close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت هشتم
loading...

رمان فا

یا امامزاده بیژن، این غولتشن کی پیداش شد؟ یه نگا به مسیح انداختم؛ پشتم به ورودی به اصطلاح مخفیگاهمون بود، کلای سویی شرتمو انداختم روی سرم…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 8285 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:32 نظرات ()

یا امامزاده بیژن، این غولتشن کی پیداش شد؟ یه نگا به مسیح انداختم؛ پشتم به ورودی به اصطلاح مخفیگاهمون بود، کلای سویی شرتمو انداختم روی سرم تا صورتم معلوم نباشه، به مسیح نگا کردم، سرشو تکون داد ینی در رو، این یارو هم هنوز وایساده بود، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم، سرمو انداختم پایین و با سرعت دویدم، یارو از این آدمای مذهبی بود، واسه همین دست بهم نمیزد، زیر چشی یه نگا به مسیح انداختم که به طرف دیوار رفت،.........................................................

یارو داشت میرفت طرفش، یه برگردون زد و دو قدم اونطرفتر از یارو فرود اومد، از کنارم که رد میشد، دستمو گرفت و دنبال خودش کشید، مخم هنگ کرده بود، مگه ما چیکار میکردم که در رفتیم؟ نمیدونم والا! از پله ها دویدیم و به سرعت از ساختمون زدیم بیرون، پشت ساختمون یه کوه بود که داشتن یه کم پایین ترش ساختمون سازی میکردن، نمای پنجره ی اتاقم این کوهه بود، چقدم که زیبا بود واقعاً هیچی نداشت، خشک خشک بود، از توش صدای گربه و سگ و این جانورانم میومد! از کوه دویدیم بالا، یه کم که رفتیم دست مسیحو فشار دادم و گفتم:
ـ مسیح جون هر کی دوست داری وایسا، دیگه نیومد دنبالمون!
ایستاد، دستمو گذاشتم روی قفسه سینم و گفتم:
ـ اگه من مردم تقصیر توئه!
خندید و گفت:
ـ نه تقصیر خودته، از بس جیغ کشیدی یارو شنید!
اخم کردم و دست به سینه وایسادم، گلوم و ریه هام به شدت میسوخت، بعد از اون اتفاق مشکل تنفسی پیدا کرده بودم، به خاطر شوک بود. به سرفه افتاده بودم، اما خیلی جلوی خودمو گرفتم که سرفه نکنم، با مشت کوبیدم به قفسه سینه اشو و گفتم:
ـ تقصیر توئه، باید یادم بدی، اصن خودم تشک میارم پهن میکنم که نرم باشه دست و پام نشکنه!
اخم با جذبه ای کرد و گفت:
ـ وقتی میگم نه ینی نه نسیم، فهمیدی یا جور دیگه حالیت کنم؟
جور دیگه؟ مثلاً چطوری میخواست حالیم کنه؟ ای بزنم مغزش پخش زمین بشه! دستامو زدم به کمرم و گفتم:
ـ مثلاً چطوری؟ من یه عالمه فن دیگه هم بلدم که میتونم روت پیاده کنما!!
دستامو مشت کردم و گارد گرفتم که مچ دستمو گرفت و منو کشوند تو بغلش، یه کم سعی کردم از تو بغلش بیام بیرون اما سفت گرفته بود نامرد، هرچی سعی کردم نشد، حلقه ی دستاشو سفت تر کرد و در گوشم گفت:
ـ نسیم، اگه میگم نه به خاطر خودته، من سر این حرکت چهار بار پام شکست، دو بارم دستم ضرب دید، خطرناکه عزیز دلم! نگرانتم، تو دختری، ظریفی، زودتر از من ممکنه آسیب ببینی! خوب؟
عجیب آروم شده بود، چقدر تن صداش قشنگ بود وقتی اینجوری باهام حرف زد، به شدت احساساتی شده بودم، قلبم مثه چی داشت میزد، سرمو آوردم بالا؛ چشمم دوخته شد به چشمای خوشرنگ خمارش، لبخندی زدم و گفتم:
ـ واقعاً به خاطر خودمه؟ از ته قلبت؟ یا فقط به خاطر اینکه...
دستشو گذاشت روی لبام، دوباره سرمو گذاشت روی سینه اشو و گفت:
ـ به خاطر خودته عزیزم، همش به خاطر خودته... نسیم، نمیدونم چیه، اما نمیتونم ببینم که آسیب میبینی!! حتی توی تمرینایی که خودت بهم میدی و ازم میخوای که با قدرت بزنم، نمیتونم!
هعـــــی، خیلی این لحظه رو دوست داشتم، آفتابم که صحنه ی رمانتیکی رو درست کرده بود، داشت غروب میکرد، عین این کتابا، احساس میکردم ضربان قلبم رفته بالا! دستش روی کمرم بود، سرمو دوباره بالا گرفتم و گفتم:
ـ مسیح، بسه دیگه، ولم کن، قانع شدم... اما دیگه...
دوباره دستشو گذاشت روی لبام و سرشو آورد پایین، این داره چه غلطی میکنه؟ دیگه داره از حد خودش میره فراتر، الاناست که دیگه سگ بشم بزنم این لحظه ی دوست داشتنی رو خراب کنما... یهو با صدای یه نفر که خیلی برام آشنا بود به خودم اومدم و مسیحو هل دادم عقب، صدای پرهام بود که آروم گفت:
ـ نسیم...
بعد انگار تازه درک کرده باشه چی شده داد زد:
ـ نسیم گور خودتو کندی!!
مسیح شوک زده ایستاده بود، منم سرمو انداختم پایین و رفتم کنار، پرهام بود، وای داداشم باز برزخی شده، الان میزنه من و مسیحو ناکار میکنه، خدا رو شکر مامان و بابا واسه یه هفته رفتن تهران، مثه اینکه عمه ی بزرگ بابام فوت شده! نفس عمیقی کشیدم و اومدم حرف بزنم که احساس کردم یه طرف صورتم سوخت، پرهام برای اولین بار زد توی صورتم! اشک توی چشمام جمع شده بود، میدونستم اینو نمیتونه تحمل کنه، اما امیدوار بودم که با داد و هوار و توقیف گوشیم تموم بشه، دوباره دستشو برد بالا، چشمامو بستم که دوباره بزنه، اما... لای چشمامو باز کردم، مسیح دست پرهامو گرفته بود و گفت:
ـ تو رو خدا نزنش! تقصیر اون نبود.
باورم نمیشد که مسیح جلوی پرهام وایساده، من بودم تا الان سکته رو زده بودم و فرار کرده بودم، آخه پرهام وقتی عصبانیه خیلی خطرناک میشه، اخم وحشتناکی کرد و رو به مسیح گفت:
ـ حساب تو رو هم بعداً میرسم مرتیکه ی...
فوش ناموسی داد شرمنده نمیتونم بگم، مسیح همچنان که دست پرهامو سفت گرفته بود گفت:
ـ هر کاری دوست داری بکن، اما باهاش کاری نداشته باش!
پرهامم نامردی نکرد با مشت کوبوند توی صورت مسیح، دست خودم نبود، جیغ خفیفی کشیدم و رفتم جلوی پرهام و گفتم:
ـ داداش غلط کرد... بیا بریم...
پرهام اخم وحشتناکی کرد و گفت:
ـ تو برو، من با این حرف دارم!
آروم رفتم پایین، امیدوار بودم که مسیح به خاطر این کارم بعداً سرزنشم نکنه، بعداً؟ واقعاً فکر میکنی که بعداً هم وجود داره نسیم؟ اه وجدان خفه شو... به طرف خونه رفتم، روی تختم نشسته بودم که چند دقیقه بعدش پرهام اومد تو اتاقم و با اخم ایستاد! سرمو انداختم پایین، گفت:
ـ دیگه حق نداری بری پایین! مفهومه؟
سرمو تکون دادم، ادامه داد:
ـ خودم میبرمت مدرسه و میارمت، از الان به بعدم شروع میکنی درس خوندن، امتحاناتت شروع شده، گوشیتم بده به من!
گوشیم همه زندگیمه... لب برچیدم و گفتم:
ـ آخه دوستام میخوان زنگ بزنن!
اخم کرد و گفت:
ـ مثه همون دوستت؟ گوشیتو بده تا دوباره سگ نشدم! سریع!
گوشیمو گرفتم به طرفش! بعد از یه هفته که مامان اینا میان باید بهم پس بده! میدونم به مامان نمیگه، پس نمیتونه ماست مالیش کنه! از اتاق بیرون رفت و گفت:
ـ نیم ساعت دیگه اومدم با نمونه سوال میام باید جواب بدی!
بدبخــــــــــــــت شدم!


چرا همه اتفاقا همیشه باید یهویی بیفته؟همیشه هم باید برای من اتفاق بیفته!
نشسته بودم روی یه تکه سنگ بالا ی کوه خودمم نمیدونستم به چی فکر میکنم! من داشتم چی کار میکردم! اگه داداشش نمیومد چی کار میکردم؟ دستی به صورتم که داداشش مشت زده بود کشیدم! با صدای رعد و برق سرم رو بلند کردم! یه قطره بارون چکید رو صورتم! قطره های بعدی تندتر می چکیدند چشمام رو بستم و سرم رو بالا گرفتم می خواستم همه ی افکار تو ذهنم پاک بشه! به این فکر نکنم که فقط یه لحظه دیگه ممکن بود ببوسمش! به این فکر نکنم این دفعه شاید جدی جدی بین من و نسیم بهم خورده باشه! با این فکر زهر خندی به خودم زدم! نه آقا مسیح اصلا همچین اتفاقی نمیفته با اون مشتی که نوش جون کردی! ولی خداییش خواهر و برادر هردو دستاشون سنگینه ها!
همه ی لباسام خیس شده بود و دلم نمی خواست از جام بلند بشم! گرمی یه نگاه رو روی خودم احساس میکردم ولی هیچکی اونجا نبود! از جام بلند شدم چند تا نفس عمیق کشیدم و به هیچی فکر نکردم! تنها چیزی که میدونستم این که این دفعه من عمرا برم منت کشی! صدای پیام گوشیم بلند شد! با ذوق گوشی رو برداشتم ولی همه ی خوشحالیم در یه ثانیه فرو کش کرد حالا خوبه همین حالا داشتم فکر می کردم که من دیگه با نسیم کاری ندارما! سامان بود:
-آقای عاشق بیا برو خونتون خیس شدی!
خندم گرفت این منو کجا دیده؟ یه لقبیم بهم داده عاشق! واقعا خنده داره!
براش فرستادم:
-تو کجایی؟
-خونمون. نکنه فکر کردی منم مثل تو میام زیر بارون!
دیوونه ای بود برای خودشا! جواب دادم:
-اونوقت منو از کجا دیدی؟
ابروهام رو دادم بالا و منتظر جوابش شدم که گفت:
-من و بچه ها بیرون بودیم دیدیمت! بارون اومد رفتیم تو!
با زرنگی جواب دادم:
-از کجا میدونی الانم بیرونم؟
-آخه با نسیم دیدیمت! عین دوتا عاشق وایساده بودید! بعد با اون صحنه هایی که ما دیدیم عمرا الان تو خونه باشی!
زدم تو پیشونیم،واییییی وقت دیگه نبود اینا بیان بیرون؟ مطمئنم وقتی داداشش اومد رو ندیدند!
از سرما به خودم لرزیدم و دیگه جوابش رو ندادم و بدو رفتم تو خونه!
ماریا دست به سینه وایساده بود نگام میکردو گفت:
-زیر بارون چیکار میکردید؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-چیکار میکردید نه ،چی کار میکردی!
اخم کرد و گفت:
-مگه تنها بودی؟
سردم شده بود و شدیدا به یه دوش آب گرم نیازمند بودم کلافه نگاش کردم و گفتم:
-آره
-برا چی؟
موهام رو از روی پیشونیم زدم کنار و گفتم:
-برا چی نداره!برو کنار سردمه می خوام برم دوش بگیرم!
عمرا اگه بهش میگفتم برای چی!
با دست زدمش کنار و خودم رو پرت کردم تو حموم! دوش رو باز کردم و با لباس وایسادم زیرش! خل شده بودم ولی انگار هر قطره آبی که به بدنم می خورد فکر نسیم رو کم رنگ تر میکرد و تصویر یه جفت چشم مشکی رو پرنگ تر! از این چشما که نمیدونستم چشمای کی اند! نمیدونستم چرا اینجوری بهم زل میزنند بدم میومد!
از زیر دوش اومدم بیرون و لباسام رو عوض کردم و دوباره رفتم تو حموم!
دوش گرفتنم یه بع بیشتر طول نکشید. سرم دوباره رد گرفته بود رفتم زیر پتو و سعی کردم بخوابم که به وسیله ی صدای در سعیم بی نتیجه موند! سرم رو بیشتر بردم زیر پتو و اصلا به روی خودم نیاوردم که کسی اومده تو اتاق! یه دفعه پتو از روم کشیده شد! با بی حوصلگی چشمام رو باز کردم طبق معمول ماریا بود! کلافه نگاش کردم اصلا حوصلش رو نداشتم،حوصله ماریا نه حوصله ی هیچکی رو نداشتم!
چشمام رو یکم رو هم فشار دادم تا سر دردم کمتر بشه و گفتم:
-بله؟
-چرا صورتت کبوده؟


هی وای من همینم کم بود حالا میگه خواهر و برادر دست بزن دارند!دروغ چرا دست بزنم دارند!
دوباره رو تختم دراز کشیدم و گفتم:
-چیزی نیست!
با حالت سوالی نگام کرد و گفت:
-مربوط به نسیمه؟
یکی نیست بگه آخه خواهر من اینم سواله؟ نه پَ مربوط به عمه ی منه!
جوابش رو ندادم که گفت:
-باهاش قهر کردی دوباره؟
سردردم به اوج خودش رسیده بود این چند وقت هر روز سر درد داشتم ! بازم جواب ندادم که گفت:
-نمی خوای جواب بدی؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم و پتو رو از دستش کشیدم بیرون و کشیدم روم که اگه بزاره یکم بخوابم!
از روی پتو دوتا زد رو بازوم و گفت:
-باشه مسیح خان نگو! میرم از خودش میپرسم! نه من و نه مامان و نه هیچ کس دیگه حوصله ی دیوونه بازی های تو رو نداریم! حتما این دفعه خودت رو میکشی!
از رو تخت بلند شد و رفت صدای در اتاق که اومد تازه تونستم معنی جملش رو بفهم!
از خودش می پرسم؟حوصله ی دیوونه بازی ی منو ندارند؟ خودم رو میکشم!
هیییییییی بیچاره شدم ! مثل فشنگ رفتم دنبالش که داشت از خونه میرفت بیرون! دستش رو از پشت کشیدم که برگشت طرفم و گفت:
-چیه؟
-کجا میری؟
شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:
-در خونه نسیم!
-بری که چی بشه!
-که بفهمم تو چته!
-بیا خودم میگم!
دستش رو از تو دستم کشید بیرون و گفت:
-بگو!
با حالت بی خیالی گفتم:
-دعوامون شد!
-برای چی؟
-چیز خاصی نبود!
ابرو هاش رو انداخت بالا و گفت:
-نه نشد !
اومدم جوابش رو بدم که دوباره سرم تیر کشید!
با دوتا دستم سرم رو گرفه بودم و فشار میدادم! که گفت:
-من نمی خوام دیگه تو رو اینجوری ببینم باید بفهمم چته
تا اومدم جلوش رو بگیرم از خونه رفت بیرون و زنگ خونشون رو زد!
این دفعه محکم تر از قبل زدم تو پیشونیم و گفتم:
-ماری تو رو خدا مگه تو فضولی؟
تا اومد جواب بده در باز شد و منم سریع در خونمون رو بستم!

بد بخت شدم!


عزا گرفته بودم، پرهام گوشیمو گرفته من الان چی کار کنم؟ همه زندگیم گوشیم بود، توش پر از عکس دیمن بود، هر شب نگا میکردم ذوق مرگ میشدم! باش میرفتم فیس بوک، مسنجر، ای خدا، من بدون گوشی زنده نمیمونم، نسیم خودتو خر نکن؛ الان داری به گوشیت فکر میکنی که به مسیح فکر نکنی! سرمو تکون دادم و با خودم گفتم « آره، حالا که چی، اگه گذاشتی دهنمو منحرف کنم! » تو فکر بودم که زنگ در خونه به صدا در اومد، رفتم توی راهرو تا درو باز کنم که پرهام با اخم بهم خیره شد و رفت تا درو باز کنه، منم سرک کشیدم ببینم کیه، یهو صدای پرهام اومد که با بهت گفت:
ـ ماریا...
هان؟ ماریا؟ این پرهامم یکیو داشته ما خبر نداشتیم؟ ای کلک، اونوقت منو دعوا میکنه بدذات! ماریا هم با بهت گفت:
ـ پرهام... واقعاً خودتی؟!! باورم نمیشه، بعد از این همه سال... پس حدسم درست بوده!
پرهامم با بهت و گیجی گفت:
ـ چه حدسی؟
ماریا با لحن با مزه ای گفت:
ـ میخوای منو پشت در نگه داری؟
پرهام از جلوی در رفت کنار و ماریا اومد تو، حدس میزدم که خواهر مسیح باشه، آخه خیلی شکل مسیحه، پرهام با اخم بهم گفت:
ـ برو تو اتاقت و بیرونم نیا...
لب برچیدم و رفتم تو اتاقم؛ اومد تو اتاق و کامپیوتر رو روشن کرد و صداشو زیاد کرد و گفت:
ـ کمش نکنیا...
سرمو تکونی دادم و نشستم رو تختم، ولی عجیب فوضولیم گل کرده بود که ماریا با پرهام چیکار داره، آروم لای درو باز کردم و توی راهرو پناه گرفتم! ماریا گفت:
ـ پرهام... مسیحو یادته؟
خندید و گفت:
ـ مگه میشه پسرک فوضول و شیطونی مثه مسیحو یادم بره؛ هم بازی اصلی نسیم بود. با اینکه نسیم یادش نمیاد!
فوضولیم بیشتر گل کرد، داشتن در مورد من حرف میزدن! ماریا هم خندید، اما یهو با لحن ناراحتی گفت:
ـ پرهام... میدونی بعد از اینکه رفتید چه بلایی سر مسیح اومد؟
پرهام با تعجب گفت:
ـ چه بلایی؟
ماریا با لرزش گفت:
ـ وقتی فهمید که رفتید دوید وسط خیابون، باورم نمیشد که اینقدر به نسیم وابسته شده باشه، با اشک میدوید و نسیمو صدا میزد، اما ماشین بهش زد؛ هیچ وقت اون روزا رو یادم نمیره، مسیح تو کما بود، بعدم تا چند ماه هیچ چیز یادش نمیومد، اما کم کم حافظه اشو به دست آورد... اما دیگه حرفی از نسیم نمیزد، انگار که فراموشش کرده...
اشک توی چشمام جمع شده بود، مگه میشد من همبازی بچگیام یادم بره. همیشه یه گوشه از ذهنم مسیح تو یادم بود. ماریا گفت:
ـ تا الان خیالمون راحت بود، تا اینکه مسیح اومد و گفت که با یه دختر به اسم نسیم آشنا شده... باورم نمیشد که نسیم دوباره برگشته توی زندگی مسیح! از اون موقع حس میکنم سردردای مسیح بیشتر شده و انگار داره یه چیزایی یادش میاد! پرهام... اگه داداشم ضربه بخوره، دیگه واقعاً هیچی یادش نمیاد.
پرهام هیچ حرفی نمیزد، تا اینکه ماریا گفت:
ـ پرهام... اون نسیمی که مسیح میگفت خواهر توئه...
شوک! ینی من تمام این مدت واسه همین حس بدی به مسیح نداشتم؟ چون ضمیر ناخودآگاهم میدونست اون کیه. همون جا نشسته بودم و سرمو گذاشتم روی زانوم. واقعاً باورم نمیشد که مسیح همون آدم باشه. پرهام گفت:
ـ اما... ماریا... من نمیتونم...
ماریا اول ساکت بود، اما یهو با هق هق گفت:
ـ پرهام... تو رو خدا... داداشم داره از دست میره! الانم حالش خیلی بد بود. می خوام با نسیم حرف بزنم ببینم چی شده...
پرهام با داد گفت:
ـ من نمیتونم اجازه بدم مسیح به نسیم نزدیک بشه... اونا الان بزرگ شدن، دیگه بچه بازی نیست که.
ماریا هم با داد گفت:
ـ خوب شدن که شدن، ما که الان نمیتونیم جلوشونو بگیریم! فقط میتونیم ناظرشون باشیم که کار بدی نکنن!
پرهام ساکت شد، حرفی نمونده بود که بزنه! تنها چیزی که گفت این بود:
ـ باشه... حالا چرا میزنی؟
ماریا بعد از مکثی گفت:
ـ میخوام با نسیم حرف بزنم!
پرهام اومد و ماریا رو راهنمایی کرد، پریدم تو اتاقم و روی تخت دراز کشیدم که ینی من هیچی نشنیدم، ماریا اومد تو و گفت:
ـ نسیم جان، من خواهر مسیحم! منو یادت میاد؟ یادته! البته خیلی سال گذشته، منو پرهام چون بزرگتریم همو یادمون اومد! مسیح همبازی بچگیات بوده...
پرهام ادامه داد:
ـ توئ پنج شیش سالت بود، ما آمریکا بودیم، به خاطر کار بابا، اونجا یه دوستی داشتی، خیلی با هم صمیمی بودین، مسیح بود اسمش... از اتفاق این مسیح همونه... ینی چطوری بگم!
آروم گفتم:
ـ یه چیزایی یادم میاد، به خودت زحمت نده!
ماریا کنارم نشست و گفت:
ـ حال مسیح خیلی بده نسیم، میخوام بدونم چی شده؟ چرا صورتش کبوده؟ سر چی دعواتون شد؟!
روی تخت نشستم و به ماریا نگا کردم، مثلاً من خیلی مظلومم، پرهام سرفه ای کرد و گفت:
ـ ماریا... من زدم تو صورت مسیح!
با تعجب به طرف پرهام برگشت و گفت:
ـ چرا؟
پرهام نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ باید بهم حق بدی، مسیح... خوب، شاید اگه دیرتر میرسیدم، اونا... ینی... ( یهو تندی گفت: ) مسیح داشت نسیمو میبوسید!
ماریا دهنش باز مونده بود. به طرفم برگشت، منم تند تند شروع کردم به تعریف کردن ماجرا! ماریا کنارم روی تخت نشست و گفت:
ـ حالا میخوای چی کار کنی؟
آهی کشیدم و گفتم:
ـ ماریا... باید بهم حق بدی، من باید با خودم و احساساتم کنار بیام... به خصوص بعد از اون روز...
با اشاره ی پرهام ساکت شدم، کسی نباید میفهمید که چه اتفاقی واسه من افتاده بود، سریع گفتم:
ـ ینی امروز...
ماریا بلند شد و گفت:
ـ عزیزم، درکت میکنم، اما مطمئنم که مسیح قصدی نداشته! بهم اعتماد کن!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ حداقل تا بعد از امتحانات بهم فرصت بدید!
ماریا لبخندی زد و گفت:
ـ باشه، پس من منتظرم!
پرهام تا دم در همراهیش کرد، بعد گوشیمو بهم برگردوند و گفت:
ـ بیا اینم گوشیت... ماریا راست میگه، ما هم دوست خانوادگی بودیم، من بهشون اعتماد دارم!
آخ جون، همه عمرمو بهم برگردوندن! نگاهی به گوشیم انداختم، امیدوار بودم که حداقل یه تماس یا اس ام اس از مسیح باشه، اما هیچ خبری نبود! به درک! فعلاً قصد ندارم ببخشمش!


تقریباً یه هفته ای میشه که از اون ماجرا گذشته، باورم نمیشه، حتی یه تماسم از مسیح نداشتم! انگار منتظر یه بهانه بود که این رابطه رو تموم کنه. عصبی بودم، اگه میخواست که باهام به هم بزنه چرا اون روز توی کوه اون رفتارو نشون داد؟ گیج شده بودم، امتحانام رو داشتم خراب میکردم! اما از رو نمیرفتم، اون بود که اون حرکتو انجام داد، خودش باید همه چیزو درست کنه!
از سر جلسه امتحان بلند شدم و رفتم بیرون، پرهام توی ماشین منتظرم بود، با تعجب به طرفش رفتم و سوار شدم، گفت:
ـ چرا اینقدر لفتش دادی؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
ـ سخت بود...
چیزی نگفت و به طرف خونه رفت. در خونه رو باز کردم و رفتم تو، پرهامم پشت سرم اومد. احساس خفقان میکردم، خیلی دلم واسه مسیح تنگ شده بود، نمیدونم چی کار کردم که دیگه باهام تماس نگرفت. نشستم توی اتاقم، شدید به یه چیزی احتیاج داشتم که منو از تو فکر مسیح بیاره بیرون، حتی دیمنم نمیتونست این کارو بکنه! همش ذهنم میرفت طرف مسیح! روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم که گوشیم زنگ خورد. از جام پریدم و سریع بدون اینکه نگا کنم کیه جواب دادم:
ـ هر کی هستی میای با من بریم بیرون؟ حوصلم سر رفته!
صدای خنده ی مردونه ای اومد، فکر کردم مسیحه اما لحن آروم و صدای بمش خبر میداد که ایلیاست، گفت:
ـ آروم دختر... تو مگه امتحان نداری؟!!
آب دهنمو فرو دادم و گفتم:
ـ اه ایلیا ضد حال نزن دیگه! بیا بریم یه مهمونی ای، شهربازی ای، پارکی جایی!
دوباره خندید و گفت:
ـ یه دفه بردمت مهمونی، واسه هفت پشتم بس بود، دوست داری بریم شهر بازی؟
دوباره یاد مسیح توی ذهنم زنده شد، اما با این حال گفتم:
ـ دوستامم بیارم؟
کمی فکر کرد و گفت:
ـ پس منم دوستامو میارما...
ای نه... فقط من باید دوستامو ببرم شهر بازی، با دلخوری گفتم:
ـ خوب اینجوری که توی یه ماشین جامون نمیشه!
دوباره ساکت شد و بعد گفت:
ـ خوب تو دو تا از دوستاتو بیار، منم یکیشونو میارم!
خندیدم و گفتم:
ـ باشه... قبول!
خدافظی کردم و زنگ زدم به رها، اونم انگار از خدا میخواسته یکی این پیشنهادو بهش بده گفت که با رویا میان! به طرف کمد لباسام رفتم و شلوار سفید و پالتوی مشکیمو که یه کمربند طلایی داشت پوشیدم و یه روسری مشکی و طلاییم سرم کردم، حوصله ی آرایش کردن نداشتم، رژ لب کرم تیره ای زدم و رفتم توی اتاق مامانم و بهش گفتم که با رها و رویا و ایلیا میریم شهربازی، خندید و بهم پول داد تا دستم خالی نمونه، از خونه بیرون رفتم، منتظر شدم که آسانسور بیاد بالا، همون موقع گوشیم زنگ خورد، جواب دادم:
ـ رها دو مین صبر کن دیگه، اومدم.
گوشیمو انداختم توی گوشیم، در آسانسور رو واز کردم و رفتم تو، توی آخرین لحظه یکی در آسانسور رو گرفت. رو به آیینه وایساده بودم و داشتم به یه تیکه از چتریام که فر خورده بود ور میرفتم تا صاف بشه، یهو هیکل یه پسرو پشت سرم دیدم، قلب داشت از جا کنده میشد، برگشتم طرفش و نگاش کردم، امیدوار بودم حرفی بزنه، اما چیزی نگفت، آروم گفتم:
ـ سلام...
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ سلام... خوبی؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ آره خوبم... داشتم میرفتم بیرون! با ایلیا...
یهو مثه برق گرفته ها گفت:
ـ ینی چی؟
نگاش کردم که خودشو جمع و جور کرد و گفت:
ـ آخه امتحان داری، واسه همین گفتم...
آب دهنمو فرو دادم و گفتم:
ـ با رها و رویا میرم!
انگاری خیالش راحت شد، یا شایدم من اینطوری فکر کرده بودم. آهی کشیدم و از آسانسور رفتم بیرون، پشت سرم اومد، نمیدونم چرا وفتی هست احساس امنیت میکنم! اما الان دوست نداشتم که باهام باشه، دوست نداشتم دوباره بازیچه اش بشم! به طرف رها رفتم و گفتم:
ـ بابا داریم میریم شهر بازیا!! اینقدر جیغ میکشی که آرایشت میپره!
خندید و گفت:
ـ میگم نسیم... این پسره هیچ عکس العملی واست نشون نداده بعد سه سال؟!
تو چی میدونی از قلب بی قرار من؟ آروم گفتم:
ـ نه بابا... تو هم گیر دادی به اینا... بیخیال!
بیشتر قلبم گرفت وقتی که رها گفت:
ـ اگه تو نمیخوای بهش پا بدی، بذا من برم ببینم پایه هست یا نه؟
مسیح فقط ماله من بود، رویا دستشو گرفت و گفت:
ـ رها... بیخیال، ما تو محل آبرو داریم!
رها وایساد و خندید، بعد گفت:
ـ شوخی کردم بابا!
همون موقع ایلیام رسید، به طرفش ماشینش رفتم، یه پسر چشم و ابرو مشکی جلو نشسته بود، هر جفتشون از ماشین پیاده شدن، ایلیا شلوار کتون کرم پوشیده بود با یه تی شرت یقه دار قهوه ای کلفت، آستیناشو بالا زده بود، اون دوستشم تا حالا ندیده بودم، ایستاد، قدش یه کم از ایلیا بلندتر بود، جین مشکی و پیرهن سفید و مشکی پوشیده بود و آستیناشو مثه ایلیا زده بود بالا یه ژیلت مردونه ی یقه هفت سفیدم پوشیده بود روی پیرهنش! موهاشو به بالا حالت داده بود، روی هم رفته خیلی ناناز بود. دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:
ـ امیر هستم!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ نسیم... اینا هم دوستام، رها و رویا...
سرمو واسه ایلیا هم تکون دادم و گفتم:
ـ ایلیا، پیش به سوی شهر بازی!
دخترا عشق نشستم، امیرم حس کردم به جای اینکه کنف بشه باهاش دست ندادم خوششم اومده! به طرف شهربازی رفتیم. وای خدا، چقدر دلم واسه شهربازی تنگ شده بود، دلم میخواست بپرم ایلیا رو ماچش کنم! خیلی ماهه، البته به چشم برادریا... امیر خیلی پسر بامزه ای بود، با همه گرم گرفته بود و همه رو میخندوند! رو به ایلیا گفتم:
ـ ایلیا... ایلیا من پشمک میخوام!!
برگشت طرفمو با خنده نگام کرد و گفت:
ـ مگه بچه ای؟
لب ورچیدم و گفتم:
ـ خواهش، خواهش... ایلیا، ایلیا جونم!!
امیر خندید و گفت:
ـ ایلیا بچه از دست رفت!
بعد زد نوک دماغم و گفت:
ـ الان واست میخرم خانوم خوشگله، لباتو اونجوری نکن!
صاف وایسادم و خندمو جمع کردم، چشمکی به بقیه زدم و گفتم:
ـ بعدشم بریم کشتی صبا!!!
همه سرشونو به نشونه ی موافقت تکون دادن، نمیدونم چرا سنگینی نگاهیو روی خودم حس میکردم! برگشتم، کسی نبود. دوباره به طرف رویا و رها برگشتم و با اونا مشغول حرف زدن شدیم که رها گفت:
ـ وای نسیم، سنگین باش، به خدا اگه بخوای امیرم واسه خودت کنی، بیچارت میکنم! امیر ماله منه!!
دست به سینه ایستادم و ابروهامو انداختم بالا و گفتم:
ـ باشه... ماله تو... البته اگه نگات کرد!
ایلیا و امیر با پشمکا برگشتن! پشمکو از دست ایلیا گرفتم و واسش بوس فرستادم! همه به بچه بازیام میخندیدن! نمیدونم چرا، اما شهربازی اون شب خیلی بهم چسبید، بیخیال شده بودم! نزدیکای ساعت 10 بود که رضایت دادم برگردیم! امیر گفت:
ـ ایلیا، برو شهرزاد، شام مهمون منید!
رها گفت:
ـ وای نه... شهرزاد هم دوره، هم غذاهاش گرونه... تو زحمت میوفتید!
باز این بچه حرف زد، شهرزاد کجا گرون بود آخه؟ به نظرم قیمتش خوب بود، امیر شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ نه بابا چه زحمتی!!
ایلیا لبخندی زد و گفت:
ـ امیر... باز تو شروع کردی؟!
امیر اخم کرد و گفت:
ـ تو کار بزرگتر دخالت نکن! بریم... زود باش!
با هم به طرف رستوران شهرزاد رفتیم، وای که شام خوردن با دوستا چه حالی میده! کاملاً فراموش کرده بودم مسیح یه هفته است که تماس نگرفته، حرفای اون روز توی کوه رو یه سوءتفاهم دیدم و از کنارش گذشتم! من نسیم بودم؛ کوه غرور!!! قصد ندارم حالا حالاها به طرفش برگردم!!


هه واقعا یه هفته از اون ماجرا گذشته؟ پیشرفت خوبی دارم میکنم وابستگی کمتر زندگی بهتر!
تو این یه هفته به جای اینکه هر روز برم و باهاش تمرین کنم میشینم مثل بچه ی آدم درسم رو می خونم ! حالا نه همه ایستاده درس میخونند!!!
فعلا هیچ قصدی برای نزدیک شدن بهش رو ندارم! یعین ناخوداگاهم منو از نزدیک شدم بهش منع میکنه!
اخلاق و رفتار و کلا نگاه های ماریا هم از اون روز فرق کرده! حتی به نظرم اخلاق مامانم فرق کرده!
نگاهی به ساعت دیواری اتاقم کردم ساعت5 بود!
هه اگه یه هفته پیش بود الان داشتم لباس می پوشیدم برم پایین ولی الان...
با یه تصمیم سریع لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون یه نفر جلوی آسانسور وایساده بود! نه اشتباه نمیدیدم توهمم نزده بودم! نسیم بود،نه انگار واقعا خودش بود! هیچوقت فکر نمیکردم که الان بعد یه هفته میبینمش چه حالی میشم! ولی الان تنها چیزی که میدونم اینه که هنگ کردم رسما!
رفت تو آسانسور قبل از اینکه در بسته بشه رفتم تو آسانسور!
من رو که پشت سرش دید چشماش گرد شد خب حقم داره بنده خدا!!!!!
برگش سمتم، قبلا من اول حرف میزدم یا اون؟ اصلا با هم حرف میزدیم؟
قبل از این که تصمیمی برای حرف زدن بگیرم گفت:
-سلام...
همین، فقط سلام؟ بعد یه هفته! چه انتظاراتی داری مسیح بازم به اون که همین سلام رو گفت نه مثل تو که وایسادی مثل خنگا زل زدی بهش! خوبه تا یه ربع پیش که تو خونه بودی داشتی میگفتی که من بهش نزدیک نمیشم حالا زل زدی بهش!
سرم رو انداختم پایین و فقط نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :
-سلام...خوبی؟
اونم سرش رو انداخت پایین و گفت:
-آره.... داشتم میرفتم بیرون!با ایلیا
انگاری من ازش پرسیدم کجا میری که داره توضیح میده تازه با کیم داره میره ایلیا!
هان؟ با کی داره میره؟ ایلیا!!!! این یه کلمه یا بهتره بگم این شخص از آستانه تحملم فرا تر بود
خودمم نفهمیدم چرا یهویی برگشتم سمتش و گفتم:
-ینی چی؟
یه جوری نگام کرد که بهش حق دادم که سوال مسخره ای پرسیدم ولی بیشترین حق رو به خودم دادم ینی چی که با این پسره میره بیرون؟ مگه من مردم؟
به حاطر این که حرفم رو تصحیح کنم گفتم:
-آخه امتحان داری به خاطر همین گفتم....
یعنی مسیح چرت گفتیا حرف دیگه نبود بزنی؟ خب حرف نزن اصلا!
-با رها و رویا میرم!
این اخلاقش خیلی خوبه که در مقابل چرت و پرتای من توضیح میده و جواب خوب میده !
اگه دوستاشم هست اشکال ندارم دوباره خونسرد و شدم و دیگه چیزی نگفتم که در آسانسور باز شد و رفتیم بیرون!
می خواستم برم پارکینگ جایی که تمرین میکردیم ولی بازم ناخودآگاه رفتم دنبالش،شاید میخواسام ببینم واقعا با دوستاشه یا نه!
از در ساختمون که رفتیم بیرون دوستاش رو دیدم که وایسده بودن و اونم رفت سمتشون و یه چیزی گفت و خندیدند!
نمیدونم دوستش چی بهش گفت که برگشت نگاهم کرد و دوباره برگشت سمت دوستش!
همون موقع یه ماشین اومد و جلوشون وایساد!
صد در صد ایلیا بود با یه نفر دیگه که اونم حتما دوستش بود دست به سینه به دیوار ساختمون تکیه داده بودم و نگاشون میکردم!
آخ که چقدر دلم می خواست برم فک این پسره رو بیارم پایین!
دوستش دست رو آورد جلو ولی نسیم فقط لبخند زد و دست نداد!
ایول خوشم اومد!
دوباره رفتم تو ساختمون! مثلا اونجا وایساده بودم که چی؟ برم بهش بگن نرو؟ یا چرا نگفتی که دوست اونم هست؟ والا....


رفتم جایی که تمرین میکردیم!
دلم خیلییی برای اینجا تنگ شده بعد یه هفته!
خیلی تاریک بود رفتم سمت جایی که چراغا بود! ولی هیچی اونجا نبود!
یعنی چی؟ درک نمیکردم موبایلم رو روشن کردم که یکم جلوم رو ببینم!
یه لحظه از صحنه ی رو به روم هنگ کردم! مغزم قابل به پردازش نبود!
چیز خاصی نبود ،یعنی هیچی نبود! هیچکدوم از وسایلمون نبود!
سالون خالیه خالی بود! انگار نه انگار که چیزی اینجا بوده!
همون جایی بود که سه ماه توش تمرین کریم ولی با یه تفاوت اساسی، خالی بود بدون هیچ وسیله ای مثل الانه من! که خالیه خالی بودم!
معلوم بود دیگه همونی که دیدمون اومده وسایل رو جمع کرده!
دور سالون میچرخیدم و فکر میکردم!
به روز اولی که می خواستیم تمرین کنیم! به روزی که داشتم فکر میکردم باید کنار هر دیوار یه در بزارم!
به روزی که جلوش برگردون زدم!
به روزایی که زمان رو احساس نمیکردم!
به نسیمی که الان دیگه محلم نمیده!
تکیه دادم به دیوار و به در آسانسور نگاه کردم! یاد روزی افتادم که به خاطر نسیم جلوی ایلیا رقصیدم!
به نقش بازی کردنامون جلوی اون!
به روزایی که میزدم تا من یه کاری براش انجام بدم و من چقدر بهش می خندیدم و چقدر حرص میخورد!
به روزای اولی که می خواستم حرکات رو بهش یاد بدم و بهم اعتماد نداشت و فرار میکرد!
به روز آخر ....
روزی که فقط یه هفته از روش گذشته بود ولی انگار یه قرن گذشته!
دیدی مسیح! اخرم برگردون رو یادش ندادی! به قوا خودش پسره ی لوس چهارتا حرکت بلد بودیا ولی یادش ندادی!
فکر کنم هنوزم نفهمیده که به خاطر خودش بود! به خاطر این که نگرانش میشدم یادش ندادم!
نسیم...نسیم...
اسمش خیلی آشنا بود، آشنا تر از سه ماه! آشنا بود به اندازه ی یه عمر! یه عمری که یادم نمیاد!
خدااااااا چرا یادم نمیاد! چرا؟چرا؟ چرا؟
اصلا دلم می خواد یادم بیاد؟ نمی خواد؟
نمی دونم! نمیدونم که قراره چی یادم بیاد! خاطرات خوب... خاطرات بد....
به جز یه جفت چشم مشکی دیر آشنا
یه جفت چشم سبز مظلوم!
یه خیابون شلوغ..... یه صدای تصادف....
نه نمی خوام یادم بیاد.... نمی خوام....
سرم رو محکم تکون دادم! چشمام رو باز کردم تو پارکینگ نشسته بودم یه سالون بدون وسیله....
بدون هیچ تصمیم قبلی به نسیم پیام دادم:
-نیست.... خالیه.... خالیه خالی.... حتی خالی تر از من
بازم بدون فکر فرستادمش
خودمم نفهمیدم منظورم از این پیام چی بود!
بازم مثل همیشه بدون مفهوم پیام داده بود! ولی شاید میفهمید....
شاید.....



توی رستوران نشسته بودیم که صدای گوشیم اومد، از توی کیفم درش آوردم و به اس ام اسی که اومده بود خیره شدم « نیست، خالیه... خالیه خالی... حتی خالی تر از من » اگه هر موقع دیگه ای این اس ام اس از طرف مسیح اومده بود براش میفرستادم حرفت واج آرایی « خ » داره، اما اون موقع توی دلم خالی شد، مخفیگاه دوست داشتنیمو خالی کرده بودن، همون جایی که وقتی بهش فکر میکنم پر از گرما بود... برگشتم به روزای اول، چقدر کتکش زدم، چقدر خنده هاش قشنگ بود. اون کارا رو میکردم که بخنده، حس کردم پشتم خالی شده! بغضم گرفت، هنوزم خیره بودم به اس ام اسی که شبمو خراب کرد. سه تا نقطه گذاشتم و براش سند کردم، امیدوارم فهمیده باشه که احساسم توی غالب کلمات نمیگنجه! بغضم گرفته بود شدید، در دلسترمو باز کردم و همشو یه نفس خوردم! امیر با تعجب و بقیه با نگرانی بهم خیره شده بودن، رو به ایلیا گفتم:
ـ چرا اینجوری نگا میکنید؟ زود بخورید بریم، مامان نگران میشه!
دیگه از طرف مسیح اس نیومد، اما من دلم مثه گنجیشک می تپید! خیلی نگران بودم، خیلی بی معرفته که اس نداده! توی راه برگشت خیره شده بودم به گوشیم، احساس میکردم هوای رابطمونم مثه هوای دی ماه شده، سرد. دلم هواشو کرده بود، غرورم اجازه نمیداد که برم طرفش! از طرفی به فکر شرط بندی مسخره اش با دوستای مسخره ترش بودم و اینکه تمام این حرفا برای بازی دادن منه! بی توجه به حرفای ایلیا و امیر وقتی رسیدیم به طرف خونه رفتم، حتی جواب رها ر رویا رو هم ندادم! از پله ها رفتم پایین و رسیدم به مخفیگاهمون! تاریک بود چقدر! روی زمین نشستم و بغضم شکست، بلند گفتم:
ـ همه چیزو بردن!! چقدر سرده اینجا... من دلم واسه گرماش تنگ شده...
همون طوری اونجا نشسته بودم که احساس کردم دستی بلندم کرد، ایلیا بود، گفت:
ـ نسیم برو خونه... مامانت نگرانت میشه!
رو به ایلیا گفتم:
ـ همه چیزو بردن... همه چیو بردن...
هق هقم تموم نمیشد، احساس کردم رابطه ام با مسیحم مثه این مخفیگاه تموم شده بود. ایلیا دستمو گرفت و بردم طرف آسانسور، سوار آسانسور شدیم رفتم بالا! درو آروم باز کردم، مامانم خواب بود، ببین چقدر نگران بوده واقعاً... از ایلیا خداحافظی کردم و رفتم توی اتاقم. هیچ اسی از طرف مسیح نیومده بود. با این فکر که چقدر بی معرفته خوابیدم! صبح روز بعد با سردرد از خواب بیدار شدم. صبحونه امو خوردم و رفتم توی اتاقم، با یه تصمیم ناگهانی میخواستم همه چیزو تموم کنم، از اولم رابطه ام با مسیح تموم شده بود.
بهش اس دادم که بیاد همون جای همیشگی! رفتم پایین و منتظرش بودم، تاحالا روزا اینجا نیومده بودم، البته فرقیم نداشت! مسیح اومد. سرمو آوردم بالا و بهش خیره شدم، اونم نگام میکرد، آب دهنمو فرو دادم و گفتم:
ـ مهلت سه ماهه ای که خواسته بودی تموم شد! گرچه بیشتر از قرارمون باهات بودم!
با بهت بهم خیره شد. سرمو گرفتم پایین و جلوی شکسته شدن بغضمو گرفتم، آروم گفتم:
ـ این رابطه از اولشم غلط بود... نباید خودمو قاطی شرط بندیت با دوستات میکردم! خداحافظ!
از کنارش رد شدم و رفتم خونه، توی اتاقم بغضم شکست، همه چی تموم شده بود! فکرشم نمیکردم جدا شدن ازش اینقدر برام سخت باشه!


یه ماه از وقتی که رابطمو با مسیح تموم کرده بود میگذره! دلم خیلی هواشو کرده، از وقتی تموم کردیم حتی یه اس هم نداده، حتی بهم نگفت بی معرفت! هیچی نگفت. از مدرسه اومدم بیرون و به طرف خونه راه افتادم، آخرین امتحانمو هم داده بودم. سرم پایین بود و داشتم برمیگشتم که حس کردم یه نفر داره دنبالم میاد، برگشتم طرفش، یهو احساس کردم قلبم گرفت. خودش بود دوباره با همون لبخند مسخره ی همیشگی و نگاه هرزه اش که سرتا پامو برانداز میکرد، دستام شروع کرد به لرزیدن، یه قدم به عقب برداشتم، دستاشو به حالت تسلیم بالا برد و گفت:
ـ آروم کوچولو... کاری باهات ندارم... چطوری؟!! دلم واست تنگ شده بود. سه سالی میشه همو ندیدیم نه؟!
چشمامو بستم و دوباره رفتم عقب، پشتمو کردم بهش و با سرعت دویدم، صدای خنده هاش روی اعصابم بود، فرهود. برگشته بود. لعنتی. دستمو بردم طرف گلوم. احساس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم! دوباره ذهنم پرت شد به سه سال پیش... سه سال؟ واقعاً سه سال پیش بود؟ شایدم چهار سال... زمان اون موقع ها رو فراموش کرده بودم، فقط دستای کثیفشو روی کمرم یادم میومد، دستای پر از خون آرزو رو یادم میومد، حرفای کثیفش، تقلاهای خودم... نفسی که کم میومد. اشکام روی گونه هام میچکید. خودمو رسوندم به اتوبوس و پریدم بالا. میخواستم دور بشم از تلخی اون روزا. از اون روزایی که حتی از پرهامم میترسیدم. نفس عمیق کشیدم. بازم حس میکردم که دنبالمه. فرهود، کسی که تمام این مدت سعی کردم فراموشش کنم اما نمیتونستم! آهی کشیدم و اشکامو پاک کردم. دلم میخواست برم سرقبر آرزو. اما مامانم نمیذاشت، حتی نمیدونستم قبرش توی کودوم قطعه اس! آهی کشیدم و سعی کردم به اون روزا فکر نکنم! الان فرصت خوبی برای یادآوری نبود. اما این حرفا توی گوش ذهنم نمیرفت! ناخودآگاه پرتاب شدم به چند سال قبل...
« روی نیمکت نشستم و رو به آرزو گفتم:
ـ به نظرم خیلیم خوشگل نیستا؟!
رو به روم نشست و گفت:
ـ چرا خیلی جذابه، لبخندشو دیدی؟! خیلی نازه... دوستشو دیدی؟
سرمو تکون دادم، به نظرم دوستشم آدم جالبی نبود. آروز لبخندی زد و گفت:
ـ من خیلی دوستش دارم...
با بهت بهش خیره شدم و گفتم:
ـ آرزو... آدم باش... این پسره به دردت نمیخوره... الان بچه ای! حرف گوش کن!
از رو به روم بلند شد و گفت:
ـ برو بابا، تو حسودیت میشه!
رومو برگردوندم و دیگه محلش ندادم! »
با رسیدن اتوبوس به مقصد از افکارم اومدم بیرون. رفتم توی ساختمون، دوباره با یادآوردی مرگ آرزو اشک توی چشمام جمع شده بود. آسانسور رسید، درشو باز کردم؛ مسیح توی آسانسور بود. با بغض بهش خیره شدم، داشتم عشق زندگیمو از دست میدادم؛ امیدوارم حرفای نگفته امو از توی نگاهم خونده باشه، از جلوی در کنار رفت، رفتم توی آسانسور. دلم واسه غریب آشنام تنگ شده. مسیح تو رو خدا بفهم، اگه به هم زدم فقط به خاطر این بود که تو واقعی و بدون شرط بندی ازم بخوای باهات باشم!


الان یه ماه از اون روز گذشته..
از اون روزی که تمام امیدم رو برای داشتن دوباره ی نسیم از دست دادم...
نه بهش زنگ زدم نه اس دادم شاید حق با اون بود نه صد در صد حق با اون بود که نمی خواست وسط شرط بندی ما گیر کنه...
چون حق رو بهش می دادم چون نمی خواستم اذیت بشه یا ناراحتش کنم دیگه بهش زنگ نزدم ولی دروغ چرا منم غرور داشتم برام سخت بود که اون بیاد بگه تمومش کنیم و من برم التماسش کنم که نه بیا با هم باشیم...!
ولی دوری ازشم برام سخت بود . وقتی میدیدمش و نمی تونستم برم و باهاش حرف بزنم! کار هر روزم شده بود صبح ها ایستادن تو تراس و منتظر برای اینکه بره مدرسه و من ببینمش! بعدم خودم از خونه میزدم بیرون و میرفتم کتابخونه!
به خودم نمی تونستم به اون راحتی ای که به ماریا وقتی گفت از نسیم چه خبر با خونسردی گفتم با هم تموم کردیم و در مقابل چشمهای بهت زدش رفتم تو اتاقم دروغ بگم! دلم براش تنگ شده بود خیلی تنگ!
وقتی دیروز تو اسانسور دیدمش...
حتی نمیتونستم حرف بزنم،چی میگفتم؟
از دیروز تا حالا تمام فکرم مشغوله که چرا بغض داشت، اشکاش برای چی بود؟ بعدم خودم رو سرزنش می کردم که چرا نپرسیدم چشه؟ چیزی شده ؟
مسیح اعتراف کن که خیلی خری، آره اعتراف میکنم که خیلی خرم!
امروز حتی حوصله ی درس خوندنم نداشتم از صبح فقط خوابیدم رو تختم و دارم فکر می کنم! بعضی وقتها رشته ی افکارم از دستم در می رفتو خودمم یادم میرفت و نمیفهمیدم که دو دقیقه پیش داشتم به چی فکر میکردم!
حوصلم سر رفته بود، یا بهتر بگم اعصابم ته کشیده بود، فغلا نمی خواستم دیگه به هیچی فکر کنم چون سرم داشت می پکید تازگی ها صحنه هایی که جلوی چشمم رژه میرفتند و من بهشون بی محلی میکردم و گاهی اوقات با پوزخند نگاهشون میکردم بیشتر شده بودند.
هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و بدون هیچ فکری اهنگ رو پلی کردم:
رو نیمکت بی تو تو قلب پاییزم
تا تو بیای خوبم هستم نمیریزم
(اگه بیاد هه زهی خیال باطل)
رو نیمکت بی تو برگا رو میشمارم
هروقت می خندم هروقت می بارم
(می خندم؟ از وقتی رفته حتی لبخندم نزدم چه برسه به این که بخوام بخندم)
تو نم نم بارون یاد تو همرامه
این شهر غمگین باز زیر قدم هامه
(من کی از روی تخت بلند شدم؟ کی لباس پوشیدم؟ کی راه مدرسه نسیم رو پیش گرفتم؟ واقعا کی؟)
وقتی که تو نیستی دنیا بیاد پیشم
یادت که میفتم دل تنگ تر میشم
(دل تنگ تر از این؟ )
روزام بدون تو مثل همن همه
(واقعا روزای این یه ماه کدومش با بقیه فرق داشت؟ جواب قطعی میشد هیچکدام)
هیچکی مثل تو نیست شکل غمن همه
دور و ورم پره از این و اون ولی
جاتو نمیگیرند خیلی کمن همه
روزام بدون تو مثل همن همه
هیچکی مثل تو نیست شکل غمن همه
دور و ورم پره از این و اون ولی
جاتو نمیگیرند خیلی کمن همه
از تو چه پنهونه دلشوره و غم درد
دنیام رو پرکرده هروقت شد برگرد
هروقت شد برگرد تا خوبتر باشم
تا تو بیای هستم از هم نمیپاشم
(آره فقط بیا، بیا و منو از دست خودم نجات بده)
روزام بدون تو مثل همن همه
هیشکی مثل تو نیست شکل غمن همه
(این یه ماه نه این یه ماه و هفت روز همه چیز انگار رنگ غم داشتند)
دور و ورم پره از این و اون ولی
جاتو نمیگیرند خیلی کمن همه
(حالا میفهمم هیشکی مثل نسیم نیست حداقل برای من)

(آهنگ پاییز از مسعود امامی)

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط mona در تاریخ 1393/10/2 و 0:44 دقیقه ارسال شده است

سلام میشه تبادل بنر یا تبادل لینک کنیم؟
ب وبلاگم سر بزن و نظرتو بگو...
منتظرتم...


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 83
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 176
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,016
  • بازدید ماه : 13,974
  • بازدید سال : 141,077
  • بازدید کلی : 11,638,217