close
مجتمع فنی تهران
رمان چشمک قسمت دوم
loading...

رمان فا

فصل دوم مهمانی خانوادگی ! کلافه روی تخت نشسته بودم و سعی می کردم این کلمه را برای خودم معنی کنم ! مهمانی خانوادگی یعنی جمعی که برای به رخ کشیدن…

رمان چشمک قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2141 سه شنبه 26 فروردين 1393 : 10:51 نظرات ()

فصل دوم

مهمانی خانوادگی ! کلافه روی تخت نشسته بودم و سعی می کردم این کلمه را برای خودم معنی کنم !
مهمانی خانوادگی یعنی جمعی که برای به رخ کشیدن لباس و ثروت دور هم جمع میشوند ، دخترانی که دنبال شوهر میگردند ، پسرانی که دختر آفتاب و مهتاب ندیده میخواهند و فکر میکنن دختران فامیل آنها از هر اشتباهی مبرا هستند ... مردانی که برای بحث های سیاسی یک گوشه شنوا میخواهند و میزبانی که باز چیزی برای به رخ کشیدن پیدا کرده است !
این بار هم عمه مریم بهانه ی این مهمانی خانوادگی نفرت انگیز را پیدا کرد ! پز برگشتن پسرش !!!.....................................................

قدیم ها ... قبل از آن که پای مردها به زندگیم باز شود ، من هم یکی از طرفداران این مهمانی ها بودم اما حالا ... حالا دیگر جز عذاب چیزی برایم نداشت ... حالا فقط در این مهمانی رنج می بردم ... از نگاه های ترحم برانگیز ، از لقمه هایی که برایم میگرفتند ، از سوالات بی سروتهشان و دلسوزی های بی دلیلشان عذاب می کشیدم ... عذاب می کشیدم از اینکه دیگران به خودشان اجازه می دهند هر لحظه گذشته ی مرا کنکاش کنند ...
صدای فریاد مامان در سرم پیچید :
-حاضر شدی سحر ؟
کاش مامان راضی می شد به این مهمانی مزخرف نروم ، از صبح هرچه گفتم تمایلی برای حضور در این مهانی ندارم فایده ای نداشت ، مرغ مامان یک پا داشت ...
با کلافگی از روی تخت بلند شدم و به سمت کمد لباس هایم رفتم ، همان موقع ضربه ای به در اتاق خورد و در باز شد :
-ااااا سحر تو که هنوز حاضر نشدی ، ما همه منتظر توئیم !
نگاهی به صورت آراسته ی مامان انداختم و با چشمهای مظلوم به صورتش نگاه کردم و گفتم :
-واقعا راه نداره من نیام ؟ خیلی خسته ام مامان !
مامان اخم کرد :
-همچین میگی خسته ام هرکی ندونه فکر میکنه کوه کندی ! روز جمعه ای از صبح خوابیدی فقط ، چی کار کردی مگه که خسته شدی ؟ ادا اصول در نیار سریع حاضر شو ...
وارد اتاقم شد ، مرا از جلوی کمد کنار زد و مشغول پیدا کردن لباس مناسب برای من شد ! از غر غر کردن هم دست نکشید !
-همین مونده این مهمونی رو نیای تا برات دست بگیرن ! از فردا اون وقت شایع میشه سحر عاشق این پسره شده ، سحر ترسید این پسش بزنه و هزارتا چرت و پرت دیگه ! همون وقت رفتنش توی پستو قایم شدی و حرفا رو به جون خریدی بست بود ...
مامان مکثی کرد و بعد آرام زمزمه کرد :
-خدارو چه دیدی شاید قسمت توهم همین پسره بود !
تا خواستم جوابش را بدهم ، براق شده توی صورتم نگاه کرد :
-هان چیه ؟ دوباره شروع نکن من قصد ازدواج ندارم ! باید از خداتم باشه اگر پسره بهت نگاه کنه و بیاد سمتت ... باز می خوای با سر بری توی چاه ؟ ما صلاحت رو میخوایم دختر !
سریع کت و شلوار طوسیم را روی تخت انداخت و از اتاق خارج شد .
جلوی آینه ایستادم ، به صورتم که دیگر شادابی روزهای قدیم را نداشت خیره شدم و زیر لب زمزمه کردم :
-چرا برگشتی ؟ برگشتی که نمک بپاشی به زخم کهنه ام ؟ تازه داشتم آروم می شدم ... تازه داشتم فراموش می کردم ...
به دروغ هایی که به خودم میگفتم خندیدم ! من و فراموشی ؟ من و آرامش ؟



با حرص کمی جا به جا شدم و این بار پای چپم را روی پای راستم انداختم و کمی به سمت راست متمایل شدم، به دسته ی مبل تکیه دادم و به ظاهر مشغول تماشای بازی بچه ها شدم...
یکی دو سالی از بار اولی که تومیک و عمه را دیدم می
گذشت اما انگار سال ها بود در کنارشان زندگی کرده بودم، انگار سال ها بود عاشق او بودم... واقعا احساسم این قدر ریشه دوانده و عمیق شده بود؟
-به جای خاطراتم خودم رو دریاب...
هرم نفس های گرمش، ضربان قلبم را تندتر کرد، به چشمانش خیره شدم و به همان آرامی که او حرفش را زده بود زمزمه کردم :
-تو و خاطراتت خیلی وقته برای من مُردید... همون وقت که رفتی همه چیز رو تموم کردی.
طلبکارانه گفت :
-تقصیر من بود؟
نگاه از چشمانش که زبانم را بند می آورد گرفتم، خودم را مشغول پوست کندن میوه کردم و سوالش را بی جواب گذاشتم.
اگر تقصیر توم نبود، تقصیر من هم نبود!
تمام تلاشم را برای آرام نشان دادن خودم می کردم، با حوصله خیار را دایره دایره بریدم و توی پیش دستی ریختم، رویشان نمک ریختم اما قبل از اینکه بشقاب را از روی میز بردارم، کسی پیش دستی کرد و بشقاب را قاپید. با حرص گفتم:
-عادت های بدت رو ترک نمی کنی اصلا؟ صد بار گفتم بدم میاد کسی از میوه ای که من پوست کندم برداره!
شیطون خندید، دلم لرزید:
-یادمه آخراش به این نتیجه رسیده بودی که من استثنا هستم... من هنوزم استثنام سحر، هرچقدر هم سعی کنی انکار کنی فایده نداره، هنوزم مثل اون روزا محبت و عشق به من توی تک تک حرکاتت موج می زنه عزیــــزم!
حس می کردم از شدت خشم صورتم سرخ شده، به سمتش برگشتم و غریدم:
-این دیگه اعتماد به نفس نیست، خودپرستیه! می خوای یه سر برو پیش روانشناس.
تکه ای از خیار را در دهانش گذاشت و جدی گفت:
-فکر بدی نیست، برای جفتمون وقت می گیرم.
پوفی کردم و دوباره مشغول تماشای بازی بچه ها شدم.
ماهان که توجه مرا به سمت خودشان دید داد زد:
-سحر بیا بازی یه یار کم داریم، بدو دخمل.
-داد نزنی هم صدات بهم می رسه ها! من حوصله ندارم.
تومیک فرصت جواب دادن به ماهان نداد و سریع بلند شد:
-من میام به جاش، سحر هم نخودی بازی رو تماشا می کنه!
نیشخندی به من زد و به سمت بچه ها رفت، نگاهم خشمگینم را از بچه ها گرفتم و نگاه مامان و عمه را که روی من زوم شده بود غافلگیر کردم، عمه لبخند محبت آمیزی زد و مامان نگاهش را دزدید. اه، چقدر گفتم دلم نمیخواهد به این مهمانی بیایم؟ لعنت به من که گول خوردم و امدم، لعنت به من که پیشنهاد بازی ماهان رو قبول نکردم... حس میکردم نگاه همه به من مثل یک شکست خورده است... همه با خودشان می گویند سحر باز هم کنار گذاشته شد!
سپهر که تازه از در وارد شده بود با صدای بلند سلام علیک کرد و به خاطر تاخیرش هم از عمه عذرخواهی کرد، ورود دردانه ی عمه را تبریک گفت و به سمت ما آمد. با بچه ها سلام علیک و نگاهی به من که کمی دورتر تنها نشسته بودم انداخت، از بچه ها عذرخواهی کرد و کنار من نشست:
-به به سلام خانم ستاره ی سهیل... پارسال دوست امسال آشنا! چه عجب زیارت شدید شما، اینم باز به لطف قدم مبارک تومیک خانه دیگه!
-دهنت رو ببند سپهر، قدم مبارکش بخوره تو سرش پسره ی بی دین و ایمون.
سپهر قهقهه زنان گفت:
-خوبه این یه مسئله هست تو بهش گیر بدیا! تازه تومیک دین و ایمون داره فقط اعتقاداتش مثل ما نیست!
جوابش را ندادم، چند ثانیه بعد با لحن مهربان همیشگیش گفت:
-نبینم اخمات تو همه بانو... خودتو اذیت نکن سحر همه ی اینا می گذره، حسن زندگی به در گذر بودنشه... از خودت ضعف نشون نده قوی باش مثل همیشه.
زمزمه کردم:
-من قوی هستم سپهر، یه آدم قوی اما خسته.
سپهر لبخند زیبایی زد، از جایش بلند شد، دست مرا کشید و گفت:
-برای خسته نبودن باید تلاش کنی سحر، پاشو بریم بازی کنیم.
خواستم پیشنهادش را رد کنم که یاد پشیمانی دقایقی قبلم افتادم و با هم به سمت بچه ها رفتیم.
-حرف من یعنی اندازه ی حرف این پسره ی یالغوز ارزش نداشت؟
سپهر فخرفروشانه گفت:
-می بینی که من یالغوز ارزشم از توی یالغوزتر از من بیشتره!
خندیدم و به ادای بامزه ی سپهر خیره شدم. تومیک با طعنه گفت:
-سپهر کاش زودتر می اومدی تا اخماش باز بشه... ما چقدر ساده بودیم که فکر می کردیم سحر حواسش به بازی ماست! خانم نگاهش به در انتظار شما بود!
سپهر چشمک شیطونی به من زد و گفت:
-سحر بانو به من لطف داره.


صدای زنگ گوشیم باعث شد ورق های دستم را زمین بگذارم و به سمت کیفم که روی مبل بود بروم.
شماره ی ناشناس از جواب دادن منصرفم کرد. گوشی به دست کنار بچه ها نشستم. سپهر نگاه کنجکاوش را به من دوخت:
-چرا جواب ندادی؟
-شماره ناشناس بود.
ماهان با خنده گفت:
-مگه نمی دونستی سحر از این دختر سوسولاست که اگر شماره ی ناشناس جواب بده جوجو می خورتش؟
تومیک با اخم های درهم کشیده نگاهش به گوشی من خیره شده بود که داشت دوباره زنگ می خورد. باز هم همان شماره!
-جواب بده!
صدای عصبی و محکمش مرا از جا پراند. با حرص گفتم:
-دوست ندارم جواب بدم...
با کنایه گفت:
-شاید کار واجب داشته باشه!
-اگر کار واجبم داشته باشه باز به من و اون مربوطه تو این وسط چی کاره ای؟
-سحر روی اعصاب من راه نرو... این کیه که جلوی ما نمی خوای تلفنش رو جواب بدی؟
با بغض گفتم:
-یه اخلاق خوب داشتی اونم روشنفکریت بود که گویا دیگه اونم نداری!
-من هرچی شدم باعث و بانیش تو بودی...
سرم را پایین انداختم، اشکهایم روی گونه ام روان شده بودند. صدای سپهر مارا به خودمان آورد:
-چی می گید شما دوتا؟!!!
بند را آب داده بودیم! حالا هرکسی هم که به شنیده ها شک داشت حالا مطمئن شده بود...
سرعت ریختن اشکهایم بیشتر شد هق هق کنان از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
شماره ی ناشناس برای بار پنجم یا ششم داشت زنگ می زد. لب باغچه ی خونه ی عمه نشستم. گوشی را روی چمن های کنارم گذاشتم و سرم را بین دستهایم گرفتم و صدای هق هق گریه ام بلند شد.
از اینکه همه، همه چیز را فهمیده بودند بیشتر از حرف های تومیک می سوختم. حالا باز هم نگاههای ترحم انگیز نصیبم می شد... مثل روزهایی که تازه طلاق گرفته بودم همه الکی سعی میکردند دلداری ام بدهند و حالا باز همان بساط شروع می شد این بار همه میخواستند برایم توضیح بدهند من یک زن مطلقه هستم و تومیک یک پسر!!!
وای! اگر این حرفها به گوش عمه می رسید... آبروم رفته بود... شماره ی ناشناس دوباره داشت زنگ می زد... حلقه شدن دستی دور شانه ام باعث شد نگاهم را از گوشی که کنارم افتاده بود و برای بار دهم صدایش بلند شده بود بگیرم و به صاحب آن دستها خیره شوم، سرم را به سینه اش تکیه داد و زیر گوشم زمزمه کرد:
-مهم نیست سحرم... بزار همه ی دنیا بدونن که دختر زیبای داییم دنیای منه
انگار مسخ شده بودم، گرمای آغوشش که انگشت شمار حسش کرده بودم، باز هم مثل روزهای گذشته مسخم کرده بود...
دلم نمی خواست از آغوشش بیرون بیاییم... دلم نمیخواست این گرمای پر لذت را از دست بدهم... دلم نمیخواست...
با صدایی که دورگه شده بود زیر گوشم زمزمه کرد:
-سحر... سحرم... دلم برات تنگ شده بود... این یک سال دوریت خیلی چیزا رو بهم ثابت کرد، خیلی چیزا... بهم ثابت کرد که نمی تونم بدون تو زندگی کنم... سحر بیا از اول شروع کنیم...



صدای زنگ گوشیم هنوز به گوش می رسید.
-نمی خوای جواب بدی؟ شاید کار واجب داشته باشه...
با رخوت از آغوشش بیرون آمدم و گوشی را از کنارم برداشتم.
-بفرمایید.
-سلام سحر...
از شنیدن صداش تنم لرزید.
بی اختیار گوشی را از کنار گوشم برداشتم و تماس را قطع کردم. تومیک نگاه مشکوکش را به من دوخت:
-کی بود؟
به وضوح می دانستم رنگم پریده و صدایم هم خواهد لرزید، نگاهم را به کفشهایی که اصلا نمی دانستم برای چه کسی است و حالا پای من بود دوختم و گفتم:
-نمی دونم... حرف نزد قطع کردم...
صدایش با لحنی سرزنشگر در گوشم پیچید:
-ســــحر!... سحر با توام...
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را به سمت خودش برگرداند:
-کی بود سحر؟
سکوت کردم، همیشه در بهترین لحظات زندگیم اتفاقات بد می افتاد!
-شروین؟
یعنی صدایش را شنیده بود؟
-شماره ات رو از کجا گیر اورده؟
باز هم جوابم سکوت بود...
-اون روز بار اول نبود که دیدیش؟
به چشمهایش خیره شدم و باز هم سکوت کردم... دلم میخواست به دقایقی قبل برمیگشتیم و جای این لحن سرزنشگر بازهم صدای مهربانش را می شنیدم که زیر گوشم زمزمه می کرد و دوباره ... دوباره سرم روی سینه اش باشد و ضربان قلبش در گوشم بپیچد...
-باتوام سحر... اون روز بار اولت بود دوباره دیدیش؟؟؟
زمزمه کردم:
-نه...
دیگر دلم نمی خواست دروغ بگویم! دستش را از زیر چانه ام برداشت و از جایش بلند شد، نفس عمیقی کشید دستی به صورتش کشید. قدمی به سمت ساختمان برداشت انگار پشیمان شده باشد دوباره به سمت من برگشت.
-پاشو بریم تو، هوا سرده...
دوباره داشت همه چیز خراب می شد؟ از این حضور ناگهانی و پرتنش شروین متنفر بودم... انگار هیچ وقت نمی خواست پایش را از زندگی من بیرون بکشد... انگار تا ابد محکوم بودم تاوان این اشتباه را بپردازم و تا همیشه با خودم به دوش بکشمش...
-پاشو دیگه.
-توم...
-الان نه سحر... بعدا حرف می زنیم فعلا فقط پاشو بریم تو! بعد از اون تراژدی که براشون توی خونه اجرا کردیم الان همه نگاهشون به در دوخته شده و منتظر ما هستن.
دستم را گرفت و بلندم کرد. مرا به سمت شیر آبی که گوشه ی حیاط بود کشاند:
-صورتت رو بشور بریم تو.
آب یخ کمی آرامم کرد و از حرارتم کاست.
همراهش به سمت در ساختمان رفتیم. لبخند پر تردیدی که خوب می شناختمش به صورتم پاشید و در را باز کرد. بچه ها همه نگاهشان به در بود، با ورود ما هرکسی خودش را مشغول کاری کرد جز ماهان که با پررویی به ما خیره شده بود:
-خوش گذشت؟
صدایش آنقدر بلند بود که توجه همه را به سمت ما جلب کرد!
ماهان به صورت سرخ من خیره شد با اشاره گفتم:
-تروخدا ساکت شو ماهان...
بی توجه به من رو به تومیک گفت:
-شما توی خونه تون شیرینی هم پیدا می شه...
سرم را به زیر انداختم و به سمت آشپزخانه رفتم. سنگینی نگاه ماهان را روی خودم حس میکردم. تومیک گفت:
-شیرینی برای چی؟
صدای پر شیطتنت ماهان ضربان قلبم را تند کرد:
-آخه گویا امشب یه خبراییه!!!
بابا گفت:
-مثلا چه خبری ماهان؟



ماهان مکثی کرد که برایم به اندازه ی جان کندن سخت و طولانی بود...
-بابا مثلا امشب مهمونی برگشتن بعضیاستا! یعنی عمه خانم برای برگشت آقا پسرش یه شیرینی هم نمی خواد بده؟
نفس راحتی کشیدم، تومیک هم که از صدایش می توانستم بفهمم مثل من آرام شده است گفت:
-چشمای چپت رو باز کنی شیرینی رو روی میز می بینی!
-چشمای چپم باز بود جای شیرینی یه چیزای دیگه دیدم و شنیدم.
از جلوی در آشپزخانه نگاهم را به تومیک دوختم، شانه ای بالا انداخت و روی مبل نشست.
-نوش جونت هرچی دیدی.
عمه پرسید:
-چی دیدی ماهان؟
با شیطنت گفت:
-خرج داره!
تومیک با آرامش گفت:
-مام گول اینو نخور... سرکاری...
-چون می خوام پته ی تورو بریزم روی آب اینطوری میگی! عمه زیر لفظی بدی پته ی گل پسرت روی آب ِ .
صدای عمه که هر لحظه نزدیک تر می شد در گوشم پیچید:
-پته ی پسرم برای من روی آب ِ تو چقدر می دی من پته ات رو روی آب نریزم ماهان؟
-مثلا چی مریم خانوم جون؟
-مثلا چشمای آبیش.
ماهان سرفه ای مصلحتی کرد و گفت:
-راستی کی شام حاضر می شه؟ تومیک پاشو دست بجنبون روده کوچیکه بزرگه رو خورد!
-پاشم چیکار کنم؟
ماهان دست تومیک رو کشید و گفت:
-یعنی این هیکل رو تکون بده.
-تکون بدم که چی بشه ؟
-که چمچاره ی مرگ بشه! خوب اون شام رو بیار تا پته ام رو نریختن روی آب!!!!!!!
-پته دقیقا چیه؟
-یه چی تو مایه های ریپورت!
-آهان خوب چطور تو می خواستی ریپورت منو بریزی روی آب اشکالی نداشت؟
-باشه! پس من ریپورت تورو می ریزم روی آب تومیک خان مامان خانوم شما ریپورت مارو! اینطوری تصفیه حساب میشه خوبه؟
تومیک از جایش بلند شد و گفت:
-نه فکر کنم شام بخوریم بهتر باشه...
صدای خنده ی دیگران پایان بحث را اعلام کرد و نفس حبس شده ی من آزاد شد.
-سحر جان این ظرفا رو می بری؟
نگاهم را از تومیک که دوباره در خودش فرو رفته بود گرفتم و به عمه که با لبخند مسیر نگاه مرا دنبال میکرد نگاه کردم، صورتم سرخ شد. عمه دستی به گونه ام کشید و گفت:
-همه گرسنه ان عمه جان سفره میز رو می چینی عزیزم؟
بی حرف ظرف ها را از دست عمه گرفتم و سریع از آشپزخانه بیرون رفتم.



خمیازه ای کشیدم . ماشین جلویی حرکت ناچیزی داشت بوق ماشین پشتی باعث شد کمی جلوتر بروم. هیچ وقت نفهمیدم در ترافیک این حرکت مورچه ای چه سودی دارد! به شخصه ترجیح می دهم کمی که ماشین جلویی فاصله گرفت من هم پشت سرش بروم نه اینکه او 10 سانت برود من هم پشت سرش 10 سانت بروم و سپر به سپر حرکت کنیم!
صدای زنگ موبایلم بلند شد به سختی از توی کیفم پیداش کردم...
همان شماره ی ناشناس دیشبی که حالا هم برای من شناس شده بود هم تومیک!!!
با یادآوری دیشب دلم هری ریخت... خوب بود یا بد؟
دکمه ی برقراری تماس را زدم و در سکوت گوشی را به گوشم چسباندم ، چند ثانیه ای سکوت بود و بعد صدایش در گوشی پیچید:
-هنوز صدای نفسهاتم می شناسم...
-کاش جای صدای نفسهام خودم رو می شناختی و حسم رو به خودت!
نفس عمیقی کشید:
-اشتباه کردم سحر، همیشه یه راه جبرانی هست مگه نه؟
جبران؟ هنوز درد ضرباتی که به سر و صورتم می زد را حس میکردم، حس روحی که ذره ذره نابودش کرد... سحری که وقتی از او جدا شد جز یک مرده ی متحرک چیزی نبود! با یادآوری آن روزها اشک در چشمانم حلقه زد:
-واقعا فکر میکنی جایی برای جبران باقی گذاشتی؟
-تو همیشه مهربون بودی سحر...
پوزخندی زدم:
-مهربون نه شروین! خر بودم، تو نه منو شناختی نه حسم رو نه حتی صدای نفسهام رو... تو فقط اوج خریت منو شناختی.
-همیشه دوست داشتم...
-باز دوباره کارت گیرمه؟ اون وقتا هم هر وقت کارت گیرم می شد این حرفا رو می زدی... می دونستی چطوری خرم کنی!
صدای بوق ماشین پشت سری باعث شد فاصله ای که حالا زیاد شده بود را با ماشین جلویی به همان سپر به سپر قبل برسانم و دوباره حرکت مورچه وار که حالا بی مکث ادامه داشت.
-همیشه در مورد من و احساسم همین طوری فکر کردی! نخواستی باور کنی دوست دارم...
-نه اتفاقا من خوب فهمیدم! تو هم منو دوست داشتی هم دختر خاله ات هم دختر عموت هم همکارات و هم دخترایی که هر روز توی خیابون باهاشون آشنا می شدی... تو دوست داشتی اما نه فقط منو بلکه هر زنی که میتونستی لذت هم خوابگیش رو بچشی!
-اینا همه توهمات ذهن توئه!
-دختری که ازت شکایت کردم هم توهم ذهن منه؟ نطفه ای که ادعا میکردن تو باباشی هم توهم ذهنی من بود؟
-هرچی بوده تموم شده سحر، من عوض شدم... فهمیدم نمی تونم بدون تو زندگی کنم... برگرد سحر.
-باشه برمیگردم... تا دوباره شب و روزم بشه کتک... که دوباره توی زندگی ای باهات شریک بشم که از پول مواد فروشی ساختیش... زندگی با تو فرو رفتن توی لجن زاره...
با پشت دست اشکام رو از روی گونه ام پاک کردم صدای بوق ماشین های پشت سری باز هم بلند شد. توی بزرگراه جای پارک هم نبود، حرفهای شروین هم اعصابم را به هم می ریخت...
-باشه سحر خانوم من لجن... زندگیم لجن زار... ولی تو هم مثل من بودی که منو پسندیدی و زنم شدی، تو عاشق همین لجن بودی یادته که؟
صدای هق هقم توی گوشی پیچید:
-همه ی اون روزا خریت بود... نمی خوام دوباره به روزای بدبختیم برگردم، زندگی با تو برای من تموم شد... همه چیز وقتی افتادی زندان تموم شد شروین. دوباره سعی نکنی همه چیز رو برگردونی دیگه چیزی نمونده که برش گردونی... دور پیش زندگیم رو تباه کردی دوباره شروع نکن.
انگار او هم گریه میکرد، صداش می لرزید:
-سحر من دوست دارم... همیشه دوست داشتم...
فریاد زدم:
-اگر دوسم داری از زندگیم برو بیرون، دوباره خرابش نکن...
تماس را قطع کردم، ترافیک سبک تر شده بود.
می دانستم حضور دوباره ی شروین در زندگیم همه چیز را دوباره خراب خواهد کرد.
صدای زنگ گوشیم دوباره بلند شد. باز هم یک شماره ی ناشناس دیگر! جواب ندادم... چند ثانیه بعد دوباره گوشیم زنگ خورد این بار شماره ی خانه ی عمه مریم بود.
نه حوصله ی حرف زدن با عمه مریم را داشتم نه با تومیک! صبر کردم تا تماس قطع شود و بعد گوشی را خاموش کردم.



کیفم را روی دوشم انداختم و با عجله از در دانشگاه بیرون دویدم. دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد. گوشه ای ایستادم گوشی را از جیبم بیرون اوردم. مامان بود نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
-جانم مامی؟
-فدام شی چی باعث شده منو با مامیت اشتباه بگیری؟
-اه ماهان تو توی خونه ی ما چی میخوای؟ مگه خودت خونه زندگی نداری؟
-این جا هم مثل خونه ی خودمون!
-مثلش! نه خونه ی خودتون که همیشه پلاسی خونه ی ما!
-مثلش یعنی خونه ی امیدمون... خوبی عزیــــــــــزم؟
اخمام رو در هم کشیدم و با حرص گفتم:
-اه چندش حالم رو بهم زدی... تو غلط کردی که خونه ی ما خونه ی امیدته... چیکارم داری؟ زود باش دیرم شد...
-دیرت شد؟ کجا میخوای بری مگه ضعیفه؟
-اه ماهان لوس بازی بسه کاری نداری قطع کنم...
-قطع نکن ضعیفه، شب خونه تون مهمون دارین زود بیا...
به سمت در خروجی دانشگاه حرکت کردم:
-تو که هر روز خدا پلاسی خونه ی ما دیگه مهمونی نیستی!
هینی کشید و گفت:
-به آقا بزرگ اینا گفتی پلاس؟ اونا همیشه با چتر پهن میشن خونه تون؟
توی گوشی جیغ کشیدم:
-چرت نگو ماهان... آقاجون اینا اونجان؟
-نگو اینارو سحر می شنون یه وقت ناراحت میشن... اصلا اگر ناراحتی میبرمشون خونه ی خودمون...
-ماهان خیلی بی شعوری انقدر چرت نگو...
با صدای بلندتری گفت:
-تو که اینطوری نبودی! پس اون همه چاپلوسی برای جلوی روشون بود؟
-خیلی خوب شب زود میام، پسره ی ابلح...
تماس را قطع کردم، وای اگر آن حرفها را جلوی آقاجون گفته باشد چی؟
صدای بوق ماشین باعث شد سرم را به سمت راست بچرخانم. شروین توی ماشین منتظرم بود. لبخند روی لبم نقش بست، به سمت ماشین دویدم و در جلو را باز کردم و سوار شدم.
-سلام خوشگل خانوم خودم.
دستم را توی دستش گرفت.
-سلام شروین خوبی؟ دلم کلی برات تنگ شده بود... ببخشید دیر اومدما، استاده ولمون نمیکرد. تاجلوی در هم دوئیدم... خیلی که منتظر نشدی؟
با لبخند به صورتم خیره شد:
-منتظرت موندن هم شیرینه خانومم.
لبخند روی لبم نشست. ماشین را روشن کرد:
-حالا کجا بریم سحر؟
مکثی کردم و مثلا خودم را مشغول فکر کردن نشان دادم، با لبخند به صورتم خیره شده بود. با هیجان گفتم:
-بریم بام ...
-مثل همیشه... هر وقت قرار باشه تو انتخاب کنی گزینه ی اول بام تهرانه!
دستش را که روی دنده بود با نوک انگشت نوازش کردم و آرام زمزمه کردم:
-چون همیشه وقتی کنارتم روحم تو اوجه دلم میخواد جسمم هم به اوج برسه...
لبخند شیطنت آمیزی زد:
-راههای دیگه ای هم برای به اوج رسیدن هستا!
-مثلا؟
-بیا بریم خونه ی ما تا راههای دیگه اش رو یادت بدم.
ضربه ای به بازوش زدم و گفتم:
-هوووووووو حواست باشه ها! من خونه بیا نیستیم! همون بریم بام اوج بگیریم.
با صدای بلند قهقهه زد:
-باشه ترسو خانومه منحرف!
جیغم صدای قهقهه اش را بلندتر کرد.
-حالا جیغ بزن سحرم بالاخره یه روز که میای توی خونه ام! اون وقت از خونه اوج میگیریم.
با خجالت سرم را به سمت پنجره برگرداندم.
قهقهه زنان گفت:
-ببین میگم فکرت منحرفه! روی پشت بوم رفتن و اوج گرفتن که سرخ شدن نداره!



با خستگی در حیاط را باز کردم و خودم را داخل کشیدم. یک کفش مردانه ی غریبه جلوی در بود. تردید داشتم که وارد شوم یا نه...
آخر سر دل را به دریا زدم و وارد شدم.
داشتم از پله ها بالا می رفتم که صدای مامان متوقفم کرد:
-برگشتی سحر؟
-سلام مامان.
-بیا توی آشپزخونه عزیزم.
-کسی توی سالن نبود، پس مردی که مهمانمان بود کو؟
عقب گرد کردم و از پله ها پایین آمدم.
مامان و مرد پشت میز نهار خوری نشسته بودند.
سرم را پایین انداختم و سلام زیر لبی ای گفتم.
-سلام.
مامان نگاهی به ما که هر کدام نگاهمان به سمتی بود انداخت و بعد گفت:
-تومیک جان خیلی وقته منتظرت نشسته عزیزم. گویا قرار بوده براش مطلبی آماده کنی امروز ازت بگیره...
از صدای مامان می توانستم بفهمم چیزی را که تومیک گفته و او تکرار میکند را باور نکرده اما بدش هم نیامده که پسر خواهر شوهرش به این بهانه آمده سراغ دختر مطلقه اش!!!
تومیک از پشت میز بلند شد:
-زن دایی با اجازه ما بریم اتاق سحر که اون مطلب رو بهم بده.
-راحت باشید بچه ها.
تومیک منتظر نظر من نماند و از آشپزخانه خارج شد. با نگاه و اشاره ی مامان من هم پشت سرش از آشپزخانه خارج شدم. عصبی بود... این را از رفتارهایش حس میکردم!
او جلو می رفت و من مثل جوجه اردکی که دنبال مامانش می رود در پی او حرکت میکردم و در ذهنم مشغول کنکاش بودم تا علت عصبانیتش را کشف کنم... شاید هنوز هم به خاطر حرف دیشبم ناراحت بود که گفتم اولین بار نبود شروین را دیدم.
اه لعنت به تو شروین...
در اتاق را باز کرد و کنار در منتظر ماند تا من هم وارد شوم. با تردید نگاهی به صورت ناراحتش انداختم و وقتی اخم هایش توی هم رفت با ترس وارد اتاق شدم.
کم پیش امده بود عصبانیت تومیک را ببینم اما وقتی عصبی می شد هم...
در اتاق را بست. مرا به سمت لبه ی تخت هدایت کرد و خودش هم صندلی میز کامپیوتر را برعکس جلوی تختم گذاشت و نشست.
-خوب؟
با تعجب به تومیک نگاه کردم... خوب؟ چه جوابی برای این خوب باید می دادم؟ با گیجی نگاهش کردم.
-چرا وقتی زنگ زدم جواب ندادی؟
زنگ زده بود؟؟؟
-چرا گوشیت خاموش بود؟
یادم آمد وقتی تماس شروین را قطع کردم اول یک شماره ی ناشناس و بعد از خانه ی عمه به من زنگ زدند و بعد من گوشی را خاموش کردم.
دلم نمیخواست با آوردن اسم شروین دوباره حالتش مثل دیشب شود...
-باطری گوشیم تموم شده بود...
پوفی کرد و عصبی گفت:
-حق داشت باطری گوشیت! مگه یه گوشی چقدر توان داره؟ نیم ساعت مشغول بوده دیگه بعدش هم باطریش تموم شده!
نیم ساعت؟ سرم را پایین انداختم.
-با شروین حرف می زدی؟
با من من گفتم:
-نه!
-نه؟؟؟ دروغ نگو سحر... می دونی که از هیچی به اندازه ی دروغ متنفر نیستم.
حرفی نزدم.
دستی توی موهایش کشید و با عصبانیت گفت:
-این مدت که نبودم چی شد؟ چی شد که تو دوباره با شروین جیک تو جیک شدی؟
ناراحت گفتم:
-من با شروین جیک تو جیک نشدم، دوباره شروع نکن.
-آره خوب! شما که راست میگی... پس چرا این پسر انقدر به تو زنگ میزنه؟ چه دلیلی داره این همه مدت باهاش حرف بزنی؟ چرا باید جلوی شرکت منتظرت باشه؟ سحر من تحمل این رو ندارم که دوباره برگردیم به شرایط یک سال پیش اینو می فهمی؟ اگر منو نمی خوای بگو دوباره منو تو آب نمک نخوابون.
تحمل هرچیزی را داشتم جز تهمت! عصبانی به چشمهایش خیره شدم و با صدایی که از حد معمول بلندتر بود گفتم:
-من هیچ وقت تورو توی آب نمک نخوابوندم! تو منتظر بهانه بودی که بزنی زیر همه چیز و بری... تویی که حرف دیگران رو به حرف من ارجح دونستی!
پوزخندی زد:
-چه حرفیو ارجح دونستم؟ حقیقت رو؟
از روی صندلی بلند شد و همان طور که توی اتاق قدم رو می رفت با صدایی کنترل شده اما خشمگین گفت:
-خیلی جالبه! من متهم شدم الان؟ خانوم یک بار ازدواج کرده به من اصلا نگفته وقتی بهش علاقه مند شدم باید از زبون بقیه بشنوم دختری که دوسش دارم قبلا ازدواج کرده... بچه سقط کرده... باید از بقیه بشنوم که خانومی که برای من سرتاپاش ادعای دین و نجابته، اون طورایی که وانمود میکنه هم نیست.
عصبی از روی تخت بلند شدم. اشک هایم دوباره جاری شدند:
-آره من پاک نبودم... من هرچی بقیه و تو میگین بودم... هنوز هستم... پس از اتاق این زن مطلقه که حرف پشتش زیاده برو بیرون.
وقتی حرکتی نکرد با صدای بلندتری فریاد زدم:
-از اتاق من برو بیرون ... دیگه نمی خوام ببینمت.
خودم را روی تخت انداختم و صدای هق هقم بلند شد.
صدای بسته شدن در اتاق چون پتکی بر سرم فرود آمد.



توی آینه خیره میشم و به دختر غمگینی که به من خیره شده میگم:
-قوی باش... بالاخره یک روزی به همه ی اون چیزایی که لایقشی می رسی.
صدای بدبینی توی ذهنم پیچید:
" اگر لایق همینی باشی که الان درگیرشی چی؟ اگر لیاقتت همین قدر سختی و عذاب باشه چی؟ "
کیفم را از روی میز برداشتم و از خارج شدم.
باز هم رانندگی، چراغ قرمز، ترافیک و حرکت مورچه وار ماشین ها...
انگار همه چیز با هم دست به دست دادند تا به من ثابت کنند زندگی تکرار است... تکرار مکررات!
نگاهم به ثانیه شمار چراغ خیره بود اما ذهنم باز در میان خاطرات داشت جان میکند!

*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***



" ساعت 7 همون جای همیشگی "
نه سلامی نه علیکی! دستوری بود؟ با لبخند زمزمه کردم:
-بالاخره یادت میدم نباید به من دستور بدی توم...
مهم نبود لحنش دستوری بود یا حتی سلام هم نگفته! مهم فقط و فقط این بود که باز هم یک قرار تازه... باز هم یک روز عاشقانه...
کم کم داشتم به این دیدن ها عادت میکردم... شاید عادت کلمه ی مناسبی نباشد! شاید بهتر است بگویم این دیدارها کم کم داشت جای اکسیژن هوایم را می گرفت!
گوشی را روی میز گذاشتم و به سمت کمد لباسهام رفتم.
تومیک چه رنگی را بیشتر دوست دارد؟ مانتوی سفیدم را از کمد بیرون کشیدم. نگاهم روی شلوار جین ها می چرخید، بالاخره جین سورمه ای که کمی دم پا داشت را هم از میان جین هایم برداشتم. شال... نه تومیک روسری را ترجیح میدهد! روسری آبی سرمه ای که به خطهای مارپیچی سفید داشت را هم برداشتم. کیف و کفشم که از جنس جین بود و تومیک خودش برایم خریده بود را هم برداشتم. با حوصله آرایش کردم. همیشه از اینکه خط چشمم بکشم خوشش می آمد! با همان صراحت همیشگی اش بارها از اینکه خط چشم به من می آید گفته بود و هر بار بر سرش فریاد کشیده بودم اینجا با کشوری که او از آن می آید زمین تا آسمان فرق دارد و توم حق ندارد از زیبایی های یکی از دخترهای اقوامش تعریف کند! و او فقط می خندید...
نگاه دیگری به خودم انداختم... دختر توی آینه لبخند می زد.
لبخندش به لبان من هم سرایت کرد! لبخند به لب از خانه خارج شدم.
در رستوران را باز کردم. هوای خنک رستوران که به صورتم خورد لبخندم عمیق تر شد.
پشت میز همیشگی نشسته بود.
-سلام.
نگاهش را که از شیشه ی کنارش به بیرون دوخته بود به سمت چرخاند. نگاهش سرد بود. لبخند روی لبهایم خشک شد. حتی کمی سرجایش تکان نخورد که فکر کنم به احترامم میخواست بلند شود... حتی لبخند کوچکی هم به لب نیاورد!
جواب سلامم را داد؟ با گیجی روی صندلی نشستم و زمزمه کردم:
-خوبی؟ چی شده؟
دستهایش را روی میز در هم حلقه کرد کمی به سمت جلو متمایل شد و با صدایی خشمگین، گرفته، خسته اما آرام گفت:
-نه... خوب نیستم!
گارسون برای گرفتن سفارش جلو آمد، لبخندی از سر آشنایی زد و گفت:
-سلام خوش اومدید. چی میل دارید؟
تومیک بی آنکه به من نگاه کند گفت:
-غذای سرآشپز.
-نوشابه، دلستر، دوغ؟
تومیک دستی توی موهاش کشید:
-دلستر ساده.
-سالاد؟
-فصل.
گارسون که دور شد، دوباره نگاهش رو به بیرون دوخت و با همان صدای خشمگین، گرفته، خسته اما آرام زمزمه کرد:
-راسته؟
با گیجی گفتم:
-چی راسته؟ چرا اینطوری شدی؟
نگاهش را به سمت برگرداند. دوباره دستهایش روی میز در هم قلاب شدند، کمی به سمتم خم شد... انگار کلماتش را در صورتم تف میکرد:
-نمی دونستم قبلا شوهر کردی!
آب دهانم را قورت دادم. یخ کردم...
-وقتی بچه ات سقط شد ناراحت شدی؟
بهت زده فقط نگاهش میکردم.
-راستی دلیل طلاقتون چی بود؟ سروگوشت می جنبید؟
تا خواستم دهان باز کنم و حرف بزنم انگشتش را روی بینیش گذاشت و گفت:
-هیس! هیچی نگو سحر. امشب نوبت منه حرف بزنم.... نا حالا تو گفتی، تا حالا تو از ادعای پاکیت برام حرف زدی.
دستم را که روی میز بود چنگ زد و میان دستهایش گرفت:
-گرفتن دستت برای من فقط گناه بود؟ من هوس باز بودم که نگاهم دنبال دخترا می چرخید؟ من مرد ناپاکی بودم که از زیبایی های زنی که دوسش داشتم حرف می زدم؟
اشک هایم صورتم را خیس کردند، زمزمه کردم:
-توضیح میدم...
دستم محکم تر میان دستانش فشرد:
-چیو توضیح میدی؟ حرفایی که جای تو از زبون بقیه شنیدم؟ تو فقط برای من ممنوع بودی و برای بقیه...
دستم را رها کرد... دستی میان موهایش کشید و همان طور که از پشت میز بلند می شد با صدایی لرزان، خشمگین و شاید... شاید بارانی گفت:
-از نظر من همه چیز تموم شد... همه ی چیزایی که برای من شروع شده بود و تو حتی شروعش رو هم قبول نداشتی... همه ی اونا تموم شد... سحر برام مرُد.


فصل سوم






بعضی از فصل های زندگی، فصل تازگی و دوباره رستن است. همیشه نباید بهار باشد تا زندگی جوانه بزند...
سر سجاده ای که مدت ها بود داشت از یادم می رفت نشستم و تسبیح به دست زمزمه کردم:
-می دونم شکسته ها رو بیشتر دوست داری... می دونم می شکنی تا وقت بلند شدن دوباره دست به سمتت دراز کنیم. حالا فکر میکنم وقت بلند شدنه... از این همه ضعیف بودنم بدم میاد. دوباره کمکم میکنی بلند شم؟

خواستم سوار ماشین شم که دلم نیومد. ترجیح می دادم امروز بی دغدغه ی ترافیکی که باید مورچه وار توش رانندگی کنم، با خیال راحت بشینم توی ماشین و بی دغدغه ی دنده و کلاج و ماشین جلویی و عقبی به حرکت مورچه وار ماشینا نگاه کنم.
در ماشین رو دوباره قفل کردم و از خانه خارج شدم. توی هوای خنک صبح قدم زنان به سمت خیابان اصلی رفتم و سوار ماشین شدم.
حرکت آروم ماشینا برخلاف روزای قبل که عصبیم میکرد حالا برام یه جور بازی شده بود. با خودم حدس می زدم الان کی از کی سبقت میگیره یا کدوم لاین زودتر باز میشه.
بازی مسخره و کودکانه ام لبخند رو روی لبم نشوند.
مسیر طاقت فرسای هر روزه خیلی راحت برام طی شد. جلوی شرکت از ماشین پیاده شدم.
شروین که جلوی شرکت ایستاده بود باعث شد برای لحظه ای قدم هام سست بشه و نگاهم ترسان اما سریع به خودم اومدم عهدم رو با خدا به یاد آوردم و با قدمهای محکم رو به روش ایستادم. تکیه اش رو از دیوار برداشت با لبخندی مصنوعی گفت:
-به سلام سحر خانوم.
محکم و با صدایی که کمترین لرزشی نداشت گفتم:
-چی می خوای؟ در این شرکت حاجت میده که چند وقته بهش دخیل بستی؟
پوزخند زد، نگاهش را از چشمانم تا کفش هایم کشاند و بعد گفت:
-نه کارمنداش حاجت میدن! مسلمون و غیر مسلمون نداره!
با تحقیر گفتم:
-یک بار حاجت روا شدی بی لیاقت بودی کفران نعمت کردی خدا هم نعمتو ازت پس گرفت.
-اوه اوه! کی می ره این همه راهو! نعمت خانوم پیاده شو با هم بریم.
-پیاده هم شم هم قد و قدم من نیستی که بتونیم باهم بریم.
-زبون در آوردی. تاثیرات هم نشینی با اون پسر کافره است؟
نگاه پر از تحقیرم را به صورتش دوختم و گفتم:
-اعتقاد امثال اون به صدتای مثل تو می ارزه!
قبل از اونکه جواب بده گفتم:
-این قبری که بالای سرش فاتحه می خونی دیگه توش مرده نیست. برو پی زندگیت، دیگه هم دورو و بر من پیدات نشه.
به سمت ورودی شرکت رفتم که گفت:
-کجا خانوم؟ من هنوز حرفم رو نزدم!
-حرف مفت شنیدن نداره. دور بعدی اینجا پیدات بشم ازت شکایت میکنم.
به نگهبان که با کنجکاوی به من نگاه میکرد سلام کردم و سوار آسانسور شدم.
نفس راحتی کشیدم و نگاهم رو به شماره ی طبقات دوختم. دلم نمیخواست به شروین یا حرفهایی که زده بودیم فکر کنم. دقایقی از هم صحبتی ما می گذشت و حالا شروین و هم صحبتیش به گذشته پیوسته بود. دلم نمی خواست دیگر لحظاتم را برای فکر کردن به گذشته از دست بدهم!
از جلوی میز منشی رد شدم. سری برایش تکان دادم سریع گفت:
-سلام. آقای محمودی منتظرتون هستن.
-باشه مرسی.
آقای محمودی به احترامم از جا بلند شد.
-سلام آقای محمودی بفرمایید خواهش میکنم. چه عجب از این طرفا!
-سلام. برای تمدید مجدد قرارداد اومدم. دور پیش متاسفانه برام مشکلی پیش اومده بود.
-موردی نیست. فقط خواهشا دور بعد از قبل اطلاع بدید که تشریف نمیارید که من منتظرتون نمونم.


برچسب ها رمان چشمک ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 775
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,120
  • بازدید ماه : 27,001
  • بازدید سال : 177,100
  • بازدید کلی : 11,674,240