close
مجتمع فنی تهران
رمان تلنگر عشق قسمت هفتم (آخر)
loading...

رمان فا

سپند من اینو میخوام قشنگه .نظرت چیه،؟سپند-نظر من با نظر خانومم یکیه .بگیریمش؟؟-اوهوم-باوشه ..اقاشهاب (فروشنده)شهاب-جانم جناب ؟سپند-انتخاب ما اینهشهاب-چقدر خوش سلیقع هستین .میبرینش؟سپند-بله-خیله خوب............حلقه هارو برداشت و رفت .رفتیم سمت میشا و امیرعلی .-در چه حالین؟؟امیرعلی-در…

رمان تلنگر عشق قسمت هفتم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 577 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:13 نظرات ()

سپند من اینو میخوام قشنگه .نظرت چیه،؟
سپند-نظر من با نظر خانومم یکیه .بگیریمش؟؟
-اوهوم
-باوشه ..اقاشهاب (فروشنده)
شهاب-جانم جناب ؟
سپند-انتخاب ما اینه
شهاب-چقدر خوش سلیقع هستین .میبرینش؟
سپند-بله
-خیله خوب............


حلقه هارو برداشت و رفت .رفتیم سمت میشا و امیرعلی .-در چه حالین؟؟
امیرعلی-در بیحالی
سپند-وای وای وای .الان باید در خوشحالی باشی
امیرعلی-ب خدا جون نمونده برام
-هممون خسته ایم دیگه .غر نزن اقا امیر
امیر-سپند چی میکشی تو با این زنت
سپند که از خدا خواسته میخندید .ی ویشگون از پهلوش گرفتم که خم شد و به پهلوش چسبید و الکی اخ اخ میکرد امیرعلی-یا امامزاده بیژن
میشا که غش کرده بود از خنده
-کوفت .نیشتو ببند ..چیزی انتخاب نکردی
میشا-اگه منو نخولی اینو انتخاب کردیم
ی نگا به حلقه انداختم .ترکیبی از طلای سفید و زرد بود که روش ی ستاره ی نصفه بود که نصفه دیگش رو انگشتر امیرعلی بود خیلی قشنگ بود
-وااااای .چه خوشگلههعع
میشا-تو چی انتخاب کردی؟؟
همون موقه شهاب با بسته ی حلقه ی ما اومد و دادش به سپند و حلقه های میشا و امیر رو برد .پاپیون جعبه رو باز کردم و میشا و امیرعلی حلقه رو دیدن
میشا-نامرد از کجا پیدا کرررردی؟؟؟
-اونور بود .
امیرعلی-خیلی قشنگع
سپند -سلیقه ی خانوم من حرف نداره دیگه
میشا-ایششششش واس خودت
شهاب با جعبه ی حلقه اومد و دادش دست امیر و بعد کلیی تعارف تیکع پاره کردن خدافظی کردیم و رفتیم بیرون .سوار ماشینا شدیم و راه افتادیم سمت خونه .ساعت 8:40دقیقه بود که رسیدیم .
سپند-خانومی شبت شیک
-شب توهم شیک
خواستم پیاده شم که سپند گفت
-رادا
برگشتم سمتش که یواش گونمو بو*س*ی*د .ی لبخند ریز بهش زدم و سریع پیاده شدم
-خدافظ
-خدافظ
وارد اپارتمان شدم و رفتم تو اسانسور و بعد رفتن به طبقه ی پنجم رفتم واحد خودمون ..همه خواب بودن و همه ی برقا خاموش بود .یواااش رفتم تو اتاقو بعد تعویض لباس خوابیدم .....
با صدای حرف زدن چندین نفر از خواب بیدار شدم و رو تخت نشستم صداهای زیادی بود ولی صدای مامان سپند روهم اون وسط شنفتم .کله سحر اینجا چیکار دارن ؟؟؟
بلند شدم و یک تونیک سبز و شلوار تنگ مشکی و شال یشمی پوشیدم و رژ صورتی هم زدم و رفتم بیرون .اووووه هم خانواده میشا و هم خانواده سپند و هم خانواده امیرعلی اینحا بودن .چه خبررره .
-سلام
همشون سلام دادن و بلند شدن و بعد احوالپرسی نشستیم.یواش از سونیا پرسیدم
.-سونیا اینجا چه خبرع؟
سونیا-هیچی بابا اومدن کارارو جلو بندازیم گوش بدع میفهمی
بابای امیرعلی-خوب همونجور که گفتم نظرمون اینه که امروز بریم محضر و این عروس و دوماد هارو به عقد هم دربیاریم تا تو عروسی همشون باهم باشن دیگه .سونیا و رایان که یک بار عقد کردن اخه نمیشه که با ایناهم عقد کنن ..نظر شما چیه؟؟؟
همه ساکت شدن و بعد یکم مکث
بابای امیر-فکر خوبیه موافقم
بابای سپند -حرفی ندارم
بابای میشا-منم که تابع جمع
خنده رو روی لب ها اورد .باباش خیلی شوخ طبع بود
بابا-خب پس یاعلی ..با اجازتون من ی نوبت محضر گرفتم ..پاشین بریم
بابای میشا-الاااان؟؟؟؟
بابا-اره دیگه ..دوساعت دیگه بسته میشه
بابای میشا-خیله خوب حرف نیست
بابا-پس برین اماده شین تا بریم .رادا جان برو اماده شو
با ناباوری گفتم-چشم
بلند شدم و رفتم تو اتاقم .اصن باورم نمیشد .ینی امروز به سپند محرم میشم ؟؟وای خدای من شکرررت .رفتم سر کمدم و یک مانتوی سفید که دوریقه و استینش سنگ کاری های طلایی شده بود و یک شلوار سفید و شال سفید و کفش پاشنه ده سانتی سفید طلایی هم پوشیدم و با احتیاااط و وسواس یک خط چشم جیییگرم کشیدم و ریمل و رژمم زدم ..اوووووف ایول دختر چه کررردی سپند رو دیوونه کردی .خخخخخ الحمدالله دیوونم شدم .گوشیمو تو جیب شلوارم گذاشتم و رفتم تو هال ..با دیدنم دهنشون یک متر نیم باز موند .سپند که داشت با نگاهش قوووورتم میداد با خجالت سرمو انداختم پایین کاش سر تاپامو سفید نمیکردم
بابا ی سپند -دخترم خیلی قشنگ شدی
-ممنون
خلاصه هر کسی یک تعریفی ازم کرد و رفتم نشستم مبل کنار سپند سونیا هم یک مانتو خردل و شلوار مشکی و شال مشکی و کفش خردل پوشیده بود و سونیا هم مانتو گلبهی یقه هفت و استین سه ربع و شلوار سفید و شال گلبهی و کفش سفید .هیچکدوممون عادت به کیف نداشتیم جالب بود .
میشا اومد کنارم نشست
میشا-وای رادا
-جونم؟
میشا-استرررس دارم
-چرا؟
میشا-تا چند ساعت دیگه مجردی پررررر
-خخخخخخخخ .به جاش میشه زندگی با عشققق
میشا-وای خدا باورم نمیشه .منی که همیشه عاشق امیرعلی بودم تا ساعات اینده زنش میشم .وووووی
با خنده گفتم-دیوونه ای به خدا ..شوهرت کو؟نمیبینمش
میشا-رفت حلقه هارو بیاره
-اهان
سونیا-چی میگین بدون من ؟؟
-حرفمون واس مجردا بود
سونیا-عععععععععع که واس مجردا بود
-بلهههههه که واس مجردا بود
سونیا-باشه خودت خواستیییی..رایااااااا....
کنار من نشسته بود .سریع دستمو گذاشتم
رو دهنش و به نگاه پر تعجب رایان رو ما ی لبخند زدم و یواش گفتم-ای تو روحت سواستفاده گر
سونیا-همینه که هستتتت
رایان-جانم سونیا؟
سونیا-هیچی عزیزم کارتو بکن
همه ی اینا رو شوخی شوخی انجام میدادیم .میشا که غش کرده بود از شدت خنده
-میشا نمیییری
میشا-وای خدا خیلی باحالین
من و سونیا-میدونیم
میشا خندش شدت گرفت -ماشاالله ..اعتماد ب ب بنفس
به نفس نفس افتاده بود .زنگ در خورد .رایان رفت در رو باز کرد امیر بود سلام داد و اومد تو جمعمون
بابای میشا-خوب دیگه بریم
بابا-بریم
همه بلند شدند و جمعی راه افتادیم سمت محضر .بازم ما از پله اومدیم تا طبقه سوم ..سوار ماشینا شدیم و نیم ساعت بعد دم در محضر بودیم وارد محضر شدیم .حاج اقا باهممون سلام کرد اول میشا رفت رو صندلی نشست و حاج اقا خطبه رو شروع کرد ......و برای بار سوم میشا با یک زیر لفظی تو دستش افتخار بله گفتن رو داد .و همه شروع کردیم به دست زدن .امیرعلی حلقه رو دراورد و تو دست میشا کرد و میشاهم تو دست امیرعلی .و فقط صدای دست بود که میشنفتی .خلاااااصه کارهای مربوطه رو انجام دادن و خلاااص .حالا نوبت من بود تا بشینم .رفتیم با سپند نشستیم و حاج اقا شروع کرد.....
-برای بار سوم عرض میکنم بنده وکیلم؟؟،
اخ حال میداد بگم نخیر شیخ هستین .خخخخخخ
سونیا-عروس زیر لفظی میخاد
از تو اینه ی چشم غره بهش رفتم که ازون لبخند حرص دراراش تحویلم داد .سپند یک جعبه بهم داد بازش کردم یک سرویس طلا بود که دوتا کلمه S وR روش خودنمایی میکرد
-واااای مرسی خیلی قشنگه
سپند-تو فقط بله بگو من همه چیزمو بهت میدم
با ی لبخند که تمام عشقم رو توش جا داده بودم از تو اینه نگاش کردم و گفتم
-با اجازه ی بزرگترا و داداش عزیزم بله
همه شروع کردن به دست زدن . و سپند دستم رو گرفت و یک نفس عمیییق از سر اسودگی کشید خندم گرفته بود از این کارش لبمو گزیدم تا نخندم .نوبت حلقه ها بود حلقه هارو دست هم کردیم و خلاااااصه کارای مربوطه(خخخخخ)
از محضر بیرون اومدیم رفتیم یک رستوران شیییییک و جشن گرفتیم و ساعتای سه اومدیم خونه
******************************
یک هفته بعد.(سونیا)
مامان-کیف وسایل دست منه تند بااااااش
سریع رفتم سمت در و کفشامو پام کردم و با رادا و مامان نیلو و مامان رفتیم بیرون سوار ماشین بابا شدیم و مامان میروند .منو رادا عقب نشسته بودیم و بعد نیم ساعت رسیدیم دم در ارایشگاه .رفتیم تو ی ارایشگاه بزززرررگ شیک بود که ی اهنگ ملایم هم پخش میشد ی خانومی اومد سمتمون
-سلام .خانوم سهرابی و رادمهر شمایین؟؟
من-بله
خانومه-دنبالم بیاین .همراها لدفا اینجا منتظر باشین
دنبالش راه
دنبالش راه افتادیم رفت سمت ی در قرمز رنگ و درشو باز کرد و رفتیم تو .عععععع میشاهم اینجا بود .با دیدن ما بلند شد و اومد سمتمون
-سلاااام
با هم سلام کردیم و سه تا خانوم دیگه اومدن و اون خانومه رفت
یکی از خانوما-سلام خوشگلا .من مریمم اینم ثریا و اینم اتنا
-خوشوقتم
مریم-همچنین .خب عروسا بشینین که ما کارمون رو شروع کنیم
هرکدوممون رو یکی از صندلیا نشستیم و اتنا اومد بالا سر من و مریمم بالا سر رادا و ثریا بالا سر میشا و شروع کردن به عملیات .خخخخ .بعد سه ساعت کار صورتم تموم شد و رفت سر موهام .گردنم خشک شده بود از بس صاف واستاده بودم .سه ساعت بعدش کار موهامم تموم شد
اتنا-واااای سونیا خانوم محشر شدی عزیزمممم
-مرسییی
بلند شدم و اتنا رفت اونور پرده و صداش اومد که داشت تعریف میکرد از اونا هم .گفته بودیم مثل هم درستمون کنن لباسامونم مثل هم بود .رفتم سمت لباسمو با هزاااار زحمت پوشیدمش .هنوز خودمو ندیده بودم رفتم سمت اینه قدی .فکم افتاااااد .خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلییییییییییی قشنگ شده بودم .ینی خییییلللییی قشنگ شده بوددددم .هی پلک میزدم .باورم نمیشد که این منم .ابروهامو هشت پهن برداشته بود خیلی باحال شده بود .مژه مصموعی برام گذاشته بود و یک سایه ی آجری اکلیلی که روش سایه ی مشکی کار شده بود و رژ آجری_صورتی و خط لب اجری که لبامو چند برابر کرده بود و رژگونه ی اجری هم زده بود و موهامو همه رو ریخته بود سمت راست سرم و فر کرده بود و طرف چپ سرم یک گل زده بود .خیلی قشنگ شده بودم.لباسمم از جنس ساتن بود که ی پف بززززررگ داشت و دور کمر باریکم یک کمر بند پهن از جنس ساتن میخورد و دکلته بود .لباسمون ساده اما شییییک بود .محشر شده بودم
پرده رو زدم کنار و رفتم بیرون .با دیدن اون دوتا دهنم باز موند و اوناهم با دیدن من فکشون به زمین رسید .اصن باورمون نمیشد
رادا-خانوم ی دختر زشت اونور پرده ندیدین؟؟؟
-گمشووووو ..دیوونه خیلی خوشگل شدیییی
میشا-منم اینجا بوقم
-تو که اصن وصف نشدنی هستی
ی عشوه اومد که غش کردیم از خنده .ی دختره اومد تو اول از دیدن ما تعجب کرد ولی سریع گفت
-لدفا بیاین شنلاتونو سرتون کنین باید برین دومادا اومدن
وااااای لحظه ی دیدن ما دیدنی بوووود.
رادا-باشه
رفتیم سمت شنلامون که به حالت مانتو بود و دور کمر سنگ کاری میشد و دور گردنش ی عااالمه پشم داشت و پوشیدیم . رفتیم بیرون از اتاق .مامانامون حاظر اماده بودن خیلی قشنگ شده بودن .با دیدن ما اول تعجب کردن و بعد برق تحسین تو چشاشون دیده شد و باهم گفتن .وااااو ما سه تاهم از خدا خواسته میخندیدیم اتنا اومد و گفت
-خانوما بیاین برین که فیلمبردار منتظره
-چشم
سه تامون باهم رفتیم بیرون و ماماناهم پشت سرمون .سه تا بنز قرمز گل کاری شده جلو در بود و سه تا اقا خوووووششششتتتیییپ هم به ماشینا تکیه داده بودن .ی دقه قلبم واستاد .رایان من خییییلللیییی جیگر شده بود نفس گیر شده بود .موهاشو بالا داده بود و یک کت و شلوار سفید که لبه ها و سر استین و دور پاپیونش مشکی بود پوشیده بود .اون دوتای دیگه هم همینطوری بودن .خیییلی صحنه ی قشنگی بودن .نگاشون که به ما افتاد بدجو جا خوردن .اصن انتظار نداشتن اینقدر خوشگل شیم .خخخخ .سه تاشون همزمان اومدن سمت ما و دسته گلای رز سفید رو دادن بهمون و پیشونیمون رو بوسیدن .رایان دستموگرفت و رفتیم سمت ماشین و در ماشین رو باز کرد و سوار شدم و بعدشم رایان شوار شد .همزمان باهم راه افتادیم .رایان اهنگ رو اورد .اهنگ تنها که میشی از علی لهراسبی بود .صداشو تا ته زیاد کرد .هرکی ما سه ماشینو میدید دست تکون میداد و با شگفتی نگامون میکردن .خیلی باحال بودیم .رایان دستمو گرفت و گذاشت رو دنده و یک فشار بهش وارد کرد بهش نگاه کردم که ی لبخند بهم زد که منم با یک لبخند جوابشو دادم .
رایان-سونیاااااااا دوووووست داااااااااااارررررررمممممم
اون فقط بلند میگفت دوست دارم و من میخندیدم .شاد بودیم دیگه .به اتلیه که رسیدیم ماشینارو پارک کردیم و پیاده شدیم .رفتیم تو اتلیه که دوست میشا بود .خیلی تعجب کرده بود و میگفت که اولین نفراییم که این مدلی هستیم .چندین عکس جمعی گرفت و بعدشم هرکسی رفت تو یک اتاق و عکسارو میگرفتیم .چند مدل نشونمون داد و اونایی که خوشمون اومد رو گفتیم و اونم شروع کرد به عکس گرفتن .تو اتلیه که کارمون تموم شد ساعت 6بود رفتیم بیرون از اتاق که دیدم اون بدبختا منتظر ما هستن .
میشا-وای خدا مردم .
-هنوز اولشه
رادا-وااااااای دیگه جون ندارم
سپند-سعی کن جون بگیری چون امشب از استراحت خبری نیست
رادا قرمز شددددد و یک مشت زد تو پهلو سپند و ما زدیم زیر خنده
رادا-هرهرهر .بریم که دیر شد
با خنده از اتلیه رفتیم بیرون و سوار ماشینا شدیم و راه افتادیم سمت باغ .بعد یک ساعت رسیدیم به باغ و از ماشینا پیاده شدیم ..مردم از دیدنمون خیلیییی تعجب میکردن .باباهامون اومدن و پیشونیمون رو بوسیدن و وارد باغ شدیم .دست تو دست عشقامون همه با تحسین نگامون میکردن .رو صندلیامون نشستیم و یکی یکی اومدن تبریک گفتن .
-سلام خانوم بی معرفت
برگشتم سمت صدا .ارش و سوگی بودن با خوشحالی پریدم بغل سوگی و کلیییی چلوندمش . ارش هم داشت با بقیه سلام و احوالپرسی میکرد .سوگی محکممم بغلم گرفته بود .از هم که جدا شدیم سوگی گفت
-نامرد چرا ی زنگ نمیزنی
-همیشه من میزنگم چرا تو زنگ نمیزنی؟؟بعدشم این هفته وقت سر خاروندن نداشتم ب خدا
سوگی-میدونم .خاله گفت
ارش-تحویل نمیگیری دختر خاله
ی نگاه به ارش انداختم .از همیشه خوشتیپ تر شده بود .باهاش دست دادم و سلام احوالپرسی گرررم باهم کردیم
-خوبی؟؟
ارش-مرسی .تو چطوری؟
-عاااالی
ارش-تو عالی نباشی من عالی باشم
-سلام
برگشتم سمت صدا که سحرو دیدم .پریدم تو بغلش
-سلااااااااااااااام زن داداش گلمممممم
سحر-سلاااااام خواهر شوهر گلمممم
محکمممم میچلوندمش
-هوی دختره زنمو خفه کردی
با صدای سینا سحر رو ول کردم
-ایششش دوس دارم رفیق خودمه
بچه ها هم با خنده به اوسکول بازیای ما نگاه میکردن
-وای بچه ها دلم براتوت ی ذره شده بوووود
ارش-اره از زنگ زدنات معلوم بود
-ایییششش کینه شترررریییی
ارش-راستی .نااااامزدمم ازت گله داشت ها
-جااااااان؟؟؟؟نامزدتتتتتت؟؟؟؟
ارش-بعلههههه .سوگی خانوم نامزدمننن
-اره سووووگی؟؟؟؟
سوگی-خب .ببخشید سرم شلوغ بود فراموش کردم بگم
-خیلی عنی توله سگ
امیر-یا جد سادات
هممون زدیم زیر خنده .امیر هم میخندید .با اومدن خانواده ی خاله و عمو و ..... ساکت شدیم و سوگی و سحر و سینا ارش رفتن تا بقیه بیان و ماهم شروع کردیم به خوشامد گویی و تعارف تیکه پاره کردن ..وقتی همه تبریک گفتن نوبت رقصیدن بود .دی جی یک اهنگ ملسسسس عاشقونه گذاشت و ریختیم وسط و یک ر*ق*ص دییییدنی تحویل مردم دادیم و با جیغ و دست و سوتشون مواجه شدیم و خوووشحال رفتیم نشستیم .......
یکی اومد و واس شام گفت بریم تو باغ و همه بلند شدن رفتن و ما موندیم و فیلمبردار .واااای باز میخان اذیت کنن .خلاصه فیلمبردار مثل یزید اومد بالا سرمون و شروووع کرد به دستور دادن دیگه اخراش هممون میخاستیم خفش کنیم که رادا گفت-اه خانوم بسه دیگه خستمون کردی
فیلمبردار-چشم ببخشید
فیلمبردار رفت و ما یک نفس راحت کشیدیم و با خیال اسوده غذامونو خوردیم .مهموناهم دیگه رفتن سوار ماشینا شدن و اماده ی عروس کشی شدن .ماهم کم کم جمع کردیم و رفتیم سوار ماشینا شدیم و د برو که رفتییییم .بوق بوق میکردیم و صدای اهنگا و جیغا کر کننده بود .سه ماشین هی سبقت میگرفتیم و لایی میکشیدیم و اخرشم دم در خونه ی جدیدمون که توی سعادت اباد بود ایستادیم و پیاده شدیم .همه از ماشینا پیاده شدن و اومدن برای خداحافظی .سوگی که بغلم کرد چشای دوتامون خیس بود
سوگی-رفیق گلم دلم برات تنگ میشه
-من بیشتر
دیگه گریمون در اومده بود ارش سوگی رو از من جدا کرد خاستم باهاش عادی خدافظی کنم که یهو منو کشید تو بغلش .واااای الان رایان جنی میشه .ی نگاه با ترس به رایان انداختم که با لبخند نگام میکرد چشام گرد شد که اروم رو به من پلک زد
ارش -دختر خاله دلم واس دیوونه بازیامون تنگ میشه
واااای صداش بغض داشت .گریم شدت گرفت و محکم به خودم فشردمش
-داداشی من بیشتر تر
ارش-خوشبخت بشی دخی خاله
ی فشارم داد و سریع رفت کنار .مامان اومد و کلی گریه کردیم و بعد سینا و سحر و ...همه به ترتیب اومدن و در اخر بابا با بغض دستمو گذاشت تو دست رایان
-پسرم مواظبش باش
رایان-چشم پدر جان از چشمام بیشتر مواظبشم خلاااصه با گریه همه رفتن و ما شیش .
رایان-خب رسیدیم به بخش قشنگش
ی چشم غره بهش رفتم و برگشتم سمت اپارتمان ت خییییلللیییی شیک بود .راستی چرا ما هممون ی جا واستادیم؟؟از رایان پرسیدم که گفت
رایان-ی خبر خوش واس هممون .ی سوپرایز بود ینی .این اپارتمان پنج طبقس طبقه ی دوم سپند و سوم امیر و چهارمم که ما .
دهن هممون باز مونده بود و ی جیییغ از شدت خوشحالی کشیدیم و ما سه تا پریدیم بغل همدیگه و پسراهم با خنده نگامون میکردن
سپند-خوب بریم دیگه
از عجله ی سپند زدیم زیر خنده و امیر گفت ای خاک تو مخت
رایان-بریم دیگه زشته همسایه هارو همین اولین شب ناراضی کنیم
قبول کردیم و رفتیم تو اپارتمان و پسراهم ماشینارو اوردن تو پارکینگ .خیلی اپارتمان شیکی بود سوار اسانسور شدیم و اول رادا و سپند و بعد میشا و امیر و بعدشم ما پیاده شدیم .ی راهرویه تاریک بود که با وارد شدن ما تو راهرو ی چراغ روشن شد ی جا کفشی بزرگ هم دم در واحدمون بود رایان رفت و انگشتشو گذاشت ی جای مخصوص که کنارش پرررر کلید بود در با یک صدای چیک باز شد .واااااو چه با کلاااااس . رفتیم تو خونه .تمام جهیزیم به شکل قشنگی چیده شده بود .فرشای سفید گلبهی و مبلای گلبهی و پرده های سفید
رایان-چطوره؟؟؟
-رایان اینجا محشرررررررررررررره
دستای رایان دورم حلقه شد سرمو برگردوندم سمتش که گونمو ب*و*س*ی*د و گفت
-بریم تو اتاق خواب ؟؟؟
-اوهوم
راه افتادیم سمت اتاق خواب و...
******************************
میشا
اصن باورم نمیشد که با سونیا و رادا تو یک اپارتمانیم خیلی خوشحال شدم .وارد خونمون شدیم فرشایی که انتخاب کرده بودم سفید قرمز بود .پرده هاهم سفید و مبلا قرمز خیلی خوجمل بود
امیر-خانومم به خونه ی خودت خوش اومدی
برگشتم و نگامو بهش دادم دستامو گرفت و روی چشمامو ب*و*س*ید
امیر-دیگه مال خودمی .هیچ چیز و هیچ کس هم نمیتونه مارو از هم جداکنه
-امیر
-جووووونه دلمممم
- ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ.ﻧﻪ ﺑﻪ ۲۱ ﺯﺑون زﻧﺪﻩ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﺯﺑوﻥ ﻗﻠﺒﻢ .پس خوب گوش کن
سرشو گرفتم و گذاشت رو قلبم که داشت خودشو دیووونه وار میکوبید به قفسه سینم و قصد داشت بپره بیرون .
امیر-پس حالا تو گوش کن
بغلم کرد و سرمو گذاشت رو قلبش وای خدای من داشت سینشو میشکافت بدجور میزد (تالاپ و تولوپ میکرد)دستامو دور گردنش حلقه کردم و امیر راه افتاد سمت اتاقمون ...
******************************رادا
وسط خونم .خونه ی خووودم و عشقم ایستاده بودم .فرشا کرمی بود و پرده ها صورتی و مبلا کرمی صورتی .سه اتاق داشت خونه .یکی اتاق خواب و دوتای دیگه اتاق مهمان یا در اینده اتاق بچه
-سپند خونه هامون شبیه همه؟؟؟
سپند-اره .همه ی خونه ها شبیه همه
خیلی حس خوبی داشتم با همه ی خستگیم احساس خستگی نمیکرردم .برگشتم سمت سپند ودستامو دو گردنش حلقه کردم و رو پنجه ی پاهام بلند شدم و پیشونیه مردونشو ب*و*س*ی*دم .چشماشو بست و یک لبخند اومد رو لباش .
-سپند مرسی .خیلی خیلی خیلی مرسی
سپند-همه ی این چیزا در برابر تو هیچیههههه من دنیارو بهم بدن نمیخام .فقط ی خانومی ب نام رادا رادمهر رو میخام .
ی خنده ی با ناز تحویلش دادم که گفت
سپند-رادا؟
-جونم؟
سپند-میدونی چقدر دوست دارم؟؟؟؟
-نع..چقدر؟؟؟؟
سپند- به همون اندازه که ماهى دوست نداره برسه به خشکى دوست دارم
محکم بغلش کردم و به خودم فشردمش
-سپند تو میدونی من چقدر دوست دارم؟؟؟
سرشو فرو کرد تو موهامو ی نفس عمیق کشید که مور مورم شد
سپند-چقدر خانومم،؟
دستمو فرو کردم تو موهاشو گفتم
- تو رو دوست دارم مثل قطره های بارون بی اندازه زندگی .بخش .لطیف. اروم و بی نهایت
سپند-رادا داری دیوونم میکنی تو دختر
بغلم گرفت و راه افتاد سمت اتاق و وارد که شدیم با تخت شاهنشاهی طلایی سفیدم روبه رو شدیم و پرتم کرد رو تخت و خودشم قصد اذیت کردن و .......
******************************
سونیا
با احساس گرمای زیاد از خواب بیدار شدم تو بغل رایان بودم و رایان هم خواب بود .یواش دستامو از دورم باز کردم و ابراز احساست زیاد
-صبحت بخیر خانوم کوچولو
-ععععع بیداری؟؟
رایان-بیدار شدم
-ببخشید بیدارت کردم
رایان-فدای سرت
دستمو کشید و کنار خودش درازم کشوند
-رایان جان بزار برم دوش بگیرم
رایان-عمرا
-عععععع چراااااااا؟؟؟؟؟
ر
-رااایییااااااننننن .بزار برررررمممم
رایان-نوچ .باهم میریم
-پووووووف
و یهو بلند شد و بدو بدو راه افتاد سمت حموم .ی جیغ کشیدم
-بابا قلبم اوووومد تو پاشنه پام دیوونهههه
میخندید و پرید تو حموم و شیر آب رو باز کرد و نشست تو وان و.......)**
موهامو خشک کردم و تونیک سفید منجوق کاری شدمو با یک شلوار سفید و شال سفید پوشیدم و یک خط چشم نقره و رژ صووورتی هم زدم و برگشتم سمت رایان که داشت تیشرت سفیدشو تنش میکرد .
-رایان خوب شدم ؟؟؟؟
تیشرتشو تنش کرد و یکم نگام کرد دستشو گذاشت رو چونشو چشاشو ریز کرد و انالیزم کرد
رایان-امممممم ازونجایی که تو همیشه زشتی میتونم بگمممممم .اممممم فرقیت نکرده همونی هستی که بودی
-رایااااااااااااان کشتمتتتتتتتتتتتتتت
ی جیغ کشیدم و افتادم دنبالش همونجور که دور تخت میچرخیدیم تهدیدشم میکردم و اونم فقط میخندید
-که من زشتم ارههههههههه .ی هفته کهمن نباشم میفهمی
یهو سر جاش واستاد و خوردم بهش و جفتمون پرت شدیم رو تخت و
رایان-الان که نگات میکنم میبینم خیییلی خوووشگلی مادموووزل منننن
-ععععع نه بابا .اسم رفتن که اومد رام شدی؟؟؟
رایان-چیزه ..اصن بیخیال این چیزا بدو که باید بریم خونه امیر و سپند دیر میشه هاااا
ی لبخند ازون جیگرراش زدم که دلم ضعف رفت واس چال گونش
-پوووووف ..فقط به خاطر چال گونت نمیرم
رایان-الهی من فدای چال گونم و تو باهم بشمممم
-خب بابا زبون نریز دیر شد
از روش بلند شدم و خودمو مرتب کردم و رفتم از اتاق بیرون ساعت 5:30 بود و داشتیم میرفتیم خونه ی تازه زن شده ها .خخخخخخ .رفتیم از خونه بیرون و رفتین تو اسانسور و طبقه ی سوم رو زدم و ی ثانیه بعد اونجابودیم .رفتیم سمت واحد میشا و امیر و زنگ رو زدم و چند دقیقه بعد در باز شد و امیرعلی دم در نمایان شد
-سلام
رایان-سلام داداش
امیرعلی-سلاام سلام .بفرمایین تو قدم رنجه فرمودید
رایان-زنم گرفتی و ادم نشدی .نوج نوچ نوچ
با خنده رفت کنار وارد خونه شدیم .میشا که تو اشپزخونه بود اومد طرف ما و بعد سلام کردن نشستیم
رایان-خوب چه خبرا؟؟؟
امیر-بی خبر
.......یکم اونجا موندیمو بعدشم رفتیم خونه سپند و رادا و بعدشم اومدیم خونه خودمون
******************************
(هشت سال بعد ) رادا
-سهند سوییین بیاین اینجااااا
دختر سه ساله و و پسر پنج ساله ی من بدو بدو اومدن سمت منو سپند سهند پرید بغل منو سوین هم بغل سپند
رایان -سوین دایی جون سیلوانارو ندیدی؟؟؟
سوین با زبون بچه گونه ی شیرینش گفت-دالی سیلبانا تو اتاخ با یالسان بود
رایان-مرسی عزیز دایی سپند به بچت تخم کفتر بده زبونش درست شه
ی مشت زدم به بازوشو گفتم-برو به بچه خودت بده
رایان-واالا .خوب به یارسان میگه یالسان دایی رو میگه دالی .چه وضعشهههه
سپند-نه که سیلوانا و هامین بلدننن
رایان-خوب بابا واس اونام تخم کفتر بیاری
اینو گفت و با خنده رفت تو اتاق طبقه ی بالا دنبال سیلوانا .امروز 1فروردین بود و تا یک ساعت دیگه عید میشد و همه تو ویلای لواسون رایان بودیم .هشت سال پیش پنج ماه بعد از ازدواج ما سحر و سینا و سوگند و ارش هم با هم ازدواج کردن و الان هم سینا و سحر ی پسر به اسم رایبد که دو سالش بود و سوگی و ارش هم ی دختر یک ساله ی مو طلایی ناناااااس به اسم آریستا داشتن .میشا هم یک پسر شر و شیطوووووووون که از دیوار راست بالا میرفت داشت که اسمش یارسان بود داشت و الانم دوماهه باردار بود .همه دور هم نشسته بودیم که رایان سیلوانا رو گردنش بود و یارسان بغلش اومد سمت ما
رایان-امیررررر بترررررکککککیییی با این بچت که دست شیطونو از پشت بستهههه
امیر با خنده یارسان رو از رایان جدا کرد و بغلش کرد و نشست .هامین بغل سونیا بود و سیلوانا بغل رایان و تک بچه هاهم بچه هاشون وسطشون بودن تو همون لحظه صدای تلویزیون که داشت حرم امام رضا رو نشون میداد همه رو ساکت کرد
يا مُقلّبَ القلوبِ و الأبصار
ای دگرگون کننده ی قلب ها و چشم ها


يا مُدبِّرَ الليلِ و النَّهار
ای گرداننده و تنظیم کننده ی روزها و شبها

يا مُحوِّلَ الحَولِ و الأحوال
ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعت

حوِّل حالَنا إلى أحسنِ الحال
حال ما را به بهترین حال دگرگون فرما

-آغاز سال 139را به تمامی مردم ایران زمین تبریک میگیم
و بعد صدای ساز حرم بالا رفت و همه بلند شدیم و عید و به هم تبریک گفتیم و گونه ی دختر و پسر گلمو بوسیدم و دعا کردم که همییییشه جمعمون اینحوری شاد و خوشحال باشه
سپند-رادا مرسی .مرسی واسه این هشت سالی که کنارم بودی بدون که عشقم هر ثانیه نسبت به تو بیشتر میشه .دوستت دارم مامان کوچولو


پایان

آغاز :1393/11/27

پایان:1395/2/26

ساعت پایان:15:19

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,830
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,711
  • بازدید ماه : 44,158
  • بازدید سال : 317,594
  • بازدید کلی : 11,814,734