close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت ششم
loading...

رمان فا

همونجور که داشتم میرفتم تو پارکینگ تا ماشین رو بیارم حرص می خوردم و زیر لب غر میزدم! هه هه ایلیا جان! حالا خوبه تا دیروز چشم دیدن این پسره رو…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 8385 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:27 نظرات ()

همونجور که داشتم میرفتم تو پارکینگ تا ماشین رو بیارم حرص می خوردم و زیر لب غر میزدم!
هه هه ایلیا جان! حالا خوبه تا دیروز چشم دیدن این پسره رو نداشتا...
هییییی دختره ی پررو! مسیح حرص نخور اصلا لیاقت تو رو نداره!
ایول این یکی رو خوب اومدی لیاقتش همون ایلیا جونش!
اصلا مسیح جان تو نمی خواد فکر کنی! طبق معمول نفس عمیقی کشیدم تا اروم بشم و به سمت ماشین رفتم !
جلوی پای مرجان که داشت با سامان حرف میزد ترمز کردم وبوق زدم که از بچه ها خداحافظی کرد و با لبخند اومد سوار شد!..................................................

راه افتادم و پرسیدم:
-حالا کجا بریم؟
-اوممممم من بستنی می خوام، بریم بستنی بخوریم؟
-فکر خوبیه، بزن بریم!
تو راه هز دومون ساکت بودیم جلوی بستنی فروشی پیاده شدم و گفتم الان میام!
بستنیا رو سفارش دادم !
پام رو زدم به دیوار و وایسادم! خودمم نمیدونم به چی فکر میکردم!
به سلامتی بالاخره بستنیا رو اورد! رفتم طرف ماشین که مرجان درو برام باز کرد نشستم شرو ع کردم به خوردن 1 یه دفعه گفت:
-راستی گوشیت رو تو ماشین جا گذاشته بودی!
و گوشی رو داد بهم و دوباره گفت:
-دوست دخترتم زنگ زد!
یه لحظه نگرفتم چی میگه!با چشمای گرد شده نگاش کردم و گفتم:
-ها؟؟
خیلی خونسرد گفت:
-دوست دخترت!
-خب؟؟؟
-خب که خب زنگ زد!
-آهان! کدومشون؟
آخه مسیح تو چند تا دوست دختر داری که تازه میگی کدوماشون!!!
-نمیدونم نوشته بودی زالزالک!
چشمام گرد بود گرد تر شد!
-حالا چی کار داشت؟
- گفت بهش زنگ بزنی!
جوابی ندادم و شماره ی نسیم رو گرفتم! بعد یه بوق برداشت! چه منتظر بود...
-بله!
-سلام
-سلام، خوبی؟ کجایی؟
الان بود که دوتا شاخ ناقابل رو سرم سبز بشه! چه مهربون شده بود این!
با صدایی که مطمئن بودم تعجب توش موج میزد گفتم:
-خوبم مرسی! تو ماشین! کاری داشتی؟
-نه!
-نه!!!!!
-یعنی نه که نه راستش چیزه!
کاملا معلوم بود هول کرده!
-چیزه؟؟
-اَه هیچی بابا همش تقصیر این ایلیاست!
صدای کسی رو شنیدم که داشت می خندید و گفت:
-تقصیر من ننداز!
پشت سرش صدای نسیم اومد که سعی داشت پایین نگهش داره
-ایلیا برو بیرون!
-تو صحبتت رو بکن! چی کار من داری!
-تا سه میشمارم یرو بیرون!
بعدم صدای شمارش اومد
-1،2،3
پشت سرش صدای در اومد و یه چیزی که محکم خورد به در!
خندم گرفته بود با خنده گفتم:
-صدای چی بود؟
-هان؟؟ هیچی!! کاری نداری؟
-نه ،ولی نگفتی تو چی کار داشتی؟
-هیچی بابا این ایلیا هی رفت رو مخ من که تو من زنگ بزنم جواب نمیدی! من زنگ زدم که ضایع بشه!
-اهان! به ایلیا جون سلام برسون!
-هه هه مسخره!
-شوخی نکردم!
-باشه خداحافظ
-حداحافظ!
همینه مسیح نباید نشون بدی که روی این پسره حساسی!


گوشیو قطع کردم و به طرف ایلیا رفتم، رو بهش گفتم:
ـ بفرمائید راحت باشید...
ایلیا یه ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ راحتم.
خوب باش، به درک، اصن به من چه که دارم واسه این دل میسوزونم. اونقده اونجا وایسا تا زیر پاهات شبدر در بیاد. داشتم با گوشیم ور میرفتم که ایلیا کنارم ایستاد و گفت:
ـ به جون خودم اگه زنگ بزنی جواب نمیده.
خوب به درک، اینم خیلی جدی گرفته ها. حالا جواب نده، اصن من که کاری با این نداشتم. فقط نقش یه دوست دختر وفادار و واسش بازی در میاوردم. رسماً باقالی بود تو زندگیم. نمیدونم قیافه ام چه شکلی شده بود که زد زیر خنده و گفت:
ـ حالا چرا غصه میخوری؟ اصن تا منو داری غم نداری؟!
هانن؟ من دارم غصه میخورم؟ با تعجب بهش نگا کردم که گفت:
ـ حالا میخوای زنگ بزن، شاید جواب دادا!!!
ای خر... این میخواست مسیحو حرص بده. ای خر. من هی میخوام اینو وارد این بازی نکنم، خودش نمیذاره که! کرم داره. نگاه چپی بهش انداختم که دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت:
ـ خب بابا، چرا میزنی؟ الان میخوای ناز کنی واسش؟ خب بکن... اصن به من چه؟!
آره والا... اصن به تو چه. به تو چه مربوط که مسیح با اون خیار دریایی میره بیرون. بالاخره اون جلبک لیاقتش از اون خیار که بیشتر نیست. اصن من به این گلی، باید برم یکی مثه خودم همه چی تموم پیدا کنم. نه این روانی. ایییی. ایلیا دوباره در گوشم گفت:
ـ یه زنگ بش بزن حالا!! شاید یه توضیحی داشته باشه!
ای بابا. خر. گوشیمو ورداشتم و به جلبک زنگ زدم. یه مدت گذشت تا اینکه تماس برقرار شد، گفتم:
ـ سلام.
صدای دخترونه ای اومد که با ناز گفت:
ـ سلام. شما؟
وا... ینی این جلبک گوشیشو داده دست اون خیار دریایی، به درک، گفتم که لیاقت نداره. به خودم اومدم و گفتم:
ـ من دوست دختره مسیحم...
از عمد جلوی ایلیا گفتم دوست دخترشم که خیلی خودشو نزدیک به من احساس نکنه، دختره بعد از کمی مکث گفت:
ـ خوب، با مسیح کاری داشتین؟
هان؟ من چی کار مسیح داشتم؟ کاری نداشتم. گفتم:
ـ فقط اگه میشه بهش بگین که یه تماس با من بگیره.
دختره قطع کرد. ای بابا، عجب جماعتی شدن این مردم. بدون خداحافظی قطع کرد. بیشعور. برگشتم و به ایلیا خیره شدم و گفتم:
ـ الان خیالت راحت شد که جواب داد؟
ایلیا ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ دوست دختر جدیدش جواب داد که...
با اخم نگاش کردم که دیگه فکش بسته شد. آقا من نمیدونم چرا اخم که میکنم اینقدر ترسناک میشم. نفس عمیقی کشیدم و کنار پرهام نشستم؛ یه ذره نگاش کردم که گفت:
ـ چرا شکل گربه ی شرک کردی خودتو باز؟ چی میخوای؟
لب ورچیدم و گفتم:
ـ استپ آپ 4!!!
با چشای گرد شده به من نگا کرد و گفت:
ـ تو از کجا میدونی من دارمش؟
هعـــــــــی برادر، هنوز آبجی رو نشناختی پس، لبخندی زدم و گفتم:
ـ دیروز که داشتی نگا میکردی صداش زیاد بود، بعد من اتفاقی داشتم رد میشدم که دیدم یه صدایی میاد و یه اسم موس بود که داشت میگفت، من فهمیدم تو استپ آپ داری!!
با چشمایی گرد شده به من نگا کرد و گفت:
ـ ینی تو واقعاً از همین فهمیدی؟
سرمو به نشونه ی بله تکون دادم و گفتم:
ـ فلش بیارم؟
سرشو تکون داد. دویدم و فلشو براش بردم. هنوز با بهت داشت به من نگا میکرد. ایلیا هم که پوکیده بود از خنده. رو یخ بخندی! فیلمو واسم ریخت و منم که دیگه رو ابرا سیر میکردم. توی این فیلم همه خیلی حرفه ای میرقصیدن، تازه قسمت خیلی مهمش اینه که شخصیتاش یه جیگرایین دومی ندارن. داشتم فیلم میدم که تو لحظه ی حساس ایلیا اومد تو اتاق، یا امام زاده بیژن، فیلو پاز کردم، ای بابا، هول کرده بود، صداشو خفه کردم، اه اینا که صدا نمیدن، زدم رفت زیر صفحه، ایلیا هم که دیگه بچه پررو، داشت از خنده میترکید. رو یخ هفت متری بخندی ایشالا... همون موقه بود که گوشم زنگید. اه اینکه جلبکه. جواب دادم:
ـ بله!
یه کم مکث کرد و گفت:
ـ سلام
ـ سلام، خوبی؟ کجایی؟
اینم واسه اینکه دیگه منو حرص ندی ایلیا خان.گفت:
ـ خوبم مرسی، تو ماشین، کاری داشتی؟
ای بچه پررو، نگا چه جواب سر بالا میده.
ـ نه!
با تعجب گفت:
ـ نه!!!!
اه باز گند زدم. گفتم:
ـ ینی نه که نه، راستش چیزه!!
اه باز هول کردم. اصن به من نیومده با این درست بحرفم. اونم که منو دست انداخته بود، گفت:
ـ چیزه؟!
نه پنیره. عصبانی شدم و گفتم:
ـ اه هیچی بابا همش تقصیر این ایلیاست!
ایلیا با خنده گفت:
ـ تقصیر من ننداز!!
ای مرگ. نخند. رو آب نزدیک به یخ زدن بخندی ایشالا. آروم گفتم:
ـ ایلیا برو بیرون...
با پررویی زل زد به من و گفت:
ـ تو صحبتت رو بکن! چی کار من داری؟!
اخم کردم و گفتم:
ـ تا سه میشمارم برو بیرون... 1، 2، 3...
یه کم نگام کرد. دستم رفت سمت یکی از جامدادی رو میزیام که قلزی بود روش عکس پو داشت. بستن در با خوردن جامدادی به در همزمان شد. میدونست هدف گیریم خوبه. اونم از پشت در میخندید بیشتر میرفت رو اعصاب نداشته ی من. با خنده گفت:
ـ صدای چی بود؟
با گیجی گفتم:
ـ هان؟؟ هیچی!! کاری نداری؟
ـ نه... ولی نگفتی تو چی کار داشتی؟
دستمو بردم به طرف گردنم و یه کم مالشش دادم. بعد گفتم:
ـ هیچی بابا، این ایلیا هی میرفت رو مخ من که من به تو زنگ بزنم جواب نمیدی! من زنگ زدم که ضایع بشه!!
که خودم بیشتر ضایع شدم البته. اه همش تقصیر این ایلیاست. گفت:
ـ آهان! به ایلیا جون سلام برسون!
داشت تیکه مینداخت الان؟ اونوقت به من میگه حسود. گفتم:
ـ هه هه مسخره!
با جدیت گفت:
ـ شوخی نکردم!
ای بیشعور. گفتم:
ـ باشه خداحافظ
اونم بدون مکث گفت:
ـ خداحافظ!
از عمد اسمی از اون خیار دریایی نبردم که فکر نکنه من حسودی ام شده الان با هم رفتن بیرون، نه که واقعاً حسودیت نشده بود نسیم خانوم! خفه شو وجدان، اصن کی به تو میگه این موقع روز بیدار باشی؟ بعد تو مدرسه مثه زیبای خفته میمونی باید وجدان مسیح ماچت کنه تا پاشی! خیلی بی ادب شدی نسیم خانوم. هرچی! طی یه تصمیم آنی به این نتیجه رسیدم که برم بشینم بقیه فیلممو ببینم و با این وجدان بیشعور کل نندازم. اه راستی مسیح اولین نفری بود که خداحافظی کرد با منا! خوبه حداقل ادب داره. فیلمو آوردم و داشتم نگا میکردم، وای من عاشق هیکل این پسره ام. انگار مجسمه است!! من میدونم، تا یه هفته میشنم صحنه های رقصشون رو از نو میبینم! اصن یه وضی!! خدمت اون خیارم بعداً میرسم!


یه نگاهی به مرجان انداختم، همچین با لذت بستنی میخورد انگار تا حالا بش بستنی ندادن، اوخی بچم!! دیدم نه خیر ایشون با تریلی از تو دهنش حرف درآورد. اه حوصله ام سررفت. ضبطو روشن کردم، اه اینم که سلیقه ی بابای گرامیه. خب مسیح جان دست به کار شو. آهنگ تکنو گذاشتم و رفتم تو حس، وای دلم خواست. دلم آهنگ نخواستا... دلم یه چیزی خواست که نمیشد اینجا انجامش داد. بالاخره اینجا ایرانه دیگه. تو حس و حال آهنگ داشتم رانندگی میکردم، یهو برگشتم دیدم به به گوشیم دست این دختره است. یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:
ـ شما راحتی؟
برگشت و با لبخند گفت:
ـ آره، تو ناراحتی؟
این روش به سنگ پا قزوین گفته بزن کنار من اومدم. گفتم:
ـ بذار گوشیو سرجاش!
مرجان با خنده گفت:
ـ اوه چه خشن، بیا بابا، این گوشیت. نخوردمش که.
خنده ام گرفت، نه بابا، با اون نیم کیلو بستنی که خوردی حالا بیا اینم بخور. در کل مرجان دختر خوبی بود، من کلاً با دخترا لج دارم. برگشتیم خونه. رفتم تو اتاقم، دلم بدجور رقص میخواست. کامپیوتر رو روشن کردم و یه آهنگ خفن تکنو گذاشتم، کلاه لبه دارمم گذاشتم که قشنگ برم تو حس. در اتاقو بستم و شروع کردم، اول آهنگ نرم بود. وای کاش میشد یه پارتنر داشتم. رقص بدون پارتنر مثه قورمه سبزی بدون گوشت میمونه. مسیح جان الان بیخیال، رقصو بچسب، دستمو گذاشتم روی کلامو سرمو گرفتم پایین، پای راست جلو، پای چپ عقب، دستمو آوردم بالا و رفتم تو کار رقص، تو اوج رقص بودم که احساس کردم یکی لای در اتاقو باز کرده، برگشتم اما کسی نبود. خوب، دوباره شروع کردم و ادامه دادم. من دلم پارتنر میخواد. از اتاق اومدم بیرون دیدم مرجان داره با ماریا حرف میزنه مامانم که داره آشپزی میکنه، طبق معمول، من اگه زن بگیرم نمیذارم آشپزی کنه. چیه همش تو آشپزخونه. بابا هم داشت اخبار دیدن میکرد. خوب حالا که اینطوره منم میرم به رقصم ادامه میدم. رفتم و در اتاقو بستم و شروع کردن به ادامه دادن. خسته که شدم ولو شدم روی تختم و خوابیدم. با رخوت و سستی از خواب بیدار شدم و آماده شدم برای اولین بار اول صبح برم کتابخونه، شاید خدا مرحمتی بفرماید ما کنکور قبول بشیم. رفتم پایین تو ایستگاه نسیمو دیدم. داشت با تعجب و چشای قد گردو به من نگا میکرد. وا خوب منم درس و زندگی دارم دیگه. سوار اتوبوس شدیمف وای غلغله بود. بدبخت نسیم بین این همه پسر، نسیمم که سابقه اش خراب. دیدم کوله شو با ترس تو بغلش گرفته و داره سعی میکنه بیشترین فاصله ی ممکن و با پسر کناریش داشته باشه، حتماً دیرش شده که سوار اتوبوس شده. نگا کردم دیدم سامان و فرزین نشستن رو صندلی خانوما. ای بی شرفا، نگا کنا. یه لیدی محترم اینجا ایستاده اینا مثه گاو نشستن. زدم پس کله ی سامان و گفتم:
ـ پاشو خانوم بشینن بی ادب.
و به نسیم اشاره کردم. سامان دستشو به سرش کشید و گفت:
ـ چقدر دستت سنگینه.
چش و ابرو اومدم و خط و نشون کشیدم که زد به فرزین و هر دوتاشون از رو صندلی پاشدن، به نسیم اشاره کردم و گفتم:
ـ خانوم بفرمائید بشینید.
نسیم با چشای گرد به من نگا کرد و نشست. دیدم که یه نفس از سر آسودگی کشید. سامان در گوشم گفت:
ـ ادبت تو حلق و عروقم.
زدم تو سرشو و گفتم:
ـ یاد بگیر.
سرشو گرفت و گفت:
ـ چقدر میزنی تو؟
با قیافه ی حق به جانبی گفتم:
ـ درست رفتار کن تا نزنم.
توی کتابخونه اتفاق خاصی نیوفتاد و منم رفتم خونه. بعد از ناهار احساس کردم حوصله ام سر رفته بدجور. زنگ زدم به سامان و گفتم:
ـ سلام، میای پایین؟
با خونسردی گفت:
ـ پایینم.
لبخندی اومد گوشه ی لبم و گفتم:
ـ من یه سوال پیش اومده واسم، تو کی خونه ای؟
اونم به سرعت گفت:
ـ شبا.
دستشم درد نکنه. لباس پوشیدم و رفتم بیرون. توی این خونه ی جدید خیلی به رفت و آمدم گیر نمیدادن. رفتم پایین و سامان و دیدم که ولو شده بود روی چمنا. سهندم اومده بود. داشتیم یه کلیپ رقص تکنو نگاه میکردیم، خیلی ابتدایی بود، اما خوب میرقصیدن، یه لحظه یکیشون به طرف دیوار رفت و با یه چرخ برگشت رو زمین. سهند گفت:
ـ اینا میمونن!!
بم برخورد. گفتم:
ـ هی پسر، توهین نکن.
سهند خندید و گفت:
ـ بچه مؤدب چرا ناراحت میشی؟ خوب مثه میمونن دیگه، از دیوار بالا میرن.
چشامو ریز کردم و گفتم:
ـ یبار دیگه گفتی میمون نگفتیا؟
فرزین با خنده گفت:
ـ حالا چرا به تو برمیخوره؟
بلند شدم و نگاشو کردم، گوشیمو روشن کردم و یه آهنگ تنکو گذاشتم، کلای سوییشرتمو انداختم رو سرمو شروع کردم به رقصیدن، آهنگ که اوج گرفت به طرف دیوار رفتم و با یه برگردون اومدم پایین و رو به فرزین گفتم:
ـ به خاطر این.
چشاشون اندازه قابلمه شده بود. سهند زد پشتمو گفت:
ـ از کجا یاد گرفتی؟
شونه امو بالا انداختم و گفتم:
ـ بالاخره 8 سال تمرین باید یه اثری داشته باشه دیگه. تازه الان بدنم گرم نبود.
سامان با حالت بامزه ای گفت:
ـ اگه گرم بودی چی کار میکردی؟
دوباره این حرف اضافه زد، زدم تو سرش، که گفت:
ـ تو چه مشکلی با من داری؟ گردنم لق شد.
شونه امو انداختم بالا و داشتم میشستم که گوشیم زنگ خورد. دیدم نوشته بود زالزالک، باز این چه نقشه ای واسم کشیده؟ جواب دادم:
ـ بله؟
نسیم با سرعت گفت:
ـ چطوری اون کارو کردی؟
هان؟ کودوم کار؟ این زاغ سیای منو چوب میزده ینی؟ گفتم:
ـ سلام.
جواب داد:
ـ سلام، چطوری اون کارو کردی؟
یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:
ـ خوبی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ خوبم، چطوری اون کارو کردی؟
خنده ام گرفته بود، گفتم:
ـ منم خوبم. مرسی!
یه کم مکث کرد و گفت:
ـ میدونم. چطوری اون کارو کردی؟
ای بابا، با کلافگی گفتم:
ـ کودوم کار؟
نسیم تندی گفت:
ـ همون برگردون زدنو...
آهان، پس تو نخ حرکت من بوده این. گفتم:
ـ بیخیال مهم نیست.
با حاضر جوابی گفت:
ـ چرا خیلیم مهمه، راستی مرجان جان رو نمیبینم!
با ناراحتی گفتم:
ـ دلیلی نداره هر وقت که من میام مرجانم باشه!
نسیم با حالت مسخره ای گفت:
ـ آهان معلومه.
وا این چشه؟ برگشتم و مرجانو دیدم که داشت با سامان اینا حرف میزد. دوباره نسیم گفت:
ـ باید به منم یاد بدی!!
این چی میگفت؟ خل شده؟ من اصلاً حوصله ی این دختره رو نداشتم. گفتم:
ـ نه من اصلاً بلد نیستم، همینم زوری یاد گرفتم.
نسیم که انگار قانع شده بود گفت:
ـ پشت خطی دارم.
بعد قطع کرد. بعد یه مدت دیدم اومده پایین. یه نگا به من انداخت و گفت:
ـ یه لحظه میای؟
رفتم جلو، یهو دیدم گارد گرفت و با یه لگد برگردون زد تو شکمم که دو سه قدم رفتم عقب، آخخخخ. با عصبانیت گفتم:
ـ چته وحشی؟
اخم وحشتناکی کرد و گفت:
ـ چرا به من دروغ گفتی؟
با تعجب گفتم:
ـ هان؟


بیشعور به من دروغ میگه، بزنم چپ و راستش کنم، بازم به معرفت مرجان، جدیداً کشف کردم خیلی دختر خوبیه، هنوزم وقتی فکر میکنم باورم نمیشه که مرجان به من زنگ زده بود، همون دیشب بهم زنگ زد:
« ـ سلام....
تعجب کرده بودم شدید:
ـ سلام، شما؟
ـمرجانم...
اه این همون خیار خودمونه، گفتم:
ـ درووووووغ!!!
خندید و گفت:
ـ باور کن
کمی مکث کردم و گفتم:
ـ کاری دارید؟
ـ میخواستم بهت بگم که من دختر آویزونی نیستم... برای کاری اومدم ایران و زودم برمیگردم.
اه، پس بگو چرا مثه سیریش میچسبید به مسیح، این کسی رو نداشت اینجا. گفتم:
ـ خوب به من چه؟
ـ هیچی فقط فکر کردم بین تو و مسیح چیزی هست و نخواستم و رابطتون به خاطر من به هم بخوره، یکم هم ازت خوشم اومده!
ـ خوب الان من چی کار کنم؟
خندید و گفت:
ـ هیچی من میخوام کمکت کنم.
ـ چه کمکی؟
ـ میخوام گزارشات لحظه به لحظه....
ـ مگه فوتباله؟
ـ بذار حرفمو بزنم. میخوام گزارش کارای مسیحو بهت بدم، تو هم دیگه تو کاراش کنجکاوی نمیکنی!
ـ باشه، این شد یه حرفی. پس الان دوستیم؟
ـ آره فکر کنم.
ـ باشه، من باید برم، کاری نداری دوستم؟
ـ نه عزیزم، برو به کارت برس!
ـ بای!
ـ بای! »
دیدم مسیح داره جلوم بشکن میزنه، واه خل شده. یهو داد زد:
ـ کجایی تو؟
این باز سر من داد کشید. شیطونه میگه یکی دیگه هم بزنمش، گفتم:
ـ تو چرا به من دروغ میگی؟
یه ابروشو بالا انداخت و گفت:
ـ تو چرا منو زدی؟
دستامو زدم به کمرم و گفتم:
ـ چون تو به من دروغ گفتی!
با تعجب گفت:
ـ کشک کی، دروغ کی؟ من کیم تو کی ای اینجا کجاست؟
این باز خل شد، وجدان بزنم تو مخش بیاد سر جاش؟ گفتم:
ـ منکه تو سرت نزدم خودتو زدی به خنگی!
خودشو زد به کوچه غضنفر و گفت:
ـ من شما رو نمیشناسم خانوم، لطفاً مزاحم نشید، میدونم من خیلی خوشگلم و کسی نمیتونه در برابر زیبایی و کمال و جذابیت و....
اوه چه خبرته؟ وجدان بزنم؟ اینم باز خوابید، خوب میزنم. دوباره گارد گرفتم که گفت:
ـ غلط کردم، غلط کردم... منو نخور...
این چرا خل شده؟ فکر کنم تو شوک کتک خوردن از منه، گفتم:
ـ هانننننن؟
سرشو با حالت گیجی خاروند و گفت:
ـ منظورم منو نزن بود....
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ روشت برای گیج کردن من تحسین برانگیزه، اما میخوام که به من یاد بدی، حالا این کار رو میکنی یا نه؟
جدی شد و گفت:
ـ نه... حالا گیریم منم قبول کنم، کجا میخوای تمرین کنی؟
چشام برق زد و گفتم:
ـ اونش با من... یادم میدی؟
دستشو جلو آورد و گفت:
ـ به یه شرط، تو هم به من مبارزه یاد بدی!
آخ جون، کیسه بوکسم جور شد. دستمو جلو آوردم و باهاش دست دادم. گفتم:
ـ فردا بیا تا بهت بگم کجا باید تمرین کنیم!!!
سرشو تکون داد. منم نامحسوس برای مرجان چشمک زدم و رفتم! خوب به درد خورد



هنوزم داشتم به این فکر میکردم که اون از کجا فهمیده که من دارم بهش دروغ میگم. با گیجی به طرفشون برگشتم. خوب خدا رو شکر هیچ کودوم کتک خوردن منو ندیده بودن. خیلی خوب بود. فقط کافی بود که کسی ببینه من کتک خوردم. فقط نمیدونم این که اینقدر دفاع شخصیش خوبه چرا وقتی پسر میبینه غش میکنه؟ بسه مسیح، خیلی زیادی فکر کردی. تو کلاً نباید فکر کنی. واست خوب نیس. وایسادم و به مرجان نگا کردم. این کی اومد؟ رو بهش گفتم:
ـ تو یهو از کجا پیدات شد؟ میشه به منم بگی؟
خندید و گفت:
ـ از اون دور دورا... من میرم بالا. مزاحمتون نشم.
با حرص گفتم:
ـ مزاحم که شدی. منم دیگه حوصله ندارم. بیا با هم میریم.
رفتیم بالا و رفتم تو اتاقم. امروز حسابی خودمو خسته کردم. جون عمه جانم. مسیـــــــــح یه حرفی نزن بدش عذاب وجدان بگیری! دراز کشیدم روی تختم و به سقف خیره شدم. این دختره چرا این جوری بود؟ مثه یه انتگرال سه گانه بود که حل نمیشه. خیلی دلم میخواست حلش کنم، اما هر دفعه جوابم تو گزینه ها نبود. مسیح، تو باز فکر کردی؟ این ضمیر ناخودآگاهم آخرش منو دیوونه میکنه. مامانم صدام زد:
ـ مسیح بیا شام.
چشامو بستم و گفتم:
ـ نمیخورم. راحت باشید.
نمیدونم کی بود که خوابم برد. اما صبح خیلی زود بیدار شدم. دلم میخواست بدوم، لباس ورزشیمو پوشیدم و رفتم پایین. شروع کردم دویدن. دو سه دور که زدم متوجه یه دختر دبیرستانی شدم که داره به طرفم میاد. این تیپ دخترکشم همیشه کار دستم میده. ایستادم و خیره شدم به دختره. دختره نزدیک تر اومد. اه... این که همون انتگرال سه گانه اس. همون زالزالک، نه ینی نسیم. رو به روم ایستاد و دست به کمر بهم خیره شد. بد ( بعد ) گفت:
ـ خوبه که ورزش میکنی. از فردا برو کلاس بدن سازیم ثبت نام کن. تو که دوست نداری با یه مشت پخش زمین بشی!؟
این دختره داره بد جوری میره رو اعصاب من. منم مثلاً غرور داشتما. برزخی نگاش کردم و گفتم:
ـ به نظرت این هیکل همین جوری مادرزادی بوده؟
شونه بالا انداخت و با بی تفاوتی به راهش ادامه داد. یهو برگشت و گفت:
ـ ساعت 4 بیا پارکینگ دوم. اوکی؟
سرمو تکون دادم. اونم رفت. دوباره شروع به دویدن کردم. بعدم رفتم تو خونه و یه راس رفتم تو حموم. بعد از حموم کتابامو ورداشتم و خواستم برم کتابخونه که یهو مرجان جلوم ظاهر شد و گفت:
ـ منو تا یه جایی میرسونی؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
ـ هر جا میخوای بری، ماریا زحمتشو میکشه.
بدم قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه رفتم به طرف در و از خونه زدم بیرون. حوصله ی این دختره ی یخو نداشتم. انگار فقط از خوردن لذت میبره. سوار اتوبوس شدم و خودمو به کتابخونه رسوندم. کتابامو پخش کردم رو میزو بهشون خیره شدم. حالا از کودوم شروع کنم؟ رفتم سراغ مباحث مربوط به ریاضیات، جبرو که حالشو نداشتم، حسابانم که اصن حرفشو نزن، خوب میریم سراغ درس شیرینی به نام دیفرانسیل، هر مسأله ای که حل میکردم انگار نسیم بود که حلش کردم. اگه این جوری پیش بره سؤالای کنکور واسم خیلی سخت میشه. مسیح جان، سعی کن که به اون زالزالک مغرور فکر نکنی، آفرین، آروم باش. آروم...
تا ظهر درس خوندم و بعدشم رفتم خونه. مامان تو آشپزخونه بود و داشت آشپزی میکرد. بابا هم داشت روزنامه میخوند. من دوست ندارم زنم مثه مامان تمام عمرشو تو آشپزخونه بمونه بو غذا بگیره. بعد شب بخواد بخوابه پیشم... اه، مسیح من میگم فکر کردن واست خوب نیست باورت نمیشه. فکر نکن بچه. بعد از ناهار اتفاق خاصی نیوفتاد. منم کلی داشتم فکر میکردم که نسیم کجا میخواد یاد بگیره برقصه. ساعت چهار حاضر و آماده از خونه زدم بیرون و یه راست رفتم پارکینگ دوم. یعنی در واقع دو طبقه زیر زمین. درو که واز کردم یه دختره با لباس ورزشی وایستاده بود و دست به کمر داشت نگام میکرد. زالزالک خانوم...

ساعت سه و نیم از جام بلند شدم و رفتم حموم. خیلی حال داد. سر حال اومدم، بدشم رفتم سراغ لباس ورزشیام. از بچگیم از رنگ صورتی بدم میومد. دو دست لباس ورزشی آدیداس داشتم، یکیش بنفش بود با خطای بادمجونی کناره های شلوار و آستینای سویی شرت. اون یکی مشکی بود با خطای طلایی، خوب خوب، کودومو بپوشم؟ اممم، مشکی خوبه، دوس میدارم. نه نسیم، مشکی میپوشی، رزمی کارم که هستی، این پسره میگه هیچیش به دختر جماعت نرفته! خوب به درک، من چیکار دارم به اون جلبک؟ وجدان توام حرفایی میزنیا!! نه بنفشه رو بپوش... باشه وجدان، فقط به خاطر تو. لباس ورزشیم یه ست کامل بود. یه نیم تنه و تاپ بندی با یه سویی شرت روش، همه رو پوشیدم، موهامو هم بستم و یه شال سفیدم سرم کردم. یه جوری که از سرم نیوفته. ساعت سه دقیقه به چهار بود. رفتم گوشیمو برداشتم و رفتم بیرون. سریع سوار آسانسور و رفتم پایین. وقتی از آسانسور پیاده شدم دیدم که دوباره میخواد بره بالا، ایول، پس پای قولش وایساده. همون جا دس به کمر وایسادم تا آسانسور برسه. درو که واز کرد یه نگا بهش انداختم. جلبکو میبینی، تیپ سبز زده بی سلیقه. ای بدم میاد از رنگ سبز، اومد بیرون و وایساد جلوم. یه سر و گردن ازم بلندتر. مبارک مامانش باشه. دیدم دیگه خیلی داره ارزیابیم میکنه، با همون حالت گفتم:
ـ شما تو زندگی قبلیتون لاشخور تشریف داشتید؟
یهو به خودش اومد و گفت:
ـ اینجا چرا تاریکه. چشای تو چرا اینقد برق میزنه؟
خندم گرفت. گفتم:
ـ بیا بریم تا جای تمرینو نشونت بدم.
رفتم جلو. از چندتا ماشین رد شدم تا به یه پیچ رسیدم. ینی در واقع دیوار تموم میشد و باید دور میزدیم. دیوارو دور زدم تا رسیدم به جای مورد علاقه ام. اینجا رو هیچ کس نمیشناخت. جای پارکم نبود. اصن نمیدونم این معماره برای چه کاری اینجا رو ساخته. شاید جای چندتا انباری بوده. اما خوب به هر حال من پیداش کرده بودم. سندم که نزده بودن، قفلم نداشت. یهو دیدم مسیح نیست. وا... این پسره نکنه از تاریکی میترسه؟ هه فک کن، چقد بهش بخندم. خوبی این پارکینگ این بود که اینجا مخصوص مهمان بود و کسی ماشینشو پارک نمیکرد. دو طبقه جز اینجا هم پارکینگ بود که برای تمام ساختمونا بس بود. برگشتم ببینم این پسره کجا مونده، دیدم همون جا جلوی در آسانسور با اخم وایساده. گفتم:
ـ پس چرا نیومدی؟
برگشت و گفت:
ـ اینجا که چراغ نداره، نمیشه تمرین کرد.
ای احمق، گفتم:
ـ اونجایی که من سراغ دارم، خودم توش تمرین کونگ فو میکنم، میدونم باید چی کار کنم. حالا بیا تا ناکارت نکردم.
دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد و راه افتاد. البته نور گوشیشو هم روشن کرد. وا، دیگه تا این حد که تاریک نبود. من چشام به تاریکی عادت کرده. بردمش پشت دیوار و گفتم:
ـ صبر کن.
بد رفتم و یکی یکی لامپای شارژیمو روشن کردم. همه رو وصل کرده بودم به دیوارا. چهار پنج تایی میشد. نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ آهان حالا شد.
بد یه نگا به دور تا دورش انداخت و گفت:
ـ مجهزیا...
چشمش به ضبط افتاد و گفت:
ـ اینو چطوری روشن میکنی؟
لبخند خبیثی زدم و باتری رو نشونش دادم. با تعجب گفت:
ـ با باتری ماشین؟ از کجا آوردی اینو؟
چشمکی زدم و گفتم:
ـ از بابام. حالا بریم سراغ کار اصلی... شروع کن!
اخم کرد و گفت:
ـ نه اول تو شروع کن.
دستامو به کمرم زدم و گفتم:
ـ از کجا معلوم تو بد سر کارم نذاری؟
اونم مثه خودم با قیافه ی حق به جانب وایساد و گفت:
ـ از کجا معلوم تو منو سرکار نذاری؟
این جوری نمیشد، باید یه کاریش میکردم دیگه. آهان. فهمیدم. خودشه! پریدم بالا و گفتم:
ـ فهمیدم.
اول یه هینی کرد و یه قدم رفت عقب، بد گفت:
ـ دختر، چته؟ آروم... یه ذره سنگین باش!
محلش ندادم و گفتم:
ـ یافتم... یافتم...
یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ حالا بگو ببینم این نظرتو...
با لبخند حق به جانبی گفتم:
ـ یه جلسه تو... یه جلسه من... ینی اینکه امروز تو به من یاد بده، فردا هم من به تو یاد میدم. خوبه؟
یه کم فکر کرد و گفت:
ـ باشه... قبول!

نسیم.
اول یه ذره نگام کرد بعد گفت:
ـ موافقم.
خوب خدا رو شکر حل شد، فکر کرده من خرم!! والا... با هم دست دادیم، گفتم:
ـ خب پس شروع کن...
یه کمی نیگام کرد و بعد یه ابروشو انداخت بالا، چرا اینطوری نگای من میکنه؟ واااا... عقل نداره این؟ چرا حس میکنم بد جنس شده؟ خدایا نزنه بلا ملا سرم بیاره! یهو یه صدایی عینهو جن اومد وسط افکارم و گفت:
« آخه از این کارام بلده؟ آخه این عرضه این کارا رو داره؟ آخه اصن... » آره بابا مسیح از این کارا بلد نیس، من همچین بزنمش که نتونه از جاش پاشه...
مسیح.
دیدم این دختره سخت رفته تو فکر، گفتم بذا یه آهنگ بذارم پبره بخندیم. صدای ضبطو تا ته زیاد کردم و بعد یکی از آهنگای تکنوی خفنو گذاشتم که از همون اول با صدای تند گیتار برقی ـ منم که عشق گیتار برقی ـ شروع میشه رو پلی کردم و زوم کردم رو این دختره، زالزالک... به ثانیه نکشید همچی از جاش پرید و بهم زل زد که من جا اون سکته رو زدم.
نسیم:
بزنم لهش کنم؟ بزنم؟ بزنم؟ نه وجدان بزنم؟ این شعور نداره... رفتم طرفش و ترسناک نگاش کردم. به حالت مسخره ای دستاشو آورد بالا، مثه همون دیروز که داشت یابو آب میداد. عقب عقب رفت و گفت:
ـ آروم باش، آروم باش...
داشت خندم میگرفت خیلی چشاش بامزه میشه، گرد کرده اندازه گردو... یهو گفت:
ـ چرا رم کردی دختر؟
یه لحظه مات موندم. الان این چی گفت؟ بلند گفتم:
ـ چی؟؟؟؟ چی گفتی تو؟ خونت حلال شد... تا الان مباح بود... الان حلال شد...
چشاش گرد بود... گردتر شد!! نفهمیدم چی شد، فقط دیدم داره میخنده.
مسیح:
نه واقعاً رم میکنه این!! شروع کردم به دویدن، و همین جور غش غش میخندیدم. این دختره خیلی باحال بود. من عاشقشم. چی؟ عاشق خودش نه ها!! عاشق حرکاتش... ای کیوش ضعیفه، رسیدم به دیوار. وای خدا، دیگه مردم. نگا کردم دیدم داره میاد به طرفم با سرعت جت، دور و برمو نگا کردم، الان من کجا برم؟ میمردید یه در اینجا بذارید؟ کی این ساختمونو ساخته. من وقتی ساختمون بسازم قطعاً کنار هر دیواری یه در میذارم. اوه اوضاع خیطه... یهو پریدم بالا و پامو کوبیدم به دیوار و با یه برگردون اومدم رو زمین.
نسیم.
این چه کرد؟ ایول برگردون، ایول استایل... اوه جووووونممممم جلبک خودمه، اگه بترسونمش یه حرکتی بزنه. سرشو آورد بالا و بهم خیره شد. وااایـــــــــــــی چشاش هوش از سر آدم میبره. عاشق این چشای شیطونشم من. یهو دیدم دارم دست میزنم، نگام که به چشای گردش افتاد تازه ملتفت شدم که دارم چیکار میکنم. صاف وایسادم و با یه سرفه ی مصلحتی گفتم:
ـ اولاً مثه آدم یادم بده تا نترسونمت. دوماً اینو کمش کن، الان نگهبان میادش...
مسیح یه کم تعجب میکنه و میگه:
ـ سوماً؟
هان؟ سوماً نداشت... داشت؟ نداشت. عصبی شدم و گفتم:
ـ مگه تو فوضولی... چیکار به سوماً داری؟ برو اونو کمش کن.
خودمم جلو جلو رفتم.
مسیح:
الان به من گفت ترسو؟ ینی من ترسیدم؟ نه بابا، چرا خودتو اذیت میکنی؟ گفت نترسونمت. بابا ضعیفه یه چیزی گفت تو گوش نده. زندگی شیرین است به کام خودت تلخش نکن الکی. کلا سویی شرتمو انداختم رو سرم و چرخیدم. با دستام یه حرکت موجی زدم و بعد سرمو روباتی چرخوندم. اول مات مونده بود بعد یهو چشاش عصبانی شد...

نسیم:
اول خیره شده بودم به حرکاتش و تو بهت بودم، انگار قصد نداره یادم بده، چشمام عصبانی شد. گارد گرفتم. اما اون جلبک بیشعور به کارش خودش ادامه میداد، منم طی یه عملیات انتحاری رفتم و ضبطو خاموش کردم. یهو وایساد، برگشت و گفت:
ـ مگه مرض داری؟
دستامو زدم به کمرمو گفتم:
ـ توی بیشعور قراره به من یاد بدی، نه اینکه واسه خودت برقصی من نیگات کنم!!
خندید، بلند. عصبانی تر شدم و گفتم:
ـ چرا میخندی؟ مگه من خنده دارم؟
دوباره خندید، ای بزنم لهش کنما... بزنم نابودش کنما... بزنم، اه خفه شو نسیم. تو خفه شو وجدان! یهو جدی شد و گفت:
ـ خوب بیا تا شروع کنیم. این حرکت منو تکرار کن. اون ضبطو روشن کن.
ایول، اینه. جدی بیشتر دوست دارم. چشمو ازش گرفتم تا ضبطو روشن کنم، نمیدونم چرا ولی یهو احساس کردم یه برقی تو چشاش اومد.
برگشتم طرفش، ایستاد و یه حرکت زد. من هنگ کردم، نمیدونم من سی پی یوم ضعیفه، یا این چنتا حرکت با هم زد. حالت دوم فکر کنم بیشتر بهش بیاد. چون با پوزخند بهم خیره شده بود. یه جورایی آچمز شده بودم. لجم گرفت از این کارش. بغضمم گرفت. خیلی بده که منو اذیت میکنه. دوست نداشتم یکی منو بذاره سرکار. منم غرور داشتم خوب.
اخم کردم و سعی کردم بغضمو پنهان کنم. گفتم:
ـ خوب اگه دوست نداری یادم بدی یاد نده... چرا اینجوری میکنی!
دلم تنوع میخواست، قول داده بودم یادش بدم، واسه همینم در حالی که داشتم میرفتم گفتم:
ـ فردا همین ساعت بیا تا باهات کنگ فو کار کنم.
از کنارش رد شدم که برم، میخ شده بود و داشت رو به روشو که قبلاً من وایساده بودم خیره شده بود. من هر چی باشم نامرد و بی معرفت نیستم، همون جور که قول دادم نقش دوست دخترشو بازی کنم، حالا هم قول دادم که بهش یاد بدم و میدم.
مسیح:
با بهت داشتم رو به رومو نگا میکردم. یه کم از کارم ناراحت شدم، یه کم! حس کردم وقتی حرف میزنه صداش بغض داره. چرا این دختر این جوری بود، چند شخصیتی بودا... یادم به یکی از این طالع بینیا افتاد که ماریا واسم میخونه هی. میگفت متولد خرداد چند شخصیتیه. این دختره هم همین جوریه. نکنه خردادیه. به خودم اومدم دیدم داره میره جدی جدی! حالا هیچ وقت آسانسور زود نمیرسیدا... حالا زرتی رسید. اه... دویدم و قبل از اینکه سوار آسانسور بشه بازوشو کشیدم و برش گردوندم به طرف خودم. سرش خورد به سینه ام. یه حسی... نمیدونم چی، یهو پخش شد تو بدنم. یهو با یه صدایی به خودم اومدم.
ـ آخخخخخ... دماغ خوشگلم داغون شد. مگه مرض داری؟ مگه زبون نداری؟ خوب میگفتی وایسا، وای میسادم دیگه!!
خندم گرفت. بعد من میگم این چند شخصیتیه، تو میگی نه. اه مسیح من کی گفتم نه؟ اصن مگه من حرف زدم؟ راس میگیا، این صدای درونم که خفه شده بود به سلامتی. با لبخند به این دختر کوچولویی که جلوم وایساده بود خیره شدم. رفتاراش کوچیکتر از سن خودش میزد، حس میکردم خیـــــــــــــــــلی ازش بزرگترم. دستشو گرفتم، انتظار داشتم مثه قبل پاچمو بگیره، اما خیلی آروم دستشو از دستم در آورد و حرفی نزد. با هم رفتیم همون جا و این بار بهش گفتم:
ـ الان بدنت گرم نیست، این رقص احتیاج به انعطاف داره، باید خودتو گرم کنی، پس کارایی که میکنم و تکرار کن.
نسیم.
داشتم سوار آسانسور میشدم که حس کردم یه دستی بازومو گرفت و منو به طرف خودش گردوند. دماغم خورد به سینه اش، ماشالا قد... داشتم واسه خودم ماشالا ماشالا میکردم که حس کردم یه حسی از قلبم داره سرازیر میشه تو تمام وجودم، عین برق بود. واسه اینکه جریانو خفه کنم خودمو کشیدم عقب و گفتم:
ـ آخخخخخ... دماغ خوشگلم داغون شد. مگه مرض داری؟ مگه زبون نداری؟ خوب میگفتی وایسا، وای میسادم دیگه!!
لبخند زد. خندید. وا اینم درگیره ها. رفت جلو و بهم گفت که باید خودمو گرم کنم، نه بابا... چــــــــــی میـــــــــــــگی؟ انگاری من خودم بلد نبودم قبل از رقصیدن باید چی کار کنم! شیطونه میگه یه کم عربی واسش برقصم خفه شه ها. مسیح خیلی جدی شروع کرد نرمش کردن، منم حرکاتشو تکرار میکردم. بعد شروع کرد قواعدشو گفت، عین این معلما هی میگفت:
ـ نسیم دقت کن، ببین تو این رقص تنها چیزی که خیلی مهمه هماهنگ بودن حرکت دست و پاته. آفرین.
منم که جو گیر. اصن ذوق زده بودم که بالاخره شروع کرده داره مثه آدم بهم درس میده. هی با ذوق هر کاری میگفتو انجام میدادم. یه حرکتی بود هر کاری میکردم نمیشد مثه مسیح انجامش بدم. آخرش کلافه شد و اومد طرفم، یا خدا... الان میکشتم. اما در کمال تعجب و مسرت ـ از این که قرار نیست کشته بشم ـ دیدم رفت پشت وایساد و از پشت بازوهامو گرفت، داغ کردم! خودمو کشیدم کنار و گفتم:
ـ خودم میتونم. فقط باید تمرین کنم.
مسیح عصبانی شد، از چشماش میشد بفهمی که واقعاً عصبی شده. انگاری خسته اس، رنگ چشماش تیره شده بود. با کلافگی گفت:
ـ ببین نسیم جان، مگه تو بهم اعتماد نداری؟ میخوام دستتو بگیرم دستتو میکشی، میخوام حرکتو یادت بدم خودتو میکشی عقب! این چه کاریه آخه؟ من چطوری یادت بدم پس؟
بنده خدا راست میگفت، تقصیر من بود. سرمو انداختم پایین، ناخودآگاه اخم کرده بودم و لب ورچیده بودم. مسیح یهو زد زیر خنده. اومد طرفمو دستشو گذاشت زیر چونمو سرمو آورد بالا. بعد انگشت اشاره اشو گذاشت وسط خط اخمم و فشار داد تا اخمام باز بشه. بعد با لبخند گفت:
ـ چقدر بچه ای تو...
عصبی شدم دوباره اخم کردم. بی ادب، بچه خودتی. بی ادب، بی ادب... انگار همین یه فوش تو دنیا بود. دوباره انگشتشو گذاشت وسط خط اخمم و گفت:
ـ اخم نکن... زشت میشی.
بی ادب. بی ادب... بی ادب... ایــــــــــششششششششش، دوباره زد زیر خنده. انگاری ایش آخرو بلند گفته بودم. خاک رس تو سرم، حالا خوبه بی ادبا رو بلند نگفته بودم. یهو مسیح گفت:
ـ به جز بی ادب فوش دیگه ای بلد نیستی؟
بلند گفتم:
ـ هییییییییییی بلند گفتم؟
خندید و سرشو تکون داد. دوباره سرمو انداختم پایین، دوباره با جدیت گفت:
ـ حالا بچه خوبی باش بیا اینجا تا یادت بدم.
دستاشو به حالت بیا بغلم باز کرده بود. این چشه؟ من کجا برم؟ سی پی یوم کلاً سوخت! خنگ بهش خیره شدم و گفتم:
ـ کجا؟
مسیح خندید و سرشو کج کرد...

همونجور با سر کج و حالت مظلومی وایسادم جلوش و نگاش کردم .
خندم گرفته بود بدجور مثل خنگا داشت نگام میگرد.آخی بچم کلا هنگ کرد.
یکم دیگه نگاش کردم که دیدم انگار نه انگار همونجا وایساده!
خندیدم و گفتم:
-بیا دیگه!
متعجب تر شد و گفت:
-هان!!
وااااای چه بامزه شده بود.
خندیدم و گفتم؟:
-بیا یادت بدم.
من نمی دونم این چه فکری با خودش کرده که با این حالت وایساده و از جاش تکون نمیخوره.
ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:
-آهان. حالا نمیشه همینجوری یادم بدی؟
من نمیدونم این چرا اینجوری شده. تا جایی که یادم میاد اینجوری نبود. دیگه داشت اعصابم رو خورد میکرد اخم کردم و دستام رو انداختم و گفتم:
-خیلی خب! فقط یه بار دیگه این حرکتو میرم ! یاد نگرفتی به من ربطی نداره بعد نگی مسیح یادم نداد!
یکم فکر کرد و سرش به حالت باشه تکون داد.
اوخی چه مظلوم شد. مسیح نمیشه تو فکر نکنی! بی خیال تو چرا امروز اینقدر رو حالت های این دختره دقیق شدی؟ دلیل خاصی نداره همینجوری! مسیح دیگه خودت رو می خوای گول بزنی؟ نه واقعا دلیل خاصی نداره! باشه مسیح خان به خودتم دروغ بگو!آقا اصلا به تو چه دوست دارم رو کاراش دقیق بشم تو فعلا خفه شو کار دارم!
نگاش کردم و گفتم:
-خوب دقت کن یه بار دیگه حرکت رو آروم میزنم!
سرش رو تکون داد و گفت:
-باشه!
یه نفس عمیق کشید و نگام کرد انگار می خواست آروم بشه یا حواسش جمع بشه نمیدونم!
یه بار دیگه خیلی آروم حرکت رو براش زدم و گفتم:
-حالا تو برو!
حرکت رو انجام داد! این دفعه واقعا بهتر زد فقط چند تا اشکال جزیی داشت!
خب حق داشت مسیح تو چه انتظاری ازش داری خوبه خودت هشت سال کار کردی که حالا این حرکات برات مثل آب خوردنه ها! مگه نگفتم تو خفه؟ چته اعصاب نداری!آقا من اصلا نمی خوام فکر کنم چرا نمیزاری؟ خب فکر نکن چرا خود درگیری داری!
دیگه فکر نکردم و به جاش بهش گفتم:
-ببین چند تا اشکا جزیی داری، اینجا باید یکم پاتو بیشتر خم کنی و چرخش پاتم بیشتر باشه! ولی در کل خوب بود!
خندید و گفت:
-دیدی گفتم خودم میتونم تنهایی یاد بگیرم!
با یه حاتی بین اخم و خنده نگاش کردم و گفتم:
-حیف که نمی خوام ناراحتت کنم بیا برو بچه پرو!
با این حرفم بیشتر خندید که منم خندم گرفت و گفتم:
-به چی میخندی تو؟
بازم خندید و با ذوق عین بچه ها پرید بالا و دستاش رو زد بهم و گفت:
-واااااای مسیح نمیدونی چه حالی میده ! خیلی وفته می خواستم تکنو یاد بگیرم!
یه لحظه با بهت نگاش کردم، دفعه اولی بود که انقدر با ذوق و راحت اسمم رو صدا میزد منم خندیدم و گفتم:
-واقعا بچه ای!
وسط خندیدن و بالا پریدناش یهو اخم کرد و برگشت طرفم و چشم غره ی توپی بهم رفت، این چرا اینجوری شد؟ چش شد یهو؟ این که داشت می خندید! ابروهام رو انداختم بالا و نگاش کردم که گفت:
-خودت بچه ای، هی من هیچی بهت نمیگم دوباره میگی! بچه پرو...
چه باحال حرص می خورد خندیدم که گفت:
-هان چیه، به چی می خندی؟ مواظب باش به من نخندی
همونطور که حرف میزد انگشتش رو به حات تهدید تکون میداد !
خندم رو خوردم و نگاهی به ساعتم کردم!
ساعت 8 بود. نه حتما اشتباه شده! چشام گرد شد یعنی الان سه ساعته ما اینجاییم! نه صد رد صد اشتباه شده!
نسیم چشمای گردم رو که دید گفت:
- چی شده؟
پشت گردنم رو خاروندم و گفتم:
-چیزه! ساعت داری!
با تعجب نگام کرد و گفت:
- اره!
-چنده؟
ساعتش رو نگاه کرد اونم مثل من کم کم ابروهاش رفت و بالا و چشماش گرد شد!
و با یه حالتی که انگار خودشم باور نداشت گفت:
-8،
بعدم زد تو سرش و گفت:
-واااااای بدبخت شدم الان مامانم خفم میکنه، می خواستیم بریم بیرون!
همونجور که حرف میزد به سمت آسانسور دوید و گفت:
-چراغا رو خاموش کن یه پارچه ای چیزی هم بنداز رو ضبط کسی نبیندش!
در اسانسور رو باز کرد و با همون حالت برگشت طرفم و گفت:
-راستی فردا ساعت 5 یادت نره
بعدم چشمکی زد و رفت!

اوه اوه، خونم حلاله. مامانم خفه ام میکنه، کاش فقط مجازاتم نکنه! میخواستیم بریم خونه ثمین اینا. دلم واسشون تنگ شده کثافتا رو. در خونه رو باز کردم و عین دزدا داشتم میرفتم طرف اتاقم که صدای مامانم اومد:
ـ چه عجب، لیدی تشریف آوردن!
حالا دقیقاً به حالت من دقت کنید. یه پا بالا بود و سرمم پایین. عین این دزدا! برگشتم و پامو گذاشتم زمین و مظلوم نگای مامانم کردم. یهو پرهام گفت:
ـ نمیخواد مظلوم نمایی کنی! برو حاضر شو... دیر شده!
دویدم به طرف اتاقم و سریع حاضر شدم. اصن مگه میشه من بد تیپ باشم؟ همه ی مانتوهام بهم میمومد و خودمم که دیگه تعریف از خود نباشه، خوشگل بودم. آرایشمم همین اندازه بس بود. حالشو نداشتم آرایش کنم. از اتاق پریدم بیرون. مامانم با خنده گفت:
ـ حالا اگه میخواستیم یه جای دیگه بریم خانوم حاضر شدنش 2 ساعت طول میکشید. بپرید پایین تا بیایم!
هه، مامانم خوب منو شناخته بودا. رفتم تو راهرو دیدم آسانسور داره میاد بالا. پرهامم پشت سر من از خونه اومده بود بیرون. عشقم داداشم هفته ی دیگه دوباره میرفت دانشگاه. در آسانسور باز شد و این جلبک از توش اومد بیرون. یادم به قیافه اش وقتی بهش چشمک زدم افتاد، دلم میخواست بخندم اما نشد. پرهام تا جلبکو دید سلامی کرد و رفت تو آسانسور. مسیح آروم بهم چشمکی زد و رفت تو خونشون. محوش شده بودم که یهو پرهام گفت:
ـ مردی؟
حقته نسیم خانوم. حالا داداشت میفهمه با این یارو یه سر و سری داری، اه وجدان دو مین خفه بابا! خوبه حالا اصن امروز صدامم در نیومدا! همون بهتر، با لنگه کفش میزنم تو مخت نفله بشیا!! رفتم تو آسانسور و دوباره چهره ی خودمو ارزیابی کردم مشکلی نداشته باشه. یه رب اون پایین معطل بودیم تا مامان خانوم شرف یاب شدن. با هم رفتیم به طرف خونه ثمین اینا. کاش میشد شب بمونم، اما عمراً مامانم بذاره، خودتم با مسیح قرار داری، عمراً بمونی! وجدان جون شات آپ!
تا رسیدیم دویدم سمت در و زنگو زدم. ثمین آیفونو برداشت، گفتم:
ـ خانوم... یه کمکی به من بیچاره ی بدبخت بکنید.
ثمین کمی مکث کرد و گفت:
ـ شما؟
عجب خریه، آخه از گدا میپرسن شما؟ برگشتم گفتم:
ـ خانوم تورو خدا ( به صدام یه کم لحن گریه دادم و ادامه دادم ) شوهرم پشت میله ها داره آب خنک نوش جان میکنه، بچه هام رو گازن!! از گشنگی پختمشون!!!
یهو صدای قهقه¬ ی ثمین اومد و گفت:
ـ ای خاک تو سرت نسیم. بیا تو.
درو باز کردم و پریدم تو. از همون حیاط داد زدم:
ـ سلام بر اهل خونه... خوبید؟ خوشید؟ در سلامتی کامل به سر میبرید! راهو باز کنید که ملکه شادی نسیم جون گل و گلاب وارد شد...
ثمین در ایونشنو باز کرده بود و با غزل داشتن به من میخندیدن! رفتم طرفشونو گفتم:
ـ برید حال کنید، اصن من که وارد میشم خنده میاد رو لب اعضای این خونه!
ثمینم با خنده گفت:
ـ از بس دلقکی!!!!
سرمو کمی خم کردم و گفتم:
ـ چاکریم.
مامانم گفت:
ـ نسیم از سر راه اگه بری کنار ما هم بریم تو خوبه!
رفتم کنار و همه رفتن تو. من تو حیاط مونده بودم، غزل گفت:
ـ خو چرا بیرون نشستی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ دلتون میاد هوا به این خوبی، برید تو بشینید؟
همون جا رو ایون نشستم و خیره شدم به آسمون که تاریک شده بود. ثمین و غزلم این طرف و اون طرفم نشستن. غزل گفت:
ـ چه خبر؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
ـ سلامتی... شوماچه خبر آبجی؟
یهو پرهام سرشو آورد بیرون و گفت:
ـ دروغ میگه، امروز تا ساعت 8 شب معلوم نبود کجا بود، حتماً یه چیزی داره تعریف کنه!
غزل زد زیر خنده که من یکی زدم پس کله اشو گفتم:
ـ خفه...
پرهام اومد کنار غزل نشست و گفت:
ـ چه خبر غزلی خانوم!
غزل خیلی بدش میومد بهش بگن غزلی؛ با ایش روشو برگردوند که پرهام یه چیزی گذاشت رو پاشو رفت تو. من و ثمین از خنده داشتیم منفجر میشدیم، اما خودمونو نگه داشته بودیم. غزل رو پاشو نگا کرد و با دیدن سوسکی که حرکت میکرد و به طرف بلوزش میرفت جیغی کشید و شیش متر پرید هوا... بعدم با جیغ گفت:
ـ پرهام گور خودتو کندی؟
من و ثمین منفجر شدیم. غزل از سوسک متنفر بود. ثمین یکی زد پس کله امو گفت:
ـ تا ساعت 8 پیش مسیح بودی نه؟
سرمو تکون دادم و جریانو واسشون تعریف کردم، البته با سانسور، از احساساتم چیزی نگفتم. غزل گفت:
ـ ایول، اون حرکتایی که یاد گرفتیو بزن ببینم!
تو گوشیم دنبال یه آهنگ گشتم و پلی کردم، بعدم شروع کردم به رقصیدن! ثمین و غزل تازه انگار باورشون شده بود. عین شعبده بازا کلای خیالیمو از سرم برداشتم و خم شدم. ثمین گفت:
ـ ایول... اون به تو یاد میده! تو هم به ما یاد بده!
دست به سینه وایسادم و با شیطنت ابروهامو بالا انداختم!
غزل گفت:
ـ چته؟ ابرو بالا بالا میندازی!!
با خنده گفتم:
ـ خرج داره!!
ثمین چشمکی به غزل زد و گفت:
ـ چه طوره با دو تا تخته شکلات حله؟
دو تا تخته شکلات؟! شکلات؟ واااایـــــــــــی بیشعورا... گفتم:
ـ دو تا تخته ی چقدری؟
ثمین گفت:
ـ از اون تخته بزرگا... حدود 50 سانت طول داره! تو شیرینی پذی ازش استفاده میکنن...
وااای... میخوام!! گفتم:
ـ هر جلسه دو تا تخته!
سرشونو تکون دادن! ایول! بقیه مهمونیم با شوخی و اینا گذشت و ما هم برگشتیم خونه. صبح رفتم مدرسه و کلاً دوباره اتفاقی نیوفتاد. بعد از ظهر لباسامو پوشیدمو و یواشکی جیم زدم! ساعت 5 شده بود. رفتم پایین و جلبک خانو دیدم که با یه دست لباس ورزشی منتظر من وایساده بود. سرمو به نشونه ی سلام تکون دادم. حالا وقت تلافیه...
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 747
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,092
  • بازدید ماه : 26,973
  • بازدید سال : 177,072
  • بازدید کلی : 11,674,212