close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت پنجم
loading...

رمان فا

از ساختمون که خارج شدم با چشم دنبال سامان اینا گشتم کمی اونطرف تر وایساده بودند با لبخند رفتم سمتشون وقتی رسیدم بهشون دستم رو بردم جلو و با…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 9329 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:25 نظرات ()

از ساختمون که خارج شدم با چشم دنبال سامان اینا گشتم کمی اونطرف تر وایساده بودند با لبخند رفتم سمتشون وقتی رسیدم بهشون دستم رو بردم جلو و با هاشون دست دادم و گفتم:
-به سلام پسرای گل!
سه تاشون سلام کرد و سهند گفت:
باور کنید من هنوز به این شک دارم تو چطوری مخ این دختره رو زدی؟-
تو دلم براش زبون درآوردم و باخودم گفتم :تا چشمت درآد بچه پرو...................................................................

در جواب سهند با لبخند لج دراری گفتم:
-اون دیگه بماند!
و چشمکی بهش زدم که لجش بیشتر دراومد!
ولی مسیح واقعا فکرش رو بکن که اگه اینا بفهمند که تو مخ دختره رو که نزدی هیچ تازه می خوای بهش باجم بدی که حرفی نزنه!
خفه شو بابا کی گفته قراره اینا بفهمند تو چرا همیشه فکرای منفی می کنی؟ هان ؟هان؟هان؟ مسیح جان عزیز دلم به نفعته به حرف نسیم گوش کنی و کلا فکر نکنی!آورین پسرگل!
نگاشون کردم و گفتم:
-پول منو آوردید؟
فرزین چشماش رو ریز کرد و با شک گفت:
-آره اوردیم ولی تا نسیم نیاد نمیدیم!
مثل این که فقط فرزین که این دختره رو با اسم صدا میزنه اون دوتا که هر کدوم هر دفعه یه اسمی روش میزارن!
با خونسردی ابروهام رو انداختم بالا و گفتم:
-باشه، ولی مگه شما بی کارید که منو نیم ساعت زودتر کشیدید پایین؟
سامان گفت:
-نه می خواستیم باهات حرف بزنیم ببینیم چجوری مخش رو زدی؟
نه مثل این که اینا ول کن معامله نیستند یکی نیست به اینا بگه مگه فضولید آخه! نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو آرام کنم و با بدجنسی نگاشون کردم و گفتم:
-نکنه شما سه تا چشمتون دنبالش بوده که این قدر حرف میزنید!
سامان اخمی کرد و با لحنی که سعی میکرد جدی باشه گفت:
-کی؟ ما؟ نه بابا! فقط یه سوال بود!
لبخندی شیطانی زدم و گفتم:
-منو سیاه نکن آقا سامان من خودم عمریه زغال فروشم
از نگاهش معلوم بود داره حرص میخوره آخیش دلم خنک شد تا اینا باشند نخواند زیر زبون منو بکشند!
نگاهی به ساعت گوشیم که تو دستم بود کردم نزدیکای 5 بود!
کنار دیوار وایسادم و یه پام رو زدم به دیوار و یه دستمم رو هم کردم تو جیب شلوارم و گفتم:
-شما سه تا می خواید اینجا وایسید تا نسیم بیاد؟
سامان گفت:
-آره،مگه چیه؟
اخم کردم و گفتم:
-قرارمون این نبود! قرار بود وقتی میاد شما اینجا نباشید!
اونم مثل من اخم کردو گفت:
-مگه چی میشه ما اینجا باشیم؟
با تعجب نگاش کردمو گفتم:
-خره خب شک میکنه
همچین میگفتم انگار نفهمیده بود که ما چه نقشه ای براش کشیدیم!
چشمام رو محکم رو هم فشار دادم تا فکر این که نسیم همه چیز رو میدونه از ذهنم بیرون بره!
سامان کمی فکر کردو گفت:
-باشه ما میریم یه جای دیگه وقتی اومد و رفت میام!
-باشه!
رفتنداون طرفتر روی یه نیمکت نشستند و منم نگاهی به ساعت کردم 5:5 دقیقه بود! نکنه سرکارم گذاشته باشه؟ نکنه نیاد؟ بعد من ضایع میشم! نه بابا فکرهای منفی نکن بهش نمیاد همچین آدمی باشه! خب مسیح نفهم معلومه که شاید بخواد ضایعت کنه بعدم بهت بخنده! غلط کرده بخواد همچین کاری بکنه!
دوباره ساعت رو نگاه کردم 5:10 دقیقه بود برگشتم طرف سهند اینا که داشتند با چشم و ابرو میپرسیدند چرا نیومد؟ شونه ای بالا انداختم و برای نسیم اس دادم که چرا نیومدی؟
ارسال نشد! تعجب کردم زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود! داشتم عصبانی میشدم چه معنی نیده که گوشیش خاموشه؟
خب مسیح نفهم معلومه دیگه الان نشسته تو خونشون گوشیشم خاموش کرده و داره هر هر به ریش نداشتت میخنده! گوشیشم خاموش کرده که نتونی بهش زنگ بزنی!
ساعت نگاه کردم5:20 بود! واقعا عصبانی بودم! دختره ی بیشعور نفهم!
سامان رو دیدم که با پوزخند داره میاد سمتم نفس عمیق کشیدم تا اعصابم بیاد سر جاش و برگشتم طرف سامان ،اومد جلوم وایساد و گفت:
-هه سرکارت گذاشت؟ داداش من از اولم گفتم این دختره به هیچ عنوان پا نمیده!
میخواستم با مشت بزنم تو صورتش ولی خودم رو کنترل کردم و نفس عمیق تری کشیدم و گفتم:
-شاید مشکلی براش پیش اومده؟
با پوزخند گفت:
-نه داداش مشکلی براش پیش نیومده! قبول کن سرکاری!
واقعا داشت رو اعصابم یورتمه میرفت! مسیح آروم باش،آفرین آروم باش!
مثل خودش با پوزخند گفتم:
-به همین خیال باش مسیح هیچ وقت سرکار نمیره!
تکیم رو از دیوار برداشتم و گفتم:
-برای این که بهت ثابت کنم سرکار نیستم فردا همینجا ساعتش رو بعد بهتون میگم !
پوزخندش پررنگ تر شدو گفت:
-باشه آقا مسیح فردا همینجا ساعتشم بعد بگو!
با همون پوزخند که رو لبم جا خوش کرده بود به سمت ساختمون راه افتادم این پوزخند یه پوزخند عصبی بود بیشتر تا تمسخر!
به من میگند مسیح نه برگه چغندر اگه آدمش نکردم این دختره ی پرروی خودخواه مغرور رو!
با عصبانیت رفتم تو آسانسور و نفمیدم کی رسیدم در خونه و کی درو باز کردم فقط از همون در که وارد شدم گفتم:
-مامـــــــــان کجایی؟
از تو اتاقشون صداش اومد که گفت :
-اینجام!
کفشام رو درآوردم و رفتم در اتاقشون و گفتم:
-مامان من می خوابم!
با عصبانیت سرش رو که توی کتابی بود رو بلند کرد و گفت:
-چه قدر میخوابی؟ تو مگه نباید کنکور بخونی؟
وای خدایا نه!فقط همین رو کم دارم که مامان به خواد بهم گیر بده
باکلافگی دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:
-شب بیدار میمونم درس میخونم!
دیگه نزاشتم جواب بده و رفتم تو اتاقم و خودم رو پرت کردم سعی کردم رو تختم حتی حوصله نداشتم لباسام رو عوض کنم! سعی کردم بخوابم تا نخوام به ضایع شدنم و لحن پر تمسخر سامان فکر کنم! دختره ی پررو هنوز نمیدونه با کی طرفه!



صبح که از خواب بیدار شدم، اول گوشیمو چک کردم. هنوزم از فکر اون اچ تی سی بیرون نیومده بودم. اوه اوه، نگا کن چقد میس کال، همشم از مسیحه... وایی فکر کنم خیلی عصبانیه. حالا چی کار کنم؟ نمیدونم... فعلاً باید برم مدرسه. فرممو پوشیدمو از خونه زدم بیرون. سریع خودمو گم و گور کردم تا به مسیح برنخورم. رسیدم مدرسه، سارا اومد طرفم. وای سارا رو خیلی دوست دارم، بهترین دوستمه. باهاش دست دادم نشستم کنارش: چطوری جیگر؟
یادم نبود چقد از این کلمه بدش میاد. البته یادم بودا... ولی خوب، سارا یکی زد تو سرم و گفت:
ـ جیگر عمته
لبخندی زدم و با خونسردی گفتم:
ـ اون هست، ولی تو هم هستی...
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
ـ پس زهرا و ساره کوشن؟
شونشو انداخت بالا و گفت:
ـ حالا میان...
همون لحظه بود که زهرا چشمامو گرفت و گفت:
ـ سلام عشقم...
چقد من این دوستامو دوست دارم. عاشقشونم! خیلی دوسشون دارم. برگشتم و گفتم:
ـ خوبم عزیزم...
ساره هم از در وارد شد، وایی چه جیگر شده تو این سویشرته... نامرد، حتماً دوباره رفته ول گردی، با اخم گفتم:
ـ بیشعور تنا تنا؟ ( تنها تنها؟)
لبخندی بچه خر کنک زد و گفت:
ـ قربونت برم، دفه بعدی با هم میریم، چه خبر از اون آقا خوشمله؟
یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:
ـ ینی لعنت به ایلیا... کثافت زد گوشیمو له کرد...
همشون یک جیغ بنفش کشیدن، خوب بابا، جیغ کشیدن نداره که. یه گوشی بوده، فدای سرم... خودش یکیشو واسم میخره... دندش نرم، میخواس نشکنه...
دبیر اومد و ما هم طبق معمول یا داشتیم حرف میزدیم یا تو سر و کله ی همدگیه میزدیم. بعد مدرسه هم خودمو رسوندم خونه و اول رفتم سراغ پرهام. اه این که هنوز خوابیده... یواشکی رفتم بیرون تا بیدار نشه، اوخی بچم تو دانشگاه دچار کمبود خواب شده. بعد از ناهار رفتم بشینم بقیه سریالمو ببینم که گوشیم زنگ خورد. برداشتم و گفتم:
ـ بله؟ بفرمائید...
صدای مسیح اومد که گفت:
ـ تا نیم ساعت دیگه پایین باش، وگرنه میام در خونتون...
اوه این خیلی توپش پره، لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. مامانم رفته بود بیرون. پایین که رسیدم مسیح دستمو کشید و بردم پست ساختمون. دستم درد گرفته بود. گفتم:
ـ اوی... دستم کنده شد...
دستمو ول کرد و با اون چشای برزخیش زل زد به چشام. ترسیدم. خیلی وقتی عصبانیه ترسناکه، زبونم بند اومد. گفت:
ـ تو... توی خودخواه... دیروز چرا نیومدی؟ هان؟
وایی، این نمیدونست چی شده؟ خوب... سرمو انداختم پایین، داد کشید:
ـ گفتم چرا نیومدی پایین؟
عصبانی شدم، اصن چه منی میده که سر من داد بزنه، سرمو گرفتم بالا و گفتم:
ـ خوب پشیمون شدم... اصن دوست ندارم که دیگه به این بازی ادامه بدم
اخم کرد و گفت:
ـ تو بیخود کردی... من کلی واسه اون پول نقشه کشیده بودم.
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ آخی... میخوای من بهت بدم؟
اخم کرد و زل زد به چشام و گفت:
ـ ببین کوچولو، من دوس ندارم کسی مسخرم کنه... تو هم حق نداری منو سر کار بذاری فهمیدی؟
کوچولو؟ به من گفت کوچولو؟ داد زدم:
ـ تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی، منم دیگه به این بازی ادامه نمیدم!
دستشو برد بالا، ترسیدم، این چرا این جوری ترسناک شده بود. دستشو مشت کرد و چشاشو بست، بعد گفت:
ـ باید به این بازی ادامه بدی... قول دادی!
آب دهنم رو پایین فرستادم، چرا هر کی به من میرسه میخواد منو بزنه؟ یهو با لحن آرومی گفت:
ـ چرا دیروز گوشیتو جواب ندادی؟
آروم گفتم:
ـ آخه اون گوشیمو یه بی شخصیت شکست... مجبور شدم اون گوشی قدیمیمو دست بگیرم، اونم باتریش خرابه، زود خاموش میشه...
آب دهنش رو فرو داد و گفت:
ـ ببین، یک مدت به این بازی ادامه میدیم، بعد هر کی میره سراغ کار خودش!! خوب؟
خیلی عصبانی بود، فک نمیکردم ضایع شدن اینقد واسش سخت باشه، گفتم:
ـ فقط یه ماه!
سرشو گرفت بالا و گفت:
ـ امروز بعد از ظهر بیا پایین! ساعت 5...
باشه ای گفتم و خواستم برم که گفت:
ـ نسیم...
برگشتم طرفش و زل زدم به چشاش، بدم با یه لحن خطرناکی گفتم:
ـ ببین آقای پارسیان... من فامیل دارم، شما هم حق نداری منو نسیم صدا بزنی...
دساشو به نشونه ی تسلیم آورد بالا و گفت:
ـ گوشیتو سعی کن روشن بذاری!
من به یه نتیجه ای رسیدم، این پسرای دور و بر من همشون بی تعادلن! خلن... انگار نه انگار داشت منو میزدا... پشتمو کردم بهشو و رفتم. ساعت 5 حاظر شدم و از خونه زدم بیرون. همون موقه مسیح هم اومد از خونه بیرون. اخم کردمو و شروع به پوشیدن کفشام کردم. دوباره شالم واز شد، یقه ی مانتوم باز بود و منم یک تاپ باز پوشیده بودم. دیدم مسیح زل زده بهم. بیشعور هیز، اخمی کردم بهشو و گفتم:
ـ راحتی؟
سرشو با یه لبخند تکون داد. لبخندی زدم و تو دلم گفتم:« میدونم باهات چی کار کنم.» در خونه رو بستم و مسیح دکمه ی آسانسور رو زد تا بیاد بالا. در آسانسور رو باز کرد و منتظر شد تا من برم تو. رفتم تو آسانسور و ایستادم رو به روی آیینه و شروع کردم به ور رفتن با آرایش صورتم. رژ لبم رو از تو جیبم در آوردم. نارنجی جیغ بود. خیلی بهم میومد. آروم و ریلکس کشیدم روی لبام و بعد با شصتم دور لبمو تمیز کردم. مسیح زل زده بود بهم. بکش پسر کوچولو... نمیدونی چه نقشه ای واست کشیدم. خواستم از آسانسور برم بیرون که یه دستمال داد دستم و گفت:
ـ پاکش کن... سامان اینا هم هستن.
با اخم نگاش کردم و از آسانسور زدم بیرون. مسیح اومد طرفم و کنارم شروع کرد به راه رفتن. درو که باز کردمو رفتم از ساختمون بیرون، باد زد و شالم از هم باز شد. نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ شالتو درس کن.
برگشتم طرفشو گفتم:
ـ توهم زدی انگار. من واقعاً دوس دخترت نیستم داری بهم دستور میدیا!! گفتم در جریان باشی...
از دور سامان رو دیدم که داره با دار و دستش میاد طرفمون. مسیح برگشت طرفم و گفت:
ـ برا اینکه در جریان باشی الان من نقش دوس پسرتو بازی میکنم.
بعد شالمو گرفتو برام درستش کرد. لبخند پسر کشی زدم و گفتم:
ـ مرسی عزیزم...
تعجب کرد، اما با صدای سامان به خودش اومد که گفت:
ـ سلام مسیح خان... چطوری؟
برگشت طرف سامان و باهاش دست داد. لبخندی به سامان زدم و گفتم:
ـ خوبی شما؟ مسیح نگفته بود که اینقدر با شما صمیمی شده!!!
سامان پوزخندی زد و گفت:
ـ مسیح انگار هنوز با شما اینقد صمیمی نشده!
خواستم جوابشو بدم که مسیح دستمو گرفت و گفت:
ـ هنوز فرصت نشده درست و حسابی با هم حرف بزنیم.
فرزین زل زده بود به من و داشت با اخم نگام میکرد. بسووووووووووووز! ملوم ( معلوم ) بود که من با تو دوست نمیشم آخه. پسره ی بیخود. با پوزخند داشتم به فرزین نگا میکردم که مسیح دستمو بیشتر فشار داد و گفت:
ـ نسیم جان، تشنه نیستی؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ چرا... بیا بریم یک چیزی بخریم بخوریم عزیزم.
مسیح دستمو کشید و راه افتاد، که با یه حرکت خیلی حرفه ای خودمو انداختم روی زمین، یعنی یه جوری که انگار مسیح منو کشیده و من خوردم زمین. شالم دوباره از هم باز شده بود. مسیح به طرفم برگشت و با نگرانی بهم نگا کرد. انگاری واقعاً نگران شده. سرمو انداختم پایین و پامو گرفتم. مسیح نشست و گفت:
ـ خوبی؟
سرمو تکون دادم و بلند شدم. موفق شدم، فرزین زل زده بود به شال باز شده ی من. مسیح با عصبانیت شالمو برام درست کرد و بلند شد. دست منم گرفت و بلندم کرد. از سامان دور شدیم. دوباره منو کشید طرف نقطه ی کور شهرک، شونه هامو گرفت و گفت:
ـ دوست داری فک کنن هرزه ای؟
چی داشت میگفت این؟ با اخم نگاش کردم و خواستم حرفی بزنم که گفت:
ـ چرا خودتو انداختی زمین، واسه چی یه کاری کردی شالت باز بشه؟ که همه بتونن گردنتو ببین؟ واسه لج بازی با من حاظری خودتو خراب کنی؟
دستشو برد طرف شالم و یک جوری برام بستش که دیگه از هم باز نشه. بعد هم دستمو گرفت، خواستم حرفی بزنم که گفت:
ـ تو یه ماه دوس دختر منی، پس باید مثه دوس دخترم باهات رفتار کنم، پس سعی کن با من راه بیای... فهمیدی؟
سرمو انداختم پایین، این عجب غیرتی داشت؛ از ایلیا هم بدتر بود. کشوندم به طرف ساختمون و گفت:
ـ فردا صبح بیا تا سهمت از این بازی رو بدم! حالا هم برو خونتون!
بعد هم خودش رفت. این چرا اینجوریه؟ انگاری جدی جدی باورش شده بود. اما راس میگفت، حالا که فکر میکنم می بینیم که نباید خودمو خراب میکردم! خدایا منو ببخش! صبح از خونه زدم بیرون، حوصله ی مسیح رو نداشتم، یه وقت دیگه ازش پولو میگیرم؛ خواستم برم از ساختمون بیرون که یه نفر دستمو کشید و برد پشت ساختمون... فرصت فکر کردنم نداشتم... چشامو که باز کردم دیدم فرزینه...


هیچ عکس العملیم در مقابل این دختره دست خودم نبود همش نا خودآگاه بود نفهمیدم وقتی رفت چجوری رفتم پیش سامان اینا سامان با پوزخند پولا رو بهم داد کلا از این پسره خوشم نمیاد نفهمیدم بعدش چجوری برگشتم خونه که الان رو ی تختم بودم داشتم به حرکات و حرفای خودم و نسیم فکر میکردم!
از دست خودم خیلی عصبانیم یکی نیست بگه اخه تو نمی تونی حرف نزنی!
مگه تو تا حالا پول ندیدی؟
اِاِاِ برگشته به دختره میگه من رو این پول خیلی حساب باز کردم !
آخه مسیح نفهم ببین الان چه فکری درموردت میکنه؟ غیر اینه که فقط برای این که خودت رو نشون بدی این شرط رو گذاشتی؟
بعله اونم چه نشون دادنی!
حالا اون هیچی برگشتی دختر مردم رو نصیحت میکنی؟
آخه به توچه؟ مگه تو فوضولی که اون چه جوری میاد بیرون؟
خیلی حق به جانب جواب خودم رو دادم:
-بعله که مربوط میشه! الان مثلا دوست دختر منه! اونم چه دوست دختری تا یه ماه دیگه منو نکشه خیلیییییی!
-مسیح خیلی تند میری ها! تو اگه اونو نکشی نترس اون تورو نمیکشه!
با این فکر لبخند بدجنسی زدم ! هنوز مونده که اینا مسیح رو بشناسند!
ولی من هرچی فکر میکنم در آخر به این نتیجه میرسم که بین فرزین و نسیم یه چیزی بوده! از نگاه های فرزین و پوزخندای نسیم معلوم بود! فقط چه چیزی بوده خدا میدونه!
-مسیــــــح!مسیـــــح!
صدای ماریا بود که داشت نزدیک میشد بعدم کلش که از لای در اومد تو!
-مسیــــــــح!
سرم رو به طرفش برگردوندم و گفتم:
-هان؟
اومد تو و نشست رو تخت روبه روم و گفت:
-تو چرا از وقتی اومدیم تو این خونه همیشه تو اتاقتی؟ اصلا من صبح تاشب یه بارم تو رو نمیبینم!
کلافه نگاش کردم! اون چه میدونست که من چمه؟
گفتم:
-چزیم نیست!کاری داشتی؟
همونجور که موشکافانه نگام میکرد گفت:
-آره مامان گفت بیا شام
-باشه تو برو منم میام!
یکم دیگه نگام کرد و رفت!
اگه یکم باهاش صمیمی تر بودم شاید بهش میگفتم ولی از وقتی که یادم میاد با هیچکی دردودل نمیکردم!
هیچوقت خودم رو به هیچکس مخصوصا هیچ دختری نزدیک نمیدونستم!
سرم رو تکون دادم تا از فکر بیام بیرون و بعد از نگاهی که به سه تا تراول100 تومنی که روی میزم بود کردم رفتم بیرون!
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم! نگاهی به ساعت کردم 7 صبح بود!
می خواستم از امروز برم کتابخونه
رفتم تو آشپزخونه فکر کنم هنوز کسی بیدار نشده بود برای خودم نسکافه درست کردم و رفتم تو تراس تا خواب از سرم بپره!
همونطور که نسکافم رو میخوردم و محوطه رو نگاه میکردم چشمم خورد به فرزین که یه پاش رو زده بود به دیوار و روبه روی ساختمون وایساده بود!
این الان اول صبحی اینجا چی کار داشت! خواستم برم تو که کنجکاوی بهم غلبه کرد و وایسادم ببینم چی کار داره!
در ساختمون باز شد و یه دختری با فرم سورمه ای مدرسه اومد بیرون! با دقت نگاه کردم نسیم بود حتما داشت میرفت مدرسه...
نفهمیدم چی به چی شد فقط در یه لحظه فرزین رو دیدم که تکیش رو از دیوار برداشت و دست نسیم رو گرفت و دنبال خودش کشید...



چشامو که باز کردم دیدم فرزینه، این اینجا چه غلطی میکنه؟ وجدان جونم خوابیدی؟ صدای وجدانم اومد؛ نه بیدارم، تو مگه میذاری من دو دیقه ( دقیقه ) بخوابم؟ من الان اجازه دارم اینو بزنم؟ آره!!! آخ جون، وجدان جونم بوس بوس! دستمو محکم با یه حرکت از دست فرزین کشیدم بیرون و گفتم: ـ هویی، چته؟
برگشتم طرفم و با عصبانیت گفت:
ـ فقط واسه من ادای فرشته ی پاک و معصوم در میاری؟ هان؟
اخم کردم و گفتم:
ـ به تو ربطی نداره؟
به طرفم اومد، اوه وجدان این خطری شده! نسیم در رو! باشه وجدان. خواستم در برم که فرزین مچ دستمو گرفت و منو به طرف خودش برگردوند و با یه حرکت چسبوندم به دیوار. وای مامان جونم، من الان باز میرم ویبره! هولش دادم عقب و گفتم:
ـ تو به چه حقی به من دست میزنی؟
پوزخندی زد و گفت:
ـ تو که دیشب خودت پا دادی!!
من؟ کی؟ نسیم خانوم، حالا پاشو خوردی؟ برو الان خودتو از این کوه پرت کن پایین، دیشبو میگه! آب دهنمو فرو دادم و گفتم:
ـ اون اتفاقی بود...
پوزخندی زد و گفت:
ـ منم که خر... نسیم چرا به این پسره پا دادی؟ چرا قبول کردی؟
با عصبانیت گفتم:
ـ تو حق نداری منو نسیم صدا بزنی! فهمیدی؟ هیچی بین ما نبوده! تو یه پیشنهادی دادی، منم قبول نکردم، تمام!
دوباره اومد طرفم و دستشو گذاشت بالای سرم. وجدان جونم، منم الان غش میکنم، به نظرت چی کار کنم؟ نسیم دوباره هلش بده عقب، دستام ضعیف شده بود. خودم لرزش بدنمو احساس می کردم. دستام میلرزید، خواستم هلش بدم عقب که سرشو آورد پایین تر. با تمام وجودم خواستم جیغ بکشم که یهویی سایه ی این بی شعور بی تعادل از روی سرم ورداشته شد. آخیش، وجدان دیدی نجات پیدا کردم؟ نگا کردم ببینم این فرشته ی نجات من کی بوده؟ اوا، وجدان اینکه جلبک خودمونه! نسیم، تو باز جلبک مردمو از آن خودت کردی؟ با مظلومیت به مسیح نگا کردم، این دوباره چشاش برزخی شده بود که! وای این جوری خیلی ترسناک میشه، وجدان جونم من می ترسم. لبامو به هم فشار دادم، خواستم حرفی بزنم که اومد طرفم و گفت:
ـ خوبی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ ممنون...
با اخم نگام کرد و گفت:
ـ تو برو مدرسه ات دیر نشه! من و این آقا با هم برنامه ها داریم!
خواستم دوباره حرف بزنم که یه چپ نگا کرد، وجدان... من می ترسم! نترس نسیم جون، نفس عمیق بکش همون کاری که مسیح گفت رو انجام بده! سرمو انداختم پایین و رفتم! با دو از ساختمون دور شدم، باید تاکسی می گرفتم، دیگه به اتوبوس نمی رسیدم.
تو راه رها رو دیدم، اه فکر کنم رها نمیدونه! بیخیال، بعداً بش میگم، الان خیلی دیرم شده باید زود برم. رها یکی زد پس کله ام و گفت:
ـ بی شعور الان چه وقت مدرسه رفتنه؟
نفس عمیقی کشیدم، وجدان جون، ببین به خدا من کاری به کار این زنجیریا ندارما! خودشون هی حمله می کنن! نسیــــــــــــم، نفس عمیق بکش و آروم باش! به صدای وجدانم گوش دادم و گفتم:
ـ قربونت برم رها جون! خواب موندم! الانم تاکسی میخوام بگیرم! توام میای؟
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
ـ نه قربونت!!!!
دستمو برای تاکسی تکون دادم و ماشین که ایستاد، گفتم:
ـ بعد از ظهر میبینمت! فعلاً بای!


چشمام گرد شد چه خبر بود اینجا؟
خودمم نفهمیدم چجوری لباس پوشیدم و رفتم پایین!
نمیدونستم کجا رفتن حدس زدم رفتن نقطه ی کور شهرک!
به سرعت رفتم اونجا که دیدم بعله فرزین روبه روی نسیم وایساده و داره سرش داد میزنه!
این به چه حقی سر نسیم داد میزنه؟ فقط من حق دارم سرش داد بزنم!
اوهووووووو چی گفتم... الان مسیح بیخیال حوصله ی تحلیل افکارم رو ندارم!
خواستم برم سمتشون که صدای فرزین رو شنیدم که گفت:
ـ منم که خر... نسیم چرا به این پسره پا دادی؟ چرا قبول کردی؟
چه پروو این پسره! به توچه که چرا به من پا داده؟ تازه این کجا پا داده ؟ مگه این دختره کاری به جز ضایع کردنم بلده؟
ـ تو حق نداری منو نسیم صدا بزنی! فهمیدی؟ هیچی بین ما نبوده! تو یه پیشنهادی دادی، منم قبول نکردم، تمام
ایول نسیم! الان یعنی واقعا بینشون هیچی نبوده؟
دودل شده بودم که برم جلو یا نه! دوباره نگاهی بهشون کردم که احساس کردم نسیم رنگش پریده و داره میلرزه!
این دختر چرا اینجوریه؟ چرا وقتی کسی بهش نزدیک میشه اینجوری میشه؟
مسیح مگه تو دیروز وقتی سرش داد میزدی نزدیکش نبودی؟
چرا بودم!
پس چرا اینجوری نشد؟؟؟؟ نمیدونم واقعا! الان بزار نجاتش بدم بعد مسیح جان باهم تحلیلش میکنیم!
نفس عمیقی کشیدم که زیاد عصبانی نباشم که موفق هم نشدم!
رفتم سمتشون و فرزین رو با یه حرکت پرت کردم اون ور!
برگشتم سمت نسیم که چشماش رو باز کرده بود یکم نگاش کردم و آروم گفتم:
-خوبی؟؟؟
آروم گفتم چون فکر کنم زیادی ترسیده بود!
سرش رو تکون داد و اروم گفت:
-ممنون....
فکر کنم مدرسش دیر شده بود اخمی کردم که ناشی از عصبانیتم بود گفتم:
- تو برو مدرسه ات دیر نشه! من و این آقا با هم برنامه ها داریم...!
دهنش رو باز کرد که حرف بزنه!
یکی نیست به این بگه خب دو دقیقه حرف نزن بیا برو دیگه!
چپ چپ نگاش کردم! که فکر کنم از نگاهم ترسید که سرش رو انداخت پایین و بدو رفت! داشتم نگاش میکردم که رفت پیش یه دختره! اومدم برگردم سمت فرزین که پرت شدم اون طرف!
باتعجب نگاه کردم فرزین بود !
پسره ی بیشعور! هرچی من نفس عمیق میکشم ! هرچی می خوام نزنم ناکارش کنم! ببین مسیح جان بعد عذاب وجدان نگیر این خودش تنش میخواره!
یکی نیست بهش بگه آخه جوجه تو زورت به من میرسه!
خب مسیح حق داره ازت نترسه! تا جایی که این میدونه تو همش خونسرد بودی!
بله دیگه اینا تا حالا اون روی سگ تورو ندیدند!
همون بهتر که ندیدند! ولی الان شاید یه درصدش رو ببینه!
با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم طرف فرزین که داشت میرفت!
زدم سر شونش و گفتم:
-کجا؟؟؟؟
برگشت طرفم و پوزخندی زد که نتونستم خودم رو کنترل کنم! و یه مشت خوشگل فرود اومد روی صورتش!
معلوم بود که انتظار این عکس العمل رو نداشت!
رفتم یقش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم و گفتم:
-تو به چه حقی سر نسیم داد زدی؟
اومد جواب بده که نذاشتم بگه و بلند تر داد زدم و گفتم:
-نه من میخوام بدونم تو به چه حقی سرش داد زدی؟ فقط من حق دارم سرش داد بزنم گرفتی!! یا یه جور دیگه حالیت کنم؟
یقش رو از توی دستم درآورد و دستی به لبش که خون اومده بود کشید و گفت:
-اوهووووو آقای غیرتی! بزار دوروز بگزره بعد این جوری غیرتی شو!
این چی داشت میگفت؟ غیرت کیلو چنده؟ این فقط برای این بود که خودم رو نشون بدم!
منم پوزخندی زدم و گفتم:
-هرچی می خوای اسمش رو بزار! فقط یه بار دیگه تورو طرف نسیم دیدم ندیدم!
با تمسخر نگام کرد و گفت:
-اوهووووو! تو اصلا میدونی قبل از این که نسیم دوست تو باشه دوست دختر من بوده!
بوده که بوده آخه به من چه؟ مسیح خر خب ربط داره دیگه! راست میگیا ربط داره!
تغییری تو حالتم ایجا نکردم و گفتم:
-گذشتش برای من مهم نیست! مهم الانه که دیگه دورورش نبینمت! فهمیدی؟؟ یا یه جور دیگه حالیت کنم؟
همونطور که عقب عقب به سمت سا ختمونشون میرفت گفت:
-باشه مسیح خان! ولی بدون دارم برات! که گذشتش برات مهم نیست!
جوابی ندادم ! مگه گذشته ی نسیم چی بوده که این اینقدر روش تاکید داشت؟
بابی خیالی شونه ای بالا انداختم و لباسم رو تکوندم و به سمت کتابخونه راه افتادم....


رسیدم مدرسه، خوب خدا رو شکر به موقع رسیده بودم. به طرف کلاس رفتم، سارا و ساره نشسته بودن، زهرا هم کنارشان نشسته بود. به طرفشان رفتم و گفتم:
ـ به به، رفقای اهل هنر، حالتون چطوره؟
سارا لبخندی زد و گفت:
ـ تو بهتری!
تو دلم گفتم: « آره، من که خیلی عالیم. به خصوص با این اتفاقی الان افتاده! » ساره نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ بعد از ظهر که هستی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
ـ قربونت برم، من کلاً واسه تو همیشه وقت دارم!
اشوه ای اومد و گفت:
ـ میدونم! خب پس بیا تا با هم بریم خرید! بر و بچ همه پاین!
سرم و تکون دادم و گفتم:
ـ باشه، فقط رها و خواهرشم میان!
سرش رو به نشونه ی باشه تکون داد. دبیر اومد و شروع کرد به درس دادن! منم که عاشق درس و رشته ام! کلاً رفتم تو درس! اما نمیدونم چرا هی ذهنم میرفت طرف جلبک! ینی با فرزین چیکار کرد؟ به درک، هر دعوا که را نمی ندازه، فوقش دوتا درشت بارش کنه! بعد از مدرسه خودمو رسوندم خونه، داشتم میرفتم تو که مسیح رو دیدم، تا منو دید قدماشو تند کرد و به طرفم اومد. با تعجب نگاش کردم که گفت:
ـ باهات حرف دارم!
چشام گرد شد و گفتم:
ـ چه حرفی؟
لبخندی زد و گفن:
ـ بیا، نمی خورمت که!
دوباره مثه جوجه دنبالش راه افتادم و رفتیم نقطه ی کور، چقدم که من از منطقه خوشم میاد! طرفو بکشن هم کسی نمی فهمه! یه ذره نگام کرد و گفت:
ـ فرزین یه چیزایی در مورد گذشته اش میگفت!
شانه ام را بالا انداختم و گفتم:
ـ خوب بگه! مثلاً چی گفت.
پوزخندی زد و گفت:
ـ گفت که قبلاً با اون دوست بودی!
چشام گرد شد، اندازه ی پرتقال و گفتم:
ـ غلط کرد!!!
لبخندی زد و گفت:
ـ میگه گذشته ی درخشانی داری!
دیگه آمپر چسبوندم و گفتم:
ـ فکر نمیکنم به شما مربوط باشه که گذشته ی من چطور گذشته!
اخم کرد و گفت:
ـ من دوس پسرتم!
دیگه این واقعاً روش زیاد شده، وجدان بزنم تو گوشش؟ هان؟ نه نسیم، نزنش، گناه داره! فقط توجیحش کن! منطقی! یه ابرومو دادم بالا و گفتم:
ـ مثه اینکه واقعاً باورت شده که ما دو تا با هم دوستیم! نه آقا، اصلاً اینجوری نیست! من فقط نقش دوس دختر تو رو بازی میکنم! حالا هم خسته ام و میخوام برم خونه! اون حرفای چرند دوستی رو هم از ذهنت بیرون کن!!!
بعد هم بدون توجه بهش رفتم، عجب رویی داره ها! باورش شده، میبینی وجدان، این جلبک واقعاً رو اعصابه! هیچیم که سراغمون نمیاد، جز یه جلبک غیرتی خیالاتی بی تعادل!!! نسیم، آروم باش دخترم!!! باشه وجدان! من آرومم! در رو واز کردم و رفتم تو. جلوی آسانسور ایستاده بودم که جلبکم رسید. با اخم نگاش کردم و رفتم تو آسانسور. اونم دنبالم اومد. دیگه نگاش نکردم پسره ی پررو رو! رو بهم گفت:
ـ امروز بعد از ظهر بیا با هم بریم پایین! سامان شک میکنه!
با عصبانیت گفتم:
ـ سامان غلط کرده با تو، منکه بیکار نیستم همش دنبال تو را بیوفتم مثه جوجه! با دوستام قرار دارم میرم بیرون!
با اخم گفت:
ـ بیرون ینی کجا؟
با حاضرجوابی گفتم:
ـ هرجا به از اینجا!
آسانسور رسید. در رو واز کردم و به سرعت کلید انداختم و بدون حرفی رفتم تو خونه! به رها اس دادم:
« من امروز با بر و بچ میرم خرید! شوما هم میاید؟ »
بعد از مدتی اس اومد:
« آره! با رویا میام! »
جواب دادم:
« اوکی، پس 6 پایین باش! باید بریم در خونه سارا! »
دیگه جواب نداد. این ینی باشه، دختره ی گدای خسیس! رفتم تو پذیرایی و گفتم:
ـ شما هم که من آرزو به دلم موند منتظر بمونید با هم ناهار بخوریم!
پرهام گفت:
ـ بیا با من بخوریم! منم نخوردم!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ من عاشق این داداش گلمم هستم!
بعدم واسش غذا کشیدم و با هم شروع به خوردن کردیم. مامانم اومد تو پذیرایی، رو بهش گفتم:
ـ من امروز بعد از ظهر با دوستام میریم خرید!
مامان یه نگای بدی انداخت و گفت:
ـ با کیا؟
شونه امو انداختم بالا و گفتم:
ـ سارا و ساره و زهرا و رها و رویا!
دیگه چیزی نگفت. منکه به هر حال میرفتم. رفتم کمی استراحت کنم. ساعت از خواب بیدار شدم و تا سه رب مونده به 6 هم داشتم آماده میشدم. اصن یه وضی!!! رفتم پایین و رویا و رها رو حاضر و آماده جلوی ساختمون دیدم! رویا سوتی زدی و گفت:
ـ چه کردی هانی!
ای، این باز به من گفت هانی!! خر... زدم پس کله اش و گفتم:
ـ هانی عمته...
داشتیم به طرف ایستگاه اتوبوس میرفتیم که یه ماشین زانتیای مشکی جلو پامون ترمز زد، محلش ندادیم. یه صدای آشنایی گفت:
ـ برسونمتون...
چقده صداش آشنا بود؟ اه، اینکه جلبک خودمونه! وجدانم داد زد:« نسیم دفه هزارم، این جلبکه مردمه!! » رها زد به بازومو گفت:
ـ نسیم این پسر خوشگله اس!!!
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم و گفتم:
ـ محلش نذار.
بدم از بقیه جلو زدم. رها و رویا هم مثه جوجه به دنبالم، اصن جذبه ام تو حلقم. به ایستگاه اتوبوس رسیدیم، اتوبوسم همون موقه اومد. سوار شدیم. نگاهی به بیرون انداختم، این خل و چل داشت با اتوبوس میومد. باشه، بگرد تا بگردیم. نیم ساعته رسیدیم در خونه سارا جونم!! سارا هم تیپ زده بود. ساره و زهرام رسیده بودن. با همه دس دادم و سوار ماشین سارا شدیم. مرفه بی درد به این میگن دیگه، فقط من نمیدونم این جرئتو از کجا آورده، بدون گواهینامه میشینه پشت ماشین. به سارا گفتم:
ـ سارا میخوام امشب بترکونی! بگاز!!
سارام که منتظر تلنگر، با سرعت شرو به رانندگی کرد. نگاهی به عقب انداختم، مسیح هم سرعتشو با ما هماهنگ کرده بود. رسیدیم به خاقانی، من عاشق اینجام. از ماشین پریدیم بیرون. مسیح پا به پامون داش میومد. این مثلاً میخواس چیو ثابت کنه؟ آنقدر اینطرف و اونطرف رفتیم و وارد مغازه ها شدیم که مسیح گممون کرد. خدا رو شکر. آدم شد! تا اون باشه که منو تعقیب نکنه، پسره ی بی تعادل جلبک!!! وجدان، من دلم میخواد موهاشو رشته به رشته کنم، وجدان موافقی؟ نسیم، خجالت بکش، به موهاش چیکار داری؟! دلم میخواد بدونم کچل میشه چه شکلی میشه! نسیم بسه... دیگه خفه!! از خرید کردن لذت ببر!! چشم.
بعد از کلی خرید کردن برگشتیم خونه، سارا ما رو چون دیر وقت شده بود رسوند خونه! از ماشین پیاده شدم و با رها و رویا خدافظی کردم. رو به روی ساختمون مسیح رو دیدم که با عصبانیت زل زده بود بهم. بدون توجه بهش رفتم تو ساختمون. این دیگه خیلی روش زیاد شده بود. کی شه این یه ماهم تموم بشه من از دست این جلبک رهایی پیدا کنم!


یعنی حتی یه لحظه هم فکر نکرده بودم که یکی اینقدر روش زیاده باشه!
این زالزالک هنوز مسیح رو نشناخته! به نفعشم هست که نشناسه!
اِاِاِ دختره ی پرو تا حالا کسی اینقدر تحقیرم نکرده بود یعنی کاملا شستم بعدشم پهنم کرد رو بند!
ولی من دارم براش...
مسیح نزنی ناکارش کنی؟
نه بابا ارزش نداره فقط یه کم ضایعش می کنم!
آفرین مسیح جان!
همونطور که تو ذهنم نقشه میکشیدم رفتم تو خونه!
از همون دم در صدا زدم:
-کسی خونه نیست؟ ماماااااااان ...
مامان رو دیدم که سرش رو از توی آشپزخونه بیرون اورد و گفت:
-چه خبرته مسیح؟ خونه رو گذاشتی رو سرت!
خندیدم و گفتم:
-کار خاصی ندارم! می خواستم ببینم کی خونست!
-خیلی خب حالا که اومدی خونه برو آماده شو می خوایم بریم فرودگاه!
چشمام گرد شد!
با همون حالت گفتم:
-فرودگاه؟
-آره!
رفتم تو آشپزخونه و گفتم:
-فرودگاه برای چی؟
-می خوایم بریم دنبال مرجان!
دیگه چشمام گرد تر از این نمیشد! مرجان کی بود دیگه؟
به حالت سوالی پرسیدم:
-0مرجان؟؟؟؟؟
عاقل اندرسفیه نگام کرد و گفت:
-آره دختر دوست بابات!
تازه گرفتم کی رو میگه!
-آهان! همشون با هم میاند؟
-نه فقط مرجان برای کاری میاد!
-خب چرا نمیره خونه فامیلاشون؟
دوباره با همون حالت نگام کرد و گفت:
-من چه میدونم؟ اصن مگه جای تو رو تنگ میکنه؟
شونه ای بالا انداختم و دوباره پرسیدم:
-خب حالا من چرا بیام؟
باحالت عصبی گفت:
-اَه مسیح چه قدر سوال میپرسی ؟ بلند شو برو آماده شو!
اوه اوه دیگه مامان عصبانی شد این نشان دهنده ی اینه که باید جیم زد!
همونطور که عقب عقب از آشپزخونه بیرون مبرفتم دستام رو به نشونهی تسلیم بالا آوردم و گفتم:
-خیلی خب مامان جان چرا میزنی حالا؟؟؟
مامان اشاره ای به اتاقم کرد و گفت:
-بسه برو آماده شو اینقدرم زبون نریز
رفتم تو اتاقم نگاهی به خودم کردم خب من که امادم مثلا تازه از بیرون اومدما چی چی رو آماده شم؟
نشستم رو تختم! یه دفعه جرقه ای تو ذهنم زد!
مسیح اومدن مرجان بدم نیستا!
حالا که بهتر فکر میکنم میبینم آره همچین بدم نیست! اتفاقا خیلیم خوبه!
بهترین راه برای اذیت کردن یه دخترچیه مسیح؟
برانگیختن حس فضولی و حسادت با هم!
آفرین پسر خوب ترشی نخوری یه چیزی میشی.....


همین جوری بی کار و بی عار داشتم تو خونه ول می تابیدم که دیدم سر و صدا میاد! یه دو ساعتی میشه اومدم خونه! دیدم داره از تو راهرو سر و صدا میاد. رفتم از تو چشمی در یه نگا انداختم! اه نسیم تو چقد فوضول شدی!! خفه شو وجدان یه لحظه... آهان... همینه. اااا، اینکه جلبکه! این دختره کیه به دنبالش مثه جوجه را افتاده؟ نسیم دیدی این پسرا همشون همین جورین، خاک تو سر بی لیاقتت! نگا نگا... دختره عینه ماست می مونه. هی لبخند ژکوند تحویل جلبک میده. دیدی گفتم این جلبک ما نیست نسیم خانوم؟ حالا دیدی؟ وجداااااان، تا نزدم جای مسیح لهت نکردم خفه بمون. خوب، این وجدانم که خفه شد! پوست لبمو میکندم. دیدی نسیم. دیدی! این پسره خجالت نکشید؟ من که پولو بهش پس نمیدم. نگا دختره رو ورداشته آورده خونه. کلیم تحویلش گرفته. ای بمیری نسیم! الکی خودتو خراب کردی، پس فردا پست سرت هزار تا وصله ی ناجور میچسبونن! دستمو روی اون دستم میکوبیدم. بعد به خودم گفتم « اصن به تو چه نسیم. دوست داشته! تو فقط قراره نقش دوس دختر این یارو رو بازی کنی! فقط نقش... همین! »
این شد که نشستم و شروع کردم به دیدن سریال مورد علاقه ام، خاطرات یک خوناشام و هی به این استفن و الینا که دیمن رو اذیت میکنن فوش دادم. اما تو دلم به مسیحم فوش میدادما... بالاخره باید به من میگفت، حالا اگه تو کوچه خیابون یکی منو دید و گفت: « اوا نسیم جون، این مسیح خان که چندتا چندتا دوس دختر داره، جوابشو چی بدم؟ » خفه شو نسیم. چشم وجدان! دیگه واقعاً خفه شدم. صبح روز بعد چشامو که واز کردم یاد دیشب و اون دختره افتادم، روزم خراب شد اصن. بلند شدم و چشمامو مالیدم، آخ... اگه ساره الان اینجا بود، چشامو در میوورد!با خودم خندیدم و از جام کامل پا شدم. از اتاقم اومدم بیرون، اه اینام که هنوز خوابن... اصن انگار نه انگار من بدبخت باید برم مدرسه! هی روزگار، من چقدر کوزتم!! لباسامو پوشیدم. اه امروزم که دروس مزخرف با دبیران مزخرف داریم. در خونه رو که واز کردم، در رو به روییم واز شد. به جون خودم این مثه عقاب نشسته ببینه من کی از خونه میرم بیرون همون موقه بیاد بیرون. نگامو ازش گرفتم و مشغول پوشیدن کفشام شدم. یهو دیدم دختره که دیشب دیده بودم از خونه پرید بیرون و آویزون مسیح شد. اورانگوتان هس یه نویسنده ای تو نودوهشتیا هی نسبت میده به این و اون... واقعاً لایق این دختره اس... یهو دیدم مسیحم یه لبخند ژکوند تحویلش داد و گفت:
ـ چیزی میخوای مرجان جان؟!!
ههه، مرجان جان... آدم یاد مرجان دریایی میوفته، همونا که یه عالمه فراز و نشیب داره. میچسبن به یه جا دیگه ول نمیکننا! تو علوم سوم راهنمایی داشتیم ما. وای چه عالمی بود. بستن بند کفشامو تموم کردم و دکمه ی آسانسور رو فشار دادم تا بیاد بالا. یهو دیدم این خیار دریایی، با اون جلبک با هم اومدن طرف آسانسور. اه پس میخواست شتر سواری کنه. این مسیحم که خیلی قشنگ سواری میده. نسیم، خفه شو. چشم وجدان. دیگه فکر نکردم. ینی به این فکر کردم که فکر نکنم؛ ولی مگه میشد. در آسانسور رو واز کردم و پریدم بیرون. اوه الان اتوبوس میرفت دیگه هیچی! این مسیحم که الان این دختره خیار دریایی دنبالش بود منو نمی رسوند. نقش یه راننده هم نمیتونه بازی کنه. اه اه. با کلی جون کندن رسیدم مدرسه. با ساره و سارا کلی تو سر و کله ی هم زدیم و زهرا هم هی ما رو تماشا میکرد. یادم باشه به ثمین بگم که با این یارو جلبکه دوست شدم. مدرسه هم که تعطیل شد سریع خودمو رسوندم خونه. درو واز کردم و رفتم تو. اه باز این جلبک. این واقعاً تایم بندی کرده هی جلو چش من ظاهر بشه، یه نگا به اطراف انداختم ببینم اون خیاره دنبالش هس یا نه. نبود. مسیح نیشخندی زد و گفت:
ـ دنبال کسی میگردی؟
شونه امو بالا انداختم و گفتم:
ـ دنبال همون خی... ینی همون دختره که دنبالت بود صبح... همیچین چسبیده بود بت گفتم دیگه نمیشه جداش کرد.
یه نگا به سر تا پام کرد و گفت:
ـ حسودیت میشه؟
اوه، منو و حســـــــــادت. فکر کن، یه درصد. اخم کردم و گفتم:
ـ نه... همینجوری محض کنجکاوی...
یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ همون فوضولی دیگه!!
آمپر چسبوندم. رومو ازش گرفتم و در آسانسورو واز کردم و رفتم تو. اونم دنبالم اومد. گفت:
ـ بهتره یکی دو هفته ای با هم نریم پایین، مرجان تنها میشه!
شونه امو بالا انداختم و ریلکس گفتم:
ـ باشه، هر جور راحتی. به هر حال من زودتر از تو دوست دارم این بازی تموم بشه!
اونم نیشخندی زد و گفت:
ـ نگران نباش! تموم میشه... اصن شاید بردم مرجانو نشونشون دادم و گفتم دختری که دوست دارم اینه...
ای پررو، شونه امو انداختم بالا و گفتم:
ـ هر کاری میکنی زودتر...
صدای این خانوم لوسه اومد که گفت: « طبقه ی هشتم. » درو فشار دادم و اومدم بیرون. کلید انداختم و با کفش رفتم تو که صدای جیغ مامانم اومد:
ـ نسیــــــــــــــــــم!! چرا کفشاتو تو در آوردی؟
بند کفشامو واز کردم و گفتم:
ـ بیخیال دیگه... حال ندارم. خسته ام...
بعد هم رفتم تو اتاقم و درو بستم. بیشعور. منکه میدونم، داره تلافی در میاره... من اگه حال تو رو نگیرم که نسیم حالا بگرد تا بگردیم. بالاخره ایلیام اینورا پیداش میشه دیگه. نسیم، ایلیا رو وارد این بازی نکن لطفاً! چشم. ولی من نسیم نیستم اگه حال اینو نگرفتم. بعد از ظهر زنگ زدم به ثمین، تا گوشیو ورداشت با همون محبتی که همیشه ازش سراغ داشتم گفت:
ـ بیشعور خر... حالا باید زنگ بزنی؟!! چه غلطی کردی؟
منم با همون محبت گفتم:
ـ آشغال، حالا من نزنگیدم، تو نباید بزنگی ببینی من مردم، زندم...
خندید و گفت:
ـ من کشته ی اون لحنتم...
با حاضر جوابی ذاتیم گفتم:
ـ میدونم...
بعد شروع کردم همه چی رو واسه ثمین تعریف کردن. بعد ثمین گفت:
ـ خوب دیگه... خیلی زیادی حرف زدی... بقیه اشو اومدی خونمون بگو... من کار دارم باید برم!!
آهی کشیدم و گوشیو قطع کردم. اینکه شعور نداشت، خدافظی بلد نبود. مثلاً زنگ زده بودم راه حل بپرسم خبر مرگم. بیخیال. یه ذره درس خوندم محض رضای خدا... خدا رو خوش نمیاد این کتابا تار عنکبوت بست. این مغزم که نباید آک بند بمونه. بعد خدا میگه پس من عقل داده بودم تو هدر بدی واسه این جلبک و خیار دریایی؟؟؟!


واااای یعنی دارم از خوشی میمیرم چقدر قیافه این دختره وقتی می خواست نشون بده که حسود نیست باحال شده بود یعنی حسودی تو چشماش بیداد میکرد! حس فوضولیش یا به قول خودش کنجکاویشم که دوبرابره حسودیش بود!
قهقه ی بلندی از خوشی زدم که یهو در اتاقم باز شد و ماریا اومد تو!
رو تختم سیخ نشستم و نیش مبارک رو جمع کردم و گفتم :
-بله کاری داری؟
مشکوک نگام کرد و گفت:
-نه، به چی میخندیدی؟
الان باید بگی به چی می خندیدی؟ فقط همینت مونده که انگ دیوونه گی بهت بزنند!
با بیخیالی شونم رو بالا انداختم و خونسرد گفتم:
-هیچی،یه پیام خنده دار برام اومد داشتم به اون می خندیدم! تو چرا سرت رو عین یه حیوان زحمت کش انداختی پایین اومدی تو؟
یعنی مسیح این اوج ادبت رو میرسونه!ماریا مثل این که از تو بزرگتره ها!
تو دو دقیقه خفه!
ماری با اخم گفت:
-خودت خری بی ادب!
سرم رو به نشانه ی نفی تکون دادم و گفتم:
-من نگفتم خری! گفتم چرا سرتو مثل یه حیوان زحمت کش انداختی پایین اومدی تو؟
سری به نشانه ی تاسف تکون داد و گفت:
-بابا میگه شب با مرجان برید بیرون حوصلش سر نره! از فردا می خواد بره دنبال کاراش!
تا نوک زبونم اومد که بگم چه قدر این میره بیرون! ولی یه دفعه با فکر این که شاید نسیمم پایین باشه حرفم رو قورت دادم و گفتم:
-باشه!
یه کم دیگه مشکوک نگام کرد! که نفهمیدم این شک برای چیه! و رفت بیرون.
ساعت رو نگاه کردم 5 بود! خب الان حوصلش نبود 6 و7 میریم بیرون با این فکر هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم و رو تخت دراز کشیدم و به یه نقطه خیره شدم و شروع کردم نقشه کشیدن که برام پیام اومد فرزین بود!
-شب میای پایین!
بی ادب سلامم بلد نبود که!
نوشتم:
-علیک، آره میام!
-با نسیم؟
استغفرالله عجب فوضولی بود اخه یکی نیست بگه به تو چه؟
-نه
-تنها میای؟
هرچی من هیچی نمیگم فوضولیش بیشتر میشه!
-برای تو فرقی داره؟
-نه همینطوری پرسیدم!
-نه تنها نمیام!
-پس با کی میای؟
خندم گرفت از فوضولی این بشر دست هرچی خاله خانباجیه رو از پشت بسه!
-هر وقت اومدم میبینی!
-اکی بای!
-بای!
همونطور که اهنگ می گوشیدم و فکر میکردم و با خودم می خندیدم نفهمیدم چجوری خوابم برد!
احساس کردم یکی بالا سرمه! چشمام رو باز کردم مرجان بود!
این اینجا چی کار میکنه؟ یعنی تو این خونه هیچکی به حریم خصوصیه من بدبخت اهمیت نمیده!
نگاش کردم و گفتم:
-کاری داری؟
-ببخشید بیدارت کردم؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-مهم نیست! کاری داری؟
-مگه قرار نبود بریم بیرون؟
ساعتو نگاه کردم 6:30 بود خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-چرا ! لباس بپوشم میریم!
باشه ای گفت و رفت آماده بشه!
تیشرت آبی که با رنگ چشمام هم خونی داشت رو پوشیدم یا یه لیه مشکی موهامم به طرف بالا ژل زدم و یه کم ادکلن زدم و رفتم بیرون!
مرجان تو هال نبود رفتم تو اتاق ماری که پشت کامپوترش نشسته بود گفتم:
-مرجان کو؟
اخم کرد و گفت:
-اونوقت به من میگی چرا سرت رو میندازی پایین میای تو! فکر کنم پیش مامان تو اشپزخونه!
در اتاقش رو بستم و رفتم تو اشپزخونه نشسته بود رو صندلی و داشت با مامان حرف میزد سرش رو برگردوند طرفم و گفت:
بریم؟
سرم رو تکون دام و گفتم:
- بریم!
با هم رفتیم پایین و بچه ها رو دیدم که طبق معمول روچمنای رو به روی ساختمون نشسته بودم! رفتم سمتشون یه لحظه نسیم رو دیدم که پیش دوستاش نشسته بود روی نیمکت و داشت با لب تاب کار میکرد و به حرفای د.وستاشم می خندید!
یعنی من اوج خوش شانسم! با لبخند رفتم سمت بچه ها! که داشتند با تعجب به مرجان نگاه میکردند!
که یه دفعه صدای یکی اومد که بلند گفت:
-آخ! پهلوم سوراخ شد مگه مرض داری رها؟
صدای نسیم بود برگشتم طرفشون که دیدم دوستاش دارند نگامون میکنند و نسیمم اخم کرده!
یکی از اون لبخندای دختر کشم رو زدم و روم رو برگردوندم که فرزین گفت:
-سلام!
-سلام!
این دفعه سامان گفت:
-معرفی نمیکنی؟
و اشاره ای به مرجان کرد
اومدم حرف بزنم که ماشینی از کنارمون رد شد و روبه روی ساختمون پارک کرد و پسری از اون پیاده شد قیافش خیلی آشنا میزد ولی یادم نمیومد کیه!

پسره نگاهی به من و مرجان کرد بعدم مسیر نگاش تغییر کرد داشت به نسیم نگاه میکرد و سرش رو با تاسف تکون میداد!
نسیمم اخمی کرد لب تاب رو گذاشت رو نیمکت و اومد طرفش...
اِاِاِ این که همون پسرست که اون دفعه نسیم برای ضایع کردنش با من خیلی خوب شد!
همونطور خیره شدم به نسیم و اون پسره نمی خواستم یه لحظه رو از دست بدم وایساده بودند رو به رو ی هم و با اخم و صدای پایی که ما نشنویم حرف میزدند یه دفعه لبخند بدجنسی زد بعدشم دست پسره رو گرفت رفت پیش دوستاش!
پسره هم با لبخند شیطونی یه چیز دم گوشش گفت!
چشمام الان بود که از جاش دربیاد! اینا هم حالشون دست خودشون نیست همین الان داشتند دعوا میکردنا!
با صدای سهند که گفت :
-معرفی نکردی؟
به خودم اومدم و اشاره کردم به مرجان و گفتم:
-مرجان، دختر دوست بابام برای کاری از آلمان اومده دوباره بر میگرده!
بعدم رو به مرجان گفتم:
-دوستام، سهند،سامان،فرزین
لبخندی زد و با سه تاشون دست داد! ولی من همهی حواسم پیش نسیم و اون پسره بود که با خنده رفتند تو ساختمون!
صدای نسیم اومد که میگفت:
-ببخشید ایلیا جان، پارسا گفته بود میای من یادم رفت!
جانم؟؟؟؟؟؟؟؟ ایلیا جان!!
خونسردی خودم رو حفظ کردم و روبه مرجان گفتم:
-مرجان جان من میرم ماشین بیارم!
-باشه!
تو دلم گفتم نسیم خانوم بچرخ تا بچرخیم!!!!


بعد از درسام یه زنگ به رها زدم، اونم مثه چی حمله کرد به گوشیش، تا یه بوق نخورده جواب داد:
ـ بیشعور کثافت خر... چرا این همه وقت از من سراغ نگرفتی...
عجب رویی داره ها... دو روز نشده بردمش بیرون کلی خرج گذاشتم رو دستش ها... جواب دادم:
ـ خوب توی بیشعور نباید زنگ میزدی؟؟!!
رها خندید و گفت:
ـ امروز اون لپ تاپ گرامیتو ور دار بیار پایین کار دارم باهاش...
عجبا... این آدم چقدر پرروئه، گفتم:
ـ باشه... پس ساعت 6 بپر پایین...
ای بابا، اینا کلن نه سلام کردن بلدن نه خدافظی کردن. چقدر بیشعورن! لپ تاپم رو آماده کردم و پس زمینه رو هم عوض کردم این رها جنبه نداره که. پس زمینه منم عکسش خطری بود. دو ساعتی داشتم به خودم ور میرفتم. آخرش یه پالتوی نوک مدادی پوشیدم و یه شال طوسی و صورتی، ریمل زدم و برق لب. به بوس واسه خودم فرستادم و خواستم از خونه برم بیرون که پارسا گفت:
ـ امروز ایلیا میاد عیادت پرهام... آبروریزی نکنی...
بیشعور، خودت آبروریزی میکنی! دوباره این ایلیای جل داره میاد اینجا. خجالتم خوب چیزیه. ولی بدم نیستا، یه کم مسیحو باش حرص میدم! نسیم، گفتم ایلیا رو وارد این بازی نکن. اه وجدان جون، حالا تو هم هی زد حال بزن. بیشعور. ای نسیم بی ادب... اه بابا وجدان دو دیقه ( دقیقه ) خفه شو. دیگه صداش نیومد، فک کنم قهر کرد. از ساختمون رفتم بیرون که چشمم به جمال رها روشن شد. اومد بام دست داد و یهو لپ تاپو کشید و روشنش کرد. بی شعور مثه مغولا میمونه. رفتم نشستم کنارش ببینم میخواد چه غلطی بکنه. یهو یه سوسک از تو جیبش در آورد که کلش شبیه فلش بود. مثه برق گرفته ها دستشو گرفتم و گفتم:
ـ رها به جان خودت اگه ویروسی بود زنده ات نمیذارم!
رها آروم خندید و گفت:
ـ به جون خودت، تازه شستمش....
خندم گرفت، جون به جونش کنن جنون داره! رویا اومد و مثه همیشه آرومو و متین سلام کرد و نشست. یهو دیدم رها یه کلیپ رو باز کرد و گفت:
ـ ببین خیلی باحاله...
داشتیم به کلیپه نگاه میکردیم و وسطاشم رها هی تیکه مینداخت. منم که دیگه پایه. شروع کردیم به مسخره بازی که یهو فرزین و ساسان و اون یکی که اسمش یادم نمیومد اومدن و نشستن رو به روی ما. این فرزینم که انگار بو میکشه وقتی من پایینم بیاد پایین، نیم ساعتی بود همین طوری نشسته بودیم با رها فایلای منو زیر و رو میکرد و هر چی رو دوست داشت میریخت رو فلشش! بیشعور، پول نمیده دانلود کنه. همش از من میگیره. خسیس گدا. یهو رفت روی آهنگ جدیده شاهین s2 ، وای این آهنگه خیلی قریه. رو به رها گفتم:
ـ رها جون مادرت اینو رد کن...
رها تا اومد بگه چرا آهنگ شروع کرد به خوندن
« سلام من شاهین هستم
و منم میرقصم...
شنیدن این اهنگو به کسایی که بیماری قلبی دارن و اونایی که کلا زود جو گیر میشن توصیه نمیکنیم... »
تا اومد بقیه رو بخونه زدم رفت. رها کپیش کرد و گفت:
ـ بعداً میرم گوش میدم.
یه نیم ساعتی نشسته بودیم که دیدم رها با آرنج زد تو پهلوم. داد زدم:
ـ آخ!! پهلوم سوراخ شد مگه مرض داری رها؟
رها با چشماش به رو به رو اشاره کرد، نگا کردم دیدم مسیح با همون خیار دریایی اومدن پایین. با اخم بهش خیره نگاه میکردم، اونم یه کم نگام کرد و بعد نگاهشو ازم گرفت. دوباره سرمو کردم تو لپ تاپ که یهو ماشین ایلیا رو دیدم که جلو ساختمون پارک کرد. نگاهم افتاد به مسیح که با کنجکاوی داشت به ایلیا نگاه میکرد. ایلیا از ماشین پیاده شد و به طرف ما اومد. نزدیک به من وایساد و اول به نگاه به مسیح و اون خیار دریایی انداخت و یه نگاهم به من بعد سرشو با تأسف تکون داد. بیشعور. بلند شدم و به طرفش رفتم. ببین وجدان من میخوام آروم باشما اما این نمیذاره حالا ببین. جلوش ایستادم. پوزخندی زد و گفت:
ـ تحویل بگیر دوست پسر جانتو.
تا چشات درآد پسره ی بی تعادل، هنوز یادم نرفته که زدی گوشیمو داغون کردی. سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ واسه چی اومدی اینجا؟ اصن روت میشه بعد از اون خسارتی که به من زدی دوباره این طرفا پیدات بشه؟
با اخم گفت:
ـ گفتم که یه لحظه کنترلمو از دست دادم... حالا میخوای با این دوست پسر جانت چی کار کنی؟
ای خدا لعنتت کنه جلبک که این ایلیا رو به جون من انداختی، بدم نیستا؛ یه کم با این ایلیا حرصش میدم. نسیـــــــــــــم، گفتم ایلیا رو وارد این بازی نکن. یهو ایلیا گفت:
ـ میخوای با من حرصش بدی؟
چشام برق زد، ببین وجدان، خودشم راضیه ها. لبخندی زدم و دستشو گرفتم به طرف رها و رویا بردمش رو به رها گفتم:
ـ رها جون اون لپ تاپ رو لطف کن بده به من داریم میریم.
ایلیا با خنده رو به رها که با دهن واز به ما خیره شده بود گفت:
ـ من ایلیا هستم. از آشنایان نسیم خانوم.
بعد در گوشم با شیطنت گفت:
ـ این لطفایی که در حقت میکنم خرج داره ها!!!
منم با یه لبخند الکی در گوشش گفتم:
ـ از خجالتت در میام ایلیا خان...
رها لپ تاپ رو داد دستم و منم رو به ایلیا در حالی که به سمت ساختمون میرفتم گفتم:
ـ خوش اومدی ایلیا جان، پارسا گفته بود میای ها... من یادم نبود.
ایلیا در رو واسه من نگه داشت و من هم به طرف ساختمون رفتم. در آسانسور رو واز کردم و رفتیم توی آسانسور. رو به ایلیا گفتم:
ـ زدی گوشیمو داغون کردی، تازه میگی خرج داره ها!! خجالتم خوب چیزیه!!
خنده ی بلندی کرد و گفت:
ـ حالا بیا بریم. بعداً یه گوشی مثه همون واست میخرم.
ای خونسرد بیشعور! بی تعادل. گوشی نازنینم. کلید انداختم و در رو واز کردم. ایستادم تا ایلیا بره تو، بعدم خودم رفتم تو. جلبک جون، بچرخ تا بچرخیم! ایلیا داشت با پرهام احوال پرسی میکرد و وضیعت پاشو میپرسید. داداشم هنوز پاش تو گچه. یه نگا به گوشیم انداختم، رها بود تا جواب دادم گفت:
ـ بی شعور تو از این فامیل خوشگلا هم داشتی و رو نمیکردی!! خاک تو سرت... عجب تیکه ایه!!
یه نگا با تعجب به ایلیا انداختم، به این میگفتن تیکه!؟ ای بابا. اینا خلن. با یه لبخند گفتم:
ـ همه چی رو نباید گفت که. عزیزم من کار دارم! تا بعد...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط مَـــــــــهـــــــلــــــــا در تاریخ 1393/10/3 و 10:24 دقیقه ارسال شده است

سَــــــــلـــــــــــــــــــــــــام.خـوبــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــ؟
وِبـــــــــــــــلاگِـــــــتـــــ مَــحــشَـــــــــــــرِ

اَگــِــــــــــ بــــا تَـبـــادُلــــــِ لــــیــــنــــکــــ مُـــوافِــــقیـــــ خَـــبَــرَمــــ کُـــنــــ
مُـــــنتَـــــظِــــــــــــرِتَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــ

مُـــوَفَــــــقــــــــــــــــــــــــ بــــاشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نظر توسط امیرحسین در تاریخ 1393/4/11 و 18:42 دقیقه ارسال شده است

سلام
وب شما عالی
اگه با تبادل لینک موافقی بگو لینکت کنم بعد منو لینک کن


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 117
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 800
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,145
  • بازدید ماه : 27,026
  • بازدید سال : 177,125
  • بازدید کلی : 11,674,265