close
مجتمع فنی تهران
رمان تلنگر عشق قسمت پنجم
loading...

رمان فا

فکر میکرد من عشق سینام .به خودم حالت عصبانی گرفتمو شونه ی ساحل رو گرفتمو کشیدمش سمت اتاق سینا و وقتی به سینا رسیدم شونه اونم گرفتمو کشیدمشون…

رمان تلنگر عشق قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 349 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:5 نظرات ()

فکر میکرد من عشق سینام .به خودم حالت عصبانی گرفتمو شونه ی ساحل رو گرفتمو کشیدمش سمت اتاق سینا و وقتی به سینا رسیدم شونه اونم گرفتمو کشیدمشون تو .رفتیم تو و درو بستم به حالت عصبی درو بستم و رومو کردم به سینا

-سیــــنا ایــــن دختره همونیه که گفتی دوسش داری؟؟؟.............



ساحل که کلا شاخ دراورده بود

-سو سو سونیا

-ببند دهنتو.این دختره به در عمت میخوره .من نمیزارم با ایـــــــن ازدواج کنی

-سونیا جان .ابجی

-ببند دهنتو ..ایـــــن دختره جیــــــــگره

چشاشون گرد شد .زدم زیر خنده که سینا فهمید اوسکولش کردم .اخماشو کرد توهم زد پشت کمرم

-دختره ی پررو .منو اوسکول کردی

ساحل-می میشه ب من بگین چی شده؟

-اره عزیزم.داداش من عاشق تو شده و خیلی میخادت .همین

چشای ساحل اندازه توپ والیبال شد ..سیناهم سرشو انداخت پایین و رفت بیرون ..اخییی خجالت کشیــــد.اینم که هنوز مبهوته ..

-ساحل

هنوز مبهوت بود .تکونش دادم و گفتم

-ســـــــــاحـــــــــل

-چیــــــه؟؟؟قلبم افتاد تو پاچم

-گیجی ها...داداش منو به غلامی قبول میکنی یا نه؟؟.

-خب خب

-خب خب نکن دیگه بگو

-خب

-اه.نگی میپره ها

-دوسش دارم

- فدات شم زن داداش گلم

محکم بغلش کردمو بوسیدمش

-همینجا باش تا عشقتو بیارم

-چــــــــی؟؟

سریع رفتم بیرون که دیدم سینا رو مبلا نشسته سریع حرکت کرد اومد سمتم دهنشو باز کرد یکم نفرینم کنه دستشو گرفتم پرتش کردم تو اتاق و درو بستم .هووف اینم از این .

دینگ دینگ دینگ (صدای گوشیمه )از تو کیفم گوشیمو دراوردم ..اوه رایان بود .رفتم از شرکت بیرونو جواب دادم .

-الو

-سلام

-سلام

-جوابا اومد

-جوابای چی؟؟!!!!

-جوابای بارداریت ..خب جوابای چیی دیگه .جوابای ازمایش

-اهان.خب میتونی مث ادم بگیا

-خب مث ادم گفتم که

-سگ درصد

-چی گفتی؟؟؟

-گفتم سگ در صدددد

-مث اینکه تو تنبیه میخای

-بیشین بینیم باع

-نشووونت میدم

-الان بترسم؟؟؟

-سلام خانوم سهرابی

(این دیگه کیه ..برگشتم سمت صدا که بهادر اکبری رو دیدم ..یکی از خاستگارای سمجم .هوف همینو کم داشتم)

رایان-سونیاا ..کجایی؟؟؟

-هان؟؟

-این پسره کی بود

بهادر-خانوم سهرابی خوبین؟؟چه عجب ازین ورا؟؟

-رایان بعدا زنگ میزنم .الان شرکتم

گوشی رو قطع کردم

-سلام اقای اکبری .ممنون شما خوبین؟،

-ممنون ..اممم ببخشید فوضولی میکنم ولی شما الان گفتین رایان؟

-بله مشکلیه؟؟؟

-خیر ..ولی میشه بپرسم ایشون کی هستن(چه پررویه بزار حالشو بگیرم ادم شه)

-نامزدم هستن

-چی؟؟؟نامزدتون؟؟؟؟

-بله..الانم باهاشون قرار دارم باید برم .با اجازه

راهمو کشیدمو رفتم .بدبخت مات مونده بود .داشتم میرفتم و از شرکت دور شده بودم که ی ماشین با سرعت از کنارم رد شد ولی باشدت برگشت و کنارم واستاد ..ع چقدر شبیه ماشین رایانه ..سرمو انداختم پایینو خاستم به راهم ادامه بدم که ی دستی ب شدت کشوندمو برد تو ماشینش .برگشتم سمت راننده که دیدم رایانه ..دهنم اندازه غار باز شد

-اون پسره کی بود؟؟؟؟؟

-کدوم پسره؟؟؟اصن معلوم هست چه مرگته؟؟؟؟

-فقط بگو اون اشغال کی بود؟؟

-هیچکس ...ی ادم بی ارزش ..رفته بودم شرکت سینا و داشتم میرفتم خونه که جنابالی زنگ زدین و منم واستادم دم در شرکت بعدشم سر و کله ی اون پسره که میشه پسر رفیق بابا و یکی از کارمندای شرکت پیدا شد و بعدشم که جواب اونو دادم چون بی ادبی بود که محل ندم (همینجور صدام بالا میرفت )

-خیله خوب .خیله خوب فهمیدم خودتو کشتی

نفس نفس میزدم و خوناشامی نگاش میکردم

-خب حالا ی خبر خوش میدم تا جبران کنم

همونجور فقط نگاش میکردم

-جوابای ازمایش درست درومد ..میتونی زنم بشی .فقط زیادی خوشحال نشی که برای قلبت ضرر داره

وای میکشمش .وای ولی چه خوشحالم ..به زور جلو لبخندمو گرفتم

-ب نظرت خوشحال شدم؟؟؟بدتر ناراحتم کردی

-ایش از خداتم باشه ...

-حالا که نیس

-باید بریم وسایل رو بخریم ..مامانا گفتن

-وسایل؟؟

-اه چه گیجی .حلقه و بقیه چیزا

-اها.باشه پس تند باش

-حتما بازم کار داری؟؟

-شاید

-هوف

دندوناشو بهم فشار داد . چقدر حال میکنم حرص میخوره ..راه افتاد و منم سااکت نشستم سرجام.. خیلی فضا خفه بود ..اهنگارو رد کردم و روی ی اهنگ نگه داشتم شانسی ...اهنگ هیس بهشت از حمید صفت بود .. به بیرون و مردم نگاه میکردم که دیدم ماشین واستاد .رایان کنار یک طلافروشی بزگ واستاده بود .اولالا میخایم ازین جا بخریییم؟؟؟

-پیاده شو

ایش .پیاده شد و منم پیاده شدم رفت سمت طلافروشی و دم درش واستاد بهش که رسیدم گفت:اقای منصوری رفیق بابامه پس باید نقش بازی کنیم

-هوف...باشه

دستمو گرفت ولی چون داشتیم نقش بازی میکردیم چیزی بهش نگفتم ..البته من که از خدام بود .باهم وارد طلا فروشی شدیم .ی مرد هم سن بابام فروشنده بود
با دیدن ما لبخندی زد و اومد سمتمون

منصوری-سلام اقا رایان .چه عجب ازین ورا

-سلام اقای منصوری ..ما که همیشه مزاحمتونیم

باهم دست دادن و با منم سلام کرد و جوابشو دادم

-اقا رایان این چه حرفیه شما نور چشمی

-ممنون

-میخای مزدوج شی پسر؟؟

-با اجازتون بله

-اجازه ی ماهم دست شماس ..عروس خانوم ایشونن؟؟

منظورش به من بود

-بله .ایشون عزیز من سونیا خانوم هستن

اوهوع...عزیزش.

-خوشبخت بشین ...پسرم سلیقت عالیه

-ممنون

-ممنون

هاهاها..منو گفت عالی ها

-عموجان حلقه های شیکتون رو میشه ببینیم؟؟

-بله حتما عزیزم ..بیاین اینطرف

رفت ی سمت و ماهم دنبالش رفتیم . حلقه هاشو گذاشت رو میز و گفت که انتخاب کنیم ...خیییلی حلقه هاش ناز بود ...ولی ی دونش بدجور چشمو گرفت .طلا ی زرد بود که با طلای سفید نصف ی قلب روش کشیده شده بود و زنونش ی نگین گوشه ی قلبش داشت ..وقتی دو حلقه رو بهم نزدیک میکردی ی قلب کامل میشد ..خیلی باحال بود ..دو حلقه رو برداشتم

-رایان اینا چطوره؟؟؟

-دستت کن ببینم

دستم کردمو اون اون روهم دادم دستش کنه ..خیییلی شیک و زیبا بود .واقعا سلیقم حرف نداره .

رایان-خوشگله..همین خوبه؟؟

-اوهوم

-اوکی.عموجان ما این ست رو می بریم

-سلیقه ی خانومت عالیه پسرم ..چشم براتون امادش میکنم ببرین

-ممنون

حلقه هارو توی بستش گذاشت و پاپیونشم زد و داد دستمون ..بعد از کلی تشکر رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم .

-خب اینم از این ..حالا باید بریم اینه شمعدون بخریم

-هوف..من خسته شدم

-اشکال نداره عادت میکنی

-عمرا به اینجور کارا عادت کنم

-حالا میبینی که میکنی

دیگه جوابشو ندادم ..
اونم دهنشو بست و راه افتاد .اهنگارو بالا پایین کردو روی اهنگ به تو مدیونم میثم ابراهیمی واستادو پلی کرد ..

(چشمات پر امیدن احساس قشنگی رو بهم میدن


تو روز و روزگاری که دلم می خود


یکی ببینتم حال منو دیدن


قلبم پر احساس ببین چقدر به دوری تو حساس


همیشه وقت دل تنگی تو این دنیا


به جز تو دیگه هیچکس رو نمیشناسه


اختصاصی رسانه پاپ موزیک


آرومم دنیا رو نمی دونم


برام کافیه وقتی کنار تو، تو این خونم


آرومم آرومم


آرامش این خونه رو


حسی و که میگه نرو


حتی تو که جون منی


این جونه رو مدیون توام


این حسی که دل تنگمو


آسمون خوش رنگمو


وقتی که تو آهنگمی اهنگمو مدیون توام


♫♫♫♫♫♫


روزایی که بارون میزنه به شیشمون


انگار خدا نشسته پیشمون


چشام از حس بودنت خیس همش


بابت بودن تو ممنونم ازت


ممنونم ازت


آرامش این. خونه رو


حسی و که میگه نرو


حتی تو که جون منی


این جونه رو مدیون توام


این حسی که دل تنگمو


آسمون خوش رنگمو


وقتی که تو آهنگمی آهنگمو مدیون توام)

ینی رایان عاشق یکیه؟؟؟؟؟یا منظورش ب من بود؟..بروبابا سونیا خول شدی ..اون بمیره هم ب تو این حرفارو نمیزنه .هـــــوف کاش واس من می بود ..بیخیال بابا ..اوکی ..

-پیاده شو

-هــوم؟؟

-گیجیــاا..پیاده شو رسیدیم

برگشتم بیرونو نگا کردم دیدم جلو ی مغازه ای که وسایل سفره عقد رو داره ایم .پیاده شدیمو رفتیم تو .فروشندش ی خانوم بود .

رایان-بهترین اینه شمعدوناتونو لطفا بیارین

خانومه-چشم .صبر کنین چندلحظه

خانومه رفت توی ی اتاقک و ماهم مث بز واستاده بودیم ..سونیا به خودت میگی بز؟؟..اه وجدان برو گمشو حوصلتو ندارم..ای بابا پس کی حوصلمو داری بیام؟؟..اصن نیای بهتره هااا ..نه دیگه باید بیام

-بفرمایید

با صدای خانومه وجدانمو فرستادم بره و هواسمو دادم ب اونا ..خانومه با ی کارتون اومد و گذاشتش روی میز و ی عالمه اینه شمعدون از توش دراورد و گذاشت تا ما انتخاب کنیم ..

رایان-کدوم بهتره سونیا؟؟

-نمیدونم .بزار فکر کنم

-مگه میخای آپولو هوا کنی؟؟

-این سخت تره

-ععععع!!!

-ارهههه..ساکت شو لدفا تا انتخاب کنم

-دیوونه(زیرلبی گفت و پشت چشم نازک کرد ..خداییش کفم تاید شد..ریلکس گفتم)

-خودتی

-چی؟

-دیوونه خودتی

-ماشاالله گوش نیس که راداره

خیلی سعی کردم نزنم زیر خنده ..اخه خیــــلی باحال گفت حال کردم .همینجور داشتم نگا میکردم که ی اینه شمعدون طلایی که بالاش طرح قلب می شد چشمو گرفت

-رایــان این طلاییه چطوره؟؟؟

رایان یکم نگاش کرد و گفت :خوبه ..تنها چیزی که داری فکر کنم سلیقته فقط

یکی زدم تو بازوشو گفتم-نخیــــرم همه چیز دارم تو نمی بینی ..

بازوشو تو دستش گرفت و شروع کرد ب اخ اخ کردن ..نگرانش شدم واس همین بازوشو تو دستم گرفتم نازش کردم (اصن یهویی شد ..خودم نفهمیدم چیکار کردم)

-ببخشیـــــد رایان من که یواش زدم ..درد میکنه ؟؟

سرمو بالا اوردم و نگران نگاش کردم ..رایان داشت با چشای سبز عسلیش با کمی تعجب و خوشحالی وشوق و خلاصه ی چیز خاصی تو چشاش بود نگام میکرد..گیج چشماش شدم ..زمان و مکان و فراموش کردم و فقط نگام به اون دو تیله ی سبز عسلی بود و دلم میخاست زمان متوقف شه ..اونم همونجور نگاه من میکرد
اونم دهنشو بست و راه افتاد .اهنگارو بالا پایین کردو روی اهنگ به تو مدیونم میثم ابراهیمی واستادو پلی کرد ..

(چشمات پر امیدن احساس قشنگی رو بهم میدن


تو روز و روزگاری که دلم می خود


یکی ببینتم حال منو دیدن


قلبم پر احساس ببین چقدر به دوری تو حساس


همیشه وقت دل تنگی تو این دنیا


به جز تو دیگه هیچکس رو نمیشناسه


اختصاصی رسانه پاپ موزیک


آرومم دنیا رو نمی دونم


برام کافیه وقتی کنار تو، تو این خونم


آرومم آرومم


آرامش این خونه رو


حسی و که میگه نرو


حتی تو که جون منی


این جونه رو مدیون توام


این حسی که دل تنگمو


آسمون خوش رنگمو


وقتی که تو آهنگمی اهنگمو مدیون توام


♫♫♫♫♫♫


روزایی که بارون میزنه به شیشمون


انگار خدا نشسته پیشمون


چشام از حس بودنت خیس همش


بابت بودن تو ممنونم ازت


ممنونم ازت


آرامش این. خونه رو


حسی و که میگه نرو


حتی تو که جون منی


این جونه رو مدیون توام


این حسی که دل تنگمو


آسمون خوش رنگمو


وقتی که تو آهنگمی آهنگمو مدیون توام)

ینی رایان عاشق یکیه؟؟؟؟؟یا منظورش ب من بود؟..بروبابا سونیا خول شدی ..اون بمیره هم ب تو این حرفارو نمیزنه .هـــــوف کاش واس من می بود ..بیخیال بابا ..اوکی ..

-پیاده شو

-هــوم؟؟

-گیجیــاا..پیاده شو رسیدیم

برگشتم بیرونو نگا کردم دیدم جلو ی مغازه ای که وسایل سفره عقد رو داره ایم .پیاده شدیمو رفتیم تو .فروشندش ی خانوم بود .

رایان-بهترین اینه شمعدوناتونو لطفا بیارین

خانومه-چشم .صبر کنین چندلحظه

خانومه رفت توی ی اتاقک و ماهم مث بز واستاده بودیم ..سونیا به خودت میگی بز؟؟..اه وجدان برو گمشو حوصلتو ندارم..ای بابا پس کی حوصلمو داری بیام؟؟..اصن نیای بهتره هااا ..نه دیگه باید بیام

-بفرمایید

با صدای خانومه وجدانمو فرستادم بره و هواسمو دادم ب اونا ..خانومه با ی کارتون اومد و گذاشتش روی میز و ی عالمه اینه شمعدون از توش دراورد و گذاشت تا ما انتخاب کنیم ..

رایان-کدوم بهتره سونیا؟؟

-نمیدونم .بزار فکر کنم

-مگه میخای آپولو هوا کنی؟؟

-این سخت تره

-ععععع!!!

-ارهههه..ساکت شو لدفا تا انتخاب کنم

-دیوونه(زیرلبی گفت و پشت چشم نازک کرد ..خداییش کفم تاید شد..ریلکس گفتم)

-خودتی

-چی؟

-دیوونه خودتی

-ماشاالله گوش نیس که راداره

خیلی سعی کردم نزنم زیر خنده ..اخه خیــــلی باحال گفت حال کردم .همینجور داشتم نگا میکردم که ی اینه شمعدون طلایی که بالاش طرح قلب می شد چشمو گرفت

-رایــان این طلاییه چطوره؟؟؟

رایان یکم نگاش کرد و گفت :خوبه ..تنها چیزی که داری فکر کنم سلیقته فقط

یکی زدم تو بازوشو گفتم-نخیــــرم همه چیز دارم تو نمی بینی ..

بازوشو تو دستش گرفت و شروع کرد ب اخ اخ کردن ..نگرانش شدم واس همین بازوشو تو دستم گرفتم نازش کردم (اصن یهویی شد ..خودم نفهمیدم چیکار کردم)

-ببخشیـــــد رایان من که یواش زدم ..درد میکنه ؟؟

سرمو بالا اوردم و نگران نگاش کردم ..رایان داشت با چشای سبز عسلیش با کمی تعجب و خوشحالی وشوق و خلاصه ی چیز خاصی تو چشاش بود نگام میکرد..گیج چشماش شدم ..زمان و مکان و فراموش کردم و فقط نگام به اون دو تیله ی سبز عسلی بود و دلم میخاست زمان متوقف شه ..اونم همونجور نگاه من میکرد
-اهم اهم

با صدای خانومه ب خودمون اومدیم و سریع دستامو از دور بازوش جدا کردمو رفتم ی قدم عقب تر ..رایان هم روشو ازون ور کرد و با ی سرفه ی مصلحتی گفت

-خانوم ما این طلایی رو که خانومم گفت رو میبریم

خانوم-چشم ..صبر کنین تا توی بسته بزارمش

بستشو اورد و توی بسته گذاشتش ..وای خدا ضربان قلبم هنوز روی هزاره .اینه شمعدون رو داد دست رایان و رایان هم پولشو حساب کرد و رفتیم تو ماشین ..ماشینو روشن کرد و بازم همون اهنگ میثم ابراهیمی رو گذاشت ..ای بابا من میگم اینو واس من گذاشته شما میگین نه ..وگرنع چه دلیلی داره هی اینو بزاره ..اخه باهوش شاید ازین اهنگه خوشش میاد..اه وجدان بزار یکم خیالبافی کنم ..باشه تو خیالبافی کن منم میرم ..افرین برو .بای .بای ....وجدانم که رفــــت ..رفتم تو فکر چند دقه پیش توی مغازه ..من عاشق رایانم که تو چشماش غرق شدع بودم .پس رایان چرا همچی غرقم شده بود؟؟؟؟ینی اونم منو میخاد؟؟؟..نه بابا فکر نکنم..همینجور تو فکر این چیزا بودم که نفهمیدم کی رسیدیم ..

-رسیدیم

پیاده شدمو ی خدافظی سرسری کردیمو رفتم تو خونه و تا وقتی که پامو تو خونه نذاشتم نرفت ..اخه عــاشق این کاراشم مـــــــــن ..با خوشحالی رفتم تو خونه و بلند سلام دادم
-ســــــلـــــــــام

سینا-وااااای باز زلزله اومد

-جای سلام کردنته ؟؟؟

-سلام

-افرین

مامی-سلام دختر گلم خوش اومدی

-مرسی ماری جون

بابا-سلام به دختر گل گلابم

-سلام به باباییه جیگــــرم

بابا خندید و رفتم ابراز احساست زیاد و باباهم پیشونیمو بوسید

بابا-با شوهرت خوش گذشت؟؟

-ععِ بابا هنوز شوهرم که نیس

-خب میشه دیگه

-من میرم لباسامو عوۻ کنم (عجب پیچوندم.)

بابا-برو عزیزم

رفتم بالا تو اتاقمو و رفتم حموم ..بعد نیم ساعت درومدم .اخیـــــــــــــــــــش سبک شــدم.ی تیشرت مشکی و شلوار خونگی ابی پوشیدم و موهامو سشوار کشیدم و شونه کردم .اوووه چه بلند شـــده .عاشقشونم ..همشو به زور جمع کردم و دم اسبی بستم .رفتم بیرون و کنار بابا رو مبل نشستم و از تو ظرف ی پرتقال برداشتم و پوست کردمش و شروع کردم به خوردن ..بابا که داشت فیلم می دید و مامانم کنارش داشت نگاه میکرد .سینا هم غرق توی گوشیش بود و داشت اسمس بازی میکرد .هووف ..بلند شدمو رفتم خودمو پرت کردم کنار سینا

سرمو خم کردم و گذاشتم رو شونه ی داداشم .نفسم .همه ی زندگیم ..سینا با تعجب واستاد و دستاشو دورم حلقه کرد -چیزی شده ابجی کوچیکه؟؟؟

-نه

-پس چرا ابجی خانوم من اینجوری شد یهو؟؟

ی نفس عمیق کشیدم و جوابشو ندادم ..خدایا دلم گرفته بود ..من عاشق رایانم اگه اون عاشق یکی دیگه باشه چــــی؟؟؟؟..ولش بابا ..ابراز احساست زیاد و سرمو از رو شونش برداشتم ..

سینا-اروم شدی عزیزم؟؟

-اوهوم ..مرسی ژلوفن من

-ژلوفنننن (صداشو یواش کرد)تا چند وقت اینده ژلوفن یکی دیگه میشم .

هعی چه خوشحال بود ..بغض کردم با فکر اینکه داداشمو بخام ب یکی دیگه بدم ..چون چشام رنگی و درشت بود وقتی بغض میکردم همچییین توش اشک جمع می شد و مظلوم می شدم که نگووو ..سینا با دیدن من تعجب کرد و بغلم کرد

-ابجی چی شد ؟؟؟

-نمیخام

-هوم؟؟چیو نمیخای؟؟

-تو فقط ژلوفن منی ..حق نداری ژلوفن یکی دیگه بشی .نمیـــــــــخام

-باشه بابااا .یوااااش ..فقط ژلوفن توام ..حالا بغض نکن ..اذیت میشماااا

سریع بغضمو قورت دادم و نم چشامو گرفتم و با لبخند نگاش کردم

-ابجی خیلی دوست دارم

-من بیشتر

پیشونیمو بوسید منم ابراز احساست زیاد ..

بابا-اخیش بلاخره تموم شد

من-چی؟؟

بابا- این فیلمه

‌-اها

بابا-سونیا

-جانم بابا

-عزیزم حلقه هارو خریدین مامانتم نوبت ارایشگاه برات گرفته..ماهم مهمونارو دعوت کردیم .فردا جشن عقدیتونه .

-چـــــی؟؟؟؟

-وا؟؟عزیزم گفتیم که جواب ازمایشا بیاد عقد میکنیم

-به این زودی؟؟

-اره خب

-باشه

ساعت۸:۳۰شب بود .رفتم تو اتاقم و رو تختم نشستم ..ای خدا ینی من فردا زن رایان میشم .ای جـــــون..ولی خب ممکنه عاشق یکی دیگه باشه ..نه سونیا فکر خراب نکنننن ..اههههه ..دستامو تو موهام کردم و بهم ریختمشون .ای خدا دیوونه شدممم .دراز کشیدمو با فکر به فردا و روزهای بعدش به خواب رفتم

-سونیــــــــــــــا...الااااااغ خیر سرت عروسی پاشو میخایم بریم ارایشگــــــــاه

-اهههههههه ولــــــم کـــــن من نمیرم ارایشگاه

-حتما با این قیافه چلغوزت میخای باشی؟؟

-همینجوریشم خوشگلم ..ولم کن بزار بخوابم
-مرگ سوگی بلند شو بریــــــــم

همونطور چشم بسته نشستم

-اههههه سوگی قسم نده دیه

-الهی فدات شه شوهرت

-درد بگیــــــــری

-افرین عزیـــــزم حالا پاشو اماده شو

بلند شدم رفتم دسشویی و دس صورتمو شستم و اومدم بیرون و یک مانتو خاکستری و شلوار دم پا گشاد سفید و شال مشکی و کفش سفید پوشیدمو ی رژ هم زدمو تمـــام.

-امادم .بریم

سوگی-بریم

رفتیم پایین و مامان هم اماده بود و برام لقمه گرفته بود .الهی فداش شم

-صبح بخیر بر اهل خانواده

بابا-صبح بخیر عروس خانوم

با خجالت سرمو انداختم پایین

سینا-صبح بخیر خواهری

بهش لبخند زدمو رفتم پیش مامان

مامان-صبح بخیر عزیزم ..اماده ای؟بریم؟

-اوهوم

با مامان و سوگی از بابا و سینا خدافظی کردیم و رفتیم بیرون .سوار ماشین مامان شدیمو راه افتادیم .نشستم و سرمو به شیشه تکیه دادم .هعییییی .خدایا دارم راه درست رو میرم؟؟؟ینی این عشق ی طرفه ب جایی میرسه؟؟؟ینی رایان عاشقم میشه؟؟ینی میشه؟؟..خدایا خودت کمکم کـــــــن .

برای [داشتن] یک زندگی آسان دعا نکنید؛


دعا کنید تا توانایی آن را داشته باشید که از پس یک زندگی دشوار برآیید.****
   

    به ارایشگاه رسیدیمو پیاده شدیم ...قرار بود مامان رایان لباس رو از فرانسه سفارش بده برای همین دیگه دنبال لباس نرفتیم ..وارد ارایشگاه شدیم ..ی خانوم ۳۰ساله و سه تا دختر هم سنای خودم بودن کارکناش ..فکرکنم خانومه رییسشون بود ..خانومه اومد سمتمون

    -سلام خانوما خوش اومدین ..عروس خانوم کدوم یکیه؟؟؟

    مامان-سلام خانوم شکوهی..عروس دخترمه سونیای گلم

    و با دستش ب من اشاره کرد ..من و سوگی هم سلام کردیم

    خانومه-ماشاالله ..دختر شما اینجوریش خوشگله ارایشش بکنیم چـــــــی بشه..میخاد دامادو دیوونه کنه

    ی لبخند ملیـــح زدمو سرمو انداختم پایین

    خانومه-خب عزیزم بیا بشین که شروع کنیم (روبه مامان کرد)خانوم سهرابی شماهم برین بشینین با این خانوم خشگله(سوگی منظورش بود)تا سمیه و سحر بیان سر شما

    مامی-چشم(روبه سوگی)بیا بریم(روبه من)یکم تحمل کن تموم میشه

    اونا رفتن رو صندلیا و خانومه منو برد تو ی اتاقی که مخصوص عروسا بود .

    -خـــــوب ..دخترم بشین ...سیمیـــــــن

    یکی از اون دخترا مث جت اومد تو اتاق

    سمین-اومدم زهرا خانوم

    -خب بیا این جیگر رو جیگر ترش کنیم

    رفتم رو صندلی نشستم و اونا هم ریختن سرم ..زهراخانومه شروع کرد به درست کردن صورتمو سیمین هم وسایل لازمو بهش میداد..دوساعت کااامل سر صورتم بودن ...صورتم که تموم شد زهراخانوم رفت سر موهام

    زهراخانوم-واااااای دخترم موهات محشـــــره چقدر بلـــنده ..

    -ممنون نظر لطفتونه

    شروع کرد به درست کردشون .وای خدا جونم درومد ..سیمین هم پاهامو شروع کرد به لاک زدن .ای خدا مردم ..بعد چهار ساعت دست از سرم برداشتن .سیمین دستامم لاک کرده بود .ای جــــون چه ناناس شد ناخنام .

    زهراخانوم-وای دختر محشر شـــــدی

    -میشه خودمو ببینم؟؟

    -نه صبر کن لباسی که مادر شوهرتون اوردن رو بیارم بپوشین بعد

    -باشه

    سیمین رفت و با یک بسته ی بزرگ اومد

    زهراخانوم-ما میریم بیرون شما لباستونو بپوشین بیاین

    -باشه

    رفتن بیرون .بسته رو باز کردم .وااااااااای یک لباس سفید جیـــــگر توش بود .درش اوردم و تنم کردم و کفشاشو که سفیدپاشنه۱۵سانتی جلو باز بود بود رو پام کردم .وااای لباسش یه رمان قرمز جیغ دور کمرم میخورد و ی عالمه پف داشت و بلــند بود و دنبالم کشیده می شد و دکلته بود و رو سینش سنگ کاری های سفید شده بود که برق می زد ..خیلی خوشگل بود .رفتم از اتاق بیرون .همشون منتظر من بودن .با دیدنم دهنشون یک متر باز شد .چه خوشگل شده بودن .مامی موهاشو شینیون کرده بود و کت دامن زرشکی پوشیده بود و سوگی هم یک لباس دکلته که استین داشت و جذب بود تا ارنجش و طرح حریر داشت و شیری رنگ بود .موهاشم فر کرده بود ریخته بود . .میخاست ارشو دیوونه کنه ..خخخخ

    مامان-واااااااای دختر خیـــــــــــلی خوشگل شدی

    -مامی دیگه اونقدرام خوشگل نشدم

    سوگی-چی میــــگی دیوونه خیـــــلی خوشگل شدی اصن نشناختمتتتتتت

    زهراخانوم-ماشاالله هزار ماشاالله .عالی هستی دختر .بیا خودتو ببین

    رفتم جلو اینه قدی ..وااااای اصن خودمو نشناختم .خدااااییش خوشگل شده بودم .خیــــــلی قشنگ شده بودم

    برام سایه صورتی و رژ قرمز و خط چشم مشکی و طلایی کشیده بود و رژگونه قرمز و مژه مصنوعی هم زده بود ...وااااای چقدر ناز شدم ...ساعت ۲:۳۰شده بود .زنگ ارایشگاه رو زدن .سیمین رفت دم در و بعد چند دقه اومد

    -خانوم اقا داماد اومدن

    مامان سریع اومد سمتمو شنلمو سرم کرد و منو فرستاد بیرون ..ی عالمه فیلم بردار اونجا بودن ..اخه ی عقدی که اینکارارو نمیخاد دیگه ..سرمو بالا اوردم و رایان رو دیدم .وای خدا باورم نمی ضد ..نفس گیر شده بود ..اونم داشت با نگاهش منو میخورد کت و شلوار سفید و پاپیون قرمز زده بود ..واااای محشر شده بود ..ی دسته گل پر رز قرمزم دستش بود .دسته گل رو دستم داد و گرفتم
    
شونه هامو گرفت و پیشونیمو بوسید ...چشامو بستم تا این لحظه برای همیشه تو ذهنم حک شه .هرچند که برای خاطر فیلمبردارا اینجوری کرد .ولی بازم غنیمته ... دستمو گرفت و رفتیم سمت پورشه ی خوشگل رایان که با گل رز قرمز و نرگس تزیین شده بود ..در رو برام باز کرد ..با این لباس برام مشکل بود سوار شم .رایان فهمید و دسته گل رو ازم گرفت و خم شد دنباله لباسمو تو دستش گرفت تا سوار شم ..سوار شدم و ادامه ی لباسو انداخت رو پاهام و دسته گلم بهم داد ..در رو بست و خودشم اومد سوار شد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ..

رایان-خوشگل شدی

اوهوووع ..چیزای جدیدمیشنوم

رایان-تعجب نکن ..چون زیادی پول خرج کردیم میخام امروز مث ی زوج خوشبخت باشیم تا پولا حیف نشه .

ایـــــــش لوس فکر کردم چی شده .خسیــــس

من-باشه ..راس میگی پولا حیف میشه عزیــــــزم

خب نقش شروع شد ..البته من که از تــــه دلم دوسش داشتم و نیازی به نقش بازی کردن نداشتم .

ظبط رو روشن کرد و اهنگ نبض از نریمان اومد و صداشو تا تـــــه زیاد کرد ..واااای کر شــــدم .تو کوچه هرکی می دید مارو با لبخند نگامون میکرد ..بعد نیم ساعت رسیدیم به آتلیه ..رفتیم تو ی دختره ی عملی عکاسش بود .با دیدن رایان چشاش برق زد بیشعووور . اومد سمتمون و با ناز به رایان گفت

-سلام اقای رادمهر خوش اومدین

رایان-سلام ممنون ..لطفا سریع تر بیاین عکسارو بگیرین که خانومم خسته نشه

دختره ی ایش زیر لبی گفت و ی نگاه بد ب من انداخت ..خجالتم نمیکشه ها .

دختره-بفرمایین تو اتاق

رفت سمت ی اتاقی و ماهم دنبالش رفتیم .. رفت سمت دوربینشو همونجور که باهاش ور میرفت گفت

-شنلتو در بیار

بچه پررو فکر کرده کی هست حالا.....ای وای من چجوری شنلمو درارم ..خجالت میکشم جلو رایااان..

رایان با نگاه شیطونش گفت-دربیار دیگه خانوووومم

بیشعـــــــور ...ی نگاه اژدهایی بهش انداختم که خندید ...رو آب بخنــــدی

شنلمو دراوردم ...لبخند رایان از بین رفت و ب جاش مبهوت نگاه من میکرد ..مث دستگاه اسکن .از پایین تا بالامو نگاه میکرد ...خب خجالت میکشیدم دیگه ..دختره با دیدنم دهنش ی متر باز شد ..

ب طور ناخداگاه دختره گفت-چه خوشگلیییی

-مرسی ..میشه سریعتر عکسارو بگیرین

دختره -چشم

..فهمید ازش سر ترم ساکت شد ..رایان هنوز داشت نگام میکرد ..

دختره-خب اقا دوماد شما برین پشت سر خانومتون عروس خانوم هم ی دستشو بزاره رو دست اقا دومادو و ی دستشم روی گونه ی دوماد و با عشق نگاش کنه ...

چـــــــــی؟؟؟؟مــــــن بکنم؟؟؟؟؟ای خدا چه گیری کردیما ...رایان که از خدا خواسته کارایی که گفت و کرد و منم همون کارارو کردم ..داشتیم تو اون حالت تو چشای هم نگاه میکردیم

چیـــــــــــک ..عکسو گرفت ..


بعد یک سه ساعت ولمون کرد ..ی عالمه ژست گرفتیم ....ینی تا این عکسارو گرفتیم جونمون درووومد

دختره-ی دونه دیگه مونده

-واااای ..خسته شدیم دیگه

-این یکی بهتون انرژی میده

-وا؟؟؟مگه میشه

-اوهوم ..اقا دوماد عروسو بغل کن و ببوسش

واااای من اخرش اینو میکشمشششش ..اخه این چه ژستیه دیگهههه ..

چیـــــــک...خب اینم ازین .سریع کشیدم کنار ..

خب دیگه تموم شد میتونین برین ..شنلمو پوشیدمو بعد خداخافظی رفتیم بیرون ..سوار ماشین شدیم و به سمت باغ راه افتادیم
اهنگی که گذاشت


اهنگ دارم میرم از ایمان غلامی بود .آخــــــــے عـــاشقشم ...صداشو زیاد کردم که برگشت نگام کرد.خودمو زدم ب کوچه علی چپ..بعد یک ساعت رسیدیم به باغ .ی عااالمه ادم جلو باغ بودن و فیبمبردارام منتظرمون بودن ..تا مارو دیدن مث جت اومدن که فیلم بگیرن ..رایان پیاده شد و اومد در رو باز کرد برام .پیاده شدم که رایان شنلمو کشید جلوتر ...اوه بابا جلو پامو نمیبینم ....ولی حـــال کردم از غیرتی شدنش.باهم رفتیم تو باغ و مردم هم دنبالمون .رفتیم توی سالن عقد و حاج اقا اومد و ماهم نشستیم ..همه نشستند و حاج اقا شروع کرد..

سرکارخانوم سونیا سهرابی ایا وکیلم شمارابا مهریه ی معلومه به عقد دائم جناب اقای رایان رادمهر دربیاورم؟عروس خانوم بنده وکیلم؟؟

دخترخاله هام ثمین وسارا دو سر پارچه رو داشتن و سوگی هم قند می سابید .

سوگی-عروس رفتع گل بچینه

عروس خانوم برای بار دوم میپرسم ..بنده وکیـــلم؟؟
    سوگی-عروس رفته گلاب بیاره

    عروس خانوم برای بار اخر میپرسم ایا بنده وکیلم؟؟؟

    وای خدای من .من دارم چیکارمیکنم؟؟؟راهی که میرم درسته؟؟..رایان عشقی نداره؟؟زندگیم تباه نمیشه؟؟؟

    نابود نمیشیم جفتمون؟؟؟....

    رایان دستمو فشارداد از تو اینه نگاش کردم .ی چشم غره ای بهم رفت که نگوووو ..

    سوگی-عروس زیر لفظی میخاد

    مامان درایان مث جت با ی جعبه اومد و داد دست رایان رایان هم روشو از من کرد و بازش کرد .وااااااای ی سرویس طلای سفید ریــــز بود ...خیـــــلی قشنگ بود ...ازش گرفتم و اروم تشکر کردم ..همه منتظر جوابم بودن ...هووووف..خدایا ب امید خودت

    -با اجازه ی پدر ومادرم و به خصوص برادرم ..بـــله

    همه کل کشیدن و دست میزدن ..حاج اقا ساکتشون کرد و بله ی رایان رو هم گرفت ..رایان ب سمت من شد و کلاه شنلمو از سرم دراورد و پیشونیمو بوسید ..خدایا امروز بهتریـــــــــــن روز زندگیمه ..همه با تحسین نگام میکردن ...مامان مث جت اومد سمتمون و ی جام رو با ی جعبه گذاشت رو میز ..دیدم عسل و انگشتره ...رایان خم شد و جعبه رو برداشت و بازش مرد ..حلقه های حیـــگرم بود ..اون منو دراورد و دست چپمم گرفت و گذاشتش تو انگشتم ..ی حس خوبی بهم دست داد ..حس اینکه از رایان شدم..رایان از من شده دیگه ..خیلی حس خوبی بود ..حلقشو برداشتم و دست چپشو گرفتم و تو انگشتش کردم ..همه دست زدن و کل کشیدن..حالا نوبت عسلا بود ..رایان انگشت کوچیکشو کرد تو عسل و گذاشت دهنم ....بدبخت قرمز شد ..با خنده انگشتشو ول کردم ..حالا نوبت من بود ..انگشتمو زدم تو عسل گذاشتم دهنش ..تو چشام نگا کرد و ابرو اداخت بالا و با خنده انگشتشمو ول کرد
    
دستمو از تو دهنش دراوردم .

خندید و چال گونش دیده شد ..دلم ضعفففف رفت واس چالش ....خدایا چیزی می شد اگه ب منم میدااادی؟؟هووووف ..با اخم رومو ازش برگردوندم ..همه رفتن وسط و شروع کردن به ر*ق*ص ..میشا و امیرعلی و سپند و رادا هم دور ی میز نشسته بودن ..بعد دوساعت که خوووب خودشونو تکوندن مردم ارکستر گفت:عروس و دوماد گلللل بیان وسط

چه عجب ب ما هم اجازه دادن ....رایان بلند شد و اومد جلوم و دستشو دراز کرد

-مادموزل افتخار میدی؟

چون ب هم قول داده بودیم که امشب مث عاشقای واقعی باشیم منم خودمو خر نکردم دیه ..با ی لبخند دستمو گذاشتم تو دستشو و باهم رفتیم وسط ..دستاشو ابراز احساسات کرد و منم دستامو دور گردنش حلقه کردم و شروع کردیم ..(اهنگ دیوونه میکنی منو از امین حبیبی بود)

تو چشایه تو یه حسیه انگار که منو میکشه هر دفعه هر بار

با تو این ماجرا هی میشه تکرارو دیوونم میکنه منو دیوونم میکنه

تو تویه چشمات یه حالتی داری که دلمو به زانو در میاری

نگاهات میزنه ضربه ی کاری و دیوونم میکنه داره دیوونم میکنه

آخه عاشقم چه کنم دلم کسی رو غیر تو نمیبینه دیگه

نفسم تویی همه کسم تویی تو چشام نگاه کن ببین داره میگه

آخه عاشقم چه کنم دلم کسی رو غیر تو نمیبینه دیگه

نفسم تویی همه کسم تویی تو چشام نگاه کن ببین داره میگه


♫♫♫♫♫♫

نگاه رایان ب چشام بود و ی جور خاصی نگام میکرد ..


♫♫♫♫♫♫


تمامه هستو نیست من تویی فدایه اون چشات

دیوونه میکنی منو منو که میمیرم برات

تو رو که میبینم چشام رویا رو باور میکنه

رویای شیرینم نگاهت حالم رو بهتر میکنه

(آخه عاشقم چه کنم دلم کسی رو غیر تو نمیبینه دیگه

نفسم تویی همه کسم تویی تو چشام نگاه کن ببین داره میگه

آخه عاشقم چه کنم دلم کسی رو غیر تو نمیبینه دیگه

نفسم تویی همه کسم تویی تو چشام نگاه کن ببین داره میگه

اینجای اهنگ رو که گفت رایان بغل گرفت و با اهنگ گفت ....چشام گرد شد ..ینی منظورش ب من بود ..پ ن پ ب عمت بود ..خوب زیر گوش تو داره میگه دیگه اوسکول ...اینجای اهنگ که تموم شد دستمو گرفت و گردوند منو ی نگاهی بهم کرد و ی لبخند ناناااس ازونا که چالش درمیادم زد که عشششق کردم ..اصن انرژی گرفتمممم ....


(آخه عاشقم چه کنم دلم کسی رو غیر تو نمیبینه دیگه

نفسم تویی همه کسم تویی تو چشام نگاه کن ببین داره میگه

آخه عاشقم چه کنم دلم کسی رو غیر تو نمیبینه دیگه

نفسم تویی همه کسم تویی تو چشام نگاه کن ببین داره میگه

این جارو همه باهم گفتن و هماهنگ دست میزدن ..خیلی باحال بود هرکسی نگاش ب عشقش بود و رایان هم نگاش ب من بود ..اخر اهنگ شونه هامو گرفت و پیشونیمو با احسااااس بوسید..همه دست زدن و من لبووو شدم ....دست تو دست هم رفتیم نشستیم سرجامون ....بعد دو ساعت که باز همه ریختن وسط یکی از خدمتکارا اومد و اعلام کرد همه برن تو باغ برای صرف شام....همه رفتن تو حیاط و خدمتکارا میزو برای منو رایان اماده کردن و فیلمبردارام اماده شدن ..ماهم بلند شدیم و رفتیم سر اون میزی که چیده بودن ..فیلمبردار شروع کرد ب دستور دادن و رو اعصاب من یورتمه میرفت..اخراش جوری شده بودم که میخاستم بزنم تو سرش..بعد اینکه کلی فیلم گرفت ولمون کرد و رفت

-هوووووف ..زنیکه میمون پدرمونو دراااورد

-خداییش با این حرفت موافقم

میلی ب غذا نداشتیم از بس اذیتمون کرده بود ..یکم نوشابه واس خودم ریختم و نصفه خوردم ..لیوانو گذاشتم ..ععع چه جالب شده بود رد رژم روش مونده بود ..داشتم نگا لیوان میکردم که همون موقه رایان لیوانو برداشت و لباشو دقیییقا رو رد رژ من گذاشت و ادامه ی نوشابه رو خورد...امشب کارای جدید میبییینما..سکته نکنم از شدت خوشحالی کار کردم .

-بی ادب این همه لیوان میمیردی یکی دیگه واس خودت بریزی؟؟

-اوهوم ..این خوشمزه تر بود

-هان؟؟؟؟!!!

-هیچی جوجه بهش فکر نکن

-عمته

-چی؟

-جوجه عمته

-خخخخ نه عمه ی من شتر مرغه

بلند زدم زی خنده ..خداااییش راست میگفت ..عمش کپییی شتر مرغ بود .رایانم میخندید .وسط خنده گفت

-کووفت .بی ادب ب عمم نخند گ*ن*ا*ه داره

همونجور میخندیدم

-چی شده که دارین اینجوری باهم میخندین؟؟

برگشتم سمت صدا .رادا بود ..با میشا و امیرعلی و سپند بود

قضیه رو براش گفتم و اوناهم تا ی ساعت میخندیدن فقط

میشا-ما واس خدافظی اومدیم ..الان اینجا شلوغ میشه گفتم ما زودتر بیایم خدافظی

-میرین؟؟

رادا-میگی وایستیم؟؟

زدن زیرخنده

-مسخرههههه

چقدر ما امشب خندیدیییم ..بعد خداحافظی رفتن و چند دقه بعدش ی اییییل ادم واس خدافظی اومدن ..ی ساعت که با اونا خدافظی کردیم

مامان رایان-خدافظ عزیزم

-مگه شما میرین؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
اخه اینجا خونه اینا بود ..اینا کجا میرفتن؟؟؟

-اره عزیزم میریم خونه شما ..دست به اسبابام نمیزنین فردا خدمتکارا میان برین طبقه بالا اتاق چهارمی

-مرسی .باشه

با مامان و باباهم خدافظی کردیم ..حالا همع رفته بودن و مادوتا بودیم و ی خونه ی درندشت ..رفتم تو خونه و مستقیم رفتم تو اتاقی که مامان رایان گفته بود..شنلمو دراوردم که رایان اومد تو اتاق .نگاش که ب من افتاد زوم شد رو بالا تنه برهنم ..یکم معذب شدم خوووو ..سرمو پایین انداختمو لبمو گزیدم .

-میخام لباسمو عوض کنم میشه برین بیرون؟

-راحتم

-من ناراحتم

-فداسرم

ایششششش بچه پررو ..از کنارم رد شد و رفت سر کمدی که خاله نیلی(مامان رایان) برامون لباس گذاشته بود ..پاپیونشو باز کرد و کتشو دراود ..پررو پررو داشتم نگاش میکردم و اونم بدتر بود کم نمیاورد ..لباساشو عوض کرد پیرهن نپوشیده بود

-لباستو تنت کن

-من عادت ندارم لباس بپوشم

-باید عادت کنی ازین ب بعد

-بهتره توعادت کنی

دندونامو بهم فشردم و دستامو مشت کردم

-زیاد حرص نخور شیرت خشک میشه بچمون گشنه میمونه هاااا

-بمیییره

-دلت میاد؟

به فکر بچه ی من و رایان قند تو دلم اب شد و ی لبخند ناناس اومد رو لبم ..خداییش دلم نمیومد

-خب لباستو عوض کردی برو بیرون

-نمیخااام

-غلط میکنی ..تند باش برو

-نووووووچ

هووووووف...رفتم بالا سرش ..رو تخت نشسته بود ..بازوشو گرفتمو هولش میدادم تا بلند شه

-برووووو بیرون

همینجور ریلکس واستاده بود .چند دقه که زور زدم دیدم هیچ غلطی نمیتونم بکنم ..دس ب کمر جلوش واستادم و نگاش میکردم .اونم نگاش تو نگام ..ی لبخند ازون جیگراش زد و خیییلی یهووویی دستشو دورم حلقه کردو منو کشید سمت خودش.ی جیییغ کشیدم و چسبیدم بهش ..نفس نفس میزدم .چون حرکتش یهویی بود خداییش ترسیدم .دستمو مشت کردم و زدم به سینش

-دیوونع ترسیدم

دیدم چیزی نمیگه سرمو بالا اوردم و نگاش کردم ..

-سونیا ی چیزی میخام امشب بگم ..پس خووووب گوش کن

خاستم بگم ولم کنه ولی خیلی جدی گفت کنجکاو شدم بشنوم .واس همین چیزی نگفتم و با کنجکاوی نگاش کردم

-سونیا اولین باری که دیدمت ظاهرت با بقیه ی دخترا فرق داشت ..ولی من فکر میکردم باطنت مثل اوناس .چون خوشگل بودی زیاد فکر میکردم ارایش کردی .تازه اولا فکر میکردم دماغ عملی هستی ولی بعد ها فهمیدم که طبیعی هستی ..سونیا هیییچ دختری نبود که نخاد با من باشه .ینی همشووون منو میخاستن ..ولی تو..اصن خیلی متفاوت بودی .اعصابم خورد شده بود که چرا تو مثل بقیه نیستی و ب من محل نمیدی ..دیدم لجبازی و حال میده باهات کل انداخت ..بابا که گفت میخاد مواظب شما باشم اول نمیخاستم قبول کنم .ولی ی کششی از سمت تو مجبورم کرد تا قبول کنم ..از وقتی با هم رفتیم تهران فکر و ذهنم شده بود سونیا .مثل ی پازل بودی .نامفهوم بودی .گاهی سرد گاهی لجباز .گاهی مهربون گاهی دلرحم گاهی....خیلی مبهم بودی ..هرچی بیشتر بهت فکر میکردم اشتیاقن به تو بیشتر می شد ..اون روزی که توی شمال توی دریاچه خواستی عکس بگیری و پات لیز خورد افتادی تو بغلم ی تلنگر بودی برای من ..تلنگری برای عشق ...سونیا من عاشقت شدم ..با دیدنت نفسم ب شماره میوفته .قلبم تند میتپه ..سونیا میخامت ..میخام این ازدواج رو بپذیری و تا اخر عمر برای من باشی ..سونیا خانومم میشی؟؟؟


خدااااای من چی میشنفتممممم ..چشام گرد شده بود و دهنم اندازه غار باز شده بود ..دلم میخاست بپرم و تا میتونم رایانو ببوسم ...هنوز دهنم باز بود و کلا فراموش کرده بودم که رایان تو حلقمه ..سریع دهنمو بستم ...رایان منتظر داشت نگام میکرد

-م.ن.م.ب.مگ.مع.بن.سنقو.لنیوش.یزرت

ی چیزای الکی داشتم واس خودم میگفتم ..از شدت تعجب لکنت گرفته بودم

رایان-چی؟؟

خودمم نفهمیدم چی گفتم ..دستای رایان که تو دستام بود رو فشردم و ی لبخند از جنس عشق بهش زدم .چشاش برق زد .

-رایانم دوست دارم

-عااااااااااااااشقتمممممممم

محکم بغلم کرد و بوسیدم
من مثل بقیه ی دخترا نبودم که ناز و عشوه ی خرکی بیام ..دوسش داشتم و دوسم داشت .چرا الکی عشوه بیام؟؟؟باید از لحظات ب خوبی استفاده کرد .شاید دیگه این روزا نباشه .الان استفاده میکنم تا هرگز اما و اگر و ای کاش تو زندگیم نباشه .. .ی لبخند بهش زدم که اونم از لبخند خوشگلاش بهم زد ..حالا دیگه از خودم بود . .دستمو دور گردنش حلقه کردم و محکممم و عمییییق رو چال ابراز احساست زیاد ..چشاش گرد شد

-اخیییشششش ..نمیدونی چقدر دوس داشتم ببوسمش

-فدات شم خانومم زودتر میگفتی خوب

باهم زدیم زیر خنده

-رایان؟

-جونه دلم

-اولین باری که دیدمت توی ویلای طرقبه ..خداییشش نفس گیر بودی ..خیلی خوشتیپ و مانکنی ..نظرم گرفتت ولی من دختری نبودم که ب پسری نگاه بد داشته باشم ..وقتی رفتیم تهران خوشم میومد از کل کل باتو ..واس همین همیشه باهات کل مینداختم ..تلنگر عشق من نسبت به تو توی شمال بود ..رایان من دیوونت شده بودم ....رایانم دووووست دارم

-خانومیه من عاشقتم

-من بیشتر

-اجازه هست برای همیشه خانومم بشی؟؟

-اوهوم

**********

میشا

امیرعلی از علاقه ب من ب خانوادم گفت و از قضا امیرعلی پسر رفیق بابام درومد ..بابامم خیلی به عمو اسماعیل(بابای امیرعلی) و امیرعلی اعتماد داش واس همین اجازه داد که من و امیرعلی باهم بریم مشهد واس عقدی سونیا و رایان ...وای گفتم سونیا و رایان .اصلاااااا باورم نمی ششددددد ..اینا به خون هم تشنه بودن نمدونم چطور شده که میخان ازدواج کنن ....الانم تو راه بودیم با امیرعلی و داشتیم میرفتیم مشهد ...

-خانومی؟

-هوم؟

-خانومم؟

-بله

-خانووووومم

-جووووونم

-آخخخخ فدااات

نرم و با ناز خندیدم

-دختر دیوونم میکنییییااااا اونجوری نکنننن

بلند زدم زیر خنده که امیر هم خندید...وارد مشهد شدیم از قبل ی ارایشگاه نوبت گرفته بودم

-ادرس ارایشگاه رو بده

-....

ادرس رو دادم و امیر هم رفت سمت ارایشگاه ..بعد نیم ساعت رسیدیم و من پیاده شدم

امیر-کارت تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت

-باشه ..خدافظ

-خدافظ

رفتم تو ارایشگاه و امیرهم رفت ...وارد که شدم ی زن و ی دختر هم سن خودم اونجا بودن

-سلام

زنه-سلام دخترم .بیا بشین که دیر شد

-چشم

وسایلمو گذاشتم رو صندلی و شالو مانتومو دراوردم و رفتم رو صندلی نشستم .

-دخترم لباست چه رنگیه؟

-فیروزه ای

زنه شروع کرد به درست کردنم ...بعد یک ساعت کارم تمومشد ..

-وااااای ی تیکه جواهر شدی

ی لبخند بهش زدم و رفتم تو اتاق تعویض لباس و لباسمو پوشیدم ..لباسم دکلته بود که ی روپوش حریر داشت ...رفتم بیرون.با دیدنم دهنشون واموند ..وااا چرا اینجوری میشن؟؟مگه خیلی خوشگل شدم؟

-محشررررری دخترم ..خوش ب حال آقات .بیا خودتو ببین

خخخخخ

-مرسی .چشم

رفتم سمت آینه قدی ...وااااااای خدایااااا اصن باورم نمی شدددد ..امیرعلی نخورتمممم .خخخخ..محشر شده بوووودم ..موهامو باز ریخته بود و فر داده بود و ارایشمم فیروزه ای بود ...خیلی خوشگل شده بودم .

با صدای گوشیم رفتم سمتش .شماره ی امیرعلی بود

-جانم؟

-کجایی بابا؟؟؟ خسته شدم ..بیا دیگه

-امادم ..الان میام

قطع کردم و مانتو و ساپورتم رو پوشیدم و پولشو حساب کردم و رفتم بیرون ...رفتم سمت ماشین امیرعلی درو باز کردمو نشستم

-سلام خانوووم

برگشت سمتم ..دهنش اندازه اسب آبی باز شد خندیدم و گفتم

-چیه آدم ندیدی؟؟

-آدم دیدم فرشته ندیدم

با ناز یک خنده کردم که یهو منو بوسید ...چشام گشااااااااااد شد .دستمو گذاشتم رو شونش و هولش دادم ب عقب

-امیر نکن ارایشم خراب میشه

چشاش خمار بود

-اشکال نداره

ریز خندیدم که سرمو بوسید و کشید عقب .

-هووووف دختر هواس برام نمیزاری ..دیر شد

خخخخخ ..ماشینو روشن کرد و راه افتاد سمت خونه رادا اینا ..بعد یک ساعت رسیدیم و پیاده شدیم ..همه تو اتاق عقد بودن .مث جت خودمونو پرت کردیم تو اتاق ..رادا و سپند رو گوشه ی اتاق پیدا کردم .

-امیر بیا بریم اونجان

رفتیم سمتشون ..وااای رادای بیشور چه خوشگل شده

رادا با دیدنمون سریع اومد سمتمو همو بغل کردیم

-بیشوووور دلم برات ی ذره شده

-من بیییییشتر

از بغل هم در اومدیم و با سپند هم سلام کردم

-هعیییی رادا ترشیدیممممم

امیرعلی-انشاالله زودتر درمیاین از ترشیدگی

خخخخخخ ..هممون زدیم زیرخنده ....

-بنده وکیلم؟؟

اوه اوه ..همه هواسارو دادیم به عروس و دوماد گلللل ..سونیا بعد ی مکث طولانی بله داد هووووراااا ..خخخخ ...رفتیم سمتشونو بهشون تبریک گفتیم و بعدش رفتیم تو سالن اصلی و دور ی میز نشستیم

..ارکستر اهنگ گذاشت و دختر و پسرا ریختن وسط
رادا-میشا شما کی میخاین جشن بگیرین؟؟

-مناسبتش؟

-واااا؟؟؟؟عروسی شما دوتا دیگه

-اها .هنو معلوم نیس

-اها

-عروس و دوماد گلللل بیان وسطططط

با صدای ارکستر سونیا و رایان اومدن وسط و همه ی چراغا خاموش شد و فقط ی نور روی سونیا و رایان بود ...خیلی صحنه عاشقونه شده بود .خخخخ ..خداییش بهم میومدن ...اونا شروع کردن به ر*ق*ص ..با اهنگ امین حبیبی .. وسطای اهنگ ب اینجای اهنگ که رسید همه هماهنگ دست میزدن و میخوندن ماهم جزءهمه بودیم

(آخه عاشقم چه کنم دلم کسی رو غیر تو نمیبینه دیگه

نفسم تویی همه کسم تویی تو چشام نگاه کن ببین داره میگه

آخه عاشقم چه کنم دلم کسی رو غیر تو نمیبینه دیگه

نفسم تویی همه کسم تویی تو چشام نگاه کن ببین داره میگه)

امیرعلی روشو از من کرد و با یک احساسی با امین حبیبی خوند و ب من گفت که دلم آب شددددد ی لبخند بهش زدم و ی نگاه عااااشقونه بش انداختم ...اهنگ که تموم شد رایان و سونیا رفتن نشستن

دیجی-عاااااشقا بیان وسط که امشب شب عشقاااااس

همه دست زدن و هورا کشیدن ...امیر علی بلند شد و اومد جلوم

-افتخار میدی بریم وسط ؟؟؟

-بله قربان

-قربان ب فدات

با خنده دستمو گذاشتم تو دستشو رفتیم وسط ...اهنگ عادت کردم از مهدی جهانی و علیشمس بود (عااالیه)


گه از هم جدا باشیم


حال من خیلی بد میشه


نمی دونم میتونی تو


بمونی تا همیشه


عادت کردم به همین خنده ی زیبات


عادت کردم ای جان ای جان


عادت کردم به آروم بودن چشمات


عادت کردم ای جان ای جان


عادت کردم به همین خنده زیبات


عادت کردم ای جان ای جان


عادت کردم به آروم بودن چشمات


عادت کردم ای جان ای جان


بهت عادت کردم من راحت تر از تو با هیچکی نیستم منه لامصب


وابستم وقتی دوری طاقت کم دل من تورو باور کرد


حتی استراحت بی تو دیگه حالش نی


چجوری بخوابم وقتی سرت رو بالاش نیست


وقتی هستی خوب وقتی نیستی اخما تو همو همه لباسا مشکی


وقتی صبح پا میشی کنار من راه میریم کنار هم


تو خیابون همه چشما رو مائه راه میرمو این شهر خوشحاله


به خودش میباله که تو دلش مارو داره


الان به تو دارم یه حسی که نمیدونم داره چه اسمی


ولی تو باید مال من باشی اره شده به هر طلسمی


پرم از حس خشوبتی


با تو آسون میشه سختی


با تو آروم میشه قلبم


چه خوبه همدمم هستی


دیونم دیونتم به خدا


نمیشم از تو جدا


دنیامی دیونم دیونتم به خدا


نمیشم از تو جدا همرامی


عادت کردم به همین خنده ی زیبات


عادت کردم ای جان ای جان


عادت کردم به آروم بودن چشمات


عادت کردم ای جان ای جان


شیک ویت


عادت کردم به همین خنده زیبات


عادت کردم ای جان ای جان


عادت کردم به آروم بودن چشمات


عادت کردم ای جان ای جان


دستام دور گردن امیرعلی حلقه بود و اونم دستاش ابراز احساسات بود ...نگاش تو نگام بود و با خواننده میخوند ..اخر اهنگ بهم گفت .دیوونتم ب خدااااا

خندیدیم و رفتیم نشستیم ..سپند و رادا نبودن ..داشتن وسط جمعیت میرقصیدن ......

رادا و سپند هم اومدن ..بعد چند مین یکی از خدمتکارا اومد و اعلام کرد که بریم شام بخوریم

رادا-آخخخخخ که چقدر گشنم بووود

سپند-خب زودتر میگفتی میرفت...

یهو فهمید چی گفت ی سرفه مصلحتی کرد

-بریم شام

خودشم از همه سریعتر رفت ..بلند زدیم زیر خنده و دنبالش راه افتادیم

من-سپند ی گندی زدی دیگه فرار نکن

دوباره زدیم زیر خنده ..خودشم میخندید ...رفتیم تو باغ و دور ی میز نشستیم و برامون غذا اوردن و شروع کردیم ب خوردن ..بعد شام نخود نخود هرکه رود خانه ی خود شد .خخخخخ..بلند شدیم و منو رادا رفتیم لباسامونو پوشیدیم و اومدیم پیش سپند و امیرعلی ...رفتیم پیش سونیا و رایان و ازشون خدافظی کردیم و رفتیم بیرون از خونع

رادا-امیرعلی و سپند و میشا بیاین بریم خونه ی سونیا اینا

من-نه دیگه میریم هتل

رادا-اصن فکرشم نکن ..کلیدش دس منه بدویین بریم

من-ن.....

-سلام

برگشتیم سمت صدا ..ی پسر و ی دختر بودن

رادا-سلام اقا سینا سلام سحر جون .بچه ها ایشون سینا داداش سونیا هستن و ایشون رفیق فابم سحر خانوم هستن ...ایشونم سپند و ایشونم امیرعلی و ایشونم میشا خانوم هستن

سینا با پسرا دست داد-خوشوقتم

پسرا-همچنین

از ماشین پیاده شدم و با سحردست دادم

سینا-میرفتین خونه؟

رادا-اره

-اوکی ..ماهم میایم ..بریم

رادا-بریم

اونا رفتن سوار ماشین خودشون شدن و منو امیرعلی هم ماشین خودمون و سپند و راداهم ماشین خودشون

سو راه افتادیم ...به خونه سونیا اینا که رسیدیم منو رادا و سحر رفتیم تو اتاق سونیا و و پسراهم رفتن اتاق سینا...

-اخییییش

رادا-خسته شدممممم

سحر-من بیشترررر

-بچه ها ب نظرتون الان سونی چیکار میکنه،،؟؟

سحر-اولین کاری که بکنه میزنه تو سرت میگه نگو سووونی

زدیم زیر خنده

رادا-خداییش اینو راس اومدی

-پاشین لباساتونو عوض کنین بخوابیم

رادا،سحر-اوکی

بلند شدیمو لباسامونو ب
نو با لباسای سونیا عوض کردیم.بیجاره سونیا .خخخخخخخ.ارایش صورتمو کااامل پاک کردم

قسمت62

خب بیاین جامونو بندازیم

رادا تشک انداخت و هر کسی برای خودش ی بالشت برداشت و انداخت و دراز کشیدیم ...برای گوشیم ی پیام اومد ..برداشتم ..از امیرعلی بود ..بازش کردم

-تک ستاره ی قلب من دوست دارم ..شبت بخیر نفسم

فداش بشم منننن..

براش نوشتم-مرد زندگیه من عاشقتم ....شبت شیییک عزیزم

و براش فرستادم و گوشیمو گذاشتم بالا سرمو با سه شماره خوابم برد

-*************************************

سونیا

وااای خدای من دیشب بهترین شب عمرم بوووود ..ی لبخند اومد رو لبم

-به چی میخندی؟

ده متر پریدم بالا

-هیییییع ترسوندییییییم

-فدای ترسسسسست

پاشو انداخت دور پامو دستشم دورم حلقه کرد

خجالت کشیدم خوووو

-نکن رایان

-دیگه خجالت مجالت ندارییییماااا

ریز خندیدم

.......****

با حوله داشتم موهامو خشک میکردم و رایان هم توی هال بود .ی شلوارک و رکابی قرمز که مامان جون (مامان رایان)برام گذاشته بود رو پوشیدم و ی رژ قرمز اتیشی هم زدمو رفتم بیرون ..رایان رو مبل دراز کشیده بود و داشت فیلم میدید رفتم سمتشو رو پاش نشستم ..هواسش ب من جمع شد و مث دستگاه اسکن نگام کرد ..یکی ارووووم مث نوازش زدم تو گوشش و بااخم مصنوعی گفتم:خسته نشدی ؟؟

-هرگز از تو خسته نمیشم

-رایان

-جون دلم

-باورم نمیشه

-چیو؟

-این که الان کنار توهستم و تو از منی

-منم باورم نمیشه

-کسااافط مسخره میکنییی

یکی ازون خنده نازاش کرد که انگشتمو کردم توی چال گونش

-آخخخخخخخ ..دیوونه درد دااره

-حقته ..چرا اونقدر خوشگلهههه؟؟؟،

-چون مال تویه

خندیدیمو محکمممممم چالشو بوسیدم

-فداشون بشم من

-فدای صاحبش چی؟

-فدای صاحبشم بیشتر تر بشم

-منم فدای زن صاحبش بشممممم

-صبحونه نمیخای؟

-چرا

-برو بخور

-ععععععع

-بععععله

خندیدم

-میرم ی چیزی درست کنم

از دیشب خونه دااااغوووون بود ..رفتم تو اشپزخونه دیدم از غذای دیشب مونده

-رایان از غذای دیشب میخوری؟؟

-اررررع

باشه

غذارو گرم کردم و میزو چیدم

-رایااااان بیااااا

رایان اومد تو اشپزخونه

-به به خانومم چه کرررده

-خانومت نکرده خدمتکاراتون کردن

-مهم اینه خانومم ی کاری کرده

خندیدیم و شروع کردیم به خوردن ....غذامونو که خوردیم باهم ظرفارو جمع کردیم و رفتیم تو هال و روی مبل نشستیم

دینگ دینگ دینگ(صدای دره)

خواستم بلند شم برم درو باز کنم که رایان نذاشت و خودش رفت ..درو باز کرد و اومد ..دیدم مامان جونه .

-سلام مامان جون

-سلام دخترم خوبی؟

-مرسی مادر جون

رفتیم روی مبلا نشستیم ..مامان جون ی پلاستیک بهم داد

-بیا عزیزم

-چیه؟

-لباس

-مررسی

رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم رایان هم اومد بالا و لباساشو عوض کرد

-رایان بریم؟

-کجا؟

-خونه ی ما

-باشه .بریم

رفتیم بیرون که دیدم باباجون هم کنار مامان جونه

-سلام پدرجون

-سلام دخترم

باهم روبوسی کردیم

رایان-کاری ندارین با ما؟

مادرجون-کجا میرین؟

رایان-میریم خونه ی پدرجون

پدرجون-برو پسرم

من-خدافظ

بعد خدافظی رفتیم بیرون از خونه و سوار ماشین رایان شدیم و راه افتادیم ..اهنگ ارومم کن از ندیم رو گذاشت که سریع رد کردم

-عععع چرا رد کردی؟؟

-چیه این فاز غما که گوش میدی؟

-بفرما خودت اهنگ بزار خانووومم

-چشممممم

اهنگ بزن رسما از تیک تاک رو گذاشتم و صداشو تا ته زیاد کردم

-به بهههه میبینم خانومم رپ گوش کنههه

-بعلهههههههه

-دیگه چیا گوش میده خانومم؟؟

-پوتک .حصین.میثم.خلسه.زدبازی.و...

-خب خب بسه ..تو که وضعت از من بدتره

بلند خندیدیم

-رایان جوووونم

-جوووونم

-سقفو باز کن

بلند خندید که با تعجب نگاش کردم

-چی شد؟

-یاد شمال افتادم ..خخخخخخ چقدر حرصت دادم

-هرهرهر خوشمزهههه
با خنده سقفو باز کرد ..خواست هنوز حرصم بده که صدای اهنگو تا تههههههه زیاد کردم .نیم ساعت بعد دم در خونه بودیم ...نگهبان در خونه رو باز کرد و رفتیم تو ماشینو پارک کرد و سقفو بست و پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه درو باز کردم و رفتیم تو ..سپند و رادا و میشا و امیرعلی و سحرو سینا تو هال بودن داشتن فیلم میدیدن
-سلاااااااااااااااااااااام
با صدای من جفت کردن بدبختا .خخخخخ برگشتن سمت ما
سحر-ای دررررررررد تو شوهر کردی و ادم نشدیییی
-فرشته هاکه ادم نمیشن
رایان-سلام
به سینا که رسیدم پریدم بغلش و ماچ تفیش کردم .اونم محکم بغلم کرد و بوسم کرد ..دیدم سوگی داره با دهن کج نگامون میکنه ..زبونمو یک متر براش دراوردم که چشاش گرد شد و یواش گفت بی ادددددب .سینا یواش زیر گوشم گفت-باز داری خانوم منو اذیت میکنی
-ععععع مگه پشت سرتم چشم داری
-واس خانومم بعلههه
سوگی چون نزدیکمون بود صدامونو شنفت و زبونشو دراورد
سینا-دیگه نبینم خانوممو اذیت کنی فهمیدی،؟
همچی جدی گفت که ترسیدم ..با تعجب نگاش کردم و اشک تو چشام جمع شد ..سریع سرمو انداختم پایینو با بغض گفتم-باشه
رفتم سمت میشا و اصن ب سحر توجه نکردم ..رفتم تو بغل میشا -سلام عزیزم
میشا-سلام ..سونیا ببینمت
سرمو به شونش فشردم تا اشک تو چشامو نبینع ..رادا اومد سمتمونو سریع از میشا جدا شدم و با رادا سلام کردم و اونم فهمید بغض دارم ..
رادا-تو که الان شاد بودی .چی شد؟
-هیچی
بغضمو قورت دادم ولی نمیرفت ب سپند و امیرعلی هم سریع ی سلام کردم و رفتم تو اتاقم .رو تختم دراز کشیدم و به هق هق افتادم . ..خدایا خیلی سخته داداشت توجهش ب یکی دیگه باشه ..بعد بیست سال که با تو بوده حالا یکی از راه بیاد و داداشت طرف اون بشه ..هق هق میکردم که با احساس نوازش دست یکی روی موهام سرمو بالا اوردم نگاه طرف کردم ..سینا بود ..گریم شدت گرفت و دوباره سرمو فرو کردم تو بالشت .
-عزیز داداش چرا گریه میکنی ؟؟
-برو پیش همون زنتتتتت نمیخام ببینمتتتتتتت
-سونیاااااا (صدای سحر بود)
-برین بیروووون

سینا بلندم کرد و بغلم کرد

-سونیا غلط کردم .ب خدا تحمل ناراحتیتو ندارم ..صداش بغض گرفتع بود ...اای سونیا خاک تو سرت که داداشت بغض کرده ..سریع گریمو تموم کردمو پریدمو سحر رو ب*و*س کردم

-بیا سینا اشتی کردم فقط تو بغض نکن

بلند شد و اومد بغلم کرد

-فدای موشیه خودم بشم من ..بیخشید

رفتم سمت سحر و دستمو دور گردنش حلقه کردم

-بریم پایین رفیق؟

-خخخخخ بریم پایین

ب سینا ی چشمک زدم و رفتیم پایین ..میشا و رادا مث جت اومدن سمتم

-خوبی؟

-اوهوم ..مامی و ددی کجان؟

-رفتن بیرون

-اوکی ..

امیرعلی-بچه ها میخام ی چیزی بهتون بگم

میشا ی چشم غره بهش رفت که خندید .مشکوک میزنناااا

همه نشستیم رو مبلا تا امیرعلی حرفشو بزنه

-اممممم ..منو میشا همو دوست داریم و اینو ب خانواده هامونم گفتیم و انشاالله هفته ی دیگه جشن ازدواجمونم میگیریم .

من-خب اینکه معلوم بود

امیرعلی-هان؟

-بجه ها کیا از علاقه ی این دوتا خبر داشتن

هممون دستامونو بالا اوردیم و بعد زدیم زیر خنده

امیرعلی-ینی اونقدر ضایه بودیم؟؟

سپند -از اونقدرم بیشتر

زدیم زیر خنده

سپند-منم میخام ی چیزی بگم

-بگو

سپند-رایان .داداش من میخام جلو جمع رادا رو ازت خاستگاری کنم

همه چشاشون گرد شد حتی خود رادا

رایان-جااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

سپند ی لبخند زد که خندم گرفت بهش

رایان-اهم اهم ..خب من حرفی ندارم .بهتر ازتو پیدانمیشه داداش ..ولی باید از خود رادا بپرسی ..

همه نگاهشون سمت رادا کشیده شد

سپند-میشه منو رادا بریم بالا حرف بزنیم؟

رایان-اره .ولی مواظب باش

و ی نگاه اخطاری ب سپند انداخت که سپند گفت -چشمم

..رادا خانوم میشه بامن بیاین بالا

رادا سر تکون داد و باهم رفتن بالا

من-اخیششششش اینم ازین ...همه ی جفت پیدا کردن
رایان و سرمو گذاشتم رو شونش و بهش ی لبخند از رو عشق زدم
******************************
رادا
وقتی سپند منو از رایان خاستگاری کرد شااااااخ دراوردم ...خدایا شکرررررت اصن باورم نمیشد ..وقتی گفت بریم بالا از شدت شوک نمتونستم حرف بزنم فقط سر تکون دادم و باهاش بالارفتم ..وارد اتاق سیناشد و منم رفتم تو .رو تخت نشست و ب من اشاره کرد تا کنارش بشینم..با فاصله کنارش نشستم
سپند-رادا .. تو تلنگر عشقی توی قلب من ...حرفی ندارم که بهت بزنم .نمیدونم از کی و کجا .فقط میدونم که دوست دارم ..خیییلی زیادم دوست دارم ..نفسم به نفست بنده ..رادا با من ازدواج میکنی ؟؟؟
توشوک بودم و فقط سرمو تکون دادم ..اصن نمیفهمیدم چیکار میکنم ...
-رادا عااااااشقتم تلنگر مننننن
خندیدم که سرشو اورد جلو که ببوستم که نزدیک صورتم واستاد
-داداشت بهم اعتماد کرد ..هوووووف
دستمو گرفت و ی ب*و*س*ه ی نرم روش زد ...
خانومم دوست دارم ..نمیخام چیزی بگی؟
-سپند دوست دارم همین

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 372
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,212
  • بازدید ماه : 14,170
  • بازدید سال : 141,273
  • بازدید کلی : 11,638,413