close
مجتمع فنی تهران
رمان آبی به رنگ احساس من قسمت هشتم
loading...

رمان فا

دقیقا 1 هفته از اومدن ما به این خونه می گذشت..توی این مدت چند بار سعی کردم با مادر اریا حرف بزنم ولی تا نزدیکش می شدم احساس می کردم یه جوری ازم…

رمان آبی به رنگ احساس من قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3711 پنجشنبه 21 فروردين 1393 : 11:31 نظرات ()

دقیقا 1 هفته از اومدن ما به این خونه می گذشت..توی این مدت چند بار سعی کردم با مادر اریا حرف بزنم ولی تا نزدیکش می شدم احساس می کردم یه جوری ازم فرار می کنه..
داشتم خودمو می کشتم که یه کم نظرشون نسبت به من جلب بشه..ولی مگه می شد؟..خودم رو تیکه تیکه هم می کردم توجهی بهم نمی کردن..
دیگه رسما داشتم امیدم رو از دست می دادم..جرات هم نداشتم نزدیک ویلای اقابزرگ بشم..می ترسیدم منو اون اطراف ببینه و ..
دیگه عواقبش هم پای خودم بود..................................................................................


اریا صبح ها می رفت ستاد و غروب بر می گشت..گاهی هم تا دیروقت مجبور می شد ستاد بمونه..همیشه نگرانش بودم..شغلش پراسترس بود..دیوونه م می کرد.. تا بر می گشت می رفتم استقبالش و تا به خودش بیاد از گردنش اویزون می شدم و تا جون تو تنم بود می بوسیدمش ..
انقدرکه به خنده میافتاد و می گفت :خانمی می دونم دلت تنگ شده ولی بذار تهش یه چیزی بمونه همه رو هدر نده..
منم می خندیدم و می گفتم :واسه تو هیچ وقت تموم نمیشه ..

اهی کشیدم و از کنار پنجره اومدم اینور..کاری برای انجام دادن نداشتم..حوصله م داشت سر می رفت..
رفتم رو کاناپه نشستم و کنترل تلویزیون رو برداشتم که همزمان صدای در رو شنیدم..
به ساعت نگاه کردم..هنوز تا اومدن اریا 2 ساعتی مونده بود..پس یعنی کیه؟!..

-کیه؟..
--منم بهار..نوید..
تعجب کردم..نوید اینجا چکار داشت؟!..

در رو باز کردم..سرش پایین بود..با باز شدن در همزمان سرشو بلند کرد..
با لبخند گفت :سلام..مهمون نمی خوای زن داداش؟..
لبخند زدم ..همیشه صدام می کرد زن داداش..از جلوی در کناررفتم ..
--سلام..بفرمایید..

لبخند زد و اومد تو..با دست به مبل اشاره کردم..به اون سمت رفت..
از پشت نگاهش کردم..تقریبا هم قد و هیکل اریا بود..منتها اریا چهارشونه تر بود..نوید چشمای قهوه ای تیره داشت و پوست گندمی..موهای خوش حالت مشکی که باید مرتب توشون دست می کشید و با این کارش هر دفعه چند تار از موهاش می ریخت رو پیشونیش..چهره ی مردونه و جذابی داشت ولی مونده بودم چرا تا الان ازدواج نکرده؟..

روی کاناپه نشست و با لبخند گفت :اخیش..2 دقیقه بیرون می مونی تا مرز قندیل بستن میری..
به روش لبخند زدم وگفتم :الان برات چای میارم تا گرم بشی..
--دست گلت درد نکنه..

رفتم تو اشپزخونه و با سینی چای برگشتم..برای خودم هم ریخته بودم..سینی رو گرفتم جلوش..
همونطور که فنجونش رو بر می داشت گفت :اخ دستت درد نکنه..این چایی خوردن داره..
-مرسی..نوش جان..

رو به روش نشستم و سینی رو گذاشتم روی میز کنار دستم..
کمی از چای رو مزه مزه کرد و گفت :اون طرف که جرات ندارم برم 1 لیوان اب بخورم چه برسه به چایی..مجبور شدم بیام اینطرف..شرمنده..

با خوشرویی گفتم :نه بابا این چه حرفیه..هر وقت خواستی بیا..یه استکان چای که تعارف نداره..
--ممنون..اخه برای یه کاری رفته بودم بیرون..بعد که رفتم خونه دیدم مامان اینا نیستن ..یه کم نشستم حوصله م سر رفت زدم بیرون..رفتم خونه ی خاله که دیدم اونا هم نیستن..معلوم نیست گروهی کجا غیبشون زده..بعد گفتم برم خونه ی اقابزرگ که دیدم به ریسکش نمی ارزه..کلا به چایی خوردنش هم نمی ارزه..چون به جای قند با چایی باید عصا با چایی نوش جان کنی..کلا اخلاقشه عصبانی که بشه به هر دلیل با اون عصاش ازت پذیرایی می کنه مونث و مذکر هم حالیش نیست ولی از شانس ما مردا به ماها لطف ویژه ای داره اگر 2 تا قسمت خانما بشه 2برابرش رو حواله ی ما مردا می کنه..دیدم اینجوری نمیشه ..ترسیدم راهمو کج کردم اومدم اینوری ..

از حرفاش خنده م گرفته بود..
-خوب کاری کردی..منم حوصله م سر رفته بود..راستی مگه الان نباید ستاد باشی؟!..
سرشو تکون داد و کمی از چاییش رو خورد..
لیوانو تو دستاش گرفت .. همونطور که به محتویات داخلش نگاه می کرد گفت :نه ..3 روزه مرخصی گرفتم..فردا باید برم..اریا هم تا 2 ساعت دیگه میاد نه؟..
-اره..

کمی بو کشید و به اشپزخونه اشاره کرد :اومممم به به ..چی پختی واسه این شازده؟..
خندیدم وگفتم :فسنجون..اریا دوست داره..
یه تای ابروشو داد بالا و با خنده گفت :اااا ..خدا بده شانس..از بوش که معلومه خوب چیزی از اب در اومده..پس بگو چرا اریا شبایی که تو ستاد براش کار پیش میاد و مجبوره بمونه بهش میگم برای تو هم غذا بگیرم ؟میگه نخیر میرم خونه بهار شام درست کرده ..اوهـــو..اون موقعی که مجرد بود تا خاله بهش زنگ می زد اریا بیا خونه شام برات فسنجون پختم لب و لوچه شو اویزون می کرد می گفت :فسنجون؟..مامان جان دستت درد نکنه ولی من کلی تو ستاد کار دارم ..شرمنده نمی تونم بیام..حالا وضع برعکس شده..چه میکنه این متاهلی با ما مردا..

از حرفاش غش کرده بودم از خنده..خیلی باحال تعریف می کرد مخصوصا خیلی خوب ادای اریا رو در میاورد..

نگاهم کرد وبا خنده گفت :می خندی؟..اره خب.. زن ذلیلی ما مردا خنده هم داره..شما خانما نخندی کی بخنده؟..
با خنده گفتم :شما که مجردی دیگه چرا می نالی؟..
با شیطنت گفت :از الان دارم تمرین می کنم واسه بعد که متاهل شدم..
از این حرفش بیشتر خنده م گرفت..

پسر بامزه ای بود..وقتی تو ستاد دیدمش با اون اخم و جدیتی که تو صورتش بود فکر نمی کردم انقدر شوخ باشه ولی الان نظرم در موردش عوض شده بود..
توی این 1 هفته گاهی توی باغ می دیدمش..تنها عضوی از این خانواده بود که از من بدش نمی اومد..برعکس پسر خاکی بود..

با لحن مظلومانه ای گفت :زن داداش امشب منم اینجا بمونم؟..وای این بوهای خوب نمیذاره پامو از اینجا بیرون بذارم..هی می خوام بلند شم یه نفس که می کشم شل میشم می شینم سرجام..
از زور خنده اشکم در اومده بود..
-اره چرا که نه..خوشحال میشیم..اتفاقا غذا زیاد پختم..دور هم می خوریم..
-- ایول داری به مولا..راستی هنوز نتونستی دل سنگیه اقابزرگه ما رو نرم کنی؟..
لبخند از روی لبام اروم اروم محو شد..
سرمو تکون دادم و با لحن محزونی گفتم :نه..اصلا جرات نمی کنم برم سمت ویلا..
سکوت کوتاهی کرد واروم گفت :یادت باشه هر قفلی یه کلیدی داره..
گنگ نگاهش کردم..
-یعنی چی؟!..
فنجونش رو گذاشت رو میز و گفت :خب دیگه..بگرد دنبال کلید قلب اقابزرگ..
-هست؟!..
--شاید باشه..
-اگر نبود..
--هست..
-باید چکار کنم؟!..از کجا شروع کنم؟!..
-از سرخط..خطی که تهش برسه به قلب اقابزرگ..توی این مسیر کلیدشو پیدا کن..
-اگر پیدا نشد چی؟!..
--پیدا میشه..


سرمو انداختم پایین..ناخونامو کف دستم فشار می دادم..
در همون حال گفتم :می ترسم..می ترسم کم بیارم..نگران رابطه ی خودم و اریام..نمی خوام کمرنگ بشه..
--چرا کمرنگ؟!..
سرمو بلند کردم..نگاهش کردم..به من چشم دوخته بود تا جوابشو بدم..
-خب..می ترسم این کشمکش ها باعث دوری اریا از من بشه..نمی دونم..فقط می ترسم..حسم اینو بهم میگه..

نفسشو داد بیرون ..چند لحظه مکث کرد وگفت :اگر از عشق اریا به خودت مطمئنی پس نگران نباش..
-مطمئنم..
--پس بی خیال شو..اینجوری خودتو اذیت می کنی..
اه کشیدم وسرمو تکون دادم....
چای سرد شده بود..سینی رو برداشتم و رفتم جلو تا فنجون نوید رو هم بردارم ..
نمی دونم چی شد دسته ی فنجون تو دستم لیز خورد و کج شد..نصف چایی توش مونده بود که همه ش ریخت رو شلوارش..چای ولرم بود..
هل شد سریع پاهاشو جمع کرد..حس کرد داغه..هم خنده م گرفته بود هم دستپاچه شده بودم..
اونم می خندید..با دستپاچگی یه دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و افتادم به جون شلوارش..

نوید در حالی که می خندید گفت :نکن داغ که نبود ..بی خیال..
با خنده گفتم :شرمنده .. نمی دونم چی شد فنجون از دستم در رفت..الان پاکش می کنم..وای شلوارت روشن بود جاش موند..
--عیبی نداره ..فدای سرت..نمی خواد پاک کنی..

ولی من هل شده بودم و واسه ی همین تند تند با دستمال به روی لکه می کشیدم..هنوز داشت می خندید ..منم لبخند به لبم بود..
با باز شدن ناگهانی در هر دو برگشتیم و پشت سرمون رو نگاه کردیم..
وضعیتمون اینجوری بود که من کج شده بودم سمت نوید و نوید هم اروم داشت می خندید..
اریا با دیدن من و نوید توی اون وضعیت ابروهاشو داد بالا ..نگاهش پر از تعجب بود..مات و مبهوت ما رو نگاه می کرد..
با لبخند صاف ایستادم و با خوشرویی گفتم :سلام..خسته نباشی..
نوید با لبخند از جاش بلند شد و رو به اریا سلام کرد..

اما اریا فقط زل زده بود به من..نگاهش یه جور خاصی بود..انگار موچم رو در حین ارتکاب جرم گرفته بود..
نمی دونم چرا زیر نگاهش دستپاچه شده بودم..اخم اروم اروم مهمون صورتش شد..
گرفته و نامفهوم زیر لب جواب سلاممون رو داد..

نوید هم تعجب کرده بود..نیم نگاهی به من انداخت بعد به طرف اریا رفت..
اما اریا حتی نگاهش هم نکرد..رو به من گفت :صدای خنده هاتون تا بیرون می اومد..مگه داشتین چکار می کردین؟!..
نگاهش با شک بود..
نوید با خنده گفت :هیچی..چای ریخت رو شلوارم و بهار ..
اریا نگاه تندی بهش انداخت و گفت :بهار؟!..بهار چی؟!..
نوید از عکس العمل اریا تعجب کرد..
--هیچی ..بهار هم داشت با دستمال لکه رو پاک می کرد..همین..

اریا یک تای ابروشو انداخت بالا و به دستمال تو دست من نگاه کرد..دوباره زل زد به نوید..
--چای ریخت رو پای تو..بهار چرا پاکش می کرد؟!..
نوید با کلافگی گفت :ای بابا..بازجویی می کنی اریا؟!..بی خیال..اتفاقی بود..

اریا با غیض به نوید گفت :میگی چای ریخته رو پات پس چرا صدای قهقهه تون تا بیرون می اومد؟!..
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم..نوید بیچاره که از زور تعجب دهانش باز مونده بود..
چرا اریا اینجوری می کرد؟!..چیزی نشده بود که..
رفتم جلو وگفتم :اریا..ما..
نگاه تندی بهم انداخت و اروم ولی با خشمی کنترل شده گفت :هیچی نگو بهار..
با قدم هایی بلند به طرف اتاقمون رفت..در رو محکم به هم کوبید..با صدای بلند درچهارستون بدنم لرزید..
به نوید نگاه کردم..نگاهش گرفته بود..ناراحت شدم..این بنده خدا چه تقصیری داشت؟..
با بغض گفتم :چرا..اریا اینجوری کرد؟!..
به طرفم اومد و گفت :فکر کنم غیرتی شد..
با تعجب گفتم :غیرتی؟!..اخه واسه چی؟!..
-- خب صدای خنده های من و تورو شنیده..بعد یه دفعه در رو باز کرده و..
سکوت کرد..سرشو انداخت پایین ..بعد از مکث کوتاهی ادامه داد :وضعیتمون مناسب نبوده دیگه..تو داشتی شلوارمو پاک می کردی منم داشتم می خندیدم..هر دو کارامون بدون قصد وغرض بود.. ولی خب اریا اینو نمی دونه..برداشت اشتباه کرده..

بغضم سنگین تر شد..لحظه ای هم نمی تونستم فکرکنم که اریا باهام قهر کرده..
اخه سره چی؟!..من و نوید که کاری نمی کردیم؟!..ای خدا چه غلطی کردم..

نوید رفت پشت در اتاق .. تقه ای به در زد...اریا جواب نداد..
دستگیره رو کشید ..ولی تا در باز شد صدای فریاد اریا دیوارای خونه رو هم لرزوند..
--بــرو بیـــرون..

نوید در رو بست..پشتشو به در اتاق چسبوند..نگاهم کرد..محزون و گرفته..
از همون پشت در گفت :اریا داری اشتباه می کنی..بهار تقصیری نداره..داشت شلوارمو پاک می کرد..خنده ی من از قصد نبود..چرا همچین می کنی تو؟!..
با صدای بلند گفت :فعلا نمی خوام چیزی بشـــنوم ..

نوید چیزی نگفت..پشتشو از رو در برداشت و به طرف در خونه رفت..
جلوی من که رسید زیر لب گفت :شرمنده م بهار..
چشمام به اشک نشست..دلم براش سوخت..

جلوشو گرفتم :کجا میری ؟!..مگه قرار نبود شام باشی؟!..
سرشو برگردوند و نگاهم نکرد..
-- امشب اوضاع مناسب نیست..می ترسم بمونم وضع بدتر از این بشه..تنها باشین بهتره..
از کنارم رد شد ..برگشتم و گفتم :نرو..اینجوری درست نیست..واقعا شرمنده م..

ایستاد..اروم برگشت و نگاهم کرد..
لبخند ماتی زد وگفت :شرمنده منم نه تو..الان اریا عصبانیه..اینجور مواقع نباید کسی دورش باشه..خودم باهاش حرف می زنم..بذار ارومتر بشه..خداحافظ..

از خونه رفت بیرون ..برگشتم وبه در اتاق نگاه کردم..
چشمامو بستم..انگشتم رو گذاشتم رو چشمامو فشارشون دادم..می سوخت..اشک توش جمع شده بود..
چشمامو باز کردم..به طرف در رفتم..دستگیره رو گرفتم و کشیدم..باز شد..اروم رفتم تو..
روی تخت نشسته بود وسرشو گرفته بود تو دستاش..سرشو بلند کرد..با دیدن من اخماشو بیشتر کشید تو هم..نگاهش عصبانی نبود..غم داشت..ولی صورتش سرخ شده بود..
نباید میذاشتم دچار سوتفاهم بشه..سرشو برگردوند..
زیر لب گفت :میخوام تنها باشم بهار..
بی توجه بهش رفتم جلو..
-اریا من و نوید..
از جاش پرید..رو به روم ایستاد..با صدای بلندی داد زد :تو و نوید چی؟!..چی بهار؟!..هان؟!..داشتین چه کار می کردین؟!..تو داشتی چکار می کردی که نوید اونطور برات قهقهه می زد؟!..

به هق هق افتادم ..اشک صورتمو خیس کرد..با دیدن اشکام پشتشو بهم کرد..
بلندتر داد زد :گریه نکن لعنتی..نکن..چرا عذابم میدی؟..نذار اشکاتو ببینم..
بغض بدی گلوم رو چسبیده بود ..داشت خفه م می کرد..بلندتر زدم زیر گریه..
دستمو گذاشتم رو شونه ش وبا هق هق گفتم :اریا ..داری اشتباه می کنی..ما کاری نمی کردیم..اومدم فنجونش رو بردارم چاییش ریخت رو پاش..هل شدم دستمال برداشتم تا لکه رو پاک کنم..همین..

سریع برگشت..دستم از رو شونه ش افتاد..
با خشم زیر لب غرید :درست..تا اینجای حرفت درست..باشه..باور کردم..ولی چرا می خندیدید؟!..چرا اون برات قهقهه می زد تو هم اونطور لبخند تحویلش می دادی؟!..چـــــرا؟!..

همچین داد زد که حس کردم پرده ی گوشم از وسط جر خورد..چشمامو محکم روی هم فشردم..تنم می لرزید..

-نمی دونم..به خدا نمی دونم چرا خنده م گرفته بود..یهویی شد..هر دو شوکه شده بودیم..
--شوکه شدید؟!..هه..واسه ی همین به روی هم لبخند می زدید؟!..بهار تو زنه منی..من روی زنم غیرت دارم..نمی تونم ببینم انقدر صمیمی داری با یه مرد دیگه میگی و می خندی..تا حدی که به شلوارش دست می زنی..
با این حرفش قلبم لرزید..با بهت همراه با گریه گفتم :اریا ..نوید پسر خاله ی تو ِ..تورو مثل برادر خودش می دونه..به من میگه زن داداش..این انصاف نیست..
بازوهامو محکم گرفت و با حرص داد زد :طرفداریشو می کنی؟!..اره؟!..

تو چشمای سرخش زل زدم..چرا اریا حرفمو باور نمی کرد؟!..چرا در مورد نوید که می دیدم همیشه با هم صمیمی بودند اینطور قضاوت می کرد؟!..
نوید همیشه سر به سرمون میذاشت و دور هم می خندیدیم..خاکی بود وصمیمی..ولی حالا چرا ..چرا رفتارش اینجوری شده بود؟!..چرا باهام اینکارو می کرد؟!..
محکم بازوهام رو ول کرد.. از اتاق زد بیرون..
مات و مبهوت به جای خالیش نگاه می کردم..همین که از در رفت بیرون قلبم ریخت..پاهام شل شد..زانو زدم..
چرا اینجوری شد؟!..چرا؟!..


فصل هفدهم

از جام بلند شدم..از اتاق اومدم بیرون..وسط هال ایستادم..پیراهنش رو در اورده بود و روی کاناپه دراز کشیده بود..دست راستش رو گذاشته بود رو چشماش..بدون شک خواب نبود..

رفتم تو اشپزخونه ..زیر غذا رو خاموش کردم..با هزار امید براش شام پخته بودم ولی چی فکر می کردم و چی شد..مگه چکار کرده بودم؟!..از قصد که اون کارو نکردم..اریا که همیشه می گفت منو باور داره..به حرفام اعتماد داره..پس چرا..چرا اینبار باورم نکرد؟!..

رفتم تو هال..بالا سرش ایستادم..دلم براش ضعف می رفت..دوست داشتم الان بهم توجه می کرد و صدام می کرد :خانمی..
با بغض کنارش نشستم..هیچ حرکتی نمی کرد..دستمو بردم جلو..گذاشتم رو بازوش..نوازشش کردم..تکون نمی خورد..
با بغض زیر لب گفتم :اریا..به ارواح خاک مادرم من و نوید کاری نمی کردیم..همه چیز اتفاقی بود..اون بنده خدا کاری به من نداشت..تازه داشت راهنماییم می کرد که چطور اقابزرگ رو راضی کنم..اومده بود کمکم کنه..چرا هم خودتو ناراحت می کنی هم منو؟..چرا الکی خودتو عذاب میدی؟..

بازم هیچ حرکتی نکرد..به گریه افتادم..حس کردم چونه ش می لرزه..
بی فایده بود..از جام بلند شدم ..چرخیدم و خواستم برم سمت در اتاق که با دستش موچ دستمو محکم گرفت..

سرجام خشک شدم..قلبم لرزید..برنگشتم..گرمی حضورش رو از پشت سرم حس کردم..موچ دستمو ول کرد..شونه م رو گرفت و اروم برم گردوند..رو به روش ایستادم..سرمو بلند کردم..با چشمای نمناکم زل زدم تو چشماش..حیرت زده نگاهش کردم..تو..چشمای اریا هم اشک جمع شده بود..صورتمو تو دستاش قاب گرفت..

با صدای گرفته و لرزونی گفت :چرا اشک می ریزی بهارم؟..چرا بیش از این داغونم می کنی؟..این اشکاتو واسه کی حروم می کنی؟..واسه منه نامرد؟..واسه منی که این همه به بهارم اعتماد داشتم ولی امشب خوردش کردم؟..این چشما حیفن که بخوان ببارن عزیزدلم..

با این حرفاش به هق هق افتادم..با خشونت خاصی منو کشید تو بغلش..
با بغض گفت :عزیزم اوردمت اینجا که تنها نباشی..ولی همه ولت کردن..منه نامرد..منه بی وجود هم داشتم همچین غلطی رو می کردم..گریه نکن خانمی..ازت قول گرفتم دستمو ول نکنی ولی این من بودم که دستتو ول کردم..این منه احمق بودم که امشب باعث رنجشت شدم..الهی اریا بمیره و اشکای تورو نبینه..

از اغوشش اومدم بیرون..با هق هق گفتم :نگو اینو..خدا نکنه..منم مقصر بودم..نباید اونکارو می کردم..
انگشتشو گذاشت رو لبام و گفت :نه..تو تقصیری نداشتی..نوید هم همینطور..اون مثل برادر منه..ولی حرفای اون باعث عصبانیتم شد..اومدم سر شماها خالیش کردم..شرمنده م بهار..منو ببخش..
با تعجب گفتم :اون کیه؟!..
با مهربونی اشکامو پاک کرد و گفت :بعد برات میگم..اول بگو منو بخشیدی؟..بگو بهارم..به خدا دارم عذاب می کشم..

با لبخند به گونه ش دست کشیدم وبا عشق نگاهش کردم..گفتم :الهی بهار قربونت بشه..این چه حرفیه..
دستمو گرفت تو دستاش و به نوک انگشتام بوسه زد..
با التماس نگاهم کرد وگفت :خدا نکنه عزیزدل اریا..نگو اینو..توروخدا بگو که منو بخشیدی..بگو..
-بخشیدمت اریا..بخشیدم..

محکم منو به سینه ش فشرد..خندیدم ..
زیر گوشم گفت :فدای خنده هات بشم..خانمی..نوکرتم..
رو دستاش بلندم کرد..دستامو دور گردنش حلقه کردم..داشت می رفت سمت اتاق خواب..
با لبخند گفتم :پس شام چی؟!..
با لبخند جذابی نگام کرد وگفت :من تورو بخورم سیر میشم ..
لبامو جمع کردم وبا نازگفتم :اریا..
--جون اریا..اریا فدات بشه..اینجوری صدام می کنی اشتهام بیشتر میشه ها..

خندیدم..یه پا اتیش بود..رفت تو اتاق..به چند دقیقه پیش فکر می کردم که توی این اتاق داشتم دق می کردم..ولی الان شاد بودم..از گرمای وجود اریا..از حرفای پر از ارامشش..

همونطور که منو می بوسید زمزمه وار گفت:قربون خنده هات..
با این حرفاش جون می گرفتم..احساس می کردم با تمام وجودم بهش نیاز دارم..دلم می خواست فقط مال اون باشم..فقط اونو داشته باشم..برای همیشه ..تا ابد..رابطه مون قوی تر بشه..

با حالت خماری گفتم :اریا..من..
منو بوسید..دیگه هیچی حس نکردم..
با این بوسه هاش همه ی غم ها و غصه هامو فراموش می کردم..

زیر گوشم رو بوسید و لرزون گفت :بهار دارم دیوونه میشم..امشب یه لحظه به نداشتنت فکر کردم دیدم تا مرز مردن رفتم..دوریت منو می کشه..نابودم می کنه..رفتم از اتاق بیرون که بتونم فکر کنم..این افکار مزخرف رو سرکوب کنم که خیلی زود هم سرکوب شدن ولی حس پشیمونی عذابم می داد..
بهار با من چه کردی؟!..چرا اینجوری شدم؟!..من اریایی نبودم که اینقدر زود تحت تاثیر قرار بگیرم ولی در برابر تو حاضرم خودمو بکشم ولی تورو از دست ندم..داری دیوونه م می کنی دختر..

این حرف هاش که با لحن پر از خواهش بیان می شد عطشمو بیشتر می کرد..منتظر یه اشاره ش بودم..اریا ..فقط اشاره می کرد..تموم بود..

بلند شد..با تعجب نگاهش کردم..لامپ رو خاموش کرد..حتی دیوار کوب رو هم مثل هر شب روشن نکرد..اتاق تاریک بود ولی نور خیلی کمی از پنجره تو اتاق می تابید..
دیگه ازش شرم نمی کردم..اریا شوهرم بود..صاحب همه ی وجود من..

لبامو ریز بوسید و زمزمه کرد :بهار.. دوست دارم بگم..می خوام با تمام وجودم اینارو بهت بگم..
مثل خودش زمزمه کردم :چی می خوای بگی؟!..



سرشو فرو کرد تو موهام..در همون حال اروم گفت :برای اولین بار کنار دریا دیدمت..وقتی با کیارش اومده بودی ویلاش..یادته افتادی تو دریا؟..اون کسی که تورو از اب اورد بیرون من بودم..بهت نفس مصنوعی دادم تا برگشتی..بعد از اون وقتی بازداشت شدی دیدمت گفتم حیف این دختر با این سنش گیر ادمی چون کیارش افتاده..برام مهم نبودی..وقتی فهمیدم کی هستی کنجکاو شدم و پی گیر شدم تا پی به هویتت بردم..نمی دونم چرا ولی تورو جدا از بقیه ی متهمام می دونستم..چشمات معصوم بود..لحنت صادق بود..وقتی توی دره گیر افتادیم و تو زخمم رو پانسمان می کردی می دیدم که از شرم سرخ شدی..نگاهت می چرخید رو صورت و بازوهام..خنده م گرفته بود..اینکه انقدر پاکی که با دیدن بازوهای یه مرد سریع سرخ می شدی..
وقتی عسل گذاشتم تو دهنت از گرمی زبون و حرارت دهنت یه جوری شدم..قلبم لرزید..داغ شدم..وقتی بهوش اومدی تازه فهمیدم چکار کردم و شرمم شد..تا حالا تو عمرم از این کارا نکرده بودم..

سرشونه م رو گرم وپر التهاب بوسید..
ادامه داد :اون شب که از گرگا ترسیده بودی و چسبیدی بهم باز همون حس اومد سراغم ولی اینبار ترس هم داشتم..من و تو نمی تونستیم به هم احساس داشته باشیم..به خاطر پدرت و پدربزرگ من..ولی اون حس که اسمش عشق بود قوی تر از هر چیزی بود..برمن..بر احساس ترسم غلبه کرد و تمام وجودمو به تصرف خودش در اورد..
اون شب خونه ی کدخدا وقتی از حموم اومدم و موهاتو دیدم که صورتت رو قاب گرفته بودن ..قلبم تو سینه م فرو ریخت..قبل از اینکه کار دست خودم بدم زدم بیرون..ولی همون شب دیگه طاقتم تموم شد..بوسیدمت..با تمام عشقم..

دستشو برد پشت گردنم ..با اون یکی دستش هم گونه م رو نوازش می کرد..چشمامو بسته بودم..
نرم لبامو بوسید و گفت :اون شب که اومدم دم خونتون نمی دونی چقدر هیجان داشتم..برای دیدنت لحظه شماری می کردم..وقتی گردنبند رو به گردنت دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بوسیدمت..ولی یه حسی داشتم..حس سردرگمی..اینکه من و تو نمی تونیم با هم باشیم ولی تو گفتی هستی و تا اخرش باهام می مونی..
با این حرفت حس کردم بیشتر از قبل می خوامت..نمی تونستم تنهات بذارم..قصدم این بود 1 روزه برم و برگردم..ولی تقدیربرای من و تو چیز دیگه ای می خواست..رفتم و نتونستم برگردم..
تو دبی پیدات کردم..وقتی داشتی می رقصیدی چشمام به اشک نشست..سرخ شده بودم..دوست داشتم گردن تک به تک مهمونایی که اونجا بودن و تورو نگاه می کردن رو بشکنم..ولی باید نقش بازی می کردم..
پیدات کردم..به دستت اوردم..طاقت نداشتم بهت دست نزنم..احساس داشتم..نمی تونستم سرکوبش کنم..برای همین خواستم محرم بشیم..وقتی اون شب خونتون پیشت خوابیدم خیلی جلوی خودمو گرفتم دیدم اینجوری نمیشه گفتم عقد کنیم لااقل خیال من راحت بشه..
وقتی بله دادی دیگه رو ابرا بودم..اون سند رو زدم به نامت چون همه چیز من ماله توست و علاوه بر اون مهریه ت بود..از همون موقع که صیغه رو خوندم این قصد رو کردم وعملیش هم کردم..
شب اول عقدمون وقتی لمست کردم واقعا برام سخت بود کاری نکنم..مرد بودم..غریزه داشتم..گرم و پر عطش..تشنه ی وجودت بودم..ولی پیش خودم گفتم بهار حیفه..باید ازدواج کنیم..شاید اینجوری خیالش از بابت من راحت بشه..اگر قبل از جشن بخوام باهاش کاری بکنم ممکنه فکرکنه برام بی ارزش شده..ولی اینطور نبود..تونستم جلوی خودمو بگیرم..
اون شب تو همین اتاق هم همینطور بودم..تو داشتی تحریکم می کردی تا لب مرز رفتم ولی خودمو کشیدم کنار..اما..امشب..

مردد بود..تردید رو به راحتی تو صداش می خوندم..نکنه اونم دقیقا حال منو داره؟!..
-امشب چی اریا؟!..

خوابید رو تخت..کمرمو گفت و منو کشید رو خودش..موهام ریخت تو صورتش..
مستانه توی موهام نفس کشید و با صدای مرتعشی گفت :بهار..میشه قبل از جشن عروسیمون..من..

ادامه نداد..ولی منظورشو فهمیده بودم..من الان زنش بودم..اصلا نیازی به جشن نبود..از اول هم فکر نمی کردم می خواد برام جشن عروسی بگیره..فکر می کردم اون شب..شب اول عقدمون اریا بهم نزدیک میشه ولی نشد..الان خودم هم می خواستم..دلم می خواست باهاش باشم..امشب رو با هم باشیم..نه تنها امشب..تا اخر عمرمون..

دلم می خواست تحریکش کنم..من چیزی نمیگم..اینکه بگم بیا با هم باشیم..با حرکاتم اینو بهش ثابت می کنم..اریا الان خودش هم می خواد..اگر من قدم اول رو بردارم دیگه تمومه..
خواهانش بودم ..خواهانم بود..بهش نیاز داشتم ..اونم بهم نیاز داشت..زن و شوهر بودیم..برای هم..متعلق به هم..پس مانعی بینمون نبود..
داریم با هم زندگی می کنیم..مثل دوتا زن وشوهر معمولی..اینکه بخوایم با هم رابطه ی نزدیک تری هم داشته باشم اشکالی نداشت..
سخت بود بخوایم با هم زیر یک سقف باشیم ولی نیازهامون و کششی که نسبت به هم داشتیم رو سرکوب کنیم..دلیلی نداشت..

گونه ش رو بوسیدم..چونه..گردن..پر حرارت می بوسیدم..
شونه م رو گرفت و با خشونت خاصی منو خوابوند رو تخت..می دونستم لب مرزه..دیگه نمی تونه برگرده..اونم می خواد..منم همینطور..
صورتشو اورد پایین همینطور که منو می بوسید گفت :دختر اتیشم نزن..من خودم همینجوریش از خود بی خود شدم..تو دیگه اتیش عطشم رو بیشتر نکن..دیوونه ترم نکن بهار..
با ناز گفتم :دیوونت می کنم..چون خودمم دیوونتم..

لباشو کشید رو گوشم..با لحن گیرا و خاصی گفت :دوستت دارم بهارم..بی نهایت عاشقتم..
قلبم لرزید..اریا..گفت؟!..پس..یعنی الان..وقتش بود؟!..
هیجانم صدبرابر شد..گفتم:منم دوستت دارم اریا..عاشقانه دوستت دارم..

زمزمه وارگفت :اریا پیش مرگت بشه..می خوام داشته باشمت بهار..می خوام..با هم باشیم..تو..تو هم..
فقط زمزمه کردم :اره..

به تاریکی عادت کرده بودم..برای همین اریا رو خیلی خوب می دیدم..
نگاهش برق خاصی داشت..مخصوصا توی اون فضای نیمه تاریک به خوبی این برق نگاه دیده می شد..
شوق داشتم..شوق نیاز..شوق یکی شدن با اریا..شوهرم..عشقم..
ضربان قلبش رو حس می کردم..اونم هیجان داشت..داغ بودیم..پر از خواهش..پر از التماس..برای یکی شدن..برای با هم بودن..و..

اون شب بودم..با اریا موندم..با اریا کامل شدم..
تو اغوش پر از حرارتش.. زیر بارون بوسه هاش..زیر نگاه سوزانش..
با دنیای دخترانم وداع کردم..


با صدای گریه ی من اریا چشماشو باز کرد..کنارم خوابیده بود..نیمخیز شد..
با نگرانی گفت :بهارم..چی شده؟!..
مثل مار به خودم می پیچیدم..
-درد دارم اریا..دارم میمیرم..کمرم داره منفجر میشه..

هراسون از جاش بلند شد..دیدم که داره تندتند لباساشو می پوشه..بعد هم رفت از تو کمد یه مانتو وشلوار وشال دراورد و انداخت رو تخت..همونطور که دکمه های پیراهنش رو می بست گفت :الان می برمت بیمارستان عزیزم..تحمل کن..

نمی تونستم..حس می کردم تموم اجزای بدنم دارن از هم جدا میشن..درد شدیدی زیر دل و کمرم می پیچید..
کمک کرد لباسامو بپوشم..چشمای اشکیم رو بوسید..رو دست بلندم کرد..از خونه رفتیم بیرون..سوز بدی می اومد..حالم اصلا خوب نبود..فقط گریه می کردم..
اریا منو خوابوند صندلی عقب ماشین و نشست پشت فرمون و حرکت کرد..با سرعت رانندگی می کرد..نمی دونم چقدر طول کشید تا رسیدیم بیمارستان..
دوباره بغلم کرد..رفتیم داخل..
رو به یکی از پرستارا با صدای بلند گفت :کمک کنید..خانمم حالش خوب نیست..

2 تا از پرستارا با ویلچر اومدن جلو..اریا منو نشوند رو ویلچر و رفتیم تو یکی از بخش ها..
چشمام سیاهی می رفت..هر دقیقه دردم شدیدتر می شد..
بستری شدم..اریا بیرون بود..خانم دکتر اومد بالای سرم..همراهش یکی از پرستارا هم بود..

به پیشونیم دست کشید و گفت :دخترم دقیقا کجات درد می کنه؟..به شوهرت که میگم مشکل خانمتون چیه..میگه کمرش درد می کنه..
با ناله گفتم :خانم دکتر دارم میمیرم..کمرم و زیر دلم خیلی درد می کنه..
سرشو تکون داد و گفت :دورهَ ت شروع شده؟...
منظورشو فهمیدم..سرمو تکون دادم..
--پس چی؟!..
توی اون هاگیر واگیر شرمم می شد بهش بگم موضوع چیه..
با درد گفتم :من..وشوهرم..امشب..

دیگه چیزی نگفتم..خدا کنه خودش فهمیده باشه..اتفاقا فهمید تا تهشم خوند..
لبخند خاصی زد و گفت :اهان..اولین شب رابطه تون بوده درسته؟..تازه ازدواج کردین؟..
سرموبه نشونه ی مثبت تکون دادم..
--خب این حالت ها در بعضی نوعروس ها طبیعیه..نگران نباش دخترم..چیز مهمی نیست..
معاینه م کرد و بعد از اون رو به پرستار چند تا سفارش کرد.. اونم تندتند یادداشت می کرد..از اتاق رفت بیرون..
سوزش سوزن سرم رو توی دستم حس کردم..ولی دردم شدتش بیشتر بود..یه امپول توی سرم تزریق کرد و بعد هم از اتاق بیرون رفت ..
10 دقیقه ای گذشته بود..احساس می کردم دردم کم شده..
در باز شد..اریا اومد تو..نگاهش مملو از نگرانی بود..صندلی رو گذاشت کنار تختم و روش نشست..دستای سردمو گرفت تو دستاش..مثل همیشه گرم بود..
با صدای گرم وگیراش گفت :خوبی خانمم؟..بهتری؟..
سرمو تکون دادم و با لبخند بی جونی گفتم :بهترم..دیگه درد ندارم..
لبخند زد وگفت :خداروشکر..شرمنده م..همه ش تقصیره منه..
-نه اریا..خانم دکتر گفت این حالت ها طبیعیه..تقصیر تو نبوده..
اروم خندید و گفت :از یه طرف پیش خودم میگم تقصیره منه عزیزدلم داره درد می کشه..از اونطرف هم میگم خب اخرش باید این اتفاق میافتاد..نمی دونستیم بعدش چی میشه..
با خوشرویی گفتم :با تو درد کشیدن هم برام لذتبخشه اریا..

چند لحظه نگام کرد..اروم از روی صندلی بلند شد..روی صورتم خم شد..پیشونیم رو بوسید..
زیر لب زمزمه کرد :فدای تو بشم که انقدر ماهی..امیدوارم لیاقت این همه خوبیه تو رو داشته باشم..
-اون لیاقت رو من باید داشته باشم که تو رو دارم..
گونه م رو نوازش کرد وگفت :نگو اینو گلم..تو فرشته ای..
نرم گونه م رو بوسید..لبخند زدم..یاد حرف امشبش افتادم..

-اریا..
--جانم..
--واقعا اون کسی که منو ازدریا نجات داد تو بودی؟!..
اروم خندید و روی صندلی نشست..
--اره..
-پس چرا زودتر نگفتی؟!..
--موقعیتش نبود..خودت که می دونی هر وقت حرف از گذشته کشیده می شد وسط یه اتفاقی می افتاد و همه چیزو خراب می کرد..ولی دیشب بهترین فرصت بود که برات همه چیزو بگم..از خودم و احساسم..از حس دوست داشتنم..

محو کلامش شده بودم..اون حرف می زد ومن لذت می بردم..
-اریا..
-جونه دلم..
-اون کی بوده که با حرفاش باعث شد انقدر عصبانی بشی؟!..خودت امشب گفتی..

اروم اروم لبخند از روی لباش محو شد..اخماشو کشید تو هم..تعجب کرده بودم..
نفس عمیق کشید و از جاش بلند شد..کنار پنجره ایستاد..با کلافگی توی موهاش دست کشید..


-امروز ستاد خیلی شلوغ بود..حسابی خسته شده بودم..لحظه شماری می کردم زودتر کارم تموم بشه برگردم خونه پیشت..
مثل همیشه سوار ماشینم شدم و اومدم سمت خونه..از دور دیدم یه دختر جلوی در ویلا ایستاده..تعجب کردم.. همه ش اطرافشو می پایید..
ماشین رو جلوی خونه نگه داشتم..با تعجب دیدم بهنوشه..از ماشین پیاده شدم..با لبخند به طرفم اومد..اخمامو کشیدم تو هم..نمی دونستم واسه چی اینورا پیداش شده..
قبل از اینکه حرفی بزنه بهش توپیدم :تو اینجا چکار می کنی؟!..
به روی خودش نیاورد..
--اومدم تورو ببینم..
- چی می خوای؟!..
--هیچی نمی خوام..فقط می خوام به حرفام گوش کنی..
-زود بگو و برو..نمی خوام بیخودی اینجا وقتم رو تلف کنم..
--حالا دیگه حرف زدن با من وقت تلف کردنه؟..
-اگر حرفی برای گفتن نداری برو ..
--دارم..
-پس بگو..
--اینجا؟!..
محکم گفتم :همینجا..
--اخه جلوی همسایه ها خوب نیست..
نگاهی به اطرافم انداختم..در ماشین رو بستم و قفلش رو زدم..
رفتم پشت در تو باغ ایستادم اون هم دنبالم اومد..
-بگو.. بعد هم برو رد کارت..
سکوت کوتاهی کرد وگفت :اریا چرا نمی خوای من رو قبول کنی؟..من تو رو..
-خفه شو بهنوش..من زن دارم..متاهلم..تعهد حالیمه..اگر می خوای این حرفا رو تحویلم بدی من هم نمی ایستم و گوش کنم..برو رد کارت..
به گریه افتاد..
--اریا من دوستت دارم..چرا نمی خوای بفهمی؟..می دونم متاهلی..ولی ..منو هم یه گوشه از این زندگیت جا بده..

با حیرت نگاش کردم..
-چی می خوای بگی؟!..
-- بذار باهات باشم..قول میدم که..
قبل از اینکه حرفشو کامل کنه سرش داد زدم :ساکت شو..هیچ می فهمی چی داری میگی؟!..
--اره می فهمم..من اینجام که اینا رو بهت بگم..اون روز که از اینجا رفتیم با خودم عهد کردم دورتو خط بکشم ولی نتونستم..به خودم گفتم شانسمو امتحان می کنم میرم بهش میگم دوستش دارم..اگر قبولم کرد که از خدامه ولی اگر قبول نکرد دیگه هیچ وقت ازدواج نمی کنم..
-پس برو به فکر یه دبه ترشی باش..چون من هیچ وقت همچین غلطی رو نمی کنم..من به زنم..به عشقم متعهدم..دوستش دارم و اهل ازدواج مجدد هم نیستم..اینو تو گوشات فرو کن..
اتیش گرفت..داد زد :هه..جناب سرگرد اریا رادمنش..انقدر سنگ خانمت رو به سینه نزن..می دونم دوستش داری..ولی امیدوارم اونم لیاقت علاقه ی تو رو داشته باشه..
مشکوک نگاش کردم و گفتم :منظورت چیه؟!..
پوزخند زد و با چشم به اون طرف باغ اشاره کرد..
--دیدم که پسرخاله جانت رفت تو باغ..خبر نداشت اقابزرگ مارو از باغ بیرون کرده..فکر کرد اومدم دیدنش..برای همین تا توی باغ باهاش اومدم..دیدم طرف خونه ی اقابزرگ نرفت..یک راست رفت طرف خونه ی شما..
-خب که چی؟..نوید هر وقت که دوست داشته باشه می تونه بیاد خونه ی من..حتما باهام کار داشته..
-- می دونست الان خونه نیستی پس چرا پاشده اومده اینجا؟..حتما یه قصد و قرضی داشته..

با خشم سرش داد زدم :حرفتو صاف و پوست کنده بزن..نپیچون..
--نمی پیچونم..خب به هر حال..بهار خانمت خوشگله..تو دل برو و ..خب دیگه..نوید هم مرده ..مطمئنا نمی تونه جلوی خودشو بگیره..
-ببند دهنتو..نوید مثل برادره منه..من به بهارم اعتماد کامل دارم..
--هه..برادر؟..مطمئنی که اونم زنت رو به چشم زن برادرش می بینه؟..چند بار که اومدم اینجا تا با اقابزرگ حرف بزنم دیدم که تو باغ دارن با هم حرف می زنند..انگار زیاد با همدیگه صمیمی هستن..
با این حرفاش اتیش گرفته بودم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم..
-اقابزرگ تورو انداخته بیرون..باز میای اینجا چه غلطی بکنی؟..
--نترس جناب سرگرد..دیگه نمیام..البته اگر..
انگشتمو به نشونه ی تهدید گرفتم جلوش وگفتم :ببین بهنوش..بهتره پاتو از گلیمت درازتر نکنی..قضیه ی من و تو تموم شده..من متاهلم و متعهد..دیگه نمی خوام این دور و برا ببینمت..شیرفهم شد؟..

پوزخند زد و با نفرت نگام کرد..
--اره..خیلی خوب هم شیرفهم شدم..نترس..تازه می فهمم که لیاقتم رو نداشتی..واز این بابت هم خوشحالم..برو بچسب به زندگیت باد نبرش..خوش باشی جناب سرگرد..

بعد هم از باغ زد بیرون..چند لحظه فقط سرجام وایساده بودم و به در نگاه می کردم..تو موهام دست کشیدم..
از حرفاش کلافه شده بودم..من به تو اعتماد داشتم..به نوید هم همین طور..اگر همه ی عالم هم حرفای بهنوش رو تحویلم می دادن بازم من می گفتم بهاره من پاکه..این حرفا همه ش پوچ و بی اساسه..


نفسش رو داد بیرون..برگشت و روی صندلی کنارم نشست..
دستمو گرفت تو دستاش وهمونطور که با انگشتام بازی می کرد گفت :اومدم پشت در..کلیدمو در اوردم که در رو باز کنم ولی دستم رو قفل خشک شد..
صدای قهقهه و خنده ی تو و نوید رو شنیدم..قلبم لرزید..حس کرد برای چند لحظه روح از تنم خارج شد و دوباره با سرعت برگشت به جسمم..
باورش برام سخت بود..نوید..برادرم..با تو..کسی که تا سر حد مرگ عاشقش بودم..همه ی هستیم ..الان..اصلا نمی تونستم بهش فکر کنم..

یک دفعه صدای بهنوش پیچید تو سرم ..تنم یخ بست..(دیدم که پسرخاله جانت رفت تو باغ..خبر نداشت اقابزرگ مارو از باغ بیرون کرده..فکر کرد اومدم دیدنش..برای همین تا توی باغ باهاش اومدم..دیدم طرف خونه ی اقابزرگ نرفت..یک راست رفت طرف خونه ی شما..می دونست الان خونه نیستی پس چرا پاشده اومده اینجا؟..حتما یه قصد و قرضی داشته..خب به هر حال..بهار خانمت خوشگله..تو دل برو و ..خب دیگه..نوید هم مرده ..مطمئنا نمی تونه جلوی خودشو بگیره..مطمئنی که اونم زنت رو به چشم زن برادرش می بینه؟..چند بار که اومدم اینجا تا با اقابزرگ حرف بزنم دیدم که تو باغ دارن با هم حرف می زنند..انگار زیاد با همدیگه صمیمی هستن..)

حرفای مزاحم..توی سرم تکرار می شد..داشت عذابم می داد..نمی خواستم باور کنم ولی صدای خنده ی نوید و تو..ارامشم رو ازم گرفت..
درو باز کردم..با چیزی که دیدم مردم و زنده شدم..تو خم شده بودی سمت نوید و اونم داشت می خندید..فکرای خوبی تو ذهنم نیومد..
خشک شده بودم..دستم رو دستگیره ی در مونده بود..باورم نمی شد..انگار همه ی باورهام..اعتمادم..همه و همه پوچ شدن و رفتن هوا..
انقدر عصبانی بودم که دوست داشتم گردن نوید رو بشکنم..ولی هنوز اونو برادر خودم می دونستم..تو هم عشقم بودی..واسه ی همین قبل از اینکه کار دست شما دوتا و خودم بدم رفتم تو اتاق..برای اینکه یه وقت بلایی سر نوید نیارم گفتم نیاد تو..
ولی تو اومدی..اومدی و با نگاهت..با چشمای پر از اشکت خنجر زدی به قلبم..نگاهت همون صداقتی رو داشت که وقتی داشتم ازت بازجویی می کردم تو چشمات دیده بودم..لحنت همون مظلومیتی رو داشت که اون موقع بهم می گفتی من بی گناهم..
انگار اون زمان..اون صحنه ها..اون روزها برام داشت تکرار می شد..شده بودی همون بهار که برای اثبات بی گناهیش صادقانه می گفت من بی گناهم..منم شده بودم همون اریایی که می گفتم اعتراف کن که گناه کاری..
نگاهت سرگردونم کرد..نمی دونستم چی درسته چی غلط..زدم از اتاق بیرون..حرکاتم دست خودم نبود..داشتم خفه می شدم..هوا برای نفس کشیدن کافی نبود..
پیراهنم رو در اوردم..افتادم رو کاناپه..سرم داشت منفجر می شد..صدای هق هق تورو می شنیدم واحساس می کردم قلبم از کار افتاده..داشتم می مردم..
برای 1 لحظه به نداشتنت فکر کردم..دیدم دوام نمیارم..نه..من بدون بهارم نمی تونستم طاقت بیارم..
پشیمون بودم..نوید برادرم بود..بهم گفت کاری نکرده..اون لکه..اون دستمال توی دستت نشون می داد که دارید راست می گین ولی منه احمق باورتون نکردم..غیرتم بر اعتمادم غلبه کرده بود..هم غیرت و هم شک ..هر دو منو تا سرحد مرگ بردن..
اومدی و با التماس به خاک مادرت قسم خوردی..دیگه شک نداشتم که داری راست میگی..بدون قسم هم باورت کرده بودم..زود تصمیم گرفتم..تو عصبانیت نتونستم جلوی خودمو بگیرم..
بغضم گرفت..اشک تو چشمام جمع شد..من بهارم رو اذیت کرده بودم..عزیزدلمو..کسی که براش میمردم..ازت خواستم منو ببخشی..
انقدر قلب کوچولت مهربون و پاک بود که سریع بخشیدی..
فراموش کردی که بهت اعتماد نکردم..از یاد بردی که اریا چطور باهات برخورد کرد..

تو چشمای هردوی ما اشک جمع شده بود..چونه ش می لرزید..از جا بلند شد..
نرم لبامو بوسید و گفت :نوکرتم..تا اخر عمرم خداروشکرگذارم که تورو به من داد..اینکه عاشقتم..اینکه دارمت..اینکه همسرمی..اینها منو به اوج می رسونه..

سرمو به سینه ش تکیه دادم .. نوازشم کرد..
چون سرم تو دستم بود..نمی تونستم بغلش کنم..
زمزمه وار گفت :عاشقتم..تا لحظه ی مرگم ..تا وقتی که این قلب تو سینه م می تپه ..عشقت از قلبم بیرون نمیره..
-منم همینطور اریا..خیلی دوستت دارم..

سرمو بوسید..دیگه درد نداشتم..یا اگر هم داشتم تو اغوش اریا دردی رو حس نمی کردم..
فقط با اون.. و در کنار اون ..احساس خوشبختی می کردم..لحظه ای دور از اریا برام مرگ بود..

--بهار..من و تو همدیگرو داریم..خوشبختیم..فقط یک چیز این وسط می مونه..
با تعجب گفتم :چی؟!..
تو چشمام نگاه کرد و خندید :اینکه باید به فکر کلید قلب اقابزرگ باشیم..
خندیدم وگفتم :اتفاقا نوید هم امشب همینو می گفت..
--چی می گفت؟!..
-می گفت اگر می خوای به قلب اقابزرگ راه پیدا کنی اول باید سرخط رو بگیری وبری..توی مسیر کلید رو پیدا کنی و تهش هم برسی به قلب اقابزرگ..

اریا با تعجب ابروشو انداخت بالا و گفت :پسره ی فرصت طلب..
با تعجب گفتم :چی؟!..
در همون حال خندید وگفت :اینو من بهش گفته بودم..اینکه بهار باید اینجوری اقابزرگ رو راضی کنه..می بینی؟..اومده دقیق حرف من رو به تو تحویل داده اونم به اسم خودش..

خنده م گرفت..نوید واقعا پسر شیطونی بود..
--باید فردا برم ازش معذرت بخوام..رفتار خوبی باهاش نداشتم..
با لبخند سرمو تکون دادم..
اون شب بعد از تموم شدن سرم و سفارشات دکتر برگشتیم خونه..
تا صبح تو اغوشش با ارامش خوابیدم..



فصل هجدهم

نفس عمیقی کشید و در اتاق را باز کرد..نوید پشت میزش نشسته بود..با شنیدن صدای در سرش را بلند کرد..با دیدن اریا بهت زده از جایش بلند شد..
اما اریا نگاهش سرد و جدی بود..به طرف نوید رفت..با خشم نگاهش کرد..نوید اب دهانش را قورت داد..مسیر نگاهش تنها به سمت اریا بود..

اریا میز را دور زد و درست رو به روی نوید ایستاد..کمی نگاهش کرد..دستش را بالا اورد که نوید هم همزمان چشمانش را بست..
اریا لبخند زد و را در اغوش کشید..نوید فورا چشمانش را باز کرد..حیرت کرده بود..
قبل از انکه چیزی بگوید اریا گفت :نوکرتم داداش..
نوید خودش را از اغوش اریا جدا کرد..نگاه هر دو در چشمان یکدیگر بود..
نوید لبخند بزرگی زد و گفت :چاکرتم به مولا..شرمنده م ..
--نه نوید..تو و بهار تقصیری نداشتید..مقصر بهنوش بود..
نوید متعجب گفت :بهنوش؟!..چرا اون؟!..
اریا سرش را تکان داد و روی صندلی نشست..

--اون روز که از سرکار برگشتم جلوی خونه دیدمش..یه مشت حرف بی ربط تحویلم داد..به یک کدومش هم توجه نکردم..ولی وقتی اومدم تو وشماها رو توی اون وضعیت دیدم..
نوید میان حرفش پرید و گفت :اهـــان..دیگه نمی خواد ادامه بدی..تا تهشو خوندم..تحت تاثیر قرار گرفتی و زدی به سیم اخر.. اره؟..
اریا لبخند محوی زد و سرش را تکان داد..
نوید روی صندلیش نشست..
--درکت می کنم..شاید اگر منم جای تو بودم همین برخورد رو می کردم..حتی صدبرابر بدترش ..بازم مردونگی کردی نزدی تو صورتم و رفتی تو اتاق..

اریا سکوت کرده بود..
نوید اروم خندید وگفت :حالا بی خیال این حرفا..بگو ببینم دیروز چرا نیومدی ستاد؟!..
اریا مکث کوتاهی کرد وگفت :حال بهار خوب نبود..موندم پیشش..
نوید ابرویش را بالا انداخت و با تعجب گفت :زدیش؟!..
اریا چند لحظه گنگ نگاهش کرد..تازه پی به معنای حرفش برد..
خندید و گفت :نه بابا..مگه من دلم میاد بهار رو کتک بزنم؟..گفتم که حالش خوب نبود..همین..
نوید چیزی نگفت و تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد..
-از کیارش چه خبر؟..حکم اجرا شد؟..
--اره..همون روز حکم اعدامش اجرا شد..اون و پدرش رو با هم اعدام کردن..

اریا اه عمیقی کشید و گفت :حیف..واقعا حیف از جوونیش که اینطور تباه شد..تاوان پس داد نوید..هر وقت یادشون میافتم.. یاد حمیدی و احمدی وسعادت..3 تا از بچه های گروهمون میافتم که چطور غرق در خون جون داده بودن..میگم گناهشون چی بود که سرنوشتشون اینطور شد؟..واقعا چرا باید کیارش باهاشون اینکارو می کرد؟..نوید همه ی این بلاها یه تاوانی هم داره..کیارش و پدرش هر دو پس دادن..بدجور هم پس دادن..
--درسته..منم هنوز اون اتفاق رو فراموش نکردم..
*******
امروز حالم بهتر بود..کمی اش درست کرده بودم..واقعا خوش مزه شده بود..
کنارش خورشت فسنجون هم درست کردم..به اریا گفتم نوید رو شام دعوت کنه خونمون.بیچاره اون شب که قسمت نشد از فسنجون بخوره..لااقل امشب تلافیش در بشه..

با سلیقه اش رو ریختم تو کاسه ی بلور و روش رو با نعنا داغ و سیرداغ و کشک تزیین کردم..یه پر نعنای تازه هم گذاشتم وسطش..
یه دیس پلو و یه بشقاب خورشت فسنجون ریختم تو بشقاب ..همه رو گذاشتم تو سینی و از خونه رفتم بیرون..می خواستم برای اقابزرگ ببرم..
بوی سیرداغ و نعنا داغ کل باغ رو برداشته بود..

سینی رو گذاشتم جلوی در ویلا..چندتا تقه به در زدم..دویدم و پشت دیوار مخفی شدم..سرک می کشیدم ببینم در باز میشه یا نه..
خدمتکار اومد بیرون..سینی رو دید..برش داشت..به اطرافش نگاه کرد..رفت تو و درو بست..نفس حبس شدم رو دادم بیرون و لبخند زدم..
قدم اول..جلب توجه..
*******
--زینت..
زینت خدمتکار اقابزرگ سراسیمه وارد هال شد..
--بله اقا..
-شام من حاضره؟..
--بله اقا داشتم میز رو می چیدم..بفرمایید..
از جایش بلند شد..با قدمهایی محکم به طرف میز غذاخوری رفت..درست ان طرف سالن بود..میز مثل همیشه به زیبایی چیده شده بود..
سر میز نشست..نگاهش روی غذاها چرخید..سمت راست خورشت قیمه بادمجان و پلوی زعفرانی و سمت چپش خورشت فسنجان و اش داغ و خوش طعم..
--از کدوم میل دارید اقا؟..
مکث کوتاهی کرد وگفت :فعلا کمی اش می خورم..
--بله ..چشم..

خدمتکار کمی اش داخل بشقاب ریخت و جلوی اقابزرگ گذاشت..قاشق اول را که به دهان برد..از مزه و طعمش خوشش امد..
با اشتها ولی در ارامش کامل شروع به خوردن کرد..پس از ان کمی از فسنجان خورد..ان هم مزه ی فوق العاده ای داشت..
--زینت..
--بله اقا..
--غذاها امروز طعم و مزه ش فرق کرده..خودت پختی؟!..
خدمتکار کمی سکوت کرد وگفت :نه اقا..فسنجون و اش رو من نپختم..
نگاهش رنگ تعجب به خود گرفت..
--پس کی پخته؟!..
لبش را گاز گرفت و گفت :پشت در گذاشته بودن..
چشمان اقابزرگ گشاد شد..
با خشم داد زد :چــــی؟!..غذایی که پشت در گذاشته شده رو اوردی گذاشتی جلوی من؟!..اگر..
خدمتکار هول شده بود..
با ترس گفت :ن..نه قربان..خودم امتحانش کردم..سالمه..
--باز هم نباید همچین غلطی رو می کردی..دلت می خواد اخراج بشی؟..
با وحشت گفت :ن..نه قربان..ببخشید دیگه تکرار نمیشه..
--کی گذاشته بود؟..
--نمی دونم اقا..ولی کسی جز عروستون و نوه تون توی این باغ نیست..حتما..
با عصبانیت دا د زد :برش دار ببر..همین حالا..

خدمتکار با ترس دست لرزانش را پیش برد و ظرف فسنجان را برداشت..
همان موقع تقه ای به در خورد..
اقابزرگ رو به زینت گفت :ولش کن..برو ببین کیه..
--بله اقا..

به طرف در دوید..وحشت کرده بود..
اقابزرگ نگاهی به ظرف غذا انداخت..طعم خوش اش و فسنجان تحریک کننده بود..
ولی وقتی یادش می افتاد که ان دختر این غذاها را پخته با انزجار رویش را بر می گرداند..
سرش را چرخواند..
با دیدن بهار تعجب کرد..



اریا و نوید جلوی در ویلا وایسادن..
اریا :بهار بذار منم باهات بیام..
-نه اریا..می خوام تنها برم..بالاخره باید از یه جایی شروع کنم دیگه..
--حالا نمیشه بی خیال بشی؟..
-نه..تازه داره دیرمیشه..تا کی صبر کنم؟..باید باهاش حرف بزنم..
--چرا الان؟..بذار یه وقت دیگه..
جدی گفتم :همین الان بهترین موقع ست..
-- تو اقابزرگ رو نمی شناسی.. نمیذاره حرفتو بزنی..
-یه کاریش می کنم..اگر هم نذاشت بر می گردم..ولی تموم تلاشمو می کنم..بذار برم..
سکوت کرد..بعد از چند لحظه گفت :خیلی خب..برو..من و نوید اینجا منتظرت می مونیم..زود برگرد..

به روش لبخند زدم و سرمو تکون دادم..
در زدم..خدمتکار در رو باز کرد..با تعجب نگام کرد ولی من با لبخند رفتم تو..وسط سالن ایستادم..نگاهمو چرخوندم..روی اقابزرگ ثابت موند..سر میز نشسته بود..
با لبخند به طرفش رفتم..نگاهش به من پر از تعجب بود..سعی می کردم اروم باشم..باید تموم تلاشم رو می کردم..اگر بهم توهین می کرد..حتی تو صورتم می زد بازم باید حرفمو بزنم..

اخم غلیظی نشست رو پیشونیش..از رو صندلی بلند شد..
با خشم گفت :تو اینجا چکار می کنی؟!..برو بیرون..مگه بهتون نگفته بودم دیگه اینطرفا پیداتون نشه؟..
لبخندمو حفظ کردم..اروم باش بهار..

-سلام..
به میز غذا اشاره کردم و گفتم :ببخشید..می دونم بدموقع مزاحمتون شدم..ولی می خواستم..
--برو بیرون دختر..هی هیچی نمیگم دور برتون داشته؟..زینت بندازش بیرون..

زینت به طرفم اومد که دستمو گرفتم جلوش..وایساد..
با ارامش رو به اقا بزرگ گفتم :راه خروج رو بلدم..لطفا بذارید حرفامو بزنم..بعد هر کار خواستید بکنید..خواهش می کنم..
با غرور پوزخند زد و گفت :من حرفی با تو ندارم..می خوای التماس کنی؟..می خوای به پام بیافتی تا قبولتون کنم؟..
محکم گفتم :نه..
چشماش از زور تعجب گرد شد..
ادامه دادم:نه اقابزرگ..من اینجا نیومدم که به دست و پاتون بیافتم و التماس کنم..اومدم حرفامو بزنم و برم..صاف و پوست کنده..راست و حسینی..می دونم که دوست ندارید غرور نوه و اعضای خانواده تون خورد بشه..به اعضای خانواده و شرف خانوادگیتون بیش از اینها اهمیت می دید..الان پیش خودتون میگین اریا نوه تون نیست..ولی هست..بخواین نخواین اریا عضوی از این خانواده ست..من خودمو کوچیک می دونم..اصلا ارزش خانواده ی شما بالاتر ازاین حرفاست..من توی این دنیا فقط اریا رو دارم..فقط اونو دارم و همین که شوهرمه برام کافیه..

به عصاش تکیه داده بود و دقیق به حرفام گوش می کرد..
--این حرفا به من مربوط نیست..مگه با تو نیستم دختر؟..نمی خوام چیزی بشنوم..برو بیرون..

-نه..باید حرفامو بزنم..قول میدم بعد خودم برم و دیگه هم اینطرفا پیدام نشه..بذارید بگم..
داد زد :خفه شو..حق نداری چیزی رو به من تحمیل کنی..به چه حقی اینطور تو روی من می ایستی و حرفتو می زنی؟..
-من هیچ وقت همچین اشتباهی رو نمی کنم..مگه دیوونه م که بخوام تو روی شما بایستم؟..فقط می خوام حرفامو بزنم همین..
--من حرفی با تو ندارن..
-ولی من دارم..
غرید :گستاخی نکن دختر..زینت بگو اریا بیاد ببرش بیرون..
-نه..تو رو خدا..من که کاری به شما ندارم..ازتون خواهش کردم بذارید حرفامو بزنم..بعد میرم رد کارم..قول میدم..

چیزی نگفت.. ولی نگاهش مملو از خشم و عصبانیت بود..
باید می گفتم..همه چیزو..

- من یتیم بزرگ شدم..مادرم با ترس و مشکلات زیر نگاه های مردم..نگاه های هیز و فرصت طلب مردهای اطرافش..من رو بزرگ کرد..دردسر و سختی کشیدیم..
نمی خوام براتون بگم چیا بوده که بعد فکر کنید می خوام کاری کنم برام دل بسوزونید..نه..بحث این حرفا نیست..فقط می خوام بگم منم مشکلات زیادی رو متحمل شدم..یه دختر 18 ساله و این همه سختی..به خدا حق نیست..
مادرم سرطان خون داشت..بیمار بود..پول داروهاشو نداشتم..اهل خودفروشی هم نبودم..حاضر بودم بمیرم ولی تن به این خفت ندم..توی شرکتی که کار می کردم پسر رییس شرکت اومد خواستگاریم..پولدار بودن ولی من نمی خواستمش..جواب رد دادم..تا اینکه یک شب حال مادرم بد شد..تا پای مرگ رفت..قرصشو دادم..جرقه ای تو سرم زده شد..یه هشدار..اینکه اگر این قرص نبود مادرم الان میمرد..پولی نداشتم که داروهاشو بخرم..
مجبور شدم با اون پسر نامزد کنم..تو کار خلاف بود و من نمی دونستم..طی اتفاقاتی نامزدیمو بهم زدم..با اریا اشنا شدم..پلیس بود و من متهمش..به چه جرمی..توی کیفم مواد جاساز کرده بودن و گفتن من مواد حمل می کنم..
اریا کمکم کرد..دنبال حقیقت بود و مجرم اصلی رو پیدا کرد..
می دونید کار کی بود؟..نامزد سابقم..چون دست رد به سینه ش زده بودم اینجور نابودم کرد..ولی اریا نجاتم داد..اون فرشته ی نجات من شد..بی گناه افتادن تو زندان خیلی سخته..ذره ذره نابود میشی..
مادرم داشت رو تخت بیمارستان جون می داد که تو مسیر به من و اریا حمله شد..پرت شدیم تو دره..ولی خدا خواست نجات پیدا کردیم..اریا بازوش زخمی شده بود..بی جون بودم..هیچ کدوم حال خوبی نداشتیم..بازم بهمون حمله شد ولی فرار کردن..
اون شب رو فراموش نمی کنم که گیر گرگا افتادیم..اگر اون ماشین نبود بدون شک خوراک حیوونای وحشی می شدیم..
صبح زود به طرف روستایی که اریا می شناخت حرکت کردیم..من ضعف داشتم..معدم می سوخت..نمی تونستم راه برم..اریا مجبور بود دستمو بگیره..هر دو به محرم و نامحرم بودن اهمیت می دادیم..معذب بودیم..اریا پیشنهاد کرد فعلا صیغه ی محرمیت بخونیم تا راحت باشیم..دیدم چاره ای نیست و قبول کردم..خودش صیغه رو خوند و ما محرم شدیم..برای 5 روز..چون معلوم نبود تا چه مدت این وضع ادامه داشته باشه..
رسیدیم روستا و نجات پیدا کردیم.. ولی از طرفی هم ما تغییر کرده بودیم..احساسمون چیز دیگه ای بود..
برگشتیم تهران وقتی ازش جدا شدم انگار یه تیکه از وجودم ازم دور شد..قرار بود فرداش بیاد شمال..همون شب اومد به دیدنم و بهم یه گردنبند داد..جای مهریه م..

به پلاکم دست کشیدم و ادامه دادم :مادرم همون شب مرد..یه دختر..تک و تنها..بی پشت و پناه..من هیچ کس رو نداشتم..هیچ کس..بی کس تر از من پیدا نمی شد..
بعد از چهلم مادرم یک شب رعد و برق زد و بارون شدیدی بارید..ترسیده بودم..برقا قطع شده بود..تنها بودم..داشتم از ترس میمردم..به فکرم رسید برم خونه ی همسایه..ادمای خوبی بودن..راهی جز این نداشتم..
ولی همین که جلوی خونه شون ایستادم یکی جلوی دهانمو گرفت و بیهوش شدم..نامزد سابقم..کیارش..می خواست ازم انتقام بگیره..می خواست نابودم کنه..بهم گفت اریا رو کشته و حالا می خواد منو بدبخت کنه..برای همین منو فرستاد دبی..

به اینجای حرفم که رسیدم مکث کردم..اقا بزرگ با نگاهی که هم سرد بود و هم پرتعجب به من زل زده بود..
با بغض گفتم :منو فرستاد دبی..پیش شیخ های عرب..ولی خدا کمکم کرد و گیرشون نیافتادم..یه مرد ایرانی منو خرید..بهم کاری نداشت..می گفت به وقتش..درست همون شبی که می خواست کار دستم بده اریا سر رسید..

اشک از چشمام چکید..
-اریا زنده بود..با دیدنش انگار خدا دو دستی دنیا رو بهم داده بود..
فرار کردیم..رفتیم مسافرخونه..ولی باز هم من و اریا تنها بودیم..درست نبود..برامون سخت بود..برای همین باز به هم محرم شدیم..1 ماهه صیغه خوندیم..به کمک سفارت ایران برگشتیم..دیگه اریا تنهام نمی ذاشت..محرم بودیم ولی دست از پا خطا نمی کرد..مرد بود..واقعا مردونگی رو در حقم تموم کرد..
گفت عقد کنیم..من تنها بودم..بی پشت و پناه..کسی رو جز اریا نداشتم..اگر اونو هم از دست می دادم معلوم نبود عاقبتم چی می شد..با شناختی که رو خودم داشتم تن به کارهای ناجور نمی دادم..خودمو خلاص می کردم..همیشه خودکشی رو گناه بزرگی می دونستم..هیچ وقت ایمانمو از دست ندادم..برعکس سعی می کردم قوی ترش کنم..مشکلات رو تحمل می کردم ولی سست نمی شدم..به جاش می خواستم محکم بشم..
یه دختر 18 ساله تو اوج جوانی وشادابی باید خوشبخت باشه ولی من نمی تونستم ..فقط با اریا خوشبخت بودم..
عقد کردیم..گفت منو می بره پیش خانواده ش..گفت ازتون توقع خوشرفتاری نداشته باشم ولی تحمل کنم..توقعی هم نداشتم..بهتون حق می دادم..شما اگر از این بدتر هم به سرمون می اوردین حق داشتین..کار ما درست نبود..اینکه پنهانی عقد کردیم واقعا کار اشتباهی بود..
ولی توروخدا..شما رو به ابروی زهرا قسم میدم..لحظه ای خودتون رو بذارین جای من..ببینید من توی اون موقعیت..تو اوج بی کسی..راه دیگه هم داشتم؟..
من اریا رو دوست داشتم..به خداوندی خدا دارم راست میگم..اریا یه مرد واقعیه..کمکم کرد..نجاتم داد..عاشقش شدم..خودمو بهش نچسبوندم..چون اهلش نبودم..علاقه ما رو به هم نزدیک کرد..سرنوشت مارو سر راه هم قرار داد..شعار نمیدم..از خودم تعریف نمی کنم..دارم حقایقی رو میگم که در من هست..دوست دارم همه چیزو بدونید..

اشکامو پاک کردم و گفتم :من حرفامو زدم اقابزرگ..به ارواح خاک مادرم قسم می خورم که دروغی بهتون نگفتم..فقط می خواستم بدونید که من و اریا چطور با هم اشنا شدیم..چطورکارمون به اینجا کشیده شد..فکر نکنید خودمو بهش انداختم..پیش خودتون نگید این دختره هرجایی که تا چشمش به اریا افتاده خودشو چسبونده بهش و خلاص..
نه..من اونجوری نیستم..برای خودم ارزش قائلم..اینهارو گفتم که پی به حقایق زندگی من و اریا ببرید..
الان هم هر چی شما بگید من همون کارو انجام میدم..بهتون حق میدم ناراحت بشید..حتی بزنید تو صورتم..ولی ازم متنفرم نباشید..

نگاه اشک الودمو از رو صورت مات زده ش برداشتم و با قدم هایی اروم به طرف در رفتم..از ویلا خارج شدم..
اریا و نوید جلوی در ایستاده بودن..با دیدن اریا بغضم ترکید..با قدمهای بلند به طرفم اومد و سرمو بغل کرد..
--چی شده بهار!؟.چرا گریه می کنی؟!..
با هق هق گفتم :همه چیزو گفتم اریا..همه چیزو..
سرمو نوازش کرد و گفت :باشه بریم خونه..اروم باش عزیزم..
دستشو دور شونه م حلقه کرد و به طرف خونمون رفتیم..ولی من هنوز اشک می ریختم..
یادواری گذشته عذابم می داد..باید می گفتم..باید همه چیزو می گفتم و خودمو خلاص می کردم..همیشه معتقد بودم ادم باید حقیقت رو بگه قبل از اینکه دروغ جای حقیقت رو بگیره..قبل از اینکه سوتفاهم باعث خراب شدن رابطه ها بشه..رابطه ی دوستانه ای بین ما و اقابزرگ نبود..ولی همین که همه چیزو گفته بودم ارومم می کرد..لااقل چیزی رو پنهان نکرده بودم..عذاب وجدان هم نداشتم..
به نظر خودم بهترین کار رو انجام دادم..باز هم تلاش می کنم..تا ته این خط رو باید برم..
هنوز به مقصد نرسیده بودم..


بعد از شام نوید ازمون خداحافظی کرد و رفت..شب خوبی بود..با حرفا و کارای نوید واقعا شاد شده بودیم..
وقتی از ویلای اقابزرگ برگشتم انقدر با حرفاش مارو خندوند که برای چند دقیقه غم و غصه فراموشم شد..
ولی وقتی یادش می افتادم ساکت می شدم و می رفتم تو خودم..
هنوز هم راه زیادی پیش رو داشتم..بازم باید تلاش خودمو می کردم..

می خواستم ظرفا رو بشورم که اریا هم اومد تو اشپزخونه..
تو درگاه ایستاد و گفت :می خوای ظرفا رو بشوری؟..

پیش خودم گفتم :"اخیش الان میگه بده من بشورم تو برو استراحت کن..قربونش برم.."
برای همین یه لبخند بزرگ نشست رو لبام و گفتم :اره عزیزم..
در کمال تعجب با لبخند شیطونی ابروشو انداخت بالا و گفت :باشه پس من میرم بخوابم..شب بخیر خانمی..
یه چشمک تحویلم داد و رفت بیرون..
عین چوب خشک وایساده بودم کف اشپزخونه..واااااا..چرا همچین کرد؟!..

نگاهش شیطون بود..با اون چشمکش دستشو خوندم..پس هوس شیطونی کرده؟..دارم برات اریا خان..

رفتم جلوی سینک ظرفشویی و شیر اب رو باز کردم..کمی بشقابا رو زدم به هم .. بعد همچین جیغ کشیدم که بدون شک صدام تا اونطرف باغ هم رفت چه برسه به اتاق خوابمون..
انگشتمو با اون یکی دستم سفت چسبیدم و خم شدم..از ته دل جیغ می کشیدم و ناله می کردم..نگاهم به در اشپزخونه بود..
اریا در حالی که رنگش عین گچ دیوار سفید شده بود هراسون اومد تو اشپزخونه..با دیدن من توی اون حالت سریع اومد طرفم و با ترس گفت :بهارم چی شده؟!..چرا دستتو چسبیدی؟!..
با ناله گفتم :اریــا..دستم..ای ای..داشتم یکی از چاقو میوه خوری ها رو می شستم که دستـــم برید..می سوزه..
دستشو اورد جلو که یه جیغ بنفــــش کشیدم.. پرید عقب..
-دست نـــزن..دارم میگم می سوزه..ای ای..اخ ..

هل شده بود..با نگرانی دور خودش می چرخید..
--باشه باشه..اروم باش عزیزم..بذار زخمتو ببینم..شاید عمیق باشه..بریم درمونگاه؟!..
-نه نمی خواد..عمیق نیست..
--از کجا می دونی؟!..
-می دونم دیگه..خودم بریدم می دونم..
--چی؟!!..
-نه یعنی وقتی برید دیدم..

کلافه شده بود..اشک نمی ریختم چون درد نداشتم ..فقط می خواستم اذیتش کنم..
شونه م رو گرفت و گفت :بریم عزیزم..بریم ببینم دستت چی شده..باید پانسمانش کنم..
به ظرفا اشاره کردم وگفتم :باشه..ولی ظرفا چی؟..
نگاهش چرخید رو ظرفا و گفت :ولشون کن..خودم همه رو می شورم..نوکرت هم هستم..
-باشه پس تو اینجا باش ظرفا رو بشور من میرم دستمو پانسمان می کنم..
--خودت تنهایی؟!..
-اره..مگه چیه؟..
--مگه می تونی؟!..بذار بیام..
--نه نه..تو برو سروقت ظرفا که دستتو می بوسه..
--تو واجبتری..
-نه ظرفا مهمتره..
--چی میگی؟!..تو مهمتری نه ظرفا..

وای خدا کلافه م کرده بود..عجیب گیر داده به من..
دیدم فایده ای نداره و هیچ جوری ولم نمی کنه.. سیخ وایسادم و دستمو جلوش تکون دادم..
مات نگاهش به من و دستم بود..
با انگشت به دستم اشاره کرد وگفت :دستت..
با لبخند نگاش کردم وگفتم :اره دستم..
--سالمه؟!..
-وا..پس توقع داشتی ناقص باشه؟!..
--مگه زخم نبود؟!..
-نه..افرین حالا برو ظرفا رو بشور..

چند لحظه نگام کرد ..زل زده بود تو چشمام.. یه دفعه بلند زد زیر خنده..
تا به خودم بیام از جا کنده شدم..منو گرفت رو دستاش ..
هم تعجب کرده بودم..هم خنده م گرفته بود..
-منو بذار پایین..
شیطون نگام کرد وگفت :نخیر..شما تو اتاق میای پایین نه اینجا..
با خنده گفتم :اریااااا..
بلندتر خندید وگفت :جان اریااااا..اینجوری صدام می کنی اشتهام باز میشه ها..
اخم شیرینی کردم و با ناز دستامو انداختم دور گردنش..
-الان که وقت غذا نیست..فعلا برو ظرفا رو بشور..
از اشپزخونه رفت بیرون و همونطور که رو دستاش بودم گفت :بی خیال ظرفا..تا دونه ی اخرشو فردا برات می شورم..فعلا اشتهام باز شده..
با خنده گفتم :نمیشه فعلا میل نداشته باشی؟..
نگام کرد وشیطون گفت :ضعف می کنما..

بلندتر خندیدم ..بی هوا لبامو بوسید..دیگه چیزی نگفتم..
رفتیم تو اتاق و اریا با پا در رو بست..
اون شب هم من بودم و اغوش گرم اریا و بوسه های اتشینش..


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 200
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,040
  • بازدید ماه : 13,998
  • بازدید سال : 141,101
  • بازدید کلی : 11,638,241