیزی بگم فکم بسته می شد..
لبام می لرزید..بغض کرده بودم..اشک تو چشمام حلقه بسته بود..

درحالی که طول و عرض اتاق رو طی می کرد با حالت عصبی دکمه های پیراهنش رو باز کرد..با یه حرکت پیراهنش رو در اورد..پرت کرد طرفم..جیغ کشیدم و رفتم عقب..پیراهنش افتاد رو تخت..
با ترس ولرز نگاهش کردم..یه رکابی مردونه ی سفید به تن داشت که جذب هیکلش شده بود..
اون رو هم در اورد و به طرفم پرت کرد..
حس می کردم هران از حال میرم..لبای لرزونم رو از هم باز کردم وتنها صدای خفه ای که ازتوی گلوم در اومد (نه) بود ..
ولی نمی دونم شنید یا نه..به طرفم خیز برداشت..همچین جیغ کشیدم که از صدای جیغم خودم هم وحشت کردم..دستامو جمع کرده بودم و به روی شکم خم شده بودم..
شونه م رو گرفت و محکم منو کشید جلو..جیغ می کشیدم..دست وپا می زدم..اشک صورتم رو خیس کرده بود..
منو خوابوند رو تخت..پاهامو اوردم بالا ..با دستش پس زد..دستامو جمع کردم..با یه دستش برد بالای سرم نگه داشت..
رگ گردنش متورم شده بود..صورتش سرخ شده بود..
همراه با جیغ گفتم :توروخدا ولم کن..با من کاری نداشته باش..توروخدا..

هیچی نمی گفت..انگار کر شده بود..هر چی بیشتر دست وپا می زدم..اون بیشتر تحریک می شد..یک دفعه یه طرف صورتم سوخت..سوزشی که باعث شد برای لحظه ای گیج بشم..
دیگه جیغ نمی کشیدم..ولی به هق هق افتاده بودم..
داد زد :بهتره خفه شی..من تورو نیاوردم اینجا که راست راست بگردی و بهم دستور بدی..باید جایگاهت رو بشناسی..می خواستم این لحظه رو برام رویاییش کنی..ولی نخواستی باهات مثل ادم رفتار کنم..وحشی هستی..پس باهات وحشیانه رفتار می کنم..

با یه حرکت یقه ی لباسم رو گرفت و کشید..جیغ خفیفی کشیدم..حنجره م می سوخت..لباسم از وسط جر خورد..نگاه خیره ش به بدنم بود..
هر کار کردم دستامو ازاد کنم تا جلوشو بگیرم نشد..محکم منو گرفته بود..
گرمی دستش رو روی پوست شکمم حس کردم..دستش رو اورد بالا..بالا و بالاتر..داغ بود..
تن من مثل مرده سرد ویخ زده بود..روحی تو بدنم نبود..بی روح و بی احساس..زخم خورده ی روزگار..
به بدنم دست می کشید..صدای نفس هاش که تند شده بود رو به راحتی می شنیدم ..
روم خم شد..تنش داغ بود..لذتی نداشت..برعکس چندشم شده بود..چشمامو بسته بودم..اشک بی محابا از چشمانم جاری شد..قلبم تیر می کشید..
صدای اریا توی سرم بود..
(اریا :نمی تونم ببینم عزیزترینم جونش در خطره..هر روز نگرانشم..اگر چیزیش بشه می شکنم..اگر بهارم چیزیش بشه..طاقت نمیارم..)..

اریا کجایی که ببینی عزیزترینت..بهارت در چه وضعیتیه؟..کجایی که ببینی؟..منو ببخش..اریا منو ببخش..

صدای هق هقم بلندتر شده بود..خدایا همین الان جونمو بگیر..ولی نذار این پست فطرت منو نابود کنه..
حیثیتم..شرفم..ارزش هام..همه و همه تو دستای این نامرده..نذار ازم بگیره خدا..نذار..

صورتش رو اورد نزدیک صورتم..لب های داغش رو می کشید به گونه م..سرمو تکون دادم تا صورتشو بکشه کنار..ولی با این کارم وضع بدتر شد..
چونم رو سفت گرفت تو دستش و با یه حرکت لبهاشو گذاشت رو لب هام..انقدر محکم منو می بوسید که بعد از چند لحظه دیدم لبام بی حس شده..دردم گرفته بود..جیغم توی گلوم خفه شده بود..
بیشتر تقلا کردم تا لباشو برداره ولی اون حریص تر از این حرف ها بود..دستشو به رونم کشید..پای چپم رو اورد بالا ولی من با حرص پامو خوابوندم..
اون هم خشونت نشون داد و رونم رو محکم کشید بالا..
بالاخره لبامو ول کرد..چشمام سیاهی می رفت..اشک دیدم رو تار کرده بود..

بهار داره کارتو تموم می کنه..سکوت نکن..یه چیزی بگو..شده التماسش رو بکن..نذار ادامه بده..تو اگر بتونی از اینجا فرار کنی باید پاک بری بیرون..اگر به نابودی کشیده بشی دیگه راه فراری نداری..
هدفت..
انگیزت..
لگد مال میشه..
پس..نذار..

دیدم داره لباسمو می کشه پایین..
دیگه تحملم تموم شد..داد زدم :توروخدا..تورو به تموم مقدسات قسم میدم..با من کاری نداشته باش..هر کاری بگی می کنم..باشه..قول میدم برای عرب ها..برای مهمونات برقصم..هر چی بگی گوش می کنم..دیگه رو حرفت حرفی نمی زنم..فقط اینکارو با من نکن..خواهش می کنم..التماس می کنم.. ولم کن..
هنوز دستشو به پام می کشید..
لباش رو اورد کنار گوشم وگفت :دیگه دیر شده گربه ی کوچولو.. اون موقع که باید به حرفم گوش می کردی اینکارو نکردی..
با التماس گفتم :باشه..من حرفی ندارم..من قبول کردم که تو چنگال تو اسیرم..قبول کردم که حق انتخاب ندارم..همه ی این ها رو قبول دارم..برات می رقصم..میذارم به اون لذتی که می خوای برسی..ولی الان با من کاری نداشته باش.
.
اروم سرش رو بلند کرد..نگاهش مشکوک بود..چند لحظه توی چشمام خیره شد..سعی کردم به چشمام تا می تونم رنگ التماس بدم..
-- از کجا بدونم که بعد زیرش نمی زنی؟!..
- از اونجایی که من راه فراری ندارم..از اونجایی که توی این عمارت اسیرم..چه کاری از دستم بر میاد؟..
لباشو جمع کرد و گفت :چرا الان نمیذاری کار رو تموم کنم؟..
با ناله گفتم :چون امادگیش رو ندارم..چون نمی خوام اولین تجربه م اینجوری باشه..ولی قول میدم همون شبی که می خوای ..به بهترین نحوه ممکن از لذت واقعی سیرابت کنم..قول میدم..

هنوز توی چشمام خیره بود..باید خامش می کردم..باید بازیش می دادم..احساس می کردم کم کم داره نرم میشه..
نگاهش از چشمام به روی لبهام افتاد..سرشو خم کرد..لباشو روی لبام گذاشت..داشت منو می بوسید..
خواستم سرمو بکشم که یه فکری به سرم زد..اگر باهاش راه بیام به یقین میرسه که به حرفم عمل می کنم..ولی اگر لج کنم و بکشم کنار شک می کنه که حرفام درست باشه..
پس گذاشتم با خیال راحت لبامو ببوسه..
سیاست واقعی این بود..
خدایا به خاطر حفظ شرف و ارزش هام باید تن به چه کارهایی بدم؟!..
وقتی لباش رو برداشت تو نگاهش چیز خاصی ندیدم..فقط بدون اینکه نگاهم کنه با اخم از روم بلند شد..
سریع تو جام نشستم..با قی مونده ی لباسم رو گرفتم جلوم..
از روی میز کنار تخت جعبه ی طلایی سیگارش رو برداشت..یه دونه ازتوش در اورد و روشنش کرد..
همانطور که دودش رو می داد بیرون گفت :برو..ولی وای به حالت اگر دست از پا خطا کنی..مطمئن باش اگر اینبار به حرفم گوش نکنی..یا بخوای منو دور بزنی..بدتر از اینها در انتظارته..شک نکن..

بدون هیچ حرفی..از روی تخت بلند شدم..خواستم از اتاق برم بیرون که دستمو گرفت..قلبم اومد تو دهانم..
با ترس برگشتم ونگاهش کردم..اخم غلیظی بر پیشانی داشت..
با لحن قاطعی گفت :شنیدی چی گفتم؟..
با صدای لرزانی گفتم :بله..شنیدم..
سرشو تکون داد وگفت :خوبه..

دستمو ول کرد..مثل اهویی که از چنگال شیر فرار کرده به طرف در دویدم..سر و وضعم خوب نبود..در دوم رو که باز کردم نگاهی به اطرافم انداختم..کسی نبود..
خواستم برم بیرون که یکی از خدمه ها سر وکله ش پیدا شد..سریع درو بستم..
اه..لعنتی..

بعد از چند لحظه دروباز کردم..رفته بود..به سرعته باد خودم رو رسوندم تو اتاقم..
در رو بستم..پشتم رو به در تکیه دادم..نفس نفس می زدم..
با پاهای بی جونم به طرف تخت رفتم..نشستم..چشمامو بستم..چندبار پشت سرهم نفس عمیق کشیدم..
خدایا شکرت..نزدیک بود کارمو تموم کنه..
روزگار به اندازه ی کافی بهم زخم زده..خداکنه زخمی تر از این نشم..
چون دیگه توانش رو ندارم..
این شعر مرتب توی سرم تکرار می شد..
وصف حال من بود..

(ما شقايق های باران خورده ایم
سيلی نا حق فراوان خورده ايم
ساقه ی احساسمان خشكيده است
زخم ها از باد و طوفان خورده ايم
تا چه بوده تاكنون تقصيرمان
تا چه باشد بعد از اين تقديرمان)

خدایا تقدیر من بعد از این چیه؟!..اخر وعاقبتم چی میشه؟!..


تقریبا 1 هفته گذشته بود و من همچنان توی عمارت شاهد اسیر بودم..
توی این مدت الیا هر روز می اومد پیشم..طبق دستور شاهد باید اموزش های حرفه ایش رو شروع می کرد..
یک بار خواستم فرار کنم..اون شب شاهد توی عمارت نبود..وقتی از ندیمه پرسیدم فقط یک جمله گفت رفته مهمونی..
همش به این فکر می کردم که چطور سرخدمتکارا رو گرم کنم و یه راهی برای فرار پیدا کنم..ولی از شانس بدم توی سالن پایین اکثر خدمتکارها و ندیمه ها در رفت وامد بودند..
تا زمانی که شاهد توی عمارت نبود حق نداشتم پایین برم..زبیده در نبود شاهد زمامه همه چیزرو به دست می گرفت..
طول سالن رو طی می کرد..با وجود اون نمی تونستم برم پایین..همین که رفت اونطرف..پشتش به پله ها بود..تندتند پله ها رو طی کردم ولی همین که پام به سالن رسید صداش باعث وحشتم شد..
--کجا؟!..
حرکتی نکردم..
تقریبا با صدای بلندی گفت :با تو بودم..چرا از اتاقت اومدی بیرون؟!..
اروم به طرفش برگشتم..سعی کردم اروم باشم..
-می خواستم برم تو اشپزخونه..تشنه م بود..
مشکوک نگاهم کرد..
--می تونستی زنگ رو فشار بدی..خدمتکار برات می اورد..
-خب خسته شدم از بس توی اتاق موندم..خواستم یه ذره هوا بخورم..اشکالی داره؟..
با غیض گفت :لازم نکرده..برگرد توی اتاقت..میگم خدمتکار برات اب بیاره..زود باش..
دندونامو با حرص روی هم فشردم..جرات نمی کردم حرفی بزنم..می دونستم همه رو به شاهد گزارش میده..ترجیح دادم سکوت کنم..
بدون هیچ حرفی از پله ها رفتم بالا..در اتاق رو محکم به هم کوبیدم..
اه..لعنت به همتون..
رسما زندونی شده بودم..
حتی از یه زندونی هم وضعم بدتر بود..
*******
الیا وارد اتاق شد..مثل عادت همیشه م..گردنبند اریا رو بین انگشتام گرفته بودم و نگاهش می کردم..
الیا به طرفم اومد و کنارم نشست..نگاهش کردم..با لبخند زل زده بود به من..
-چی شده؟!..
--پاشو حاضر شو..
چشمام گرد شد..
--چی؟!..
با همون لبخند از جاش بلند شد وبه طرف کمد لباس ها رفت..
همونطور که دنبال لباس مناسبی می گشت گفت :شاهد می خواد به یکی از دیسکوهاش سر بزنه..دستور داده تو هم باهاش بری..درضمن قراره من هم باهات بیام..پس پاشو حاضر شو..

با شنیدن این حرفش لبخند بزرگی نشست روی لبهام..باورم نمی شد دارم از این عمارت کوفتی میرم بیرون..حتی اگر موقت هم باشه برای من ارزشش زیاد بود..

سریع از جام بلند شدم..هیچی نمی گفتم..ولی تو دلم غوغایی بود..هم خوشحال بودم هم ناراحت..
خوشحال به خاطر اینکه برای چند ساعت از این عمارت و ادماش دور میشم..ناراحت برای اینکه باید وجود شاهد رو در کنارم تحمل می کردم..ولی خیلی خوب بود که الیا هم باهامون میاد..
-برای چی می خوایم بریم دیسکو؟!..چرا من بیام؟!..
یه بلوز یقه بسته به رنگ زرشکی براق همراه یه شلوار جین مشکی که روی قسمت باسن و کنارش طرح های زیبایی داشت به طرفم گرفت..

--شاهد گفته که تو رو هم با خودمون ببریم تا با محیط اونجا اشنا بشی..به رقصیدن دخترها توی بار دقت کنی..طرز پذیراییشون ..کلا قانون اونجا رو بشناسی..که بعد خواستی بری اونجا مشکلی نباشه..

با شنیدن حرف هاش حالم گرفته شد..نشستم رو تخت..
هه..اقا می خواست منوبا خودش ببره تا کار یاد بگیرم..با محیط اونجا اشنا بشم و بعدش هم منو بفرسته تو یکی از دیسکوهاش تا برای مشتری هاش برقصم و جلوشون خم و راست بشم..پس تصمیمش قطعی بود؟!..

الیا نگاهم کرد..به طرفم اومد..کنارم نشست..دستش رو گذاشت رو شونه م..نگاه غم زده م رو دوختم توی چشماش..
--بهار قوی باش..ضعف نشون نده..تو چه بخوای چه نخوای زیر دسته شاهدی..پس محکم وایسا..مطمئن باش شاهد ادم خیلی بدی نیست..اگر به حرف هاش گوش کنی و باهاش راه بیای..کاری باهات نداره..

در سکوت زل زده بودم به الیا..مثلا داشت دلداریم می داد..ولی این چیزها تو گوش من فرو نمی رفت..
دوست داشتم ازاد باشم..به دور از شاهد و ادم های این عمارت..برگردم کشور خودم..دلم برای خاک وطنم..خونه مون..مادرم..اریا..برای همه تنگ شده بود..
از اریا بی خبر بودم..کیارش گفت اونو کشته ولی حتی بهم فرصت نداد از این موضوع مطمئن بشم..
دوست داشتم الان ایران بودم و می رفتم پیش مادرم..سرمو میذاشتم رو سنگه سرد قبرش و تا می تونستم ضجه می زدم ..ازش کمک می خواستم..باهاش درد ودل می کردم..
من اینها رو می خوام..نه اینکه تو چنگال شاهد اسیر باشم..مثل عروسک براش برقصم..تو دیسکو برقصم و پذیرایی کنم..
من می خواستم ازاد باشم..این حق من بود..ازادی حق من بود..

قطره اشکی که گوشه ی چشمم نشسته بود رو با نوک انگشتم پاک کردم..ولی هنوز خیلی راه مونده که به ازادی برسم..باید صبر می کردم..
اگر بی گدار به اب بزنم معلوم نیست بعدش چی میشه..

لباسم رو عوض کردم..یه شال حریر به رنگ مشکی که رگه های زرشکی هم توش داشت انداختم رو سرم..
فقط تونستم همین رو از تو کمد پیدا کنم..باز از هیچی بهتربود..

همراه الیا از اتاق خارج شدم..همین که پامو از عمارت گذاشتم بیرون سرجام ایستادم..
چشمامو بستم..یه نفس عمیق کشیدم..
نه..با اینکه خارج از عمارت بودم..
ولی بوی ازادی رو حس نمی کردم..
هنوزم اسیرم..


شاهد جلو نشسته بود..راننده در عقب رو نگه داشت..من و الیا هم سوار شدیم..الیا به شاهد سلام کرد ولی من هیچی نگفتم..
ماشین حرکت کرد..نگاهم به خیابون های دبی بود ولی انگار هیچی نمی دیدم ..فکرم مشغول بود..از اینده واهمه داشتم..نمی دونستم چی در انتظارمه..همین بی خبری ها و تشویش ها باعث می شد دلشوره ی عجیبی بگیرم..هراس داشتم..

ماشین کناری توقف کرد..راننده از ماشین پیاده شد..اول در رو برای شاهد باز کرد..با ژست خاصی از ماشین پیاده شد..
راننده در طرف من رو باز کرد..همراه الیا پیاده شدیم..الیا سمت چپ و من سمت راست شاهد ایستاده بودم..
نگاهم روی تابلوی بزرگ بالای دیسکو ثابت موند..(دیسکو الماس)..
یه ساختمون بلند با نمایی تمام شیشه..که با انعکاس نور چراغ های خیابون واقعا چون الماس می درخشید..
دو تا نگهبان هیکلی و چهارشونه دو طرف در ایستاده بودند..همین که نگاهشون به شاهد افتاد تعظیم کردند و با احترام در رو برامون باز کردند ..
وارد یه سالنی مستطیل شکل شدیم..نور کمی داشت..راهرو توسط یک دیوار شیشه ای از سالن جدا می شد..
صدای موزیک با تن صدای کمی به گوش می رسید..
هر چی جلوتر می رفتیم..صدا هم رفته رفته بیشتر می شد..یه اهنگ ایرانی بود..
شاهد جلو می رفت..من و الیا هم پشت سرش بودیم..
صدای الیا رو کنار گوشم شنیدم..
--اینجا هم اهنگ عربی خونده میشه هم ایرانی وهم غربی..تو هر سبکی ..باید بتونی با همه شون برقصی..رمز موفقیتت اینه که بتونی مشتری ها رو جلب کنی..در اون صورت تعداد بیشتر میشه و این به نفع شاهده..اونجوری ازت راضی می مونه و تو هم این وسط سود می کنی..

پوزخند زدم..هه..سود!!..می خوام صدسال همچین سودی نصیبم نشه..حالم از خودش ودیسکو و عمارتش بهم می خوره..

خواننده و رقاصه ها سمت چپ بودند..صدای موزیک گوش فلک رو کر می کرد..
النا :اون دوتا رقاصه که روی سن هستن لباس مشکیه ایرانیه..قرمزه هم هندی..خودم تعلیمشون دادم..

بهشون نگاه کردم..دختری که لباس مشکی مخصوص رقص تنش بود کاملا از چهره ش مشخص بود که ایرانیه..اون یکی هم کمی سبزه تر بود لباس قرمز به تن داشت ولی طرح هر دو لباس شبیه به هم بود..
شاهد رفت بالای سالن..ما هم دنبالش رفتیم..
الیا :شاهد همیشه جایگاه خاصی اینجا داره..چون دیسکو متعلق به اونه از خدمه گرفته تا رقاصه ها و خواننده ها بهش احترام میذارن..
دستمو گرفت و گفت :بیا بریم اونطرف..
شاهد پشت میزی نشست ..به 1 ثانیه نکشید که جلوش پر از شیشه های مشروب ونوشیدنی شد..

همراه الیا رفتیم اون طرف..درست روبه روی شاهد..پشت میزی نشستیم..نگاهم رو به اطراف چرخوندم..
4 تا مرد پشت میز سمت چپمون نشسته بودند.. لباساشون معمولی بود..یعنی لباس عربی تنشون نبود..
3 تا زن با موهای رنگ کرده اینطرف نشسته بودند..سیگار می کشیدند و مشروب میخوردند..با لبخند پر از عشوه ای به اون 4 تا مرد خیره شده بودن..
سمت راستمون یه مرد هیکلی که لباس سفید عربی به تن داشت نشسته بود وبا لبخند بزرگی زل زده بود به رقاصه ها..
داشت کیف می کرد خاک بر سر..دستاشو برد بالا و یه چیزایی به عربی گفت..اون دختری که هندی بود نگاهش کرد ولبخند پر از عشوه ای تحویلش داد..اینم تند تند کلمات عربی به کار می برد..

الیا :اسم اون دختر که رو سن می رقصه ..همون که ایرانیه..المیراست..دختر خوبیه..کارش که تموم شد تورو باهاش اشنا می کنم..این یارو هم عربه ..مثلا داره قربون صدقه ی دخترا میره..
زیر لب با غیض گفتم :بره زیر گل الهی..مرتیکه ی اشغال..
الیا با لبخند نگاهم کرد..

باورم نمی شد اومدم یه همچین جایی..دیسکوی شیک و بزرگی بود..توی دیوارها وسقفش همه اینه کارشده بود..نور های رنگی از سقف به داخل اینه ها می افتاد و از انعکاسشون به داخل سالن ترکیب جالبی به وجود اومده بود..
موزیک ایرانی بود..سرم داشت می ترکید..چرا انقدر صداش بلنده؟..اه..

یکی از خدمتکارها برامون نوشیدنی اورد..الیا رو بهش یه چیزایی به عربی گفت..
بعد از رفتن خدمتکار گفت :بهش گفتم برای تو ابمیوه بیاره..می دونم که اهل مشروب نیستی..
با لبخند نگاهش کردم..برای خودش مشروب ریخت ..
بعد از چند دقیقه همون خدمتکار اومد و یه لیوان بزرگ ابمیوه رو گذاشت جلوم و رفت..
گلوم خشک شده بود ولی دهان نزدم..

سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم.. سرمو بلند کردم.. شاهد زل زده بود به من..
وقتی نگاهش کردم لبخند کجی تحویلم داد..تیز و دقیق نگاهم میکرد..
اخم کردم ونگاهم رو از روش برداشتم..ولی هنوز نگاهش به طرف من بود..
عصبی شده بودم..چه مرگشه؟!..باز چه خواب هایی برام دیده؟!..



الیا :المیرا با خانواده ش اومده بود دبی..از جلوی همون فرودگاه دزدیدنش..اینجا اینکار خیلی اتفاق میافته..یه امر عادی شده..المیرا رو فروختن به شیخ..شاهد هم اونو خرید..اینجا اگر یه شخص بیگانه حالا چه ایرانی و چه از هر کشور دیگه ای بخواد پی گیر دزدیده شدن دخترش بشه اولین چیزی که براش وجود داره خطر دیپورت شدنش از دبی هست..حکومت دبی از شهروندانه خودش حمایت می کنه..به هیچ وجه نمیاد از یه بیگانه تبعیت کنه..قانون اینجا فرق می کنه..
با تعجب نگاهش می کردم..باورم نمی شد..این دیگه چه جورشه؟!..
الیا :مثل اینکه شاهد باهات کار داره..
سرمو برگردوندم و نگاهش کردم..با دستش بهم اشاره کرد برم پیشش..
--برو..ببین چکارت داره ..
اروم از جام بلند شدم..به طرفش رفتم..صندلی رو به روش رو کشیدم عقب و نشستم..بدون هیچ حرفی زل زدم بهش..
همون لبخنده مسخره روی لباش بود..داشتم از دستش حرص می خوردم..
دستاشو گذاشت رو میز و کمی به جلو خم شد..
با لحن خاص ولی جدی گفت :خوب به ادمایی که میان توی این دیسکو ومیرن نگاه کن..به رقاصه ها..به خواننده..به خدمه و سبک پذیراییشون..باید همه ی اینها رو به حافظه ت بسپاری..

به پشتی صندلیش تکیه داد..دوست داشتم سرش داد بزنم نمی خوام..من این کارو نمی کنم..
ولی اون ازم زهرچشم گرفته بود..هنوز هم وقتی یاد اون شب لعنتی و کاری که می خواست باهام بکنه می افتم ترس و وحشت وجودمو پر می کنه..نباید تحریکش می کردم..باید خودمو کنترل کنم..

-باشه..من حرفی ندارم..
نگاه دقیقی به من انداخت..ولی من بی تفاوت روی صندلی نشسته بودم و در همون حال خیره شده بودم توی چشماش..
بذار ببینه..بذار بی تفاوتی وخونسردی رو توی چشمام ببینه..بفهمه که رو حرفم هستم..بذار خام بشه..پیش خودش به یقین برسه که کارم تمومه..
ولی من تازه داشتم شروع می کردم..

--خوبه..بهتره همین طور سرت به کار خودت باشه..با من لجبازی نکن که خودت می دونی عاقبتش چی میشه..

سکوت کردم..اره می دونستم..اینکه اون یه وحشیه واگر بخوام کاری کنم مثل یه شیروحشی بهم حمله می کنه..انسانیت در این مرد وجود نداشت..
چشمامو ریز کردم وناغافل پرسیدم :شما ایرانی هستید؟!..
اروم اروم چشماش گرد شد..تعجب رو توی نگاهش می خوندم..
ولی نقاب خونسردی به چهره ش زده بود..
سرد گفت :به تو ربطی نداره..
-چرا؟!..منم یه ایرانی هستم..شأن و شخصیتتون رو میاره پایین؟!..
لحنم توهین امیز نبود..برعکس اروم باهاش حرف می زدم..طوری که تحریک نشه..
می خواستم حرفامو بزنم..خودمو خالی کنم..دیگه داشتم دق می کردم..

نگاهشو دوخت توی چشمامو گفت :اینکه یه ایرانی هستم یا نه به کسی ربط نداره..نه به تو نه به هر کس دیگه..بهتره ادامه ندی..

سرسختانه ..با لحن اروم ولی کوبنده ای گفتم :می دونم که ایرانی هستید..می دونم که میخواین ایرانی بودنتون رو به رخ عرب ها بکشید..ولی راهش رو بلد نیستین..می خواین با شهرت و ثروت این رو نشون بدین ولی نمی دونید که ایرانی بودن یه افتخاره..باید جوری نشونش بدید که پشتش غیرت باشه..شرف وابرو باشه..قصد توهین به شما رو ندارم..ولی به ایرانی بودنتون افتخار کنید..نذارید عرب ها به پول وثروتتون افتخار کنند..

نمی دونم چرا اینارو بهش می گفتم..ولی وقتی بهم گفت به تو ربطی نداره حس کردم از اینکه یه ایرانیه ناراحته..
بی احساسی رو کامل توی کلامش حس می کردم..
حرف هایی که زده بودم ناخداگاه به روی زبونم جاری شده بود..ولی باید می گفتم..بذار بفهمه من با بقیه ی دخترهایی که زیر دستشه فرق می کنم.
.اونا میان و درگیر تجملات و زرق وبرق اینجا میشن..ولی من به ایرانی بودنم افتخار می کنم و خودمو گم نمی کنم..
هنوز هم دلم پر می کشه واسه وطنم..

نگاهش مبهوت بود..دهانش باز مونده بود..ولی حالت صورتش هنوز هم سرد وخشک بود..

بی توجه بهش از جام بلند شدم..
خواستم برم ولی دوباره برگشتم وزل زدم تو چشمای خاکستریش..گفتم :من حتی حاضر نیستم ذره ای..از خاک وطنم رو در اختیار این عرب های نامرد و پست بذارم..هویت دارم..اگر بمیرم هم یه ایرانیم..اگر زیر دستشون هم بیافتم بازم بهم میگن دختره ایرانی..از خودشون بپرس..به جای اسمم میگن این دختره ایرانیه..اگر ناپاک هم باشم بازم برای خودم ارزش دارم..افتخاره یه ایرانی غیرت و شرفشه..برای همین ازش مواظبت می کنم..از حیثیتم..شرفم..در برابره مرد ها و شیخ های بی غیرته عرب مواظبت می کنم..اگر خدایی نکرده روزی هم حیثیتمو از دست بدم..بازم یه ایرانی می مونم..این به ریشه ست..توی خون من هست..هیچ وقت از بین نمیره..پس می بینید که چیزی رو از دست نمیدم..

دیگه چشماش داشت از کاسه می زد بیرون..
نگاهمو ازش گرفتم و رفتم سر میز پیش الیا نشستم..
راحت شده بودم..خودمو خالی کرده بودم..
در کمال خونسردی حرفامو بهش زدم..نه برای اینکه به خودش بیاد..نه..اصلا برام مهم نبود..
اون توی محیط اینجا و بین این ادما بزرگ شده..پس باید مثل اینها رفتار کنه..
ولی حرف های من فقط از دل خودم بود..برای خودم..برای ارامشم..برای اینکه بهش بفهمونم من درگیر زرق وبرق اینجا نشدم..
بهش بفهمونم که من بهارم..
در لفافه متوجه بشه که هنوزم تسلیم نشدم..


فصل ششم

اون شب نزدیک به 3 ساعت توی دیسکو بودیم..اخر شب با المیرا هم اشنا شدم..دختر زیبایی بود..پوست گندمی..چشمان مشکی..موهای مشکی وبلند چهره ی شرقیش رو به خوبی نشون می داد..
راننده جلوی عمارت توقف کرد..در طرف شاهد رو باز کرد ..بعد از شاهد من و الیا هم پیاده شدیم..
راننده ماشین رو برد..الیا به طرف عمارت رفت..من هم داشتم پشت سرش می رفتم که یک دفعه دستم کشیده شد..
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم..شاهد بازوم رو تو دست گرفته بود..اروم دستمو کشیدم جلو تا ولم کنه ولی محکم بازوم رو چسبیده بود..
با التماس به الیا نگاه کردم..نیم نگاهی به من وشاهد انداخت..بعد هم با ناراحتی سرشو انداخت پایین و رفت تو عمارت..
من وشاهد تنها بیرون ایستاده بودیم..دستمو کشید..باز دوباره همون ترس لعنتی نشست تو دلم..

رفت زیر یکی از درخت ها..بازومو ول کرد..درد گرفته بود..
داشتم ماساژش می دادم که با لحن مسخره ای که حرص هم چاشنیش کرده بود گفت :امشب خیلی خوب شعار می دادی گربه کوچولو..نه..خوبه..علاوه بر چنگ انداختن و وحشی بازی شعار دادن رو هم خیلی خوب بلدی..

به طرفم اومد ..یه قدم رفتم عقب..
انگشت اشاره ش رو گرفت جلوم وگفت :دیگه حق نداری جلوی من از این چرت وپرت ها بگی..اره..من ذاتا یک ایرانیم..انکارش هم نکردم..ولی این چیزی نیست که بخوام بهش افتخارکنم..این حرفات رو هم بذار در کوزه ابشو بخور..فقط پول...شهرت..ایناست که برای من مهمه..اینهایی که تو گفتی همه ش باد هواست..یه مشت حرفه بی پایه و اساسه..
مسخره تر ادامه داد :هه..دختره ایرانی!!..

خونم به جوش اومده بود..می دونستم پسته..ولی نه تا این حد که به رگ و ریشه ی خودش هم توهین کنه..
نتونستم خودمو کنترل کنم..
تقریبا با صدای بلندی گفتم :اقای به ظاهرمحترم من که به شما توهین نکردم..حق ندارید این ها رو بگید..شما اگر ذره ای به خودتون اهمیت می دادید می نشستید فکر می کردید که این عرب های طماع و پولدار که همه چیز رو تو لذت و خوش گذرونی می بینند به شما به عنوان یک انسانه معقول ومتشخص نگاه می کنند یا یک بانک سیار که تندتند جیباشون رو پر می کنه؟!.
.بله اقا..جیب شما افتخار نمیاره..تمامش پول ومنفعته برای عرب ها..دخترهای هموطنت رو از شیخ های عرب میخری؟!..اینه افتخارت؟!..هه..تو دخترای ایرانی رو نمیخری..داری به خودت خیانت می کنی..اسم این تجارت نیست..بهتره اینو بدونی..که من به تک تکه حرف هام ایمان دارم..
کوبنده ادامه دادم :من امتحانمو پس دادم..بدجور هم پس دادم..از بچگیم سختی کشیدم..روز خوش تو زندگیم نداشتم..تا می اومدم خوشبختی رو حس کنم یه در پر از مشکلات اماده بود تا به روم باز بشه..ولی می دونی چرا تا الان نشکستم؟..چون به اون خدایی که اون بالاست ایمان داشتم..چون تو مشکلات دستمو گرفت..کمکم کرد..همیشه تا تونستم ایمانمو قوی کردم..درسته بد میارم ولی این مشکلات باعث میشه محکم تر بشم..
همیشه گفتم شاید سرنوشتم این بوده..همه که گذشته و اینده شون رویایی نیست..منم تافته ی جدا بافته نیستم..
حالا هم به شما اجازه نمیدم به ارزش ها وباورهای من توهین کنید..

با خشم توی چشمای هم خیره شده بودیم.. با یک خیز به طرفم اومد وبازومو تو چنگ گرفت..
با خشونت تکونم داد .. سرم داد زد : خدا؟!..هه..به خدا ایمان داری؟!..میگی کمکت می کنه؟!..میگی در برابر مشکلات نجاتت میده؟!..
بلندتر داد زد :اره؟؟؟؟..خیلی خب..پس به اون خدات بگو بیاد و تورو از دست من نجات بده..تو الان اسیره منی..پس منم یه مشکلم تو زندگیت..می خوام ببینم خدا چطوری می خواد نجاتت بده؟!..بذار ببینم حرفات شعاره یا حقیقت؟!..خیلی دوست دارم با چشمای خودم ببینم ..

مات و مبهوت نگاهش می کردم..خدایا چی می شنوم؟..این چه حرفیه که می زنه؟..
من که توقع معجزه از درگاهت رو ندارم..فقط باورت دارم..بهت ایمان دارم..
دلیل نمیشه که در همه حال همون کاری رو بکنی که به نفعه منه..این ادم چی داره میگه ؟!..

فقط نگاهش کردم..سخت وجدی..پر از نفرت..همین نگاه بیانگر خیلی حرف ها بود..حرف هایی که حتی زبان هم از گفتنش قاصر بود..

زیر لب غرید :توی چنگال من اسیری دختر جون..راه نجاتی نداری..پس انقدر خدا و ایمانت رو به رخم نکش..فهمیدی؟؟..

منو کشید تو بغلش..تابه خودم بیام چونه م رو گرفت تو دستشو لباشو گذاشت رو لبام..
دستامو گذاشتم رو سینه ش وهلش دادم ولی محکم منو گرفته بود.. ولم نمی کرد..
با خشونت خاصی لبام رو می بوسید..انقدر محکم که دردم گرفته بود..تقلاهای من بی فایده بود..اون کار خودش رو می کرد..
بعد از چند لحظه لبامو ول کرد و کشید کنار..قلبم تندتند می زد..
ازش متنفر بودم..نفرت توی چشمام رو بیشتر کردم و زل زدم تو چشمای به خون نشسته ش..

با حرص گفت :یادت بمونه که کی هستی واینجا چکار می کنی..دور بر ندار..

دستمو کشید ومنو دنبال خودش برد تو عمارت..هیچ کس تو سالن نبود..با قدم های بلند به طرف پله ها رفت..من رو هم دنبال خودش می کشید..
رفتیم بالا..منو برد سمت اتاقم..درو باز کرد..پرتم کرد تو..
توی درگاه در ایستاد و گفت :دیگه حق نداری از عمارت خارج بشی ..تا وقتی که دستور ندادم اینجا می مونی..
خواست بره بیرون که با لحن برنده و جدی گفتم : اقای پارسا شاهد..من خودم قبول کردم که تو دست شما گرفتار شدم..خودم قبول دارم که اینجا مثل یه زندونی هستم..راه فراری ندارم..ولی حتی اینها و غروره شما هم نمی تونه ذره ای از ایمان و باورهای من کم کنه..همه ی حرف هایی که زدم به همه شون اعتقاد خاصی دارم..به تک تکه حرف هام..
هیچ کدوم شعار نبود..شما هم اینو به خاطر بسپارید که من خودمو می سپارم به تقدیر..ولی تسلیم نمیشم..

نگاه تندی بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت..در رو محکم به هم کوبید..
همین که رفت اروم اروم رفتم عقب و روی تخت نشستم..
دیگه خسته شدم..
پس کی راحت میشم؟!..
کی خلاص میشم؟!..
*******
بالاخره این 2 هفته هم طی شد..توی این مدت فقط 2 بار شاهد رو دیده بودم..که هر 2 بار هم یک جوری از نگاهش فرار می کردم..دوست نداشتم دوباره باهاش تنها باشم..ادم فرصت طلبی بود..
شب قبل از مهمونی توی اتاقم بودم که اینبار هم زبیده به اتاقم اومد تا پیغام شاهد رو به گوشم برسونه..

زبیده :اقا دستور دادند که فردا به بهترین شکل ممکن خودت رو اماده کنی..به طوری که دهان همه باز بمونه..برای مهمون ها می رقصی..و خیلی کارهای دیگه که خود ایشون شخصا فرداشب بهت میگن..

بعد هم رفت بیرون..
اینم شده پیک شاهد..هر دفعه یه پیغام از جانبه رییسش میاره..
اه..مردشورتون رو ببرن..
حالا فرداشب رو چکار کنم؟!..
رقص!..پذیرایی!..شاهد!..
وای خدا جون اخر شب!..
باید یه فکر اساسی بکنم..
اینجوری نمیشه..


صبح که ازخواب بیدار شدم تصمیم گرفتم نقشه م رو با الیا در میون بذارم..امیدوار بودم کمکم کنه..این هم خودش یه ریسک بود ولی می ارزید..یا گرفتار میشم و شاهد کار خودشو می کنه..یا شانس باهام یاره و می تونم فرار کنم..اینکه بخوام دست روی دست بذارم کاری از پیش نمی برم..
عصر الیا به اتاقم اومد..خودم خواسته بودم اون اماده م بکنه..
مشغول درست کردن موهام بود ..
از تو اینه نگاهمو دوختم بهش و گفتم :الیا..کمکم می کنی؟!..
دستش رو موهام خشک شد..سرشو بلند کرد و ازتو اینه نگاهم کرد..
--منظورت چیه؟!..
-می خوام فرار کنم!!..
چشماش از زور تعجب گرد شد..
بهت زده گفت :چی؟!..دختر زده به سرت؟!..
ولی من جدی بودم..
-نه..می خوام ریسکش رو به جون بخرم..می خوام برای یه بار هم که شده شانسمو امتحان کنم..نمی خوام امشب شاهد ..
ادامه ندادم..بغض کرده بودم..الیا نفسش رو فوت کرد ..چند لحظه نگاهم کرد..
--می خوای چکار کنم؟!..
لبخند بزرگی روی لب هام نشست..
-هیچی فقط اخر شب که شد ومهمونا رفتن یه جوری توی مشروب شاهد داروی خواب اور بریز..وقتی تو اتاقش هستم خواب میره من هم می تونم فرار کنم..
--چی داری میگی؟!..فکر کردی اگر اون بخوابه تو می تونی به راحتی فرار کنی؟!..
-اره..چون تو نگهبان ها و خدمه ها رو هم خواب می کنی!!..
تعجبش بیشتر شد..با دهان باز نگاهم کرد..
ادامه دادم :تعجب کردی؟!..خب کاری نداره..تو شربت یا غذاشون دارو بریز بده بخورن..
-- مگه میشه؟!..من دست تنها تو غذای این همه ادم دارو بریزم؟!..امکانش 1 درصد هم نیست..
با التماس زل زدم توی چشماش و گفتم :توروخدا کمکم کن الیا..یه کاریش بکن..دیگه راهی برام نمونده..حاضرم هر کاری بکنم ولی نذارم دست شاهد بهم برسه..
نگاهشو دوخت به موهام..همین طور که گیره ها رو محکم می کرد گفت :خیلی خب..یه کاریش می کنم ولی قول نمیدم که همه چیز همونجوری بشه که تو می خوای..

با شوق و ذوق از رو صندلی بلند شدم و گونه ش رو بوسیدم..
--ممنونم الیا ..خیلی خوبی..جبران می کنم..
خندید وگفت :دختر تو فرار کنی دیگه کجا منو می بینی که بخوای جبران کنی؟!..
-اگر هم نتونستم جبران کنم تا اخر عمرم بهت مدیون می مونم ..
شونه م رو گرفت ومنو نشوند رو صندلی..
با لحن گرفته ای گفت :نمی خواد به فکر جبران باشی..تو به گردنم دینی نداری..کمکت می کنم چون به خودم بدهکارم..شاید با این کارم یه کم از عذاب وجدانم کم بشه..

سکوت کردم .. اون هم مشغول کارش شد..
پشت چشمام سایه ی ابی ملایم زده بود..لبام رو گفته بودم سرخ نکنه..انقدر بهش اصرار کردم تا اینکه ارایشم رو مات انجام داد..
یه لباس به رنگ فیروزه ای که نوارهای ابی روشن پر از پولک وسنگ های ابی به دور کمرش دوخته شده بود..ریشه هایی به رنگ لباس دور کمر وجلوی سینه کار شده بود..لباسم هم شبیه به لباسه رقاصه ها بود هم لباس مهمونی..
الیا می دونست من لختی نمی پوشم..برای همین این لباس رو برام تهیه کرده بود..قسمت شونه ش باز بود ولی یقه داشت..جلوی لباس هم بسته بود ولی از جنس لباس نبود..از حریر یه کم ضخیم تر بود..دامن بلند ..درست شبیه به همون لباسی که اون شب جلوی شاهد پوشیده بودم ..این هم وقتی می چرخیدم مثل چتر باز می شد ودورمو می گرفت..
از رنگ وطرح لباس خوشم اومده بود ولی وقتی یاد این می افتادم که باید با این لباس جلوی عرب های پست و نامرد برقصم و اونها هم به هیکلم خیره بشن قلبم تیر می کشید..حتی با این فکر دست و پام سست می شد..رعشه به اندامم می افتاد..برام سخت بود..خیلی خیلی سخت..
ولی با این حال باز هم باید تحمل کنم..اگر نقشه م عملی بشه می تونم فرار کنم..وگرنه باید یه عمر ذلت و بدبختی توی این عمارت یا توی دیسکوی شاهد رو به جون بخرم..

بعد از اتمام کار الیا از اتاق بیرون رفت..دستی به گردنم کشیدم..گردنبند اریا رو توی دستم گرفتم..
هر وقت لمسش می کردم یه حس خاصی بهم دست می داد..دلتنگی..اره..این همون حسی بود که با لمس گردنبند بهم دست می داد..دلتنگش بودم..

در اتاق باز شد..از جام بلند شدم..شاهد بود..اومد تو و در رو بست..از همون جلوی در یه نگاه به سرتاپام انداخت..یه تای ابروش رو داد بالا و اومد جلو..
--خوبه..لباست زیباست ولی زیادی بسته ست..
پوزخند زد وگفت :توش خفه نمیشی؟..قسمت شکم و بالای سینه باید باز باشه اما توی این لباس همه حریر کار شده..
جدی نگاهش کردم وگفتم :ولی من از این لباس خوشم اومده..به نظرم خیلی هم مناسبه..
مسخره خندید وگفت :نظر تو؟!..هه..مهم نیست..خوب گوش کن ببین چی میگم..

لحنش جدی شد..
-- نقابت رو می زنی..تا موزیک پخش نشده حق پایین اومدن از پله ها رو نداری..همون بالا می ایستی..به محض اینکه موزیک پخش شد خرامان خرامان از پله ها میای پایین..اگر حالتت با رقص باشه خیلی بهتره..به طوری که همه ی نگاه ها به طرفت خیره بشن..
تا پایان مهمونی نقابت رو بر نمی داری..هر کس حتی شیخ ها هم اصرار کردن اینکارو نمی کنی..فقط باید من بهت اشاره کنم..در اون صورت باید نقابت رو برداری..اگر ایرادی توی رقصت ببینم..بعد از اینکه کارم روباهات انجام دادم بی برو برگرد می فرسمتت پیش شیخ..پس حواستو خوب جمع می کنی..فهمیدی؟..
با دقت به حرفه اش گوش می دادم..به اینکه پست بود شک نداشتم..
با اینکه می دونستم باید امشب چکار کنم باز هم با شنیدن حرف هاش خونم به جوش اومده بود..خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی نگم..
نباید امشب رو خراب می کردم..فقط همین امشب بود..دیگه تموم می شد..
زیر لب گفتم :بله فهمیدم..
چند لحظه زل زد توی چشمام..
با لحن خاصی گفت :اخر شب باهات خیلی کار دارم..بهتره از الان خودت رو برای اون موقع اماده کنی..
با این حرفش قهقهه ی بلندی سر داد..در همون حال به طرف در رفت..
دستش روی دستگیره بود که برگشت وگفت :فراموش نکن چی بهت گفتم..مو به مو کارهایی که گفتم رو انجام میدی..موقعش که شد ندیمه میاد سراغت..
بعد هم از اتاق بیرون رفت ..
خودمو روی صندلی پرت کردم..خیلی عوضی بود..
دستامو با حرص مشت کرده بودم .. ناخن هامو به کف دستم فشار می دادم..
بالاخره امشب تموم میشه..
یه اخر شبی نشونت بدم حض کنی..
مرتیکه ی هوس باز..


درست سر موقع ندیمه اومد دنبالم..استرس داشتم ..لرزش نا محسوسی سرتاپامو فرا گرفته بود..
ندیمه از پله ها پایین رفت..من هم باید هر وقت موزیک پخش می شد می رفتم..
گره ی نقابم رو محکم کردم..دستام یخ بسته بود..قلبم تندتند خودش رو به دیواره ی سینه م می کوبید..
باز هم بازی..درست مثل یه عروسک کوکی..
خدایا..پس این بازی کی تموم میشه؟!..

صدای بلند موزیک بلند شد..صداش خیلی زیاد بود..
شال حریر رو توی دستم فشردم..اوردمش بالا .. روی صورتمو پوشوندم..قدم اول رو برداشتم..باحالت رقص می رفتم پایین..پله ها رو تند تند طی می کردم..
پامو که کف سالن گذاشتم خواننده شروع به خوندن کرد..به بدنم موج می دادم و درهمون حال که شال رو روی صورتم گرفته بودم به کمرمو می لرزوندم..با یه حرکت شال رو انداختم کنار و همونطور که تیک ها رو رعایت می کردم رفتم وسط..
چرخیدم..ایستادم..کمروباسنم رو لرزوندم..
یه نگاه به اطرافم انداختم..دور تا دور سالن جمعیت جمع شده بودند..یک سری با لباس عربی و یه سری هم کت و شلوار به تن داشتند..
همه شون میخ من شده بودند..با نفرت لبامو جمع کردم..
دستمو بردم زیر موهامو تو همون حال به کمرم موج دادم..با حالت خاصی دستمو اوردم پایین..
یه مرد که عینک بزرگی به چشم داشت..دستشو کرده بود تو جیبش وبا لبخند بدی نگاهم می کرد..ریش بلندی داشت..موهای جوگندمی که صاف همه رو داده بود بالا..از لبخندش بدم اومد..بدجور نگاهم می کرد..صورتش سرخ شده بود..از بس مشروب خورده..هه..عوضیا..
روی نوک پا ایستادم و کمرمو لرزوندم..حالا نوبت سینه م بود..بهش لرزش دادم..ریشه های روی سینه م لرزش اون ها رو نشون می داد..
چرخیدم..در همون حال اطرافمو زیر نظر داشتم..به علاوه ی اون مرد عینکی 2 نفر دیگه هم با لبخند زشتی زل زده بودند به کمر و سینه هام..کثافت ها..
بغضم گرفته بود..توی چشمام اشک حلقه بست..
نگاهم به شاهد افتاد..با خشم به من خیره شده بود..چشم وابرو اومد..منظورشو فهمیدم..داشتم خراب می کردم..

بغضمو قورت دادم..باید تحمل کنم..ولی دارم میمیرم..کمرمو لرزوندم و رفتم طرف جمعیت..همونطور که دستامو باز کرده بودم و بهش موج می دادم..کمرمو هم می لرزوندم..
از جلوی تک تکشون رد شدم..هر کدوم یه چیزی به عربی می گفتند..
نفسم بند اومده بود..به خاطر بغضم بود..داشت خفه م می کرد..همونطور که می چرخیدم دیدم همون مرد عینکی رفت طرف شاهد و توی گوشش یه چیزی گفت..
سعی می کردم با ریتم اهنگ برقصم ولی در اون حال نگاهم به اون دوتا بود..
شاهد لبخند بزرگی تحویل مرد داد وسرشو تکون داد..نمی دونم چرا ولی یه ترس مبهمی نشست توی دلم..

با حالت خاصی رفتم وسط سالن ..به کمرم پیچ و تاب دادم..سرمو کج کردم..در همون حال شونه م رو می لرزوندم.. دیگه توانم تموم شده بود..احساس می کردم عمارت و اون لوستر بزرگ که از سقف عمارت اویزون بود داره دور سرم می چرخه..
با تموم شدن اهنگ همه شون برام دست زدند..به عربی یه چیزایی گفتند..
به شاهد نگاه کردم..اشاره کرد برم بالا..از خدام بود هرچه زودتر از تیررس نگاهشون دور بشم..به طرف پله ها دویدم و رفتم بالا..
همین که پامو گذاشتم توی اتاقم زدم زیر گریه..تندتند اشکامو پاک می کردم..نباید اتو دست شاهد بدم..
خدایا ذلت وخاری تا به کی؟..دیگه بریدم..

ندیمه اومد تو اتاق..اشکامو پاک کردم..
ظرف غذامو گذاشت جلوم و گفت : اقا گفتند تا هر وقت دستور ندادند از اتاق بیرون نیای..
بعد هم از اتاق رفت بیرون..
داد زدم :مردشور همتون رو ببره..ادمای رذل ونامرد..
با خشم زدم زیر سینی غذا..محتویاتش همه ریخت کف اتاق..
به هق هق افتاده بودم..
بعد از چند دقیقه از جام بلند شدم و رفتم جلوی اینه..نقابم رو باز کردم..با دستمال اشکهامو پاک کردم..ارایشمو درست کردم..
نباید بذارم چشمام سرخ بشه..امشب شاهد دنباله اتو از منه..باید مواظب باشم..
تا اخر شب چیزی نمونده..بعد دیگه کار تمومه..


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 777
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,122
  • بازدید ماه : 27,003
  • بازدید سال : 177,102
  • بازدید کلی : 11,674,242