close
مجتمع فنی تهران
رمان تلنگر عشق قسمت ششم
loading...

رمان فا

همینم دنیااااییه برای منخندیدیم و باهم رفتیم پایینمیشا-چی شد؟؟بله یا خیر؟؟من-با اجازه بزرگترا بلههههههمه دست زدن و خندیدیم ..رفتیم نشستیم…

رمان تلنگر عشق قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 339 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:12 نظرات ()

همینم دنیااااییه برای من

خندیدیم و باهم رفتیم پایین

میشا-چی شد؟؟بله یا خیر؟؟

من-با اجازه بزرگترا بلههههه

همه دست زدن و خندیدیم ..رفتیم نشستیم کنارشون

رایان-سپند پس بیا خاستگاری و این خواهر منو بردار ببر تا عروسی شما و امیر باهم باشه دیگه

سپند-اینم فکر خوبیه ..امیرنظرت چیه؟

-موافقم..................



رادا-ازما اصن نظر نخاین هاااا

خندیدیم که سینا گفت

-منم میخام ی چیزی بگم ..

بلند زدیم زیر خنده

رایان-توهم حتما سحر خانوم رو دوس داری .خخخخخ

***********************************&*

سونیا

رایان-توهم حتما سحر خانوم رو دوس داری؟خخخخخ

دوباره زدیم زیرخنده

سینا-بمیری ..میزاشتی خودم میگفتم

سحر بدبخت با تعجب و خجالت داشت میخندید

سینا-خانوم سووووگی خانوم دوووووست دااارم

-هووووووووووو

هممون هووو کشیدیم و دست زدیم و خندیدیم .همون موقه در خونه باز شد و مامی و ددی اومدن و سینا که روی میز بود با سرعت جت سرجاش نشست و این کارش خنده ی مارو دراورد

مامی-سلام ..چی شده؟

باخنده گفتم-سلام ماری جووون ..هیچی نشده

بابا-باز شیطونی کردی؟

-عععععع بابا هرموقه چیزی میشه من کردم مگه؟؟؟

-از بس فوضولی

همه زدن زیر خنده و منم ب حالت قهر رومو برگردوندم

-دخمل باباش پاستیل میخاد،؟

-عاااااله

مث جت پریدم سمت بابا وااااای ی پلاستیک پررر پاستیل خریده بود

-مررررسی

پلاستیکو گرفتم و ابراز احساست زیاد

رایان-پدرجون راه خوبی یادم دادی واس اروم کردن سونیا

هممون زدیم زیرخنده ..رفتم کنار سوگی و میشا و رادا و پلاستیک پاستیل رو باز کردم و هممون با یک ذوووووقی شروع کردیم به خوردن

بابا و مامان که رفتن بالا سینا یواش گفت

-من فکر میکردم سونیا تنها اینجوریه نگو خانومم اینجوریه

من و سحر-مگه چجوووووری هستیم؟؟؟

سینا-هیچی هیچی ..مث فرشته هستین

-افرین عزیزم

دوباره شروع کردیم ب خوردن

سپند -ی وقت تعارف نکنینا

رادا-پسرا که پاستیل نمیخورن

رایان-چرا نخورن ؟؟

من-چون پسرن

امیرعلی-وا؟

میشا-آوا

سینا-با اینا نمیشه گرفت ولشون کنین

سحر-فکر کردی میتونی با ما بگیری؟؟

ی نگاه پر غرورم به سینا انداخت که زدیم زیر خنده

بابا-امروز خیلی شادین هااا

-غم باشیییم؟؟؟

-نه دخترم شاد باشین همیشه

-فداااای احمد جونم

مامان که اومده بود پایین لبشو گزید و بچه ها ریز ریز خندیدن و منم ی لبخند دندون نما ب ماری زدم که چشم غره رفت و رفت تو اشپزخونه ..خخخخخخ..

امیرعلی بلند شد

-خب دیگه ما بریم که زودتر برسیم تهرون

سپند-منم میام بریم دیگه

رایان-ما هم درس داریم خو مجبوریم بیایم

من-خو همه پاشین بریم دیگه

قبول کردن و من رفتم خرت و پرتامو جمع کردم و اومدم تو هال

-اماده این؟؟

همشون -اره

بابا-میرین؟

-اره دیگه

مامی-هعییییی ..بازم دوری

سینا-مامااان ..بزار راحت بره

فدای داداش فهمیدم بشم ممممننننن .بهش لبخند زدم که اومد سمتم و بغلم کرد

-خدافظ .شوهرتو اذیت نکنی

-چشم.خدافظ

با مامی و ددی هم خدافظی کردیم و رفتیم سوار ماشینا شدیم و راه افتادیم ..گوشیمو دراوردم و به ماشین وصل کردم و رفتم تو البوم میثم ابراهیمی و پلی کردم .. سرمو به پنجره تکیه دادم و مث همیشه تو ماشین خوابم برد &***

چشامو باز کردم ی خمیازه کشیدم و نگا صورت رایان کردم .هنو خواب بود ..من مگه دیروز تو ماشین خوابم نبرد؟؟اینجا چیکارمیکنم؟؟؟اطرافمو نگا کردم ..تو اتاق خودم تو تهران بودم ..ینی از دیروز خوااابم؟؟؟نگا ساعت کردم ساعت 10:30بود ....هیییییع اینقدرررررر خوابیییدم؟؟؟؟

رایان-بیدار شدی بلاخره

-اوهوم .صبح بخیر ..چرا بیدارم نکردین؟

-صبح توهم بخیر گلم ..دلم نیومد بیدارت کنم

ی لبخند با نااز زدم


تک تک تک (صدای در) ...

رایان -بله؟؟

رادا-داداشی نمیاین صبحونه؟؟

-تو برو ماهم میایم

-باشه

هووووووف ..رادا با خنده بلند شدم
رفتم و ی تیشرت قرمز با یک شلوارک قرمز پوشیدمو ی رژ صورتی هم زدم و با رایان رفتیم بیرون ..رادا میزو چیده بود و منتظر ما بود

-به به زوج جوااان و عاااشق بلاخره دل کندین؟؟

-حرف نزن بااااع

-جای دستت درد نکنته؟؟

-خب بابا ی میز چیدی دیگه

-خو تو که دوروزه خوابی بلند میشدی میومدی میچیدی

رایان-ای بابا بس کنین دیگهههه

-چشم .شوشو جووونم

رادا-عووووووق ..شوشو جوونم(ادامو دراورد)عووووق

-دررررد

رایان زد زیر خنده که ماهم خندیدیم و دور میز نشستیم و شروع کردیم به خوردن ..اینقده گشنم بود که تقریبا کل میز رو خوردم ..

-اخیییش ..خیلی چسبید مرسی

رادا-ماشاالله ..نوش جانت

بلند شدیمو سفره رو جمع کردیم و ظرفارو شستم و رفتم کنار رایان تو هال نشستم و رادا هم روبه رومون نشست

من-کی کلاس داریم؟؟

رایان-امروز ساعت 3 با حسینی داریم

-اخ جووون میخاد اعلام کنه تابلوی برتر رو؟؟؟

-اوهوم

رادا-از الان استرس گرفتم

من-منم هم

رادا-استرستون چیه بااااو

دستشو انداخت دور گردن منو سرمو بوسید

رادا-ایشششش شما که ازین خر بازیا بلد نبودین

رایان-همینه که هستتتتت

خندیدیم.....***************************

میشا

تو خونه بودم و کنار بابا نشسته بودم که تلفن زنگ زد و مامان جواب داد

-سلام خانوم سعادت خسته نباشید(اوهوع ..مامان امیرعلی بودددد)

-،،،،،

-بله بله بفرمایید قدمتون رو چشم

-........ ....... .....

-چشم چشم ..ساعت 8منتظرتونیم ..خدانگهدار

تلفن رو که گذاشت بابا گفت

-کی بود خانوم جان؟؟

-خانوم سعادت بود ..امشب برای خاستگاری میان

-اهان ..چیزی برای شب لازم نداری؟

-نه همه چی هست

من اینجا بوق بودمااااا ...خب تو خودت از قبل گفتی دوسش داری چی بپرسع دیگه ..حالااااا ی چیزی باس میپرسیدن دیگههه ..بیخی باااع ..کلاس استاد حسینی رو دریااااب ...رفتم تو اتاقمو رو تختم دراز کشیدم ..گوشیمو برداشتم چک کنم ...ی پیام داشتم .از امیرعلی .بازش کردم نوشته بود-امشب میایم خاستگاری ..عروس خانوم گل اماده شو که انشاالله این هفته از خودم میشیییی

تو جوابش نوشتم-اقا دوماد شیک و پیک کنی بیای تا بپسندتت عروس خانوم

نوشت-عروس قبلا پسندیده غصه نخور عزیزم

براش چند شکلک لبخند زدم و بای دادم ..رفتم تو اینستام و عکسای خودمو رادا و سونیا و رایان و امیرعلی و سپند رو که توی عروسی گرفته بودیم رو گذاشتم ..پنج دقیقه بعد پایینش ی پیام از روژان خره بود ..

-واااااااای ..این رایان من نیس کنار این دخترهههه؟؟؟

براش نوشتم-دختره ی نفهم حرف دهنتو بفهم اشغال جان ..رایان تو نیس و رایان سونیایه بعدشم این ب درخت و امثال تو میگن نه به سونیا ..

پایینش ی جواب از رادا اومد -دختره ی نفهم محض اطلاعت اینجا عروسیه سونیا و داداش من رااااااایانه پس حرفای گنده تر از دهنت نزن

روژان-باورم نمیشه ؟؟؟..مگه میشه؟؟؟رایان متاهل شد؟؟؟

ی جواب از سونیا اومد-اگه شما اجازه بدی .بعله متاهللل شد

ایول خودش اومد

روژان-تو رایانمو دزدیدی

من-دختره ی ایکبیری ببند گالتو

رادا-دختره ی عملی بهتره بری ی گوشه بمیری

سونیا -میبینی که نیازی نیس من جوابتو بدم عملی خانوم

روژان-رایااااان ....ی عالمه شکلک گریه

رایان-ببین دختره ی عملی بهتره از زندگی ما گمشی

به به صاحابش اووومد

روژان-رایان با من اینکارو نکن

رایان -عنتو بخور باع ...

من-شکلک خنده

رادا-شکلک خنده

سونیا -شکلک خنده

روژان رو آنفالو کردم ..اخیییش بره گریه کنه حالا ..خخخخ

-میییییشششاااااا بیا ناهاااار

.نگا ساعت کردم یک بود

-اوووومدم

از اینستام دراومدم و رفتم تو هال ..مامان میزو چیده بود ..رفتیم دور میز نشستیم .اخ جون خورشت بادمجون بوووود ...برای خودم ی عالمه خورشت ریختم رو برنجمو شروع کردم به خوردن ..غذامون که تموم شد سفره رو جمع کردم و ظرفارو شستم و رفتم تو اتاقم ..ساعت دو بود .رفتم حموم و ی دوش بیست دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون ..موهامو خشک کردم و و دم اسبی بستم و ی کلیپس هم زدم ..ی مانتو نیلی و شلوار سفید و کتونی و مقنعه مشکی پوشیدم و ی خط چشم کشیدم و ی رژ آجری هم زدم و کیفمو برداشتم و جزوه و رژو گوشیمو انداختم توش و رفتم بیرون

مامان-کجا میری؟

-دانشگاه

-مواظب خودت باش عزیزم

-چشم مامانی

ابراز احساست زیاد و با باباهم خدافظی کردم و رفتم بیرون
    سونیا

    -رایاااان

    -جووونم

    -من چی بپوووشم

    -صبر کن

    شلوارشو پاش کرد و اومد کنارم واستاد و ی نگا ب لباسام انداخت و در اخر ی سارافون لی و یک شلوار لی و شال ابی اسمونی و کتونی بهم داد

    -بیا اینارو بپوش

    -مررررررسی عزییزم راحتم کردی

    -فدات شم منننن

    رو پنجه ی پام بلند شدمو ابراز احساست زیاد

    خندیدیمو لباسامو دراوردم و اونایی که رایان داده بود رو پوشیدم .رایان هم تیشرت لی طرح پیراهن و شلوار لی و کتونی پوشیده بود ..ی برق لب و ریمل و رژگونه ی صورتی زدم و عطرمم رو خودم خالی کردم

    رایان-واااااااااای

    من-چیییی شددددد؟؟؟

    -ندزدنتتتت؟؟؟

    زد زیر خنده

    -کوووووفت .ترسییییدم فکر کردم چیزیت شد

    -خانوم گلی تند باش دیر شداااا

    -من که امادم

    -پس بریم؟

    -بریم

    گوشیمو برداشتم و از اتاق رفتیم بیرون..رادا هم حاظر و اماده تو هال روی مبل نشسته بود

    رایان-رادا بریم؟

    -اره.بریم

    بلند شد و باهم از خونه رفتیم بیرون .رفتیم تو پارکینگ و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت دانشگاه ..وسط راه بودیم که رایان جلوی ی شیرینی فروشی واستاد

    -کاری داری اینجا؟

    -اره میرم شیرینی بخرم واس بچه های دانشگاه

    -مناسبتش چیه؟؟

    -ازدواجمون دیگه

    -اها .برو

    پیاده شد و رفت تو شیرینی فروشی و بعد ده دقه با دو بسته شیرینی اومد بیرونو سوار ماشین شد و راه افتاد ...بعد نیم ساعت رسیدیم دانشگاه و پیاده شدیم وارد دانشگاه که شدیم همه با دیدن حلقه ی دست منو رایان و شیرینی تو دستمون تعجب کردن .بیشتریا تو محوطه بودن .رایان ی بسته رو داد بمن و رفتیم سمت بچه ها و شیرینی هارو دادیم .مناسبتشو هم گفتیم دخترا با خشم نگا من و پسرا نگا رایان میکردن .خخخخ چقدر خاطرخواه داشتیمو خبر نداشتیم ..خخخخ ..سرمو بلند کردم که روژان عملی رو دیدم ..ی لبخند شیطااانی زدم و رفتم سمتش که با اعصابنیت داشت پوست لبشو میکند و با پاش رو زمین ضرب گرفته بود

    -بفرمایید روژان جوووووون شیرینی عروسی منو رایان جونمههه

    با اعصبانیت گفت-نمیخورم

    -عوا عزیزم شما نخوری که هییییچی دیه

    -گفتم نمییییخورم

    -خب بابا بیا منو بخور

    -خوردنی نیسی

    خم شدم و یواش در گوشش گفتم-اگه خوردنی نمی بودم هر شب رایان نمیخورد منو

    راست سر جام واستادمو ی پوزخند زدم و از کنارش رد شدم و رفتم سمت رایان و رادا که الان میشا و امیرعلی و سپندم بهشون اضاف شده بودن ....بدبخت داشت میترکییییدد ...به بچه ها که رسیدم میشا گفت

    -اییییول سونیک حاااال کردم

    -اولا وظیفم بود دوما سونیک عمته

    بلند زدیم زیر خنده

    رایان-بریم که کلاس دیر شد

    -اوکی

    باهم رفتیم سر کلاس و هر کسی کنار جفتش نشست ..بعد چند دقه استاد وارد شد و همه سلام کردیم بهش .

    استاد-به به .دانشجوهای همیشه غایب (منظورش ما بودیم)

    من-استاد ببخشید غایب شدیم راستش من ازدواج کردم

    استاد-جدا؟؟؟این پسر بدبخت کی هست که باید توی اتیش رو تحمل کنه

    -عععععععع استاددددد

    رایان-استاد اون پسر بدبخت منم

    استاد دهنش واموند .باورش نمی شد

    رادا-چی شد استاد ؟؟؟

    استاد-مگه مییییشع؟؟؟؟

    رایان-حالا که شد دیگه استاد

    استاد-شما دوووووتا؟؟؟شوخی میکنین؟؟؟

    من-استاد برم شناسناممو بیارم؟؟؟؟

    هنو دهنش باز بود ..بسته شیرینی رو برداشتم و بردم بهش تعارف کردم و اومدم سر جام نشستم

    استاد-تبریک میگم ..خب میریم سر حاظر و غایب

    همه رو که گفت به روژان که رسید رفیق عملی تر از خودش گفت-استاد ایشون حالشون خوب نبود رفتن خونه

    استاد-بسه ...میریم سر تابلو ها ..بهترین تابلو رو میخام معرفی کنم بهتون

    واااااای استرسسسس .رایان دید که استرس دارم .دستمو گرفت و فشردش ..بهش ی نگا انداختم که یواش گفت-نگران نباش

    ی لبخند بهش زدم ..انگار ارامش ب وجودم تزریق کردن اروم شدم ...استاد یک تابلو که روش ی شال مشکی افتاده بود رو اورد و گفت

    -حدس میزنین تابلوی کیه؟؟

    هیچکس چیزی نگفت ..فقط دعا میکردم

    استاد-خب ..الان میفهمین

    شال رو از روی تابلو برداشت ..دهنم وامووووووند

    استاد-تابلوی دو زوج جوان و عاااشقمون ..رایان رادمهر و سونیا سهرابی

    ی جیییغ کشیدم و پریدم بغل رایان

    استاد-اهم اهم ..خانوم سهرابی اینجا ؟؟؟زشته ب خدا

    -استاد ببخشید ..اخه خیلی خووووشحال شدم نفهمیدم دیگه

    همه زدن زیر خنده و منم با ی لبخند خجول سرمو زیر انداختم و رایانم با خنده دستشو دورم حلقه کرد ..

    استاد -خب به دلیل ازدواج این دوتا و تابلوی قشنگشون امروز کلاس تعطیل .

    -هوووووررررراااااااا

    همه جیغ کشیدن و شروع کردن به جمع کردن وسایلشون ..منم وسایلمو ریختم تو کیفمو بلند شدم .

    میشا -بیشعوووووور خوش ب حالتوووون

    ی زبون واس همشون دراوردم که زدیم زیر خنده

    امیرعلی-وااای .من برم خونه اماده شم که شب میخایم بریم خاستگاری
    
-جاااااااااان؟؟،،،،!!!!!!!

-خخخخخ خاستگاری ایشون

با دستش میشا رو نشون داد و میشا هم با خجالت سرشو انداخت پایین

-اها

سپند-پس چرا منتظرین؟؟بریم دیگه این زوج جوانم باهم برن

خخخخخخخخ رفتیم از کلاس بیرون و رفتیم پارکینگ و سوار ماشینا شدیم و راه افتادیم ...بعد نیم ساعت رسیدیم خونه و رفتیم خونه و سپندم رفت واحد خودشون (همون واحدی که با رایان دارن) وارد خونه که شدم مانتومو دراوردم و پرت کردم رو زمین و مقنعمم کنارش

رایان-خانوم جمع کن اینارو

رادا-باس ب این کاراش عادت کنی داداش نمیدونی چه عجوزه ای بهت انداختن

رایان-میگی عوضش کنم ؟

رادا-ارهههه

من-رااااااااایاااااان ...

-چی میگی عجوزه؟؟

-بیشعوووور ..برو پیش همون خانومت

لباسامو که از رو زمین جمع کرده بود رو از دستش کشیدم و رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم و سرمو فرو کردم تو بالشت و الکی صدای گریه دراوردم رایان بدبخت مث جت اومد تو اتاق و رو تخت نشست

-خانومم؟؟سونیا خانومی؟؟من کجا بهتر از تو میتونم پیدا کنم اخه؟؟ ب خدا شوخی میکردیم

همینجور داشت ناز کشی میکرد که یهو بلند شدمو گفتم پخخخخخخخخخ بدبخت پرت شد از تخت پایین

بلند زدم زیر خنده

-کساااافتتتتت

-حقتهههههههههه

**************************************

میشا

ساعت 5:45بود ..بلند شدمو رفتم حموم و وان رو پر آب کردم و شامپوی گل نرگسمو ریختم توش و رفتم توش دراز کشیدم .آخییییشششش همه ی خستگیم در رفت ..یک ساعت که تو وان بودم و بعدش بلند شدم و رفتم خودمو شستم و بعد یک ساعت درومدم . ی تیشرت و شلوارک پوشیدم و سشوار رو زدم به برق و شروع کردم به سشوار کردن ..نیم ساعت که فقط داشتم سشوار میکردم ..موهام که حالت گرفت سشوار رو خاموش کردم و رفتم سر کمدم ..ی نگا ب لباسام انداختم .یک کت قرمز جذب و یک دامن تا روی زانوی مشکی نظرمو جذب کرد ..دراوردم از کمدمو براش ی ساپورت مشکی هم انتخاب کردم و یک کفش پاشنع بلند مشکی هم برداشتم .. .رفتم جلو اینه و موهامو دم اسبی بستم و یک خط چشم مشکی خوووشگل کشیدم و ریمل زدم و رژ گونه ی قرمز ورژ صورتی زدم ..خیلی خوشگل شدم ..لباسامو پوشیدم و ی شال مشکی هم سرم انداختم ..خیییلی مشت شدم ..امیر علی نخورتم کار کرده ..با صدای زنگ در سریع رفتم پایین و ب خانواده پیوستم ..

بابا-ماشاالله دخترم چه خوشگل شدی

-مرسی

مامان-هیییس الان میان

در خونه باز شد و عمو اسماعیل و بعدشم خاله ساره و بعدشم امیرعلی وارد خونه شدن .امیرعلی کت و شلوار مشکی و کربات قرمز زده زده بود .محشرررر شده بود ...شروع کردیم به سلام و احوالپرسی ..امیرعلی دسته گل رز رو بهم داد و بردم توی گلدون روی میز گذاشتم و رفتم توی اشپزخونه و چای ریختم تو لیوانا و حاظر اماده بودم

مامان-میشا جان چای رو بیار

-چشم مامان

سینی چای رو برداشتم و رفتم تو هال .اول به عمو اسماعیل و بعد خاله ساره و بعد بابا و بعد مامان و بعدم امیرعلی تعارف کردم و رفتم کنار مامان نشستم

عمواسماعیل-خب محمد جان(بابامو میگفت)بریم سر اصل مطلب ..پسر ما دختر شما رو میخاد میدی یانه؟

خندیدیم و باباگفت-والا من حرفی ندارم .خودشونم که حرفاشونو ماشاالله قبلا زدن

با خجالت سرمو انداختم پایین .

عمواسماعیل-پس میمونه مهریه و جشن عروسی

بابا- میدونی که من فقط همین یک دختر رو دارم و توهم همین یک پسر رو پس یک عروسیه بزرگ باید بگیریم

من-اممم .باباجان

-جانم بابا

-اگه میشه بزارین بعدا برنامه ی جشن رو بریزین

-چرا عزیزم؟؟

-چون که رادا و سپند میخان ازدواج کنن اگه میشه میخایم باهم جشنو بگیریم

عمواسماعیل-سپند پسر اقا محمود رو میگین؟

امیرعلی-اره بابا جان .راداهم خواهر رایانه

بابا-ععععع .خوشبخت بشنننن ..باشه پس جشنو برنامه ریزی نمیکنیم تا اوناهم کاراشون جور شه

منو امیر-ممنون

بابا-خب فقط مهریه میمونه
عمواسماعیل-ما یک خونه تو جردن و 2000هزار سکه و یک باغ تو شمال و یک ویلا تو بابلسر و یک سانتافه درنظر گرفتیم ..اگه کمه خودتون اضاف کنین بهش

دهنم وااااااموووووند

بابا-نه اسماعیل جان زیادم هست

عمو اسماعیل-کمم هست واس میشا جان

من-مرسی عمو جون

خلاصه ما اونجا نقش ماست رو داشتیم .بریدن و دوختن و خلاااص و قرار بود فردا بریم خون بدیم ..

عمو اسماعیل-خب دیگه همه چیز معین شد .دخترم ب دوستت بگو که کارارو راست و ریس کنن تا با ما هماهنگ شن

-چشم عمو جان

عمواسماعیل-خب دیگه ما بریم .خانوم بریم

خاله ساره-بریم

بلند شدن و ماهم بلند شدیم برای بدرقه بعد خداحافظی رفتم تو اتاقم و لباسامو دراوردم و لباس خواب پوشیدمو رفتم رو تخت ..صدای پیام گوشیم اومد نگاه کردم از امیر علی بود .نوشته بود



- ای کاش کنارت بودم تا زیباترین لالایی عاشقانه را برایت زمزمه کنم


و تو آسمان قلبم را با مهتاب زیبای چشمانت


نور باران کنی تا خوابت ببرد


شبت بخیر عزیزم


ی لبخند اومد رو لبام .فداش بشم من که اینقدر عزیزه


براش نوشتم- عزیزم خواب و بیدارت قشنگه


شب من بی تو و بی آب و رنگه


بخواب ای نازنینم , مهربونم , دلنشینم


منم من عاشقت آروم باش بهترینم

شبت بخیر نفسم

گوشیمو گذاشتم رو عسلی و به خواب رفتم********

*********************&***************

سونیا

با صدای حرف دونفر از خواب بیدار شدم .رایان کنارم نبود .رفتم توهال دیدم داره با رادا حرف میزنه .نگا ساعت کردم .اوووه ساعت11:20دقیقه بود

-سلام

با صدای من برگشتن سمتم

رایان-سلام خانوم خوابالوووی من

رادا-سلام زن دادااااش

رایان با خنده گفت- تا دوروز دیگه ما باس تورو بگیم پاشین برین تو اتاقت

رادا-عععععع رایاااان

من-مگه دوروز دیگه چه خبره؟،

-رادا امروز میره مشهد

-وااااا؟؟؟رادا مگه کرم داری هنو دیروز اومدی که

-امیرعلی به سپند میگه جشن عروسی رو باهم بگیریم و سپندم قبول میکنه و زنگ زد از من پرسید و منم از رایان پرسیدمو اوکی داد .حالا فردا میخان بیان خاسگاریم و من میرم مشهد و چون شما از کلاساتون میوفتین نمیخاد بیاین

-اها ..چه همه چی زود گذشت

رایان-اوهوووووم .کی باورشو میکرد تو اینقدر خوشبخت بشی

-کی باورشو میکرد تو بهترین مرد دنیا بشی با وجود زنی مثل من

رادا-بابا کم خودتونو تحویل بگیریننننن

زدیم زیر خنده که گوشیه رادا زنگ خورد با گفتن یک با اجازه رفت تو اتاقش

رایان-خخخخبببب

-خب؟

-وقت جیه؟

-چیه؟

-ب*و*س صبحگااااهیی

-ب دلیل مسخره کردنم از ب*و*س صبحگاهی خبری نی..

رادا رو مبل نشسته بود و سرش تو گوشیش بود و نیشش یک متر باز بود .رفتم بالاسرش .داشت با سپند پیام بازی میکرد ..

ی لبخند دندون نما زد و رفت تو اتاقش .خخخخخ خاک بر سر ..رفتم تو اشپزخونه .رایان میزو چیده بود .کنارش نشستم و شروع کردیم ب خوردن ...تموم که کردیم سفره رو جمع کردم و ظرفارو شستم

-رایان .رادا ساعت چند پرواز داره؟؟

رایان-ساعت دو و نیم

-اهان

دستامو خشک کردم و رفتم کنارش نشستم

-رایان

-جونم

-روژان رو از کی میشناسی؟

-از ترم اولم

-از اول دوست داشت؟

برگشت سمت منو دستامو که رو میز بود رو گرفت و تو چشام نگا کرد

-سونییا ..خودتو با این چیزا اذیت نکن عمر من ..تو اولین و اخرین دختری هستی که من دوسش دارم و عاآاشقانه می پرستمش
چیزی نگفتم و فقط تو چشاش زل زدم

رادا-سوووووووونیییییاااااا

با صدای رادا از حال و هوای فکر درومدم

-بللللللهههههه

-ی دقه بیااااااااااا

-اومدممممممم

ی لبخند ب رایان زدم و دستشو که رو دستم بود بوسیدمو بلند شدم رفتم تو اتاق رادا .

-جانم؟؟

-سونیا من چی بپووووشم؟؟؟

-کی ؟

-شب خاسگاری

-اها ..صبر کن ببینم

رفتم سر کمدش و لباساشو زیر و رو کردم .بعد ده دقه چشمم ی لباس نیمه مجلسی ساتن صورتی با یک شنل حریر سفید نظرمو گرفت .از تو کمدش دراوردم و نشونش دادم

-این چطوره؟؟

-اییییوووول سلییییقههههه ..اینو تاحالا نپوشیدم

-از مارکش معلومه

-خب کفش و شال چی؟؟

-نداری؟

-نوچ

-خب عزیز من این که ناراحتی نداره .بلند شو الان بریم بخریم

-جدی؟؟؟؟میای باهاااام؟؟؟؟

-اره فدات شم

-زن داداش خوووودمی

ی ماچ از لپم کرد که جیغ درومد

-خب بابا لوس نکن .میرم اماده شم

-فدات شم برو

رفتم از اتاقش بیرونو رفتم تو اتاق خودم .رایان رو تخت دراز کشیده بود و سرش تو گوشیش بود .رفتم کنارش نشستم که دستمو گرفت و بوسید

-رایان منو رادا میخایم بریم خرید میبریمون

-خرید واس چی؟

-وسیله لازم داریم خو

-اوکی بابا قبوله .پاشو حاظر شو

بلند شد و اومد سر کمدش تا حاظر شه .ی مانتو قهوه ای و شال مشکی و شلوار قهوه ای و کیف مشکی و کفش قهوه ای پوشیدمو ی خط چشم قهوه ای هم کشیدم و ی رژ صورتی هم زدم ..

-خب بریم من حاظرم

-فتبارک الله و احسن الخالقین

بلند زدم زیر خنده .و ی مشت ب بازوش زدم

-دیوونه ...رادا بدبخت منتظرمونه بیا بریم

رایان-خانوم جوان عاشقتونم .بفرمایید بریم

-اقای جوان میمیرم براتون

ی چشمک بهش زدمو دستمو دور دستش حلقه کردم و باهم رفتیم بیرون .رادا با دیدنمو ی سوت زدم

-بابا زوج عااااشق ..چه خوشتیپ کررردین .

رایان-بعله دیگههههه ..میخایم حسودارو کور کنیم

بلند زدیم زیر خنده

رایان-رادا چمدونتم بیار که از همونجا بری فرودگاه

رادا-باشه

رفت تو اتاقشو چند دقه بعد با چمدونش اومد ورفتیم از خونه بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت پاساژ شبانه روزی و بعد بیست دقه رسیدیم پیاده شدیم ...

-سریع باشین من ساعت دو باس فرودگاه باشم

من-واس جنابالی اومدیم خرید

رایان-خب برین دیگه

وارد پاساژ که شدیم طبقه ی اولش که لباس و شال و روسری و ...بود چند مغازه رفتیم تا شال بخریم .توی یک مغازه یک مانتوی سفید که سر استین و یقه و پایینش صورتی بود و یه کمربند پارچه ای پهن صورتی هم میخورد نظرمو گرفت .

-رایان

-جونم خانومم

-این مانتویه چطوره؟

مانتورو نشونش دادم .یکم نگاش کرد و گفت

-خوشگله .

-بخرم؟

-اوهوم .بیا بریم پرو کن

-باوشه

باهم رفتیم توی مغازه ..فروشندش ی پسره بود

پسره-بفرمایید .

رایان-میشع اون مانتوی سفید صورتیه پشت ویترین رو بدین؟

پسره-چشم .چند لحظه

رفت و مانتویه رو اورد و داد ب رایان و رایانم داد ب من .کیفمو دادم دست رایان و رفتم تو اتاق پرو و مانتورو تنم کردم .فیییت تنم بود خیلی بهم میومد .

-رایااان

در اتاق پرو رو باز کردم و رایان اومد

-جونم؟

-چطوره؟

-خیلی بهت میاد

-رادا کوجاس؟

-داره شالا رو نگا میکنه

-بگو بیاد

-باشه عزیزم

رفت و ی دقه بعدش با رادا اومد

رادا-جونم؟

-رادایی چطوره؟

یکم نگا کرد و گفت

-خیلی بهت میاد .مث مانکنا شدی

-مانکن بووودم

-اوه .سقفو بگیرین

رایان-رادا تو برو شالارو ببین .شما دوتا هی بهم میپرین

دوتاموم ی لبخند دندون نما بهش زدیم و رادا رفت شالارو ببینه و منم در اتاق پرو رو بستم و لباسامو عوض کردم ..از اتاق پرو بیرون اومدم و مانتو رو دادم ب رایان و رایانم داد ب فروشنده تا حساب کنه

رایان-چند میشه؟

پسره- صد و ده تومن

رایان پولشو حساب کرد و پسره مانتو رو توی پلاستیک گذاشت و داد دست رایان و رفتیم بیرون ..رادا داشت شالارو نگاه میکرد .رفتیم سمتش

رادا-سونیا این شاله چطوره؟

نگا به شال انداختم ..صورتی بود و شکوفه های سفید ریز داشت ..خیلی قشنگ بود

-خیلی قشنگه منم میخام

-بریم بخریم پس

رفتیم تو مغازه فروشندش زن بود ..

-سلام .خسته نباشید ..میشه شال صورتی که شکوفه های سفید داره پشت ویترینه رو بدین؟

-بله حتما

-لدفا دوتا باشه

رفت از همون مدل دوتا اورد

رادا-ممنون .چند میشع؟

-هفتاد

هفتاد من دادم و هفتاد تومنم رادا داد و شالارو برداشتیم .
   

    ..دیدم رایان نیس .از مغازه دراومدیم که دیدم جلو ی مغازه واستاده و داره نگا میکنه ..رفتم جلوتر دیدم مغازه ی لباس زیر فروشیه ..واااای خجالتم نمیکشه هااااا
    رادا زد زیر خنده .
    -خاک تو سرت داداشم باس بخره تا تو بپوشی
    -ب من چه داداشت توقعش بالاس .دهن منو سرویس کرده
    رادا مرده بود از خنده
    -من میرم با مغازه ها سرگرم شم شما برین بخرین و بیاین
    ی چشمک زد و ازمن جدا شد .خواهر برادر لنگه همن .
    رسیدم ب رایان
    رایان-سونیا بدو بریم تو
    -خجالت نکشی ی وقت
    -نه نمیکشم ..بیا بریم
    -هووووف
    باهم وارد مغازه شدیم . دوتا دختر جوون فروشندش بودن ...یک کیلو هم ارایش داشتن .با دیدن رایان چشاشون برق زد .دستمو دور دست رایان حلقه کردم
    دختره-سلام .خوش اومدید
    -ممنون
    رفتیم سمت لباس زیرا و لباس خوابا ..همینجور داشتیم نگاه میکردیم که رایان گفت
    -عزیزم این ست چطوره؟؟
    نگا کردم .ی ست لباس زیر زنونه ی قرمز اتیشی بود که از جلو بسته می شد ..خیییلی قشنگ بود ...
    -قشنگه عزیزم
    رایان-خانوم اون ست رو بدین
    دختره ی پشت چشم نازک کرد و ست رو داد ..بیشووور حسوووود گاااااو ...
    رایان-اون لباس خواب مشکیه رو هم بدین
    نگاه کردم ی لباس خواب مشکی بود که از جلو تا وسط سینه باز بود و از پشتم تا وسط کمر ..بلندیشم تا روی باسن بود ..
    -رایان خیلی لخته ها
    -واس همون میخامش
    دختره دیگع خون خونشو میخورد .لباس رو داد و با حرص نگاه من میکرد .دوسه تا ست دیگم برداشتم و پولشو رایان حساب کرد و رفتیم از مغازه بیرون ..رادا جلوی ی کفش فروشی واستاده بود .رفتیم سمتش .بدبخت رادا نیشش باز بود و ب زور داشت خندشو کنترل میکرد ی چشم غره بهش رفتم که نیششو بست
    رادا-سونیا من ازین کفش صورتیه خوشم اومده بیا ببین
    ی نگا ب کفشه انداختم ..صورتی بود و پاپیون صورتی هم داشت و حاشیه ی دورش سفید بود و جلو باز بود
    -خوشگله ..
    رفتیم تو مغازه و رادا سایز پاشو داد و کفش رو خرید ..ی کفش صورتی سفید ساده ی مخمل دیدم .خیلی خوشگل بود .
    -رایان .رادا .این چطوره؟
    جفتشون پسندیدن و اونو هم خریدیم و رفتیم بیرون
    رایان-چیز دیگه هم میخاین؟؟ساعت 1:15تا برسیم فرودگاه میشه دو
    رادا-من که چیزی نمیخام
    -منم چیزی نمیخام .بریم تا دیر نشه
    از پاساژ بیرون اومدیم و خریدارو توی صندوق عقب گذاشتیم و سوار شدیم و رفتیم سمت فرودگاه .......
    وارد فرودگاه که شدیم شلوووووغ بووود .ینی گم میشدیاااا .دست رایان رو گرفتم تا گم نشم .خخخخخ اخه ی بار تو فرودگاه گم شدم خیلییی میترسم .
    رایان-خب اجی وقت خدافظیه دیگه
    رایان محکم رادا رو بغلش کردو چلوندش و بعد کلی سفارش من بغلش کردم
    -خواهری مواظب خودت باش
    رادا-همچنین عزیزم .داداشمم اذیت نکن
    -خخخخ چشمممم ..
    -خدافظ
    -خدافظ
    رادا رفت و ماهم رفتیم و سوار ماشین شدیمو راه افتادیم سمت خونه
    **************************************
    میشا
    -میشا ..میشا جان دخترم پاشو امیرعلی منتظرته
    با صدای مامان از خواب نازم بیدار شدم
    -هووووووم؟؟؟
    -عزیزم امیرعلی منتظرته
    -واس چی؟
    -میخاین برین ازمایش گلم .بلند شو دیگه
    سر جام نشستم و با چشای بسته گفتم
    -باشه ..شما برین اماده شم میام
    -سریعتر عزیزم
    -باشه
    مامان رفت بیرونو بلند شدمو رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم جلو اینه .موهامو دم اسبی بستم و ی خط چشم نازک کشیدمو و ریمل و رژ صورتی زدم و یک مانتو صورتی و صندل سفید و شال صورتی و شلوار سفید پوشیدمو گوشیمم تو جیب مانتوم گذاشتم و رفتم بیرون ..
    -مامان من رفتم
    -مواظب خودت باش .خدافظ
    -چشم خدافظ
    از خونه رفتم بیرون .ماشین امیرعلی روبه رو خونه بود و خودشم تو بود و دستشو گذاشته بود رو فرمون و سرشو گذاشته بود رو دستاش ..اخیییی خیلی منتظر شده ..رفتم و در ماشینو باز کردم و سوار شدم و یوااااش در رو بستم ...متوجه من نشد ..دستمو بردم لابه لای موهاش و نازش کردم که متوجه شد و سرش و بالا اورد .با ی لبخند خر کن گفتم
    -سلام عزیزم
    -علیک سلام .یکم دیگع هم میموندی
    -خو ببخشید خواب موندم
    -هوووووف ...مرده شور اون چشاتو ببرن که نمیشه جلوشون دو دقه جذبه داشت و دعوات کرد
    ی لبخند دندون نما زدم که سرشو تکون داد و ماشینو روشن کرد و راه افتاد ....
    -با سپند حرف زدی؟
    -اره
    -چی گفت؟
    -امروز میرن خاستگاری
    -رادای نامرد ب من نگفت
    -حتما فکر کرده من بهت میگم
    -توچرا نگفتی؟؟؟
    -نپرسیدی
    جوابش قانع کننده بود .خخخخخ ..با صدای گوشیم از تو جیبم دراوردم و نگا کردم .سونیا بود
    -جووووونم
    -سلاااااااام الاااااغ جووووووونم
    -حییییف من که ب تو میگم جونم
    -عزییییزم نالاحت نباش دیه هاااااانیییی ..الاغی دیگهه
    -عخییییی ..الاغ تویی و اون شوهر ایکبیریت
    -هووووووووش .ب شوشوم کاری نداشته باش هاااا
    -مثلا چیکار میکنی؟؟
    -شوشوتو اباد میکنم
    -هووووووش جرات دااااری
    -شوشوت الاااااغه ..زشتهههه .شبیه شتر مرررغه
    سپند با چشای گرد شدع گفت-دستتون درد نکنه سونیا خانوم
    سونیا-واااااای ...میشا گردنت بشکنههههه ..اقا سپند ببخشید منظورم ب میشا بود
    سپند-اها
    من-عععععععع .که منظورت ب من بوووود
    -تو دیگه حرف نزن گردنت بشکنههههه.
    
-گردن خودت بشکنه پرروووو

-کجایی خبر مرگت؟؟

-سر قبر تو

-عععععع کی اومدی من ندیدمت

-ادم نمیشی

-فرشته ها ادم نمیشن عزیزم

امیرعلی اینور غش کرده بود از خنده

-هووووف ...خانوم فرشته داریم با امیر میریم ازمایش

-عوا؟،،،؟؟؟بچه مچه تو راهه؟؟؟

امیرغششش کرد از خنده ..از پهلوش ی نیشگون گرفتم و ب سونیای دیوونه گفتم

-ببندددددددد دهنتووووووو ...بی حیاااا .میریم خون بدیم

-اهااااااان

-هوووووف ...(با دیدن ازمایشگاه گفتم)خب دیگه فرشته ی زمینی خدافظ

-خدافظ الااااغ

تا اومدم جوابشو بدم قطع کرد .لاالاالله ..ادم نمیشه

امیر-بدبخت رایان که میخاد با این سر کنه ..ولی خداییش دختر باحالیه

-اولا خوش بحال رایان شده دوما ب چ جراتی ب دوست من گفتی باحال .هااان؟،،

-خب بابا بیا بزنننن ...البته ب باحالیه خانوم من که نمیرسه

-افرین .این شد

-فدااای خانوومم .

ماشینو پارک کرد و با خنده پیاده شدیم ..

رفتیم تو ازمایشگاه و برگه ی نوبتمونو گرفتیم و نشستیم ..میترسیدم از خون دادن ..فقط استرس داشتم . ..با قرار گرفتن دست امیرعلی رو دستم هواسمو دادم بهش و ی لبخند زدم

-عزیزم استرس نداشته باش رگت پیدا نمیشه

-خب ..ترس داره ..میسوزه

-فدات شم خانومم

-خدانکنه

با صدای خانومه که شمارمونو گفت استرسم صدبرابر شد ..باهم وارد اتاقه شدیم ..ی پرستاره اومد و بهمون گفت که یکیمون بشینه ..خیلی میترسیدیم .امیر با دیدن ترس من گفت که اول خودش میشینه

امیر-ببین گلم هیچ دردی نداره

پرستاره اومد و ی چیزی دور دست امیر بست و گفت دستشو باز و بسته کنه ..رگشو که پیدا کرد ی پنبه روش کشید و سوزن رو فرو کرد .چشمامو بستم و وقتی سوزنو دراوردم چشامو باز کردم

امیر-میبینی هیچ دردی نداره ..حالا نوبت تویه

وای خداااا ..میترسمممممممممم ...با ترس و لرز رفتم رو صندلی نشستم و استینمو دادم بالا ..اون چیزه رو ب دست منم بست و بعد کلی کلنجار رفتن رگمو پیدا کرد ..

پرستار-استرس داری

-اوهوم

-خانوم جان رگت میره .نترس .اصن درد نداره

امیر-خانومم درد نداره

دست ازادمو تو دستش گرفت .استرسم کمتر شد و سوزن رو فرو کرد تو رگم ..سوز بدی گرفت ..لبمو محکم گزیدم و دست امیر رو فشردم ..سوزنو که دراورد ی نفس از سر اسودگی کشیدم

امیر-خانومم درد نداشت اونقدرا دیدی

-اوهوم

بلند شدمو استینمو دادم پایین و باهم از ازمایشگاه رفتیم بیرون ..سرم گیج میرفت .. نزدیکای ماشین که رسیدیم سرم گیج رفت و داشتم میخوردم زمین که امیر محکم بغلم کرد

-خوبی؟؟؟؟

-اوهوم .چیزی نیس سرم گیج رفت

ابراز احساسات و در ماشین رو باز کرد و نشستم و سرمو تکیه دادم صندلی ..سوار شد و راه افتاد ..هنوز پنج دقه نگذشته بود که ماشین واستاد ..هنو چشامو باز کردم دیدم امیر نیس ..اونقدر سرگیجه داشتم که دوباره چشامو بستم ..بعد چند دقه در ماشین باز شد

امیر-بیا اینو بخور حالت جا بیاد

چشامو ب زور باز کردم ..ی سینی دستش بود که دو لیوان شیر موز بزرگ و کیک روش بود ..ی لیوانشو برداشتم و شروع کردم ب خوردن .کیک رو باز کرد و داد دستم .خودشم داشت شیرموزشو میخورد ..کااامل که شیرموزو خوردم حالم جا اومد .

امیر-بهتری گلم؟

-خیلی

شیرموزشو که خورد ماشینو روشن کرد و راه افتاد .

امیر-بریم دوردور

-کجا؟

-ی جایی

-مثلا؟

-اممممم .مثلاااا .بام

-اوهوووووم بریم

-بزن بریم پسسسس

دور زد و راه افتاد سمت بام
بعد دوساعت رسیدیم ....


-خب اینجام بام که خانومم دوس داارهه ..بفرما پایین


-اونوخ از کجا فهمیدی خانومت دوس داره؟



-فهمیدم دیگهههه



-اوکی..بریم


باهم پیاده شدیمو راه افتادیم ..یکم از راه که گذشت امیر دستمو گرفت ..برگشتمو ی نگا بهش کردم ی لبخند بهم زد که با یک لبخند جوابشو دادم و به راهمون ادامه دادیم ...به بالا که رسیدیم رفتیم و به میله ها تکیه دادیم ... خیلی بام رو دوس داشتمممم ...به تهران و هوای الودش ی نگا انداختم ... ای کاااش هوای اینجا الوده نمیبود ... دیدم امیر خیلی ساکته برگشتم پشتمو به میله ها تکیه دادم و نگامو دادم به پسر روبه روم و در اینده ی نزدیک شوهرم ...امیر داشت با اشتیاااق زیاااد به تهران نگاه میکرد ..تعجب کردم

من-امیر چرا اینقدر بام رو دوس داری؟


امیر-چون بهم احساس قدرت میده


-وا؟چه ربطی داشت ؟

ی نگابهم انداخت و شونه هام و گرفت و برم گردوند سمت میله ها ..

-ربطش اینه

گیج شده بود ...فهمید و گفت

-ربطش اینه که من وقتی اینجا وامیسم احساس بزرگی و قدرت بهم دست میده چون تهران با اون همه بزرگیش زیر پاهای منه


-خودخواه

باهم خندیدیم که صدای شکمم درومد .....امیر بلنددد زد زیر خنده جوری که هرکی دورمون بود هواسش به ما جلب شد ...ی مشت زدم به بازوش


-کوفت به عمت بخند

همون جور داشت میخندید


-امیــــــــــر


-جـــونـــم


-نخند دیگــــــه

به زور خندشو کنترل کرد
-چ چ چشم ..بیا بریم ی چیزی بخوریم تا نمردی

-ایش

ی پشت چشم نازک کردم که با خنده دستشو انداخت دور گردنم و راه افتادیم سمت رستوران سنتی ....وارد که شدیم با یک رستوران شیک و سنتی پرررجمعیت روبه رو شدیم .با امیر رفتیم سمت یکی از تختا که کنارش ی جوی آب رد میشد ..کفشامونو دراوردیم و رفتیم بالا نشستیم ..خییییلی جای مشتی بود

-امیر اینجا عااااالیییه

-اوهوم ..واس همین دوسش دارم

همون موقه گارسونش که لباس سنتی هم تنش بود اومد سمت ما

-چی میل دارید؟؟؟

امیر-من دنده ..خانومم شما چی میخوری؟؟؟

-منم دنده

گارسون-دیگه چی؟

امیر-با مخلفات

-چشم

سفارشارو نوشت و رفت

امیر-مث اینکه تفاهممون زیاده ها

-خخخخخخ اوهوووم

همون موقه گوشیم زنگ خورد ..از تو جیبم دراوردم .وااااای مامان بوووود ..میکشتمممممممممم

-سلام مامی جووووونم

-سلام و کوووفت ..کجایییییی؟؟؟؟

-مامان جونم ریلکسسسس بااااش

-کجاااایی،؟؟؟؟

-با امیرعلی اومدیم بام

-خدا نکشتت دختر میمردی یک زنگ بزنی ؟؟؟دلم هزار راه رفت

-قربون دل قشنگت بشم من ..الکی نگران شدی عزیزم

-هوووف.زودتر بیای

-چشم

-خوش بگذره عزیزم ..خدافظ

-خدافظ عقشمممم

قطع کردم ..غذارو اورده بودن

-مامانت بود؟

-اوهوم

-چی میگفت؟

-چیز خاصی نگفت فقط گفت چرا بهش خبر ندادم

-اهان..غذاتو بخور که یخ کرررد

شروع کردیم به خوردن ..خداییش غذاش حرررررف ندااااشششتتتت ..خوشمزه ترین دنده ای بود که خورده بودم ..خووووب که شکمم پر شد تکیه دادم به تخت

-آخخخخخخ که چقدر خووووردمممم

زدم زیر خنده -به ریش نداشته ی من میخندی؟

-ریش که داری

-ندارم

-داری

-کوش؟

-ایناهاش

ریش نداشت فقط ی کوچولو ته ریش داشت ..انگشتو بردم سمت صورتشو روی ته ریشش کشیدم

امیر زد زیر خنده

-کوچولویه خووودمی

گونه هام قرمز شددددد

از رو تخت اومدیم پایین و کفشامونو پامون کردیم و امیر رفت و پولش رو حساب کرد و اومد سمت من و دستمو گرفت .باهم رفتیم دوباره جای قبلیمونو به دیوار تکیه دادیم و نگامونو دادیم به تهران آلوده و مردمش ..

-میشا

-هوم؟

-میشااا

-جونم؟؟؟

-خیلی میخامت

وا؟؟چه یهویییی

برگشتم سمتش و تو چشاش نگا کردم ..به چشمای هم نگاه میکردیم ...دستاشو گرفتم و خودمو بهش نزدیک کردم

-امیر؟

-جون دل امیر .عمر امیر؟

-تا ابدیت دوستت دارم

ی لبخند بهش زدم که با لبخند پر از عشقش جوابمو داد ..چشامون داشتن باهم حرف میزدن ..نیازی به زبونمون نبود ..خدایا همیشه امیرمو برام نگه دار ..

-انیر مامان نگران میشه بریم؟

-اره عمرم بریم

با لبخند دست تو دست هم رفتیم سمت ماشین و وقتی به ماشین رسیدیم امیر در رو برام باز کرد و سوار شدم و در رو بست و خودشم سوار شد ..اهنگ اتفاق مهدی یغمایی رو گذاشت و صداشو تا تهههه زیاد کرد

امیر-تقدیم به خانوم گلمممممم

با خنده داشتم نگاش میکردم

-دیووونه

-دیوونهتمممممممممممممم


یه اتفاقی داره تو دلم می افته


نمی دونم چشام ازم به تو چی گفته


یه جوری ام که جا واسه گله نمونه


این دفعه خوشبختی خودش دنبالمونه


کسی تا حالا به اندازه من عاشق نبوده


واسه رفتن تو عزیزم همیشه زوده


تا وقتی که تو کنارمی جایی نمی رم


می خوام سراغتو فقط از خودت بگیرم


از وقتی با عشق پا گذاشتی تو دنیام


فاصله ای نیست میون من و رویام


باید از این عشق یه دنیارو خبر کرد


بخاطر تو باید حتی خطر کرد


کسی تا حالا به اندازه من عاشق نبوده


واسه رفتن تو عزیزم همیشه زوده


تا وقتی که تو کنارمی جایی نمی رم


می خوام سراغتو فقط از خودت بگیرم


این من و این تو دوتا دلو یه احساس


برای چشمام نگاه تو یه دنیاست


ادامه میدم دیوونگی رو با تو


ازم نگیری نگاه سر به راتو



همراه با خواننده میخوند و ادا درمیاورد ...مرده بودم از خنده .

اهنگ که تمو شد گفتم-واااای امیر مردممم

-خدا نکنههههه

-خخخخخخ دیووونه

دم در خونه که واستاد خاستم پیاده شم

-خدافظ

مچمو گرفت برگشتم سمتش و سوالی نگاش کردم

-ادم با دشمنشم اینجوری خدافظی نمیکنه که

-پس چجوری خدافظی کنم؟؟؟!!!!!!

-اینجوری

گونه ام رو بوسید

-خدافظ

زنگ در خونه رو زدم
مامان-چه عجب تشریف اوردی

-سلام عقشم باز کن درو

درو باز کرد م و با سرعت جت پریدم تو خونه و بعدشم صدای رفتن امیر اومد (از صدای لاستیکاش فهمیدم)
ینی هممون باهممممم؟؟؟؟؟
-اره
J-فکر خوبیه ..به سونیا میگم
-باشه ..خودمم به رایان میگم
مامان-ینی هردو بچم باهم ازم جدا شن؟؟؟دق میکنم
رفتم کنارش نشستم و دستمو دور گردنش حلقه کردم
-فداااای مامان گلم بشم مننننن ..قول میدم هرموقه وقت کردم پیشت باشم
-فدات بشم مادر
-خدانکنه
پیشونیشو بوسیدم و با شب بخیر رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم
******************&&&&&&&&&****
سونیا
روی تخت دراز کشیده بودیم و رایان دستاش دورم حلقه بود و داشت خوابم میبرد که برای گوشیم پیام اومد ..از رو عسلی برداشتمش ..ی پیام از رادا بود ..بازش کردم .
-سلاام زن داداش گلمممم ..عرررضم به حضورتون که میایم تهران بریم با میشا جهاز بخریم .توهم باس بخری بامون چون میخایم سه تامون باهم جشنمونو بگیریم
چشام گرررد شد ..باورم نمی شدددددددد ..ی جییییغ کشیدم و از گردن رایان اویزون شدم ..بدبخت داشت سکته میکرد ..هی میگفت چی شده من همونجور جیغ میکشیدم و میخندیدم و ماچش میکردم که ب زووور از خودش جدام کرد ..نفس نفس میزدم از شدت خوشحالی و هیجان
-رایان سه تایی میخایم بریم خونه ی شووووهرررر
-چی میگییییی؟؟؟
همون موقه گوشی رایان زنگ خورد ...نوشته بود بابا جون
رایان-صبرکن بینم چی شده
بلند شد و جواب داد
-سلام باباجان .خوبین؟
.......
-ممنون شکر خدا ..چیزی شده؟؟؟؟
....................................
-نههههه؟؟؟؟
.............
-باشه پس من با پسرا کارارو جلو میندازیم
.........................
-خونه رو هم همینجا انتخاب کنیم؟؟؟
............
-چشم ..خدانگهدار
قطع کرد که گفتم
-چی شده؟؟؟؟
-دلیل خوشحالیتو فهمیدم
-ووااااااااااایییییی رایان باورم نمیییییشهههههه
با خنده خودمو پرت کردم رو تخت رایانم همونجور که میخندید اومد رو تخت دراز کشید .دستاشو دورم حلقه کرد
رایان-خب دخمل کوشولویه من بخواب که این هفته به شددددت کار داریم
-شبت اوجولاتی
-شبت البالوویی
سرمو گذاشتم رو سینشو به خواب رفتم

با صدای سرو صدای زیاد از خواب بیدار شدم ..رایان کنارم نبود ..ب ساعت ی نگا انداختم ..12:30بود ..بلند شدم .در اتاق رو که باز کردم برم بیرون یهو یکی پرت شد تو اتاق ..رایان بود
-چی شده دیووونه ترسوندیم
-صبحت بخیر خانومم ..ی چیزی بپوش بیا بیرون اینجوری نیا
-وا؟؟چرا؟؟؟(ی لباس خواب صورتی لختتتت تنم بود)
-تو بپوش بیا میفهمی
اینو گفت و رفت بیرون ..اینم خول شد؟؟؟؟الله اعلم ..رفتم سر کمدم و ی تونیک سفید و شال مشکی و شلوار جین مشکی پوشیدم و ی رژ صورتی ملییح هم زدم و گوشیمو برداشتم ..ی پیام داشتم .حوصله خوندنشو نداشتم فقط کنجکاو بودم ببینم کی بیرونه..رفتم تو هال که با مامان و بابا و مادرجون و پدرجون و رادا و سینا روبه رو شدم ...چشام گرررد شد با جییییغ پریدم بغل سینا ..محکم بغلم کرد میچلوندیم همو
مامان-بابا یکم دخترمو بده ب خودم
از بغل سینا درومدم و پریدم بغل مامان ..مث چی میچلوندمش..بعد ی عااالمه بوسیدنش رفتم بغل باباجووونم ..محکممممم بغلش کردم .. سرمو بالا اورد و پیشونیمو بوسید ..ابراز احساست زیاد و رفتم سمت پدرجون ..پیشونیمو بوسید و ابراز احساست زیاد (خخخخخ چه حسووود) رفتم بغل مامان نیلو
-دخترم دلم ی ذره شده بود
-من بیشتر مامان نیلو
ابراز احساست زیاد و کشیدم کنار .رادا رو دیدم که مث الاسکا واستاده ..محکمممم بغلش کردم
-دیوونه تو همین دوروز دلم ی ذره شده
-من بیشتر تولههههه
با خنده از هم جدا شدیم
من-کی اومدین ..چرا به من خبر ندادین؟؟؟؟
بابا-یهویی تصمیم گرفتیم بیایم ..با هواپیما امروز صبح زود اومدیم
-ماشین نیاوردیننن؟؟
-نه
-خب چرا بیدارم نکردین
مامان-دلمون نیومد عزیزم
-فدای دلتون ..چرا واستادین بشینین
همشون نشستن و من رفتم تو اشپزخونه تا ی شربت البالوی دبششش درست کنم ..راداهم باهام اومد
-چی شد رادا؟؟
-چی چی شد؟؟
-خاسگاری دیگه
-اها ..هیچی کار خاصی نشد قبول کردیم دیگه ..امروزم میریم ازمایش
-عاورین ..خوش بگذره
شربتارو توی سینی گذاشتم و رفتم تو هال
مامان نیلو-عزیزم زحمت نکش
-چه زحمتی مادرجون
بهشون تعارف کردم و خودمم نشستم کنار رایان و راداهم اومد و کنار من نشست
پدرجون-رادا کی نوبت داشتی واس ازمایش ؟؟؟
رادا-یک ساعت دیگه
مامان نیلو-پس چرا اینجایی ؟؟؟زنگ بزن سپند پاشین برین
رادا-چشم
بلند شد و رفت تو اتاقشو چند دیقه بعد حاااظر و اماده اومد بیرون
رادا-سپند امادس...خدافظ همگی
-خدافظ
رادا رفت از خونه بیرون ..گوشیمو از جیبم دراوردم و پیامی که نخونده بودم رو باز کردم .از میشا بود
-دیوووونه چرا ب من دیر گفتییین ..دارم میمیرم از خوشحااالیییی ..
خخخخخ دیییووونس .واااای ب سوگی نگفتم ..بلند شدم که رایان گفت-کجا میری؟
-ی زنگ ب سوگی بزنم میام
-باشه عزیزم
رفتم تو اتاق و ی زنگ ب سوگی زدم
بوووووق....بووووووق.بوووووووق.بوووووق.بوووووق
-الو
-سلاااام دیوونه ی من
-علیک سلام
-سوگی؟
-بله؟
-چیزی شدع؟
-هه..چیزی شدهعهه؟؟؟؟؟
-سوگی؟؟؟!!!!
-تو بدون خدافظی اول که رفتی بعدشم ی زنگگگ نزدی ...خب معلومه از قدیم گفتن نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار ...تو دوست جدید پیدا کردی اصن یادی از دوست قدیمیت نمیکنی
-سوگی واقعا متاسفم ..ولی اینو بدون هیییچکی برای من مثل تو نمیشه رفیق
-خیلی نامردی ...دلم برات تنگ شده بود
-من بیشتر
-هعیییی ...چه خبر؟
-خبر خوشی ..تو چه خبر ؟
-بدبختی
-عععععع .چرا؟؟؟؟؟
-ی دختره اومده دانشگاه که مثل کنهههه به ارش چسبیده
-خب ارش که تورو دوس داره دیووونه
-دختره خیلی خوشگله
-ببین عزیزم من ارشو میشناسم .ادمی نیست که از رو قیافه و ه*و*س عاشق بشه ..عشقش عشقههههه
-راس میگی؟
-اوهوم ..ارش تورو دوس داره مطمن باش
-مرسی ..خیالم راحت شد
-قابلی نداشت ..راسی سوگیییی
-چییییی؟؟؟
-هفته دیگه عروسیمه
-چیییییی؟؟؟؟؟؟هموز ی هفته از عقدت نمیگذره
-خب یهویی شد دیگه .با رایام و میشا توی یک روز
-نگووووووووو؟؟؟!!!!!!
-خخخخخخخ خودمم باورم نمی شد
-خوش ب حالت
-مرسی خخخخخ ...خب دیگه مامان بابا اینجان من برم زشته
-باشه گلم ..بای
-بووووس .باااای
&&&&&**********&&&&&&&*******رادا
رفتم تو پارکینگ سپند توی ماشین منتظرم بود .سوار شدم
-سلام
-سلام خانومم
باهم دست دادیم و ماشینو روشن کرد و راه افتاد ..
سپند-خانومی نمیترسی؟
-نه
-نه؟؟؟
-اره خب نه
-مگه میشه؟
-چرا نشه؟
-اخه همه دخترا از خون گرفتن میترسن
-کی گفته؟؟
-همه میگن
-همه اشتباه کردن .چون من نمیترسم
-باریک الله
-سپند
-جونم
-تند تر برو الان نوبتمون میشه
-چشممم
سرعت ماشینو زیاد کرد و بیست دقیقه بعدش اونجا بودیم ..ماشینو پارک کردم و باهم پیاده شدیم و رفتیم تو .برگه ی نوبت رو از منشیش گرفتم و رو صندلی نشستیم
سپند-رادا
-هوم؟
-صدبار گفتم نگو هوم
-خب جونم؟
-جدی جدی نمیترسی؟؟؟؟؟
-وا؟؟؟؟خوب نمیتررررسممم
-باورم نمیشه ..تو با این همه ظرافتت نمیترسی!!!
-خخخخخخ
همون موقه نوبت ما شد و رفتیم تو اتاق و نشستیم ی پرستارم اومد .همونجور که وسایلو اماده میکرد گفت
-جناب لدفا بشینین
سپند نشست و استینشو داد بالا ..پرستاره اومد و خون ازش گرفت ..بعدشم من نشستم .سپند داشت چهار چشمی نگاهم میکرد ببینه میترسم یانه ..ولی خوشبختانه من نمیترسیدم ..امپول رو که فرو گرد تو دستم یکم سوز گرفت ولی چیز خاصی نبود ..خون گرفت و بلند شد رفت .استینمو دادم پایینو کیفمو برداشتم و بلند شدم ...دهن سپند باز مونده بود .انگشتمو گذاشتم زیر چونش و دادم بالا دهنش بسته شد
-بریم
از اتاق رفتم بیرون ورفتم سمت منشی
-خانوم کی جوابا اماده میشه ؟؟
-تا فردا اماده میشه
-نمیشه سریعتر اماده کنین
داشت فکر میکرد که سپند یک ایران چک دراورد و گذاشت رو میزش ..منشی چشاش برق زد
-تا نیم ساعت دیگه امادس
رایان-خیلی ممنون
دهنم اندازه غار حرا باز شد ..چقدرررر پول پولکی بووود ..باهم رفتیم توی ماشین نشستیم
سپند-ی چند لحظه واستا
-کجا میری ؟
-الان میام
پیاده شد و رفت سمت خروجی ..میاد میفهمن دیگه ..دلم ضعففف کرده بود .چیزی نخورده بودم و الانم خون گرفته بودن ازم .ی کوچولو سرگیجه داشتم گوشیمو دراوردم و به میشا و سونیا اس دادم که
-اماده باشین ساعت پنج میریم خرید
در ماشین باز شد و سپند پلاستیک ب دست سوار شد و پلاستیکو گذاشت روپام
-چیه؟
-سانیچ و کیک
-مرررسی
پلاستیکو باز کردم و یک سانیچ و کیک برای خودم و یکی هم برای سپند دراوردم و شروع کردیم به خوردن ..تا تههههشو که خوردم جون گررفتم ..خیلی چسبید ..یک ربع گذشته بود .ی ربع دیگه جوابا اماده میشد .واس گوشیم پ اومد ..یکی از سونیا و یکی از میشا بود
میشا-باشه
سونیا-چشممم خواهر شوووهر .خخخخ
سپند-رادا
-جونم
-کی فکرشو میکرد؟
-چیو؟
-اینکه ماها بهم برسیم
-خخخخخخ خودمم باور نمیکنم .
-خداییش غیر قابل باوره اخه
-اوهوم
-میبین بازیه سرنوشت رو
-اره ..
همون موقه یکی زد به شیشه طرف من ..برگشتم دیدم ی بچه ی پنج شش سالس پنجره رو دادم پایین
-خانوم تورو خدا ی کمکی بهم بکن ..هیچ پولی ندارم برم خونه بابا میکشتم
اشک تو چشام جمع شد ..خدایا کرمتو شکر ..ی ایران چک دراوردم و دادم بهش ..چشاش گرد شد
-خانوم مرسی .خدا هرچی میخای بهت بده .خانوم الهی خوشبخت بشی ..خانوم الهی هیچوقت سختی نکشی
-مرسی
بعد کلی دعا راه افتا رفت ..خدایا چرا باید اون بچه تو اون سن اونقدر درد کشیده باشه ..سپند دستشو گذاشت رو دستم نگامو دادم بهش
-راداااااا...چرا چشمای خوشگلت اشک گرفته
-چرا باید اونجوری میبود؟؟؟چطور پدرمادراشون دلشون میاد؟؟؟
-قوربون دل نازکت بشم من خانومم ..اینم نمونه ای از سرنوشته ..سرنوشت برای بعضیا غم نوشته ..نمیشه باهاش جنگید که
-اوهوم
سپند-عزیزم نیم ساعت شد من میرم جوابارو بگیرم
-باشه
سپند پیاده شد و رفت و بعد ده دقیقه اومد
-چی شد؟
-خببببب اینم جوابا ..خانوم رادمهر هفته ی دیگه قانوناااا زنمییییی
-خخخخخخخخ بی عقلللل
-فداااات شم تو همیشه بخندگلم
-کم زبون بریز ..راه بیوفت
-ای به چشممممممم
ماشینو روشن کرد و راه افتاد
********************&&&&&&**&**&سونیا
مامان نیلو و عموعلی تو اتاق رادا و مامان باباهم تو اتاق من و رایان داشتن استراحت میکردن و من و میشا و سینا و رایان هم تو هال بودیم ..ساعت 2:30بود .ما ناهار خورده بودیم .رایان رو مبل دراز کشیده بود و با کنترل tvور میرفت و سینا هم روی اون یکی مبل نشسته بود و داشت به سرعت با گوشیش تایپ میکرد و نیشش یک متر باز بود ..ای خاک تو سر معلومه داره با سحر میچته .رفتم و خودمو پرت کردم رو شکمش نشستم ..رایان چشاش گرد شد ..
سینا-آخخخخخخ سونیا پاشو گمشووووو
-میپرمااااااااااا
-رایان زنتو جمع کنننننننن
رایان با خنده گفت-خواهر خودته ب من چه
سینا-عععععع تا دوساعت پیش که زن تو بود
-رایان-خوب حالا خواهرتویه
سینا-سونیا خفه شدممممممم
-با کی چت میکنی؟
-ب تووو چهههه
یکم رو شکمش بالا پایین شدم
سینا-غلط کررردم ..ای خداااا ..دارم با سحر میچتم
-غلط میکنی بچه پررو به رفیق من چیکار داااری؟؟؟
سینا -زن خودمه ب تو چهههه
دوباره رو شکمش پریدم که ادای گریه دراورد
سینا-سونیا جون مامان پاشووووو خفه شدمممم
بلند شدم و ی مشت زدم تو شکمش .
-جون مامانو دوباره قسم بخوری من میدونم و تو
-باشه باشه خشمگین نشو خواهشا
با اعصبانیت ساختگی (شوخی)رفتم سمت رایان ..داشت شبکه ها رو پایین بالا میکرد ..یهویی رو شکمش نشستم
-آخخخخخخ دیووونه
بلند زدم زیرخنده ..بدبخت جفت کرده بود ..
-پاشوووو
-نمیخاااام
-نمیخای؟
-نوچ
-مطمنی؟
-اوهوم
-بااااوشه
یهو محکم گرفت منو و انداخت پایین و خودشم ابراز احساسات ...
-آخخخخخخخ نمیری رایااااااان
حالا اون و سینا بودن که میخندیدن
-دارم براتووون
همونجور میخندیدن
-ببندین نیشتونووووو...رایان پاشو خفه شدممممم
-نووچ
-ادای منو درمیاری؟؟؟؟،
-نوووووووووچ
-کووووفت نوچ
سینا-خیلی باحالین ب خداااا
-هرهرهر ...رایان پاشوووو
نفسم بالا نمیومد ..اندازه غووول وزن داشت ..رایان دید که اذیت میشم از روم بلند شد ..ی نفس عمیییش کشیدم
-رایان تو میخاستی غول بشیاااااااا
بلند زدن زیرخنده
سینا-تو هم جوجه شدی خب این که نرماله
-ایششششش گمشین باع
بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه رایان هم با خنده دنبالم میومد .در یخچالو باز کردم و شیشه اب مخصوصمو دراوردم و به دهنم گرفتم ..وقتی سیرآب شدم شیشه رو پایین اوردم که رایان از دستم قاپیدش و به دهنش گرفت و ازش اب خورد ...با تعجب نگاش میکردم .
-آخخخخخخ بهترین آبی بود که تو عمرم خورده بودم
-ب خداااا دیووونه ای توووو
ی چشمک بهم زد و گفت-دیوونه ی توام دیگه
لبمو گزیدم تا خندم نگیره
رایان-حیف شد
-چی؟
رایان-مامان بابات تو اتاقمونن
زدم به بازوش -کوووووفت
بلند زد زیر خنده که دستمو گذاشتم رو دهنش
-هیییییسسسس بیدار میشن
کف دستمو نرم ب*و*س*ی*د ...سریع دستمو برداشتم و از کنارش رد شدم و رفتم تو هال ..سینا سرش تو گوشیش بود هنوز ..هووووف ..رفتم رو مبل کنارش نشستم وگوشیمو دراوردم و رفتم تو اینستام ..رایان هم اومد کنارم نشست و زد شبکه ورزش ..هووووف این مردا خسته نمییییشن هااااا ...دوباره هواسمو دادم به گوشیم ..عکس عقدیم بیشتر از هزار تا لایک خورده بود .
-سینا و رایان سرتونو بیارین سلفی بگیرم
سینا-تو هنو عادت به سلفی داری؟
-اوهوووووم
رایان-نمیدونی که سر همین سلفی عاشقش شدم(شمال رو میگفت )
باخنده گفتم-بیاین دیگه
دوتاشون ب من چسبیدن و گوشی رو دادم دست رایان و خودم دستامو بردم دورشون و براشون شاخ گذاشتم و میخندیدیم.
-بچه ها زبونتونو دربیارین و چشاتونو چپ کنین
اونام کارایی که گفتم کردن و ..چییییک...عکس رو گرفت
رایان-نشون کسی ندی هااا ..منو سینارو دلقک کردی
-چشممم
دوباره هرکسی رفت سر کارش و منم عکس رو گذاشتم اینستام و ی عالمه شکلک خنده هم گذاشتم ..از اینستام درومدم و رفتم تو کلش آف کلنز ...اووووه داغووووونم کرده بوووودن ..اکسیرا و گلدامو جمع کردم و ی اتک زدم و نیروساختم و کارگرامو بردم سر کار و اومدم بیرون ...
سینا-سونیا کشتمتتتتتتتت
-وا؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟
رایان هم هواسشو داد به ما
سینا-چرا عکسو گذاشتی اینستاااااات؟؟؟؟؟
بلند خندیدم -چون دووووس داشتم
رایان-نگو که عکسی که گرفتیم رو گذاشته؟؟،!!
سینا-دختره ی چشم سفید عکس رو گذاشته
رایان-سونیا کشتمتتتتتت
دوتاشون دنبالم افتادن ..از رو مبلا میپریدم و فرار میکردم که در باز شد ..رادا اومد تو
-چه خبررررتووووونهههه
همونجور که میدوییدیم گفتم-رادااااا کمکم کننننننن
رادا-میشه بگین چی شدهههه؟؟؟؟؟
همینجور دور رادا میچرخیدیم
سینا-دختره ی چشم سفید عکس رو گذاشته تو اینستاش
رادا گوشیشو دراورد و اینستاشو چک کرد اول چشاش گرد شد و بعد بلند زد زیر خنده
قیافه ی رایان و سینا دیدن داااااشتتتت
من-خب خواستین قیافتونو اونجوری نکنیننننننن
نفس نفس میزدم و پشت رادا واستاده بودم اونام از من بدتر ...رادا هنوز داشت میخندید
رادا- خ .خ خداییش .خ ی ی للییی با با حال شدین
دوباره پقی زد زیر خنده
سینا-دارم برات سونیاخااااانوووووم
رایان-منتظر باش تا سوژت کنمممم
منو رادا فقط میخندیدیم
رادا-ببین چه همه لایکم خووورده
خخخخخخخخخ ..رادا داشت میرفت تو اتاقش که گفتم مامان باباش توین و دیگه نرفت و باهم رفتیم تو اشپزخونه .رو صندلی نشست و براش ی چای ریختم و خودمم نشستم
-چه خبر؟؟؟چی شد؟جوابا کی میاد؟
رادا-خبر خوشی .چیز خاصی نشد جوابارو که گرفتیم
چشام گررررد شد
-گرفتیییین؟؟؟؟
رادا-اوهوم
-چجوووووری؟؟؟؟
رادا-پولی
-؟؟؟؟؟؟؟؟؟(سوالی نگاش میکردم)
رادا-سپند ی ایران چک بهش داد اونم گفت که نیم ساعته اماده میشه
-یا خود خدااااااااااااا....چقدررررر پول پوووولکییی
رادا-دنیا خراااابه
-خییییللللی ههههممممممم خرررررااااااااابببههههه
رادا-جوابا که درست بود ..فقط خریدا و عقد و عروسی مونده
-پوووووف...کی حوصله خرییید داااره
رادا-وااااای این هفته پاهامون به عرعر میوفته
-اووووووههوووم
رایان-شما دوتا چی میگین؟؟؟
-خصوصی بود
رایان-عععععععع؟؟؟
-بعلههههههه
رایان-ب جای ورور برین یکم استراحت کنین که این هفته پدرتون درمیاد ..
-میتونی بگی خانوم و خواهر گلم برین استراحت کنین فداتون بشم
رایان-ععععععع؟؟؟ رودل میکنین ااخخخخههه
رادا-نگران نباش قرص نعنا میخوریم
غش رفتم از خنده ..بیچاره رایان دهنش بسته شد و رفت بیرون ..
-ناهار خوردی؟
رادا-نوچ
-عخیییی...پاشو برو برا خودت گرم کن بخور
رادا-زن داداش گلمممممم ..عزیییییزززم
-عرعر
رادا-زن داداش گلممم چرا عرعر میکنییی؟؟
ی چپ چپ نگاش کردم که ی لبخند دندون نما بهم زد
-تو ادم نمیشییی
رادا-میشه غذارو گرم کنیییی؟؟؟
-ی خواهر شوهر که بیشتر ندارم
-هووووراااااا
محکم گونمو ماچ کرد ..با خنده بلند شدم و رفتم غذاشو گرم کردم و رادا هم فقط ور ور میکرد ..غذاشو جلوش گذاشتم و گفتم
-بفرما پرنسس
رادا-مررررسی مادموووزل
تا وقتی اون غذاشو بخوره منم رو صندلی نشستم و گوشیمو دراوردم و رفتم تو اینستاام . عکسی که با رایان و سینا گرفته بودم .100لایک خورده بود ..نظرات
سپند-وااااااای چرا اینا اینجوری کررردن؟؟؟
امیرعلی-خخخخخخخخخخ رایان خیلی باحال شده .زن داداش تا الان زنده باشی کار کردی
سوگی-سونیا نمییییری دخترررر دل درد گرررففتتتتممم
میشا -ی عالمه شکلک خنده و ..ای وااای دلممم چه باحال شددددنننن
و.....
رادا-آخییییشششش ..خوب چسبییید ..دستت مرسی
-نوش جان ..جمله جدید میسازی
رادا-بعله دیگههه
-پاشو بریم یکم دراز بکشیم یک ساعت دیگه باید بریم
رادا-اوکی صبرکن جمع کنم
ظرفارو جمع کرد و رفتیم تو هال ..الهیییی .رایان خوابش برده بود رو زمین و ی دستش کنارش بود .جوری که همیشه سر من روشه ..خخخخ عادت کرده بچم ..خخخخ ..سینا هم که هنوووووز داشت با سرعت تایپ میکرد ..
رادا-برو دست داداشم واس تو امادس
-خخخخخخخ دیوونه
رادا که رفت و رو مبل دراز کشید و منم یواااش سرمو گذاشتم رو دست رایان و ی دستمم دورش حلقه کردم ..روشو سمت من کرد و دستشو دورم حلقه کرد ..آخییییشششش آرااامش گرفتم ..سرمو گذاشتم رو سینش و با سه شماره خوابم برد
******************************
میشا
لب تاپ رو خاموش کردم و از رو تخت بلند شدم و رفتم دسشویی ..وقتی بیرون اومدم ی نگاه به ساعت انداختم .4:30بود .نیم ساعت دیگه باید میرفتیم جهاز بخریم .رفتم سر کمدم و بعد ده دقیقه که کل کمد رو زیر و رو کردم یک مانتوی بلند مشکی و یک روسری نخی ازین بزرگا و یک کیف سفید و شلوار دم پا گشاد سفید و کفش پاشنه ده سانتی راه راه سفید مشکی نظرمو گرفت و پوشیدم ... یک رژ تیره و ریمل زدم ..تیپ جدیدی بود بهم میومد ..خانومانه شده بودم .خخخخخ .. ادکلنم رو برداشتم و زیر گلوم و دو ور مانتو و روی موهام زدم عادتم بود که روی موهامو ادکلن میزدم ..همیشه هم بچه ها میخندیدن بهم ..گوشیمو برداشتم و یک پیام ب امیر دادم
-سلام امیرم ..من امادم میایم جای خونه رایان اینا توهم بیا
گوشی رو تو جیبم گذاشتم و رفتم از اتاق بیرون ..اوووه اینا که از من بیشتر عجله دارن واس خرید .مامان و بابا حاظرررر رو مبلا نشسته بودن
-سلااااااااام
مامان-سلام عزیزم
بابا-سلام دخترچه ی منننن
با خنده رفتم و وسطشون نشستم ..بابا رو موهام رو بوسید
بابا-دخترچه ی من باز رو موهاش عطر زده؟
مامان-مگه میشه نزنه
من-خوب عادتمه دیگهههه
همون موقه گوشیم زنگ خورد از تو جیبم دراوردم و مامان و باباهم هواسشون به من بود ..وااااای آب شدمممم ..سریع قطع کردم و گوشی رو گذاشتم تو جیبم ..امیر بود زنگ میزد ..اخه سیو کرده بودم به (دلیل زندگیم)
عکسشم خودم و خودش بودیم که گونه هامونو بهم چسبونده بودیم و داشتیم میخندیدیم ..
بابا-استغفرالله..چرا جواب ندادی باباجان؟؟؟
ای قربون بابام بشم که به روم نمیاره
-خ خ خوب بعدا جوابشو می می میدم
مامان-پاشو برو بهش زنگ بزن خوب نیست جواب شوهرتو ندی
-باشه
بلند شدم و رفتم تو اتاقم .هوووووووف...نفسم بالا نمیوووومد ..گوشیمو داوردم از جیبم و به امیر زنگ زدم
-الو
-سلام
-سلام
-امیر جان کاری داشتی زنگیدی؟
-اره خانومم میخاستم بگم ما توراهیم داریم میریم خونه رایان اینا شماهم راه بیوفتین
-باشه خدافظ
-خدافظ
قطع کردم و رفتم بیرون
-بابا جان امیر اینا تو راه خونه رایان اینا بودن گفت ماهم راه بیوفتیم دیگه
بابا-باشه دخترم ماکه اماده ایم .بریم؟
-بریم
رفتیم از خونه بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه ی رایان اینا ..بعد نیم ساعت رسیدیم ..پیاده شدیم و رفتیم تو اپارتمان و سوار اسانسور شدیم و طبقه ی پنجم رو زدم ..اسانسور که به طبقه ی پنجم رسید ازش بیرون اومدیم و رفتیم سمت واحد سونیا اینا و زنگ رو زدم ..در باز شد و امیرعلی دم در نمایان شد .
-سلام
امیر-سلام .خوش اومدین بیاین تو
رفتیم تو خونه و همه بلند شدن و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی .رفتیم و رو مبلا نشستیم
سونیا-میشا تیپ جدید زدی؟؟؟؟
-اره یه تنوع باس داشته باشه ادم
رادا-بابا تنووووع
سونیا-رادا چطوره ماهم اینجوری کنیم؟؟؟
رادا-عااالیه
-تقلید کارااااا ..گمشین برین سریع تیپ بزنین که دیرمون شد
با خنده بلند شدن و رفتن تو اتاقاشون ..پسرا که رو مبل روبه روییم نشسته بودن و ور ور میکردن و مامان باباها هم که برنامه ریزی میکردن
بابا-اسماعیل بچه ها هنوز حلقه نخریدن
بابای رادا-ایناهم نخریدن
بابااسماعیل-خب امروز کارای جمعی رو میکنیم فردا خودشون میرن بخرن
بابا-فکر خوبیه
بابای رادا-موافقم
ی نگاه به امیرعلی انداختم .داشت نگاهم میکرد ..با اشاره گفتم چیه؟؟که با اشاره گفت هیچی ..درگیره با خودش ..ولی خدایی خیلی جیگر شده بود یک تیشرت مشکی که روش یک بیت از شعر حافظ نوشته شده بود تنش بود و شلوارش تقریبا تنگ سفید بود ..ععععععع ست کرده بووودیم .خندم گرفت .دیلینگ(صدای پیام گوشیمه)گوشیمو از تو جیبم دراوردم ی پیام از امیرعلی بود .با تعجب نگاش کردم که اشاره کرد بخونم .نوشته بود
-ب چی میخندی؟؟مشکلی تو من دیدی؟؟
ایول دقتتتت .داشته منو می پاییده.بزار یکم اذیتش کنم براش نوشتم-مشکل که همیشه داری ولی الان زیپت بازه
صدای اسمس گوشیش اومد و پیاما خوند و به ثانیه نکشید چشاش گرد شد و نگا خودش کرد و با دیدن زیپ بستش دندوناشو بهم فشرد و ی نگاه خطری بهم انداخت و سرشو انداخت تو گوشیش و دو ثانیه بعد برای من پیام اومد نوشته بود-میکشمتتت .منو مسخره میکنییییی؟؟
خندیدم که بیشتر حرصی شد
گوشیم زنگ خورد .سونیا بود وا؟؟؟دیوونه شده حتما .جوابشو دادم
-جانم؟؟
-بیا تو اتاقم
گفت و قطع کرد .نکنه میخان بکشن منو؟؟نقشه ریزی کردن؟؟خخخخخخ گمشو بابا دیوونه .بلند شدم و رفتم تو اتاق سونیا
-سلام قل سوم
با صدای سونیا برگشتم سمتش ..وااااای چقدر باحااال لباساشون مثل من بود ولی مال سونیا قرمز مشکی و مال رادا نیلی مشکی بود ..منم که سفید مشکی .خیلی باحال شده بودیم
-واااااو .چه باحال شدییییم
رادا-مگه نبودیم؟؟
-چرا بودیم ولی بیشتر تر شدیم
سونیا با خنده گفت-بیخیال بابا گفتم بیای که باهم بریم بیرون
-خخخخخخ حتمااا خیلی تعجب میکنن
رادا-شک نکنننن
-حالا چرا این رنگارو انتخاب کردین
سونیا-چون لباس رایان مشکی و شلوارش قرمز و لباس سپند هم مشکی و شلوارش نیلیه
-عععععع.لباس امیر هم مشکی و شلوارش سفیده
بلند زدیم زیر خنده
رادا-بریم که دیدنی شدیم پسسسس
باهم از اتاق رفتیم بیرون و وارد هال شدیم .
سونیا-ما اماده ایم
با صدای سونیا برگشتم سمتمون .دهنشون دومتر و نیم باز شده بود ی نگاه به ما میکردن ی نگاه به پسرا ..پسرا هم خندشون گرفته بود
بابا اسماعیل-پسرا پاشین برین کنار خانوماتون
پسراهم از خدا خواسته بلند شدن اومدن کنار ما .امیرعلی هم کنار من واستاد ..خییییلی باحال شده بودیم
سینا-واااااو ایول ترکیب ..صبر کنین عکس بگیرم
هر کسی دست جفتشو گرفت و سینا هم ی عکس جیگرررر ازمون گرفت
سینا-بهترین عکس سال میشه ها
زدیم زیر خنده و راه افتادیم سمت در
سونیا-بریم که دیر شد
مامان باباها هم بلند شدن و رفتیم بیرون .چون جمعیت زیاد بود ما جوونا از پله میرفتیم .سونیا و رایان باهم و رادا و سپندم باهم و منو امیرعلی هم باهم میرفتیم پایین .به طبقه ی سوم رسیده بودیم که دیگه داشتم میمردم .
رایان-اونا رسیدن پایین بیاین بریم سوار اسانسور شیم .در اسانسور رو زد و بعد چند ثانیه درش باز شد و سوار شدیم .اخیییششش داشتم میمیردم بعد چند لحظه اسانسور رسید به پارکینگ و پیاده شدیم و رفتیم سمت ماشینا .سونیا و رایان سوار ماشین رایان شدن و منم سوار ماشین خودمون
راداهم سوار ماشین خودشون شد و پسراهم با ماشینای خودشون .
******************************سونیا
راه افتادیم سمت مرکزخرید بزرگ تهاران(اسم نمیگم تا تبلیغ نشه)از خونه یکم دور بود تقریبا یک ساعتی طول کشید تا رسیدیم ماشینارو پارک کردیم و پیاده شدیم .یک ساختمون بزرررگ 7طبقه بود که یک طبقه وسایل برقی یک طبقه کیف و کفش یک طبقه لباس و یک طبقه لوازم ارایشی و یک طبقه تخت و یک طبقه مبل و طبقه ی اخرم که رستوران بود .این هفته کلا باید اینجا میبودیم وارد ساختمون شدیم .طبقه ی اول وسایل برقی بود .چندین سرویس برداشتیم .ما انتخاب میکردیم و مردا میبردن تو ماشین .......
وقتی به خودمون اومدیم ساعت 10:30شده بود ..نا نداشتیم راه بریم .تمام وسایل مورد نیاز برقی خونه ایندمون رو خریده بودیم
-رایان من خسته شدم
رایان-من بیشتر
-گشنمم هست
رایان-من بیشتر
-پامم درد گرفته
-من بیشتر
-اهههههه .بس کن دیگه
با تمام خستگیش خندید .بدبخت صدبار تا جای ماشین رفته بود امروز .
رایان-هرچی خانومم بگه ..صبر کن بگم بریم ی چیزی بخوریم
-باشه
رایان-بابا بریم رستوران ی چیزی بخورین ..برای امروز بسه دیگه
همه موافقت کردن و رفتیم طبقه ی هفتم .ی رستوران شیک و تمییز بود که دیواراش برق میزد .رفتیم و دور ی میز بزرررررگ نشستیم .گارسون اومد و هرکسی ی چی سفارش داد و منو رایان هم جوجه سفارش دادیم .بعد یک ربع غذامون اماده شد و اوردن و شروع کردیم به خوردن غذا که تموم شد و بلند شدیمو اومدیم بیرون
-من خیلی خستمه بریم خونه دیگه بقیش برای فردا
مامان-اره بریم دیگع فردا ساعت 8میایم
مامان میشا-منم موافقم .پس فردا ساعت هشت همینجا خوبه؟
مامان نیلو-اره خوبه
خلاصه قرار رو اوکی کردن و هرکسی سوار ماشینش شد و راه افتادیم سمت خونه .از بسسس خسته بودم تو ماشین نفهمیدم کی خوابم برد ..
******************************
رادا
رسیدیم به خونه از ماشین پیاده شدم و چند وسیله برداشتم و راه افتادم میخاستم سوار اسانسور شم یهو صدای رایان اومد-رادا رادا برو کنار
برگشتم سمتش سونیا بغلش خواب بود .رفتم کنار و رفت تو اسانسور و بعدم من رفتم تک
-ایشششش بیدارش کن خوب
رایان-هیییییس بیدار میشه
ی پشت چشم نازک کردم و رومو برگردوندم .زن ذلیییل نه که سپند اینجوری نیس .خب سپند فرق داره .چه فرقی مثلا .اه وجدان ول کن .در اسانسور باز شد و اومدیم بیرون و د ر خونه رو باز کردم و رایان رفت تو خونه و بعدشم رفت تو اتاقشون .وسایل رو گذاشتم رو زمین و رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و اومدم بیرون مامان بابا ها اومده بودن تو و وسایلارو اورده بودن .
-چیزی نمونده؟من برم بخوابم؟
بابا-نه دخترم برو بخواب .شبت بخیر
-شب بخیر
رفتم تو اتاقمو خودمو پرت کردم رو تخت و سه سوت خوابم برد
-راداااااا بیدار شووووووووو
-اه اه اه اه اه .مامان ولم کن بزار بخوابم
-وای رادا میخایم بریم خرید پاشوووو دختر
با نق نق بلند شدم و رفتم دستشوویی و اومدم بیرون مامان رفته بود بیرون .حوصله نداشتم دوباره بیام لباس عوض کنم .واس همین رفتم سر کمدم و یک پیراهن مشکی یقع تنگ پوشیدم و روش سارافون مشکی لی پوشیدم و شلوار تنگگ پوشیدم و صندلام که بلندیش تا روی مچ پام هست پوشیدم و یک شال مشکی هم پوشیدم و ریمل و رژمم زدم و گوشیمم تو جیب سارافونم کردم و رفتم از اتاق بیرون.همه حاظر و اماده تو اشپزخونه دور میز صبحونه بودن .
-سلام
جواب سلاممو دادن و رفتم کنار بابا نشستم و شروع کردم به خوردن .خوب که شکممونو پر کردیم مردا رفتن بیرون و ما زنا سفره رو جمع کردیم و ظرفارو شستیم و رفتیم تو هال
مامان سونیا-خب پاشین بریم ساعت هفته تا برسیم اونجا شده هشت
بابای سونیا-خیله خوب بریم
بلند شدند و همه رفتیم از خونه بیرون .رفتیم پارکینگ و سوار ماشینامون شدیم و راه افتادیم .بعد یک ساعت تو پارکینگ ساختمون بودیم .پیاده شدیم و رفتیم دم در مرکز خرید .ده دقیقه بعد میشا و سپند و امیرعلی و خانوادشون رسیدن .بعد سلام احوالپرسی وارد ساختمون شدیم
مامان -بریم طبقه دوم کارامونو انجام بدیم
رفتیم طبقه دوم که همششش لباس بود و شروع کردیم به خرید . .....
ساعت 5شده بود که کارمون تموم شد
بابا-شما برین حلقه بخرین
من-بابا خسته اییییم
مامان-عزیزم این هفته تنهاس دیگه بلاخره تموم میشه
هووووف .این هفته قراره جون بدیم .قبول کردیم و من رفتم سوار ماشین سپند شدم و میشا هم سوار ماشین امیرعلی و راه افتادیم .قرار بود بریم طلافروشی دوست امیرعلی .بعد نیم ساعت رسیدیم و پیاده شدیم .وارد طلا فروشی شدیم بعد احوالپرسی و معرفی ما به پسره و پسره به ما رفتیم تا حلقه انتخاب کنیم .داشتم حلقه هارو نگاه میکردم که یک حلقه که طلای سفید بود و روش با طلای زرد نوشته بود ok? .رو یکی سوالی نوشته بود اوکی رو یکی دیگش اوکی جوابی بود .خیلی باحال بود .
-وای سپند اینو ببیننن
سپند-خخخخخخ چه جالبه

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 375
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,215
  • بازدید ماه : 14,173
  • بازدید سال : 141,276
  • بازدید کلی : 11,638,416