close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت چهارم
loading...

رمان فا

جملم رو کامل کردم و گفتم: -نه اعتقاد ندارم و با همون خونسردیم زل زدم تو چشماش! حرفی نزد فقط با تعجب نگام کرد نگاهی به ساعت موبایلم کردم داشت دیرم…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 10796 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:23 نظرات ()

جملم رو کامل کردم و گفتم:
-نه اعتقاد ندارم
و با همون خونسردیم زل زدم تو چشماش! حرفی نزد فقط با تعجب نگام کرد نگاهی به ساعت موبایلم کردم داشت دیرم میشد ! دوباره سرم رو بلند کردم ومنتظر نگاش کردم که انگار از حالت تعجب درومده بود که گفت:
-ولی باید اعتقاد داشتی باشی!
-چرا اونوقت؟؟
-چون کسی که این عشق رو تجربه کرده رو به روت وایساده!............................................

یعنی دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم زدم زیر خنده که گفت:
-چیز خنده داری گفتم؟
-همون طور که سعی میکردم خندم رو کنترل کنم گفتم:
-واااااای آره خیلی خنده دار بود!
معلوم بود دوباره عصبی شده دستی تو موهاش کشید و اومد حرف بزنه که دستم رو به حالت صبر کن جلوش گرفتم و گفتم:
-بسه هرچی که گفتی! ببین آقای پارسیان نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من دختره خیلی تیزیم
اونم مثل من دست به سینه وایساده بود وسط حرفم پرید گفت:
-خب که چی؟
-یعنی الان کاملا دارم درک میکنم که دارید منو مسخره میکنید!
اشاره ای به خودش کرد و گفت:
-من؟؟؟؟ تورو مسخره میکنم؟؟؟؟
محلی به حرفش ندادم و گفتم:
-بزارید کمکتون کنم برید سر اصل مطلب!
-اصل مطلب رو که من گفتم!
-نه دیگه نگفتید!
-منظور؟
-منظور این که من خیلی خوب میدونم ضایع شدن جلوی دوست یعنی چی!!!!!
اینو گفتم و به حالت بد جنسی نگاش کردم


اینو گفتم و به حالت بد جنسی نگاش کردم
نفس عمیقی کشید و گفت :
-بازم منظورتون رو نمی فهمم!
شونه هام رو انداختم بالا و گفتم:
-خیلی خب! پس من برم بای!
اومدم برم که اومد جلوم وایساد و گفت:
-خب که چی!
-آهان !حالا منظورم رو فهمیدید؟
سرش رو که انداخته بود پایین گرفت بالا و نگام کرد که ادامه دادم
-فکر کنم منظورم رو فهمیدید ! منم به شرطی کمکتون میکنم که شرط رو نبازید که شما هم شرط منو قبول کنید!
به حالت تعجب نگام کرد و گفت:
-چه شرطی؟
-اول اینکه نصف پولی که قراره از اون سه تا الدنگ بگیرید رو به من میدید قبول؟
به حالت بی خیالی شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:
-باشه
- و دوم این که خونواده ی من نباید از این ماجرا هیچی بفهمند مخصوصا پارسا!
ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:
-پارسا؟؟؟
-برادرم!
-آهان باشه! بازم هست؟؟؟؟
-نه دیگه فعلا همین! راستی در همه ی موارد حد خودتون رو رعایت میکنید! اکی؟
-باشه
داشت خوشم میومد هرچی میگفتم میگفت باشه!
-پس فعلا!
دستش رو جلوم گرفت و گفت:
-شمارت رو نمیدی؟
-خودتون شمارتون رو بدید من خودم بعدا باهاتون تماس میگیرم!
-باشه! فقط با هم بریم که سامان و اینا شک نکنند
یه کم فکر کردم و گفتم:
-اکی باشه!
اومد دستم رو بگیره که دستم رو عقب کشیدم و گفتم:
-خوبه گفتم حد خودت رو بدون!
نگاه خشنی بهم کرد که از عصبانیت رنگ آبی چشماش تیره تر شده بود و لی چند تا نفس عمیق کشید و هیچی نگفت و شانه به شانه ی هم از پشت دیوار رفتیم بیرون!


یعنی خیلی پرو بود واقعا اگه قضیه ی ضایع شدن در میون نبود تا حالا صد دفعه دو دستی خفش کرده بودم دختره پرو رو چند تا نفس عمیق کشیدم و کنارش راه افتادم داشتم زیر لب اداش رو در میوردم که برگشت نگام کرد و با یه تا ابروی بالا رفته گفت:
-چیزی گفتی؟
خیلی خونسرد گفتم :
-نخیر
شونه ای بالا انداخت و دیگه چیزی نگفت و منم حرفی نزدم تا رسیدیم به اونجایی که سامان اینا وایساده بودند الان باید یه کاری کنم باور کنند به خاطر همین برگشتم طرفش و گفتم:
-عزیزم بیا با هم بریم
نگاهی به پشت سرم کرد و چشمکی زد و گفت:
-نه نمی خواد خودم میرم قربونت برم!!
خیلی قشنگ نقش بازی میکرد. نگاهی به سامان انداختم، چشماش از گردو سه برابر بزرگ تر شده بود. پرتقالی بود واسه خودش؛ بقیه هم که فکا شونو باید با جارو خاک انداز جمع میکردیم. لبخندی به قیافه هاشون زدم، و گفتم:
-نه عزیزم، خودم میرسونمت، هوا داره تاریک میشه؛ خودمم داشتم میرفتم.
دور از چشم سامان یه چشم غره به من رفت که یعنی بذار برسیم ساختمون، خواب آسانسورو ببینی! لبخند ملیحی زدم کمه یعنی کور خوندی من مسیحم! بعد هم با هم راه افتادیم، یکهو اس اومد از طرف سامان: چرا دستشو نمیگیری؟ این اوایل باید خیلی مخشو کار بگیریا!
نسیم اس رو خوند و با لبخند خونسردی گفت:
-یعنی من باید دسته تو رو بگیرم؟ عمراااااااااا، خودت یجوری درستش کن.
یعنی داشت لج مسیح خونسردو در میاورداااا، هرچی هیچی بهش نمیگم... شیطونه میگه... اه مسیح شیطونه غلط کرد با تو با هم!
ولی من باید دست اینو بگیرم، اینا باورشون نشده؛ گفتم:
-خیلیم دلت بخواااد، فک کردی کم الکیه!!
نسیم دوباره اون چشمای خونسردشو به من انداخت، انگار چشماش از شیشه بود. یکهو دو تا از دخترا رو دید، فکش منقبض شد و بلند گفت:
- مسیح جان، عزیزم، من سردمه!! دستتو بیار!
با تعجب بهش خیره شدم که چشمکی زد، دستم رو جلو بردم، گرمای دستاش برام عجیب بود،این کجا سردشه؟ حرفی نزدم، در عوض چشمکی به سامان زدم و رفتیم. از پیچ که گذشتیم، نسیم دستشو کشید بیرون داشتم متفکر نگاش میکردم که گفت:
-تو کلا فکر نکن، میخواستم جلو دوستات ضایع نشی!!
ازم جلو زد و رفت. من اگه اشک اینو در نیارم اسممو میذارم سیب زمینی!! بعد با خودم گفتم: نه دلت میاد چشم به این قشنگیوووو!!
زدم تو پیشونیم نه واقعا داشتم خل میشدم، باید به توصیه اش عمل کنم، اصلا چرا من فکر میکنم؟! خوب فکر نکن پسرم، فکر نکن عزیزم!! د فکر نکن دیگه مسیح دیوونه!
رسیدم بهش، جلوی در آسانسور ایستاده بود. وااای یعنی منتظره منه؟ آخیی نازی! این داره الان کجا رو نگا میکنه که چشاش اندازه توپ پینگ پونگه؟ کنارش که رسیدم گفتم:
-چیزی شده؟
جوابی نداد، فقط زد تو پیشونیش و انگار داره با خودش حرف میزنه:
-ای تو روحش، حالا تو این هیری ویری اینجا چی کار میکنه؟ حتماً میخواد دو سه روز تلپ شه!! واااای خداااا
قیافش شبیه دو نقطه خط یاهو شده، نگاشو دنبال کردم که رسیدم به یک پسر جوون که قیافش پیدا نبود. بعدم که دستمو گرفت با کله رفت تو آسانسور، این یه چیزیش میشه ها، حیف به خودم قول دادم فکر نکنم!


یک نگاه به مسیح انداختم، ای خاک!! نگا داره چجوری به من نگاه میکنه! اوه، عجـــــــــــب گندی زدم، من کی دست اینو گرفتم؟ اوه خاک تو سرت نسیم! دستشو سریع ول کردم و سرمو انداختم پایین، مسیح هنوز داشت مثه جن زده ها نگای من می کرد! اوه مامان، تازه یاد بدبختیم افتادم! مسیح لبخندی زد و گفت:
ـ میشه بلند بلند فکر نکنی؟
وااااای من دیگه الان سکته میکنم؛ اخم کردم و نگاه خطرناکی بهش انداختم و گفتم:
ـ نخیر نمیشه! تو که نمیدونی تو چه بدبختی ای گیر افتادم که!!!
دوباره یک لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت:
ـ خوب بگو بدونم!
وااای مامــــــــــــــــــــــ ـــــان، دوباره یادش افتادم. اخم کردم و گفتم:
ـ به شما ربطی نداره!
همین موقع آسانسور رسید. من هم پریدم بیرون، مسیح گفت:
ـ فردا بعد از ظهر باید با من بیای پایین!
نگاهی سرسری بهش انداختم و با گیجی گفتم:
ـ باشه! حالا جون مادرت ولم کن بذار به بدبختی خودم بمیرم!
مسیح دوباره با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
ـ چیزی شده؟
ای بابا، من هی میخوام اینو نزنم! اگه گذاشت، اگه گذاشت! اخم وحشتناکی کردم و گفتم:
ـ میری یا نه؟!!!
مسیح دستانش رو به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت:
ـ چرا میزنی؟ رفتم خوب!
بعد هم به طرف خانه شان رفت. صبر نکردم تا بره داخل! کلید انداختم و سریع رفتم تو. مامانم به طرفم آمد و گفت:
ـ سلام! چرا اینقدر دیر کردی؟
نگاهی به ساعت انداختم و شانه ام را بالا انداختم، در حالی که به طرف اتاقم میرفتم گفتم:
ـ دیر شد دیگه! چیکار کنم حالا!
یه کم مکث کرد و بعد گفت:
ـ ایلیا داره میاد!
خبر مرگش!!!! الهــــــــــــــــی سنگ قبرشو بشورم، پسره ی بیخود، هی مثه کنه میچسبه به داداشه من!! وااای مامان! همون موقع زنگ در به صدا در اومد! وای بدبخت شدم، هیچی دیگه!پریدم توی اتاقم و در رو بستم! صدای احوال پرسیش اومد. ای بمیری، خاک تو سرش! این اینجا چه غلطی میکنه؟ صدای پارسا اومد که داشت با ایلیا احوال پرسی میکرد:
ـ چطوری پسر؟
صدای خنده ی ایلیا اومد. ای من برم بزنمش!! الهی من سنگ قبرتو واست بشورم. صدای وجدانم اومد" ای بمیری نسیم، اینقدر نفرین نکن پسره مردم رو! حالا خوبه تا چهار سال پیش واسش میمیردی ها!! " خوب اون موقع بچه بودم وجدان جان! صدای ایلیا اومد که گفت:
ـ پس نسیم خانوم کجا هستن؟
به تو چه پسره ی فوضول؟ نسیم خونسرد باش، نسیم، نفس عمیق بکش، نسیم آروم باش، آفرین! حالا لباساتو عوض کن برو بیرون! هیچی دیگه به فنا رفتم. خل شدم رفت، شلوار لی یخی چسبونی که میدونستم پارسا ازش متنفره پوشیدم. یک تونیک مشکی و قرمز هم داشتم که بیشتر قرمز بود، اینم پارسا ازش متنفره! آخ جووون، یک کمی پارسا رو حرصش بدم! ایلیا اینجاس چیزی نمیتونه بگه! وایــــــــــی اگه پرهام بیاد چی؟ پرهام جونم، اونم از این لباسه خوشش نمیاد؟ ای بابا، اینو که خود پرهام واسم خریده بود. یک شال قرمز هم انداختم سرم، یک کمی ریمل ناقابل هم زدم که بیشتر این ایلیا رو بسوزونم! وای نسیم جون، چقدر جیگر شدی! چشمکی به خودم توی آیینه زدم و از اتاقم رفتم بیرون. ایلیا بلند شد و گفت:
ـ سلام نسیم خانوم
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ بفرمایید راحت باشید!
بعد هم بدون توجه به ایلیا رفتم تو آشپزخونه و گفتم:
ـ مامان جونم کمک نمیخوای؟
مامان چپ چپ نگام کرد و گفت:
ـ نخیر لازم نکرده به من کمک کنی! بیا برو بیرون!
وا چرا مامان همچین کرد؟ حالا خوبه همش دو تا لیوان ناقابل شکسته بودماااا، البته از جهیزیه مامانم بود. خو از دستم ول شده بود. رفتم و رو به روی ایلیا نشستم. پارسا با اخم به من خیره شده بود. منم ریلکس پامو انداختم روی اون پامو و یک پرتغال از توی ظرف میوه برداشتم و شروع به پوست کندن کردم. ایلیا گفت:
ـ وضعیت درسا چطوره نسیم خانوم؟
من برم اینو بزنم؟ برم بزنم؟ تو رو خدا وجدان جون، بذار برم بزنمش! دستامو مشت کردم و گفتم:
ـ سلام میرسونه!
بعد هم سرمو به گوشیم گرم کردم. مسنجر آن شدم. وااا، این کیه منو ادد کرده؟ پیغام داد: مسیحم!!
ای پسره ی پر رو، بلاکش کنم ضایع شه؟ آره وجدان جون؟ وجدااااان، خوابی؟ نه گناه داره! کودوم گوری بودی وجدان عزیز؟ خبر مرگت رفته بودم استراحت کنم! واای نسیم خل شدی! من میدونم، خل شدی! همش تقصیر این پسره است. اکسپت کردم و نوشتم: کی به تو آدرس میل منو داده؟
نوشت: ما اینیم!
برو بمیر بابا، نسیم باز تو آمپر چسبوندی؟ آروم باش عزیز دلم! صدای ایلیا رفت رو اعصابم:
ـ نسیم خانوم با شما بودم!
با گیجی نگاش کردم و گفتم:
ـ چی چیو با من بودی؟
ایلیا یک ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ امروز گردش بهتون خوش گذشت؟
ای واااای، این منو با مسیح دید، هیچی دیگه، قرنتینه شدم، باید برم بمیرم دیگه!! وااای بدبخت شدم. لبخند کجی زدم و گفتم:
ـ بله!!! عالی بود!
بعد هم رفتم توی اتاقم! مامانم از توی آشپزخونه رو به پارسا گفت: برو دو تا نوشابه بخر بیا! زود بیای ها، آقا ایلیا تنها میمونن!
پارسا چشمی گفت و بلند شد از خونه رفت بیرون. این مامانه منم دل خجسته ای داره ها! چرا پارسا رو فرستاد؟ به بابا میگفت تو راه که میاد بخره دیگه! تا پارسا رفت بیرون، احساس حضور کسی رو توی اتاق خوابم کردم. خوب شد اینجا رو دیروز مرتب کرده بودم. وگرنه آبروی نداشته ام جلوی این میرفت! ایلیا با لحن دلخوری گفت:
ـ واسه این پسره دیگه جواب منو نمیدی؟
دستامو مشت کردم و گفتم:
ـ به شما مربوط نمیشه!
نزدیک تر اومد و گفت:
ـ نسیم چرا داری این کار رو با من میکنی؟ لعنتی من هنوز دوستت دارم!
با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
ـ برو بیرون!
دوباره رفته بودم توی جلد مغرورم! ایلیا دوباره یک قدم اومد جلو، احساس خطر کردم، حالم داشت بد میشد دوباره، لعنتی، هر کاری کردم که اون اتفاق رو فراموش کنم نشده بود. لعنتی، لعنتی! دوباره اومد جلو، لرزش هیستریک بدنم شروع شده بود. ایلیا بی توجه نزدیک اومد و گفت:
ـ داری با این کارات منو دیوونه میکنی؟
دستامو مشت کردم و گفتم:
ـ آقای محترم میشه بری بیرون؟
ایلیا اخم کرد و گفت:
ـ مگه من چیم از اون پسره کمتره؟ البته از تو بعید نیست، تو همیشه عاشق چشمای آبی و سبز و کلاً رنگی هستی!!!
عرق سردی روی ستون فقراتم نشسته بود. یخ کرده بودم، یه قدم دیگه رفتم عقب تا اینکه خوردم به میز، گفت:
ـ تو چهار سال احساسات منو به بازی گرفتی!
آب دهانم رو فرو دادم و با لحن ملتمسانه ای گفتم: برو بیرون! من حرفی برای گفتن ندارم!
ایلیا با خشم بهم نگاه کرد و گفت:
ـ اما من یک عالمه باهات حرف دارم! لعنتی!! من هنوز...
خواست حرف بزنه که صدای مامانم اومد که داشت منو صدا میزد! ای مامان الهی قربونت بشم! الهی فدات بشم! الهی درد و بلات بخوره تو سر این پسره ی زبون نفهم! الهی هرچی غم و غصه داری خراب شه رو سره این پسره ی بیشعور. از زیر دستش در رفتم و پریدم تو آشپزخونه! مامانم مشکوک نگام کرد و گفت:
ـ با ایلیا چی میگفتین؟
شانه ام را بالا انداختم و با خونسردی گفتم:
ـ در مورد یکی از کتابای توی کتابخونه ام باهاش حرف می زدم!
مامانم چاقو رو داد دستم و گفت:
ـ بیا سالاد درست کن!
چاقو رو گرفتم و شروع کردم به درست کردن سالاد! گوشیم زنگ خورد، ایلیا رو دیدم که بالای سر گوشیم ایستاده و دستاش مشت شده بود. به طرف گوشیم رفتم و به صفحه اش نگاه کردم. شماره ی مسیح بود، عکس بازیگر مورد علاقه ام رو که بی نهایت شبیه به مسیح بود گذاشته بودم برای عکسی که وقتی زنگ میخوره نشون میده، اسم جلبک روی صفحه خود نمایی میکرد. گوشی را برداشتم و با اخم به ایلیا نگا کردم. برای اینکه حرصش بدم گفتم:
ـ سلام عشقم!!
صداص مسیح با تعجب از اون طرف خط اومد که گفت:
ـ حالت خوبه؟
وااای، این الان پیش خودش چه فکری میکنه؟ گفتم:

-خوبم گلم، الان نمیتونم حرف بزنم، بذار برم یک جای خلوت تر.

رفتم توی اتاق و در رو بستم.
صدامو صاف کردم و به سردی گفتم:
ـ ببخشید آقا مسیح ! مجبور شدم برای اذیت کردن یک نفر از شما استفاده کنم! با عرض شرمندگی!کاری داشتید؟

ـ میخواستم بگم فردا قرار ساعت 5!!!
یکم فکر کردم و گفتم:


ـ اوکی مشکلی نیست.


مسیح میخواست حرفی بزنه که یک دفعه در اتاقم باز شد و...


در خونه رو باز کردم، مامانم ملاقه به یه دست و ست دیگه به کمر داشت منو نگا میکرد، یک ابرومو انداختم بالا:
ـ چیه نیگا نیگا میکنی؟!
مامانم هم مثه خودم یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ با کی داشتی تو راهرو حرف میزدی؟
گاوم زایید دوقلو، واییی چیجوری بزرگشون کنم؟ مسیح باز توهم زدی؟ مامانو بچسب صدامونو شنید، به فنا رفتم. با اون دادی که نسیم زد فکر کنم فقط خواجه جون نشنیده. همین جوری که سوت میزدم و به طرف اتاقم میرفتم گفتم:
ـ مامان جون توهم زدی!
مامانم مشکوک ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
ـ اونو بیخیال حالا، کجا رفته بودی؟!
با چشای گرد شده گفتم:
ـ مامان " بیخیال "؟ من الان باور کنم که تو گفتی بیخیال؟!!
همین جوری که ملاقه رو به صورت تهدید تکان میداد گفت:
ـ مسیح بحثو عوض نکن کجا بودی؟
خدایا منو ببخش، میخوام دروغ بگم:
ـ رفته بودم دنبال کتابخونه بگردم.
مامانم دوباره یک ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ اونوقت دیروز کجا بودی؟
یه جورایی خنگ نگاش کردم و گفتم:
ـ هان؟
مامانم دوباره ملاقه رو تکون داد و به حالت تهدید گفت:
ـ مسیح!!!!!
همین لحظه بود که ماریا از اتاقش اومد بیرون. یعنی تا حالا فقط به چشم یک سرخر نگاش میکردم، اما الان واقعاً عاشقشم. ماریا چشمکی به من زد و گفت:
ـ مامان جونم معده ام دوباره عود کرده!!!
مامانم کوبوند به صورتش و گفت:
ـ وای خاک بر سرم. الان خوبی؟ بیا برات سوپ پختم.
به سرعت به طرف اتاقم تا مامان دوباره یادش نیوفتاده. رفتم تو اتاق مسنجر آن شدم. الان باید آدرس آی دی نسیم رو پیدا کنم. خوب، از کی بپرسم؟ آهان، زوکربرگ ( رئیس فیس بوک ) سریع فیس بوک آن شدم و اسم و فامیل نسیم رو سرچ کردم. یه عالمه نسیم برام آورد. خوب، الان محدودش میکنم، آدرس خونه رو دادم و دوباره سرچ کردم نسیم پزشکی. خوب، اومد. حالا آدرس آی دیشو بر میداریم، مسنجر اددش میکنیم. خوب بینندگان محترم، وای مسیح دوباره دیوانگیت عود کرد. نسیم همون موقع آن شد براش نوشتم:
-مسیحم!!!!
-کی به تو آدرس میل منو داده؟؟
اووووه چه خشن! یکی نیست بهش بگه بزار آن بشی بعد مچ بگیر!!!
بدجنس براش نوشتم:
-ما اینیم دیگه!!!!
بعد از مدتی که نسیم دیگه جوابمو نداد، زنگ زدم به سامان تا ببینم کی پولا رو میارن. سامان اولین چیزی که گفت این بود:
ـ پدر سوخته چطوری مخشو زدی؟
یعنی ادب نداره ها، با بابام چیکار داری کصافط؟ مسیح خودتم بی ادب شدیا!! لبخندی زدم و گفتم: این دیگه جزو اسرار کاریه.
سامان دوباره ادبشو نشون داد و گفت:
ـ عوضی دارم میگم چطوری مخشو زدی؟
اگه بفهمه اون مخ منو زد! یعنی دیگه آبرو حیثیت مردانه ام بر باد میرفت. دوباره لبخندی گارفیلیدی زدم و گفتم: عزیزم، نمیشه که، این جوری همتون مخ اونو میزنید، سر من بی کلا میمونه!!
سامان دوباره یک فحش رکیک داد که من از نوشتنش معذورم و گفت:
ـ خیلی الاغی به خدا، حالا چیکار داری؟
با حالتی حق به جانب گفتم:
ـ پولمو میخوام.
سامان کمی مکث کرد و گفت:
ـ فردا ساعت 4 بیا تا بهت بدم. دوست دخترتم بیار.

از فکر به دست آوردن 150 هزار تومن نیشم تا بناگوش وا شد. گفتم:
ـ خره نکنه جلوی اون میخوای اون همه پول به من بدی؟ نمیگه واسه چیه آخه؟
سامان دوباره مکث کرد و گفت:
ـ خوب تو یک ربع زودتر بیا!
یک ابرومو بالا انداختم و گفتم:
ـ یک ربع؟ زودتر؟ اوکی باشه خدافظ!
قبل از اینکه جواب بده قطع کردم، زنگیدم به نسیم. نسیم گفت:
ـ سلام عشقم!


گوشام داغ کرد، "عشقــــــــــم"؟ با من بود واقعا؟ گوشیو گرفتم جلومو نگاش کردم. نه شماره رو درست گرفتم.
با تعجب گفتم:
-حالت خوبه؟؟؟؟
نسیم گفت: خوبم گلم، الان نمیتونم حرف بزنم، بذار برم یک جای خلوت تر.
صدای در اتاق اومد و بعد نسیم گفت:
ـ ببخشید آقا مسیح، مجبور شدم برای اذیت کردن یک نفر از شما استفاده کنم! با عرض شرمندگی
این همه تغییر لحن تو دو ثانیه؟ ماشاا... منو بگو چه فکرایی کردم. خیلی خری مسیح به قرآن. خودتو جمع کن، از اولشم معلوم بود که گیره. وگرنه اینو احساس؟ ایـــــــــــــــــنو احســــــــــــــاس؟ عمراً... گفتم:
ـ میخواستم بگم فردا قرار ساعت 5!!!

نسیم کمی مکث کرد و گفت:
ـ اوکی مشکلی نیست.
خواستم چیزی بگم که یکهو صدای در اومد. صدای ضعیف نسیم اومد که گفت:
ـ تو اتاق من چه غلطی میکنی؟
صدای نفس نفس عصبانی یک مرد اومد که گفت:
ـ به خاطر این انتر به من میگی نه؟
انتر؟ انتـــــــــــر؟ با من بود؟ هان؟!!! انتر خودتی بزغاله. دیگه صدایی نیومد و بعد هم بوق آزاد. ینی چی شد؟ انتر؟ یعنی با من بود که گفت انتر؟ واقعاً؟ عجـــــــــب!
************
ایلیا تو چار چوب در ظاهر شد، گفتم:
ـ تو تو اتاق من چه غلطی میکنی؟
ایلیا نفس نفس میزد، انگار عصبانی بود. گفت:
ـ به خاطر این انتر به من میگی نه؟
انتر؟ به مسیح گفت انتر؟ بش میادا، ولی اون جلبک منه. جلبک من؟ نسیم توهم زدی؟ جلبک مردم رو صاحاب شدی رفت... تا اومدم به خودم بیام گوشیم بود که از تو دستم در اومد و به دیوار کوبیده شد. گوشیــــــــــــــــــــم !!!! پوکید. ببین وجدان هی میگی نزنش!!!؟ با عصبانیت تو چشماش زل زدم و گفتم:
ـ چه غلطی کردی؟
اومد توضیح بده که نذاشتم و گفتم:
ـ نه من میخوام بدونم تو چه غلطی کردی؟ گوشی نازنینمو... تو چه غلطی کردی؟
دوباره اومد حرف بزنه که گفتم:
ـ تو دقیقاً به چه اجازه ای این غلطو کردی؟!!! تو اصن غلط کردی که این غلطو کردی!
خود درگیری داشتم حسابیا... وایی گوشیم. دوباره نفس گرفتم که حرف بزنم که نزدیک شد و دستشو گذاشت رو دهنم و گفت:
ـ هرچی هیچی بهت نمیگم هی غلط کردی غلط کردی راه انداختی!! اصن خوب کردم.
یعنی مردم رو دارنا. این اصن غیر آدمیزاده. بچه پررو. دستشو گاز گرفتم. آخی گفت و دستشو برداشت. خون جلو چشامو گرفته بود، منو بگو که واسه این گوشی کلی خر زدم. این گوشی اندازه کل کتابایی که من جوییدم و تو مغزم فرو کردم ارزش داشت. پوکید. دوباره قاط زدم و گفتم:
ـ تو غلط کردی، نه، اصن خیلی بیشتر از خیلی غلط کردی. خیـــــــــلی غلط کردی. کلاً فقط میدونم که غلط کردی.
یعنی فقط لفظ غلط کردی میومد تو مخم. واااای گوشیم. دوباره نفس گرفتم که جیغ بزنم که با چشمایی که ترس توشون نشسته بود، همین جور که عقب عقب میرفت، دستاشو به حالت تسلیم آورد بالا و گفت:
ـ نسیم برات میخرم. فقط جیغ نکش جون مادرت.
بعد درو باز کرد و از اتاق بیرون رفت. بعد سرشو آورد تو و گفت:
ـ خوب کردم، خودت غلط کردی.
نیششو تا ته باز کرد. ای تو قبر بخندی؟ این ضرب المثله درست بود؟ نبوده باشه هم خودم وارد دایره ی ضرب المثل ها میکنمش. دمپاییمو در آوردم و پرتش کردم. خورد به در! چقدر دلم میخواست جیغ بکشم از نوع زرشکی دیگه بنفش کفاف نمیده! ای سنگ قبرتو بشورم. این اچ تی سی رو کلی واسش درس خوندم. به طرف گوشیم رفتم. داغون شده بود به معنی واقعی! من موندم این همه زور از کجا آورده بود. برم بزنمش!! برم وجدان؟ وجداااااااان مردی؟ خواهش میکنم، جان نسیم. فقط چشاشو در میارم! انگشتاشم میشکنم! دندوناشم میریزم تو حلقش، فقط همین! همین!!!! از تو جنازه ی گوشیم سیم کارتمو در آوردم و گذاشتم توی گوشی قدیمیم. بعد از مدتی از اتاقم رفتم بیرون. مامانم داشت با تلفن حرف میزد، گریش گرفته بود. گفت: خودمو میرسونم.
به طرف مامانم رفتم. ایلیا هم وایساده بود کنارش داشت گوش میداد و با پارسا تلفنی حرف میزد. میخواستم چشاشو در بیارم. مامانم جیغ کشید و گفت:
ـ پرهامم، وای پسرم، گل پسرم.
با بهت داشتم به مامانم نگاه میکردم. یعنی پرهام چی شده؟ یعنی سی دیا پر، خاطرات یک خوناشام پر، کتابا پر، داداشــــــــــــــــــم.. . به طرف مامانم رفتم و گرفتمش، غش کرده بود. رو به ایلیا گفتم:
ـ پرهام چی شده؟


ایلیا سرشو گرفت پایین و گفت:
ـ تو جاده بوده، تصادف کرده! الان بیمارستانه...
واااای، داشتم از حال میرفتم. متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ دروغ میگی نه؟ میخوای تلافی کنی؟ بگو داری اذیتم میکنی؟ داداشم... غلط کردم فوش دادم، میادش خونه، مگه نه؟ نگو که اتفاقی واسه پرهام افتاده... من که میدونم داری شوخی میکنی!
سکوتش رو اعصابم بود. مامانم هم داشت جیغ میکشید. اعصابم خورد شد.جیغ کشیدم: بگو لعنتی داداشم چیزی نشده!! آشغال ازت متنفرم...
بابام اومد توی خونه، به طرف مامانم رفت. اونم فهمیده بود. مامانمو بلند کرد و بردش از خونه بیرون. دارن میرن کجا؟ رو به ایلیا گفت:
ـ حواست به نسیم باشه، پارسا الان خودشو می رسونه، پاشا هم پیش مادر بزرگشه!!
بهت زده بودم. منگ شده بودم. بابام داشت چی میگفت؟ مگه کجا میخواست بره؟؟ صدای در خونه اومد. یعنی بابام رفت. بلند شدم و رو به روی ایلیا ایستادم. گفتم:
ـ بابام کو؟ کجا رفتن؟
صدام کم کم اوج میگرفت:
ـ لعنتی این چه شوخیبه بی مزه ایه...
اشکام قبل از اینکه بیان پایین جلوشونو میگرفتم. زدم تو صورتشو جیغ بلندی کشیدم که تمام شیشه ها لرزید. همون موقع صدای زنگ در خونه اومد. به طرف در پرواز کردم. در رو باز کردم. ماریا جلوی در ایستاده بود. چشماش نگران بود. خیلی شبیه به مسیح بود. اسمشو شنیده بودم. با صدای لرزون گفتم:
ـ بله؟
گفت:
ـ چیزی شده؟
اخم کردم و گفتم:
ـ چرا همه میخوان به من تلقین کنن که اتفاقی افتاده؟ هیچ اتفاقی نیوفتاده، داداشم حالش خیلیم خوبه! اصنم هیچی نشده...
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. کنار در زانو زدم. هق هق گریه ام بلند شده بود، ماریا داشت با تعجب و نگرانی نگام میکرد. ایلیا به طرفم اومد و گفت: نسیم جان آروم باش...
داد زدم:
ـ به من نگو نسیم جان... عوضی حالم ازت بهم میخوره.
پارسا در آسانسور رو باز کرد و بیرون آمد. به طرفم اومد و سرم رو گرفت تو بغلش، گریه میکردم و گفتم:
ـ تو بگو دروغه... داداشم چیزی نشده دیگه؟
پارسا دستشو پشتم میکشید. رو به ماریا جریان رو تعریف کرد. رو به پارسا گفتم:
ـ منو ببر پیش پرهاااام. خواهش میکنم.
پارسا نگاهی به ایلیا انداخت و گفت:
ـ تو میتونی ببریش؟ من باید اینجا باشم. باید یک سری مدارک و وسایل بردارم. بعد با تاکسی میام.
ایلیا سویچ ماشینشو برداشت و گفت:
ـ نسیم پاشو حاضر شو...


ای خدا این میخواست منو ببره؟ مگه از رو جنازه من رد بشه، ایلیا دوباره رو به من گفت:
ـ زود باش دیگه، بیا بریم
دیگه کاریش نمیشد بکنی، بلند شدم و دنبالش راه افتادم. توی آسانسور وایساده بودم و داشتم فکر میکردم ینی پرهام چی شده؟ یهو ایلیا جفت پا پرید وسط تفکراتم و گفت:
ـ هنوز ناراحتی؟
اخم کردم و سرمو انداختم پایین، گوشی نازنینمو زده داغون کرده، حالا میگه هنوز ناراحتی؟ نه میخوام از خوشحالی پرواز کنم جون تو. ایلیا با ناراحتی گفت:
ـ واست یکی مثله خودشو میخرم!
همین جور که سرم پایین بود گفتم:
ـ همه ی عکسام رو حافظه گوشیم بود. نابود شد.
دیگه هیچی نگفت، نشستم توی ماشین و به سرعت به راه افتاد. تمام راه بیرونو نگاه میکردم و بهش محل نمیدادم. رسیدیم، مثه جوجه سرمو انداختم پایین و پشت سر ایلیا راه افتاده بودم. بابا رو از دور دیدم و خودمو بهش رسوندم. بابام نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ تو دیگه چرا اومدی؟
شانه ام را بالا انداختم و گفتم:
ـ اومدم دیگه، پرهام چی شده؟
بابا لبخندی زد و گفت:
ـ چیز خاصی نیست، فقط پاش شکسته!
الهی من به فدای داداشم، حالا اگه پارسا بود اینهه قربونش نمی رفتما!!! ولی این پرهام اصن یه چیز دیگه است. خدا رو شکر ایلیا دیگه طرفم نمیاد. به طرف اتاق پرهام رفتم، وایـــــــــــــــــی دلم کباب شد واسه داداشم، پاشو گچ گرفته بودن، رفتم تو، به طرفم برگشت. تا منو دید یک لبخند خوشگل زد، وایــــی من عاشق داداشمم! رفتم و به شوخی گفتم:
ـ تو باز شیطونی کردی؟ بچه هزار بار، نکن این کارو!!
پرهام دوباره خندید و گفت:
ـ برو بچه...
سرمو انداختم پایین و دیگه هیچی نگفتم. پرهامم چیزی نمیگفت، بابا اومد و گفت:
ـ بیا بریم، مرخص شدی!
بلند شدم و با هم به طرف ماشین رفتیم. پارسا هم اومده بود، مدارکو آورده بود. من و پرهام و مامان و بابام با هم رفتیم، ایلیا هم با پارسا با ماشین اون. ایلیا دیگه بالا نیومد. بهتر، پسره ی خل و چل و بی تعادل! انقدر با اعصابم بازی کرده بودن این بی نزاکتا که خوابم گرفته بود. رفتم ولو شدم رو تختم، دوباره چشم به جنازه ی گوشیم افتاد، داغ دلم تازه شد. خوب شد گوشی قدیمیه رو نگه داشته بودم. صبح چشامو که باز کردم رفتم سراغ پرهام، آخی خوابیده. یه ماژیک ورداشتم شروع کردم رو پاشو نقاشی کشیدن!! چه حالی میده! اخیش! وقتی کار طراحیم تموم شد، بلند شدم و یک دوش گرفتم، دوباره یاد بدبختیام افتادم. این آب جای اینکه به من آرامش بده با اعصابم بازی میکنه! تو روحش، زد گوشیمو داغون کرد، من گوشیمو میخواااام!! الهی بمیری! ایشالا بی گوشی بشی بهت بخندم! وایـــــــــــی چه شبایی که واسه این گوشی درس نخوندم! از حموم که اومدم بیرون، دوباره ولو شدم روی تختم. چه حالی میده امروز تعطیلم! یک ساعت دیگه هم خوابیدم. بعدشم پرهام از خواب بیدار شد، رفتم پیشش! آی قربونش برم. لپ تاپش رو براش بردم و گذاشتم جلوش، گفت:
ـ بیا، میدونم چی میخوای. بیا بشین تا با هم ببینیم!
آی قربون این داداش چیز فهمم بشم من، فیلم جدید گرفته بود، من عاشق این فیلمام، نشستیم با هم فیلم ببینیم. گوشیم هم باتریش خراب بود خاموش شده بود. بی گوشی بودن هم عالمی داره ها! در مورد جادوگر و این چیزا بود. منم که خوراکم از این فیلما! ینی عاشقشم. کلی هم سر این فیلمه مخمو به کار انداختم. آخه معلوم نبود یارو این حقه ها رو چطوری سوار میکنه، ولی آخرش فهمیدم! پرهام گفت:
ـ دیگه چی میخوای نشستی پیش من!
چپکی نگاش کردم و گفتم:
ـ مگه قرار نبود فصل جدیدشو واسم بیاری؟ هی من باید یاد آوری کنم؟
پرهام خنده ی بلندی کرد که جوابش یه کوفت از طرف پارسا بود. مامانم هم رفته بود با بابا، برای پرهام گوسفند بخرن قربونی کنن. منم یه چشم غره بهش رفتم که گفت:
ـ خوب بابا، بیا...
بعد فلشش رو داد بهم! یک ماچش کردم و رفتم. داد زد:
ـ فقط یه ماچ؟ اوی بیا برای من یه لیوان آب بیار!
دویدم طرف آشپزخونه و پارچ رو براش پر از آب و یخ کردم و بردم براش! بعد هم دویدم طرف اتاقم و فلش رو گذاشتم توی کامپیوتر! وای فصل جدید خاطرات یک خون آشام!!! دلم واسش تنگ شده بود. شروع کردم به دیدن! گوشیم هم که خاموش بود.
***
ای خاک تو سر الاغت کنم دیمن... احمق...
من باز شروع کردم به ابراز احساسات کردن. تا الان حدود 7 قسمتشو دیدم. ای حال میده، منم که سریال دیدنم خودش تماشا داره! این دوستای من فقط حال میکنن با من سریال ببینن! مامانم اینا هم اومده بودن، کسی کاری به کارم نداشت، امروز روز استراحتم بود. مامانم هم میدونست که من کلاً تو کار خونه اصن استعداد ندارم. اینه که فعلاً در حال سریال دیدنم! با صدای پرهام که میگفت:
ـ آهایـــــــــــــــــی نسیم، بیخیال اون سریال شو، یه فکریم به حال اون معدت بکن، مگه گشنت نیست؟
واااااااااای یادم انداخت. چقدرم که من گشنمه واقعاً!!! خوب بقیشو میذارم واسه ی بعد. رفتم به سرعت برق ناهار خوردم. این مامان من الان با پرهام دعوا میکنه! 1،2،3 ...
ـ پرهام صد هزار دفه گفتم واسه این دختر اینا رو نیار! چرا حرف گوش نمیدی آخه؟! خوب این الان از پای این کامپیوتر بلند نمیشه که...
پرهام هم مثه همیشه گفت:
ـ خوب از دفه بعد دیگه واسش نمیارم!
دوباره چهار زانو پریدم روی تختم و ادامه ی سریال رو پلی کردم! ینی من اگه دستم به این الینای احمق و خنگ نرسه!!! چرا نمیذاره دیمن کار خودشو بکنه آخه؟! نسیم... سعی کن که فقط سریال رو ببینی! سعی کن عزیزم، اصن کار سختی نیست! باشه وجدان جان، سعی خودمو میکنم، قول میدم!!! اه دیمن نکن همچی... نسیـــــــــــــــــــم! باشه باشه، غلط کردم وجدان جان!!!
ساعت حدودای 7 بود که دیگه از قیافه های اینا حالم به میخورد. از اتاقم اومدم بیرون. پرهام گفت:
ـ وای، چی میبینم!؟؟؟؟؟!! ینی نسیمه که از اتاقش اومده بیرون؟
به طرفش برگشتم و گفتم:
ـ مشکلی داری بگو تا واست حلش کنم!
پرهام خندید و گفت:
ـ به کودوم قسمت رسیدی که هاپو کومار شدی دوباره؟
لب ورچیدم و گفتم:
ـ به اونجا که دیمن مجبور شد دوستشو بکشه! وای یک اشکی ریخت که نگو!!
پرهام یک ابروشو داد بالا و گفت:
ـ اون دوتا قطره اشکو میگی؟
با عصبانیت گفتم:
ـ همون... میدونی همون چقدره!!!
دستاشو به نشانه ی تسلیم بالا آورد و گفت:
ـ خوب بابا، نزن!
رفتم توی آشپزخونه تا یه لیوان آب وردارم. یهو چشمم به ساعت افتاد. واااای ساعت 7 شده؟ من ساعت 5 بود با مسیح قرار داشتم؟ اوه اوه... نرفتم!! الان کلمو میکنه... خوب الانم دیگه نمیخواد برم، بیخیال... رفتم گوشیمو زدم به شارژ یادم رفته بود اصن. بعد هم رفتم بیرون. یک کمی سر به سر پرهام گذاشتم و دوباره روی گچ پاش نقاشی کشیدم... بعدم بدون اینکه نگاهی به گوشیم بندازم رفتم، خوابیدم. آخه ساعت 11 شب بود.


کم صدای داد از خونه ی نسیم اینا اومد بعدم ماریا رو دیدم که رفت بیرون فکر کنم رفت در خونشون ببینه چه خبره!
برام اهمیتی نداشت که چه اتفاقی افتاده تنها چیزی که الان برای من در اولویت بود خواب بود بعدشم قرار فردا و شرطم! این یعنی آخر بی خیالی!
بدون توجه به ماریا که دوباره اومد تو خونه گرفتم تخت خوابیدم یعنی اگه مامان برای شام صدام نمیکرد تا فردا صبح خوابیده بودم
نفهمیدم چجوری شام خوردم و دوباره خوابیدم فقط وقتی چشمام رو باز کردم هوا روشن شده بود گوشیم رو برداشتم ساعت رو نگاه کردم 9 بود خدا رو شکر که امروز جمعه بود رفتم صبحونم رو خوردم و نشستم پای کامپیوتر و مسنجر!
کلا با کامپیوتر حال میکردم وقتی مینشستم پاش زمان از دستم در میرفت! وقتی سرم رو بلند کردم ظهر شده بود یعنی من موندم اگه نمی خواستم سه وعده ی غذایی رو نوش جون کنم چه کار دیگه ای میکردم؟ مثلا اسمم کنکوریه! بی خیال بابا ناهار رو بچسب که دارم از گشنگی ضعف میکنم داشتم میرفتم تو تو آشپزخونه که صدای گوشیم بلند شد سامان بود می تونم حدس بزنم چی کار داره جواب دادم و گفتم:
-بله
-سلام علیکم برادر
خندیدم و گفتم:
-علیک سلام اخوی!
-زنگ زدم قرار عصر رو یادآوری کنم
-باشه فقط ببین من عصر با نسیم 5 قرار گذاشتم شما 5/4 بیاید
-اکی کاری نداری!
-نه قربانت فقط پول من فراموش نشه!
-باشه بابا!
-بای
-بای
قطع کردم و با لبخند به سمت آشپزخونه راه افتادم
از در آشپزخونه شروع کردم بو کشیدم آخ جون لوبیا پلو !
رفتم تو و گفتم
- سلــــــــــام
مامان برگشت طرفم و گفت:
-علیک ، چه عجب شما گشنتون شد که بالاخره افتخار بدید و از اتاقتون دل بکنید
اینو گفت و دوباره روش رو برگردوندو بقیه سالادش رو درست کرد
این کار مامان یعنی توپش پره پره!
صندلی ای کشیدم و عقب و نشستم و گفتم:
-دیگه روزهای اخر آزادیم خوب استفده کنم بعدش باید کتاب رو کاملا قورت بدم تا بتونم سر کنکور نوشخوارش کنم!
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-خوبه ،خوبه خودتو لوس نکن من که میدونم تو درس خون نیستی!
باچشم هایی گرد شده و لحنی دلخور گفتم:
-اِاِاِ مامان داشتیم
-مگه دروغ میگم من پسرم رو نشناسم کی بشناسه؟
واقعا راست میگفت مامان منو نشناسه کی بشناسه ؟ خودم جواب خودم رو دادم نسیم بشناسه! خودم از جواب خودم چشمام گرد شد! ولی بی خیال فعلا لوبیا پلو رو عشق است! چی کار کنم خب شکموام
با عشق تمام ناهار رو خوردیم منم یکم با بابا که درمورد کتابخونه و اینا میپرسد حرف زدم و بهش گفتم که دوچرخه می خوام ولی بابا گفت
-خودم یه تصمیم برات گرفتم
معلوم نیست چه تصمیمی گرفته!
ساعت 4 بود که شروع کردم لباس پوشیدن و مثل دخترا تا 5/4 کلی به خودم رسیدم و رفتم پایین....


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط فاطمه در تاریخ 1394/6/14 و 13:37 دقیقه ارسال شده است

سلام چطور میشه همه رمان رو دانلود کرد

این نظر توسط AYMA در تاریخ 1393/7/1 و 15:10 دقیقه ارسال شده است

سلام عزیزم میشه یه خواهشی بکنم؟
میشه آدرس وبلاگ منو بااسم عاشقانه و دل شکسته توی پیوندهات قراربدی؟ممنون میشم اگه این کارو بکنی..
tanhayiedel.blogfa.com

این نظر توسط هانی جووووووووون در تاریخ 1393/3/25 و 16:40 دقیقه ارسال شده است

وااقغا که سرگیجه گرفتم با این رمانت .هرمتنی و ده بار تکرار کردی اصلا خوب نبود ببخشید اما گفتم بزار نظرمو بگم بعد برم بیرون

این نظر توسط محمد در تاریخ 1393/2/12 و 9:22 دقیقه ارسال شده است

سلام من بعد از 3ماه باز اومدم اگه لینکمو پاک کردی با(هــــمــــه چــــیــــز)درست کن بهم خبر بده یادت نره حتما بیا لینک هستی کد لو گو هم میزارم خواستی بده
http://hamechizdatkam.blogfa.com/


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 762
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,107
  • بازدید ماه : 26,988
  • بازدید سال : 177,087
  • بازدید کلی : 11,674,227