close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت سوم
loading...

رمان فا

با سرعت جت رفتم تو خونه و سعی کردم هرچه یواش تر برم تو اتاقم که نشد، آه مظلومی کشیدم، چرا من شانس ندارم؟! بابام: علیک سلام زدم تو پیشونیم،اُه…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 9937 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:20 نظرات ()

با سرعت جت رفتم تو خونه و سعی کردم هرچه یواش تر برم تو اتاقم که نشد، آه مظلومی کشیدم، چرا من شانس ندارم؟!
بابام: علیک سلام
زدم تو پیشونیم،اُه اُه بدبخت شدم برگشتم سمتش و گفتم:
من-به سلام بابای گلم،باور کن متوجه نشدم که اومدین
و یه لبخند مظلومی بهش زدم
بابا: برو بچه منو خر نکن....................................................

باهمون لبخند گفتم:
-دور از جون بابا
ماری: برو لوس نکن خودتو
من موندم این آبجیه ما چرا مثل جن ظاهر میشه؟
یه چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-سلام خواهر گلم،بعد یه سر بیا تو اتاق من
با بدجنسی ابروش رو بالا انداخت و رفت پشت سر بابا و گفت:
-عمراااااااااا
لبخند مرموزی زدم و گفتم:
-من که دستم به تو میرسه
برگشت سمت بابا و با حالت لوسی گفت:
-اااا بابا نگاش کن
بابا: من باید برم بمیرم
من: هیچی مگه کسی جرعت داره به دختر شما بگه بالا چشمش ابرو؟
ماری ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:
-فقط اگه جرعت داری بگو!
محلش ندادم و رفتم سمت اتاقم صدای ماری رو شنیدم که گفت:
-بی ادب
جوابش رو ندادم و راهم رو رفتم هنوز دو قدم نرفته بودم که مامان اومد
مامان-کجا ؟بیا کمک امشب همه ی وسال رو بچینیم
نه مثل این که اینا امشب ول کن ما نیستن، با حالت کلافه ای گفتم:
-چشم،اجازه هست برم لباسم رو عوض کنم؟
مامان-چشمت بی بلا، برو
کلا با مامان خیلی بیشتر از بابا جور بودم برعکس ماری رفتم لباسم رو عوض کردم برای این که مامان ناراحت نشه زود رفتم پیششون مثل این که باید یه وقت دیگه نقشه بکشم فعلا خرحمالی مهم تره!


وقتی گفتم می بینیش یعنی قیافه ی ثمین و غزال واقعا دیدن داشت با چشمای گرد خیره شده بودن به من بالاخره ثمین گفت:
-چجوری؟
من:
-به سبک من!
غزال چشماشو گرد کرد و گفت:
-یعنی چی؟
من:
- یعنی شما دوتا امشب خونه ی ما تشریف دارید
ثمین:
-به سلامتی
من خندیدم و گفتم:
-و دل خوش
غزال یه ابروشو بالا انداخت و با یه نگاه مشکوکانه گفت:
-خب این که ما شب بیایم خونه ی شما چه ربطی داره به دیدن اون؟
ابروهام رو انداختم بالا و گفتم:
ـ آهان اونش دیگه کار خودمه
ثمین با چشمای گرد و ناباور گفت:
- نکنه اومدن تو شهرک شما؟
نگاش کردم و گفتم:
-ایول ثمین جون خودم تو از کی تا حالا اینقدر باهوش شدی؟
ثمین زبونشو در آرود و گفت:
-من از اولش باهوش بودم ولی اگه تورو نشناسم دیگه ثمین نیستم
ثمین یه سال از من کوچکتر بود و غزال هم سن من بود ولی من با ثمین بیشتر نقشه میکشیدیم و اذیت می کردیم
با خنده و یه لحن با مزه که یعنی « تو که راست میگی » گفتم:
ـ اون که بعله
غزال:
-ولی من هنوزم نفهمیدم
ثمین با حالت مثلاً کلافه ای گفت:
-اه غزال خب وقتی اون تو شهرکشون باشه بالاخره یه وقتی در روز میاد پایین دیگه!
غزال سرشو تکونی داد و گفت:
- اهان ،خب بیاید بریم دیگه تا یه کم کمکش کنم و راضیش کنم شب بیایم خونه شما
خندیدم و گفتم:
ـ راضی کردن نمی خواد دیگه مامانم خودش راضیش میکنه فردا هم که جمعس شما مدرسه ندارید
ثمین دستاشو به هم کوبید و گفت:
-ایول پس حله بیاید بریم
از اتاق رفتیم بیرون و تا وقتی که اومدیم بریم در مورد همه چیز حرف زدیم به جز اون پسره!
ساعت12 بود که قصد رفتن کردیم
، یه نگاهی به مامان کردم که رو به خاله گفت:
-خب امشبم که غزل وثمین جون میان خونه ی ما
خاله سرشو تکونی داد و گفت:
-نه کجا بیان؟ میان اونجا اذیت میکنن
مامان خندید و گفت:
-نه کجا اذیت میکنن تازه کلیم کمک میکنن
خاله:
-نه حالا یه وقت دیگه تو مدرسه ها نمیشه
میدونستم اینا همش تعارفه گفتم:
-خاله ،فردا که جمعس بیان دیگه!
خاله یکم فکر کرد و گفت:
-جاتون نمیشه چه جوری میشینید تو ماشین
خندیدم و گفتم :
-خاله ما به این جور نشستنا عادت داریم فکر کردین ما همیشه چجوری میریم؟
خاله خندید و دیگه هیچی نگفت و ثمین و غزلم لباساشون رو عوض کردند و اومدند و به سلامتی رفتیم خونه شب تو خونه کلی حرف زدیم و خندیدیم و تا ساعت3 بیدار بودیم و بالاخره با مغزهایی پر از فکر و نقشه خوابیدیم


شب تا اومد کار تمیز کردن اتاقا و خونه تموم بشه تقریبا ساعت 12 شده بود و منم دیگه در حال بیهوش شدن بودم همینطور که کار میکردم برای خودمم نقشه میکشیدم که چجوری توجه این دختره رو به خودم جلب کنم آخر بارم به این نتیجه رسیدم که هرچی باداباد و شیرجه زدم رو تختم و نفهمیدم که کی خوابم برد
***********************
صبح ساعت 10 بیدار شدم و به زور ثمین و غزالم بیدار کردم و رفتیم صبحونه خوردیم
غزال همون طور که دستشو توی موهاش میکرد گفت:
ـ نسیم یادت نرفته که تو باید امروز ایشون رو به ما نشون بدی!
خودمم از و قتی که بیدار شده بودم داشتم به همین فکر میکردم گفتم:
ـ باشه ،ببینم چجوری میتونم پیداش کنم
ثمین خندید و گفت:
ـ اووووووه همچین میگی پیداش کنم انگار که گم شده خوبه همین خونه روبه روییتونه ها
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم و با یه لحن عاقل الندرسفیهی گفتم:
ـ درسته ولی من که نمیتونم برم در خونشون زنگ بزنم بگم ببخشید آقا مسیح میشه یه دقیقه بیاید بیرون دختر خاله های من شما رو ببینن،خودم یه نقشه ی توپ کشیدم
ثمین دوباره سرشو گذاشت رو بالش و گفت:
ـ به سلامتی ولی عزیزم اگه میشه این نقشه ی توپتون رو تا عصری عملی کنید چون همونطور که خودت میدونی ما باید عصری بریم خونه
همینجور که کش موهامو از زیر جورابای غزال پیدا کردم و بینیمو چین داده بودم گفتم:
ـ باشه بابا چقدر اذیت میکنید
داشتم با خودم فکر میکردم که واقعا این کاری که من می خوام بکنم همچین نقشه ی توپی هم نیست ولی دیگه کاریش نمیشه کرد، از اتاق رفتیم بیرون که پارسا هم خمیازه کشان اومد بیرون، غزال به قیافه ی پارسا خندی و گفت:
ـ به سلام صبح بخیر پسر خاله وقت خواب خوش خواب
پارسا همونطور که پشت سر هم خمیازه میکشید یه حالت گیجی یه نگاه به ما کرد و گفت:
ـ سلام ،چی گفتی ؟
ـ هیچی بابا،چای میخوری؟
پارسا:
ـ آره مرسی
خندیدم و یه چشمکی به ثمین زدم، بعد گفتم:
ـ پس چهارتا چایی بریز تا با هم بخوریم!
پارسا چشم غره ای رفت! من و غزال و ثمینم زدیم زیرخنده! یه ساعت الاف دور خودمون چرخ زدیم که دیگه حوصله از کلم سر رفت و گفتم:
-بچه ها بسه دیگه بیاید بریم پایین
اوناهم که از خدا خواسته به سرعت جت آماده شدند و رفتیم پایین ....


یه حسی بهم میگفت که اون پسره اینجاست،(هنوزم دلم نمی خواست اسمش رو بگم)
ولی وقتی رفتیم پایین و دیدم نیست همه ی امیدم نا امید شد و سرم انداخته بودم پایین و کنار ثمین و غزل راه میرفتیم هوا خیلی گرم بود داشتم تصمیم میگرفتم که بربم بالا که بدون اینکه حواسم باشه به یکی تنه زدم سرم رو بلند کردم که معذرت خواهی کنم که چشمم خورد به سامان یعنی من واقعا خر شانسم حالا از بین این همه آدم باید به این بخورم سرم رو برگردوندم و سهند و فرزین رو دیدم که یکم اونورتر وایساده بودن و ثمین و غزالم کنار من وایساده بودند، اومدم حرف بزنم که سامان زودتر گفت:
-حواست کجاست؟همینطور سرت رو انداختی پایین واسه خودت راه میری، جلوتو نگاه کن ....
همینجور داشت حرف میزد شاید اگه چیزی نگفته بود یه ببخشید میگفتم و تموم ولی الان که اینجوری برخورد کرد نتونستم تحمل کنم به معنی کامل آمپر چسبوندم سرم رو بلندم کردم و بهش زل زدم و سط حرفش پریدم گفتم:
-استپ استپ اینقدر تند نرو ،تو خودت حواست کجا بود؟ من هرجور دلم بخواد راه میرم،اصلا به توچه؟ حالا هم هر حرفی که زدی دیگه بسه برو اونور می خوام برم!
از جاش تکون نخورد و اونم زل زد به منو و گفت:
-عجب رویی داری تو !
ورو به دوستاش ادامه داد
-میبینید تورو خدا به جای اینکه معذرت خواهی کنه تازه یه چیزیم بهش بده کار شدیم!
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
-کی ؟ من؟ از تو معذرت خواهی کنم؟ برو بابا دلت خوشه ها! معلومه که یه چیزیم بدهکاری چه معنی میده که وایسادی جلوی ما داری داد میزنی؟
معلوم بود که خیلی عصبانی شده فاصلم باهاش 3 4 قدم بیشتر نبود که اونم به سرعت طی کرد و نیم قدمیه من وایساد وقتی شروع کرد حرف زدن نفساش تو صورتم میخورد همونطور که تو چشمام نگاه کرد گفت:

-من به تو بدهکارم؟ خیلی پرویی ، فکر میکردم مغرور باشی و لی نه دیگه تا این حد...
دیگه نمیتونستم تحمل کنم نمیفهمیدم چی داره میگه فقط تکون خردن لباش رو میدیدم، سرم داشت گیج میرفت، پاهام داشت میلرزید نه مثل این که همه ی بدنم داشت میلرزید خودم میدونستم چرا اینقدر حالم داره بد میشه همش از بعد اون اتفاق لعنتی بود
دیگه نتونستم وایسم و افتادم...


صبح که پاشدم طبق معمول فقط یه لیوان شیر خوردم همیشه همینطور بودم نمیتونستم صبحونه بخورم یه نگاه به ساعت کردم 9:30 بود داشتم با خودم کلنجار میرفتم که برم پایین یانه الان یعنی میرفتم پایین نسیم هم پایین بود؟ نه نبود؟ نه بود؟ اَه اصلا نمیدونستم گیج شده بودم آخرشم نزدیکای ساعت ده پاشدم لباس پوشیدم و رفتم پایین هنزفری گذاشته بودم تو گوشم و سرم رو انداخته بودم پایین و راه میرفتم هیچی نمیفهمیدم یه لحظه سرم رو بلند کردم دیدم تو پیاه روام رفتم جلوتر دیدم سامان و فرزین و سهند وایسادند و روبه روشونم سه تا دختر وایسادند داشتم میرفتم که به سامان اینا سلام کنم که یه دفعه صدای دادش بلند شد:
-من به تو بدهکارم؟خیلی پرویی ، فکر میکردم مغرور باشی و لی نه دیگه تا این حد...
فقط تو یه لحظه یکی از دخترا که روبه روش وایساده بود رو شناختم نسیم بود داشت میلرزید معلوم بود حالش خوب نیست همونطور که داشت میلرزید یه دفعه افتاد خودمم نفهیدم چجوری خودم رو رسوندم بهشون و بلند گفتم:
-اینجا چه خبره؟
همه ی سرها به سمتم برگشت به جز نسیم چشماش بسته بود و یکی از دخترا گرفته بودش
سامان:
-به خدا من کاریش نکردم نمیدونم چرا اینجوری شد!
یکی از دخترا گفت:
-آره هیچ کاریش نکردی!اصلا تو به چه حقی وایساده بودی جلوش داشتی سرش داد میزدی؟
تعجب کردم یعنی سامان داشت سر نسیم داد میزد؟ سامان نگاهی به من کرد که چشمکی بهش زدم این بهترین موقع بود که خودم رو به نسیم نزدیک کنم!
سامان دستی تو موهاش کشید و گفت:
-تقصیر خودش بود یه ببخشید میگفت تموم میشد
یکی از دخترا که هنوز نمیشناختم اومد جوابش رو بده که با عصبانیت گفتم:
-اَه بس کنید دیگه
رفتم پیش نسیم و گفتم:
-خانم پزشکی حالتون خوبه؟
فامیلش رو دیشب از سامان پرسیده بودم، جواب نداد دوباره صداش زدم:
-نسیم خانوم؟
چشماش رو باز کرد و چند لحظه با گیجی نگام کرد دستم رو دراز کردم که کمکش کنم که بلند شه دستم رو پس زد و با کمک همون دختره که نگهش داشته بود بلند شد و گفت:
ـ ثمین و غزال بریم!!
داشتن به سمت آپارتمانشون میرفتند که گفت:
-غزال میری برام یه بطری اب یخ بخری؟
غزال باشه ای گفت و رفت و ثمینم کنارش روی یه نیمکت نشست رفتم پیششون و گفتم:
-نسیم خانوم مطمئنید حالتون خوبه؟
همونطور که سرش رو بین دوتا دستش گرفته بود گفت:
-بله آقای پارسیان ممنون
رنگش به شدت پریده بود، این زمان خیلی خوبی بود باید باهاش حرف میزدم گفتم:
-میشه چند لحظه باهاتون حرف بزنم؟
سرش رو بلند کرد و نگام کرد و گفت:
-الان نه عصر ساعت 5 میام پایین

-باشه ای گفتم و دوباره تکرار کردم:
ـ مطمئنید که حالتون خوبه؟ می خواید کمکتون کنم برید خونه؟
این دفعه ثمین به جاش جواب داد:
-خیلی ممنون من خودم پیشش هستم
دیگه اصرار نکردم و به جاش گفتم:
-باشه،پس عصر میبینمتون
سرش رو تکون داد و من به سمت جایی که سامان اینا بودند راه افتادم بهشون که رسیدم سامان گفت:
-حالش خوبه؟ به خدا من کاریش نکردم!
با شیطنت نگاش کردم و گفتم:
-آره خوبه فقط...
سهند دنباله ی حرفم رو گرفت گفت:
-فقط...
من-برید پولاتون رو آماده کنید


نمیدونم چی کارم داشت، اما حوصله نداشتم، خوب شد که قبول کرد عصری هرکاری داره بگه! گفت:
-باشه پس عصر میبینمتون
سرم رو به معنی باشه تکون دادم و اون رفت حتی سرم رو بلند نکردم که ببینم کجا میره ثمین پرسید:
-این همون پسره بود که میگفتی؟
-آره
-خوبه بد نبود
کلا ثمین و غزال همینطور بودن هیچوقت نمیگفتند که فلانی خوشگله همین خوبه رو هم که میگفتند هنر میکردن حرفشو ادامه داد و گفت:
-یعنی باهات چی کار داره؟
اومدم جوابش رو بدم که صدا ی غزال اومد که گفت:
-بیا
و بعدم بطری آبی جلوم گرفت، بطری رو گرفتم و گفتم:
-مرسی
و یه نفس نصف بطری رو خوردم، حالم خیلی بهتر شده بود با بچه ها بلند شدیم رفتیم بالا جلوی آسانسور وایسادیم به طرف غزل برگشتم و گفتم:
-شرطمون که ایشاالله یادت نرفته؟
اونم که طبق معمول شروع کرد پشت سرش رو خاروندن و یابو آب دادن و گفت:
-کدوم شرط؟
کامل برگشتم سمتش و با چشمای گرد شده گفتم:
-خیلی بیشعوری! خوبه دیشه یاداوریش کردم!
یه نگاه خونسرد به من کرد و گفت:
-حالا هرچی!من که یادم نمیاد!
یعنیا کار همیشگیش بود فقط دوست داشت اذیت کنه همیشه هم در حد خفه کردنش پیش میرفتم جدیدا تمرین میکردم که جلوش خونسردیم رو از دست ندم به خاطر همین به حالت خونسردی نگاش کردم و همراره با پوزخندی گفتم:
-نه واقعا مثل اینکه آلزایمر گرفتی
بعدم به طرف ثمین برگشتم که همون وقت گفت:
ـ به نظرت مسیح باهات چی کار داره
شونم رو از روی ندونستن بالا انداختم و رفتیم تو آسانسور،
درسته یه حدسایی درمورد حرفایی که مسیح می خواست بهم بزنه میزدم ولی نمیخواستم خودم رو ضایع کنم



اصلا نفهمیدم چجوری ناهار خوردیم و عصر شد فقط وقتی به خودم اومدم که ثمین و غزال می خواستن برن خونه و ثمین داشت سفارش میکرد که حتما بهش خبر بدم که مسیح چی بهم گفته منم فقط می گفتم باشه و دوباره وقتی سرم رو بلند کردم که ساعت 5 بود
مانتویی کرم رنگ با شال و شلوار قهوه ای پوشیدم و فقط یه برق لب زدم و با اسپری شکلاتم دوش گرفتم و به پارسا گفتم که به مامان بگه من میرم پایین و سریع رفتم بیرون وقتی از آسانسور اومدم بیرون تازه یادم اومد که اصلا نگفتیم کجا همدیگه رو ببینم و لی خوشبختانه مسیح رو دیدم که اونجا وایساده بود
****************
با شوخی کردن با سامان اینا سعی کردم استرسم رو پنهون کنم ولی اخرشم موفق نبودم و رفتم بالا و تا 4:30 خوابیدم و بعدم بلند شدم و سریع پیرهن مشکی اسپرتی با شلوار جین آبی پوشیدم و موهام رو با ژل زدم بالا و کمی هم عطر زدم و عینک دودیم رو زدم و همونطور که کفشام رو میپوشیدم داد زدم:
-ماااامان من میرم پایین
و اجازه ی جواب دادن رو بهش ندادم و رفتم پایین ساعت رو نگاه کردم ده دقیقه به 5 بود د ساختمون وایسادم و پامو زدم به دیوار، دو دقیقه یه بار ساعت رو نگاه میکردم و بعدم نگاهی به در ساختمون می انداختم برای بار دهم یا یازدهم بود که سرم رو بلند کردم و دیدمش واقعا قهوه ای بهش میومد اوووه چه جالب عینکی بود نمیدونستم ،با عینک جذبش بیشتر بود با اخم سرش رو بلند کرد و منو دید وقتی به سمتم اومد عینکم رو گذاشتم رو موهام و نگاش کردم هر چی نزدیکتر میشد بوی شکلاتم بیشتر میشد! واااااای من شخصا عاشق شکلاتم، بهم که رسید زودتر گفتم:
-سلام
با اخم پر جذبه ای نگام کرد و گفت :
-سلام
به جای اخم اون من لبخندی زدم و گفتم :
-میشه یه جایی بریم که خلوت تر باشه؟
یکی از ابروهاش رو داد بالا و گفت:
-چرااا؟
منم یکی از ابروهام رو دادم بالا و گفتم:
-فکر کردم شاید خوشتون نیاد کسی ما رو با هم ببینه و به سامان و سهند و فرزین که کمی اونورتر وایساده بودند و من خودمم تازه دیده بودمشون اشاره کردم!
با سر موافقت کرد و جلو راه افتاد منم پشت سرش رفتم


رفت پشت یکی از ساختمونا که کسی نبود وایساد بعدم سریع برگشت سمت من و گفت:
- الان می تونید عرضتون رو بگید!
یعنی خیلی خوشگل به من فهموند که هیچ امری نمیتونی به من بگی
هول کردم اصلا من خر می خواستم چی بهش بگم؟ چه جوری شروع کنم که باور کنه؟
تکیه دادم به دیوار و گفتم:
-راستش نمیدونم چه جوری می خوام بگم! اصلا نمیدونم چی می خوام بگم!
یکم چپ چپ نگام کرد و گفت:
-یه باره بگو منو الاف کردی! ببنید آقای پارسیان من الان کلی کار دارم ! اگه حرفی ندارید من برم!
دستم رو با حالت عصبی کشیدم تو موهام و سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-ببین نسیم من.....
- خانوم پزشکی
سرم رو اوردم بالا و نگاش کردم، یه تای ابروش رو انداخته بود بالا و دست به سینه وایساده بود
-به عشق در یک نگاه اعتقاد داری؟
پوزخندی زد و خیره شد تو چشمام، یعنیا اصن غرور تو چشمش بی داد میکرد
-نه
تعجب کردم بدجور چی؟سوالم رو بلند پرسیدم!
-چی؟
- نه،اعتقاد ندارم
یعنی خیلی ریلکس بوداااااااا
*********************
وقتی دیدمش نا خوداگاه اخم کردم رفتم سمتش هنوز دهنم رو باز نکرده بودم که گفت
-سلام
اخمم بیشتر شد نگاش کردم و گفتم:
-سلام
لباس مشکی بهش میومد !
اومدم حرف بزنم که دوباره زودتر گفت:
-میشه یه جایی بریم که خلوت تر باشه؟
شک کردم بهش یعنی الان ما برای چی باید میرفتیم یه جای خلوت تر؟
با شک گفتم:
-چراااا؟
یه تای ابروش رو انداخت بالا و با حالت بی خیالی گفت:
- فکر کردم شاید خوشتون نیاد کسی ما رو با هم ببینه
و اون سه تا الدنگ رو که کمی اون ور تر وایساده بودند نشون داد
سرم رو تکون دادم و به سمت قسمتی از شهرک که خودمم اسمش رو گذاشته بودم نقطه ی کور راه افتادم عین از هیچ جا به این نقطه دید نداشت
دست به سینه وایسادم و نگاش کردم
شرو ع کرد به گفتن چرت و پرت :
- راستش نمیدونم چه جوری می خوام بگم! اصلا نمیدونم چی می خوام بگم!
الان یعنی قشنگ داشت رو اعصابم دراز نشست میرفت
همه ی فکرم پیش طرحام بود که باید میکشیدم و هنوز یه دونشم نکشیده بود


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط رضا در تاریخ 1393/5/8 و 19:07 دقیقه ارسال شده است

سلام
قالب اختصاصی نمیخوایی؟


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 801
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,146
  • بازدید ماه : 27,027
  • بازدید سال : 177,126
  • بازدید کلی : 11,674,266