close
مجتمع فنی تهران
رمان تلنگر عشق قسمت دوم
loading...

رمان فا

با نور خورشید خانوم خوشگل بیدار شدمو چشامو مالیدمو پاهامو از تخت آویزون کردمو ی نگاه ب ساعت کردم .وااااای ساعت 3ظهر بودرفتم دستشویی صورتمو شستمو اومدم تو اتاقمو ی رژ زدمو رفتم بیرون .رادارو دیدم که داره چای ساز رو ب برق میزنه .چون مبلا ب صورت Lبود و رو به روی آشپزخونه من از کنارشون…

رمان تلنگر عشق قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 535 یکشنبه 16 آبان 1395 : 19:50 نظرات ()

با نور خورشید خانوم خوشگل بیدار شدمو چشامو مالیدمو پاهامو از تخت آویزون کردمو ی نگاه ب ساعت کردم .وااااای ساعت 3ظهر بودرفتم دستشویی صورتمو شستمو اومدم تو اتاقمو ی رژ زدمو رفتم بیرون .رادارو دیدم که داره چای ساز رو ب برق میزنه .چون مبلا ب صورت Lبود و رو به روی آشپزخونه من از کنارشون رد شدمو ب سمت آشپزخونه رفتم و گفتم

برای خواندن ادامه رمان به ادامه ی مطلب بروید

   

   
    -سلااااام رادا خانوم صبحت بخیر .(رادا درحالی که برمیگشت سمتم گفت)
    -سلااام سونیا خان...(دیدم چشاش اندازه سکه شده و نگام میکنه .که همون موقه صدای نحس رایان رو شنیدم
    -سلام سونیا خانوم
    (وااااای خدا من با این لباسا جلوشممم)تند پریدم تو اتاقم که صدای خندش رفت هوا.الهی بمیییری اخه اینجا چ غلطی میکنهههههههه.رفتم سر چمدونمو ی تونیک یشمی پوشیدم با ی شلوار جینو موهامو بستمو یک شال هم سرم کردم و رفتم بیرون .
    -سلام مجدد.
    -علیک سلام .(بمیری ایشاالله.دلت میاد سونیااا؟خوب دلم که نمیاااد.وای سونیا قاطی کردیییی)بهش توجه نکردمو رفتم کنار رادا.:کاری نداری من انجام بدم رادا؟
    -اگه زحمتت نیس سفره رو بنداز ناهار بخوریم.
    -باشه
    سفره رو انداختمو رادا غذارو اورد و رایان هم اومد کنار من رو صندلی نشستو برا خودش غذا کشید .اهههه چرا من همش کنار این یابو میوفتممممم.بی محل بهش غذامو داشتم میخوردم که رادا گفت:داداش از کی باید بریم دانشگاه؟
    -امروز که اول مهره .از فردا فردا باید برین
    -باشه.پس خودت ی تک بزنی که بیایم پایین
    -باشه
    (ای خدا باید با این عنتر برییییم.)میمون جان غذاشو نوش کردو رفت خونه ی خودش.ظرفارو من شستمو رفتم تو اتاقمو .لباسامو مرتب تو کمدم چیدمو لوازم آرایشمو رو میز چیدمو و ادکلنامم گذاشتم رو میز و گوشیمو چک کردمو جواب پیامارو دادمو چند دقه با مامی حرفیدمو گفتم ب سلامتی رسیدیمو .رفتم تو هال.رادا نبود .رفتم نشستم رو مبل روبه رو TVو شبکه هارو جابه جا میکردم که صدای در اتاق رادا اومد .اومد کنارم نشستوگفت:سلام دوست گلمم
    -سلام دوست عسلمممم
    باهم خندیدیم.رو ی شبکه که فیلم طنز داشت واسادمو نگاه میکردیم .فیلم که تموم شد سرامونو بردیم تو گشیامون .یکمی چت کردمو ی نگا ب ساعت انداختم .ساعت5:30بود.اووووه حوصلم پوکییید
    -رادااااااا.حوصلم پوکییید.
    -منم هممممم.چیکارکنیییم
    -بریم بازار؟؟
    -فکر خوبیه.باشه بریم
    رفتیم تو اتاقامون تا حاظر شیم .موهامو بالاسرم محکم بستمو زیرشو ی کلیپس زدم و ی شال صورتی گنده سرم کردمو یک شلوار لی ویک مانتو صورتی پوشیدمو یک کفش صورتی که روش یک پاپیون صوررتی بود پام کردمو ساعت صورتیمم بستم و با عطرم دوش گرفتمو رفتم بیرون
    
رادا روی مبل نشسته بود و سرش تو گوشیش بود.
یه مانتو خردلی و یک شلوار جین خردلی و شال خردلی و کفش خردلی پوشیده بود.با ارایشی مثل من.خیلی شیک شده بود.
-رادا بریم؟؟
-اره رایان پایین منتظرمونه
-رااایان؟؟؟چرا ب زحمت انداختینشون؟(الهی بمییره اون میاد با ما بیرون چه غلطی کنههه)
-خخخخ میدونم ب خون هم تشنه هستین ولی خب یکم تحملش کن.لطفااااا
خیلی مظلوم شده بود چهرش واس همین با خنده گفتم
-چشمم ی رادا خانوم ک بیشتر نداریم
-فدااااااتم
با خنده رفتیم پایین جلوی آپارتمان که با دیدن رایان با اون تیپش تو پورشه ی جیگرش اخمام رفت توهم
سوار شدیمو ب آرومی سلام کردم که فقط سرشو تکون داد.ایشششش پسره ی مزخرررف.نکبتتتت.داشتم بیرونو نگاه میکردم که صدای آهنگ اومد .دیدم که رایان آهنگو روشن کرده .چ آهنگه خوجمل بووود(آهنگ به من چه هان از تتلو)داشتم ب آهنگ گوش میدادیم که جلوی ی پاساژ بزززرررگ نگه داشت .واااای چ شیکهههه.پیاده شدیمو رایان ماشینو پارک کردو رفتیم داخل .همه جی داااااشت .گفتم:رادا بیا اول بریم لباس بخریم.
-باااشه بریم .
رفتیم طبقه ی دوم تو ی مغازه یک مانتوی شیری رنگ که رو سینش ی گل رز شیری بود وتا زانو بود نظرمو گرفت رادا رو کشیدم اون سمت و ب فروشنده ک ی پسر جوون بود گفتم اونو بده.برام اورد و گفت:این تک سایزه خانوم ولی هیکل شما هم که مانکنیه پس صد درصد اندازتونه ولی خب برین پرو کنین اگه میخاین .
چقدررررر پررروووو بووووود صدای پوزخند رایان رفت رو عصابم با عصبانیت بهش گفتم:سایز من ب شما هیج ربطی نداره همینو حساب کنین میبرم
پسره-چرا جوش میاری خوشگله .
-نشنیدی خانوم چی گفت؟حساب کن میبره و دهنتم بیشتر باز نکن
اومدم دهنمو باز کنم ی چیزی بگم که با صدای رایان خفه شدم.با تعجب نگاش میکردم که با دیدن اخمش منم اخم کردم و دیدم رایان پول لباسو حساب کردو بسته رو برداشت و رفت بیرونو ب ماهم گفت بیاین..پسره ی پروووووو.رفتیم بیرونو یکم که از مغازه دور شدیم گفتم:خودم حساب میکردم آقا رایان .(و پولو دراوردمو ب سمتش گرفتم )
رایان-هه پولتو بزار تو کیفت .کار خاصی نکردم ی مانتو بود فقط (پلاستیک لباسو انداخت تو بغلمو راهشو کشیدو رفت .)پسره ی عنترررررر
رادا-سونیا اروم باش لطفا اصن بهش فکر نکن بیا ادامه ی خریدمونو بکنیم
-باشه(داشتم میمردم از حرررص ولی نشون ندادم )
رفتیم ی مغازه ی دیگه و من ی مانتو مشکی که کمربند طلایی میخورد و ی شال مشکی با دور طلایی و کفش مشکی با رد ردای طلایی خریدمو چند ست دیگم وسیله خریدمو رادا هم خریدو رفتیم طبقه بالا تا لوازم آرایشی بخریم .
-رادا من عااااشق این بخشم
-خخخخخخ پس بزن بریییم
با خنده رفتیم تو ی مغازه ی من ی ست لوازم آرایشی ست با رادا خریدمو انواع رنگ های لاک هم خریدمو درومدیم.و رایان هم فقط نگامون میکرد
-اخیشششش تموم شد(ی نگا ب ساعت کردم دیدم ساعت9اووووووه چه همه خرید کردیییم .)
رایان-بریم وسایلو بزاریم و بریم ی جایی شام بخوریم
رادا-باشه
رفتیم سوار ماشین شدیمو رفتیم سمت ی رستوران .با صدای رایان که میگفت پیاده شین .پیاده شدمو کنار رادا و رایان رفتیم تو رستوران.دور ی میز نشستیمو گارسون اومدو غذا سفارش دادیم و منتظر بودیم که بیارن .همون موقه ی دختره با صدای جیغ جیغوییش اومد سمت رایان و گفت:وااااااای رایاااااان عسیسمم دلم برات تنگ شده بوووود
رایان ی تکونم ب خودش ندادو گفت :سلام روژان .ممنون .
روژان:عسیسم معرفی نمیکنی
رایان:خواهرم رادا و دوستشون سونیا خانوم.ایشونم هم دانشگاهیم هستن.
من-خوشبختم(ولی دروغ گفتم چون عووقم گرفت ازش)
رادا-خوشبختم(با انزجار گفت.)
روژان-ممنون.(ی جوری نگام میکرد انگار ارث باباشو گرفتم ازش .والااااا)همون موقه غذامونو اوردن که روژان هم با شیرین زبونی برای رایان رفت سر میز خودش.شروع کردم غذا خوردنو تموم که شد رفتیم خونه .وارد که شدم رفتم صورتمو شستم و لباسامو عوض کردمو رفتم تو تختمو با سه شماره خوابم برررد.
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدمو چشامو مالیدمو رفتم صورتمو شستم.امروز روز اول دانشگاه بود واس همین ساعت7از خواب بیدارشدم.رفتم جلو کمد لباسامو مانتوسیاهی که دیروز خریدیمو باستش پوشیدمو ی خط چشم مشکی کشیدمو ی رژ صورتی مایل ب قرمز زدمو ی ریمل و رژگونه هم زدمو موهامو ی وری ریختمو شالمو زدم تو مانتوم .محشررررر شدم .کفشاروهم پام کردمو رفتم بیرون که دیدم رادا هم ی مانتو سبز و شلوار جین سبز و شال سبز و کفش سبزو آرایش و مدل شالشم مث من بود
من-سلاااام دوست خودم
-سلاااام دوست گلممم.امروز میدزدنتااااا
-شما رو که پس ترور میکنن
با خنده صبحونه خوردیم که دیدم زنگ خونه ب صدا درومد .صد در صد رایان بود .رادا که داشت سفره رو جمع میکرد واس همین من رفتم که درو باز کنم .درو که باز کردم مث گاو سرشو انداخت پایینو اومد تو .یواش سلام کردم که سرشو تکون داد .بره بمیره اصن
با رادا هم سلام کرد که وقتی چشمش ب تیپ من افتاد اخماش رفت تو هم و گفت:فکر کنم حراست ب شما گیر بده سونیا خانوم.هه(پسره ی احمق اخه ب تووچه)
-نه شما غصه نخورین گیر نمیده
رادا-بسه دیگههه.پاشین بریم دیر شد .
با رادا و رایان رفتیم پایین و سوار ماشینش شدیم و بعد نیم ساعت جلوی دانشگاه بودیمو ماشینو بردیم تو پارکینگو پیاده شدیم
رادا:رایان ما میریم کلاسمون.ساعت 1تو پارکینگ منتظرتیم.بای
-باشه .بای
منو رادا رفتیم سمت کلاسمون و وارد شدیم فقط دوتا پسر جلو نشسته بودنو سه چهارتا دخترم عقب منو رادا هم رفتیم صندلیای وسط و نشستیم .کم کم کلاس پر شد .ی پسره جلو من نشسته بود که برگشت و گفت :خانوم خشگله اسمت چیه؟
بهش محل نذاشتم که خودش خفه شه ولی این پررو نر بود.:اخه جیگر اسمتو خاستم فقط.
-حرف دهنتونو بفهمین اقا
-اخییی جوجو وحشی هم که هستی .
-بمیر بابا رواااانی
همون موقه استاد اومد سر کلاس و ساکت شدیم .استاد اول خودشو معرفی کردو بعد شروع کرد ب درس دادن .بعد دو ساعت که فک زد گفت .خسته نباشید.و رفت بیرون .همه وسایلاشونو جمع کردنو داشتن میرفتن منم وسایلمو جمع کردمو با رادا رفتیم بیرون و اون پسره دیگه پاپی نشد .رفتیم تو کافی شاپ و قهوه با کیک سفارش دادیمو نشستیم .با صدای ی دختره ک ب دوستش میگفت :وای سحر اون جیگررو ببین .ب اون سمت نگاه کردمو رایان رو دیدم .اونم همون موقه برگشتو نگامون ب هم افتاد و ی پوزخند زدمو رومو برگردوندم .نمیدونم چرا حرصم گرفته بود.دلم میخاست دخترارو با رایان خفه کنم .
-بابا ول کن دختر کشتییی لبتو
با صدای رادا دس از حرص خوردن برداشتمو شروع کردم ب خوردن کیک و قهوم .رادا هم خورد و نگا ساعتش کردو گفت:سونیا بریم که دیر میشه
-باشه
داشتیم میرفتیم بیرون که ی نگا ب رایان انداختم که داشت با دوستش میحرفید .ایششش پسره چلغوووز
رفتیم سر کلاس دومو رو صندلی اول نشستیمو سریع استاد اومدو شروع کرد به ورور مث قبلیه .این کلاسم تموم شد و با رادا رفتیم تو پارکینگ و همون موقه رایان هم اومد و راه افتادیم سمت خونه .هنوزم ازش ناراحت بودم نمیدونم چرا؟؟؟.رسیدیمو بدون ی کلام حرف زدن ازشون جدا شدمو رفتم بالا و رفتم تو واحد خودمونو رفتم تو اتاقمو لباسامو با ی رکابی سفیدو شلوارک سفید تا روی زانو جذب پام کردمو رفتم بیرون.
قسمت16
رادا اومده بود و تو اتاقش بود .رفتم تو آشپزخونه تا برای ناهار ی چیزی درست کنم .تنها چیزی که سریع درست می شد ماکارونی بود .مواد لازمش رو دراوردمو شروع کردم ب آشپزی .
-بههه خانوم آشپززز.وااقعا داشتم میمردم از گشنگی خیلییی ممنووووووون
با صدای رادا برگشتم سمتش ی رکابی گل بهی و شلوارک ستش رو پوشیده بود .
من-خواهش میکنم عزیزم .
-کاری نیس من انجام بدم؟؟
-اگه زحمتی نیس سفره رو بنداز
-چشمممم
رادا رفت سفره رو چید و منم غذا رو کشیدمو شروع کردیم خوردن .واقعا خوشمزه شده بود
-واااای سونیا اینقده خوشمزه درست کردی که نمیشه نخورد .ترررکیدم از بس خوردم
-نوش جونت .هنوزم هست میخای بکشم برات؟
-نهههه بسمههه مرررسی
-باوشه
-سونیا ی کاری بگم میکنی؟
-بگو عزیزم
-میشه برا رایان هم غذا ببری؟؟
چیییییی؟؟من برا اون گودزیلا غذاااااببببببررمممممم .کوووووفت بخووووره.دید که دارم با اخم نگاش میکنم گفت:توروووخدا گ*ن*ا*ه دااره .منم سفره رو جمع میکنمو ظرفارم میشورم .
چون از ظرف شستن بدم میومد قبول کردمو یک ظرف پر ماکارونی کردمو رفتم تو اتاقمو ی شلوار راحتی با ی مانتو پوشیدمو ی شالم سرم کردمو رفتم بیرون از خونه .زنگ واحد رایانو زدمو واستادم .بعد چند دقیقه درو باز کرد و ی نگا بهم انداخت.
-سلام
-سلام(خیییلی ضعییییف گفت ولی بازم جای شکره که سرشو تکون نداد برام)
-امممم.براتون غذا اوردم
-ممنون
ظرف غذارو گرفتو رفت تو .ینی من با دهنی اندازه گاراج فقط نگا میکردم .چقدرررر پررروووووو بووووود دلم میخادخفش کنمممم .رو به در ی شکلک دراوردمو رفتم تو واحد خودمون.
وارد که شدم رادا با دیدن قیافه ی عصبی من زد زیر خنده و گفت:باز شما دوتا ب جون هم افتادین؟؟
-داداشت وااااقعا بی ادبهههههه .چرا اینجوری میکنه؟؟
-خخخخخ من که نمیییدونم والا با دخترا مشکل داره
-ایششششش .انگاری که چه تحفه ای هست
رادا زد زیر خنده و رفت تو اتاقش منم رفتم تو اتاقمو لباسامو با لباسای قبلیم عوض کردم.ی نگا ب ساعت کردم .ساعت3بود رفتم رو تختم نشستمو ی زنگ ب سوگی زدم
-سلااااام توله ی خووودم
-زهرماااار باز تو گفتی تولههه؟؟؟
-خب عزیزم توله ای دیگه فدات شمم
-خودتی خودتی خودتی
-خیله خوب بابا جوش نزن شیرت خشک میشه .خوبی؟
-از احوالپرسیای شما
-وای سونیا ب خدا درگیر کارا بودم .
-آره ارواح عمت .از بقیه چ خبر
-خبر خوشی .تو چ خبر؟خوش میگذره؟؟
-هعیییی اره میگذرهههه
(یک ساعت با سوگی حرفیدمو قطع کردم که همون موقه گوشیم زنگ خورد آرش بود .وااااای کارشو فراموش کردممم)
-سلام پسر خاله جاانم
-سلام دختر خاله جان بدقووولم
-وااای آرش ب خدا فراموش کردم ببخشید
-اشکال نداره .سونیا ب خدا لازمش دارم میشه بری الان از دوستم بگیری؟
-الااان؟؟ساعته 4هستشاااا
-اره الان.توروخدااا
-هوووووف.باشه.
-مرسی.
-خواهش .بای
-بااای
رفتم دستشویی و بعد از عملیات اومدمو یک مانتو صورتی جیغ و یک شلوار سفیدو یک شال صورتی و کفش سفید پوشیدمو کیف صورتیمم برداشتمو ی آرایش ملیحم کردمو رفتم بیرون .رادا داشت فیلم نگا میکرد که گفت:اوووه خانوم خشگله کجا با این عجله؟؟
-خخخخ.میرم وسیله ی پسرخالمو بگیرمو براش بفرسم
-باشه
خوبیه رادا این بود که سوال پیچت نمیکرد .
ی زنگ ب آژانس زدمو و منتظر بودم برسه
بعد ده دقه رسید و رفتم پایینو سوار ماشین شدمو آدرسو دادم .راننده جلوی ی آپارتمان ایستاد و بهش گفتم منتظر بمونه تا بیام .رفتم زنگ واحدشونو زدم.ی پسره برداشت و گفت شما؟گفتم :با اقای مهرداد کار دارم.
-خودمم امرتون؟
-دختر خاله ی ارش هستم اومدم وسیلشو ببرم .
-اهااان.ببخشید نفهمیدم.بیاین بالا
-نه ممنون باید برم
-اخه اینجوری که بده
-نه دیگه ماشین منتظره لطفا وسیلشو بیارین
-چشم
بعد چند دقیقه در اپارتمان باز شد و ی پسر چشم ابرو مشکی لاغر اومد بیرونو ی وسیله ی الکتریکی داد بهمو گفت:لطفا مواظبش باشین
-چشم .خدانگهدار
خدافظی کردیمو سوار ماشین شدمو .وسیله رو بردم دادم ب پست و ادرس خونه خاله رو دادمو رفتم خونه .
دم در خونه ماشین رایان داشت درمیومد.این پسره هم مث خر سرشو انداخت رفت ولی قبلش ی اخم جیگر بهم کرد .خخخخخ.منم توجهی نکردمو رفتم تو خونه ساعت7شده بود .رادا داشت اشپزی میکرد .
-سلااااام خانوم خونه
-سلاااام خانوم خشگله
رفتم کنارشو دیدم داره کتلت درست میکنه
-به به چه کرررردی
-برو لباساتو عوض کن و بیا سفره رو بنداز.
-چشمممم
رفتم لباسامو عوض کردمو اومدم سفره رو انداختمو غذارو خوردیمو ظرفازو شستیمو .ایندفه خود رادا غذارو برد واس رایان .نمیدونم چرا دلم میخاست من ببرم .ی حسی داشتم .ی جور حس خاص .(اه سونی خفه)هیییی خدا .رفتم رو مبل نشستو یکم با گوشیم ور رفتم .رادا هم سرش تو گوشیش بود .بهش گفتم
-رادااااا حوصلم سریییید
-منم همممم
-چیکارکنیییییم؟؟؟
-ورق داری؟
-اره .باخودم اوردم
-ایووووول پاشو بیار بازی کنیم
-باشه
ورقارو اوردمو شروع کزدیم ب بازی .اخرشم مساوی بردیم ی نگا ب ساعت کردم10بود .خوابم میومد واس همین ب رادا شب بخیر گفتمو رفتم تو اتاقمو زووود خوابم برد.
صبح با صدای رادا که داشت خودشو جر میداد که من بیدارشم بیدارشدم.با چشای نیمه باز گفتم:رادا بزار بخواااااابم .چیکارم داری سر صبح
-اخه دختره ی خوابالوووو باید بریم دانشگاااه دیرمون شدددد.الان رایان میادااااا
تا اسم رایان اومد سیخ نشستم سر جام که رادا زد زیر خنده و گفت:خدارو شکرکه از یکی حرف شنوی داری
-اولا من ب حرف حق فقط گوش میدم دوما ب خاطر اون پانشدم
-اره ارواح عمت .پاشو اماده شو دیگهههه
-باشه تو برو منم اماده شم اومدم
-اوکی .فقط سرییییع
رفت بیرون و منم رفتم دست و صورتمو شستمو اومدم بیرونو ی ارایش ملایم کردمو ی مانتو مشکی و جین مشکی و کفش مشکی و کیف مشکی و مقنعه مشکیمم پوشیدمو موهامم مثل همیشه ریختم سمت راست صورتم پایینشم که همیشه فر داشت .با صدای رادا که میگفت :زوووود باش رایان منتظره .
گوشیمو برداشتم و رفتم بیرون .رادا یکم غرغر کرد و رفتیم بیرون .ب ماشینش که رسیدیم دیدمش که با اخمای گنددددش ب ماشینش تکیه داره .واااقعا خوشتیپ بود.(سونیا خفههههه)خب راست میگم دیگه وجدان جونم
(خب هرچیییی)دیدی کم اوردی .
-سونیا خانوم کم معطلتون نشدیم الانم میخاین معطل کنین؟
با صدای نحسش دس از سر وجدانم برداشتمو با اخم سوار ماشینش شدم .بازم همون راه همیشگی رو رفتیمو رسیدیم دانشگاهو ماشینو تو پارکینگ گذاشتوپیاده شدیمو رادا ساعت پایان کلاسمونوبه رایان گفتو راه افتادیم سمت کلاس .وارد کلاس که شدیم رو صندلیای ردیف اول نشستیم.همون موقه میشا تهرانی یکی از دخترای کلاس که باهاش دوس شده بودیم اومد و کنارمون نشستو بعد سلام و احوالپرسی شروع کردیم ب حرفای متفرقه .خیلی دختر باحالی بود و عاشق امیرعلی شاهرخی پسر مخ کلاس بود .
با دیدن دو جفت کفش سوسولی جلوم سرمو بالا اوردمو با دیدن شاهین عقیلی اخمامو تو هم کردمو سرمو انداختم پایینو توجهی بهش نکردم که گفت:خانوم سهرابی میشه باهاتون حرف بزنم
-امرتون؟؟
-خصوصیه
-من با شما حرف خصوصی ندارم
-من دارم
-ب من چه
با اومدن استادرفت سر جاش نشستو کلاس شروع شد.بعد از کلاس داشتم وسایلمو تو کیفم میزاشتم که بازم این پسره مث درخت جلوم سبز شد .هوووف
-امرتون اقای عقیلی؟؟
-خصوصیه
-گفتم من با شما کار خصوصی ندااارم
-ولی من دارم
-من ندارم
-من دارم
خییییلی رو اعصابم بود
-به دررررک که دارین ب من چههه
-عزیزم اعصابتو خراب نکنو بیا بریم من حرفمو بزنم
-من عزیز شمانیستم (دیدم همه دارن نگامون میکنن .اگه ادامه میداد آبروم رفته بود واس همین کیفمو برداشتمو ب میشا ورادا گفتم منتظرم باشن تو کافه و اوناهم دیدن عصابم چیزمرغیه قبول کردن )
-ممنون سونیا خانوم
-خانوم سهرابی
-هان؟؟
-اولا هان نه و بله ثانیا یادم نمیاد اجازه داده باشم ب اسم کوچیک صدام کنین؟
-اهان.ببخشید.خانوم سهرااابی میشه بیاین با من تو محوطه تا باهاتون حرف بزنم؟
-فقط سریع
-چشممم
رفتیم تو محوطه و زیر سایه ی درخت رو صندلی نشستیمو گفتم:فقط سریعتر حرفتونو بزنین
-چشم.ببینین خانوم سهرابی .من اهل مقدمه چینی نیسم واضح میگم که میخام باهاتون دوس بشم
-چیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!(خییییییلی عوضیهههه)
-سونیا خانوم لطفاااا قبول کنین
-خانوم سهرابی هستم اقا .حرفتونو ندید میگیرم وگرنه الان جنازتونو باید جمع میکردن
(اینو گفتمو رفتم تو کافه و میشا و رادا رو پیدا کردمو با اخمای تو هم رفتم کنارشونو ی صندلی کشیدمو نشستم)
رادا-سونیا چی شد؟چیکارت داشت که اینجوری اخمات تو همه؟؟
-پسره ی عوضی اومده میگه باهام دوست شو .دلم میخاست گردنشووووو بشکنممممم
میشا و رادا-چییییی گفتتتتت؟؟؟؟؟
-هووووووف
میشا-خییییلی عوضیه پسرهههه
رادا-خییییلی
-خیلی ییشتر از خیییلی
قهوه و کیکی که رادا برام سفارش داده بودو خوردم که با صدای رایان گودزیلا که گفت:خانوم سهرابی میخاین برین تزیه؟؟؟
-تزیه؟؟؟.نه
-پس چرا کامل سیاه پوش شدین؟؟
گفت و زدن زیر خنده با دوستاش.ایشششش بی ادبا .رنگ مشکی ب این شیکیییی دلشم بخااااد
-هرهرهر نخندین مسواک گرون میشه
خنده هاشون جمع شد و یه پوزخند زدم که اونم ی پوزخند زد که سرمو برگردوندم و دیگه نگاش نکردم .رادا واس اینکه جو رو عوض کنه گفت:اوه پاشین بریم کلاس دیر شد
به سمت کلاس دوم رفتیمو صف دوم نشستیم که دیدم رایان و رفیقاش که امیرعلی (عشق میشا)هم جز اونا بود هم وارد کلاس شدن .ینی تا این سه تا اومدن دخترا عشوه هاشون هزااار برابر شد .ایششش .میشا که داشت غش میکرد ولی بروز نمیداد .رایان هم از دیدن ما تعجب کرد ولی تند اومدن نشستن صف جلویه ما که همون موقه ی دختره وارد کلاس شد که ارایشش غلییییظ بود و تا رایان رو دید سریع اومد سمتش و با عشوه سلام کرد (چقدر این دختره اشنایه هااا.؟؟اهااان یادم اومددد.این همون دختره ی تو رستورانه .اسمش چی بود؟ژله.؟ژاله؟اهان .اسمش روژان بود )روژان به سپند که سمت راست رایان بود گفت؛:سپند میشه بری اونور من اینجا بشینم؟؟
سپند:نه .دیر اومدی برو ته صف هه
به امیر علی گفت:میشه شما برین اخرین صف؟
امیرعلی:نوووچ
(دوباره کلاس ترکید)
اومد سمت من که درررست پشت سر رایان بودمو گفت:سونیاجووون میشه تو بری اخرین صف؟من نمیتونم بدون رایان باشم
(هه .چه پرررو .نمیدونم چرا حررصم گرفت و گفت)
-ببین دختره ی پررو برو ته صف و اینقدر شیرین بازی در نیار .خاستی زودتر بیای که اینجا بشینی حالا هم برو رد کارت
(ینی چشای همههه دو سکه 500تومنی شده بووود)همون موقه استاد اومدو اینم رفت ته صف .
استاد شروع کرد ب درس دادنو بعدش گفت:بچه ها این کلاس مخصوص ترم اخری و اولیاس که باید کاراشونو باهم انجام بدن .ما همه رو ب گروهای دونفری تقسیم میکنیم .ی ترم اخری و ی ترم اولی .و این برگه ها اسمای شماهاس .دوتا برگه برمیدارین و اون دونفر باهم میوفتن .(ی ظرف پر برگه بود)خب شروع میکنم
دوتا برگه برداشتو اسمارو خوند .منو رادا و میشا و امیرعلی و سپند و رایان مونده بودیم .که برگه رو برداشت و اسم منو خوند.وااای استرس داشتم .برگه ی دومم برداشتو یکم رو اسم مکث کردو گفت.':رایان رادمهر .(وااااای رسما بدبخت شدممم)گفتم:اما استاد.
استاد:حرف نباشه .
و بقیه ی برگه هارو باز کرد .رادا با سپند و امیرعلی و میشا هم باهم افتادن.کلاس تموم شدو استادم رفت بیرون .ماهم رفتیم تو پارکینگو مستقیییم رفتیم خونههه.
با رادا و رایان وارد اپارتمان شدیمو بازم از شانس خرکیه من .من روبه رو و سینه به سینه .یا بهتره بگم سر به سینه با رایان شدم .واااای خدا این بشر چه عطرش خوشبویههههه.ی نفس عمییییق کشیدمو عطرشو بو کردم
-پسندیدی؟؟
با صدای نکره ی رایان (اتفاقا صداش خیلیم جیگره)نگاش کردم .وااااای سوتی داااادم .خودمو ب اون کوچه معروفه زدم و گفت:چیو؟؟
ی پوزخند زد و گفت :تو که اصلا عطرمو بو نکردی ؟؟؟
-اممم.خب ب من چه شما عطرتو زیادی زدی بوش تا اینجا میاد
-نفس عمیقت برا چی بود؟؟
رادا-اه بس کنیییین(همون موقه خانومه گفت .طبقه ی پنجم)بازم رایان رفت بیرونو بعدش رادا و آخر هم من .رفتیم تو واحد خودمون.رادا رفت تو اتاقشو منم رفتم تو اتاقم .یک دامن تا زانو و یک رکابی پوشیدمو رفتم بیرون رادا هنوز تو اتاقش بود و صداش میومد که داره با گوشیش میحرفه .رفتم تو آشپزخونه و وسایل کتلت رو دراوردمو شروع کردم ب اشپزی که رادا اومد و گفت:جووووون چه خانوم خوشگلیییییی
-خخخخخخخخ.بس کن توروخدااا ب خوشگلی تو که نمیرسممممم
-اوه خانوم ی نگا ب خودت کردی که اینو میگی؟
-خب ارهههه میدونم جیگرم
-اوه اوه نه بابا اعتماد ب سقفی
-بعلههههه
باهم زدیم زیرخنده و میزو چیدیمو شروع کردیم ب خوردن .ظرفارو شستمو رفتم رو مبل نشستمو TVرو روشن کردمو زدم pmcرادا رو صندلی اشپزخونه نشسته بودو سرش تو گوشیش بود صدای اهنگو زیاد کردم که سرشو بالا اوردو با تعجب نگام میکرد اهنگ(دارم میرم از ایمان غلامی )بود .با قر رفتم سمت رادا و دستشو گرفتمو حرکتش دادم رادا هم گوشیشو گذاشتو شروع کردیم ب ر*ق*ص .ادا اطوار درمیاوردیمو ادای ر*ق*ص بقیه رو درمیاوردیم.از بس خندیدیم دل درد شدیم که ساعتای 2شب بود که یکی محکم ب در میزد و دستشم رو زنگ گذاشته بود .از ترس داشتم خودمو خیس میکردم .رادا هم از ترس تکون نمیخووورد .گفتم رادا برو درو باز کن که دیدم بدبخت کپ کرده واس همین خودم رفتم و یواش درو باز کردم که یهو یارو مث گاو درو هول دادو اومد تو ی جیییغ فراااابنفششش کشیدم که دستشو گذاشت رو دهنمو گفت هیییییس .چشامو باز کردم که دیدم این رایان یابویه.رادا که شکه شده بود گفت:رایاااان میکشمتتتت چرا اینجوری در میزنی خب ترسیدیممممممم .
-خب چرا تا این وقت شب بیدارین.؟این همه سروصدا راه انداختین مگه میتونم بخوابم؟؟؟؟
(ایییشششش عاقا ب فکر خواب نااازشه )منم اخمامو تو هم کردمو گفتم
-خب شما نباید اینجوری میومدین اینجا .نمیگفتین ما میترسیم؟؟
دیدم هردوشون ساکتن تعجب کردم که رایان جوابمو نمیده ی نگاه بهشون کردم دیدم با چشای وزغی دارن ب من نگا میکنن ی نگا ب خودم کردم .وااااااای خاک تو سررررررم بدبخت شدمممممم .من چرا اینجوری جلو این گودزیلام .لبو شدممممم.مث جتتت پریدم تو اتاقم .داشتم نفس نفس میزدم .ی جور هیجانی داشتم .قیافه ی رایان که با اون تعجب داشت ب هیکلم نگا میکردو برق تحسین تو نگاهش بود لبخند ب لبم اورد ولی با صداش که داشت ب رادا میگفت برین بخوابین و خدافظی کردمنو یاد چند لحظه پیش انداخت و لبخند از رو لبم فرار کرد .رادا اومد تو اتاقمو زد زیر خنده و گفت:دیدی چشم داداشم گرفتتااااا
-بمیر بابا .مردم از خجالت .
-اشکال نداره .من برم لالا .شب بخیر
-شب بخیر
رفتم رو تختمو با فکر ب اتفاقات امروز ب خواب رفتم
    به امیر علی گفت:میشه شما برین اخرین صف؟
    امیرعلی:نوووچ
    (دوباره کلاس ترکید)
    اومد سمت من که درررست پشت سر رایان بودمو گفت:سونیاجووون میشه تو بری اخرین صف؟من نمیتونم بدون رایان باشم
    (هه .چه پرررو .نمیدونم چرا حررصم گرفت و گفت)
    -ببین دختره ی پررو برو ته صف و اینقدر شیرین بازی در نیار .خاستی زودتر بیای که اینجا بشینی حالا هم برو رد کارت
    (ینی چشای همههه دو سکه 500تومنی شده بووود)همون موقه استاد اومدو اینم رفت ته صف .
    استاد شروع کرد ب درس دادنو بعدش گفت:بچه ها این کلاس مخصوص ترم اخری و اولیاس که باید کاراشونو باهم انجام بدن .ما همه رو ب گروهای دونفری تقسیم میکنیم .ی ترم اخری و ی ترم اولی .و این برگه ها اسمای شماهاس .دوتا برگه برمیدارین و اون دونفر باهم میوفتن .(ی ظرف پر برگه بود)خب شروع میکنم
    دوتا برگه برداشتو اسمارو خوند .منو رادا و میشا و امیرعلی و سپند و رایان مونده بودیم .که برگه رو برداشت و اسم منو خوند.وااای استرس داشتم .برگه ی دومم برداشتو یکم رو اسم مکث کردو گفت.':رایان رادمهر .(وااااای رسما بدبخت شدممم)گفتم:اما استاد.
    استاد:حرف نباشه .
    و بقیه ی برگه هارو باز کرد .رادا با سپند و امیرعلی و میشا هم باهم افتادن.کلاس تموم شدو استادم رفت بیرون .ماهم رفتیم تو پارکینگو مستقیییم رفتیم خونههه.
    با رادا و رایان وارد اپارتمان شدیمو بازم از شانس خرکیه من .من روبه رو و سینه به سینه .یا بهتره بگم سر به سینه با رایان شدم .واااای خدا این بشر چه عطرش خوشبویههههه.ی نفس عمییییق کشیدمو عطرشو بو کردم
    -پسندیدی؟؟
    با صدای نکره ی رایان (اتفاقا صداش خیلیم جیگره)نگاش کردم .وااااای سوتی داااادم .خودمو ب اون کوچه معروفه زدم و گفت:چیو؟؟
    ی پوزخند زد و گفت :تو که اصلا عطرمو بو نکردی ؟؟؟
    -اممم.خب ب من چه شما عطرتو زیادی زدی بوش تا اینجا میاد
    -نفس عمیقت برا چی بود؟؟
    رادا-اه بس کنیییین(همون موقه خانومه گفت .طبقه ی پنجم)بازم رایان رفت بیرونو بعدش رادا و آخر هم من .رفتیم تو واحد خودمون.رادا رفت تو اتاقشو منم رفتم تو اتاقم .یک دامن تا زانو و یک رکابی پوشیدمو رفتم بیرون رادا هنوز تو اتاقش بود و صداش میومد که داره با گوشیش میحرفه .رفتم تو آشپزخونه و وسایل کتلت رو دراوردمو شروع کردم ب اشپزی که رادا اومد و گفت:جووووون چه خانوم خوشگلیییییی
    -خخخخخخخخ.بس کن توروخدااا ب خوشگلی تو که نمیرسممممم
    -اوه خانوم ی نگا ب خودت کردی که اینو میگی؟
    -خب ارهههه میدونم جیگرم
    -اوه اوه نه بابا اعتماد ب سقفی
    -بعلههههه
    باهم زدیم زیرخنده و میزو چیدیمو شروع کردیم ب خوردن .ظرفارو شستمو رفتم رو مبل نشستمو TVرو روشن کردمو زدم pmcرادا رو صندلی اشپزخونه نشسته بودو سرش تو گوشیش بود صدای اهنگو زیاد کردم که سرشو بالا اوردو با تعجب نگام میکرد اهنگ(دارم میرم از ایمان غلامی )بود .با قر رفتم سمت رادا و دستشو گرفتمو حرکتش دادم رادا هم گوشیشو گذاشتو شروع کردیم ب ر*ق*ص .ادا اطوار درمیاوردیمو ادای ر*ق*ص بقیه رو درمیاوردیم.از بس خندیدیم دل درد شدیم که ساعتای 2شب بود که یکی محکم ب در میزد و دستشم رو زنگ گذاشته بود .از ترس داشتم خودمو خیس میکردم .رادا هم از ترس تکون نمیخووورد .گفتم رادا برو درو باز کن که دیدم بدبخت کپ کرده واس همین خودم رفتم و یواش درو باز کردم که یهو یارو مث گاو درو هول دادو اومد تو ی جیییغ فراااابنفششش کشیدم که دستشو گذاشت رو دهنمو گفت هیییییس .چشامو باز کردم که دیدم این رایان یابویه.رادا که شکه شده بود گفت:رایاااان میکشمتتتت چرا اینجوری در میزنی خب ترسیدیممممممم .
    -خب چرا تا این وقت شب بیدارین.؟این همه سروصدا راه انداختین مگه میتونم بخوابم؟؟؟؟
    (ایییشششش عاقا ب فکر خواب نااازشه )منم اخمامو تو هم کردمو گفتم
    -خب شما نباید اینجوری میومدین اینجا .نمیگفتین ما میترسیم؟؟
    دیدم هردوشون ساکتن تعجب کردم که رایان جوابمو نمیده ی نگاه بهشون کردم دیدم با چشای وزغی دارن ب من نگا میکنن ی نگا ب خودم کردم .وااااااای خاک تو سررررررم بدبخت شدمممممم .من چرا اینجوری جلو این گودزیلام .لبو شدممممم.مث جتتت پریدم تو اتاقم .داشتم نفس نفس میزدم .ی جور هیجانی داشتم .قیافه ی رایان که با اون تعجب داشت ب هیکلم نگا میکردو برق تحسین تو نگاهش بود لبخند ب لبم اورد ولی با صداش که داشت ب رادا میگفت برین بخوابین و خدافظی کردمنو یاد چند لحظه پیش انداخت و لبخند از رو لبم فرار کرد .رادا اومد تو اتاقمو زد زیر خنده و گفت:دیدی چشم داداشم گرفتتااااا
    -بمیر بابا .مردم از خجالت .
    -اشکال نداره .من برم لالا .شب بخیر
    -شب بخیر
    رفتم رو تختمو با فکر ب اتفاقات امروز ب خواب رفتم
    
صبح با صدای صحبت دونفر از خواب بیدار شدم و رو تخت نشستمو پاهامو از تخت اویزون کردم و گوشامو تیز کردم.صدای رادا و رایان بود که حرف میزدن .بلند شدمو رفتم دست صورتمو شستمو رفتم جلو اینه نگام که ب خودم افتاد یاد دیشب افتادمو باز گونه هام قرمز شد از خجالت ی تونیک کاااملا پوشیده که دور گردنم ب صورت هفت شده بود خیلی شیک بود .رنگ سرخ ابی بود و تا زیر سینه تنگ بود و پاینش اندامی میشد یک پاپیون مشکی هم رو سینش داشت .ی شال سرخ ابی هم سرم کردمو ی شلوار جذببب که بیشتر شبیه ساپورت بود پام کردمو چشامو هم مداد کشیدم و ی رژ صورتی هم زدم (اوههه چ جیگر شدممم)سقفو بگیرینوجدان جان اگه میتونستم بزنمت الان زنده نبودینه بابا؟؟زن بابا .اه بابا تسلیم ولم کن من میرم بخوابم .برو بکپ دیگه .بی ادب .بای.به سلامت
وای خدا دیوونم دیگه .باخودم میحرفم
رفتم بیرون و وارد هال که شدم دیدم رایان رو مبل دراز کشیده و یک دستش زیر سرشه و دست دیگشم به کنترل و داره فوتبال نگاه میکنه .ی سلام ریز کردمو سرمو انداختم پایین(خو خجولت میکشم)اونم مث خودم جوابمو داد و دوباره نگاشو داد به فوتبال .رفتم تو آشپزخونه و شیشه آبو برداشتمو طبق معمول ب لبم چسبوندمو خوردم که با صدای رایان ب سقف چسبیدم
-یاد نگرفتی تو لیوان بخوری؟؟
آب پرید تو گلومو ب سرفه افتادم اونم مث بز نگام میکرد تو چشام اشک جمع شده بود بلاخره نفسم آزاد شد .اومدم جوابشو بدم که دیدم شیشه رو از دستم گرفتو همونجور که نگاش ب چشام بود دقیقا لبشو گذاشت رو جای رژ منو آب خورد.ینی چشام اندازه سکه 500تومنی شده بود و دهنمم اندازه غاز حرا باز شده بود که رو من خم شد که دیگه جدی کپ کردم فاصله ی صورتمون که ی وجب شد دیدم دستشو از پشتم رد کردو شیشه رو تو یخچال گذاشتو ی پوزخند زدو رفت عقب یکم با همون پوزخند نگام کردو رفت بیرون .(الان چی شدددد؟؟؟؟؟)وای خدا الان چه اتفاقی افتاد؟مسخره شدمممم.پسره ی عوضی فقط بلده مسخره کنه .حالا فکر میکنه عاشقش شدم .اهههه سونیا بمییییری .اه اه اهههههه.نزدیک بود جیغ بکشم که با صدای رادا سمتش برگشتم
-سلام ظهر بخیر خانومی .ساعت خواب؟؟
-هان؟؟
-اصن هواست نیستاااا(خب نبایدم باااشه با این کار رایان
-چرا چرا هواسم هست .صبح تو هم بخیر
رادا بلند زد زیر خنده و گفت
-هنوز خوابی مث اینکه .بیا میزو بچین ناهار بخوریم
-ناهااار؟؟مگه ساعت چنده؟؟؟؟؟
-خخخخخ.ساعت 2خانوم جان
-اووووه چرا بیدارم نکررردی
-دلم نیومد
-هوووم
رفتم میزو چیدمو رادا رایان رو صدا کرد دور میز نشستیمو رایان هم رو به رو من نشسته بود .ایشششش برا خودم غذا کشیدمو بقیه هم شروع کردن .این رایان اندازه گودزیلا خورد .شاخ دراوردم .گودزیلایی بود براخودش .غذارو که خوردیم ظرفارو شستمو رفتم بیرون اون دوتا که رو مبل نشسته بودن منم رفتم کنار رادا رو مبل کناریه رایان نشستم .
-رادا
-جونم
-فردا چندمه؟؟
-دهم.چطور؟؟
-هوووف .هنو ده روز گذشته؟
-خخخخخ اره واس چی؟
-دلم واس مامی و ددی و سینا تنگولیده
-منم
-تو هم دلت واس خانواده من تنگیده؟
-نه مشنگ جان .واس خانواده خودم
زدیم زیر خنده
صدای گوشیم از تو اتاقم اومد .بلند شدم برم جواب بدم .داشتم از جلو رایان رد میشدم که یهو رایان بلند گفت:لعنتی باید پاس میدادی .اه(ینی ب سقف چسبیدم)تا اینو گفت منم ی جیغ بلند کشیدم که رادا و رایان چسبیدن ب مبلا
رایان-چته تو ؟؟چرا جیغ میکشی
-تو چته؟؟چرا یهو هوار میکشی؟؟
-دوس دارم
-منم دوس دارم
داشتیم با چشامون همو میزدیم که رادا گفت:ای بابا .باز شما دوتا بهم رسیدین میزنین بهم دیگه ؟سونیا گوشیت خودشو کشت برو جواب بده
-وای خدا فراموش کردم
مث جت پریدم تو اتاقمو سریع جواب دادم گوشیمو
-دختر تو کجاااایی سکتم دااادی
-ماماااان سلاااااااام
-علیک سلام کجا بووودی؟؟
-مامانی جونم تو هال بودم .اینارو ول کن خوبی؟
-مرسی دختر گلم تو خوبی؟درسا خوبه؟دانشگاه خوبه؟(هنوز داشت میگفت که گفتم)مادر من یکی یکی بپرس .همشون خوبن سلام میرسونن(زدم زیر خنده که مامانم گفت)دختره ی پررو منو مسخره میکنی
-من غلط کنم(مامان هم خندیدو گفت)
-دخترم چیزی کم نداری؟
-نه مامان جونم همه چیز خوبه
-خداروشکر.خب دیگه خیالم راحت شد خدافظ
-خدافظ مامان جونم .
قطع کردمو ی زنگ ب سوگی زدم
-سلااااام

-سلااااام

-خوووبی؟
-مرسی عشقم تو خوبی؟
-عااالی نفسم (منو سوگی همیشه اینجوری میحرفیدیم)
-چ خبرا ؟دانشگاه خوبه؟؟
-ارههه .راستی بهت گفتم با آرش هم گروهی شدم؟؟
-جداااااا؟؟؟؟چ باااحال
-اوهوم .خودمونم تعجب کردیم تو با کی افتادی؟
-هووووف.با این رایان گودزیلا(سوگی زد زیر خنده )
-جوووونه مننن؟؟؟؟
-هعیییی میبینی شانس خرکی منو
-از خداتم باشه با همچی جیگری افتادی
-اولا جیگر که هم گروهی تویه دوما این کجاش جیگره؟
-اوه بابا خیلی پسر خالتو تحویل میگیریاااا
-بعلهههه .ی آرش ک بیشتر نداریییم
-نه باباااا
-زن بابااااا
-ای دردبازاینوگف
-خخخخ .عزیزم حرص نخور
-کووووفت .
-هخخخخ.من برم دیگه الاغ جونم
-توله مگه دستم بهت نرسه
-نمیرررسه بای
-میرررسه بای
قطع کردمو ی نگا ب ساعت کردم ساعت 4شده بود .اوووه دوساعته دارم حرف میزنمممم .رفتم بیرون که دیدم رایان رو مبل خوابش برده .عخیییی چه ناز خوابیدهههه .(ی حالی شدم .نمیدونم چی بود ولی ی جوری بود .ی حس دوس داشتنی .نگاه رایان که میکردم لبخند میومد رو لبم با همون حس دوس داشتنی .وای خدا چم شده )چشامو بستمو دوباره رفتم تو اتاقم رو تختم نشستمو ب این حس فکر کردم .ی جور دوس داشتن بود .ولی اخه من از چیه این باید خوشم بیاد؟؟وای سونیا ببند دهنتوووو.چشم .ایندفه ب حرفت گوش میکنم .همینجور داشتم فکر میکردم که دیدم ساعت 6شده .رفتم بیرون که دیدم رایان نیس .رادا رو مبل بود که گفتم :رادا برو شام درست کن
-سونیا تو بروووو
-نوووچ تو بروووو
-اصن امشب میخام غذا سفارش بدم
-ایووول .من پیتزا
-منم پیتزا
زنگ زدم برامون ی پیتزا بیارن و رفتم کنار رادا و گفتم :چیکار میکنیییی خشگل خانووووم
-میگذرونیم جیگر خانوم
-هعیییی رادا چقدر ما همو تحویل میگیریماااا
باهم زدیم زیر خنده .داشتیم میحرفیدیم که زنگ خونه رو زدن .دیدم پیتزارو اوردن .رفتم درو باز کردمو پولشو دادمو پیتزاهارو بردمو با رادا خوردیمو نشستیم یکم فیلم نگا کردیمو ساعتای یازده رفتیم خوابیدیم .
صبح با صدای آلارم گوشیم که یکی از آهنگای جنیفر بود بیدار شدمو صداشو خفه کردم .دس صورتمو شستمو ی مانتوی شیری رنگ و یک شلوار جذب قهوه ای و مقنعه قهوه ای که موهامو یک وری ازش ریختم بیرون و یک کفش پاشنه تخت شیری هم پام کردم .یک برق لب زدمو ی ریمل و رفتم بیرون رادا هنو نیومده بود رفتم دم در اتاقشو ی ضربه زدم که صداش اومد که گفت اومدم صبر کن .
-تند باش
میزو چیدمو رادا هم اومد تیپ بنفش زده بود
-سلاااام دوست خولم
-سلااااام دوست چلاقم
-عمته
-خالته
-داییته
-عموته
-داداشته
-داداش خودته (یکم نگاه هم کردیمو زدیم زیرخنده .خدایا این خوشی هارو از ما نگیر .آمین)
-بیا صبحونه بخور بریم
-اوکی
نشستیم صبحونمونو خوردیمو ظر فارو گذاشتیم واس ظهر که بیایم .با رادا رفتیم پایینو طبق معمول سوار ماشین گودزیلا شدیم و سلام کردم که جوابمو داد .
-رادا من امروز ظهر جایی کار دارم باید خودتون برگردین
-اوکی .
ب دانشگاه که رسیدیم کارای هر روز و رفتیم سر کلاس که بازم قیافه ی نحس شاهین رو دیدم .اخمامو کردم تو هم نگامو ازش گرفتم که دیدم میشا داره دستشو تکون میده رفتم سمتشو کنارش نشستیم
-سلام میشاخانومی
-سلام جیگرای دانشگاه
-اوه اوه کی به کی میگه جیگر؟؟(باهم خندیدیم که استاد اومد )
شروع کرد ب تدریس و بلاخره ساعت درسش تموم شد و رفت بیرونو ماهم وسایلمونو جمع کردیمو داشتیم میرفتیم که شاهین گفت:سونیا ب حرفام فکر کن
-لطفا مزاحم نشو
-سونیا خواهش میییکنم .لطفاااا
-ببینین اقای عقیلی .من نمیییخام با کسی دوست شم حرفیه؟؟؟
-ولی من میخام
-تو چی میخای؟؟(با صدای رایان هممون برگشتیم سمتش .اخمای رایان بدجور تو هم بود )
-تورو سننه .مفتشی؟،
-ببین جوجه اینجا حوصله ی دعوا ندارم پس گورتو گم کن .(دست منو کشید و سپند و امیرعلی هم رادا و میشا رو اوردن .)وقتی رسیدیم ب محوطه دستمو از دستش کشیدم و گفتم:ممنون
-خواهش .سپند .امیر علی بریم
اون دوتا-اوکی
وقتی اونا رفتن میشا گفت:واااای خدا قلبمم .امیر علی دستمو گرفته بوووووود
-خاک بر سرت
رادا-ععععع سونیا خب بچه ذوق کرده (میشا مث بچه ها لباشو اویزون کردو خودشو ب رادا چسبوند و گفت)
-ممنی .این هبولا دعبام تلد(مامانی این هیولا دعوام کرد)
-عخیییی .مامانی فدات شههه میکشم هیولارو (یکی هم زد پس کلم و گفت)هیولا چرا دخملمو اذیت کردی؟
-قول میدم دیگه اذیتش نکنم (چشامو مظلوم کردم که میشا و رادا گفتن):آخییییی سونیا خیلی ناااز شدی واس شاهین اگه اونجوری کنی دیگه عمراااا ولت کنه .
زدیم زیر خنده و گفتم:بمیر بابا .کلاس دیر شد بریم
-بریم
رفتیم کلاس دوم و تو صف آخر نشستیم که سپند و رایان و امیر علی هم اومد .سه خوشتیپ دانشگاه بودن .واااقعا هم خوشگل بودنااا .ولی رایان ی چیییز دیگه بود(خاک بر سرت سونیا)دوس دارم بگم خب .خوشتیپه(نه بابااااا .غلط میکنی بگی .)دوس دارم دوس دارمممم(غلط کردی غلط کردییی)
-خانوووم سهرااابی(با صدای استاد با چشای گرد شده نگاش کردمو گفتم:بله بله؟؟؟
دیدم همه دارن نگاهم میکنن و جاهاشون عوض شده دیدم رادا کنار سپند نشسته و میشا کنار امیر علیاینا چرا اینجوری شدن
-خانوم سهرابی هر کسی باید کنار هم گروهیش بشینه لطفا بیاین کنار اقای رادمهر .(چییییی من برم کنار گودزیلاااااا؟؟؟؟؟؟)
-خانوم سهرابی سریع
-چشم
اخمامو تو هم کردمو رفتم کنار رایان نشستم .اونم اخماش تو هم بود .ایشششش
-خب همگی گوش کنییین .هر کسی با هم گروهیش باید بره به این مکانی که من میگم و اون مکان رو بکشه و توجه کنین که باااید رو یک بوم بکشین .
چییییییی؟؟؟رو یک بوووم؟؟؟واااای نههههه
مکان هارو دادو به ما که رسید گفت :شما دوتا باید برین رامسر و یکی از مناظرش رو انتخاب کنین و بکشین .
من-استاد نمیشه ی مکان دیگه بدین ؟
-خیر .نمیشه .
-اما استاد..
-همین که گفتم
رایان-استاد هیچ راهی نداره؟؟
-هیییییچ راهی نداره
(اهههههههههههه.من باید چند روز با این گودزیلا برم رامسررررر؟؟نمییییخاااااام)
کلاس تموم شد و استاد رفت وسایلمو جمع کردمو با اخمای تو هم رفتم بیرون .داشتم ب حرفای استاد فکر میکردم که یکی کشیدم .برگشتم دیدم رادا و میشا دارن نفس نفس میزنن
-چی شده؟؟
رادا-زهر مار چی شده .چرا سرتو انداختی پایینو میری.
-ای بابا .ببخشید خب هواسم نبود
-هوووف اشکال نداره بریم
-اوکی
با میشا و رادا راه افتادیمو خودمونو ب ایستگاه واحد رسوندیمو سوار شدیم
میشا-وای بچه هااا من باید با امیرعلی برم شیراز هوووورااااااا
-کووووفت .من باید برم شمال غمبرک زدم
رادا-از خداتم باشه با داداش گل من بری .منم که باید با سپند برم بابلسر.راسی رایان شرکتو میخاد چیکارکنه؟
-شرکتتت؟؟چه شرکتی؟؟
-رایان مث شرکت بابا ازخودش داره (شرکت عموعلی مث بابا بود)
-نههههه دروووغ میییگی
-دروغم کجا بود
میشا-ایول ب دادااااشت
-بعله دیگه داداش خودمه
-ایشششش انگار چی هست حالا
-کم چیزیه؟؟
جواب ندادم که زدن زیر خنده .دیدم که ب ایستگاه مورد نظر رسیدیم .با میشا خدافظی کردیمو رفتیم بیرون .تا خونه با میشا پیاده رفتیم چون کم راه بود .وارد خونه که شدیم سریع رفتم سر لباسامو ی تیشرت و ی شلوارم پوشیدمو رفتم رو تختم نشستم .ای خدا حالا من چه خاکی تو سرم بریزم؟؟با رایان گودزیلا تو ی گرووووه؟نههههه.ای خداااااا
-سونیااااااااا.بیا بیرون حوصلم پوکیییییید
با صدای رادا که داشت جر میخورد از فکر دراومدمو رفتم بیرون .:چته بابا کر شدم
-خخخخخ.سونیا جونممم
-ای خدا .چی میخای؟؟
-فدات شممم
-بگو
-بریم بیرون؟
-اصن فکرشم نکننننن
-چرااااا؟سونیاااااا
-ععععع.خب خستم هنو حالا از دانشگاه میایاااا
-خب من که نمیگم الان
-پس کی؟
-ساعتای 6
-هووووف.باشه
پرید رو مبل کنارمو گونمو ی ماچ توفی کرد و گفت:عاااااااشقتم خل و چللللل.
از خودم دورش کردم گفتم:اه رادا توفیم کردیییی
-دوس داااارم

-اه بابا بس کنننننن
-چشم چشم
-غذا درست کردی؟
-یسسسس
-چی درست کردی؟
-املتتتتت
-ای کوووووفت .اینم شد غذاااا
-عزیزم انگشتاتم میخووووری
-رادا خدا زیادت کنه.پاشو بریم بخوریم
باهم رفتیم تو اشپزخونه و غذامونو خوردیمو رفتیم تو اتاقامون تا استراحت کنیم .ساعت4بود .رو تختم دراز کشیدم خوابیدم .بیدار که شدم ساعت5:30بود .تند پاشدم و رفتم حمومو خودمو گربه شور کردمو اومدم بیرون درکمدمو باز کردمویک مانتوی سفید جلوباز با یک شلوار جین مشکی و شال مشکی وکفش مخمل مشکی پاشنه 10سانتی پام کردمو ماهامم کج ریختم رو صورتمو ی ریمل زدمو ی رژ گلبهی و رژگونه گلبهی ی گل سر پاپیونی سفید هم ب موهام زدم .خییییلی ملوس شد .رفتم بیرونو دیدم رادا داره با تلفن حرف میزنه .خیییلی جیگرشده بودیک مانتوی انابی و شلوارسفیدوشال سفیدوکفش مشکی پوشیده بود و موهاشم فرق باز بود و ی تل پاپیونی مشکی زده بود خیییلی ملوس شده بود .تلفنوکه قطع کرد گفت .:واااای سونیاجیگرشدییی.
بدوبریم که تاکسی منتظره
-توکه جیگر تر شدی .باشه بریم .
باهم رفتیم پایینو سوار تاکسی شدیمو رادا ادرس بام رو داد و مرده هم راه افتاد
بعد یک ساعت رسیدیمو پولشو رادا حساب کرد و رفتیم .بارادا راه افتادیمو همینجور میرفتیم بالا .هرچی میرفتیم سرد تر میشد به بالا که رسیدیم رفتیم پایینو نگا کردیم .واااااقعا قشنگ بود .خیییییلی قشنگ بود .اصن غیییرقابل توصیف بود .همی تهران زیر پاهامون بود انگار خیلی مشت بود .با رادا رفتیم رو ی نیمکت نشستیم .
من-واااااای رادا اینجا محشرههههههه
-خیییییلی خوشگلههههه
-اوهووووووم.(وای خدا خیلی تشنم بووود)رادااا من میرم ی چیزی بگیرم بخوریم خیلی تشنمه
-منم هم .پس تو برو بگیر دیگه من نمیام
-اوکی
رفتم سمت مغازه هایی که اونجا بود و وارد یکیش شدم که پر جوون بود .شالمو کشیدم جلو سرمو انداختم پایینو رفتم تو
-سلام خانوم خوشگله خسته نباااشی . چی میخای؟
جوابشو ندادم و دوتا رانی و کیک برداشتمو گذاشتم رومیزش تا حساب کنه
-.(تو مشما کرد و گفت)خانومی شما دعوت ما
اخمامو تو هم کردمو گفتم:نیازی نیس شما دعوتم کنین .بگین چند میشه؟
-اوه عزیزم ناز نکن دیگههه
-حرف دهنتونو بفهمین اقا
-اوخیییی فدات شم پیشی (دوستاش زدن زیر خنده واقعا ترسیده بودم مشما رو برداشتمو دوتا ده تومنی گذاشتمو سریع رفتم بیرون )راداکه دید دارم میدویم سریع سرجاش واستادو وقتی بهش رسیدم بانگرانی گفت:چی شده؟؟
-هی.هی.هیچی
-چی چیو هیچی؟رنگت پریده
-خوبم
-بشین دختر ببینم چی شدی
شونه هامو گرفتو منو نشوند رو نیمکتو رانی رو باز کردو ب زور یکمشو خوردم که نفسم جا اومد
-حالا بگو ببینم چی شده؟؟
براش تعریف کردم که گفت .
-خیلی عوضین .خدا رحم کرد
-اوهوم.بشین رانیتو بخور
نشست کنارمو داشتیم رانی و کیکمونو میخوردیم که دیدم میشا و دوتا دختر دیگه هم اونورن
-عععع رادا اونجارو ببییین
رد انگشتمو گرفتو نگاه کرد که ب میشا رسید.
-ععععع میشا اینجا چیکارمیکنههه
-نمیدونم(صدامو بلند کردمو گفتم)میشااااااااا
باتعجب برگشت اینور اونورشو نگاه کرد که مارو دید بهش لبخند زدمو رادا هم دستشو تکون داد .میشا هم ی چیزی ب اون دوتا گفت و با خنده اومد سمت ما
-سلااااام خل و چلا.شما اینجا چیکارمیکنین؟؟
-سلااام خنگول.اومدیم هواخوری
رادا-سلام خنگ مادرزاد
میشا-خخخخ.ماهم اومدیم اکسیژن خوری.معرفی میکنم دوستم آرام و سارا
-خوشوقتم
رادا-خوشحال شدم از دیدنتون
آرام-همچنین
سارا-ممنون
میشا-خب دیگه ساعتای هشته .بریم پایین و بریم ی جایی شام بخوریم
-اوکی
همینجور داشتیم قدم میزدیمو میرفتیم پایینو دیفوونه بازی درمیاوردیم
-میشا خوله چخبرااا
-بی خبررررر.تو چخبررر
-بدبختیییی
رادا-اوخیییی چقدرم بدبختیییی
-کوووووفت(اون دوتاهم فقط میخندیدن )
ب پایین که رسیدیم دیدم میشا و دوستاش رفتن سمت یه دویست و شیش آلبالویی و گفتن:بیاین دیگه
-اوکی
رفتیم سوار شدیمو سارا راننده بود .آهنگارو یکم بالا پایین کردو اخرشم اهنگ من بی تو از سینا شبان خانی رو گذاشت .خییییلی خوشگل بود .صداشم تا تهههه زیاد کرد .لایی میکشیدو جیغ میکشیدیمو اوسکول بازی درمیاوردیم بعد نیم ساعت به یک رستوران شیک رسیدیمو پیاده شدیمو رفتیم تو .سر ی میز با خنده نشستیمو گارسون اومدو سفارش دادیمو باز شروع کردیم ب کولی بازی .همه نگاشون ب ما پنج تا بود .انگار دارن ادم فضایی نگاه میکنن .خخخخخخ .غذامون رو اوردن و خوردیم بعدشم پولشو سارا حساب کردو رفتیم سوار ماشین شدیمو سارا مارو برد خونه و خودشون رفتن .با رادا رفتیم بالا و رفتیم تو خونه .رو مبل دراز کشیدم میشاهم رومبل کناری نشست که در رو زدن
-میشاااا حتما داداش تویه دیگه برو باز کن
-اهههه .باااشه
رفت درو باز کرد که دیدم این رایان با قیافه ی برزخی اومد تو گفت:شما دوتا تا این وقت شب کدوم گوری بودین؟؟
تند بلند شدم واستادمو با اخم گفتم:چته پاچه میگیری؟،
با قدمای بلند اومد سمتم و تو یک وجبیم واستادو گفت:چی گفتی؟؟
-همونی که شنفتی
-پا رو دم من نزاراااا
-دمتو از زیر پاهای من جمع کن
رادا-داداش بس کن
-تو ساکت شو
من-هوی صداتو بیار پایین
-دختره ی نکبت درست حرف بزن .تا این وقت شب کدوم گوری بوددددیییین؟؟؟
-دلیلی نمیبینم ب تو بگم (داشتم مث سگ میترسیدمااا)
رادا-داداش با میشا رفته بودیم بام
-رایان -شما خیلی بیجا کردین بدون اجازه ی من رفتین
من-ببین ماهرجا بخایم میریم ب تو هم ربطی نداره
-میخای ربطشو نشونت بدم ؟؟؟؟
-هه.نشون بده
یهو نفهمیدم چی شد فقط فهمیدم رو شونه ی رایانمو رادا داره جیغ جیغ میکنه .یهو راداران فعال شدوگفتم:بزارم پایین پرووووووو
-دارم ربطشو نشونت میدم (راه افتاد سمت اتاقمو وارد اتاقم شد و در رو روی رادا بست و قفل کردوانداختم رو تختم)
-ببین دختره ی پروو بابات تورو ب من سپرده پس زرزر نکن فهمیدیییییییی
-آآ.آره
-خوبه.
پاشد و رفت بیرون .رادا سریع اومد تو و گفت:خوبی،؟
-اوهوم(واقعا ترسیده بودم .خیلی وحشی بود)
-خوبه .سونیا ببخشید تقصیرمن بود
-خخخخ دیوونههه.برو بخواب که فردا باید برین دانشگاه
-باوشه.شب بخیر اجی
-شب بخیر عزیزم
رفت بیرونو منم لباسامو عوض کردمو خوابیدم
بعد یک ساعت رسیدیمو پولشو رادا حساب کرد و رفتیم .بارادا راه افتادیمو همینجور میرفتیم بالا .هرچی میرفتیم سرد تر میشد به بالا که رسیدیم رفتیم پایینو نگا کردیم .واااااقعا قشنگ بود .خیییییلی قشنگ بود .اصن غیییرقابل توصیف بود .همی تهران زیر پاهامون بود انگار خیلی مشت بود .با رادا رفتیم رو ی نیمکت نشستیم .
من-واااااای رادا اینجا محشرههههههه
-خیییییلی خوشگلههههه
-اوهووووووم.(وای خدا خیلی تشنم بووود)رادااا من میرم ی چیزی بگیرم بخوریم خیلی تشنمه
-منم هم .پس تو برو بگیر دیگه من نمیام
-اوکی
رفتم سمت مغازه هایی که اونجا بود و وارد یکیش شدم که پر جوون بود .شالمو کشیدم جلو سرمو انداختم پایینو رفتم تو
-سلام خانوم خوشگله خسته نباااشی . چی میخای؟
جوابشو ندادم و دوتا رانی و کیک برداشتمو گذاشتم رومیزش تا حساب کنه
-.(تو مشما کرد و گفت)خانومی شما دعوت ما
اخمامو تو هم کردمو گفتم:نیازی نیس شما دعوتم کنین .بگین چند میشه؟
-اوه عزیزم ناز نکن دیگههه
-حرف دهنتونو بفهمین اقا
-اوخیییی فدات شم پیشی (دوستاش زدن زیر خنده واقعا ترسیده بودم مشما رو برداشتمو دوتا ده تومنی گذاشتمو سریع رفتم بیرون )راداکه دید دارم میدویم سریع سرجاش واستادو وقتی بهش رسیدم بانگرانی گفت:چی شده؟؟
-هی.هی.هیچی
-چی چیو هیچی؟رنگت پریده
-خوبم
-بشین دختر ببینم چی شدی
شونه هامو گرفتو منو نشوند رو نیمکتو رانی رو باز کردو ب زور یکمشو خوردم که نفسم جا اومد
-حالا بگو ببینم چی شده؟؟
براش تعریف کردم که گفت .
-خیلی عوضین .خدا رحم کرد
-اوهوم.بشین رانیتو بخور
نشست کنارمو داشتیم رانی و کیکمونو میخوردیم که دیدم میشا و دوتا دختر دیگه هم اونورن
-عععع رادا اونجارو ببییین
رد انگشتمو گرفتو نگاه کرد که ب میشا رسید.
-ععععع میشا اینجا چیکارمیکنههه
-نمیدونم(صدامو بلند کردمو گفتم)میشااااااااا
باتعجب برگشت اینور اونورشو نگاه کرد که مارو دید بهش لبخند زدمو رادا هم دستشو تکون داد .میشا هم ی چیزی ب اون دوتا گفت و با خنده اومد سمت ما
-سلااااام خل و چلا.شما اینجا چیکارمیکنین؟؟
-سلااام خنگول.اومدیم هواخوری
رادا-سلام خنگ مادرزاد
میشا-خخخخ.ماهم اومدیم اکسیژن خوری.معرفی میکنم دوستم آرام و سارا
-خوشوقتم
رادا-خوشحال شدم از دیدنتون
آرام-همچنین
سارا-ممنون
میشا-خب دیگه ساعتای هشته .بریم پایین و بریم ی جایی شام بخوریم
-اوکی
همینجور داشتیم قدم میزدیمو میرفتیم پایینو دیفوونه بازی درمیاوردیم
-میشا خوله چخبرااا
-بی خبررررر.تو چخبررر
-بدبختیییی
رادا-اوخیییی چقدرم بدبختیییی
-کوووووفت(اون دوتاهم فقط میخندیدن )
ب پایین که رسیدیم دیدم میشا و دوستاش رفتن سمت یه دویست و شیش آلبالویی و گفتن:بیاین دیگه
-اوکی
رفتیم سوار شدیمو سارا راننده بود .آهنگارو یکم بالا پایین کردو اخرشم اهنگ من بی تو از سینا شبان خانی رو گذاشت .خییییلی خوشگل بود .صداشم تا تهههه زیاد کرد .لایی میکشیدو جیغ میکشیدیمو اوسکول بازی درمیاوردیم بعد نیم ساعت به یک رستوران شیک رسیدیمو پیاده شدیمو رفتیم تو .سر ی میز با خنده نشستیمو گارسون اومدو سفارش دادیمو باز شروع کردیم ب کولی بازی .همه نگاشون ب ما پنج تا بود .انگار دارن ادم فضایی نگاه میکنن .خخخخخخ .غذامون رو اوردن و خوردیم بعدشم پولشو سارا حساب کردو رفتیم سوار ماشین شدیمو سارا مارو برد خونه و خودشون رفتن .با رادا رفتیم بالا و رفتیم تو خونه .رو مبل دراز کشیدم میشاهم رومبل کناری نشست که در رو زدن
-میشاااا حتما داداش تویه دیگه برو باز کن
-اهههه .باااشه
رفت درو باز کرد که دیدم این رایان با قیافه ی برزخی اومد تو گفت:شما دوتا تا این وقت شب کدوم گوری بودین؟؟
تند بلند شدم واستادمو با اخم گفتم:چته پاچه میگیری؟،
با قدمای بلند اومد سمتم و تو یک وجبیم واستادو گفت:چی گفتی؟؟
-همونی که شنفتی
-پا رو دم من نزاراااا
-دمتو از زیر پاهای من جمع کن
رادا-داداش بس کن
-تو ساکت شو
من-هوی صداتو بیار پایین
-دختره ی نکبت درست حرف بزن .تا این وقت شب کدوم گوری بوددددیییین؟؟؟
-دلیلی نمیبینم ب تو بگم (داشتم مث سگ میترسیدمااا)
رادا-داداش با میشا رفته بودیم بام
-رایان -شما خیلی بیجا کردین بدون اجازه ی من رفتین
من-ببین ماهرجا بخایم میریم ب تو هم ربطی نداره
-میخای ربطشو نشونت بدم ؟؟؟؟
-هه.نشون بده
یهو نفهمیدم چی شد فقط فهمیدم رو شونه ی رایانمو رادا داره جیغ جیغ میکنه .یهو راداران فعال شدوگفتم:بزارم پایین پرووووووو
-دارم ربطشو نشونت میدم (راه افتاد سمت اتاقمو وارد اتاقم شد و در رو روی رادا بست و قفل کردوانداختم رو تختم)
-ببین دختره ی پروو بابات تورو ب من سپرده پس زرزر نکن فهمیدیییییییی
-آآ.آره
-خوبه.
پاشد و رفت بیرون .رادا سریع اومد تو و گفت:خوبی،؟
-اوهوم(واقعا ترسیده بودم .خیلی وحشی بود)
-خوبه .سونیا ببخشید تقصیرمن بود
-خخخخ دیوونههه.برو بخواب که فردا باید برین دانشگاه
-باوشه.شب بخیر اجی
-شب بخیر عزیزم
رفت بیرونو منم لباسامو عوض کردمو خوابیدم
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدمو دیدم ساعت7 رفتم دست و صورتمو شستمو رفتم سر کمدم .(دیگه این قسمتو نمیگم .دیگه خودتون میدونین)یک مانتوی کرمی و شلوار سفید و مقنعه کرمی و کفش سفید پوشیدمو ساعت سفیدم رو هم ب مچم بستمو ی ریمل و رژهم زدمو رفتم بیرون که دیدم رادا داره صبحونه میخوره .
-سلام کصافططط میمردی منو بیدارکنیییی
-سلام خل و چللل عزیزم من ساعت پنج بیدارشدم باید بیدارت میکردم؟؟
-چییییی؟؟!!!پنجججج؟؟؟؟بروبابا دروغ میگی
-دروغم کجابووود .رفتم نون بخرم
-آها.
-بیا بشین صبحونه بخور الان رایان برزخی میشه هااا
-ایششششش .بره بمیره
-ععععععع.داداشمه هااااا
-خههخخخ باوشه دیگه نمیگم
رفتم نشستم رو صندلی و نیمرو رو که رادا درست کرده بود رو خوردم .خیییلی چسبید
-خب دیگه پاشو بریم
-باشه
باهم رفتم بیرون که همون موقه رایان از تو خونش درومد .سلام کردیم که جوابمونو داد و راه افتادیم .سوار آسانسور شدیم و طبق معمول من روبه روش افتادم .اصن این بشر خییییلی عطرش خوشبوووویه ولی ایندفه نفسای اروم میکشیدم که سوتی ندم جلوش با صدای پارکینگ گفتن زنه اومدیم بیرونو سوار ماشین رایان شدیمو راه افتاد .وارد پارکینگ دانشگاه که شدیم پیاده شدیمو داشتیم میرفتیم که رایان گفت:رادا کلاس اخرتون با استاد حسینیه؟؟(همون استادی که گروه گروهمون کرد)
رادا-اره .واس چی؟؟
-منم با اونه اخریم .بعد کلاس بیاین پارکینگ .
-باشه
با رادا رفتیم سمت کلاسمونو وارد شدیم.صف وسط نشستیمو میشاهم بعد ده دقه اومد
-سلام سلام
من-علیک سلام خنگول
رادا-سلام خونوک
میشا-چقدررررر شما ب من ارادت دارین
من-شک نکننن .حالاهم بیا بشین الان استاد میاد
اومد کنار من نشستو کتابشو دراورد .سنگینیه نگاه یکیو احساس میکردم برگشتم دیدم هیچکس نگام نمیکنه .حتما خیالاتی شدم .سرمو تکون دادم تا خیالات از سرم بره و برگشتم سمت میشا و گفتم:شما با آقاتون در چه حالین؟
میشا-هعیییی نگو که دلم خونهههه .
رادا-چرا؟؟چی شده؟
میشا-هیچی بابا اصن نگامم نمیکنه .البته جدیدا یکم نگامیکنه
من-بمیر بابا توهمی
-عععععع سونیا راس میگممم
-پس خوبه دیگه .
رادا-بچه ها ساکت استاد اومد
استاد وارد شد و کتشو دراورد و رفت و شروع کرد به درس دادن .اصن این استاده پدر مارو دراورده از بس درساش سنگینه .وسطای کلاس که بود بازم سنگینیه نگاهی رو حس کردم که یهو برگشتمو دیدم شاهین داره نگام میکنه .بهش اخم کردمو رومو برگردوندم کلاس که تموم شد دیدم استاد مث همیشه نرفت بیرون
استاد-بچه ها میخاستم بهتون بگم که فرداشب تولدمه و همتون دعوتین پس لطفا فرداشب به این ادرسی که میگم بیاین ....
آدرسو گفت و رفت .واااا.مرتیکه خل و چلهههه
میشا-ای جوووون ی تولد افتادیم
رادا- آرهههههه ای جووون
من .-خب لباس نداریممم
رادا-خب امروز میریم میخریییم
میشا-عالیهههههه.من امروزساعت4میام دنبالتون
-خوبه پس
میشا-پاشین بریییم
-اوکی
رفتیم بیرون از کلاس و رفتیم تو محوطه روی ی نیمکت نشستیمو شروع کردیم ب حرف زدن
من-میشا با چی میای دنبالمون اونوقت؟؟
میشا-با ماشین سارا
-اهان
رادا-بچه ها من گشنمه
میشا-ای خدا چه شکمی داری تووووو
من-همینو بگوووو
رادا-ععععع خب گشنمهههه
من-خیله خب پس پاشین بریم از بوفه یک کوفتی بخریم
-اوکی
بلند شدیمو رفتیم سمت بوفه و رادا دوتا کیک صبحونه خرید و منم یک رانی هلو خریدمو میشا هم یک رانی اناناس رفتیم رو نیمکت نشستیمو خوردنیارو خوردیمو رفتیم سمت کلاس استادحسینی.رایان و امیرعلی و سپند نشسته بودن .منم باید میرفتم کنار رایان اهههه .رفتم کنار رایان نشستمو اون دوتام رفتن کنار هم گروهیاشون استاد حسینی اومد و شروع کرد ب ورور کردن ده دقه اخر کلاس اومد گفت:بچه ها کارتونو از فردا میتونین شروع کنین و هرکسی با همگروهیش بره اون شهری که باید بره.خسته نباشین .
بلند شد و رفت بیرون .ای خدا از فرداااا.نمیخااام
بلند شدیمو با راداومیشا رفتیم بیرون و تا پارکینگ با میشا رفتیمو میشاگفت:بچه ها من دیگه برم .بابای
-بای
رفتیم تو پارکینگ و به ماشین تکیه دادیم تا شازده بیاد .بعد دو سه دقه دیدم با دوستاش اومد و ب ماشین که رسیدن با اون دوتا خدافظی کردو اومد طرف ما .با ریموت درای ماشینو باز کردو خودش سوار شد و ماهم سوار شدیم .
رادا-داداشی
-بله
-منو میشا و سونیا میخایم ظهر بریم خرید
اخماشو توهم کرد و گفت
-خب اشکال نداره ولی قبل ساعت10خونه هستینااا
-مرررررسی داداشی
ایششششش چقدر خرررره این پسرهههه.رسیدیم خونه و سوار اسانسور شدیمو رفتیم بالا و من و رادا رفتیم تو واحد خودمون و رایان هم رفت تو واحد خودش
با صدای میشا از خواب پا شدم .چیییی میشاااااا؟؟؟؟
میشا اینجا چیکارمیکنهههه؟؟سریع چشمامو باز کردمو دیدم میشا داره میخنده و تکونم میده
-میشایی؟؟؟
-نه روحمه .پاشووو میخایم بریم
-اینجا چیکارمیکنی .؟
-اومدم دنبالتون که میبینم هنوز خوابی .پاشو دیگهههه
بلند شدمو (کارای همیشگیو نمیگم دیگه)رفتم سر کمدمو یک مانتوی خاکستری و یک شلوار جین طوسی و یک روسری طوسی و کفش خاکستری اسپرت پوشیدمو ی ریمل و رژهم زدمو برگشتم سمت میشا و گفتم من امدم
-افرین دخمل خووب .بدو بریم
-بریم
باهم رفتیم بیرونو رادارو درحال چای خوردن دیدم خخخخ
-یه تعارفم بزنی بدنیستااااا
-خب چای میخای؟
-ارهههه
-بروبریز (اینو گفتو دوتاشون زدن زیرخنده و من اخمامو کردم تو هم و رفتم تو اشپزخونه تا واس خودم چای بریزم که دیدم رادا ریخته و رو میز گذاشته)
-رادا عااااشقتم
-میدونم
-کووووفت
میشا-بس کنین بابا .سونیا تند چاییتو بخور بریم
سریع چایمو خوردمو راه افتادیم .رفتیم باهم از خونه بیرون که دیدم امیرعلی و رایان و سپند از اسانسور اومدن بیرون .سلام کردیم به هم و خواستیم رد شیم که رایان گفت:قبل ساعت10اینجایینا
رادا-باشه .بای
-بای
ایششششش کوه غروریه واس خودش بیشعووور
سوار اسانسور شدیم که میشا گفت:واااای امیرعلییییی بووووووود.وااای قلبمممم
رادا-اووووه نمیرییییی حالااااا
من-والاااااا
اسانسور رسید به پارکینگ و رفتیم بیرونو با ماشین میشا یا به عبارتی ماشین سارا رفتیم سمت پاساژ...(ادرسشو نمیگم دیگه)وقتی رسیدیم ماشینو میشا پارک کردو پیاده شدیمو رفتیم تو پاساژ .طبقه ی اول رو که گشتیم از چیزی خوشمون نیومد رفتیم طبقه ی دوم که میشا گفت:بچه هااا بیاااین
باهاش رفتیم سمت اون مغازه ای که میرفت .به فروشنده گفت که اون لباس سفید پشت ویترینو بدین که اونم اورد لباسش دکلته بود و تا روی زانو که تا شکم سنگ دوزی ریز برقشی بود و رو شکم یه پاپیون همون مدلی میخورد و از پاپیون به پایین ساتن مشکی جذب بود .خیییلی خوشگل بود گفتم:برو پرو کن .
کیفشو داد به من و رفت تو اتاق پررو و بعد چند دقیقه گفت بریم ببینم .درو که باز کرد دیدمش .واااای محشرررر بود .خیییلی قشنگ بووود .
رادا-امیر علی ی لقمت میکنههه
-خییییلی خوشگل شدی
-مرررسی .ولی این خیلی بازنیس؟؟
من-چرا .ولی ی دقه صبر کن
برگشتم سمت فروشنده و گفتم :ببخشید اقا یک کت کوتاه سفید ندارین؟واس این لباس میخام
-چرا یک دقه صبر کنین
رفت توی یک اتاقک و بعد چند دقه با یک کت سفید سنگ دوزی شده ی شیییک اومد .
-بفرمایین
-ممنون
دادمش به میشا تا بپوشه .واااقعا بهش میومد .
-میشا فوق العاده شدی همینو بردار .
-باااشه
لباسو دراورد و داد به رادا و رادا برد داد به پسره تا حساب کنه .میشا درومد و پول لباسو حساب کرد و رفتیم بیرون
میشا-خب من که خریدم بدویین نوبت شماس
رادا-پس سریع باشین دیگه
داشتیم لباسارو نگاه میکردیم که رادا ی لباسو پسندید و مارو کشید سمت مغازه و رفتیم تو.فروشندش یک خانومی بود .
رادا-سلام خانوم میشه اون لباس صورتیه رو بدین بهم؟
-چشم صبرکنین
رفت و لباسرو اورد .این یکی لباسه صورتی بودو از شکم تا وسط سینه سنگ کاری بود و دو بند ریییز هم داشت و ادامش تا روی زانو شل افتاده میشد و یک کت ریزه میزه ی صورتی هم داشت و رادا رفت پرو کرد .وقتی نگاه کردیم میشا به تلافیه حرف رادا گفت:وای رادا سپند ببینتت دییوونه میشهههه
رادا-بمیر باااااو.(زدیم زیر خنده و رادا لباساشو عوض کردو اومد پولشو دادو رفتیم بیرون)
رادا-خب حالا فقط تو موندیییی
-خببب من چی بخررررم
میشا-بریم ببینیم میپسندی یا نه
دوباره راه افتادیمو شروع کردیم به گشتن .که تو یه مغازه چشمم افتاد ب ی لباس جیگررر که سریع کشیدمشونو بردمشون اون سمت که دوتاشون گفتن:اخیششش بلاخره ی چیزو پسند کردی
-هیییس
رفتم تو و اوناهم اومدن و گفتم:سلام جناب میشه اون لباس مشکیه رو بدین؟
-چشم
رفت و لباسو اورد این لباس مشکی بود و دکلته و جذب بدنم بود و رو شکم یه پاپیون ناناااز صورتی میخورد و دامنش که تا رو زانو بود به صورت لایه لایه بود و یک جلیقه ی استین سه ربع هم روش میخورد .خیییلی جیگر بود رفتم تو اتاق پررو و پرروش کردم .خیییلی بهم میومد .رادا و میشا رو صداکردم اومدن و دیدن و باخنده گفتن:رایان ببینتت دیوونه میشههه
-زهر مااار .چ ربطی ب رایان داره
دوباره خندیدنو رفتن کنار و درو بستم .از حرفشون قند تو دلم اب شد .ینی رایان خوشش میاد .خندیدمو لباسمو دراوردمو لباسای خودمو پوشیدمو رفتم بیرونو پولشو دادمو رفتیم بیرون .
من-خب بریم طبقه ی بالا و کفش بخریم .
-اوکی
رفتیم بالا و اولین مغازه که رسیدیم رفتیم تو .داشتم کفشارو نگاه میکردم که چشمم خورد به یک کفش صورتی .مشکی .که روش یک پاپیون مشکی داشت .خیلی ناز بود و با لباسمم ست بود .من که همونو برداشتمو حساب کردم که میشا هم یک کفش مشکی مخمل نظرشو گرفت و خرید که گفتم:رادا تو هم از همینجا بردار دیگه

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,821
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,702
  • بازدید ماه : 44,149
  • بازدید سال : 317,585
  • بازدید کلی : 11,814,725