close
مجتمع فنی تهران
رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت یازدهم (آخر)
loading...

رمان فا

یه نگاه به بردیا انداختم و گفتم: ـ یه هفته شده ها... سرشو تکون داد و گفت: ـ بیخیال... زندگیتو بکن... یه هفته دیگه هم صبر کن بعد قشنگ برو جوابشو بده...…

رمان کی فکرش رو می کرد؟ قسمت یازدهم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 19788 جمعه 29 فروردين 1393 : 9:40 نظرات ()

یه نگاه به بردیا انداختم و گفتم:
ـ یه هفته شده ها...
سرشو تکون داد و گفت:
ـ بیخیال... زندگیتو بکن... یه هفته دیگه هم صبر کن بعد قشنگ برو جوابشو بده...
لبخندی زدم و گفتم:
ـ هنوز دلخوری!
سرشو تکون داد، دستمو از تو جیب پالتوم در آوردم و انداختم تو بازوش، بعد گفتم:
ـ خوب چیکار کنم؟ دلم واسه مامانم تنگ شده مامانتو دیدم!................................................................

یه نگاه عاقل اندرسفیه بهم انداخت، یعنی « خر خودتی » لبخند زدم و گفتم:
ـ حالا فقط مامانم که نه... دلم واسه داداشام ـ پرهام و پارسا و پاشا ـ تنگ شده، بعد واسه بابام... واسه ثمین و غزال، واسه دوستام، واسه خاله ام... کلاً دلم تنگ شده دیگه!
یه کم دیگه خیره بهم نگا کرد که گفتم:
ـ اه... بردیا اینجوری نیگام نکن، خوب دلم واسه مسیحم تنگ شده دیگه! دلم واسه این همه آدم تنگ شده میخوای واسه مسیح تنگ نشده باشه؟!
لبخندی زد و به راهش ادامه داد، گفتم:
ـ واست تند تند ایمیل میفرستم!!
لبخندی زد و گفت:
ـ مطمئنم منو زود یادت میره!
شونه امو با بیخیالی بالا انداختم و گفتم:
ـ پس برگشتم همه چیزو تعریف میکنم!
بینیمو کشید و گفت:
ـ جرأت داری تعریف نکن! فقط یه سفارش واست دارم!
برگشتم طرفش و گفتم:
ـ چی؟!!
یه چهره ی مظلومی به خودش گرفت و گفت:
ـ میری اصفهان واسم گز میاری؟!!!!!
خندم گرفته بود، گفتم:
ـ اوه... همچین خودشو مظلوم میکنه گفتم چی میخواد، باشه واست گز میارم! دیگه چیزی نمیخوای؟!!
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
ـ فقط گز بیار...
سرمو پایین انداختم و به خیابون خیره شدم، تصمیم گرفته بودم واسه تعطیلات برگردم ایران، حدود دو هفته واسه کریستمس برمیگشتم ایران، اینجا خیلی سرد شده بود خدا رو شکر میکردم که دارم برمیگردم ایران. وقتی به بردیا گفتم که بلیط گرفتم خیلی دلخور شده بود، یه دو سه روزی باهام سر و سنگین بود، امروز مثلاً دیگه داشتیم آشتی میکردیم، باید به پرهام میگفتم؛ میخواستم مامان اینا رو سورپرایز کنم!
بردیا یهو ایستاد، توی یه پارک داشتیم قدم میزدیم، یهو گفت:
ـ نسیم یه کاری میکنی؟!
گفتم:
ـ چیکار؟!
دستامو گرفت و رو به روم وایستاد، گفت:
ـ چشماتو ببند!
چشمامو آروم بستم، گفت:
ـ حالا قشنگ تمام حواستو روی شنواییت متمرکز کن، میخوام دقیقاً به صداها گوش بدی!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ خل شدی؟!!
آروم گفت:
ـ فقط گوش بده بگو چی میشنوی!!؟
چشمامو بسته نگه داشتم و متمرکز شدم، آروم گفتم:
ـ صدای شاخه های درختا، باد توشون پیچیده صداشون میاد، صدای دوچرخه... دو نفر الان از کنارمون رد شدن، صدای پرنده هم میاد، نزدیکای خیابون یه ماشینی خیلی بد ترمز کرد، یه دوچرخه ی دیگه، یه دختر و پسر پشت سرمونن...
یهو حس کرد بردیا بازوهامو گرفت، گفت:
ـ چشماتو باز نکن...
سرشو آورد کنار گوشم و گفت:
ـ اینم بعداً واست خاطره میشه، وقتی که یه پسری که اینجا بهترین دوستته، کنارت وایستاد و تو گوشت گفت « از همون روز اول میخواستمت... با اینکه میدونم مال کس دیگه ای هستی، خیلی دوستت دارم! »
نفساشو که به صورتم میخورد رو حس کردم، در حد یه لحظه، یه احساس خوب تو بدنم پخش شد، بعد گفت:
ـ یه چند ثانیه دیگه چشماتو باز کن!
هنوز تو شوک حرفاش بود، « دوستت دارم » آخرش هنوز تو گوشم زنگ میزد، چشمامو که باز کردم رفته بود. باورم نمیشد که بردیا دوستم داره! دستمو روی لبم کشیدم و به مسیری که داشت میرفت خیره شدم، تو شوک بودم. من همیشه بردیا رو به چشم یه دوست خیلی خوب دیده بودم. اما الان... برگشتم به طرف خونه، خوب که فکر میکردم بردیا همیشه کنارم بوده و با بداخلاقیام ساخته بود، هیچ دوست معمولی ای اینجوری کنار آدم نمیمونه!
در خونه رو که باز کردم، سارا گفت:
ـ دو روز پیش گفتی دو هفته دیگه بلیط گرفتی هنوز هیچی جمع و جور نکردی! سوغاتی هم که نمیخوای ببری!
خندیدم و گفتم:
ـ خیر سرم دانشجوام! دانشجو که سوغاتی نمیبره!!
یکی زد تو سرم و گفت:
ـ خفه بابا، بعد یه سال میخواد بره خونه تازه دست خالی! بیا بریم خرید!
کیفمو گذاشتم رو زمین و گفتم:
ـ حوصله ندارم!
دوباره زد تو سرم و گفت:
ـ بیخود کردی! بیا بریم ببینم!
این دختره کلاً زور میگه، با سارا کلی تو خیابونا گشت زدیم، یه چندتایی تی شرت و کت و ادکلن واسه پرهام و پارسا و پاشا گرفتم، امیدوارم اندازه باشه لباسا، واسه بابامم کلی خرید کردم، با پیشنهاد سارا واسه مامانم چندتا لباس مجلسی خریدم، واسه ماریان هم چندتا لباس خیلی خوشگل خریدم و یه پالتوی سفید خیلی ناز، البته فکر نکنم بدم بهش، خودم ورش میدارم، واسه ثمین و غزال هم کفش و کیف خریدم، خیلی دوست داشتن... تقریباً کلی خرید کرده بودم. فکر کنم یکی از چمدونام اینجوری پر میشه! وقتی برگشتیم خونه دیگه داشتم غش میکردم، تمام وسایل رو ول کردم گوشه ی اتاق و پالتوم رو انداختم یه گوشه و تقریباً بیهوش شدم، فکر کنم رفتم تو کما...
« توی یه کوچه ی تنگ و تاریک داشتم میدویدم، خیلی استرس داشتم، صدای تپش قلبمو میشنیدم، هرچی بیشتر میرفتم کوچه تنگ تر میشد، فرهاد داشت پشت سرم میومد، اصلاً نگران نبود، میدونست آخرش به بن بست میرسم، دستامو به دیوارا فشار میدادم، نفساشو پشت گردنم احساس میکردم. خیلی ترسیده بودم، قلبم داشت از تو دهنم در میومد، دوباره شروع کردم به دویدن، از آخر کوچه بالاخره اومدم بیرون؛ یهو رفتم رو یه پشت بوم، پشت سرمو نگا کردم، نبودش، برگشتم جلوم وایساده بود، یه لبخند کریه زد، یه قدم رفتم عقب و بعد زیرپام خالی شد، یه سقوط طولانی!!!! صدای جیغ یه دختری از دور میومد... »
احساس کردم از یه پله افتادم، چشمامو باز کردم؛ عرق کرده بودم. روی تختم نشستم و موهامو از روی پیشونیم کنار زدم، پاهامو جمع کردم، خیلی وقت بود از این خوابا نمیدیدم!!! نزدیکای ساعت 7 صبح بود، بالاخره باید بیدار میشدم، ایران الان ساعت 10 باید باشه، یا 9:30 فکر کنم پرهام بیدار باشه، گوشیمو برداشتم و اسکایپمو آن لاین کردم، پرهام آن بود. زنگ زدم بهش، یه چند دقیقه طول کشید بعد گفت:
ـ به سلام به خواهر خلم!! حداقل به آب به سر و صورتت میزدی من وحشت نکنم!
خندیدم و گفتم:
ـ اصلاً چهره طبیعیش خوبه! حالا ساکت باش بذار یه خبر خوبی رو بهت بدم!
یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
ـ به سلامتی داری شوهر میکنی؟! خدا رو شکر... چقدر منتظر این لحظه بودم!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
ـ دو مین ببینم میتونی سکوت اختیار کنی یا نه.. بذار حرفمو بزنم!
آه عمیقی کشید و گفت:
ـ پس نمیخوای شوهر کنی، حیف شد...
گوشه ی لبمو گزیدم و گفتم:
ـ من دارم میام... تعطیلات کریستمسه... دو هفته دیگه میام... دو هفته دیگه هم اونجام... شایدم بیشتر موندم، واسه ژانویه کلاس نگرفتم!
چشماش گرد شد و گفت:
ـ واقعاً!!!؟ الان باید بگی اونوقت... وای آبجی کوچیکه بهترین خبر عمرم بود!
خندیدم و گفتم:
ـ به مامان نگی فقط... کسی نفهمه، میخوام همه سورپرایز بشن!
دستشو کشید روی لبش ینی زیپ دهنش کشیده است. لبخندی زدم و گفتم:
ـ حالا دیگه مزاحم نشو کلی کار دارم!
خندید و گفت:
ـ باشه... وای منتظرم برسی همچین سفت بغلت کنم له بشی!! راستی سوغاتی چی خریدی؟!
شونه امو بالا انداختم و گفتم:
ـ هیچی، مگه قرار بوده چیزی بخرم؟!! من دانشجو ام... باید کلی صرفه جویی کنم!
اخم مسخره ای کرد و گفت:
ـ واسه من اگه ادکلن نیاری تو خونه رات نمیدم!!!
شونه امو انداختم بالا و گفتم:
ـ خونه بابامه...
دوباره خندید و گفت:
ـ خیلی پررویی!!! خیلی خوشحالم کردی! دیگه باید برم... بای بای خواهر خوشگلم!
براش بوس فرستادم و ارتباط رو قطع کردم! بلند شدم و رفتم دستشویی، یه نگا که تو آیینه انداختم خندم گرفت، حق داشت بگه ترسیده، آرایشمو دیروز پاک نکرده بودم پخش شده بود روی صورتم!!
صورتم رو شستم و از دستشویی اومدم بیرون، کلی کار داشتم! اما اول از همه میخوام یه سر به فیس بوک و ایملیم بزنم! دیگه طاقت ندارم؛ فیس بوکم رو که باز کردم، از تعجب چشمام گرد شد، حدود 50 تا پیام داشتم از مسیح، اولی رو باز کردم:
« نسیم جان... »


نسیم به طرف لپ تاپش رفت و بازش کرد، چشماش از تعجب گرد شده بود، چندین پیام از طرف مسیح، اولی رو باز کرد
« نسیم جان...
تو را به سبک خودم دوست دارم ! من دنباله روی عشق دیگران نیستم ...
فکر میکنم کندن کوه برای ساختن تونل بهتر است، تا ابراز عشق !!
من برای تو نمی میرم تا لباس عزا تنت کنم ، نه!!
این دوست داشتنی احمقانه خواهد بود ...
برایت زنده بمانم بهتر است ...
هیچکس تو را مثل «من» دوست ندارد! پس تو را مثل « من » دوست خواهم داشت ...
تو مجبور نیستی شعرهایم را دوست داشته باشی!
مجبور نیستی دعوا نکنی!!
مجبور نیستی همیشه لبخند بزنی!!!
مجبور نیستی که خودت را مجبور کنی مرا دوست داشته باشی
من دوست داشتنم را به تو ثابت نمی کنم، همیشه حرفهایت را نمی پذیرم
قول نمی دهم هیچوقت فراموشی نگیرم، من حتی قول نمی دهم که هیچوقت روز تولدت را از یاد نبرم و این یک فاجعه ی بزرگی خواهد بود،دقیقا این فاجعه است
و من تو را فجیع دوست خواهم داشت
تو مجبور نیستی باور کنی!!
اما باور نکردن تو از دوست داشتن من نمی کاهد ...
این سبک من است!
و فقط من هستم که میتواند اینگونه تورا دوست داشته باشد...
من تو را به سبکی خاص ،
به سبک خودم دوست دارم... »
چشماشون بست و اجازه داد قلبش لبریز بشه از احساساتی که یک سال خاموش بود. لبخندی روی لباس نشست و به مانیتور خیره شد. مسیح بود، به سبک خودش!!
***

« بغضم گرفته وقتشه ببارم
چی بی هوا، هوای گریه دارم
باز کاغذام با تو خط خطی شد
خدا این حس و حالو دوست ندارم! »

مسیح رو به روی مانیتور نشسته بود و داشت فکر میکرد که تا چه اندازه در توصیف احساساتش موفق بوده! از خودش عصبانی بود. متنی که نوشته بود، سراسر پر از غرور بود! انگار که به نسیم اجازه داده بود دوستش داشته باشه! لبشو گزید و دوباره شروع کرد... میخواست به تمام پیغامای نسیم جواب بده!

« باز دور پنجره قفس کشیدم
دوباره عطرتو نفس کشیدم
قلم تو دست من پر از سکوته
دوباره از ترانه دست کشیدم »

نمیدونست چی باید بنویسه! اولین پیامی که از نسیم بود ماله یکسال پیش بود. چند کلمه ی کوتاه:
« هنوز همه چی واسه من تموم نشده...
اجازه بده توضیح بدم... »
فکر کرد تنها کاری که باید بکنه اینه که جواب پیامشو همون جوری که باید باشه بده... نوشت:
« واسه ی منم هنوز تموم نشده...
الان میخوام که توضیح بدی! »

« باز خاطرات تو همین حوالیـــــــــــــه
حالم همینه و یه چند سالیه
جای تو خالیـــــــــــــــه »

نسیم، پیام بعدی رو باز کرد. خنده اش گرفته بود. غرور مسیح سر جاش بود. لبخندی زد و با خودش گفت:
« دقیقاً مثه همون موقعهاشه!! کله شق و احمق!! حتی نمیخواد که قبول کنه اشتباه کرده! »
یهو تمام وجودش عصبانی شد! پیامای دیگه رو بدون اینکه بخونه پاک کرد!! دوست نداشت شاهد این باشه که مسیح هنوزم با همون غرورش نسیم رو مقصر میدونه!

«جز تو تمام شهر میدونن حالمو!
مثه کبوترم که سنگ آدما شکسته بالمو!! »

دستشو مشت کرد، از پنجره به بیرون خیره شد و با خودش فکر کرد: بردیا راست میگفت، مسیح فکر کرده من همیشه دم دستشم! همیشه و همه جا در اختیارشم... اشتباه فکر میکرده! یکسال غرورم رو لگد مال کردم، الان با توضیح دادن خودمو کوچیک میکنم!! اما نمیتونست انکار کنه که دوباره غرق خاطراتش شده بود!

« این قلب بی قرارو از تو دارم
این حس انتظار رو از تو دارم! »

مسیح، خیره بود به صفحه! هر چی بیشتر میخوند و جواب میداد بیشتر احساس بدی پیدا میکرد. نسیم هیچ جوابی نداده بود. اما چراغ چتش روشن بود. آن لاین بود، اما بی اعتنا... چطور میتونست اینو توجیح کنه؟!! با خودش فکر کرد: حقته مسیح خان... بکش! یکسال محلش ندادی، انتظار داری الان بیاد به سرعت جوابتو بده؟!! با این جوابای خودخواهانه ای که دادی؟!
دستشو روی کیبورد کشید تا جواب دیگه ای بده! جوابی که کمتر خودخواهانه باشه! اما غرورش هم لطمه نخوره!!

« اســــــــــمت هنــــــــــــوز دور گردنم هـــــــــــست
من این طناب دارو از تو دارم! »

نسیم، کشوی میزشو باز کرد، هنوزم گردنبندی که اسم مسیح پشتش حک شده بود رو داشت، نگاهی به بیرون انداخت، دوباره بارون گرفته بود. هوای پاریس، دیگه داشت خسته اش میکرد. خیلی کم پیش میومد گرمای آفتاب رو روی پوستش حس کنه! بیشتر سرما بود... دلش واسه گرمایی تنگ شده بود که هیچ شباهتی به داغی آفتاب نداشت! اما خودشو گول میزد...

« اسمت نوشته رو بخار شیشه
دلی که بی تو باشه دل نمیشه!
من موندم و یه سایه توی خونــــــــــــه
میترسم اونم حتی رفتنی شـــــــــه! »

دستاش نمیتونست چیزی بنویسه، روی تختش دراز کشید و عکس نسیم رو، رو به روش گرفته بود. دستشو روی صورت نسیم کشید، دلش یه سرمای متبوع میخواست مثله برف!! گرچه خودش میدونست که سرمایی که دلتنگش بود، هیچ ربطی به سرمای برف نداشت! دلش یه سرمای خاص میخواست!

« باز خاطرات تو همین حوالیـــــــــــــه
حالم همینه و یه چند سالیــــــــــه
جای تو خالیــــــــــــه
جز تو تمام شهر میدونن حالمـــــــــــو!!
مثله کبوترم که سنگ آدما شکسته بالمـــــــــــــــو!! »

نسیم بلند شد و چترشو برداشت، دلش میخواست قدم بزنه، شاید نمیتونست اون گرمای خوب رو پیدا کنه، اما یه جایی بود که همیشه حالشو خوب میکرد، یه جایی نزدیکای خونشون. یه کافه که همیشه گرمای لذت بخشی داشت، با یه کافه چی، که درسته هیچ وقت سوالی نمیپرسید، اما انگار همه چیز رو میدونست! و چندتا کتاب قدیمی و رنگ و رو رفته، که توی قفسه ای گوشه ی کافه بود. با یه میز و صندلی تک نفره، جایی که نسیم همیشه توش قایم میشد! دلش میخواست دوباره خاطراتشو ورق بزنه... اگه این بغض لعنتی میذاشت!!

« بغضم گرفته وقتشه ببارم!
چه بی هوا، هوای گریه دارم!
باز کاغذام با تو خط خطی شد!!
خدا این حس و حالو دوست ندارم!
این قلب بی قرارو از تو دارم
این حس انتظارو از تو دارم
اسمت هنوز دور گردنم هست!!
من این طناب دارو از تو دارم! »
بغض از مرتضی پاشایی

مسیح دوباره از جاش بلند شد، رفت سمت کیبورد! میدونست چی باید بنویسه!! شاید البته... شاید جواب بده به سوالش!! شایدم نده، انوقت همه چیز سخت میشه! شایدم تموم بشه. بعد از یک سال، شایدم دو سال! نشست رو به روی مانیتور و نوشت:
« یه رویای خوب بودی، اما یهو ناپدید شدی!
نبودنت خیلی واسم گرون تموم شد...
نسیم یه سوال دارم،
هنوزم همون رویای خوبی؟ یا تبدیل به کابوس میشی؟! »


رو تخت نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم و به دیوار خیره شده بودم !نمیدونم چند ساعت بود به این حالت مونده بودم!یه ساعت... دو ساعت.... شایدم بیشتر...
به همه چی فک میکردم ولی در واقع به هیچی فکر نمیکردم!! قاطی کرده بودم! مخم داغ کرده بود.. چرا نسیم جوابمو نداده بود... چرا جواب نمیداد؟؟ یعنی هنوز ناراحته؟؟ آخه چرا باید ناراحت باشه؟؟ خب معلومه همون موقع که وقتش بود نزاشتی توضیح بده بعد با غرور هرچه تمام تر بهش میگی الان میخوای توضیح بدی...
با عصبانیت مشتم رو کوبیدم تو دیوار! دستم درد گرفت ولی دلم آروم نشد!! اه گندت بزن... اه...
دوباره به همون حالت نشستم و به همون دیوار خیره شدم... باید یه کاری میکردم اینطوری نمیشد...
هوا تاریک شده بود ولی من اصن توجهی نداشتم!بعد فرستادن پیاما دیگه به فیسبوک سر نزدم چون میدونستم جوابمو نمیده!من نسیمو حتی بهتر از خودش میشناختم و میشناسم... میشناسم؟؟ واقعا؟؟؟ نمیدونم شاید دیگه نشناسم...
چند تا ضربه به در خورد
-مسیح؟؟؟
ماری بود حوصلشو نداشتم حوصله ی خودمم نداشتم ... حوصله ی کی رو داشتم؟؟
-هوم؟؟؟ بیا تو...
اومد تو و گفت:
- چرا اینجا اینقدر تاریکه؟
نگاش نمیکردم هنوز به دیوار نگاه میکردم دهنمو کج کردم و به مسخره گفتم:
-چون شبه!!
-مسخره....
میدونستم بعد گفتن این کلمه یه چشم غره هم بهم رفته که من ندیدم...
لامپ رو روشن کرد!حرفی نزدم فقط یکم چشام رو به خاطر نور تنگ کردم...
اومد رو تخت رو به روم نشست و گفت:
-خوبی؟؟
بازم نگاش نکردم و همونطور گفتم:
-مرسی! تو چطوری؟؟؟
معلوم بود یه چیزی میخواد بگه که تو گفتنش شک داره!دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت:
-مسخره نکن!یه دقیقه منو نگا کن! کارت دارم...
عکس العملی نشون ندادم فقط گفتم:
-بگو میشنوم...
با عصبانیت گفت:
-مسیــــــــح!!
لبخند محوی زدم اگه ماری نبود که اذیتش کنم تا حالا دیوونه شده بودم...
-هوم؟؟؟
تکیه داد به دیوار گفت:
-چیزه... میگم.. از نسیم خبری داری؟؟
جملش که تموم شد مسیر نگاهش که دیوار رو به روایش بود رو تغییر داد و نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره برگشت طرف دیوار....
منتظر جواب بود ولی من جوابی نداشتم... چی میخواستم بهش بگم؟؟؟
چیزی نگفتم که دوباره گفت:
-پرهام داداش نسیم گفت که نسیم بهش گفته به بقیه نگه میخواد سورپرایز شیم ولی خب اون به من گفت منم گفتم به تو بگم آمادگیشو داشته باشی...
منظورشو نفهمیدم!! چی رو به کسی نگه؟؟ سورپرایز؟؟
آروم سرمو رو برگردونم طرفش و فقط نگاش کردم!! میدونستم حالت صورتم کاملا بی احساس یخه...
اونم برگشت طرفم وقتی نگاهمو دید انگار هول کرد... شایدم ترسید... شایدم هردو...
فقط گفتم:
-چی؟؟
خودمم احساس کردم "چی "گفتنم حالت تهدید داشت!! مثل مواقعی که بعدش میخوای یکی رو بزنی...
یکم ازم فاصله گرفت و گفت:
-داره بر میگرده!! فکر کردم میدونی... یا خودش بهت گفته...
دوباره سرم رو برگردوندم طرف دیوار گفتم:
-هه برگرده؟؟!!
پوزخندی زدم و دوباره گفتم:
-داره برمیگرده؟؟!! ماری برو بیرون...
انگار از خداشم بود که بره بیرون!! سریع پاشد و رفت...
انگار زودتر از اون زمانی که فکرشو میکردم باید با هم رو به رو شیم....


دو روز دیگه مونده بود به بلیطم، تازه یادم افتاده بود واسه نازی هنوز چیزی نخریدم! از خونه زدم بیرون، میخواستم یه چیز خیلی خاص باشه! سارا هم دنبالم اومده بود. با رابرت رابطه اش شکرآب شده بود. البته میدونستم دوباره با هم آشتی میکنن. خیلی همو دوست دارن، اما خیلی هم مغرورن... این غرور لعنتی. سارا خیلی کم حرفه، من تو گروه دبیرستانیمون از همه پرحرف تر بودم، که اونم با اومدن اینجا و تنها شدن و به هم زدن با مسیح، از بین رفته بود. همین طور که داشتم به ویترین مغازه ها نگاه میکردم و رد میشدم چشمم خورد به یه گردنبند خیلی خوشگل! یه سنگ بنفش رنگ بود که شکل قلب تراش خورده بود. خیلی ظریف و ناز بود. رفتم توی مغازه و واسه نازی خریدمش! میخواستم برم بیرون که چشمم خورد به یه دستبند اسپرت چرم! خیلی خوشگل بود. اونم خریدم. بی هدف... البته میدونستم دقیقاً واسه مسیح خریدمش، اما نمیدونم میدم بهش یا نه! بستگی به شرایط داره! از بردیا خبری ندارم، انگاری منتظره من بهش زنگ بزنم!
رو به سارا گفتم:
ـ میای بریم کافی شاپ؟!
سرشو تکون داد، گفتم:
ـ بهش زنگ بزنم بیاد مشکلتونو حل کنید؟!
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
ـ میدونم دو روز دیگه خودش زنگ میزنه!
خندیدم و گفتم:
ـ پس دیگه چته غمباد گرفتی!؟
خندید و گفت:
ـ هیچی! راستی تو و بردیا چتونه؟!!
با تعجب گفتم:
ـ وا... هیچی؟!
اخم کرد و چپ چپ نگام کرد، منم سرمو کج کردم و مثه خنگا نگاش کردم، گفت:
ـ به بردیا میگم بیا با نسیم بریم یه گشتی بزنیم، همچین هول کرد انگار میخواد بره خواستگاری!! به تو میگم به بردیا یه زنگ بزن با هم بریم یه گشتی بزنیم میگی کار دارم!! خوب یه چیزیتون هست دیگه!!
خندیدم و گفتم:
ـ نه بابا! میخوای الان زنگ بزنم بهش؟!
تو دلم خدا خدا کردم بگه نه. اما سارا سرشو تکون داد و گفت:
ـ زنگ بزن دیگه!
گوشیمو در آوردم و زنگ زدم به بردیا، جواب داد:
ـ سلام... خوبی؟!
گفتم:
ـ سلام ممنون! تو خوبی؟! راستش من و سارا با هم اومدیم بیرون، گفت زنگ بزنم ببینم میای با هم بریم کافی شاپی جایی؟!
یه کم مکث کرد و گفت:
ـ راستش جرأت رو به رو شدن باهاتو ندارم!
خندیدم و گفتم:
ـ وا... چرا؟! یه چیزی گفتی دیگه... منم جوابتو ندادم، که ینی خودت میدونی ینی چی! نمیخوام دوستیمون به هم بخوره! بیا همون جایی که همیشه میرفتیم! منتظرم!
احساس کردم خوشحال شد، گفت:
ـ باشه! میام!
بردیا اومد و یه کم با هم نشستیم! نه من حرف میزدم نه اون... ینی حرف خاصی نمیزدیم! شب برگشتم خونه و خوابیدم روی تختم! به فیس بوک که سر نزده بود. حوصله نداشتم! یه روز دیگه مونده بود. بلیطم واسه تهران بود. پرواز اینجا که امکان نداشت تأخیر داشته باشه، اما واسه اطمینان یه بلیط از تهران به اصفهان دو ساعت بعد از رسیدنم گرفته بودم که از پرواز جا نمونم! روز بعدشم تمام روز مشغول چمدون بستن بودم! سارا هم کلی از دست شلختگی من حرص و جوش خورد! خندم گرفته بود. چقدر وقتی حرص میخوره خوشگل میشه!
صبح با استرس رفتم فرودگاه، نمیدونم چرا اینقدر نگران بودم. انگاری یه اتفاق بد میخواد بیوفته! بردیا و رابرت هم اومده بودن! البته سارا هنوزم آشتی نکرده بود! اما حدس میزدم آشتی میکنه! وقتی اعلام کردن که بریم سالن دوم، رفتم طرف سارا و محکم بغلش کردم، گفت:
ـ همچین بغلم میکنی انگار میخوای بری بمیری! ولم کن! لوس!!
هولش دادم عقب و با حالت مسخره ای گفتم:
ـ اصن لیاقت نداری!!
زیرلب گفت:
ـ بی جنبه!!
منم واسش زبون درازی کردم، با رابرت دست دادم، رسیدم به بردیا، آروم بغلش کردم و گفتم:
ـ همیشه دوست خوبم بودی و هستی و خواهی بود! مواظب خودت باش!
یه کم فشارم داد و بعد ولم کرد! دستمو تکون دادم و رفتم! دیگه تنها شده بودم! خودمم باورم نمیشد که دارم برمیگردم! توی هواپیما سریع خوابم برد. دیشب از استرس خوابم نبرده بود. بالاخره رسیدم تهران، از پله های هواپیما که اومدم پایین، احساس کردم که خونه ام. یه حس خوبی بهم دست داد. هیچ جا کشور خود آدم نمیشد! آدمایی که حرفتو میفهمیدن! مهربون بودن، پروازم به موقع نشسته بود. اما تا اومدم چمدونمو تحویل بگیرم و برم اونطرف و یه تابی بخورم دو ساعت گذشته بود. دوباره نشستم توی هواپیما تا برم خونمون!
قرار بود پرهام بیاد دنبالم. یک ساعت گذشت و من دیگه واقعاً خونه بودم. از پله ها اومدم پایین و رفتم توی سالن! پرهام اونطرف وایساده بود. یه مقوا گرفته بود رو دستش و روش نوشته بود:
ـ خوش اومدی آبجی کوچیکه!
به طرفش رفتم، کاغذو از دستش گرفتم و گفتم:
ـ مگه مرض داری آبرو ریزی میکنی؟!
سرشو تکون داد و محکم بغلم کرد! به زور گفتم:
ـ پرهام ولم کن له شدم!!
خندید و ولم کرد! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ سوتی که ندادی؟!
آروم گفت:
ـ نه... فقط به ماریا گفتم!
با چشمای گرد گفتم:
ـ خبریه واقعاً؟!!
سرشو تکون داد و گفت:
ـ پس چی؟!
شونه امو تکون دادم و گفتم:
ـ هیچی!! بیا این چمدونا رو بگیر بریم که دلم میخواد برم تو اتاقم یه دل سیر بخوابم!
بینیمو فشار داد و گفت:
ـ منم دلم واست تنگ شده بود!! حالمم خیلی خوبه!
خندیدم و گفتم:
ـ بابا این سوالا که پرسیدن نداره! تو همیشه خوبی!!
لبشو گزید و گفت:
ـ امروز مهمون داریم راستی!
برگشتم طرفش و گفتم:
ـ کی؟!
آب دهنشو فرو داد و گفت:
ـ اممم... ایلیا و مامانش اینا، خانواده ی ماریا، خاله اینا!!
سرمو کج کردم وگفتم:
ـ مطمئنی فقط به ماریا گفتی؟!
سرشو تکون داد و گفت:
ـ به خدا...
آهی کشیدم و گفتم:
ـ خوبه تمام راه خواب بودم!
نشستم توی ماشین، دلهره گرفته بودم. مسیح... فکر نمیکردم اینقدر زود باهاش رو به رو بشم!


با ماریا و مامان اینا رفته بودیم خونه نسیم اینا، نمیدونم چرا تو زبونم نمیگرده بگم خونه پرهام اینا! تا رفتیم تو با یه عالمه آدم رو به رو شدم که اصلاً نمیدونستم کی هستن! اعصابم ریخته بود به هم، اون پسره ایلیا هم بود. روز آخرو هیچ وقت فراموش نمیکنم، به خاطر حرفای این الکی عصبانی شده بودم، اونم با پوزخندی به من خیره شده بود. نگاهمو ازش برگردوندم و خونه رو برانداز کردم! چشمم افتاد به در اتاق نسیم. دوباره رفتم توی خاطراتم:
« ـ نسیم بذار بیام تو دیگه!
صدای خنده اش اومد و گفت:
ـ عمراً اگه بذارم بیای تو...
یدونه دیگه زدم به در وگفتم:
ـ باز کن دیگه!
لای درو باز کرد و گفت:
ـ قول بده که هیچ کاری نمیکنی!!
خندیدم و گفتم:
ـ اگه بخوام کاری بکنم میبرمت اتاق خودم!
دوباره درو بست و گفت:
ـ اصن دیگه بیرونم نمیام که نبینیم!
تقه ای به در زدم و گفتم:
ـ نسیم جونم، خانومی بذار بیام دیگه!
درو باز کرد و گفت:
ـ قبول نیست! تو جر میزنی!!
پریدم تو و بغلش کردم، در گوشش گفتم:
ـ بابا همه میدونن من و تو با همیم! نمیخوام بخورمت که!
با مشتش کوبید تو قفسه ی سینه ام و گفت:
ـ خیلی جر زنی!! اینجوری منو صدا میزنی دلم میره!
نگاهمو گردوندم دور تا دور اتاقش، یه کتاب خونه پر بود از کتابای ترسناک و تخیلی! دریغ از یه کتاب عاشقانه، دیوارای اتاقش صورتی تیره بود و ست خوابش بنفش. چونه امو گذاشتم روی سرش و موهاشو نوازش کردم، گفت:
ـ حداقل درو ببند یکی رد میشد خجالت میکشم!
درو آروم زدم به هم که کسی بیدار نشه! سر ظهر بود و همه خوابیده بودن! دوباره موهاشو نوازش کردم و گفتم:
ـ نسیم تشنه ی تو ام... کاش بشه هرچه زودتر ماله خودم بشی!
دوباره نمیدونم چش شد، از تو بغلم اومد بیرون و روی تختش نشست! موهاش توی صورتش ریخته بود. چرا همیشه وقتی حرف از آینده میزنم اینجوری میره تو هم؟! کنارش نشستم و دستشو گرفتم، گفتم:
ـ نسیمم، چرا نمیگی چی شده؟! چرا هر وقت حرف از آینده پیش میاد اینجوری میری تو هم؟!
آب دهنشو فرو داد و گفت:
ـ مسیـــــــــــــــــح، اگه یه روزی من مجبور بشم برم یه سفر طولانی، تنها... اونوقت تو چیکار میکنی؟!
ته دلم خالی شد، کجا میخواست بره؟! من بدون نسیم هیچم... دیوونه میشم، دلم واسش تنگ میشه، میمیرم! گفتم:
ـ دیوونه میشم، دیگه عاشق کسی نمیشم، هرکسی که در مورد تو حرف بزنه رو مسخره میکنم! شبا دلم واست تنگ میشه!! همیشه صدات میزنم!!
لباشو به هم فشار داد و گفت:
ـ شاید...
به طرفش برگشتم و گفتم:
ـ نسیم تو که نمیخوای منو ول کنی؟!
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
ـ من همیشه عاشقت خواهم موند!
دوباره بغلش کردم و دراز کشیدم! اونم کنارم بود. پیشونیشو بوسیدم و چشمامو بستم!! حس کردم که انگشتش روی قفسه ی سینه ام حرکت میکنه، دوستت دارم رو حس کردم! لبخندی زدم و گفتم:
ـ قلقلکم میشه!!
دیگه ادامه نداد و در گوشم گفت:
ـ مسیح، هرچی که بشه! من تا آخر دوستت دارم!
منم در گوشش گفتم:
ـ هر اتفاقی که بیوفته نمیذارم بری!! تا آخر توی قلبمی!
عاشق این درگوشی های عاشقانه بودم! عاشق شیطنتاش!! اما نگرانی دست از سرم برنمیداشت! رفتارش مشکوک شده بود!! »

از خاطراتم اومده بودم بیرون! نگاهمو از در اتاقش گرفتم! اما صدای خنده های مستانه اش که پیچیده بود توی گوشم دست از سر مغزم برنمیداشت!! دیوونه شده بودم بی نسیم! یهو صدای در اومد! پرهام بالاخره اومده بود! بلند شدم که باهاش احوال پرسی کنم که پرهام گفت:
ـ مامان جون یه مهمون ویژه داریم!
خاله بلند شد و گفت:
ـ کی؟!!
پرهام کنار رفت و یه جفت چشم دیدم که دوخته شده بود به چشمای مامانش، یه جفت چشم مشکی مغرور؟ اما بیشتر از مغرور چشماش انگار دلتنگ بود! خاله شوک زده شده بود. همه ی مهمونا یهو ساکت شدن، ثمین و غزالم که یه گوشه تنها نشسته بودن بلندش شدن و بهت زده به نسیم خیره شده بودن! نسیمی که احساس میکردم لاغرتر و غمگین تر شده! چشماش تر شده بود. مثله همون روزی که داشت با نازی حرف میزد. خواستم برم جلو و بغلش کنم! خواستم برم جلو و بگم به وسعت تمام روزایی که نبودی دلتنگتم! اما یاد همون روز اشکی افتادم، همون روزی که دوستش آرومش کرد! اشکاشو پاک کرد و خنده آورد رو لبهاش! نسیم اگه سهم منه! اول خودش باید یه حرکتی بکنه! نسیم بلند گفت:
ـ مگه روح دیدین اینجوری ساکت شدید؟!!!
با این حرفش همه به جنب و جوش افتادن، مامانش بغلش کرد، ثمین و غزالم اون عقب گریه میکردن!! نسیم توی آغوش باباش گم شده بود. هرچی بیشتر به اون روز فکر میکردم بیشتر سرد میشدم! نسیم ماله منه هنوز؟! هنوز اون حرفش که تو اتاقش بهم زد یادشه؟!! بعد از باباش نوبت پارسا و پاشا بود که بغلش کنن! پرهام چمدون نسیم رو برداشت!! فوری به طرفش رفت و اون یکی چمدون رو بلند کردم! همون که دستای نسیم روی دسته اش بود موقع اومدن! با پرهام به طرف اتاقش رفتیم! در اتاق که باز شد شوکه شدم! اتاق همون بود، اما سرد... مثله رابطه ی من و اون. ملافه ی سفید روی تخت حس مرگ رو القا میکرد! حس مرگ عشق بین من و اون؟! یعنی میشه آتیش این عشق رو دوباره روشن کرد؟!
دلم میخواست اونقدر توی اون اتاق بمونم که نسیم بیاد تو! اما رفتم بیرون. نسیم توی بغل ثمین و غزال گریه میکرد! چشمای اشکیش دوباره منو یاد اون پسر انداخت. چیزی نگفتم و یه گوشه نشستم! ایلیا مثه پروانه دور نسیم میگشت! اما نسیم بیشتر بی تفاوت بود. انگار حرفای ناگفته اش به این دوتا دختر خاله اونقدر زیاد بود که حواس نسیم رو از همه چیز پرت کرده بود!
نگاهش گذرا به من افتاد، خیره نگاهش کرد. سری تکون داد و دوباره به حرف زدن ادامه داد! بعد بلند شد و رفت توی اتاقش ثمین و غزالم دنبالش رفتن! نمیدونم ناراحت بودم یا خوشحال!! انگار هیچ کودوم نبودم! بی احساس و سرد شده بودم. حس بی تفاوتی وجودمو گرفته بود! نسیم ماله من نبود دیگه!
احساس شکست کم کم جای بی تفاوتی رو گرفت! بلند شدم و گفتم:
ـ من دیگه برم! خداحافظ همگی!
همه باهام خداحافظی کردند و رفتم توی خونه! روی تختم دراز کشیدم و به عکس نسیم خیره شدم! به عکس دو نفره امون و لبخند نقره ای نسیم!! رو به عکسش گفتم:
ـ به وسعت تمام روزایی که نبودی دلتنگتم نسیم!



وقتی اومدم تو خونه، وقتی اون جمع شلوغ رو دیدم، تازه فهمیدم چقدر فرانسه تنها بودم و چشمم افتاد به مسیح که ایستاده بود. چشمام میخکوبش بود. حتی وقتی مامانو بغل کردم! حتی وقتی ثمین و غزال رو بغل کردم! دلم از دلتنگی پر میکشید! دیدم که اومد تقریباً کنارم، بدون این که چیزی بگه چمدون رو برداشت و رفت توی اتاق! چقدر دلتنگ اون اتاق بودم، توی بغل بابام گم شدم، گریه ام شدیدتر شده بود. یه کمش از سر دلتنگی، یه کمش به خاطر مسیح. داشتم آروم آروم از دستش میدادم! مسیح کاش یادت بیاد همیشه نفسم بودی، بدون تو من هیچم.
با ثمین و غزال رفتیم توی اتاق، خسته بودم و خوابم میومد، اما بیشتر از خستگی، دلم واسه تا صبح حرف زدن باهاشون تنگ شده بود! چقدر جفتشون تغییر کرده بودن، یه پا مهندس بودن واسه خودشون، یه کم نگاشون کردم، یهو غزال بین گریه خندید و گفت:
ـ دلم واست تنگ شده بود دیوونه!
لبخندی زدم و خیره شدم به جفتشون! مثه خواهرای نداشته ام بودن. یهو زدم زیر خنده و گفتم:
ـ دیدی چه همه سورپرایز شدن؟!
ثمین یکی زد تو سرم و گفت:
ـ دفه آخرت باشه به من نمیگیا! خوب من قلبم ضعیفه!
دوباره خندیدم و گفتم:
ـ وای چقدر دلم واسه اتاقم تنگ شده بود.
غزال چشماشو ریز کرد و ثمین زد زیر خنده! با تعجب نگاشون کردم و گفتم:
ـ چتونه؟!
ثمین بین خنده گفت:
ـ دلت واسه اتاقت تنگ شده بود یا واسه کسی که هی دم به دقیقه میومد تو اتاق!!؟
لبمو گزیدم و سرمو انداختم پایین! رازی که حتی بهترین دوستام خبر نداشتن این دوتا میدونستن، البته چون بعد از کنکور روابطمون بیشتر به کافی شاپ رفتن و اینا ختم میشد، کمتر فرصت میکردم از زندگیم واسشون بگم! دوباره یاد چشمای رنگ دریای مسیح افتادم و دلم پر کشید!
دراز کشیدم روی تخت و گفتم:
ـ نمیدونی چقدر دلم میخواد دوباره بغلم کنه!
غزال یکی محکم زد رو پام، بلند شدم و با جیغ گفتم:
ـ چه مرگته دیوونه؟!
ثمین گفت:
ـ بی شعور! نمیگی خانواده نشسته!!؟ بچه مجرد هست!؟ نمیگی آدم دلش میخواد؟!
زیرلب گفتم:
ـ تو روح جفتتون!!
دوباره زدیم زیرخنده! ثمین پاشد چمدونم رو کشید وسط و گفت:
ـ نمیخوای سوغاتیامونو بدی؟!
با جیغ گفتم:
ـ آقا ماله شما ته چمدونه تو رو خدا بازش نکن!!
ثمین و غزال چشمکی زدن و چمدون رو باز کردن، زدم تو سرم و گفتم:
ـ حداقل به هم نریز بذار خودم بدم بهتون!
جفتشون دستشونو کشیدن، سوغاتیای کادوپیچ شده اشونو گرفتم طرفشون و گفتم:
ـ دیگه روتون زیاد نشه ها!
یهو ثمین زد تو صورتش و گفت:
ـ خاک تو سرم! بی دین و ایمون شدی رفت!
صاف نشستم و گفتم:
ـ چی میگی واسه خودت؟!
دستشو آورد جلو و گردنبند صلیبی که مینداختم گردنم رو گرفت و گفت:
ـ این چیه دیگه؟! چرا صلیب انداختی؟!
از تو دستش کشیدمش و گفتم:
ـ ولش کن، به اون معنی که تو فکر میکنی نیست!
غزال لبخندی زد و گفت:
ـ یعنی مسیح! نه؟!
بهش زبون درازی کردم و گفتم:
ـ باز کنید ببینم خوشتون میاد؟
غزال کادوشو باز کرد، یه پالتو و یه ادکلن واسه جفتشون خریده بودم! ماله غزال زرشکی تیره بود و ماله ثمین هم بنفش تیره! جفتشون جیغ کشیدن و بغلم کردن، یهو دیدم گوشیم داره زنگ میخوره! نگاش کردم، شماره از فرانسه بود. احتمالاً ساراست! جواب دادم:
ـ الو...
صدای سارا اومد:
ـ سلام... چرا اسکایپتو آن نکردی!؟ آن کن با هم بحرفیم!
ـ سارا میشه فردا حرف بزنیم؟! الان سرم شلوغه!!
ـ باشه! پس منتظرم! زنگ بزن!
ـ باشه! بای بای!
گوشی رو قطع کردم، غزال و ثمین جفتشون داشتن پالتوهاشون رو امتحان میکردن! خدایی خیلی بهشون اومده بود. گفتم:
ـ این ماه که من هستم امتحان دارید نه؟!
سرشونو تکون دادن، آهی کشیدم و گفتم:
ـ وای پس قراره حسابی حوصله ام سر بره!
غزال گفت:
ـ آخه الانم وقته تو اومدی؟! میذاشتی عید میومدی دیگه!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ نمیشد آخه!!
ثمین آهی کشید و گفت:
ـ خوب من این هفته که فرجه هامه! فوقش میای با هم میخونیم!
خندیدم و گفتم:
ـ اینم حرفیه!
دوباره رو تختم دراز کشیدم و گفتم:
ـ آقا امشب اینجا میمونید؟!
یهو به یاد قدیما گفتن:
ـ باید از مامانمون اجازه بگیریم!
دوباره خندیدم! خیلی دلم واسشون تنگ شده بود. اما احساس غریبی داشتم، دلم میخواست دوباره تو بغل مسیح گم بشم! سرمو بذارم روی قلبش و صدای ضربانشو بشنوم؛ حس غریبی داشتم، مثه حس مرگ! انگار اتاقم خیلی سرد بود. خیلی بی روح بود. رنگ چشمای مسیحو کم داشت! میخوام بزنم زیر غرورم و برم سراغش. اما نمیشه!
***********
شب با ثمین و غزال تا صبح حرف زدیم، طرفای ظهر بود که پرهام اینقدر زد به در اتاق بیدار شدیم! یه چشمم رو باز کردم و دور و برمو نگاه کردم! بعد جیغ زدم:
ـ پاشید دیگه! میخوام سوغاتی بقیه رو هم بدم!
ثمین و غزال یهو از خواب پریدن! جفتشونم حسابی از خجالتم در اومدن، رفتم بیرون و شروع کردم سوغاتی همه رو دادن. مامانم گفت:
ـ خوب خوابیدی؟!
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ اگه این پسرت میذاشت راحت تر میخوابیدم!
پرهام از پشت بغلم کرد و شروع کرد به قلقلک دادن! خنده ام گرفته بود، شروع کردم به جیغ کشیدن. خیلی کار خاصی نکردیم تا عصر دور هم حرف زدیم و خندیدیم، پرهامم عصر دوباره رفت سر کار! منم زنگ زدم به سارا! خدا رو شکر حال همه خوب بود. عصر ثمین و غزال رفتن خونه اشون و قول دادن که فردا دوباره بیان!
تو اتاقم رو تختم نشسته بودم که مسیح اس ام اس داد:
ـ میتونی بیای پارکینگ؟
جواب دادم:
ـ یه ربع دیگه! همون جای همیشگی!
یه استرس عجیب داشتم! انگار که میخواست همه چیو تموم کنه، زود حاضر شدم و به مامان گفتم:
ـ من یه سر میرم پایین زودی میام!
مامانمم چیزی نگفت، خودمو رسوندم پایین، دیدم مسیح ایستاده، تیپش مثه همیشه ساده و عالی بود. مدل موهاشو عوض کرده بود. یه کم نگاش کردم و گفتم:
ـ سلام...
مکث کرد و به اطراف نگا کرد، بعد گفت:
ـ سلام.
استرس داشتم، بهش خیره شده بودم که ببینم چی میخواد بگه، یهو گفت:
ـ چرا جواب پیامامو تو فیس بوک ندادی؟!
همون مسیح همیشگی بود، با داد گفتم:
ـ خیلی پررویی مثه اینکه من یکسال دارم دنبال تو میدوم!!
اونم با عصبانیت گفت:
ـ من از دستت عصبانی بودم...
خیلی زور بود حرفش، با اخم خیره شدم و گفتم:
ـ یکسال؟! تو یکسال از دست من عصبانی بودی؟! مگه چیکارت کرده بودم؟
صداشو بالاتر برد و گفت:
ـ تو باید بهم میگفتی... من باید میدونستم! مهم نبود چی میشه...
منم صدامو بلندتر کردم و گفتم:
ـ نتونستم بگم چون همیشه وقتی حرف از رفتن میشد تو عصبانی میشدی، ترسناک میشدی! نمیخواستم ناراحت بشی، تحمل ناراحتیتو نداشتم!
سریع گفت:
ـ منم تحمل دوریتو نداشتم لعنتی، من واسه رفتنت آماده نبودم...
خیره شدم بهش و با داد گفتم:
ـ منم دلتنگت بودم، یکسال خواستم همه چیزو درست کنم اما تو نذاشتی... تو گند زدی به همه چیز، حتی به لحظه ی آخر!!
با داد گفت:
ـ چیه؟ انتظار داشتی بگم خوب کاری کردی بهم نگفتی میخوای بری؟! میدونی چقدر دردناک بود وقتی ایلیا بهم گفت چه عاشقی هستی که نمیدونی عشقت داره میره؟!!!
چشمامو بستم و با صدای بلندتری گفتم:
ـ نه انتظار داشتم منتظرم بمونی، نه که منو بذاری تو بلاتکلیفی!!
بغضم بدون اینکه بخوام شکسته بود، چشمامو باز کردم و گفتم:
ـ یکساله که دیوونه شدم!!! نمیدونستم میخوای باهام چیکار کنی...
اونم داد زد:
ـ منم از دوریت دیوونه شده بودم... هر روز فکر تو چشمای تو جلوی چشمم بود... هر روز...
دستامو مشت کردم و با تمام وجود داد زدم:
ـ منم هر شب به تو فکر میکردم... هر شب با اشک و گریه میخوابیدم... منم دوست داشتم زنگ بزنی بهم باهام حرف بزنی! بگی چیزی عوض نشده...
داشتم خفه میشدم از بغض، با اینکه اشکام میریخت اما هنوزم بغض تو گلوم گیر کرده بود. اونم با عصبانیت داد زد:
ـ فکر کردم رفتی، داری خوش میگذرونی! فکر کردم میخوای از راه دور بازیم بدی... وقتی بهم نگفتی و رفتی به عشقت شک کردم...
لبامو به هم فشار دادم این حرفش دیگه واقعاً عصبانیم کرد با داد گفتم:
ـ تو واقعاً فکر میکردی که من همچین آدمیم؟!! پس بهتره این بازی رو همین الان تمومش کنیم...
یهو آروم شد و گفت:
ـ آره... ولی نه اینجوری...
با عصبانیت گفتم:
ـ حالا میخوای باهام چیکار کنی؟!
یه قدم نزدیک اومد و با داد گفت:
ـ منظورت چیه میخوام باهات چیکار کنم؟! تو که منو میشناسی! من فقط عصبانی بودم که بی خبر رفتی، الانم خوشحالم که برگشتی... و اینکه
خیره شدم بهش و گفتم:
ـ و اینکه چی؟!
یهو فاصله ی بینمون رو با دو قدم تموم کرد و من توی بازوهاش گم شدم، یه دستش رو کمرم بود و یه دست دیگه اش روی سرم!! دوباره صدای قلبشو میشنیدم، تازه احساس کردم که رفتم خونه، این حس دلتنگی یکساله تموم شده بود. یهو یاد بردیا افتادم و خودمو کشیدم عقب، آروم گفتم:
ـ فعلاً از دستت عصبانیم! زیاد نزدیک نشو...
دوباره بغلم کرد، اینبار پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گفت:
ـ مأموریت غیر ممکن!
دوباره توی چشمای آبیش حل شدم، گفت:
ـ دلم واست تنگ شده بود...
سرشو آروم آورد پایین تر که گفتم:
ـ با اینهمه داد و بیدادی که ما کردیم الان نگهبان میاد بهتره بریم!
خندید و گفت:
ـ ما که جفتمون خوب بلدیم فرار کنیم...
لبخندی زدم، فاصله داشت به حداقل میرسید که یهو صدای داد یه نفر اومد:
ـ آهای شما دوتا...


تو دلم گفتم: « یا خدا... این نگهبانه چرا درست وقتی نباید بیاد میادش؟! » دست نسیم رو گرفتم و دوتایی تا جایی که توان داشتیم به طرف راه پله ها دویدیم، دوست نداشتم حالا که دستش تو دستمه یه لحظه هم ولش کنم، دوباره فرار کردیم طرف همون کوهی که پشت ساختمونه! همون جایی که دو ساله پیش همه چی شروع شده بود. وقتی مطمئن شدم اون دیگه دنبالمون نیست ایستادم، نسیمم ایستاد. برگشتم طرفش و گفتم:
ـ مرسی
اونم همزمان با من گفت:
ـ خیلی اکشن شد.
جفتمون ساکت شدیم، وای فقط یه موزیک متن ملایم میخواد. دوباره مثله دوسال پیش بغلش کردم و سرشو چسبوندم به سینه ام. اونم بدون هیچ عکس العملی ایستاده بود سرجاش، سرمو بردم پایین و در گوشش گفتم:
ـ یادته؟!
سرشو به نشونه ی آره تکون داد اما حرفی نزد. یه کمی از خودم جداش کردم و دوباره سرمو بردم پایین، نسیمم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و دوباره خودش پیش قدم شد. احساس میکردم روی ابرام، دستامو دور کمرش محکم تر کردم، اونم حلقه ی دستاشو تنگ تر کرد. انگار داشتم توی وجودش حل میشدم. نمیدونم چند دقیقه گذشت که تو حال خودمون بودیم اما با صدای پرهام که گفت:
ـ اوی... دوباره؟! در ملاءعام؟! میخوای یه مشت حواله ات کنم مسیح خان؟!
نسیم یهو دستاشو باز کرد و رفت عقب، بعد آب دهنشو فرو داد و گفت:
ـ ام... من...
دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:
ـ ام... آها، باید زنگ بزنم به سارا...
بعد سریع با قدمای نامتوازن رفت، پرهام خیلی سعی کرده بود که قیافه اش جدی باشه، اما اصلاً بهش نمیومد. نسیم که رفت رو به روم ایستاد و گفت:
ـ خیر سرت تو مردی... خودت باید جلوشو میگرفتی!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
ـ مثه اینکه یکسال ندیدمشا! چه انتظاری داری... اگه ماریان بود تو خودتو کنترل میکردی؟!
از این همه پررویی من تعجب زده شد، اما کم نیاورد؛ یه لبخند کلک زد و گفت:
ـ خب... اگه ماریان بود، با توجه به اینکه ما محرمیم، شاید یه کم اوضاع فرق میکرد!
دهنم باز شد و با چشمای گرد بهش خیره شدم، انگشت اشاره اشو به حالت تهدید تکون داد و گفت:
ـ اگه یه بار دیگه، دست به نسیم بزنی میکشتمت!!! ضمناً دیگه حق نداری اذیتش کنی!
منم دستمو به حالت تهدید تکون دادم و گفتم:
ـ اگه آب تو دل ماریان تکون بخوره طلاقشو میگیرم!
شونه اشو بالا انداخت و گفت:
ـ سعی خودتو بکن!
بعدم رفت. منم سرمست از آشتی پرشوری که با نسیم کردم قدم زنان به طرف خونه به راه افتادم! رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم، اوا... چرا این تخت اینقدر راحته، نگاهی به اطراف اتاقم انداختم، چقدر بزرگ شده اتاقم!! دقت نکرده بودم دیوار اتاقم اینقدر خوشگله. وای چه منظره ی عالی ای داره از پنجره که به بیرون نگاه کنی. دستامو گذاشت زیر سرم و با خودم فکر میکردم که فردا با نسیم کجا برم؟! بیخیال امتحان، فوقش یه ترم مشروط میشم. فعلاً باید هوای نسیم رو داشته باشم.
چند دقیقه بود که روی تخت دراز کشیده بودم، یهو پاشدم و نشستم. چرا هیچ اس ام اسی نیومده؟! الان نسیم نباید یه چیزی بگه؟ دوباره سرمو گذاشتم روی بالش، حتماً خجالت میکشه! خودم بعداً بهش زنگ میزنم. راستی این چی میگفت؟ یه چند وقتی دست بهش نزنم؟ فکر کرده آسونه؟! همینجوری با خودم میخندیدم و شعر میخوندم.
دو سه ساعتی گذشته بود، خبری از نسیم نبود! منم روم نمیشد که بهش زنگ بزنم! بالاخره تصمیم گرفتم به بهونه ی دیدن پرهام برم در خونشون! دست به سینه روی خودمو انداختم روی تخت، اینجوری نمیشد خیلی ضایع بود. با حالت کلافه ای به سقف خیره شدم! چطور یه زنگ بهم نزده بود؟! نمیدونم چرا یه حس دلشوره افتاده بود تو جونم! اما بازم به اون لحظه فکر کردم و افکار شوم رو از ذهنم بیرون کردم!
دیگه شب شده بود، احساس میکردم دیوارای اتاق داره میاد به سمتم، هوای اتاق خفه شده بود. اه این چه منظره ی بیخودیه اتاقم داره. از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. چرا کسی خونه نبود؟! یعنی نباید به من میگفتن بعد از خونه میرفتن بیرون؟! چرا داره بارون میاد؟! من چرا نفهمیدم داره بارون میاد؟ من چرا اینقدر نگرانم؟! چرا نسیم هیچ زنگی نزده؟
بالاخره دلمو زدم به دریا از خونه رفتم بیرون. زنگ خونه ی نسیم رو زدم، پرهام در رو باز کرد. تا چشمش به من افتاد خشکش زد. مامان نسیم روی مبل افتاده بود ماریان داشت بهش آب قند میداد. آروم از جلوی در رفت کنار، رفت تو و با نگرانی گفتم:
ـ چی شده؟!
پرهام اول یه کم دل دل کرد، بعد آروم گفت:
ـ ببین هول نکنیا!؟
یه استرسی گرفتم که نگو، نسیم کو پس؟! گفتم:
ـ چی شده؟! اصن نسیم کوش؟!
تا اسم نسیم اومد مامانش دوباره حالش بد شد. باباش اومد طرفمو و گفت:
ـ نمیدونم کی بهش زنگ زد و چه خبری بهش دادن که گیر داده بود میخواد برگرده فرانسه و بهش احتیاج دارن، پرهام خواست جلوشو بگیره که دعواشون شد، نسیمم گفت که نمیره فرانسه فقط میخواد تنها باشه، کلید ویلای شمال رو گرفت، اونقدر عصبی بود که نمیشد طرفش رفت.
با عصبانیت داد زدم:
ـ اونوقت هیچ کس باهاش نرفت؟! کسی با ماشین نرفت دنبالش؟! همینجوری گذاشتید خودش بره!؟ تو این بارون؟!
برگشتم طرف خونه، ماریا اومد طرفم و گفت:
ـ تو کجا؟!
با نگرانی گفتم:
ـ مگه هوا رو نمیبینی؟! اگه تصادف کنه چی؟! میرم دنبالش! بالاخره یه راهی پیدا میکنم که برش گردونم!
پرهام جلومو گرفت و گفت:
ـ گوشیش خاموشه! بعد از اینکه اومد خونه رفت، تا الان حتماً خیلی دور شده! بهش نمیرسی! ما هم نگرانیم... اما الان خطرناکه... نمیذارم بری!
دستشو انداختم با عصبانیت بهش گفتم:
ـ این حرفا رو باید به نسیم میزدید! خوب میذاشتید برگرده فرانسه! بهتر از این بود که تک و تنها راه بیوفته تو جاده...
پرهام ساکت شد و گفت:
ـ صبر کن، خودم باهات میام!
دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:
ـ خودم باید برش گردونم... فقط...
نگاهی به ماریان انداختم وگفتم:
ـ فقط نداره... منم مثه تو این فیلما! چیزی نمیشه، تو راه برگشت که بودیم بهتون زنگ میزنم. فعلاً!!!
الان نوبت مامان من بود که جیغ بزنه و غش کنه! باید نسیم رو پیدا میکردم. جاده خطرناکه، رفتم توی خونه پالتومو برداشتم و با گوشی و کلیدای ماشین زدم بیرون. هر چی به نسیم زنگ میزدم خاموش بود، گوشی رو پرت کردم روی صندلی ماشین، دختره ی دیوونه! افتادم توی اتوبان و هی به سرعتم اضافه کردم. تمام لحظاتی که با نسیم داشتم مثله فیلم جلوم رژه میرفت! خدایا فقط هیچی نشده باشه... با چنان عصبانیتی دنده رو عوض میکردم که صدای جعبه دنده به وضوح شنیده میشد! چه بارونی میاد. جاده چقدر لیز شده. بدون توقف به راهم ادامه دادم. بالاخره باید یه جایی پیداش کنم. کاش آروم شده باشه و گوشیشو روشن کنه...
نسیم تو رو خدا یه جا وایسا، بذار پیدات کنم لعنتی!


کلی خجالت کشیدم! چرا دوباره پرهام مچمونو گرفت؟ خدا رو شکر ایندفعه دیگه با مشت نمیخوابونه تو صورتش، روی تختم نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که سارا بهم زنگ زد. جواب دادم:
ـ سلام عزیزم... به این زودی دلت واسم تنگ شده؟
یهو با هق هق گفت:
ـ نسیــــــــــــم!!
هول کردم و گفتم:
ـ چی شده؟
دستاشو گذاشت جلوی صورتش و گفت:
ـ اینجا همه چی به هم ریخته... بردیا که کلاً گند زده الان بازداشته میگه به مامانش نگم، من و رابرت هم دیگه واقعاً به هم زدیم نمیخوام برم سراغش واسه کمک، واقعاً بهت نیاز دارم.
چشمامو گرد کردم وگفتم:
ـ بردیا مگه چی کار کرده؟!
ـ مست بوده، با چند نفر دعواش شده... تازه با ماشینم زده به یه نفر... به وکلیتون زنگ زدم، پرونده رو قبول نمیکنه، میگه خودت باید اینجا باشی... وضع اینجا خیلی خرابه، تو کی میای؟!
یه کم صاف تر نشستم و گفتم:
ـ من سعی میکنم با اولین پرواز بیام، اما تو... به مامانش خبر بده! وکیل دیگه ای نمیتونی پیدا کنی؟!
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
ـ من اینجا هیچکس رو نمیشناسم... اگه اتفاقی واسه بردیا بیوفته چی؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ سارا... ببین، آروم باش! من خودمو میرسونم. اما تو به مامانش زنگ بزن باشه؟!
سرشو به نشونه ی باشه تکون داد. منم بلند شدم و یه چمدون کوچیک برداشتم و وسایلمو ریختم توش، چیزای ضروری رو برداشتم، چمدون بزرگه که بیشتر لباسام توش بود رو هم برداشتم و آماده کردم. رفتم بیرون و گفتم:
ـ مامان یه زنگ بزن فرودگاه ببین نزدیک ترین پرواز به فرانسه کی میپره؟ جای خالی داره یا نه!
مامانم با نگرانی گفت:
ـ چی شده؟!
با گیجی گفتم:
ـ واسه دوستم یه اتفاقی افتاده، باید برگردم... فقط زود باشید...
پرهام اومد و گفت:
ـ دوستت مگه خانواده نداره که به تو زنگ زدن؟!
سرمو با کلافگی تکون دادم و گفتم:
ـ پرهام بیخیال شو تو رو خدا حوصله ی بحث با تو رو ندارم...
دستمو گرفت و گفت:
ـ اگه فکر کردی میذارم بری کور خوندی!
دستمو کشیدم و با جیغ گفتم:
ـ من دیگه بچه نیستم که تو واسم تصمیم بگیری!
بابام هم اومد جلو و گفت:
ـ نسیم آروم باش، بذار یه روز بگذره، زنگ بزن اگه اوضاع خوب نشد بعد برو...
لبامو به هم فشار دادم، خیلی عصبانی بودم. بردیا بهترین دوستی بود که داشتم، الانم تو دردسر افتاده، باید میرفتم پیشش. چرا اینا نمیفهمن. سریع فکر کردم و گفتم:
ـ باشه... نمیرم، اما میخوام تنها باشم، کلیدای ویلای شمال رو بده...
بابا کلید رو آورد، کلیدا رو از دستش چنگ زدم و با همون چمدون کوچیکم و دو دست لباس رفتم پایین، سوار ماشین شدم و با آخرین سرعت روندم. میرم تهران از همون جا توی فرودگاه بلیط میگیرم، پاسبورتم هم هست. مشکلی پیش نمیاد. اینام فکر میکنن که من رفتم شمال، همینو کم داشتم بارون. گوشیم رو خاموش کردم تا کسی بهم زنگ نزنه. به طرف تهران راه افتادم. بارون داشت شدت میگرفت.
دیگه تقریباً شب شده بود. چه حیف شد که نتونستم لباسامو ببرم! خوب شد فقط زمستونه هامو برده بودم با خودم، اونجا هم میتونم لباس بخرم. یه جایی وایسادم و گوشیمو روشن کردم، سیل اس ام اس و پیغامایی که نشون میداد بهم زنگ زدن سرازیر شد. همه رو پاک کردم. اوه مسیح 12 بار زنگ زده. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش، الان این یکی خاموشه! ای بابا.
زنگ زدم به پرهام، سریع گوشی رو برداشت و گفت:
ـ کجایی نسیم؟!
نگاهی به اطرافم کردم و گفتم:
ـ طرفای قم... چطور؟!
پرهام با نگرانی گفت:
ـ چرا گوشیت رو خاموش کرده بودی دختره ی احمق؟ مسیح اومد دنبالت... اما الان اون گوشیش خاموشه! همه اینجا نگرانن! تو رو خدا برگرد...
دیگه نفهمیدم چی شد، گوشی رو قطع کردم و دور زدم، پسره ی احمق، تو این بارون دنبال من اومدی چیکار؟! چه بارونی هم میاد، توی جاده همه اش حواسم به اونطرف بود که ماشین مسیحو میبینم یا نه، چه دلشوره ی عجیبی داشتم، دوباره تخته گاز میرفتم، خدا رو شکر شب شده بود تا 120 تا هم مشکلی نداشت. کنار جاده یه ماشین سفیدو دیدم که منحرف شده بود، چپ کرده بودکامل. خدا رو شکر ماشین مسیح مشکیه.
نزدیکای نظنز بودم. اصن از کجا معلوم از همین جاده اومده؟! یهو یه تصادف دیگه دیدم، ماشینه چپ کرده بود، یه عالمه آدمم دور ماشین جمع شده بودن، یه ماشین مشکی، مدل ماشین مسیح. نمیتونم پلاک رو ببینم! ماشینمو زدم کنار و دویدم اونطرف... عدادی پلاک ماشین که کنار هم ردیف شده بود داشت خفه ام میکرد، هر عددی که میرفتم جلو اشک تو چشمام جمع میشد. برگشتم و گفتم:
ـ پس سرنشینش کو؟!
یکی اشاره کرد به ماشین و گفت:
ـ مگه نمیبینیش؟! هنوز اون توئه...
خواستم برم طرف ماشین که چند نفر دستمو گرفتن و گفتن:
ـ خانوم چیکار میکنی؟! الان آمبولانس میاد، نمیبینی داره بنزین از باکش میاد بیرون؟! منفجر میشه...
برگشتم طرفش و با عصبانیت گفتم:
ـ میخواید بذارید همون تو بمیره؟! مسیـــــــــــح... مسیــــــــــــح...
یه آمبولانس همون موقع رسید، یه ماشین که داشت رد میشد، ته سیگارشو پرت کرد بیرون، بنزین راه افتاده بود توی خیابون، الان میرسه به ته سیگار. پرستارای آمبولانس مردم رو کنار زدن و رفتن طرف ماشین. من هیچی نمیدیدم، همه چی تو یه لحظه اتفاق افتاد، یه نفر داد زد:
ـ یا امام زمان... الان منفجر میشه...
منم جیغ کشیدم و رفتم طرف ماشین که چند نفر گرفتنم، تو صدای جیغ خودم و اسم مسیح گم شدم، فکر نمیکردم که مسیح رو اینجوری از دست بدم، پرستارا رفتن کنار، چشمام به خاطر بارون و اشکام نمیدید، ماشین منفجر شد، اما دست اونا هیچی نبود. از ته دلم جیغ کشیدم:
ـ مسیــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــح!!
و دیگه چیزی یادم نمیاد.


تنها خدا میتونست تو اون لحظه بهشون کمک کنه به مسیحی که داشت جون میداد...
به نسیمی که از دیدن جون دادن عشقش جون میداد...
این که اون لحظه تو اون هوا آمبولانس به اون سرعت برسه....
همه چیز سریع اتفاق میفتاد...
پیاده شدن پزشک و پرستار از امبولانس دویدنشون به سمت در کمک راننده
دقیقا همون جایی که نسیم دید نداشت....
-آقا... صدام میشنوی؟؟ میتونی حرف بزنی؟؟؟
اونقدر درد داشت که نتونه فکر بکنه چه برسه به این که بخواد حرف بزنه...
تنها چیزی که تو مغزش اکو میشد این بود که نمیخواد بمیره....
مرگ حقه!درست...
ولی نه الان...
همه یه روزی میمیرن؟درست...
ولی مرگم زمان داره... یا ای کاش زمان داشت...
ای کاش فقط به اندازه چند دقیقه زمان داشت که بگه چقدر نسیم رو دوست داره...
ای کاش صدای مرگ اینقدر بلند توی گوشش نمیپیچید...
انگار که بوی مرگم حس میکرد...
"تموم توانش رو جمع کرد که جواب مرد رو بده با همه ی سعیش فقط تونست اه بکشه همین...."
پزشک رو به پرستار گفت:
-هنوز بهوشه سریع باید خارجش کنیم وقت نداریم الان ماشین منفجره میشه... برو یه اتل برا گردنش بیار
خودش سریع به سمت در عقب رفت تا صندلی رو عقب بکشه و بتونه پای پسر رو ازاد کنه... و به تنها چیزی که فکر میکرد این بود که وقت نداره... حتی اگه مجبور میشد یه ادم فلج بهتر از یه ادم مردس مخصوصا برای اون دختری که معلوم نبود کیه و فقط یه کلمه میگفت مسیح!
نسیم با تمام وجود خیره شده بود به اتیشی که ممکن بود هرلحظه مسیحش رو ازش بگیره...
سرش گیج میرفت همه چیز تار بود فقط تکاپوی چند نفر رو اطراف ماشین میدید
اسم مسیح و صدا میزد و تو دلش هرچی دعا بلد بود میخوند شاید خدا عشقشو بهش برگردونه
با هزار مکافات صندلی رو عقب کشید و با کمک یکی از پرستارا پسرو از ماشین خارج کردن
فقط چند ثانیه بعد
به اندازه ای که چند قدم از ماشین دورشن
فقط چند لحظه و بعد صدایه یا ابلفضل مردی که نزیک ماشین بود با صدای انفجار قاطی شدوبعد صدای جیغ دختری که همه ی امیدش ناامید شده بود
وقت نداشت
علایم هوشیاری پسرو چک کرد
پسر جوون هوشیاریش و از دست داده بودچنتا سیلی زد به صورتش
پسر لایه چشماش و باز کرد ولی دوباره از هوش رفت
خونه زیادی ازش رفتته بود
نسیم به طرف برانکاردی که مسیح روش بود رفت
میدید که دارن بهش تنفس مصنوعی میدن ودستگاه شکی که تنها امیدش بود برای برگردوندن مسیحی که تمام زندگیش بود
مسیحی که زندگی رو بدون اون نمیخواست
چند قدم مونده به برانکارد صدای داد دکترو شنید که میگفت لعنتی برگرد
خواهش میکنم برگرد
شوکه شد... مسیح مرد؟؟ نه امکان نداشت؟!! مسیح به این راحتی اونو تنها نمیزاشت...
نه نهههه نهههههه مسیـــــــــــــح
دیوونه شد بود چیزی نمیفهمید جیغ کشید و به سمت برانکارد دوید...
نمیتونستن جلوشو بگیرن شایدم نمیخواستن جلوش رو بگیرن...
-مسیــــــــــح مسیـــــــــــــــــــحم برگرد....
جون نسیم...برگرد پیشم دیگه نمیرم...قول میدم...
تو فقط برگرد...
اصلا هر کاری که تو بگی همون کارو میکنم
تو فقط زنده بمون
فقط برگرد
جون نسیم برگرد
هق هق میکرد و التماس میکرد به خدا...
که برش گردونه...
که بزاره یه بار دیگه باهم باشن...
فقط یه فرصت دیگه که بگه چقدر دوسش داره..
که بتونه زل بزنه تو چشماش و با تمام وجود خوشبختی رو درک کنه...
نه این انصاف نبود این حق نبود....
سرشو گرفت به طرف اسمون و داد کشید
خداااااااا مسیحمو برگردون من بدون اون نمیتونم.... خدااا
خدایا برش گردون نزار یه عمر عذاب جای خالیش رو بکشم...
نزار فکر کنم به خاطر من مرد....
جلوی چشمش سیاه و شد دیگه چیزی ندید فقط لبخند مسیح بود که انگار پشت پلکش نقاشی شده بود
وخاطراتی که از جلوی چشمش میگزشت
چقدر باهم خوش بودن
دنیا چشم دیدن عشقشون و نداشت
دنیا چشم نداشت خوشیشون و ببینه
و اهنگی که تو سرش اکو میشد آهنگی که روزی با تمام وجود مسخرش کرده بودندن و هیچ وقت فکر نمیکرد که بشه وصف حال خودش و زندگیی ای که دیگه نبود...
"کی فکرشو میکرد اینجوری تموم شه؟
همه ی ارزوهام انقدر ساده حروم شه؟؟
کی فکرشو میکرد یکی از ما اخرش تنها بمونه؟؟
از دست دادیم همدیگرو دنیا تنهامون گذاشت
عشق بین منو و تو پایان خوبی نداشت
تنهای تنها شدیم چشمامون بارونیه
قلبم اینجا بعد تو، تو خلوت زندونیه
واسه جبران گذشته پلی پشت سرمون نیس
میسوزیم و انگارهیشکی نگرون نیس
ما بهم قول داده بودیم که تا اخرش کنار هم میمونیم
از دست دادیم همدیگرو دنیا تنهامون گذاشت
عشق بین منو و تو پایان خوبی نداشت
تنهای تنها شدیم چشمامون بارونیه
قلبم اینجا بعد تو، تو خلوت زندونیه..."

پایان

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط moein در تاریخ 1395/5/28 و 13:48 دقیقه ارسال شده است

سلام داداش
این سایتو میفروشی؟من خیلی دوسش دارم
اخه خیلی وقت هم هست آپش نکردی
اگه نمیخایش به من زنگ بزن
09338244921
پاسخ : قصد فروش ندارم عزیز

این نظر توسط پری در تاریخ 1395/5/25 و 21:11 دقیقه ارسال شده است

نمیشدهمون اولش میگفین رمان تلخه اه اعصاب نذاشتی برامون ای بابا رمان به ایت نوپی

این نظر توسط Farnaz در تاریخ 1395/5/23 و 22:15 دقیقه ارسال شده است

غمگین شد که 😢😢

این نظر توسط فرناز در تاریخ 1395/5/23 و 19:10 دقیقه ارسال شده است

از رمانای غمگین خوشم نمیاد

این نظر توسط بهار در تاریخ 1395/5/21 و 0:50 دقیقه ارسال شده است

نویسنده این رمان فکر 7372نمیکنم واسه پایان یکم عجله کرده و این کلا رمان به این خوبی رو خراب کرده با این پایان

این نظر توسط سیده فاطمه در تاریخ 1395/5/12 و 12:51 دقیقه ارسال شده است

سلام خسته نباشد میشه ی کاری کنید معجزه رخ بده مسیح نمیره
پاسخ : مرگ حقه

زود مرد؟

این نظر توسط بهار بانو در تاریخ 1394/11/2 و 16:51 دقیقه ارسال شده است

اخیییییییییی چقدر تلخ تموم شد هییییی

این نظر توسط محسن در تاریخ 1394/10/23 و 12:33 دقیقه ارسال شده است

میشه برام ایمیل کنید

این نظر توسط سهیلا در تاریخ 1394/9/4 و 9:07 دقیقه ارسال شده است

سلام یک سوم ازرمان های سایتتونوخوندم.
اول بگم خداخیرتون بده که این همه رمان گذاشتیددوم اینکه اگه رمانی دوقسمته قسمت اولش روهم بزاریدمثل رمان بمون کنارم.
واینکه خیلی حیفه انقدررمان های زیباکسی نظرنمیزاره.
یه سوال یعنی چی که بعداز130روزبرگشته؟؟؟
بهترعالیه سایتتون من همه ی رمان هایی خوندم نوشته ی آقای سلیم خانی بوده.

این نظر توسط delara در تاریخ 1394/8/21 و 12:16 دقیقه ارسال شده است

رمان عالی بود خواستم بپرسم نویسنده این رمان پیجی توی اینستگرام دارن؟؟؟


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 116
  • آی پی دیروز : 173
  • بازدید امروز : 735
  • باردید دیروز : 1,442
  • گوگل امروز : 50
  • گوگل دیروز : 115
  • بازدید هفته : 4,080
  • بازدید ماه : 26,961
  • بازدید سال : 177,060
  • بازدید کلی : 11,674,200