close
مجتمع فنی تهران
رمان آرام در تنهایی قسمت دوم
loading...

رمان فا

آره...من کمکت میکنم!توام هرچیزی که میپرسم و موبه مو به من توضیح بده!آرام:ولی الان...الان نمیتونیم صحبت کنیم!- چرا؟؟؟- چون...من باید برم پیش مامانبزرگم- مجبور نیستی بری اونجا...- هستم!مطمئنم که قبولم میکنن!- مجبور نیستی.ببین...ما الان میریم خونه ما توام اونجا میمونی.خیلی راحت...- نه..لازم…

رمان آرام در تنهایی قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 732 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:37 نظرات ()

آره...من کمکت میکنم!توام هرچیزی که میپرسم و موبه مو به من توضیح بده!
آرام:
ولی الان...الان نمیتونیم صحبت کنیم!
- چرا؟؟؟
- چون...من باید برم پیش مامانبزرگم
- مجبور نیستی بری اونجا...
- هستم!مطمئنم که قبولم میکنن!
- مجبور نیستی.ببین...ما الان میریم خونه ما توام اونجا میمونی.خیلی راحت...
- نه..لازم نیست.میرم خونه مامان بزرگم
- چرا؟؟؟؟؟...........................


- چون من نمیتونم این همه مدت و خونه شما بمونم...میرم اونجا.
سامان پوفی کشیدو گفت:
آدرسشونو داری؟
- یبار بابام وقتی آورده بود مارو تهران!برد و نشونمون داد!
- پس بلدی!
- یه چیزایی.اسمشو فقط یادمه...تجریش...اینو خیلی خوب یادم مونده!
و باز هم با کلی نشانه دادن به سامان،خانه ای را به او نشان داد!سامان تک خنده ای کردو گفت:
خوشم میاد...همه چیو چشمی بلدی!
ارام هم تک خنده ای کرد.دقایقی بعد هردو جلوی دری ایستاده بودند!این خانه هم ویلایی بود!آرام در دل پوزخندی زدوبا خود گفت:
چه خانواده های پولداری اطرافمونن.ولی خودمون!
و پوزخند دیگری زد.آرام دستش را جلو بردو زنگ را فشرد!در توسط خانمی باز شد.یک خانم با چادری گلگلی!زن با مهربانی به او خیره شد.آرام با من من گفت:
منزل اقای...جاوید؟
زن سری تکان دادو گفت:
بله اینجا خونه آقا جاویده!شما؟؟؟
آرام آب دهانش را قورت داد.زن به پسر نگاه کرد!و بعد به دستان چپ هردو...حلقه ای در دستانشان نبود!زن گفت:
خب بگین دیگه.شما کیش هستین؟؟؟
آرام:
من...من...
نفس عمیقی کشیدو گفت:
اقا بزرگ هستن؟؟؟؟
زن نگاهی به دختر انداختو گفت:
بله خونه ان.اما شما؟
صدای پسری از پشت در امد:
کیه ملوک خانوم؟
زن به عقب برگشت و گفت:
والا نمیدونم آقا...جواب نمیده
پسر به طرف در آمد و آن را باز کرد.با دیدن یک دخترو پسر جوان تعجب کرد.اما آرام واکنشی نشان نداد!بااینکه هنوز نسبتش بااین پسر را نمیدانست اما مطمئن بود که یکی از فامیل هایش است.پسر جلو آمدو گفت:
بفرمایین
آرام:
با آقا بزرگ کار دارم!
پسر چهره اش را مچاله کردو گفت:
بله؟؟؟؟؟؟
آرام:
گفتم با آقا بزرگ کار دارم!
پسر:
شما با آقا بزرگ من چیکار دارین؟؟؟
آرام که از این همه سوال عصبانی شده بود دست راستش را روی چشمانش گذاشت.سپس دستش را به طرف مرد گرفتو تند گفت:
آقای جاوید هستن؟
پسر دست به سینه کمی تکان خورد!سپس گفت:
آره هستن.بفرمایید تو!
آرام وارد شد.سامان هم به دنبالش.پسر نگاه مشکوکی به آنها انداختن.حس کنجکاویش مانع رفتنش از آن خانه شد!به طرف ویلا قدم برداشت.آرام و سامان جلوی در توقف کردند.پسر از آنها جلو زدو گفت:
میتونم بپرسم چه نسبتی باهاشون دارین؟؟؟؟
آرام:
یه نسبت خیلی دور.یا شایدم خیلی نزدیک!
پسر:
چی؟؟؟؟
آرام:
میشه لطفا بذارین من باهاشون صحبت کنم؟؟؟؟
پسر که از رفتار تند آرام عصبی شده بود گفت:
خب من که شمارو نمیشناسم راتون بدم خونه!حرفایی میزنینا...
آرام چشمانش را بستو نفس عمیقی کشید.از هر طرفی تحت فشار بود.همین نکته باعث شده بود اعصابش خیلی ضعیف شود.سامان که فهمید آرام در حال انفجار است گفت:
آقای محترم بذارین ایشون با آقای جاوید حرف بزنن بعد اگه چیزی نامشخص بود سوالاتونو بپرسین!
پسر نگاه مشکوکی انداخت و در را باز کردو وارد شد.بلند گفت:
بفرمایین
ارام و سامان وارد شدند!پسر گفت:
شما بشینین تا من خبرو به آقا بزرگ بدم
و به اتاق دیگری رفت!دقایقی بعد همان پسر با مرد میانسالی وارد شدند!آرام در مقابلش مردی را دید که حدودا هفتاد،هفتادو پنج ساله میزد!مرد،راه رفتن کمی برایش سخت بود.برای همین کمی لنگ میزدو با کمک عصا راه میرفت.با دیدن آرام کمی شک به دلش وارد شد!روی مبلی نشستو با صدای محکم گفت:
بفرمایید!
سامان و آرام نشستند!پسر گفت:
خب حرفاتونو بزنین
آرام لحظه به لحظه عصبی تر میشد.در دلش میخواست از جا بلند شود و یکی بر دهان آن پسر بکوبد.چقدر عجول بود!آرام پوفی کردو گفت:
من میخواستم باهاتون صحبت کنم
مرد:
خب...چه حرفی؟
آرام:
خصوصی
هنوز حرفش تمام نشده بود که پسر گفت:
جان؟؟؟خصوصی؟؟؟یعـ...
مرد میان صحبتش پریدو گفت:
امیر پارسا!
امیرپارسا چیزی نگفتو با اخم به آرام نگاه کرد.مرد از جایش بلند شد.تکیه برعصایش به طرف در اتاق رفت.همانطور که میرفت گفت:
بیا...بیا دخترم
آرام نگاهی به سامان انداختو از جایش بلند شد!هردو وارد اتاق شدند.مرد روی تختش نشست.آرام هم به اطراف نگاه کرد.خانه جالبی بود!همانطور که با چشمانش همه جارا دید میزد صدایی شنیده شد:
خب...اینم از خصوصی...تو کی هستی که میخواستی با من حرف بزنی؟؟؟
آرام ترسید.با زبان لبانش را خیس کردو گفت:
من...من...
و سکوت کرد.نفس عمیقی کشیدوگفت:
من...دختره کسی ام که...من دخترکسی هستم که خیلی وقته...
مرد به شکش پی برد.حال مطمئن شد.با این من و من کردن های آرام مطمئن شده بود که او کیست.اما گفت:
خیلی وقته چی؟؟؟؟
آرام:
من...نوه...شماام!خواهر آنا!دختر سعید و معصومه.آرام
مرد نفس عمیقی کشید.زودتر از آنچه فکر میکرد دختر مطلب را گفته بود!بااینکه میدانست آن دختر استرس زیادی دارد اما گفت:
سعید؟؟؟سعید کیه؟من پسری به اسم سعید ندارم!!!پس نوه ای هم به اسم آرام ندارم...
شانه های آرام خم شد.باز هم اضافی بود!یعنی قبولش نداشتند؟؟؟باز هم پس زده شده بود...آرام:
اما...اما اقا بزرگ...خواهش میکنم.من اومدم اینجا.پیش شما.فقط بخاطر اینکه...بخاطر اینکه فامیل داشته باشم...خواهش میکنم...
و کم کم بعضش ترکید.مانند دختری شده بود که ناظم مدرسه احضارش کرده باشد و بخواهد از نمره انضباط او کم کند.مرد از جایش بلند شد.خیلی بی رحمانه به سوی در رفتو گفت:
الکی گریه نکن...من قبل ازاینکه شما ها بدنیا بیاین این طناب نسبتمونو با سعید بریدم.همون موقعی که با معصومه...فرار کرد!
آرام:
آقا بزرگ...من ...من نوه شمام...اصلا دلتون به حالم نمیسوزه؟
آقا بزرگ:
تو فکر کردی من پیر شدم عقلمو هم از دست دادم؟؟؟از کجا معلوم تو دختر اون باشی؟؟؟؟
آرام نفس عمیقی کشیدو گفت:
ثابت میکنم.
و دست بردو تلفنش را برداشت.اما هرچه گشت عکسی که میخواست را پیدا نکرد.بغض کرده گفت:
نیست...نیست
آقا بزرگ پوزخندی زد.آرام در لحظه آخر عکس را پیدا کردو تلفن را به سمت آقا بزرگ گرفت.آقا بزرگ بادیدن عکس مطمئن تر شد اما باز هم دلش نرم نشد.شانه ای بالا انداختو گفت:
یه عکس همه حرفاتو ثابت میکنه؟آره؟اینجوری فکر میکنی؟
آرام نفس عمیقی کشیدو به طرف در رفت.آقا بزرگ از در فاصله گرفت.آرام از درخارج شد و کیفش را برداشت و دوباره وارد اتاق شد.ودر برابر چشمان گرد شده امیرپارسا هیچ جوابی نداد.شناسنامه اش را باز کردو به آقا بزرگ نشان داد و گفت:
ببینین...فرزند سعید جاوید...معصومه نواب
آقابزرگ که دیگر مطمئن شده بود نوه اش کنارش ایستاده است نفس عمیقی کشیدو بعد بی رحمانه گفت:
خب حالا چیکار کنم؟
- من اومدم اینجا.اومدم اینجا که باشما حرف بزنم و کمک بخوام.بتونم سرپناهی داشته باشم!
اقابزرگ:
سرپناهت...همون مامان و بابای فراریت
و دست برد و دستگیره در را گرفت تا بازش کند اما آرام گفت:
آقا بزرگ من دیگه مامان بابای فراریمو ندارم
و روی زمین نشستو هقهق کرد!دست مرد روی دستگیره خشک شد.منظور او چه بود؟؟؟؟؟دیگر آنهارا ندارد؟خیلی سریع به طرف آرام برگشتو گفت:
چی؟؟؟؟؟؟
آرام حرفی نزدو به گریه ادامه داد.مرد به طرف او قدم برداشت.عصایش را چندبار برزمین کوبیدو گفت:
میگم چی؟؟؟؟؟؟حرف بزن دختر!باتوام
آرام:
من...من دیگه اون مامان معصوممو...اون بابا سعیدمو ندارم...اون آجی آنامو ندارم!
مرد روی زمین نشست.شوک زده به آرام نگاه کرد.بااینکه پسرش را عاق کرده بود اما طاقت شنیدن خبر مرگ اورا نداشت.آرام گفت:
مامان...مامان معصومم مرد...آقا بزرگ عروستون مرد...بعد ازاونم...بعد ازاونم پسرتون نابود شد!بعد مرگ مامان معصومم پسرتون نااابود شد!معتاد شد!بدبخت شد اقا بزرگ.بدبخت!
مرد نفس عمیقی کشید!از اینکه پسرش نمرده نفس راحتی کشید...اما برای عروسش.آنقدر هاهم از او بدش نمی آمد که حال ازمرگش آسوده خاطر شود.به آرام نگاه کرد.دلش خیلی زود به رحم آمد.دست بردو اورا در آغوش کشید.آرام در بغل پدربزرگش خوب اشک ریخت!هم از خوشحالی هم از ناراحتی!خوشحالی بخاطر اینکه پذیرفته شد.ناراحتی بخاطر خانواده خودش...هرچند آقابزرگ آنقدر ها برای پذیرفتنش سختگیری نکرده بود،اما آرام خیلی زیاد ازاین اتفاق خوشحال بود.مرد کنار آرام نشستو گفت:
خیلی دلم میخواست نومو ببینم!ببینم چه شکلیه.چه جوریه.شبیه کیه...اما سعید نامرد،حتی برای بچه هاش هم اینجا نیومد.فقط خواهربزرگتو دیده بودم...خودش نیومد عکس بود.فقط عکس آنارو دیدم.سعید پیشم نیومدو حالا...بچشو فرستاده...باز چی میخواد؟؟؟؟
آرام سری تکان دادو گفت:
من خودم اومدم آقا بزرگ.خودم....
آقابزرگ:
چطوری اومدی؟؟؟؟چطوری بابات اجازه داد بدونه اون بیای تهران؟
آرام پوزخندی زدو گفت:
ماجراها داره
- بگو...میخوام بشنوم
آرام از آنجا که با خانواده سعادت آشنا شدند را تعریف کرد.صمیمیت بین خانواده ها،رفت و آمد هارا...و اینکه چطور یکسال پیش با تنها فامیلشان قطع رابطه کردند راهم تعریف کرد.از مرگ مادرش...رفتن آنا به المان.اعتیاد پدرش.همه چیز را گفت به جز قضیه شرط بندی!هنوز نمیتوانست آنرا بگوید!هرچه بود سعید پسراین خانواده بود.به دور از انتظار نبود اگر آقا بزرگ به او خبرهارا میرساند.آرام در پایان حرف هایش گفت بخاطر اعتیاد پدرش از آنجا به تهران آمده استو سعید نمیداند که آرام به خانه اقابزرگ آمده و از اقا بزرگ خواهش کرد که کسی به پدرش خبر ندهد!آقا بزرگ که با حرف های آرام عصبانیتش از سعید چند برابر شده بود خیلی زود نوه اش را قبول کردو گفت:
بخاطر اینکه خدا تورو برام فرستاد میخوام امشب همرو دعوت کنم تاتورو ببینن...ولی...
آرام:
ولی چی آقا بزرگ؟
- اون پسره که باهات اومده بود کیه؟
آرام کمی هم دروغ به واقعیت اضافه کردو گفت:
گفتم که...پسرعمو فرهاده...قراره تویه سری از مسائل کاری و اینجور چیزا کمکم کنه!امروزم اون منو آورد
اقا بزرگ سری تکان داد...بیرون در امیر پارسا مدام با نوک پا بابر زمین ضربه میزدو حرص میخورد.دست آخر رو به سامان گفت:
چرا انقد حرف زدن؟پس چرا نمیان بیرون!؟
سامان:
خیلی کنجکاوی بدونی چی میشه؟
- خیلی.بیشتر میخوام ببینم این دختره کیه!تازه یهو بااون قیافه هم اومد بیرون دوباره رفت.
- تا چند دقیقه دیگه میفهمی این دختره کیه...چرا اونجوری اومده!
و ساکت شد.دقایقی بعد در باز شدو آقا بزرگ به همراه آرام ازاتاق خارج شد.امیرپارسا و سامان هردو ازجایشان برخاستند.امیر پارسا که چشمان پف کرده آرام را دید گفت:
چی شد؟این خانوم چراانقد گریه کرده؟
آقا بزرگ به آرام لبخندی زد اما رو به امیرپارسا گفت:
امیر....میری به همه بچه ها خبر میدی امشب و بیان اینجا!مهمون داریم
امیرپارسا باچشمانی گرد شده گفت:
مهمون؟مهمون کیه؟
اقا بزرگ با لبخند گفت:
آرام جان...نوه عزیزم
چشمان امیر پارسا از حدقه بیرون زده بود.با من و من گفت:
نو...ه تون؟؟؟
آقا بزرگ سری تکان دادو گفت:
آره نوم
- ولی...
- انقد حرف نزن بچه تو بروخبر بده تا مادربزرگت برگرده!بدو
امیرپارسا با شوک سری تکان دادو از درخارج شد!با تعجب سوار ماشین شاسی بلندش شدو با تلفن به تمام اعضای خانواده خبر داد.در جواب هرکسم فقط میگفت:
والامن که نمیدونم منظور اقا بزرگ چی بود.ولی گفت مهمون داریم...هرچه زودتر برای شام برین اونجا
و در کمتر از نیم ساعت همه را دعوت کرد.خود هم با عجله به خانه رسیدو به آنها خبر داد...
در ویلا باز شدو خانوم مسنی همراه با ویلچر وارد شد!با قدم هایی استوار ویلچر را تا دم خانه برد!همان موقع سامان از آقا بزرگ و آرام خداحافظی کردو به آرام گفت:
تبریک میگم.فردا بهت زنگ میزنم برای بقیه کارا!
و در جواب خداحافظی آرام فقط سری تکان داد.سامان ازویلا خارج شد...با دیدن دو زن که به طرف ویلا می آمدند،زنی روی ویلچر و دیگری که آنرا هل میداد کمی تعجب کرد.اقا بزرگ بادیدن آن دو زن گفت:
بفرمایین.اینم از مادربزرگ شما
و به زن روی ویلچر اشاره کرد.آرام با دیدن او باز هم بغض کرد.مادربزرگش روی ویلچر نشسته بود...چه صحنه غم انگیزی!زن دیگر بعد از سلام به اقا بزرگ به طرف پشت ساختمان رفتو بعد تمیز کردن چرخهای ویلچر وارد خانه شد.سامان خداحافظی کردو رفت.آرام و آقا بزرگ هم وارد شدند!مادر بزرگ به آرام نگاه کردو سپس به اقا بزرگ.دهان باز کردو گفت:
مـ...مهمون داریم؟؟؟؟
آقابزرگ سری تکان دادو گفت:
آره...مهمون داریم...نومون.دختر سعید...آرام
*******
وقتی به خانه رسید ماشینی شبیه ماشین ندارا جلوی در خانه دید.با تعجب وارد ساختمان که شد فهمید ندا از سفر بازگشته و اولین نفر به دیدار او آمده است.خیلی خوشحال به طرفش قدم برداشتو گفت:
به به!!!سلام خانوم عزیزم
و دست ندارا گرفتو از جا بلندش کرد.ندا با پوزخندی کنار لبش گفت:
به به...سلام اقای برنده
سهیل ابروهایش را بالا انداختو گفت:
برنده؟برنده چی؟؟؟
ندا شانه ای بالا انداختو به طرف میز رفت.ضربه ای روی آن زدو گفت:
برنده خیلی چیزا...تو توهمه چی برنده ای.جایزه های خوبی هم میگیری!بازی های خوبی هم انجام میدی!
سهیل:
منظورتو نمیفهمم.چه جایزه ای؟چه بازی ای؟
ندا:
مثلا تو بازی قمار...دخترمیبری!اونم یه دختر خیلی خوشگل
و پوزخند دیگری زد.سهیل با تعجب اورا نگاه کرد.او از کجا میدانست؟؟؟روبه نداگفت:
کی بهت گفته؟؟؟
- اونش مهم نیست.مهم اینه که تو چرا این کارارو داری میکنی!
و کم کم صدایش را بالا برد:
دیگه دارم اذیت میشم.هم ازدست تو هم ازدست بابا!به اینجام رسیده.دیگه باید چیکار کنم که ثابت کنم ازاین کار مزخرفتون بدم میاد؟منم بازیچه خودتون کردین.آخرشم مثل شما منم گناهکار میشم.چندتا دختر دیگرو میخوای بدبخت کنی؟چندتا معامله دیگه میخوای بااون عربای کثافط انجام بدی؟هان؟؟؟بس نیست؟دخترایی که بدبخت کردی بس نبود رفتی دنبال یه دختر نوزده ساله؟خاک برسرت توفقط بیستو هفت سالته که پات به اینجور جاها باز شده!ولی عقل نداری نمیفهمی...تو نفهمی!تو وطن فروش بیشعوری!تو فقط برات پول مهمه.زیر گوش منم الکی میگفتی دوست دارم عاشقتم دیگه آره؟؟؟؟ازاونور میری دخترای خوشگل و معامله میکنی میدی به دست یه عده کثافط فقط بخاطر پول...چیزی که تومیتونی با یه کار دیگه خیلی بهترشو بدست بیاری!خاک برسرمن که باتو نامزد کردم.معلوم نیست کی میخوای من رو معامله کنی.بگو!بگو وطن فروش.د بنال...
و جوابش سیلی بود که از طرف سهیل برگونه اش زده شد.باورش نمیشد.خود سهیل هم باورش نمیشد.ندارا زده بود؟؟؟؟برای چه؟چرا این کار را کرده بود؟؟؟؟ندا سرش را بالا گرفت.بانفرت در چشمان سهیل نگاه کردو گفت:
عوضی...
و کیفش را برداشتو با چشمانی پراز اشک از خانه خارج شد.سهیل تنها جوابی که توانست به خود نداو غرورش بدهد سکوت بود!برای اینکه دیگر غرورش خورد نشود، دنبال ندا نرفت...با خود فکر کرد ندا چقدر خوب اورا محکوم میکرد...چه چیزهایی در دلش بودو بازگو نمیکرد...پوزخندی زدو سرش را به پشت صندلی تکیه داد...
*********
مادربزرگ از وقتی فهمیده بود آرام نوه گمشده خودش است چشم از او برنمیداشت!آرام هم که تازه فامیل پیدا کرده بود مدام دور مادربزرگ و آقا بزرگ میپلکید!برای دیدن فامیل های جدیدش ذوق داشت اما وقتی در آیینه به خود نگاه کرد لبو لوچه اش آویزان شد.زیرچشمش بخاطر گریه زیاد کبود شده بود.بخاطر بارندگی صبح هنوز هم کمی گلو درد داشتو تازه آب ریزش بینی اش هم شروع شده بود!بخاطر همین سرماخوردگی چهره اش حسابی خسته به نظر میرسید،اما چون حوصله ای نداشت به سرو وضع خودش نرسید.از جلوی آیینه که رد شد تلفنش زنگ خورد.به طرف آن رفتو به صفحه نگاه کرد.سامان بود.جواب داد:
بله؟
- سلام.آرام وسایلات توماشین من مونده ها!
آرام با دست برپیشانی اش کوبید و گفت:
آخ آره.
- امروز باهمون لباسا سر کن!فردا برات میارمش
- باشه مرسی.
- خدافظ
- خدافظ
و تلفن را قطع کرد.روی تخت نشست و به موبایل خیره شد.آقا بزرگ وارد اتاق شد!آرام به احترام او برخاست اما آقا بزرگ گفت:
بشین...راحت باش!
آرام نشست.آقابزرگ گفت:
دخترم...من به سمیه گفتم اتاقتوآماده کنه.بااون شرایطی که تو راجع به سعید گفتی...دیگه لازم نیست به اراک برگردی...یا بخوای خونه بگیری!تو اینجا پیش ما بمونی ماام راحت تریم...
آرام نفس راحتی کشید...دقیقا همین قصد را داشت اما خدارا شکر کرد که خود آقا بزرگ ابتدا اورا دعوت کرده بود.آرام بدون تعارف لبخندی زدو گفت:
ممنون!
آقا بزرگ:
تو...هیچ وسیله ای باخودت نیاوردی؟؟؟؟؟؟
آرام:
چرا...توماشین سامان جا موند...
آقا بزرگ سری تکان دادو گفت:
بگو فردا برات بیاره
- گفتش که میاره
- بیا...بیا برو استراحت کن که اگه مهمونا برسن دیگه نمیتونی بشینی!خیلیها خیلی وقته منتظرت هستن
آرام لبخندی زدو پس از بوسیدن گونه آقا بزرگ آهسته از اتاق خارج شد.سمیه،همان زنی که ویلچر مادربزرگ را حرکت میداد به طرفش رفتو گفت:
بفرمایین تا اتاقتونو نشون بدم
و وارد یک سالن دیگر شد.آرام به اطراف نگاه کرد...در آن سالن میز نهار خوری و اتاق های دیگری وجود داشت.خانه با لوسر های زیبا تزیین شده بود...
آرام نتوانست بیشتر نگاه کند زیرا سمیه اورا به اتاقی هدایت کرد.اتاقی بزرگ و مربع شکلی بود.یک تخت تقریبا در وسط اتاق گذاشته شده بود و دو طرف تخت دو پاتختی وجود داشت که روی هردو چراغ خواب کوچکی قرار داشت.پنجره ای روبه در اصلی ویلا باز میشد.میز تحریری گوشه اتاق وجود داشت...روبه روی تخت هم میزتوالتی وجود داشت که روی آن فقط آیینه بود!آرام بعد ازاینکه نگاهی به اتاق انداخت به طرف پنجره رفت که همان موقع تعدادی ماشین وارد ویلا شدند.آرام با استرس دستانش را روی سرش گذاشتو نفس عمیقی کشید.در اتاق زده شدو سمیه وارد شد:
خانوم مهمونا اومدن.آقا گفتش که فعلا شما نیاین تا به بقیه قضیه رو بگه.وبعد شما بیاین
آرام سری تکان دادو گفت:
باشه...
سمیه خواست خارج شود که آرام پرسید:
ببخشید ببخشید.
سمیه برگشتوگفت:
بله؟؟؟؟
آرام:
چـ...چند نفرن؟؟؟
سمیه:
دوتا پسر و یه دختر آقای جاوید دارن میان.با بچه هاشون
- پس زیادن.ممنون.
سمیه سری تکان دادو خارج شد.آرام نگاهی در آیینه به خود انداخت.در دل گفت:
فعلا که خوبم...حداقل،قابل تحملم...
و بازهم نفس عمیقی کشیدو به طرف در رفت.در را باز کرد...و روی یکی از صندلی های میز نهارخوری نشست تا بتواند حرف های آقابزرگ را بشنود.خداراشکر کرد که هال به این سالن دید نداشت!کم کم صداها زیاد شدو همه باهم صحبت میکردند.کسی سلام میدادو دیگری جوابش را!سپس احوال همدیگر را پرس و جو میکردند!ده دقیقه ای گذشت تا اینکه این حرف ها تمام شد و همه ساکت شدند.صدای دختری شنیده شد:
خب ...حالا آقاجون شما برای چی همچین مهمونی ترتیب دادین؟؟؟
صدایش عجیب برای آرام آشنا بود.احساس میکرد این صدارا شنیده است...صدا به خوبی برایش آشنا بود اما نمیتوانست صاحب صدا را تصور کند.پس ازحرف دختر آقابزرگ نفس عمیقی کشیدو گفت:
سوال خوبی پرسیدی!من برای موضوع خاصی شمارو دعوت کردم و ازتون میخوام تا پایان حرف هام صبر کنین!
و شروع کرد.از موقعی که سعید با معصومه فرار کردو هردوخانواده به زور آنهارا عقد و بعد رابطه شان را قطع کردند تا همین امروزی که آرام وارد خانه شدو از پدرو مادرش گفت...همه مشتاقانه گوش میدادند!وقتی تعریف های آقا بزرگ به پایان رسید مطلبی را اضافه کردو گفت:
و من برای دیدن آرام شمارو جمع کردم.نوه خانواده جاوید!اون قراره پیش ما بمونه...وای به حال کسی که بهش بگه بالا چشت ابروئه...
همه چشمی گفتندو منتظر شدند.آرام از جا بلند شد...احساس میکرد ملکه ایست که میخواهد وارد مکان مهمی شود...که اورا اینگونه پنهان کرده بودند.سمیه وارد سالن شدو گفت:
خانوم.آقا بزرگ میگن بفرمایین
آرام سری تکان دادو نفس عمیقی کشید.سمیه خواست پشت آرام راه برود اما آرام اجازه نداد.همه قبل از دیدار او از جایشان بلند شده و منتظر بودند.لحظاتی بعد...ابتدا سمیه،و بعد آرام وارد شد.هنوز کسی چهره اش را ندیده بود.سمیه کنار رفت و آرام سرش را بالا گرفت!لبخند روی لبهای اقابزرگ و مادر بزرگ نشست.اما چشمان خیلی ها گرد شد!آرام چشمانش در دوچشم سبز قفل شد!و سپس در دوچشم مشکی...چشمان چهار نفر عجیب گرد شده بود.مخصوصا دختری که ابتدا سوال را پرسیده بود!آرام به شکش پی برد.این دختر را میشناخت...خوب هم میشناخت.نفس های آرام به شمار افتاده بود.کسانی که چشمانشان گرد شده بود هم همینطور.امیر پارسایی که حتی حدس نمیزد این دختر،دختر عمویش باشد و افراد دیگر...که با تعجب به دختر روبه رویشان نگاه میکردند...از افراد متعجب میتوان به ...رویا و علیرضا زمانی اشاره کرد.همان کسانی که آرام،روز فرارش به خانه آنها پناه برده بود...و بی رحمانه متهم و یک دزد شناخته شده بود.رویا،دختری که به آرام اتهام دزدی زده بود از همه متعجب تر بود!زهره،مادر آنها هم همینطور...آرام خیلی زودتر از آنها به خود آمدو بلند گفت:
سلام...
و رویا به حرف آمد:
ت...تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه به طرف رویا برگشتند.آقابزرگ گفت:
شما همو میشناسین؟؟؟
رویا ساکت به آرام خیره شد.آرام پوزخند پنهانی زد و گفت:
بله...یه دیدار کوتاه با خانواده زمانی داشتم.اما نمیدونستم که خانواده عمم هستن...مشتاق دیدار
و در چشمان رویا خیره شد.علیرضا چشمانش رابست و نفس عمیقی کشید.محمد رضا،پسر دیگر خانواده زمانی آهسته در گوش علیرضا گفت:
این همون دخترس که اونروز رویا میگفت دزدی کرده؟؟؟؟
علیرضا تند تند سرش را تکان داد.حال محمد رضا هم با چشمانی گرد به او نگاه میکرد...
اما آرام خیلی راحت لبخندی زدو به طرف بقیه برگشت.به جز خانواده زمانی و امیرپارسا که بااخم اورا نگاه میکرد بقیه به او لبخند زده بودند!دختری به طرفش آمدو گفت:
سلام دختر عمو.مشتاق دیدار
آرام لبخندی زدو گفت:
سلام!
تمام افراد خواستند به طرف آرام حمله ور شوند که با اشاره آقابزرگ ایستادند. اقا بزرگ روبه امیرپارسا گفت:
امیر...وظیفه معرفی هم باتو...
امیر پارسا پوفی کردو لبخندی ژکوند زد.دختر عقب رفتو کنار مادرش ایستاد.آرام به طرف امیرپارسا برگشتو پرسشگرانه نگاهش کرد.امیرپارسا باهمان لبخند الکی اش گفت:
ایشون که آقا بزرگن.ایشونم که مادرجون!منم که بعداز ظهر دیدی امیرپارساام که درواقع میشم پسرعموت!خب حالا ازاول شروع میکنیم.خانواده عمه زهره رو میشناسی ولی من باز معرفی میکنم...عمه زهره عمو علی همسرش...رویا دختر عمه زهره.علیرضا ومحمد رضا هم پسرای عمه زهره
آرام لبخند کجی زدو در دل گفت:
من که میشناسمشون...مخصوصا رویارو.به کل از خانوادش متفاوته!
لبخند کجی به تمام اعضای خانواده زمانی الا رویا زدو سرش را چرخاند و به امیرپارسا نگاه کرد.امیرپارسا ادامه داد:
ایشونم عمو سهراب هستن
عمو سهراب لبخندی به آرام زد.چقدر دلش میخواست جلوبرود و اورا در آغوش بکشد...هیچ کس به طرف آرام نمیرفت زیرا همه میدانستند او کمی غریبی میکند...بهتر بود پس از جلسه معارفه به طرف او میرفتند.امیرپارسا:
ایشون هم همسرشون زنعمو ملیحه!
ارام به طرف اوبرگشت.از چهره اش پیدا بود زنی کاملا مهربان است!لبخند مهربان تری زدو سرش را تکان داد
- سحرو سایه دوقلو های عمو سهرابن!هفده سالشونه!
آنهاهم لبخند زدن.ازاینکه فامیل جدیدی پیدا کرده بودند زیادی ذوق زده شده بودند.دقیقا برعکس رویا...که بااخم هایش آرام را بلعیده بود...
- ایشونم پدرو مادر من هستند.بابا سینا و مامان مینام.منم که امیرپارساام.بیستو سه سالمه.اینم خواهرم المیرا.بیست سالشه
المیرا به چشم آرام از همه نوه ها بهتر بود.البته بعلاوه علیرضا...که روزی بهترین کمک را به او کرده بود
امیرپارسا:
امیدوارم حفظ کرده باشیمون
و لبخندش را مصنوعی تر کرد!حرصش زیادی از آرام در میامد.آرام چشم غره ای به او رفتو به بقیه لبخندی زد!المیرا گفت:
اقا بزرگ حالا میتونیم بریم طرفش؟؟؟
آقا بزرگ با لبخند سرتکان داد!به ثانیه نکشید که زنی اورا در آغوش گرفت.و او کسی نبود جز زهره...کسی که باید چند روز پیش میدانست این دختر برادر زاده اش است...تا بتواند مهمان نوازی کند!اما...صدای گریه زهره بلند شد!آرام شک زده به دیگران نگاه میکرد.اما کمکم به خود آمدو توانست زهره را بغل کند.کینه ای نبود پس برای همین،آن موضوع را خیلی راحت فراموش کرده بود...پس از اینکه آرام بعد از زهره به چند نفری پاس داده شد از دست آنها رهایی یافت!به کمک هم غذارا آوردند و مشغول خوردن شدند.اما آرام معذب بود.مدام احساس میکرد یک غریبه است.نگاه های رویا اعصابش را خورد کرده بود.بیشتر از دوقاشق نتوانست چیزی بخورد.این رفتارش از چشم علیرضا پنهان نماند.علیرضا فهمیده بود او معذب است.اما فکر نمیکرد در این حد باشد.دقایقی بعد سفره را جمع کردند و آرام تصمیم گرفت در گوشه ای ترین مکان سالن بنشیند اما قبل ازاینکه تصمیمش را عملی کند المیرا دست اورا کشاندو گفت:
دختر خوب ما تازه پیدات کردیم کجا؟؟؟
آرام آب دهانش را قورت دادو گفت:
میرم...بشینم
- اینجا نمیخواد.میریم اونور با بچه ها!
و قبل ازاینکه فرصتی به آرام دهد بلند و تند تندصدا زد:
ممد رضا علیرضا رویا.امیرپارسا سحرسایه...اممم هیچکی دیگه...پاشین بیاین بریم اون یکی سالن.
سحرو سایه از جایشان بلند شدند.اما پسرها بعلاوه رویا از جایشان تکان نخوردند.امیرپارسا گفت:
بریم چیکار!؟
المیرا چشم غره ای رفتو گفت:
پاشو ببینم حرف نزن.علیرضا ممد رضا رویا بدویین.دیگه صدا نکنما
آرام کم کم دلخور شد.خواست بااین تصمیم المیرا مخالفت کند که علیرضا از جایش برخاست و محمد رضا را هم بلند کرد.سپس گفت:
امیر،رویا.نمیاین؟
امیرپارسا از جا بلند شد.همه به رویا خیره شدند.رویا آهسته گفت:
من حوصله ندارم.نمیام
آرام بی هیچ حرف روی برگرداند.المیرا روبه رویا گفت:
وا...چته تو...؟
رویا:
هیچی.مگه باید چیز خاصیم باشه؟
علیرضا چشم غره ای به رویا رفت.رویا با دیدن این صحنه با حرص از جایش بلند شدو گفت:
باشه...میام
و به طرف آنها قدم برداشت.ثانیه ای بعد همه به سالن دیگری که اتاق آرام در آنجا بود رفتند.هرهشت نفر روی مبل نشستند.علیرضا بحث را شروع کردو گفت:
اصلا فکر نمیکردم دخترداییم باشی!
بااین حرف رویا حرص خورد.آرام لبخند کجی زدو تنها جوابی که داد این بود:
منم...
و دیگر چیزی نگفت.سکوت سنگینی حکم فرما شد.سایه با شادی گفت:
آرام...تو تک بچه ای؟؟؟؟
آرام سری تکان دادو گفت:
نه.من یه خواهر دارم که باشوهرش آلمانه!
- اون یکی دختر عموم اسمش چیه؟؟؟
- آنا!آناهیتاس میگیم آنا
سایه سری تکان داد.باز هم سکوت بودو سکوت.المیرا که از این سکوت عصبانی شده بود گفت:
وای...حوصلم سر رفت.از خودت بگو...
آرام لبخند کجی زد.چیزی بود که دلش نمیخواست برای هیچ کس توضیح دهد.از خودش بگوید؟چه چیزی از خودش بگوید؟اگر بگویند چطور به تهران آمده ای،یا پدرت چرا ازتو خبر ندارد،یا چگونه به تو اجازه داده است چه میگفت؟نفس عمیقی کشیدو گفت:
چی بگم؟
- تاحالا چیکار میکردی؟چندسالته؟با تنهایی چیکار میکردی؟از این چیزا دیگه...
- من...بعد از فوت مامانم که تقریبا هشت ماه پیش بود تنهام!عادت دارم...ولی بعضی اوقات اذیتم میکنه...خب خواهرم آلمانه...مامانمم که...
برای اینکه بازهم اشک هایش سرازیر نشود لبخندی زدوگفت:
اینا مهم نیست...من نوزده سالمه...دختر دوم بابا مامانمم.
المیرا:
تو...تو واقعا نوزده سالته؟؟؟؟
آرام:
آره.چطور؟بهم نمیاد؟؟؟؟
المیرا در صورت او دقیق شدو گفت:
نه...بهت میاد کمتر باشی.
آرام لبخندی زدو گفت:
نمیدونستم
سحر میان حرفشان پریدو گفت:
میگفتی!چطوری اومدی تهران؟
آرام آب دهانش را قورت داد.با استرس لبخندی زدوگفت:
با اتوبوس.با چی قرار بود بیام؟؟
و فرصت سوال دیگری را ندادو گفت:
و بعد اینکه اومدم تهران یعنی جمعه رفتم خونه دوست بابام.آقای سعادت
و تک نگاهی به علیرضا انداخت.امیرپارسا گفت:
اون اقایه که صبح باهات بود کی بود؟
آرام:
پسر دوست بابام!
امیرپارسا سری تکان دادو چیزی نگفت!تا آخرشب همه مدام حرف میزدند و میخندیدند اما آرام بخاطر سردردی که از سرماخوردگی داشت نمیتوانست زیاد با آنها همکاری داشته باشد!المیرا که خیلی از آرام خوشش آمده بود اصرار کرد شب را آنجا بماند اما پدرش،سینا گفت:
آرام الان نیاز به یکمی فکر و تنهایی داره.فردا صبح امیرپارسا میارتت اینجا
المیرا گفت:
خب تنهایی که حال نمیده.بچه هاهم بیان دیگه!
امیرپارسا گفت:
المیرا ماام عصر میایم.حالا بریم خونه؟
المیرا رو به همه گفت:
پس امیرپارسا بعد از ظهر میاد دنبالتون بیاین اینجا ها!
امیرپارسا پوفی عصبی کشید.نه اینکه از آمدن به اینجا ناراحت باشد،اتفاقا کنجکاویش اورا بیشتر به این سمت میکشاند.برای این بود که همه مسئولیت ها به او داده میشد.
*******
تا شب نه به تماس های پدرش و نه به تماس های سهیل جوابی نداده بود!از هردو عصبانی بود.دلش میخواست از دست آنها رهایی یابد.اعصابش را خرد میکردند.میترسید خودش هم پایش به این موضوع ها باز شود!از اینکه بااو هم معامله کنند میترسید.تلفنش دوباره زنگ خورد.سهیل بود.با حرص تلفن را برداشتو با خشونت جواب داد:
چیه؟چی ازجونم میخوای؟هان؟؟؟؟؟؟بس نیست انقدر اذیتم میکنی؟چرا انقد بهم زنگ میزنی؟دست از سرم بردار برو دنبال کارای خودت.برو دنبال زندگیت
و سکوت کرد.سهیل با صدایی آهسته گفت:
ندا؟؟؟؟برم دنبال زندگیم؟؟؟؟پس من الان میام اونجا
از حرف سهیل،قلب ندا لرزید اما خودش را محکم نگه داشتو گفت:
نه بابا؟؟؟؟؟من زندگیتم؟باباهم همینو میگفت.اگه من زندگیت بودم این کاراتونو بس میکردین
- ندا تو الان عصبی.بذار حرف میزنیم.من فردا دارم میرم تهران.دنبال کارام.مواظب خودت باش.اخم نیاد رو پیشونیتا...شبت خوش
ندا با شنیدن جمله - دنبال کارام – عصبانی شدو تلفن را قطع کرد.پس،فردا قرار بود سهیل به دنبال آرام برود.نکند همان روز بخواهد اورا با کسی معامله کند؟؟؟؟نفسش بند آمد.شاید همه اطرافیانش این کاره بودند اما او از همان کودکی خود را از آنها دور کرده بود.او هم دختر بودو میتوانست تا جایی احساس آرام را درک کند.استرس تمام قلبش را گرفته بود.تلفنش را برداشتو شماره رضا را گرفت.بعد دوبوق برداشت:
بله؟
- سلام آقا رضا.
- سلام ندا خانوم.خوبین
- ممنون.میخواستم یه خواهشی کنم!
- بفرمایین
- لطفا دونه به دونه کارای سهیل رو به من بگین.ازتون خواهش میکنم
- چرا؟؟چیزی شده!؟
- نه...ولی ازتون خواهش میکنم حتما به من بگین
- باشه.حتما
- شبتون خوش
و منتظر جواب نشدو تلفن را قطع کرد
********
در تاریکی به سقف نگاه میکرد که قسمتی از سقف روشن شد.به طرف تلفنش برگشت.برایش پیامی آمده بود.آنرا باز کرد.پیام از سارینا بود:
دختره مسخره.بیشعوره کثافط میمردی منتظر من بمونی؟چرا از من خداحافظی نکردی رفتی هاان؟؟؟بیشور
آرام با دیدن پیام لبخندی زدو برایش فرستاد:
سلام عزیزم.منم خوبم.خداروشکر الان خیلی خوشحالم.توروخدا نگرانم نشیا...جوش میزنی...
به دقیقه نرسید که سارینا برایش فرستاد:
ای درد...خودت جوش بزنی الهی بترشی...حالا کجایی؟
- خونه مامانبزرگم!
- چی؟کجا؟؟؟؟؟؟؟
- خونه مامانه بابام
- مگه آشتی کردین؟
- آره.
- وای راس میگی؟؟؟چطوری؟؟؟
- وای سارینا الان سرم درد میکنه بعدا برات توضیح میدم
- ایش.برو بکپ.شبت به فنا
- بی ادب.شب بخیر
و خواست تلفن را زمین بگذار که دوباره پیامی برایش آمد.نچی کردو رمزش را باز کرد که اسم سامان روی صفحه بود.برایش پیام فرستاده بود:
سلام آرام.فردا ساعت دو میام دنبالت بیا بریم که حرف بزنیم.وسایلاتم میارم.
- سلام.ساعت دو؟باشه مرسی
- آره دو!زنگ زدم آماده باشیا.
- باشه.ممنون
- انقد تشکر نکن.آدم فکر میکنه داره چیکار میکنه.شبت خوش
- شب بخیر
و دیگر پیامی ردو بدل نشد.دستش را روی چشمانش گذاشت.چقدر اتفاق توی این هفته برایش افتاده بود...چقدر شوک به او وارد شده بود!با ذهنی پر از فکر خوابید...صبح با صدای تلفنش بیدار شد.سرش را چرخاندو تلفن را برداشت.شماره دانیال بود.خیرباشدی گفت و جواب داد:
بله؟
- سلام...آرام.هرجا هستی خواهش میکنم مواظب خودت باش.سهیل داره میاد تهران.با پول همرو خریده.مواظب باش.خواهش میکنم
- دانـ...دانیا
تلفن قطع شد.متعجب به تلفن خیره شد.ناگهان استرس تمام وجودش را گرفت.دانیال چه میگفت؟؟؟؟او در راه تهران است.نه...این امکان نداشت.نفس هایش به شمار افتاده اومد.و در کمتر از یک دقیقه سردرش شروع شد.با دستانش سرش را پوشاند و بغض کرد.اما بغضش نشکست.یک چیزهایی به نظرش غیر ممکن بود.نمیتوانست آنهارا درک کند.توانایی فکر کردن به آنهارا هنگام سر درد نداشت.سرش را روی بالش گذاشت.زمان ریختن اشک هایش و بسته شدن چشمش را نفهمید.با صدای خنده پسرانه ای چشم باز کرد.از بیرون صدایی می آمد.نگاهی به ساعت کرد.ساعت دوازده بود.باورش نمیشد تا این ساعت خوابیده باشد.او معمولا وقتی سر درد میگرفت زیاد میخوابید اما دیگر نه در این حد.خواست دوباره بخوابد که در اتاق به شدت باز شدو امیرپارسا داخل شد.آرام سرش را چرخاند که با دیدن او...تعجب کرد.هردو چشمانشان گرد شده بود.امیر پارسا نچی کردو گفت:
ببـ..ـخشید نمیدونستم اینجا اتاق توئه.
و سریع خارج شد.آرام از جایش بلند شد.اما تا قدم اول را برداشت یاد شش صبح افتاد.آیا واقعا دانیال زنگ زده یا خواب دیده بود؟؟؟؟با تصور اینکه حرفش چیزی جز واقعیت نبوده است رنگش پرید.نفس عمیقی کشید تا بتواند ترسش را کنترل کند.از در خارج و وارد دستشویی شد.در آیینه به خود نگاه کرد.رنگش به شدت پریده بود.آبی به سرو صورتش زد و خیلی سریع خارج شد.با تصور اینکه امیرپارسا هم هست شالی سرش کردو در آیینه اتاقش به خود نگاه کرد.همان مانتو دیشبی اش تنش بود که حسابی هم چروک شده بود.قبل از اینکه خارج شود برای سامان پیامی فرستاد:
قبل ازاینکه بریم لباسای منو حتما برسونین.لطفا!
و از اتاق خارج شد.امیرپارسا را دید که پشت به او رو به خانم بزرگ میگفت:
مادرجون المیرا گفت عصر با بچه ها میاد.منم اومدم اینارو بدم برم...فکر کنم علیرضا زودتر بیاد...نمیدونم چرا
خانم بزرگ با لبخند گفت:
خوش اومدین همتون.عصر منتظرتونم.به علیرضا بگو بابت ماشین جدیدش ما شیرینی میخوایم
آرام با صدای گرفته گفت:
سلام!
خانم بزرگ روی ویلچر تکانی خوردو گفت:
سلام دخترم
امیرپارسا هم ناچار به عقب برگشتو گفت:
سلام
آرام برای هردو سری تکان داد.به طرف آشپزخانه رفت که خانم بزرگ گفت:
سمیه صبحانه آرامو آماده کن
سمیه چشمی گفت اما آرام کمی هل شد.عادت نداشت کسی کارهایش را انجام دهد.برای همین گفت:
نه نه...برای چی خودم آماده میکنم دیگه
سمیه:
بذارین من میارم.برین شما بشینین
آرام خواست مخالفت کند که اینبار خانم بزرگ اجازه ای به او نداد.روی میز چهارنفره داخل آشپزخانه نشست.سمیه جلویش یک لیوان چای گذاشتو آرام ساکت به بخار آن خیره شد.حتی صدای خداحافظی امیرپارسارا هم نشنید!فقط به بخار چای نگاه میکرد.در همان چند دقیقه همه اتفاقات را از نظر گذراند!و آخر هم به این نتیجه رسید که بایداین موضوع را به سامان بگوید.نفس عمیقی کشیدو از فکر بیرون آمد.صبحانه اش را خورد.اما باز هم سمیه اجازه جمع کردن به او نداد.آرام به طرف اتاقش رفت که صدای اذان در تمام خانه پیچید!روی تخت نشستو تا آخر به این صدا گوش داد.چقدر آرامش...نفس عمیقی کشیدو از در خارج شد.خانم بزرگ را درحالی که چادر گل گلیه سفید صورتی سرش انداخته بودو در حال اقامه کردن بود دید.دوست داشت نماز بخواند.شاید تا به حال فقط چندبار نماز خوانده بود.اما حال دلش میخواست نماز بخواند.به طرف سمیه رفتو گفت:
سمیه خانوم اینجا چادر هستش؟؟؟میخوام نماز بخونم
سمیه بدون هیچ عکس العملی گفت:
بله الان براتون میارم
و به طرف سالن دیگر رفت.آرام هم به دنبالش.جایی را که در آن چادر بود در ذهن خود ثبت کرد.سمیه یک چادر و جانماز به او دادو گفت:
قبله همونجوریه که خانوم بزرگ داره میخونه
آرام سری تکان داد.وارد اتاقش شدو قبله را به یاد آورد.در همان جهت جانمازش راپهن و چادر را سرش کرد.از نماز چیز مبهمی یادش بود.پس از گفتن اذان دستانش را بالا برد و دم گوشش گذاشت.پس از گفتن چند کلمه دستانشان را پایین اوردو شروع کرد.همه اصول نماز یادش بود.در دلش لبخندی زد.در تمام مدت نماز خواندن ذهنش را آسوده از هر فکرو خیالی کرده بود.فقط به فکر خدایش بود.هشت رکعت نماز را خواند.وقتی سلام گفت خوشحال لبخندی زد.از اینکه نماز خوانده بود خوشحال بود.به سجده رفتو مهر را بوسید.تمام دعاهایش را در دلش زمزمه کرد.دوباره مهر را بوسیدو سرش را بلند کرد.آهسته از جایش بلند شدو جانمازو چادر را تا کردو روی میز آرایشش گذاشت.به طرف تلفنش رفت.پیامی برایش آمده بود.رمزش را باز کرد که نام سامان را دید:
سلام دارم میام دنبالت تک زدم بیا بیرن لباساتو بگیر پوشیدی زود بیا
آرام نگاهی به ساعت کرد.هنوز حتی یک هم نشده بود.برایش پیام فرستاد:
هنوز که یکم نشده.زود میاین؟
- مرخصی گرفتم.
آرام باشه ای فرستادو دیگر چیزی نگفت.از اتاق خارج شدو به طرف اتاق اقا بزرگ رفت.دو تقه به در زدو با شنیدن کلمه بفرمایید وارد شد:
سلام
آقا بزرگ سرش را بالا گرفت.با دیدن او لبخندی زدو گفت:
سلام.بیا تو عزیزم
آرام با لبخند ملیحی وارد شدو گفت:
سلام اقا بزرگ...اومدم اجازه بگیرم.پسر دوست بابام اومده دنبالم قراره بریم دنبال بقیه کارا.دانشگاهو اینا!
- باشه کی برمیگردی؟
- عصر!
- میتونی بری!دیرم زیاد برنگرد.حریم خودتم حفظ کن.هرچی باشه پسره
آرام لبخندی زدو گفت:
باشه چشم.خدافظ
و از در خارج شد.به طرف اتاقش رفت.تلفنش زنگ خورد.اما تا خواست جواب دهد تماس قطع شد.دوباره زنگ خورد.جواب داد:
بله؟
سامان:
من پایینم بیا لباساتو ببر
- الان میام.خداحافظ
به طرف در رفت که خانم بزرگ گفت:
کجا میری؟؟؟
آرام:
یکی از آشناهام اومده لباسامو بده بعد بریم بیرون برای دانشگاهم
خانم بزرگ زیاد پاپیچش نشدو گفت:
باشه.
آرام سری تکان دادو در را باز کرد و به طرف در حیاط دوید.دم در فقط یک مرد را دید.از آن زن دیروزی خبری نبود.بیخیال شدو در را باز کرد.ماشین سامان جلوی در بود.خودش پیاده شده و به در تکیه داده بود!وقتی آرام را دید سلامی کردو به طرف ماشین برگشت.در سمت راست را باز کردو خم شد وسایل های آرام را برداشتو به طرف آرام گرفت.آرام با تشکری زیر لبی آنهارا گرفتو گفت:
زودمیام.میاین بالا؟؟؟؟
سامان سری به نشانه نفی تکان دادو گفت:
نه برو.تو ماشین منتظر میمونم
آرام اصراری نکردو فقط سری تکان داد.همان مسیر را به سرعت طی کرد.وارد ساختمان شدو بعد سلامی دوباره به طرف اتاق رفت.یک تیپ طوسی مشکی زدو بدون هیچ آرایشی خارج شد.بعد از خداحافظی سرسری همان مسیر ساختمان تا در را دوید.مرد با شک نگاهی به او انداخت اما آرام آنقدر استرس داشت تا این به این چیزها توجهی نکند!دررا باز کردو خیلی زود بست.دست برد و در ماشین راهم باز کرد.سامان نگاهی انداختو گفت:
سلام.چه فشنگی اومدی
- آره...
- خب الان میریم تویه رستوران تا نهار بخوریم.تااون موقع تو هرچیزی که میخوای بگیو بگو.بعدش منم راه حلمو میگم
آرام نفس عمیقی کشید.باید حرف دانیال را به او میگفت:
امروز صبح ساعت شیش دانیال زنگ زد گفت که جلالی داره میاد تهران
سامان سری تکان دادو گفت:
خیله خب.پس نقشش جدیه.ماام نقشمون جدیه!شوخی هم نداریم.
آرام به طرفش برگشتو گفت:
یعنی چی؟؟؟؟
سامان دنده را عوض کردو گفت:
میریم رستوران حرف میزنیم.اینجا نمیتونم
آرام سری تکان دادو سرش را به شیشه تکیه داد.سامان دست بردو برای تغییر جو و روحیه آرام ضبط را روشن و روی آهنگی تنظیم کرد.آهنگ شروع شد:
چشم چشم یه لبخند...
......
.....
عشق اومده که باقلبم
بازیشو شروع کنه
عشق اومده که دوباره
منو زیر و رو کنه

چشماشو دیدم و انقدر
بده حال و روزم
هوش و حواس ندارم
دیوونم هنوزم

وای حوصله داره
دل من دوباره
حالش خرابه
راهیم نداره

این گوشه کنارو
یه جا توی دنیا
جامون دوباره
دل ساده ی ما

چشم چشم یه لبخند
که قشنگه هرشب
با من غریبست
ولی قلبمو کند

چشم چشم یه دریا
دوتا چشم زیبا
یعنی چی میشه
نمیدونم خدایا

چشم چشم یه لبخند
که قشنگه هرشب
با من غریبست
ولی قلبمو کند

چشم چشم یه دریا
دوتا چشم زیبا
یعنی چی میشه
نمیدونم خدایا

......
ریتم آهنگ را دوست داشت.لبخند روی لبش آمدو به بیرون نگاه کرد...ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.فکری کاملا بی ربط با شرایط حال!آیا این دردی که روی قلبش است از کسانی که شکست عشقی میخورند بیشتر است؟؟؟برای این فکرش لبخند تلخی زد باز هم به بیرون نگاه و زیرلب یک بیچاره نصیب افراد شکست خورده کرد.دقایقی بعد سامان ماشین را جلوی رستوران شیکی پارک کردو گفت:
بفرمایین پایین
آرام آهسته پیاده شدو به رستوران نگاه کرد...هردو به طرف گوشه ای ترین مکان رستوران رفتند!سامان گفت:
چی میخوری؟
آرام:
هیچی.الان صبحونه خوردم
سامان چشم هایش را گرد کردو گفت:
الان؟
آرام به نشانه مثبت سری تکان که سامان گفت:
بالاخره که باید یچیز بخوری.چی میخوری؟من خودم لازانیا میخورم
آرام به تبعیت از او سرش را تکان داد.سامان دو لازانیا سفارش دادو به طرف آرام برگشت و گفت:
خب...بگو!
آرام:
چی باید بگم؟نمیدونم.اصلا باورش برای خودمم سخته.من نمیدونم میتونم ازاین اتفاق جون سالم به در کنم یا نه.من نمیدونم اون منو برای چی میخواد.ولی برای هرچی میخواد مطمئنا چیز خوبی نیست.میترسم...میترسم اینجایی که هستم جامو به بابام بگن..هرچند...
و سکوت کرد.سامان:
   

    هرچند چی؟
    - هرچند اقا بزرگم گفته به بابا چیزی نمیگه و این اطمینان و بهم داده
    سامان چشمانش را گرد کردو گفت:
    یعنی....به بابابزرگتم گفتی؟
    آرام:
    نه نه...اگه میگفتم مشکوک میشدن به بابا میگفتن.گفتم برای اینکه معتاد بود اومدم اینجا!و نمیخوام بفهمه که اینجام...
    سامان سری تکان دادو گفت:
    ببین من ساده ترین راهو بهت میگم.یعنی تنها کاری که میتونیم بکنیم همینه.البته دوتا راه داریم ولی اینو فقط میتونیم انجام بدیم که منطقی ترین راهه.اصلا اصلی ترین راهه
    آرام:
    خب...خب چیه؟
    سامان خواست جوابش را بدهد که غذاهارا آوردند.تعجب کرد ازاینکه انقدر زود آوردند اما حرفی نزد.روبه آرام گفت:
    اول بخوریم بعد میگم
    آرام سری به نشانه نفی تکون دادو گفت:
    نه...بگو لطفا
    سامان کمی سس روی لازانیا اش ریختو گفت:
    بخور اول
    آرام کمی از لازانیا برداشتو در دهانش گذاشت.نیم ساعتی خوردن سامان طول کشید.آرام که چیزی نمیخورد.هم سیر بود هم بخاطر استرسی که داشت نمیتوانست چیزی بخورد!سامان گفت:
    چرا نمیخوری؟
    - میخورم.شما بخور
    سامان سری تکان دادو خیلی منظم و با کلاس غذایش را خورد.غذایش که تمام شد با دستمال کاغذی اطراف لبش را تمیز کردو گفت:
    خب.میگفتیم
    آرام گفت:
    آره آره.بگو.
    سامان نفس عمیقی کشیدو گفت:
    باید شکایت کنیم از دست بابات
    چنگال از دست آرام روی بشقاب افتادو صدای بدی ایجاد کرد.سامان چه میگفت.او از دست پدرش شکایت کند؟؟؟؟مگر میتواند از دست پدرش شکایت کند؟؟؟؟چگونه!سعید پدر آرام بود.آرام به عقب صندلی تکیه دادو دستش را روی چشمش گذاشت.نفس عمیقی کشیدو گفت:
    من چطوری از بابام شکایت کنم؟؟؟بابامه!نمیتونم
    سامان بااخم گفت:
    مگه تو دخترش نبودی که روت شرط بست؟؟؟آرام عاقل باش...میفهمی اینی که تورو برده همچین آدم معمولی نیست که بخوای دست کمش بگیری...یه پسرهیچ وقت باخت و تحمل نمیکنه.اون اقای جلالی هم مطمئنا به غرورش برمیخوره.عاقل باش.اگه تو کاری نکنی اونا اذیتت میکنن.
    آرام:
    حالا چرا از دست بابام؟از دست جلالی شکایت میکنیم!
    سامان شانه ای بالا انداختو گفت:
    از دست هرکی شکایت کنی بازهم پای بابات،جلالی و هرکسی که تو اون روز اونجا حضور داشته گیره.و شایدم اون پسره...دانیال...البته مطمئن نیستم پای اونم گیر باشه.اگه تو شهادت بدی که اون تقصیری نداره بااون کاری ندارن.ولی بابات عدم صلاحیتش ثابت میشه و اگه سهیل بزنه زیر همچی و همه هم به نفعش شهادت بدن کار تمومه!ولی بازم بهترین راه همون شکایته.اگه بتونیم ثابت کنیم حله.اگه ازبابات آزمایش اعتیاد بگیرن تا یه جاهایی از حرفامون ثابت میشه.همچنین قمارو نوشیدنی غیر مجاز تو ایران جرمه...پس اونجوری هم پای هردو گیره!
    آرام با ناراحتی و بغض گفت:
    بابام...بابام میوفته زندان؟؟؟؟
    سامان سری تکان دادو گفت:
    ممکنه!ممکن که نه.از صد درصد نودو نه درصدش همچین اتفاقی میوفته!
    آرام:
    اگه اونم بره زندان...من خیلی تنها میشم.اون تنها حامی منه.چطور میتونم بندازمش زندان.چطوری؟
    و بغضش ترکیدو قطره ای اشک از چشمانش پایین ریخت.سامان نمیدانست چرا...اما از دیدن اشک او...انگار وزنه ای روی قلبش فرود آمد.بااینکه قبلا هم گریه اورا دیده بود...اما اینبار فرق میکرد.
    نفس عمیقی کشیدو گفت:
    گریه کن.ولی اینجا نه.اول غذاتو بخور
    آرام با دست غذارا پس زدو با چشمانی گریان سرش را به عقب تکیه داد.سامان گفت:
    یعنی چی؟بخور ببینم
    آرام جوابی به او نداد.سامان که دید او چیزی نمیگوید گارسون را صدا زد و گفت:
    لطفا این غذارو برامون بذارین تویه پلاستیک میبریمش
    مرد سری تکان داد رفت.دقیقه ای بعد با یه ظرف یکبار مصرف و کیسه ای که نام رستوران رویش حک شده بود برگشت.سامان ظرف و پلاستیک را گرفت و غذارا در آن گذاشت و سوییچش را به طرف آرام گرفتو گفت:
    اشکاتو پاک کن.برو تو ماشین الان میام
    آرام اشک هایش را پاک کردو سوییچ را گرفت.سامان هم خیلی زود صورتحساب را پرداخت کردو از رستوران خارج شد.آرام در ماشین نشسته بودو به بیرون چشم دوخته بود.به طرف ماشین رفتو در را باز کرد.تا نشست و استارت زد ضبط خود به خود روشن شد و آهنگ غمگینی گذاشته شد.همین باعث شد بغض او بشکند و آهسته اشک بریزد.سامان که به خوبی حس اورا درک میکرد نفس عمیقی کشید.اوهم یکروزی مانند آرام پس زده شده بود.اما متفاوت تر!راه افتاد...بچیزی نگفت به امیده اینکه خود آرام گریه اش را بس کند.اما گریه آرام بند نمی آمد.سامان کم کم عصبی شد اما صدایش را کنترل کردو گفت:
    میتونم بپرسم برای چی گریه میکنی؟؟؟این موضوعی که من گفتم کجاش گریه داره آخه؟؟؟تازه راحتم میشی.از دست این همه استرس...
    آرام:
    ولی بابام...
    - آرام اگه اون بابات بود اینکارو نمیکرد!
    آرام میان بغض گفت:
    باید فکر کنم
    سامان پوفی کردو سرش را تکان داد.برای تغییر جو کمی دیگر هم چرخ زدند و سامان پرسید:
    دیروز فامیلاتونو دیدی؟؟؟؟
    آرام سری تکان دادو گفت:
    آره دیدمشون.
    - خب؟
    - دوتا عمو دارم و...یه عمه و یه دختر عمـــه!
    روی دختر عمه تاکید زیادی کرد.سامان کنجکاو به طرفش برگشتو گفت:
    دخترعمه؟؟؟؟
    - آره.نمونس
    و پوزخندی زد.سامان:
    خب یعنی چی؟؟؟؟
    آرام:
    بذار از اول بگم.
    و چون هم صحبت پیدا کرده بود خودش هم مشتاق حرف زدن شده بود.ادامه داد:
    اون پسره که رفتیم اول از همه دیدیمش
    - کدوم؟
    - همون پسر پررو فضوله!
    - آهان.همون که اسمش چیز بود؟امیر...امیر سپهر؟نه نه امیر...
    و در ذهنش به دنبال اسم او گشت که آرام گفت:
    امیرپارسا
    سامان تند تند سری تکان دادو گفت:
    آره آره امیرپارسا.خب؟
    - پسرعمومه.یه خواهر داره اسمش المیراس.از همشون بهتره.یه عمو دیگم دوتا دختر داره دوقلو ان!سایه و سحر.و حالا عمــــم
    - خب عمه خانوم...ایشون کیه؟
    - میشناسیش
    سامان به طرف آرام برگشتو مشتاق گفت:
    واقعا؟؟؟کیه؟
    آرام:
    البته شاید ها.شایدم نشناسیش ولی خانوادت خیلی خووب میشناسنش.
    - خب کیه؟؟؟
    - یادته گفتم اومدم تهران رفتم خونه قبلیتون یه پسره منو اورد اینجا؟اونا خونرو از شما خریده بودن!
    - خب؟؟؟
    - خب نداره که...همون کسی که خونه پاسداران شمارو ازتون خریده عمه من بوده
    سامان با چمانی گرد به طرف اوبرگشتو گفت:
    نــــــــــه!راست میگی؟؟؟؟
    آرام تند تند سرش را تکان داد.سامان لبش را گاز گرفتو سرش را تکان دادو بعد با لحنی جالب گفت:
    نگا نگا چه نسبت فامیلی هایی پیدا میشه
    آرام لبخندی زدو گفت:
    آره...خودم انقده تعجب کردم!اصلا هممون!
    - چند تا بچه داره!؟
    - سه تا.محمدرضا.علیرضا.رووویا
    و تک خنده ای کرد.سامان:
    قضیه دختر عمت چیه؟؟
    - هیچی قبلنا که نمیشناختمش باهاش دعوام شده بود.
    - برای چی؟
    - یه موضوع مسخره
    بعد از مکثی اضافه کرد:
    تازه امروز بعد از ظهرم قراره همشون بیان خونه اقابزرگ
    - اوه اوه!پس مهمون داری!ساعت چند میان؟
    - نمیدونم.
    و نگاهی به ساعت انداخت.ساعت دو ونیم بود.سامان دور زدو به طرف خانه پدربزرگ آرام به راه افتاد.همانطور که سعی میکرد لحنش آرام را اذیت نکند گفت:
    تو...نمیخوای بری دانشگاه؟؟؟؟؟؟
    همه فکر ها باز هم در ذهن آرام زنده شد.نفس عمیقی کشیدو گفت:
    فکر نکنم بتونم!
    - چرا؟؟؟؟
    - من دلم نمیخواد تنها برم بیرون چون میترسم.بعد برم دانشگاه؟؟؟؟تازه تا وقتی اون موضوع به اون مهمی هست چطوری میتونم درس بخونم.شاید باید دوسال دیگه کنکور بدم و دوباره برم!
    - داری اشتباه میکنی...امروز که فامیلاتون میان ازشون بپرس ببین اطلاعاتی راجع به رشتت میدونن؟بعد خبرشو به من بده.
    - ولی...
    - خب دیگه چه خبر!
    و بااین حرف کاملا بحث را عوض کرد.آرام با گفتن کلمه سلامتی دیگر چیزی نگفت.
    تقریبا ساعت سه بود که رسیدند.آرام نفس عمیقی کشیدو در ماشین را باز کرد.درست همزمان با آرام در خانه هم باز شو دونفر از آن خارج شدند...آرام خشک شده به آنها نگاه میکرد اما سامان اصلا حواسش به آنها نبود.دستش روی فرمان و نگاهش به جلو بود.وقتی دید آرام پیاده نمیشود به طرفش برگشتو گفت:
    آرام...
    که اوهم متوجه دو نفر شد.سرش را بالا گرفت که همان پسر فضول دیروزی را به همراه پسری دیگر دید.آرام از ماشین پیاده شدو گفت:
    سلام
    
علیرضا و امیرپارسا هردو به آرام و آن پسر نگاه میکردند.علیرضا ابرویی بالا انداختو گفت:
آقای سعادت هستند؟؟؟
و بعد لبخندی زد.آرام هم لبخندی زدو به طرف سامان برگشت.همان موقع سامان از ماشین پیاده شدو به طرف آنها رفت.علیرضا دستش را جلو بردو گفت:
سلام اقای سعادت.مشتاق دیدار...
سامان ابرویی بالا انداختو گفت:
سلام.میشناسیم همو؟؟؟
علیرضا لبخندی زدو گفت:
آرام جان براتون نگفتن؟؟؟
آرام به طرف سامان برگشتو گفت:
آقای امیر پارسا پسرعمو و آقای علیرضا پسر عمــه من هستن
با شنیدن کلمه عمه سامان سریع به موضوع پی بردو گفت:
بله بله گفته بودن.آقای زمانی درسته؟
علیرضا سری تکان دادو گفت:
بله
امیرپارسا گفت:
شما..همو میشناسین؟؟؟
سامان:
کمو بیش...
امیرپارسا نگاه مشکوکی به آرام و سامان انداختو سرش را تکان داد.سامان به طرف آرام برگشتو گفت:
خب من میرم.خدافظ
آرام سری تکان دادو گفت:
خدافظ
سامان برای بقیه هم سری تکان دادو به طرف ماشین رفت.و باز هم بعد تکان دادن سرش پایش را روی گاز فشرد و رفت.آرام به طرف پسرها برگشتو گفت:
خب...نمیخواین برین تو؟نمیذارین منم برم؟
امیرپارسا ابروهایش را بالا انداختو با لبخند شیطونی اورا نگاه کرد اما علیرضا از راه کنار رفتو گفت:
چرا چرا...بفرمایین
آرام لبخند ژکوندی زدو خواست داخل شود که امیرپارسا گفت:
رمز ورود
آرام قدمی به عقب برگشتو گفت:
بله؟؟؟؟
علیرضا:
امیر ول کن بنده خدا از این قضیه خبرنداره بذار بره
امیر تک خنده ای کردو گفت:
برو تو هیچی
آرام دوباره خواست داخل شود که یاد چیز افتاد و به عقب برگشت.روبه آنها گفت:
بقیه هم اومدن؟؟؟؟؟
علیرضا سری به نشانه منفی تکان داد.آرام سری تکان دادو این بار واقعا داخل شد.به دنبالش پسرها هم وارد شدند.علیرضا و امیر پارسا باهم پچ پچ میکردند و راجع به سامان حرف میزدند اما آرام بدون توجه به آنها وارد ویلا شد...
*****
با لبخند همراه با آهنگ میخواندو به طرف خانه میرفت.میدانست آرام کنار آن همه فامیلی که دارد خوشحال است...همینکه از تنهایی در میامد تا حدی سامان را خوشحال میکرد...روبه روی در پارکینگ خانه خودش استاده بود.ریموت را بالا آورد تا در را باز کند اما متوجه یک خانم شد.یک خانم آشنا.کسی که هربار با دیدنش کل گذشته اش یادش می آمد و دلش میخواست هم اورا بکشد هم خودش را.نفس عمیقی کشیدو از ماشین پیاده شد.با خشونت به طرف خانم رفتو گفت:
چرا دست از سر من بر نمیداری؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟نمیخوام انقدر همه جا پیدات بشه.دیگه داری حوصلمو سر میبری.
خانم بغضش ترکیدو گفت:
آخه چرا؟سامان چرا نمیذاری باهات حرف بزنم؟؟؟؟هان؟؟؟؟چرا؟سامان تو شرایط منو درک نمیکنی
سامان صدایش را بالا بردو گفت:
شرایطتو خیلی وقته درک کردم.همون موقع که منو ول کردی رفتی.فقط ازت خواهش میکنم دست از سرمن بردار.وگرنه قانونی اقدام میکنم
چند نفری به طرف آنها برگشته بودند و به سامان نگاه میکردند.سامان با ناراحتی سوار ماشین شدو در را باریموت باز کرد.خانم با چشمانی پر ازاشک از در فاصله گرفتو رفتن سامان را نگاه کرد.سامان ماشین را پارک کردو برای تخیله عصبانیتش سوار آسانسور نشدو از پله ها بالا رفت.فقط پایکوبی میکرد...با خشونت در خانه را باز کردو در را بست!روی مبلی خوابیدو سیگارش را برداشت و آن را آتش زد.دود را با عصبانیت بیرون میفرستاد...
*******
با پوزخندی گوشه لبش رانندگی میکرد.چه نقشه هایی که در ذهنش نداشت.میخواست اول از همه آرام را پیدا کندوکمی آنرا پیش خود نگه دارد.پس از آنکه خسته شد نقشه تحویل آرام را عملی کندو بعد با آن پولی که به دستش میرسید،هرچند کم بود اما از این کار دست میکشید و قبل ازاینکه کسی بفهمد همراه با ندا از ایران میرفتند.چه نقشه هایی که در سرش نداشت.نفس عمیقی کشیدو حواسش را بیشتر به راه جمع کرد!مرد راننده از هرمسیری که هرروز اتوبوس میرفت سهیل را برد. دلش را برای پول هایی که به دستش میرسید صابون زده بود.سهیل صدای آهنگ را زیاد کردو با آهنگ خواند:
دل تو دلم نیست
استرس دارم
...
و دیگر آهنگ را ادامه نداد.همین یک بیت حرف خودش بود.استرس داشت...نفس عمیقی کشیدو گفت:
آدرس رو درست بگیا
مرد سری تکان دادو گفت:
چشم آقا...حتما!
*******
روی تخت دراز کشیده بودو فکر میکرد.آیا واقعا او میتوانست ادامه تحصیل بدهد؟با این اوضاع؟؟؟؟دستی روی پیشانی اش گذاشتو کمی شقیقه هایش را مالید.تند تند نفس میکشیدو به سقف نگاه میکرد که در اتاقش زده شد!اصلا یادش نبود باید ازجایش بلند شود برای همین تکانی نخوردو گفت:
بفرمایین تو
و به طرف در برگشت.همان موقع علیرضا وارد شدو با دیدن او سرش را پایین انداخت.آرام با سرعت قابل توجهی از جایش بلند شد و مانتو شال خود را صاف کرد.بماند که در آن بین نزدیک بود لیوانی روی زمین بی افتد و به هزاران قسمت تقسیم شود.علیرضا گفت:
میتونم بیام تو؟
آرام با من من گفت:
چ..چی؟؟؟بله بله.بفرمایین!
و باز هم خودش را صاف کرد.علیرضا وارد شدو روی صندلی نشست.آرام سرش را پایین انداخت.علیرضا با من من گفت:
من...هنوزم..باورم نمیشه که ما فامیلیم!
آرام بی مقدمه گفت:
وا مگه چیه؟
و بعد متوجه لحن خود شدو تازه فهمید که خودش هم هنوز متعجب است.گفت:
چیز...میگم خب منم باورم نمیشه...که آدم از قبل فامیلشو ببینه بعد نشناسه!
علیرضا سری تکان دادو گفت:
خانومه...جاوید
آرام لبخند کجی زدو گفت:
پسرعممی دیگه.بگو آرام
علیرضا:
ناراحت نمیشی؟
آرام سری به نشانه نفی تکان داد.علیرضا نفس عمیقی کشیدو گفت:
آرام تو هنوز از دست خانواده ما ناراحتی؟
آرام باز هم بی مقدمه گفت:
از خانواده شما؟چرا؟؟؟
علیرضا باکمی نگاه کردن در چشمان او همه چیز را به اوفهماند.آرام لبش راگاز گرفتو گفت:
بخدا انقد فکرم درگیره همچیو قاطی کردم.از خانواده شما؟؟؟
علیرضا سری به نشانه مثبت تکان داد.آرام شانه ای بالا انداخت و گفت:
نه...من همون موقع فراموش کردم.مخصوصا اینکه به بهترین نحو جبران شد.ممنونم ازت.چون تو اگه همچین لطفی نمیکردی...من هیچ وقت اینجا نبودم.هیچ وقتم اونارو پیدا نمیکردم!
علیرضا:
اون که وظیفه بود.ولی تو واقعا از دست ما ناراحت نیستی؟
آرام سری تکان دادو گفت:
ببین علیرضا اگه من قراره ناراحت باشم از رویا باید ناراحت باشم.افراد دیگه ای دخیل نیستن...چون شما خانوادشین که قرار نیست از دست شمام ناراحت باشم.ولی من کلا از رویا هم ناراحت نیستم.من اون موقع تو شرایط درستی نبودم وگرنه هیچ وقت اون سیلی روبهش نمیزدم که حالا دل چرکین بشه.میدونی یه حقایی رو بهش میدم.خب هرکی بود شک میکرد!بااینکه رویا شاید یکم تند رفته باشه ولی من نه تنها از شما و حتی از اون هم ناراحت نیستم...یعنی...بااینکه این موضوع سه چهار روز پیش اتفاق افتاده ولی من خیلی زود فراموش کردم.دقیقا همون موقعی که خانواده سعادت رو پیدا کردم.
علیرضا نفس عمیقی کشیدو لبخند زد.پس از مکثی گفت:
خوشحال شدم...
آرام هم در جواب لبخند خسته ای به او تحویل داد
علیرضا اضافه کرد:
گفتی ذهنت مشغوله.به چی فکر میکردی؟البته اگه دوست نداری نگو!
ارام:
نه بابا به چیز خاصی فکر نمیکردم که نخوام بگم.داشتم به دانشگاهم فکر میکردم
- امسال نرفتی درسته؟؟؟
آرام سری تکان داد.علیرضا گفت:
خب از همین الان بشین بخون واسه کنکور.مطمئن باش قبول میشی.رشتت چیه؟
آرام:
کامپیوتر
- میخوای کدوم رشتش بری؟
هنوز آرام جواب نداده بود که در اتاق باز شدو امیرپارسا وارد شد.در اتاق را تا آخر باز کردو گفت:
چیکار میکنین؟
علیرضا اخمی کردو گفت:
داشتیم صحبت میکردیم...
امیر پارسا سری تکان دادو گفت:
آهان.علی محمد رضا اومده.سوییچ و میخواد.توراهش میره دنبال دخترا تا بیارتشون!
علیرضا سوییچ را به طرف امیرپارسا گرفتو گفت:
بیا...ببر بده بهش!
امیرپارسا شونه ای بالا انداختوگفت:
نه ممنون.ماشینت گرونه من پول خسارت ندارم.بیا برو خودت بده بهش.فک کنم کارت هم داره
علیرضا سری تکان داد و از جایش بلند شد.امیرپارسا اخم کردو جلوی آرام ایستادو زول زد به او.آرام بدون توجه به او موبایلش را برداشتو کمی آنرا گشت.با دیدن نام دانیال که ساعت شش صبح به او زنگ زده بود بازهم تمام افکار آزار دهنده در ذهنش زنده شدند.گوشی را روی تخت انداختو آرنجش را روی زانو گذاشتو با دست هایش صورتش را پوشاند.امیرپارسا که از رفتار او کمی تعجب کرده بود ناخود آگاه گفت:
خود درگیر
آرام سرش را بالا گرفتو در چشمانش نگاه کرد.نفس عصبی کشیدو گفت:
جان؟؟؟؟
امیرپارسا بدون هیچ ترسی گفت:
خود درگیر
آرام زیر لب گفت:
خود درگیر خودتی!
امیر پارسا وزنش را روی پای چپش انداختو گفت:
گیریم که شما میگی ماییم.ولی ما میبینیم که شمایی
آرام چپ چپ به او نگاه کردو چیزی نگفت.علیرضا بااخم وارد شدو گفت:
وا کارم نداشت که.سوییچ و گرفت رفت
و به امیرپارسا نگاه کرد.امیرپارسا بدون انکه هل شود گفت:
منم حدس زدم شاید کارت داشته باشه
علیرضا سری تکان دادو گفت:
تو راست میگی.محمد رضاام منو کار داشت.سوسکم خوشگله.توام کرم نداری
امیرپارسا:
هر هر...گفتم حدس زدم.
- تو دیگه حددس نزن.
آرام میان حرف آنها آمدو گفت:
دخترا کی میان؟
امیر:
به زودی
و علیرضا را بیرون کشاندو گفت:
بگیر بخواب.اونا بیان استراحت نداری
آرام سری تکان داد.دراز کشید و چشمانش را بست.با صدای جیغ و داد چشمانش باز و درجای خود نیم خیز شد.همان موقع در باز شدو المیرا وارد شد.آرام کمی منگ به اطراف نگاه کردو بعد متوجه المیرا شد.خیلی بد از خواب بیدار شده بود.هروقت با صدای جیغ یا داد بیدار میشد اخلاقش تا شب همه را اذیت میکرد.پیشانی اش را مالیدو امیدوار بود که عصر آن روز را با بداخلاقی نگذراند!دوباره سرش را روی بالش گذاشت که المیرا گفت:
این چرا باز خوابید
امیرپارسا دستش را کشیدو گفت:
ولش کن بدبختو.بااینکه ظهربیدار شده از خواب و دوباره خوابیده،ولی الان بیدار میشه دهن هممونو سرویس میکنه ها.والا ازاین دخترا چیزی بعید نیست
و بعد اضافه کرد:
بعد بیدار شدن از خواب.
المیرا در را بست ولی صدای جیغ و دادهایش و کتک هایی که به امیرپارسا میزد شنیده میشد.آرام دستش را روی چشمانش گذاشتو گفت:
خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا!!!
و نفس عمیقی کشید.دست بردو موبایلش را برداشتو آهنگی گذاشت تا حداقل ذره ای از بداخلاقی هایش کم شود و آرامش پیدا کند:
حرفم این بوده همش
روزی که میترسم ازش
روزی که خسته بشی و
بخوای منو ترکم کنـــی

آخه وقتی با منی
حرف رفتن میزنی
مگه چی خواستم
بجز اینکه یکم درکم کنی

آخه بی انصافیه
تا همین جا کافیه
تا کجا میخوای به این
فاصله مجبورم کنی

من به هر دری زدم
تورو از دستت ندم
تا کجا میخوای به این
فاصله مجبورم کنـــی

منو درکم کن یکم
از پیشم نرو
هرچی تو بخوای
همون میشم نرو

از حسم بهت
فرصت بده که بگم
بگم دیوونتم
منو درکم کن یکم

منو درکم کن یکم
از پیشـــم نرو
هرچی تو بخوایــ
همون میشم نرو

از حسم بهت
فرصت بده که بگم
بگم دیوونتم
منو درکم کــــن یکم

میان این دوبیت و بیت بعدی قسمتی از آهنگ پخش میشد که عاشق آن تیکه بودو همیشه این آهنگ را گوش میداد فقط بخاطر آن ریتم آهنگ
بند بند حرف من
پشت هر لبخند من
هی میخواستم بهت بگم
حرفی که توی دلمه

من فقط خواستم بگم
فکر من باشی یکم
فکر من که غصه هام
قدر تمومه عالمه

نه میشه دست کشید ازت
نه میشه دل برید ازت
نه میشه پنهونش کنم
این حس عاشقونه رو

کاش بدونی خستمو
انقد بهت وابستمو
انقده میگم تا باور کنی
احساس منو

منو درکم کن یکم
از پیشم نرو
هرچی تو بخوای
همون میشم،نرو

از حسم بهت
فرصت بده که بگم
بگم دیوونتم
منو درکم کنــ یکم

منو درکم کن یکم
از پیشم نرو
هرچی تو بخوای
همون میشم،نرو

از حسم بهت
فرصت بده که بگم
بگم دیوونتم
منو درکم کنــ یکم
...این آهنگ را فقط و فقط بخاطر ریتمش گوش میداد.وگرنه هیچ توجهی به معنا و شعر آن نداشت...نفس عمیقی کشیدو از جایش برخواست...به طرف آیینه رفت.باز با مانتو خوابیده بود...نگاهی به مانتوی چروکیده اش کردو گفت:
اه اه.انگار از دهن گاو درومده!
و مانتورا دراورد و آویزان کرد.تی شرتش را با تنیکی عوض کرد.شال چروکیده اش راهم کنار انداختو شال دیگری برداشت.با اعصابی خراب دوباره به آیینه نگاه کرد.نفس عمیقی کشیدو گفت:
خدایا.من خودم اعصابم فعلا ضعیفه.نذار ضعیف تر شه.وگرنه فامیلامو از دست میدم
و به طرف در رفت.کسی در سالن نبود.خواست به طرف هال برود که صدای دختری راشنید:
اقا جون.من که باور نمیکنم این دختره،دختر عمو سعید ما باشه.مگه میشه آخه؟؟؟پس اینهمه سال کجا بود؟بعد صد سال اومده چی بگه؟شما چرا حرفاشو باور کردین آخه؟؟
پسری به میان حرفش آمدو گفت:
رویا بس کن توروخدا.تو شورشو دراوردی با این شکات...بعله درسته تو دانشجوی رشته بازیگری وتئاتری خیلیارو دیدی اینجوری نقش بازی کنن ولی خیلی جاها بااین حرفا آبروی مارو بردی.نمونش چند روز پیش...
به اینجا که رسید ساکت شد.رویا به طرف علیرضا برگشت و گفت:
اولا که اینا شک نیس واقعیته.
به طرف اقا بزرگ برگشتو ادامه داد:
گیریم این خانوم خانوما دختر عمو سعیده...پس باباش کو؟چرا تنها اومده؟از کجا معلوم واسه ارث و میراث نیومده باشه؟
امیرپارسا برای اولین بار به حمایت از آرام قدم برداشت و گفت:
رویا بس کن ببینم. هی ارث ارث ارث!هرچی میشه همینو میگی.اولا که آقا جون از تو خیلی بهتر میدونه و تو لازم نیس اینارو بهش بگی.
رویا پرید وسط حرف امیرپارسا و گفت:
میدونم ولی خواس...
- یاد آوریم نمیخواد بکنی.آقاجون این چیزارو خوب یادشه.توام بس کن
محمد رضا:
راس میگه...بسه
آقا بزرگ ساکت به حرفهای آنها گوش میداد.رویا دستی دستی اورا زیر خاک کرده بود و حرف از ارث میزد.آرام هم با بغض پشت در به حرفهای آنها گوش میداد.نمیدانست چرا اینقدر به همه چیز محکوم میشود.دلش میخواست قدم بردارد وچنان بردهان رویا بکوبد که دیگر نتواند سخن بگوید چه برسد به اینکه کسی را محکوم کند.اما ساکت باز هم گوش داد.میدانست چه چیزهایی میخواهد بشنود...
رویا بدون توجه به کسی پوزخندی زدو گفت:
من که میدونم این دختره یه ریگی به کفششه.این دختره فراریه اقا جون فراری.
المیرا سریه گفت:
رویا دهن منو باز نکنا
رویا:
دهنت باز شه ببینم چی میخوای بگی؟
المیرا با خشونت گفت:
خیلی چیزا...
رویا بدون توجه به او ازجا بلند شدو گفت:
فراریه.ف.ر.ا.ر.ی.این دختره معلوم نی چه ج...
علیرضا نگذاشت حرفش راادامه دهدو بلند گفت:
خفه میشی یانه؟؟؟
رویا ابتدا کمی تعجب کرد اما بعد با تمام پررویی گفت:
به به.خان داداششش
محمدرضا:
رویا هرچی هیچی نمیگم ادامه نده.ما میریم خونه...
رویا:
من ازهمون روز که اومد دم خونمون فهـ
به اینجا که رسید سکوت کرد.گویا خودش هم ترسید.دهانش را بست و آب دهانش را قورت داد.سایه سریع گفت:
چی؟؟؟؟اومد کجا؟؟؟
آقا بزرگ به حرف آمد:
پس یه خبرایی بوده که هردوتون موقع دیدن هم اونجوری خشکتون زده بود.رویا...من فکر میکردم خیلی باادب تراز اینا باشی...ولی اشتباه میکرد.اصلا نیستی.درست برعکس داداشات...
و ازجا بلند شدو به طرف اتاقش راه افتاد.آرام شانه هایش را در آغوش گرفته و سرش را پایین انداخت.دیگر نمیتوانست گریه کند.نمیتوانست آن سردرد هارا تحمل کند.برای همین بغضش را خورد و به دیوار تکیه داد.علیرضا پس از تکان دادن سرش به طرف سالن راه افتاد.بقیه هم به دنبال علیرضا ،اما هر شش نفر به غیر از رویا،جلوی در سالن،با دیدن آرام میخکوب شدند.
علیرضا با چشمانی پراز استرس به او نگاه کرد.آرام خیلی سریع تر از همه به خود آمد.بدون هیچ عکس العملی به طرف هال رفت.بدون نگاه کردن به رویا دوتقه به در اتاق آقا بزرگ زد.صدایی را شنید:
فعلا کسی نیاد تو!
آرام آهسته گفت:
آقا بزرگ
- آرام،،بیا تو!
و آرام در برابر چشمان متعجب رویا وارد اتاق شد.آقا بزرگ با دیدن او لبخند زد.آرام در را بستو گوشه ای ایستاد.آقا بزرگ گفت:
رویا یه چیزایی میگفت.
آرام سری تکان دادو گفت:
شنیدم
آقا بزرگ ابروهایش را بالا دادو گفت:
از کجا؟
- از اولش تا آخرش
- پس باید یه چیزایی رو توضیح بدی
- برای همین اومدم.من میگم.اگه ناقص بود شما بگین تا بازم توضیح بدم
سرش را پایین انداختو گفت:
از حرف های رویا تقریبا همشو میدونین.چرااز اراک اومدم اینجا.چجوری اومدم.تاالان کجا بودم.و چه دختریم.من نه برای ارث اومدم نه برای سوء استفاده.من دختر پسرتون...سعیدم.اومدم اینجا که میدونستم شما اگه بابام نباشین بابا بزرگم هستین.میتونم بهتون تکیه کنم.فقط و فقط همین.و قضیه اینکه من اونروز رفتم جلوی خونه رویا اینا،این بوده که آقای زمانی خونه قبلی آقای سعادت و خریده.و من آدرس خونه جدیده آقای سعادتو نمیدونستمو رفتم جلوی در خونه قبلیشون.و اونجا رویا هم بود...
آقا بزرگ:
پس قضیه این بوده...
آرام سری تکان داد.آقا بزرگ با مهربانی ادامه داد:
تو ناراحت نباش.رویا همینطوریه.سر تا پاش زخم زبونه.دختری بدی نیست.شاید بد حرف بزنه اما تو دلش هیچی نیست.
آرام سری تکان دادو گفت:
میدونم.هیچکی هیچی تو دلش نیست
آقا بزرگ کاملا مفهوم حرف اورا درک کرد.آرام گفت:
برم آقا بزرگ؟؟؟
آقا بزرگ پاسخ داد:
آره...برو.ناراحتم نباش
آرام لبخند زورکی زدو خارج شد.با دیدن حرص و جوش های رویا شارژ شد.برای همین خیلی راحت از او گذشت و به طرف بقیه رفت.همه با استرس به او نگاه کردند اما آرام لبخندی زدو کنارشان نشست.المیرا با من و من گفت:
آرام...تو
آرام میدانست که او چه چیزی میخواهد به او بگوید.برای همین گفت:
مهم نیست.خوش اومدین.چقد همتون غمگینین
همه نفس های حبس شده شان را ازاد کردند.رویا لبخند خبیثی زدو با برداشتن سوییچ علیرضا از آن خانه خارج شد.واما دیگر نوه ها باهم صحبت میکردند.علیرضا گفت:
گفتی رشتت چیه؟؟؟؟
آرام:
کامپیوتر!
- نرم افزار یا سخت افزار؟
- نرم افزار
المیرا سریع گفت:
اااا امیرپارسا هم رشتش اینهه.
و بعد از کمی مکث ادامه داد:
علیرضاام
آرام سری تکان دادو گفت:
اا؟؟؟چه جالب.هردوتون نرم افزارین یا چیزای دیگه؟
امیرپارسا گفت:
من سخت افزارم علی نرم افزار
علیرضا به نشانه مثبت سری تکان دادو گفت:
آره...خب داشتیم راجع به کنکورت حرف میزدیم.میخوای سال بعد کنکور بدی؟
آرام:
نمیدونم.تو فکرشم
علیرضا:
نمیدونم یعنی چی؟خب باید ادامه بدی!
آرام:
میدونی باید دوباره چقدر درس بخونم تا بتونم تهران قبول شم؟؟؟
علیرضا:
استعدادشو داری.بخون تا تهران قبول شی.نشدیم میری آزاد!یا ورودی بهمن سال بعد.میدونی که بهمن شرط معدله.معدلت چند بود؟؟؟
آرام:
هیجده و چهل و چهار صدم!
علیرضا سری به نشانه تحسین تکان دادو گفت:
این که عالیه پس میتونی ادامه بدی!
آرام:
ولی من هیچ کتابی باخودم نیاوردم.هیچ کتابی!
علیرضا بدون آنکه بخواهد سوالی بپرسد گفت:
خب میخری!این که چیزخاصی نیستش
آرام سری به نشانه باشه ادامه دادو دیگر حرفی نزد!
*******
سهیل تکانی خوردو از ماشین پیاده شد.کمی کمر و گردنش را مالیدو گفت:
ناصر!اینجا پیادش کردی؟؟؟
ناصر(مرد راننده اتوبوس) سری تکان دادو گفت:
آره.دقیقا یادم سوار کدوم ماشین شد.آقا رو میشناسم
و به طرف تاکسی ها رفت.همه شروع به تبلیغات کردند که او سوار کدام ماشین بشود.مرد به طرف یک پیرمرد رفتو گفت:
سد علی نیست؟؟؟؟؟
پیرمرد سری تکان دادو گفت:
نه...مریض شده خوابیده خونه بیچاره.
ناصر با تاسف سری تکان دادو گفت:
ای وای!فردا نمیتونه بیاد؟
پیرمرد:
فکر نکنم.حالش اصلا خوب نبود!بیچاره کارم نکرده پول نداره شده شرمنده زنو بچش...
ناصر با تاسف سری تکان دادو گفت:
باشه.ان شاالله خدا شفاش بده!
و به طرف سهیل رفت.سهیل دست به کمر منتظر او بود.وقتی ناصر گفت پرسید:
چی گفت؟؟؟؟کجاست؟کمکمون میکنه؟
- نبودش.اون یارو پیرمرده گفتش که مریضه خوابیده خونه بدبخت!
سهیل پوفی از عصبانیت کشیدو گفت:
واویلا!برای بدست آوردن زنم باید چند مرحله رو عبور کنم!انگار مسابقس.یکی مریضه یکی شیفتش این نیست یکی فلان یکی بیسار!
ناصر:
بابا بدبخت پیره.فقیره حتی کار نکرده شرمنده زنو بچشه بعد شما اینجوری میگی؟
سهیل دست به کمر شد به اتوبوسی که روبه روی تاکسی ها ایستاده بود نگاه کرد.ناگهان فکری به ذهنش زد.سریع به طرف ناصر برگشتو گفت:
فقیره؟
- فقیره فقیر نیست ولی همچین وضعش خوبم نیست.
- پول لازمه؟
- حتما دیگه
بدون حرف به طرف ماشین برگشت. سوییچ را برداشتو در را قفل کرد.سپس روبه ناصر گفت:
بیا بدو
و خودش هم به طرف آن پیرمردی که چند دقیقه پیش ناصر کنارش بود رفت.وقتی به او رسید گفت:
ایشونه؟
ناصر سری تکان دادو سهیل روبه پیرمرد گفت:
حاجی یه دقه بیا اینجا
و به گوشه ای اشاره کرد.پیرمرد متعجب گفت:
برای چی بیام؟
- شما بیا میگم بهت
پیرمرد روبه یکی از مرد ها گفت:
حواست به ماشینم باشه برمیگردم!
مرد سریع تکان دادو پیرمرد به طرف سهیل و ناصر رفت!سهیل گفت:
حاج آقا شما چیزو میشناسین؟؟؟
و به طرف ناصر برگشت.ناصر گفت:
منظورش سد علیه!
- بله همون آقای سید علی رو میشناسین؟
پیرمرد سری تکان دادو گفت:
بله میشناسمش.شما؟؟
سهیل نفس عمیقی کشیدو گفت:
ما باایشون کار فوری داریم.خواهش میکنم اگه میشه آدرس خونشونو به ما بدین.
پیرمرد اخمی کردو گفت:
ببخشید والا.نمیتونم آدرس خونشو به یه غریبه بدم.
سهیل:
خواهشا بدین!
پیرمرد سرش را به نشانه نفی تکان داد.سهیل اینبار با جدیت گفت:
مگه پول لازم نیستن؟کمک نمیخوان؟خواهشا ادرسو بدین.پای زنم در میونه
بااین حرف پیرمرد به طرف سهیل برگشتو اورا برانداز کرد.معلوم بود پولدار است.سری تکان دادو گفت:
باشه.بشینین باهم میریم
سهیل:
ما ماشین داریم
- پس پشتم بیاین
- چشم مرسی.بریم
و به طرف ماشینش قدم برداشت.چه سیاستی داشت این سهیل.یک نام همسر چسبانده بود ته این کار و همه را گول میزد!چقدر هم بااحترام حرف میزد.برای خودش هم بعید بود.تا به حال به کسی چشم نگفته بود.اما حال...بخاطر آرام!!!پوزخندی زدو در دل گفت:
هرچی شد به کارم ادامه میدم!
و پایش را روی گاز فشرد و راه افتاد!
*********
همانطور که در خانه عمویش رژه میرفت تلفنش را برداشت و شماره آرام را گرفت.بعد از دوبوق جواب داد:
سلام دانیال!
دانیال با استرس گفت:
سلام آرام.خوبی؟حالت خوبه؟
آرام:
سلام آره.خوبم!توخوبی؟
- آره.آرام فهمیدی؟فهمیدی جلالی داره میاد تهران؟؟؟
- آره آره.فهمیدم!دانیال.میترسم
- مگه خونه عمو فرهاد نیستی؟پس در امانی
- نه...نیستم
دانیال بلند گفت:
نیستی؟؟؟؟؟پس کجایی؟
رفیعی(عموی دانیال)به طرف دانیال رفتو گفت:
دانی!چی شده؟؟؟؟
دانیال صدایش را آهسته کردو گفت:
هیچی عمو.هیچی!
و از خانه خارج شد و بدون توجه به اینکه چند نفر از افراد جلالی آنجا کشیک میدهند گفت:
آرام...کجایی تو؟
- دانیال قضیش طولانیه.من الان خونه بابابزرگمم
- کجا؟خونه بابا بزرگت؟؟؟؟
چه راحت بلند حرف میزد.و چه راحت افراد جلالی میشندیدند.آرام گفت:
آره دانیال بعدا برات تعریف میکنم.امروز با سامان حرف زدم.گفت،گفت تنها راه همون شکایته!شکایت از دست بابام...و جلالی
دانیال چشمانش را بستو نفس عمیقی کشید.خودش هم به این نتیجه رسیده بود!اما...اگر پای خودش هم گیر باشد چه؟؟؟پوفی کردو گفت:
آرام...من امشب فکر میکنم فردا باز هم بهت زنگ میزنم!خدافظ
تلفن را پایین آورد که صدایی را شنید:
بهبه.آقا دانیال با آرام خانوم!
سریع به عقب برگشت و با دیدن رضا حسینی، رفیق فاب سهیل جلالی شوکه شد.شاید بیشتر ترسید!رضا جلو آمدو گفت:
آرام خانوم بودن؟پس ارتباط دارین!
نفس های دانیال به شمار افتاده بود.با ترس گفت:
نه...نه نه.آرام نبود!
رضا:
اا جدی؟پس حتما خواهرشون بودن!
دانیال:
نه..دوسدخترم بود
رضا:
چه تشابه اسمی!
دانیال سری تکان داد!رضا پوزخندی زدو گفت:
بهت نیاز داریم!خیلی هم نیاز داریم.شاید یه موقع سر عقل اومدی و همکاری کردی.اگه نیاز بهت نداشتم بخاطر همکاری بااینا سرت رو سینت بود!
و با پوزخند از او دور شدو اورا درخماری نگه داشت.دانیال با تعجب حرفهای اورا تجزیه کرد!همکاری بااینا؟با کیا؟؟؟؟بدون هیچ حرفی به طرف خانه رفت...حتی به ذهنش نرسید خط خود را بسوزاند یا شماره ارام را پاک کند.فقط روی تخت دراز کشیدو بی حرف به حرف های آرام و رضا فکر کرد...
رضا از او دور شد.به طرف ماشین خودش رفتو بعد از چک کردن تمام نقاط ماشین موبایل خود را برداشت و شماره ای را گرفت.فرد پشت خط به یک بوق نرسیه جواب دادو گفت:
رضا.بگو!
رضا:
خط های دانیال رفیعی سهیل جلالی چک شه.دونه دونه تماس ها!سهیلو که داری.برسم خونه شماره دانیالو برات میفرستم
- اوکی.منتظرم!
********
سید علی به مهمان هایش نگاه کرد.خجالت میکشید از اینکه جلوی آنها دراز کشیده است.چندباری هم خواست بلند شود اما سهیل به او اجازه نداده بود.زنی با چادر گل گلی سفید_بنفش به طرف آنها آمدو سینی چای را به طرف آنها گرفت.سهیل تشکری کرد و برداشت.سپس گفت:
مارو یه آقای مسنی آورد اینجا.من برای یک کار خیلی جدی اومدم و مزاحمتون شدم
سید علی سرفه ای کردو گفت:
چه مزاحمتی؟خوش اومدین!کار جدی؟؟
سهیل سری تکان دادو سرش را پایین انداخت.با حالتی مظلوم گفت:
دنبال زنم میگردم!
- زنت؟؟؟دنبال زنت میگردی؟من چه...
به اینجا که رسید کمی دیگر سرفه کردو بعد ادامه داد:
چیکار میتونم بکنم؟
سهیل با آرامش گفت:
زنم روز جمعه.ساعت تقریبا شیش هفت صبح سوار ماشین شما شده!روزه...جمعه!
سید علی کمی نگاهش کردو گفت:
جوون من یادم نمیاد کی سوار ماشین من شده یا نشده
سهیل دست در جیبش کردو تلفن را برداشت!عکس آرام را آوردو تلفن را به طرف سید علی گرفت.سید علی دست دراز کردو تلفن را گرفت.با هرلحظه دیدن عکس چیزهایی را متوجه میشد!این دختر...این دختر را جایی دیده بود.در چشمانش نوعی ترس بود.ترس،استرس،فشار و ناراحتی.همان دختری که با استرس به طرفش آمده خواسته بود حفظی اورا جایی ببرد!همان دختری که با دیدن خانه از خوشحالی جیغ کشیده بود.آری!اورا میشناخت.سهیل ساکت به عکس العمل سید علی نگاه میکرد.سید علی سری تکان دادو گفت:
آره...یادم اومد.این دختر هیچ وقت یادم نمیره!همونی بود که با استرس از اتوبوس پیاده شدو سوار ماشین من شد.آدرس یادش نبود حفظی گفت برم یه جا!وقتی هم که خونه رو دید خیلی خوشحال شد بنده خدا!
سهیل هل شده بود.لبخندی زدو گفت:
واقعا؟؟؟؟واقعا این دخترو میشناسی؟؟؟؟؟؟؟
سید علی سری تکان دادو گفت:
آره.وقتی عکسشو دیدم یادم اومد!خیلی خوب یادمه!
- یعنی میدونی کجا پیادش کردی؟
سرفه ای کردو گفت:
یه جورایی!
سهیل لبخند دندون نمایی زدوگفت:
من...منو میبری اونجا؟؟؟؟
سید علی برعکس سهیل که خوشحال بود خیلی عادی گفت:
از کجا معلوم تو شوهرشی!
- شوهرشم.باور کنین!وگرنه عکسش تو گوشیه من چیکار میکنه؟
- منو نمیبینی بااین وضعم؟؟؟چطوری بیام؟؟؟
- الان نه...میمونه برای فردا.اما خواهش میکنم فردا نزنین زیرش!خواهش میکنم.
سید علی سری تکان دادو گفت:
باشه.فردا ساعت هشت حرکت میکنیم!
سهیل لبخندی زدو گفت:
چشم ممنون.
و دست دراز کرد و دست سید علی را فشرد.سپس از جا بلند شد.ناصر هم بی حرف از جایش بلند شدو گفت:
خداحافظی سد علی
سید علی با سر خداحافظی کرد.سهیل و ناصر هردو خوشحال از خانه خارج شدند.سهیل روبه ناصر گفت:
باید بریم هتل بگیریم واسه امشب!اگه کارم تموم شه...تورم میفرستم بری!پولتم میفرستم برات!
ناصر لبخند بزرگی زدو گفت:
نوکر آقا سهیل
سهیل هم بدون لبخند زدن به او سوار ماشین شد.بعد ازاینکه ناصر سوار شد پایش را روی گاز فشرد...
*******
زهره مشتش را جلوی دهانش گرفتو گفت:
باماشین علیرضا اومدی حالام داری میری؟
رویا لبخند مرموزی زدو گفت:
آره!تازه شارژ ترم هستم.
و زیر لب ادامه داد:
برای حال گیریه خیلیا!
زهره:
شارژی برای چی؟
- هیچی مامان جان.من شب میام خونه فردام به بابا بگو ساعت بذاره که ساعت ده کلاس دارم
- کوووتا ساعت ده!برو خداحافظ
- خداحافظ
از خانه خارج شد.سوار ماشین علیرضا شدو پایش را روی گاز فشرد و به طرف خانه آقا بزرگ به راه افتاد.برایش مهم نبود کسی به او محل ندهد.چیزهای دیگری برایش مهم تر بود.برای مثال آرام!
نیم ساعتی گذشت تا اینکه رسید.ماشین را وارد پارکینگ کردو از ماشین پیاده شد!به طرف در ویلا رفت و در را باز کرد.صدای خنده بچه ها می آمد!وارد سالن شد.همه با دیدن او سلام دادند.چیزی که دوراز انتظار رویا بود!سلام کردو به طرف یکی از اتاق ها رفت.لباسش را عوض کردو وارد جمع شد!
********
دستانش راروی میز گذاشته و به مانیتور روبه رویش نگاه میکرد.پسری به طرفش برگشتو گفت:
بیا رضا.اینم اطلاعاتی که میخواستی
رضا سری تکان دادو گفت:
آره...فعلا خیلی چیزا مونده واسه بدست آوردن.مخصوصا خونه جاوید.دانیاله میگفت خونه بابا بزرگشه!اما شاید برای رد گم کنی بوده!
- میتونی بگی تحت کنترل باشه!
- هرموقع سهیل دستور انجام کاری رو داد...منم قدمی برمیدارم.نگران نباش
و به طرف مقابل برگشت که کسی را رو به رویش دید.احترام گذاشتو گفت:
سلام رئیس!
*******
رو به رویا نشسته بود.کوچکترین کینه ای هم نسبت به این دختر نداشت.اصلا حسی به او نداشت.نه نفرت.نه دوست داشتن.به نظر خودش اصلا شخص مهمی نبود که بخواهد به او توجه کند.برای همین با دلی کاملا صاف روبه روی او نشسته بود.علیرضا به طرف رویا برگشتو گفت:
ماشینم سالمه؟؟؟
- نه ناقصه
علیرضا با جدیت گفت:
چی؟چیکارش کردی؟
محمدرضا:
رویا ازاین به بعد ماشین منو ببره این حسسسساسه ها!
رویا سری تکان دادو گفت:
سالمه بابا!نترس
علیرضا نفس عمیقی کشیدو به صندلی تکیه داد.آرام هم نفس عمیقی کشیدو به تلفنش خیره شد.گویا منتظر تماسی بود.همانطور که به تلفنش نگاه میکرد صدای زنگ موبایلش بلند شد.لبخندی زدو به نام مخاطب نگاه کرد.سامان بود.اما تا خواست جواب دهد قطع کرد.
*******
تلفن را قطع کرد.آن راروی مبل انداختو سرش را بین دستانش گرفت.دلش میخواست فقط یکبار با یکی دردو دل کند اما نه!آرام گزینه مناسبی نبود.او خودش هزاران بدبختی داشت.نباید بیشتر به او استرس میداد.برای همین تماس را قطع کرده بود.تلفنش مدام زنگ میخورد.یا آن خانم بود یا آرام!اما هیچکدام پاسخی دریافت نمیکردند.سامان فعلا میخواست در آرامش باشد.راحت و آسوده.اما مگر میتوانست؟با آن مزاحمت های زن مگر میتوانست راحت باشد!خودش هم نمیدانست چکار کند!ببخشد یا نبخشد!چند نفس پشت سر هم کشید که صدای آیفون بلند شد.از عصبانیت یک - اه - بلند گفتو به طرف آیفون رفت که مهدی را پشت در دید.نفس راحتی کشیدو در را باز کرد در کمتر از پنج دقیقه مهدی به بالا رسید.وقتی چهره آشفته سامان را دید گفت:
اه.جمع کن قیافتو نفله.عین دخترای لوس نشسته تو خونه حرص میخوره!مگه تو دختری؟برو باهاش روبه رو شو حرفتو بزن اینجا دهن مارو سرویس نکن.واویلا
و کفش هایش را به گوشه ای پرتاب کردو وارد خانه شد.همین که وارد شد یک پس گردنی به سامان زدو خود را روی مبل رها کرد.سامان گفت:
میمیری وقتی میای مثل ادم پاشی بیای
- هوی با رییس شعبت درست حرف بزنا.فردا اخراجی
- جهنم.خیلی حوصله کار دارم..!
- سامان میام این دمپاییو فرو میکنم تو حلقتا!
- کدوم دمپایی.نه کدوم دمپایی؟
- همونی که بیرونه ده تا سوسکم بهش چسبیده.بابا تو خیر سرت الان معاون یه بانکی از یه هفته دوروزشو میای اونم نصفشو برای خودت زنگ تفریحی.انقد تو خودت نباش.یه جنس مونث تورو اینطوری کرده؟؟؟
- این جنس مونث با بقیه متفاوته.
- بعله.باشه!ولی دیگه بهش فکر نکن باشه؟
سامان هیچ عکس العملی نشون نداد که مهدی گفت:
باشه قربونت برم؟باشه خانوم کوچولوی ناناز؟؟؟
با نگاه چپ چپ سامان خندیدو گفت:
والا.باید چهارساعت قربونت صدقت بریم آدم شی.بیچاره زنت
*******
آرام حسابی با بچه ها جور شده بود.اما با رویا نه!اعصابش را نداشت.یک جورایی حوصله اش را سر میبرد.زیادی بچه بود!به زمین نگاه کرد.چند بازی غیر مجاز روی زمین بود.نمیدانست چرا ناگهان با دیدنش عصبانی شد!به این برگه ها حساسیت داشت.از آنها بدش می آمد!علیرضا گفت:
آرام بازی نمیکنی؟؟؟؟
آرام سری به نشانه منفی تکان دادو قاطع گفت:
نه!
علیرضا از لحن او کمی تعجب کرد اما چیزی نگفت.آرام آنهارا به حال خود رها کردو با گفتن ببخشید وارد اتاقش شد!به در تکیه داد و سرش را پایین انداخت.این روز ها همه چیز حوصله اش را سر میبرد!پوفی کشیدو به طرف موبایلش رفت!تلفنش را برداشتو بی حرکت به آن نگاه کرد.قفلش را باز کردو آهنگی را پلی کرد.کمی که گذشت متوجه شد علاقه ای به گوش دادن آن آهنگ ندارد.آهنگ بعدی را گذشت.اما آن را هم دوست نداشت.او آهنگ های بعدی را هم دوست نداشت.با اعصابی خراب آهنگ را قطع کردو از اتاق خارج شد.هنوز مشغول بازی بودند.ناگهان علیرضا گفت:
بچه ها بیستو یک بازی کنیم؟شرط ببندیم سره چی؟؟؟
اعصاب آرام دیگر واقعا بهم ریخت.با عصبانیت اما صدایی کنترل شده گفت:
نه...لازم نکرده قمار کنین
و اخم جدی روی پیشانی اش نشست.علیرضا گفت:
تو...از پاسور بدت میاد؟
آرام خیلی رک گفت:
حالم بهم میخوره از این بازی.بنظرم وقتی جمعمون جمعه بازیی انجام بدین که گروهی باشه.نه که چهارنفری!
و به محمد رضا ،رویا، علیرضا و سایه اشاره کرد!المیرا گفت:
راست میگه.بسه.پاشین بیاین جرئت حقیقت بازی کنیم!
رویا لبخند شیطانی زدو گفت:
آره...باهاش موافقم.بیاین جرئت حقیقت.
و برگه ها را زمین انداخت.خودش خیلی سریع به طرف آشپزخانه رفتو با بطری پلاستیکی برگشت.علیرضا هم برگه هارا جمع کردو همه گرد نشستند.رویا مشتاق بطری را چرخاند.بار اول به امیرپارسا و سحر افتاد که امیرپارسا گفت که سحر باید گونه اورا ببوسد و سحر با تمام نفرت گونه اورا بوسید و آخرش هم یک پس گردنی به او زد و با نفرت سر جایش نشست.هرچقدر که سایه از امیرپارسا خوشش می آمد سحر بدش می آمد!امیرپارسا هم مدام اورا حرص میداد.چندباری گذشت تا اینکه دوباره بطری بین سحرو امیرپارسا متوقف شد.اما اینبار سحر باید میگفت امیرپارسا کاری را انجام دهد.پرسید:
جرئت یا حقیقت؟؟؟
امیرپارسا نیشخندی زدو گفت:
گیریم جرئت.چی میخوای بگی
سحر بدون هیچ عکس العملی دست خود را به طرف امیرپارسا بردو گفت:
ب*و*س کن
امیرپارسا گیج به او و دستش نگاه کردو گفت:
چیکار کنم؟؟؟؟
- ب*و*س کن.دستمو ب*و*س کن
وپشت دستش را به طرف امیرپارسا برد.امیرپارسه با چشمانی گرد شده به او نگاه کرد و اما بقیه از خنده روی زمین افتاده بودند.امیرپارسا با اخمی و تعجب گفت:
دستتو بووووس کنم؟؟؟؟؟من دست بابامو ب*و*س نکردم بیام دست تورو ب*و*س کنم؟
سحر گفت:
ب*و*س کن حرف نزن
علیرضا با خنده گفت:
امیر حرف اضافه نزن!بدو!
امیرپارسا با غرور به بقیه نگاه کرد.دستش را به نشانه بالا آوردن دست سحر بالا آورد اما ناگهان دستش را روی دست سحر کوباندو خودش از خنده روی زمین افتاد.سحر دستش را کشیدو با دست دیگرش آن را ماساژ داد:
بیشعور چته؟وحشیی مگه تو؟دستم درد گرفت.ب*و*س کن ببینم
امیرپارسا به حالت خودش برگشتو گفت:
خوش خیالیا.من هرکیو بخوام ب*و*س کنم میزنمش.اینم از ب*و*س من.ب*و*س من این شکلیه میخوای بخواه نمیخوای هم نخواه
سحر سری تکان دادو گفت:
اا؟؟؟باشه.نشونت میدم
و سرش را به نشانه تفهیم تکان داد.آرام به آنها لبخندی زدو به بطری نگاه کرد.میدانست صد سال هم بگذرد به او نمی افتد اما وقتی رویا بطری را چرخاند سر بطری روبه روی آرام ایستاد.آرام به بطری نگاه کرد.کمی جلوتر رفت تااینکه ته بطری را دید.سرش را کمی بالاتر آورد که متوجه امیرپارسا شد.وای...از او میترسید.نفس عمیقی کشیدو گفت:
خب.
امیرپارسا:
جرئت یا حقیقت؟
آرام کمی فکر کردو گفت:
حقیقت!
امیرپارسا بلند گفت:
امروز عصر بااون پسره کجا بودی و چیکار میکردی؟؟؟؟؟؟
روی کجا و چیکار تاکید کرد.آرام اصلا توقع همچین سوالی را نداشت.او چنان سوالش را شک برانگیز بیان کرده بود که گویا آرام واقعا جای خاصی رفته و کار خاصی انجام داده.با این حرف رویا هم نیشخندی زدو گفت:
به به.نیومده با کسی جایی رفتین کاری هم کردین!
آرام نگاه خصمانه ای به او و امیرپارسا انداخت.سپس رو به امیرپارسا نیشخند زدو با تعجب ساختگی گفت:
من؟؟؟امروز؟کدوم پسره؟من امروز جایی نرفتم
و روبه علیرضا چشمک کوچکی زد که علیرضاام سرش را تکان داد.امیرپارسا چشمانش را گرد کردو گفت:
جواب بده مگه بازی نیستش؟خب کجا بودی؟اون پسره کی بود؟
آرام به مبل پشت سرش تکیه دادو گفت:
خب منم گفتم کدوم پسره؟من پسری نمیشناسم.
علیرضاهم به طرف امیرپارسا برگشت و گفت:
راس میگه امیر.کدوم پسره؟
امیرپارسا سری تکان دادو گفت:
بااااشه.بعدا میگم کدوم پسره!
و خنده شیطانی کرد!دوباره بطری چرخید که اینبار سرش به رویا و تهش...به آرام افتاد.آرام نفس عمیقی کشید.رویا گفت:
جرئت یا حقیقت؟؟؟
آرام:
جرئت!
رویا دوست داشت آرام بگوید حقیقت اما زیاد هم برایش مهم نبود.او هرجور بود میتوانست زهرش را بریزد.برای همین گفت:
پاشو برو گوشیتو رمزشو باز کن بیار بده به من
آرام متعجب شد اما بی ترس از جایش بلند شدو به اتاق رفت.دقایقی بعد با تلفنش برگشت.رمز آن را باز کرد و از اتاق بیرون آمد.تلفن را به طرف رویا گرفت.به نظرش هیچ چیز خاصی در آن نداشت برای همین زیاد هم حساس نشد.رویا تا موبایل را گرفت موبایل زنگ خورد!رویا به مخاطب نگاه کرد.نیشخندی زد.آرام دست دراز کرد تا موبایل را بگیرد اما رویا تلفن را کشیدو گفت:
امیرپارسا ازاون پسره که میگفتی منظورت آقا سامان که نبوده؟؟؟
و خندید.آرام از عصبانیت پوفی کشیدو گفت:
بده ببینم چیکار داره!
فکر میکرد رویا تلفن را جواب میدهد و آبرویش را می برد اما رویا دست بردو در کمال پررویی تماس را قطع کرد!آرام متعجب گفت:
قطع کردی؟؟؟
رویا بالبخند سری تکان دادو گفت:
آره!کار بدی کردم؟
و باز هم خندید.آرام دست بردو اینبار واقعا تلفن را گرفت!امیرپارسا پوزخندی زدو گفت:
بازم میتونی انکار کنی کدوم پسره؟
آرام کلافه نفسش را به بیرون هل دادو گفت:
پسر دوست بابام هستش!
و بعد روبه رویا اضافه کرد:
سامانه...سعادت
رویا تا فامیلی سعادت را شنید برق از سرش پرید.ای وای!!!این دختر واقعا فامیل سعادت بود.تازه قبلا فکر میکرد آرام یکی از دوست دختر های سامان است!رویا گفت:
سامان سعادت؟؟؟
آرام با لبخند سری تکان دادو گفت:
آره.سامان سعادت
رویا کاملا لال شد.خودش چه شیوه هایی برای مخ زدن سامان به کار نبرده بود اما حال...خیلی ساده،طی پنج روز این دختر مخ اورا زده بود.آرام که فکر او را خوانده بود گفت:
امروز هم رفته بودیم بیرون نهار بخوریم تا درباره دانشگاهم و درسام باهام صحبت کنه!
و بعد اضافه کرد:
همین!
امیرپارسا به نشانه تفهیم سرش را تکان داد اما رویا مبهوت و ناراحت سرش را پایین انداخت.یک حس شکست در وجودش بود.چیزی که قابل توصیف نبود.به اصرار رویا،خانواده زمانی شب خیلی زودتر آنجارا ترک کردند.المیرا و امیرپارسا به همراه سحرو سایه هم یازده به بعد رفتند!
با خوشحالی سید علی را جلو نشاند و ناصر هم عقب نشست.سهیل سریع سوار ماشین شد.سید علی گفت:
همینجوری برو تا بهت بگم
سهیل تمام مدت با استرس به حرف های سید علی گوش میدادو همش میپرسید:
دارم درست میرم؟
و باز هم استرس بودو استرس.از آدرسی دادن ها هیچی نمیفهمید!اصلا نمیدانست اینجا که ایستاده است کجاست!سید علی به گوشه ای اشاره کردو گفت:
اینجاست
سهیل یه نگاهی به اطراف کردو گفت:
اینجا دقیقا کجای تهرانه؟؟؟؟
سید علی پس از کمی مکث گفت:
پاسداران
سهیل سری به نشانه تفهیم تکان داد!نگاهی سرسری به کل کوچه انداخت.او بالاخره پیروز شده بود!توانسته بود مکان آرام را پیدا کند.با یک هزارم از مال و ثروتش توانسته بود اورا پیدا کند.پوزخندی از خوشحالی زدو گفت:
مطمئنی سد علی؟؟؟؟
سید علی سری تکان دادو گفت:
آره.دقیقا همینجا پیادش کردم!
سهیل باز هم سری تکان دادو گفت:
ممنونم ازت.شماره حسابتو برام بنویس
سید علی:
برای چی؟؟؟؟
- شیرینی پیدا کردن زنم!
سید علی با خوشحالی گفت:
ممنون پسرم.اما نمیخواد
- چرا میخواد.بخاطر این اتفاق باید کل ایرانو شام بدم!
دست در جیبش کردو شش تراول دست نخورده دراوردو پس ازشمردن آن به طرف سید علی گرفتو گفت:
حاجی خیر ببینی ایشاالله!اینم شیرینی
سید علی دست بردو پول را گرفت با دیدن آن همه تراول آن هم یک جا چشمانش برق زد اما گفت:
این که خیلی زیاده
- کمتر از لطف شماس!
و پشت فرمان نشست.روبه آنها گفت:
سید علی برات تاکسی میگیرم در بست بری دم خونه اینجا خیلی کار دارم شرمنده
سید علی که هنوز ذوق ول هارا داشت گفت:
اشکال نداره
سهیل به ناصر اشاره کرد و ناصر پیاده شد.دستش را برای تاکسی بلند کرد.تاکسی بلا فاصله ایستادو ناصر گفت:
دربست؟
ناصر سید علی را سوار کردو آدرس خانه شان را داد.پول را هم پرداخت کردو به طرف سهیل برگشت.سهیل با یک پوزخند کنار لبش تلفنش را برداشتو شماره رضا را گرفت.رضا بعد از چهار بوق جواب داد:
بله
- رضا مژد گونی بده.پیداش کردم
- کیو
- واسه کی اومده بودم تهران؟؟؟همون اونو پیدا کردم!
رضا پس از کمی مکث گفت:
جدی؟پس باید شیرینی بدی!منو بی خبر نذاریا!
- منتظر خبرام باش.رضا دو نفرو با ون بفرس تهران به این آدرسی که میگم بیان.
- برای چی با ون؟
- باید پیداش کنم!شباهم باید شیفت باشن حداقل بتونن تو ون بخوابن.باید یه چند روزی شیفت بدن!
- خیله خب.تا دوساعت دیگه راه میوفتن!
- زودتر رضا.عجله دارم
- خیله خب!یکی از پسرای خودمم میفرستم.
- برای چی از افراد خودت میفرستی؟؟؟
- همینجوری.بیان کمکت.نمیخوای نمیفرستم
- نه بفرست.فقط زودتر بفرست
- خیله خب.خدافظ
- خدافظ
تلفن را قطع کردو به آن خیره شد که ناصر گفت:
شیفت بدن؟؟؟؟مگه نگفتی زنته؟؟؟
سهیل:
زنمه.دعوا کرده رفته.از افرادم منظورم خواهر و برادر بود!
ناصر آهانی گفتو حرفی نزد.سهیل با تاسف سری بخاطر سادگی ناصر تکان داد.
********
رضا به طرف پسری رفتو گفت:
وحید پیداش کرده
وحید از جای خود بلند شدو گفت:
کیو؟کی؟
رضا:
سهیل آرامو پیدا کرده.ولی افراد میخواد واسه شیفت دادن.یکی از ماهام باید بره!
- رضا لو میریم.یکی از ما بره با دادن کوچکترین سوتی سهیل میفهمه!
- باید بره!اگه نره که هیچ اطلاعاتی به ما نمیرسه.شاید سهیل همه اطلاعاتو نده.چیکار کنیم اون وقت؟؟؟؟
- خودت برو
- چی؟؟؟؟
- خودت برو.بهتره!نیس؟؟تازه شکم بهت نمیکنه
- آخه وحید.اینجا چی؟
- من هستم!مراقبم.نگران نباش برو
- مطمئنی؟؟
- آره رضا.برو افرادشو آماده کن خیلی زودتر برو.خبرا رو هم برسون!
رضا به وحید نگاه کرد.لبخندی زدو گفت:
ممنون.
********
با صدای زنگ موبایلش از خواب بیدار شد.پوفی کردو گفت:
اه یادم رفت سایلنتش کنم
و تلفن را برداشت که شماره رضا را دید.سریع دکمه سبز را فشردو موبایل را دم گوشش گذاشت:
بله
- سلام ندا خانوم.سهیل جای آرامو پیدا کرده ازم چندنفریو واسه شیفت دادن خواسته.گفتم بهتون خبر بدم
ندا با صدایی که بخاطر خواب گرفته شده بود گفت:
چند نفر خواسته؟؟؟
- دو نفر خودمم دارم باهاش میرم
- راه افتادین؟؟؟؟
- نه.تازه بهشون خبر دادم تا حاضر شن.
ندا بعد از کمی فکر قاطع گفت:
منم میام
رضا:
چی؟؟؟؟
- منم میام!
- ندا خانوم اونجا اصلا جای مناسبی برای خانوما نیست
- ازاینجا که برام نامناسب تر نیست.هست؟
از عصبانیت ندا رضا ساکت شد.پس از چند ثانیه ای گفت:
ببخشید.حاضر شین ساعت ده میام دنبالتون.
ندا نگاهی به ساعت که نهو ربع را نشان میداد کردو بعد گفت:
باشه.مرسی.ببخشید.خداحافظ
و تلفن را قطع کردو از جایش برخواست.تمام مدت به شغل سهیل و پدرش و اینده آن دختر بدبخت فحش میداد.اما در آخر گفت:
نمیذارم اینم مثل هزاران تا دختر دیگه بدبخت بشه.نمیذارم
و لباس هایش را پوشیدو تمام چیزهایی لازمش را که در مویابل و شارژر و پول و شناسنامه خلاصه میشد برداشت!چند دست لباس هم درکوله اش جمع کرد.راس ساعت ده در را قفل کرد.همان موقع زنگ خانه اش خورد و او پشت در بود.بدون هیچ عکس العملی از پله ها پایین آمد و در را باز کرد که رضا را دست به زنگ دید.رضا گفت:
اا سلام.راست راستی دارین میاین؟
- برای نجات دادن اون دختر آره میام!
و از درخارج شدو آن را قفل کرد.به هیچ کدام از محافظ ها اجازه همراهی نداده بود.سوار ون شد و کنار شیشه نشست.رضا هم بی هیچ حرفی نشست و گفت:
پوریا راه بیوفت!
********
- سامان بابا من تو این وضع حال درس ندارم
- داری.بامنم بحث نکن.اا!مگه نگفتی پسر عمت و پسر عموت هم رشته ایتن؟؟خب میتونن کمکت کنن دیگه.تازه منم یه چیزایی سرم میشه
- آخه سامان
- آرام
با این حرفش آرام ساکت شد.چه لحن گرمی...آرام نفس عمیقی کشیدو گفت:
تازه باید کارم پیدا کنم!
- حالا اون بعدش حله.امروز زنگ میزنی به علیرضاتون برو کتاب بخر
- باشه.ببخشید مزاحم توام شدم!
- نه بابا.برو زنگ بزن.بدو
- خب.خداحافظ
- خدافظ
و تلفن را قطع کرد.از اتاقش خارج شدو به طرف هال راه افتاد.آقا بزرگ به آرام نگاهی کردو گفت:
سلام دخترم.بیا بشین
آرام خیلی آهسته به طرف آقا بزرگ راه افتادو گفت:
اقا بزرگ من میخوام برم کتاب تست بگیرم!اما خب من زیاد سر رشته ندارم!میخوام زنگ بزنم به علیرضا یا امیرپارسا.میتونم باهاشون برم کتاب بگیرم!؟؟
آقا بزرگ لبخندی زدو گفت:
چرا که نه.پسر عمو پسر عمتن دیگه
- من شمارشونو ندارم!
- صفحه اول دفتر تلفن هست.بروببین زنگ بزن.فکر نکنم علیرضا خونه باشه امیرپارساهم نیست ولی اون آمادس برای فرار از کار
- همشون یجا کار میکنن؟؟؟
آقا بزرگ سری تکان دادو گفت:
آره.کارخونه خانوادگیمون!
و به فرش خیره شد.پس از چند دقیقه آهی کشیدو گفت:
جایی که سعید خیلی دوست داشت توش کار کنه.اما...
خیلی زود به همان مرد سخت گیر برگشتو گفت:
برو زنگ بزن بهشون شاید بتونن بیان باهات
آرام با لبخند سری تکان دادو به طرف دفتر تلفن که کنار تلفن بود رفت.صفحه اول شماره عمو سینا را برداشتو خانه شان را گرفت.کمی بعد المیرا تلفن را برداشت:
بله؟؟؟
آرام:
سلام.خوبی؟
- آرامممممم تویی؟؟؟؟؟؟؟
- آره!چطوری؟
- مرسی.چخبرا
- دانشگاه نداری؟
- نه امروز نه!
- آهان.المیرا امیرتون خونس؟
المیرا به طور مشکوکی گفت:
چطور؟
- میخواستم راجع به رشته کامپیوتر صحبت کنم!
- آهان.نه شرکته.بیا شمارشو میدم خودت زنگ بزن
ارام پوفی کشیدو گفت:
باشه
- بنویس!
و تند تند شماره برادرش را برای او گفت.آرام میدانست همان شماره مطمئنا در دفتر تلفن هم هست اما باز هم نوشت.المیرا گفت:
بیا شماره علیرضارم میدم.اونم رشتش همینه دیگه
- آره مرسی.بده
المیرا شماره علیرضا را هم دادو اوهم نوشت.پس از کمی حرف زدن قطع کردن.آرام به دو شماره نگاه کرد.اصلا دلش نمیخواست به امیرپارسا زنگ بزند.اما مجبور بود.نگاهی به شماره علیرضا کرد.شماره هردو را در موبایلش ذخیره کرد.به کدام زنگ میزد؟؟؟؟؟پوفی کشیدو شماره علیرضا را گرفت.هرچه بود بهتر از امیرپارسا بود.یک بوق،دو بوق،پنج بوق اما علیرضا جوابی نداد.آرام موبایلش را پایین آوردو تماس را قطع کرد!به شماره امیرپارسا نگاه کردو روی آن ضربه زد.برعکس علیرضا،امیرپارسا به دوبوق نرسیده با صدایی خشک جواب داد:
بله؟؟؟؟
آرام:
سلام
- سلام.شما؟؟؟
- آرامم!
- نشناختم
آرام کفری شد.میدانست او همان اول با صدایش اورا شناخته و فقط میخواهد کرم بریزد.به طرف اتاق خود رفتو گفت:
یعنی نشناختی؟
- نه.به جا نیاوردم
- اووف.آرامم.دختر عموت!حالا شناختی
امیرپارسا خندیدو گفت:
اوووووه خب زودتر بگو.فک کردم دوسته دوست دخترمی زنگ زدی مخمو بزنی!
آرام:
آخی!نه اون نیستم.
- خب حالا بفرمایید
- زنگ زدم بگم میشه با من بیای بریم کتاب بخریم؟؟؟؟
- کتابه...؟؟؟؟؟؟
- برای کنکورم میخوام.
- اوه.پس آقا سامان بالاخره کار خودشو کردو راضیت کرد!
آرام با تعجب گفت:
تو چه میدونی اون گفته؟
- حدس زدم.نکنه واقعا اون گفته!؟دوس پسره دیگه هرچی بگه انجام میشه
و پوزخند زد.آرام خیلی جدی گفت:
دیدمت نشونت میدم.میای اینجا یا نه؟؟؟؟؟
امیرپارسا:
بذار فکر کنم.وقتم جور شد دوساعت دیگه میام
- امیرپارسا دوساعت دیگه دیره.الان نمیتونی بیای؟البته اجبار نیست ها نمیتونی بیای اشکال نداره فردا با سامان هماهنگ میکنیم میریم.
با شنیدن نام سامان امیرپارسا خیلی سریع گفت:
لازم نکرده.میام الان.همینم مونده پس فردا بری بگی پسرعموم بیشعور بود نیومد منو ببره کتاب بخریم!
آرام ناخواسته لبخندی زدو گفت:
مرسی.منتظرم.خدافظ!
- خدافظ
تلفن را که قطع کرد خنده اش گرفته بود.اصلا نمیخواست کسی را تحت تاثیر بگذارد اما گویا این کار را کرده بود!سری تکان دادو گفت:
بدبخت سامان
روی تخت دراز کشید تا امیرپارسا بیاید!اصلا حواسش نبود بلند شود و حاضر شود.یک ربع بعد تلفنش زنگ خورد.با دیدن نام امیرپارسا زیر لب گفت:
اوه اوه
تلفن را برداشت که امیرپارسا خیلی سریع گفت:
پایینم زود پاشو بیا پایین.منتظر نمونما.وگرنه میرم
آرام:
حاضر نیستم.بیا بالا
- حاضر شو زود
- خب بیا بالا دیگه
- حال ندارم
- آقا بزرگ و مادر جون ناراحت میشنا
- خیله خب.تو حاضر شو دارم میام بالا
- خب.خدافظ
- خدافظ
تلفن را قطع کرد.از جا بلند شدو به طرف کمدش رفتو داخل آنرا نگاه کرد.چهار تا مانتو بیشتر نداشت.شلوار مشکی اش را برداشتو تنش کرد!مانتوی طوسی ای را هم پوشید.روبه روی آیینه ایستاد!تیپش به اندازه کافی خوب بود.یه شال طوسی برداشتو پس از منظم کردن موهایش آنرا سرش کرد.اصلا حس و حال آرایش کردن را نداشت.همان گونه خوب بود.کیف پولش را پس از آنکه چک کرد پول دارد یا نه داخل کیفش گذاشت.یکبار دیگر خودش را داخل آیینه چک کردو از اتاق خارج شد.همان موقع که وارد هال شد امیرپارسا هم وارد شدو بلند گفت:
سلام من اومدم
آرام نگاهی به او کرد و گفت:
سلام
- حاضری؟
- آره
و به طرف اتاق خانم بزرگ رفت.پس از زدن دو تقه به در و شنیدن کلمه بفرمایید وارد شد.خانم بزرگ روی تخت خوابیده بودو اقا بزرگ مشغول خواندن کتاب برای او بود!آرام لبخندی زدو وارد شد.خم شد گونه خانم بزرگ و اقا بزرگ را بوسید.در این دوروز آن چنان به آنها علاقه مند شده بود که حد نداشت.داشتن یک فامیل زیادی ذوق زده اش کرده بود.آرام با لبخند گفت:
آقا بزرگ مادرجون من دارم با امیرپارسا میرم کتاب بخرم.البته با اجازه!
خانم بزرگ لبخندی زدو گفت:
برو موفق باشی
آقا بزرگ هم با لبخند سری تکان داد.آرام نگاهی به خانم بزرگ کرد.زنی که بیشتر اوقات روی تخت میخوابید و زیاد بیرون نمی آمد.همین باعث شده بود کمی افسردگی بگیرد!گاهی اوقات آن چنان مظلوم میشد که گویا دختری دوساله است.و بعضی اوقات آن چنان ابوس که هیچ کسی طرفش نمیرفت!و گاهی اوقات آن چنان مهربان که هرکسی عاشقش میشد.آرام بار دیگر گونه اورا بوسیدو با لبخند گفت:
خدافظ
آقا بزرگ:
آرام جان
آرام به طرف او برگشتو گفت:
جانم؟
- اینو بگیر
و کارت عابربانکیی را به طرفش گرفت.آرام به کارت نگاه کردو بعد گفت:
دارم آقابزرگ.مرسی
- بگیر
- نه اقا بزرگ دارم.باور کنین.مرسی.خدافظ
و خواست خارج شود که آقا بزرگ گفت:
خودت برو به امیرپارسا بگو بیاد اینجا
آرام سری تکان دادو خارج شد با چشمانش به امیرپارسا اشاره کرد که داخل شود اما امیرپارسا با گیجی گفت:
ها؟؟؟؟
آرام:
برو آقا بزرگ کارت داره
- آها
و بی هیچ حرفی وارد اتاق شد.آقا بزرگ رو به امیرپارسا با صدایی آهسته گفت:
آرام بیرونه؟
امیرپارسا سری به نشانه مثبت تکان داد!آقا بزرگ کارت را به طرف امیرپارسا گرفتو گفت:
هرچی خواست براش بخر.
امیرپارسا تک خنده ای کردو گفت:
پول دارم همرام.میخرم براش!
- بگیر امیر!
- دارم اقا بزرگ همرام.شما نگران نباش
- بگیر اینوبد اخلاقیم باهاش نکن
- آقا بزرگ...من کی با دختر عمو هام بد اخلاقی کردم که این دومیش باشه
- آفرین.کارتم بگیر
- میگم دارم همرام
- میدونم مرد شدی غیرتت اجازه نمیده.اما الان اون دختر ماس و توام باید وقتی باهاش میری بیرون پولو از باباش بگیری.میخواستم بدم به خودش ولی قبول نکرد.میدم به تو پس بگیرش
امیرپارسا دست بردو کارت را گرفت.به طرف خانم بزرگ برگشت.دست برد لپش را کشیدو گفت:
حال مادرجون خودم چطوریه؟؟؟
و لبخندی زد.آرام به طرف در اتاق رفتو وقتی این صحنه را دید ناخوداگاه لبخندی روی لبش آمد.خانم بزرگ لبخندی زدو گفت:
برو پسر.برو دخترمو علاف نکن.منتظره!
با این حرف آرام لبخندش بیشتر شد.امیرپارسا به عقب برگشتو با دیدن آرام گفت:
خب پس ما بریم ببینیم این خانوم چی میخواد بخره!
آقا بزرگ و خانم بزرگ با آنها خداحافظی کردند.امیرپارسا به طرف در رفتو از کنار آرام گذشت.آرام هم پس از خداحافظی مجدد به طرف امیرپارسا رفت.هردو کفش هایشان را پوشیدند و از پله ها پایین رفتند!امیرپارسا همانطور که جلوتر میرفت گفت:
چی میخوای بخری؟
- کتاب تست!ببخشید مزاحم توام شدم
امیرپارسا خندید.دستی به پشت گردنش کشید و گفت:
نه بابا.اشکال نداره.وظیفه بود
و تک خنده ای کرد.آرام بی توجه به او در ساختمان را باز کردو خارج شد.روبه رویش یک ماشین شاسی بلند را دید که امیرپارسا گفت:
سوار شو!
********
گردنش را تکان داد.زیادی به کامپیوتر نگاه کرده بود.گردنش درد میکرد.دست برد کمی گردنش را مالید و به ساعت رولکسش نگاه کرد.ساعت دوازده بود!به پشت صندلی تکیه داد و چشمانش را روی هم گذاشت که همان موقع مهدی سر رسید و دو ضربه به میزش زد و گفت:
تو الکی حقوق میگیری؟؟همشو میگیری میخوابی نه؟
سامان یکی از چشمانش را باز کردو گفت:
حرف نزن مهدی گردنم داره میشکنه.
مهدی صورتش را مچاله کردو گفت:
غلط کردی.از صب لم دادی اینجا پاشو ببینم!
سامان چشمانش را گرد کردو گفت:
چرررا،چرررت،میگی؟؟؟؟
مهدی خواست با لب و لوچه کج ادای اورا دربیارد که دختری با صدایی متعجب اورا صدا کرد:
آقای قربانخانی...ببخشید
مهدی در کمتر از یک صدم ثانیه چشمانش گرد شد،لبانش را گاز گرفتو به حالت عادی برگشت.خیلی سریع شد همان رییس جدی.به طرف دختربرگشتو گفت:
بله.کاری داشتین؟؟؟؟
دختر:
ببخشید.یه خانومی اومده میگه باهاتون کار داره!میگه آشناتونه
مهدی با تعجب گفت:
با من؟؟؟
دختر سری به نشانه مثبت تکان داد.به طرف اتاقک خودش رفت که خانمی را آنجا دید.بدون اینکه به صورتش توجه کند وارد اتاق شدو گفت:
بفرم...
که نگاهش در دو چشم قهوه ای سوخته ثابت ماند!آهسته گفت:
خانوم فرهنگ...شما اینجا چیکار دارین؟میدونین اگه سامان ببینتتون چیکار میکنه؟؟؟؟؟خواهش میکنم
- نمیذاره باهاش حرف بزنم
- معلومه که نمیذاره.وقتی که ولش کردین باید حرف میزدین.الان اون خوشحاله.اون هفت سالی که رفت از ایران بس نبود که حالا میخواین بازم بره؟؟؟؟؟
- اما!
- مهسا خانوم.خواهش میکنم!
مهسا فرهنگ...بدون هیچ حرفی با بغض از بانک خارج شد.مهدی پوزخندی زدو دستهایش را درموهایش فرو برد.
********
ساعت دوازده شده بود اما هنوز رضا نیامده بود.ناصر را با تاکسی به هتل فرستاده بود.خودش تک و تنها در ماشینش نشسته و منتظر نشانه ای از طرف آرام بود.اما در این دوساعت چیزی دیده نشده بود!لبخند شیطانی زدو گفت:
تا ظهر بیرون نمیای.نه؟تا شب بیرون نمیای.نه؟فوقش تا دوروز بیرون نمیای.بالاخره که برای اتفاقی از این کوچه خارج میشی.بالاخره که من پیدات میکنم!!!بالاخره که من به اون چیزی که میخوام میرسم!
و تک خنده ای کرد که تلفنش زنگ خورد.به طرف تلفن برگشت و با دیدن نام رضا خیلی زود دست بردو تلفن را برداشت.دایره سبز را به سمت دایره قرمز حرکت دادو گفت:
کجایین پس؟
- سلام.خسته نباشم.اصلا خسته نیستم خودتو نگران نکن
- زر نزن کجایی
- بی ادب!
- رضا.کجایی؟
- اه.رسیدیم تهران.ما پاسدارانیم الان.اما سخته پیدا کردن این کوچه.
و شروع کرد به توضیح دادن که کجاست.سهیل پس از ده دقیقه حرف زدن به راننده فهماند کجا بیاید.به ماشین تکیه داده بود که ون وارد کوچه شد.رضا ضربه ای به شانه یکی از پسرها که نامش پوریا بود زدو گفت:
اوناهاش...دیدمش!
پسر که خودش هم متوجه سهیل شده بود پشت ماشین او ترمز کردو گفت:
رسیدیم
رضا با اشاره دست فهماند کسی پیاده نشود.رضا پیاده شدو گفت:
سلام
سهیل دستش را دراز کرد.رضا بااو دست داد.سهیل نگاهی به اطراف کردو گفت:
چند نفر آوردی؟
- دونفر!
سهیل سری تکان دادو گفت:
باشه!مرسی.
رضا نگاهی به اطراف کردو گفت:
اینجاس؟؟؟؟
سهیل هم به کوچه نگاه کردو گفت:
آره.همین جاس!اون مرده منو آورد اینجا!
رضا:
چقد دادی بهش
- پول تو جیبیمو!
- پونصد؟
سهیل:
سیصد
رضا سری تکان دادو حرفی نزد.همان موقع ندا از ماشین پیاده شد.سهیل به طرف ماشین برگشت که با دیدن ندا سرجایش میخکوب شد.از داخل گوشه لپش را گاز گرفت.ندا بدون اینکه به سهیل نگاه کند نگاهی به اطراف کرد.پوزخندی زدو گفت:
جای خوبی زندگی میکنه زن موقتت!هه!
و باز هم به اطراف نگاه کرد!
*******
هردو سکوت کرده بودند و به راه توجه میکردند.امیرپارسا که فعلا اخم هایش در هم بود.خودش هم دلیلش را نمیدانست.آهنگ غمگینی که درحال پخش بود تمام شدو آهنگ شادی شروع شد.همانی که آرام،اولین بار در ماشین سامان گوش داده بود:
عشق اومده که با قلبم
بازیشو شروع کنه
عشق اومده که دوباره
منو زیر و رو کنه

چشماشو دیدمو اینقد
بده حالو روزم
هوش و حواس ندارم
دیوونم هنوزم

وای حوصله داره
دله من دوباره
حالش خرابه
راهیم نداره

این گوشه کنارا
یجا توی دنیا
جامون دوباره
دل ساده ی ما

چشم چشم یه لبخند
که قشنگه هرچند
بامن غریبس
ولی قلبمو کند

چشم چشم یه دریا
دوتا چشم زیبا
یعنی چی میشه
نمیدونم خدایا

با این آهنگ کمکم لبخند روی لب های آرام آمد.خودش هم نمیدانست چرا انقدر این آهنگ را دوست دارد.آهنگ که تمام شد امیرپارسا گفت:
این آهنگه خیلی قشنگه!نه؟؟؟
آرام:
آره خیلی قشنگه.اینو سامانم داشت تو ماشینش
امیرپارسا به طرف آرام برگشتو گفت:
دارم کمکم غیرتی میشما...یبار دیگه بگی سامان من میدونمو تو...
آرام تک خنده ای کردو چیزی نگفت.امیرپارسا نگاهی به ساعت و بعد نچی کردو گفت:
نگا توروخدا.ساعت دوازده ظهر منو برداشته آورده کجا!
آرام:
وا!
امیرپارسا:
بعد خرید که یه نهار توپ ازت گرفتم میفهمی دم ظهر منو برنداری ببری جایی
آرام خندیدو گفت:
باشه.
امیرپارسا بدون هیچ حرفیدیگری به رانندگی ادامه داد.دقایقی بعد جلوی یک فروشگاه ایستادند!امیرپارسا گفت:
پیاده شو
و خودش زودتر پیاده شد.آرام پیاده شدو به فروشگاه نگاه کرد.جرئتش خیلی بیشتر از قبل شده بود.راحت درخیابانها راه میرفت!خوشحال بود از این بابت!با خودش فکر میکرد اگر جلالی بخواهد اورا پیدا کند او در خانه هم باشد پیدایش میکند!در میان فکر هایش امیرپارسا گفت:
واویلا آرام.بیا دیگه
آرام به طرفش رفت.هردو وارد فروشگاه شدند.وارد که شدند کمکم اخم های امیرپارسا در هم شد.آرام چون دلیلی برای اخم او نمیدانست این اخم را به پای غرور او گذاشت.امیرپارسا راه میرفت و کتاب برمیداشت.آرام هم مانند یک جوجه پشت سر او راه میرفت.پس از آنکه دستانشان پر شد امیرپارسا کتاب هارا روی میز گذاشتو دست در جیبش کرد!همان موقع آرام هم دست در کیفش کرد.کارتش را درآوردو خواست آنرا مرد بدهد که امیرپارسا دستش را زودتر جلو بردو کارتی را به مرد داد.آرام ناخوداگاه گفت:
اا.چیکار میکنی
اما در جوابش فقط این کلمه را شنید:
رمزش 1311هستش
مرد کارت به همراه برگه ای به او داد.امیر پارسا کتاب هارا برداشتو گفت:
بریم
و از فروشگاه خارج شد.آرام هم به دنبالش رفت.میان راه گفت:
چرا تو حساب کردی؟
جوابی نشنید.امیرپارسا در ماشین را باز کردو کتاب هارا عقب ماشین گذاشت.خواست سوار شود که متوجه شد آرام سرجایش ایستاده است!گفت:
نمیای پس؟
آرام به طرف ماشین رفتو سوار شد.تا نشست گفت:
تو چرا حساب کردی؟خودم داشتم همرام
امیرپارسا سوییچ را چرخاندو گفت:
خب حساب کردم دیگه.چیشد مگه!
آرام:
یادم بنداز حتما کارت به کارت کنم برات!
صدای اس ام اس گوشی امیرپارسا بلند شد.نگاهی به آن کرد که قسمت اول پیام این بود:
بانک پاسارگاد.برداشت از حساب...
لبخند کجی زد!غیرتش بیشتر از آن بود که از کارت آرام یا کارت آقابزرگ برداشت کند.دنده را جابه جا کرد.کمی دنده عقب رفتو پس از عوض کردن دنده پایش را روی گاز فشرد!از فروشگاه که دور شدند صدای زنگ موبایل امیرپارسا بلند شد.نگاهی به تلفن کرد که نام علیرضا را دید.دایره سبز را حرکت داد و گفت:
بله؟؟؟
علیرضا:
سلام.کجایی؟
- کتاب خریدیم داریم میریم خونه آقا جون
- کتاب؟با کی؟؟؟
- آرام.
علیرضا با لحن مشکوکی گفت:
کجا رفتین؟؟
- رفتیم کتاب خریدیم
- آهان.مامانم میگه برای نهار بیاین خونه ما!
- نه مزاحم نمیشیم.داریم میریم خونه آقا جون
- خب بجای اونجا بیاین اینجا!!
امیرپارسا موبایل را از خود دور کردو به آرام گفت:
علیرضاس میگه نهار بیاین خونه ما
آرام از داخل لپش را جوید.دنبال بهانه ای میگشت برای رد کردن این درخواست!پس از چند ثانیه گفت:
بگو مزاحم نمیشیم.میریم خونه
- ارام میگه مزاحم نمیشیم
- مامانم ماکارانی گذاشته!بیاین
- میایم حتما میایم.خدافظ
و تلفن را قطع کرد.روبه آرام گفت:
ماکارانی داشتن...میریم!
آرام:
ولی به آقا بزرگ خبر ندادیم.بذار اول بهشون بگیم بعد.شاید اجازه ندن
و بدون آنکه مهلت حرف زدن به امیرپارسا بدهد تلفنش را برداشتو شماره خانه اقابزرگ را گرفت.بعد از دو بوق زنی جواب داد:
بله؟؟
- سلام سمیه جان.گوشییو میدی آقا بزرگ
- سلام بله گوشی!
آرام در دلش دعا دعا میکرد اقا بزرگ اجازه ندهد.عجیب دلشوره داشت.آقا بزرگ گفت:
بله؟؟
- سلام آقا بزرگ.ما خرید کردیم داشتیم برمیگشتیم که علیرضا زنگ زد گفت عمه میگه بریم خونشون.ولی من فکر کردم مزاحم نشیم بهتره آخه دمه ظهره و ممکنه خست...
- برید خونشون
- بریم؟
- آره برین.وقتی دعوت کرده برین
آرام با صدایی آهسته گفت:
باشه پس.سلام به سمیه و مادرجون برسونین.خدافظ
- خدافظ دخترم.خوش بگذره
- مرسی.خدافظ
و تلفن را قطع کرد.پنفسش را به بیرون فرستاد.در دلش گفت:
انگار خاله بازیه.دیشب پریشب اونا اومدن حالا من باید برم رویا رو ببینم.خیلی حوصلشو دارم...هرروزم باید ببینمش.وای!
و باز هم نفسش را به بیرون فرستاد.امیرپارسا لبخند کجی زدو گفت:
رویا خونه نیست.دانشگاس!
آرام با تعجب به طرفش برگشت و سوالی نگاهی کرد که امیرپارسا با خنده گفت:
والا اونجور که معلومه تو از علیرضاو محمد رضا و عمه بدت نمیاد.بیشتر از رویا بدت میاد.برای همین دوست نداشتی بریم!برای اینکه حوصلت سر نره میریم المیرا رو برمیداریم از اونجا میریم خونه عمه.تا اگه یه وقت رویا بود دونفری از پسش بربیاین.موافقی؟؟؟؟
آرام خندیدو گفت:
نفس کم نیاری!!!!
امیرپارسا سری به نشانه نفی تکان دادو گفت:
نترس.نمیارم
- درضمن من از رویا بدم نمیاد
- تو راست میگی.سوسکم خوشگله...
- یعنی چی؟
- یعنی توراست میگی دیگه!
ودیگر حرفی بین انها ردو بدل نشد!پس از سوار کردن المیرا به طرف پاسداران،خانه زهره را افتادند!
******
همه خبردار منتظر یک خبر از سوی آرام بودند.اما اتفاقی نیوفتاده بود.پشه پر میزد به رضا خبر میدادند.رضا خودش خواسته بود.تا مثلا بتواند کمی از بارهارا از دوش سهیل بردارد اما قصد دیگری داشت...پسری که تا تهران راننده بود با دیدن ماشینی که وارد کوچه شد چشمهایش را ریز کرد.دو دختر و یه پسر از آن خارج شدند.نیم رخ دختری که مانتویه طوسی پوشیده بود کمی شبیه عکسی بود که به دستش داده بودند.کمی به آنها نگاه کرد.اما آنها وارد خانه آپارتمانی شیکی شدند و از دید آن پسر،خارج!پسر تلفنش را برداشتو شماره رضا را گرفت.هرچه بوق خورد جواب نداد.رفت روی پیغام گیر.پسر با لبخند کجی کنار لبش گفت:
سلام اقا.یه پسر و دوتا دختر از ماشین شاسی بلند پیاده شدن رفتن تویه خونه.نیم رخ دختری که دیدم یکم شبیه اون عکسی بود که بهم دادین!البته چون یکم ازم دور بودن خوب نتونستم ببینم.در کل حواسم هست.نگران نباشین
و تلفن را قطع کرد!
******
این ساختمان را به خوبی میشناخت.وارد شدو جلوتر از همه به پایین رفت که امیرپارسا گفت:
چندبار اومدی اینجا که حفظیش؟؟؟
آرام:
خیلی...خیلی زیاد!
- یعنی چی؟؟؟
آرام پوفی کشیدو گفت:
چند سال پیش سامان اینا اینجا زندگی میکردن.واحد روبه روییشون خیلی وقت بود خالی بود.الان سامان اینا از اینجا رفتن عمه اینام خونه روبه روییشونو که خیلی وقته خالی بوده رو خریدن!
امیرپارسا نچی کردو گفت:
این اقا سامان کلا به تو مرتبطه نه؟یه روزم نمیبینتش انقد سامان سامان میکنه که...
المیرا خندیدو گفت:
غیرت امیرپارسا گل میکند.دیدی دیدینگ!
و دو انگشتش را به طرف امیرپارسا گرفت.آرام دکمه آسانسور را زد.کمی منتظر ماندن تا اینکه آسانسور رسید و هرسه سوار شدند.آرام به میله آسانسور لم داد و به سقف اسانسور نگاه کرد.در دلش گفت:
چقد اینجا کرم میریختیما!چندبار این آسانسورشون بخاطر ما خراب شد.
و لبش را گاز گرفتو خندید.امیرپارسا سری به نشانه تاسف تکان دادو گفت:
خدایا نیومد نیومد.یه دختر خلو دیوونه به عنوان دختر عمو اومد
و دستش را بالا برد به نشانه – خاک بر سرت - دستش را پایین آورد.آرام بدون اینکه از جایش تکان بخورد گفت:
حیف حال ندارم وگرنه حالیت میکردم
همان موقع در آسانسور باز شد.امیرپارسا خندیدو جوابی نداد.المیرا همانطور که پیاده میشد در دل گفت:
وا...امیرپارسا چقد شادو شنگول شده.همیشه که بااخمش همه دخترای فامیلو میخورد!الان چشه
و نگاه مشکوکی بین آرامو امیرپارسا انداخت.زهره بیرون آمدو با لبخند گفت:
سلااام.خوش اومدین!
همان موقع علیرضا هم از اتاقش خارج شد وگفت:
سلام خوش اومدیم
امیرپارسا با زهره روبوسی کردو رو به علیرضا گفت:
خودتو با ما قاطی نکن.خوش اومدیم
و به خودش و المیرا و ارام اشاره کرد.سپس گفت:
نه خوش اومدیم
و اینبار علاوه بر خودشان به علیرضاهم اشاره کرد.علیرضا لبخند کجی زدو گفت:
بیا بروتو حرف نزن
و به المیرا و ارام هم سلام کرد.زهره و ارام روبوسی کردند و آرام وارد شدو دقیقا همان جایی نشست که انروز نشسته بود!زهره پس از آنکه برایشان شربت اورد خواست کنارشان بنشیند که زنگ خانه خورد.به طرف ایفون رفتو در را باز کردو گفت:
دخترمه!
آرام لبخند کجی زد.چند دقیقه بعد در خانه توسط رویا باز شدو رویا بدون توجه به کسی و چیزی گفت:
اه.من نمیدونم این استادا وقتی نمیان چرا به ما نمیگن ماام نیایم.علاف کردن مارو
بازهم آرام لبخند کجی زد.رویا به طرفشان برگشت و گفت:
اا سلام
آرام خندیدو سرش را خم کرد.رویا:
وا چیه؟؟؟
ارام سری به نشانه – هیچی – تکان داد.یاد این افتاد که دقیقا همان روزی که اینجا آمده بود همین اتفاق ها افتاده بود!زهره در ایفون را باز کردو گفت دخترمه.وبعد رویا در را باکلید باز کردو از استاد هایش نالید.سپس روبه مهمان ها گفت اا سلام...همه از جایشان بلند شدند و به رویا دست دادند!رویا تقریبا با آرام گرم رفتار کرد.سپس به اتاقش رفتو خیلی سریع لباس هایش را عوض کردو آمد.شربتی که مادرش برایش درست کرده بود را برداشتو سپس رو به بچه ها گفت:
این ون سر کوچرو دیدین؟
و بدون انکه منتظر جوابی باشد ادامه داد:
مثل اینکه دارن مراقبت میدن.از وقتی من رفتم این ونه هست تا وقتی که الان برگشتم.با اینکه کل رفتو آمد من دوساعت بیشتر طول نکشید ولی خب...
علیرضا:
خب چیکار میکنن تو ون؟
رویا شانه ای بالا انداختو گفت:
چمیدونم.یه پسره نشسته توش هی گوشی دستشه حرف میزنه!
آرام نفس عمیقی کشیدو سرش را پایین انداخت
******
با شنیدن پیام صوتی کتش را تنش کردو گفت:
من دارم میرم سهیل
سهیل:
کجا؟
- پاسداران
- پس منم میام!
- لازم نکرده.من میرم دیگه.تو مواظب اون یارو ناصر باش با زنت که الان رفته اتاق جدا گرفته!برو یکم نازشو بکش نمیمیری که!خدافظ
و از در خارج شدو با گرفتن تاکسی دربست خودش را خیلی سریع به پاسداران رساند.دم کوچه ایستادو پس از حساب کردن پول تاکسی به طرف ون رفتو درش را باز کرد.پسر سریع به طرف در برگشت که با دیدن رضا گفت:
سلام آقا
رضا:
پیاده شو
پسر از ماشین پیاده شدو به طرف رضا رفت.رضا گفت:
خب چی شد.کیه؟
- والا مطمئن نیستم.از اون ماشینه پیاده شدن
و به ماشین امیرپارسا اشاره کرد.ادامه داد:
دوتا دختر بودن که پیاده شدن!با یه پسر!یه دختره مانتوش طوسی بود شبیه این عکسی بود که به من دادین.بازم مطمئن نیستم چون خیلی دور بودو فقط نیم رخش رو دیدم!رفتن تو اون خونه
و به آپارتمان اشاره کرد.رضا سری تکان دادو گفت:
پس میمونم تا بیان!
- اگه دیر بیان چی؟؟؟
- منتظر میمونیم
و سوار ون شدو طرف شاگرد نشست.پسر دیگر پشت ماشین خواب بود!میدانست که آن پسر کمی بیمار است و حال نمیتواند بیدار باشد برای همین چیزی به او نگفت.دست درجیبش کردو مقداری پول دراوردو به طرف پسر گرفت و گفت:
بیا پوریا.برو سه تا ساندویچ بگیر بیار!
پوریا بی هیچ تعارفی پول را گرفتو از ماشین خارج شد!رضا به در خانه ای که پوریا میگفت نگاه کرد.مطمئن بود فعلا قصد بیرون آمدن ندارند!کولر ماشین را روشن و روی خودش تنظیم کرد.سپس سرش را به پشت صندلی تکیه دادو چشمانش را بست
*******
همه با ولع مشغول خوردن ماکارانی بودند!آرام خیلی زودتر غذایش را تمام کردو گفت:
مرسی عمه.خیلی خوب بود
کمکم همه غذاهایشان را تمام و تشکر کردند!آرام روی همان مبل نشست.علیرضا گفت:
کتاب خریدین؟؟
- آره.با این آقا رفتیم خریدیم.انقدی که این کتاب برای من انتخاب کرد من شبو روز باید بشینم تست بزنم!
علیرضا:
برای اینکه تهران قبول شی باید همین کارارو بکنی!بخون موفق میشی
آرام سری تکان دادو گفت:
مرسی
نیم ساعتی آنجا بودند تا اینکه امیرپارسا از جایش بلند شدو گفت:
خب بچه ها پاشید بریم
آرام و المیرا از جایشان برخاستند.زهره گفت:
اااا چرا؟؟؟؟بمونین حالا
امیرپارسا:
کار دارم عمه ناجور.باید برم
- خب بذار بچه ها بمونن
- آرام که باید بره درس بخونه.المیرا رو نمیدونم.میمونی؟
المیرا لبخندی زدو گفت:
نه دیگه منم میرم.یه روز دیگه مزاحم میشیم.خدافظ
و از همه خداحافظی کردند.هرسه به همراه هم پایین آمدند و به طرف ماشین رفتند.امیرپارسا در ماشین را باز کردو آرام درصندلی عقب نشست وشیشه را تا آخر پایین داد.گفت:
وای چقد هوا گرمه.مثلا پاییزه!
و سرش را به پشت صندلی تکیه داد.امیرپارسا پس از گفتن :
آره هوا گرمه
راه افتاد
******
پوریا با دیدن همان سه نفر که از خانه مورد نظر بیرون آمدند رو به رضا گفت:
آقا اقا...اومدن!
رضا چشمانش را باز کردو به ماشین مشکی امیرپارسا نگاه کرد.روبه پوریا گفت:
این که شیشه هاش دودیه.چطوری ببینیم تورو؟؟؟
- نمیدونم...
ماشین حرکت کرد.رضا لبخند کجی زد زیرا شیشه فردی که پشت نشسته بود تا آخر پایین بود!ماشین حرکت کرد.رضا بی تابانه منتظر بود داخل را ببیند و از شانس خوبش،یا از شانس بد آرام،طرفی که نشسته بود دقیقا طرفی بود که ون توقف کرده بود.آرام چشمهایش را بسته بودو به بیرون توجهی نداشت.ماشین که رد شد رضا نگاهش در نیم رخ آرام ثابت ماند!این همان است...یا نه،حداقل شبیهش است.اما انقدر شباهت.کمی دیگر نگاه کرد.آیا واقعا او همان دختر بود...خواست بیشتر توجه کند که امیرپارسا ماشین را از کوچه خارج کرد.پوریا گفت:
ای بابا.اینم نبود که
اما رضا در دل گفت:
چرا خودش بود
سپس به پوریا گفت:
برو دنبال همین ماشین...برو!!!!
برو آخر را با صدای بلند تری گفت...پسر سریع ماشین را روشن کردو با چند حرکت دور زد.امیرپارسا کمی دورتر شده بود اما پسر اورا پیدا و با کمی فاصله از او رانندگی کرد!پسری که پشت ماشین خواب بود خیلی سریع از جا بلند شدو گفت:
پوریا ماشینو کجا داری میبری؟؟رییس بفهمه بد میشه برگرد
بدون آنکه متوجه رضا شود بلند گفت:
هوووی باتوام برگرد
رضا به عقب برگشتو گفت:
بشین چرا داد میزنی؟؟؟؟پیداشون کردیم داریم پشتشون میریم.حرف نزن بخواب
پسر مبهوت به رضا نگاه کرد و بعد در دل گفت:
اوه اوه.پیداش کردن؟؟؟
و باز هم به رضا نگاه کرد.رضا سر برگرداندو به ماشین مشکی امیرپارسا نگاه کرد!
******
در ماشین مشغول حرف زدن بودندو امیرپارسا اینبار خیلی آهسته رانندگی میکرد!نگاهی به آیینه انداخت که متوجه ون پشت سرش شد!توجه خاصی به او نکردو راه را ادامه داد.اما متوجه میشد وارد هرکوچه یا خیابانی میشود چند ثانیه بعد ون هم وارد همان کوچه و خیابان میشود.روبه بقیه گفت:
میگما...یه ون خیلی وقته پشت سرمونه.به نظرتون کیه؟؟؟
آرام خیلی سریع به عقب برگشت که با دیدن ون سبزی که پشتشان با فاصله دومتری درحرکت بود ترس در دلش جوانه زد.سریع برگشتو تند تند نفس کشید.نمیدانست چکار کند.آن قدر هول شده بود که نمیتوانست هیچ کاری کند.روبه امیرپارسا گفت:
امیرپارسا...چیزه...برو فقط...برو نذار پیدامون کنه!
امیرپارسا مشکوک گفت:
پیدامون کنه؟مگه کیه؟
- نمیدونم...میگم شاید داره تعقیبمون میکنه.ها؟پس زودتر برو دیگه
- غلط کرده تعقیب میکنه!الان نگه میدارم دهنش سرویس شه
آرام چشمانش را از ترس گرد کرد!به عقب برگشتو دوباره به ون نگاه کرد.در دلش گفت:
من که هیچکدوم از دارو دسته جلالیو ندیدم...یعنی اینان؟
و ناگهان یاد حرف دانیال افتاد که میگفت سهیل به تهران آمده است!کل بدنش تبدیل شد به دلشوره...آب دهانش راقورت دادو گفت:
امیرپارسا حوصله داریا.ول کن بپیچ برو
- حالیش میکنم
و راهنما را زد و خواست کناری وایسد که آرام خیلی سریع گفت:
بابا شاید اصلا تو فکر تعقیب ما نباشن اونجوری ضایع میشیا.برو یکم الکی بچرخ اگه واقعا قرار باشه مارو تعقیب کنن که مطمئنا دلیلی نداره...
به اینجا رسید در دلش خیلی سریع گفت:
جون عمم
و ادامه داد:
مام میپیچیم میریم میخندیم تازه بهشون.برو
المیرا سریع گفت:
آره آره راس میگه برو امیر
امیرپارسا راهنما را خاموش کردو پایش را روی گاز فشار داد و درکمال تعجب متوجه شد سرعت پسر هم زیاد تر شده است.خیلی ماهرانه،وارد کوچه مخفی شد که اصلا در راهش نبود.خیلی سریع مسیر کوچه را طی کرد.آخر کوچه بود که سرعتش را کم کردو از ایینه به عقب نگاه کرد اما ون را ندید.دیگر بدون هیچ توجهی پایش را روی گاز فشرد و از کوچه خارج شد.اما بی خبر از آنکه ون وارد کوچه شده است...اما امیرپارسا خیلی زود از آن خیابان هم خارج شد.رضا به پوریا مدام میگفت:
سرعتت رو بیشتر کن.برو الان گمشون میکنیم!
پوریا پایش را روی گاز فشرد و به آخر کوچه رسید اما بی خبر از آنکه ماشین امیرپارسا از آن خیابان هم خارج شده است.پوریا به دوطرف خود نگاه کردو گفت:
وا...کجا رفتن؟
رضا با عصبانیت به طرف پسر برگشتو گفت:
میتونم بپرسم واقعا کجا رفتن؟
پوریا:
آقای حسینی بخدا من دنبالشون رفتم
- اگه رفتی پس ما چرا اینجاییم؟؟؟ما باید الان پشتشون میبودیم!
- خب فکر کنم فهمیده بود.باور کنین من تمام تلاشمو کردم نه ضایع باشه نه گمش کنم اما...
بعد از کمی مکث گفت:
من شرمنده ام
رضا به قیافه او نگاه کرد.نفس عمیقی کشیدو گفت:
شرمنده ای؟؟؟؟؟الان گمشون کردیم چیکار کنیم؟اینو بگو!
پسر سرش را پایین انداختو حرفی نزد.رضا پوفی عصبی کشیدو گفت:
برو دم خونه!حداقل اونجارو حواست باشه خبری شد به من میدیا!این قضیرم به جلالی خبر نده بفهمه میکشتت!
پوریا سری تکان دادو گفت:
چشم
رضا از ماشین پیاده شدو با تاکسی خودش را به هتل رساند و پوریا هم رفت برای شیفت دادن
******
امیرپارسا همانطور که از ماشین پیاده میشد گفت:
خداروشکر نرفتم دعواها!یارو بدبخت اصلا دنبال ما نبود
آرام نفس عمیقی کشیدو لبخند زورکی زد!هنوز هم استرس داشتو بی تاب ،منتظر بود به خانه برود و خیلی سریع موضوع را برای سامان بازگو کند.دلش میخواست با او حرف بزند تا کمی از استرسش کم شود
******
دقایقی بود به نقطه ای خیره شده بودو حرف نمیزد.مهدی از آشپزخانه بلند گفت:
سامان لنگاتو از رو میز بنداز پایین مگه خونه خودته اینجوری لم دادی؟
سامان بدون آنکه از نقطه ای که بهش خیره شده بود چشم بردارد گفت:
پام رو میز نیست چرا چرت میگی.حرف نزن دارم فکر میکنم!
و دوباره حواسش را متمرکز کرد.نمیدانست دقیقا به چه چیزی فکر میکند اما میدانست نصفی از آنها،یا حدقل یک چهارم آنها درباره مشکل آرام بود.دلش میخواست با او تماس بگیرد!زیرا میدانست او خیلی تنهاست و رویش نمیشود با سامان تماس بگیرد.مهدی در جواب حرف سامان گفت:
اا؟؟؟گفتم اگه هم پات رو میزه بندازیش زمین!
با دولیوان چای برگشتو گفت:
حالا به چی فکر میکنی
سامان پوفی کشیدو گفت:
به همه چی!
- مثلا به چی؟
- به همه چی!
- خب به چی.چهارساعته زول زدی به در دستشویی داری فکر میکنی.اگه فکرت راجع به اینه بری دستشویی یانه پاشو برو نیاز نی انقد فکر کنی!
سامان خندید.اصلا حواسش نبود که به در دستشویی خیره شده است...روبه مهدی گفت:
نه بابا.فکرام جدیه مثه تو نیستم به این چیزا فکر کنم که.
مهدی جدی روبه او گفت:
چیه که انقد این روزا بهش فکر میکنی؟
- به خیلی چیزا.به مهسا فرهنگ به مامان بابام به سارینا به بانک به آرام...
به اینجا که رسید ساکت شدو سریع سرش را بالا گرفت.مهدی سریع گفت:
به کی؟؟؟؟
سامان:
ها؟
- آخرش گفتی به کی فکر میکنی؟
- به بانک
- نه یچیز دیگه گفتی.آرام کیه؟؟؟؟؟؟؟
- آرام؟آرام دختر دوست بابام!
- دختر دوست بابات یا دوست دختر خودت؟
سامان با تعجب گفت:
برو بابا دوست دختر کجا بود.
مهدی:
آره بابا راس میگی سگ به تو محل نمیده چه برسه به دختر
و زد زیر خنده.سامان یک پس گردنی به او زدو جوابی نداد.چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا اینکه ویبره موبایلش را کنار ران پایش حس کرد.دست در جیب خودش کردو تلفنش را بیرون کشید.پیامی از آرام برایش آمده بود.آن را باز کرد که متوجه این پیام شد:
سامان.یچیز بگم؟؟؟؟
سامان خیلی سریع برایش زد:
- چی شده؟؟؟؟
*******
پیام را که برایش ارسال کرد ناخوداگاه از کارش پشیمان شد.چرا هروقت بدبختی داشت به سامان پیام میداد.مگر او چه گناهی کرده بود که مدام باید ناله و گریه های آرام را تحمل میکرد.پیامی از سامان برایش آمد:
چی شده؟
آرام که حسابی از پیام خود ناراحت بود فقط گفت:
حالا که فکر میکنم میبینم چیز مهمی نبودش!
- آرام.چی شده؟؟؟
- هیچی باور کن مهم نبود.ببخشید مزاحمت شدم.خدافظ
سامان جوابی به او نداد و همین اطمینان آرام را بیشتر کرد که برای او مزاحم است.نفس عمیقی کشید.به موبایلش نگاه کردو پس از دقایقی آن را کنار بالشش گذاشت!میدانست که امیرپارسا و المیرا رفته اند.نگاهی به ساعت کرد.ساعت سه و نیم بود!از جایش بلند شدو لباس بیرونش را با یه تی شرت و شلوار عوض کردو با خیال راحت چشم هایش را روی هم گذاشت...
******
هم شرط ندا روی مخش بود هم وضعیت آرام.مدام فحش میداد.دسته آخر رضا با عصبانیت گفت:
اه حالم بهم خورد از بس فحش شنیدم.به هرکی دلت خواست فحش دادیا!بابا خب این بنده خدا ندا راس میگه دیگه.اعتمادش از بین رفته.توام اگه دوسش داری باید شرطشو قبول کنی.
سهیل:
قبـــــول کردم....منتهی نمیدونم چرا قبول کردم.اصلا نمیدونم چه جوری اجراش کنم!
رضا ادای اورا دراوردو گفت:
نمیدونم چجوری اجراش کنم یعنی چی مگه نقشه داده دستت؟بهت گفته هرجا میری باید ببریش!خب ببرش!میمیری؟؟؟؟
سهیل معترض و با صدای بلند گفت:
رضــــــا
- دِ خب راس میگم دیگه.شرطش غیر اینه؟نه.پس هرجا میری ببرش!دیگه اعصابت برای چی خورده.اهان آرام.مگه اعصاب خوردی داره.اولا که فعلا یه هفته نشده داری دنبالش میگردی تازه امروز سه شنبس.میدونی چقد زود تونستی آمار این دخترو دراری؟حالا حالا ها هم وقت داری نترس.تو،توی چهار روز تونستی شهرشو با جایی که اومدرو پیدا کنی.پس تا دوروز دیگه میتونی پیداش کنی
و چیپسی در دهانش گذاشت!سهیل گفت:
تو به این میگی زود؟
رضا با دهان پر گفت:
پس چی؟دیره؟
- رضا من سهیل جلالیم.همون که تا بیستو چهار ساعت طرفو کفن و دفن میکرد.بعد من یک هفته اختصاص بدم برای یه دختر؟یه دختر که حداقل تا یه ماهو نیم دیگه داده میشه دست عربا؟؟؟؟
رضا در دل گفت:
عمرا اگه تا یه ماهو نیمه دیگه بذارم یه نفر دیگرو بدبخت کنی
ولی در جواب سهیل گفت:
همچین میگه یک هفته انگار یه قرن اختصاص داده.بابا پیدا میشه!
- رضا من توی دوساعت طرفمو پیدا میکنم ولی الان بعد چهارروز گشتن تازه تونستم اطلاعات بدست بیارم.این یعنی اوج خاک برسری!
رضا در جوابش گفت:
زر نزن انقد حوصلم سر رفت.پاشو برو پیش زنت بگو میبریش یکمم ناز بکش حل میشه انقد مخه مارو هم نمیخوری.پاشو پاشو!
سهیل با کشیدن پوفی عصبی از جایش برخاست و ازدر خارج شد...
******
سامان لحظه به لحظه استرسش بیشتر میشد.دوست داشت بداند آرام چه چیزی میخواست به او بگوید که بعد پشیمان شد!؟کمی فکر کردو بعد در دل گفت:
نکنه فکر کنه مزاحمه منه این حرفارو بهم نگه.نکنه فک کنه تنهاس و عذاب بکشه اینجوری
و به طرف کتش رفتو گفت:
مهدی من کار دارم میرم.خدافظ!
- کجا؟مونده بودی حالا!
- نه دیگه برم.خدافظ
و باهم دست دادند.سامان خیلی سریع از خانه بیرون زدو سوار ماشینش شد.همانطور که ماشین را روشن میکرد شماره آرام را گرفت اما او جوابی نداد.غافل از اینکه او خواب است.چند بار دیگر هم زنگ زد اما جوابی نگرفت.به طرف خانه خودش به راه افتاد...همانطور که فرمان را میچرخاند گفت:
آرام آرام آرام.چندبار بگم هرچی میخوای بهم بگو!اه
و ضربه ای روی فرمان زد
********
چشمانش را که باز کرد اول از همه نگاهی به ساعت افتاد.ساعت چهارو بیست دقیقه بود.زیادی خوابیده بود.کمی چرخ خورد تا اینکه ته مانده خوابش هم پرید!به طرف موبایلش رفت که متوجه شد پنج تماس بی پاسخ از سامان دارد.با تعجب تلفن را برداشتو شماره سامان را گرفت.دوبوق نخورده جواب داد:
بله؟؟؟
- الو.سلام
- سلام.خوبی؟
- مرسی.تو خوبی
- آره.چرا گوشیتو جواب نمیدی!؟
- خواب بودم ببخشید.کاری داشتی؟
- آره.اون اس ام اسی که یه ساعت پیش فرستادی قضیش چی بود.چی میخواستی بگی؟
- هنوز یادته؟هیچی چیز مهمی نبود
- اگه مهم نبود اصلا نمیگفتی!بگو ببینم چی بود!
- هیچی سامان.ببخشید این چند وقته کلی مزاحمت شدم.
سامان نفس عمیقی کشیدوکفت:
آرام...این چه حرفیه؟چرا آخه اینو میگی.الان من یه موضوعیو بهت بگم کمکم نمیکنی؟
- چرا!
- خب...پس توام انقد نگو مزاحم شدم مزاحم شدم.ببین من دارم خودم بهت میگم هرچی شده بگو.هر چیزی که برات مشکوکرو بهم بگو.من شاید بتونم این موضوع رو حل کنم!پس بهم بگو!
- باشه!
- خب حالا موضوع یه ساعت پیش چی بود؟
آرام نفس عمیقی کشیدو گفت:
امروز رفتیم خونه عمم.بعد رویا که اومد گفت از صبح که رفته یه ون دم خونشونه!بعد همشم گوشی دستشه!برگشتنی امیرگفت یه ون دنبالمونه.برگشتم دیدم آره.تا یه مسیری اومد بعد نیومد.
و بعد از کمی مکث گفت:
میترسم!
سامان نفس عمیقی کشیدو با مهربونی گفت:
هر ونی که هرجا باشه دلیل نمیشه که دنبال توئه.آرام برای چی انقد به خودت استرس وارد میکنی؟هوم؟اگه انقد استرس داشته باشی برات بده ها!
- آخه دانیالم گفت جلالی اومده تهران
و باز هم کل وجودش را استرس فرا گرفتو ادامه داد:
ببین اسمش که میاد قلبم درد میگیره!
سامان:
الان نمیتونم قانعت کنم.شب بهت زنگ میزنم و باهات حرف میزنم باشه؟
- نه نمیخواد مزاحم نمیشم
- همین چند دیقه پیش بهت گفتم مزاحم نیستی.از این به بعد هر وقت کاری داشتی حتما بهم بگو.باشه؟
آرام جوابی ندادو سامان دوباره گفت:
باشه آرام؟
- باشه
- خب پس...خدافظ
- خدافظ
تلفن را که قطع کرد به شماره سامان لبخند زد.به نظرش خیلی مهربان بود!یک تکیه گاه محکم...سریع سرش را تکان و از اتاق خارج شد.سپس در دلش گفت:
تکیه گاه محکم و حناق.بیشعور.
*****************
آن قدر کشیده بود که عین جنازه روی زمین افتاد!رفیعی با طعنه گفت:
جنبه نداری غلط میکنی میکشی!اونم همرو باهم.گمشو تن لشتو جمع کن خونم کثیف شد
سعید گفت:
رفیع حرف نزن.خمـــــــارم!
- معلومه که خماری.کی سیگارو شیشرو باهم میکشه.خوبه نذاشتم بیشتر بکشی.گمشو جمع کن هیکلتو
اما سعید جوابی ندادو فقط بینی اش را بالا کشید.رفیعی با تاسف از جایش بلند شدو زیر لب گفت:
خاک برسرش معلوم نیست کی جنازه شه بیوفته رو دستمون
و سری به نشانه تاسف تکان داد...همچنان که به سعید بدو بیراه میگفت تلفنش زنگ خورد.به طرفش رفت که نام جلالی را دید.سریع تماس را برقرار کردو گفت:
سلام سهیل
- سلام رفیع.چخبر از سعید؟؟؟
- خبر؟عین جنازس!همرو باهم میکشه!
- مراقبش باش تا دختررو پیدا کنم بعدش هر چی کشید به درک مردم که بهتر!راحت میشیم!
- نگو اینجوری سهیل.دوستمه!
- اه اه این آدمم نیست!کسی که بچشو به همین راحتی ول کنه از حیوون کمتره
- برای تو که بد نشد
- حـــــالا
- زنگ زده بودی همینارو بگی؟
- نه.زنگ زدم بگم مواظبش باش از دستش ندیم.،فعـــــــلا جونش مهمه
- خب.مواظبم!
- کاری باری؟
- نه.
وبدون خداحافظی از هم تلفن را قطع کردند!
*******
با من و من گفت:
چیزه آقا جون!میدونین...
آقابزرگ:
چیو میدونم؟؟؟
- من تصمیم گرفتم...
آقا بزرگ ساکت اما پرسشگرانه نگاهش میکرد!آرام نفس عمیقی کشیدو گفت:
من تصمیم دارم کار کنم!
آقا بزرگ:
چی؟تصمیم داری چیکار کنی؟
- تصمیم دارم کار کنم!
- برای چی؟؟؟؟
- میخوام خرجمو خودم درارم!میخوام برم سرکار
- اون کارتی که بهت دادم همیشه باهات باشه پول میریزم تو اون برات
- نه اقا بزرگ.شما خیلی به من لطف دارین اما من دوست دارم کار کنم تا با محیط بیرون اشنا شم
- اما...
خانم بزرگ به میان حرفش آمدو گفت:
اذیت نکن نومو!بذار هرکاری دوست داره بکنه!عوضش خانوم بار میاد!
و لبخندی به آرام زد و لبخند پاسخ گرفت.اقا بزرگ کمی فکر کردو بعد گفت:
شرط داره!
- چه شرطی
- جایی که من میگم کار کنی!جایی که من خودم به اونجا اعتماد داشته باشم!
آرام نگاهی به اقا بزرگ کردو سپس گفت:
کجا؟؟؟
- کارخونه!
آرام با تعجب گفت:
کارخونه؟کدوم کارخونه!
- یادم رفته بود برات توضیح بدم.کارخونه فرش ماشینی که همه بچه ها اونجا کار میکنن!
- همونی که اون روز...علیرضا میگفت؟
- آره...همونجا
- ش...شما کارخونه...کارخونه فرش دارین؟
آقابزرگ سری تکان داد.آرام پس از چند دقیقه مبهوت مانند گفت:
پس...پس اون کارخونه ای که بابام...همیشه میگفت بدبختیش ازاونه.اینجاس؟؟؟؟
آقا بزرگ:
بابات...بابات خیلی چیزهارو فکر میکرد باعث بدبختیشه!ولی نبود!
آرام:
اما...
- آرام اونجا اگه کار نمیکنی بیخیالش شو کلا!
آرام سریع گفت:
چرا چرا.قبوله
- میگم فردا علیرضا بیاد دنبالت ببرتت تا آشنات کنه
- اما...من چیکاره ام اونجا؟
- سهراب بهت میگه.نگران نباش.الانم برو درساتو بخون!
- چشم.مرسی
و خیلی سریع از اتاق خارج شد!کف دستش را به پیشانی اش کوبیدو گفت:
حالا باید کنار امیرپارسا کارکنم.هی متلک بندازه!پس فردام رویا میاد اونجا کار میکنه.خدایا...خودت کمکم کن!
و روی تختش دراز کشید
******
با ناراحتی گفت:
یعنی چی!چرا از خونه هه نمیاد بیرون
رضا لام تا کام حرف از آن روز صبح نزد.فقط گفت:
میدونی باید چند روز منتظرش وایسی؟
سهیل:
فکر کن...کمکم داره میشه یک هفته که طول کشیده این دختررو پیدا کنم.
- اگه میخوایش باید منتظر بمونی
- دیگه داره حوصلم سر میره!
- پس کمکم داری بیخیالش میشی
- حوصلم سرمیره بیخیالش نمیشم!
- وای سهیل!نگا کن توروخدا برداشتی مارو آوردی هتل نگه داشتی.پیدا نمیشه دیگه این.اه
- خب نمیومدی
- د اگه نمیومدم که تا الان هزار بار خون راه انداخته بودی
- هه
و لیوانی را روی زمین کوبید.رضا سریع گفت:
میمون اینا مال هتله مال عمت نیستش که میندازی
- درک...پولشو میدم
رضا زیر لب گفت:
همش میگه پول پول پول
و روی کاناپه دراز کشید.سهیل گفت:
رضا فردا خودم میام تا ظهر اونجا وایمیسم ببینم اینا واقعا شیفت میدن یا نمیدن!
- بیکاری؟
- آره...فعلا که آره
رضا دست برد و قهوه اش را برداشت.سپس خیلی ریلکس گفت:
موادا رسیده!
سهیل ضربه ای به پیشانی اش زدو گفت:
به کل یادم رفته بود.لعنتی
رضا:
همین کارارو میکنی زنتم یادت میره دیگه.فردا باید زنتم ببریا
- ای واای.کجا ببرمش اونو؟
- دیگه قول دادی باید ببریش
- لعنتی
********
شب حسابی با سامان حرف زدو از استرسش کم شد.قضیه کارخانه را به او گفت و سامان هم این کارش را تایید کرد اما بعد گفت:
تاظهر میری سرکار بعدش میای درستو میخونیا!خب؟
- باشه!
- خب برو بخواب فردا دیر نرسی
- باشه.
- شب خوش
- شب بخیر
و تلفن را قطع کرد.این محبت کردن های سامان را دوست داشت.بدون هیچ توقعی اورا درک میکردو زمانش را برای او میگذاشت.نفس عمیقی کشیدو چشمانش را بست.درجا خوابش برد!گویا حرف های سامان برایش مانند لالایی می ماند!
با صدای زنگ موبایلش چشمانش را باز کرد.روی موبایلش یک ساعت در حال تکان خوردن بودو پایینش نوشته بود:
کارخونه
خیلی سریع از جایش بلند شدو از اتاقش بیرون زد.همان موقع در خانه باز و سمیه داخل شد.با دیدن آرام گفت:
سلام خانوم.بیدارین؟؟؟
سرش را تند تند تکان دادو گفت:
آره.باید برم کارخونه
و وارد آشپزخانه شدو در یخچال را باز کرد.نگاهی سر سری به آن انداخت و تصمیم گرفت نیمرو درست کند.تخم مرغ و ماهی تابه را برداشت.کمی روغن داخل آن ریخت و سپس تخم مرغ را شکاند.کمی نمک به آن اضافه و زیرش را کم کرد.صدای جلز ولز آن بلند شد.پنج دقیقه گذشت و سپس نیمرو را برداشت.عادت داشت آنرا سفت بپزد برای همین همیشه طول میکشید.خیلی سریع تر از همیشه صبحانه اش را خورد.ظرف را در سینک گذاشتو کمی آب روی آن گرفت سپس رو به سمیه گفت:
سمیه جون من عجله دارم این اینجا بمونه ببخشید نتونستم بشورمش
- فدا سرت دختر بیا برو حاضر شو
به طرف اتاقش که رفت تلفنش زنگ خورد.شماره علیرضا بود.تا خواست جواب دهد تماس قطع شد.علیرضا دوباره زنگ زدو آرام تماس را برقرار کرد:
بله
- سلام آرام.من راه افتادم دارم میام دم خونتون.حاضر باش!
- باشه!مرسی.خدافظ
- خدافظ
و تماس را قطع کرد!سریع به طرف کمدش رفت داخل آنرا نگاه کرد.از صدایی که از بیرون می آمد معلوم بود هوا سرد است.مانتو مشکی به همراه شال و شلوار و کتونی مشکی اش را بیرون آوردوآنها را پوشید!البته به غیر از کفشش.دست بردو یک بافت طوسی که خریده بود راهم پوشید وکفش به دست منتظر ماند.دو دقیقه بعد تلفنش زنگ خورد.بدون آنکه جواب دهد به طرف در رفت.آهسته گفت:
سمیه جون به آقا بزرگ بگو من رفتم دستت درد نکنه.خدافظ
و در را بستو خارج شد.کفشش را پوشید.هوا سوز سردی داشت.تقریبا خودش را بغل کردو با دو به طرف در رفت.از تماس دستش با دری که بخاطر بارندگی دیشب سرد شده بودکل بدنش یخ زد.سریع در را باز کردو به اطراف نگاه کرد.علیرضا دوبوق برایش زد.آرام هم خیلی سریع به طرف آن رفتو در جلو را باز کردو نشست.گرما به صورتش خورد.نفس عمیقی کشیدو گفت:
آخیش چقد سرد بود
علیرضا:
علیک سلام
آرام به طرفش برگشتو بعد خجالتزده رویش را برگرداندو گفت:
سلام.ببخشید مزاحمتون شدما!
و دستش را جلوی دریچه بخاری برد تا گرم شود.علیرضا لبخند کجی زدو گفت:
همرو دوم شخص جمع خطاب میکنی؟
آرام که حواسش به گرم کردن دستش بود متوجه حرف علیرضا نشد.به طرفش برگشتو گفت:
هوم؟؟؟؟
- امیرپارسارم دوم شخص جمع خطاب میکنی؟
- امیرپارسا؟نه.چطور؟
- خب منم مثل امیرپارسا.منم مثل اون صدا کن
و به طرف آرام برگشت.آرام اب دهانش را قورت دادو سری تکان داد.علیرضا دنده را جابه جا کردو راه افتاد!در راه هیچکدام حرف نزدند.آرام با دقت به اطرافش نگاه میکرد.این شهر برایش تازگی داشت.بااینکه هیچ وقت چیزی از راه نمیفهمید اما ایندفعه سعی کرد تمام حواسش را جمع کند تا بتواند راه را متوجه شود!اما در آخر هم هیچی به هیچی!نیم ساعتی گذشت تا اینکه رسیدند!علیرضا ماشین را در پارکینگ پارک کردو گفت:
پیاده شو!
آرام در ماشین را باز کردو پیاده شد.همان موقع ماشین امیرپارسا هم وارد پارکینگ شد.با دیدن علیرضا و ارام در کنار ماشین علیرضا با تعجب ابروهایش را بالا انداخت.امیرپارسا به همراه پدرش پیاده شد!سینا(پدر امیرپارسا) لبخندی زدو گفت:
به...سلام برادر زاده.خوبی؟؟؟؟
آرام لبخندی زدو گفت:
سلام مرسی عمو!
و هر چهار نفر شروع کردند به احوال پرسی.همانطور که راه میرفتند حرف هم میزدند.وقتی به کار خانه رسیدند آرام نگاهی به اطراف کرد.کلی دستگاه آنجا بود!پوفی کشیدو گفت:
چقد دستگاه
و بیشتر نگاه کرد.علیرضا گفت:
حالا بیا بریم پیش عمو!بعد میای اینارم نگاه میکنی
و اورا به طرف اتاق سهراب هدایت کرد.سهراب طبق همیشه زودتر از همه آمده بود.با دیدن خانواده اش از جایش بلند شدو گفت:
به سلام.خوش اومدی آرام خانوم
آرام لبخندی زدو اهسته سلامی گفت!همگی نشستند و به خواست سهراب مردی برایشان قهوه آورد.سهراب گفت:
ممنون مش رضا
و سپس رو به آرام اضافه کرد:
دیروز آقا جون زنگ زد باهام صحبت کرد!گفتش که کاره نیمه وقت میخوای.تابتونی بعد از ظهرم درساتو بخونی!به روی چشم
و دستش را روی چشمانش گذاشت.آرام لبخند زد.سهراب ادامه داد:
یه ارتباطاتی میخوایم برای بخش هماهنگی که میشه بخش همین علیرضاینا!میری پیش اونا درواقع!هر سوالی هم داشتی میپرسی!هر سه تاتون کار پیشرفته تری از منشی رو انجام میدین!
آرام صورتش را مچاله کرد.هماهنگی؟هماهنگی برای چه؟بین چه؟اصلا به کل یعنی چه؟سوالش را بلند بیان کرد:
هماهنگی بین چیا؟؟؟
سهراب به او نگاه کردو گفت:
هماهنگی بین بقیه شعبه ها.بین مشتریا.برای سفارشا!و یه چیزای دیگه که علیرضا و امیرپارسا بهت توضیح میدن
ارام به نشانه تفهیم سری تکان دادو گفت:
باشه خیلی خوبه.ممنون!
سهراب لبخندی زدو گفت:
حقوقتم همزمان با همه برات واریز میکنیم!
آرام با لبخند سری تکان داد.امیرپارسا از جایش بلند شدو گفت:
بریم دیگه همه اومدن
و به دنبال او علیرضا و آرام هم بلند شدند!علیرضا و امیرپارسا همه جای کارخانه را به او نشان دادند!آرام کمکم یک موضوعاتی برایش روشن شد.مخصوصا وقتی فهمید این کارخانه شعبه های دیگری در شهر های بزرگ دارد.پوزخند زدو گفت:
بابام انقد دارایی داشتو حالا داره تو لجن دستو پا میزنه!
و کمکم دلیل فرار پدرو مادرش برایش روشن شد!پدرش عاشق بود.بدجور هم عاشق مادرش بود که این همه دارایی را بیخیال شده وفرار کرده بود!وگرنه چه دلیلی داشت تا آنها فرار کنند؟صد در صد بحث درباره دارایی بوده است!حتما خانواده مادرش وضع مالی خوبی نداشتند تا نتوانستند ازدواج کنند!چرا همه چی به پول ختم میشد؟؟؟چرا!؟؟هر بدبختی در زندگیش داشت بخاطر پول بود!افراد پولدار به راحتی میتوانستند افراد پایینتر را خریدو فروش کنند!همین آرام.حال یکی از معاملات آنها بود!پوزخند زد.با خود فکر کرد اگر پدرش در کنار خانواده اش میماندو با اصرار از آنها میخواست تا مادرش را قبول کنند،آنا هیچ وقت بخاطر کم فامیلی و تنهایی ازدواج نمیکردو مادرش هم از دوری او دق نمیکردو نمیمردو شاید در کنارشان میماند!آن وقت خوشحال تر بودند و این اوضاع هیچ وقت پیش نمی آمد.یا اگر هم تمام این اتفاقات می افتاد باز هم سعید در کنار خانواده اش بود.شاید آنگاه هیچ وقت معتاد نمیشد.معتاد پنجاه و دو عدد برگه و نوشیدنی غیر مجاز و خیلی چیزهای دیگر که آرام فعلا از آنها خبری نداشت.اما اگر در آن شرایط باز هم معتاد میشد هیچ وقت نمیتوانست آرام را قمار کند!هیچ وقت نمیتوانست بچه اش را به یک غریبه ببازد!شاید واقعا دلیل همه بدبختی های او همین پول باشد!پولی که برای خیلی ها خوشبختی می آوردو برای خیلی ها بدبختی!نفس عمیقی کشیدو به مانیتوری که روبه رویش بود نگاه کرد.فکر کردن به این مسائل فقط سرش را درد میاورد.همینو بس!به خوبی با کارش آشنا شدو طی چند روز کارش را به طور رسمی آغاز کرد
*******
یک هفته ای از آغاز کار آرام میگذشت و او به کل از موضوع سهیل و پدرش فاصله گرفته بودو طبق اصرار های سامان فقط و فقط تمرکزش روی کارو درسش بود.حتی به موضوع شکایت درباره سهیل هم فکر نکرده بود...همه اینها بخاطر حرف های سامان بود.سامانی که وقتی دید آرام نمیتواند شکایت کندو پدرش را به زندان بیاندازد با خودش قسم خورد همین جوری که هست از او مراقبت کند. این یک هفته بخاطر حرف های آرام کننده سامان کوچکترین استرسی آزارش نمیدادو هروقت از کوچکترین چیزی میترسید یا خبری از دانیال به دستش میرسید به سامان خبر میداد.سامان خودش پیگیر همه کار ها بود.برای خودش هم عجیب بود که چرا دوست دارد به این دختر کمک کند!آن قدر که برای این دختر تلاش میکرد موضوع مهسا فرهنگ هم به کل از یادش رفته بود.مهسا فرهنگ همان خانمی بود که همیشه اصرار داشت با سامان حرف بزند اما سامان به او اجازه نمیداد.در کل اصلا دلش نمیخواست قیافه اورا ببیند چه برسد به آنکه با او حرف هم بزند!سهیل جلالی هم حسابی کلافه شده بود!از اینکه دو هفته به پیدا کردن این دختر اختصاص داده بود در حال دیوانه شدن بود.از خبر هایی هم که رفیعی به او میداد اصلا خوشحال نبود.پدر آرام روز به روز بدتر و معتاد تر میشد.رفیعی میگفت حال درستی ندارد!از بیستو چهار ساعت،هجده ساعتش را خواب است.بقیه اش را هم مواد مخدر مصرف میکند!سهیل دوست داشت پیروزی اش را سعید ببیند و خودش شرمنده بودن سعید را.قبل از اینکه با ندا نامزد کند،همیشه دلش میخواست یکی از دختر های سعید را صاحب شود و با او ازدواج کند اما سعید هیچ وقت اجازه نمیدادو حال،سهیل نامزد کرده بودو هیچ علاقه ای به ازدواج با دختران او نداشت.اما حال او صاحب یک دختر بود ولی قصدش ازدواج نبود...دلش میخواست موقعی که آرام را بدست می آوردو چند وقت بعدش او را هم مانند هزاران دختر دیگر بدبخت میکند سعید آنجا باشد.باشدو ببیند و بفهمد که چقدر بی غیرت بوده است.بفهمد که چقدر برای خانواده اش کم گذاشته است!اما خب...حال که آرام را پیدا نکرده بود نمیتوانست حرفی بزندو این موضوع حسابی کلافه اش کرده بود.واما ندا...هرجا که سهیل میرفت اورا دنبال میکرد.به خودش قول داده بود جان آن دختر را نجات دهد.سهیل طبق همیشه عصبانی بود که رضا با عصبانیت گفت:
سهیل به جون ندات دهنمو سرویس کردی.اگه میخوای خودتم گمشو بیا بریم اونجا یا اگه نمیخوای جمع کن جلوپلاستو بریم اراک موادا رسیده!اژدری میخوادشون!
سهیل:
تا فردا تهران میمونیم.اگه پیداش نکنم اسمم سهیل نیست.شده کل کوچرو باز پرسی کنم پیداش میکنم
- سهیل بیا و بیخیال این دختره شو!
- چی میگی تو؟من عکسشم بردم چاپ کردم یه وقت لازمم شد داشته باشمش.بعد بیخیالش شم؟
- وقتی تو یه هفته نتونستی پیداش کنی...پس بعدا هم نمیتونی
سهیل با عصبانیت به طرف رضا رفتو گفت:
تو فکر میکنی نمیتونم پیداش کنم؟؟؟؟کور خوندی
و عین جت از هتل بیرون زدو سوار ماشینش شد!بدون توجه به سرعتش به طرف پاسداران تهران رانندگی میکرد.مدام هم در دلش به رضا و سعید و رفیعی و آرام و دانیال و هرکسی که در آن موضوع نقش داشت فحش میداد.دسته آخرهم خسته شدو با کوبوندن دستش روی فرمان حرصش را خالی کرد.نگاهی به ساعتش کرد.ساعت نزدیک به پنج بعد از ظهر بود.زیر لب کلمه لعنتی را چند بار تکرار کردو به داخل کوچه رفت.پشت ون پارک کردو پیاده شد!طبق معمول هردو درحال شیفت دادن بودند.نگاهشان که به سهیل افتاد سلام کردند!سهیل در جوابشان فقط سر تکان داد.سوال های همیشگی را شروع کرد اما باز هم جواب ها منفی بود.دست در جیبش کردو عکس آرام را بیرون کشید.کمی به آن نگاه کرد.اصلا متوجه نبود که همانطور که به آن نگاه میکند در عرض کوچه هم راه میرود که ناگهان به جسمی برخورد کرد.
*********
تلفنش را از کیفش بیرون کشید!زیر لب لعنتی بر ارام فرستاد و تلفن را جواب داد:
مامان،بخدا دارم میرسم!این دختره دوهفتس اومده تهران دهن ما سرویس شده انقد رفتیم خونه آقا بزرگ.
- .....
- بله بله میدونم هنوز احساس غریبی میکنه ولی نه دیگه انقد.ما هرروز اونجاییم.
- ....
- نه مامان دور نیستم نزدیکم
- ...
- مامان ساعت تازه پنجه
- ....
- هوا زود تاریک میشه درست.یکم دیرم بریم که هیچی نمیشه
- ....
- بله دارم میام.میام خونه حرف میزنیم.خدافظ
- ...
و تلفن را قطع کرد و رو به دوستش گفت:
نازنین فردا جزوه هاتو برات میارم.خب؟
- باشه عزیزم.خدافظ
- خدافظ
و خیلی زود از او فاصله گرفتو به سمت خیابان خودشان حرکت کرد.دراین بین چندباری با او تماس گرفتند و رویا هم از حرصش جوابی به آنان نداد.مدام در دلش میگفت:
دختره ی تحفه رو نیگا کن!بخاطرش هی به من زنگ میزنن میگن بدو.اه اه اه.حالا انگار چه خری هست!
اصلا حواسش پی راه نبودو مدام با خودش غر میزد.وارد کوچه ی خودشان شد.صدای زنگ تلفنش دوباره شنیده شد.با حرص گفت:
اههه ای لال شی الهی تو چرا سایلنت نیستی
تلفن را از کیفش دراورد.هنوز جواب نداده بود که ناگهان به جسمی برخورد کرد و همه جزوه ها بعلاوه موبایلش روی زمین افتاد.همه برگه های در دستش روی زمین پخش شد.چشم از آن برداشتو به موبایلش نگاه کرد.آن هم به هزاران تکه تقسیم شده بود!با تعجب به آن برگه های پخش شده نگاه کرد.همچنین به قطعات موبایلش.سرش را بالا گرفتو گفت:
آقا مگه کوری نمیبینی من دارم میام اینجا؟خب از سر راهم برو کنار دیگه!ببین حالا هم گوشیم نابود شد هم جزوه هام گم شد
و خودش خیلی سریع خم شد تا جزوه هایش را جمع کند.در دل مدام به آرام فحش میداد.بد بخت آرام.هر قضیه ای پیش بیاید اخرش به او ختم میشود.با خودش گفت:
اگه تقصیر این دختره نبود مامان انقد زنگ نمیزدمنم حواسم پرت نمیشد.گوشیه قشنگمم نابود نمیشد!
پسر که خودش هم شرمنده بود خم شدو جوری که هم غرورش نشکند هم عذر خواهی کرده باشد گفت:
خب منم تو حال خودم نبودم عکسی که دستم بود معلوم نیست کجاس!حالا من بدون اون عکس چیکار کنم؟
رویا با حرص گفت:
عکس مهم تره یا گوشیه عزیزم؟تازه ام خریده بودمش.
و یک لعنتی زیر لب گفت!همه جزوه هارا که حسابی خاکی شده بودند جمع کردو زیر بغلش زد.به طرف موبایلش رفتو به قطعاتش نگاه کرد.گوشی ظریف زیبایش ترکیده بود.به معنای واقعی کلمه نابود شده بود.زیرلب گفت:
مگه چجوری افتاد که خاک شیر شد؟؟
پسر حرفش را شنید!بی توجه به او دنبال عکس گشت.عکسی که دستش بود.عرض کوچه را گشت اما نبود.پسری سریع به طرفش آمدو گفت:
چی شد آقا؟؟؟؟خانوم مگه نمیبینی آقا...
پسر دستش را بالا آورد تا ادامه ندهد.رویا بدون توجه به موبایلش از جا بلند شد.دست برکمرش زدو گفت:
حالا یچیزیم بدهکار شدم.زدین گوشیمو نابود کردین بعد میاین میگین من کورم؟نوبرین والا
و باز هم خم شد تا موبایلش را جمع کند.به آنها نگاه کرد.پشت موبایلش به همراه باطری و سیم کارتش درآمده بود.طرح و نقش زیبایی هم روی صفحه نمایش موبایل افتاده بود.مشتش را جلوی دهانش گرفت.از جا بلند شدو گفت:
نه اخه من چجوری خوردم به تو که سیم کارت گوشیمم درومده!یه نره غولی واسه خودت دیگه.صفحه گوشیمو نگا...
و موبایل را به طرفش گرفتو ادامه داد:
طرح و نقش لباسای شاه قاجار افتاده روش
پسر پوفی کشیدو به رویا نگاه کرد.دست اخر کارتی برداشتو پشتش تند تند شماره اش را نوشت و به طرف رویا گرفت.رویا به آن نگاه کردو گفت:
این چیه؟
- الان وقت ندارم.فردا صبح به این شماره زنگ بزنین بریم یه موبایل دیگه بخریم...
رویا با تمام پررویی شماره را گرفتو نگاهی به آن کرد.زیر لب شماره را خواندو در آخرش گفت:
خب اگه زحمتی نیس اسمتونم بگین.
پسر وزنش را روی یک پایش انداختو به او نگاه کرد.لبخند کجی زدو گفت:
سهیل هستم.سهیل جلالی هستم.اوکی شد؟
رویا سری تکان دادو به پسر نگاه کرد.سهیل جلالی سری تکان دادو رویا دوباره به شماره نگاه کرد.باز هم با پررویی گفت:
حتما به شما زنگ میزنم...فردا اونم صبح زود!
سهیل لبخند کجی زدو گفت:
هر وقت زنگ بزنین مهم نیست.من اینجام تو این ونه!یا شایدم تو ماشین خودم.
و به بی ام وه ای اشاره کرد.رویا بدون توجه به او گفت:
پس شمایین هرروز تلپ شدین دم کوچه ما!در هرصورت من بهتون زنگ میزنم.خدافظ
سهیل:
منتظرم.و در ضمن!من یه عکس داشتم که نیستش الان.
- خب که چی؟ایشالله پیدا کنین
و بدون هیچ حرف دیگری راهش را گرفتو به طرف خانه شان راه افتاد.با حرص کلید را جا انداخت و در را باز کردو وارد شد!در اسانسور مدام غر میزدو به موبایلش نگاه میکرد.وقتی رسیدو در را با کلید باز کرد زهره بلند گفت:
ای رویا چه عجب رسیدی دختر!
رویا وارد شدو با خستگی و بدعنقی گفت:
سلام
نگاهی به اطراف کرد!فقط مادرش خانه بود.پرسید:
پس بقیه کجان؟
- کارخونه.منتظریم علیرضا بیاد دنبالمون
رویا با حرص گفت:
واویلا پس چهارساعته الکی به من زنگ میزنی؟؟؟
- حالا چقدم که تو جواب دادی.راستی،چرا گوشیت خاموشه؟
رویا گفت:
هیچی گوشیم خراب شده خودش واسه خودش خاموش روشن میشه.فردا میبرم میفروشمش یکی دیگه میگیرم!
زهره بی هیچ حرفی سری تکان دادو رویا وارد اتاق شد!با دیدن موبایل پودر شده اش باز هم فحشی نثار آرام و آن پسر کرد.کارت را برداشتو آن را نگاه کرد.سهیل جلالی...کارت را روی تخت پرتاب کردو شروع کرد به عوض کردن لباس هایش.حوله اش را برداشتو به طرف حمام رفت.زیر دوش فقط وفقط غر میزد:
ای بمیری الهی پسره بیشعور تو اون کلی عکس داشتم حالا چه غلطی کنم بدونه اونا.ای آرام ایشاالله نمیرسیدی تهران که وجودت کلا دردسره!ای مرض بگیرید جفتتون.ای...
و هرچه از دهانش در میامد بار آرام و در آخر به سهیل میکرد.خیلی زودتر ازهمیشه از حمام خارج شدو به طرف اتاقش رفت.یک بلیز پشمی صورتی با شلوار کاموایی مشکی!روی تخت نشستو جزوه هارا برداشت.هر برگه را هزار بار فوت میکرد و زمین میگذاشت.همانطور که برگه هارا بر میداشت،متوجه برگه کوچکتری نسبت به جزوه های نازنین شد!دستش را جلو بردو ان را لمس کرد.این دیگر چه بود.آن را برداشتو برگرداند که فهمید آن برگه...تصویر یک دختر است...یک دختر آشنا.بیشتر که دقت میکرد کمتر به نتیجه میرسید.اما کمکم اندازه چشم هایش بزرگ تر شد تا اینکه با چشمانی کاملا گرد شده به عکسی که در دستش بود نگاه کرد.عکس او بین جزوه های نازنین چه میکرد؟؟؟؟؟او این دختر را میشناخت.خوب هم میشناخت.نفس هایش به شمار افتاده بود.آخر عکس او اینجا چه میکرد؟آنهم جزوه هایی که درزمین پخش شده بود؟یعنی عکس اودر خیابان بوده است؟؟؟آب دهانش را قورت دادو زیر لب گفت:
عکسش که نمیتونه دست نازنین بوده باشه.این جزوه هاهم که تو کوچه ول شده بود من جمعشون کردم...یعنی...عکسش تو خیابون بوده؟
کمی مکث کرد...یه چیزهایی به یادش آمد.پسری که در کوچه بااو برخورد کرده بود گفت عکسش روی زمین افتاده...او همه جارا گشت اما چیزی پیدا نکرد!
چشمانش گرد شد.نفس عمیقی کشیدو نگاه مشکوکی بین شماره سهیل جلالی و عکس آرام که در دستش بود انداخت.زیرلب گفت:
پس یعنی...این عکس،همون عکسیه، که اون پسره میگفت.یعنی عکس آرام،دختر دایی سعید...دست این یارو،سهیله؟
و باز هم مکث کردو به یاد آورد که پسری از ون پیاده شدو به طرف آنها آمدو به رویا گفت:
خانوم مگه نمیبینی آقا...
- بعد سهیل دستشو بالا آوردو اون پسره خفه خون گرفت.یعنی...یعنی اون پسره از همراهای همین سهیله!اون پسره هم...اون پسره هم از همون ونی پیاده شد که یه هفتس سرکوچه وایساده!خوده سهیلم گفت تو همون ونه...یعنی...خدایا یعنی چی؟ارام؟این یارو نره غوله؟
و سرش را بین دستانش گرفت.باخود فکر کرد از اول هم هرچه شک داشت درست بود!آن دختر،دختری موزی و دروغگو بود.او یک فریب دهنده ای بیش نبود.یک دزد و یا یک خلافکار.پوزخندی زدو زیر لب ادامه داد:
و شاید یه ه*ر*ز*ه!
و پوزخندش پررنگ تر شد!اما کمکم به حالت عادی برگشت و فکری ذهنش را مشغول کرد!زیر لب گفت:
ولی از کجا معلوم!شاید اینبار من دارم اشتباه میکنم.شاید اون اصلا دختر بدی نیست!شاید همه شک هام اشتباه بوده باشه و من برای خودم از کاه کوه ساختم.شاید اصلا این عکس ناخواسته لابه لای جزوه های نازنین بوده باشه و ربطی به اون نره غول نداشته باشه!
از روی عصبانیت پوفی کشیدو گفت:
ای تو روحت!اعصابم بخاطر یه نیمچه دختر خراب شد!خدایا...بالاخره کی باکی نسبت داره!کدوم خری با اون یکی اشناس؟این عکس از کدوم خراب شده ای چسبیده لای جزوه های نازنین؟؟؟؟
و شقیقه هایش را مالید!صدایی اورا از افکارش بیرون کشاند:
رویا...آماده ای؟علیرضا اومده ها!هوووی رویا چرا جواب نمیدی؟؟؟
رویا با حرص زیر لب گفت:
ای رویا بره زیرخاک شما راحت شین!
اما بلند گفت:
آماده ام.الان میام!
سریع از جایش بلند شدو مانتویی روی همان لباس پشمی اش پوشید!شالش را هم سرش کردو بی آنکه شلوارش را عوض کند از اتاق خارج شد اما به ثانیه نکشید که دوباره برگشت!دست بردو عکس را برداشت!جنس تصویر کاغذی بود و همین امرموجب شده بود تصویر کمی ناواضح باشد!کمی دقت کردو سپس به چشمان آرام خیره شد!ازچشم هایش شیطنت بیرون میزد!اما حال چرا آنقدر غمگین است؟ذهنش دوباره مشغول شده بود که با صدای مادرش که اورا صدا میزد عکس را عصبی به زمین پرتاب کردو از اتاق خارج شد.تا دم خانه مادرش مدام به او غر میزد و اورا عصبی تر میکرد!به پارکینگ که رسیدند زهره به پیشانی اش کوبیدو گفت:
ای وای.دیدی کادویی که واسه آرام گرفته بودم یادم رفت بیارم؟
رویا با تعجب گفت:
چی؟کادو؟واسه این دختره؟
زهره با اخم پاسخ داد:
این دختره،دختر داییته رویا.بهتره درست باهاش برخورد کنی!
و با دست اورا هل دادو او را از آسانسور خارج کرد و خودش به طبقه خودشان رفت.رویا مبهوت به آسانسور خیره شده بود!پس از چند ثانیه به طرف در خانه راه افتادو زیر لب گفت:
یعنی خاک برسرم!بیس سالمه ننم بدون هماهنگی برام کادو نخریده!حالا این دختره بیست روز نیس اومده شده عزیز دله همه!واویلا!
از در که خارج شد ناخوداگاه سرش را کمی چرخاند که همان پسر،یا به قول خودش همان نره غولی که باعث شده بود تلفنش خاک شیر شود را دید!حواس پسر به رویا نبود اما رویا شش دانگ حواسش پی او و ون کنارش بود!فحشی نثارش کردو سوار ماشین علیرضا که دم در پارک شده بود شد و در را به هم کوبید و به فکر های آزاردهنده اش ادامه داد.علیرضا گفت:
علیک سلام.ببخشید در ماشینمو کوبوندی.ببخشید درش کور بود ندید داره با سرعت میاد.یه موقع ناراحت نشیا!ناراحت میشم!حال خواهرگرام چطوره؟
رویا بی مقدمه چینی گفت:
بد!
- چرا اونوقت؟
رویا منفجر شد:
اه.خسته شم!نمیفهمم این کارا یعنی چی!دم به دیقه چتریم خونه اقاجونینا!خستم کردین.گوشیمم که...
سکوت کرد.علیرضا مشکوک گفت:
گوشیتم که؟؟؟؟
رویا پاسخی نداد.علیرضا مشکوک تر گفت:
میگم گوشیتم که چی؟؟؟؟
رویا کلافه پاسخ داد:
هیچی بابا.هنگه اعصابمو خورد کرده نیاوردمش!فردام میبرم درستش میکنم!درگیر اون بودم مامانم گیر داده رویا فلان کن رویا بیسار کن رویا حاضر شو رویا بمیر ما راحت شیم...رویا حلواتم خودت بپز
علیرضا خندیدو گفت:
توپت حسابی پره ها!
- آره پرم.انگار این دختره تحفه چی داره که شده عزیز دل همه!همه میگن آرام.شده نقل مجلس.اصلا اسمش شده ورد زبون همه.آقا چی داره که میرین انقدر ببینینش؟؟؟اصلا گیریم یچیزی داره...دوست دارید برید ببینیدش؟خو جهنم چرا انقد منو دنبال خودتون اینور اونور میکشید؟؟دختره تحفه...!
نفس عمیقی کشیدو سکوت کرد.احساس خالی شدن کرد!علیرضا با شیطنت گفت:
خوب پشت سر دختر داییه من غیبت میکنیا!حواست باشه پسرعمش عین شیر اینجا وایساده.نبینم پشت سرش بد بگیا.حتی شما دوست عزیز
و انگشت اشاره اش را به طرف آیینه ای که چهره رویا درآن بود گرفت.رویا زیر لب گفت:
زرشک...اینم داش ما!
************
آن شب اصلا حواسش پی جمع نبود!فقط و فقط به اتفاق های آن روز فکر میکرد!با هیچکس حرف نمیزدو فقط به فردا می اندیشید!به اینکه فردا قرار است از زیر زبان ان پسر چه چیز هایی بکشد!حسابی مشتاق بود اورا ببیند...و البته سهیل هم همینطور.زیرا از جانب پوریا فهمیده بود که از همین خانه دختر مورد مشکوکی دیده شده است...چقدر دلش میخواست فردا رویا بااو تماس بگیرد و قرار بگذارد!رویا هیچ چیزی از خوابش نفهمید.شب که ساعت سه خوابیدو صبح هم از هولش ساعت هشت بلند شد!با دیدن ساعت از جا پریدو به طرف اتاق مادرش رفت.تلفن اورا برداشتو سیم کارت خودش را در آن انداخت!کارت را برداشتو پس از آنکه نام پسر را زیر لب تکرار کرد شماره را گرفت.پس از دوبوق جواب داد:
بله؟؟؟
صدایش را صاف کردو گفت:
سلام.آقای جلالی؟؟؟؟
- بله شما؟؟؟
- من رویا زمانی هستم همونی که دیروز عصر...
- شناختمت.همونی که دیروز بخاطر یه گوشیه معمولی میخواستی منو قورت بدی؟؟؟
- گوشیه معمولی نبودو یه تومن پولش بود.بعله خودمم!الانم زنگ زدم واسه...
- واسه خسارت گوشی!من سرکوچه منتظرم!با تیکه های گوشیتون بیاین.خداف...نه راستی یه چیزی..
- هوم؟؟؟
- عکس منو پیدا نکردین؟؟؟
رویا نفس عمیقی کشیدو گفت:
حالا صحبت میکنیم.خدافظ
و بدون منتظر ماندن تلفن را قطع کرد!از جایش بلند شدو روبه روی کمدش ایستاد.مانتوی صورتی را انتخاب کردو پوشید!سپس شال و شلوار مشکی اش را هم تنش کرد.موبایل و عکس آرام را داخل کیفش انداخت.پس از نوشتن یادداشت کوچکی برای مادرش کتانی به دست خارج شد.خیلی سریع آن را پوشیدو سوار آسانسور شد.تا دم در به خودش آرامش تزریق میکرد اما با دیدن سهیل تکیه بر ماشینش استرسش زیاد شد.نگاهی به اطراف کرد.چند نفس عمیقی کشیدو به طرف ماشین راه افتاد.میترسید از آنکه کسی اورا ببیند!به ون که نزدیک شد سهیل بدون هیچ حرکتی گفت:
به...خانوم زمانی.احوالات شما!
رویا اخمی کردو گفت:
سلام!
سهیل برایش سری تکان داد.پوریا که دید آنها چیزی نمیگویند گفت:
آقا اگه این یاروعه اومد باز اینجارو خواست چی؟
- اصلا حوصله دعوا معوا ندارم ماشینو یجا دیگه پارک کن که به همه جا دید داشته باشه
- ولی اینجا ک...
- خدافظ
به طرف ماشینش رفتو گفت:
سوار شو
و خودش خیلی زودتر سوار شدو منتظر به رویا نگاه کرد.رویا اب دهانش را قورت دادو سعی کرد استرسش را خفه کند.زیرلب تکرار کرد:
من برای چند دلیل دارم سوار میشم!یکی عکس و یکی گوشیم.نگرانم نیستم
اما باز هم مطمئن نبود.با استرس سوار شد اما با این اطمینان که در دلش اسپری فلفل دارد کمکم لبخند روی لبش نشست!سهیل پس از تکان دادن سرش برای پوریا راه افتاد.رویا سرش را چرخاندو به او نگاه کرد.سهیل پسری چشم ابرو مشکی با مژه هایی بلند و بینی قلمی ولبانی قلوه ای بود!موهایش راهم که به حالت پسرانه زده بود اورا جذاب کرده بود.اطراف خالی و بالا پر!اندام ورزشکاری اش اورا حسابی قوی نشان میداد.سهیل که سنگینی نگاه رویا را حس کرد پوزخندی زدو گفت:
قورتم نده.صاحب دارم
رویا هل شد.اما خیلی سریع خودش را جمع و جور کرد.پوزخندی زدو گفت:
زارت.اعتماد به سقف
صدای پوزخند سهیل شنیده شد اما دیگر کسی چیزی نگفت!پس از دقایقی رویا گفت:
عکس گم کرده بودی؟
- آره پیداش کردی؟؟؟؟
- فک کنم
سهیل به طرف او برگشتو گفت:
یعنی چی؟
- فعلا راجع بهش صحبت نمیکنم.شما برو علاءالدین واسه خرید گوشی!
- انقد گوشی واست مهمه؟
- بیشتر از انقد!
- هه!آدرس!
رویا ادرس را دقیق به او دادو نیم ساعت بعد هردو روبه روی مرکز خرید ایستاده بودند!رویا موبایل هارا از نظر میگذراندو تصمیم داشت بهترینشان را انتخاب کند!اما بعد پشیمان شدو یک موبایل مانند موبایل خودش انتخاب کردو گفت:
همینو میخوام!
سهیل:
این؟این سفیده؟
- آره این سفیده
هردو وارد شدند و رویا خودش شروع کرد به پرس و جو کردن و اطلاعات گرفتن!پس از آنکه تلفن را تایید کرد به طرف سهیل برگشتو با اخم به او اشاره کرد.سهیل جلو آمدو کارتش را دراورد.بدون آنکه هیچ حرفی بزند کارت را به پسر دادو گفت:
5769
پسر کارت را کشیدو مبلغ موبایل را وارد کردو سپس کارت را پس داد!رویا هم خوشحال و خندان پس از آنکه رم و قاب زیبایی برای موبایلش خرید از مغازه خارج شد!وارد ماشین که شدند سهیل با اخم گفت:
اینم گوشیت!حله؟دیگه دهن ما سرویس نی؟
- نه خوبه!
سهیل پوزخندی زدو جوابی نداد.ماشین را روشن کردو راه افتاد.رویا نمیدانست خودش موضوع را باز کند یا منتظر بماند او بپرسد!اما تصمیم گرفت کمی صبر کند!سهیل مسیری غیراز خانه را درپیش گرفت.تا اگر رویا خواست اورا اذیت کند و اطلاعات ندهد ادبش کند!اما رویا حواسش حسابی پرت بودو به مسیر دقتی نداشت.سهیل که فهمید او قصد صحبت ندارد گفت:
خب من گوشیتو بهت برگردوندم!حالا توهم باید اون عکسو بهم برگردونی!
رویا به طرفش برگشتو گفت:
باید؟؟؟؟مجبورم؟؟؟
- آره...مجبوری
- کی گفته؟؟؟
- من!
- تو کی باشی؟؟
- ببین جوجه فکلی من اصلا حوصله این بحث هارو ندارما!صدتا مثله تو هرروز میبینم!اصلا هم دلم نمیخواد و وقتشو ندارم بشینم اینجا با یه بچه کوچولو بحث کنم!اگ...
رویا به میان حرفش آمدو گفت:
اولا عمویی بچه خودتی.دوما منم حوصله هیچ بحثی و ندارم!اصلا هم دلم نمیخواد بایه پسره بیشعوره بی شخصیت هم کلام شم!دلیلی هم نداره این عکسه تحفرو تو کیفم نگه دارم و هربار با دیدنش یاد یه پسر بی فرهنگ بیوفتم
و از داخل کیفش عکس را دراوردو به طرف او پرت کرد!صورتش از شدت حرص سرخ شده بود.بدون انکه متوجه شود چه میگوید با عصبانیت ادامه داد:
اینم عکست اقا پسر.منو هم بردار ببر دم خونمون تا عصبانی تر نشدم!خودم این دختررو روزی صدبار ملاقات میکنم حالم بدمیشه هربار حالا چه برسه به اینکه بخوام عکسشم داشته باشم!!!
و سکوت کرد.سهیل به طرفش برگشتو گفت:
چی؟؟؟؟؟؟تو چی گفتی؟؟؟؟؟؟
رویا به طرفش برگشتو گفت:
من گفتم منو ببر دم خونمون
- تو گفتی این دخترو روزی صدبار میبینی حالتم بدمیشه هربار؟؟؟؟
- آره.حالا این چه ربطی به تو د...
و تازه یادش افتاد چه چیزی گفته است.لبش را به دندان گرفتو به سهیل خیره شد.او خیلی راحت اعتراف کرده بود که آرام را میشناسد...نمیدانست چه قرار است بشنود.سهیل که عکس العمل اورا دید خودش را آرام نشان دادو گفت:
پس این دختره از آشناهای شماس؟آره؟
رویا بی حرف سری تکان داد!سهیل هم خودش را مشغول رانندگی نشان داد!رویا نفس عمیقی کشیدو گفت:
اون ون واسه چی سرکوچه ماست؟؟
- شاید یه روزی بهت گفتم!
- چه روزی؟؟
- روزی که بهت اعتماد کردم!
- الان نداری؟
- معلومه که نه!!!
رویا به طرف شیشه برگشت.خب پسر راست میگفت.چرا باید به او اعتماد داشته باشد؟؟؟؟سهیل بعد از دقایقی پرسید:
از این دختره بدت میاد؟؟؟
- چطور؟؟؟؟
- همینجوری!
- من همینجوری مجبور نیستم به کسی جواب بدم!
- خب چرا عصبانی میشی!
- عصبانی نشدم.الانم منو ببر دم خونمون خستم!
- نمیخوای چیزی بخوری؟
رویا از این تغییر رفتار تعجب کرده بود!اما درجواب گفت:
نه.مرسی.فقط منو ببرین خونه!
سهیل سری تکان دادو در دلش لبخند خبیثی زد.سپس گفت:
میتونیم بیشتر در ارتباط باشیم؟؟؟
رویا هل کرد.به طرفش برگشتو گفت:
یعنی چی؟؟؟
- یعنی بیشتر آشنا شیم!
- آشنا شیم؟؟؟برای چی؟
- حالا بعدا صحبت میکنیم!
- باشه!
- پس اگه بهت پیام بدم جواب میدی دیگه؟
رویا سرش را چند بار تکان داد.سهیل لبخندی زدو برگشت.در دلش به سادگی او خندید!چه راحت توانست اورا درگیر کند!امیدوار بود بتواند راحت آرام را پیدا کند!
******
بعد از اینکه رویا را دم خانه پیاده کرد به طرف هتل رفت.در را که باز کرد رضا را دید.رضا پوزخندی زدو گفت:
پیداش نکردی نه؟از اولم میدونستم!گفتم نمیتونی!الکی خودتو کشوندی اینجا...پاشو جمع کن بریم اراک کار داریم.قرار داد هامون نپره یه وقت؟
- نه اونو که اژدری گفت یکی دیگه انجام بده!
- اژدری مگه ایرانه؟
- نه...!
- خب...پس
- اینو بیخیال.رضا خان.دیدی سهیل نمیبازه؟؟؟دیدی قویه!من کسیو بخوام پیدا کنم نتونم؟؟؟؟؟
رضا مشکوک گفت:
یعنی چی؟؟؟؟
- یعنی اینکه مالمو پیدا کردم!
- چی؟؟؟؟؟سهیل عین آدم حرف بزن
- اه.میگم پیداش کردم!
- چجوری؟
- حالا!
- سهیل مینالی یانه؟
سهیل شروع کرد به توضیح دادن.از همان دیروز تا ساعتی پیش را موبه مو برایش توضیح داد.رضا متعجب بود!سهیل برای رسیدن به اهدافش خیلی چیزهارا فراموش کرده بود.دل ندا!عشقش!احساسات دخترانی که قرار بود به بازی بگیرد..و خیلی چیزهای دیگر
سهیل که سکوت اورا دید پوزخندی زدو گفت:
بجای ساکت شدن حرف میزدی ازت بعید بود.من رفتم اتاق ندا!
رضا:
بهش میگی؟؟؟
- نه میخوام بفرستمش اراک.اگه بره
و از اتاق خارج شدو به طرف اتاق ندا رفت.خداراشکر کرد دیگر ناصری وجود ندارد که بخواهد به او هم توضیح دهد.اورا دوروز بعد به اراک فرستاده و پولش را هم برایش ریخته بود!دو تقه به در زد که در توسط ندا باز شد...
به طرف تلفنش رفت.تلفنی که کسی از وجود آن خبر نداشت!شماره هارا از نظر میگذراند تا اینکه به شماره وحید رسید.رویش ضربه زد و تماس برقرار شد.تلفن را دم گوشش گذاشتو منتظر ماند.بعد دوبوق صدای وحید به گوشش رسید:
سلام اقا رضا!خوبی؟
- سلام.وحید،سهیل پیداش کرده
- چی؟؟؟
- میگم سهیل آرامو پیدا کرده!
- جدی؟چجوری؟؟؟
- قضیش مفصله!
- یعنی الان گرفتتش؟
- نه!اون بدون نقشه کاری انجام نمیده.امروز اتفاقی اطلاعات گرفته و مطمئنم تو سرش یه سری نقشه ها واسه بدست آوردنش هست!
- پس کارمون سخت شد!
- آره...ولی هستم...باید اعتمادشو بیشتر جلب کنم تا از نقشه هاش باخبر شم!
- اون اعتمادش جلبه
- نه انقد زیاد.من باید باهاش همکاری کنم تا بدونه کنارشم
- اونجوری عقب میوفتیم!
- نه وحید.جلو میوفتیم.حواست باشه من اینجا همه خبرارو دارم.توام حواست به موادایی باشه که جدید داره میرسه
- حواسم جمعه.نگران نباش!
- خدافظ
- خدافظ
********
همانطور که بندهای کتانی اش را می بست بلند گفت:
من شب نمیاما آقا بزرگ...خودمو چتر کردم اونجا
و پس از اینکه از بستن آنها فارغ شد از جای برخاست و گفت:
خدافظ آقابزرگ مامان جون سمیه جون!
همه بااو خداحافظی کردند و او دررا بست و سریع حیاط را طی کرد.پس از آنکه به باغبان سلام کرد از خانه خارج شد!کمی به اطرافش نگاه کرد...به طرف آژانسی که کنار خیابان بود رفت.پس از آنکه آدرس را داد پیرمرد بلند گفت:
حسسسین!!!!!بیا خانوم وببر!بدو پسر
حسین خیلی سریع از اتاقک دیگری وارد شدو گفت:
جانم ممد آقا؟چی شده؟
مرد به آرام اشاره کردو گفت:
خانومو ببر به این آدرس.بدو پسر!
حسین به آرام نگاه کرد اما سریع سرش را پایین انداخت و گفت:
چشم.بفرمایین خانوم!
آرام به طرف پسر رفت!سوار پرایدی شدو به اطراف نگاه کرد.پسر بدون هیچ حرفی سوار شدو موسیقیه ملایمی گذاشت.سپس راه افتاد.آرام همانطور که به اطراف نگاه میکرد حواسش هم به راه بود که یک وقت پسر نخواهد اورا جای دیگر ببرد!تقریبا نیم ساعتی گذشته بود تا اینکه به مکان مورد نظر رسیدند!آرام که مکان را آشنا دید به پسر گفت:
آقا همینجا وایسا.بقیشو پیاده میرم!
پسر بی هیچ حرفی راهنما زدو کنار خیابان ایستاد!آرام پس از دادن کرایه از ماشین پیاده شدو به طرف شیرینی فروشی رفت!از پله هایش بالا رفتو تمام شیرینی هارا از نظر گذراند!به طرف مغازه دار رفتو گفت:
سلام.یه کیلو شیرینی تَر لطف میکنین؟
پسر بعد از تکان دادن سر مشغول شد!آرام روبه پسر گفت:
تا شما آماده کنین من از این مغازه بغلی گل بخرم بیام!
پسرباز هم سرش را تکان داد.آرام به سرعت از شیرینی فروشی خارج و وارد گل فروشی شد!یک دسته گل رز قرمز سفارش دادو پس از آنکه پول آنرا حساب کرد و شیرینی را از شیرینی فروشی تحویل گرفت به طرف کوچه منتخبش راه افتاد...میدانست که کمی دیر آمده!!!اما خب وقت نبود...میدانست که درکش میکنند!به طرف در رفت و زنگ را زد...کمی بعد در توسط پیرمردی باز شد.با دیدن آرام لبخندی زدو گفت:
سلام آرام خانوم.خوش اومدی!
آرام لبخندی زدو گفت:
سلام حاج عمو!خوبی؟؟؟منه مزاحم باز اومدما!
- اختیار داری!بفرما تو!
آرام وارد شدو پس از تکان دادن سر برای مرد به طرف ویلا راه افتاد!دم در کفش هایش را دراورد...دستش را روی زنگ گذاشت.دقایقی بعد در توسط سارینا باز شد!با دیدن آرام لبخند پر ذوقی زدو گفت:
بــــــــــــــــــــَه آرام خانوم!
آرام لبخندی زدو گفت:
سلااااام...
و سارینا اورا بزوردر آغوش کشید!آرام گفت:
سارینا شیرینی و گل له شد!
سارینا فاصله گرفتو گفت:
اوه...دست شما درد نکنه!
- واسه تو نخریدم که واسه عمو و زنعمو خریدم.
سارینا ضربه ای به لپ آرام زد.آرام شیرینی و گل را به دستش داد که صدای شهربانو آمد:
سارینا بذار بیان تو دیگه.چرا انقد معطل میکنی.خسته ان!
آرام زیر لب گفت:
بیان؟کیا؟مهمون دارین؟
- نه منظورش بابامو سامانه
آرام آهانی زیر لب گفتو وارد شد!بلند گفت:
ســـــــلام!
شهربانو بلافاصله از آشپزخانه خارج شدو با دیدن آرام لبخندی زدو گفت:
سلام خانومه بی معرفت!
آرام شهربانو را در آغوش کشیدو گفت:
سلام شهربانو جون...بخدا وقت نبود وگرنه منو که میشناسین...یه دم چتر میشدم خونتون!
شهربانو گونه اش را بوسیدو گفت:
چرا وقت نبود؟اصلا تو کجا بودی؟؟؟؟؟رفتی اراک برگشتی؟
آرام اب دهانش را قورت دادو گفت:
نه بابا قضیه داره!عمو نیست؟
- نه.بیا بشین الان میان!چرا زحمت کشیدی!خودت گلی دیگه...​
- زحمت چیه!وظیفه بود
شهربانو وارد آشپزخانه شدو دقایقی بعد با سه لیوان نسکافه و شیرینی آرام برگشت.آن را روی میز گذاشتو گفت:
نمیدونی چقد فرهاد از دستم ناراحت شد که گذاشتم بری...آخرشم سامان معتقدش کرد!این بچه این روزا اینجوری شده!
و خندید.آرام گفت:
بابا زنعمو نمیدونی که چیشد!بعد چند وقت خواستم برم خونه بابابزرگم بلکه تحکیم خانواده شه!رفتیم و اونجا حرف زدیم وآشتی کردیم.برای اینکه من خودمو بهشون ثابت کنم دیگه مجبور بودم خودمو بچسبونم بهشون!اقاجونمم کار برام پیدا کرده توکارخونه.اونجا سرگرم بودم ولی شمارو یادم نرفته بوداا!حالاااا...این آقا علیرضایی که منو برداشت آورد اینجا
- خب...همین پسر آقای زمانی
- آره همون.میدونین کیمه؟؟؟
- کی؟؟؟؟
- پسر عمم!
و خودش قهقهه زد!چشمان شهربانو و سارینا گرد شدو آرام در دل خوشحال که سامان کلمه ای حرف از او به آنها نگفته است!سارینا گفت:
ااا همون پسر چشم سبزه؟؟؟؟؟
- آره.حالا شده پسرعمم!یعنی من خودم باورم نمیشد!انقد تعجب کرده بودیم هممون!
- خوبه دیگه اشنام بودی قبلا باهاشون!الا...
باشنیدن صدای زنگ از جای برخاست و به طرف در رفت.در را که باز کرد فرهادو سامان با چهره ای خسته وارد شدند!شهربانو گفت:
سلام.چجوری اومدین صدای ماشینو نشنیدیم!!!؟؟؟
- حواستون نبود
- سلام!
با صدای سلام ارام هردو به طرف او برگشتند.فرهاد ابروهایش را بالا انداختو گفت:
به..سلام خانوم جاوید.افتخار دادین؟؟؟
آرام خندیدو گفت:
سلام بخدا قضیه داره عمو!وگرنه من همیشه میومدم اینجا!!!
و با فرهاد دست داد.فرهاد پس از آنکه لبخندی به او زد و سلامی به سارینا کرد گفت:
بشینین من لباسمو عوض کنم بیام
و به طرف اتاق رفت.آرام نگاهی به سامان کرد که به او لبخند میزد.لبخندی زدو گفت:
سلام...
سامان آهسته سلام کردو گفت:
سلام.ما بالاخره شمارو خندون دیدیم!
آرام خندیدو گفت:
بخاطر لطف بعضیاست دیگه
و به طرف مبل رفت و در دل گفت:
چه خوشتیپ شده بود!
سامان پس از آنکه کمی به آرام نگاه کرد به طرف اتاقش رفت!با دیدن این دختر،تمام موضوعات نیم ساعت پیش را فراموش کرده بود.تا چند دقیقه پیش سر درد داشت اما نمیدانست چرا از وقتی به خانه رسیده بود دیگر خبری از آن سردرد اعصاب خوردکن خبری نبود!!!سرش را کمی ماساژ دادو کتش را دراورد.بلافاصله تلفنش زنگ خورد.نگاهی به آن کرد.مهدی بود:
هان؟؟
- حقته همین الان اخراجت کنم؟؟؟آدم با رییس شعبش اینطوری حرف میزنه
- اوه ببخشید آقای رییس.سلام!
- یا اکثر امام زاده ها!تو که تا چند دیقه پیش سگ بودی تو اس ام اس میخواستی منو بخوری.الان چی شد یهو؟؟؟؟
- چبدونم.یهو حالم خوب شد!
- راستشو بگو...مامانت کیو دعوت کرده خونتون که با دیدنش این شکلی شدی
- آرامو
- کیو؟؟؟
- آرامو
- ای خاک تو سرت خرت کنم.تو به این دختر چشم داری؟؟؟؟؟بیشعوره کثافت...خب زودتر میگ...
- چرا چرت میگی آخه!گفتی کیو دعوت کرده گفت آرامو!البته اون خودش اومده!کی گفت من بهش چشم دارم.به دختر بی گ*ن*ا*ه که نمیتونم بخاطر یه زن دیگه بی احترامی کنم!
- زارت...
- زنگ زدی چرت و پرت بگی؟؟؟
- نخیر!زنگ زدم احوالاتتو بپرسم مثله اینکه با دیدن این دخترخانوم خوبه خوبی!
- مهدی اصلا حوصله شنیدن این چرتو پرتارو ندارم.مهمون دارم...کاری نداری برم؟؟
- مهمون داری یا مهمون داریین؟؟؟تنهایین مگه
- مهدی جدیدا خیلی چرتو پرت میگی.مثل اینکه سینگلی زیاد بهت فشار آورده.غلط لفظی بود.مهمون داریم!!!
- خب...دیگه که سینگل نیستم!!!
- حالا...
- دوراز شوخی!زنه چی بهت گفت؟؟؟
- چرت و پرت.طبق همیشه!مهسا فرهنگه دیگه...
- باورت میشه من اول فکر میکردم حدودا شاید سی سالش باشه...
- هه.سی سال؟؟؟با هزارتا عمل جراحی اینجوری نشون میده!!دیگه جاییشو نتونسته عمل کنه...پاشده اومده ایران به گُ...
- زشته حالا سامان!
- چی چیو زشته!
- خب چی میگفت؟؟؟
- میگفت میخواد باهام مفصل حرف بزنه.منم شرط گذاشتم اگه برم پیشش باید دست از سرم برداره...انقدی که من بخاطرش این چند روز سردرد گرفتم حد نداره...
- کی باید ببینیش؟؟؟
- فردا عصر...کافی شاپه مهر...دم بانک
- چه جای توپی...میتونم از اینجا زیر نظرتون داشته باشم!
- هه...مهدی کاری نداری؟؟؟
- نه برو...برو که منتظره.خدافظ
- ای د...
حرفش نیمه تمام ماند زیرا مهدی خیلی سریع تلفن را قطع کرده بود.شلوار راحتی پوشیدو لباس آستین بلند بافتش را هم تنش کرد.هوا زیادی سرد بود.هنوز آبان بود اما هوا،هوایی زمستانی بود!به طرف پایین رفتو به آرام نگاهی انداخت.چندروزی میشد اورا ندیده بود!باید بااو حرف میزد...آرام به کل همه موضوعات را فراموش کرده بود...
روبه روی آنها نشستو گفت:
بابا چه عجب.شما اومدی خونه ما.یهو رفتی پیدات نشدا!
آرام خنده اش را مهار کردو گفت:
بخدا کار داشتم...وگرنه اصلا نمیرفتم
و تک خنده ای کرد نسکافه اش را برداشتو مزه مزه کرد!آنرا همراه با شیرینی خورد.پس از ان هرپنج نفر باهم صحبت میکردند که فرهاد گفت:
بهتره من بیام پیش پدربزرگت...هرچی باشه شاید به ما اعتماد نداشته باشه.
- نه عمو.دار...
- خب هنوز مارو ندیده که بخواد مطمئن باشه.یه روز که وقت کردم...حتما میام
آرام سری تکان دادو لبخند زد
********
تلفنش شارژ شده بود.آنرا برداشتو تمام برنامه های مجازی را نصب کرد...منتظر پیامی از جانب سهیل بود!ساعت شش بعداز ظهر بود اما هیچ پیامی دریافت نکرده بود.هیجان داشت!کمو بیش از ان پسرخوشش می آمد،غافل از اینکه او نامزد دارد!روی تخت دراز کشیده بودو مدام به این فکر میکرد که اگر او پیامی دهد چه جوابی بهتر است!در همین فکر بود که صدای کوتاهی از موبایلش شنیده شد!خودش هم نفهمید چگونه تلفن را برداشت اما وقتی به خودش آمد متوجه شد با شوق چندین بار پیام ساده اورا میخواند:
سلام...خوبی؟؟؟؟
سریع دست بردو نوشت:
سلام مرسی.تو خوبی؟
و بی آنکه کمی تعلل کند پیام را ارسال کرد...
***
سهیل حتی از صفحه پیام خارج نشده بود که جواب رویا دیده شد.پوزخند صدا داری زدو گفت:
رضا دختره خیلی هله!هنوز پیام دلیوریش برای من نیومده جواب داد!!!
- مثه اینکه خوب مخشو زدی!خجالت نمیکشی ندا نامزدته ولی با یه دختر دیگه اس ام اس بازی میکنی؟؟؟
- نه چرا خجالت.من خودمم میدونم واسه چی دارم اس ام اس بازی میکنم دیگه.من که از این دختره خوشم نمیاد!فقط میخوام از طریق این به یکی دیگه برسم که از اونم خوشم نمیاد...
- سهیل؟؟؟
- هان!
- یچی بپرسم راستشو میگی؟
- تاچی باشه!فضولی کنی جواب نمیگیری
- زر نزن بابا...جدی دارم حرف میزنم
- خب بنال!
رضا روی مبل نشستو گفت:
من میدونم تو همینجوری با کسی قمار نمیکنی!پس چطوری رفتی نشستی با سعید بازی کردی!
- حال داریا!!چقد چرتو پرت میپرسی
- سهیل جواب بده!
- بذار جواب اینو بدم بعد اگه دلم خواست جواب میدم
و برای رویا ارسال کرد:
مرسی.گوشیت درسته؟
- آره.بدنیست
بعد از چند دقیقه جواب داد:
اوکی
و دیگر چیزی ارسال نکرد.میدانست خود رویا آنقدر مشتاق هست که موضوع را شروع کند!تلفنش را زمین گذاشتو به رضا نگاه کرد.رضا گفت:
منتظرم سهیل
- چی میخوای بشنوی رضا؟
- چیزی که خودتم میدونی
- بیخیال.چیز مهمی نیست!
- سهیل...هم من هم خودت هم کل نیرو میدونن کاریو الکی نمیکنی!پس بگو...به من اعتماد نداری
- بحث اینجور چیزا نیست
- پس بدو...منتظرم!
- ببین رضا...خیلی طولانیه!!!خیلی...به چندسال پیش ربط پیدا میکنه...و یادآوری اونا اصلا برام جالب نیست...دراصل حوصله مرور تک تکشون رو ندارم.
- ولی تو هیچ وقت به هیچ کس جواب نمیدی
- چون دلیلی نداره.فک کن قمار باسعید...یه نوع سرگرمی بوده...سرگرمی
و از جایش بلند شدو به طرف اتاق کوچکی که کنار هال بود رفت و روی تخت دراز کشید...هوا تاریک بودو اورا مجبور به استراحت میکرد... نخوابید اما سعی کرد فکر و ذکرش را از گذشته بیرون بکشد...اصلا دلش نمیخواست به شکست هایش فکر کند.دلش به این سه سال خوش بود...سه سالی که باعث شده بود تمام گذشته اش،کنارش هیچ باشد...نیم ساعتی گذشته بود که از جایش بلند شدو به موبایلش نگاه کرد.یک پیام از رویا داشت.
پیام را خواند:
آقای جلالی...از صبح که راجع به اون عکس حرف زدیم خیلی دلم میخواد بدونم اون کیه شماست که عکسشو دارین؟؟؟؟و با من هم آشناس؟
در جواب نوشت:
خیلی دوست داری بدونی؟؟؟
بلافاصله جواب برایش آمد:
آره خیلی
- واسه چی؟؟؟؟
- نمیدونم...
- چی از من و این دختره میدونی که حاضری بهم اس ام اس بدی و راجع بهش بپرسی
- از تو میدونم که خوش قولی و راستگو...اما از اون دختره خیلی چیزا میدونم!
- مثلا؟؟؟چی میدونی راجع بهش؟
- خیلی برات مهمه که بدونی؟؟
- چیز مهمی نیست برام...خودم به اندازه کافی میدونم...نمیخوای اصلا اشکال نداره نگو!راجع به خودمون حرف بزنیم بهتره!!تا درباره یه دختره...
- موافقم...اصلا ازاین دختره خوشم نمیاد که بخوام راجع بهش حرف بزنم.
- خب...از خودت بگو...
*****
نگاهی به ساعتش کرد.ساعت هفت و نیم بود.از جایش برخاست و گفت:
خب من دیگه برم
شهربانو نگاهی به او انداختو گفت:
چی چیو من برم!کجا بری؟
- برم خونمون!درسام مونده نخوندم...امیرپارسا میکشتم!
- امیرپارسا کیه؟
- پسرعموم!
با این حرف اخم های سامان درهم شد و پرسید:
امیرپارسا تو درسات کمکت میکنه؟؟؟
آرام به نشانه مثبت سری تکان دادو خواست پالتویش را بپوشد که شهربانو گفت:
فکر کردی من میذارم بری؟؟؟؟بشین ببینم
و دست را گرفتو کشید.آرام به دستش نگاه کردو گفت:
زنعمو ترسیدم...
- ببخشید.من پاشدم ماکارانی گذاشتم برات.بعد تومیخوای بری؟
- برای چی زحمت کشیدین؟لازم نبود
- زحمت چیه...پالتوتو بپوشی من میدونمو تو!
- آخ...
- سامان از ارام پذیرایی کن!
و از جایش برخاست!سامان نگاهی کردو گفت:
شنیدم کار پیدا کردی!کجا؟
قبل ازاینکه آرام پاسخ دهد سارینا گفت:
تواز کجا شنیدی این کار پیدا کرده؟؟؟؟؟
سامان با من من گفت:
چی؟من؟من از کجا فهمیدم؟خودش گفت دیگه
و نگاهی به آرام کرد.ارام دهانش را کمی باز کرد اما خیلی سریع آنرا به لبخند تبدیل کردو روبه سارینا گفت:
چیزه دیگه...گفتم خودم.یادت نیست؟
- والا شماکه نبودین به منو مامان گفت ولی یادم نیست به سامانم گفته باشی!
آرام به طرف سامان برگشت.سامان گفت:
چرا باباگفت.مگه نه؟
و به آرام نگاه کرد...آرام سری تکان دادو گفت:
اره آره گفتم.حالا این که موضوع مهمی نیست.دیگه چه خبر؟
سارینا نگاهی مشکوک بین انها انداختو آهسته گفت:
سلامتی...
سامان دیگر چیزی نگفت.میترسید دهن باز کند و سوتی دهد!برای همین ساکت ماند.آرام رو به سارینا گفت:
چه میکنی با درسات؟
- هیچی.توچه میکنی؟؟؟
- من فعلا هیچی.دارم با پسرعموم کار میکنم!
- پسر عموت همون امیرپارساس؟
- اره.همون امیرپارسا!
- چندسالشه
- بیستو سه
سارینا خیلی آهسته با شیطنت گفت:
اووووو سنشم که توپه تورش کن
آرام لبش را گاز گرفت و خندید.حرف سارینا از گوش های تیز سامان دور نماند و همین امر موجب شد اخم های سامان در هم رود!شهربان و فرهاد به آنها پیوستند...کمی بعد هرپنج نفر کنار هم شام خوردند!در تمام این مدت آرام نگاه های زیرزیرکی سامان را حس میکرد اما چیزی نمیگفت.ساعت از نه گذشته بود که تلفن ارام زنگ خورد
******
با عصبانیت لبخندی زدو گفت:
اشکال نداره.خودم میرم دنبالش آقا بزرگ!
و از در خارج شد.تلفنش را برداشتو شماره آرام را گرفت.دوبوق نخورده بود که جواب داد:
بله؟
- سلام.کجایی؟
- خونه دوست بابام!
- کی میای خونه؟؟؟؟
- ساعت چنده؟آهان نهه؟
- اره.انقد خوش گذشته ساعتم یادت نمیاد
- آره خیلی.الان دیگه راه میوفتم
- لازم نکرده.آدرس بده خودم میام دنبالت
- نه بابا زحمتت میشه...خودم میام
- آدرس...
آرام که از صدای خشن او کلافه شده بود تلفن را از گوشش فاصله دادو به جمع نگاه کرد.فرهاد دستشویی و شهربانو داخل آشپزخانه بود...تلفن را به طرف سامان گرفتو گفت:
آدرس میدی به پسرعموم.میخواد بیاد دنبالم؟
سامان تلفن را گرفتو گفت:
ادرس اینجارو؟؟؟؟؟
- آره
- واسه چی؟
- میخواد بیاد دنبالم!
تلفن را گرفتو گفت:
سلام
- ...
- ممنون.میخواین بیاین دنبال آرام؟؟
- ...
- میل خودتونه...منتهی فعلا قرار نیست ارام بیاد...خواست بیاد خودم میارمش...!
- ....
- خب قبل از اینکه دختر عموی شما باشه با ما نسبت داشته...
- ...
- گوشی...
و تلفن را به طرف ارام که چشمانش گرد شده بود گرفت.آرام تلفن را از دست بیرون کشیدو گفت:
الو
صدای عصبانی امیرپارسا شنیده میشد:
هرموقع خواستین تشریف بیارین...مهم نیست که کی بیای!فقط فردا دیر نرسی کارخونه.
و تلفن را قطع کرد.ارام تلفن را پایین اوردو تماس را قطع کرد.متعجب گفت:
وا...چش بود این؟؟؟
سارینا:
پسر عموت بود؟
- اره.
آرام روبه سامان گفت:
چی میگفت؟
سامان بی تفاوت گفت:
چبدونم.اینم خود درگیره ها!عصبی
- آره الان این عصبی بودنشو هم به همه انتقال میده.باید برم خونه!
- میترسی ازش؟
- نه بابا...
و از جایش بلند شد.شهربانو گفت:
آرام کمرنگ یا پررنگ!
- هیچی زنعمو دستت درد نکنه باید برم خونمون!
شهربانو از آشپزخانه خارج شدو گفت:
تازه ساعت نهه!کجا؟؟؟
- نه دیگه برم!خیلی دیر شده...ببخشید زحمت دادم!
و پالتویش را پوشید.شهربانو دیگر اصرار نکرد...فرهاد از دستشویی خارج شدو همان حرف های شهربانو را تکرار کرد وهمان جواب هارا شنید!آرام گفت:
زنعمو بی زحمت زنگ میزنین تاکسی بیاد؟؟؟
صدای سامان شنیده شد:
تاکسی واسه چی...خودم میبرم!
و بدون هیچ حرف اضافه ای به طرف اتاقش رفتو خیلی سریع حاضر شد...خودش هم بابت این عجله در تعجب بود!از پله ها پایین امدو سوییچ ماشینش را برداشت و روبه آرام گفت:
بریم.فعلا
شهربانو با لبخند سری تکان دادو گفت:
خدافظ
آرام و سامان خارج شدند.آرام گفت:
راضی به زح..
- زحمت چیه.وظیفه بود!
وبه طرف ماشین رفتو در را باز کرد.ارام هم چند لحظه بعد سوار شدو سامان راه افتاد!کمی از خانه دور شده بودند که سامان گفت:
چه خبر؟؟؟
- از چی؟
- جلالی!
- نمیدونم...جرئت نمیکنم به دانی زنگ بزنم!این چندروزه ام که میرم کارخونه بیشترشو با امیرپارسا یا علیرضا میرم!امنه
اخم های سامان در هم شد!نمیدانست چرا از این دو پسر خوشش نمی آمد.نه از علیرضا.و نه از امیرپارسا.هرچند از امیرپارسا کمی بیشتر.روبه آرام گفت:
درسات چطور پیش میره؟؟؟
- خوبه.امیرپارسا خیلی سخت میگیره و همش میگه باید درس بخونم!حوصلم داره سر میره!
باز هم امیرپارسا...دوباره پرسید:
کارت چی؟؟؟خوبه اونجا؟؟؟
- آره...امیرپارسا خوب کارامو یادم داده!
سامان پوفی عصبی کشیدو گفت:
امیرپارسا؟؟؟
- اره!چطور؟
- هیچی!
و به رانندگی اش ادامه داد!بعد از چند دقیقه سکوت گفت:
به قضیه شکایت فکر کردی؟
- نه اصلا...
- چرا...؟؟؟؟؟؟​
- نمیدونم!ولی یجوریم...انگار اصلا دلم نمیخواد به این موضوع ها فکر کنم!احساس میکنم همه چی در امنو امانه!
- چرا تو امن و امانه؟؟؟
- میدونی...خیلی ها هستن که مراقبم باشن. اقاجونم. علیرضا..امیرپارسا!عموهام!واسه همینه که خیالم راحته!
دلش میخواست اول از همه نام سامان را ببرد اما نمیدانست چرا نگفت!همین امرموجب شد که سامان دلخور شود.در دلش فکر کرد شاید حامی خوبی برای او نبوده است!شاید نتوانسته به او کمک کند که ارام اسم اورا نبرد!نفس عمیقی کشیدو گفت:
راس میگی
و تمام مسیر باقی مانده بی هیچ حرفی طی شد.سامان جلوی در خانه او ایستاده بود.بدون آنکه به آرام نگاه کند گفت:
شب خوبی داشته باشی
و رسما ارام را از ماشین بیرون کرد.آرام سرش را پایین انداخت و گفت:
مرسی...ببخشیدمزاحم شدم!سلام برسون.خدافظ
و در را باز کرد.سامان زیر لب گفت:
خدافظ
آرام به طرف در حرکت کرد.تا به آن برسد چندباری برگشتو سامان را نگاه کرد.دست برد کلیدش را دراوردو انرا داخل قفل کرد.برگشتو بار دیگر به سامان نگاه کرد.نمیدانست چرا او در این مدت زمان کوتاه رفتارش تغییر کرده است!این بار سامان هم به او نگاه کرد!آرام هنوز کلید را نچرخانده بود که در از آن طرف باز شدو ارام کمی به جلو پرتاب شد.هینی کشیدو سرش را بالا گرفت که با چهره تقریبا عصبانی امیرپارسا روبه رو شد!آرام با من من گفت:
س...سلام!
امیرپارسا بی هیچ حرفی سرش را تکان دادو به خیابان نگاه کرد که اول ماشین سامان و سپس خود سامان را دید.چشمانش را ریز کرد.آرام رد نگاهش را دنبال کرد که به ماشین سامان رسید.سامان پس از تکان دادن سر برای امیرپارسا پایش را روی گاز فشرد و از کوچه خارج شد.امیرپارسا گفت:
آقا سامان آوردنتون؟
- آ..ره!چطور؟
- هیچی.خدافظ
و از آرام فاصله گرفت...آرام زیر لب گفت:
واا!بیمار
و داخل شدو در را بست.به طرف خانه حرکت کرد و به فکر فرو رفت.چرا همه رفتارشان متفاوت شده است!عصبی شده اند!شانه ای بالا انداختو به طرف خانه رفت.همه با خوشرویی پاسخش را دادند!آرام گفت:
من میرم بخوابم خیلی خستم.شب خوش
و به طرف اتاقش رفت.لباسهایش را عوض کردو بدون آنکه مسواک بزند روی تخت دراز کشید.ده دقیقه ای گذشته بودو آرام هم درخواب و بیداری به سر میبر که صدای اس ام اس موبایلش بلند شد.پیامی از سامان دریافت کرد:
رسیدی خونه؟؟؟؟
لبخندی زدو پاسخ داد:
پس تا ساختمون اصلی بلا سرم اومده؟؟؟
و چند شکلک خندان هم ارسال کرد!سامان پاسخ داد:
راس میگیا!بخواب...فردا دیر برسی امیرپارسا میکشتت.خوب بخوابی
و با پوزخند ارسال کرد.آرام که انرا شوخی به حساب کرده بود فقط ارسال کرد:
مرسی!
سامان چشمانش را بست و روی تخت دراز کشید.نمیدانست چرا اینگونه شده است.هرچه بود که ازاین خود درگیری عصبی میشد!سرش را روی بالش کوباندو بدون آنکه به موضوع های سردرد آور فکر کند چشمانش را روی هم گذاشت
*****
بشکنی زدو به پیام رویا خیره شد:
باشه عزیزم...شبت خوش!
پوزخند صدا داری زد که رضا گفت:
چیه؟؟؟؟چرا میخندی؟
- هیچی...تا پس فردا فکر کنم همه چی حله!
- چی حله؟؟؟
- این دختره بادوتا عزیزم وا داد!یکم دیگه قربون صدقش برم باور کن همه چیو میگه!
- وا!
- باور کن...یکم از خودش پرسیدم جواب داد از من پرسید جواب دادم!خودش هی بحث ارامو باز میکردو میگفت که ازش بدش میادو حالشو نداره...خیلی هم دوست داشت بدونه قضیه این عکسه چیه!
- چی میخوای بگی بهش؟؟؟میگی چه نسبتی داری؟؟؟
- فعلا که هیچی نگفتم...اما قصد دارم اول مغزشو شصت و شو بدم.بعد روحشو...بعد قلبشو!
- اذیت نکن سهیل!گ*ن*ا*ه داره
- درک!
- سهیل دختره!احساسات داره!
- غلط کرده بابا.این دخترا یه موجودات موزی هستن که خبر نداری!
- خب تو الان چی میخوای بگی.میخوای بگی چه نسبتی داری؟
- میخوام بگم واسه انتقام اومدم!
- اونم باور کرد
- نشناختی منو هنوز؟اینی که با دوتا عزیزم وا داد خیلی زود همه جارو لو میده!
- مراقب باش
- هستم...ناجور!
- احساس خوبی ندارم!
- نداشته باش...
- تو چرا هیچ حسی نداری؟؟
- چه حسی مثلا؟؟؟
- اونا دخترن حساسن!
- درک!
- دلشون میشکنه ها!
- درک!
- نفرینشون بدبختت میکنه!
- درک!
- سهیل د لامصب داری با اینده چند نفر بازی میکنی!
سهیل عصب یا زجایش بلند شدو گفت:
به درک...برن بمیرن همه این دخترای خاک برسر.به جهنم!فک کردی واسه من مهمه؟؟؟نه نیس...پس ببند دهنتو انقد نرو رو مخ من!من از هرچی جنس مونثه بدم میاد میفهمی؟؟؟
- سهیل
- ببند دهنتو رضا.اه!
و تلفنش را روی مبل پرتاب کردو به طرف حمام رفت.تی شرتش را دراوردو با شلوار زیر دوش رفت.برای اوین بار بود که از یاد اوری گذشته اش عصبانی میشد!خیلی وقت بود انرا فراموش کرده بود...اما این بار با همیشه فرق میکرد...نفس عمیقی کشیدو گفت:
هرکسی هرکاری کنه...هراشتباهی کنه...شاید تاوانشو خودش پس نده...ولی عزیزاش که پس میدن...منتظر باش...منتظر باش خانوم جاوید
و سرش را محکم تکان داد که باعث شد قطره های آب از موهایش به اطراف بریزد.
*******
ساعت نه صبح بود...حاضر شدو بدون خبر دادن به سهیل از اتاقش خارج شد!به طرف پذیرش رفت و به پسری که آنجا ایستاده بود گفت:
اقا ببخشید!
پسر به طرف ندا برگشتو گفت:
بفرمایین!
- میشه زنگ بزنین اژانس بیاد؟نزدیک باشه لطفا!
- چشم حتما...بفرمایین بشینین تا بیان!
ندا روی صندلی نشست و دستش را زیر چانه اش زد!کمی فکر کرد...چرا او این همه وقت گوشه اتاق نشسته بودو حرفی نمیزد؟؟؟؟چرا برای کمک به ان دختر آمده بود؟؟؟نمیدانست اما دلش این گونه میخواست!فکر میکرد هیچ چیز تقصیر آن دختر نیست!او یه عروسک است...یک عروسک خیمه شب بازی...که به دست همه میچرخد!اما ندا این را نمیخواست...دوست نداشت این دختر انقدر زجر بکشد.دلش برای دخترانی که قبل از او بودند نمیسوخت...زیرا آنها خودشان را خیلی راحت در اختیار سهیل میگذاشتند و درواقع ه*ر*ز*ه بودند!برایشان هم فرقی نمیکرد کجا باشند...پس برای آنها دلش نمیسوخت!با صدای پسر به خودش آمد:
خانوم تاکسی منتظره!
ندا باصدای آهسته تشکر کردو به سمت در رفت.در به صورت کشویی باز و ندا خارج شد.مردی کنار پرایدی ایستاد.ندا به طرف اورفتو گفت:
آژانس؟
- بله...بفرمایین!
ندا در عقب را باز کردو سوار شد!مرد سریع نشستو گفت:
کجا برم خانوم؟؟؟
- نمیدونم...هیچ جارو بلد نیستم!فقط برین...میخوام یکم بیرونو ببینم!
مرد راه افتاد!کمی که گذشت گفت:
دوهفته پیش یه دختر از ترمینال سوار ماشین من شد!اونم خیلی ناراحت به نظر میرسید!هیچ جای تهرانو بلد نبود.نمیدونم میخواست بره خونه کی!اما هرکی بود خیلی براش مهم بود...هعــــی!دختره با ایما و اشاره بهم آدرسو میفهموند!رسوندمش.بیچاره چقد خوشحال شد...چند وقت بعد شوهرش اومد دنبالش.اونم خیلی ناراحت بود...آدرسو که بهش دادم بنده خدا چقد خوشحال شد...نمیدونم چرا اما یهو یاد اون دخترو پسر افتادم!
ندا نفس عمیقی کشیدو گفت:
ان شاالله که هردوشون به خوبی و خوشی بهم برسن!
غافل از آنکه آن دو...هیچ وقت به خوبی و خوشی بهم نمیرسند...در اصل بین آنها...هیچ خوبی و لطافتی وجود نداشت!هیچ لطافتی.
******
هدفون را دراوردو به پشتی صندلی تکیه داد.از صبح که امده بود مدام با دستانش کار کرده بودو حسابی خسته بود.امیرپارسا هم لام تا کام با او حرف نمیزد!به طرف علیرضا برگشتو گفت:
این چشه؟؟؟؟
علیرضا شانه ای بالا انداخت.هدفون را دراوردو گفت:
نمیدونم.عین میرغضبه از صبح!
- همیشه چرتو پرت میگفت میخندیدیما!حوصله سر رفته!
علیرضا:
چیزی میخوری برم برات بیارم؟؟؟
- آره.یه لیوان چایی!
علیرضا از جایش بلند شد که آرام گفت:
کجا؟؟؟شوخی کردم بابا!
- نه میرم میارم.خودم کمرم درد گرفت انقد نشستم راه رفتن خوبه!
آرام خندیدو زیرلب گفت:
مرسی!
علیرضا از آنها جدا شد!آرام به طرف امیرپارسا که بی حرف به مانیتور نگاه میکرد خیره شد.آهسته گفت:
امیر
- ...
- امیرپارسا
- ...
- امیر؟؟؟؟
- ...
دست بردو به بازویش ضربه ای زدو گفت:
هووووی امیر
امیر سریع به خودش آمد و با دیدن آرام اخم هایش در هم شد و رویش را برگرداند!آرام:
چته؟؟؟؟
- هیچی!
- باشه هرجور راحتی.نگو!امروز میای خونه اقاجون سر تمرین؟یاخودم بخونم؟
- خودت بخون!
آرام:
یعنی نمیای؟؟؟
- نه!
- باشه
و هردو به مانیتور نگاه کردند.آرام باخود گفت:
این چرا این شکلی شده؟اه!اعصابم خورد شد.بزنمش؟یا نه!نه وایمیسم علیرضا میاد بعد
در همین فکربود که علیرضا جلویش یک لیوان چایی گذاشتو خودش هم نشست.آرام گفت:
مرسی!
علیرضا:
خواهش میکنم.این حرف نزد؟؟؟؟
- نه!حالش بده!
- چرا؟
- چمیدونم!
- ولش کن...معلوم نیست با کدوم دوست دخترش بهم زده...
آرام خندیدو در دل گفت:
هم این هم سامان حتما با دوست دختراشون دعوا کردن که اینطورین
و پوزخندی زدو به کارش ادامه داد.امیرپارسا رو به آنها گفت:
بچه ها من خیلی خستم.میرم یه دوری بزنم...سه و نیم برمیگردم!
علیرضا سری تکان دادو گفت:
زود بیای ها!آرام سه میره!بیا من تنها سختمه!
- میرسم.فعلا
و از کارخانه بیرون زدو سوار ماشینش شد!
*******
با دست کمی گردنش را ماساژ دادو سپس استارت زد!آهنگ ملایمی برای خودش گذاشتو پایش را روی گاز فشرد.در حال و هوا خودش نبود.نمیدانست کجا میرود فقط میرفت.مهدی گفت:
کجا میری؟؟؟؟؟
- نمیدونم بریم یکم دور بزنیم.از بس رفتم نشستم خونه دیگه حال ندارم...بعد از ظهرم که با این یارو قرار دارم
- یارو چیه؟خیر سرت م...
- اه حالا همون مهسا فرهنگ!
- درست خب بگو!
- بیا درست گفتم!درکل حال ندارم برم خونه.حال دور دور نداری برسونمت!
- کیه که از بنزین مفت بدش بیاد.مخصوصا اگه مال توئه خسیس باشه.پایه ام بریم...
سامان سرعتش را بیشتر کرد.هردو ساکت به جلو خیره شده بودند.بخاطر شلوغیه جاده تصمیم گرفت از راه میانبر استفاده کند.همین که دست بردو فرمان را بپیچید هم ماشین و هم سر خودش به جسم سفتی برخورد کرد!صورتش را مچاله کردو گفت:
اوه...
و دستش را روی سرش گذاشت!عینک دودی که روی سرش بودخورد شده و گوشه ی آن سرش را به شدت زخمی کرده بود!چشمانش را بست...پس از چند ثانیه رَد چیزی را روی صورتش احساس کرد.گرم بود.دستی روی آن کشید جلوی صورتش آورد که متوجه ماده قرمزی شد...خون...به طرف مهدی برگشتو گفت:
خون داره میاد؟
مهدی لبانش را گاز گرفتو گفت:
سرت به جهنم ماشین روبه رویی و بچسب!داغون شده سامان.داغون
سامان سرش را برگرداندو به ماشین روبه رو نگاه کرد.ماشین شاسی بلند مشکی!!جلویش کاملا جمع شده بود.مهدی:
این چرا جلوش انقد جمع شده؟؟؟چجوری زدی بهش؟؟؟
- سر خودم داغو...
- سامان یارو پیاده شد...بدبخت شدی
- اه به جهنم خب.خسارتشو میدم!
سامان به پسر نگاه کرد.پسری قدبلند اما هیکلی.عینک آفتابی بزرگی روی چشمانش بود که چهره اش را مخفی کرده بود!سامان ابتدا دستمالی برداشتو سپس از ماشین پیاده شد!با دستمال صورتش را تمیز کرد.پسر به طرفش آمدو خیلی ناگهانی یقه اش را گرفت وخواست مشتی به صورتش بکوبد که سامان مشتش را گرفتو گفت:
هوی هوی.حاجی پیاده شو باهم بریم
و به عقب هولش داد.پسر عینک افتابی اش را دراوردو گوشه ای پرت کرد.خواست دوباره به سامان نزدیک شود که توقف کرد.سامان سرش را که بالا آورد متوجه شخصی آشنا شد!!!پوزخند بلندی زدو گفت:
به به...مشتاق دیدار اقای جاویید!خیلی عصبی هستیا!
امیرپارسا خشمگین نگاهش کردو گفت:
گل بگیرم دهن اون افسری که به تو اجازه رانندگی داده!
سامان اخم هایش درهم شدو گفت:
به احترام اینکه پسرعموی آرامی چیزی بهت نمیگم.پس ببند حرف نزن!
و تلفنش را برداشت تا به پلیس زنگ بزند!امیرپارسا گفت:
اولا ارام نه و خانوم جاوید.دوما تو نمیخواد از دختر عموی من مایه بذاری!
سامان جوابی به او ندادو تلفن را دم گوشش گذاشت و شروع کرد به توضیح دادن اتفاق!امیرپارسا پوزخندی زدو به ماشینش تکیه داد.زیر لب گفت:
کاش بجای ماشینت خودت اینجا بودی از روی صورتت رد میشدم ببینم بازم آرام هی میگه سامان فلان سامان فلان!
سامان تلفن را قطع کردو به ماشینش تکیه داد.مهدی هم از ماشین پیاده شدو به طرف سامان آمد.چند نفر دیگر هم اطرافشان را گرفته بودند و چند دختر با نازو عشوه میگفتند:
آقا از سرت داره خون میاد چیزیت نشه!
- وای نگا کن!!!داره از سرش خون میاد...برم درستش کنم؟؟؟
- اون پسره چه خوشگله ولی خیلی عصبیه!
- آره.این یکی آروم تره
- ...
- ...
و همه مدام از جذابیت و خشمگینی آنها میگفتند!سامان زیر لب گفت:
آی آرام خانوم کجایی ببینی که من هرچی میگم اسمشو میاری از وحشیا چیزیو کم نداره.امیرپارسا فلان امیرپارسا بهمان امیرپارسا و در...
مهدی:
اه خب دیگه.حسود
- حسودی به کی؟این؟اصلا برای چی حسودی!
- حرف نزن فقط به این فکر کن که اگه من فردا حقوق و نریزم چطوری میخوای پول خسارت اینو بدی
- انقد جمع کردم که بتونم بدم.بعدشم اون سرعتش زیاد بود!نه من...تازه سرمو هم نگا...خون داره میاد
- اینارو بیخی...اون دختررو نگا.خوشگله ها!تورش کنم واست
- ازخودت مایه بذار
و رویش را برگرداند و به این فکر کرد که اگر آرام قضیه را بفهمد چه عکس العملی نشان خواهد داد!
چند دقیقه بعد پلیس آمدو شروع کرد به جریمه نوشتن...در آخر هم بخاطر سرعت زیاد امیرپارسا و سرزخمی سامان،امیرپارسا خطاکار شناخته شدو وظیفه خسارت ماشین سامان بر دوش او افتاد!دم رفتن سامان رو به امیرپارسا گفت:
به یه روانشناس مراجعه کن.خوب میشی.
و امیرپارسا را با یک دنیا خشم تنها گذاشت!اصلا اعصاب کارخانه را نداشت.برای آرام پیام نوشت:
اصن حال ندارم بیام کارخونه.جای من بمون امروز
و ارسال کرد...همان موقع آرام تلفنش را برداشت به امیرپارسا پیام دهد وبپرسد چرا نمی آید که پیام امیرپارسا نمایان شد.آرام پس ازخواندن آن با حرص زیرلب گفت:
نه یه خواهشی.نه یه کوفتی.نه یه مرسی یا تشکری.مسخره
و دستش را روی سرش گذاشت.از سر درد چشم هایش باز نمیماندو حال مجبور بود جای امیرپارسا هم بماند!تلفنش را روی میز کوبیدو شروع کرد به انجام کار ها!
******
ساعتش را نگاه کرد...ظهر بودو او مشغول قدم زدن در خیابان!چقدر این کار را دوست داشت.با خودش عهد کرده بود هر وقت توانست از آن هتل بیرون بیاید،به آنجا برود و همانجا قدم بزند...دستش را بالا آورد.ظهر شده بودو او حتی تماسی از جانب سهیل هم نداشت.هرچند اگر داشت هم جواب نمیداد.تا کسی گرفتو آدرس هتل را داد.از طول راه هیچ چیز نفهمید زیرا فقط به اطراف توجه میکرد.دم هتل پیاده شدو به طرف در رفت که صدای بوقی را شنید.جلوی در پارکینگ هتل ایستاده بود.صبرکرد تا ماشین برود اما ثانیه ای بعد با خواندن پلاک متوجه شد ماشین متعلق به سهیل است!بی تفاوت سر جایش ایستاد تا ماشین برود...سهیل که از سراشیبی خارج شد شیشه را پایین دادو گفت:
کجا بودی؟؟؟؟؟؟
ندا:
به خودم مربوطه
و به طرف در هتل رفت.سهیل بلند تر گفت:
ندا....با تو بودم
و اما ندا بی هیچ جوابی وارد شد...آنقدر از دستش عصبانی بود که حتی نخواهد بفهمد سهیل به کجا میرود...سهیل دست برد تا در را باز کند که صدای بوق ماشین پشتی را دید.مشتش را روی فرمان کوباندو راه افتاد.ندا از پشت پنجره نظاره گر بود.با دیدن ماشین سهیل که از خیابان خارج میشد پوزخندی زدو به طرف همان پسر صبحی رفتو گفت:
کارت اتاق منو لطف میکنین؟؟؟؟
*****
سعی کرد خودش را از فکر ندا بیرون بکشد.زیرلب گفت:
امروز باید از زیر زبون رویا یه چیزایی رو بیرون بکشم...باید
و سرعتش را بیشتر کرد...نیم ساعتی بعد به محل مورد نظر رسید.ون خودش که پوریا در آن ایستاده و مشغول شیفت دادن بود را دید.بدون آنکه پیاده شود به رضا پیام داد که به آنها بگوید فعلا دست از سر این کوچه بردارندو بروند تا وقتی که خودش به آنها خبر بدهد!پس از آن هم تک زنگی به رویا زد...تا رویا بیایدفبه اطراف نگاه کرد.به اتاق های کوچک که روی آنها پر بود ازپرچم های یا حسین یا اباالفضل!پوزخند زد...خیلی وقت بود دیگر آنهارا نمیشناخت.نه عباسی برایش مهم بودو نه حسینی...خیلی وقت بود او حتی خدایی هم نداشت...سه سال...سه سال بود که همه اینها برایش تمام شده بود.در همین فکر ها بود که در جلو باز شدو رویا نشست!لبخند بزرگی زدو گفت:
سلام
سهیل برخلاف او لبخند کوچکی زدو دستش را جلو برد وسلام داد.رویا هم با کمال میل با او دست داد.همانطور که دنده را جابه جا میکرد گفت:
احوال خانوم.چطوری؟
- عالی مرسی
- خب کجا بریم
- نمیدونم
- من جایه زیادیو نمیشناسما!
- وا مگه تهرانی نیستی؟
- چرا...ولی تهران جایی نمیرم.پاتوق ما چالوسه
- عالیه.بریم همونجا
- جدی؟میتونی بیای؟
- آره باو.تا شب آزادم.گفتم تولد دعوتمو میخوام الان برم کادو بخرم!
- خب پس...بزن بریم که حسابی کار داریم!
و پس از چند ثانیه گفت:
کاش میگفتی شبم نمیتونی بیای!
رویا بی خجالت خندیدو گفت:
پررو
و سهیل در دلش پوزخند زدو به افکار خبیثانه اش فکر کرد.پس از مدتی خود رویا پرسید:
بابا سهیل این قضیه عکسه چیه من میخوام بدونم دختر دایی من چه ربطی به تو داره؟؟؟؟
سهیل بدون توجه به جلو برگشتو خیلی سریع به رویا نگاه کرد.اما خیلی سریع به جلو خیره شد.ناگهان تمام سوال ها در ذهنش نمایان شد.دختر دایی؟آرام؟رویا؟آرام دختر دایی رویاست؟؟؟؟صورتش مچاله شدو ناخوداگاه پرسید:
دختر دایی؟؟؟؟
رویا:
آره.این دختره دختر داییمه!آرام
مطمئن شد...این بار دیگر واقعا مطمئن شد که به واقعیت نزدیک است!سرش را تکان دادو گفت:
فامیلیش چیه؟
- جاوید دیگه.فامیلیه مامانمه!
- آهان.جاوید.آرامه جاوید...ولی من فکر میکردم اسمش نیلوفره!
و بی اختیار لبش کج شد.نیلوفر؟نیلوفر دیگر که بود که نامش را برده بود؟؟؟؟رویا ابرویش را بالا انداختو گفت:
نیلوفر؟نه بابا؟؟؟؟
- آره اسمش نیلوفر بود اون موقع ها!
- اه اصن هرچی.خیلی ازش خوشم میاد دختره ایکبیری!
- چرا ازش بدت میاد؟؟؟؟
میخواست از حس تنفر او مطمئن شود...رویا که از چهره اش نفرت میبارید گفت:
خیلی پرروئه.ازاوناس که الکی مظلوم نمایی میکنه بعد دراصل خیلی پرروئه!درکل خوشم نمیاد دیگه.
- اوکی
و دیگر حرفی نزد.رویا پس از دقایقی گفت:
نمیخوای بگی کیته؟؟؟
- چی میخوای بدونی!؟
- همه چیو
- ولی من چرا باید بهت بگم؟؟؟
- یعنی بهم اعتماد نداری!؟
- چرا ولی تو دختر عمشی...پخ کنم بهش میگی
- واقعا راجع به من اینجوری فکر میکنی؟؟؟؟
- درباره نسبت های فامیلی اینجوری فکر میکنم.نه تو!
رویا که حسابی بهش برخورده بورد به شیشه تکیه دادو دیگر چیزی نگفت.سهیل از گوشه چشمش نگاهی به قیافه پکرش نگاه کردو لبخند کجی زد!مطمئن بود خود رویا اول از او پاپیش میگذارد تا مووضوع را بداند برای همین حرفی نزدو منتظر ماند...اما رویا هم حرفی نزد.رویا پس از دقایقی گفت:
نریم چالوس.بریم دربند...
- باشه.من خیلی وقت پیش رفتم.تازه ام اومدم ایران یادم نمیاد.آدرس بگو!
رویا با بی حوصلگی شروع کرد به آدرس دادن!سهیل پوزخندی زد!وقتی کلافگی اورا دید دست بردو ضبط را روشن کرد و آنقد آهنگ هارا جابه جا کرد تا به یک اهنگ درست و حسابی رسید!آهنگ شادی بود که هر فردی را به ر*ق*ص وادار میکرد ولی در آن موقع نه رویا حالش را داشت نه سهیل بیکار بود!
********
کش و قوسی به بدنش داد!ساعت پنج بودو او هنوز پای کامپیوتر...علیرضا لبخندی زدو گفت:
خسته شدی نه؟
- خیلی.از دست این امیرپارسا.یه خبرم نمیده میخواد امروز بره دیقه اخر میگه.کل بدنم گرفته!
و گردنش را تکان داد.علیرضا باهمان لبخندش گفت:
بریم دیگه.فعلا که پیامی نیومده اگه ام بیاد فردا جواب میدیم!
- من که فردا نمیام!
- چرا؟؟؟؟
- نمیدونم.همینجوری گفتم.من میرم خداحافظی بعد برم خونه.
علیرضا خندیدو گفت:
خودم میرسونمت!
- نه زحمت میشه.خودم میرم
- چه زحمتی؟بیام اقاجونو مادرجونو هم ببینم.بریم
و هردو با بقیه خداحافظی کردند!تا سوار ماشین شدند تلفن ارام زنگ خورد.گوشی را که بالا آورد شماره المیرا را دید.با خوشحال جواب داد:
بــــــــــــــــه سلاااام
- سلام.آرام؟؟؟
صدایش سرشار از استرس بود.ارام هم با استرس پاسخ داد:
جانم.چیزی شده؟؟؟؟
- امیرپارسا چش شده؟صبح اتفاقی افتاده؟
- امیرپارسا؟نه...آهان آره.امروز خیلی تو خودش بو...
- نه این منظورم نیس.دعوایی چیزی کرده؟
- نه!
- آخه معمولا بی دقتی نمیکنه.ماماینا خونه نبودن اومد خونه با موهای دربه داغون...الانم رفتم از سوپرمارکتی چیزی بگیرم دیدم ماشینش تو پارکینگ داغون شده آرام.جلوش کاملا مچاله شده نمیدونم چی شده!
و به هق هق افتاد.آرام پوفی کشیدو گفت:
دیوونه ترسیدم.حالا خودش خوبه؟
- آر...ره خوبه!ولی هرچی میپرسم جواب نمیده!
- وا!چشه امیر؟؟؟
- نمید...دونم!هیچ موقع بی دقتی نمیکرد که کارش به تصادف بکشه!
- حالا فدا سرش یه ماشین بود دیگه
- ماشین به درررک!خودش چشه!
- وای المیرا انقد اینو لوس نکن پس فردا نمیشه جمعش کرد انقد لوس میشه​
- آخه...
- حالا یه تصادف کرده دیگه.خداروشکر خودش چیزیش نشده!
- آره خداروشکر
- الانم پاشو برو یچی درست کن واسه شام بده بخوره!
- مامانم نیس شام بپزه!
- خب نباشه...بلد نیستی یعنی؟
- چرا ولی میترسم درست کنم!میشه بیای اینجا کمکم کنی؟من تاحالا آشپزی نکردم!
- المیرا؟؟؟؟دروغ نگو!
- بخدا...الانم میترسم.میشه بیای اینجا؟
- بذار به اقا بزرگ بگم ببینم چی میگه!
- زود خبر بدیا
- خب.خدافظ
و قطع کردو سپس با آقا بزرگ تماس گرفت.علیرضا هم بدون هیچ سوالی به مکالمه او گوش میداد!آرام پس از انکه به اقابزرگ اطلاع داد روبه علیرضا گفت:
منو میذاری دم خونه المیرا اینا؟
- چیزی شده؟
- نه بابا زنعمو خونه نیس میگه نمیدونم چی بپزم!عموام که دیدی...گفت داره میره اصفهان امشب.میگه بیا اینجا.
- برای خواب؟
- نمیدونم تااون موقع بمونم یانه.ولی الان بریم اونجا.ببخشیدا!
- باشه!اشکال نداره
و مسیرش رابه طرف خانه امیرپارسا تغییر داد!ده دقیقه بعد رسیدند.علیرضا گفت:
من دیگه نمیام.تو برو بالا.طبقه سومن​
ارام هم با لبخند پاسخش را دادوتشکر کرد!سپس به طرف خانه آنها راه افتاد.تابه حال به اینجا نیامده بود!البته کوچه را دیده بود اما داخل خانه نشده بود.زنگ سوم را زد.بلافاصله صدای جیغ المیرا آمد:
   

    واااااای اووووومدی
    - اگه درو باز کنی میام
    المیرا در را زدو آرام خیلی سریع وارد شد!وارد پارکینگ که شد با ماشین امیرپارسا روبه رو شد!جلویش کمی جمع شده بود...زیرلب همراه با خنده گفت:
    انگار جلوش نخ کش شده!
    و قهقهه زد!با همان خنده سوار اسانسور شدو طبقه سوم را زد!اسانسور خیلی اهسته راه افتادو در طبقه سوم توقف کرد!ارام تا در را باز کرد چهره ذوق زده المیرا را دید.لبخند خسته ای زدو گفت:
    سلام
    - سلام.قربونت دمت گرم اومدی بیاتو
    آرام بند کفشش را باز کردو وارد شد.بلند سلام کرد که المیرا گفت:
    فقط منوامیرپارساییم!
    - خب سلام دادم اون بشنوه دیگه
    و نگاهی سرسری به خانه انداخت.اصولا اهل دقت در خانه و زندگی کسی را نداشت.فقط در نگاه اول به نظرش زیبا آمد.همین و بس!المیرا گفت:
    بیا اتاق من لباساتو دربیار
    به دنبال المیرا رفت.او هم اتاق قشنگی داشت.دکوراسیونش یاسی- مشکی بودو همین اتاقش را دخترانه کرده بود.پس از آنکه پالتویش را دراورد گفت:
    اتاق تحفه خان کجاس؟
    - همین بغل
    از اتاق بیرون آمدو به طرف اتاق امیرپارسا رفت.دستش را به ان کوباندو گفت:
    بیام تو؟
    وقتی صدایی نشنید دست بردو در را باز کرد.توقع داشت طبق گفته های المیرا،امیرپارسا را درحالت اشفته ببیند!اما او خیلی ریلکس جلوی آینه ایستاده بودو با دست به موهایش حالت میدادو زیر لب آهنگ هم میخواندو در آخر زیرلب همراه با شعری که میخواند گفت:
    درک که سامانی وجود داره...گل پری جوون...بره بمیره پسره ایکبیری...
    آرام صورتش را مچاله کردو بلند گفت:
    چی؟؟؟؟
    امیرپارسا هراسان به طرفش برگشتو گفت:
    مرض.بلدنیستی در بزنی؟
    آرام اخم کردو گفت:
    در زدم نشنیدی!به من چه!
    - علیک سلام!
    - سلام.چی داشتی میگفتی باخودت؟
    - شعر میخوندم!
    - نه اخرش.به درک که کی وجود داره؟
    - اوناش دیگه به تو مربوط نمیشه.تو واسه چی اومدی خونه ما
    - دوست داشتم بیام.
    - آخی.سامان جون اجازه دادن
    آرام لبولوچه اش را کج کردو ادایش را دراورد.سپس گفت:
    اختیار من مگه دست سامانه که نذاره بیام؟اون چیکارس؟
    با این حرف لبخند کج ناخواسته ای روی لب ها امیرپارسا نشست.دوباره به طرف آیینه برگشتو گفت:
    فک کردم شاید باشه
    - تو فک نکن!الانم پاشو بیا بیرون المیرا سکته کرد.بخاطر تو!
    خواست بیرون برود که ناگهان یاد چیزی افتادو برگشت.دست برکمرش زدو طلبکارانه گفت:
    تو برای چی رفتی دیگه نیومدی؟نگفتی من درس دارم؟
    - نه نگفتم!یبار وایسا جای من چی میشه مگه
    آرام چشم غره ای رفتو بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.روی مبل نشست.المیرا برایش شربت اوردو گفت:
    دمت گرم اومدی
    - از وقتی اومدم صدبار گفتیا!
    - خب دمت سرد!
    - بیشور.دمم سرد؟
    - خو من که میگم
    آرام جوابی ندادو شربتش را خورد.لیوانش را که برای بار دوم بالا برد تلفنش زنگ خورد اما در دسترسش نبود.فقط صدایش می آمد.المیرا گفت:
    میرم برات میارم!
    و به طرف اتاق خودش رفتو تلفن آرام را دراورد.در همان اتاق بلند گفت:
    ســـــــامانه!
    **********
    نگاهی به ساعتش کرد.چهار بود...سر وقت رسیده بود...ماشینش را به دست مهدی سپرده و خودش به اینجا آمده بود تا این قضیه را تمام کند.سرش میسوخت و نیاز به بخیه داشت اما او با چسب زخم روی آن را پوشانده بود...وارد رستوران شدو با چشم دنبال مهسا فرهنگ گشت و پس از آنکه پیدایش کرد به طرف میزش رفتو بدون آنکه هیچ علامتی ندهد روبه روی او نشست.مهسا لبخندی زدو با صدای سرشار از ذوق گفت:
    میدونستم...میدونستم هنوزم مهربونیو میای
    سامان بدون آنکه به او نگاه کند گفت:
    بخاطر تو نیومدم.اومدم خودم خلاص کنم
    مهسا آب دهانش را قورت دادو گفت:
    آخه...آخه سامان!
    سامان چشمانش را برای لحظه ای بستو دست راستش را به نشانه سکوت بالا آوردو گفت:
    نیومدم حرفای تکراری بشنوم.حرفتو بزن
    مهسا کمی سکوت کردو سپس به طور ناگهانی جیغی کشیدو گفت:
    سامــــان!
    با صدای جیغش لرزه ای در بدن سامان افتاد!صورتش را مچاله کردو گفت:
    چرا جیغ میکشی؟؟؟؟
    - سَـ...سرت!چی شده؟؟؟
    و دستش را به سمت زخم سامان برد که سامان دستش را پس زدو گفت:
    لازم نیس نگران من بشی!میتونی حرفتو بزنی.وقتم کمه.قرار دارم!
    مهسا با حرص گفت:
    تو برای مـ...
    - نه وقت ندارم.همونطوری که تو تا هفت سال پیش نداشتی!واقعا اگه حرفی نداری برم!
    اشک درچشمان مهسا جمع شد.سرش را زیر انداختو گفت:
    سامان..توچرا...تو چرا از من بدت میاد؟؟؟؟
    سامان پوزخند صدا داری زدو با خشونت اما صدایی آهسته گفت:
    نکنه میخوای اینم برات توضیح بدم؟؟؟؟؟خودت نمیدونی؟؟؟نمیدونی چطوری منو ول کردیو رفتی؟؟؟
    قطره اشکی از چشمانش جاری شدو گفت:
    من...من اون موقع ها خام بودم.بچه بودم!نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم...سامان من...من خیلی دوست دا...
    سامان دوباره دستش را بالا آوردو گفت:
    من هیچ نیازی به دوست داشتن تو ندارم.موقع ای که بهت نیاز داشتم کجا بودی هان؟؟؟ترکیه؟برای چی اونجا بودی؟تو تا هیجده سال پیش اونجا بودی حالام پاشو برو همونجایی که بودی...من دیگه نمیخوام مثله هفت سال پیش بشه!
    - میدونم سامان میدونم...ولی من خام بودم...درکم کن...ایران برام خفقان آورد بود!من فقط...من فقط هفده سالم بود...من...من رفتم دنبال...
    - دنبال چی؟؟؟؟چی از من مهمتر؟هان؟؟؟
    هانش را باصدای بلندی گفت که توجه دومیز بغل را جلب کرد.مهسا برعکس او با صدایی آرام گفت:
    - رفتم دنبال کسی که...دوسش داشتم.رفتم دنبال...دنباله عشقم
    این حرف را که زد سامان با صدای بلندی داد زد:
    پس الانم پاشو برو پیش کسی که دوسش داشتی!پاشو برو دنبال عشقت!دیگه نمیخوام جلو در خونه و زندگیم ببینمت...تا الان همچین کاری نکردم ولی فقط یکبار دیگه...یکبار دیگه مزاحمم بشی شکایت میکنم ازت!فهمیدی؟؟؟؟​
    
و سریع از رستوران خارج شد...احساس خفگی میکرد...انگار خیلی دلش میخواست سر او فریاد بزند!به او بفهماند کارش غلط بوده...تا الان هرجا بود برود و باقی عمرش را در همانجا بگذراند!معلوم است...آن زمان از یک دختر هفده ساله توقعی نمیشد داشت...نفس عمیقی کشید.احساس میکرد چندین بمب در سرش جای گذاری کرده اند!به معنای واقعی کلمه در حال انفجار بود.بدون آنکه به کسی یا چیزی توجه کند فقط و فقط میرفت!پوزخند زدو فکر کرد او چه رویی دارد!بعد اینهمه سال برگشته تا بگوید دوستت دارم؟؟؟؟با عصبانیت فقط میرفت.دلش شکسته بود...اویک مرد بود درست!اما دل هم داشت...دستانش را بالا بردو شقیقه هایش را مالید!نمیدانست کجا میرود و چرا میرود...نمیخواست هم بداند!یک ساعتی بود پیاده میرفت.ساعت حول حوش پنج بود...نمیدانست چرا اما موبایلش را دراورد و شماره آرام راگرفت.کاملا بی اراده.گویا نیرویی اورا به آن شماره جذب میکرد.به شماره ای که قبل ها برای خودش بود!و حالا ازته دل خوشحال بود که آن شماره دیگر متعلق به آرام بود!!تلفن را دم گوشش گذاشت.بعد چند بوق صدای آرامش بخش ارام در تلفن پیچید:
بله؟؟؟؟
ناخودآگاه با شنیدن صدایش لبخند زد.آهسته گفت:
سلام
- سلام خوبی؟
- آره.توخوبی؟؟؟
- مرسی.کجایی؟
- خیابون
- خیابون چیکار میکنی؟؟؟
جوابی نداد که آرام اینبار آهسته تر پرسید:
چیکار میکنی تو خیابون
لبخند کجی زدو گفت:
نمیدونم.
آرام ناگهان بلند گفت:
هــــــــــــان؟چته؟الان میام دیگه
و سریع آهسته تر گفت:
چی گفتی؟کجایی؟؟؟؟
- بیرونی؟
- آره.خونه عمومینا!
کمکم رادار های سامان به کار افتاد و با حساسیت پرسید:
خونه کدوم عموت؟
- عموکوچیم!امیرپارسایینا!
ناخوداگاه پرسید:
- تو خونه اونا چیکار میکنی؟؟؟
آرام پرسشگرانه گفت:
چی؟؟؟من اینجا چیکار میکنم؟؟؟
- آره!
- وا...خونه عمومه خب.منم اومدم اینجا.چیه مگه!
سامان نفس عمیقی کشید.با دست صورتش را مالیدو فهمید که سوتی بدی داده است!با من و من گفت:
نه...هیچی...چیز خاصی مگه باید باشه؟
- نه!
- چیزه.آرام!
- بله؟
- امیرپارساتونم اونجاس؟
- آره!
- گوشیو میدی بهش؟
- چـــــــــــــــــی؟گوشیو بدم امیرپارسا؟
- آره!
- سامان ولم کن...میزنه همینجا لهم میکنه
- غلط کرده!
- دیگه نمیدونم غلط کرده یا نکرده ولی دعوا میکن...
صدای شیطون پسری به گوش سامان خورد:
آرام جان؟؟؟عزیزم کجایی پس؟؟؟بیا دیگه
چشمان آرام از حدقه بیرون زده بود.این امیرپارسا بود؟همان پسری که تاچند دقیقه پیش میخواست با اخم هایش آنهارا ببلعد؟؟؟؟همان پسری که دیشب آنقدر کم محلی کرده بود...ناخواسته گفت:
هان؟میام الان
سامان هم دسته کمی نداشت.زیرلب گفت:
عزیزم؟؟؟
آرام تلفن را طرف دهانش گرفت و گفت:
من بعدا خودم بهت زنگ میزنم.فعلا!
و بی مقدمه تلفن را قطع کرد.سامان متعجب تلفن را پایین آورد.زیر لب زمزمه کرد:
آرام عزیزم؟؟؟
و چهره اش مچاله شدو کمکم بمب های سرش به کار افتاد.رفتار خودش را درک نمیکرد!دستش را برای تاکسی بلند کردو سوار شد و تمام حرصش را روی در خالی کرد که صدای راننده درامد!اما او بی توجه آدرس را بازگو کرد.
آرام از اتاق خارج شدو رو به امیرپارسا گفت:
اون چی بود گفتی؟؟؟
امیرپارسا لبخند کجی زدو گفت:
آقا سامانتون حالش خوب بودن؟سرشون بهتر بود؟
آرام:
یعنی چی؟؟؟من دارم میگم اون چه لحنی بود؟
- هیچی!صرفا جهت حالگیری بود!
- حالگیری؟؟؟؟حالگیریه کی؟
بی توجه به حرف آرام با همان لبخند کج حرص درارش گفت:
حالش خوب بود؟؟سرش بهتر شده بود؟؟
آرام چهره اش را مچاله کردو گفت:
یعنی چی؟؟؟؟؟؟
- یعنی بهت نگفت؟
- نه زنگ زده بود واسه یچیز دیگه.چیزی نگفت!
- شماره منو نخواست ازت؟؟؟
- چرا اتفاقا!اول میخواست گوشیو بدم بهت بعد شمارتو میخواست که تو حرف زدیو نذاشتی بفهمم چی میگه!
- پس به غیرتش برخورده
المیرا با حرص میان حرفشان آمدو گفت:
اههههه!یه جور حرف بزنین منم بفهمم!سامان کیه؟؟؟؟شماره چیه؟؟
امیرپارسا تکه ای خیار در دهانش گذاشتو گفت:
امروز تصادف کردم.از ماشین پیاده شدم برم خره یارورو بگیرم که دیدم کیه...هه.دوس پسر شما...اوه نه.پسر دوست بابای شما.اق سامان...
چشمان آرام گرد شدو گفت:
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با سامان تصادف کردی تو؟؟؟
سری به نشانه مثبت تکان دادو گفت:
بدتر از ماشین من بود مال اون!تازه...جوجه فکلی سرشم داغون شد!
آرام چشمانش را بیشتر گرد کردو گفت:
نـــــــــــــــــه!یعنی حالش بد بووود؟؟؟
- چیه...نگرانشی؟
- معلومه که هستم.
- اون دقیقا کیته که تو اینجوری براش بال بال میزنی؟
آرام بی توجه به سوال او گفت:
سرش چطور بود؟چرا داغون شد؟
- مهمه برات؟
آرام با پررویی جواب داد:
اره خیلی
امیرپارسا با یک پوزخند کنار لبش گفت:
عینک دودی رو سرش بود!خورد به فرمون فرو رفت تو سرش!چیزی بود که من فهمیدم از تیکه های داغون شده عینکش.
آرام لبانش را گاز گرفتو گفت:
وای...
المیرا:
امیرپارسا بعد تو هیچ کاری نکردی؟
- چرا!
- چیکار کردی؟
- باهاش دعوا کردم بخاطر بی دقتیش که ماشینمو به این روز انداخته!
آرام با عصبانیت گفت:
یعنی تو اون وضع تو برگشتی باهاش دعوا کردی؟؟؟
- نه پس.میرفتم بغلش میکردم بوسشم میکردم و میگفتم بزرگ میشی یادت میره اوف نشده که!
آرام چشم غره غلیظی به او رفتو سپس گفت:
خب چرا زودتر نگفتی؟؟؟؟
- دلیلی نداشت!نگفتم!
آرام بی حرف چشم غره دیگری به او رفت.میخواست با سامان تماس بگیرد اما میدانست این نکته روی غیرت امیرپارسا تاثیر میگذاردو اورا عصبی تر میکند.برای همین صبر کرد تا به خانه برسد!هرچند خیلی نگران بود
********
رویا پنجره را پایین دادو گفت:
حوصله داریا!
سهیل:
خب چیه مگه!میریم تئاتر کیفم میده!
- اینو ول کن...آرامو بگو!
- رویا امروز ما خیرسرمون اومدیم بیرون تو از این پنج ساعت چهار ساعتو پنجاهو نه دقیقشو گفتی آرام!اون یه دقیقه ها هم برای صرف کلمه- بگو – خرج شد!
- خب چیه مگه.من میخوام بدونم اون عکس دست تو چیکار میکرد
سهیل که حسابی کلافه شده بود گفت:
هرموقع وقتش شد بهت میگم!الان این هوارو بچسب.ببین چه خوبه
به دنبال این حرف دستش را بیرون بردو تکان داد!رویا بیخیال شدو ضبط را روشن کرد...سهیل لبش را تر کردو گفت:
رویا؟؟
- جانم؟
سهیل لبخند کج خبیثانه ای زدو سپس گفت:
اگه داداشات بفهمن تو باکسی دوستی چیکار میکنن؟
رویا با سادگی جواب داد:
حرفشو نزن...به معنای واقعی کلمه سرمو میبرن!مخصوصا داداش کوچیکم
- ازتو کوچیکتره؟
- نه.بزرگتره ولی داداش بزرگم عاقلتره...علیرضا غیرتیه!واقعا ازش میترسم!
- اوه...پس اوضاع وخیمه!خداکنه نفهمن
- آره.وگرنه بدبخت میشیم!
سهیل زیرلب گفت:
میشیم نه!میشی...
و لبخندش را خبیثانه تر کرد...یک قدم به سوی جلو...عاملی برای تهدید رویا زمانی...هرموقع تصمیم گرفت کاری کند،فقط کافیست پیام هایش را به یکی از آنها نشان دهد.دیگر همه چی خلاص بود...پس این میتوانست یک پله به سمت موفقیت باشد!
*******
از حرفهای امیرپارسا عصبی شده بود.نیم ساعتی بود که هر بحثی را به سوی سامان میکشاند و در آخرش تکه ای هم به او میپراند!گاهی از ظاهرش میگفت.گاهی از ته ریش مسخره اش!گاهی از عینک زشتش!گاهی از ماشین مدل پایینش...هربار هم گوشزد میکرد که او اصلا آدم خوبی نیست و در پیرامونش هم چیزهای بدی راجع بهش میگفت!گویا همه اینها در گوشه ای از دلش جمع شده بودو حال با دیدن آرام بیرون زده بود.آرام فقط در پاسخ حرفهایش سکوت کرده بود.امیرپارسا آنقدر حرف زد که دست آخر المیرا گفت:
اه امیرپارسا سره ما رفت نفس تو نرفت؟خسته شدیم انقد ازین پسره گفتی!اه
و با دست تند تند خودش را باد زد.آرام نگاهی به هردو کردو سپس پوزخندی زد و از جا بلند شد!به طرف اتاق رفتو خیلی سریع لباسهایش را پوشید.بیرون آمدو بدون آنکه به امیرپارسا نگاه کند گفت:
المیرا جان کتلت هارو یادت نره از ماهی تابه دربیاری.خدافظ!
و بدون منتظر ماندن در را باز کردو خیلی سریع بست.خم شد تا کفش هایش را پاکند که در خانه بلافاصله باز شدو المیرا از آن بیرون آمد.با دیدن اخم های آرام سریع گفت:
آرام...آرام ناراحت شدی؟
- نه عزیزم فقط دیگه باید برم خداحافظ
و در آسانسور را باز کرد.خوشبختانه در طبقه خودشان بود.وارد شد.آسانسور سریع حرکت کرد و آرام نفس عمیقی کشید.چشمانش را بست و به آیینه خیره شد!واقعا هدف امیرپارسا چه بود؟اذیت کردن آرام؟اوکه میدانست چیزی بین آنها نیست پس چرا اینگونه صحبت میکرد...؟آسانسور ایستادو ارام خیلی سریع از آن خارج شد...سطح شیبی پارکینگ را بالا رفتو در ساختمان را باز کرد.هنوز کامل خارج نشده بود که صدای کسی را از پشت آیفون شنید:
آرام؟
المیرا بود.آرام به طرف زنگ برگشت و گفت:
جانم
- آرام امیرپارسا شوخی کرد بیا بالا
آرام خوش را ریلکس نشان دادو گفت:
من بخاطر حرفای امیرپارسا نرفتم.دیگه دیرم شده
ساعتش را به طرف دوربین بردو گفت:
نگاکن..سه ساعته خونتونم.فعلا
و چشمکی برایش زد.پس از بستن در خانه از آنجا دور شد!ساعت نه شب بود و او بیرون از خانه.اعصابش حسابی از دست امیرپارسا خورد بود!از اینکه او اینگونه رفتار میکند بدش می آمد.مانند بچه ها!قصدش کوباندن دیگری بود.همانطور که به طرف خیابان میرفت با ناباوری زیر لب گفت:​
   

    آخه یعنی چی؟این ازین بد میگه اون از اون بد میگه.این سامانه بدبخت چه هیزمه تری به او فروخته که میشینه عین وروره جادو از اون بد میگه!آخه پسر به توچه که ماشینش اونه؟به توچه که عینکش اون شکلیه؟مسخرشو دراورده دیگه.اه
    با پایان حرفش دستش را بالا آوردو برای ماشینی بلند کرد اما آن ماشین سرعتش را زیاد کردو رفت...ده دقیقه ای ایستاده بود اما ماشینی برایش نایستاد!پوفی کردو خواست راه بیوفتد که ماشینی برایش بوق زد.به طرف صدا برگشت که ماشین مدل بالایی را روبه رویش دید!دوپسر با ظاهری افتضاح درآن نشسته بودندو صدای آهنگشان را هم زیاد کرده بودند.پسری که درکنار راننده نشسته بود با لحنی کش دار گفت:
    بیـــــــا عشــــــقم....بیا سوار شــــــو...
    آرام آب دهانش را قورت دادو راه افتاد.صدای آهنگ مسخره شان بلند تر و صدای پسر کشدار تر شد!آرام با هر حرفی که او میزد میمردو زنده میشد.زیر لب تند تند صلوات میفرستاد.زیرلب گفت:
    خدایا اونروز دم خونه رویااینا به خیر گذشت امشبم به خیر بگذره!پسر بدون آنکه از دنبال کردن او خسته شود گفت:
    چه نــــــــــــازیَم میکنــــه.بیـــــا بالــــــا!بیـــــا خان...
    به اینجا که رسید به سکسکه افتاد اما ادامه داد:
    بیــــاخانــــوم خوشششگلـــه!
    آرام چشمانش را روی هم فشرد و سرعت قدم هایش را بیشتر کرد که دیگر صدای ماشین را نشنید.گویا ماشین از آنها دور شده یا خاموش شده باشد.پوفی کشیدو گفت:
    خدایا شکرت
    و برای اطمینان به عقبش برگشت که متوجه شد یکی از آن پسر ها از ماشین پیاده شده و لنگان اما با سرعت به طرف او میدود.آرام جیغ بلند کشید و دویید!چرا هیچ کس درآن خیابان نبود؟چرا همه جا خاموشی بود؟همه جا تاریک.از یک خانه هم نور بیرون نمیزد.حتی از مغازه ها!مگر ساعت نه شب نبود؟چرا همه جا خاموش است؟؟؟؟همین بر ترس آرام اضافه میکرد.صدای پسر از پشتش می آمد:
    عوضی چه تند میدوئه!میگیرمش
    گویا حالش خوب شده بود،زیرا دیگر لحنش کشدار نبود...پس حال قدرتش هم بیشتر شده بود.آرام سرعتش را بیشتر کردو از خیابان رد شد!و اما پسر راننده.با سرعت آنها را دنبال میکرد تا اگر دوستش،دختر را گرفت بتواند راحت سوار ماشینش کند!آرام تا قصد کرد از خیابان رد شود ماشینی جلویش را گرفت.ناگهان صدای جیغ آرام بلند شد!همان ماشین...ماشین همان پسر بودو صدای آهنگ از آن بلند میشد اما این بار با صدایی آهسته تر.آرام به عقب برگشت تا از آنجا فرار کند که متوجه پسر قوی هیکلی شد...آرام خیلی سریع زیرلب گفت:
    وای.نره غوله!
    پسر لبخند نکبت باری زدو گفت:
    جوووووون.خوشگل خانوم میترسه؟؟؟؟
    بغض گلوی ارام را گرفت!همان موقع پسر هیکلی دست در جیبش کردو چیزی از آن خارج کرد.براق بود.میدرخشید.چراغ ماشین به آن میتابیدو روشنش کرده بود!آرام نمیتوانست درست شکل آنرا تشخیص دهد.نگاهش بین وسیله درخشنده و پسر در نوسان بود!پسر دستش را بالا آوردو درست روبه روی آرام ضربه ای به آن زد که چیز فلزی دیگری از آن خارج شد...جیغ آرام درامد و به وسیله ی در دست آن نگاه کرد...چاقو!چاقویی که از همانجا هم تیزی آن معلوم بود.چراهیچکس صدای جیغ اورا نمیشنید؟پسری که درماشین نشسته بود سریع گفت:
    سعید تا برقا نیومده کارشو تموم کن بریم.
    سعید...سعید...سعید نام پدرش بود!نام پدرش.نام تنها مرد زندگی اش!چرا نام او دقیقا همینجا باید تکرار میشد؟؟؟؟چرا هربار آرام در خطر است تمامش زیر سر این نام است؟؟؟؟از این فکر دور شد.فعلا وقت فکر کردن به این موضوع نبود...پس برق ها رفته بود که اینجا خاموشی بیداد میکرد...صدای پسر دوباره بلند شد:
    تا مردم نریختن بیرون سوارش کن.بدو سعید
    سعید به آرام نزدیک تر شد.گویا میخواست اورا سکته دهد!فک آرام قفل کرده بود.چکار باید میکرد؟فرار میکرد؟چگونه؟نمیتوانست.جیغ میکشید؟داد میکشید؟چگونه؟گویا کسی دهانش را بسته بود.صدایش در نمیامد.انگار فکش را با هزاران قفل بسته بودند.مغزش دستور نمیداد کاری کند و او فقط با ترس به سعید خیره شده بود.سعید نگاه خبیثانه ای انداختو گفت:
    خیلی میترسی نه؟اشکال نداره.نمیکشمت...قصدم یچی دیگس...تا با چاقو سوار نکردمت خودت بشین تو ماشین.تاسه میشمرم...وقت داری.یک...
    صدایش در سر آرام اکو میشد.یعنی او باید تا سه ثانیه دیگر همه شرافتش را میفروخت؟او از دست آن خلافکار جنایی فرار کرده بود.پس حتما میتوانست از دست این پسر هم فرار کند...صدایش دوباره درامد:
    دو...
    آرام چند نفس عمیق کشید اما باز هم حرف نزد.گویا نیرویش را برای کار دیگری جمع میکرد.هنوز کلمه – سه –کامل از دهان پسر در نیامده بود که آرام دستش را با تمام قدرت بالا اوردو به شکم پسر کوباند.صدای داد پسر بلند شدو چند قدمی عقب عقب رفت.آنقدر شدت ضربه زیاد بود که دست آرام هم درد گرفته بود.خیلی هم درد میکرد.با کشیدن نفس عمیقی تمام نیروی باقی مانده را به پایش ریختو فرار کردو با تمام توان دوید!آنقدر با سرعت که پس از سی ثانیه به کل از خیابان خارج شد!صدای ماشین و همان آهنگ می آمد.آرام با شنیدنش از خود بیخود شدو ناخواسته جیغ خفیفی کشیدو سرعتش را بیشتر کرد.همانطور اشک هایش هم میریختو میدوید.کمی که دور شدگوشه ای ایستادو نفس عمیقی کشید.اتفاق های چند ثانیه اخیر برایش قابل درک نبودند.مگر یک فرد چقدر میتواند عوضی باشد که دست به این کارها بزند؟او فقط منتظر تاکسی بود.نه چیز دیگر.اشک هایش با قدرت پایین میریختند.گریه امانش نمیداد.چند عابری از کنار او رد شدند و با تعجب زیرلب چیزی میگفتند اما مگر برای آرام مهم بود؟آرام دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت تا بتواند کمی نفس بکشد اما نمیتوانست.دراین میان صدای زنگش هم بلند شد.بار اول که بخاطر گریه و ترسش اصلا نتوانست دست در کیفش کند اما بار دوم.دستش را داخل کردو تلفنش را بیرون کشید.کمی صبر کرد تا گریه اش بند بیاید اما نشد...تلفن را جواب داد.قبل از اینکه او حرفی بزند صدای کسی شنیده شد:
    الو؟؟؟؟؟
    آرام با هقهق گفت:
    ب...بل.ــه؟؟
    صدای سامان شنیده شد:
    الو...آرام؟؟؟آرام داری گریه میکنی؟؟؟؟الو؟؟؟؟
    با شنیدن صدای او ناخواسته گریه اش شدت گرفتو در همان حالت گفت:
    ســــامـــان!
    و دیگر هقهق امانش نداد.گویا نمیتوانست ترسش را انکار کند!نمیتوانست مانع اشک هایش شود.به سامان هم که اعتماد داشت پس با خیال راحت اشک میریخت!سامان با صدایی کاملا نگران گفت:
    جانم؟؟؟؟آرام!آرام چیزی شده؟تو کجایی؟؟؟
    آرام جوابی نداد که صدای سامان بالا رفت:
    میگم کجایی؟؟؟
    آرام در آن حالت چند نفس عمیق کشید تا حالش جا بیاید اما کاملا موفق نشد.با صدایی ضعیف گفت:
    نم...ــیدونم!نمیدونم این...جا کجاس!نمیدونم
    سامان:
    آرام یعنی چی نمیدونم؟دیوونه کجایی؟مگه خونه عموت نبودی؟آرام با توام!کجایی؟
    آرام تند تند سرش را چرخاند تا نام کوچه ای را پیداکند...اما دریغ!با همان صدا گفت:
    اینجا هیچکی نیس سامان...هیچکی!
    و صدایش قطع و چشمانش از اشک پر شد!نمیدانست کجاست!کسی در آن اطراف نبود...برق محله رفته و همه جا تاریک بود.او چه میدانست اینجا کجاست؟؟؟حال چکار کند؟؟؟با چشم دنبال کسی میگشت که پسرو دختری دست در دست نمایان شدند.آرام با سرعت به طرفشان رفتو گفت:
    س...سلام!
    دختر نگاهی به او کردو با تعجب گفت:
    سلام
    ارام با صدایی که هنوز به خاطر گریه میلرزید گفت:
    میشه بگین اینجا کجاست؟
    - یعنی چی اینجا کجاس؟
    - اسم این خیابون...میشه بگین کجاس...اصلا این محله کجاس؟؟؟؟
    - تو نمیدونی کجا اومدی؟
    - من میدونم ب..
    میخواست بگوید برادرم نمیداندو آدرس میخواهد که بعد فکر کرد هرچه باشد آنها به معنی برادر برداشت نمیکنندو چیز دیگری میفهمند.برای همین بدون حرف تلفن را به طرف آنها گرفت که اینبار پسر گفت:
    چیکار کنیم اینو؟
    - میشه ادرس اینجارو به ایشون بدین؟
    پسر تلفن را گرفتو پس از کمی صحبت ادرس را به سامان دادو پس از گفتن:
    خواهش میکنم.خدافظ
    تلفن را به دست ارام داد.آرام روبه پسرگفت:
    گفتین بهش؟
    - آره گفتم!الان میرسه.نگران نباش!
    - م...مرسی
    آنهاهم پس از زدن لبخندی به او از آنجا دور شدند!آرام تلفن را به سمت گوشش برد.حالش بهتر شده بود اما هنوز هم ترس دیوانه اش میکرد.از اینکه باز هم از همان قماش به سویش بیایند میترسید!برای همین به سامان گفت:
    سامان؟سامان کجایی؟
    - دارم میام آرام...دارم میام...
    - ساما...
    تماس قطع شد.آرام عقب عقب رفتو به دیوار تکیه داد و دستش را روی قلبش گذاشت.دیوانه وارد میکوبید!نفس های عمیق میکشید تا کمی از ترسش کم شود...موفق شد.ده دقیقه ای گذشته بود که صدای بلندی به گوش میرسید...صدای یک آهنگ صدای همان آهنگ مسخره!همان آهنگی که دقایق پیش شنیده میشد.از همان ماشین!ترس در دل آرام زیاد شد!نکند آنها بفهمند او کجاست؟پشت دیوار قایم شد که ماشین آنها به سرعت از کنار او گذشت و از نگاه او خارج شد.آرام نفس عمیقی کشید که صدای زنگ موبایلش بلند شد.به موبایلی که در دستانش بود نگاه کرد.با دیدن نام سامان قلبش شروع به تپش کرد.تماس را برقرار کرد:
    الو؟
    - آرام کجایی من رسیدم!
    - من...دم خیابون!همون خیابونه که اقائه گفت!
    حرفش تمام نشده بود که ماشین مدل بالایی روبه رویش نمایان شد.از ترس کمی عقب تر رفت که صدای سامان را هم از پشت تلفن هم از آن ماشین شنید.شیشه ماشین پایین بودو صدایش به خوبی شنیده میشد:
    کجا دقیقا؟من سر این پارکه ام؟
    ارام آهسته گفت:
    من...من اینجام.
    و به طرف ماشین راه افتاد.نمیدانست چرا...نفهمید چگونه اما با دیدن چهره سامان بغضش ترکیدو به گریه افتاد...سامان خیلی سریع برگشت که با دیدن او با سرعت از ماشین پیاده شد...آرام به سویش قدم برداشت،سامان هم همینطور!به هم که رسیدند سامان ناگهان دست بردو آرام را به سرعت در آغوش کشید.با این کار گریه ارام شدت گرفت و شروع کرد به هقهق کردن...همه چیز تمام شد.ناخوداگاه...همه چیز!ترسش به پایان رسید.تپش قلبش تمام شد،تمامش ارامش بود!آرامشی که حال در آغوش حامی زندگی اش داشت...کسی که مانند برادر،بااو بودو هیچگاه تنهایش نگذاشته بود.مانند یک برادر.فقط...یک...برادر!
    سامان با خشونت و اخم به دیوار روبه رو نگاه کردو سرش را روی سر ارام گذاشت!گریه آرام که کم شد سامان کنار گوشش گفت:
    گریه نکن دیگه...واسه چی گریه میکنی؟
    آرام میان هق هقش گفت:
    م...میتر.سیدم!
    تا اتفاقات چند دقیقه پیش یادش آمد دوباره گریه اش شدت گرفت.سامان پشتش را نوازش کردو گفت:
    ترس؟ترس برای چی؟ترس نداره که!ببین من اینجام!تا حالا مگه گذاشتم اتفاقی بیوفته که الان بذارم بیوفته؟چرا میترسی آرام؟من اینجام...ببین!نترس دیگه.نترس عزیزم.الانم گریه نکن!
    آرام که با حرفهای او تحت تاثیر قرار گرفته بود کم کم به گریه اش پایان دادو پس از چند دقیقه کامل آرام شدو خود را از آغوش سامان بیرون کشید.سامان با لبخند محوی به او خیره شده بود.آرام سرش را زیر انداخت و به فین فینش ادامه داد!سامان دستش را زیر چانه او گذاشتو سرش را بالا آورد.سپس اشک هایش را پاک کردو گفت:
    دخترخوب گریه واسه چیته؟چرا ترسیده بودی؟تو اصلا اینجا چیکار میکنی؟چرا خونه خودتون نرفتی؟آرام!جواب بده دیگه
    ولی آرام بی توجه به او لبش را گاز گرفتو گفت:
    سامــــان!سَرِت چی شدــــــه؟
    و دستش را به طرف چسبه زخم روی سرش که بخاطر خون قرمز شده بود بردو کمی آنرا فشرد که آخ سامان درامد!آرام سریع دستش را پیش کشیدو گفت:
    چی شده این؟
    بعد از کمی مکث قضیه تصادف را به یاد اوردو با دیدن پورشه فرهاد که سامان از آن پیاده شده بودکاملا متوجه شد که این کار،یادگاریه امیرپارساست!آرام سرش را به نشانه تاسف تکان دادو گفت:
    نگا توروخدا سرتو چیکار کرده!میگم هی با سرعت آروم بروها...ببین سرت چی شده!
    و دوباره به چسب زخم دست زد که درکمال تعجب چسب زخم از روی زخم سامان برداشته و آویزان شد.آرام با چشمانی گرد به خونی که از زخم باز شده او سرازیر میشد نگاه کردو تقریبا با صدای بلندگفت:
    سامان تو اینو بخیه نزدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    سامان سرش را به نشانه منفی تکان دادو گفت:
    زخم شمشیر نبود که بخیه بزنم!بشین بریم
    و ارام را به سمت ماشین هدایت کرد.آرام خیلی سریع وارد ماشین شدو به طرف سامان برگشت.همراه با اخم غلیظی گفت:
    همین الان برو بیمارستان
    سامان همانطور که پایش را روی گاز میفشرد به سمت ارام برگشتو گفت:
    چرا؟چیزیت شده؟
    - نخیر من چیزیم نشده تو چیزیت شده...
    سامان دستی به سرش کشیدو گفت:
    آهان اینو میگی؟
    آرام دستمالی به دستش دادو گفت:
    آره همونو میگم.برو بیمارستان
    - اینکه چیزی ن...
    - میری یانه؟
    - آرام زخم من مهم نیس.بگو ببینم تو چرا اینجا بودی.چی شده؟
    - برو بیمارستان اول!بعدش میگم
    - آ..
    - سامان!
    سامان را تقریبا با صدای بلندی گفت.سامان لبخند محوی زدو زیرلب گفت:
    باشه
    ته دل از این رفتار آرام خوشحال شد.پس برای آرام اهمیت داشت که اینگونه به او اصرار میکرد.لبخند محوش کمکم بزرگ تر شدو به یک تک خنده تبدیل شد.آرام با تعجب به سمت او برگشت اما چیزی نگفت...تازه شرایط ماشین را درک کرد.او در امان بود!دیگر کسی قصد آزار اورا ندارد.کسی چاقو به سمتش نمیگرید و اورا تهدید نمیکند!او در امان است..و باز هم کنار سامان در امان است.تحت حمایت های او!چقدر از او ممنون بود!ناخوداگاه به سمت اوبرگشتو برای چند ثانیه ای به او خیره شد اما سریع نگاهش را برگرداند!لبخند کجی روی لبش نشست...با ایستادن ماشین به سمت سامان برگشتو گفت:
    چی شد؟​
    
سامان به جلو اشاره کردو گفت:
رسیدیم خانوم!
آرام با ددن تابلو بیمارستان به خود آمد و خیلی زود پیاده شد!سامان هم پس از ثانیه ای به او محلق شدو هردو وارد بیمارستان شدند!آرام دستمال دیگری به سامان دادوآهسته گفت:
سامان دستمالو بنداز دور...ببین چقدر خون میاد!
سامان دستمال خونی را در سطل زیاله انداختو همانطور که به سمت پذیرش میرفت دستمال آرام را هم گرفت.آرام کمی عقبتر ایستادو نگران به او نگاه کرد.در دل کمی هم امیرپارسا را بخاطر سرعت زیادش سرزنش کرد.دقایقی بعد سامان به همراه خانم پرستاری به سمت او آمدند.پرستار با لبخند گفت:
عزیزم بشین اینجا تا این آقارو ببرم سرشو بخیه بزنه!
آرام با حالت نگرانی گفت:
خب منو چرا نمیبرین؟منم میام!
سامان لبخند محوی زدو به او خیره شد.در عوض پرستار لبخند بزرگی تحویل آرام دادو گفت:
والا با این چشمای قرمزی که تو داری بیای اونجا ببینی که دیگه ازحال میری.در ضمن ناراحت نباش شوهرت شجاع تر از این حرفاس
و سپس روبه سامان گفت:
بفرمایین از این طرف
آرام با دهان باز رفتن آنهارا تماشا کرد.چشم قرمز؟شوهر؟به سمت آیینه برگشت که با دیدن چشمهای قرمزش یاد نیم ساعت پیش افتاد...همان لحظات نحس...چگونه گذشتند آن دقایق؟آن ترس و استرس؟قلبش پراز استرس شدو به راهرویی که پرستار سامان را برده بود نگاه کرد.هیچکس انجا نبود جز پرستاری که روی صندلی نشسته و با دوستش تلفنی صحبت میکرد!اما این طرف پر بود از بیمار!هر بیماری که فکرش را میکردند آنجا بود...فضای اینجا زیادی شلوغ بودو آرام اصلا تحمل آنجا ماندن را نداشت.به طرف سالنی که راهرو به آن ختم میشد رفت.روی یکی از صندلی ها نشست و به اطراف که خالی بود از آدمیان نگاه کرد!اینجا ساکت بود.آرام بود...چند دقیقه ای بعد همان پرستار به طرفش آمدو با لبخند کنارش نشست.روبه دوستش گفت:
مهی حواست باشه من کار دارم
و اوهم سری برای پرستار تکان داد!پرستار باخوشحال گفت:
خیلی دوسش داری نه؟؟؟
- کیو؟؟؟
- کیو؟شوهرتو دیگه!
- ولی من مجردم!
- پس...پس این آقائه...
مکث کوتاهی کردو سپس بدون اینکه به آرام اجازه حرفی دهد بشکنی زدو گفت:
دوسپسرته نه؟
- نه!
- دیگه به من نگو...نصف آفریقا رو من سیاه کردم!چند وقته دوستین!
- ولی ما...
- حالا اینو بیخیال.چی شد اینجوری شد سرش؟
- تصادف کرد!عینک دودیش فرو رفته تو سرش!
- اوه اوه.توچند بار جون دادی اون وسط!؟؟؟؟
- من؟من تو تصادف نبودم اصلا.صبح تصادف کردن من سرکار بودم.الان اومد پیشم دیدمش مجبورش کردم بیاد بیمارستان.وگرنه نمیومد که!
- عشق این کارارو هم میکنه دیگه نم...
صدای بلندی از خانمی شنیده شد:
ســــــــــارا!بیا بدو ببین دکتر چی میگه!
سارا لب و لوچه اش را اویزان کردو روبه آرام گفت:
این دکتره دیگه منو ول نمیکنه و همش میگه کار کنم...امیدوارم خوشبخت شین خوشگل خانوم.خدافظ
و سریع از او دور شد!آرام متعجب به کارهای دختر خیره شدو سپس شانه ای بالا انداخت!دقایقی از رفتن دختر نگذشته بود که سامان به سمت او آمد.سرش کمی قرمز بودو این نشان میداد هنوز هم کمی از آن زخم خون بیرون میزند!
آرام لبخندی سرشار از استرس به او زد.سامان کنارش ایستادو گفت:
دیدی...اینم از این.حالا بریم؟
آرام سری به نشانه مثبت تکان داد.هردو شانه به شانه از ان سالن خارج شدند و سپس با طی کردن راهرو به سالن اولیه رسیدند.سامان پس از حساب کردن هزینه و تشکر از پرستار شانه به شانه آرام از بیمارستان خارج شدند.کمکم اخم صورت سامان را پوشاند.بی هیچ حرفی در ماشین را باز کردو به ارام اشاره کرد تا سوار شود.آرام تا سوار شد سامان بااخم پرسید:
حالا بگو ببینم تو اونجا چیکار میکردی تنها؟هان؟اونم نصفه شب!تو مگه خونه اقا پارسا اینا نبودی
- امیرپارسا!
- حالا هرکی.امیرپارسا.پس چرا بعدش اومدی بیرون؟نمیگی گم میشی؟
- هیچی..بیخیال
- آرام بگو...تا عصبی نشدم
عصبانیت از چهره اش بیرون میزد.بی دلیل چرا اینگونه عصبی شده بود؟شاید غیرتش گل کرده بود..و شاید هم چیز دیگر...آرام با صدایی گرفته تا جایی که از خانه آنها بیرون زد را تعریف کرد که سامان گفت:
اون عقده ای بودنش رو بیخیال.اونی که هی میگه دختر عموم دختر عموم پا نشد بیاد ببینه دختر عموش داره کجا میره؟نکنه یه بلایی سرش بیاد؟حالا خداروشکر چیزی نش...
سکوت کرد.سپس برای لحظه ای به طرف آرام برگشتو با شک گفت:
اینجایی که وایساده بودی دم در امیرپارسایینا بود؟
- نه بابا.اونا یه خیابون اونور ترن
سامان اینبار با حساسیت آشکاری پرسید:
بعد دقیقا تو یه خیابون اینور تر از خونشون چیکار میکردی؟؟؟؟؟
آرام لبانش را با آب دهانش خیس کردو نفس عمیقی کشید.میدانست چیزی را نمیتواند از او پنهان کند.با صدایی اهسته گفت:
مزاحمم شده بودن.منم دوییدم اینجا!
با شنیدن این حرف سامان چنان به طرف آرام برگشت و به او اخم کرد که آرام در آن میان ده باری مردو زنده شد.سامان با عصبانیت پرسید:
مزاحم؟مزاحمه چی؟چجوری مزاحمت شدن؟
آرام که از رفتار او ترسیده بود راهی برای فرار میکرد.در دل خودش را هزاران بار لعنت کرد که چرا موضوع را گفته!با دیدن کوچه خودشان لبخند عمیقی زدو گفت:
هیچی هیچی.مزاحمه ازین پفکیا بود منم دکش کردم رفت!الانم که ساعت دهو نیمه.برم خونمون.
سامان مشکوک اورا نگاه کردو گفت:
راس میگی؟؟
آرام سرش را چند بار به نشانه مثبت تکان دادو گفت:
آره آره!
سامان سری تکان دادو چیزی نگفت.جلوی خانه ایستاد...آرام دست برد تا در را باز کند اما پشیمان شد.به طرف سامان برگشتو با من و من گفت:
سامان،چیزه،خیلی ممنونم ازت،خیلی!همه جا،هم...همه جا خیلی کمکم میکنی...یه روزی همه این کمک هاتو جبران میکنم!تو...تو بهترین داداش دنیایی!خداحافظ
و بدون منتظر ماندن جوابی از سوی او خیلی سریع از ماشین پیاده شدو به حالت دو به طرف خانه رفتو با کلید دررا باز کرد و وارد شد!بی آنکه به طرف سامان برگرددو قیافه متعجب و پژمرده اورا ببیند.او سامان را تنها گذاشتو رفت!سامان را با یک دنیا سرگردانی و بدحالی تنها گذاشت!و سامان همچنان با گیجی به در خانه او نگاه میکرد...برادر؟او بهترین برادر برای او بود؟؟؟یعنی آرام هم باید برای سامان یک خواهر باشد؟به این جملات که فکر میکرد سرش داغ میشد...گویا بازهم بمب هایی در سرش جای گذاری کرده اند.مفهوم حرف آرام را حال درک میکرد...پس او فقط یه برادر بود.نه چیز دیگر؟؟؟ناخواسته دستش را به سمت ضبط دراز کرد و آن را روشن کرد...همزمان با شروع آهنگ او هم دنده را جابه جا کردو بلافاصله ماشین از جای کنده شد...اولین آهنگ شروع شد...آهنگی با زمینه ی غمگین.آهنگی شاید فقط سنگینی قلبش را بیشتر میکرد اما تناسبی با حالش نداشت:
بازم دوباره دیدم ازم جدایی
باز خاطرات واسم شده تدایی
مردم عزیزم از درد بی صدایی
وقتی نباشی...میمیرم از تنهایی...تنهاییی
بی تو هرشب قلبم میگیره
داره حسم بی تو میمیره
هرگز دلم بدون عشقت
توی اون خونه نمیره
بی توهرشب قلبم میگیره
داره حسم بی تو میمیره
هرگز دلم بدون عشقت
توی اون خونه نمیره
دلم تنگ تو میشه
هر لحظه،بی توو
میخوام باشم کنارت
این روزا...از نو
دلم تنگ تو میشه
هر لحظه....بی تو
دلم تنگ تو میشه هر لحظه بی تو
بی تو هرشب قلبم میگیره
داره حسم.بی تو میمیره
هرگز دلم.بدون عشقت
توی اون خونه.نمیره!
بی تو هرشب...قلبم میگیره
دارم حسم بیتو میمیره
هرگز دلم...بدون عشقت
توی اون خونه نمــــــیره!
آهنگ به پایان رسید.سامان بی هیچ عکس العمل به روبه رو خیره شده بودو رانندگی میکرد.شنیدن کلمه برایش خیلی سخت بود...سنگین بود...نمیدانست چرا!خودش را درک نمیکرد.مگر او نبود که همیشه باخود میگفت:
آرام مثه آبجیه منه باید کمکش کنم؟
پس کو آن خواهر؟خب همان خواهر هم اورا برادر خطاب کرده بود.چه اشکالی داشت؟اگر اشکالی ندارد پس چرا او آنقدر سردرگم بود...آن قدر پژمرده و غمگین بود؟؟؟نمیدانست...نه خودش و نه فرد دیگری...به خانه که رسید خیلی سریع ماشین را پارک کردو به طرف ویلا قدم برداشت.کفش هایش را به گوشه ای پرتاب کردو وارد خانه شد.همه خواب بودند.سوییچ و کارت ماشین را روی اُپن گذاشتو خودش به طرف اتاقش رفت.همدم همیشگی اش!پیرهنی که تنش بود را با تی شرتی عوض کردو باهمان شلوارروی تخت دراز کشید.همه جا تاریک بود...کوچکترین نوری در اتاق دیده نمیشد.ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت.حال و حوصله فکر کردن را نداشت.میدانست فقط سره خودش را درد می آورد!باید فردا صبح راجع به خودش فکر میکرد!پنج دقیقه نگذشته بود که خوابش برد
******
همه خواب بودند!به طرف اتاقش رفت و خیلی سریع لباسهایش را عوض کردو روی تخت دراز کشید...نور مهتاب اتاقش را رویایی کرده بود!خوابش نمیبرد...انگار چیزی روی قلبش سنگینی میکرد...پوزخندی روی لبش نشاند.چقدر از دست امیرپارسا ناراحت بود.او فرد بسیار مغروری بود.حتی به دنبال آرام هم نرفته بود.دریغ از یک پیام برای پرسیدن حالش!او چه پسرعمویی است که نمیداند آرام پس از بیرون آمدن از خانه آنها چه چیزهایی را که ندیده است!؟چه پسر عمویی ست که دم از غیرت میزند اما غیرتی هم به خرج نمیدهد؟چرا فقط سامان نگران آرام بود...اوه..سامان!گویا تازه نام سامان در ذهنش پررنگ شد!ناخوداگاه لبخند زیبایی روی لبش نشست!اما او با امیرپارسا فرق میکرد.وقتی چیزی میگفت پای حرفش میماند.هیچگاه از کمک کردن به آرام فرار نمیکرد.او مهربان بود!مرد بود...زیرلب گفت:
خوشبحال سارینا...یا شاید زنش که همچین شوهری داره
اما سپس از حرف خودش تعجب کردو اخمی روی پیشانی اش نشست.لبش را گاز گرفتو گفت:
زشته آدم راجع به برادرش اینجوری بگه!
اما بعد فکر کرد...برادر؟؟؟او برادر بود؟یا کسی دیگر؟او برای آرام چه کسی بود؟نقش چه کسی را داشت؟نمیدانست.فعلا چیزی نمیدانست...سعی کرد ذهنش را به سمت دیگر متمایل کند.موفق هم شد...به سمت مسئله عصبی کننده دیگری کشیده شد...شرط بندی،نوشیدنی غیر مجاز،پنجاه و دو عدد برگه!دستانش را روی صورتش گذاشت...چه خوب از آن غافل شده بود...چه خوب موضوع را فراموش کرده بود!چه چیزهایی را که پشت گوش نیانداخته بود!پدرش...مادرش...خواهرش...ای وای!آنا...چند هفته بود از او خبری نداشت؟هفته؟هفته که نه...ماه!دوماهی بود از او خبری نداشت!کاش بتواند شمارش اش را پیدا کند تا بتواند خبری ازش بگیرد.هرچند او بی معرفت بود...اما آرام که مثل او نبود...
********
با پایش به کنسروی که روبه رویش بود ضربه زدو بلند گفت:
لعنتی
و دستی به موهایش کشید.این چه مصیبتی بود که داشت بر سرشان می آمد؟چرا حال سعید انقدر بد بود؟؟؟مگر چقدر میکشید که حالش اینگونه بود؟داخل بیمارستان شدو به پرستار گفت:
بیمار اوردیم.سعید جاوید.حالش چطوره؟
پرستار سری به نشانه تاسف تکان دادو گفت:
حالش اصلا خوب نیست.اصلا.حالا دکتر بیاد جواب درست میده بهتون...منتظر بمونین
دانیال سری به نشانه مثبت تکان دادو به طرف عمو و پدرش رفت.خیلی وقت بود با پدرش قهر بود...کنار عمویش نشستو آهسته گفت:
میگن حالش خیلی بده
رفیعی عصبانی شدو گفت:
لعنتی...لعنت بهش!گفتم زیاد نکش.میمیری بدبخت.گفت دلیل زندگی ندارم.بمیرم بهتره!لعنتی
و صورتش را با دستانش پوشاند.دانیال هم با ناراحتی سرش را به دیوار تکیه داد.این را دیگر چگونه به آرام بگوید؟اگر پدرش هم از دست رود چه میتواند به او پاسخ دهد.هیچ...او نابود میشود.تنها تر از آنچه که هست...
******
رویا سرش را از شیشه داخل کردو گفت:
مرسی عشقم عالی بود!ولی فردا باید راجع به آرام برام توضیح بدیا.باشه؟
- چشم!برو تو فعلا.دیروقته.فردا برات توضیح میدم
- مرسی عزیزم.خدافظ
و سرش را از ماشین بیرون برد.با رفتن او سهیل قهقهه زدو گفت:
چشم عشقـــــم فردا برات میگم
میان خنده اش تلفنش را برداشتو شماره رضا را گرفت.بعد از دوبوق جواب داد.بدون آنکه منتظر او باشد گفت:
رضا.فردا صبح برو اراک.به رفیعی و دانیال میگی که سهیل بیخیال آرام شده و داره با نامزدش میره خارج از کشور.بگو بهش بگن خیالش راحت باشه دست از سرش برداشتیم...چیزی جز این نمیگی که کارت ساختس.شب شیــــک!

******
با بدن درد از خواب بیدار شد!دیشب خوب نخوابیده بودو همین عامل باعث شده بود تمام بدنش درد بگیرد!به ساعت که نگاه کرد سریع از روی تخت پایین پرید و گفت:
نــــــــــه.دیرم شـــــد!
و از اتاق بیرون زد.خیلی سریع دستو صورتش را شستو به قصد حاضر شدن وارد اتاق شد.از بین مانتوهای جدیدی که خریده بود مانتوئه طوسی را انتخاب کردو به همراهش شالو شلوار مشکی پوشید!کفشش را دم دست گذاشت تا موقع رفتن بپوشد!موبایلش را به داخل کیفش پرتاب کردو پس از برداشتن کفش و کیفش به سمت در رفت که زودتر از او،در باز و اقا بزرگ وارد شد!آرام با لبخند گفت:
سلام اقا بزرگ
آقا بزرگ با اخم و جدیت پاسخش را داد.نگاهی به ساعت اتاق که کرد متوجه شد ارام دیر بیدار شده است اما نمیتوانست دست از حرفهایی که باید میزد بکشد!روی تخت نشستو گفت:
هرموقع رفتی به سهراب بگو من باهات کار داشتم چیزی نمیگه
این یعنی میخواست با او صحبت کند.آرام لبخندش را خوردو با گفتن کلمه – چشم - کفشش را روی روزنامه گوشه در گذاشتو روبه روی آقا بزرگ روی صندلی نشست اقا بزرگ باهمان اخم و جدیت گفت:
دیشب دیر وقت رسیدی خونه؟؟؟
آرام اب دهانش را قورت داد.ساعت یازده رسیده بود.لبانش را با زبان خیس کردو گفت:
یـ...یازده!
آقا بزرگ سری تکان دادو کمی مکث کرد...سپس گفت:
درسته که تو دختری سعیدی هستی که با رفتنش مهرنوش (خانم بزرگ)نابود شد و ما چشم به راه نوه هامون بودیم اما این خونه هم قواعد و قانون هایی داره!دیروز ساعت ده که من به خونه سینا زنگ زدم دخترش با یه عالمه ترس گفت تو نُه از خونشون بیرون اومدی درحالی که ساعت یازده شب رسیدی خونه.بلکم دیر تر...
آرام با چشمانی مضطرب به او نگاه کرد!اقا بزرگ ادامه داد:
این قواعد برای همست.حتی بقیه نوه هاهم که خونه ما میموندن حق نداشتن به هردلیلی بیشتراز ساعت ده بیرون باشن و توام هیچ فرقی بااونا نداری...اگه از امروز این قانون رو رعایت نکنی...
مکث کوتاهی کردو سپس ادامه داد:
مجبورم به امیرپارسا و علیرضا بگم خودشون بعد اتمام ساعت کاریت برسوننت خونه و بعد برن سرکار خودشون!چون من نمیدونم تو کجاها میری!میای خونه و بعد اطلاع دادن به من هرجا خواستی میری...بعد هم تا قبل از ساعت ده خونه هستی
روی کلمه هستی تاکید کرد!سپس ادامه داد:
امیدوارم مفهوم حرفامو درک کرده باشی
و دیگر منتظر جوابی از جانب او نشدو از اتاق خارج شد!بغض گلوی ارام را گرفت.این یعنی دیگر پدربزرگش به او اعتماد ندارد.یعنی شک دارد که او کجا میرود!هنوز به در خیره شده بود...بغض گلویش را ازار میداد.نه فرو میرفت و نه میشکست!چشمانش را بستو دستش را روی گلویش گذاشت!او بخاطر رفتار های نامناسب امیرپارسا این وضع را داشت.او اعتماد پدربزرگش را از دست داده بود.چشمانش را باز کردو دستش را از گلویش برداشت.با بی حالی کیف و کفش به دست از اتاق خارج شد.کسی نبود.گویا اقا بزرگ خوابیده است!بدون خوردن صبحانه به طرف در رفت و کفشش را پوشید.با کمترین صدا در را بستو از پله های ویلا پایین آمد.آهسته و با اعصابی خراب راه میرفت.صدای سنگ هایی که زیر پایش تکان میخوردند در فضا پیچیده بود.سرعت قدم هایش را زیاد کرد و به سمت در رفت.خیلی سریع از خانه خارج شد!آهسته آهسته به سمت تاکسی های نارنجیه کنار خیابان رفتو به مردی گفت:
دربست ستاری میبرین؟
- چرا که نه بفرمایین
آرام در صندلی عقب جای گرفتو مرد هم بلافاصله سوار شد.در میان راه کسی حرف نزد.مرد که حوصله اش سر رفته بود رادیو را روشن کرد.صدای مجریان و سپس مداحان در ماشین پخش میشد.تازه یادش افتاده بود که امروز،روز اول محرم است...همیشه در این روزها به همراه آنا به هیئت میرفتند و عذاداری میکردند...اما حال نمیتوانست بیرون برود.اقابزرگ تقریبا بیرون رفتن را ممنوع کرده بود!اگر بیرون میرفت پررویی و بی احترامی بود...نفس عمیقی کشیدو سرش را به شیشه تکیه داد...نگاه کرد به مردمانی که آزادانه در حال رفت و آمد بودند!خوشبحالشان...!
*****
هنوز چشمهایش باز نشده به یاد دیشب و حرفهای آزار دهنده آرام افتاد:
تو بهترین داداش دنیایی!
هنوز کامل از خواب بیدار نشده بود که دیشب را به یاد آورد!همین باعث شد روز بدی را پیشه رو داشته باشد.صدای تیک تاک ساعت اورا به خودش آورد.به ساعت که نگاه کرد متوجه شد یک ربع بیشتر وقت ندارد.از جایش بلند و ازاتاق خارج شد.صدا هایی که از پایین می آمد نشان میداد پدرو خواهرش بیدار هستند.خیلی زود دستو صورتش را شست و به اتاقش آمد.روز اول محرم بود.پس از همین الان باید سیاه پوشی را اغاز میکرد.به طرف کمدش رفتو شلوار کتان مشکی و پیرهن مردانه مشکی و کت خوش دوختش را از داخل آن دراورد.آنهارا خیلی سریع تنش کردو جلوی ایینه ایستاد!موهایش را شانه زدو سپس با ژل و تافت انهارا به شکل پسرانه دراورد.جذاب شده بود.یا به قول سارینا دخترکش!بجای لبخند پوزخندی کنار لبش جا خوش کرد!چرا اینگونه بود؟مگر چه حسی به ارام داشت که حرفش اورا اینگونه دگرگون کرده بود؟نه خودش و نه کسی دیگر چیزی نمیدانست. موبایلش را برداشتو از اتاق خارج شد.پله هارا پایین آمدو کیفش را روی مبل پرتاب کرد!به سمت آشپزخانه رفتو با صدایی گرفته سلام کرد.سارینا سوتی زدو گفت:
او مای گاد!داداش مارو...برسونمت خوشتیپ...
و بعد خندید.سامان لبخندی به اوزد.هر چه بود لبخندش گرم و صمیمی نبود!تلخ...فرهاد سلامی کردو گفت:
سرتو بخیه زدی بالاخره؟
سامان سری به نشانه مثبت تکان داد...
- کار خوبی کردی
سامان جوابی نداد.کمی شکر داخل چایی اش ریختو شروع به هم زدن کرد!فرهاد پس از مکثی گفت:
سامان
- بله!
- امروز از بانک که تعطیل شدی بیا دنبالم بریم یجا!
- کجا؟
- خونه بابابزرگ آرام.باید مارو بشناسه...هرچند فکر میکنم یادش رفته باشه​

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,834
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,715
  • بازدید ماه : 44,162
  • بازدید سال : 317,598
  • بازدید کلی : 11,814,738