close
مجتمع فنی تهران
رمان چشمک قسمت اول
loading...

رمان فا

فصل اول راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آن که جان بسپارند ، چاره نیست هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود " در کار خیر حاجت هیچ استخاره…

رمان چشمک قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3625 سه شنبه 26 فروردين 1393 : 10:47 نظرات ()


فصل اول






راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند ، چاره نیست

هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
" در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست "

ما را زمنع عقل مترسان و می بیار !
کآن شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
جانا ! گناهِ طالع و جُرمِ ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

دیوان حافظ را بستم . زیر لب زمزمه کردم :
-خواجه شوخیت گرفته ؟ نگو که قراره همه چیز از نو شروع بشه ...
تازه سر میز شام نشسته بودیم که مامان با خوشحالی به بابا گفت :
-مسعود ، دیشب مریم زنگ زد گفت تومیک برگشته ..............................................

بابا با شادی گفت :
-راست میگی ؟ از اولش می دونستم این پسر نمی تونه بره و دیگه برنگرده ... از همون روزای اول مشخص بود پابند شده
زیر چشمی نگاهی به من انداخت . لقمه در گلویم ماند ... داشت برمیگشت ؟ چرا ؟ به چه حقی ؟ اصلا چرا رفت که حالا بخواهد برگردد ؟ باورم نمی شود که برگشته باشد ، اشک در چشمانم حلقه زد ، لعنت به او که آمدن و رفتنش زندگیم را نابود کرد ... کاش هیچ وقت پایش به خاک ایران نمی رسید ... کاش هیچ وقت پدر بزرگ نمی مرد تا عمه هوس برگشت به سرش بزند ...
باز به کنج اتاقم پناه بردم و خواجه شد شریک لحظاتم ...

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



-تعریف جاهای دیدنی ایران رو از مامان زیاد شنیدم .
ماهان با خنده گفت :
-الان اینو گفتی که یکی بگه من جاهای دیدنی رو نشونت میدم ؟
تومیک خندید .
-تومیک جان من که شرمنده ی گل روتم ، برای فوت آقاجون یک هفته مغازه بسته بود حالا دیگه باید هر روز برم سرکار ولی شبا میتونم باهات بیام تهران گردی .
شهره لب برچید :
-من خیلی دوست دارما ، ولی خوب نمیشه ! هم دانشگاه میرم هم سرکار شبا هم باید روی پروژه ام کار کنم .
سپهر نگاهی به صورت منتظر تومیک انداخت :
-من که تکلیفم مشخصه ... شبا در خدمتتم مثل ماهان ، روزا سرکارم داداش ...
علی دستش را دور شانه ی رویا همسرش انداخت و گفت :
-بنده که به دلایل شرعی معافم ! روزا سرکارم شبا در کانون گرم خانواده ... هفته ای یک بار باهات میام بیرون بیشتر نمیرسم ... بالاخره زن شوهر میخواد ، بچه پدر میخواد ، خونه نظافت میخواد ، آدم استراحت میخواد ...
ماهان به شوخی گفت :
-ببخشید تاریک بود بچه تون هم ریز ندیدیمش ! آخه مردک تو بچه داری مگه ؟ کارای خونه رو یعنی تو انجام میدی ؟
-بالاخره یه کوچولو که به خانومم کمک میکنم که ! تا ابد هم قرار نیست بچه دار نشیم که یهو دیدی همین فردا بچه دار شدیم ، خدارو چه دیدی ؟
ساناز با دست به شوهرش اشاره کرد و گفت :
-من و اقامون هم همون که علی گفت .
نگاه همه به سمت من چرخید ، دستم را تکان دادم و گفتم :
-هوووووو چه خبرتونه اونطوری خیره شدید به من ؟ درسته مثل شماها سرکار نمیرم ولی خوب به هر حال دانشجو هستم و ترم آخرمه ، تازه کلاس موسیقی هم میرم و وقتم به اندازه ی شما پره در نتیجه منم نیستم ...
حقیقتش وقت آزاد داشتم اما از همنشینی با این پسرک ارمنی خوشم نمی آمد ! توی جمع بچه های عمو و عمه و خواهر برادرا من از همه مقیدتر بودم و اصلا با اعتقاداتم نمی خواند که بخواهم از صبح دنبال این پسرک ارمنی راه بیفتم و جاهای مختلف تهران را نشانش بدهم .
-یافتم !
آنقدر بلند گفت که ترسیدم و از جا پریدم :
-چی یافتی مثلا روانی ؟ همچین داد زدی قلبم اومد تو حلقم !
ماهان چشمکی زد و گفت :
-راه حل رو یافتم دیوونه .
هم به دهان ماهان خیره شدیم تا راه حلش را بگوید .
-شرط بندی میکنیم ! یعنی در اصل بازی میکنیم هرکی باخت باید وقتش رو تنظیم کنه و تومیک رو توی شهر بگردونه ، اینطوری هم راهنما مشخص میشه هم حوصله مون سر نمیره . همه هم باید به قانون احترام بزارید و در صورت باخت وقتتون رو تنظیم کنید .
سریع گفتم :
-چه بازی ای ؟
-چشمک !
علی گفت :
-حالا چرا چشمک ماهان ؟
-چون هرکی تنبل تر باشه و گیراییش پایین تر می بازه ! حقشه که وقتش رو تنظیم کنه دیگه و دست از این کند ذهنی و تنبلیش برداره .
همه خندیدند و شرط قبول شد . تا حالا چند باری چشمک بازی کرده بودیم ، بازی را بلد بودم و یکی دوباری هم برده بودم !
دور میز ناهار خوری نشستیم ، سارا خواهر کوچکتر ساناز که تازه وارد دبیرستان شده بود با هیجان به سمت اتاقش رفت و کاغذ و خودکار آورد .
بچه های کوچکتر مثل سارا ، زیبا ، شیما ، محسن و شاهین که شرط شامل حالشان نمی شد تماشاچی شدند .
تومیک هم اعلام کرد بازی را بلد نیست و چون شامل شرط هم نمی شود تماشاچی باشد بهتر است !
سارا 5 کاغذ سفید و یک کاغذ علامت دار درست کرد ، همه را تا کرد و با حوصله قاطی پاتیشان کرد ، شروع بازی را اعلام کرد و کاغذ ها را روی میز ریخت با عجله اولین کاغذ را برداشتم ... اگر شانس داشتم اسمم شمسی میشد نه سحر !!! کاغذ علامت دار دست من بود و قاتل شده بودم ، با دقت به بچه ها نگاه میکردم در لحظه ای که حواس کسی به من نبود و ماهان به صورتم خیره شده بود چشمکی نثارش کردم ، چند ثانیه صبر کرد و بعد به حالت مردن سرش را روی میز گذاشت ، بچه ها حالا با دقت بیشتری به هم نگاه میکردند ، بعضی ها هم که با ترس سرشان را پایین انداخته بودند . دوباره نگاهم را در جمع چرخاندم برای ساناز چشمک زدم تا از دور خارج شود که علی با خوشحالی داد زد :
-یافتم !!! سحر قاتله ...
اول بهت زده به صورتش نگاه کردم و بعد با خشم ...
کاغذها رو شد و من باختم و موظف به اجرای شرط !
تا خواستم دهان باز کنم و حرفی بزنم سریع ماهان گفت :
-اولش قول دادیم سحر دیگه نباید زیر حرفت بزنیا ...
پس ساکت سرجایم نشستم ، تومیک نگاهی به صورت گرفته ی من انداخت و گفت :
-اگر واقعا انقدر براتون سخته اشکال نداره من تنها میرم .
خواستم سریع بگویم واقعا برام سخته که علی برادر بزرگم گفت :
-نه بابا تومیک جان این چه حرفیه ! کار شاقی نیست که خودش هم تفریح میکنه ... انقدر درس خونده یه هوایی به سرش بخوره بد نیست .
دوباره وا رفتم ، تومیک نگاه شیطنت آمیزی به صورتم انداخت و گفت :
-پس اگر اینطوره از فردا تهران گردی رو شروع میکنیم !!!

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



کاش هیچ وقت این بازی را شروع نمیکردم ... هیچ وقت نفهمیدم بالاخره بازی را باختم یا بردم !!! نه بازی خودم و تومیک را و نه بازی ای که ماهان ترتیب داده بود ...


با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم ، لای چشمم را باز کردم و آلارم را خاموش کردم .
چشمانم را بستم و دستم را روی پیشانی ام گذاشتم ...
دیشب تا حوالی صبح بیدار بودم و حالا چشمانم از شدت خواب میسوخت ...
دوباره چشمانم داشت گرم میشد که یاد قرار کاری مهمی که داشتم افتادم سریع چشمانم را باز کردم و سرجایم نشستم ، اگر صورتم را میشستم خواب از سرم می پرید .
چشمانم پف دار و قرمز بود ، کمی آرایش کردم تا چشمان پف دارم توی ذوق نزند .
موهایم را با سنجاق بالایی دادم ، مانتوی سرمه ای ام را پوشیدم ، شال آبی کمرنگ پررنگم را سرم کردم کیف چرم مشکی رنگم را برداشتم ، از پله ها پایین دویدم ، مامان جلوی آشپزخانه با یک لقمه نان و پنیر منتظرم بود . لقمه را از دستش گرفتم صورتش را بوسیدم ، خداحافظی کردم و از ساختما خارج شدم .
کتونی آل استار سرمه ای سفیدم را پوشیدم ، در حیاط را باز کردم ماشینم را بیرون بردم ، سوئیچ را برداشتم ، در حیاط را بستم و سوار ماشین شدم .
سرکوچه راهنما زدم تا وارد خیابان شوم که نگاهم به صورت مردی افتاد که سرکوچه ماشینش را پارک کرده و به آن تکیه داده بود .
دستم شل شد و از روی فرمان افتاد ...
چند سال از اخرین باری که او را دیده بودم میگذشت ؟
صدای بوق ماشینی که پشت سرم ایستاده بود باعث شد به خودم بیایم و وارد خیابان اصلی شوم ، راننده ای که پشت سرم مانده بود از کنارم رد شد و گفت :
-خیابون جای تیک و تاک زدن نیست خانم ... از ماشینت پیاده شو هر غلطی خواستی بکن ...
خواستم جوابش را بدهم بعد پشیمان شدم ، حق داشت پشت سرم معطل شده بود ... تقصیر خودم بود که این حرفها را شنیدم ...
تمام تلاشم را کردم تا توجهم را به رانندگی بدهم اما فایده ای نداشت چهره اش برای لحظه ای از جلوی چشمانم کنار نمی رفت !
تا رسیدن به شرکت دو سه باری نزدیک بود تصادف کنم اما لطف خدا شامل حالم شد و صحیح و سلامت به شرکت رسیدم .
برخلاف هر روز که از پله ها بالا می رفتم منتظر آسانسور ایستادم .
آقای محمودی که امروز قرار بود برای تمدید قرار داد بیاید تماس گرفت و اطلاع داد به خاطر کار مهمی نمی تواند بیاید .
در دل فحشی نثارش کردم ، لعنتی اگر دیشب اطلاع داده بود نمی آید حال اینطوری نمیشد ! من صبح با خیال راحت استراحت میکردم و دیرتر از خانه خارج میشدم و او را نمی دیدم ... اما ... باز هم فرقی نداشت ! شاید باز هم او را می دیدم ... انگار منتظرم مانده بود تا با آن ژست مکش مرگماش دگرگونم کند و گذشته را به یادم بیاورد !

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



نگاهی به ساعت انداختم ، 20 دقیقه میشد که منتظر آقا جلوی در ایستادم .
صبح با کلی التماس ماشین بابا را گرفتم تا حداقل مجبور نشوم با این پسرک خیابان ها را پیاده گز کنم یا توی تاکسی تنگ دلش بنشینم !
جلوی در خانه شان که رسیدم عمه با شرمندگی گفت :
-سحر جان داره آماده میشه الان میاد ...
و این الان امدن تا این لحظه 20 دقیقه طول کشیده ! صدای ضبط را بیشتر کردم تا حداقل توجهم به آهنگ جلب شود و بیخیال تاخیر آقا شوم !
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا
اونجا که شبا ، پشت بیشه ها
یه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو میزاره ، تو آب چشمه
شونه میکنه ، موی پریشون
در ماشین را باز کرد و سوار شد ، نگاهی به ساعت انداختم 23 دقیقه معطلش شده بودم !!!
-سلام .
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :
-علیک سلام .
ماشین را روشن کردم و راه افتادم .
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، ته اون دره
اونجا که شبا ، یکه و تنها
تک درخت بید ، شاد و پر امید
میکنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره ، بچکه مثه
یه چیکه بارون ، به جای میوه اش
سر یه شاخه اش ، میشه آویزون
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، از توی زندون
مثه شب پره ، با خودش بیرون
می بره اونجا ، که شب سیاه
تا دم سحر ، شهیدای شهر
با فانوس خون ، جار میکشن
تو خیابونا ، سر میدونا
عمو یادگار ، مرد کینه دار
مستی یا هوشیار ، خوابی یا بیدار
مستیم و هوشیار ، شهیدای شهر
خوابیم و بیدار ، شهیدای شهر
آخرش یه شب ، ماه میاد بیرون
از سر اون کوه ، بالای قله
توی این میدون ، لب میشه خندون
یه شب ماه میاد ...
-آهنگ کی بود ؟
-فرهاد .
-قشنگ بود .
نگاهی به صورتش انداختم و گفتم :
-به اندازه ی مکانای دیدنی تهران به موسیقیش هم علاقه مندی ؟
سنگینی نگاهش را روی صورتم حس میکردم وقتی گفت :
-بیشتر از موسیقی و جاهای دیدنی تهران به دخترای اصیل تهرانی علاقه مندم .
رنگم پرید ! نباید ضعف نشان میدادم به همین خاطر گفتم :
-دخترای تهرون مثل گل می مونن هم قشنگن هم خاردارن ، خاراشون محافظشونه ، مراقب باش جای اینکه گل نصیبت بشه خار نره تو دستت .
-چیدن گل راه و رسم خودش رو داره ، من گلچین ماهری هستم !!!
با حرص گفتم :
-از وجناتت پیداست !
-حرص نخور موهات سفید میشه ، فکر نکنم کسی طالب یه گل غرغروی سفید مو باشه !
پایم را بیشتر روی پدال گاز فشردم :
-هیچ گلی هم طالب یه گلچین مغرور و گستاخ و پررو نیست !
-می بینیم !
سرم را برگرداندم :
-چیو ؟
-اینکه گلی طالب گلچین مغرور و گستاخ و پررو هست یا نه ...
ساکت شدم ، نگاهم را به خیابان دوختم و وانمود کردم آرامم ، اما از درون مثل روغن داغ جلز ولز میکردم .
-کجا داری میری ؟
-فرحزاد ...
-اما من ترجیح میدم برای روز اول بریم شهر ری ...
بی اختیار پایم را روی پدال ترمز فشردم و گفتم :
-چیییی ؟؟؟
-اولا وسط خیابون جای ترمز کردن نیست شانس آوردی خیابون خلوته و تصادف نکردیم ، حرکت کن ، در ثانی من قراره برم جاهای دیدنی دیگه درسته ؟ پس باید طبق سلیقه ی من هم مکانهای دیدنی انتخاب بشه ...
صدای بوق راننده ی پشت سری بلند شد . حرکت کردم :
-تو اگر به این خوبی جاهای دیدنی رو بلدی چرا تنها نمی ری ؟ یه تاکسی بگیر برای شهر ری .
-اگر ناراحتی همین کارو میکنم ، فقط به ماهان و علی و دایی هم میگم که تو باهام نیومدی ...
با حرص لب گزیدم ، ماهان که میفهمید برایم دست میگرفت ! علی پوستم را میکند و بابا به جرم بی احترامی به خواهرزاده ی عزیز کرده ی تازه برگشته اش مجازاتم میکرد ... هم نشینی با این پسرک نچسب بهتر بود یا مجازات ؟
مسیر شهر ری را در پیش گرفتم و سعی کردم دهانم را بسته نگه دارم !


سردرد کلافه ام کرده ، چشمانم سرخ شده ، یاد و خاطرات روزهای گذشته قلبم را به درد می آورد ... تقصیر من بود که همه چیز به هم ریخت ؟ تقصیر تومیک بود که تحمل و صبر نداشت ؟ تقصیر پدر بزرگ بود که با مرگش راه بازگشت عمه را باز کرد ؟

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



یک ماه از مرگ پدربزرگ میگذشت که خبری مثل بمب در فامیل پیچید ... عمه مریم داشت برمیگشت ... می امد که بماند برای همیشه ...
عمه مریم ، کسی که تا امروز فقط یک عکس بود یا شاید یک اسم حالا داشت موجودیت و هویت پیدا میکرد ... همیشه عمه برایم نماد یک زن شجاع بود که توانست به خاطر عشقش همه چیز را زیر پا بگذارد ...
خبرهایی که از عمه داشتیم همیشه حاکی از خوشبختیش بود ، پدر بزرگ ممنوع اعلام کرده بود که کسی اسمی از مریم بیاورد یا یادی از او بکند ... حتی اگر مریم گفتن به یاد مریم مقدس باشد یا اسم یک گل ... باید هر مریمی از یاد و خاطره ها محو میشد ... فامیل پیرو حرف بزرگ ترشان سکوت کردند و مریم ، دختر عزیز کرده ی آقاجان نام و یادش به پستوی خانه رفت ... بابا همیشه با عمه در ارتباط بود تلفنی صحبت میکردند ، یکی دوباری هم برای دیدار عمه به ارمنستان رفته بود .
هر بار بعد از برگشت تا یک ماه ورد زبانش خوبی های عمه و شوهرش و تک پسرش بود .
تومیک نیامده جای خودش را در قلب پدرم باز کرده بود .
در موردش کنجکاو بودم ، دلم میخواست این پسر خاص که دل پدرم را برده ببینم و حالا داشت موقعیتش فراهم میشد !
دو شب بعد همه در فرودگاه جمع شدیم تا مهمان عزیزی که بعد از سالها برمیگشت را ببینیم .
بابا مدام از پشت شیشه چشم می چرخاند تا پیدایشان کند :
-اوناهاشن ، اومدن ...
همه ی نگاهها به سمتی که بابا اشاره میکرد برگشت ، یک زن به همراه یک مرد جوان در حالی که دوتا چرخ دستی را با خود می آوردند به سمت ما می آمدند .
بابا زودتر از همه به سمت انها حرکت کرد ، زن را در آغوش کشید و بعد هم مرد جوان همراهش را .
همه جلو رفتیم و دقایقی بعد عمه و پسرش در میان حلقه ی فامیل ایستاده بودند و پدر تک تک کسانی که ایستاده بودند را به عمه و پسرش معرفی میکرد .
با کنجکاوی به مرد جوان خیره شده بودم .
موهای خوش حالتش را بالایی داده بود ، رنگ موهایش نه مشکی بود نه قهوه ای ، شاید خرمایی رنگ . چشمان عسلی رنگش پر از کنجکاوی بود و برق شیطنت در نگاهش موج میزد . قد بلند بود و اندام متناسبی داشت ، شباهتش به عمه و خانواده ی ما کم بود . فقط کشیدگی و درشت بودن چشمانش شبیه عمه بود .
هنوز به صورتش خیره شده بودم که سرش را به سمت من چرخاند ، نگاه نافذش مرا لرزاند ... چند ثانیه با کنجکاوی به من نگاه کرد ، چشمکی زد و سرش را به سمت بابا که هنوز داشت اقوام را معرفی میکرد چرخاند ...
از نوع نگاه کردنش و چشمکی که نثارم کرد هیچ خوشم نیامد ! حس کردم باید به او یادآوری کنم اینجا ایران است نه ارمنستان یا هرجای دیگری !
با همه دست داد تا نوبت به من رسید ، بابا با شادی گفت :
-اینم یه دونه دخترم سحر .
تومیک دستش را به سمت من دراز کرد ، در چشمانش خیره شدم و با لحنی خشک گفتم :
-خوش اومدید .
ماهان که کنار من ایستاده بود سریع دست تومیک را در دست گرفت و گفت :
-اونو ولش کن ، منم ماهانم ، میدونم از آشناییم خوشحال شدی .
تومیک تصنعی خندید ، سنگینی نگاهش را روی صورتم حس میکردم اما به روی خودم نیاوردم ، عمه را در آغوش گرفتم و خوش امد گفتم .


مامان و بابا با شوق و ذوق برای رفتن به فرودگاه آماده میشدند .
علی و رویا برای بردن مامان و بابا آمدند اما هرچه اصرار کردند راضی نشدم همراهیشان کنم . آمادگی روبرو شدن با تومیک را ندارم ... آن هم حالا !!!
امروز عجب روزی بود ! صبح که رخ به رخ شروین شدم ، حالا هم تومیک !
وقتی مامان و بابا رفتند ، سکوت خانه غمگینم کرد ... دلم برای دیدن تومیک پر میکشید اما ... دلم نمیخواست غرورم لطمه بخورد ... از اول هم علاقه ی من به تومیک اشتباه بود ! من که شرایط خودم را می دانستم پس چرا ؟
حوصله ی غذا پختن نداشتم ، دوتا تخم مرغ برداشتم و برای خودم نیمرو کردم . مشمای نان را از یخچال برداشتم و مشغول غذا خوردن شدم ! اما چه غذایی !!! تمام مدت فکرم توی فرودگاه بود ...
" یعنی چهره اش تغییر کرده ؟ جا افتاده تر شده ؟ "
چهره اش جلوی چشمم بالا و پایین میشد ... همان روزها هم جذاب بود ! حالا که جاافتاده تر شده حتما خیلی جذاب تر شده ...
بی اختیار از ذهنم گذشت :
" نکنه ازدواج کرده باشه ... "
لقمه ی نیم خورده ام را روی میز انداختم ، ظرف غذا را پس زدم و از پشت میز بلند شدم ...
بغض کردم و زیر لب زمزمه کردم :
-شاید زنشم با خودش اورده باشه !!!
اشکهایم روی صورتم جاری شد ... کاش هیچ وقت نرفته بود ...
آبی به صورتم زدم و برای عوض کردن حال و هوایم کامپیوتر را روشن کردم تا کمی وبگردی کنم و گذر زمان را از یاد ببرم ...
ویندوز که بالا امد بی اختیار به جای باز کردن فایر فاکس و وب گردی ، وارد مای کامپیوتر شدم و فایل عکسها را بعد از مدت ها باز کردم .
عکس ها را یکی یکی نگاه میکردم و اشک میریختم ... عکسی که توی درکه انداختیم چشمانم را دوباره تر کرد ... دلم برای ان روزها تنگ شده ، برای تومیک و محبت هایش ...

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



لبه کلاهم را صاف کردم ، کوله ام را روی دوشم جابه جا کردم ... خسته شدم اما جرات اینکه بگویم را ندارم ، مطمئنا مسخره ام میکند یا برایم دست میگیرد !
-چیه بچه ؟ چرا راه نمیای ؟
عصبی به صورتش نگاه کردم و گفتم :
-دارم راه میام دیگه پدر بزرگ ، چیکار کنم ؟ میخوای برات پشتک بزنم وسط کوه ؟
لبخندش را مهار کرد :
-من خسته شدم میای بریم توی این رستوران بشینیم ؟ یه چایی هم میخوریم ...
نفس عمیقی کشیدم ، خداروشکر بالاخره خسته شد !
خیلی وقت بود کوه نیامده بودم و زود پاهام درد گرفت و خسته شدم ... بی هیچ حرفی وارد رستوران شدم ، تومیک هم پشت سرم آمد .
یکی از تخت ها که در طبقه ی پایین رستوران و روبه رودخانه بود را انتخاب کردم و نشستم ، از چهره ی تومیک هم مشخص بود از جای انتخابی راضیست .
سفارش چای داد ، آرام گفتم :
-من قلیون هم میخوام !
-کوه جای قلیون کشیدن نیست ! امروز اومدیم از هوای آزاد و خوب لذت ببریم نه اینکه دود هوا کنیم ! رفتیم خونه قلیون بکش .
حق با او بود ، سکوت کردم و مشغول تماشای فضای روبرو شدم ...
نمای قشنگی داشت ، صدای رودخانه و بوی نمی که هوا داشت لذت بخش بود ، درختهای روبرو هم فضا را زیباتر کرده بود ...



-تو از چیزی هم خوشت میاد ؟
با تعجب به سمت تومیک برگشتم :
-چی؟
-میگم تو از چیزی هم خوشت میاد ؟ انقدر بد عنق و بدرفتاری که گاهی وقتا با خودم میگم این دختر اصلا احساس نداره ! اما حالا طوری به اطراف نگاه میکنی انگار به طبیعت علاقه ی زیادی داری و از توجه به محیط اطراف و زیبایی ها چیزی سرت میشه .
با حرص گفتم :
-معلومه که احساس دارم ، زنا کلا منبع احساس هستن ... البته مردا هم کمی احساس دارن اما تو با همه فرق داری ... جای احساس و خوش رفتاری و منش و برخورد درست اجتماعی یه زبون پر نیش و کنایه داری فقط ...
-اینارو با من بودی ؟
-نه با سبزی فروش سرکوچه مون بودم گفتم به تو بگم به گوشش برسونی ...
خندید :
-آهان باشه بهش میگم عزیزم ...
از لحن عزیزم گفتنش لرزیدم ، تا حالا به مردی تا این حد نزدیک نبودم ... جز ... فکر کردن به او هم عذابم میداد ، سرم را به سمت مخالف چرخاندم و مشغول تماشای آدمهایی شدم که روی تخت ها نشسته و از ته دل می خندیدند ، حرف میزدند و از روزشان لذت می بردند ، آدمهایی که برای فرار از زندگی شهری به کوه پناه می آورند و با لذت هوای پاک کوه را به اعماق وجودشان می کشیدند .
-چاییت یخ کرد .
بی انکه به او نگاه کنم لیوانی که برایم چای ریخته بود را برداشتم ، تشکر هم نکردم ، مثل بچه های کوچک دلم میخواست قهر کنم ... به چه حقی با من اینطوری برخورد میکرد ؟ ثانیه ای تند بود و گزنده ، ثانیه ای بعد پر محبت و مهربان ...
بعد از خوردن چایی ، از رستوران خارج شدیم ، هندزفیری را در گوشم گذاشتم و صدای آهنگ را بیشتر کردم .
صدای گوگوش در گوشم پیچید :
از تو که حرف میزنم به یاد تو هرچی میگم ترانه میشه
باغ بی برگی ما گل میکنه دریایی از جوانه میشه
همه ی دریچه ها رو به سپیده شعر آفتابی میخونن
بی هراس گزمه های شهر جادو شبو مهتابی میخونن
ای همه بودنم از تو ، همه ی گفتنم از تو
وقتی حرف میزنم از تو ، جون میگیره تنم از تو
تو که عشق لایزالی ، جاری آب زلالی
آفریننده ی ممکن ، از نهایت محالی
از تو که حرف میزنم به یاد تو هرچی میگم ترانه میشه
باغ بی برگی ما گل میکنه دریایی از جوانه میشه
کلمات گمشده توی کتابا دوباره معنا میگیرن
موجای غریب و دور از هم و تنها لهجه ی دریا میگیرن
تو بگو تا که بجوشم ، روح خود را نفروشم
آبی آیینه ها را ، از تو لاجرعه بنوشم
ای همیشه روبرویم ، تو بگو تا که بگویم
بشکن از معجزه ی عشق ، قفل سنگین گلویم
با کشیده شدن دستم ، حواسم از آهنگ پرت شد بهت زده به تومیک که دستم را میکشید تا مرا به سمتی که میخواست ببرد نگاه میکردم ، به چه حقی به من دست زده بود ؟
-سحر بیا بریم با هم ...
عصبی دستم را از دستش بیرون کشیدم ، بهت زده سرجایش ایستاد :
-تو به چه حقی به من دست زدی ؟ اینجا اون قبرستونی که تو ازش اومدی نیست ، من یه دختر مسلمونم میفهمی ؟ تو حق نداری به من دست بزنی ...
نگاه تومیک هنوز بهت زده بود و شاید کمی متعجب و دلخور .
به سرعت قدم هایم افزودم و به سمت مسیر اصلی رفتم در همان حال نگاهم به عکاس افتاد ، سرم را به سمت تومیک که تازه از شوک خارج شده و داشت خودش را به من می رساند چرخاندم ، نگاهش به عکاس و دوربینش بود ... دلم میخواست عکس بیندازم ولی الان با این شرایط ...
-من دست تورو از روی آستین مانتوت گرفتم ، اینم توی دین شما گناهه ؟
سرم را پایین انداختم و سکوت را بهتر از هر جوابی دانستم .
یک ساعتی بالا رفتیم ، پاهام درد گرفته و خسته شده بودم ، به آرامی به سمت رودخانه رفتم و روی یکی از سنگ های کنار رودخانه نشستم ، تومیک هم روی یکی دیگر از سنگها نشست ، حرف نمیزد ، دلم میخواست چیزی بگویم تا برخورد ساعتی قبل را فراموش کند ، اما غرورم اجازه نمی داد عذر خواهی کنم .
کمی که گذشت گفت :
-اگر خستگیت در رفته برگردیم ، پاهام درد گرفته بیشتر از این بالا نریم بهتره .
بلند شدم و مسیر برگشت را در پیش گرفتیم ، نگاهم به آدمهایی بود که خندان و شاد از کنارمان رد میشدند ، عده ای به سمت بالا و عده ای در راه برگشت با انرژی حرکت میکردند ، از دست خودم عصبانی بودم ... حق نداشتم روزمان را خراب کنم ... تومیک در شهر ما مهمان بود .
لب گزیدم .
تمام طول مسیر به راهی برای جبران فکر کردم ، وقتی نگاهم از دور به مرد عکسا افتاد که هنوز همان جا ایستاده و از کسانی که مایل بودند عکس می انداخت راه جبران را پیدا کردم .
بی حرف مسیرم را به سمت عکاس کج کردم ، تومیک هم با بی میلی دنبال من امد .
-آقا میشه یه عکس از ما بندازید ؟
-بله خانم .
نگاهش اول روی صورت من وبعد روی صورت تومیک چرخید ، لبخندی زد و گفت :
-هرجا میخواید وایسید .
به سمت تخته سنگی که زیر تک درخت لبه ی پرتگاه بود حرکت کردم ، قبل از نشستن روی تخته سنگ لب بلندی رفتم ، ارتفاع تا رودخانه زیاد بود ، ترسیدم و قدمی به عقب برداشتم روی تخته سنگ نشستم و نگاهم را به تومیک که هنوز سرجایش قبلیش ایستاده بود دوختم :
-عکس نمی ندازی ؟
انگار حس کرد میخواهم جبران کنم ، لبخندی زد و جلو آمد .
15 دقیقه بعد عکسمان را گرفتیم ، یکی من یکی تومیک ... گوشه ای ایستادم و به عکس نگاه کردم ، من روی تخته سنگ نشسته و با لبخند به عکاس نگاه میکردم ، تومیک هم پشت سرم به درخت تکیه داده و نگاهش روی نیم رخ من ثابت مانده بود ...
ضربان قلبم تندتر شد ، نیم نگاهی به صورت تومیک انداختم که با لبخندی شیطنت آمیز به عکس در دستش خیره شده بود ، سریع عکس را لای کتابم توی کوله گذاشتم و راه افتادم .



-مریم چقدر خوشحال بود ، روی پاش بند نبود ...
-آره حق هم داره گل پسرش برگشته پیشش ، ما خودمون طاقت چند روز ندیدن علی رو نداریم حالا ببین مریم چی کشیده !
-مریم با ذوق همش حرف از عروسیش میزد ، دیدی توی ماشین هی میگفت حالا که دوباره اومدی ایران دستت رو بند میکنم که دیگه نتونی بری ؟ ماشالا انقدر هم آقا هست که آرزوی هر دختریه ...
مامان نگاه زیر چشمی به من انداخت و گفت :
-آره ، انتخابشون هم فکر کنم معلومه ...
قاشق را انداختم توی بشقاب و در همان حال که بلند میشدم گفتم :
-خسته شدم بس که به در گفتید تا دیوار بشنوه ... نه بین من و اون پسر خواهر بابا چیزی بوده نه خواهد بود ، نکنه یادتون رفته من یک بار ازدواج کردم ؟ واسه من خواب جدید نبینید ، همون یک بار خر شدم شوهر کردم برای هفت پشتم بسه ... اون که مسلمون بود و دین و ایمون داشت خیر سرش ، این شد چه برسه به این پسره که اصلا معلوم نیست خدارو قبول داره یا نه .
نگاهی به چهره ی سرخ بابا و صورت وا رفته ی مامان انداختم و حرف آخر را زدم :
-من اگرم بخوام شوهر کنم زن این پسره ی فرنگی بی دین ایمون نمیشم ... آره می دونم آرزوی خیلیهاست ولی این گل پسر آرزوی من یکی نیست .
با سرعت به سمت اتاقم رفتم و با شدت در را پشت سرم بستم .
دروغ گفتم ... خودم که حقیقت را می دانستم ، میدانستم دوستش دارم ... حتی اگر مسلمان نباشد ، رفته باشد یا حتی اگر مرا نخواهد باز هم من اورا می خواستم ... شاید از ترس همان خواسته نشدن بود که اینطوری حرف میزدم . اشکهایم روی صورتم روان شد ... بی اختیار لبخند زدم ، تومیک تنها امده بود که بابا و مامان از ازدواجش و دختران ایده آلش حرف میزدند .

از آبدارچی خواستم با کیک و چای از آقای محمودی پذیرایی کند و با کلی چاپلوسی که این روزها لازمه ی هرکاری شده او را به تمدید قرار داد با مبلغی بیشتر ترغیب کردم .
بعد از رفتن آقای محمودی به پشتی صندلیم تکیه دادم تا کمی سرم آرام شود ، دیشب دیر وقت خوابیدم ... البته اگر بشود اسمش را خواب گذاشت ! حالا هم سردرد کلافه ام کرده بود و آنقدر هم حرف زده بودم که دهانم خشک شده و زبانم به سقف دهانم چسبیده بود انگار !!!
برای آوردن آب خواستم از اتاق خارج شوم که چهره ی آشنایش رعشه به بدنم انداخت . نمی توانستم باور کنم این خود اوست که جلوی میز منشی ایستاده و درخواست ملاقات با مرا میکند .
قبل از اینکه به سمت در بچرخد سریع در اتاق را بستم ، نگاهم به روی تلفن که زنگ میخورد خیره ماند ... می دانستم خانم منشی است با دستانی لرزان گوشی را برداشتم :
-بله ؟
-خانم حکیمی ، پسر عمه تون برای ملاقاتتون اومدن .
نفسم در سینه حبس شده بود به سختی گفتم :
-ده دقیقه دیگه راهنماییش کنید اتاقم قبلش هم به آقای رضایی بگید برای من یک لیوان آب خنک بیاره .
گوشی را گذاشتم . آرنجم را روی میز گذاشتم و سرم را به دستانم تکیه دادم .
فکر نمیکردم روز اول ورودش به ایران برای دیدن من بیاید ! انگار او می خواست دوباری بازی را شروع کند ، اما من خسته بودم ... خسته تر از آنی که بتوانم دوباره تن به این بازی بدهم ... اگر یک بار دیگر می رفت ، غرورم را میشکست ... دیگر چیزی از من نمی ماند .
بار قبل به سختی ته مانده های غرورم را جمع کردم اما این بار ... اگر دوباره بازی را شروع میکرد ...
ضرباتی به در خورد و بعد لیوانی آب سرد که در میان دستانم اسیر شد ، جرعه ای از آب نوشیدم و بعد سیری ناپذیر لیوان را تا ته سر کشیدم اما حتی ذره ای از خشکی دهانم کم نشد .
برای بار دوم ضربه ای به در خورد و در باز شد ، حتی صدای قدمهایش را می شناختم .
در را پشت سرش بست و به آرامی مثل همیشه ، با صلابت و محکم قدم برداشت و به سمت میزم آمد ، با هر قدمی که به میز نزدیک میشد ضربان قلب من تندتر میشد ، روی صندلی کنار میزم نشست ؛ هنوز نگاهم به روی کفشهایش خیره مانده بود ، جرات نداشتم به صورتش نگاه کنم .
-این کفشو کادو گرفتم ، قشنگه ؟
حرفی نزدم :
-مگه میشه کسی که منو انتخاب کرده سلیقه اش بد باشه ؟
هنوز هم نیش و کنایه میزد .
-قابل نداره میخوای دربیارمش بدم به تو ؟
سرم را بلند کردم ، دلم نمیخواست بیشتر از این به شوخی مسخره اش ادامه بدهد :
-اینجا چی میخوای ؟


-اومدم دیدن دختر داییم ، بده ؟ تو که احترام بزرگتر سرت نمیشه پاشی بیای فرودگاه من حداقل صله رحم ... درسته دیگه ؟ سرم میشه ... راستی تو دین شما صله رحم یکی از احکامه درسته ؟
هنوز جرات نگاه کردن به چشمانش را نداشتم ، نگاهم را به میز دوختم و گفتم :
-دیدی ؟ به سلامت .
-من دیدم تو چی دیدی ؟ من نه میزم ، نه کفش ، نه در ، نه هوا ، به من نگاه کن سحر ...
با صدایی آرام زمزمه کرد :
-میدونم تو هم مثل من دلتنگی ...
دل تنگ ؟ کار من از دل تنگی گذشته بود ! باز نگاه از میز برنداشتم ، سنگینی نگاهش را حس میکردم اما نگاهش نکردم :
-ببین پسر عمه ، من خیلی خسته ام ... خیلی خسته تر از اونی که بخوام بازی رو دوباره از نو شروع کنم ... بهتر نیست منو فراموش کنی ؟ بیا گذشته رو فراموش کنیم و فقط یه فامیل باشیم همین و بس .
پوزخندش را ندیدم اما می دانستم که جوابم پوزخند است ! مثل تمام روزهای گذشته ... آنقدر کنارش بودم که بتوانم ذره ذره ی حرکاتش را درک کنم !
-گذشته ؟ مگه تو گذشته ی ما چیزی بوده ؟ ما از اول هم دوتا فامیل بودیم ... حداقل برای تو که همیشه همین بوده مگه نه ؟
گوشی را برداشتم و از آقای رضایی درخواست دوتا چای کردم .
-چرا حرف نمیزنی ؟ باور کنم کم آوردی ؟ زبون درازت رو گم کردی ؟
باز هم جوابش را ندادم .
-شروین جلوی در شرکت بود ... هیچ وقت فکر نمیکردم ببخشیش و از نو شروع کنید .
انگار به من برق وصل کرده باشند سریع سرم را بلند کردم و گفتم :
-شروین ؟
از پشت میزم بلند شدم و از پشت کرکره های پنجره به خیابان نگاه کردم ، هرچه نگاه کردم ندیدمش ، حضور تومیک را کنارم حس کردم ، با دست سمت راست خیابان کنار پیاده رو نشان داد ، شروین روی یک موتور زیر سایه ی یک درخت نشسته بود .
زمزمه کردم :
-بدبخت شدم !
حضور یکیشان برای تحلیل بردن انرژی ام کافی بود حالا از خوش شانسیم هر دوتاییشان با هم برگشته بودند !
-طوری نشون نده که انگار از حضورش ناراحتی ...
به چهره ی وارفته ام نگاهی انداخت و ادامه داد :
-باورم نمیشه از برگشتنش ناراحت باشی ! قدیما که همه اش یادش میکردی و میگفتی اگر برگرده می بخشیش !
سرم داشت می ترکید و تومیک هم چرت و پرت هایی که گفته بودم را یاد اوری میکرد ! دل خوش داشت ...
ضربه ای به در خورد ، آقای رضایی سینی را روی میز گذاشت و نگاه موشکافانه ای به ما انداخت و با قدم های آهسته از در اتاق بیرون رفت و لای در را باز گذاشت ، تومیک بلند شد و در را بست :
-بدترین خصلت ایرانی ها فضولیشونه ، همه شون هم فضولن !
شاید اگر سحر یک سال قبل بودم در دفاع از مردم کشورم داد سخن میدادم اما حالا ... آنقدر از این مردم فضول کشیده بودم که دیگر دلم سخنرانی حاصل از عرق ملی هم نمی خواست ! دیگر دلم نمیخواست مردمم و تمدنشان را به رخش بکشم ... آنقدر همین مردم با تمدن تیشه به ریشه ام زده بودند که بریدم !
شاید اگر این آدمهای فضول پایشان را از زندگی ما بیرون میکشیدند حال و اوضاع من الان این نبود که حتی جرات نکنم به صورتش نگاه کنم ...
-هوس کردم دوباره برم تهرانی گردی ... دلم برای جمع بچه ها هم تنگ شده ... دیشب اومدن فرودگاه ولی درست و حسابی ندیدمشون ... دیر وقت بود سریع رفتن خونه هاشون .
دلم نخواست بگویم دیگر خبری از جمع بچه ها نیست ... جمعی که توم خودش ساخت و با رفتنش هم از هم پاشید !
نگاه خیره اش را به صورتم دوخت ، بی تفاوت به کتابی که روی میزم بود خیره شدم :
-بچه ها میگفتن خیلی وقته ندیدنت ...
با عصبانیت گفتم :
-چاییت رو بخور و برو . صله رحم هم بود تا حالا تموم شده بود ! اینجا محل کار منه پسر عمه نه خونه ام که اومدی مهمونی ... دلت صله رحم میخواد بیا خونه ی داییت نه اینکه بیای محل کار من .
-قبلا اخلاقت بهتر بود .
-سحر قدیم مرد ... اگر اومدی دنبال اون آدم سابق دیگه ردی ازش پیدا نمیکنی .
از روی صندلی بلند شد ، کیفش را برداشت و بی انکه چایی اش را بخورد به سمت در رفت ، لحظه ی اخر برگشت و گفت :
-کدوم سحر مرد ؟ سحری که مردم ازش حرف میزدن یا سحری که شب و روز یک مسافر رو رنگ چشماش کرده بود ؟
و از در اتاق بیرون رفت .



از پشت پنجره با چشمانی بارانی دور شدنش را تماشا کردم ، دلم برایش تنگ شده بود ... برای شیطنت هایش ، حرفهای پر از تیکه و کنایه اش ... دلم حتی برای اذیت کردن هایش هم تنگ شده بود.
تن صدایش دلنشین ترین صدا بود ...
از کنار شروین که هنوز همان جا ایستاده بود رد شد ، چند قدم بیشتر نرفته بود که برگشت و روبروی شروین ایستاد و مشغول حرف زدن شد .
ضربان قلبم تند شد ، اگر درگیر می شدند چه ؟ اصلا چه حرفی با شروین داشت ؟
شروین جلوتر آمد و یقه اش را گرفت ، سریع به سمت در اتاق دویدم .
وقتی از شرکت خارج شدم به نفس نفس افتاده بودم ، با قدم های سریع به سمتشان رفتم ، مشغول جرو بحث بودند :
-به تو چه ربطی داره آقا ، راتو بکش برو ...
صدای شروین روی اعصابم خط میکشید ، جلوتر رفتم و با صدای بلند گفتم :
-چی شده ؟
تومیک سریع سرش را به سمت من چرخاند :
-چیزی نیست برگرد شرکت .
شروین با چشمهای خشمگینش به من خیره شد :
-به به سحر خانم ! بالاخره رویت شدی ! کاش از اول سروکله ی معشوقه ات پیدا می شد که به لطف ایشون چشم ما به جمال شما روشن شه !
خشمگین غریدم :
-خفه شو و گورتو گم کن .
نیشخندی زد ، قدمی به سمت من برداشت و گفت :
-قدیم با ادب تر بودیا ، به من تو نمی گفتی ! تاثیرات همنشینی با این آقا ژیگوله است ؟
حس میکردم حالم از خودم به هم میخورد که زمانی همنشین چنین آدمی بودم !
-نه آقا ! تاثیر زندگی مشترک با آشغالی مثل توئه ، این لحن حرف زدن ، حاصل برباد رفتن یکی دو سال از زندگیمه !
-از اول میرفتی دنبال این ژیگولا که زندگیت برباد نره !
-اون روزا فکر میکردم تو آدمی ، نه آدم بودی نه لیاقت احساس منو داشتی ... جوون بودم و خام فرق مرد و آشغال رو نمی فهمیدم ! اومدم زندگی کنم ، افتادم توی آشغال دونی تو و اون ننه ی بدتر از خودت ...
شروین خودش را به من رساند ، دستش را بالا برد تا به صورتم سیلی بزند ، سریع دستم را جلوی صورتم گرفتم ، تمام روزهایی که در خانه اش مثل سگ مرا به گوشه ای می انداخت و زیر ضربات دست و پایش کبودم میکرد جلوی چشمم بود ... هر لحظه منتظر بودم دست سنگینش روی صورتم فرود بیاید ... اما ضربه ای به صورتم نخورد ، چشمهایم را که با ترس بسته بودم باز کردم . تومیک که تا ان لحظه نظاره گر بحث ما بود جلو آمده و دست شروین را گرفته بود :
-بار آخرت باشه از این غلطا میکنی ، دستت بهش بخوره روزگارت رو سیاه میکنم .
شروین دستش را از دست تومیک بیرون کشید و گفت :
-مثلا چه گهی میخوری ؟
تومیک جای جواب ، مشتش را به صورت شروین کوبید ، شروین که انتظارش را نداشت سکندری خورد و قدمی به عقب رفت ولی ثانیه ای بعد جلو آمد و گلاویز شدند ، اشکهایم روی صورتم جاری شدند ... سعی کردم از هم جدایشان کنم ولی بی فایده بود ، با صدای بلند جیغ میکشیدم و گریه میکردم ...
دوتا پسر جوان که از کوچه رد می شدند با دیدن اوضاع من به سمتمان امدند و دقایقی بعد دربان شرکت هم به کمک آن دو شتافت و از هم جدایشان کردند .
شروین با صدای بلند فحش می داد و از هیچ حرفی فروگذار نمیکرد ، از شنیدن حرفهای رکیکی که بر زبان می آورد مو بر تنم سیخ می شد .
تومیک با پشت دست بینی اش را پاک کرد ، نگاه ناراحتی به صورت من انداخت ، قدمی به سمت شروین برداشت و با صدای بلند گفت :
-دور بعد طرفش پیدات بشه طور دیگه ای جوابت رو می دم ...
-هیچ غلطی نمیتونی بکنی مرتیکه ی عوضی ...
-حالا می بینی !
یکی از پسرها تومیک را به سمت عقب کشید و گفت :
-آقا کوتاه بیاید دیگه ، خانوم شما هم بفرمایید .
تومیک به سمت بالای خیابان حرکت کرد ، دلم میخواست دنبالش بروم ، خونی که از کنار لبش جاری بود را پاک کنم و به خاطر حرفهایی که شنیده بود عذرخواهی کنم ... دلم میخواست کنارش باشم ... اما به جای تمام خواسته هایم ، بی آنکه حتی تشکری بکنم خلاف جهتی که او می رفت حرکت کردم و وارد ساختمان شرکت شدم .


ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط negar joon در تاریخ 1393/5/6 و 15:49 دقیقه ارسال شده است

هنوز نخوندم امیدوارم مانند رمان های دیگه عالی باشه
موفق باشید


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 753
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,098
  • بازدید ماه : 26,979
  • بازدید سال : 177,078
  • بازدید کلی : 11,674,218