close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت دهم
loading...

رمان فا

نمیدونم چرا یهو همه ی حسم پرید! از دختره خوشم اومده بود، اما دوست داشتم برگردم خونه. احساس گناه میکردم، دلم میخواست با یکی درد و دل کنم! اما…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 9991 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:37 نظرات ()

نمیدونم چرا یهو همه ی حسم پرید! از دختره خوشم اومده بود، اما دوست داشتم برگردم خونه. احساس گناه میکردم، دلم میخواست با یکی درد و دل کنم! اما کسی رو نمیشناختم که بشه روش حساب کرد! چرا... داریوش هست! خفه شو وجدان، داریوش داره ازدواج میکنه. خوب مگه من چی گفتم؟ گفتم میشه روش حساب کرد، مگه نمیخوای با یکی حرف بزنی؟! چشمامو بستم و سرمو به دو طرف تکون دادم، نه....................................................................

اونوقت احساس خیانت میکنم! هه مثه الینا؟! اه وجدان الان وقت فکر کردن به سریاله آخه؟! نمیدونم چرا بغضم گرفته، انگاری ته این قصه اصلاً خوب نیست! احساس خفگی میکردم! اما مسیح دستمو گرفته بود و ول نمیکرد! اصلاً گوش نمیدادم ببینم این دوتا دیوونه دارن چی به هم میگن! دلم میخواست برم.
یهو همه ی احساساتم تبدیل به عصبانیت شد، دستمو از توی دست مسیح کشیدم بیرون، دوباره خواست دستمو بگیره که داد زدم:
ـ ولم کن مسیح!
یهو دستشو کشید عقب و با بهت بهم نگا کرد. هلش دادم کنار و رفتم توی خونه! هوای اون خونه هم خفه کننده بود! رفتم کیفمو گرفتم و از خونه زدم بیرون. دلم میخواست بدوم... دلم میخواست تموم بشه! چرا من وارد این ماجرا شدم! چرا الان باید این احساسو داشته باشم؟! خدایا... با احساسم چی کار کنم؟ با مسیح؟! چرا الان؟!
اشکم در اومده بود. دلم میخواست تموم بشه. احساس کردم یکی دستمو گرفت، برگشتم طرفش! خدایا دوباره مسیح. بهش خیره شدم، تا چشمای اشکیمو دید بغلم کرد و گفت:
ـ چی شده نسیمم؟! چرا داری گریه میکنی؟!
آروم و با ناراحتی گفتم:
ـ مسیـــــــــح...
دستشو کشید روی سرمو گفت:
ـ چی شده عزیزم؟! به خاطر نازی ناراحت شدی؟!
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
ـ چرا الان باید اینجوری بشه؟!
در گوشم گفت:
ـ چطوری؟!
با گریه گفتم:
ـ مسیح من... من نمیخواستم اینجوری بشه...
دستشو کشید پشتم و گفت:
ـ چیزی نشده که! فقط الان میدونیم چه حسی داریم!
دستامو گرفتم روی صورتم و گفتم:
ـ اما این غلطه... نباید اینکارو میکردم...
درگوشم گفت:
ـ نسیم... آروم باش! چیزی نشده. همیشه با همیم! همیشه...
چشمامو روی هم فشار دادم، چرا با این کاراش داشت دیوونه ترم میکرد! باید بهش میگفتم؟! نمیخوام از دستش بدم! ای خدا... چی کار کنم. چندتا نفس عمیق کشیدم. آروم گفت:
ـ میخوای بریم خونه؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ آره بریم!
سوار ماشینش شدم و با هم رفتیم طرف خونه! در گوشم گفت:
ـ فردا منتظرم باش! میخوام مامانمو بیارم خونتون! بالاخره باید مامانامون همو ببینن!
لبمو گزیدمو گفتم:
ـ باشه!
از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف آسانسور، قبل از اینکه مسیح ماشینو پارک کنه رفتم بالا، احساس گناه لعنتی ولم نمیکرد! خدایا باید چی کار کنم؟! در خونه رو باز کردم و رفتم توی اتاقم! دلم میخواست از همه چی جدا باشم! چرا اینجوری شده بودم؟ دیدم گوشیم داره زنگ میخوره! خدایا مسیح نباشه فقط. گوشیمو ورداشتم، خدایا شکرت. سارا بود، جواب دادم:
ـ سلام هلو... چطوری؟!
خندید و گفت:
ـ سلام شفتالو! من خوبم! تو خوبی؟!
ـ ای... بد نیستم!
ـ یه خبر خوب!
هیجان توی صداش بیشتر منو ترسوند! گفتم:
ـ چی شده؟
با جیغ گفت:
ـ نسیم کارات درست شده باورت میشه! سال دیگه این موقع... زیر برج ایفل!
خندیدم، شاید الکی... گفتم:
ـ وای خدا جدی؟!
نمیدونم چرا آرزو میکردم کارام درست نشه! گفت:
ـ آره جدی جدی!! البته وکیل باباتم خیلی کمکمون کرد... دستش مرسی! واقعاً باورم نمیشه! کاراتو کردی؟! باید فرانسه یاد بگیریا! به نظرم امسال مدرسه رو ول کن بچسب به زبان! اگه میخوای اونجا زود بری دانشگاه باید زبانت خوب باشه!
لبمو گزیدم و گفتم:
ـ آره تو فکرش هستم!!
یهو جدی شد و گفت:
ـ چیزی شده نسیم؟! انگار سرحال نیستی!! خوشحال نشدی؟!
بغضم گرفته بود، همش چشمای مسیح جلوی چشمام بود! گفتم:
ـ چرا... چرا خیلی خوشحالم! اما میشه بعداً حرف بزنیم؟! فردا میای دنبالم بریم بیرون؟!
با خنده گفت:
ـ باشه! فردا ساعت 5... منتظرم باش!
ساعت 5... خدایا، چرا این ساعتم منو یاد مسیح میندازه!؟ گفتم:
ـ باشه... منتظرت هستم!!
دوباره صدای خنده ی سرخوشانه اش اومد و گفت:
ـ منتظرم باش!! فعلاً گلی!!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
ـ فعلاً!!
گوشی رو انداختم روی میز و نشستم روی تختم. به چندماه پیش فکر کردم. به اون موقعی که پیشنهاد رفتنو به بابام دادم، چقدر به خاطرش جنگیدم! اما حالا... مغزم بهم میگفت برم! باید به یکی میگفتم. اما نمیتونستم! چطوری به مسیح بگم؟! اونم الان... دستمو کشیدم روی لبام و چشمامو بستم تا دوباره اون حس خوب بیاد سراغم! از پنجره به آسمون خیره شدم! کاش بارون بیاد. دلم بارون میخواد!


دستمو روی لبم کشیدم و چشمامو بستم، بارون داشت پنجره ی اتاقمو خیس میکرد، از پنجره ی اتاقم به ایفل خیره شدم. اینجا بیشتر از ایران بارون میاد، بارون منو یاد مسیح می اندازه، یک ساله که اومدم اینجا. عشق مسیح تمام لحظه هامو پر کرده، ساعتها کنار پنجره میشینم و به روزامون فکر میکنم. اشکام چشمامو پر کرده، یک ساله که از مسیح خبر ندارم. از روزی که فهمید و خشک شد، سرد شد، خودش، حرفاش، چشماش، نگاهش، دستاش... دلم میخواست گریه کنم. اما اشکام یخ زده بودن، به مجازات سرد کردن مسیح، چشمه ی اشکم دیگه نمیجوشه. یک ساله که وقتی با داداشم حرف میزنم، وقتی با ماریا حرف میزنم، وقتی با نازنین حرف میزنم هیچ حرفی از مسیح پیش نمیاد، که داره چی کار میکنه! داره چی میکشه. دلم اشک میخواست، دلم دستای مسیح رو میخواست که دورم حلقه بشه، باهام برقصه، توی چشمام خیره بشه، بگه دوستم داره! دلم مسیح رو میخواست. با سر و صدای سارا به خودم اومدم، برگشتم طرفش که بهم گفت:
ـ توی دیوونه دوباره خیره شدی به اون پنجره؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ خیره شدم به آسمون!
ادامو در آورد و گفت:
ـ این اون نسیمی نیست که من میشناختم، افسرده شدی نسیم. چرا حرف نمیزنی! بگو چه مرگته...
سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ یه چیزی رو جا گذاشتم ایران... خیلی مهم بود برام!
شونه اشو انداخت بالا و گفت:
ـ خوب زنگ بزن برات بفرستنش!
به سادگیش توی دلم خندیدم و گفتم:
ـ همش یادم میره بهشون بگم واسم پس بفرستنش! تو چته شنگولی؟!
خندید و گفت:
ـ با رابرت بیرون بودم، خدایا دارم کم کم عاشقش میشم!
داشت به طرف اتاقش میرفت که یهو برگشت طرفم و گفت:
ـ امروز یه جشن بالماسکه است، رابرت دعوتم کرده، تو هم باید بیای، بحثم نداریم!
خواستم حرفی بزنم که تهدید آمیز نگام کرد و صدامو برید. رفت توی اتاق و بلند داد زد:
ـ راستی بردیا هم میاد! شاید اونم عاشق تو شده!!
دمپاییم رو پرت کردم طرف در اتاق، در رو باز کرد و گفت:
ـ نخورد بی اخلاق!
بعدم زبون درازی کرد و دوباره در رو بست! اگه من این خل و چل رو نداشتم یه ماه رو هم بدون مسیح دووم نمیاوردم! دوباره به آسمون خیره شدم ولی این بار به بردیا فکر کردم؛ پسر آروم و مهربونی که از دوستای رابرت بود. تنها دوست ایرانی رابرت، البته به جز سارا، سارا هم که شهروند فرانسه حساب میشد! روانشانسی میخوند، خیلی آروم بود، خیلی خاص. اما مهم چشماش بود. چشمای آبیش که منو یاد مسیح انداخت و باعث شد بیشتر دلم بخواد که باهاش حرف بزنم. اما هر بار که حرف میزد میفهمیدم زمین تا آسمون با مسیح فرق داشت! مسیح خیلی شیطون بود، بردیا آروم بود، مسیح عاشق شیطنت بود، بردیا عاشق سکوت. جشن بالماسکه ای که سارا گفت، منو یاد اولین مهمونی ای که با مسیح بدون ترس رقصیدم اندخت و باعث شد دوباره برم توی خاطراتم:
« ـ نسیم بدو بیا اینجا ببینم...
از اتاقم رفتم بیرون که مامانم گفت:
ـ تو تمام این مدت میدونستی که رویا خانوم همسایه ماست؟!
دستامو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و گفتم:
ـ منم به خدا چند روزه فهمیدم!
رویا خانوم خندید و گفت:
ـ حالا دعواش نکن شیرین جون.
چشمکی واسه ی رویا جون زدم و گفتم:
ـ ای من به فدات! اگه تو نبودی مامانم منو شهید کرده بود.
مامانم لبشو گزید و گفت:
ـ این چه طرز حرف زدنه نسیم، خجالت بکش!
نگاهی به رویا جون اندختم و گفتم:
ـ اشکالی داره رویا جون؟
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد، منم به نشونه ی پیروزی ابروهامو واسه مامانم دادم بالا، رویا جون گفت:
ـ خوب حالا که همو پیدا کردیم من میخوام یه مهمونی بدم و همه دوستا رو دعوت کنم! اینجوری خاطراتمونم زنده میشه! البته بیشتر به خاطر تولد ماریا ست!
اسم مهمونی خانوادگی که اومد اصن شاد شدم، چون فقط توی این مهمونیا بود که من میتونستم آزاد لباس بپوشم، بدون روسری! مامانم اول تعارف کرد که نه و این حرفا بعد به اصرار رویا جون قبول کرد، همون موقع من به مسیح اس دادم
" کارت در اومد، مامانت مهمونی داده، باید با من بیای بریم لباس بخریم "
اونم سریع جواب داد:
ـ باشه... کی؟
منم گفتم:
ـ همین الان...
جواب داد:
ـ باشه پس حاضر شو بیا پایین من تو ماشینم منتظرتم!
دیگه جوابشو ندادم، به مامانم گفتم:
ـ مامان جون من برم بیرون که واسه مهمونی لباس بخرم!
مامانم با تعجب بهم خیره شد و گفت:
ـ حالا چرا اینقدر هولی؟!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
ـ دیگه دیگه...
سریع لباس پوشیدم و رفتم بیرون. مسیحم توی ماشین نشسته بود. نشستم جلو و گفتم:
ـ خب برون بریم که میخوام تو این مهمونی بدرخشم!
دستمو گرفت توی دستش و گفت:
ـ همین که واسه من میدرخشی بسه عزیزم!
قند توی دلم آب شد! ای خدا چقدر من این ابراز احساساتشو دوست داشتم. راه افتاد و منو برد یه جایی که تا حالا نرفته بودم! گفت:
ـ این جا لباسای خیلی قشنگی داره، ماریا از اینجا خرید میکنه همیشه!
با هم رفتیم تو و من همون لحظه چشمم افتاد به لباس آستین حلقه ای بلندی که جای حلقه های آستینش تور بود، جلوی لباس، نگین دوزی خیلی خوشگلی شده بود، لباس قابل توصیف نبود، اما برای من خیلی آشنا بود، وقتی فهمیدم لباس رو توی چه فیلمی دیدم پریدم بالا و گفتم:
ـ مسیح من همین رو میخوام!
با تعجب بهم خیره شد و گفت:
ـ نمیخوای بقیه لباسا رو هم ببینی؟!
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
ـ این لباس اون دختره است توی سریالی که میبینم! من همینو میخوام! مسیح خواهش! خواهش!!
خنده اش گرفت و گفت:
ـ خیلی خب بابا!
رو به فروشنده گفت:
ـ این لباس رو میشه بدید به این خانوم پرو کنن؟!
دختر لباس رو واسم آورد! سریع رفتم توی پرو و لباس رو پوشیدم، خدایا فیت تنم بود؛ خیلی دوستش داشتم. مسیح گفت:
ـ باز کن منم ببینم!
لباسو در آوردم و گفتم:
ـ تو مهمونی می پوشیم میبینی!!
با حرص گفت:
ـ خیلی نامردی نسیم!
با خنده گفتم:
ـ همینه که هست!!
لباس رو خریدیم و با هم از مغازه بیرون رفتیم، رو به مسیح گفتم:
ـ بیا بریم بگردیم!!
دستمو گرفت و گفت:
ـ با اینکه خیلی حرصم دادی، ولی باشه بریم!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ خیلی گلی...
رفت طرف ماشین و حرفی نزد... »

با صدای سارا به خودم اومدم،
ـ نسیم برو دوش بگیر آماده شو... تو خیلی فس میزنی، صد سال طول میکشه تا آماده بشی!
رفتم توی حمام و زیر دوش ایستادم، چشمامو بستم تا دوباره خاطره ی اون خرید دوست داشتنی بیاد توی دهنم، بستنی خوردن توی اون سرما و پیاده کل خیابون نظر رو متر کردن. اشکام نمیومدن! کاش راه اشکم باز بشه، کاش خالی بشم، کاش بتونم منم مثه مسیح دیگه بهش فکر نکنم! کاش بتونم دیگه بهش ایمیل ندم، واسش توی فیس بوک پیغام نذارم، چشمام خشک نشه به لایک پستام تا فکر کنم حداقل اونم دلتنگیمو میفهمه! اگه دانشگاه نداشتم کمین میکردم توی فیس بوک تا آن لاین بشه. اما هیچ وقت نبود، منم درس داشتم. از حموم اومدم بیرون، سارا بهم خیره شد و گفت:
ـ خوب چی بدم بهت بپوشی؟
بعد به طرف کمد رفت و یه لباس بلند مشکی پف دار داد دستم که روش حریر طلایی داشت و بالا تنه اش با نخ طلایی کار شده بود. گفت:
ـ اینو بپوش! به پوست سفیدتم جلوه میده!
لباس رو بدون حرف پوشیدم، برام اهمیت نداشت که خوشگل بشم یا نه، اما سارا دست بردار نبود، موهامو فر کرد و ریخت روی شونه ی راستم، بعدم شال طلایی رنگی داد که بندازم روی شونه ام. دستکش های بلند مشکی هم دستم کردم. کاش زودتر این مهمونی مسخره تموم بشه، دلم میخواست برگردم خونه و دوباره خیره بشم به آسمون! سارا هم آماده شد، رابرت اومده بود دنبالمون. با هم سوار شدیم و رفتیم. جشن توی یه خونه ی خیلی بزرگ بود. خونه ی زیبایی بود. سرمو که برگردوندم بردیا رو کنارم دیدم، لبخندی زدم و گفتم:
ـ سلام.
گفت:
ـ سلام... خوبید؟
سرمو تکون داد م و گفتم:
ـ اما زیاد از ماسک خوشم نمیاد
سرشو تکون داد و گفت:
ـ منم همین طور.
کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید، یه کراوات بنفش تیره هم زده بود که با کفش و ماسکش ست بود. صدای آهنگ والس بلند شده بود، رابرت و سارا هم داشتن میرقصیدن، بردیا دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:
ـ افتخار رقص میدی؟
لبخندی زدم و دستمو گذاشتم توی دستش، گفتم:
ـ اگه نرقصم سارا خفه ام میکنه!
اونم خندید و گفت:
ـ اگه دیر نشده میخواستم بگم خیلی خوشگل شدی!
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
ـ تو هم خیلی خوشگل شدی!
اولین قدم رو که برداشتم یاد مسیح افتادم؛
« سرشو آورد کنار گوشم و گفت:
ـ الان همه دارن از حسادت میترکن!
خندیدم و گفتم:
ـ آخه جفت خیلی خوشگلی هستیم!
نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
ـ اگه ضایع نشده میخواستم بگم خیلی خوشگل شدی!
سرمو انداختم پایین که مثلاً خجالت کشیدم! با دقت به آهنگ گوش کرد و گفت:
ـ این آهنگو از کجا آوردی؟!
خندیدم و گفتم:
ـ جزء اسراره!!
گفت:
ـ خب اسمشو بگو فقط!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ give me love
لبخندی زد و گفت:
ـ متنشم مثه موزیکش خوشگله؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ آره خیلی دوستش دارم...
Give me love like her,"
'cause lately I've been waking up alone,
Paint splattered teardrops on my shirt,
Told you I'd let them go,
And that I'll fight my corner,
Maybe tonight I'll call ya,
After my blood turns into alcohol,
No, I just wanna hold ya. "

مسیح لبخندی زد و گفت:
ـ خیلی آهنگ قشنگیه!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ میدونم!

Give a little time to me or burn this out,"
We'll play hide and seek to turn this around,
All I want is the taste that your lips allow,
My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love"

سرشو آورد در گوشم و گفت:
ـ حرف دل من رو هم میگه دیگه!!
خندیدم و گفتم:
ـ آخی...

Give me love like never before,"
'cause lately I've been craving more,
And it's been a while but I still feel the same,
Maybe I should let you go,
You know I'll find my corner,
And that tonight I'll call ya,
After my blood is drowning in alcohol,
No I just wanna hold ya."

چرخوندم و گفت:
ـ نسیم همه به ما خیره شدن!
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم»
ـ نه دارن به پرهام و ماریا نگا میکنن!
دیگه حرفی نزد و به رقصمون ادامه دادیم!

Give a little time to me or burn this out,"
We'll play hide and seek to turn this around,
All I want is the taste that your lips allow,
My, my, my, my, oh give me love,
Give a little time to me, or burn this out,
We'll play hide and seek to turn this around,
All I want is the taste that your lips allow,
My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love,
My my, my, my, oh give me love.

M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover,
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover,
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover,
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover.

M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover,
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover,
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover,
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover (love me, love me, love me).

M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover (give me love),
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover (give me love),
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover (give me love, love me),
M-my my, m-my my, m-my my, give me love, lover (give me love).

My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love,
My, my, my, my, oh give me love,
"My, my, my, my, oh give me love

آهنگ که تموم شد همه شروع کردن به دست زدن و من از در کنار مسیح بودن بدون هیچ نگرانی ای شاد بودم »

با صدای بردیا به خودم اومدم:
ـ به چی داشتی فکر میکردی؟
آهی کشیدم و گفتم:
ـ به یه غریب آشنا... و به یه خاطره ی نزدیک!
لبخندی زد و گفت:
ـ وقتی بهش فکر میکنی لبخند میزنی!
با تعجب به بردیا نگاه کردم که گفت:
ـ همونی رو میگم که دلتو برده! وقتی بهش فکر میکنی لبخند میزنی!
سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ چون خاطرات خیلی خوبی ازش دارم...
سرشو آورد کنار گوشم و گفت:
ـ اینم در آینده یه خاطره میشه، وقتی که با یه دوست رقصیدی و یاد عشقت افتادی! امیدوارم وقتی به این خاطره فکر میکنی لبخند بزنی! مثله الان...
کنار گونه ام رو بوسید و رفت. من موندم و خاطرات مسیح و بردیایی که همه چیز رو از چشمام و لبخندم خونده بود!



سرم تیر میکشید انگار داره از وسط نصف میشه....
هر طرف رو نگاه میکردم دود بود و رقص نور!!!!
تو سرم پر از صدا بود صدای خنده های مستانه ی مهمونا!!! صدای اهنگ!!! صدای جام های شرابی که بهم میخوردن!!! صدای نسیم....
آخ نسیم.....
حالم خوب نبود سرم گیج میرفت....
جامم رو بالا بردم و یه نفس سر کشیدم و دوباره پرش کردم به لبم نزدیکش کردم که یکی گرفتش!!!
برگشتم نازی بود!!! با خشم نگاش کردم و گفتم:
- تو ول کن من نیستی....
داد زدم
-دست از سرم بردار... میفهمی لعنتی؟ دست.... ازسرم.... بردار....
از صدای دادم ترسید ولی کم نیاورد و اونم جیغ زد :
-چرا خودت رو میزنی به خریت مسیح؟ هان؟ چرا داری زندگیت رو نابود میکنی؟؟
اومد جلوم وایساد جامم که هنوز دستش بود رو گرفتم و یه نفس سر کشیدم و لیوان رو کوبیدم تو دیوار!!!
صدای دعوامون بین صدای بقیه گم شده بود!!!
هولش دادم کنار و به سمت میز نوشیدنی ها راه افتادم که از پشت سرم داد زد:
-چرا نمی خوای بفهمی اون ولت نکرد!!! اونم برای خودش زندگی داره آینده داره!!! میفهمی؟؟
با عصبانیت برگشتم طرفش و گفتم :
-نه نمیفهمم مگه من آیندش نبودم؟؟ مگه دوسش ندداشتم؟؟ مگه صد دفعه بهش نگفتم زندگیمه؟؟ هان؟؟ نباید زودتر به من میگفت؟؟ باید وقتی یه ساعت به پروازش بود من خبردار میشدم؟؟
صدام رفته رفته آروم میشد
-مگه نمیگفت دوستم داره؟؟ یعنی اینقدر باید براش بی ارزش باشم که ارشیا بهم بگه نسیم یه ساعت دیگه پرواز داره؟؟
اومد جلو و بازوم رو گرفت و گفت:
-مسیح یک سال از اون روز گذشته!!! بسه دیگه چرا تمومش نمیکنی!؟؟
محکم هولش دادم که خورد زمین!!!
کارام دست خودم نبود بالا سرش وایسادم و گفتم:
-برای من یه سال نبوده یه عمر بوده!!! تو هم دفعه ی آخرته که دنبال من راه میفتی...


به سمت در راه افتادم فضا سنگین بود نمیتونستم نفس بکشم!!!!
صدای نازی از پشت سرم اومد که میگفت:
-صبر کن مسیح تو حالت خوب نیس!!! مسییییییییح!!!
محل ندادم و سوار ماشینم شدم و حرکت کردم چشمام تار میدید صدای ضبط زیاد بود نمیفهمیدم چی میخونه فقط آهنگش آرومم میکرد
به من برگردون اون روزو که با تو زندگیم خوب بود..
به شوق دیدنت هر دم،تو دل بدجوری آشوب بود

به من برگردون اون روزو شبو از بین ما بردار..

یه کاری کن که برگرده،گذشته های بی تکرار..
(جایی رو نمیدیدم دلم تنگ بود خیلیییی زیاد می خواستم برگردم به روزای با نسیم بود به روزایی که خیلیییی زود گذشت)
که من جا مونده ام انگار،تو اون روزا و لحظه ها..
(به نازی گفتم یه عمر برام گذشته ولی دروغ گفتم هنوزم تو یه سال پیش زندگی میکردم هنوزم صدای خنده های نسیم تو گوشم زنگ میزد!!! وقتی میگفت مسیح اذیتم نکن! وقتی حرص میخورد و اذیتش میکردم...)
با این من آشنا نیستم،من انگار مرده ام سالها ..

منو برگردون از گریه،به خنده های بی وقفه..

وجودم یخ زده از غم ،غمت طوفانی از برفه..

به من برگردون احساسی،که آرومم کنه بازم..

وگرنه من بدونه تو ،با دلتنگی نمیسازم ..
(هر روز که میگذشت دیوونه تر میشدم با خاطرات بود که زنده بودم...)
میام پیش تو که رفتی،حالا که سردو غمگینم ..
(وقتی فهمیدم داره میره سرد شدم مثل سنگ ولی هنوزم دوسش داشتم خیلی زیاد نمی خواستم بره!!! نمیخواستم گذشته ی اون پسر بچه دوباره تکرار بشه... اون موقع دوستم رو از دست داده بودم ولی الان تمام زندگیم رو...)
خیابونا خلوت بود نمیدونستم سرعتم چقدره فقط میرفتم، می خواستم خالی بشم 5 ماه که کارم همینه ولی نمیدونم چرا هنوزم خالی نمیشم....
تو هم برگردون آغوشت ،که من محتاج تسکینم..

به من برگردون حسی که،گرفتی از دلم ناگه..

دارم شک میکنم حتی،ما با هم بوده ایم یا نه..!

یه کاری کن منه مرده،دوباره زنده شم در تو..

عزیزم کار سختی نیست،فقط یک لحظه پیداشو
گلوم گرفته بود داشتم خفه میشدم باید داد میزدم باید تخلیه میشدم باید بدون زندگیم زندگی میکردم...
نمیدونستم کجام زدم رو ترمز و پیاده شدم صدای اهنگ هنوزم میومد
جلوی ماشین زانو زدم و سرم بلند کردم و داد زدم
-خداااااااااااا این انصافه...
چراااا رفت؟؟؟؟؟ چراااااااا؟؟؟؟؟
برای آیندش؟؟؟؟؟ برای زندگیش؟؟؟؟؟؟؟
نمیفهمم خدااااا مگه نمیگفت من زندگیشم؟؟؟؟؟
فقط یه لحظه ببینمش فقط یه بار دیگه....
چرا هیچکی منو نمیفهمه خداااا؟ چرا نمیفهمن این دردی که من دارم عذاب وجدانه....
عذاب از روز آخر....
از چشمای به اشک نشستش وقتی ناحق زدم تو صورتش و گفتم:
-آره برو! برو خارج درس بخون! برو آزاد باش...
وقتی داد زدم و گفتم:
-برو ببینم چند نفرو اونجا به بازی میگری....
خداااااا اینا عذابه عذاااااابی که هر روز تکرار میشه....
وجودم یخ زده از غم ،غمت طوفانی از برفه..

به من برگردون احساسی،که آرومم کنه بازم..

وگرنه من بدونه تو ،با دلتنگی نمیسازم
میام پیش تو که رفتی،حالا که سردو غمگینم
تو هم برگردون آغوشت ،که من محتاج تسکینم
خدااااااااااااایا من بودم که سرد شدم
من بودم که ظلم کردم ولی هنوزم محتاجم بهش....
خدایا نزار بیشتر عذاب بکشم....
بارون گرفته بود آسمونم دلش گرفته بود
همونجا جلوی ماشین ایستاده بودم سرم رو بالا گرفتم و دستام رو باز کردم
به من برگردون حسی که،گرفتی از دلم ناگه..

دارم شک میکنم حتی،ما با هم بوده ایم یا نه..!

یه کاری کن منه مرده،دوباره زنده شم در تو..

عزیزم کار سختی نیست،فقط یک لحظه پیداشو
زیر لب تکرار کردم
فقط یک لحظه پیداشو....



نگاه خیره ام به جایی بود که بردیا قبلاً وایساده بود. فقط یه خاطره بود که وقتی بهش فکر میکردم اشک از چشمام میومد، اصلاً دوست نداشتم بهش فکر کنم؛ حتی یه لحظه ی کوتاهم باعث میشد که اشک توی چشمام جمع بشه. سرمو به دو طرف تکون دادم و از جمعیت فاصله گرفتم. دوست داشتم تنها باشم، اکسیژن میخواستم. ای خدا، خاطرات مسیح داره آزارم میده. نمیذاره نفس بکشم، نگاهمو دوختم به آسمون و زیر لب گفتم:
ـ یا باش، یا دست از سرم بردار. چرا داری با این کارات آزارم میدی!
دیوونه شدم، دارم به جای مسیح با آسمون حرف میزنم. شالمو دورم محکم کردم و آه کشیدم. حضور بردیا رو کنارم حس کردم، گفتم:
ـ اسمش مسیحه...
نگاهشو دوخت به چشمام و گفت:
ـ چند وقت باهاش دوست بودی؟
شونه امو بالا انداختم و گفتم:
ـ حدود یک سال...
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
ـ یک سال؟ فقط یکسال باهاش بودی و اینقدر دوستش داری؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ انگار اندازه ی عمرم میشناختمش!
لباشو به هم فشرد و گفت:
ـ چرا باهاش تماس نمیگیری!
سرمو گرفتم طرف آسمون و گفتم:
ـ داستانش خیلی طولانیه...
دستمو گرفت و گفت:
ـ نسیم، میخوام گوش بدم... سارا میگه داری خودتو داغون میکنی، میگه تنها وقتی که لبخند میزنی وقتاییه که از پنجره به آسمون خیره شدی! دوستت واست نگرانه.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
ـ من یه ورژن دیگه هم داشتم... یه نسیم شاد که هیچ وقت باهاش آشنا نشدی!
سرشو کج کرد و گفت:
ـ پس بخواه که برگردی! به هر دلیلی که ازش جدا شدی، باید بتونی خودتو با شرایط سازگار کنی؛ اینجوری یه دختر افسرده برمیگری پیش خانوادت که هیچ کس دوستش نداره.
اشک توی چشمام جمع شده بود، بغضی رو گلوم سنگینی میکرد و دست از سرم بر نمیداشت، مسیح دیگه منو دوست نداشت! با بغض گفتم:
ـ دیگه دوستم نداره... مسیح دیگه منو نمیخواد!!!
بدون اینکه بخوام اشکام صورت سردمو پوشونده بود، چشمه ی اشکی که یکسال بود خشک شده بود دوباره سر باز کرده بود. نفس کشیدن واسم سخت شده بود، یهو بردیا دستمو گرفت و بغلم کرد، سرمو گذاشتم روی شونه اشو با هق هق ادامه دادم:
ـ گفت برم گم شم... گفت برم، میخواد ببینه چند نفرو میتونم مثه اون بازی بدم... منو باور نکرد بردیا! نذاشت حرف بزنم.
آه بلندی کشیدم، دستاشو روی پشتم میکشید تا آروم بشم! دوباره به روز آخرم فکر کردم و ادامه دادم:
ـ من نمیخواستم اذیتش کنم، نمیخواستم دوباره ناراحت بشه... اشتباه کردم بردیا، بهش نگفتم... آماده نبود واسه ی رفتنم. بردیا من... من خیلی دوستش دارم.
آروم در گوشم گفت:
ـ دوباره میتونی عشقتو پس بگیری... نسیم تو برمیگردی. میتونی همه چیزو توضیح بدی! هیچی هنوز تموم نشده!
با گریه ادامه دادم:
ـ من تو برزخم، نمیدونم هنوز بهم وفاداره یا داره با یه نفر دیگه لحظاتشو تقسیم کنه! این برزخ داره منو میکشه. بردیا مسیح جواب تلفنامو نمیده، جواب ایمیلامو نمیده...


نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ بردیا میخوام برم خونه... اما سارا و رابرت خیلی داره بهشون خوش میگذره، نمیخوام مزاحمشون بشم... منو ببر خونه!
آروم از بغلش اومدم بیرون و سرمو گرفتم پایین، گفت:
ـ الان میرم وسایلم رو میگیرم! با هم میریم! منم دارم زیر این ماسک خفه میشم!
خوشحال بودم که ماسک روی صورتم بود. وگرنه بردیا از دیدن چهره ی ترسناکم سکته میکرد. چشمامو بستم و دوباره به آسمون خیره شدم. آروم زیر لب گفتم:
ـ فقط یه دوسته مسیح، فقط یه دوست.
بردیا اومد کنارم و گفت:
ـ به سارا خبر دادم، میخواست بیاد... اما من نذاشتم.
آروم گفتم:
ـ مرسی! خیلی لازمش داشتم.
با هم تا ماشینش رفتیم. سوار شدم و سرمو به شیشه ی سرد ماشینش تکیه دادم. راه افتاد، توی راه بودیم که گفت:
ـ از روز آخرتون برام بیشتر بگو...
با بغض گفتم:
ـ شاید یه وقت دیگه. الان دلم نمیخواد خاطراتمو مرور کنم.
اما انگار فقط دوست نداشتم حرف بزنم، چون اون خاطرات به ذهنم هجوم آورده بودن!
« سارا اومد دنبالم، از خونه رفتم بیرون و در رو بستم، گفت:
ـ مطمئنی میخوای مامانت اینا بعداً بیان!
آهی کشیدم و گفتم:
ـ یه عالمه مهمون توی خونه است... من دیگه داشتم خفه میشدم! بیشتر از همه ثمین و غزال بودن داشتن دیوونه ام میکردن...
خندید و گفت:
ـ چرا؟
شونه امو انداختم بالا و گفتم:
ـ آخه یه ریز گریه میکردن! انگار قراره برم بمیرم!!!
سارا زد زیر خنده و گفت:
ـ منم سال اول اینجوری بود! البته من و مامان و بابا و داداشم همه با هم داشتیم میرفتیم!!! اما بعدش دیگه اینجوری نبود!
با بغض گفتم:
ـ نمیدونم چرا نرفته دلم تنگ شده!
دستمو گرفت و گفت:
ـ عادت میکنی!! کیا میان فرودگاه؟
گفتم:
ـ مامانم، بابام، پرهام و پارسا و پاشا، غزال و ثمین و خاله جون!! مامان جون، همه دیگه!! اینم سواله میپرسی!؟
دستاشو از فرمون ول کرد و به نشونه ی تسلیم گفت:
ـ ببخشید، چرا میزنی؟!
سرمو چسبوندم به شیشه و با خودم گفتم:
ـ اما مسیح نمیاد! »
با صدای بردیا از فکر اومدم بیرون:
ـ رسیدیم! مواظب خوت باش!
از ماشین پیاده شدم و گفتم:
ـ چشم... ممنون که همراهم بودی!
خداحافظی کرد و به سرعت رفت!


امروزم یه روز مثل روزای قبل تنها فرقش این بود که اعصابم به خاطر دادای دیشب یکم آروم بود!!
دوباره زده به مخم اومده بودم قبرستون! خودمم نمیفهمیدم این چه کاریه ولی میومدم اینجا قدم میزدم!
بالا سر یکی از قبرا وایسادم صاحبش واقعا جوون مرگ شده بوده فقط20 سالش بوده!
یه لحظه خودم رو جای اون تصور کردم! واقعا اگه من میمردم برای کسی اهمیت داشت؟؟
یعنی اگه من میمردم کسی برام گریه میکرد؟
میومد بگه مسیح عزیزم چرا رفتی؟ چرا منو تنها گذاشتی؟
کسی بود که بعد از مرگم با یاد اوری خاطراتم گریه کنه؟
یا نه برام مراسم میگرفتن و تموم...
خودمم میدونستم ته تمام این فکرا طبق معمول می خواست برسه به یه جفت چشم مشکی!
همه ی این فکرا برای این بود که ببینم عکس العمل اون وقتی بفهمه من مردم چیه!!
اصن عکس العمل نشون میده؟!!!
پوزخندی به تفکراتم زدم هه زهی خیال باطل بانو که فعلا درحال تحصیل و به فکر آیندشونن اصن نمیفهمه من مردم که بخواد عکس العملم نشون بده...
درس، تحصیل؟... یه چیزی شده که من فراموش کردم!!!
ساعت چنده؟؟ نگاهی به ساعت موبایلم که دستم بود انداختم
خب تازه ساعت10...
چند بود ساعت؟؟؟
هیییی وای من دهه!! کلاس دارم خیر سرم!
همونطور که به سمت ماشینم میدویدم فکرم میکردم...
یعنیا خاک عالم بر سرت مسیح هی بشین درس بخون دانشگاه قبول بشی بعد بیا فکرای چرت و پرت کن و به دانشگات نرس!!
خفه بابا هنوز دیر نشده میرسم!!!!
آررررره میرسی نیم ساعت دیگه کلاست شروع میشه...
سوار شدم و با سرعت هرچه تمام تر به سمت دانشگاه روندم!!
حالا اگه شانس منه جریمم میکنن!!!
نیم ساعت بعد هنوز تو راه بودم وبه زورم که شده می خواستم به کلاس صبح برسم اما با فرمان ایستی که پلیس گرامی داد همون یه کم امیدمم نا امید شد!!
یعنی ته شانسی مسیح این از صبحت ببین تا شب چی میشه!!!!
اه آخه پلیس اینجا چی کار میکرد حالا تو گیر و دار!!!
ماشین و پارک کردم و شیشه رو پایین دادم!!
مثل همیشه اومد و مدارک ماشین و گواهینامه رو خواست دادم و هی نگاه ساعت میکردم!!!
از رو نمیرفتم هرجوری بود باید به کلاس میرسیدم!!!
مدارک رو که چک کرد گفت:
-سرعتتون خیلیییی زیاد بوده!!!! کمربندم نبستیدو...
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و گفتم:
-بله بله شما درست میگید قبول دارم ولی من دورم شده هرچقدر جریمه نوشتید بنویسید ولی بزارید برم!
دوباره نگاه ساعت کردم که گفت:
-دانشجویی؟
-بله...
چیزی روی برگه نوشت و به سمتم گرفت و گفت:
-خیلی خب میتونی بری فقط سرعتت رو کم کن و کمربندم ببند!!!
اصلا به برگه نگاهم نکردم فقط گذاشتم رو داشبورد و گفتم:
-چشم چشم
دیگه چیزی نگفت و رفت خداروشکر پلیس گیری نبود ولی با این حال کلاس پر...
هنوز راه نیفتاده بودم که گوشیم زنگ خورد! نازی بود اعصابش رو نداشتم تا دوساعت میخواست به خاطر دیشب غر بزنه ولی چاره ای نبود با بی حوصلگی گفتم:
-بله
خونسرد گفت:
-مسیح کجایی؟
از خونسردیش تعجب کردم معمولا در این جور مواقع جیغ میکشید
با همون صدای متعجب گفتم:
-تو راه دانشگاه...
تن صداش یکم رفت بالا و گفت:
-دیشب کجا رفتی؟
تعجبم بیشتر شد چرا جیغ نمیزد؟
-خونه!
یکم دیگه صداش رفت بالا و گفت:
-ساعت چند از مهمونی برگشتی؟
داشت خندم میگرفت تازه فهمیدم موضوع از چه قراره دودقیقه دیگه صددرصد منفجر میشد
این دفعه با خونسردی گفتم:
-نمیدونم یادم نیس مست بودم خوبه...
بعد از اتمام جملم گوشی رو از گوشم فاصله دادم تا احتمال کر شدنم کم تر بشه!!!
یهو جیغ زد...
-مسییییییح بیشعور کی به تو میگه وقتی مستی بری؟؟ هان؟؟ اگه یه اتفاقی برات میفتاد من جواب خاله رویا رو چی میدادم؟؟؟
با خنده از همون فاصله منم داد زدم:
-حالا حرص نخور میترکی کی منو دست تو سپرده بود که بخوای جواب پس بدی؟؟
یکم هیچی نگفت بعد آروم و با بهت گفت:
-مسیح؟!!
موبایل رو دوباره گذاشتم در گوشم و گفتم :
-بله؟
یهو یه جیغی زد که اصن انتظارش رو نداشتم و گفت:
-تو خانوادت نمیدونستن اومدی پارتی؟؟
با خنده گفتم:
-یه اعتراف تو این یه 5 ماه هیچکدوم از پارتیا رو هیچکی خبر نداشت که منم میام...
داد زد
-چیییی؟؟ مسییییح خر به خدا اگه دستم بهت میرسه میکشمت
یه دفعه نگام افتاد به ساعت وااای اگه الان نمیرفتم به کلاس بعدیم نمیرسیدم!!!
با عجله گفتم:
-ببین نازی من دیرم شده بقیه جیغاتو بزار برا بعد
نزاشتم جواب بده و قطع کردم و به سمت دانشگاه راه افتادم...


روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم! تازه از دانشگاه برگشته بودم و خیلی خسته بودم، لامصب پدر آدم در میاد تا اینا نمره بدن! تمام بدنم درد میکرد! یهو با صدای جیغ سارا از جام پریدم:
ـ نسیــــــــــــــــــــــ ـم
با چشمای گرد شده به در اتاق خیره شده بودم! تو شوک بودم نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم، یهو اومد تو اتاق و گفت:
ـ تو که باز غمباد گرفتی!
بالشمو طرفش پرت کردم و گفتم:
ـ بیشعور بی ادب، لال بشی، دیفتیری بگیری بمیری! این چه جیغی بود کشیدی؟! میخواستم بخوابم! تازه از دانشگاه برگشتم! تو چرا واحداتو با من ورنداشتی؟ بیشعور!
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
ـ حالا هرچی! بپوش میخوایم بریم گردش!
به طرفش برگشتم و گفتم:
ـ گردش؟! با کی؟!
سرشو کج کرد و گفت:
ـ من و رابرت و بردیا و چندتا از دوستای رابرت!
آهی کشیدم و گفتم:
ـ اگه بگم نمیام؟
یه جور خطرناکی اومد طرفم و گفت:
ـ تو بیخود کردی!
در کمدمو باز کرد و گفت:
ـ خب حالا بذار ببینم چی بپوشی؟!
یه شلوار چرم مشکی چسبون داد دستم و گفت:
ـ یه کمربندم داشت روش، کوش؟!! آهان ایناها...
کمربند رو انداخت طرفم و گفت:
ـ این خیلی خوشگله! میخوام برم واسه خودمم بخرم!
یه تاپ قرمز داد دستم که تا زیر سینه تنگ بود بعد یهو گشاد میشد! تا روی باسنم بود! دستمو میبردم بالا نافم پیدا میشد، چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
ـ من اینو نمیپوشم!
اخم کرد و گفت:
ـ بیخود!!!
هیچی دیگه عقلمو دادم دست این دختره! یه کت چرم کوتاهم داد دستم و گفت:
ـ موهاتو هم صاف کن!!!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
ـ حالشو ندارم!
اومد طرفم و به زور بلندم کرد و نشوندم روی صندلی! خودش موهامو با سشوار واسم لخت کرد، بعدم آرایشم کرد، لباسامو داد دستم و گفت:
ـ اومدم آماده باشیا!
با سستی بلند شدم و لباسامو پوشیدم! خدایی جیگر بودما... حق داشت مسیح عاشقم بشه! اه دوباره مسیح، نسیم؛ مسیح امروز تعطیل... فراموشش کن! میخوام امروز حسابی خوش بگذره بهت! باشه وجدان عزیزم! یه چند وقتی بود خواب بودیا!! حالا که میبینی بیدارم! گوشیمو برداشتم و از اتاقم رفتم بیرون. رو به روی سارا چرخی زدم و گفتم:
ـ خوبه؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ به پای من نمیرسی!! حالا بیا تا بریم رابرت منتظره!
از خونه که رفتم بیرون رابرت و بردیا توی ماشینشون منتظر ما بودن! با تعجب به سارا گفتم:
ـ این بیچاره ها رو پشت در نگه داشته بودی؟!
با خنده گفت:
ـ نکنه فکر کردی میذارم بیان تو؟ دوتا دختر تنها و خوشگل!! چه حرفا...
از دست این دیگه واقعاً خندم گرفته بود! خوبه روزی دوباره با رابرت میپیچونن معلوم نیست چیکار میکننا!! سوار ماشین که شدم بردیا نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
ـ آفتاب از کودوم طرف سر زده نسیم؟
اشاره کردم به سارا و گفتم:
ـ از طرف سارا... این کفشا داره دیوانه ام میکنه!
یه جفت کفش پاشنه 15 سانتی مشکی که کفش قرمز بود، رابرتم سلام کرد و گفت:
ـ خوشحالم که سارا بالاخره تونست شما رو راضی کنه با ما همراه بشید!
با تعجب گفتم:
ـ سارا که منو راضی نکرد! به زور آوردم!
زد زیر خنده و گفت:
ـ این خودشم یه پیشرفته!
بالاخره رسیدیم! ای بیشعور منو آورده دیسکو! بزنم لهش کنم؟ چپ نگاش کردم و گفتم:
ـ منو آوردی دیسکو سارا؟!
حرفی نزد و گفت:
ـ بپر پایین!
از ماشین پیاده شدم. وای عجب آهنگی... جو زده شده بودم شدید! دلم رقص خواست یه لحظه! سارا و رابرت که جلوتر رفتن، منم ناخودآگاه همقدم بردیا شده بودم، بردیا نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ منم به زور آورده! فکر کنم آورده که وقتی مست کرد من جاش رانندگی کنم!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ منم بدم نمیاد مست کنم!
با تعجب بهم نگا کرد، شونه امو دادم بالا و گفتم:
ـ میخوام فان ببرم!
دنبالم اومد و گفت:
ـ خدا به خیر بگذرونه!
وارد سالن که شدم یه عالمه دختر و پسر داشتن میرقصیدن، رفتم طرف رابرت و سارا، کنار سارا نشستم و دستمو واسه کسی که مسئول بار بود دراز کردم، پسر جذابی اومد طرفم، گفتم:
ـ تکیلا...
سارا با تعجب به طرفم برگشت و گفت:
ـ نسیم؟! خوبی؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ خودت منو آورد دیسکو دیگه! میخوام فان ببرم!!
چشماشو به هم زد و گفت:
ـ نه... دارم خواب میبینم!
لیوانو دستم گرفتم و یه قلپ ازش خوردم! داغ کردم یهو... البته دوباره بعدش عادی شد. لیوانو گذاشتم روی میز بار و رفتم طرف جمعیت، خیلی دلم رقص میخواست. داشتم میرقصیدم که یهو بردیا اومد رو به روم وایساد و گفت:
ـ هنرتو نشون بده!
نیشخندی زدم و با شیطنت شروع کردم به رقصیدن، بردیا هم همراهم شده بود، تیپ اسپرتش عالی بود. هرکی نگاش میکرد حتی تصورشم نمیکرد که دانشجوی روانشناسی باشه، توی آخرین حرکتم پشتمو کردم به بردیا، دستمو انداختم پشت گردنش و پاهامو 180 باز کردم و اومدم روی زمین، توجه همه به ما جلب شده بود. بلند شدم و گفتم:
ـ امروز دیگه خیلی ناپرهیزی کردم!
خندید و گفت:
ـ مثه من...
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و دوباره شروع کردیم به رقص. سارا اومده بود توی جمعیت و داشت با تعجب به من نگا میکرد! رقصو ول کردم و رفتم طرفش، یهو گفت:
ـ مطمئنی نسیمی؟! همزادی چیزی نیستی؟! چیزی نخورده به سرت توی دانشگاهتون؟
زدم توی بازوش و گفتم:
ـ خودت گفتی از تریپ افسردگی بیام بیرون دیگه!
دوباره یه شات تکیلا سفارش دادم و ادامه دادم:
ـ میخوام افسرده نباشم دیگه!
سارا ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ حس میکنم غیر عادیه یه کم...
نیشخندی زدم و محلش ندادم.... نمیدونم چقدر گذشته بود، اما احساس کردم که مست شدم. بردیا کنارم ایستاده بود، عین بادیگارد. شدید دلم میخواست عربی برقصم نمیدونم چرا! اما نمیشد آهنگ تکنو بود. کنار بردیا ایستادم و گفتم:
ـ خیلی احمقم نه؟
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
ـ بهت حق میدم...
اصن نمیفهمیدم چی میگم، به طرف سارا و رابرت رفتیم، رابرت مست مست شده بود، من خیلی مست نبودم، از حرفای رابرت خنده ام گرفته بود، به سارا خیره شده بود و داشت میگفت:
ـ اگه تو نبودی من چی کار میکردم؟!! خوب معلومه، میرفتم با شکیرا...
شکیرا دختری بود که سارا تا حد مرگ ازش متنفر بود. قیافه ی سارا قرمز کرده بود، رو به بردیا ادامه داد:
ـ اگه من مردم لباسامو باید بدید به سارا... کفشامم ماله نسیمه.... واسه تو هیچی نمیذارم...
داشت غش میکرد دیگه، رو به بردیا گفتم:
ـ من از الان وکالت میدم کفشای بوگندوی رابرت ماله خودته ها... گفته باشم!
دستمو گرفت و گفت:
ـ فکر کنم ببخشمشون به خیریه!!
مشروب داشت اثر میکرد، گفتم:
ـ اما اگه مردم باید لباسامو بفرستید ایران، واسه ی مسیح...
اشک توی چشمام جمع شده بود، ادامه دادم:
ـ اون قاب عکس ته کمد لباس زیرامو هم بفرستید واسش!! تنها جایی بود که سارا نمیرفت سراغش...
یقه ی کت اسپرت بردیا رو گرفتم و گفتم:
ـ چشمات خیلی شبیه اونه... اما اخلاقت، وقتی میرقصی خیلی شکل اون میشی!!
یه شات دیگه رفتم بالا و ادامه دادم:
ـ نمیدونم چرا دلم میخواد برقصم باز... خیلی گرمم شده...
کت چرمم رو در آوردم و دادم دست بردیا، رفتم توی جمیعت، دیگه برام مهم نبود که دارم با کی میرقصم، فقط میرقصیدم. یهو حس کردم رو هوام، بردیا بلندم کرده بود و انداختم روی کولش!! موهام اومده بود توی صورتم!! با مشت کوبیدم به کمرشو و گفتم:
ـ خجالت نمیکشی یه دخترو اینطوری بلند میکنی... حتماً بعدشم میخوای بندازیم رو تخت خواب! گفته باشم، من به این راحتیا با کسی نمیخوابم!!
یهو هوای سرد بیرون خورد توی صورتم! بردیا نشوندم توی ماشین و گفت:
ـ چقدر بد مستی نسیم!
خندیدم و گفتم:
ـ واسه همینه مست نمیکنم دیگه!
نشست کنارم و گفت:
ـ میبرمت خونه! کم مونده بود رو میز بار برقصی!
چشامو خمار کردم و زدم زیر خنده! بلند گفتم:
ـ اه دیدی یادم رفت!! میخواستم برقصما... ایشالا دفه بعدی!
چپ چپ نگام کرد! چشامو مظلوم کردم و گفتم:
ـ چرا میزنی؟! خوب دیگه نمیرقصم!!!
به قیافه ام نگاهی انداخت و گفت:
ـ گریه نکن ریمل چشات میریزه!!
شیشه رو کشیدم پایین و دستمو بردم بیرون! خوابم میومد، سرمو گذاشتم روی صندلی و گفتم:
ـ دلم واست تنگ شده بود مسیح!!


تو راه برگشتن به خونه بودم که گوشیم زنگ خورد طبق معمول مزاحم همیشگی بود یعنی یه دقیقه از دستش آسایش نداشتم کلافه گوشی رو جواب دادم قبل از این که چیزی بگم سریع گفت:
-مسیح زود خودتو برسون...
جلل خالق یعنی چی؟؟
صداش یکم نگران بود یکمم ذوق داشت یکمم هول بود
-چیزی شده؟؟
-نه فقط زود بیا...
-کجا بیام؟؟ خونه ی تو؟؟
مثل این که اعصاب نداشت عصبی گفت:
-نه خنگه خونه خودتونم ده دقیقه دیگه اینجا باش وگرنه همه چی پر...
هاااان؟؟یعنی چی؟
-الو نازی یعنی چی؟؟ چی چی رو پر؟؟ هوووو الووو نااازی؟؟
جواب نداد و قطع کرد شونه ای بالا انداختم و سرعتم رو بیشتر کردم!!
تو راه فقط داشتم فکر میکردم یعنی چی همه چی پر؟؟ چون نزدیک خونه بودم 5 دقیقه ای رسیدم رفتم بالا و دستم رو گذاشتم رو زنگ که در باز شد!! یه نگاهم به واحد رو به رویی ننداختم چون اصن اعصاب هجوم آوردن خاطرات جورواجور به مغزم رو نداشتم، گرچه اصلاً نیازی به نگاه کردن نبود! خاطرات نسیم هر لحظه واسم جون میگرفت و زنده میشد!! خاطراتم همیشه بهم یاد آوری میکرد که من در برابر نسیم چیزی نیستم، خاطراتش همیشه منو از پا در میورد!!! شکستم میداد، در که باز شد صدای نازی اومد که سریع گفت بدو مسیح الان زنگ میزنه!!
ابروهام رو انداختم بالا و گفتم:
ـ کی زنگ میزنه؟!!
جوابی نداد و به جاش گفت:
ـ به سلام نسیم جونم خوبی؟؟ ببخشید اون موقع نتونستم جواب بدم دستم بند بود...
نسیم؟؟ چی شده؟؟ منو سرکار گذاشته؟؟ کفشامو دراوردم و رفتم تو که دیدم نشسته روبه روی لب تاپ و داشت حرف میزد،یا خدااا دیوونه شد رفت...
صدای نسیم اومد که گفت:
ـ نه عزیزم خواهش میکنم ببخشید که مزاحم شدم...
دیگه نمیشنیدم چی میگه فقط یه فکر تو ذهنم دور میخورد نسیم بود! واقعا نسیم بود! بعد این همه وقت صداشو شنیدم!! مطمئنم خودشه انگاری ناخوداگاهم نمیخواست باور کنه که خودشه و نیاز به اطمینان داشت، رفتم جلوتر و یه گوشه نشستم که به مانیتور دید داشته باشم ولی دوربین لب تاپ نازی نتونه منو بگیره!! با اکنت مخصوصمون اومده بود،« nasihoo » خاطرات اون روز جلو چشام رژه میرفت
"ـ مسیــــــــــــــــــــــ ـح چقدر اذیت میکنی؟ اینجوری که عضو نمیشن!!
ـ واقعا؟ پس چجوری عضو میشن؟؟ ببین کوچولو برو کنار کارو بسپار به اهلش!!
ـ خودتی!!!کوچولو خودتی!!
ـ خب حالا برو کنار بزار کارم بکنم!!
ـ نمیخوام تو اکنتای مسخره میسازی خودم میسازم...
ـ مسخره چیه دیگه میخوام بزارم windy!!
یهو جیغ کشید :
ـ تو غلط کردی؟! خوشت میاد حرصم میدی بیشعور
به یه نقطه خیره موند و حرفشو ادامه نداد خطه نگاهش رو که ادامه دادم رسیدم به مسئول کافی نت که با تعجب نگامون میکرد یهو زدم زیر خنده که آروم گفت:
ـ مرض، درد،کوفت،آبروم رفت!!"
هنوزم با یادآوری اون روز میتونستم لبخند بزنم هرچند تلخ!!
آخرم به اصرار نسیم دوتا اکنت مخصوص برا خودمون درست کردیم!!!
چشمام تر شده بود ولی گریه نمیکردم فقط زل زده بودم صورتش که داشت حرف میزد!! بعداً وقت واسه اشک ریختن داشتم! دوست نداشتم اشکام جلوی دیدم رو بگیره!
ـ حالش خوبه؟؟
صداش بغض داشت، میدونستم دو دقیقه دیگه گریه اش میگیره و همین عصبیم کرد حال کیو میپرسه که گریه میکنه؟
هنوز نازی جواب نداده بود که گفت:
ـ منو فراموش کرد!! نه؟؟ مثل همیشه...
نازی نگاهی بهم کرد و گفت:
ـ نه....
اولین دونه ی اشک راه خودشو باز کرد و پشت سرش دونه های بعدی به دقیقه نکشید که چشماش قرمز شد و صورتش خیس!!
با صدایی شکسته گفت:
ـ دروغ میگی نه؟ من مسیح رو بهتر میشناسم فراموش کردنم براش یه روزم طول نکشیده!!
میخواستم داد بزنم خفه شو... میفهمی چی میگی؟؟ من فراموشت کردم؟ منی که هنوز نگاه در خونتونم نمیکنم که یادم نیای؟؟ منی که شبا با اسم تو خوابم میبره
ـ منو بخشیده؟!!! یا نه؟! نازی به خدا من نمیخواستم اذیتش کنم... من بازیش نمیدادم... نازی من دوستش دارم، اگه میدونستم ایلیا بهش میگه، اونم با اون لحن آزار دهنده، خودم از اول همه چیزو واسش میگفتم...
صدای هق هقش بلند شد، البته صداش قطع و وصل میشد، اما به وضوح میشد فهمید که داره نفس کم میاره، نفس من دوباره داره گریه میکنه، گریه نکن نسیم! گریه نکن نفسم! با صدای شکسته ای زمزمه کردم:
ـ تو باید منو ببخشی نه من تو رو!! ببخش نسیم، به خاطر همه چی، به خاطر اینکه روم نمیشه بیام جلو و باهات حرف بزنم! به خاطر اینکه روم نمیشه جواب مسیجات تو فیس بوک رو بدم، به خاطر اینکه روم نمیشه جواب ایمیلاتو بدم، منو ببخش نسیم، ببخش به خاطر اینکه مغرورم!!


اشکام بی اختیار میومدن نمیتونستم جلوشونو بگیرم، نازنینم سعی داشت که آرومم کنه، اما نمیدونم چرا هی به بغل دستش نگا میکنه، اینم پاک خل شده! نازنین گفت:
ـ ای جونم نسیم گریه نکن، غلط میکنه تو رو فراموش کنه! من مثه شیر مواظبشم!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ مرسی اما عشق که اجباری نمیشه!! با اون حرفایی که اون روز زد معلوم بود که دیگه منو نمیخواد!!!
نازنین اخم کرد و گفت:
ـ چرا هیچ کودومتون نمیگید که اون شب چی شد؟!!
شونه امو انداختم بالا و گفتم:
ـ اگه دوست داشت بدونی خودش بهت میگفت!
صدای باز شدن در خونه اومد، موهامو جمع کردم روی یه شونه ام و گفتم:
ـ نازی سارا اومدش کاری نداری؟!!!
خندید و گفت:
ـ همچین میگه سارا اومدش کاری نداری انگار داری با دوست پسرت حرف میزنی!!! چیزی نشده که! داری با یکی از دوستات حرف میزنی!!
صدای بردیا اومد که گفت:
ـ نسیم اومدم ببرمت!!
چشمام از تعجب گرد شد! یه کم جا به جا شدم، بردیا اومد توی حال و با دیدن چشمای خیسم گفت:
ـ چی شده؟!! چرا داری گریه میکنی؟!
اشکامو از روی صورتم پاک کردم و گفتم:
ـ ام... هیچی داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم یه خبر بد بهم داد!!
نازنین اون طرف ابروهاشو داده بود بالا و گفت:
ـ مثه اینکه به تو بد نمیگذره اونجا!!
اخم کردم و گفتم:
ـ خفه شو نازی!!!
بردیا با اخم گفت:
ـ حتماً خبر بد این بوده که مسیح جونت پیغام داده دیگه منو فراموش کن، من نمیفهمم تو کی میخوای این پسره رو فراموشش کنی، پسری که یکساله سراغی ازت نگرفته و حتی جواب سلامتو هم نمیده که ارزش وفاداری نداره!!
چشمای نازنین گرد شد و دوباره به بغل دستش نگا کرد، این یه چیزیش هستا! رو به بردیا گفتم:
ـ بردیا بس کن ما قبلاً هم در این باره با هم حرف زدیم!
سرشو تکون داد و با عصبانیت گفت:
ـ آره همون موقعی که اشک میریختی و میگفتی دیگه دوستت نداره، همون موقعی که وقتی مست بودی بهم گفتی « مسیح » چرا نمیخوای بفهمی اون اگه دوستت داشت تا الان حداقل چهارتا ایمیل بهت میداد!!
دیگه داشت زیاده روی میکرد جلوی نازنین، گفتم:
ـ بسه دیگه بردیا!! خجالت بکش، خیرسرم من الان داشتم گریه میکردم تو باید دلداریم بدی!!
خندید و اومد نشست کنارم، دستشو انداخت دور گردنم و صورتمو خیلی سریع بوسید، بعدم یه نگاه شیطون بهم انداخت که ینی: « الان راضی شدی؟! » خنده ام گرفته بود! یکی زدم تو بازوش، نازنینم که هی مشکوک میزد و کنار دستشو نگاه میکرد! آخرش دلم نیومد نپرسم و گفتم:
ـ کی بغل دستته که هی برمیگردی نگاش میکنی؟!!
نازی دست پاچه شد و گفت:
ـ هیشکی!! یکی از دوستام اینجاست هی داره ادا اطوار در میاره!!
خنده ام گرفته بود! رو به نازی گفتم:
ـ حالا واسه اینکه از هنگ دربیای معرفی میکنم، بردیا دوست خوب من! روانشناسی میخونه!!
نازنین با استرس خندید و گفت:
ـ پس خل و چل شدی رفت!!
بردیا با قیافه ای حق به جانب گفت:
ـ وا... خانوم حرفا میزنیا، این دختره رو از اول خل و چل فرستادن اینجا! گردن ما ننداز!
اِاِاِاِ... نگا کنا، دوتایی نشستن دارن منو تخریب شخصیت میکنن، یه اخم با جذبه کردم و گفتم:
ـ جفتتون خفه شید بیشعورا!!!
بردیا دستشو گذاشت رو لبش، بعد هی چشم و ابرو اومد که ینی وردارم دستمو؟!! هم خنده ام گرفته بود، هم نمیدونستم الان باید چیکار کنم جلو نازنین، دستشو از رو لبش ورداشتم که یه نفس عمیق کشید و گفت:
ـ داشتم راستی راستی خفه میشدما!
ایندفه دیگه نازنینم خنده اش گرفته بود! بردیا گفت:
ـ شما دوست مسیحی؟!!!!
نازنین با تعجب گفت:
ـ آره چطور؟!!
بردیا شونه اشو انداخت بالا و گفت:
ـ یه پیغام دارم واسش!
ـ چی؟!!
بردیا یه نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ به مسیح بگید، نسیم، هم خوشگله، هم پاکه، هم مهربونه، خلاصه که همه چی تمومه، دختری نیست که تنها بمونه و تو بتونی واسش ناز کنی، خیلیا طرفدارشن... تازه اهل رقابتم هستن، پس اگه نمیخواد نسیم رو ببازه؛ بهتره جواب ایمیلا و پیامای نسیم رو بده!
بهت زده به بردیا خیره شده بودم، یهو یه اتفاق غیر منتظره افتاد، یه پسری اومد نشست کنار نازنین، سرش پایین بود، اما من میشناختمش؛ به اندازه ی همه ی زندگیم میشناختمش، مسیح بود. سرشو آورد بالا. چشماش سرخ بود. نمیدونم از اشک بود یا از عصبانیت! سریع از بردیا فاصله گرفتم، زبونم گیر کرده بود. نمیدونستم باید الان چی بگم، مسیح بود... خود خودش بود. گفت:
ـ سلام...
دهنمو باز کردم که یه چیزی بگم، اما چیزی نتونستم بگم، یهو بردیا گفت:
ـ ای وای دوست نسیم، صداتون قطع شده... صدا نمیاد؛ تصویر رفت!
نازنینم هی میگفت:
ـ شما حرف بزنید من میشنوم!!
انگار اصن دقت نمیکرد که بردیا داره میگه صدا نمیاد، منم خیره شده بودم به مسیح، مسیحم خیره شده بود به بردیا که کنارم نشسته بود و اخم کرده بود. بردیا یهو گفت:
ـ وای دوست نسیم چرا اینقدر بد شد یهو ارتباط! الان صدای منو دارید؟!!!
بعد یهو ارتباط رو قطع کرد. با عصبانیت برگشتم طرف بردیا و تقربیاً جیغ کشیدم:
ـ تو به چه اجازه ای ارتباطو قطع کردی؟! ندیدی که اومد جلو؟!
سرشو تکون داد و با خونسردی لپ تاپ رو خاموش کرد! بعد دستمو گرفت و بردم طرف اتاقم. آروم هلم داد تو اتاق و گفت:
ـ یه چیز خوشگل بپوش داریم میریم مهمونی!
پامو کوبیدم به زمین و گفتم:
ـ نمیام...
بردیا اومد تو اتاق و در رو بست، بعد در کمد لباسامو باز کرد و گفت:
ـ بیا این شلوار لی رو بپوش خیلی بهت میاد! با این تی شرت لیموییه، یه کت لی داشتیا... کجاست؟!! آهان این کفشاتم بپوش!!
یه جفت صندل تخت داد بهم، بعد کت رو هم داد دستم و گفت:
ـ من میرم بیرون لباساتو راحت بپوش!
در اتاق رو بست. دلم میخواست بزنم لهش کنم، در اتاقو باز کردم و دیدم توی آشپزخونه است، حتماً مسیح دوباره زنگ میزنه، دویدم طرف لپ تاپ تا روشنش کنم. تا اومدم برسم به لپ تاپ از پشت محکم گرفتم! تو هوا دست و پا میزدم، جیغ کشیدم:
ـ ولم کن بردیا... الان دوباره زنگ میزنه، باید واسش توضیح بدم که چیزی بینمون نیست، دیدی چه بد نگات میکرد. غیرتیه ها... ایندفه دیگه اگه قهر کنه آشتی نمیکنه!
دیدم محل نمیده با آرنجم یه محکم کوبیدم توی پهلوش، خیر سرم رزمی کارم! ولم کرد و خم شد، رفتم طرف لپ تاپ که اومد و لپ تاپ رو از جلوم برداشت، با اخم و جدی نگام کرد. تاحالا اینجوری نگام نکرده بود، خیلی ترسناک شده بود. خیلی آروم و بدون اینکه داد بزنه گفت:
ـ گفتم برو حاضر شو میخوایم بریم مهمونی! حرف گوش کن و برو تو اتاقت!!
دیدم دست برنمیداره رفتم طرف اتاقم و لباسا رو پوشیدم، نمیدونم چرا همه فکر میکنن میتونن واسه من تصمیم بگیرن! بدون اینکه آرایش کنم از اتاق اومدم بیرون. یه نگاهی بهم کرد و شونه هاشو انداخت بالا، گوشیمو آروم از تو جیبم در آوردم تا اسکایپمو آن لاین کنم، اونجوریم میشد با مسیح حرف زد! این بارم دستمو خوند، گوشیمو از دستم گرفت؛ یه لحظه یاد ایلیا افتادم که دوسال پیش تو اتاقم گوشیمو پرت کرد و شیکوندش! اما بردیا گوشی رو گذاشت توی جیب لباسش و گفت:
ـ خوب... حالا اگه آرومی بذار یه چیزی رو واست توضیح بدم!
دست به سینه ایستادم و رومو ازش گرفتم، دستشو گذاشت دو طرف صورتم و مجبورم کرد به چشماش نگا کنم، بعد آروم گفت:
ـ اگه الان هیچ واکنشی نشون نمیدادی اون فکر میکرد که راحت میتونه به دستت بیاره، بذار یه کم غیرتش به جوش بیاد... بذار اونم برای با تو بودن سعی کنه! تا الان فکر میکرد که تو با هیچکس نیستی و بهش وفاداری، به خاطر مسیجات توی فیس بوک، الان فکر میکنه که یه رقیب داره! هیچ پسری از دختری که دم دست باشه و زود بشه به دستش آورد خوشش نمیاد! اگه تو رو میخواد بذار فکر کنه که باید واست بجنگه! باشه؟!!!
چقدر قشنگ حرف زده بود. سرمو آروم تکون دادم و گفتم:
ـ باشه!!!
دستشو انداخت و گفت:
ـ حالا اگه دختر خوبی میمونی و اسکایپتو آنلاین نمیکنی گوشیتو بهت پس میدم!!!
دستمو گرفتم طرفش، گوشی رو گذاشت توی دستم!! لبخندی زدم و گفتم:
ـ حالا کجا میخوای ببریم!!؟
لبخندی زد و گفت:
ـ تو که فکر نمیکنی من همیشه تنهام!؟ مامان و خواهرم اومدن! میخوام تو رو به اونا نشون بدم!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ پس بریم!!!


هنوز تو شوک بودم، خیره شده بودم به صفحه ی لپ تاپ، کاملاً مشخص بود که اون پسره الکی قطع کرد، دستای مشت شده امو کوبیدم روی کیبورد لپ تاپ و پرتش کردم یه طرف، یهو نازنین جیغ کشید و گفت:
ـ مسیح به خدا دارت میزنم!!! پروژه هام رو لپ تاپم بود، داغونش کردی!!
همینجوری داشت رگباری حرف میزد، اما من حواسم جای دیگه ای بود، حواسم به اون جمله ی آخر پسره بود، دقیقاً منظورش با خودش بود، الانم که با نسیمه، اصن نسیم به چه حقی به اون پسره اجازه داد نزدیکش بشه، چرا صورتشو بوسید؟! نسیم فقط باید منو ببوسه. فقط منو! مسیح احمق بیشعور دیدی با غرورت چه غلطی کردی؟! نسیم داره از دست میره! مشتامو محکم میکوبیدم به زانوم، یهو بلند شدم و مشتمو محکم کوبیدم به دیوار، رفتم تو اتاقم و در رو محکم کوبیدم به هم، صدای نازنینم قطع شده بود، نگاهم افتاد به عکسم با نسیم، خانوادگی رفته بودیم شمال؛ دقیقاً دو هفته قبل از اینکه بره! عکسو کوبیدم تو دیوار، یادگاریای نسیم رو پخش زمین کردم، حتی شیشه عطری که خیلی دوستش داشتم! دیوونه شده بودم. نسیم رو دارم از دست میدم؛ شایدم از دستش دادم... نه، هنوزم دوستم داره، خودم دیدم داشت گریه میکرد.
اشکام توی چشمام جمع شده بود، مرد که گریه نمیکنه مسیح، آروم باش. نمیتونم، دیگه نمیتونم؛ من نسیممو میخوام! دستمو گذاشتم روی پیشونیم و به سقف خیره شدم، نازنین در اتاقو باز کرد و اومد تو. هیچی نگفت، زیرچشمی نگاش کردم، عکسو برداشت گذاشت رو میز، قابش داغون شده بود، شیشه ی شکسته اش عکسو خراب کرده بود. نگاهی بهش انداخت و گذاشتش روی میز، یاد اون روز افتاده بودم:
« کنار ساحل به دریا خیره شده بودم که نسیم اومد نشست کنارم، نگاهی بهش انداختم، لبخندی زد و سرشو انداخت پایین، دستمو حلقه کردم دورش و گفتم:
ـ همش از یه بازی شروع شد!!
انگار یه کم ناراحت بود، اما آروم گفت:
ـ شاید هنوز یه بازی باشه...
به دریا خیره شدم و گفتم:
ـ واسه من نیست... از همون اولم یه چیزی بیشتر از بازی بود... نمیدونم چی، اما همش بازی نبود!
آهی کشید و سرشو گذاشت روی شونه ام، گفت:
ـ مسیح، قول میدی که همیشه کنارم بمونی؟!!!
برگشتم و بهش خیره شدم، نسیمم، همه ی زندگیم؛ گفتم:
ـ قول میدم...
لبشو گزید و گفت:
ـ حتی اگه یه مدت از هم دور باشیم؟!!
یهو ترس برم داشت و با عصبانیت گفتم:
ـ مگه قراره از هم دور باشیم؟!! تو همیشه کنارم میمونی، نمیذارم هیچ جایی بدون من بری!
آب دهنشو فرو داد و گفت:
ـ نه قرار نیست از هم دور باشیم!!! »
چقدر احمق بودم که نفهمیدم نسیم میخواد بهم بگه، خودم بهش اجازه ندادم؛ دستامو مشت کردم. دیگه از دستش عصبانی نبودم، ناراحت بودم نه فقط از دست خودم از دست اونم ناراحت بودم که نگفت که حرفشو تموم نکرد... باید بهم میگفت، باید آماده میبودم واسه رفتنش! نازنین نشست کنارم روی تخت، دستمو گرفت توی دستش و گفت:
ـ مسیح... چی شد اون شب، اون شبی که رفت...
دستشو فشار دادم و گفتم:
ـ فقط بدون که گند زدم نازنین، گند زدم...
آروم گفت:
ـ فقط بگو چی شد؟!!
به سقف خیره شدم انگار اون روز جلوی چشمم زنده شده بود:
« اون روز، خیلی خوشحال بودم. دو هفته بود از شمال برگشته بودیم؛ نمیدونم چرا اونقدر سرخوش بودم، دیده بودم نسیم ناخوشه، واسه همین میخواستم خوشحالش کنم، یه دسته گل واسش خریده بودم. مامان و باباش دیگه میدونستن که ما با همیم، مشکلی پیش نمیومد؛ توی راه واسه خودم برنامه ریزی میکردم که چی بهش بگم و کجا ببرمش! از وقتی از شمال برگشته بودیم، اونا مشغول عید دیدنی بودن، هر وقت با هم بودیم؛ نگاه به گوشیش می انداخت، بعضی وقتا هم یکی بهش زنگ میزد که نسیم نمیگفت کیه، اما همیشه بعدش انگار استرسش بیشتر میشد...
سخت بود گفتنش برام سخت بود تعریف کردن اتفاقاتی که بدترین اتفاق زندگیته ولی باید بگم تا خالی بشم باید یکی بدونه کی بهتر از نازی خیره شده بهش که با اشتیاق و نگرانی نگاهم میکرد و گفتم:
خلاصه میگم چون سخته برام گفتنش
سرش رو به نشونه تایید تکون داد
چشمام رو بستم و گفتم:
رسیدم خونه، رفتم توی آسانسور و زنگ در خونشون رو زدم. ایلیا در خونه رو باز کرد. گفتم:
ـ سلام... میشه به نسیم بگی بیاد دم در؟!!
نیشخندی زد، مثه همیشه کت و شلوار تنش بود، دستو کرد توی جیب شلوارش و گفت:
ـ نسیم؟!!! با نسیم کار داری؟!
دلیل نیشخند و رفتار مسخره اشو نمیدونستم، گفتم:
ـ خب آره... با نسیم کار دارم!
به دست گل رز توی دستم خیره شد و گفت:
ـ ینی عشقت بهت نگفته؟!!
دیگه داشتم عصبانی و نگران میشدم، گفتم:
ـ نمیفهمم چی داری میگی!؟ نسیم چیزی رو باید واسم میگفته؟!!
خندید و گفت:
ـ یعنی تو نمیدونی؟! عشقت داره از ایران میره!! کوچولو... فکر کردی نسیم آینده اشو خرج تو میکنه؟!!
دستمو مشت کردم که نزنم توی صورتش، گفتم:
ـ چی؟؟کی راه افتاد؟!!
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
ـ یه نیم ساعت پیش! برو فرودگاه، داره میره تهران، بعدشم پاریس!!
تمام اون هشت طبقه رو از پله ها رفتم پایین! آسانسور توی یکی از طبقه ها گیر کرده بود، سوار ماشینم شدم، ایلیا بالاخره نیش خودشو زده بود، میدونست که من ازش بدم میاد! اما الان خیلی عصبانی بودم، نسیم باید بهم میگفت. نمیدونم با چه سرعتی خودمو رسوندم به فرودگاه، همینجور دور خودم میگشتم که بالاخره دیدمش. یه پالتوی مشکی دستش گرفته بود. البته... پاریس الان هوا سرده بالاخره باید به خودش برسه، خیره بهش رفتم جلو؛ یهو خشکش زد. چند قدم اومد جلو، فکر کنم نمیخواست حرفامونو مامان و باباش بشنون! دستمو گرفت و کشیدم اونطرف تر! چشماش خیس بود. گفت:
ـ چرا اومدی؟! اصلاً کی بهت گفت که من دارم میرم!!؟
دستامو مشت کردم و گفتم:
ـ ایلیا جونت...
دستاشو مشت کرد و گفت:
ـ البته... چرا خودم فکرشو نکردم!
عصبانی گفتم:
ـ فکر نمیکردم اینقدر بی معرفت باشی، فقط میخواستی منو بازی بدی هان؟! همیشه همین طور بوده... یعنی اینقدر برات اهمیت نداشتم که حتی بدونم داری میری اونوقت اون کسی که میدونستی ازش متنفرم باید بهم بگه عشقت داره میره...آره؟!!
« آره » ی آخر رو داد زدم، یهو گریه اش گرفت و گفت:
ـ مسیح تو رو خدا آروم باش... بذار توضیح...
نذاشتم جمله اشو کامل کنه، یکی زدم تو صورتش و گفتم:
ـتوضیح برای چی؟ مگه همینو نمیخواستی؟ برو... آره برو ببینم چند نفر دیگه رو مثه من میتونی بازی بدی!
دستشو گذاشت روی صورتش و با ناباوری خیره شد بهم، به چشمای پر از اشکش خیره شدم و گفتم:
ـ همه چی بینمون تموم شد...
لباشو خیس کرد و اومد طرفم، دستشو گذاشت دو طرف صورتم و گفت:
ـ واسه من هیچ وقت تموم نمیشه...
آروم کنار گوشم گفت
:
ـ هیچوقت فراموشت نمیکنم یعنی اگه بخوامم نمیتونم...
دستمو کشیدم روی لبام و گفتم:
ـ تو فراموش نمیکنی ولی من که میتونم فراموش کنم!حالم به هم میخوره وقتی فکر میکنم وقتمو برای یه عوضی مثل تو هدر دادم، یه دختری که تمام این مدت داشت بازیم میداد!!
نسیم بد کردی... باید بهم میگفتی...
لباشو فشرد و اشکاش بیشتر شد، با ناباوری خیره شد بهم، ماریا متوجهمون شده بود، اومد دستمو گرفت و گفت:
ـ چته معرکه گرفتی! بیا بریم!!
دستامو مشت کردم و رو به نسیم گفتم:
ـ دیگه هیچ وقت اسمتو نمیارم!! برو و راحت به آیندت برس...
چشماشو بست و همون جا ایستاد، ماریا منو برد یه کناری و گفت:
ـ خوب گند زدی به رابطتون مسیح! آفرین!! حالا برو تو حسرت این روزا بسوز...
بعدم رفت طرف نسیم و بغلش کرد و بردش اونطرفت»
اون موقع نفهمیدم ماریا چی گفت، الان تازه میفهمم که منظورش چی بود. نازنین گریه اش گرفته بود. گفت:
ـ واقعاً گند زدی مسیح...
دستمو مشت کردم و گفتم:
ـ میدونم!! اما الان یکی پیدا شده که نمیذاره جبران کنم!!
خیره شد به چشمام و گفت:
ـ تو مسیحی!!!! از پسش برمیای!!من بهت اعتماد دارم...
بعدم بلند شد و رفت بیرون!
زیرلب گفتم :
مهم اینه که خودم دیگه به خودم اعتماد ندارم...
ولی راست میگه! من مسیحم... از پسش برمیام! باید از پسش بر بیام از فیس بوک شروع میکنم! باید جواب نسیم رو بدم! بعد از یکسال و چندماه...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط مهران در تاریخ 1394/5/11 و 9:58 دقیقه ارسال شده است

سلام
از وبلاگ زیبای شما بازدید کردم
خوشحال میشم اگه به سایت من سر بزنی
و ممنوم میشم که قبول کنید که لینک سایت ما را به اسم کابینت داخل وبلاگتون قرار بدین و اجازه بدین لینک وبلاگ زیباتون را داخل سایتمون قرار بدیم
متشکرم

این نظر توسط چت روم در تاریخ 1393/12/18 و 22:37 دقیقه ارسال شده است

این مطلبتم عالیه دنبالش میگشتم کپی کنم اینجا پیداش کردم ایووووووووووووول

این نظر توسط ارمیتا در تاریخ 1393/12/2 و 22:13 دقیقه ارسال شده است

سلام عزیزم
خوبی؟
عسیسم بلاگفا یک چت روم زده که کاربرهاش می تونن با همون یوزر و پسوردی که وارد وبلاگ میشن وارد چت روم بلاگفا هم بشن
ادرس چت: http://blogchatfaa.gigfa.com/BLOGFA.htm
راستی خانومی من می خوام توی وبلاگ شما عضو شم و رمان های خودم رو که می خواهم بنویسم بزارم برای عضویت باید چی کار کنم؟
بای گلم[گل]

این نظر توسط sadaf در تاریخ 1393/6/6 و 0:10 دقیقه ارسال شده است

mikhastam bedonam jelde dovoom dare dg?
dare vali!che jori v az koja bayad danlodesh konam???toro khoda zod behemkhabar bedid daram divone misham.man faghat jelde avalo khondam,onjaii k masih tasadof mikone!
montazere javabetonam hastam...!

این نظر توسط رضاجوادی در تاریخ 1393/5/27 و 18:05 دقیقه ارسال شده است

سلام
من 2 تا وبلاگ
دارم ميخواهم با شما تبادل لينک و بنر يا لوگو کنم
اول هر سه وبلاگم را لينک کنيد

وبلاگ اول من

نام لينک
رضا01 اس سرگرمي
آدرس
http://www.reza01s.blogfa.com

کد لوگو اگه قصد تبادل لوگو يا بنر داريد


وبلاگ دوم من
نام لينک
آرتين جيگر دايي
آدرس
http://reza03a.niniweblog.com/

کد لوگو

اسلایدر


بعد به اين آدرس بياييد و بگوييد
با چه اسمي لينکتان کنم
http://www.reza01s.blogfa.com

توجه
شما در هر دو وبلاگم لينک ميشويد
موفق باشيد

این نظر توسط ثنا در تاریخ 1393/5/23 و 10:34 دقیقه ارسال شده است

سلام ...امیدوارم خوب باشی وبلاگت عالی ازت میخواستم بهمم سربزنی اگه اشکالی نداشت ممنون میشم

این نظر توسط سینا در تاریخ 1393/5/22 و 23:29 دقیقه ارسال شده است

سلام

برای وبتون نویسنده لازم ندارید؟؟؟
من رمان نمیتونم ارسال کنم

ولی به جاش ابزار و کد های جاوا اسکریپت حرفه ای و اختصاصی برای وبتون میتونم بسازم

اگر خواستید

به ایمیل اطلاع بدهید

dr.nicotine2@yahoo.com

dr.nicotine2@gmail.com

یا به وبم

zibatools.ir

منتظر جوابتون هستم

با تشکر





این نظر توسط mohammadjahany در تاریخ 1393/1/30 و 0:35 دقیقه ارسال شده است

سلام.وبت عالیه اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 766
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,111
  • بازدید ماه : 26,992
  • بازدید سال : 177,091
  • بازدید کلی : 11,674,231