close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت هفتم
loading...

رمان فا

یه بلوز مشکی با یه شلوار ورزشی سفید که خطای مشکی داشت پوشیدم و پاورچین پاورچین کفاشامو گرفتم دستم و دررفتم، با صدای مامانم که داشت اسممو جیغ…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 8739 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:29 نظرات ()

یه بلوز مشکی با یه شلوار ورزشی سفید که خطای مشکی داشت پوشیدم و پاورچین پاورچین کفاشامو گرفتم دستم و دررفتم، با صدای مامانم که داشت اسممو جیغ میکشید از پله ها رفتم پایین و الاف زالزالک خانوم شدم. چند دقیقه بعدم اون اومد. زالزالک خانوم، به به، خانوم تشریف فرما شدن، چه الکی الکی ستم کردیم، البته از پایین به بالا!! یه شلوار مشکی که خطای سفید داشت با سویی شرت سفید پوشیده بود. سرشو به نشونه ی سلام تکون داد، سلام کردم که یهو جنی شد و داد کشید که:
ـ احترام بذار!......................................................................

وااااا... اینکه سالم بود. یا امامزاده بیژن، خدا به خیر بگذرونه. من فرار، مسیح مردی گفتن، زنی گفتن، ینی چی الفرار؟ من کی گفتم الفرار؟ من گفتم من فرار... حالا هرچی، خجالت بکش وایسا ببین چی میگه. یهو نسیم دوباره داد زد:
ـ احترام بذار دیگه!
دوباره خنگ نگاش کردم که گفت:
ـ شرط اول، به استادت احترام بذار!
ناخودآگاه گفتم:
ـ عمراً... حرفشم نزن...
رومو ازش برگردوندم. یهو یه صدای جیغی اومد و یه چیزی خورد تو زانوم، آخخخخخخ... وحشی! چرا میزنی؟ یهو دوباره نسیم عصبی گفت:
ـ دراز دیلاق بی قواره... کی به تو میگه اینقدر نردبون باشی، بی ادب... شبا نون و خطکش میخوره...
صداش داشت تحلیل میرفت، انگار اینا افکارش بود که بلند بلند میگفت، مثه اون جریان بی ادب... خنده ام گرفته بود شدید، جیغ کشید:
ـ تو به چی داری میخندی؟
برگشتم و درحالی که میخندیدم گفتم:
ـ اولاً جیغ نکش، من گوشامو از سر راه نیووردم، دوماً دختر فکر میکنی یواش فکر کن!
با جیغ گفت:
ـ هان؟
دستمو گرفتم روی دهنش، داشت دست و پا میزد، با اون دستم گفتم:
ـ 1... جیغ نکش، 2... من به گوشام احتیاج دارم، همون ماریا جیغ میکشه واسم بسه، 3... دوباره افکار زیباتو بلند گفتی!

چشاش گرد شد... دستمو کنار زد و گفت:
ـ تا کجاش بلند گفتم؟؟
شقیقه امو خاروندم و ادای فکر کردن درآوردم و گفتم:
ـ تا اونجایی که داشتی خدا چه عجوبه ای آفریده ( یه قدم رفتم عقب ) چه هیکل قشنگی داره این... ( دو قدم دیگه رفتم عقب، چشاش داش از حدقه در میومد ) کلیم در مورد قد بلند و رشیدم داشتی میگفتی!
یهو از جاش پرید و یه دادی زد کل ساختمون لرزید، اوه اوه، بیچاره شوهرش... گوشامو گرفتم و در رفتم. بلند گفت:
ـ اگه مردی وایسا...
آقا مسأله حیثیتی شد، داره به مردونگی من توهین میکنه، شیطونه میگه... اوی مسیح شیطونه زر زیاد میزنه. تو خفه. لازم نیس هرچی شیطونه میگه تو ام بگی که. به هر حال وایسادم و برگشتم طرفش، با یه تکنیک با لگد زد تو شکمم، آخخخ... دردم اومد. نامرد، خشن! به روی خودم نیووردم و یه اخم کردم و دست به کمر ایستادم. چشاش گرد شد و خیره شد بهم. ریلکس گفتم:
ـ تموم شد؟ خالی شدی الان؟ راحتی؟ میخوای بازم بزنا...
با مشت دو تا زدم تو شکمم، درد میادا، دستاشو گرفتم و گفتم:
ـ خانوم محترم، کیسه بکس نیستما، پدر صاحابش دراومد.
اعصابش خورد شد و جیغ کشید:
ـ شترگاوپلنگ!!! اورانگوتان...
پاهاشو رو زمین میکوبید و اینا رو میگفت، این که اینقدر لوس نبود که، دوباره جیغ زد:
ـ بی ادب دستامو ول کن...
دستاشو ول کردم و گفتم:
ـ ول نکنم تا ته میریا...
نسیم خنگ پرسید:
ـ تا ته کجا؟
یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:
ـ بیخیال... نمیخوای شروع کنی؟ نمیخوای گرم کنی؟ نمیخوای تکنیک یاد بدی؟ نمیخوای دفاع کردن یادم بدی؟
دیدم دستاشو آورده بالا، به نشونه ی وایسا... ولی من ادامه دادم:
ـ نمیخوای تکنیک یادم بدی اگه دوست دخترم زدم بتونم دفاع کنم؟
تا اینو گفتم دست به سینه شد و با شیطنت زل زد تو چشام، چشماش یه برق خاصی زد و گفت:
ـ نچ... حقته از دوست دخترت کتک بخوری!
ای نامرد. گفتم:
ـ اینجوریاس؟!! فردا که تو نمیخوای چیزی یاد بگیری؟! اصلن ما قراری نداشتیم...
یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ تهدید میکنی؟!
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم. یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ من کارای دیگه ام بلدما...
مسیح... منحرف نشو، منظورش همین کنگفو بود، مسیح منحرف نشو! مسیح مسیح، از دست رفتما!! چشامو جمع کردم و گفتم:
ـ کارای دیگه ینی چی؟
نسیمم اخمی کرد و گفت:
ـ منحرف... منحرف... منحرف، منظورم کنگ فو بود.
ابروهامو با شیطنت انداختم بالا و دست به سینه گفتم:
ـ مگه من حرفی زدم؟
دستی کشید زیر بینی اش و گفت:
ـ خوب حالا... بیا گرم کنیم.
وایساد و گفت:
ـ هرکاری میکنم تو هم تکرار کن.
اول ایستاده یه کم کششی باهام کار کرد. بعد 180 نشست روی زمین و خم شد به طرف نوک انگشت پای راستش! چشام گرد شد، هیکلش رو فرم بود، اما بهش نمیخورد که اینطوری انعطاف داشته باشه. من چطوری 180 باز کنم آخه؟ خیلی وقت بود که اینکارو نکرده بودم. دستمو کشیدم به موهامو و دوباره محو نسیم شدم که بی توجه داشت کشش کار میکرد. یهو نگام کرد و گفت:
ـ چرا تمرین نمیکنی؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
ـ نمیتونم.
ایستاد و گفت:
ـ خوب باشه، بسه دیگه... چند تا حرکت یادت...
اه... حالا که مهربون شده بود باید گوشیش زنگ میخورد؟ گوشیشو نگاه کرد، اخم اومد روی صورتش، گوش نمیده که، اخم میکنه زشت میشه. یهو یه نگایی به من میکرد و گفت:
ـ دارم برات...
چی شد؟ این که مهربون بود؟ با من بود؟ هان؟ جواب داد و با صدای محکمی گفت:
ـ بله...
یه نگای بدجنسی بهم کرد و رفت اونطرف... صداشو هم آورده بود پایین. مشکوک میزنه ها... شیطونه میگه غیرتی شما...


ای برخرمگس معرکه لعنت... ایلیا بود. نگاهی به مسیح کردم و یه فکر شیطانی زد به سرم. حقشه یه کم پزشو بدم که ایلیا دیگه نگه که تو همیشه عاشق چشم آبیایی، برگشتم بهش گفتم:
ـ سلام... کاری داری؟
صاف رفت سر اصل مطلب و گفت:
ـ سلام... امروز خونه ای؟
صداش از دفعه ی قبل که با هم بودیم سردتر شده بود، منم همون جوری گفتم:
ـ خونه ام ولی نیستم.
با تعجب گفت:
ـ خونه ای ولی نیستی؟ یعنی چی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
ـ پیش مسیحم.
یهو صدای مسیح اومد که گفت:
ـ پس کوشی تو؟
الهی قربونش بشم، چه وقت شناسه، برگشتم و گفتم:
ـ اومدم عزیزم.
دیدم که چشماش گرد شد. این نشونه اینه که من راست گوام... با صدایی که در عین سردی عصبی بود گفت:
ـ پیش اون مرتیکه ی چشم آبی چه غلطی میکنی نسیم هان؟
با لحن ذوق مرگی گفتم:
ـ واااای نمیدونی چه خوشگل میرقصه که؟ داره بهم رقص یاد میده!
ایلیا با عصبانیتی که دیگه سعی نداشت پنهانش کنه گفت:
ـ آخه تو با اون داری رقص چی کار میکنی؟! رقص؟ یعنی بهت دستم میزنه؟
هههههه، این چی میگه؟ یاد دیروز افتادم که مسیح داشت به بغلش اشاره میکرد، چه فکری کردم من، چه فکری کرده بود اون؟ گفتم:
ـ تکنو یاد میده. اصلنم تماس نداریم با هم. اصلن به تو چه؟ چیکار داری؟
با عصبانیت گفت:
ـ میخواستم بیام اونجا، آخه اون چشم آبیو چه به رقص؟
با اشوه گفتم:
ـ حالا میای اینجا نشونت میدم! اول بیا پایین!!
یهو زدم رو دهنم، گند زدم رفت. اوه اوه... سریع گفتم:
ـ حالا نیومدیم اصراری نیست!
با یه خنده ی بدی گفت:
ـ چرا اتفاقاً میخوام بدونم اون یارو چطوری میرقصه؟
اخم کردم و گفتم:
ـ اوی، اون یارو اسم داره، مسیح جون... اوکی؟ یا دوباره بگم؟
با عصبانیت گفت:
ـ فقط کافیه دروغ گفته باشی، من میدونم و تو...
با عصبانیت گفتم:
ـ مثلاً چه غلطی میخوای بکنی؟
با بدجنسی گفت:
ـ من میدونم و تو با پرهام...
هیـــــــــی، هههههههه، گفتم:
ـ خوب باشه بیا...
بعدم بدون خداحافظی قطع کردم و رفتم به طرف مسیح. ایستادم و گفتم:
ـ بیا... چندتا حرکت یادت بدم.
با چشای گرد شده گفت:
ـ باشه... ولی فکر نکن من نفهمیدم کی بودا... یبار دیگه این پسره زنگ بزنه من میدونم و اون...
هاننن؟ بلند گفتم:
ـ جونم غیرت...
یه چشمکم بهش زدم و گفتم:
ـ ببین اینطوری گارد میگیرن...
گارد گرفت و چشمکی زد، بعد گفت:
ـ یهو مهربون شدی!! سلام گرگ بی طمع نیست. چه خبره شیطونک!؟
منو بگو کیو میخوام خرش کنم، اخم کردم و جدی گفتم:
ـ وقت ندارم. زود باش!
چندتا حرکت باهاش کار کردم، خیلی زود یاد میگرفت، بدنش به خاطر رقص آماده بود. تا نزدیکای هفت کار کردیم، ایلیا تک زد، ینی من 5 دقیقه دیگه اونجام. همیشه کارش بوده، ینی لباس بپوش، آخه یه دفه با تاپ و دامن تا بالای زانو درو باز کردم واسش، بگذریم که بعدش یه جیغ کشیدم و زدم تو سر خودمو الفرار!
ایستادم و یه نگاهی به مسیح انداختم. حالا چیجوری بگم؟ اونم داشت به من نگا میکرد. چشاشو باریک کرده بود و با شک خیره شده بود بهم. لبمو گزیدم که اخم کرد و گفت:
ـ کندیش!
سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ یه چیزی بگم؟
سریع گفت:
ـ خوب دیگه ساعت هفت شد من دیگه برم.
هی هرچی بهش نمیگم، حیف کارم گیره پیشش! رفتم جلوش وایسادم و گفتم:
ـ وایسا دیگه، به خدا چیز خاصی نمیخوام بگم!
خیره بهم خیره شده بود، سرمو کج کردم و چشامو مظلوم کردم و گفتم:
ـ یکی میاد اینجا واسش برقص!
اخم کرد و درحالی که به طرف آسانسور میرفت گفت:
ـ مگه من رقاصم؟ والا...
سرمو کج تر کردم و گفتم:
ـ جون مسیح... خواهش!!!
با شیطنت گفت:
ـ راه نداره... یه ذره دیگه خواهش کنی شاید قبول کردم.
اخم کردم و با غرور گفتم:
ـ کی من؟ عمراً؟
دستشو به نشونه ی خدافظ تکون داد و رفت، هی وااااای من... دویدم طرفشو آستینشو کشیدم و گفتم:
ـ خواهش... خواهشش.... پلیززززز!!!
خنده اش گرفته بود، اما نمیخندید، عین مجسمه وایساده بود، چرا تکون نمیخوره، دو دستی پشت سویی شرتشو گرفتم کشیدم سمت جایی که کار میکردیم، اه از گونی سیب زمینی سنگینتره گفتم:
ـ تو رو خدا... ببین چه نازی میکنه؟!!
یهو در آسانسور باز شد، مسیحم برگشت طرف من، انگاری داره بغلم میکنه. منم که خوش خوشانم بود. یهو ایلیا گفت:
ـ تو داری چی غلطی میکنی اینجا نسیم؟



قبلم ریخت تو پاچه ام. ایلیا چه فکری داره در مورد ما میکنه؟ سریع خودمو کشیدم عقب و گفتم:
ـ اه... اومدی؟
شونه اشو انداخت بالا و گفت:
ـ اگه نمیومدم که معلوم نبود تا کجا پیش میرفتید!
اخم کردم، دوباره مغرور شده بودم. سرمو گرفتم بالا و گفتم:
ـ فکر نمیکنم کاری که من با دوست پسرم میکنم به تو ربطی داشته باشه!
حالا مسیحو بگی، مثه خنگا زل زده بود به من، بعدشم یه لبخند ملیح اومد گوشه ی لبش، رو به ایلیا گفت:
ـ افتخار آشنایی با شما رو نداشتم!
ایلیا بدون اینکه دستاشو از توی جیب شلوارش دربیاره گفت:
ـ ایلیا...
مسیح شونه اشو انداخت بالا و با لحن بامزه ای گفت:
ـ مسیح جون نسیم هستم!
وای کثافت، چه باحال گفت، خاک تو سرت نسیم، فهمیدی چی گفت؟ خوب داره نقش بازی میکنه وجدان جان، میدونی، خیلی باحاله که میفهمه دقیقاً باید چی کار کنه! بازم خاک تو سرت! وجدان جان عزیزم، میشه چند لحظه ساکت بمونی من ببینم این دوتا دارن چی به هم میگن، خاک تو سرت نسیم! اه وجدان شات آپ!! نگاهی به مسیح و ایلیا انداختم که رو به روی هم ایستاده بودن، مثه دوتا دشمن که در حال جنگ سردن! یهو ایلیا گفت:
ـ راستی، نسیم گفت که داری رقص یادش میدی! میشه بدونم چه رقصی؟
مسیح با نیشخندی گفت:
ـ دارم بهش تکنو یاد میدم، میدونی که تکنو چیه؟ هوم؟
اوه اوه... داره ایلیا رو تحقیر میکنه، ایلیا خیلی بدش میاد از اینکه یه نفر تحقیرش کنه، اما نشونش نمیده، فقط من میفهمم الان میخواد این جلبکو خفه کنه، هرچی نباشه من یه مدتی عاشقش بودم! بودمااااا، الان دیگه عاشق هیچ کس نیستم. ایلیا خیلی با آداب و رسوم رفتار میکنه.
اه، دوباره من رفتم توی فکر، این دوتا ملوم نیست چی به همدیگه گفتن، دیدم دارن به طرف همون مخفیگاهمون میرن، منم دنبالشون راه افتادم! به مثال یه جوجه که دنبال این دوتا خروس راه افتاده. مسیح ایستاد و سویی شرتشو درآورد. هی وای من... این چیه این پوشیده، خوب پاره شد که، خاک تو سرت، تو مگه پول نداری بری لباس سایز خودت بخری، همچین چسبیده بود بهش که انگاری میخواد جر بخوره! نسیم، چشاتو درویش کن. چشم وجدان بیدار من. سرمو انداختم پایین، مسیح گفت:
ـ عزیزم، اون ضبطو روشن کن!
عزیزم؟ عزیـــــــــــــــزم؟ با من بود؟ نسیم عین این بی جنبه ها نباش، الان بی تفاوت برو ضبطو روشن کن، رفتم طرف کنترل و ضبطو روشن کردم. مسیح شروع کرد. ایلیا هم تکیه زده بود به دیوار و داشت به مسیح نگاه میکرد. منم محو حرکاتش شده بودم، خیلی خوشگل میرقصید. خیلی حرفه ای بود انگاری! مسیح خان... نسیم، خفه شو. نمیفهمی داره چی میشه؟ نمیفهمی؟ چرا چرا... خفه شدم وجدان جان. موهامو که از گوشه ی شالم بیرون زده بود رو درست کردم و دوباره بدون هیچ غرضی به مسیح خیره شدم. ایلیا دستاشو از توی جیب شلوارش در آورد و با بهت داشت به مسیح نگا میکرد. مسیح ایستاد و گفت:
ـ بسه؟
قبل از اینکه ایلیا بتونه حرفی بزنه گفتم:
ـ مسیح جونم اون حرکت خوشگله رو نکردی که؟
مسیح با بهت بهم خیره شده بود، این به خاطر اون « جونم » بود ینی؟ نه بابا، این که بی جنبه نیست که. یهو به طرف دیوار رفت و با یه برگردون درست جلوی پای من فرود اومد. نفس عمیقی کشیدم، داغ کرده بودم. مسیح یه قدم عقب رفت و گفت:
ـ این برگردونم فقط به خاطر عشقم نسیم!
این امروز دیگه داره زیاده روی میکنه ها... من بی جنبه ام. دوباره داشتم پرت میشدم به گذشته ام، گذشته ای که هیچ افتخاری برام نداشت. نسیم، تو رو خدا آدم باش! چشم چشم وجدان جونم! به خدا من آدمم. هنوز خر نشدم. ایلیا یه قدم جلوتر رفت به طرف مسیح و گفت:
ـ تویی؟
مسیح یه ابروشو داد بالا و گفت:
ـ اینکه من منم که درش شکی نیست...
ایلیا اخمی کرد و دیگه چیزی نگفت. اه میخواستم بدونم منظورش چی بود! به طرف ایلیا برگشتم و گفتم:
ـ دیدی حالا؟ من فقط عاشق چشم و ابروی یه نفر نمیشم، حداقل استعداداش از تو بیشتره!
ایلیا دوباره با خونسردی گفت:
ـ دلیلی نمیبینم دیگه با شما دوتا بچه سر و کله بزنم، نسیم بیا بریم.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
ـ ایلیا میگم الان عصبانی هستی، میخوای بری یه دور بزنی، بعد بیای خونمون؟
خنده ی بلندی کرد و گفت:
ـ من خیلی هم حالم خوبه، شما نگران نباش، من اگه قرار بود حرفی بزنم، زودتر میزدم!
بعد به طرف آسانسور رفت و گفت:
ـ آهان، راستی یادم نبود، شما داشتید یک کارایی میکردید که به من ربطی نداشت، ( دستشو به نشونه ی ادامه بدید تو هوا تکون داد و گفت:) مزاحمتون نمیشم.
بعدم رفت بالا. به طرف مسیح برگشتم که سویی شرتشو پوشیده بود و داشت با خنده به من نگا میکرد. با اخم ظاهری گفتم:
ـ به چی داری میخندی!
با خنده گفت:
ـ به اینکه این در مورد ما چی فکر کرده!
خودمم خنده ام گرفت و گفتم:
ـ مرسی... از اینکه نذاشتی ضایع بشم!
شونه بالا انداخت و گفت:
ـ ما اینیم...
چرا مثه تو این رمانا حرفایی که زده بود رو پس نگرفت؟ بگه اینا فقط یه بازی بوده و باورشون نکنم؟ چرا؟ باید الان مثه تو رمانا حرفاشو پس میگرفت. نسیم، اینجا زندگی واقعیه، مردم مسئولیت حرفایی که میزنن رو قبول نمیکنن، حرفاشونم پس نمیگیرن! باید خودت بفهمی، این دوستی، از اولشم یه بازی بوده. هنوزم بازیه... شما قراره جلو بقیه عاشق هم باشید، پس حق نداری حرفاشو باور کنی؟ حالا کی گفته من قصد دارم حرفای این جلبکو باور کنم؟ فقط دوست دارم خودمم برم تو رمان! خوب زندگیم ینواخت شده! هیجان دوست میدارم!!! خاک تو سرت... شات آپ!! مسیح گفت:
ـ نسیم... نمیخوای بری خونه؟ دیر شده ها!!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ چرا... چرا...
با هم به طرف آسانسور رفتیم و رفتیم بالا، جلوی در خونمون وایساده بود، من میخواستم دولا شم بند کفشامو باز کنم، این اینجا بود دوست نداشتم دولا بشم، آخرشم مجبور شدم با کلی بدبختی پامو بیارم بالا و اون بندو که شیش دور دور مچ پام تابونده بودم وازش کنم؛ این چرا زل زده به من؟ برگشتم طرفش و گفتم:
ـ خوب برو خونتون دیگه... فردا ساعت پنج یادت نره! نوبت توئه!!
یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ آخه میخوام بدونم تو با این همه بند کفش میخوای چی کار کنی؟
یاد حرف پرهام افتادم که همیشه وقتی من داشتم کفش میپوشیدم می گفت:«این آخرش خودشو با بند کفشاش دار میزنه!» خنده ام گرفت و گفتم:
ـ میخوام باهاش خودمو دار بزنم!
خندید و گفت:
ـ باشه، پس مزاحمت نمیشم!
درخونشون باز کرد و رفت تو. منم با خیال راحت بند کفشامو باز کردم و رفتم تو. ایلیا ایستاد و گفت:
ـ سلام نسیم خانوم، مشتاق دیدار!
لبخند زورکی ای زدم و گفتم:
ـ کم سعادتی از ما بوده، شما به بزرگی خودتون ببخشید.
بعد سریع به طرف اتاقم رفتم و درو بستم، دوست نداشتم باهاش رو به رو بشم! اصلاً حوصله نداشتم و مثه همیشه اینترنت همدم همیشگی من بود!



تقریباً یک ماهی بود که یکروز در میون از مسیح رقص یاد میگرفتم و یکروز در میون هم من بهش کنگ فو یاد میدم. اون خیلی سر به سرم میذاره، منم زیاد سر به سرش میذارم، بالاخره باید یجوری بی حساب بشیم دیگه! از ایلیا که خبری نیست، به پرهامم چیزی نگفته خدا رو شکر، امروز نوبت مسیحه که رقصیدن یادم بده، رفتم پایین توی پارکینگ، هنوز نیومده بود. به شدت هوس رقص عربی کرده بودم، توی آهنگا گشتم تا بالاخره یکی پیدا کردم، سویی شرتم رو در آوردم و شالم رو هم انداختم روی شونه ام. صدای آسانسور بلند بود، اگه میومد پایین صداشو میشنیدم، شروع کردم به رقصیدن، آی حال میداد. خیلی عربی رقصیدن رو دوست داشتم. تا آخر آهنگ رقصیدم، بعد از ترس اینکه پیداش بشه، سریع لباسمو پوشیدم و تکیه زدم به دیوار تا بیاد، اما تا نیم ساعت بعدم نیومد. بیشعور. گوشیمو برداشتم و زنگ زدم بهش:
ـ بله؟
آی دلم میخواست الان نابودش کنم، آروم گفتم:
ـ مسیح یادت رفته امروز نوبت توئه...
آب دهنشو فرو داد و گفت:
ـ نسیم، تو رو خدا جیغ نکشیا، ببین من راستش امروز کار دارم، باید گیتار تمرین کنم، نمیرسم بیام پایین!
داغ کردم و آمپر چسبوندم، میمرد به من بگه؟ خوب با بچه ها میرفتم بیرون. بازم با ملایمت گفتم:
ـ خوب بیا پایین تمرین کن، منم قول میدم هر جا اشکال داشتم ازت بپرسم!
ـ نمیشه!
ـ یعنی چی نمیشه؟ همین الان پاشو بیا پایین!
ـ نسیم گیر نده دیگه!
ـ گیر چی؟ خوب تو بیا پایین گیتار بزن، منم با ریتم گیتارت میرقصم!! خواهـــــش!!!
آهی کشید و گفت:
ـ اما از دست تو. باشه، اومدم.
گوشی رو قطع کردم و پریدم بالا، آخیش؛ خیلی حال میده اینجوری خرش کنم. منتظر شدم تا بیاد، بالاخره اومد، با همون تیپ اسپرت همیشگی اش. بهش خیره شدم، این چند وقته خیلی هیز شده بودم. مسیح اخلاقش خیلی خوب بود. یعنی حرف زشت از دهنش بیرون نمیومد. حتی وقتی با تلفن حرف میزد، شایدم مراعات منو میکرد. گیتارش دستش بود و گفت:
ـ قول بده؟
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:
ـ قول چی؟
انگشت اشاره اشو به طرفم نشونه رفت و گفت:
ـ سوال اضافه ممنوع!
سرمو کج کردم و گفتم:
ـ باشه!
خواست بینیم و بکشه که سرمو کشیدم عقب و گفتم:
ـ نکن، دماغم دراز میشه!
خندید و گفت:
ـ دماغت دراز هست!
با نگرانی دستی بهش کشیدم و گفتم:
ـ جدی؟
بلند خندید و گفت:
ـ نه خیلیم خوشگله نگران نباش خانومی!
سرمو انداختم پایین، درحد ذوق مرگ بودم. نمیدونم این چه حسی بود، منی که پسر نزدیکم میشد پس میوفتادم، الان مسیح اینقدر راحت بهم نزدیک میشد و من کاری باهاش نداشتم. شروع کرد به زدن یه آهنگی، فکر کنم on the floor از این خانومه... جنی پلوپز، جیفر جولی؟ چی بود؟!! آهان جنیفر لوپز! داشت اونو میزد، آروم شروع کردم با ریتم آهنگ رقصیدن، مسیحم با اینکه با دستش داشت ملودی رو میزد، اما چشمش به من بود، منم سعی میکردم که اشتباه نکنم، چند تا آهنگ از این جنیفر باهام کار کرد و گفت:
ـ من دیگه باید برم، دیرم میشه، جایی قرار دارم!
چشامو ریز کردم و گفتم:
ـ کجا؟؟؟
شیطنت آمیز نگام کرد و گفت:
ـ زیر سن قانونی رو راه نمیدن!
پریدم بالا، وای اینقدر روی سنم حساس بودم که نگو! گفتم:
ـ من دیگه بچه نیستم!
شونه اشو انداخت بالا و گفت:
ـ به هر حال! نمیری خونه؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ چرا!! ایـــــــش!
با هم رفتیم بالا و اون سریع رفت خونه! همیشه صبر میکرد اول من برم تو. امروز خیلی یه حالی بود احوالاتش!
روی تختم دراز کشیده بودم، مامانم خونه نبود، فکر نکنم شبم بیاد، بابا هم امشب دیر میومد، یجورایی تنها بودم؛ یهو دیدم گوشیم داره خودشو میکشه میگه « بیا منو جواب بده » نگاه کردم دیدم ایلیاست، چشام شد اندازه گردو. برداشتم و گفتم:
ـ سلام!
خندید و گفت:
ـ سلام. خوبی خوشی؟ منم خوبم!
این شنگول بود امشب چرا؟ خاک بر سرم نکنه میدونه تنهام!! وای خاک تو گورم! آب دهنمو فرو دادم و گفتم:
ـ چی کار داری زنگ زدی؟!
مکثی کرد و گفت:
ـ میخوام اگه دختر خوبی باشی ببرمت یجایی!
آخ جون، جونم داشت در میرفت تو این خونه! آخیش! گفتم:
ـ من به این خوبی و ماهی، اصن دلت میاد؟ حالا کجا میخوای ببریم؟
خندید و گفت:
ـ خوب کوچولو مزه نریز، اجازتو از بابات گرفتم امروز ببرمت یه مهمونی!
وااااا، بابا اجازه داده بود؟ چه به این ایکبیری اعتماد داره! گفتم:
ـ مهمونی؟ چه مهمونی ای؟
گفت:
ـ سورپریزه! نسیم، لباس شیک و پوشیده بپوشیا، فقط میذارم روسریتو برداری، شیرفهم شد؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ باشه، کی میای؟
مکثی کرد و گفت:
ـ نیم ساعت دیگه!
گوشی رو قطع کردم و پریدم که آماده بشم، یه شلوار جذب مشکی پوشیدم، یه پیرهن آستین حلقه ای داشتم که تا زانوم میرسید و سفید بود، روشم یه کت کوتاه مشکی پوشیدم، موهامم که همین جوری مواج مونده بود خوشگل بود. یه خط چشمم برای خالی نبودن عریضه کشیدم، ریملو خالی کردم روی مژه هام. رژ لب کالباسیم رو هم زدم یه کمی هم رژ گونه زدم، گوشواره های گرد فانتزیمو هم انداختم گوشم! دیگه تکمیل بودم! نگاهی به خودم توی آیینه انداختم و یه بوس واسه خودم فرستادم، یه جفت کفش پاشه 12 سانتیم داشتم که مشکی بود و پاشه اش نگینای ریز داشت، خیلی دوستش داشتم، اونا رو هم پوشیدم و شال سفید و مشکی ام رو هم انداختم روی سرم و نشستم تا ایلیا بیادش، دقیقاً نیم ساعت بعد اومد. پریدم بیرون و گفتم:
ـ خوبه؟
یه نگاهی بهم انداخت، منم با استرس ایستاده بودم ببینم چی میگه! دیدم یه لبخندی زد و گفت:
ـ خوبه! بریم.
با هم رفتیم پایین، سوار ماشینش شدم و اونم راه افتاد. چند دقیقه ای گذشت دیدم حرف نمیزنه گفتم:
ـ کجا میریم!؟
خندید و گفت:
ـ حالا بعداً میفهمی!
رومو برگردوندم و داشتم به این فکر میکردم که این داره منو کجا میبره؟ بالاخره رسید به یه باغ بزرگی! یهو ترس افتاد تو جونم، نکنه اینجا تنها باشه بخواد یه بلایی سرم بیاره، عجب خری شدم دنبالش اومدم، دستم میلرزید. بعد یه نگاهی بهش انداختم که بیرون ماشین وایساده بود و داشت با یکی دم در حرف میزد. خیلی با وقار و متین از ماشین پیاده شدم. پسره یه نگاهی به سر تا پام انداخت که دلم میخواست با پاشنه کفشم بخوابونم تو مخش! گفتم:
ـ شما تو زندگی قبلیتون لاشخور تشریف داشتید؟
پسره با تعجب داشت نگام میکرد، منم چونه امو دادم بالا و رفتم تو. واو... عجب باغ بزرگیه اینجا. چه صدای آهنگی میاد. رفتیم تو... نه همچین شلوغم نبود. دیدم یه پسری وایساده روی سن و داره گیتار میزنه، چه حرکت دستاش مثه حرکت دستای مسیحه... آهنگ این خانومه جنیفر لوپزو داشت میزد، یکیم اون عقب تر با کیبورد کار میکرد، یکی دیگه هم بود که گیتار میزد، صدای جنیفرم توی فضا پخش شده بود. تا اینکه رسید به اون آهنگی که مسیح داشت کار میکرد، یه جای این کار بو میده! چه تصادفاتی واقعاً! خانومی که اومده بود لباسامو بگیریه رد کردم، صدای جنیفر پخش بود:

It’s a new generation
این نسل جدیده
of party people
از مردمی که اهل مهمونین
Get on the floor (dale) (x2)
بیا رو پیست رقص (ماهور)
RedOne
دوباره
Let me introduce you to my party people
بذارین شما رو به مردم اهل مهمونی آشنا کنم
In the club… huh!
توی کلاب… هاه!
...
If you go hard you gotta get on the floor
اگه مشروب زیاد خوردی باید بیای رو پیست رقص
If you’re a party freak then step on the floor
اگه عاشق مهمونی هستی پس بیا رو پیست رقص
If your an animal then tear up the floor
اگه حیوونی روی پیست رقص خودتو تخلیه کن
Break a sweat on the floor
روی پیست رقص عرق کن
Yeah we work on the floor
آره ما رو پیست رقص کار میکنیم
Don’t stop keep it moving
توقف نکن! به تکون خوردن ادامه بده
Put your drinks up
نوشیدنی هاتو رو ببرین بالا
Pick your body up and drop it on the floor
بدنتون رو بالا ببرید و بندازینش رو پیست رقص
Let the rhythm change your world on the floor
بذار ریتم رو پیست رقص دنیاتو عوض کنه !
You know we’re running shit tonight on the floor
میدونی که امشب ما داریم رو پسیت رقص میترکونیم
Brazil, Morocco
برزیل، مراکش
London to Ibiza
از لندن تا ایبیزا
Straight to LA, New York
مستقیم به سمت لوس آنجلس، نیویورک
Vegas to Africa
از وگاس تا آفریقا
Dance the night away
تمام شب رو برقص که تموم شه
Live your life and stay young on the floor
از زندگیت استفاده کن و روی پیست رقص جوون بمون
Dance the night away
تمام شب رو برقص که تموم شه
Grab somebody, drink a little more
یکیو پیدا کن، یکم دیگه بنوش
Lalalalalalalalalalalalalala
Tonight we gon’ be it on the floor
امشب ما میخوایم روی پیست رقص بی نظیر باشیم
Lalalalalalalalalalalalalala
Tonight we gon’ be it on the floor
امشب ما میخوایم روی پیست رقص بی نظیر باشیم
I know you got it
میدونی که اینو دارم
Clap your hands on the floor
توی زمین رقص دست بزن
And keep on rockin’
و به رقصیدن ادامه بده
Rock it up on the floor
توی زمین رقص تکونش بده
If you’re a criminal, kill it on the floor
اگه جنایتکاری، روی زمین رقص بکشش
Steal it quick on the floor, on the floor
سریع روی پیست رقص بدزدش، روی پیست رقص
Don’t stop keep it moving
توقف نکن به رقصیدن ادامه بده
Put your drinks up
نوشیدنی هاتونو ببرین بالا
Its getting ill
این داره مریض میشه
It’s getting sick on the floor
داره رو زمین رقص مریض میشه
We never quit, we never rest on the floor
ما هیچوقت استفا نمیدیم، هیچوقت روی پیست رقص استراحت نمیکنیم
If I ain’t rolling, probably die on the floor
اگه من نمیرقصم، پس دارم میمیرم رو زمین رقص
Brazil, Morocco
برزیل مراکش
London to Ibiza
از لندن تا ایبیزا
Straight to LA, New York,
مستقیم به سمت لئس آنجلی، نیویورک
Vegas to Africa
از وگاس تا آفریقا تکراری
Dance the night away,
Live your life and stay young on the floor
از زندگیت استفاده کن و روی پیست رقص جوون بمون
Dance the night away
تمام شب رو برقص که تموم شه
Grab somebody, drink a little more
یکیو پیدا کن، یکم دیگه بنوش
Lalalalalalalalalalalalalala
Tonight we gon’ be it on the floor
امشب ما میخوایم روی پیست رقص بی نظیر باشیم
Lalalalalalalalalalalalalala
Tonight we gon’ be it on the floor
امشب ما میخوایم روی پیست رقص بی نظیر باشیم

ناخودآگاه داشتم با ریتم آهنگ خودمو تکون میدادم و به استیج خیره شده بودم که یهو اون گیتاریسته سرشو آورد بالا، بعد من همون جوری وایسادم و با دهن واز خیره شده بودم به مسیح که روی استیج وایساده بود. ایلیا در گوشم گفت:
ـ ایشون دوست پسر شما هستن نه؟ چه شغل شریفیم دارن!
این داشت منو مسخره میکرد؟ من نزدیک سه ماه باهاش دوست بودم و نمیدونستم که اون یه جورایی دی جیه! همون جوری با بهت به مسیح خیره شده بودم. دلم میخواست جیغ بکشم! ایلیا هم همش داشت منو مسخره میکرد، میخواستم با مشت بزنم توی دهنش و بعدم موهای مسیحو دونه دونه بکنم! دستام مشت شده بود که بزنم توی دهن ایلیا، مسیحم ریتمو از دست داده بود و دیگه نمیزد. نسیم، آروم باش، مثه همیشه رفتار کن! آروم باش. اه وجدان اگه گذاشتی من اینو بزنم! باشه بابا... نفس عمیقی کشیدم و برگشتم طرف ایلیا و با خنده گفتم:
ـ وای مرسی ایلیا، از فوضولی داشتم میترکیدم که مسیح کجا داره میره!
بعدم رفتم طرف استیج که کار زیاد سختی نبود. به مسیح خیره شده بودم. آهنگه تموم شده بود. یهو مسیح رفت طرف بلند گو گفت:
ـ خوب دوستان، امروز یه مهمون افتخاری داریم که میخوام به افتخارش یه آهنگ خودم بخونم!
یهو همه ی سالن شروع کردن به جیغ کشیدن، پسرا هم دست میزدن. واااا. اینا دیوانه اند. مسیح لبخند زد و رفت تا با بقیه هماهنگ کنه. بعد شروع کرد به خوندن آهنگ دنیا مال ماست از سامی بیگی:
امشب می کوبه همه چی خوبه
تا صبح با من میخونه
دنیـــــــــا ماله مـــــــــاست...
آااااره میخونه میگه برام شده دیونه
هرجا بخواد با هم میریم
دنــــــــیا ماله ماست...
امشب... ددیوونه اس این حسم...
اوووو با تو شبو میشه حس کرد...
اووووو ااااااااا ااااااا
( امشب میکوبه همه چی خوبه
تا صبح با من میخونه
دنیا ماله ماست...
دنیــــــــــــــــا مـــــــــــــــــاله ماست...
دنیا ماله ماست 2)
(آره امشب میخوام دنیا رو بگیرم
امشب من نمیخوام فردا رو ببینم
برای همیشه این بالا بشینم 2)
امشب میکوبه ... همه چی خوبه
تا صبح با من میخونه
دنیــــــــا ماله ماست....
آره میخونه میگه برام شده دیونه...
هرجا بخواد با هم میریم
دنیــــــــــــــــا ماله ماست...
(آره امشب میخوام دنیا رو بگیرم
امشب من نمیخوام فردا رو ببینم
برای همیشه این بالا بشینم 2)
با بهت به مسیح خیره شده بودم که اون بالا وایساده بود. آهنگ که تموم شد، مسیح گیتارشو در آورد و گفت:
ـ خوب دیگه اینم به خاطر اصرار دوست خوبم بود. دوستان از دیدنتون خوشحال شدم، کارم داشتید من ته باغم.
بعدم اومد پایین، هنوزم مثه خنگا ایستاده بودم که یکی دستمو کشید و با خودش برد. هرچی دستمو کشیدم که خودمو آزاد کنم از دست اون آدم گنده ای که دستمو گرفته بود نشد. از توی سالن بیرون رفت و تا چشم به هم زدم لا به لای درختا گم شدیم. بهو جیغ کشیدم:
ـ ولم کن لعنتی...
برگشت و با داد گفت:
ـ لعنت به تو نسیم. اینجا چه غلطی میکنی؟
اه... اینکه مسیح بود. یهو عین شیر برنج وا رفتم. دهنمو واز کردم که یه حرفی بزنم، اما نشد. هی هرچی اومدم بگم چیزی به ذهنم نیومد. به مسیح خیره شده بودم که چشماش برزخی شده بود. یهو شونه هامو گرفت و گفت:
ـ نسیم با کی اومدی اینجا؟
یهو صدای ایلیا اومد:
ـ با من اومده.
عین این فیلما شد که. مسیح رو به ایلیا گفت:
ـ تو؟؟؟؟
ایلیا شونه اشو بالا انداخت و گفت:
ـ اوهوم...
مسیح با ابروی بالا انداخته به ایلیا خیره شد و گفت:
ـ خیلی ممنون که نسیم آوردی اینجا، حالا اگه اجازه بدی میخوام با دوست دخترم تنها باشم.
ایلیا دستاشو مشت کرد و لباشو به هم فشرد. کاش میشد به مسیح هشدار بدم که با ایلیا اینجوری حرف نزنه. آب دهنمو فرو دادم و رو به ایلیا گفتم:
ـ میشه بری؟ منم چند دقیقه دیگه میام.
نفس عمیقی کشیدم، من ناخواسته وارد بازیه ایلیا شده بودم و حالا هم داشتم بازخواست میشدم. ایلیا که رفت رو به مسیح گفتم:
ـ حداقل بهم میگفتی همچین کاریم میکنی.
مسیح با اخم بهم خیره شد و گفت:
ـ نسیم، بحث من الان این نیست، تو اینجا چی کار میکنی؟
بی اختیار موضع گرفتم و گفتم:
ـ من از تحقیر شدن متنفرم، اما الان به خاطر این بازی لعنتی، ایلیا منو تحقیر کرد مسیح به خاطر تو... به خاطر اینکه من نمیدونستم به اصطلاح دوست پسرم دی جیه!!
مسیح با عصبانیت دستاشو مشت کرد و با داد گفت:
ـ من دلیلی نمیدیدم در این مورد با تو حرف بزنم، مثه تو که همه از گذشته ات بهم هشدار میدن و من نپرسیدم.
شوک اول. بزرگترین شوک زندگیم. مگه کس دیگه ایم از اون اتفاق خبر داشت؟ لبامو به هم فشردم و گفتم:
ـ هرچی توی گذشته ام بوده به حال ربطی نداره، اما این درمورد « الانه » تو باید بهم میگفتی!
مسیح نیشخندی زد و گفت:
ـ هه... اونقدر از گذشته ات میترسی که حتی رنگتم پریده... اما خودتو نمیبازی! چقدر من احمقم که به این بازی پا دادم!
دوباره خندید، خنده ی عصبی بلندی کرد و گفت:
ـ تو که معلوم نیست قبلاً چیکاره بودی، حالا داری واسه من ادای آدمای خوبو درمیاری... تویی که اینقدر گذشته ات کثیف بوده که حتی میترسی درباره اش حرف بزنی!
کنترلمو از دست دادم، یه لحظه نفهمیدم چی شد، فقط صدای سیلی ای رو شنیدم که روی صورت یکی نواخته شد. از چشمای بهت زده ی مسیح معلوم بود اون کسی که سیلی خورده خودش بوده. نفس عمیقی کشیدم تا جلوی اشکامو بگیرم. بعد رو بهش گفتم:
ـ من فقط گفتم باید بهم میگفتی، فقط همین. توهین نکردم. تو هم حق نداشتی توهین کنی...
صدام به خاطر بغضی که داشتم میلرزید. گفتم:
ـ گذشته ی من هرچی بوده، اونقدر سیاه نبود که تو گفتی. خیلی ممنون که حرمت این سه ماه رو نگه داشتی مسیح خان! دستت درد نکنه.
برگشتم و رفتم به طرف سالن. ایلیا اومد طرفم و گفت:
ـ چی شده؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
ـ بریم. هوای اینجا خیلی سنگینه... میخوام برم خونمون، فقط منو از اینجا ببر!
ایلیا حرف نزد. اما حس کردم که فهمید، فهمید اما به جای اینکه ناراحت بشه، انگاری خوشحال شد. نمیدونم شایدم من زیادی توهم زده بودم. به بیرون خیره شدم، دوست نداشتم بشکنم. دوست نداشتم جلوی ایلیا بشکنم. تا خونه تحمل کردم، جلوی در ساختمون نگه داشت، پیاده شدم و بدون خداحافظی رفتم. اینم تقاص خوشحالی که توی چشماش دیدم. حتی فکرشم نمیکردم یه روز اون جلبک اینطوری تحقیرم کنه و حتی فکرشم نمیکردم که تحقیرش اینقدر منو داغون کنه. من این حرفا رو از خیلیا شنیده بودم. اما... نسیم، بس کن دیگه. دیگه بهش فکر نکن، برو سریال ببین! توی دلم لبخندی زدم و با خودم گفتم « چشم وجدان، پس پیش به سوی ومپایر!! »
داشتم فیلم میدیدم که گوشیم زنگ خورد. نمیدونم کِی اسم جلبک توی گوشیم شده بود « مسیح »! جواب بدم؟ اگه جواب ندم زشته، جوابشو میدم. بالاخره سه ماه با هم دوست بودیم، دروغمونو تنها کسی که باور کرد خودمون بودیم! گفتم:
ـ بله؟
صدای آروم مسیح اومد:
ـ نسیم... خوبی؟
آهی کشیدم و جواب ندادم. گفت:
ـ میدونم دلخوری، انتظار ندارم که ببخشیم، فقط یه فرصت دیگه بهم بده...
دوباره حرفی نزدم، گفت:
ـ فردا نوبت توئه ها... تو باید یادم بدی... حتی به عنوان آخرین فن.
خنده ام گرفته بود. از منافعش نمیگذشت. آروم گفت:
ـ اگه میخوای بهم فرصت بدی، فردا ساعت پنج منتظرم!
گوشی رو قطع کردم و بلند زدم زیر خنده. نسیم... خل شدی دختر؟ آره وجدان خل شدم، تازه میفهمی دیوونه هم شدم، چون میخوام فردا برم!!!!!


با بهت داشتم به جای خالی نسیم نگاه میکردم.مغزم قادر به پردازش این چند دقیقه نبود . واقعا من بودم که این حرفا رو به نسیم زدم؟؟؟ تو که سه ماه صبر کرده بودی چرا الان؟ چرا الان باید گذشتش رو بکوبی تو سرش؟ تو اصلا میدونی گذشتش چیه که اینقدر راحت برگشتی بهش گفتی تو با اون گذشته ی کثیفت! حقت بود مسیح خان سیلی ای که خوردی نوش جونت! تو که خودت رو میشناسی میدونی در عرض یه ثانیه میرسی به اوج عصبانیت اصلا چرا دهنت رو باز کردی؟چرا؟؟؟؟
اه اه اه لعنت به تو مسیح لعنت!
کلافه بودم اروم نمیشدم سرم گذاشتم رو دستم که به درخت تکیه داده بودم و چند تا نفس عمیق کشیدم ولی آروم نمیشدم باید میرفتم از اینجا! به درک که یه شب پارتیشون دی جی نداشته باشه! سرم داشت منفجر میشد به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم یعنی همه ی این سه ماه تو یه دقیقه نابود شد؟ فقط یه دقیقه!
سوار ماشین شدم و در رو محکم بستم! تمرکز نداشتم سرم تیر میکشد حتی نمیتونستم ماشین رو روشن کنم! پیشونیم رو چند دفعه محکم کوبیدم رو فرمون ولی بازم آروم نمیشدم!
آره دیگه نسیم خانوم رو حتما ایلیا جونش آروم میکنه . اصلا نسیم اعصابش خورد بود که نیاز به آروم شدن داشته باشه! چرا اخه خدا؟ خدا صدامو میشنوی؟؟
بلند داد زدم:
-خداااااااااا! همیشه همه چیز تقصیر منه؟ چرا آخه؟ چرااااااااا؟
ماشین رو روشن کردم و رفتم طرف خونه اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم! فقط از صدای در خونه که محکم پشت سرم بسته شد یه خودم اومدم! رفتم تو اتاقم و در رو محکم بستم و قفلش کردم! باید یه کاری میکردم که اروم بشم! داشتم دیوونه میشدم! فقط باید حواسم پرت میشد! چه خوش خیالی مسیح حواست پرت بشه!هه! پرت بشه به همین آسونی! زهر خندی به خودم زدم و گوشیم رو در آوردم و یه اهنگ تکنو گذاشتم رقص تنها چیزی که میتونست حواسم رو پرت کنه! چه حواس پرتی ای هر حرکتی میزدم یاد نسیم میفتادم! چشمای اشکیش بود که میومد جلو چشمم و جمله ی اخرش که تو گوشم زنگ میزد
ـ من فقط گفتم باید بهم میگفتی، فقط همین. توهین نکردم. تو هم حق نداشتی توهین کنی... گذشته ی من هرچی بوده، اونقدر سیاه نبود که تو گفتی. خیلی ممنون که حرمت این سه ماه رو نگه داشتی مسیح خان! دستت درد نکنه.
آهنگ تموم شد و آهنگ بعدی شروع شد
سختته نفس بکشی
گریه کن سبک تر بشی
واقعا سختم بود نفس کشیدن انگار اکسیژن اتاق داشت تموم میشد در و دیوار داشت بهم فشار میاورد
بی دلیل رفت حق داری
که دورتو قفس بکشی
بی گناه گریه کن
هی بگو آه گریه کن
گریه؟ من و گریه؟ من بی گناهم؟ عمرا! این عمرا مال گریه کردم بود یا بی گناهیم نمیدونم! در و دیوار اتاق بهم فشار میاورد واقعا مثل قفس بود هوای ازاد میخواستم ولی نمیدونستم کجا برم هر طرفم میرفتم میخوردم به دیوار
گریه کن بشین عکس عشقتو ببین
ولی جای گله نیست
عاشقی یعنی همین
حق داری بهونه از هر چیزی بگیری
ولی حق نداری بری
بهونه از چی بگیرم ؟ از کی بهونه بگیرم! به جز خودم؟
وایسادم جلو آینه و به خودم نگاه کردم انگار خودمم از خودم متنفر بودم چشای توی آینه پر از نفرت بود پر از انزجار. ولی این چشما چشمای من نبود. چشمای نسیم بود شایدم چشمایی شبیه اونا!
بی کسی تمام توئه
لحظه های شوم توئه
گریه کن هیچ راهی نیست
که ابر غم رو بوم توئه
بیگناه گریه کن
هی بگو
آه گریه کن
سرم رو بین دو تا دستام گرفته بودم. تقریبا اطمینان داشتم که الان منفجر میشه! تصویری مبهم از جلو چشمم رد میشدند! پسر ی 8 ،9 ساله که داشت گریه میکرد و میدوید!

آشنا بود خیلی آشنا ...
یه جفت چشم مشکی که با نفرت بهم خیره شده بودند.
چشمام که از درد بسته بودم رو باز کردم و به خودم تو آینه خیره شدم !
انگار خودمم از خودم متنفر بودم. تحمل نداشتم ، سرم گیج میرفت
گریه کن بشین عکس عشقتو ببین
ولی جای گله نیست
عاشقی یعنی همین
حق داری بهونه از هر چیزی بگیری
ولی حق نداری بری
داد بلندی زدم و مشتم رو کوبیدم تو آینه . تحمل سرزنش و نفرتی که تو چشمام بود رو نداشتم! اینه شکست دستم میسوخت! سرم کم بود دستمم اضافه شد. ولی اروم نشدم هنوزم اون چشما جلوی بود!گلدونی که رو میز بود رو پرت کردم خورد تو دیوار! خورد شد...
سرم داشت گیج میرفت همه جاداشت سیاه میشد!
دیگه نمیتونستم سرجام وایسم! احساس کردم دستم خیسه نگاش کردم قرمز بود!
گریه کن بشین عکس عشقتو ببین
ولی جای گله نیست
عاشقی یعنی همین
حق داری بهونه از هر چیزی بگیری
ولی حق نداری بری
(آهنگ عاشقی یعنی همین از رضا شیری)
یعنی میشد از خون ریزی بمیرم! نه من اینقدر خوش شانس نیستم. دیگه نمیتونستم نفس بکشم. آهنگ تموم شد انگار زندگی منم داشت تموم میشد! تازه صدا های بیرون اتاق رو میشنیدم صدای مامان بود که داشت جیغ میزد و اسمم رو میگفت! یکی داشت محکم به در میزد نمیتونستم از جام بلند شم فقط یه لحظه یادم اومد که اگه قراره بمیرم قبلش باید با نسیم حرف بزنم با آخرین توانم شمارش رو گرفتم!
با هر صدای بوق نا امید تر میشدم واقعا چه فکری کرده بودم! که الان گوشی رو بر میداره و میگه جانم؟
صدای بوق قطع شد و به جاش صدای نسیم پیچید تو گوشم:
-بله؟
آروم گفتم:
-نسیم.... خوبی؟
نمیتونستم بلند تر حرف بزنم به نفس نفس افتاده بودم
جواب نداد چشام رو بستم که بتونم تمرکز کنم و حرف بزنم:
- ـ میدونم دلخوری، انتظار ندارم که ببخشیم، فقط یه فرصت دیگه بهم بده...
بازم چیزی نگفت. حق داشت ولی دلم می خواست شاید برای اخرین بار صداش رو بشنوم
ـ فردا نوبت توئه ها... تو باید یادم بدی... حتی به عنوان آخرین فن
بازم چیزی نگفت دیگه نمیتونستم گوشی رو تو دستم نگه دارم . صدای مامان و صدای در زدن بلند تر شده بود. با اخرین توانم گفتم:
ـ اگه میخوای بهم فرصت بدی، فردا ساعت پنج منتظرم!
صدای خندش اومد.انگار از حرفم خندش گرفته بود ولی بازم چیزی نگفت و گوشی رو قطع کرد! لبخندی به خندیدنش زدم و گوشی از دستم افتاد . فقط تنها چیزی که تو سرم اکو میشد این بود که من نباید بمیرم. من بش گفتم منتظرشم. من بدقول نیستم .نباید بمیرم. بیت اخر شعر اومد تو ذهنم.
ولی حق نداری بری!
من حق ندارم برم دیگه چیزی نفهمیدم همه جا سیاه شد....


بعد از مدرسه اونقدر خسته بودم که ناهار نخورده خوابیدم. من ناهار نخورده بخوابم! فکر کن... توی مدرسه یه چیزایی خورده بودم. بعد از ظهر از خواب بیدار شدم. ساعت چهار و نیم بود. اووه... چقدر خوابیده بودم. من این همه درس میخونم خسته نشم یه وقت. توی آیینه به خودم نگاه کردم. نمیدونم از کی بود که دیگه اون چشمای معصوم رو نداشتم، حتی به خودمم با غرور خیره میشدم. خودمو نمیشناختم. مانتوی مشکی با شلوار ورزشی پوشیدم، شاید به خاطر تیپ راحتم بود که مسیح فکر کرده بود اینقدر راحت میتونه به من تهمت همه چیو بزنه. باید با اونم مثه همه برخورد میکردم. شال مشکی انداختم رو سرم از خونه اومدم بیرون. سوار آسانسور شدم و رفتم همون جای همیشگی، روی زمین نشسته بودم و داشتم یه آهنگ قدیمی رو با خودم زمزمه میکردم:
ـ لحظه ها رو با تو بودن...
در نگاه تو شکفتن
حس عشقو در تو دیدن،
مثه رویای تو خوابه
با تو رفتن...
با تو موندن...
مثه قصه تو رو خوندن...
مثه تشنگیــــــــــــــه آبه...
صدای خسته ی مسیح به گوشم خورد که گفت:
ـ تاحالا کسی بهت گفته صدات خیلی قشنگه؟
برگشتم طرفش و با غرور بهش نگا کردم. جا خورد، گفتم:
ـ فقط خواستم توضیحتونو بشنوم...
رنگ نگاهش عوض شد، یجورایی؛ انگار نگران. آب دهنشو فرو داد و گفت:
ـ نسیم...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
ـ کیشمیشم دم داره... نسیم خانوم.
اینبار چشماشو غم گرفت. به طرفم اومد، یه قدم رفتم عقب و گفتم:
ـ فاصله ی ایمنی رو رعایت کنید لطفاً!!
سرشو انداخت پایین و گفت:
ـ حرفی ندارم واسه دفاع از خودم بزنم... نباید باهات اونجوری حرف میزدم! نمیدونم چی شد، تو... توی اون پارتی... اونم با ایلیا...
با اخم بهش خیره شدم، هی سرشو تکون میداد، بهم نگاه نمیکرد، یهو دستشو آورد بالا! دستش... چرا باند پیچی شده؟ یهو بدون فکر پریدم وسط حرفاشو گفتم:
ـ دستت چی شده!؟
حرفش قطع شد و با تعجب خیره شد بهم که ببینه چی دارم میگم، جفتمون خنگ بودیم خدا رو شکر! به دستش که باندپیچی شده بود اشاره کردم و گفتم:
ـ دستت... چی شده؟
دستشو برد پشتش و گفت:
ـ چیزی نیست... بریده...
به طرفش رفت و گفتم:
ـ بذار ببینم... با چی بریدی که اینجوری زخم شده؟!
همه ی غرورم رو گذاشتم پشت سرم. الان وقت غد بازی نبود. عقب عقب رفت طرف دیوار و گفت:
ـ چیزی نیست به خدا...
با یه حرکت خودمو رسوندم جلوش، البته اونم رسیده بود به دیوار، وگرنه در میرفت! نگا کن تو رو خدا، جامون عوض شده انگاری، آستینشو گرفتم و دستشو آوردم جلو. یه باند خیلی بزرگ پیچیده بودن دور دستش، گفتم:
ـ این دیشب نبود... با چی بریدی؟
لبخندی زد و گفت:
ـ الان یعنی آشتی؟
به نگاه عاقل اندرسفیه بهش انداختم و گفتم:
ـ اگه آشتی نبودم، اصلاً نمیومدم. حالا بگو ببینم دستت چی شده؟
سرشو انداخت پایین و گفت:
ـ خودمو تنبیه کردم به خاطر رفتار زشتم.
داغ کردم، تصویر دستای خونی اون لعنتی اومد جلوی چشمم، بدنمو لرزه گرفته بود، میخواستم بزنم توی صورتش، اما صورت مسیح داشت کمرنگ میشد و اون دوتا دست خونی پررنگتر، دوتا دست زخمی... چشمامو بستم و تلو تلو خوردم به عقب! حالم داشت به هم میخورد. چشمامو باز کردم، اما به جای مسیح اون دخترو دیدم که روی زمین نشسته بود، رنگش به شدت پریده بود! هیچ کاری نمیتونستم بکنم! دستای خونیش کنارش افتاده بود و من فقط میتونستم جیغ بزنم، اما صدام در نمیومد. دکتره گفت چی؟ گفت وقتی این حالت واست پیش اومد، نفس عمیق بکش و به خودت بگو که الان از اون ماجرا خیلی سال گذشته، با خودت بگو که الان کجایی، آروم گفتم:
ـ از اون ماجرا چهار سال گذشته، من الان توی ساختمونم، پیش مسیح... الان از اون ماجرا گذشته، من توی ساختمونم، پیش مسیح...
افتادم، معلق بودم؛ الان قاعدتاً باید با مخ میخوردم زمین. یکی داشت اسممو صدا میزد، گفت:
ـ نسیم... نسیم... چی شدی نسیم؟! نسیم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ خوبم... خوبم.
کمک کرد که بایستم. گفت:
ـ میخوای بریم بیرون، اینجا هوا کمه... میریم توی محوطه یه کم قدم بزنیم و شایدم...
اومد ادامه ی حرفشو بزنه که یکی خوابوندم تو گوشش و گفتم:
ـ چطوری خودتو تنبیه کردی؟ هان؟
با تعجب بهم خیره شد و گفت:
ـ چرا میزنی آخه؟ خوب مثه بچه آدم بپرس...
با اخم بهش خیره شدم، گفت:
ـ عصبانی بودم زدم با مشت آیینه رو خورد کردم، بعدم گلدونو شکستم، تیکه هاش رفت توی دستم.
آهی کشیدم و گفتم:
ـ تاحالا کسی بهت گفته که چقدر احمقی؟
خندید و گفت:
ـ هزاران بار...
بعد جدی شد و گفت:
ـ نسیم... میشه دست از راز داری برداری؟ یه سوال بپرسم راستشو میگی؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
ـ اگه نخواستم جوابتو نمیدم.
گفتم:
ـ نسیم... تو چرا وقتی با منی، حالت بد نمیشه؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ حتماً باید جواب بدم؟
سرمو تکون دادم. گفت:
ـ خب... راستش یه حسی بهم میگه که میتونم بهت اعتماد کنم... وقتی کنارتم یه حس خاصی بهم دست میده، انگار خیلی ساله که میشناستم! ازتم رفتاری ندیدم که بخوام بهت بی اعتماد بشم... همین.
تمام مدتی که داشتم حرف میزدم بهم خیره شده بود و داشت نگام میکرد، لبخندی زدم و گفتم:
ـ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
سرشو انداخت پایین و با لحن غمگینی گفت:
ـ امیدوارم لیاقت اعتمادتو داشته باشم!
منم لبخندی زدم و گفتم:
ـ منم امیدوارم...
دستمو گرفت توی دستش و گفت:
ـ ببخش!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ من خیلی وقته که بخشیدم!
خواست چیزی بگه که انگشت اشاره امو به نشونه ی تهدید تکون دادم و گفتم:
ـ اما فراموش نمیکنما...
بلند زد زیر خنده و گفت:
ـ بدجنس...
بلند شدم و گفتم:
ـ مخلصیم... حالا پاشو برو خونتون... اصلاً اعصابتو ندارم آقاهه!! بدو... میخوام برم بیرون با دوستام.
اونم بلند شد و گفت:
ـ مواظب خودت باش خانوم کوچولو...
هی سن منو بکونین تو سرم! اه... دستمو به نشونه ی خداحافظ تکون دادم و از پله ها رفتم توی همکف، حالا با کی برم بیرون؟ زنگ زدم به رها و گفتم:
ـ رها بپر پایین بریم یه گشتی بزنیم و بیایم...
اونم که از خدا خواسته گفت:
ـ باشه... منتظر باش، اومدم.
سرمو به طرف آسمون گرفتم، چه رنگ آبیه خوشگلی داشت. اینجا هواش خیلی خوب و پاک بود. آهی کشیدم و با خودم گفتم:
ـ امیدوارم لیاقت اعتمادمو داشته باشی، مسیح خان!


امیدوارم لیاقت اعتمادت رو داشته باشم!
این حرف رو از ته قلبم گفتم چون خودمم از خودم مطمئن نیستم . یعنی لیاقت این که اینقدر سریع بهم اعتماد کنه رو دارم! نمیدونم... الان هیچی نمیدونم!
دستم رو گذاشتم رو صورتم عجب دستشم سنگینه ها! معلوم نیست چی یادش اومد که بادیدن دست من اینجوری زد تو صورتم فکر کنم فکم کلا جابه جا شد!
یعنی نگران من شده بود؟ این که خیلی خوبه. من رو بگو که گفتم با کار دیشبم دیگه باهام حرف نمیزنه ، حال کردی مسیح خان حرف زدن که هیچ تازه نگرانتم شد! ولی واقعا دستش سنگینه از دیشب تاحالا دو تا سیلی ازش خوردم هرکی دیگه به جاش بود سرش تلافی میکردم! ولی حس اینکه حقم بود باعث شد هیچ عکس العملی درمقابلش نشون ندم!
به سمت اسانسور رفتم که که موبایلم زنگ خورد!
بادست محکم زدم تو پیشونیم! اُه اُه ماریا بود. الانه که خفم کنه! تماس رو وصل کردم و گذاشتم در گوشم که جیغ ماریا بلند شد:
-مسییییییییییییح!
هیییییییییی این آژیر تنها نشونی که داره نشون بدختیه!
-کدوم گوری رفتی؟
یعنی خواهرم اینقدر بی ادب میشه؟
-چرا جواب نمیدی مردی؟
جوابی بهش ندادم و به جاش دکمه ی آسانسور رو فشار دادم که دوباره جیغش رفت هوا1
-مسییییییییییییح!
با خونسردی هرچه تمام تر گفتم:
-هان!
مثل اینکه خونسردی من بدتر عصبانیش کرد که گفت:
-درد و هان!
میدونستم الان فوش های خوشگلی بهم میده پس بهترین کار نگه داشتن گوشی در دورترین نقطه ممکن بود رفتم تو آسانسور و دستم رو کامل باز کردم و گوشی رو از گوشگ دور کردم تا کر نشم خدایی نکرده!
به طبقه ی خودمون که رسیدم یه لحظه گوشی رو گذاشتم در گوشم که دیدم هنوز داره جیغ میزنه! به همون حالت قبل رفتم در خونه و زنگ رو زدم! صدای جیغش قطع شد وبه جاش صدای پاش اومد که داشت میومد سمت در! گوشی رو قطع کردم و گذاشتم تو جیبم!
در باز شد ماریا نبود،مرجان بود لبخندی زدم و گفتم:
-سلام. برو به اون خواهرگرامم بگو اینقدر جیغ نزنه همه رو کر کرد!
به حرفم خندید و از جلوی در رفت کنار ومنم رفتم تو کفشام رو در اوردم و در رو بستم! هنوز یه قدم نرفتم که زانوم ناقص شد! ماریا بود که با بی رحمیه هرچه تمام تر زده بود تو پام!
زانوم رو گرفته بودم و همونجا لی لی میکردم خداییش خیلیییی دردم گرفته بود، نه بیاد و دردت نگیره!
با خشم به ماری که خودش از منم عصبی تر بود نگاه کردم و گفتم:
-چته! هوووی مگه مرض داری؟
دوباره زد تو اون یکی زانوم و گفت:
-من مرض دارم؟ یا توکه همینجوری سرت رو میندازی پایین و میری بیرون. اون از دیشبت اینم از....
حرفش کامل نشد و به جاش چشماش گرد شد و گفت:
-کی زده توصورتت؟
منظورش رو نفهمیدم با تعجب نگاش کردم و گفتم:
-هان؟؟؟؟
عصبانی تر گفت:
-هان و کوفت میگم کی زده تو صورتت!
-نسیم ؟
صدای مرجان بود که اروم در گوشم گفته بود!
سرم رو یه کوچولو به معنی آره تکون دادم که یه دفعه مرجان گفت:
-ایول نسیم!
من و ماری با تعجب برگشتیم سمتش که جلوی دهنش رو گرفت و گفت:
-وااای ببخشید!
ماری با تعجب به من و مرجان نگاه کرد و گفت:
-نسیم؟ نسیم کیه؟ هان؟
من و مرجان یه لحظه بهم نگاه کردیم و باهم گفتیم:
-هان؟
-میگم نسیم کیه؟ یه کلمه به من نمیگی! همینطوری پا میشی میری بیرون! نمیگی دیشب با چه وضعی بردیمت بیمارستان! نمیگی که همه رو تا مرز سکته بردی! اونوقت پا میشی میری نسیم خانوم رو...
یه لحظه دیگه حرفش رو ادامه نداد و با بهت و حالت زمزمه وار انگار که یه چیزی رو تازه فهمیده باشه گفت:
-نسیم! نسیم؟
نفهمیدم چش شد یهو که گفت:
-مسیح نسیم کیه؟
-یه آدم!
-برو خودت رو مسخره کن!
بی حوصله نگاش کردم و گفتم:
-بعد برات میگم
رفتم طرف اتاقم و به ماری که همونطور بهت زده وایساده بود محل ندادم!
باید به ماری میگفتم که اگه سوتی دادم بر طرفش کنه! قضیه ی پارتی و دی جی بودنم هم ماری میدونست!
لباسم رو عوض کردم و نشستم رو تخت میخواستم پانسمان دستم رو عوض کنم که صدای اس ام اس گوشیم اومد نسیم بود..


داشتم با رها میرفتم که سوار اتوبوس بشم مامانم زنگ زد که مهمون داریم بیا خونه، منم کلی کنف شدم و با ناراحتی رفتم خونه، درو باز کردم و رفتم تو؛ چشمتون روز بد نبینه، دونفر قبل از اینکه بتونم چیزیو تحلیل کنم زدن تو سرم، فکر کنم هرچی درس تو این مخم بود به علاوه ی یه مقداری از حافظه ی بلند مدتم رو از دست دادم، بلند گفتم:
ـ ای بر پدر و مادرت...
بعد چشامو واز کردم دیدم فرشته های عزیزتر از جانم، عزارئیل و همدستش، غزل و ثمین بودن؛ خالم از دور داشت میگفت:
ـ ای بر پدر و مادرش چی؟!
سرمو کج کردم و گفتم:
ـ هان؟ ای بر پدر و مادرشون تبریک که همچین بچه های گلی تربیت کردن!
خاله خندش گرفت، منم بهشون چشم غره رفتم و همین جور با همون حالت گفتم:
ـ سلام عزیزانم!
باهاشون دست دادم و رفتم طرف خاله، باهاش سلام و احوال پرسی کردم و گفتم:
ـ راه گم کردین خاله جان...
خالم لبخندی زد و گفت:
ـ پس تا پیدا نکردیم راهو... بدو برو با این دوتا فرشته ی مهربان حرفاتو بزن، از قیافه ات معلومه.
لبخند ژکوندی زدم و گفتم:
ـ ینی اینقدر پیداست؟
سرشو تکون داد، با غزل و ثمین دویدم سمت اتاق و درو بستیم. نشستم روی زمین و گفتم:
ـ وااااااااااای نمیدونی چی شد.
هر دو تاشو با چشمای گرد بهم خیره شدن، منم شونه هامو بالا انداختم و با لحن ریلکسی گفتم:
ـ سر بچه چوله شد...
داشتن حمله میکردن که به نشونه ی تسلیم دستامو بالا آوردم و گفتم:
ـ خوب بابا... چرا میزنی؟
بعد شروع کردم به تعریف کردن اتفاقات با یه کم سانسور، نمیشد بگی تو بغل مسیح غش کردم که! یهو غزل گفت:
ـ آقا من دلم میخواد این پسره رو ببینم!
ثمینم سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد، لبخندی زدم و گفتم:
ـ صبرکن...
بهش اس دادم و گفتم:
ـ آقا مسیح میای پایین؟
سریع جواب داد:
ـ ینی اینقدر زود دلت واسم تنگ شده؟ چند دقیقه پیش با هم بودیم که!
صورتمو کج و کوله کردم که یهو دوتاشون کله هاشونو آوردن توی اون گوشی به اون کوچیکی! هولشون دادم عقب و گفتم:
ـ اه... اذیت نکن، دو نفر از فامیلام میخوان ببیننت!
جواب داد:
ـ نمیام، حالشو ندارم، تازه لباس عوض کردم.
اه... بزنم تو سرش، جواب دادم:
ـ خواهـــــش!!
نگاهم افتاد به ثمین و غزل که با لبخند ژکوند به من خیره شده بودن، ثمین گفت:
ـ داری رو انگشت کوچیکت میچرخونیشا!
ابرومو دادم بالا و گفتم:
ـ اگه رو انگشت کوچیکم میچرخوندمش که اینهمه ناز نمیکرد!
یهو جواب اس داد:
ـ باشه، میام... یه ربع دیگه بیا...
یهو همون لحظه، خاله صداشون زد و گفت:
ـ بچه ها دیگه بریم.
چشام قد گردو شد، حالا جواب مسیحو چی بدم؟ ثمین و غزلم بیشعورا، با خنده دویدن رفتن بیرون و توی یه چشم به هم زدن رفتن! سریع به مسیح اس زدم:
ـ نمیخواد بیای مسیح... از بس ناز کردی اینا رفتن...
جواب داد:
ـ ینی چی؟ من کلی لباس پوشیدم، حالا باید خودت باهام بیای بیرون!
یه لحظه نمیدونم چی شد، خر گازم گرفت؛ خون به مغزم نرسید، چی شد که اس دادم:
ـ زحمت نکش مسیح جان، تو لختم باشی خوشگلی!
تا اس رو سند کردم تازه فهمیدم چی کار کردم، همون جا یکی زدم تو سر خودم و گوشیمو گذاشتم کنار تختم و رفتم بیرون! این چه کاری بود کردی نسیم!؟ خاک تو سرت... خاک تو سرت، اه بسه وجدان چی کار کنم؟ حواسم نبود!


برای چند لحظه چشمام گرد شد نمی دونستم اس رو درست خوندم یانه
-زحمت نکش مسیح جان تو لختم باشی خوشگلی!
بعد چند لحظه خندم گرفت شدید از نسیم همچین حرفی بعید بود فکر کنم از دهنش در رفت نمیتونستم خندم رو کنترل کنم همونطور که قش قش می خندیدم نه به حرفش به قیافش که الان می تونستم تجسمش کنم جواب دادم که:
-واقعا؟؟!!! نظر لطفته
پنج دقیقه گذشت جواب نداد الان کاملا معلومه یا داره به خودش فوش میده یا از خجالت کبود شده یا گوشی رو ول کرده و در رفته مسیح بدتم نیومد از پیامشا!
زنگ زدم اونقدر زنگ خورد تا قطع شد. منم بودم جواب نمی دادم ولی نه من روم بیشتر از این حرفاست آره مسیح خوبه خودتم میدونی سنگ پا قزوین پیش تو ابریشم!
بی خیالش شدم و بعد از تعویض پانسمان دستم از تو اتاق رفتم بیرون!مرجان و ماری رو دیدم که نشسته بودند رو مبل و داشتند با هم حرف میزدند به نظرت مسیح اینا کاری به جز اینم بلدند؟ نه والا
رفتم رو مبل نزدیکشون نشستم که ماری برگشت طرفم و گفت:
-میشنوم!!!
چی رو میشنوه؟از کی تا حالا به حرفای من گوش میده؟خدا داند و بس!
با گیجی بهش زل زدم که فهمید نفهمیدم چی میگه دوباره گفت:
-نسیم؟؟؟؟؟
هان تازه فهمیدم چی میگه حالا چی بگم بهش؟؟ ای خدا عجب گیری کردما مثل یه حیوان چهارپایی تو گل مونده بودم!
-نگو که مرجان برات نگفته!!!!!
نگاهی به مرجان کرد و گفت:
-نه هرچی بهش میگم بگو میگه نه خود مسیح میاد میگه!
لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم:
-خب چیزه! نسیم کس خاصی نیست!
یه قیافه ای به خودش گرفت که یعنی خر خودتی و گفت:
-اهان اونوقت چون کس خاصی نیست زده تو صورتت؟
من که اول و آخرش بهش میگفتم الان تندی میگم خیالم راحت میشه دیگه گفتم:
-نسیم دختر همسایه روبه رویی! برحسب یه سری اتفاقات باهاش دوست شدم البته نه اون دوستی که تو فکر میکنی ها یه دوست معمولی!
پوزخندی زد و گفت:
-دوست معمولی میزنه تو صورتت!
عجب گیری داده بوداگفتم:
-دوست معمولیم که نه! دیدی که من هر روز ساعت 5 میرم پایین!

سرش رو به نشونه تایید تکون داد که گفتم:
-خب میرم یه روز اون به من کنگ فو کار میکنه یه روز من به اون رقص یاد میدم!
اومد حرف بزنه که گفتم:
-چقدر می پری وسط حرفم الان میگم چرا زد تو صورتم
خندید و نگام کرد که ادامه دادم:
-هیچی بابا فهمید دستم چی شده عصبانی شد زد تو صورتم!
چشمام گرد شد و با تعجب نگام کرد و هم زمان با مرجان با هم گفتند:
-ایول نسیم!
این دفعه من با تعجب نگاشون میکردم که داشتند میخندیدن. هر هر هر رو آب بخندند!
-فوضولیت تموم شد؟
هنوز داشت میخندید به نشونه ی تایید سر تکون داد که گفتم:
-راستی مامان بابا کوشند؟
-مهمونی!
-باشه. من میرم بخوابم
به سمت اتاقم رفتم و خودم رو پرت کردم رو تخت از فردا باید به فکر کنکورم باشم!


از صبح تا حالا 3 ساعت بیشتر درس نخوندم اونم هنر کردم.
نگاهی به ساعت کردم4:30 بود. نسیم اس داده بود و یاد آوری کرده بود که نوبته منه بهش یاد بدم! شلوار و گرم کنم رو پوشیدم و زیر گرمکنم یه رکابی پوشیدم! الان هوا سرد بود بعد که تمرین میکردم گرمم میشد شاید بخوابم گرم کنم رو در بیارم والا.
قبل از این که از اتاق برم بیرون رفتم در اتاق ماری گفتم:
-من دارم میرم حواست باشه!
چشمکی زد و گفت:
-حواسم هست داداشی خیالت تخت!
رفتم تو پارکینگ نسیم هنوز نیومده بود ضیط رو روشن کردم تا یه کم خودم رو گرم کنم!
اهنگ که تموم شد صدای دست زدن اومد همونطور که نفس نفس میزدم برگشتم نسیم بود که با لبخند داشت نگام میکرد:
-ایول مسیــــــــح خیلی خوشگل می رقصی یعنی میشه یه روز منم اینجوری برقصم؟
موهام رو که به خاطر عرقی که کرده بودم به پیشونیم چسبیده بود رو بالا زدم و گفتم:
-چرا که نه؟ تو الان تمام این حرکاتی که من زدم رو بلدی!
راستشو میگفتم درسته که سه ماه بیشتر نیست که باهاش تمرین میکردم ولی خیلی زود یاد میگرفت!
ذوق زده خندید و گفت:
-راست میگی؟؟؟؟
-دروغم کجا بود حالا بیا یه دور همون حرکات قبلی رو با هم تمرین کنیم!
دوباره خندید،چه خوش خنده شده بود امروز، مسیح تو چشم دیدن خنده ی بقیه رو هم نداری؟ تو یکی خفه هروقت نسیم هست تو هم باید سر و کلت پیدا بشه!
رفت طرف ضبط و یکی از اهنگایی که خودش همیشه میزاشت رو انتخاب کرد و گفت:
-خب من آمادم!
با هم شروع کردم رقصیدن بعضی جاها که اشکال داشت کمکش میکردم ولی بیشتر حرکات رو خیلی خوب میرفت! گرم شده بود شدید با یه حرکت گرم کنم رو در اوردم و پرت کردم کنار دیوار اونقدر گرمم شده بود که اگه دست خودم بود رکابیمم در میاوردم ولی میدونستم که نسیم معذب میشه به همین دلیل بی خیال شدم حرکات اخر رو دیگه خودم نرفتم و دست به سینه وایسادم کنار دیوار و به نسیم نگاه میکردم که رقصش تموم شد و یه دور دور خودش چرخید تا منو پیدا کرد و با ذوق اومد جلوم و گفت:
-چطور بود!
لبخندی از روی رضایت زدم و گفتم:
-عالی بود! چیزی نمونده که یادت نداده باشم به جز چند تا حرکت جزیی!
اخم بامزه ای کرد و گفت:
-جزیی؟ اصل کاری رو که هنوز یادم ندادی!
چی میگه؟ اصل کاری؟؟؟ اصل کاریم کجا بود؟ همین بود دیگه!
هنگ کرده داشتم نگاش میکردم که گفت:
-اِ مسیح اذیت نکن دیگه!
اذیت کجا بود؟ به جدت همین بود دیگه!
پاش رو کوبید زمین و گفت:
-مسیـــــــــح!
در گوشام رو گرفتم و گفتم:
-چرا جیغ جیغ میکنی من که همش رو یادت دادم!
یه دفعه یه جرقه تو ذهنم زد نکنه برگردون رو میگه!
-نخیرم تو هنوز برگردون یادم ندادی!
اخم کردم و گفتم:
-عمرا حتی فکرشم نکن همینا بسته!
اونم اخم کرد و دستاش رو زد به کرش و گفت:
-تو گفتی همه ی حرکات رو یادم میدی!
به سمت آسانسور رفتم و گفتم:
-عمرا همین که گفتم!
دو باره اومد جلوم وایساد و گفت:
-چرا آخه؟ مسیــــــح تو قول دادی!
عجب زبون نفهمی بود اینا!
-نمیشه میفتی دست و پات میشکنه اونوقت من چی کارت کنم؟
-نه مواظبم تو رو جون من!
محل ندادم و راهم رو ادامه دادم که گفت:
-نه مثل این که تو زبون آدمیزاد حالیت نمیشه!
چی میگه!با من بود! به من گفت غیر آدمیزاد،نه بابا چرا توهم میزنی همچین چیزی نگفت که!
گرم کنم رو که یادم رفته بود بردارم رو برداشت و اومد طرفم و گفت:
-یادم نمیدی نه؟
برام جالب بود که چی کار می خواد بکنه نیشخندی زدم و گفتم:
-نچ!
گارد گرفت و گفت خودت خواستی و با مشت زدم تو شکمم!
این دفعه دیگه دردم نگرفت!بالاخره این همه تمرین باید به یه دردیم بخوره یانه! وقتی دید هیچ عکس العملی نشون نمیدم عصبانی شد(نه تا حالا نبود)و با یه حرکت چرخشی زد تو سرم!
سرم تیر کشید مثل همون روزی که دستم رو بریدم با دوتا دستم سرم رو گرفتم سر خوردم کنار دیواریه چیزایی دوباره داشت یادم میومدیه صدایی جیغ، یه صدای ترمز وحشتناک احساس کردم ماشین زد به خودم اشک نشست تو چشمام سرم رو بیشتر فشار دادم که احساس کردم یکی داره تکونم میده:
-مسیح،مسیح تورو خدا!چت شد؟ مسیــــــــــــح!
صدا انگار از ته چاه میومد! سرم رو بلند کردم! تار میدیدم چشام رو بستم و دوباره باز کردم نسیم بود که داشت با نگرانی نگام میکرد!سرم رو تکون دادم و از جام پاشدم! صدای نگران نسیم اومد که گفت:
-خوبی؟
برگشتم طرفش و گفتم:
-آره
-ببخشید که زدمت! خب تو قرار بود همه ی حرکاتو یادم بدی! خواهش!پیلییییییییز!
خندیدم انگار نه انگار که یه دقیقه پیش یه چیزی داشت یادم میومد گفتم :
-نه! رو حرف من حرف نزن!
عصبانی بود این دفعه عصبی شد و جیغ زد!
-خیلی لوسی! چهار تا حرکت بلدی ها! چیزی ازت کم میشه یادم بدی! اَه
صدای جیغش رو اعصابم خط انداخت زبون نفهم نمیفهمید به خاطر خودش میگم گفتم:
-اینقدر جیغ....
هنوز جرفم تموم نشده بود که صدای یکی اومد
-شماها این جا چی کار میکنید؟
برگشتم سمت صدا اوه اوه اوه بدبخت شدم!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 82
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 175
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,015
  • بازدید ماه : 13,973
  • بازدید سال : 141,076
  • بازدید کلی : 11,638,216