close
مجتمع فنی تهران
رمان تلنگر عشق قسمت چهارم
loading...

رمان فا

-پخخخخخخخی جییییییغ کشیدمو برگشتم سمت اون ادم دیوونههههه که رایان رو درحال خنده دیدم .ایششش-بیشعووور ترسییییدم-حقتهههههه.تاتو باشی فرار نکنی-فرار؟؟؟من…

رمان تلنگر عشق قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 300 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:1 نظرات ()

-پخخخخخخخ
ی جییییییغ کشیدمو برگشتم سمت اون ادم دیوونههههه که رایان رو درحال خنده دیدم .ایششش
-بیشعووور ترسییییدم
-حقتهههههه.تاتو باشی فرار نکنی
-فرار؟؟؟من فرار نکردم
-اره ارواح عمت
-بی ادب .اصن چرا اومدی اینجا برو فیلمتو ببین
-هوووف.خانوم شجاع اومدم بگم فردا بعد کلاس میریم مشهد
-چیکارکنیم؟؟؟؟
-پدرجنابالی باهامون کارداره هااا...........


-اهان.ب نظرت چیکارمون داره؟؟
-نمیدونم
-تو چی میدونی اصن؟؟
-همه چی
-بله معلوووومه
-شک نکن
-بحث کردن باتو فایده نداره .
-همچنین
هووووف.این پسره عصاااابمو خورد کردههههه.
دندونامو بهم فشردمو رفتم شیش لیوان قهوه ریختمو گذاشتم تو سینی و سینی رو برداشتم
-اگه تو هم میخای بیا
منتظر جوابش نموندمو رفتم بیرون.وارد هال شدم و به پسرا اول تعارف کردم و بعدشم میشا و رادا و واس خودمم گذاشتم .لیوان رایان روهم گذاشتم رو میز .وقتی نشستم اونم اومد سرجاش نشست .فیلمه تموم شده بود الحمدالله .داشتم قهومو میخوردمو نگا بقیه میکردم .نگام به امیرعلی و میشا افتاد .امیرعلی داشت با عشق نگاه میشا میکرد و میشا هم لپاش گل انداخته بود .خخخخخخ.چه باحاااال .ی لبخند رو لبم اومد .قهومو که خوردم بقیه هم خورده بودن .بلند شدمو لیوانارو جمع کردمو شستمشون .میشا و رادا هم اومدن تو اشپزخونه
-میشا خانوم خوش گذشتتت؟؟
-خیییلی .وای سونیا باورم نمیشه اعتراف کرررد
-خخخخخ.بی جنبه بازی درنیاری هاااا
-نه بابااااا
-رادا چیکارا میکنی خواهری؟؟
-ذهنم مشغوله
-چرا عزیزم؟
-ب نظرت تو مشهد چیکارمون دارن
-نمیدونم.رادا وللشششش بهش فکر نکن فردا میفهمیم
-اوهوم .بیاین بریم بیرون.
-باشه
رفتیم بیرون .
رادا-بچه ها حوصلمون سر رفتتت بیاین ی کاری بکنییم
سپند-ورق داری
من-اره
رایان-خب بیاین چشمک بازی
-اوکی
همه قبول کردن و رفتم ورقامو اوردم .همه اومدن رو زمین نشستن و ورقارو دادم به رایان .بازی شروع شد .چشامو تیز کرده بودم تا ببینم کی چشمک میزنه .میشا بهم چشمک زد .فقط ی نفر مونده بود .و اون کسی نبود جز امیرعلیییی .حالا باس میگفت دست کیه ..امیرعلی نگاه همه کرد و رو سپند موند .
-دست سپنده
میشا-سوختیییی .دست من بووود هاهاها
-نااااامرد
میشا-همینه که هست .خب.بلند شو و با باسنت رو هوا اسمتو بنویس
-چبیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
همه زدیم زیرخنده .
-همینی که شنفتیییی.تندباااش
-بهم میرسییییم
-نوچ.نمییرسیییم.بدو
امیرعلی دندوناشو بهم فشرد و بلند شد .پشتشو به ما کرد و با باسنش نوشت امیرعلی .واااااای که مردیم ازخنده .مخصوصا وقتی داشت نقطه هارو میذاشت .وای خدا دلم درد گرررررررفت .بعد کلی خنده دوباره شروع کردییم.وااای تک دست من بوووود .خب شروع کنم ب چشمک .خخخخ..به همه چشمک زدم الی رایااان ..خب همه که انداختیم .رایان باس میگفت تک دست کی بوده..یکم نگاه همه کرد بعد گفت:دست رادا
من-نووووچ.دست من بووود .خب پاشو از اونور خونه تا اینور ادای گدا هارو دربیارو از ما گدایی کن .
-چییییییییییییی؟؟؟؟نمییییکنم
همه زدن زیرخنده
-باید انجام بدی .
-نوووچ
-اوکی.جا زدی
-هوووف.جانزدم.
بلند شد و رفت اونور سالن و ادای گداهارو دراورد و اومد سمت ما .ینی مرررده بودیم از خنده .داشت از ما گدایی میکرد .واااای دل درد شدممممم .دوباره بازی رو شروع کردیم که دیدم همه ورقاشونو انداختن .چییی؟؟؟؟ینی من موندممم؟؟نهههههه..دیدم همه نگاشون به منه تا بگم .
-امممممممم.دست امیرعلیه
رایان-ب قول خودت نووووووچ دست منه
واااای رسما بدبخت شدمممممممم
-خببب بلند شو و رو مبل سر و ته شو تا هروقت که من بگم بلند نمیشی .
-چییییی؟؟؟؟سردرد میشمممم
-ب من چه.بدو
وای خدا خفش کنممم.هوووف.بلند شدمو رفتم رو مبل و سر و ته شدم .همشون داشتن نگام میکردن .قشنگ ده دقیقه گذشته بود ولی نمیذاشت بشینم .
رادا-رایان بسه دیگه ببین قرمز شده
-نه هنوز باید بمونه
میشا-اقا رایان دوستم داره میمیرههه ول کن باااباااا
-هووووف.بلند شو
واااای میشا دستت طلاااا سریع سر جام نشستم که سرم گیج رفت.چشامو بستمو دستمو به مبل گرفتم .
رادا-چی شد سونیا؟؟،
-هیچی
بلند شدم که دلم پیچید .سریع رفتم تو دستشویی و بالا اوردم .
میشا-سونیا خوبی؟؟؟؟
-اره خوبم
رفتم بیرون که دیدم همشون نگرانمن
-خوبم بابا
.ساعت 3شده بود. .پسرارفتن واحد رایان و ماهم جامونو تو سالن انداختیمو بعد کلی خنگول بازی خوابمون برد .

صبح با نور خورشید که صااااف تو چشمم میخورد بیدار شدم .رفتم تو اتاقم ساعت 6:30بود یک مانتو سفید و یک شلوار کرمی و شال کرمی و کفش کرمی پدشیدنو ساعت سفیدمم دستم کردم و ی رژ صورتی زدم و رفتم بیرون .گوشیمو از رو مبل برداشتمو رفتم بیرون و درو یواااش بستم .سرمو که بالا اوردم دیدم رایان هم خوشتیییپ جلوم واستاده.اینوقت صبح کجامیرههه؟؟
من-سلام
رایان-سلام.(بااخم)کجا میری سرصبح؟؟
-میرم نون بخرم
-(اخماش باز شد)اها.منم میرم نون بخرم بیا باهم بریم
-میخام قدم بزنم
-منم میخام قدم بزنم .بیا بریم
باشه.بریم
خدایا مرررررسی .واقعااا الان دلم هواشو کردبود .باهم سوار اسانسور شدیم.شونه به شونه ی هم بودیم .بازم بدی عطرش دیوونم داشت میکرد .چقدر خوشتیپه این .یک پیراهن مردونه ی سفید با یک شلوار مشکی و یک شال گردن مشکی و کتونی سفید پوشیده بود .وااای که چقدر خوشگلههههه.با صدای زنه که گفت پارکینک از اسانسور بیرون اومدیم و باهم از اپارتمان بیرون زدیم .نونوایی سر کوچه بود .شونه به شونه ی هم داشتیم راه میرفتیم .نسیم ملایمی میوزید و حال ادمو دگرگون میکرد .واااقعا تو این هوا قدم زدن با عشقت میچسبهههه
-سونیا
-بله
-ب نظرت بابات چیکارمون داره اخه؟؟
-والا نمیدونم .ولی فکر کنم درباره ی دزدس
-شاید
هردومون تو فکر بودیم و قدم میزدیم .به نونوایی رسیدیم من و رایان و دوتا دختر دیگه بودن .رفتیم تو صف .سرمو انداخته بودم پایینو به عشقم به رایان فکرمیکردم
-وای آیدا ببین پسره رو چه جیگرههههه
-اره خیلیییی جیگرهههه .فرای لبای قلوه ایش بشممم
-فدای چشای عسلیش بشممممم
با تعجب سرمو بالا اوردم که دیدم دوتا دختره نگاشون به رایانه و دارن این حرفارو میزنن .واااای ینی کارد
میزدی خونم درنمیومد .دلم میخاست بکشمشوووون .با اخم نگاشون میکردم .ای خدا چیکار کنمممم .هنوز داشتن قربون صدقه رایان میرفتن .با ی فکری سریع رفتم کنار رایان و انگشتامو تو انگشتاش قفل کردم و خودمو بهش چسبوندم .بدبخت رایان چشاش اندازه گردو شده بود .رو پنجه های پام بلند شدمو در گوشش گفتم
-خوش ندارم به ناموس رفیقم نگا کنن
بدبخت رایان اول تعجب کرد ولی بعدش بلند زد زیر خنده و گفت:پس همیشه کنارم باش
-هستم
تو چشمای هم نگاه میکردیمو اینارو میگفتیم .با سنگینی نگاهی برگشتم به اون سمت نگاه کردم .اون دوتا دختره داشتن از حرص میترکیییدن .با خشممم داشتن نگام میکردن .یه پوزخند بهشون زدمو خودمو بیشتر به رایان چسبوندم .بعد چند دقه نونشونو بهشون داد نونوا و با خشششممممم رفتن .وقتی رفتن خاستم دستمو از دست رایان جداکنم که محکم نگه داشت .با تعجب داشتم نگاش میکردم که گفت:میدونی که زیادی خوشگلم پس باید همیشه که میریم بیرون مواظب باشی ندزدنم
-اوهووووع.سقفو بگییییر
-سقف بالا سرمون نیس
-خب اسمونو بگیر
-اسمون نمیریزه غصه نخور
-خب...
-بفرما
با صدای نونوا که نونارو اورده بود بحثمونو تموم کردیمو رایان نونارو برداشت و رفتیم سمت خونه .دست تو دست هم و شونه به شونه ی هم داشتیم راه میرفتیم .وااای خدا ینی میشه ی روزی رایان از روی عشق دستمو بگیره؟؟میشه ی روزی اینجوری بریم خونه ی خودمون ؟؟ینی خونه ی منو و رایان؟؟وووووی فکرشم مث ی رویاااس ..با دیدن اپارتمانمون دست از سر فکرای دخترونه برداشتمو دستمو از دست رایان دراوردم تا کسی نبینه شر شه .سوای اسانسور شدیم .
-بیا اینم نونای شما
-مرررسی
نونارو ازش گرفتم که زنه گفت طبقه ی پنجمممم .پیاده شدیمو بعد خدافظی هرکسی رفت تو واحد خودش .درو اروم باز کردمو وارد خونه شدم .رادا و میشا هنوز خوال بودن .رفتم نونارو گذاشتم رو میز و میزصبخونه رو چیدم و چای ساز رو به برق زدم .ی پارچ اب سرررد برداشتمو رفتم بالای سر میشا و رادا .عزیزانم دلم نمیاد ولی یکم کرم شادابم میکند .خخخخخخ.1.2.3
پارچ اب رو روی سرشون خالی کردم .با یک جیییغ نشستن سر جاشون .نگاه هم کردن بعد نگا بالا سرشون که من بودم .بلند زدم زیرخنده .دوتا یی بلند شدن افتادن دنبالم .منم الفرااااار .دور خونه میچرخیدن دنبالم .خخخ
-بچه هاااا ولم کنیییین ببینین براتون صبحونه درست کررردم.
میشا-تو صبحونه درست کن نیسی بچه پررررو
-اتفاقا نونم خریدم
رادا-اره ارواح عمتتتتت
-عععععع.برین ببینیننننن
میشا-اگه نباشه کشتیمتتتت
-اوکی
رفتن سمت اشپزخونه و با دیدن اون میز خوشمزززه چشاشون ده تا شد
رادا-نههههههه
-اررررره
میشا-نههههههههههههه
-اررررررررره
رادا-مگه میشعععع؟؟توووو؟؟صبح زوود؟؟نووون؟؟،
-خخههههه.اره دیگه بیدار شدم رفتم خریدم .الانم بخورین برین اماده شین که دیر شدددد
میشا-هنوز باورم نمیشه ولی باشه
رفتیم سر سفره و شروع کردیم به خوردن .بعد خوردن اونا رفتن اماده بشن و منم سفره رو جمع کردمو ظرفارو شستم .
رادا-من حاظرم
میشا-منم هم
برگشتم سمتشون .اولالاااا.میشا یک مانتو زرشکی باکتونی زرشکی و شلوار مشکی و شال زرشکی مشکی پوشیده بود و رادا هم مانتو استین سه ربع کاربنی و کفش پاشنه ده سانتی سفید و شلوار سفید و شال کاربنی .اینا چه جیگر کردن .البته منم کم ازینا نداشتم .
_چه جیگر شدیییین
میشاو رادا-تو بیشترررررر
-خهههههه.بدویین بریم
-اوکی
باهم رفتیم بیرون از خونه .سوار اسانسور شدیم و رفتیم پارکینک .از اسانسور پیاده که شدیم رایان و سپند و امیرعلی هم داشتن سوار ماشیناشون میشدن که با دیدن ما واستادن و سلام کردن
ما-سلام
رایان-بیاین هرکسی با هم گروهیش بریم دانشگاه خوبه؟
یکم فکر کردیم .خوبه؟؟؟عاااااالیه .
هممون قبول کردیم و سوار ماشین هم گروهیامون شدیم .
من-امروز طرحارو میدی استاد؟؟
رایان-اره .
-اها
دیگه چیزی نگفتیم و رایان اهنگ تابستون کوتاه از زد بازی رو گذاشت .جووووون من عااااشقشم .چقدر ما تفاهم دارییییییم .بعد نیم ساعت رسیدیم به دانشگاه .رفتیم پارکینک دانشگاه وماشینارو پارک کردن و پیاده شدیم .رایان رفت از صندوق عقب طرحارو برداشت و با بقیه راه افتادیم سمت کلاس .
وارد کلاس که شدیم پسرا با حسرت نگاه ما و دخترا با حسرت نگاه رایان و سپند و امیرعلی میکردن .خخخخ بسوووزین .چه بدجنس شدم مننننن .ما شش تا ردیف اول رو پر کردیم .همون موقه استاد هم اومد .
-سلااااام دانشجو های عزیییز من خوبین
هر کسی ی جوابی داد بیشترشم ممنون بود خخخخ .
-خب تند باشین از همین صف اول دخترای گروه عکسارو بیارن پسرا طرحارو .گروه اول میشا و امیرعلی بودن .عکس و طرح رو دادن به استاد .رایان عکسارو داد به من تا به استاد بدم .نگا عکسا نکردم دیگه .گروه بعدی هم رادا و سپند .حالا نوبت ما بود .بلند شدیمو و رفتیم طرح ها و عکسارو دادیم .برگشتیمو نشستیم سرجاهامون .بعد دوساعت که استاد فکر زد کلاس تموم شد و رفتیم بیرون
رایان-دخترا توخونه وسایل نیازی ندارین،،؟؟
من-واس چی؟؟
-از همینجا بریم مشهد
رادا-الااان؟؟؟
-اره دیگه
-نه من چیزی لازم ندارم
رادا-منم ندارم
رایان-اوکی پس کم کم بریم
میشا-برین مشهد چیکار؟؟
-باباهامون کارمون دارن
سپند-چیکار؟؟
رادا-نمیدونیم
رایان-خب دیگه ما ازتون جدا میشیم بچه های خوبی باشین
امیرعلی-خخخخخ.مطمن باش تو نباشی بهترم هستیم
سپند-اینو راس گفت
رایان-من با وجود شما دوستان نیازی به دشمن ندارم
زدیم زیر خنده و بعد خدافظی خاستیم سوار ماشین شیم
رادا-سونیا من حالم بد میشه توبرو جلو
-هووووف .اوکی
من که از خدامم بوووووووود.خخخخخخ.رفتم جلو نشستمو رایان هم سوار شد .ما شینو از پارکینک دراورد و زدیم به جاااااده .

رادا-من واقعا کنجکاوم بدونم چیکارمون دارن؟؟
من-منم هم
رایان-صبرکنین تا ساعاتی دیگر میفهمید خخخخخخ
هعییییی ینی میشه عاشقم بشه؟؟؟هوووف خدایا شکررررررررت بابت همه چییییی..سرمو به پنجره تکیه دادمو نگامو دادم به جاده .رایان بعد جابه جایی اهنگا رفت تو پوشه ی اهنگای سامان جلیلی و محمدعلیزاده و میثم ابراهیمی ..اولین اهنگ از سامان جلیلی به اسم تورودوست دارم بود .
چون صبح زود بیدار شده بودم کم کم چشام گرم شد و خوابم برد.
-سونیا جونمممم پاشو دیگهههه
-هوووووم
-پاشو دیگههههه
با صدای رادا چشامو باز کردم .در سمت من باز بود و رادا خم شده بود تو تا منو بیدار کنه
-اینجا کجاس؟؟
-اینجا واستادیم تا ناهار بخوریم
-ناهار؟؟؟؟مگه ساعت چنده؟؟؟؟
-ساعت3:30
-چیییی؟؟؟پنج ساعت خوابیدم،،؟؟
-بله خرس خانومی .پاشو که روده بزرگه کوچیکه رو خورد داره میره سمت کبدم
-خخخخخ
شالمو که نامرتب شده بود رو مرتب کردمو پیاده شدم .جلوی ی رستوران بین راهی بودیم .
-رادا اینجا دستشویی نداره؟؟
-چرا تو رستوران هست
-باشه بریم
باهم وارد رستوران شدیم و من رفتم سمت دستشویی و بعد شستن دست و صورتم رفتم بیرون .دنبال میز رادا و رایان میگشتم که خوردم به یکی
-ببخشید خانوم
برگشتم سمتش ی پسره جوون چشم مشکی و تقریبا خوشگلی بود
-اشکالی نداره
سرمو برگردوندم که میزو پیدا کردم .رفتم سمتشونو کناد رادا نشستم
-پسره چی میگفت؟؟
با صدای رایان با تعجب نگاش کردم .راداهم تعجب کرده بود .
- .خورد بهم بعدشم عذرخواهی کرد
-اها
گارسون اومد و منو رو داد .من کباب برگ و رادا کوبیده و رایان هم کباب برگ سفارش داد .تفاهممون تو حلقمممم .بعد ده دقیقه غذا رو اوردن و شروع کردیم به خوردن .سنگینی نگاه یکیو حس کردم .سرمو بلند کردم که همون پسره رو دیدم .اخمامو تو هم کردمو سرمو پایین انداختم غذامونو خوردیم و رایان پولشو حساب کرد و رفتیم سمت ماشین .سوار که شدیم اون پسره هم از پشت پنجره رستوران هنوز نگام میکرد .این چرا اینجوریه؟؟؟رفته بود رو عصاااابم .وقتی راه افتادیم نفسمو از سر راحتی بیرون دادم .
ساعت:30 :7بود و رادا خوابیده بود منم ازون موقه سرم تو گوشیم بود .عکسای رامسرمون رو گذاشتم صفحه اینستام .و یکمم چت کردم با سوگی و گفتم که داریم میایم مشهد ولی به کسی نگه .خلاصه چرت و پرت گفتیم .خخخخخ.ای خدا چرا نمیرسیم خسته شدم دیگهههههه .دستامو توهم قفل کردمو کشیدم جلو .اخیییییییییش چسبییید .
رایان-خسته شدی؟؟
-اوهوووم
-نیم ساعت دیگه میرسیم
-جدا؟؟
-اره
-الهی شکر
-خخخخخخ.مث اینکه دلت خیلی واس خانوادت تنگه
-ارررره .دلم واس خانوادم و آرش ی ذره شدهههه
اخماشو کشید توهم .واااااا چرا اینجوری کرررد؟؟؟
-اها
این که تا دو دقیقه پیش میخندید حالا چرا اینجوری شد؟
ولللشششش کن باااع .اخه دلم نمیاد ناراحت باااشه..نوچ نوچ نوچ خاک بر سرت سونیا ..بی اددددب .با ادددب .اه بابا برو گمشو ..دست از سر وجدانم برداشتمو دوباره رفتم تو گوشیم .خخخخخ
یکی از رمانای هماپوراصفهانی رو شروع کردم به خوندن .داشتم میخوندم وااای چه قشنگ بووود .
رایان-رسیدیم
ایششش.هنوز اخماش تو هم بود .سرمو که بالا اوردم با دیدن خونه با خوشحالی گفتم
-مررررررسی .من برم دیگه .خدافظ از راداهم خدافظی کنین
-شما بفرمایید دل تنگیه زیاد به ارشتون نکشتتون
اهاااااا بگو این از کجا نارااااحته .ولی اخه چه دلیلی داره؟؟؟؟اشکال نداره بزار فکرای بد کنه یکم حرص بخوره .خخخخخخ .بهش لبخند زدمو پیاده شدم
-بای
-بسلامت
گازشو کشیدو رفت .خخخخخخخخخ .حسود جیگر منننن سریع رفتم زنگ رو زدم .
مامان-سونیااااااااا؟؟؟؟!!!!!
-خخخخخخ.مامانی دروباز نمیکنی؟؟،
-بیا تو عسل مامان
در باز شد و رفتم تو .چقدر دلم واس حیاط پر گل رز مون تنگ شده بووود .رفتم سمت ورودی که در باز شد و مامانم و داداش و بابا اومدن بیرون .مامانم مث جت اومد سمتم و محکم بغلم کرد .استخونام داشت له میشدددددد .
-ماری جون کشتییییم
-مامان فدات شه دخترم دلم برات ی ذره شدهههه
-من بیشتر ماررررریییی
-وقتی از پیشم بری من چیکارکنم؟؟
-واااا مامان چی میگی من که نمیخام از پیشت برم
مامان زد زیر گریه .وااااا مامان چشههه،،؟؟؟
بابا-مریم خانوم یکمم دخترمو بده خودم اونقدرم ابغوره نگیر دل بچم خون شد
مامان اشکاشو پاک کردو منو ول کرد .رفتم بغل بابا .چقدر دلم براش تنگ شده بود .برای این مردی که همیشه پشتمه .برای کوووهم دلم تنگ شده بود .محکم بابارو بغل کردم
-دختر بابا چطوره؟؟
-مرسی بابایی .احمد من چطوره؟؟
-شیطون خجالت بکش
-نوموخام احمد خودمیییی
سینا-این موشی رو نمیدینش به من ؟؟
بابا-بیا بگیرش
-ععععع مگه من عروسکم ؟؟
سینا-اره عروسکممم
محکم بغلم کرد .اخخخخخ که چقدر واس این داداش خول و چلم تنگ شده بود .محکممم بغلش کردم
-چطوری داداااشی؟؟
-تورودیدم عااااالی شدمممم
-مررررسی دادااااشی
مامان-بیاین بریم توخونه
بابا-بفرما دخترم
-بابا مهمون که نیستمممم
بابا-نور چشمیییی
-ارادت داااری احمد جونممم
زدیم زیر خنده و رفتیم توخونه .وااااای که چقدر دلم واس خونمون تنگ شده بود .مخصوصاااا اتاقم .
-من میرم اتاقممم
سینا-برو شیطون پیش عروسکات
خخخخخخ.اتاق من پرررر عروسک بود واس همین همیشه سینا مسخرم میکرد میگفت کوچولو .سریع رفتم سمت اتاقمو رفتم تو .ای جوووونم اتاق جیگررررم چقدر دلم تنگولیده بووووود .پریدم رو تختم و روش دراز کشیدمو دست و پامو باز کردم .چه حس خوبیه بعد ی مدت برگردی خونه ی خودت .عروسکاموکه دور تختم چیده بودمشون بغلشون کردم .
-جیگرای من چقدر دلم براتون تنگ شده بووووود
بعد کلی بوسیدنشون بلند شدمو لباسامو با تیشرت و شلوارجذب سفیدعوض کردم.درو اتاقمو زدن
-بفرما
سینا وارد اتاقم شد و اومد رو تختم نشست
-اجی خانومی خوش میگذره؟؟
-مرسی.توچطوری با ساحل خانوم
-هعیییی چی بگم؟؟
سینا ی جوری ناراحت شد رفتم کنارش نشستم
-داداشی چیزی شده؟؟
-نه
-بامن ارهههه؟؟
-هووووف.هیچی رو نمیشه از توپنهون کرد
-خوبه فهمیدی .حالابگوچی شدهههه،،؟؟؟
-داداشت عاشق شده
-چییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟
-کووووفت ترسیدم
-بگو جونه سونیاااا
-ب جون توو راست میگم
-کی هست این دختره خوشبخت ؟؟؟
-ساحل
-چیییییی؟؟؟؟؟
-اه سونیا کر شدممممم
-همون ساحل؟؟؟
-اره خب
-چجوری؟؟؟؟
-نمیدونم
-خب چرا ناراحتی؟؟؟
-شاید دوسم نداشته باشه
-عشق شاید و باید نداره .باید بهش بگی دوسش داری
-اگه قبولم نکنه چی؟؟
-پس باید بگی نمیرم ازخونه بیرون شاید ماشینی بهم بزنه بمیرم؟؟همه چی تو رندگی ریسکه .توعاشقی و ی عاشق از همه چیش میگذره
-نمیدونم چیکارکنم
-خاستگاری کن
-چییییی؟؟
-خاستگااااری
-میشه ..می میشه تو بیای شرکت ازش خاستگاری کنی
-من؟؟؟؟؟
-اوهوم
-اررره .میام ببینم چجوریه این دختره خوشبختتتت
-کی میای؟؟؟
-چه ذوقی هم داریااااا.فرداخوبه؟،
-فردا که کار داری
-چیکار؟؟
-هان؟؟
-من فردا کار ندارم
-نگفتن؟؟
-چیو؟؟
-واااای .نامردا منو فرستادن جلو
-چی میگی سینا؟؟
-سونیا ی چیزی میگم قول بده روش فکر کنی .
- .بگو ببینم چیه؟؟
-قول بده
-داری میترسونیم
-قول بده
-هوووف.قول میدم
-سونیا اون دزدی از خونه ی تهرانتونو که یادته،،؟؟
-خب .اره
-عموعلی و بابا روش فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که تو بارایان ازدواج کنی و رایان هم بیاد تو واحد شما
وای خدای من گوشام درست میشنون عایا؟؟؟؟؟چی گفت؟؟؟؟الان چی شد؟؟؟من؟؟ازدواج؟؟؟رایان؟؟؟؟
-سونیا خوبی؟؟؟
-چ چ چ چی گفتی؟؟؟
-ببین روش خوب فکر کن .بزرگترا حتما ی چیزی میدونستن که این تصمیم رو گرفتن .پس لطفا باهاش کنار بیا .فردا شب هم میان خاستگاری
-چییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟،!!!!!!
-سونیا خواهش میکنم روش فکر کن .مطمنم خوشبخت میشی
ینی من با رایان خوشبخت میشم؟؟وای قاطی کررردم.
-من میرم دیگه .اجی روش فکرکن بعد تصمیم بگیر
سینا رفت بیرون .خشکم زده بود .اصن باور نمیتونستم بکنم .ی نیشگون از پام گرفتم که جیغم رفت هوا .وای اینا واقعیته؟؟؟


    اصلا باورم نمیشه .ینی من با رایان ازدواج کنم؟؟؟؟
    خدایا خودت کمکم کن راه درست رو انتخاب کنم ...ولی خب رایان دوسم نداره .من که دوسش دارم .عشق ی طرفه ب درد عمت میخوره .اههههه خدایا کمکم کننننن .دراز کشیدم رو تختمو پتو رو روم کشیدم و با فکر به این خاستگاری به خواب رفتم .
با احساس اینکه یکی داره نوازشم میکنه چشمامو باز کردم .مامان بالا سرم نشسته بود و داشت نوازشم میکرد .وقتی دید بیدار شدم بهم لبخند زد .
-صبحت بخیر دخترگلم
-صبح بخیر مامان عزیزم
- پاشو دیت و صورتتو بشور ساعت1:30هااااا
-1:30؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
-اوهوم
چقدر خوابیدممم.بلند شدمو پیشونی مامانو بوسیدمو رفتم دس صورتمو شستم .اومدم جلو اینه و ی برق لب زدم .
-امممم چیزه .
برگشتم سمت مامان-چیزی شده ماری؟؟؟
-نه نه
-مامان راحت باش لطفا
-سینا . دی دیشب باهات حرف زد؟؟
هوووووووف .پس بگو چرا میترسه بگه .سونیا خاک برسرت که مامانت ازت میترسه .خخخخخ.بهش لبخند زدم و گفتم:اره مامان جون
-خب .نظرت چیه؟؟
-خب .خب .حتما بابا ی چیزی میدونسته که گفته .منم روحرف بابا حرف نمی زنم .میتونن بیان
یهو دیدم لهههه شدم .مامان بغلم کرده بود و داشت میچلوندم .واااای مردممم خفه شدممممم
-مادر به فدات دخترم میدونستم دختر عاقلی هستی
-مامان خفم کردی
یهو ولم کرد-وای مادر ببخشید هواسم نبود .الهی فدات شم من چیزیت که نشد
-نه مامان جونم .
-من برم به بابات بگمممم
بهش لبخند زدم که رفت بیرون با ذوق .هووووف.خدایا من عاشق رایان هستم .شاید سرنوشتم اینه .خوااااهش میکنم خودت تو این راه کمکم کن .کمکم کن تا رایان رو عاشقم کنم .من تو این راه پا گذاشتم و تا تهش هستم .من سر رایان هر ریسکی میکنم .خدایا به امید خودت .کاری کن که این عشق از یک طرفه ای دربیاد و دوطرفه بشه .
گوشیمو برداشتمو یک زنگ به سوگی زدم .
بووووق.بوووووو.بووووق.بوووووق
-جووووون دلم
-سلاااام
-والانشنفته بودیم
-حالا بشنو
-شنفتم
-.افرین.چه خبرا خانوم عااااشق؟؟،
-خبرخوووشی عروس خانووووم
-هووووووف.خبرا به توهم رسیده؟؟؟
-اوهوووووم .واااای سونیا خوش ب حاااللت شدههههه
-خوش ب حال تو شده ارش ب اون گلی رو داری
-اولا هنوز ندارمش دوما تو خوبیه ارش که شک نکنننن
-ایشاالله دراینده داریش
-انشااللللله
-دخترای قدیم یکم حیا داشتناااا
-خوبه میگی قدیییم .الان به روزرسانی شدیم حیانداریم
-اوه بعلههههه
-عروس خانوم برو به فکر امشبت باش
-میشه اینقدر نگی عروس خانوم؟؟؟
-نووووچ عروووووس خانووووم
-زهرماااار
-بیییی ادددب
-با ادب جان میشه بیای اینجا دلم برات تنگ شده
-هیییییع .من خودم شوهر دارم اقا مزاحم نشوووو
-لووووس .پاشو بیا دیگههههه
-اوکی گلم پس فعلا بااای
-باااای
قطع کردمو رفتم پایین .مامان و بابا رو مبل نشسته بودن و داداش عاشقمم که نبوووود .خخخخخخ.
-سلام
بابا-سلام دختر گلم صبحت بخیر
-صبح شما هم بخیر
مامان-دخترم غذا برات رو میزه گذاشتم برو بخور
-مرسی
رفتم اشپزخونه و رو صندلی نشستمو شروع کردم به خوردن .قیمه بود .غذامو که خوردم سفره رو جمع کردموظرفمم شستمو رفتم توهال
همون موقه زنگ در رو زدن .اخ جون سوگیهههه .سریع رفتم سمت درو بازش کردم .سوگی وارد که شد پریدم سمتشو محکممم بغلش کردم .اونم مث کنه به من چسبیده بود .خخخخ.رفیقمو بعد پنج ماه دیده بودم خووب
-سلااااااااام
سوگی-سلااااااام .واااای چه بزرگ شدیییی
-خخخخخخخخ .سوگی خر تو پنج ماه که ادم رشد نمیکنه
-خب تو که ادم نیستی
اومدم دهنمو باز کنم ی چیزی بارش کنم گفت
-فرشته اییییی
-اهاااا.گفتمممم
-سلام سوگند خانوم خوش اومدی
با صدای مامان برگشتیم سمتش
سوگند-سلام خاله جون خوبین
-مرسی دخترم .بیا تو سر پا واستادی خسته شدی
-ممنون
من-بیا تو
رفتیم تو خونه
-سلام عمو احمد
بابا-سلام دخترم .خوش اومدی .خوبی؟
-ممنون عمو .شما خوبین؟؟
-شکر خدا
من-بابایی ما میریم تو اتاق من ..با اجازتون
بابا-راحت باش باباجان برو
سوگی-فعلا
رفتیم تو اتاق من .رو تختم نشستیم و
سوگی-واااای چطووووری؟؟؟
-خیلی ممنون واقعاااا
-خواهششش
-چخبرا از آرش ؟؟
-درحال حاظر بی خبر
-دلم براش تنگ شده
یکی زد پس کلم
-آخخخخخخخخخ.مشکل دارررری؟؟؟
-دلت غلط کررررد .چشاتودرویش کن دختر امشب میخای شوهر کنی هاااا
-وااااا.خب پسرخالمههههه .
-خب شوهر اینده ی منه هاااا
-عععععع.ن بابااااا
-بعلهههههه
-خب حالا توهم .شوشوی خودم صدتای آرشه
-اوهوع.شوشو؟؟؟
-ارههههه
زدیم زیر خنده .
-این عروسکا رو شوشوت ببینه فکرمیکنه دوساله ای
-عمت دو سالس .اخه این عروسکا چه مشکلی با شما دارن که اینقدر مسخرشون میکنین؟؟
-اخه تو توی این سن چرا باید اینقدر عروسک داشته باشی ؟؟؟؟؟؟؟
-خب دوسشون دالممممم
-عخیییییی
-کوووووفت
-دررررد
-وااااااای سوگییییی
-چییییی؟؟؟
-من امشب چی بپووووووووووووشم؟؟؟؟؟؟؟
-نیدونم
-کوفت نیدونم پاشو برو ی لباس برام انتخاب کن
-یه رفیق که بیشتر نداریم .پاشو
-عاشقتممم
بلند شدیمو رفتیم سمت کمدم .لباسامو زیر و رو میکردیم که از آخر از یک کت و دامن آستین سه ربع که رو یقش سنگ کاری شده بود به رنگ گلبهی خوشمون اومد .اونو با یک کفش گلبهی ست کردیمش .وی شال سفید هم براش گذاشتم .عاااالی شد
-مرررررسی سوگی .این عااالیه
-خدارو شکر سلیقه هامون مثل همه
-واس همین عشق منی دیهههه
-گوشام دراز شد
-خخخخخه.دراز بود
-بیا و خوبی کن
-خخخخخ.فدات شم منننن
-خب بابا .ساعت4:30اونا تقریبا ساعتای 7میاناااا
-هوووووف.استرس نده لطفا
-خخخخخخخ.خیلی دلم میخاست میبودم و تورو میدیدم
-کوووفت .به ریش نداشته ی عمت بخندددد
-خخخخخه.چشم حتمااا
-بیجوووول
-باجوووول
-خخخخخخ.سوگی ب نظرت رایان امشب میاد؟؟
-اوهوم.خر که نیس سونیا ی جیگر منو نخاااد
-هووووف..سوگی ی چیزی بگم؟؟
-بگو عزیزم
-من .من .من عاشق شدم
-چیییییییییی؟؟؟؟؟؟عاشق کییییی؟؟؟
-هییییس.عاشق عمم .خوب عاشق رایان دیگه
-وااااای کصافط چرا زودتر نگفتیییی؟؟؟
-نمیخاستم کسی بدونه .سوگی لدفا به کسی نگو
-مثل اینکه یادت نیس من و تو از بچگی رازامونو بهم میگیمااااا .
-تو بهترین رفیق دنیایی
-همچنین اجی
تق تق تق (صدای دره دیگهههه)
-بفرمایید
مامان با یک ظرف پر میوه اومد تو اتاق و گذاشت رومیز
-سوگند جان سونیا که کاری نمیکنه خودت از خودت پذیرایی کن
-عععععععععع ماااامااااان
-خب راس میگم دیگه
سوگی-خاله جون سونیا هم مثل منه دیگه
-خدانکنه
-مامااااان
-شوخی کردم .دخترم فرشتس.
خندیدمو ابراز احساست زیاد .مامی از اتاق رفت ..رفتم سمت میوه ها و یک موز برداشتمو شروع کردم به خوردن .
-خفه نشی
با دهن پر گفتم
-تو غصه نخور
-اه اه اه .حالمو بد کردی
-عخیییی
-کوووفت .ببند اون دهنتو حالم بد شد
-هرهرهر
-غلط کردم بابا تو باز نکن لدفا
-بیا ی چیزی بخور
-باشه باشه تو دهنتو باز نکن من میام
سریع بلند شد اومد ی پرتقال برداشت پوست کند و خورد تا من دهنمو باز نکنم .پرتقالش که تموم شد کیفشو برداشت که بره
-کجاااا؟؟؟نرو دیگهههه
-عزیزم تا تو بری حموم و اماده شی هفت هم رد میشه
-خب تو بمون
-نمیشه کهههه .بعدا بهت سر میزنم بای
روبوسی کردیم و سوگی رفت .منم حولمو برداشتمو رفتم حموم .ساعت 5بود .شروع کردم به ساییدن خودم .بعد1ساعت از حموم درومدم .رفتم سر کمدم و یک شلوارک و یک رکابی پوشیدم و سشوار رو به برق زدم و باهاش موهامو خشک کردم و بهش حالت دادم .کت و دامن رو پام کردم و چون دامنش تا پایین تر از زانوم بود یک ساپورت مشکی هم پوشیدم و کفشارو هم پام کردم و شال رو هم سرم کردم .ی رژ گلبهی و ریمل و رژگونه ی گلبهی زدم .خودمو تو آینه نگاه کردم .واااای که چه جیگر شدممممممممم.نگاه ساعت کردم 6:50دقیقه بود .سریع رفتم تو هال .بابا رو مبل نشسته بود و یک کت و شلوار مشکی با پیراهن کاربنی پوشیده بود و سینا هم کنارش بود که یک کت و شلوار کاربنی و پیراهن زرشکی پوشیده بود .مامان هم که تو آشپزخونه بود .
-سلام
برگشتن سمتم و با دیدنم هردوشون لبخند زدن
بابا-عالی شدی دخترم .
سینا-موشی محشر شدیییی
-به شماها که نمیرسم
-وای دخترم عالی شدیییی
مامان با سوره اومد سمتمو فوت کرد تو صورتم .مامانم یک لباس زنونه مشکی کاربنی پوشیده بود .
-مامی واس خودتم فوت کن عالی شدی
-دختر نزن این حرفارو
-چرا مامان خوشگلم؟؟؟
-استغفرالله .اینا اومدن میری تو اشپزخونه تا بگم چای بیاری
-اه مامان نمیشه چای نیارم
-نهههه .باید بیارییییی
همون موقه زنگ در رو زدن که سینا باز کرد ..اول عموعلی و بعدشم خاله نیلی (مامان رایان)و بعدشم رادا و بعدشم رایان وارد شدند .رایان ی گل بزرگ رز دستش بود .واااای چه خوشتیپ شدههههه .کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و کربات .چقدر دلم براش تنگ شده بووود...شروع کردیم به احوالپرسی کردن ..به رایان که رسیدم آروم گفتم سلام .اونم مثل خودم جوابمو داد .دسته گل رو بهم داد .گرفتم و رفتم تو آشپزخونه..وای خدا جون خودت کمک کننن .استرس دااارم ..نفس عمیییق بکششش .بمیر بابا .اه وجدان خواهشا الان دست از سرم بردار .اخی دلم سوخت من رفتم بای .بسلامت ...وای خدا باز دیوونه شدم ..
-سونیا مادر چای رو بیار
-چشم
هوووووف.سریع چای رو ریختم و برداشتم و رفتم بیرون .اول به عموعلی دادم و بعدشم به بابا و بعدش خاله نیلی و مامان و سینا و رادا و آخرشم که رایااان ..چای رو برداشت و منم رفتم نشستمو چاییمو برداشتم .همه داشتن جفت جفت حرف میزدن .منم کنار رادا بودم -رفیق شفیق من چطوره؟؟؟
-مررررسی عزیییزم .واااای سونیا باورم نمیشه که میشی زن داداشمممم .
هیچی نگفتم خوب خیجالت کشیدم .فقط ی لبخند زدم
-خب اقا احمد بریم سر اصل مطلببب
وااای خداااا .واااای استررررس
-بفرمایید اقا علی .این قیچی و این کاغذ هرکاری میخاین بکنین
-اختیار دارین
- از اونجایی که این جوونا درست نیست تنها باشن پس بهتره باهم مزدوج شن .رایان به رادا که محرمه فقط
-فقط باید به سونیا محرم شه و باهم تو ی خونه باشن .
بابا-خب اینارو که از قبل گفتیم .بریم سر اصل مطلب
عموعلی،،،،،
خلاااصه حرفا شروع شد .و در آخر من و رایان رو فرستادن تو اتاق تا حرف بزنیم .
بابا-دخترم اقا رایان رو راهنمایی کن به اتاقت
-چشم
بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم و رایان هم دنبالم اومد .درو باز کردم و منتظر شدم تا بره تو .رفت و منم پشت سرش وارد شدم .رو تخت نشستم و اونم رو صندلی نشست
-اتاقت چه باحاله ..هنوز کوچولویی
-چ ربطی آخه؟؟؟هرکی عروسک داشته باشه کوچولویه
-از نظر من اره
-نظرت مهم نیس
ایشششششش .بچه پررررو ب من میگه کوچولو
-اینارو ول کن .بگو از شوهر آیندت چه انتظاراتی داری مادموزل (ی پوزخند هم چاشنیش کرد)
بیشعوووووور مسخره میکنهههه
-انتظاراتم از شوهر آیندم ب شما ربطی نداره
-اتفاقا خیلی ربط داره .چون من قراره شوهر آیندت شم
-کی گفته اونوقت؟؟؟
-اونایی که اون بیرونن
-مهم نظر منه
-اگه مهم نظر من و تو می بود من الان اینجا نبودم
-خب میگیم نمیخایم ازدواج کنیم(وای سونیا چت شده؟؟...نمیخام بفهمه دوسش دارم .خدایا خودت کمکم کننننن)
-هه.گفتم نشد .ببین مادموزل من عاشقت نیستم که بیام خاستگاریت .فقط و فقط ب خاطر حرف بزرگترا و به اجبار اومدم
-ببین جناب منم عاشق چشم و ابروت نیستم .منم مخالفت کردم ولی نشد و فقط ب خاطر بابام اینجام
-خب میبینی که مجبوریم .پس باید ب خاطر اونام که شده قبول کنیم و تحمل کنیم همو
چیزی نگفتم که گفت
-فقط هرگز نباید تو کار هم دخالت کنیم
-هه.غصه نخور من حوصله این کارارو ندارم
دندوناشو بهم فشرد و با ی پوزخند گفت:بریم بیرون وگرنه فکرای خوبی درموردمون نمیکنن
چییییییی؟؟؟منحرررررف .سریییع بلند شدمو رفتم سمت در .
-نترس بابا .بزار فکرای خوب خوب کنن
عوضییییییی
-لطفا بیا بریم
-خخخخخخ.باشه مادموزل
رفتیم از اتاق بیرون و رفتیم تو هال .با دیدن ما همه منتظر بودن تا چیزی بگیم اخرشم خاله نیلو گفت
-چی شد؟؟؟پسندیدین؟؟
رایان-مشکلی نداریم
خاله نیلو-اره دخترممم؟؟؟
-با اجازتون ..بله مشکلی نداریم
مامان و خاله نیلو کل می کشیدن و بقیه دست میزدن .
-مبارکه پس عروس گلمممم
عروس؟؟؟چه واژه ی عجیبی .هه .رفتیم نشستیم که خاله نیلو گفت-با اجازه ی آقای سهرابی میشه حلقه دست دخترتون کنیم؟؟
بابا-اجازه ی ماهم دست شماش .بفرمایید
-اختیار دارین
خاله نیلو بلند شد و اومد سمت من .ی جعبه هم دستش بود .در جعبه رو باز کرد و یک حلقه ی نانااااس که روش ستاره کشیده شده بود رو دراورد .واااای چه خوشگلههههع .دستمو بالا اورد و تو انگشتم کرد
-عروسم خیلی خوشحالم کردی
ی لبخند زدمو سرمو پایین انداختم .همه دست زدن و خاله هم رفت سر جاش نشست
عموعلی-خب بیاین مهریه رو مشخص کنیم
بابا-هرچی بگین قبوله
-نه دیگه شما باید بگین .
-علی جان من که میدونم ی مهریه تو ذهنت هست پس بگو دیگه
-احمد همیشه کارای منو میدونی
-رفیق بیست سالمی هاا
-هعیییی .جوونی کجایی؟؟
-هعیییی
-خب پس من مهریه رو میگم اگه کم بود بگین
-بفرما
-یک خونه تو لواسون و یک ماشین و اندازه تاریخ تولد عروسم سکه و یک کامیون گل رز قرمز و آینه و شمعدون و یک خونه تو جردن
چیییییییی؟؟؟؟؟؟فکم افتااااااد .من اینهمه چیز نمیییخام
بابا-علی اینا خیییلی زیاده
-برای عروس گل من کمم هست
من-ببخشید .میشه ی چیزی بگم؟؟
عموعلی-بگو عروس گلم
-لطفا مهریه رو کمتر کنین .من اینجوری دوس ندارم
-اخه دخترم اینا برای تو کمم هست
-نه .حداقل یکی از خونه هارو بردارین
-اخه..
-عموجان .لطفااا
-هووووف.خب کدومو؟؟
-خونه ی جردن رو بردارین
-چاره ای نمیزاریاااا .چشممم
-ممنون
بابا-خب پس فردا برن خون بدن
عموعلی-رایان میاد دنبالش تا برن خون بدن
وااااااای خووووون نمیددددممممم .میتررررسم
بابا-خیله خوب
بعد یک ساعت که فک زدن قصد رفتن کردن .اخخخخخ خسته شدمممم .با همشون خدافظی کردیمو رفتن .بلند شدمو با یک شب بخیر رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم و عروسکمو بغل کردمو خوابیدم


-سونیا جان پاشووو مادرررر
-اههههه مامان ولم کنننن
-پاشووووو میگم رایان منتظرتهههه
اهههههه توروووح رایااااان .چشم بسته روتختم نشستم
-مامان بگو برهههه
-ینی چی دخترررر؟؟؟؟
-ینی همین که گفتم
-بلند شوووووووو
با جیغی که زد رسماااااا سکته کردم .چشامو کاااامل باز کردم و از تخت رفتم پایین و واستادم
-چشممممم.بلند شدمممم
-افرین دخترم سریع اماده شو منتظرته
-چشم
رفت بیرون .اخیششش .سکته رو زدماااا .بعد شستن دست و صورتم یک مانتوی سفید با گل های گلبهی و قرمز ویک شلوار مشکیی و شال مشکی و کفش سفید پوشیدم و یک رژ صورتی زدم و ریملم زدم و گوشیمو برداشتم و رفتم پایین ..
مامان-بدو دخترم رایان بیرون منتظرته
هوووووف .
-چشممم.خدافظ
مامان-خدافظ دخترم مواظب خودت باش
رفتم از خونه بیرون درو که باز کردم ماشین رایان جلو در بود .
رفتم سمتشو سوار شدم
-سلام
-سلام.چرا دیر اومدی؟؟
-دوس داشتم
-ی دوس داشتنی نشونت بدم که...
ببین از حالا واسم خط و نشون میکشه .ای خدا چیکارش کنمممممم.
-راه بیوفت لطفا کار دارم
-هه..حتما آرش جونتون میخان تشریف بیارن
-شاید .
یهو با سرررعت جت حرکت کرد که داشتم میرفتم تو داشبورد .اهنگ رو روشن کرد و اهنگ (Ani lorakبه نام Hold my hear )رو گذاشت و صداشو تا تهههه زیاد کرد (حتماااا گوش کنییینش عاااالیه).واااای ماشین میلرزید .سونیا بمیری که اینو اینقدر اذیتش میکنی .اخه تقصیر خودشههههه .ولی چقدر اهنگش نااااازه هااااااا حتما یادم باشه دانلودش کنمممم .بعد چند دقه سرعتشو اورد پایین .خخخخخخخ فکر کرده از سرعت میترسم نمیدونه که عااااشق سرعتممممم .هاهاهااا..بعد نیم ساعت رسیدیم .ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم .وارد شدیم و من نشستم و رایان هم ی نوبت گرفت و اومد کنارم نشست ..ای خدا من از خون دادن میترررسم ...نفر 5 ام بودیم ..با صدای گوشیم از جیبم درش اوردم .آرش بود .وااای که چقدر دلم براش تنگ شدههههه .
-سلاااااااااااام پسرخاله ی بی معرررررفت
-زهر مااااار سلاااااام .کثافطططط بدون من شوهر میکنیییییییی .دااارم برااااات
-خخخخخخخخخخ.هنوز که نکردمممم
-ن تورو خدا بیا بکن و منو نگو
-اصن مگه بدون تو میشههههه
-اهم اهم ..میدونم خیلی دوسم داری
-سگ در صددددد
-کوووووفت ...کجایی؟؟
-اومدم خون بدم
-الهیییی .تو هم قاطی مرغا شدییی
-اولا هنوز نشدممم دوما توهم ب زودی میشییی
-نخیرررر نمیشم
-میبینیمممم
-ببیییین
خخخخخخ رایان خودشو به اون راه زده بود ولی گوشاش مثل گوشای اسب دراز شده بود تا بشنوه .خخخخخخخخ .چقدر دوست دارمش مننننن
-دختر مررردی؟؟؟
-هان؟؟ نه نه هستم
-معلومه ..خب دیگه دختر خاله جون باااای
-بااااای پسرخاله جووووون
قطع کردم که دیدم از دماغ رایان میخاد دود دربیاد از شدت عصبانیت .وااااا خب چرا ناراحت میشه؟؟؟؟
شمارمون رو اعلام کردن که رایان با اخمای توهم بلند شد و منم بلند شدم و پشت سرش وارد اتاق دکتر شدیم خانومه-بفرمایید بشینید
اول رایان رفت نشست .خانومه رفت و آستینشو بالا زد و بعد پیدا کردن رگ سوزن رو فرو کرد .وووووووی دست و پام میلرزیددددد .چشامو بستم
-خانوم بیاین دیگه
سریع چشامو باز کردم .رایان بلند شده بود و زنه منتظ من بود .رفتم سمت اون صندلی مررررگ .وااای خدای مننن میتررررسم .وقتی نشستم و آستینمو بالا زد و رگمو پیدا کرد داشتم میمیردم از استرس .سوزنو که فرو کرد لبمو گزیدم و ی جیغ خفه کشیدم .
-خانومی چیه؟؟درد که نداره دو دقه واستا
-تند باااااااش
از بچگیم میترسیدم از خون دادن .سریع خونمو گرفت و سوزن و کشید .ی قطره اشکم ریخت .وااای خدا مررردم و زنده شدم .بلند که شدم سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم که سریع رایان منوگرفت
-سونیا ی سوزن بود دیگه چرا گریه میکنی ؟؟
-درد داشت
-خب باید تحمل کنی دیگه .حالا که تموم شد
زیر بازومو گرفت و باهم رفتیم سمت ماشین .خانومه هم گفت فردا آزمایشارو میفرسته خونه رایان اینا . سوار که شدم ی نفس آسوووده کشیدم .آخیشششش .رایان هم سوار شد و راه افتاد هنوز حالم بد بود و سرم گیج میرفت .گشنمم بووود بدجوووور .چشامو بستمو سرمو به شیشه تکیه دادم بعد چند دقیقه دیم ماشین واستاد .چشامو که باز کردم دیدم رایان پیاده شد و رفت سمت ی مغازه .دوباره چشامو بستم که بعد چند دقیقه باز در ماشین باز شد و رایان سوار شد
-بیا بخور جون بگیری .نمیری
-غصه نخور تا حلواتو نخورم نمیمیرم
سریع زبونمو گزیدم تا ی وقت همچین اتفاقی نیوفته وگرنه من مییییییمردممممم .ی پلاستیک انداخت رو پام .نمیتونستم لج کنم چون وااااقعا گرسنم بود .از توش کیک و سن ایچ دراوردم و شروع کردم ب خوردن .اخییییششششش . جیگرم حال اومد .رایان هم که ماشینو روشن کردو راه افتاد .وقتی خوردمشون اصن انگار انرژی گررررفتم ....وقتی رسیدیم خونه از ماشین پیاده شدمو خم شدم از پنجره تو ماشین
-بیا خونه
-نه ممنون برو به کارات برس
ای بابا هنوز ناراحت بوووود .
-باشه .بای
-خدافظ
زنگ خونه رو زدم و مامان درو باز کرد و رفتم تو


-سلام دخترم .چرا رایان رو نگفتی بیاد بالا؟؟
-نیومد .کار داشت
-اها.خوش گذشت؟
-خون دادن خوش گذرونی داره؟؟؟
-خخخخخ.خب با شوهرت بودی دیگه
ایشششش .شوهرررر .چقدرم خوش اخلاااقه.هوووف
-هنوز شوهرم نشده که
-مییییشه
هوووووف.سرمو تکون دادمو رفتم تواتاقم ..لباسمو با یک تیشرت وشلوار خونه عوض کردم .نشستم رو تختمو گوشیمو برداشتم و رفتم تو اینستام چند نفر رو لایک کردمو چند عکس گذاشتم و بعدشم رفتم کلششش .خخخخخ عاااشقشممم ..اکسیرامو جمع کردمو ی اتک زدمو و......
نگا ساعت کردم 12:30بود .اووووو چقدر بازی کردممممم ..گوشیمو گذاشتم رو عسلی و رفتم توهال هنو وارد شدم بابا و سینا هم رسیدن .رفتم سمتشون و گونه بابارو بوسیدم
-سلاااام بابا جونم خسته نباااشی
-سلام دختر گلم سلامت باشییی
   

    رفتم سمت سینا و ابراز احساست زیاد
    -سلام بر داداش گلم
    -سلام بر خواهر خولم
    -ععععععععع
    دماغمو کشید و گفت
    -.موشیه منی توووو
    مامان-سلام خسته نباشید مردای خونههه
    بابا -سلامت باشی زن خونه
    -مرررسی مادر خونههه
    -برین لباساتونو عوض کنین بیاین غذا بخورین
    بابا و سینا-چشممم
    رفتن تو اتاقاشونو من و مامی میزو چیدیم .
    سینا-به به چه کرررردی مامییی
    بابا-همه رو دیووونه کرررده
    خدای هررررگز مارو از هم جدا نکن .عااااشق خانوادمم و اون کسی که میخاد به من اضاف شه ..
    دور میز نشستیمو غذا کشیدیمو شروع کردیم .فسنجون بود غذای مورد علاقه ی من . غذا رو که خوردیم بابا و سینا رفتن توهال و من و ماری ظرفارو جمع کردیم
    
فتم تو هال کنار بابا نشستم و مامان هم اومد کنارم نشست..

سینا-فکر کنم منم بچه شماهستماااا

مامان-فدای پسر گلم بشممم

بلند شدو رفت کنار سینا نشست ..

من-ایشششش خرس گنده ی حسوووود

سینا زبونشو دراورد و دستشو دور گردن مامان انداخت منم ی پشت چشم نازک کردمو رفتم بغل بابا

من-بابا ببینشششش

بابا-دخترمو اذیتششش نکننن پسررر

سینا-ععععع دختر شما منو اذیت میکنه

من-مننننن؟؟؟من که کاریت ندارم

بابا-سینا نکنه توهم دلت میخاد دومادت کنیم؟

سینا نمایشی سرشو انداخت پایین و مثلا خجالت کشید

مامان-خجاااالت بکش بچهههعع

زدیم زیر خنده ...وای دلم چقدر سینا دلقکهههه

زینگگگگگگگگگ(صدای زنگه دره دیگه)با صدای در بلند شدمو رفتم از آیفون نگا کردم ..آرش بود .ععععع .درو باز کردمو پریدم تو اتاقمو ی تونیک مشکی با یک شلوار جین قرمز پام کردم ...رفتم پایین آرش داشت با بقیه سلام میکرد ..

-سلام

آرش برگشت سمتم-بههههههه سلااااام دختر خااااله .خوووووووبی؟؟؟

-مرسی .تو خوبی ؟..

-شکر خدا

مامان-عزیزم بشین خسته نشی

کلا مامان آرش رو اندازه سینا دوس داشت .

ارش-چشم خاله

نشستیم رو مبلا .

بابا-خب دیگه من برم استراحت کنم .ببخشید تنهاتون میزارم

ارش-نه عمو جان راحت باشین .

بابا-پس فعلا

بابا رفت بالا تو اتاقش تا استراحت کنه .

سینا-چه خبراااا ارش خاان ..خوش میگذره؟؟

ارش-خبر خوووشی ...خوش که بعلهههه

من-بایدم خوش بگذره بهت با رفیق من همگروهی دیگه

ارش-ای دهن لققق سوگی

من-جانم؟؟؟سوگی؟؟؟؟باید بگی خانوم صحااابی

الکی مثلا من چیزی نمیدونستم ..بدبخت ب تته پته افتاد

-خ.خ.خب منظورم همون بود .(واس اینکه بحثو عوض کنه گفت)خب توچیکارا میکنی ؟با همگروهیت یا همون شووووهرت خوش میگذره؟؟

-اره جات خالی(میدونه من رو کلمه شوهر حساسماااا)

سینا-ابجیمو اذیت نکن ضعیفه

ارش-دوس دااارم ..ضعیفه که تویی

مامان برامون میوه اورد که همون موقه زنگ درو زدن .خاستم بلند شم که مامان گفت خودش باز میکنه .ماهم ب بحثمون ادامه دادیم .

سینا-میخای نشونت بدم کی ضعیفس؟؟

-اهههه باز شما شروع کردین ببینین که قوی تره؟؟

ارش-داداش تو نفهمه خوب

سینا-میکشمتاااا(اینا شوخیاشونم مث ادم نیستااا)

ارش-برو جوووجه

این دوتا ب هم پریدن و من اون وسط داشتم له میشدم .خخخخخخ کار همیشمونهه جدی نگیرین .

-سلام

یا امامزاده بیژنننن ..صداش چقدر شبیه رایانه.سرمو برگردوندم اون سمت گه با دیدن رایان فاتحمو خوندم .چون من وسط ارش و سینا بودم و ارش روی من خم بود و داشت سینارو میزد(الکی هاااا)منم اون وسط ازش نیشگون میگرفتم ...هییییع میکشتممم ..اصن ب اون چههههعع ..

سینا سریع بلند شد-سلام رایان جان

باهم دست دادن .

..ارشم بلند شد

ارش-سلام اقا رایان ..از اشناییتون خوشبختم

رایان-ممنون

حتی دستم نداد بهش .ایشششش دلش میاد ارشو اذیت میکنه؟؟؟

مامان-اقا رایان بشینین لدفا .راحت باشین

رایان-چشم مامان جون

اوهوووووع؟؟مامان جوووون؟؟؟چه چیزااااا

رایان و سینا نشستن و منم کنار سینا نشستم و رایان جلوم بود و سیناهم اینورم ..

سینا-چه خبر اقا رایان؟؟

رایان-خبرا دست شماست

اه چه لحنش خراب شده.مگه چیکار کردم خببب ..اخمامو توهم کردم دست به سینه نشستم .رایان فهمید و ی پوزخند زد ..ای درد ..حالا فکر کر از اومدنش ناراحتم .ولش کن بابااااا ..اینا شروع کردن به حرف زدن و من تو فکر بودم ..

رایان-سونیا جان میشه منو راهنمایی کنی به دسشویی؟؟

-من؟؟؟؟

-اره دیگه عزیزم

سینا-سونیا برو دیگه

-باشه ..(روبه رایان)دنبالم بیاین

رفتم سمت دسشویی و اونم دنبالم اومد ..از هال به دسشویی دید نداشت ..

-بفرما

داشتم برمیگشتم .از کنارش که داشتم رد میشدم مچمو گرفت .

-هه.پس عجله ی صبحت واس این بود اره؟؟

-هووووف.رایان چرا اینجوری میکنی؟؟من عجلم واس هیچکس نبود

-چرا با اون پسره گرم میگیری؟؟؟

-چون دوست دارم ..چون پسر خالمه .چون...

به دیوار چسبوند منو و خودشم به من چسبید و خم شد تو صورتم

-دلت تنبیه میخاد؟؟؟

وای خدای من .تا دلت بخاد میخام ولی نباید بخام ..خاک بر سرت سونیا ...اه بمیر ..

-سکوت علامت رضاست

هان؟؟
و از روی عشق ..سونیا پرروش نکننن ..دستامو تکون دادم ولی سفت گرفته بود و داشت با اخم ..وای ..سرمو تکون دادم که دلم ضعف رفت ..وای دیگه تحمل ندارم خدا الانه که همراهیش کنم ...زور میزدم که ولم کنه .. ...نفس نفس میزدیم جفتمون

-اینم تنبیهت ..دیگه نبینم با پسر خالت گرم گرفتی

هیچی نگفتم

-فهمیدی؟؟؟؟

-ا ا اره

-افرین عزیزم..

دستامو ول کرد خاستم برم که دوباره مچمو گرفت .

-ولم کن دیگههعع

-باشه بابا ..صبر کن .

دستشو اورد بالا و رو لبم کشید

-زیادی دیده میشد ..خب حالا برو

خدایا کمک کن نکشمشششششش

-عوضی

دستمو کشیدمو سریع رفتم تو هال .

سینا-رفتی دستشویی بسازی؟؟

جوابشو ندادم و روی مبل نشستم .

ارش-اوه اوه زدن همو کشتن ..ولی سونیا این رایان خیلی روت حساسه هااااا

کاش صد سال نمی بود .عوضی ...ولی خیلی خوشمزه بود ...سونیای خاک بر سر چند چندی با خودت؟؟ی بار فحش میدی ی بار خوبشو میگی؟...اهههه وجدان ول کن توروخداااا ...رایان اومد و کنار سینا نشست ..بلند شدم

من-ارش خدافظ من نمیبینمت بعدا خدافظی کنم ..رایان خدافظ

اگه نمیگفتم ضایه بود میفهمیدن ی چیزی شده

رایان-خدافظ عزیزم

کووووفت عزیزم ..بیشووور خوشگل

ارش-خدافظ دخی خاله

لبخند زدمو رفتم بالا تو اتاقم .
اومای گاااد ...چقدر من دوس دارم رایااااانووووو ..خخخخخخخ....همش ذهنم پیش رایان و اون بوسش بود ..ای خدا دیوونه شددددددم...برای اینکه رایان از فکرم بره گوشیمو برداشتمو شروع کردم به خوندن ادامه ی رمان هما جوووونم....

تک تک تک (الکی مثلا صدای دره:-))سرمو از تو گوشیم دراوردم..

-بفرمایید

در باز شد و سینا اومد تو ...

- دیووونه خانوم چرا نمیای پایین ؟؟

-خب دوس ندارم بیام عنتر اقا

-با داداش بزرگت درست حرف بزن دخترررر

نمایشی اخماشو توهم کرده بود ولی لباش میخندید .قوربونش بشم مننننن .

-ععععع.چشم داداش بزرگ ..حالا پاشو برو بیرون میخام رمان بخونم

-اهههههه.ضعیفه تو کار دیگه ای جز رمان خوندن نداری؟؟؟پس فردا باید بچه شیر بدیییی برو این کارارو یاد بگیرررر

-سیناااااااااااااا میکشمتتتتتتتتتت...

-خخخخخخخخخ..ضعیفه عصبی نشووو

زد زیر خنده ..ای لال شییییی

-ضعیفه عمته

-عمم عمه ی توهم هست

ای خدا یا منو بکش یا اینو ادم کنننن ..بلند شدم از رو تختمو دنبالش افتادم ..هی دور تخت میچرخیدیم ..از بس چرخیدیم نفس نفس میزدیم

-ضعیفه توروخدا ول کن بشین کارت دااارم

ی جیییییییییییغ کشیدم و پریدم از رو تخت اونور و موهاشو تو دستم گرفتمو کشیدم

-آخخخخخخخ وحشییییی

محکم تر کشیدم-بگو ببخشییید

-نمیخاااام

محکم تر کشیدم

-باشه باشه ببخشییید ..

-آفرین

همون طور که موهاش تو دستم بود ابراز احساست زیاد و موهاشو ول کردم و رو تخت نشستم

-اخه خود درگیری داریااا هم میزنی هم میبوسی

-اخه ی داداش خر که بیشت ندارم

-فداتممم توووله

-خخخخخ .دیفووونه ..چیکارم داری؟؟

نشست کنارمو انگشتاشو توهم کرد و سرشو پایین انداخت ..ای خدا باز ی چیزی میخاد که اینجوری شد

-چی میخای؟؟

-_قووووربون ادم چیز فهم ..خب من حوصله مقدمه چینی ندارم ..اجی فردا پاشو بیا برو این دختره رو خاستگاری کن برام

دهنم واااموند ..چه داداشم پررررو شده هااااااااا

نگام کرد چشای گردمو که دید خندید و موهامو بهم ریخت

-خب قربونت بشم من گفتم که حوصله مقدمه چینی ندااارم

-دیگه نمیدونستم تا ایییین حد پرررووویی

-خب حالت فهمیدی ..فردا میای؟؟؟

-هووووووف....باشه

-مرررررسی عزیییزم .

محکممم بغلم کرد

-اخ سینا خفه شدمممممممممم

-عاااااشقتم

-نمیخاد عاشقم باشی ..عاشق سح جونت باش

-اوه اوه اوه خواهر شوهر باااازی؟؟؟

-بعلهههه .من ی خواهر شوهر بدی هستمممم

-نه باباااااا

-بلههعع

-خدا به داد زنم بررررسه

-حالا چون تورو خیلی دوس دارم زیاد اذیتش نمیکنم

-فدات شم مننن

-ععععع خدانکنههعهه

-خب دیگه پاشو بریم پایین شام بخوریم

-شااااام؟؟؟مگه چند ساعته من رمان میخونم؟؟

-نمیدونم والت ولی الان (نگا ساعتش کرد)ساعت 9:30

-اوووووووووه..چقدر خووووندم کوووور نشم ی وقت

-نه بابا بادمجون بم افت نداره

-ععععع.نمیام فرداهاااااا

-اوه اوه .غلط کردم ..پاشو بریم

-خخخخخ ..بریم

بلندشدیمو باهم رفتیم پایین ..بابا که داشت روزنامه میخوند و مامانم که براش میوه پوست میکرد ..پریدم و کنار بابا نشستمو ابراز احساست زیاد

-احمد جوووونم چطووووری؟؟؟

-مرسی عزیز بابا تو خوبی

-فدااااااتم

مامان-استغفرالله دختر خجالت بکش

-هاهاها.ماری خانوم حسودیت میشههههه .حسود حسود

-استغفرالله ..(ی چشم غره توووپ بهم رفت که هممون زدیم زیر خنده)

بابا-خانوممو با دنیا عوض نمیکنم

-ععععععع پس من چیییی؟؟

-اول خانومم بعد شما دوتا

-وای وای وای ..زن ذلییییل

مامان-سونیاااااااا

دوباره زدیم زیرخنده

مامان-هوووووف.تو آدم نمیشی ..پاشین بریم شام بخوریم .

سمت51

من-خب ماری خانوم فرشته ها که ادم نمیشن

سینا-گفتم فرشته ها نه هیولاها

-سیناااااااا.(براش خط و نشون کشیدم که خودش گرفت)

-اممممممم...منظورم به تو نبوووداااا

-افرین داداشیییی

بلند شدیمو رفتیم سر میزو شروع کردیم به خوردن کتلتااااا ..اووووم چقدر دوس داااالمممم ..وقتی تموم شد طبق معمول ظرفلرو جمع کردیم و رفتیم توهال .

ساعت 11شده بود ..چون قرار بود فردا برم شرکت رفتم که زودی بخوابم .

-من میرم لالا ..شبتون شیک

بابا-شبت بخیر

مامان-شب بخیر گلم

سینا-شبت شوکولاتی

خندیدمو رفتم بالا ..رفتم تو اتاقمو مستقیم رفتم سمت تختمو پریدم روشو خوابیییدم ..
-ســـــــونــــیـــــــــــــا

یا خــــدا سیخ سر جام نشستم

-چ چ چی شدهه؟؟زلزله شده؟؟؟

با صدای بلند قهقه ی سینا فهمیدم اوسکولم کرده .ای خدا من اینو میکشمـــــــش .

-زهر مــــــــــــار

-ای جــــــــونم ..اجی بلند شــــــو

ی جیـــــــغ کشیدم و بالشتمو زدم تو سرش .چون ناگهانی زدم پرت شد رو زمین ..حالا من میخندیدم و اون قرمز شده بود

-کصافـــــــط

-حقـــــته

-میکشــــمت

بلند شد پرید رو تخت پاهامو با پاهاش گرفت و شروع کرد قلقک دادنم

-نــــــــــــــــه..

-چــــراهاهاها

-ولم کننننن

-بگو غلط کردم

-اگ اگ اگه من رفتم بر برات خا خاستگاری

از بس میخندیدم نمیتونستم حرف بزنم .تا اینو گفتم دستای سینا به صورت خودکار واستاد .

-امــــــــم اجی جونم پاشو صبحونه برات اماده کردم

-نه بابا؟

-اره عزیزم

-حالا شدم عزیزت؟؟تا دو دقیقه پیش که....

-الان فرق داره دیگه

-چه فرقی؟

-بحث سر زن منه

-عـــــــــع زن تــــو؟؟

-اره عزیـــــزم ..بدو بیا ساعت صبحونه بخور و اماده شو و بیا شرکت من زودتر میرم

-اصن نمیام

-چی؟؟؟سونیا ببخشید

دیدم بدجور اخماش تو همه و جدی گرفته حرفمو

-شوخی کردم ی داداش که بیشتر ندارم .تو برو منم میام بعدا

گونمو بوسید و گفت-چاکرتم ابجی خانومی .بای

-من بیــــشتر..بای

رفت از اتاق بیرون و منم بلند شدم رفتم دسشویی ..اومدم بیرون نگاه ساعت کردم .چــــــی؟؟؟؟ساعت۷

بود ..چقدر زود بیدااارم کرد بیشعور هوف ..رفتم پایین .مامان تو اشپزخونه بود و بابا و سینا هم که رفته بودن .رفتم تو اشپزخونه و از پشت مامانو بغل کردم

-ســــــلام مامان خانومی

-هی .دختر ترسیدم.

-.صبحونه میخام ماری

-شکمو بشین برات بیارم

-فدات شم

گونشو ی ماچ کردم و رفتم رو صندلی نشستم و ماری برام ی نیمروی مخصوص مامی اورد

-جــــــون ...دست و پنجت طلـــــــا

-نوش جونت عزیزم

شروع کردم به خوردن و ماری هم رفت به کاراش برسه.وقتی خوردم ظرفمو شستم و رفتم بالا تو اتاقم .خــــب باید خوب به خودم برسم تا خودمو همچی قشنگ نشون زن داداش ایندم بدم ..ی مانتوی مشکی که روش گلای درشت صورتی و ..داشت پوشیدم و ی شلوار جین تنـــــــگ یخی پوشیدم وناخونای پاهامو لاک مشکی زدمو یک کفش پاشنه ۱۰سانتی جلوباز پام کردم که ناخنام دیده میشد.ی شال ساتن سفید هم شل انداختم و یک خط چشم کشیدم که چشامو وحشی میکرد .ی رژ صورتی جیــــغ هم زدم و ریملم زدم.ناخونامم لاک مشکی کردم ..به خودم ی نگاه تو اینه کردم .جــــــون چه جیــــگری شدم ..خدایش خوشگل شدم .کیف یخیی کتونمو برداشتمو ی رژ و ریمل و خط چشم و لاک و گوشیمو گذاشتم توش . رفتم از اتاق بیرون و رفتم پایین .مامان با صدای کفشام برگشت سمتم .چشاش گرد شد ...

-بسم الله .دختر چه خوشگل شدییی ..کجا میری مگه؟

-مرسی ماری .میرم شرکت سینا

-اونجا چه خبره؟؟

-کارش دارم

-باشه عزیزم.خوش بگذره

-مرسی.ماری

-جونم

-سوییچ ماشینتو میدی؟؟

-اره عزیزم .رو عسلیه تو هاله برو برش دار

-مرسی گلم .بای

-خدافظ مادر مواظب خودت باش

-چشم

سوییچ پارس ماری رو برداشتم و زدم بیروون .ماشینو از پارکینگ دراوردم .راه افتادم سمت شرکت سینا .اهنگ خواهش از میثم ابراهیمی رو گذاشتم(حتــــما گوش کنین واقعا قشنگه)حرفاش حرفای من به رایان بود .صداشو زیاد کردم ....بعد نیم ساعت رسیدم .ماشینو پارک کردم و پیاده شدم . رفتم تو و رفتم سمت منشی .

-سلام خانوم خسته نباشی

-سلام.ممنون .با کی کار دارین

-ام.با خانومه ...

-خانوم عادل اینارو میخام ببرم رییس امضا کنن

برگشتم سمت دختره .عع این که ساحله.با چشای گرد داشتیم نگاه هم میکردیم ی جیـــغ کشیدم و بغلش کردم .

-ساحــــل

-سونیا.دلم برات تنگ شده بود

-من بیشتر

(سحر همون رفیق رادا که اول رمان دیدش رو میگه)

وای ینی سینا عاشق ساحل شده ?جــــون .

-اینجا چه خبره؟؟

برگشتم سمت صدا که دیدم سینا با اخم درومده و نگاه اینور میکنه .ای جان وقتشه یکم اذیتش کنم .وقتی منو دید با تعجب گفت-سونیا چه خبرته عزیزم اروم ترم میتونی حرف بزنیا

قشنـــگ دیدم که اخمای ساحل رفت توهم

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 383
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,223
  • بازدید ماه : 14,181
  • بازدید سال : 141,284
  • بازدید کلی : 11,638,424