close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت نهم
loading...

رمان فا

اهمیت نمی دادم که داره بارون میاد، که هوا سرده، که دارم یخ میزنم و فقط یه تیشرت تنمه! واقعا تو این لحظه هیچکدوم اهمیت نداشتند! فقط این مسیر اهمیت…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 9059 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:35 نظرات ()

اهمیت نمی دادم که داره بارون میاد، که هوا سرده، که دارم یخ میزنم و فقط یه تیشرت تنمه!
واقعا تو این لحظه هیچکدوم اهمیت نداشتند! فقط این مسیر اهمیت داشت که تهش میرسد به هنرستان تنها هنرستان این اطراف یا بهتر بگم میرسید به نسیم!
به جز من هیچکی تو خیابون نبود، کسی انگیزه ای نداشت که بخواد زیر بارون بیاد بیرون!
بدو خیس شدی!...............................................................................................

برگشتم سمت صدا یه دختر و پسر کوچولو بودند! پسره دست دختره رو گرفته بود و دنبال خودش میکشید و میگفت:
-بدو دیگه خیس شدیم، بیا دیگه!
ولی انگار این صدای پسره نبود، صدای یکی دیگه بود که داشت تو ذهنم اکو میشد! بازم خاطرات نا آشنا بودند که به ذهنم هجوم اورده بودند!
-بیا دیگه!
دیگه اون دختر و پسر رو نمیدیدم به جاش یه پسره چشم رنگی و یه دختر کوچولو با یه جفت چشم مشکی جاشون رو گرفته بودند!
-بدو نسیم ، مراقب
بقیه ی جمله ی پسر کوچولو تو آخ گفتن دختره گم شد!
-نسیـــــم!
برای صدمین بار زمان و مکان رو گم کرده بودم و فقط یه اسم تو ذهنم اکو میشد، نسیم،نسیــــم
این خاطرات ،این صحنه گذشته ی من بود یا گذشته ی نسیم؟ اصلا گذشته ی ما بود! خاطراتی که آشنا نیستند!
سرم رو که بلند کردم رو به روی هنرستان بودم ساعت 2 بود! الان تعطیل میشدند! میرفتم جلو؟ نمیرفتم؟
اگه میرفتم چی می خواستم بگم؟ بگم نسیم منو ببخش؟ من به خاطر شرط بندی نمی خواستم با تو دوست باشم؟
واقعا چی می خواستم بگم؟
افکارم با صدای زنگ مدرسه نا تموم موند!
در مدرسه که باز شد انگار از زندان ازاد شده بودند! واقعا چجوری از صبح تا ظهر معلما رو تحمل میکردند؟
نسیم رو دیدم با سه نفر دیگه بود! آره خودش بود! کلاه کاپشنش رو انداخته بود رو سرش اومدم برم جلو که ....



امروزم مثه همه ی روزا رفتم مدرسه، روی نیمکت نشسته بودم و تو افکارم غرق بودم که بالاخره زنگ خورد، بچه هام فهمیده بودن اعصاب ندارم، سر به سرم نذاشتن، داشتم با زهرا و سارا از مدرسه میرفتم بیرون که دیدم داره بارون میاد، چطور نفهمیده بودم؟دستمو از تو جیبم درآوردم و گرفتم زیر بارون، قطرهاش که روی دستم میومد حس خوبی بهم دست میداد، یاد مسیح افتادم دوباره، یاد غریبه آشنام... از حیاط که اومدیم بیرون، دوباره اون فرهود عوضی اومده بود. یه کم منتظر شدم تا از رو بره و گورشو گم کنه، ببین چطوری حال و هوامو خراب کردا... با زهرا حرف میزدم اما نرفت! آخرش زهرا و سارا رفتن و من تنها شدم! بی توجه بهش اومدم برم طرف ایستگاه اتوبوس که اومد جلو و گفت:
ـ چطوری خانوم کوچولو!؟
با اخم بهش گفتم:
ـ آقا مزاحم نشید...
اومد جلوتر و گفت:
ـ الان بارون میاد، چطوره با ماشین من بریم!؟ هان؟ تازه میتونیم کار ناتموممون رو هم تموم کنیم!
دستامو مشت کردم و گفتم:
ـ کثافت عوضی تنهام بذار!
خواستم برم که دستمو گرفت و با خودش کشید توی کوچه ی کنار مدرسه، در گوشم گفت:
ـ تا حالا تو کوچه با کسی بودی؟ زیر بارون! خیلی حال میده!
حالم داشت به هم میخورد، اومدم هولش بدم عقب که دوباره خودشو انداخت روم، هرچی دست و پا زدم فایده نداشت، دستشو برد زیر مقنعه ام و کشید به گردنم! نفسم داشت کم میومد، دوباره پرت شدم به چندین سال قبل!
« ـ وای چه کوچولوی خوشگلی، بیا اینجا ببینم، دوستت که دیگه کارش تمومه!!
از کجا پیداش شد این؟ جیغ کشیدم و خواستم فرار کنم که بغلم کرد و روسریمو از سرم کشید، در گوشم گفت:
ـ خوب نیست دختر تو این سن اینقدر خوش اندام باشه، مردم تحریک میشن آخه...
خودشو چسبوند بهم، نفسم کم اومد! هرچی دست و پا زدم فایده نداشت! »
دوباره سعی کردم هولش بدم اونطرف که خودشو بیشتر بهم فشار داد و دستشو زیر مقنعه ام کشید روی گردنم و گفت:
ـ چرا اینقدر تقلا میکنی؟!! میخوای بریم یه جای بهتر؟!!
اشک تو چشمام جمع شده بود، چرا هیچ کس اینجا نیست! دوباره دستمو روی قفسه سینه اش فشار دادم، دستامو گرفت توی دستاش و دوباره سرشو آورد پایینتر، خدا حالم داره به هم میخوره! چشمامو بستم و یاد مسیح افتادم، اگه الان اینجا بود حتماً یه کاری میکرد! با پام شروع کردم لگد زدن به زانوش، اما فایده نداشت، خدایا چیکار کنم؟! تنها کاری که تونستم بکنم و مغزم فرمان داد انجام بدم این بود که گازش بگیرم، با تمام قدرت گازش گرفتم! صورتشو برد عقب، با تمام وجود جیغ کشیدم:
ـ کمــــــــــــــــــک! تو رو خدا یکی کمکم کنه...
اسم مسیح توی ذهنم اکو داشت، نمیدونم چی شد که یهو جیغ کشیدم:
ـ مسیـــــــــــــح!!
انگار سوپرمنه الان یهو پیداش میشه! فرهود شروع کرد به خندیدن، لعنتی، دوباره با دستام هولش دادم عقب، این بار برخلاف تصورم پرت شد یه طرف، با بهت بهش خیره شده بودم که یهو مسیحو دیدم! وایستاده بود و با چشمای برزخیش بهم خیره شده بود، داد زد:
ـ این عوضی داشت با تو چی کار میکرد!؟
اشکام روی گونه هام میریخت، بارون خیسش کرده بود. دهنمو باز کردم که یه چیزی بگم، اما تنها چیزی که اومد روی لبام این بود:
ـ مسیح...
داد زد:
ـ این بود گذشته ات!؟؟
دوباره داشت اشتباه میکرد، کجاست؟ دوباره مثه بزدلا فرار کرده؟ با هق هق گفتم:
ـ خوشحالم که اومدی...
یهو فرهود حمله کرد طرف مسیح، مسیحم با یه مشت دوباره پرتش کرد یه طرف و گفت:
ـ برو...
ایستادم و گفتم:
ـ نه... تنهات نمیذارم!
دوباره داد زد:
ـ ببین برو من روانیـــــــــما... از این کوچه ی لعنتی برو بیرون!
ای جونم غیرت! دویدم و از کوچه رفتم بیرون! چند دقیقه بعدش مسیح اومد!


خواستم برم جلو که یهو یه نفرو دیدم که چند قدمیه نسیم ایستاد، یه کم که گذشت دوستاش خدافظی کردن و نسیم تنها شد، راه افتاد که بره، اما پسره رفت نزدیکش، نسیم یه چیزی بهش گفت، پسره دستشو گرفت و بردش توی یه کوچه. مسیح، آروم باش... دختره ی خیانت کار، اه مسیح خیانت چیه دیگه! اون باهات به هم زد. حتماً یه دلیلی داشته دیگه! دستام شروع کرده بود لرزیدن، نتونستم جلوی پاهامو بگیرم و نرم جلو که ببینم کسی که بدون اون هیچم داره با یکی دیگه قلبشو تقسیم میکنه، رد قطره اشکی که روی گونه ام یخ زده ام حس کردم، رفتم جلو تا تموم کنم، با خودم این رابطه رو، رفتم تا ببینم و از بیخ بزنم عاشق کسی شدن که کسی رو دوست داره! دستامو مشت کردم و سرکوچه ایستادم، خرد شدم وقتی دیدم نزدیکی بیش از حدشونو! نسیمی که فکر میکردم سهم منه با کس دیگه ای بود!
توی همین فکرا بودم که دیدم انگاری یه چیزی درست نیست، دستای نسیم به جای اینکه حلقه بشه دور گردن عشقش داره فشار میاره به سینه اش تا جداش کنه، اخم کردم، ینی چی شده؟! با پاش لگد میزد به زانوی پسره، یهو پسره سرشو بلند کرد و صدای جیغ نسیمو شنیدم:
ـ کمــــــــــــــــک... تو رو خدا یکی کمکم کنه!!
داغ کردم، دوباره داشتم زود قضاوت میکردم، نسیمم زیر دستای این عوضی... حتی فکرشم نمیتونستم بکنم، با شنیدن اسمم به خودم اومدم، رفتم طرف پسره و یقه اشو گرفتم و پرتش کردم اونطرف!
زل زدم به نسیم و گفتم:
ـ این عوضی داشت با تو چی کار میکرد؟
با چشمای گریونش زل زد بهم و گفت:
ـ مسیح...
انگار هزارتا حرف نگفته بود توی این مسیحی که گفت، گفتم:
ـ این بود گذشته ات؟!
البته فکر کنم داد زدم، با هق هق گفت:
ـ خوشحالم که اومدی...
دوباره اون عوضی اومد طرفم که با یه مشت پرتش کردم یه طرف، فقط نسیم حق داشت منو بزنه، با اون دستای ظریفش، گفتم:
ـ برو...
ایستاد و گفت:
ـ نه تنهات نمیذارم!
باز رو حرفم حرف زد این دختر، داد زدم:
ـ ببین برو من روانیـــــــــــما... از این کوچه ی لعنتی برو بیرون!
یهو چشماش خندید و از کوچه زد بیرون. برگشتم طرف اون پسری که داشت به نسیمم تجاوز میکرد، رفتم طرفش و با مشت کوبیدم تو صورتش، بلند شد، دوباره زدمش. پاهامو گذاشتم دو طرف بدنش و خم شدم، یقه اشو گرفتم و زل زدم به چشمای ترسیده اش، گفتم:
ـ دیگه دور و بر نسیم نبینمت! فهمیدی؟! نسیم صاحب داره، اونم منم... کسی حق نداره به عشق من چپ نگا کنه! فهمیدی؟!
سرشو آروم تکون داد، یه مشت دیگه زدم تو صورتش و از کوچه رفتم بیرون. نسیم منتظرم بود، با اخم خیره شدم بهش، بارون شدت گرفته بود، کلاهش از روی سرش افتاده بود و مقنعه اش از حد طبیعی عقب تر رفته بود، موهاش خیس شده بود و آب از صورتش میچکید، خیلی چهره ی نازی داشت، سخت بود مقاومت در برابر لباش، اما من مسیحم خیر سرم. اخممو شدیدتر کردم و گفتم:
ـ چرا زودتر بهم نگفتی؟!
اومد حرف بزنه که جلوشو گرفتم و گفتم:
ـ نه به من نه... چرا به پرهام نگفتی؟!
دوباره خواست حرف بزنه که داد زدم:
ـ چرا به اون ایلیای مورد اعتمادت نگفتی؟! فکر کردی از پس همه برمیای؟!
اونم اخم کرد و داد زد:
ـ چون نمیخواستم دوباره داداشمو نگران کنم، یادم به اون روزا که میوفته دلم میخواد بمیرم که اینقدر همه رو نگران کردم! تو هیچی از من نمیدونی پس حرف نزن...
خشکم زد، مگه چی کشیده بود این دختر؟! خشک شده بودم که راه افتاد و رفت، دنبالش دویدم و گفتم:
ـ بگو نسیم... بگو خالی شی!!
آروم گفت:
ـ راهنمایی که بودم یه دوست خیلی صمیمی داشتم، یه روز اومد و گفت عاشق یه پسری شده...
چه ربطی داشت خوب؟! اه مسیح چیزی به اسم صبر تو وجود تو هست!؟ خب خفه شو با خودت حرف نزن ببین چی میگه! ادامه داد:
ـ هر چی بهش گفتم که این پسره به درد نمیخوره گوش نداد، باهاش موندم که یه وقت خطا نره، اما نمیدونستم بیرون از مدرسه هم با هم رابطه دارن و همو میبینن!
چه دوست خوبی... به به؛ یاد بگیر مسیح خان! شات آپ... گوش بده.
ـ یه روز بهم زنگ زد و با گریه گفت خودتو برسون به این آدرس، با هزار بدبختی از مامانم اجازه گرفتم و خودمو رسوندم، یه خونه ی حیاط دار بود، درش باز بود، رفتم تو... هرچی صداش زدم جواب نداد...
داره جدی میشه، با دقت بهش زل زده بودم که ببینم چی میگه؛ یهو دوباره گریه رو از سر گرفت و با هق هق گفت:
ـ دیدم... دیدم آرزو... همون دوستم، روی زمین افتاده، لباساش هر کودوم یه طرف بود... صورتش زخمی بود، از دوتا دستاش داشت خون میرفت، رفتم طرفش، با گریه گفت بهش تجاوز کرده پسره... نمیدونستم چی کار کنم... یهو نمیدونم اون پسره ی آشغال، همون که امروز دیدیش از کجا پیداش شد، از پشت بلندم کرد و هلم داد طرف دیوار...
دستام مشت شد، رگ غیرتم زد بالا. باید بیشتر میزدم پسره ی عوضی رو، یعنی به نسیمم تجاوز شده؟ به نیم رخش خیره شدم، صداش از بغض بود یا از یادآوری اون خاطرات نمیدونم، اما میلرزید. ادامه داد:
ـ روسریمو از سرم کشید و سرشو فرو کرد توی گردنم، دستش روی کمرم حرکت میکرد، دیگه نمیتونستم نفس بکشم، حس کردم دارم غش میکنم؛ وقتی لباشو گذاشت روی لبام دیگه واقعاً داشتم بیهوش میشدم، پاهام تحمل وزنمو نداشت! بی حال شدم و افتادم، ترسید و فرار کرد...
دستشو گرفتم و برش گردوندم به طرف خودم، به چشمای اشکیش خیره شدم، با گریه ادامه داد:
ـ زنگ زدم آمبولانس، اما کسی حرفمو باور نکرد، آرزو جلو چشام داشت جون میداد، دویدم تو کوچه و شروع کردم جیغ کشیدن تا یکی کمک کنه، اما کسی نبود... اونقدر جیغ کشیدم تا از حال رفتم...
با اخم زل زد به چشمام و گفت:
ـ دوباره هم زود قضاوت کردی، همتون مثه همید! واسه همین نخواستم که باهات باشم، تو هم به خاطر یه شرط بندی مسخره داشتی با احساساتم بازی میکردی، هیچ کودومتون بویی از عشق نبردید!
چی داشت میگفت؟ دستشو از دستم درآورد و تاکسی گرفت، تا اومدم به خودم بیام رفته بود. زیر بارون ایستاده بودم و به حرفای نسیم فکر میکردم، بهترین شرط بندی عمرم نسیم بود، اما داشتم میباختمش، باید یه کاری میکردم! نمیتونستم بی خیالش بشم! باید یه فکر اساسی میکردم!



سرشو به شیشه ی سرد ماشین چسبوند به بیرون خیره شد، با خودش فکر کرد:
« آسمونم چه قشنگ داره میباره، دلم گریه میخواد! »
ـ نذار امشبم با یه بغض تر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه
دلش گریه میخواست، با خودش فکر کرد: « چند وقته که دیگه گریه نکردم؟ خیلی وقته!!! از وقتی که به هوش اومدم و فهمیدم آرزو مرده! »
دوباره سرشو به شیشه چسبوند و گذاشت اشک چشماش با بارون قاطی بشه
ـ بذار چشماتو خیلی آروم رو هم
بزن زیر گریه سبک شی یه کم
فکرش رفت سمت مسیح، شاید خیلی تند باهاش برخورد کرده بود، اگه اون نبود چی کار میکرد؟ چه اتفاقی واسش میوفتاد.
ـ یه امشب غرورو بذارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار
توی خیابون در حال قدم زدن بود، سرشو گرفت سمت آسمون، دوباره یه تصویر اومد جلوی چشماش، چشمای مشکی مظلومی که خیلی براش آشنا بود. چقدر شبیه چشمای نسیم! با خودش فکر کرد: « باید یه راهی باشه، یه راهی که برش گردونم »
ـ هنوزم اگه عاشقش هستی که
نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه
دوباره یه خاطر، از دوتا بچه کوچولو، یکی دختر، یکی پسر! دخترک دوید سمت خیابون، پسرک دنبالش رفت و دستشو گرفت، با خنده گفت:
« هی ویندی، (windy) آروم باش، من که چیزی نگفتم! »
دخترک با اخم گفت:
« به من نگو ویندی!! اسم من نسیمه... »
ـ غرورت نذار دیگه خسته ات کنه
اگه نیست باید دل شکسته ات کنه
بالاخره یادش اومد، اون خاطره، اون چشما... اون جفت چشم مشکی دیر آشنا! نسیم بود، نسیم جواب تمام خاطراتش بود
ـ نمیتونی پنهون کنی داغونی
نمیتونی یادش نباشــــــــــی به این آسونی
اصلاً نفهمید چطوری رسیده خونه، در آسانسور رو باز کرد! شماره ی طبقه رو زد و تکیه داد به دیواره آسانسور، دلش میخواست که مسیح برگرده! دلش میخواست غریب آشناش برگرده!
ـ هنوز عاشقی و دوستش داری تو
نشونش بده اشکای جاریتو
در خونه رو باز کرد و رفت تو. همه چیز یادش اومده بود، همبازی بچگیاش تو آمریکا، دخترک چشم و ابرو مشکی ای بود که با همه فرق داشت، حداقل برای مسیح با همه فرق داشت! یه روز از خواب بیدار شد و به عادت همیشگی رفت دنبالش تا برن بازی، اما هرچی در زد کسی درو باز نکرد! نسیمش رفت بود...
دوید توی خیابون، با تمام وجود اسم نسیمو صدا میزد، شانس آورده بود ماریا فهمیده بود و دنبالش اومده بود، اما دیر شده بود. تا چشم باز کرد نور چراغ ماشین بود و درد وحشتناکی که تو سرش پیچید! دیگه هیچی یادش نمیومد!
ـ نمیتونی پنهون کنی داغونی
نمیتونی یادش نباشــــــــــــــــــی به این آسونی.
روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد، با خودش فکر کرد: «یعنی مسیح منو یادش میاد؟»
ـ نذار امشبم با یه بغض سر بشه
بزن زیر گریه چشات تر بشه!!
ثمین و غزل در اتاقو باز کردن، فریده هم باهاشون بود. ثمین تعجب کرد از حال خراب نسیم، تا حالا اینجوری ندیده بود نسیمو! کنارش نشست، آروم گفت:
«چی شده؟!!»
نسیم چشمای اشکیشو از سقف گرفت و گفت:
«تموم شد ثمین، همه چی تموم شد... »
ـ یه امشب غرورو بذارش کنار
اگه ابری هستی با لذت ببار
هنوزم اگه عاشقش هستی که
نریز غصه هاتو رو قلبت دیگه!
ماریا در اتاقشو باز کرد، مسیح خیس آب بود. اما عین خیالش نبود، فقط به دیوار رو به روش خیره شده بود، نگاهی به ماریا انداخت وگفت:
« همه چی یادم میاد، همه چی... »
رفت طرف ماریا و برای اولین بار گذاشت غرورش بشکنه، خواهرشو گرفت توی بلغش و زد زیر گریه
ـ غرورت نذار دیگه خسته ات کنه
اگه نیست باید دل شکسته ات کنه
نمیتونی پنهون کنی داغونی
نمیتونی یادش نباشـــــــــــــی به این آسونی
نسیم وسط سه تا دخترا نشسته بود، دوتا دختر خاله هاش و اون یکیم نوه ی خاله بزرگش، همه چیزو گفت تا خالی بشه! باید تموم میکرد این بغض سربسته رو که روی قلبش نشسته بود!
ـ هنوز عاشقی و دوستش داری تو
نشونش بده اشکای جاریتو
نمیتونی پنهون کنی داغونی
نمیتونی یادش نباشــــــــــــی به این آسونی!


ثمین کنارم نشست و گفت:
ـ اوه حالا چه گریه ای میکنه ها!! حالا خوبه عین سوپرمن نجاتت داده ها!!
سرمو گرفتم پایین و گفتم:
ـ ثمین میترسم دیگه نیاد طرفم!
غزل که روی تخت ولو شده بود و داشت تو گوشیم فوضولی میکرد طبق معمول، گفت:
ـ اگه نیاد که خیلی خره!!!
فریده روی زمین نشست و گفت:
ـ منو ورداشتید آوردید اینجا غمباد گرفتن اینو تماشا کنم؟!
یهو همه با هم بهش گفتیم:
ـ فریده ببند!
خندید و گفت:
ـ جونم هماهنگی!
خنگ بود دیگه، شرایطو درک نمیکرد! اما همیشه باعث میشد بخندیم! رفتم صورتمو شستم و با بچه ها نشستیم به حرف زدن، خیلی سعی کردن که اشاره ای به دو ساعت پیش نکنن! منم واسشون فیلم جدیدی که گرفته بودم گذاشتم و خوابیدم! مگه با فیلم بشه ساکتشون کرد! نمیدونم چقدر خوابیدم، اما حس کردم که وزنه 60 کیلویی افتاد روم، خواهر و مادرشو آباد کردم شیک و مجلسی:
ـ ای بر پدر و مادرت لعنت!! پاشو گوریل، له شدم!!
صدای ثمین اومد که گفت:
ـ نه سالمه، گفتم شکست عشقیم نمیتونه اینو از پا بندازه بگید نه!!!
بعد از روم بلند شد، نشستم و موهامو از تو صورتم زدم کنار بعد با داد گفتم:
ـ خو بی شعور گوریل، خرس قطبی سنگین وزن، کمرم داغون شد!
فریده گفت:
ـ خیر سرت مهمون اومده واستا، گرفته خوابیده! پاشو بریم پایین! من دلم پایین میخواد!
نگامو روی همشون گردوندم و گفتم:
ـ همتون دلتون پایین میخواد الان؟!
غزل سرشو تکون داد و گفت:
ـ تازه باید بستنیم مهمونمون کنی!!
چشام چارتا شد، ای روشونو برم هی! اصن درک نمیکنن من الان شکست عشقی خوردم! دوباره یاد مسیح افتادم و اخمام رفت تو هم! نگام به ثمین افتاد که لباسای من تنش بود! گفتم:
ـ چرا لباسای منو پوشیدی؟ دوباره خودتو خیس کردی؟!
جیغ کشید و با بالش کوبوند تو سرم! خنده ام گرفته بود! ینی اگه اینا نبودن من تا الان دق کرده بودم! بلند شدم و گفتم:
ـ چرا عین بز به من خیره شدین، خوب لباس بپوشید بریم دیگه!
خودمم لباسامو عوض کردم، حوصله آرایش کردن نداشتم، فقط یه برق لب زدم که عین میت نباشم! همه بلند شدن و با هم رفتیم بیرون، مامانمم که اصن عین خیالش نبود که چهارتا دختر داریم از خونه میزنیم بیرون تو این سرما! عشق منه ینی!! بیخیالیش منو کشته! رفتیم پایین! روی چمنای جلوی ساختمون ولو شدیم و گفتم:
ـ کی تو این سرما بستنی میخواد؟!
ثمین و غزل و فریده با هم گفتن:
ـ من!!
دستمو کردم تو جیبمو پولو دادم به فریده و گفتم:
ـ قربون دستت من حال راه رفتن ندارم! بپر برو بستنیا رو بگیر و بیا!!
پولو تو هوا قاپید و رفت! از دور سامان و دوستاشو دیدم، زیر لب گفتم:
ـ بر خر مگس معرکه لعنت! عین جن میمونن!!!
چند قدم اونطرف تر ما نشستن رو زمین! یه جور رفتار کردم که انگار ندیدمشون! سرمو گذاشته بودم روی شونه ی ثمین و به افق خیره شده بودم (!) ثمین یکی زد تو پهلومو و گفت:
ـ نسیم، نسیم... مسیح!!
سرمو برگردوندم و دیدمش که گیتار به دست داره میره طرف سامان و دوستاش! دوباره سرمو گذاشتم روی شونه ی ثمین و گفتم:
ـ خوب به من چه!
غزل دوباره زد رو شونه امو گفت:
ـ داره به تو نگا میکنه!!
برگشتم و نگاش کردم که یهو شروع کرد با گیتارش آهنگ « تو فکرتم » از مرتضی پاشایی رو خوندن! فریده هم با بستنیا رسیده بود و با تعجب به مسیح خیره شده بود! ثمین زد پس کله اشو گفت:
ـ خره این لحظه باید رمانتیک باشه!! فقط این دوتا باید به هم نگا کنن!!
صدای مسیح اومد:
« تو فکرتم دو سه روزه
دلم واسه تو میسوزه
کی به تو گفته که قهرم
بعد تو شیطونی کردم! »
غزل و ثمینم جلو دهن فریده رو گرفته بودن حرف نزنه!
« انگاری بین من و تو
یکیه عین من و تو
بهتره بازی تموم شه
میام پیشت اگه روم شه »
ینی میخواد بدون شرط بندی برگرده؟! منظورش از اینکه بهم خیره شده چیه!؟ نسیم خر نشیا، این پسره آدم بشو نیست!! اه وجدان اگه گذاشتی رویا پردازی کنم؟! حداقل سکوت کن بذار برم تو حس آهنگ!
« بســــــــــه داری با این حرفا
میوفتی بدجوری از پـــــــــــــا
بســــــه پاشو بیا اینجا
بگذر از این خیال و رویا (2) »
الان ثمین و غزل و فریده واسم چشم و ابرو میان مسخره بازی در میارن بیشعورا! این مسیحم نیمچه آبروی منو بردا!! ولی من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم! باید بیاد قشنگ معذرت بخواد!
« تو فکرتم دو سه روزه
دلم واسه تو میسوزه
کی به تو گفته که قهرم
بعد تو شیطونی کردم!
انگاری بین من و تو
یکیه عین من و تو
بهتره بازی تموم شه
میام پیشت اگه روم شه!! »
ثمین در گوشم گفت:
ـ خاطرتو میخوادا!!
منم آروم زدم تو سرش!!
« بــــــــــــسه داری با این حرفا
میوفتی بدجوری از پا
بسه پاشو بیا اینجا
بگذر از این خیال و رویــــــــــــا »
دیگه خیلی لوس بود نگاش کنم میشد عین این رمانا!! بلند شدم و رو به فریده گفتم:
ـ پاشید راه بریم!
بستنیمو گرفتم دستم و راه افتادم! مسیح با دهن باز خیره شده بود به ما! انتظار داشت الان برم پیشش بگم بیا آشتی؟ کور خونده! خودش باید بیاد دنبالم!! ثمین در گوشم گفت:
ـ خره برو پیشش میپره ها!!
شونه امو انداختم بالا و گفتم:
ـ از بس خره!! گلی مثه منو از دست داده اونوقت!
یهو دیدم که مسیح گیتارشو داد دست سامان و خودش اومد طرفم!!


هر بیتی از شعر رو که میخوندم خاطرات میومدند جلوی چشمم!
خاطراتی که مال من بودند ،مال نسیم بودند ولی هنوز برام ملموس نبودند!
گیتار میزدم و میخوندم ونسیم رو میدیم ولی نه این نسیم رو ! نسیمی رو که خیلی وقت پیش تو اون دور دورای ذهنم جاش گذاشته بودم!
نسیم مال من بود،حق من بود! نمی تونستم بزارم همیشه به خاطر گذشتش از همه بترسه! از همه دوری کنه!
الان دیگه من رو داشت! منی که می خوام مثل بچگی هام تکیه گاهش باشم! البته اگه دیگه قبولم کنه!
شعر تموم شد و گیتاز زدنم هم تموم شد ولی احساساتم تازه شروع شده بودند! تازه لبریز شده بودند! فقط یه چیز تو ذهنم بود باید با نسیم حرف بزنم! به هیچ چیز دیگه ای توجه نداشتم! نه به سامان و بقیه که با تعجب نگام میکردند نه به دوستای نسیم که با خنده نگامون میکردند! میدونستم آهنگ خوندن برای عذرخواهی کمه! برای معذرت خواهی برای وقتایی که پیشش نبودم!
حدسم درست بود اهنگ که تموم شد از جاش بلند شد و با دوستاش رفت! برام مهم نبود که تنها نیست من باید باهاش حرف میزدم باید!
یه ثانیه طول نکشید که گیتار رو دادم دست سامان و بلند شدم! و رفتم دنبالشون!
حتما داشت میرفت که یه چیز خنک بخره! یادمه هر وقت عصبانی بود و میخواست خونسرد جلوه کنه یه چیز خنک میخورد! به چند قدمیشون رسیده بودم ولی توجهی بههم نکرد صداش زدم:
-نسیم!
بازم عکس العملی نشون نداد! ولی یکی از دوستاش برگشت طرفم یه لبخند شیطون رو لباش بود اصن شیطنت از قیافش میبارید! یه چیزی در گوشه نسیم گفت ودست بقیه رو گرفت و کشید برد و به نسیم که پشت سرش میگفت:
-ثمین،هوی ثمین!
محل نداد! خندم گرفت ولی دستش درد نکنه معلوم بود از قصد تنهاش گذاشتند که من باهاش حرف بزنم ولی نسیم دوباره شروع کرد راه رفتن با قدمای تند تر! اه واقعا چرا یه دقیقه صبر نمیکد ببینه چی میگم! نسیم بچگی هام هم همینجوری بود!
دوباره دنبالش راه افتادم و شروع کردم به صدا کردنش:
-نسیم،نسیم،نسیم
سوزنم گیر کرده بود خودم خندم گرفته بود نسیم برگشت طرفم یه نگاه عصبی بهم انداخت و زیر لب یه چیزی گفت که فکر کنم یا کوفت بود یا درد!
دوباره شروع کرد راه رفتن ولی من از جام تکون نخوردم! نسیم گفتن فایده نداشت هنوز چند قدم برنداشته بود که گفتم:
-ویندی!
سرعت قدماش کم شد و ایستاد با چهره ای که خودمم نمیدونستم چه معنی ای داشت خوشحالی؟ناراحتی؟بلاتکلیفی ؟ نگاش میکردم!
با اکراه برگشت طرفم انگار باور نمیکرد! با ناباوری داشت نگام میکرد با صدای ارومی که به زحمت شنیده میشد گفت:
-چی گفتی؟
لبخند تلخی زدم و منم با صدای ارومی گفتم:
-یادم اومد،همه چی رو یادم اومد!
با بهت نگام میکرد اشک تو چشماش جمع شد و آروم گفت:
-مسیح!
یه قدم بهش نزدیک شدم وآروم گفتم:
-منو ببخش!
اونم یه قدم اومد جلو و به همون ارومی گفت:
-برای چی؟
انگار اینقدر شک بهش وارد شده بود که یادش رفته بود باهام قهره!
یه قدم دیگه رفتم جلو و همونطور که تو چشماش نگاه میکردم گفتم:
-به خاطر همه چی؟ به خاطر وقتایی که نبودم!به خاطر وقتایی که تنها بودی...
اشکاش آزاد شده بودند و روی صورتش می غلتیدند همیشه همینطور اروم گریه میکرد!
یه قدم دیگه اومد جلو! فاصلمون با هم یه قدم بود با چشمای اشکی نگام میکرد ولی لبخند میزد دوباره گفت:
-مسیح...
انگار حرف دیگه ای نمیتونست بزنه!
-جانم!


داشتم میرفتم که برسم به ثمین که یهو صدام زد:
ـ ویندی!
ویندی، ویندی، خیلی وقت بود که کسی به این اسم صدام نزده بود، اما یادم میومد! تنها کسی که منو به این اسم صدا میزد، مسیح بود! مسیح بود؟ یعنی یادش میاد! با بهت برگشتم طرفش، با صدایی که خودم به زور میشنیدمش گفتم:
ـ چی گفتی؟!
لبخند تلخش تمام وجودمو شیرین کرد، لحنش که گفت:
ـ یادم اومد! همه چیزو یادم اومد!
توی چشمام اشک جمع شده بود، اشک شوق بود، از برگشتن دوستی که تو عالم بچگی همیشه تکیه گاهم بود، آروم اسمشو زمزمه کردم:
ـ مسیح!
خودم غرق لذت شدم از برگشتن غریبه آشنام! یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
ـ منو ببخش!
یه قدم دیگه رفتم نزدیک و گفتم:
ـ واسه چی؟!
توی چشمام زل زد و یه قدم اومد جلو، آروم گفت:
ـ به خاطر همه چی! به خاطر وقتایی که نبودم، به خاطر وقتایی که تنها بودی!
حصار چشمام شکست، یه قدم دیگه ورداشتم تا این فاصله به حداقل برسه، به یه قدم، دوباره گفتم:
ـ مسیح!
قشنگترین لحظه ی عمرم بود وقتی گفت:
ـ جانم!
یه حس شیرینی تمام وجودمو پر کرده بود! قدم آخرو هم برداشتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم، اشکام اجازه ی دیدنشو نمیدادن، پس به عطر تنش راضی بودم! مسیحم برگشته بود، آروم گفتم:
ـ باورم نمیشه که یادت اومد!
دستاشو حلقه کرد دور کمرم و حرفی نزد! آروم گفتم:
ـ مسیح!
و دوباره همون حس قشنگ اومد سراغم وقتی گفت:
ـ جانم؟!
سرمو گرفتم به طرف صورتش و گفتم:
ـ مرسی که امروز اومدی!
لبخندی زد و گفت:
ـ هرجا بری دنبالتم! سایه به سایه!
توی چشماش خیره شدم، چقدر خوب حس امنیت،حس آغوش بی هوس! سرشو آورد پایین و لباشو گذاشت روی پیشونیم، حس شیرین امنیت از جای بوسه اش تا نوک پاهام سرریز شد! آروم شده بودم!
یهو با صدای ثمین به خودمون اومدیم:
ـ اهم اهم... نسیم خانوم و آقا مسیح گرامی! وسط خیابون ایستادیدا!! تو خونه نیستید! لااله الاالله!
یهو دوتایی یه قدم رفتیم عقب! من که سرخ شدم! مسیحم خندش گرفته بود نمیدونست چیکار کنه! هی آسمونو نگا میکرد! بعد آروم در گوشم گفت:
ـ اگه این دوستت نبود از این پسرا بخاری بلند نمیشد، نگاشون کن انگار اومدن سینما!
برگشتم دیدیم سامان که از خنده داره منفجر میشه، فرزینم که داغ کرده بود از صورت سرخش معلوم بود! بقیه هم هنوز تو جو بودن! احتمالاً دارن با خودشون میگن :
« یه دوست دخترم نداریم... »
رو کردم به مسیحو گفتم:
ـ اهم... چیزه... خوب دیگه! آشتی... دیگه برو خونتون!
اینو که گفتم مسیح نتونست خودشو کنترل کنه بلند زد زیر خنده! ثمین و غزل و فریده هم که پخش شده بودن! فریده گفت:
ـ میگم نسیم آب نبوده ها وگرنه...
اومد ادامه بده چشم غره رفتم بهش، یهو ماشین ایلیا رو از دور دیدم، رو به مسیح گفتم:
ـ خوب شد این ما رو ندید!!
دستشو برد پشت گردنش و با یه ژست خاصی گفت:
ـ آره والا، وگرنه باید به فکر کفن میبودن خانوادم! بچشون جوون مرگ میشد!
خندیدم و گفتم:
ـ خوب حالا! ما بریم خونه دیگه!
دستشو آورد جلو و گفت:
ـ باشه برو...
باهاش دست دادم و رفتیم، برگشتم طرفش که آروم زیر لبی گفت:
ـ دوستت دارم!
دفه اولش بود گفت؟ نمیدونم! آروم گفتم:
ـ منم دوستت دارم!


یه مدت بعد از اینکه نسیم و دوستاش و اون پسره ایلیا رفتن بالا، منم رفتم تو ساختمون که برم خونه، تو حال خوشی بودم، هم گذشته ام یادم اومده بود، هم نسیم باهام آشتی کرده بود! تو حال و احوالات خوشم بودم که یهو این فکر به ذهنم رسید که چرا خانواده ام سعی نکرده بودن کمکم کنن من یادم بیاد گذشته امو؟! واقعاً چرا؟! دیگه حالم خوب نبود، عصبانی شده بودم! منم که بد سگ میشم! رفتم تو خونه و با عصبانیت درو کوبیدم به هم. خودمم از صداش ترسیده بودم! مامانم با عجله اومد تو پذیرایی و گفت:

ـ چی شده؟! این چه قیافه ایه؟!

با ناراحتی که چاشنی عصبانیت داشت گفتم:

ـ چرا؟!

ماریا هم از اتاق اومده بود بیرون، گفت:

ـ چته دوباره افسار پاره کردی؟

با اخم برگشتم طرفش و گفتم:

ـ تو دو دقیقه حرف نزن!

با عصبانیت برگشتم طرف مامانم و گفتم:

ـ چطور میتونی بعد از این همه سال تو چشمام نگا کنی!؟

جفتشون با بهت بهم خیره شده بودن، گفتم:

ـ من همه چیزو یادم میاد! اما عصبانیم از اینکه چرا این همه سال کمکم نکردید که یادم بیاد! هیچ وقت نمی فهمید که خاطره ی اون چشما چقدر زجرم میداد!

اعصاب نذاشته بودن واسم که! رفتم طرف اتاقم و روی تختم دراز کشیدم، یاد یه متنی افتادم توی یه وبلاگی خونده بودمش، الان واقعاً شرح حال من بود:

« قلبم خالیه خالیه،خالی
اما درک نمیکنم
چرا انقدر سنگین است؟
انگار خالی بودنش به خاطر کنار رفتن پرده ها ذهنم است
پرده هایی که پنهان کرده بودند خیلی چیز هارا
ولی سنگین بودنش....
شاید به خاطر درک ابهاماتیست
که پشت پرده های ذهنم خودشان را مخفی کرده بودند
نه....
شایدم سنگینیش به خاطر درد هایست که سالها
پشت پرده های ذهنم زندانی بوده اندو حالا
یک شبه سر از خاک بیرون آورده و
مرا همراه با خودشان مدفون میکنند
این جاست که لبخند هایم مصنوعی میشود
این جاست که قهوه را تلخ مزه مزه میکنم
تلخ،بدون شیرو شکر
این جاست که دیگر با نگاه کردن به لبخند دیگران
لبخند نمیزنم....
این جاست که از شکست دل ها ابایی ندارم
مگر دیگران به فکر تکه های دلم بودند
که من به فکر تکه تکه شدن دلشان باشم؟ »

به سقف اتاق خیره شده بودم و داشتم فکر میکردم که احساس کردم یه نفر در اتاقمو باز کرد، گفتم:

ـ برو بیرون ماریا اصلاً حوصله اتو ندارم!

اومد نشست روی تخت و گفت:

ـ اون روزا حالت خیلی بد بود مسیح، نه به خاطر تصادفت به خاطر از دست دادن نسیم، ترسیدیم هممون که اگه یادت بیاد افسردگی بگیری!

با عصبانیت برگشتم طرفش و گفتم:

ـ مگه من چند سالم بود که بخوام افسردگی بگیرم! من تا حالا صدتا دوست از دست دادم، برو بیرون، این چرندیاتت به درد خودت میخوره!

ماریا از اتاق رفت بیرون، صدای گوشیم بلند شد، برش داشتم دیدم نسیم اس داد:

« زهی خیال باطل که ایلیا ندیده باشتمون! »

خنده ام گرفته بود، تو دلم گفتم: « بهتر، میفهمه آشتی کردیم! » اما برای نسیم اس دادم:

ـ وای حالا چی کار میکنی؟!

جواب داد:

ـ هیچی دیگه، احتمالاً باج میگیره!! یه مهمونی ای چیزی باید باش برم!

یهو سیخ نشستم روی تخت و زنگ زدم بهش، نسیم سریع جواب داد، قبل از اینکه حرف بزنه گفتم:

ـ نفهمیدم چی شد؟

صدای خنده میومد، نسیمم با عصبانیت گفت:

ـ خفه شید بابا، میخوام ببینم این چی میگه!! برید ببینید این فریده داره چی میگه به ایلیا!!

بعد که صدای خنده ساکت شد گفتم:

ـ حالا دوباره میپرسم! نفهمیدم، چی شد؟

با بی تفاوتی گفت:

ـ خوب چیکار کنم؟ میره به بابایی مامانی، پرهامی کسی میگه بیچاره میشیم دوباره!

با عصبانیت و صدایی که سعی در آروم نگه داشنتش داشتم گفتم:

ـ غلط کرد!!

نسیم خنده اش گرفته بود، یهو گفت:

ـ باشه بابا، یه کاریش میکنم، حالا ول کن میخوام برم کار دارم!

یهو با احساس گفتم:

ـ نسیم...

اونم با یه لحن عادی که یه ذره هم به مسخره میخورد گفت:

ـ مسیح!!

به شوخی گفتم:

ـ ای برو بابا، لیاقت احساساتی شدنم نداری، الان باید قلبت بیاد تو دهنت با این لحن من!! ایش!

نسیم با خنده گفت:

ـ حالا نمیشه قلبم بره کف پام؟!

یه مکثی کردم که ینی دارم فکر میکنم، بعد گفتم:

ـ آره کف پا هم خوبه!!

همین طور که داشت میخندید یهو یه صدای پخ و جیغ گوش خراش نسیم اومد و گوشی قطع شد! یا امامزاده بیژن! این فامیلاش خیلی اذیتش میکننا، فکر کنم سکته ناقص زد بچه ام!!


گوشی رو قطع کردم و یکی زدم پس کله ی ثمین بعد داد زدم:
ـ روانی و خ...
یهو ثمین در دهنمو گرفت و گفت:
ـ مهمون دارینا، یه کار نکن همه این ادبت رو بشناسن، همین ما میشناسیم بسه!
آروم گفتم:
ـ نکبت!
بعدم روی تختم ولو شدم و گفتم:
ـ دقت کردی که واقعنی منو یادش اومد؟
سرشونو تکون دادن و منم رفتم تو فکر، به شما نمیگم، حال شرح دادن ندارم! همینجوری فکر میکردم دیگه! خدا رو شکر ایلیا ما رو ندیده بود! پرهامم که فهمیده بود من با مسیحم دیگه کاری باهام نداشت!
نزدیکای اسفند ماه بود، آخجون، من همیشه اسفند رو دوست داشتم، بعدش عید بود. توی اتاقم نشسته بودم و طبق معمول داشتم قسمتای قشنگ سریالای مورد علاقه امو دوره میکردم، چه کنم، بیکارم دیگه، یهو دیدم مسیح داره زنگ میزنه! پرواز کردم سمت گوشی و گفتم:
ـ بله؟!
طبق معمول با خنده گفت:
ـ احساساتت منو کشته ینی نسیم! ملت زنگ میزنن دوست دختراشون کلی قربونشون میرن، بعد گوشیو ور میداری عین این طلبکارا میگی « بله؟ »
لبخندی زدم و گفتم:
ـ خوب چیکار داشتی حالا؟!
یه کم مکث کرد و گفت:
ـ میای با هم بریم مهمونی؟
چشمامو گرد کردم و گفتم:
ـ نخیــــــــــــــــــــر!
با لحن ملتمسی گفت:
ـ خواهش میشه!
یه کم ناز کردم و آخرش گفتم:
ـ باشه! صبر کن حاضر بشم میام!
تندی خدافظی کرد، منم شروع کردم به آماده شدن، یه سارافان قرمز با یه زیر سارافانی مشکی و شلوار لی چسبون پوشیدم، جلوی موهامو صاف کردم، بقیه اشم که میرفت زیر روسری پیدا نبود! با خط چشم مشکی و رژ لب قرمز آرایشمو کامل کردم، یه روسری مشکی و قرمز که حاشیه باریک طلایی داشت سرم کردم و واسه خودم بوس فرستادم و به مامانم گفتم که با دوستم میرم بیرون! خوشم میاد اصن نمیپرسه کودوم دوستت!
در خونه رو که واز کردم مسیح منتظر وایساده بود! چرخی زدم و گفتم:
ـ خوبم؟!
سرشو تکون داد و گفت:
ـ به شرطی که از کنارم جم نخوری!
احترام سربازی گذاشتم و گفتم:
ـ اطاعت!
دستمو گرفت و با هم رفتیم توی آسانسور. توی مسیر همش در حال مسخره بازی بودم، مسیحم پا به پام میخندید! قشنگ ترین لحظه های زندگیم بود! بالاخره رسیدیم، یه خونه ی حیاط دار جمع و جور بود، البته حیاطش جمع و جور بود، چون توی خونه خیلی بزرگ بود! دست مسیحو گرفتم و از کنارش جم نخوردم! بوسه ای روی دستم زد و رفتیم پیش یکی از دوستای مسیح که فکر کنم صاحب مهمونی بود! داشت با اون حرف میزد، منم داشتم مهمونا رو دید میزدم که یهو چشمم افتاد به امیر که خیره شده بود بهم! دست مسیحو فشار دادم و گفتم:
ـ مسیح...
سرشو آورد کنار گوشم و گفت:
ـ چی شده؟!
آروم گفتم:
ـ دوست ایلیا اینجاست! ینی ایلیا هم اینجاست!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
ـ فوقش مامانمو میفرستم مامانتو ببینه!!
ینی واقعاً به این ریلکسیش من غبطه میخوردم! دستمو گرفت و گفت:
ـ بیا بریم یه کم فضا رو بترکونیم!
نوک زبونمو گزیدم و با یه لبخند شیطون نگاش کردم و گفتم:
ـ بریم!
نوک بینیمو گرفت و گفت:
ـ تو آخرش منو دیوانه میکنی!
رفتیم وسط، ولی خدایی ضایع بود من با اون روسری! رو به مسیح گفتم:
ـ بیا همین گوشه! با روسری خیلی ضایع است برقصم با یه پسر!
مسیحم موافقت کرد و شروع کردیم به رقصیدن. یه کم بعدش از تو جمعیت اومدم بیرون! واقعاً هوا خفه بود. داشتم میمردم، یه لیوان آب پرتغال برداشتم و سر کشیدم، آخیش چه خنک بود. کنار مسیح وایساده بودم و با دوستای مسیح خوش و بش میکردم که یهو امیر اومد جلو و گفت:
ـ سلام نسیم خانوم!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ سلام آقا امیر!
دوباره دستشو آورد جلو که رومو کردم به مسیح و گفتم:
ـ مسیح جان، من خیلی دوست دارم با این آهنگ برقصم!
یه آهنگ ملایم مخصوص رقص دو نفره بود، با هم رفتیم وسط، مسیح دستشو گذاشت روی کمرم و گفت:
ـ چرا پیچوندی یارو رو؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
ـ آخه پرروئه!
دستامو انداختم دور گردنش و مسیح رو همراهی میکردم، چشمم افتاد به دو نفر که خیلی تو حال خودشون بودن؛ یهو سرمو انداختم پایین، خب زشت بود هی دونفر که دارن از اینکارا میکنن رو دید بزنی! مسیح دستشو گذاشت پشت گردنم و گفت:
ـ چرا روسریتو در نمیاری؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ چون حال ندارم موهامو درست کنم! گیر نده! برقص!
دستشو گذاشت کنار صورتم و گفت:
ـ نسیم خیلی خوشحالم که تو رو دارم! و خوشبخت!
یه ابرومو بالا انداختم و گفتم:
ـ هنوز به طور کامل منو نداری!
چونه امو گذاشتم روی شونه اشو به رقصمون ادامه دادیم! دستش روی کمرم حرکت میکرد و حس خوبی بهم میداد! یه مدت که گذشت دستمو گرفت و از جمعیت بردم بیرون، رفتیم طرف تراس، داشتم حیاطو نگاه میکردم که دست مسیح رو روی انگشتام حس کردم! برگشتم طرفش، چشماش رو خیلی دوست داشتم، و لبخندشو... دستامو گرفت توی دستش و گفت:
ـ من کارای بد زیادی کردم نسیم! اما قول میدم تا آخر همراهت باشم!
سرمو انداختم پایین، برام مهم نبود که توی گذشته چی بوده، میخواستم باهاش آینده امو بسازم! شایدم برام خیلی زود بود. نگاهمو دوختم توی چشماش، با دستام پشت گردنشو گرفتم و خیره به چشماش گفتم:
ـ برام مهم نیست که توی گذشته چی بودی مسیح! اما الان باید خوب باشی!
اونم کمرمو گرفت و کشیدم طرف خودش، روی نوک انگشتام ایستادم و خودمو کشیدم بالا، پیشونیمو چسبوندم به صورتش، چشماش میگفت که اونم میخواد، منم دوست داشتم که عشقمون کامل بشه، چند دفه سرشو آورد پایین تر اما انگار منتظر بود اجازه بدم بهش، دوباره سرشو برمیگردوندبالا،این بار خودم سرمو بردم بالا و بهش اجازه دادم عشقمونو کامل کنه! انگار منتظر همین لحظه بود، دستشو آورد پشت گردنم و بیشتر به خودش فشار داد، دستمو آوردم روی بازشو و بازوشو چنگ زدم، حس گرمای خوبی توی بدنم پخش شده بود، سرشو آرود بالاو خیره شد به چشمام، آروم گفت:
ـ هیچ وقت، تا وقتی که خودت نخوای، تنهات نمیذارم نسیم!
یهو صدای دختری گفت:
ـ البته زیادم به حرفاش اعتمادی نیست!
هردو برگشتیم طرف صدا، یهو مسیح گفت:
ـ نازنین!


یهو لبای داغشو رو لبام احساس کردم!! دستمو گذاشتم پشت گردنش و سرشو روی لبام فشار دادم، باورم نمیشد دیگه نیسمم مال خودم بود، هیچ کس نمیتونست اونو از من بگیره، دستاشو گذاشت روی بازو هامو و فشارشون داد، خیلی حس خوبی بود، اولین بوسه ام نبود، ولی بهترین بوسه ام بود، با تمام وجودم نسیمو میخواستم! لبامو از روی لباش برداشتم و خیره به چشماش گفتم:
ـ هیچ وقت، تا وقتی که خودت نخوای تنهات نمیذارم نسیم!
توی حال خودم بودم که یهو:
ـ البته زیادم به حرفاش اعتمادی نیست!
برگشتم ببینم کی زد وسط حالم که یهو از دیدنش تعجب زده گفتم:
ـ نازنین!!!
یه نگا به نسیم انداختم که توی چشماش اشک، تعجب، ترس، سوال و ... موج میزد! یه نگا به نازنین انداختم که با اخم و یه کمی تنفر گفت:
ـ به به مسیح خان...
منم با اخم رفتم طرفش و گفتم:
ـ به به نازی خانوم، شما کجا اینجا کجا؟!! اگه میدونستم هستی که...
پرید وسط حرفم و گفت:
ـ مثلاً چی کار میکردی؟!! *
لبخند شیطونی اومد روی لبم و گفتم:
ـ اونوقت دوست دخترمو تو این تراس نمیوردم!!!
نازنین خندید و گفت:
ـ هنوزم همون بی شعوری هستی که بودی!!
دستامو باز کردم که بغلش کنم، یهو دیدم یکی خورد به دستم!!! برگشتم دیدم نسیم داره با عصبانیت سعی میکنه منو بزنه کنار! بازوشو محکم نگه داشتم و رو به نازنین گفتم:
ـ گندی که زدی خودت جمعش کن!
شونه اشو انداخت بالا و گفت:
ـ برو بابا!!!!
تقلا کردن نسیم خیلی با مزه بود، هی سعی میکرد بره، میشکیدمش عقب، سرمو گرفتم به طرف آسمونو با اون دستم موهای پشت گردنمو صاف میکردم، نسیم گفت:
ـ گمشو مسیح!!!!!!!!
نازی با چشمای گرد گفت:
ـ هــــــــــــــــــی چه بی ادبه! نچ نچ...
با چشمای گرد یه نگا به نازنین انداختم و یه نگا به نسیم که آماده بود بزنه نصفش کنه! میدونستم نصف میشه! با دوتا دست نسیمو نگه داشتم، پشتش بهم بود و داشت دست و پا میزد، هرکی ندونه فکر میکنه به زور میخوام... هووووو مسیح، خفه شو!! یهو بدون اینکه متوجه بشم گفتم:
ـ خدایا ما را ببخش و بیامرز!!
دیدم تقلا های نسیم کم شده، برگشت طرفمو و گفت:
ـ چی میگی تو؟! ولم کن... اه... ( با حرص ادامه داد: ) مسیـــــــــــــــــــــح !!
منم با لحن شوخ گفتم:
ـ جــــــــــــــــــــــون م؟!
نازنین قیافه اشو به نشونه ی چندش جمع کرد و گفت:
ـ اه... ایششششش، جمعش کنید!!!
با هم گفتیم:
ـ تو یکی خفه...
دستشو گذاشتم جلوی دهنش و با ادا اطوارای همیشگیش گفت:
ـ اَووووووچ... خیلی بی ادبین!!
نسیمو بردم پشت سرم و رو به نازی گفتم:
ـ کی برگشتی دیوونه؟
خندید و گفت:
ـ همین دو شب پیش، البت با اجازه شوما...
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم:
ـ آدم نمیشی که! هان راسی معرفی نکردم، خانومم نسیم!
ابروهاشو بالا داد و گفت:
ـ هان؟ یه بار دیگه بگو...
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
ـ اول گندی که زدی درست کن!!!!
خواست بره که درو بستم و گفتم:
ـseriously?(جداً)
اونم شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
ـ زدی اون کانال؟!!! ایش بدم میاد هی میخوای بگی من آمریکا بودم مثلاً!!!!
رو به نسیم گفت:
ـ من دوستشم!
نسیم دهنشو باز کرد یه چیزی بگه، بعد بستش و با یه حالتی مثه الان چیزی بهت نمیگم مسیح ولی بعداً حالتو میگیرم نگام کرد! خدا به داد برسه....

 

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط امین در تاریخ 1394/2/22 و 16:25 دقیقه ارسال شده است

سلام رمان عشق پایدار رو میذارین

این نظر توسط اهل پاپ اپ در تاریخ 1393/1/31 و 2:40 دقیقه ارسال شده است

کسب درآمد تا 180 ریال به ازای هر IP - دو تا 90 ریال
شمارش صد در صد IP ها
امکان استفاده همزمان از دو سیستم کسب درآمد
تسویه حساب مرتب و به موقع
نمایش مستقیم تبلیغات بدون هیچ گونه وقفه ای
پشتیبانی قوی و 24 ساعته
آمار دقیق و حرفه ای از بازدیدها و درآمد
شمارش و درآمد برای سایت شما دوبرابر میباشد یک بار امتحان کنید
شعار ما :بدون تست قضاوت نکن . اول تست کن


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 786
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,131
  • بازدید ماه : 27,012
  • بازدید سال : 177,111
  • بازدید کلی : 11,674,251