close
مجتمع فنی تهران
رمان چشمک قسمت سوم (آخر)
loading...

رمان فا

یک روز خسته ی کننده ی کاری رو به اتمام بود و مت سرم را روی میز گذاشته بودم و چشمهایم را بسته بودم تا کمی انرژی برای بازگشت به خانه ذخیره کنم.…

رمان چشمک قسمت سوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3177 سه شنبه 26 فروردين 1393 : 10:53 نظرات ()

یک روز خسته ی کننده ی کاری رو به اتمام بود و مت سرم را روی میز گذاشته بودم و چشمهایم را بسته بودم تا کمی انرژی برای بازگشت به خانه ذخیره کنم.
صدای زنگ موبایلم باعث شد سرم را از روی میز بردارم. ماهان بود. تردید داشتم جواب بدهم یا نه. خسته و بی حوصله بودم و صد در صد ماهان هم تفریحی در چنته داشت!
بالاخره حس ادب و تربیت به حس خستگی پیروز شد و ترجیح دادم جواب بدهم تا اینکه بی اعتنا از کنار تماسش بگذرم.
-جانم ماهان بگو.
-این چه وضع تلفن جواب دادنه دختر؟ تو خجالت نمیکشی؟ یه درصد فکر کن من پشت خط نباشم! فرض کن دوستم گوشیه منو گرفته از شماره ات خوشش اومده زنگ زده صدای تو ضعیفه رو بشنوه اون وقت باید اینطوری جونم قربونت برم بگی؟ درسته تو عاشق من هستی ولی قرار نیست بقیه هم بفهمن که!..................................................................................

با خنده گفتم:
-ماهان کم چرت و پرت به هم بباف بنال ببینم چی کار داری.
نچ نچی کرد و گفت:
-این چه وضع حرف زدنه؟ مامانت وقت نداشته یکم تربیتت کنه؟ دختر اینقدر بی ادب میشه؟ چرت و پرت چیه؟ اینا همه اش حقیقته دختر! بنالم؟ مگه مرضیم که هی آه و ناله کنم؟ اصلا نالم نمیاد! مشکلیه؟
-وقتی هیچ ناله ای نداری یعنی حرفی نداری دیگه! پس قطع میکنم.
-نه نه دختره ی چموش قطع نکن! حرف هم ندارم ولی امر که دارم!
-کم خودتو تحویل بگیر .
-پس کیو تحویل بگیرم؟ اصلا اگر خودم خودمو تحویل نگیر کی منو تحویل می گیره؟ کی جواب منی که هیچ کس تحویلم رو نمی گیره می ده؟
-وای ماهان چقدر حرف می زنی!!!
-خوب زنگ زدم که حرف بزنم دیگه! تا دو دقیقه پیش داشتی خودت رو می کشتی حرف بزنم حالا میگی چقدر حرف می زنی؟
دستم را به پیشانی ام تکیه دادم و اهی پر افسوس کشیدم. آدم بشو نبود که نبود!!!
-چرا آه می کشی؟ تو هم این داستان صمد بهرنگی رو خوندی آه میکشی یکی بیاد برت داره ببرتت کلفتی؟ مگه پر کمر کیو کشیدی؟
با خنده گفتم:
-من اگر توان کشیدن داشتم جای کشیدن پر کمر کسی، زیپ دهن تورو می کشیدم. بعدش حاضر بودم برای دوباره باز نشدنش برم هزار جا کلفتی و نوکری!
-بابا انقدر بهم ابراز احساسات نکن! لازم نیست اینطوری بگی چقدر از هم صحبتی باهام راضی و خوشحال هستی...
-ماهان خیلی چرت داری میگی تا 3 میشمرم اگر حرفتو نزنی قطع میکنم 1
-هوووو دختره ی چموش قطع نکنیا...
-2
-چقدر بی جنبه ای دختر
-3
صدای فریادش توی گوشی پیچید:
-بابا دلم برات تنگ شده بود زنگ زدم صدای مزخرفت رو بشنوم چرا انقدر به احساسات من...
با خنده تماس را قطع کردم. قصد نداشت دست از چرت و پرت گویی بردارد!
چند ثانیه بعد دوباره تماس گرفت ریجکت کردم. دوباره گوشی زنگ خورد این بار شماره ی خانه شان بود باز هم ریجکت کردم.
وقتی چند دقیقه ای گذشت و دوباره تماس نگرفت سرم را روی میز گذاشتم و دوباره تلاش کردم کمی استراحت کنم که تلفن اتاقم زنگ خورد.
-بله؟
-خانم حکیمی آقای محمودی پشت خط با شما کار دارن.
با تعجب گفتم:
-وصل کنید.
چند ثانیه صدای شاد و پر خنده ی ماهان در گوشی پیچید:
-محمودی هستم.
و قهقهه زد. با خنده گفتم:
-خیلی بی شعوری ماهان دیگه اسم همکارام رو بهت نمیگم که بخوای این طور وقتا سو استفاده کنی!
-بابا خوب کارت دارم ضعیفه وقتی به صورت عادی جواب گو نیستی مجبورم از اسامی معشوقه هات استفاده کنم دیگه!
-اییییی یه درصد فکر کن اون مردک شکم گنده معشوقه ی من باشه.
-چیه ای ای می کنی از سرتم زیاده، اون همه جمال و کمال داره چطور دلت میاد در موردش اینطوری حرف بزنی؟
-باشه بابا ماهان حق با توئه! تا دوباره تماس رو قطع نکردم بگو چیکار داری.
-آره راست میگی تو وحشی هستی یهو دیدی دوباره تلفن رو قطع کردی. غرض از مزاحمت ریختن کرم و مقداری مرض بود که حاصل شد. کاری نداری دیگه؟
و بعد تماس را قطع کرد. این پسر یک دیوانه ی به تمام معنا بود!
پرونده ای که روی میزم بود را بررسی کردم و نیم ساعت بعد کیفم را برداشتم و با پرونده از اتاق خارج شدم.
پرونده را به خانم منشی دادم تا برای رئیس ببرد و بعد از خداحافظی کوتاهی از شرکت خارج شدم.
هوس در اجتماع بودن صبحم کار دستم داده بود! حالا باید تا خیابان اصلی پیاده می رفتم. پشیمان شدم که با آزانس تماس نگرفتم. قدم زنان به سمت خیابان اصلی می رفتم که صدای بوق ماشینی توجهم را جلب کرد.


باز هم یک مزاحم دیگر! به خودم لعنت فرستادم که ماشین نیاورده بودم و بر سرعت قدم هایم افزودم. صدای بوق ماشین دوباره پیچید و بعد صدای آشنای پسری که با لحنی چندش آور میگفت:
-بابا جیگر بیا بالا برسونیمت... فرض کن منم محمودی!
و قهقهه زد.
با عصبانیت به سمت ماهان برگشتم تا جوابش را بدهم که نگاهم روی صورت تومیک که روی صندلی جلو نشسته بود و با پوزخند به واکنش من نگاه میکرد خیره ماند.
-چیه خوشگله؟ دهنت بسته شد؟ بپر بالا.
شهره پیاده شد و به سمتم آمد:
-چطوری سحر جونم؟
و مرا در آغوش گرفت و زیر گوشم زمزمه کرد:
-اونطوری نگاش نکن ضایع میشه این ماهان برات دست میگیره ها!
و مرا با خود به سمت ماشین کشاند. وقتی شهره کنارم نشست و در را بست کمی به خودم مسلط شده بودم به تومیک سلامی زیر لبی گفتم و با کیفم ضربه ای به سر ماهان زدم:
-خیلی بی شعوری ماهان! خوب میگفتی قراره بیاید دنبالم دیگه...
همان طور که با دست سرش را می مالید گفت:
-مهلت ندادی که! همه اش داشتی ابراز عشق می کردی. وقت نشد بهت بگم داریم میایم دنبالت با بچه ها بریم ولگردی.
-حالا من به مامان اینا خبر ندادم چی؟
-من که مثل تو مشغول ابراز عشق نبودم که! من به مامان اینات خبر دادم جیگر.
به خاطر حضور تومیک جوابی به شوخی های ماهان ندادم! او هم از شنیدن حرفهای ماهان اخمهایش توی هم رفته بود. دلم خنک شد.
لبخند به لب مشغول صحبت با شهره شدم.

روی تخت نشستم و نق نق کنان گفتم:
-نمی شد بریم یه جای دیگه؟
سپهر کفشهایش را در آورد و بالای تخت نشست و در همان حال گفت:
-باز گشاد بازی؟ بابا سحر از تو بعیده! نه چاقی نه تنبل.
با حرص گفتم:
-من خسته ام خوب! مثل شماها از صبح ولو نبودم توی خونه که! سرکار بودم.
سپهر خندان جواب داد:
-یعنی الان من ولو بودم توی خونه؟ جمله ات فقط شامل خانمای خانه دار و تومیک میشه وگرنه بقیه سرکار بودیما!
بی خیال ادامه ی بحث شدم. به پشتی تکیه دادم و نگاهم را به تخت بغلی دوختم. یک زوج جوان کنار هم نشسته بودند و لبخند روی لبهایشان بود .
صدای ماهان باعث شد نگاهم را از آنها بردارم.
-داشتی به سالهای آینده ات با من فکر میکردی؟
خندیدم:
-آره با چندتا بچه ی قد و نیم قد!
ماهان قهقهه زنان گفت:
-اشتباه کردی دیگه! اون موقع من با کمربند سیاه و کبودت میکنم نمیارمت اینجا که! شب خسته میام خونه داد میزنم ضعیفه شوم بیار. بعد تو میری...
صدای تومیک حرفش را قطع کرد:
-اگر انقدر جالب و خنده داره چرا بلند نمیگید ما هم بشنویم؟
ماهان با چشم و ابرو به تومیک اشاره کرد و خندان گفت:
-دونفره بود.
دستش را پشت من روی لبه ی پشتی گذاشت. تومیک کلافه نگاهش را از من برداشت.
ساناز با مهربانی گفت:
-تومیک خوشحالیم که برگشتی. با اومدنت دوباره جمع یک سال قبل دور هم جمع شد.
تومیک سری تکان داد و با صدایی که از عصبانیت دورگه شده بود اما تمام تلاشش را برای کنترلش میکرد گفت:
-منم خوشحالم که دوباره توی جمع شماها هستم.

شب خوبی بود؟ شب خوبی نبود؟! شب خوبی بود؟ شب خوبی نبود؟
آخرین برگ گل را هم کندم شب خوبی بود! حالا شب خوبی بود یا نبود؟ برگ آخر جواب است یا جواب نیست؟
گلبرگهای گلی که از حیاط چیده بودم را از روی تخت جمع کردم و لای دیوان فروغ ریختم. ساقه اش را هم توی سطل زباله انداختم و روی تخت دراز کشیدم.
رفتارهای عجیب ماهان، برخورد عصبی تومیک، نگاه سرزنش آمیز و غمگین شهره...
غلتی زدم ، روی پهلوی راستم دراز کشیدم و زمزمه کردم:
-سحر تو قول دادی به هیچ گذشته ای فکر نکنی حتی گذشته ای که فقط چند ساعت ازش گذشته! توی حال زندگی کن...
دعای هر شبم را زمزمه کردم و سعی کردم بخوابم.



-رویا نمیشه من نیام؟
کلافه گفت:
-نه دیگه! کلی برات توضیح دادم سحر. تنهام یعنی دلت برام نسوخته؟
خندیدم:
-چرا بابا سوخت دلم. میام فقط میشه دقیقا برام توضیح بدی من چه نقشی در این بین خواهم داشت؟ لولو سر خرمن؟
-اه چقدر غر می زنی! شاید تو هم یه چی پسندیدی خریدی چه اشکالی داره؟
-باشه خر شدم!
-اصلا خرید نه سفر که هست... تازه اینطوری بلیطمون هم نمی سوزه...
-باشه بابا قبول کردم دیگه. میای دنبالم؟
-آره دیگه! سفر مفت که ببرمت دنبالت هم که بیام... دیگه چی؟
با لحنی حق به جانب گفتم:
-داری زوری می بریم سفر می خوای نیام؟
-وای نه غلط کردم حاضر شو دنبالت هم میام.
-باشه.
-فعلا خداحافظ
گوشی را سرجایش گذاشتم و دوباره روی تخت ولو شدم. رویا و علی برای آخر هفته قرار بود دو روزه برن کیش و برگردند اما پدر دوست علی فوت شد و اون گفت نمی تونه بره برای همین رویا که تنها مونده بود آویزون من شد! حالا واجب هم نبودا ولی خوب هم می خواست خودش برود هم مرا به زور ببرد!

صدای زنگ که بلند شد هنوز حتی چمدانم را نبسته بودم! مثل جت از پشت کامپیوتر بلند شدم و وسایلم را جمع و جور کردم. هول هولکی دو دست لباس انداختم توی چمدان. اسپری و برس و لوازم آرایش و هرچیزی که به دستم می رسید پرت می کردم توی چمدان و از این ور به آن ور اتاق می دویدم. اگر رویا می آمد بالا و می دید هنوز حاضر نشده ام پوستم را می کند!
شالم را روی سرم انداختم و چمدان به دست از اتاق خارج شدم.
-من حاضرم!
-اما به جای رویا نگاهم روی عمه خیره ماند.
-اااااا عمه شوما بودید؟
-سلام سحر جان. آره عزیزم ... جایی داری میری؟
-ببخشید سلام عمه جونم.
چمدان را گوشه ی دیوار گذاشتم و برای روبوسی جلو رفتم. عمه را بغل کردم و در همان حال گفتم:
-با رویا داریم میریم کیش.
-به سلامتی ایشالا.
روی مبل روبروی عمه نشستم زیاد سرحال و خوشحال به نظر نمی رسید.
با کنجکاوی پرسیدم:
-چیزی شده عمه؟
غمگین نگاهم کرد و گفت:
-نه... نمی دونم! نمی دونم چیزی شده یا نه...
کنجکاویم شدیدتر شد.
-یعنی چی عمه؟
مامان سینی شربت را روی میز گذاشت و نشست. کنجکاوی مامان هم مثل من تحریک شده بود.
-چی شده مریم؟ اتفاقی افتاده؟
-تومیک...
سرجایم صاف نشستم.
عمه نگاه گذرایی به من انداخت و بعد گفت:
-می خواد ازدواج کنه!
وارفتم. مامان نگاه گیجش را بین من و عمه چرخاند و بعد باتردید گفت:
-برای این ناراحتی؟ چرا؟ مگه دختر خوبی رو انتخاب نکرده؟
عمه نگاه خیره اش رو به من دوخت و گفت:
-نه اونی که من می خواستم.
مامان به سختی نفس عمیقی کشید و گفت:
-اشکال نداره مریم جان علف باید به دهن اون شیرین بیاد.
-مطمئنم به دهن اون هم شیرین نمیاد!
انگار لال شده بودم... باورم نمی شد قصد ازدواج داشته باشد!
-تنها امیدم برای مسلمون شدنش این بود که با یه دختر مسلمون ازدواج کنه... اما اون دست گذاشته روی دختر یکی از همسایه هامون که ارمنی هستن.
عمه بعد از بازگشت توی خونه ی قدیم همسرش زندگی میکرد و بالطبع چون همسرش ارمنی بود منزلش هم در منطقه ی ارمنی نشین قرار داشت.
مامان پوفی کرد و روی صندلی وارفت. هر کدام به دلیلی ناراضی بودیم! مامان برای آرزوهایی که برای دخترش در سر پرورانده بود. عمه برای مسلمان نشدن تومیک و من... من برای چه؟ برای احساسی که خیلی وقت پیش تباه شده بود؟



صدای زنگ باعث خوشحالیم شد. سریع از روی مبل بلند شدم.
-من برم دیگه فکر کنم رویاست. ایشالا تومیک هم خوش بخت بشه عمه.
عمه نگاه پر حسرتش رو بهم دوخت و با صدایی آرام گفت:
-هم خودش هم من هم تو چیز دیگه ای می خواستیم! شرمنده ی روتم سحر...
جلوی پای عمه زانو زدم و برای اولین بار در مورد احساسی که شاید فقط وانمود می کردم دیگر نیست حرف زدم:
-عمه جونم همه چیز وقتی رفت تموم شد. من رفتم سراغ زندگیم اون هم همین طور... از شما ممنونم که من رو لایق یه دونه پسرتون می دونستید اما حقیقتا ما به درد هم نمی خوردیم! من قبلا ازدواج کردم. دینم با تومیک فرق داره و عقایدم هم همین طور. ما به درد هم نمی خوردیم. اون بهترین گزینه رو انتخاب کرد.
عمه پیشانیم رو بوسید و با محبت گفت:
-تو دختر فهمیده ای هستی سحر... حسرتش تا همیشه به دلم می مونه که عروس خونه ام بشی.
صدای دوباره ی زنگ باعث شد از آغوش عمه بیرون بیام و با قدم های سریع به سمت در برم و در همان حال با صدای بلند گفتم:
-ایشالا خیره عمه. از طرف منم تبریک بگید اگر تا نامزدیشون برنگشتم.
صدای مامان بلند شد:
-مگه تا کی میخواید بمونید؟
-معلوم نیست. خداحافظ.
دروغ میگفتم! معلوم بود اما دلم نمی خواست برگردم... دلم نمی خواست تومیک را در کنار یک دختر دیگر ببینم... از هزارتا شکنجه برایم بدتر بود...
در ماشین را باز کردم و خودم را روی صندلی انداختم.
-چه عجب نزول اجلال کردی سحر خانوم!
بغضی که تا این لحظه کنترلش کرده بودم داشت میشکست. سرم را به سمت شیشه چرخاندم و در همان حال با صدایی لرزان گفتم:
-ببخشید بریم دیر شد.
رویا صورت مرا به سمت خودش برگرداند و با صدایی متعجب و بهت زده گفت:
-چی شده سحر؟ داری گریه می کنی؟
-برو رویا میگم برات...
نیاز داشتم حرف بزنم... پر بودم... خسته شده بودم از نگفتن، از سکوت کردن...
وقتی از شروین جدا شدم، وقتی بچه ی چند ماهه ام سقط شد... بچه ای که به امیدش روز و شبم رو میگذروندم... بچه ای که به امیدش زندگی میکردم... وقتی بار تهمت های شروین رو به دوش کشیدم و به روی خودم نیاوردم... وقتی نگاه تحقیر آمیز فامیل رو تحمل کردم... وقتی تومیک اول ازم دل برد بعد رفت... سکوت کردم... حالا دیگه تحملی برای سکوت نداشتم... برخلاف همیشه دلم می خواست حرف بزنم... از زندگی ای بگم که برای همه سراسر راز بود و هیچ کس از اون چیزی نمی دونست... دلم می خواست تمام رازهای سر به مهر زندگیم رو باز کنم... حداقل برای رویایی که توی این سالها دوستیش رو ثابت کرده بود... دور بود اما می فهمید... نیش و کنایه نمی زد... طعنه نداشت حرفاش... توی خوشیاش فراموشت نمیکرد و توی غصه هاش بیاد سراغت... درکم میکرد اینو بارها ثابت کرده بود...
-نمی خوای حرف بزنی؟
اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و زمزمه وار گفتم:
-می گم رویا... همه چیزو میگم فقط یکم بهم زمان بده با خودم کنار بیام... حرف یه زندگیه! می خوام برات از یه زندگی تباه شده بگم...
رویا سکوت کرد و تا رسیدن به فرودگاه دیگر حرفی نزد.

هواپیما که از روی زمین بلند شد، سرم را به صندلی تکیه دادم، چشمهایم را بستم و شروع به تعریف خاطراتی کردم که تا به امروز برای هیچ کس بازگویش نکرده بودم...



-تازه وارد دانشگاه شده بودم که با شروین آشنا شدم... شروین برام متفاوت بود. انگار توی یه دنیای دیگه زندگی میکرد... کل زندگیش خنده و شادی و خوش بودن بود. فقط خوش می گذروند و منم وقتی کنارش بودم همین طور بود زندگی برام...
جذاب بود... جذاب و دوست داشتنی... اون وقتا هنوز اعتیاد نداشت... وقتی کنارش بودم حس غرور داشتم... حس میکردم اون تنها مردیه که می تونم کنارش خوشبخت زندگی کنم... می پرستیدمش... اوایل دوستیمون همه چیز خیلی ساده بود... احساسمون، نگاهمون، روابطمون... همه چیز ساده بود... هم دیگه رو دوست داشتیم و از کنار هم بودن لذت می بردیم.
اما بعد از یک مدت خواسته های شروین فرق کرد. ما یه روز دو روز دوست نبودیم که بگم می شد از یک سری چیزا اجتناب کرد! بیشتر از دو سال دوست بودیم و بیرون هم جایی نبود که آدم بتونه راحت باشه! همیشه ترس گرفته شدن دنبالمون بود... دلم نمی خواست بابا اینا بفهمن. فکر میکردم اگر اونا بفهمن مانع رابطه ی ما میشن. برای همین بیشتر وقتا می رفتیم خونه مجردی شروین و دوستش. وقتایی که ما می رفتیم دوست شروین نمی اومد و وقتایی که دوسته با دوست دخترش می رفت اونجا ما نمی رفتیم...
یه دختر پسر جوون بودیم که سرشار از شور و احساس و عشقن... زیر یک سقف تنها...
چند وقت اول مقاومت می کردم و نمی ذاشتم از یه حدی جلوتر بریم... می گفتم وقتی ازدواج کردیم، شروین هم مشکلی نداشت... چون از همون روز اول قصدمون ازدواج بود...
اما بالاخره یک بار توی اوج احساس...
مکث کردم، آب دهانم را قورت دادم و باز ادامه دادم:
-روزای اول دوستیمون شروین حتی جرات نداشت بهم دست بزنه... فکر نکنی خودم رو ول کرده بود، نه اینطوری نبود اما به هر حال هر دومون جوون بودیم...
وقتی تموم شد، بی اختیار با صدای بلند زدم زیر گریه... انگار تازه داشتم می فهمیدم چی شده... انگار تازه به هوش اومده بودم و اون حس لذت ناگهانی از وجودم رخت بسته بود... شروین سعی میکرد آرومم کنه و میگفت اشکالی نداره ما ازدواج میکنیم و مسئله ای پیش نمیاد اما من این حرفا حالیم نبود عصبی شده بودم و فقط گریه میکردم. بعد از اون اتفاق چند وقتی نه تماسهای شروین رو جواب می دادم و نه از خونه بیرون می رفتم. مامان اینا فکر میکردن توی دانشگاه برام مشکلی پیش اومده... بالاخره یک ماه بعد از اون اتفاق شروین اومد خواستگاری. دوسش داشتم از اول دلم می خواست با هم ازدواج کنیم ولی نه یهو وسط درسم! اما چاره ای نبود با اتفاقی که افتاده بود... خیلی زود نامزد شدیم. شروین چون دو سال دوست بودیم راضی به نامزدی نبود و بالاخره هم مامانش انقدر اصرار کرد تا زود ازدواج کردیم. چند ماه اول ازدواجمون خوب بود. من نمی دونستم شوهرم مواد فروشه... نمی دونستم چه اخلاقی داره و چقدر نگاهش هرز میره... توی اون دو سال عشق چشمم رو کور کرده بود... توی خانواده ای هم بزرگ شده بودم که همه به هم اعتماد داشتن، ذره ای شک نکردم که ممکنه شروین چنین آدمی باشه... اما بود...
چند وقتی که گذشت از در و همسایه تف و لعنت که شدم فهمیدم شوهرم چه کاره است و اون جا شد اول بدبختیام!
هر شب کارمون شده بود جنگ و دعوا... روم هم نمی شد برگردم خونه ی بابام... همیشه از زنایی که به ضرب اول برمیگردن خونه ی پدریشون متنفر بودم. تو و علی هم تازه نامزد کرده بودید و اصلا درست نبود یه دفعه مشکلات زندگی من زندگی علی رو به هم بزنه...
به روی خودم نمی اوردم... شروین هر شب که بحث مواد فروش بودنش رو باز میکردم یه کتک مفصل به من می زد و می رفت و اون وقت بود که خودم رو لعنت می کردم که چرا توی ازدواج انقدر عجله کردم... مگه چقدر دختر نبودنم مهم بود که باهاش آینده ام رو تباه کردم؟ کاش میذاشتم بابا درست و حسابی تحقیق کنه تا به این روز نیفتم... اما من اونقدر خام شده بودم که اصلا برام هیچی مهم نبود و حالا همین شرمندگیم رو بیشتر می کرد...
کتکارو می خوردم و صدام در نمی اومد... شما که ازدواج کردید و خیالم راحت شد می خواستم طلاق بگیرم... دیگه تحملم تموم شده بود، می خواستم همه چیز رو تموم کنم...
اما نشد! هنوز به تصمیمم مطمئن نشده بودم که یه موجود کوچولوی دوست داشتنی پا به زندگیمون گذاشت... وقتی حالت تهوع داشتم... وقتی تنها می افتادم گوشه ی خونه و کسی نبود به دادم برسه... وقتی فحش های شروین بغض می شد توی گلوم... حضورش دلگرمم می کرد...



خونه ی مامان اینا که می رفتیم یه زوج خوش بخت بودیم... توی جمع فامیل خوش بخت بودیم اما توی خونه ی خودمون... تازه بدبختیمون مشخص می شد...
تازه می فهمیدیم داریم تو چه کثافتی دست و پا می زنیم!
بدم می اومد از پولی که شروین می آورد خونه خرج کنم. از غذای خونه اش بدم می اومد و اون هر بار عصبی می شد و می زد تو سرو کله ام... اولا تو صورتم نمی زد که بقیه نفهمن ولی از وقتی باردار شدم فقط می زد تو سرم با مشت... یا سیلی هایی که صورتم رو می سوزوند...
رفت و آمدم با مامان اینا و فامیل کمتر شده بود و همه اش بارداریم رو بهانه می کردم... مادرش فقط از دردم خبر داشت و گاهی بهم سر می زد و زیر دست و بالم رو می گرفت... هر وقت دلم برای مامان اینا تنگ می شد یه چند شبی سربه راه می شدم و از غذای حرومش می خوردم و به هر سازش می رقصیدم تا کتک نخورم و قیافه ام شکل آدمیزاد بشه و بیام خونه ی مامان اینا...
از فکر طلاق اومده بودم بیرون... یه بابای مواد فروش بهتر از بی پدر بزرگ شدن بود... به خاطر بچه ام می خواستم زندگی کنم... اما اون عوضی نذاشت... خودش هم معتاد شده بود و یه شب که از خواب بیدار شدم رفتم توی آشپزخونه دیدم نشسته داره مواد می کشه، بوگند خونه رو برداشته بود دعوامون شد دوباره نشعه بود و نمی فهمید داره چی کار میکنه با مشت و لگد افتاد به جونم... وقتی دوباره برگشت سر بساطش تلو تلو خورون بلند شدم و با فریاد گفتم:
-ازت متنفرم مفنگی بدبخت... طلاقمو ازت می گیرم... لوت میدم که مواد می فروشی...
و برگشتم از آشپزخونه بیام بیرون که هولم داد و فریاد زد:
-چه زری زدی هرزه؟
روی شکمم افتادم سمت اُپن آشپزخونه و درد بدی پیچید توی شکمم اما شروین بی توجه به بچه دوباره افتاد به جونم...
از اون شب دیگه چیز زیادی یادم نیست... فرداش توی بیمارستان چشم باز کردم. شکمم که حالا سبک شده بود اذیتم میکرد... 6 ماه و نیم یه بچه... چه جنین... یه آینده ی شاید روشن... همراهم بود اما حالا... حالا من بودم و یه شکم خالی و جای بچه ای که کنارم خالی مونده بود... امیدی به زندگی باهاش نداشتم... مطمئن بودم از بیمارستان که بیام بیرون ازش جدا میشم...
اما وقتی مرخص شدم خبر جالب تری شنیدم! شروین اول منو می رسونه بیمارستان و بعد با یه ماشین راهی یه شهر دیگه میشه که پلیس راه میگیرتش...
موادی که همراهش بوده زیاد نبود و فقط براش حبس می برن.
توی اون مدت غیابی ازش طلاق گرفتم...
روزای اول همه چیز برام سخت بود، نگاه فامیل، برخوردشون، حتی نگاه پر از ترحم مامان بابا و تو و علی... شاید دلسوزی و محبت بود اما اذیتم می کرد...
انقدر توی زندگی با شروین سختی کشیده بودم که محتاط شده بودم و در مقابل همه ی مردای اطراف گارد می گرفتم... اونقدر بهم تهمت هرزه بودن زده بود که مراقب بودم به مردی حتی نگاه هم نکنم...
هر بلایی که تا اون روز سر زندگیم اومده بود تقصیر خودم بود... زندگیم به پای یک روز هوس تباه شده بود! شاید اگر اون اتفاق نمی افتاد... اونقدر کورکورانه باهاش ازدواج نمیکردم و مسیر زندگیم تغییر می کرد...
وقتی آقا بزرگ فوت شد و تومیک و عمه اومدن ایران. تازه آروم شده بودم، تازه داشتم مسیر زندگیم رو پیدا میکردم... تازه داشت همه چیز خوب میشد که دوباره یه بازی جدید برام شروع کردن...
شاید اگر اون روز قرعه ی گردوندن تومیک توی شهر به نام من نمی افتاد الان به اینجا نمی رسیدم...
هر بار که باهاش بیرون می رفتم یه جوری سعی میکرد تا منو از پیله ام بیرون بکشه... اذیت نمی کرد، بی ملاحظه محبت نمی کرد. حمایتم میکردی... منی که حمایت نشده بودم، محبت مردونه ندیده بودم... نتونستم بهش بگم قبلا ازدواج کردم... هیچ کدوم از اتفاقا قبلی زندگیم رو نتونستم بهش بگم...
تا از یکی از همین فایل به ظاهر دوست که از صد تا دشمن بدترن شنید ماجرا رو...
از دستم ناراحت بود که حقیقت رو بهش نگفتم که بهش اعتماد نداشتم که فکر میکرد دوسش ندارم... رفت. فرار کرد... شایدم فرار لفظ درست نباشه اما صورت مسئله رو پاک کرد حلش نکرد!
دوباره روزای سختم تکرار شد با این تفاوت که می خواستمش... تمام وجودم می خواستش...
و حالا برگشته... حرفام رو باور نمیکنه، نمی تونه باور کنه من نمی خوام شروین توی زندگیم باشه... نمی تونه برگشت شروین رو توی زمانی که اون نبوده بپذیره... تمام شایعه های پشت سرم رو باور کرده...
امروز عمه اومده بود خونه مون... میگفت قراره ازدواج کنه... با دختر همسایه شون...
صورتم خیس از اشک بود... اما حس میکردم سبک شدم... حرفایی که مدت ها روی دلم مونده بود رو زدم. رویا کمی خم شد و منو در آغوش کشید.
-عزیزم چقدر سختی کشیدی، ببخشیدا که نفهمیدم و نتونستم توی این شرایط سخت کمکت کنم...
چند دقیقه توی آغوش رویا و با حرفهای دلداری دهنده اش گریه کردم.
صدای مهمان دار باعث شد رویا سرجاش صاف بشینه، من هم همین طور... کمربند رو بستم و منتظر نشستن هواپیما موندم...



دو روز از سفرمان به کیش گذشته بود که مامان زنگ زد و گفت آخر هفته نامزدی تومیک است. اول می خواستم برنگردم. تحمل حضور توی جشنش را نداشتم اما مامان بالاخره با اصرار راضیمان کرد تا برگردیم و در این مهمانی شرکت کنیم تا حرف و حدیثی برایم در نیاید!
باز هم حرف مردم مرا به تهران کشید و عذاب آورترین شب عمرم را برایم رقم زد.
صبح روز جشن به اصرار مامان و رویا به آرایشگاه رفتم. موهایم را رنگ کردم، مدل ابروهایم را عوض کردم. موهایم را شینیون کردم و آرایش دخترانه ای هم انجام دادم. کت و شلواری که با رویا توی کیش خریده بودیم پوشیدم.
همراه رویا به اتاقی که برای حاضر شدن خانمها آماده شده بود رفتیم. تمام تلاشم را می کردم که اشک هایم جاری نشود و رسوایم نکند.
لحظه ی ورود تومیک را در کنار دختر جوانی دیدم و ضربان قلبم تند شد... انگار تازه داشتم باور میکردم همه چیز تمام شده!
رویا دستیش را دور شانه ام حلقه کرد و آرام در گوشم زمزمه کرد:
-خودت رو کنترل کن سحر...
شال حریر هم رنگ با لباسم را روی سرم انداختم و سعی کردم لبخند بزنم.
رویا لبخند مهربانی زد دستی توی موهایش کشید و گفت:
-خوبم؟ بریم؟
-عالی! اگر می دونستم مختلطه موهام رو درست نمیکردم.
-اشکالی نداره اینطوری باز بهتر شد... موهات از زیر شالت جلوه دارن.
نگاهی به آینه انداختم.
-می خوای شالم رو عوض کنم؟
رویا اخم هایش را در هم کشید و مرا مجبور کرد از جلوی آینه کنار بروم.
همراه با رویا از اتاق خارج شدیم. نگاهم را توی سالن چرخاندم تا گوشه ی دنجی برای نشستن پیدا کنم. ماهان برایم دست تکان داد و اشاره کرد بروم کنارش بنشینم. رویا که متوجه شده بود با دست مرا به سمت ماهان هل داد و گفت:
-برو اونجا بشین چرا فقط تو حرص بخوری؟
و خودش به سمت علی رفت. روی مبل دو نفره کنار ماهان نشستم. حواسم به فاصله ی اندک میانمان بود...
-خوبی خانوم خانوما؟
سعی کردم لبخند بزنم.
-مرسی.
-کیش خوش گذشت؟ تنها تنها میری سفر؟ چی می شد به ماها هم می گفتی بیایم؟
-یهویی پیش اومد.
نگاهش رو به تومیک دوخت و آروم گفت:
-مثل نامزدی تومیک که یهویی پیش اومد؟
سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم. جرات نگاه کردن به تومیک را نداشتم... می دانستم یک بار دیدنش کافیست تا اشکم سرازیر شود.
-ببخشید. نمی خواستم ناراحتت کنم.
سرم را بلند کردم و نگاه پر بغضم را به ماهان دوختم.
کلافه دستی توی موهایش کشید و گفت:
-اینطوری نگام نکن سحر...
نگاهش را به من دوخت و با صدایی آرام گفت:
-سحر من...
صدای ساناز حرفش را قطع کرد:
-به به دو نوگل شکفته چی میگید به هم؟ جشنه ها مثلا چرا نشستید؟ پاشید بیاید وسط...
ماهان با دست به من اشاره کرد:
-می دونی که نمی رقصه.
-خوب اون نرقصه تو چی؟
ماهان بی اونکه نگاهم کنه با لحنی گرم گفت:
-امشب رو در رکاب سحر خانومم در نتیجه منم نمی رقصم.
ساناز نگاه موشکافانه ای به ما انداخت:
-خبریه؟
بهت زده گفتم:
-چی می گی ساناز؟ چه خبری؟
ماهان ساکت به ما نگاه میکرد.
شهره که تازه وارد سالن شده بود به سمت ما امد و روی دسته ی صندلی از سمت ماهان نشست و گفت:
-سلام ماهان خوبی؟ سحر و ساناز شما خوبید؟
ساناز سری تکان داد و با لبخند به ما گفت:
-مرسی شهره. اما بازم میگم شما دوتا مشکوکیدا!
و رفت. شهره با کنجکاوی گفت:
-چرا ساناز می گفت شما مشکوکید؟
ماهان قبل از من جواب داد:
-فضول رو بردن جهنم عزیزم...
شهره لب برچید از روی دسته ی صندلی بلند شد و با حرص گفت:
-من فضول نیستم... تنهاتون میزارم تا راحت باشید!
و آروم و زیر لبی گفت:
-لیاقتت امسال اینن نه من!
متعجب به مسیر رفتن شهره خیره شده بودم.
-بهش اهمیت نده.
-به چی اهمیت ندم؟ حرفایی که دوباره داره برام درمیاد؟
و از جام بلند شدم و به سمت دیگه ای از سالن رفتم تا این شب پر عذاب رو به تنهایی سپری کنم.
آهنگ عوض شد و تومیک و نامزدش برای رقص بلند شدند. به هر جهتی نگاه میکردم جز مسیری که اون دوتا بودن... تا لحظه ای که بچه ها یک صدا دست زدن و گفتن:
-داماد عروس رو ببوس یالا...
نگاهم رو کنترل کردم تا نبینمشون... اما...

تا نیمه های شب روی تختم وول خوردم و تلاش کردم تمام اتفاقات جشن نامزدی تومیک را فراموش کنم... تا آدمی به اسم تومیک را از قلبم پاک کنم... حرفهای شهره را نشنیده بگیرم... نگاه ساناز را نادیده بگیرم... و فرض کنم منظور ماهان را نفهمیده ام!



یک هفته از نامزدی تومیک می گذشت. سروکله ی شروین هم این چند روزه پیدا نشده بود. انگار فقط آمده بود تومیک را بپراند و برود!
هرجا که عمه و تومیک بودند من نبودم. حتی شبی که مامان مهمانی پاگشا برای تومیک گرفت ماهان را مجبور کردم تا به ظاهر برای کمک به یکی از دوستانش مرا از خانه بیرون بکشاند و مامان و بابا را راضی کند. او هم به بهانه ی زایمان همسر دوستش که کسی را ندارد شب بالای سرش بماند مامان اینا را راضی کرد تا اجازه بدهند من بیرون از خانه باشم و در ان مهمانی کذایی شرکت نکنم.

سوار ماشین شدیم و ماهان ماشین را روشن کرد و راه افتاد. چند دقیقه در سکوت گذشت بعد گفت:
-تا کی می خوای به این بازی ادامه بدی؟
سکوت کردم و جوابی ندادم.
-نمی خوای فراموش کنی؟ نمی خوای برای خودت تمومش کنی؟ تومیک تموم شد سحر...
با بغض گفتم:
-برای تو راحته ماهان نه برای من که یک سال با اون زندگی کردم... که یک سال تمام جاهای تهران رو باهاش زیر پا گذاشتم... تمام این شهر برای من خاطره است می فهمی؟ هر بار که از خونه بیرون میام حالم بد میشه... حتی اون خونه هم برام سراسر خاطره از تومیکه... تو نمی تونی فهمی ماهان... تو هیچ وقت عاشق نبودی!
-چرا این حرفو می زنی؟ چرا فکر میکنی نمی فهممت؟
اشک های لعنتی باز هم صورتم را خیس کرده بودند... صورتی که مدت ها می شد خشک نشده بود!
-چون همه اش انتظار داری فراموشش کنم... نمی فهمی نمیشه؟
-تو تونستی شروین رو فراموش کنی اینم می تونی!
پوزخند زدم!
-من شروینو فراموش نکردم ماهان... من ازش متنفر شدم...
با صدایی تقریبا بلند داد زد:
-از تومیک هم متنفر شو
صدای هق هق گریه ام توی ماشین پیچید...
-چطور ازش متنفر شم وقتی انقدر خوبه؟ این جدایی تقصیر منه! من بودم که حقیقت زندگیم رو بهش نگفتم... من بودم که به شک هاش دامن زدم... من احمق زندگی خودم رو تباه کردم...
گوشه ی خیابان ماشین را نگه داشت به سمت من چرخید دست هایم را توی دست هایش گرفت.
بهت زده با صورتی خیس از اشک و هق هقی که دیگر به صدایی آرام و سک سکه مانند تبدیل شده بود به ماهان نگاه میکردم:
-سحر از نو شروع کن... همه مثل شروین نیستن... منو می شناسی، من مثل اون نیستم... نه اهل مواد مخدرم نه هیچ چیز دیگه... مثل تومیک هم نیستم که چیزی از زندگیت ندونم و محاکمه ات کنم... بیا یه فرصت به خودمون بدیم... یه فرصت به خودت و من... دوباره زندگی رو تجربه کن سحر، قول می دم تمام تلخی هایی که کشیدی رو جبران کنم... قول میدم...
صدایم در نمی امد... بهت زده بودم... من و ماهان! محال بود! شاید تنها کسی که در تمام این سالها حتی در کنار خودم نمی توانستم تصورش کنم همین یک نفر بود!
دستهام رو رها کرد و ماشین را روشن کرد. به خاطر حرفهای ماهان نمی توانستم شب به خانه برگردم. گفته بود برای نگهداری از همسر دوستش به بیمارستان می رویم و حالا مجبور بودم شب را بیرون از خانه سر کنم.
جلوی یک خانه در یکی از مناطق متوسط شهر ایستاد.
به سمت من چرخید و گفت:
-اینجا خونه ی دوستمه. رفته ماموریت خانومش تنهاست. باهاش صحبت کردم قرار شد امشب اینجا بمونی. دلم می خواست بیای خونه ی ما ولی خوب می دونی که یکی دو ساعت بعد خبرش به مامانت می رسه و نمی خوام فکر کنه من دروغگوئم یا برای تو حرص بخوره. اینطوری حرفمون هم دروغ نشده... خانومش تازه زایمان کرده و بچه اش کوچیکه... خیلی بچه ی شیرینیه...
چرا فکر کرده بود من شب را در خانه ی زنی که او را نمی شناختم صبح می کردم؟
-من نمی شناسمش!
-اشکال نداره آشنا میشید خانومش خیلی مهربون و خانومه...
-نمی خواد! میرم خونه ی یکی از دوستای خودم.
-چه فرقی داره؟
-حداقلش اینه که می شناسمش!
سری تکان داد و زمزمه کرد:
-حرف حساب جواب نداره!
گوشی اش را در آورد و با خانوم دوستش تماس گرفت تشکر کرد و گفت من شب را به منزل دوست می روم.
با یکی از دوستان صمیمی دوران دانشجویی که مطمئن بودم هنوز تهران است و تنها زندگی می کند تماس گرفتم و از او خواستم شب را پیشش باشم. تعجب کرد اما با خوشحالی پذیرفت.
آدرس را به ماهان دادم. نیم ساعت بعد وقتی جلوی در خانه ی دوستم از ماشینش پیاده می شدم گفت:
-سحر به حرفای امشبم فکر کن اینطوری برات بهتره... من می تونم کمکت کنم از این شهر بری... منتظر جواب دانشگاه برای تحصیلم هستم... می تونیم با هم از اینجا بریم تا تو راحت تر بتونی با این مسئله کنار بیای... سحر من دوست دارم... نمی خوام ادعا کنم عاشقتم اما دوست دارم... دوست دارم خانوم خونم تو باشی...
در ماشین را بستم و با پاهایی لرزانی و افکاری پراکنده به سمت خانه ی دوستی رفتم که وقت نیاز یادش کرده بودم!


فصل چهارم






یک هفته ی تمام فکر کردم. امروز همان نقطه ای ایستادم بودم که سال پیش تومیک ایستاد و رفتن را انتخاب کرد. تومیک انتخاب دیگری هم داشت اما من نه! تنها راه پیش روی من رفتن بود...
ماندنم تومیک را به من برنمی گرداند فقط همه چیز را خراب تر می کرد.
در این هفته دوبار به صورت اتفاقی! اطراف شرکت و خانه دیده بودمش!
این فکر که بودنم ممکن است زندگی تومیک و نامزدش را به هم بزند تنم را می لرزاند... نمی توانستم به این فکر کنم که بمانم و زندگی هر چند پوشالی و نوپایش را خراب کنم.
تومیک اشتباه کرده بود اما گناه آن دخترک چه بود؟ هنوز نگاه مشتاق دختر در شب نامزدیشان پیش چشمم بود...
از طرفی هم تنها راه رفتن ماهان بود! شرایط اینکه تنهایی از ایران خارج شوم را نداشتم. امکانش نبود! برای گرفتن ویزا خیلی وقتم را از دست می دادم اما ماهان این مشکل را نداشت چون برای ادامه ی تحصیل از ایران می رفت و خیلی سریع تر امکان رفتن داشتیم...
اما زندگی ماهان چی؟ برای نجات زندگی نامزد تومیک می خواستم زندگی ماهان را نابود کنم؟ شهره هم با این ازدواج نابود می شد! حس می کردم دوستش دارد...

ماهان منتظر من نماند و آخر هفته زن دایی برای خواستگاری تماس گرفت. من هنوز درگیر افکارم بودم... نمی توانستم انتخاب کنم... به هر حال من یک زن! مطلقه بودم و ماهان پسری که موقعیت اجتماعی خیلی خوبی داشت... در تعجبم چطور زن دایی را برای خواستگاری راضی کرده بود!

شبی که برای خواستگاری امدند رفتار زندایی معمولی بود نه خوشحال نه ناراحت انگار برایش فرقی نمی کرد من عروسش شوم یا یک نفر دیگر! دایی خوشحال به نظر می رسید... انگار راضی بود خواهر زاده اش عروسش می شود و ماهان بر خلاف من شاد بود... من با اخمهایی در هم و نگاهی شرمزده نشسته بودم و تمام مدت سکوت کرده و حرفی نمی زدم... انگار این مجلس برای من نبود!
وقتی دایی خواست کمی با ماهان صحبت کنم سریع از جایم بلند شدم. باید با او حرف می زدم... باید برایش توضیح می دادم زندگی با من یعنی تباهی... باید می گفتم قلبی ندارم تا تقدیمش کنم... باید تمام حرفهایی که لازم بود را به او می گفتم تا بعدا گله ای نباشد که زندگی اش تباه شده... که سرش کلاه رفته...
به سمت حیاط رفتم، ماهان هم پشت سر من می امد. لبه ی باغچه ی حیاط نشستم. ماهان هم کنارم با کمی فاصله نشست.
-چرا انقدر ناراحتی؟
-نباشم؟
-چرا باشی؟ امشب شب مهمیه توی زندگیمون!
با پرخاش گفتم:
-قرار بود من فکر کنم نه اینکه تو سرخود راه بیفتی بیای خواستگاری...
-حالا فعلا که اومدم نمیشه هم زمان رو برگردوند... پس بهتره توی این موقعیت بهترین تصمیم رو بگیری.
-بهترین تصمیم چیه؟ تباه کردن زندگی تو؟
-چرا تباه کردن؟
-چون من فکر و ذهنم درگیر یک نفر دیگه است!
-خوب؟
-همین؟ فقط خوب؟
-پس چی بگم؟ می خوای داد بزنم تو بیخود کردی عاشق یک نفر دیگه شدی؟
-اینطوری زندگی تو تباه میشه...
-چرا تباه سحر؟ چرا هی این حرف مسخره رو تکرار میکنی؟ من اون روز هم بهت گفتم... من دوست دارم. عاشقت نیستم ولی دوست داریم. ما می تونیم کنار هم یه زندگی خوب داشته باشیم.
-به خانواده ات فکر کردی؟
-خانواده ام راضی ان که الان اینجا نشستن!
-زن دایی هم راضیه؟
-اول مامان تورو بهم پیشنهاد داده بود... قبل از ازدواجت با شروین...
-اون موقع با الان خیلی فرق داره! اون زمان من یه دختر مجرد بودم الان یه زن مطلقه که کلی حرف پشت سرشه... فرق اینا رو می فهمی ماهان؟
-برای من فرقی نداره... مامان هم به نظر من احترام می زاره.
از جایم بلند شدم و به سمت ساختمون رفتم.
-کجا میری؟ نتیجه چی شد؟
سرم را به سمتش برگرداندم.
-نتیجه اینکه کمکت میکنم آتیش بزنی به زندگیت! چون نمی خوام این آتیش بیفته توی خرمن زندگی یه نفر دیگه!
لبخند زد:
-خوشحالم!
کم کم داشتم به عقلش شک میکردم!



شاید این پایان یک عشق بود!
همیشه داستان عشق ترسا و مسلمان، اسلام نیست! گاهی پایان عشق ترسا و مسلمان باز هم ترساست!
همیشه پایان داستان عشق وصال نیست! گاهی فرسنگ ها فاصله است... فاصله ای که سعی میکنیم نادیده بگیریمشون!
من، یک زن مطلقه با پیش زمینه ی ذهنی بد بین فامیل و دوست و آشنا... دختری که خودش دستی دستی زندگیش رو توی جوونی به آتیش کشید، عشقش رو تباه کرد و با دلی عاشق بی عشق ازدواج کرد، حالا جایی ایستادم که می تونم با اطمینان بگم عشق همیشه وصال نیست... که زندگی بی عشق تباهی نیست!
شاید شعار باشه... شاید مسخره به نظر برسه اما من بی عشق ازدواج کردم، هیچ وقت هم به عشق نرسیدم اما زیبا زندگی کردم... زیبا زندگی کردم در کنار مردی که سراسر مردانگی بود و محبت...
شاید عادی زندگی رو شروع نکردیم، شاید جای آب پشت سرمون حرف و تهمت ریختن اما سعادت گم شده ام که هیچ وقت توی آب و خاک خودم، بین مردمم پیدا نکردم، با یک مرد ایرانی خارج از وطنم نصیبم شد.

سالها از روزهای جوونیم می گذره... پشیمون نیستم، شاید اگر برگردم به قدیم تمام اون راهها رو دوباره می رم... می رم تا دوباره به همینجا برسم به همین رضایت ِ پر از دوست داشتن ِ آرامش بخش...
دوباره تمام حرف ها رو به جون می خرم... دوباره تنهایی بار غصه ام رو به دوش میکشم... دوباره عاشق پسر ترسا میشم... دوباره با قلبی عاشق بی عشق ازدواج میکنم...







" پایان "

برچسب ها رمان چشمک ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط sama در تاریخ 1394/8/30 و 12:51 دقیقه ارسال شده است

عجیب بود . اما زیبا ، یه جورایی منم حسش کردم . موفق باشید .

این نظر توسط مریم در تاریخ 1393/5/7 و 15:14 دقیقه ارسال شده است

چرااین رمان ک نه داستانک اینطوری بود تااومدشرو بشه تموم شد خاهشا پاکش کنین ب خاننده توهین میشه انگارنویسنده ازخونشون قهرکرده شرو کرده ب نوشتن وسطش اشتی کرده ولش کرده1دفعه اگ نمایش ندیدنظرمو خعلی انتقادناپزیرین.

این نظر توسط کوثر در تاریخ 1393/1/28 و 22:51 دقیقه ارسال شده است

salam khaste nabashin. alie vebo romana. man bishtareshoono khundam. mishe romanaye jadid bezarino zud zud ap konin?


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 739
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,084
  • بازدید ماه : 26,965
  • بازدید سال : 177,064
  • بازدید کلی : 11,674,204