close
مجتمع فنی تهران
رمان تلنگر عشق قسمت اول
loading...

رمان فا

نام رمان: تلنگر عشقنام کاربری نویسنده : سمیرا خانومژانر : اجتماعی ، عاطفی ، کل کلی و طنزخلاصه ی رمان :درباره ی دختری به اسم سونیا هست که متولد…

رمان تلنگر عشق قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 514 یکشنبه 16 آبان 1395 : 19:43 نظرات ()

نام رمان: تلنگر عشق

نام کاربری نویسنده : سمیرا خانوم

ژانر : اجتماعی ، عاطفی ، کل کلی و طنز


خلاصه ی رمان :
درباره ی دختری به اسم سونیا هست که متولد مشهد هستش که دانشگاه تهران قبول میشه و برای اینکه تو تهران تنها نباشه پدرش اونو میفرسته خونه ی دختر دوستش که اون هم همون دانشگاه سونیا هست .برادر این دختره هم تو همون دانشگاهه ولی ترم بالاییه و اینکه دختر دوست باباش رادا و سونیا توی واحد روبه رویی رایان .داداش رادا زندگی میکنن تو تهران و خلاصه تو این دانشگاه اتفاقاتی پیش میاد که ......

برای خواندن رمان به ادامه ی مطلب بروید

 

قسمت1
-پاشووووو.پاشووووو.
-اههههههه.مامان ولم کن می خوام بخوابم
-چندبار بگم شبا رمان نخون که حالا بتونی بیدارشی
--مادرمن چه ربطی به رمان داره اخه.من دیشب خوابم نمیومد..

-خیله خــــــوب بــــابــــــا.پاشوپاشوکه می خوایم کم کم راه بیوفتیم

(راه بیوفتیــــم؟؟؟؟!!!مگه میخواستیم کجابریم؟؟/)
-مامان کجا میخوایم بریم؟؟

-بـه ـبـــــه ساعت خواب؟دخترپاشوامروز جمعه ی و ما می خوایم بریم گردش حالاذفهمیدید بانــــــو/؟

-آهـــــــــــان.حــــالایادم اومـــــد.باشه شما برو منم اماده میشم میام.

-باشه فقط سریـــــــع

-چشــــم
(مامان رفت .پاشدم رفتم جلو آیینه دستشویی دستو صورتمو شستم.جلوی میز آرایشم رو صندلی نشستم به خودم نگاه کردم پوستم سبزه و چشم های درشت آبی سبز که بعضی وقتاسبز می بود بعضی وقتا آبی کلا خیلی باحال بود. و بینی قلمی و لبای قلوه ایم که همه ی دوستام حسرت لبامو میخورن .هیکلم هم لاغر و تو پر که هر کسیو جذبش میکرد ...با صدای مامان که صدام میزد دست از هیز بازی برداشتمو آماده شدم.یک شلوار جین تیره ا یک مانتوی بالا زانوی کاربنی و یک شال آبی پررنگ و کفش اسپرت ساق دارم که خیییلی دوسش دارمپام کردن و یک رژ صورتی کم رنگگگ بایک ریمل که مژه ی های بلندمو بلندتر نشون میداد زدم و رفتم پایین.)
از پله ها پایین می رفتم که بابا منو دید و با لبخند به. من سلام کرد.
-سلام دختر گل بابا خوبی عزیزم؟؟
-مرسی باباجونم شما خوبی؟
-ب خوبیت گلم .
رفتم گونه ی بابا رو بوسیدم.مامان اومد و گفت
-سونیا پاشو صبحونتو بخور دیرمون میشه هااا..
از پشت سر مامان صدای داداش گرااامم سیناجون اومد
-مامی من امادم(چشمش ک ب من خورد گفت)اااااا سونی تو که هنوز اینجایی برو صبحونتو بخور بریم دیگههه.
کوفت سووونی خوبه من بهت بگم سینی؟.ایشششش
زاهمد کشیدمو رفتم تو آشپزخونه .بههه بههههه عجب میزی چیده مامیه ماااا همه چی روش بووود .منم مث ی خانوم با کمالات (الکی مثلا با کمالاتم)نشستم و همه چیزو خوردم .کم مونده بود سفره رو هم قورت بدم..وقتی کااامل سفره رو خالی کردم جمع کردمش و ظرفارم تو ماشین ظرفشویی گذاشتمو رفتم تو هال .یه نگاه ب خانواده ی چهار نفریم انداختم .(بابام مردی 55ساله با موهای جوگندمی و پوستی سبزه و هیکل متناسب با سنش .مامانم زنی45ساله و سفید وچشمای آبی و هیکلی ظریف که سنشو کم نشون میداد.و حالا داداش گلمممم.صورتی سبزه و چشمای عسلی و بینی قلمی و لبای قلوه ای و هیکل شیش تیکه که هر دختری رو جذب میکرد و 25سالش بود )
-سونی سه ساعته اونجا واستادی نگاه ما می میکنی چرااا؟؟تند باش بریییم دیر شددد.
-کوفت سونی.(به طرف ماشینش که یک بی ام وی سفید بود رفتم سوار شدمو درشو کوبوندم .نصفه های راه بود که حوصله ی سینا سر رفت و گفت:ای بابا سونیا یک چیزی بگو حوصلم پوکید..(اصن بهش توجه نکردم و به جاده نگاه کردم که گفت ععععع سونیا جون موشی خودم کی با داداش خوشگلش قهرمیکنع؟؟(بازم جوابشو ندادم که گفت:برات لواشک میخرم اگه آشتی کنی.(اسم لواشک ک اومد چشام برق زد و گفتم:خیله خوب آشتی میکنم ولی اگه دوباره بگی سونی وااای به حالت هاااا.
-چشم آبجی گلم
تا خود ویلا دیوونه بازی درمیاوردیم که بلاخره رسیدیم و آقا حشمت در خونه رو باز کرد و اول ماشین بابا و بعد ماشین سینا رفتیم تو و ماشینارو پارک کردیم و پیاده شدیم.وسایلاروبرداشتیمو رفتیم تو ویلا
   

    وارد ویلا که شدیم هرکس ب اتاق خودش رفت.اتاق من طبقه ی بالابود روبه رو ی اتاق سینا و اتاق مامان و باباهم طبقه ی پایین بود.
    رفتم تو اتاقمو لباسامو با یک تونیک سبز یشمی که با خط جالبی روش نوشته بود LOVEو یک شلوار جین تیره عوض کردم برا اینکه قرار بود دوست بابامم بیان ی کمم آرایش کردمو به هال رفتم .
    بابا و مامان داشتن TVنگاه می کردن و سیناهم سرش تو گوشیش بود اصلا حواسش به اطرافش نبود منم یواشششش رفتم پشت سرش و کنار گوشش یک جیغ فراااااابنفش کشیدم که بیچاره دومتر رفت هوا
    -مرررررض داررررری؟؟؟..خندیدم و گفتم:نوچ فقط دیدم ی دیوونه تنهانشسته گفتم برم از تنهایی درش بیارم
    -دیوونه تویی و ....لاالاالله
    -راسی سینا جونننننمممم
    -باز چی میخای که من شدم جوووونت؟؟؟
    -آخ قوربون ادم چیز فهم .مگه قرار نبود برام لواشک بخری؟؟
    -من که گفتم تو بی دلیل مهربون نمیشی
    -عععععع باید بهم لواشک بدیاااا
    -باشه موشی میرم بخرم
    -میسییییی داداشی
    رفتو کتشو برداشتو رفت بیرون که برام لواااشک بخره منم رفتم تو آشپزخونه و در یخچالو باز کردمو شیشه آب مخصوصمو برداشتم(اخه من عادت دارم از شیشه آب بخورم)آب خوردمو گذاشتمش سرجاشو در یخچالو بستم و رفتم بیرون کنار مامی و بابا .
    مامان-سونیا آماده ای الان مهمونا میاناااا؟
    -آره ماری جونم من آمادم
    همون موقه صدای زنگ در بلند شد و رفتم درو باز کردم مامان گفت-مهموناین؟؟؟
    -نه ماری جون گل پسرته
    -الهی من فدای جفتتون بشم
    -ععععع خدانکنه ماری
    -سلاااااام بر اهل منزل
    -سلااااام بر برادر گرااااام
    لواشکو داد دستمو گفتم:بگیر موشی اینم سفارشت
    -میسیییی داداشی خیلی ه*و*س کرده بودم
    -قابل موشیمو نداره
    لپشو بوسیدم و رفتم بالا تو اتاقم تا کلک لواشکو بکنم.ولی از شانس خوشگل من همون موقه زنگ خونه به صدا درومد اهههه حالا نمیتونم لواشک خوشگلمو بخورم .ظرف لواشکو گذاشتم رو عسلی کنار تخت و خودمو تو آینه نگاه کردمو رفتم پایین ..اولالا چه اینا اتو کشیدن .خخخخخ.اولین نفر یه مرد سبزه رو تقریبا هم سن بابا وارد شد و بعدشم ی خانوم سفید چشم سبز ناناس که همسر همون آقاهه بود و بعدش ی پسر چهارشونه ی خوشگل .واااو واقعا خوشگل بود چشای سبز و پوشت سبزه و لبای قلوه ای که واااقعا خوردنی بود(خاک به سرت سونیا)خخخخ.بعدشم ی دختر تقریبا سفید و چشم آبی و ناناس اومد تو با همشون سلام و احوالپرسی کردیم و رو مبلا نشستیم.من رفتم چای آوردمو تعارف کردم ولی وقتی به آقای رادمهر رسیدم حواسش نبود برای همین گفتم:بفرمایید آقای رادمهر.آقای رادمهر سرشو بالا آورد چایشو برداشتو گفت:ببخشید دخترم حواسم نبوددر ضمن راحت باش و منو عمو علی صداکن....بالبخند گفتم:چشم عموعلی.
    به بقیه هم چای تعارف کردم و کنار دخترشون نشستم .هرکس سرگرم صحبت بود .باباو عموعلی و سینا و اون پسره باهم و مامان و خانوم رادمهر هم باهم صحبت میکردن.فقط منو این دختره بیکار بودیم.ولی این دختره گفت:ببخشید؟
    -بله؟
    -خسته شدم از بس ساکت بودم من عادت ندارم ی جا آروم باشم.(خخخخ مث خودمه)و ی لبخند ناناز زد.آخی بچم خسته شده منم گفتم:منم همینطور.من سونیا هسم و شما؟
    منم راداهستم خوشبختم.
    -همچنین چندسالته؟
    -20سالمه تو چی؟
    منم 20سالمه چه رشته ای میخونی؟
    -معماری.من ی سال پشت کنکور موندم و الان معماری دانشگاه تهران قبول شدم.
    -واییییی راس میگی؟؟منم دقیقا همینجوریه.پس تو ی دانشگاهیییم
    -وااااو باورم نمیشه پس خیلی خوبه.
    -اوهووووم.
    -راستی سونیا رایان هم دانشگاه ماست ولی اون ترم بالاییه
    -هوووم؟؟رایان کیه؟؟
    -خخخخخ داداشمو میگم
    -آهااااااان به سلامتی
    -خیلی خوب میشه سه تامون باهم .یوهووووو
    (یه لبخند بهش زدم .خخخخخ دختره چه شاااده)
    -سونیا مادر بیا کمک سفره رو بندازیم
    -چشم مامان اومدم
    من بلند شدم که برم سفره رو بچینم که دیدم رادا هم بلند شد
    -توکجا میای؟
    -منم حوصلم سرمیره خو میام کمکتون
    عخییییی دلم سوووخت .خخخخخ
    -باشه عزیزم بیا
    -با کمک آتریسا و مامان سفره رو چیدیم و آقایون و خانوم رادمهر رو گفتیم بیان سرسفره.اول بابا و بعد عموعلی و بعدخانومش و بعدهمون پسره یا ب قول رادا رایاااااان وبعدشم سینا وارد شدن.
    
   

    همه نشستن و تنها جای خالی روبه روی اون پسره بود.ایشششش حالامن چطوری غذامو کوفت کنم؟؟؟
    اههههههههه مجبور شدم برم بشینم .برای خودم غذاکشیدم بعد غذام
    دستمو بردم سمت سالادا که دیدم یه دست دیگم اومد نگاه کردم دیدم اون پسره یا همون رایان هستش.
    اووووووووف حیف که مهمونی وگرنه عقب نمی کشیدم .مجبور شدم دستمو بکشم عقب تا اون برا خودش بریزه .بعدشم من ریختم واس خودم ..سالادمم خوردم بقیه هم غذاشون تموم شده بود.
    تشکر کردنو رفتن تو هال و بازم هرکار کردم رادا نرفت و موند کمکم کرد.ظرفارو هم ماشین ظرفشویی زحمتشو کشید .آخییییییییش رفتیم با آتریسا نشستیم که صدای عموعلی هواسمونو جلب خودش کرد.
    عموعلی-آقااحمد دخترمن معماری قبول شده دختر شما چیکار کرد؟
    بابا-ععععع چه جالب علی جان دختر منم معماری تهران قبول شده
    -واقعاااااا؟؟
    -بلههه
    -پس خیلی خوبه .احمدجان من تصمیم دارم برای رادا خونه بگیرم ولی دنبال یه نفر میگشتم که همخونه ی رادا بشه اگه شما راضی باشی سونیا جان هم بیاد با رادا تو یه خونه ..
    -من که حرفی ندارم علی جان هرجور که دخترم بگه
    همه ی نگاها برگشت سمت من .من که از خداااام بووود
    من-بابا جان منم حرفی ندارم
    عموعلی-خوبه .احمدجان توی ساختمونی که پسرم هست می گیرم واحد رو به روییش خالیه خوبه؟
    بابا-عااااالیه .دیگه خیالمون راحته بابت دخترا
    بابای مارو باش باپسر مردم باشم خیالش راحته .ای خدااااا.
    عموعلی-سونیاجان فردا با رادا برین وسیله بخرین که چندروز دیگه ببریم چیزی تا دانشگاه نمونده هاااا
    -چشم عموعلی
    رادا-واااااای سونیا دارم میمیرم از خوشحااالی
    من-خخخخخخ خدانکنه منم خیلی خوشحالم
    رادا-سونیا فردا ساعت 9 اینجایماااا
    -باااااوشه
    عموعلی-خب دیگه مابریم
    -کجا؟؟میموندین؟؟
    عموعلی-نه دیگه ممنون
    وبلندشد با بلند شدنش بقیه هم بلند شدن و مراسم خداحافظی شروع شد.رادا رو بوسیدم و خداحافظی کردم و با بقیه دست دادم
    .آخییییییش راحت شدم به مامان و بابا و سینا شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم و لباسامو با یه لباس خواب خرسی عوض کردمو رفتم رو تختمو لواشکامو خوردمو بعدشم مسواک زدمو رفتم بخوابم.
    
صبح با صدای سینا که مث دیو دوسر اومده بود بالاسرن بیدار شدم .نشستم تو جامو چشم بسته گفتم:هااااااان چته؟چرا نمیزاری بخوابمممممم؟؟
سینا-درررررد.پاشوووو رادا خانوم اومده دنبااالت
-برو بهش بگو دو دقه واسته اماده شم
-بچه پروووو تا اسم رادا اومد پا شدی
ی لبخند دندون نما بهش زدم که حرصش دراااد
یه اخم خوشگل کردو رفت بیرون .
رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستن و رفتم سر کمدم .خببب حالا چی بپوشممم؟ یه مانتوی آستین سه ربع که تا بالای زانو بود پوشیدم و یه شلوار جین یخی هم پام کردم و یه شال یخی هم سرم کردمو موهامو یه وری کردمو یه رژ صورتی هم به لبام زدمو یه ریملم زدم
سینا-سونیااااااااا تندباش رادا منتظرههههه
من-اومدمممممممم
تند کفشای پاشنه 5سانتی مو پوشیدمو رفتم پایین .
مامی یک لقمه برام گرفت و گرفتم و سریع خوردمو خدوفظی کردم .سریع خودمو به در رسوندم درو که باز کردم جلو در یه پورشه ی سفید دیدم .واااااااااااااااااو چ جیگرهههه.دیدم که رادا از پورشه پیاده شد و اومد سمتم .احوالپرسی کردیمو گفتم :وااای رادا ببخش دیر شد
رادا-اشکال نداره عزیزم سوارشو که دیر شددد
رادا جلو نشست و من عقب سلام کردمو رایان هم با سر جواب داد .ایششششش پسره ی مغرور عنترررر انگار زبونشو ازش گرفتن .همه ساکت بودنو فقط صدای آهنگ بود که سکوتو میشکست .(اهنگ تورو دوس دارم از سامان جلیلی) رفت تموم یادگاریاشو برد

منو به خاطراطمون سپرد

قلب من ضربه خورد


نپرس که بعد تو چی اومده سرم

به هر بهونه کادو میخرم

رفتنت نه نمیشه باورم


تورو دوست دارم با اینکه شکستی غرورمو بازم دوست دارم

هر جا که برم به تو پرته هواسم دوست دارم

حس میکنم عطرتو رو لباسم دوست دارم


منو از اشکام بشناسم که بفهمی روت حساسم طاقتم کمه

مگه بی عشقت میتونم تورو باید برگردونم طاقتم کمه دیگه بسمه


تو رفتیو به خاطرت به هرچی پشت پا زدم

میخواستم از دلم بری ولی دوباره جا زدم

چشامو بستمو فقط تورو صدا زدم

تو رفتیو به خاطرت به هرچی پشت پا زدم

میخواستم از پیشم بری ولی دوباره جا زدم

چشامو بستمو فقط تورو صدا زدم


تورو دوست دارم با اینکه شکستی غرورمو بازم دوست دارم

هر جا که برم به تو پرته هواسم دوست دارم

حس میکنم عطرتو رو لباسم دوست دارم
خیلیییی غمگین بود اخه این چه اهنگیه که این پسره گوش میده
باصداش که گفت رسیدیم نگامو به بیرون دوختم جلوی یک پاساژ شیک واستاده بود .
رایان-من میرم ماشینو پارک کنم شماهم دم ورودی منتظرم باشین
رادا-باشه.سونیا بریم
باهم پیاده شدیمو رفتیم دم ورودی منتظر اون مغرور خان موندیم که بلاخره اومد.از دور داشت میومد سمتمون بهمون که رسید گفت بریم .ایششششش پسره پررووو چقدر خودشومیگیرهههه.اههههه.دیگه بهش فکرنکردمو تموم ذهنم خرید وسایل بود.رادا جلوی یک مبل فروشی واستادو باهم رفتیم تو .یه مبل زرشکی مشکی نظرمو جلب کرد .
من-رادا؟
-جونم؟
-اون مبله چطوره؟؟
با انگشتم ب مبله اشاره کردم
رادا-واااااای عااااالیه سلیقت حرف نداره
-مررسی گلم(صدای پوزخند این برج زهرمار رفت رو عصابم (رایان رو میگم)منم یه پوزخند مثل خودش زدمو از کنارش رد شدمو .آخرشم همون مبل رو خریدیم .
رفتیم بقیه وسایل رو هم خریدیم کلا هرچی خریدیم ست زرشکی-مشکی بود .عااالی می شد نماش
رایان-بریم؟
رادا-رایان من گشنمههه
-باشه یه رستورانه اینجاس بیا بریم
-باوشه.
به سمت رستوران که طبقه بالا بود راه افتادیم تو آسانسور رادا و رایان کنار هم و من سینه به سینه ی رایان بودم چون با ما ی دختره هم اومد تو آسانسور که خیییلی هیز جلف بود که اونم روبه رو رادا افتاد ..بهههه عطر این یابو چه خوشبویهههههه آدم دلش میخاد شیطونی کنه باهاش(سونیا چه منحرف شدییی)این دختره هم که تا تووونست نخ داد به رایان اصن نخ نمیشد بهش گفت داشت طناب میداد .
بلاخره رسیدیم به بالا و اول من و بعد اون دختره (بالبخندی که به رایان زد)اومد بیرون و بعدش رادا و بعدشم رایان .رفتیم سمت رستورانه و سر ی میز که گوشه ی رستوران بود نشستیم .منو رو برداشتمو چی انتخاب کنم حالا؟؟امممممم.آها میگم جوجه .گارسون اومدو سفارشارو گرفت منو این کوه یخی گفتیم جوجه ورادا هم گفت منم تابع جمعم اونم گفت جوجه .رایان مخلفات رو هم گفت بیارن .
من-رادا من میرم دستامو بشورم
-باشه عزیزم صبر کن منم میام
-باشه
راداهم پاشد و با من اومد چون اولی که وارد رستوران شدیم دستشوییشو دیدم کجاس .میدونستم کدوم وری بریم برا همین رادا دنبال من میومد .رفتیم تو دستشویی و دستامونو شستیمو و شالمو درست کردمو رفتیم بیرون .نزدیک میز که رسیدیم از کنار یه میز پسر داشتیم رد میشدیم که یکیشون گالشو وا کرد و گفت :جوووون جیگر فدای چشای سبز آبیت هیکلت تو حلقم عسل
-دهنتو ببند عوضیییییی
برگشتم تا ببینم صدای کی بود که دیدم رایانه (اوووووه ازین کارام بلده؟؟)
پسره-تو رو سننه بچه پررو مفتشی؟؟
-هه .محض اطلاعت نااامزدشم
هاااااااان؟؟؟؟؟چی شددددددددد؟؟؟؟؟؟؟نامزدمممم؟؟
پسره دیگه درجا خفه شد و معذرت خواهی کرد رایان هم رفت سمت میز و من و رادا هم همراهش .سرمیز نشستیم که رایان گفت:اگه یکم اون موهاتونو بدید تو آسمون به زمین نمیاد و این پسرا هم اینجوری نمیگن
چقدررررر پررو شدهههه .باید آدمش کنم فکر کردا کیهههه..من-جناب رادمهر من خودم میتونستم جوابشونو بدم نیازی نبود که شما جان فدااایی کنین و الانم واس من قد علم کنین و نصیحتم کنین من خودم میدونم چطور باشم .
مامان-سلام دخترم .خوش گذشت؟
هه .اگه کارای گودزیلارو …… بگیری که آرهههه
-اره ماری جون خوش گذشت
-وسایلو انتخاب کردین؟
-اره میارن در خونه تهران
-خوبه
رفتم بالا تو اتاقم .تو اینجا اتاق سینا ته راه رو و اتاق مامان بابا طبقه پایین .لباسامو با تاب شلوارک عوض کردمو آرایشمو پاک کردمو و رفتم نشستم رو تختم
گوشیمو چک کردم دو میس کال و یک پیام داشتم
میس کال ها که از سوگی بود .رفیق فابم که میمیرمممم براش .از سوم ابتدایی باهمیم تا الان که دانشجوییم .سوگی معماری مشهد قبول شد . خیییلی ناراحت شدیم دوتامون .پیامشو خوندم .نوشته بود :توله چرا ج نمیدی؟؟
بهش زنگ زدم .
-توله چرا جواب نمیدادی؟کجااایی؟
-اول سلام .دوم کلام .اولا توله عمته دوما بیرون بودم
-علیک سلام .با کی بیرون بووودی هاااان؟؟
-با رادا و داداش گودزیلاش
-اینا دیگه کی هستن؟
کل ماجرارو براش تعریف کردم
-آهاا ک اینطور
-سوگی
-جوونم
-کاش تو هم تهران قبول میشدی
-هعییی نشد دیگه
-هعیییی .خب دیگه من برم بای
-بااای توله
بیشور تا اومدم جوابشو بدم قطع کرد .هعیییی
دراز کشیدم رو تختمو هنوز به 3نکشیده خوابم برد
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم .
ای خداااااا .گوشی رو برداشتمو بدون اینکه نگاه کنم کیه جواب دادم
-الو
-سلام
-علیک سلام .شما؟
-سونیا سرت خورده به جااایی؟؟رادام
-خخخخ ببخش نفهمیدم
-اشکال نداره
-خب کاری داشتی رادا
-اره میگم اگه وقت داری بیا امشب بریم بیرون
-بیروون؟؟براچی؟؟
-همینجوری.روزای آخره که اینجاییم .
-باشه .حرفی ندارم
-من یکی از دوستامو میارم
-باشه پس منم دوستمو میارم با اجازت
-فدات .من میرم آماده شم میام دنبالت
-باوشه بای
-بای
خب .اینم از این ی زنگ به سوگی زدم .
-جونم
-صد دفه بچه جون اول سلام دوم کلام
-چشم مامان بزرگ .سلام .
-علیک سلام .سوگی امشب برنامه ای نداری؟
-نه .علااافم .
-من میخام با رادا و دوستش بریم بیرون میای بریم؟
-باوشه میام
-دم در خونتون باشی .بای
-بای
پا شدم و دست صورتمو شستم و رفتم سر کمدم تا لباس انتخاب کنم .خببب .یک شلوار دم پا گشاد مشکی با یک مانتو سفید آستین سه ربع که تا بالا زانو بود و یک شال مشکی و کفش سفیدم که یک پاپیون کوچولو هم داشت پوشیدم .خب عالی شد .موهامم یک وره ریختم تو صورتم و بقیشو دم اسبی بستم .یک خط چشم هم کشیدمو ریمل زدمو ی رژ صورتی هم زدم .خبب.رفتم ی کیف مشکی سفید هم که روش ی پاپیون داشت رو برداشتمو رفتم پایین .
درو که باز کردم جلوی در یک سانتافه ی قرمز بود سوار شدمو باهاشون سلام احوالپرسی کردم .
-سلام سونیا جون
-سلام راداجونم
-سونیا معرفی میکنم دوستم ساحل .ساحل دوستن سونیا
-خوشبختم ساحل جون
-همچنین عزیزم
دختری بود سفید با چشمای قهوه ای و دماغ قلمی و لبای عادی .درکل خوشکل بود
رادا-سونیا آدرس خونه دوستتو بده بریم دنبالش
-همین کوچه رو برو پایین خونه سومی
-باشه
رفتیم دنبال سوگی اولالا چه تیپی زده .یه شلوار جین مشکی و مانتو صورتی جذب و شال صورتی و کیف مشکی و کفش مشکی صورتی و موهاشو افشون کرده بود و هفت قلم آرایش .خخخخ (راسی اینم بگم که سوگی پوست سفیدی داشتو چشای سبزخمار و لبای قلوه ای و دماغ ناناز )
اومد تو .سوگی:سلاااام
رادا و ساحل -سلااام
من-علیک سلام خانوم .رادا و ساحل اینم دوستم سوگند .سوگی ایشونم رادا و ایشونم ساحل خانومن
سوگی-خوشبختم
-همچنین
رادا راه افتادو رفتیم سمت سینما هویزه ماشینو پارک کردیمو پیاده شدیم .اولالاااااا چه تیپی زدن اینا .رادا که ی مانتوی مشکی و شلوار آبی و شال مشکی و کفش آبی آسمونی پوشیده بود و ساحل هم مانتوی انابی و شلوار مشکی و کفش انابی و شال مشکی پوشیده بود .رفتیم سمت سینما .اوبسسس چه شلوغه .وسط اون جمعیت رفتیم فیلمو انتخاب کردیمو رفتیم تو .اول ساحل نشست بعد رادا بعد من بعد سوگی .فیلم شروع شد .فیلم باحالی بود مرده بودم از خنده .یهو احساس کردم یکی زد ب پام نگا کردم دیدم از صندلی پشت سری یکی داره میزنه .برگشتم دیدم ی پسرس .بهم چشمک زد و شماره داد منم شماررو گرفتم ولی با ی اخم غلیییظ جلو چشاش پاره کردمو ریختم رو پاهاش و برگشتم .پسره ی پرررووووو دلم میخاست خفش کنم .فیلم که تموم شد بلند شدیمو رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم .
رادا-خببب هنوز که ساعت 8کجا بریم؟؟
من-بریم شاندیز
رادا-فکر خوبیه .بریم ساحل و سوگی موافقین؟
ساحل و سوگی-اوهوم
راه افتادیم سمت شاندیز رادا آهنگ رو روشن کردو یک آهنگ جیییگر گذاشتو صداشو تا تهههه زیاد کرد
(آهنگ با من میرقصی از سامی بیگی و حسین تهی)
جوووون میداد ب آدم .اینقده خوش گذشتتتت .
بلاخره رسیدیم طرقبه پیاده شدیمو رفتیم یکی از رستورانا و رو ی تخت نشستیم .خییلی جای باحالی بود .ی آهنگ سنتی هم گذاشته بودن .گارسونش اومد سمتمون منو رو دار منو سوگی گفتیم کباب و ساحل گفت میگو و رادا گفت چنجه سفارش داد .
رادا-سونیا وسایلتو جمع کنیااا فردا شب میریم .
-باااوشه
یکم حرف زدیم که گارسون غذارو آورد .غذامونو با شوخی و خنده خوردیم و رفتیم سمت ماشینو بازم آهنگ گذاشتیم (بالای بالا از سامی بیگی و حسین تهی )
ینی میترکوووند آدمو .
رسیدیمو اول سوگی رو پیاده کردیم بعد من .
-خدافظ بچه ها خیلی خوش گذشت
ساحل-ب ما بیشتر خدافظ
رادا-خدافظ عزیزم تا فردا شب
رفتم تو خونه و اونا هم رفتن .
من-سلااااااااام
مامان-سلام دختر گلم
سینا-علیک سلام
بابا-سلام دختر بابا .
رفتم تو آشپزخونه از شیشم آب خوردمو رفتم بالا لباسمو با تاب شلوارکم عوض کردم .رفتم پایین .
مامان-شام خوردی ؟
-اره عزیییزم
-نوووش جان
بابا-راستی دخترم علی اقا زنگ زد گفت اسباباتو اماده کنی فردا شب میریم
-رادا گفت .
-سونیا زیاد وسایل برندار چیزی لازم داشتی همونجا میخری
-باوشه بابایی
نگا ساعت کردم 11بود .
-من میرم بخوابم شب بخیر
همشون-شب بخیر
رفتم تو اتاقمو رو تختم دراز کشیدمو ب سه نکشیده خوابم برد
صبح با نورخورشید که خودشو ب رخ میکشید بیدار شدم
نشستم رو تختمو ی دست ب صورتم کشیدمو گوشیمو چک کردم .پاشدم رفتم دستشویی دست و صورتمو شستمو اومدم بیرون ی تیشرت بنفش و ی شلوار راحتی مشکی پوشیدم .رفتم پایین .همه دور میز صبحونه نشسته بودنو صبحونه میخوردن .
من-سلام صبح بخیر
مامی-سلام دخترم صبحت بخیر بیا صبحونه بخور
بابا و سینا هم جواب صبح بخیرمو دادن رفتم کنار سینا نشستمو شروع کردم ب خوردن
بابا-دخترم وسایلتو جمع کن که ساعت شش راه میوفتیم
-چشم باباجون
صبحونمو خوردمو از مامی تشکر کردمو رفتم بالا تا وسایلمو جمع کنم .از زیر تختم چمدونمو دراوردم و لباسامو توش جا کردمو و چون بابا گفته بود کم بردارمو از همونجا میخریم لوازم آرایشی فقط ی ست برداشتم و بابلیس و اتو مو رو هم برداشتم و چمدونو بستم .نگاه ساعت کردم ساعت1:30بود .رفتم پایین
من-مامی من وسایلمو جمع کردم .
مامی-چیزی که جا نذاشتی؟
-نه .
-پس بیا کمک کن سفره رو بنداز
رفتم کمک مامی و سفره رو پهن کردمو همون موقه در خونه باز شد و اول بابا و بعد سینا وارد شدن .
(بابا رئیس شرکت لوازم آرایشی بود و جز بهترین شرکتای مشهد بود .و سینا هم پزشک بود و تو بیمارستان امام رضا مشغول بود)
بابا-سلام
من -سلام بابایی جونم .سلام داداش
سینا-سلام آجی
مامی-سلام پدرو پسر خسته نباشین
بابا و سینا-سلامت باشین
رفتن لباساشونو عوض کردنو اومدن سر سفره .اخ جووون غذا فسنجون بود .برای خودم کشیدمو شروع کردم.غذام ک تموم شد با مامان سفره رو جمع کردیمو رفتم کنار بابا رو مبل نشستم
-بابا جونم چطورههه؟
-خوبم گلم.تو چطوری؟
-منم خوبم .بابایی من وسایلم آمادس
-باشه بابا .راسی ما نمیایم دیگه رایان میبرتتون
-باباااا چرااااا؟
-باباجان من بیام باز باید فردا برگردم پس چرا این همه راه بیایم؟؟
خب راست میگفت طفلک
-باشه
از رو میز ی پرتقال برداشتمو پوست کندمو خوردمششش .رفتم بالا داشتم میرفتم اتاق خودم که گفتم واس اخرین بار برم اتاق داداشم چوم بعدش دیگه باید میرفتم تهران
در زدم و با صدای سینا که گفت بفرمایید رفتم تواتاقش
-چیکارمیکنی؟
-ب تو چه
-بیشووووور
-عمته
-عمم عمه تو هم میشه
-ای بابا سونیا تو کم نمیااااری
-نووووووچ
-بیا اینجا
رفتم پیشش که رو تخت نشسته بود و کنارش رو تخت نشستم .
-سونیا
-هوم
-بی ادب .سونیا دلم برات تنگ میشه
اوهوع .چشام گرد شد سینا و ابراز احساسات؟؟؟
با بغض تو گلوم گفتم:من بیشتر داداشی
سرمو تو بغلش گرفتو گفت :اجی خیییلی مواظب خودت باش
دیگه تحمل نداشتم اشکم درومد و با هق هق گفتم:چشم داداشی
-موشی من گریه نکن عزیزم گریه نکن
اشکامو پاک کردو پیشونیمو بوسیدو گفت :موشی بیا این زمان باقی مونده رو خوش باشیم
-باووشه
رفتم رو تختشو شروع کردم پریدن
-دختر نکن پدر تختمو دراوردییییی
-اشکال نداااااره
اونم با ی لبخند نگام میکرد .یهو پریدم سمتش که محکم گرفت منو
-دیوووونه اگه میوفتادی چی؟؟
-میدونستم که میگیریم
-از کجا میدونستی
-ازونجایی که همیشه پشتمی
سرمو بوسید .ی نگا ب ساعت انداختم ساعت30: 4بود
-سینا من برم آماده شم دیگه .
-باشه آجی برو
گونشو بوسیدمو رفتم تو اتاق خودم .حولمو برداشتمو رفتم حموم .بعد از یک ساعت که قشنگگگ خودمو سابیدم از حموم درومدمو موهامو باسشوار خشک کردمو اتو کشیدمو از تو کمدم ی مانتو بالا زانو ی قرمز و ی شلوار جین مشکی و یک کفش پاشنه ده سانتیه قرمز مخمل و یک شال مشکی قرمز و یک کیف مشکی قرمز با پاپیون مشکی برداشتم و رو تخت گذاشتم .موهامو حالت دادمو یک وره ریختمو یک مداد کشیدم ب چشامو ی رژ گل بهی زدم و برق لبمم روش زدمو و ی رژ گونه صورتی زدم و ی ریملم ب مژه هام زدم .
لباسامو پوشیدمو و ی نگاه ب ساعت انداختم .ساعت 6شده بود .همون موقه گوشیم زنگ خورد .رادا بود .
-جووونم
-سلام گلم بیا پایین که بریم
-باشه
رفتم پایینو ب مامان گفتم که رادا منتظره تا دم خونه باهام اومدن و اونجا مامان زد زیر گریه و محکم بغلم کرد و گفت :دردونه ی مامان مواظب خودت باش .
با بابا و سینو هم خدافظی کردمو سوار ماشین شدم و راه افتادیم .وسطای راه بودیم که آتریسا با رنگ مث گچ گفت .رایان بزن کنار حالم بده .
رایان با دستپاچگی زد کنار.رادا تند رفت پایینو ی گوشه بالا اورد .رایان از صندوق عقب شیشه ابو دراورد و رفت کنار رادا و ب صورتش آب زد .منم اومدم پایینو با نگرانی رفتم کنارشونو گفتم:رادا حالت خوووبه؟؟
رادا سر تکون دادو ب رایان تکیه دادو گفت :سونیا تو برو جلو من میام عقب .
وای خدا من برم کنار این کوه غروووور .اهههههه
با گفتن باشه ای رفتم جلو نشستمو رادا هم عقب دراز کشید .رایان سوار شد و گفت کمربندتونو ببندین
ایییشششش می مرد ی لطفا چیزی بهش مینداخت؟پسره ی پرررررروووووووو .کمربندمو بستمو گوشیمو دراوردم و نت خطمو روشن کردمو رفتم کلش آف کلنز بازی کردم .بعد یک ساعت که خووووب سربازامو خسته کردم نت خطمو خاموش کردمو گوشی رو رو پاهام گذاشتم .ای بابا خب حوصلم سر رفت رادا که خوابه این گودزیلا هم که نمیشه باهاش حرف زد .پس چیکار کنممممم .بعد ی ربع دیدم واااقعا حوصلم پوکیده گفتم :ماشینتون سیمی هیچی نداره که ب گوشی بخوره؟؟ی نیم نگاه بهم انداختو گفت:چرا داره
ایششش پسره عنتر خوب حتما باید ازت بپرسن .خب بگو کجااااااس .گفتم:میشه بگین کجاس؟
-رو به روتون .
با تعجب ی نگاه ب جلوم انداختم که دیدم ی سیم مث هندزفری هست برداشتمو ب گوشیم زدمو آهنگ مورد علاقمو پلی کردم .صدای آهنگ تیک و تیک ساعت از بابک جهانبخش تو ماشین پیچید ..
ینی من میمیررردم واس این آهنگ .
-ی چای بهم بده
چقدرررر پروویهههه همه ی حرفاش دستوریههههه
با اخم ی چای ریختمو خاستم بدم بهش که گفت :نمیتونم بگیرم دارم رانندگی میکنم
خب که چی؟؟؟ینی من بهش بدم؟؟؟؟!!!عمراااااااا
با اخم گفتم:خب ب من چه
-خودت باید بهم بدی
-نوکر بابات غلام سیاه
-همچی بی شباهتم نیسی
ینی کارد میزدی خونم درنمیومد با عصبانیت گفتم:ببین آقاهه حرف دهنتو بفهم
-اگه نفهمم چی میشه؟
-معلوم میشه که نفهمی
با عصبانیت نگام کردو چای رو ازم گرفتو با ی قند همشو خوورد .یا خدااااا .خدایا این آدمه خلق کردی؟؟نه جدا آدمههه؟چای ب اون دااغی رو چطور یهویی خووورد .بسم الله .با دهن باز نگاش میکردم که برگشت نگام کردو گفت:چیه؟چرا دهنتون اندازه اسب آبی باز شده؟
با عصبانیت بهش توپیدمو گفتم:اولا اسب آبی عمته دوما داشتم ب اینکه تو یک گودزیلا هستی فکر میکردم
با عصبانیت گفت-ببین بچه رو عصاب من راه نرو که بد می بینی .
ی پوزخند زدمو گفتم-مثلا میخای چیکار کنی؟؟
پوزخندی زد و گفت-امتحانش مجانیه
همچین با جدیت گفت که وااقعا ترسیدم واس همین ساکت شدم دیگه .
   

    همون موقه گوشیم زنگ خورد .آرش بود .پسر خالم و بهتریییین آدم دنیاااا ک اندازه سینا دوسش داشتم .
    -سلاااام آرش خااان .
    -سلااااام خنگول من .خوبی؟
    -عمت خنگوله بی ادددب .مرسی تو خوبی؟
    -هعیییی هنوز کع زندم
    -تو که مردنی نیستی (زدم زیر خنده که رایان بددد نگام کرد .ایشششش خوب که چی؟)
    -هوووووی سونیا هستیییی؟؟
    -هوی تو کلاته .اره هستم
    -خوبه .سونیاجونممممم(فهمیدم ی چیزی میخاااد)
    -جووووون دلمممم چی میخااای؟
    -ایول حس ششم .عزیزم ی کاری میکنی برااام؟؟
    -اره عزیزم بگو چی میخای ؟(رایان خوناشامی نگام میکرداااا خب چرا اینجوری نیگامیکنههه میترسممم)
    -میشه وقتی رسیدی تهران بری خونه دوستم ی وسیلس بگیری برام بفرسی؟؟لطفاااا
    -دیگه چیییی؟؟
    -سونیاجونمممم
    -ای خدااا .ینی تو میگی برم خونه پسر مردم وسیله ی تورو بگییرم؟؟
    -ارهههه .پلییییز
    -هووووف ی آرش که بیشتر نداریم.باشه آدرسشو بفرس
    -سونیا عااااااشقتمممممم(چون خیلی بلند گفت رایان شنیدو پوزخند زد .ای درد اصن هرجور میخای فکر کن)
    -خیله خوب بابا .بای
    -بای عزیزم
    قطع کردمو چشامو گذاشتم رو همو .ب خواب رفتم .
    -سونیااااا .بیدار شو عزیزم رسیدیم.با صدای رادا بیدار شدم دیدم که جلوی در آپارتمام شیکی هستیم که نماش سیاه سفید بود.چشامو مالیدمو گفتم:ببخشید اصن نفهمیدم کی خوابم برد
    -فداسرت عزیزم رایان وسایلو برد بالا بیا پایین که بریم
    -باشه
    اومدم بیرونو رادا صندوق عقبو باز کردو من چمدونمو برداشتمو راداهم چمدونشو برداشت .درای ماشینو قفل کرد و رفتیم تو آپارتمان .سوار آسانسور که شدیم دیدم طبقه ی 5رو زد .اوووه چه بالاییم .در آسانسور باز شدو رفتیم بیرون .رادا در خونه رو باز کردو رفتیم تو
    -آقا رایان کجان پس؟
    -تو واحد خودش
    -آهان
    -سونیا اینم واس تویه
    دیدم یک کلید دستشه .دید با تعجب دارم نگاه میکنم گفت
    -کلید خونس دیگه .این واس تویه
    -آهاان
    ازش گرفتمو تشکر کردم .خونه کلا شبیه انار شده بود از بس از رنگ قرمز استفاده کرده بودم .خیلی شیک بود
    -رادا کدوم اتاق منه؟؟
    -تو راهرو اتاق سمت چپیه
    -من میرم لباسامو عوض کنم
    -باشه عزیزم
    رفتم تو اتاقم .دقیقاا اونجور ک میخاسم شده بود ی تخت سمت چپ اتاق زیر پنجره با ملافه ی قرمز و روتختی حریر قرمز و ستاره های طلایی .ی میز دراور هم سمت راست تخت ب رنگ قرمز با ستاره های طلایی و فرشی که قرمز بود و طرح های طلایی داشت .خیلی شیک شده بود اتاقم .رفتم چمدونو گذاشتمو باز کردمو ی تیشرت دراوردمو پوشیدمو ی شلوارک هم پام کردمو رفتم بیرون .رادا هم لباساشو عوض کرده بود .با اونکه ساعت 4صبح بود ولی بازم خوابمون ک نمیومد
    -رادا میشه برم اتاقتو ببینم؟؟
    -آره عزیزم .منم میرم اتاق تورو ببینم
    -باشه
    رفتم تو اتاقش .حالت اتاقش مث من بود فقط اون تختش ملافه ی سفید و ماه های طلایی و بقیه وسایل هم همین مدل .مث هم بود کلا .رفتم بیرون همون موقه هم در اتاق من باز شد .
    -وای سونیا اتاقا خیلی شبیه همه .
    -ارهههه .خیییلیییی
    با خنده شب بخیر گفتیم ب همو رفتیم تو اتاقامون .روتختم دراز کشیدمو ب این پسره فکر کردم .چرا ب خودش زحمت نداد ی سر به ما بزنه؟،،توهمین فکرا بودم که چشام سنگین شد و رفتم تو دنیای بی خبری
    
با نور خورشید خانوم خوشگل بیدار شدمو چشامو مالیدمو پاهامو از تخت آویزون کردمو ی نگاه ب ساعت کردم .وااااای ساعت 3ظهر بودرفتم دستشویی صورتمو شستمو اومدم تو اتاقمو ی رژ زدمو رفتم بیرون .رادارو دیدم که داره چای ساز رو ب برق میزنه .چون مبلا ب صورت Lبود و رو به روی آشپزخونه من از کنارشون رد شدمو ب سمت آشپزخونه رفتم و گفتم
-سلااااام رادا خانوم صبحت بخیر .(رادا درحالی که برمیگشت سمتم گفت)
-سلااام سونیا خان...(دیدم چشاش اندازه سکه شده و نگام میکنه .که همون موقه صدای نحس رایان رو شنیدم
-سلام سونیا خانوم
(وااااای خدا من با این لباسا جلوشممم)تند پریدم تو اتاقم که صدای خندش رفت هوا.الهی بمیییری اخه اینجا چ غلطی میکنهههههههه.رفتم سر چمدونمو ی تونیک یشمی پوشیدم با ی شلوار جینو موهامو بستمو یک شال هم سرم کردم و رفتم بیرون .
-سلام مجدد.
-علیک سلام .(بمیری ایشاالله.دلت میاد سونیااا؟خوب دلم که نمیاااد.وای سونیا قاطی کردیییی)بهش توجه نکردمو رفتم کنار رادا.:کاری نداری من انجام بدم رادا؟
-اگه زحمتت نیس سفره رو بنداز ناهار بخوریم.
-باشه
سفره رو انداختمو رادا غذارو اورد و رایان هم اومد کنار من رو صندلی نشستو برا خودش غذا کشید .اهههه چرا من همش کنار این یابو میوفتممممم.بی محل بهش غذامو داشتم میخوردم که رادا گفت:داداش از کی باید بریم دانشگاه؟
-امروز که اول مهره .از فردا فردا باید برین
-باشه.پس خودت ی تک بزنی که بیایم پایین
-باشه
(ای خدا باید با این عنتر برییییم.)میمون جان غذاشو نوش کردو رفت خونه ی خودش.ظرفارو من شستمو رفتم تو اتاقمو .لباسامو مرتب تو کمدم چیدمو لوازم آرایشمو رو میز چیدمو و ادکلنامم گذاشتم رو میز و گوشیمو چک کردمو جواب پیامارو دادمو چند دقه با مامی حرفیدمو گفتم ب سلامتی رسیدیمو .رفتم تو هال.رادا نبود .رفتم نشستم رو مبل روبه رو TVو شبکه هارو جابه جا میکردم که صدای در اتاق رادا اومد .اومد کنارم نشستوگفت:سلام دوست گلمم
-سلام دوست عسلمممم
باهم خندیدیم.رو ی شبکه که فیلم طنز داشت واسادمو نگاه میکردیم .فیلم که تموم شد سرامونو بردیم تو گشیامون .یکمی چت کردمو ی نگا ب ساعت انداختم .ساعت5:30بود.اووووه حوصلم پوکییید
-رادااااااا.حوصلم پوکییید.
-منم هممممم.چیکارکنیییم
-بریم بازار؟؟
-فکر خوبیه.باشه بریم
رفتیم تو اتاقامون تا حاظر شیم .موهامو بالاسرم محکم بستمو زیرشو ی کلیپس زدم و ی شال صورتی گنده سرم کردمو یک شلوار لی ویک مانتو صورتی پوشیدمو یک کفش صورتی که روش یک پاپیون صوررتی بود پام کردمو ساعت صورتیمم بستم و با عطرم دوش گرفتمو رفتم بیرون

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 348
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,188
  • بازدید ماه : 14,146
  • بازدید سال : 141,249
  • بازدید کلی : 11,638,389