close
مجتمع فنی تهران
رمان آرام در تنهایی قسمت سوم
loading...

رمان فا

سامان سرش را بالا گرفتو با تعجب گفت:خونه ی کی؟؟؟- بابابزرگ آرام.چطور؟- هیچی.خودت برو بابا.من بیام برای چی؟خودت بری بهتره!- اولا که من ادرسشونو…

رمان آرام در تنهایی قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 484 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:42 نظرات ()

سامان سرش را بالا گرفتو با تعجب گفت:
خونه ی کی؟؟؟
- بابابزرگ آرام.چطور؟
- هیچی.خودت برو بابا.من بیام برای چی؟خودت بری بهتره!
- اولا که من ادرسشونو بلد نیستم دوما تو باید بیای
- آدرسشو که بهت میدم خیلی سر راسته.برای چی باید بیام؟
- چون بابابزرگه تورو ببینه بشناسه پس فردا اومدی آرامو برسونی جایی فک نکنه دوس پسرشی!
سامان پوزخندی روی لبش نشاندو گفت:
چه دلیل قانع کننده ای واقعا!
- در هرصورت باید بیای................


- خیله خب!
قاشق را روی میز گذاشتو چایش را یک نفس سر کشید!از اشپزخانه خارج شدو باگفتن جمله:
من رفتم خداحافظ
قصد ترک خانه را داشت که فرهاد گفت:
پیاده نکنه میخوای بری؟
- آره ماشین ندارم
- شهربانو که ماشین نمیخواد تو ببرش امروز.ماشین خودت تعمیر شد؟
سامان همانطور که سوییچ و کارت ماشین مادرش را برمیداشت گفت:
خبر ندارم سپرده بودم دست مهدی.خدافظ
فرهادو سارینا با او خداحافظی کردند و اوهم از ویلا خارج شد!سوار bmw مادرش که شد ابتدا بخاری را روشن کرد و سپس منتظر ماند تا درب پارکینگ باز شود و بعد پایش را روی گاز فشردو از خانه خارج شد!یک ربع بعد به بانک رسید.ماشین را در جای امنی پارک کردو به سمت بانک رفت.همه به پایش بلند شدند اما او به تکان دادن سرش اکتفا کرد.به سمت اتاقک مهدی رفتو گفت:
سلام
مهدی تلفن را از گوشش فاصله دادو گفت:
سلام بشین!
سامان روی صندلی نشستو به سقف زل زد تا حرف مهدی تمام شود.پنج دقیقه بعد تلفن را قطع کردو گفت:
ده دقیقه دیر کردی
- معذرت!دیر بیدار شدم
- اشکال ندارم.چیکارت کنم دیگه!
- مهدی ماشینم چی شد؟
- ماشینت؟باید چی میشد؟
- بردی تعمیرگاه؟؟؟؟درست شد؟
مهدی متعجب گفت:
کجا؟؟؟؟تعمیر گاه؟
سامان به طرف او برگشتو گفت:
آره دیگه.تعمیر گاه
- سامان این حرفه تو میزنی!
- وا.خب میگم بردیش تعمیرگاه یا نه دیگه!
- ببرمش تعمیرگاه اصلا رام نمیدن تو.جلوش تا شده رفته بالا من ببرم بگم چیکارش کن؟اتوش کن صاف شه؟
- خودم ندیدم ماشینو.یعنی انقد داغونه؟
- بیشتر از اینقد!آخه پسر تو چرا نمیری از ماشینای بابات یکیو انتخاب کنی مجانی بگیری استفاده کنی؟
- فکر کنم یه صدباری جوابتو دادم!من دلم نمیخواد...غرورم اجازه نمیده دستمو جلوی بابام دراز کنم!
- پسر بابات میلیاردره یعنی چی دستمو جلوش دراز کنم؟باباته ها!توام پسرشی.ببین تو حتی میتونستی بجای این بانک تو نمایشگاه ماشین بابات کارکنی و بیشتر از اینا بگیری.میدونی چقدر بهت میده؟
- من این بانک و اون خونه صدو سی متریمو و اون ریومو که خودم بدستش آوردم بااین همه کار کردن و ترجیح میدم به مال پدری...
و سپس پوزخندی زدو گفت:
پدری
- سامان...
- مهدی خودتم میدونی دیگه.بیخیال!
- خیله خب...راستی یچیز بگم عصبانی نمیشی؟
- نه...چی!؟
- امروز مهسا فرهنگو دیدم دم بانک.منتظر بود بیای!
- جهنـــــم!
- یعنی چی؟؟؟؟؟سامان او...
- مهدی نیومدم اینجا ازینا بشنوما.خیلی اعصابم سر جاشه توام با پات بزن بیشتر جابه جاش کن!برادر من،من نمیخوام از این فرد چیزی بشنوم!آندرستند؟
- اوف.چیکارت کنم.پاشو برو سرکارت
سامان بی حرف از جا بلند شدو به سمت میز خودش رفت.روی صندلی نشست و مانیتور را روشن کرد...
******
پس از عذر خواهی از سهراب (عموی بزرگش)بخاطر دیر امدن،به آبدار خانه آمده بود...کمی چای برای خودش ریخت و با بیسکوئیتی که جلویش بود،خورد.حاج مراد نبود.به بخار چایی خیره شدو به فکر فرو رفت.چه اتفاق هایی که در این دوهفته برایش نیافتاده بود!از شرط بندی پدرش گرفته تا اشنا شدن با خانواده زمانی و دیدن سامان بعد از هفت سال و قبول شدن توسط خانواده پدرش و دیدن دوباره رویا تا همین امروزی که اینجا،در ابدار خانه کارخانه پدربزرگش نشسته بود...چقدر بخاطر حرفهای اقا بزرگ ناراحت بود...همه اینها تقصیر امیرپارساست.با صدایی که شنیده شد نگاهش را از بخار چایی برداشت.
- سلام دخترم!
حاج مراد بود.مرد پیری که ابدارچی این کارخانه بود.آرام لبخند تلخی به او زدو گفت:
سلام حاج مراد.ببخشید بی اجازه به وسایلت دست زدم آخه صبحانه نخوردم!
- اشکال نداره دخترم...اتفاقا آقاامیرم صبحانه نخورده بود براش بردم!
آرام با شک پرسید:
امیر؟امیرکیه؟
- اقا امیرپارسا منظورمه دیگه
آرام پوزخندی زدو گفت:
آهان...اون!
- بله برای ایشونم بیسکوئیت و چایی بردم!
- لطف کردین
و زیر لب گفت:
چه تفاهمی!
- خانوم چاییتون سرد نشه.بخورین
با صدایی اهسته گفت:
چشم
و شروع به خوردن کرد.آنقدر گرسنه بود که در سه دقیقه همه چای و بیسکوئیت را خورد.از جای بلند شدو پس از شستن لیوان انرا روی سینک برگردانند.از حاج مراد خداحافظی کردو پس از برداشتن کیفش از ابدارخانه خارج و سمت سالن کاری اش رفت!روبه روی هردو چای و بیسکوئیت بود!امیرپارسا همانطور که چای میخورد به نقطه ای نامعلوم خیره شده بودو با تلفن حرف میزد.علیرضا متوجه آرام شد.لبخندی زدو گفت:
سلام
آرام لبخندی زدو گفت:
سلام
- یک ربع دیرکردی امروز
- آره دیر بیدار شدم.ببخشید
- اشکال نداره.بشین!
آرام به سمت صندلی اش رفت که دقیقا بین امیرپارسا و علیرضا بود!کیفش را روی زمین گذاشت.قسمتی از آن ناخواسته به مچ پای امیرپارسا خورد که سریع به طرف آرام برگشتو با تعجب سرتاپای اورا برانداز کرد!آرام تک نگاهی به او انداختو روی صندلی نشستو کارش را شروع کرد...امیرپارسا تلفن را قطع کردو با لحنی شاد گفت:
سلام دختر عمو!
آرام لبخند مصنوعیه کجی زدو گفت:
سلام
*******
از اتاق خارج شد.مدارک را از مادرش گرفتو برای بار صدمین بار گفت:
من نهار نمیاما!
- خیله خب خیله خب رویا.از صبح صدبار گفتی.برو اینارو بده با داداشت بعد برو!محمدرضا منتظره
- مادرمن تازه ساعت دهه!
- برو دیگه رویا برو!محمدرضا لنگه ایناس
- ای بابا!باشه.خداحافظ
و از در خارج شد و کفش های عروسکی اش را پوشید!دکمه آسانسور را زد و تا اسانسور برسد کمی بین برگه های محمدرضا فضولی کرد که زهره گفت:
یدونش گم شه من میدونمو تو ها!مواظب باش!
- چشم.خدافظ
و در اسانسورو باز کردو وارد شد!دکمه پارکینگ را زدو خودش به سمت ایینه برگشت.تیپش سرتا پا مشکی بود.شیک و جذاب...برگه های محمدرضا هم که دردستش بود اورا متشخص کرده بود.اما فقط ظاهرش را...باطنش نه!از آسانسور پیاده شد...از خانه که خارج شد هیچ ونی را سرکوچه ندید.شانه ای بالا انداختو به سمت خیابان رفت.دستی برای تاکسی بلند کرد.ماشینی برایش ایستاد.با لحنی شاد گفت:
دربست میبرین تا ستاری؟
- بله.بفرمایین
در عقب را باز کردو سوار شد.سلامی دادو جواب شنید...از همان اول مدارک را روی پایش گذاشتو به اطراف خیره شد!احساس میکرد تنها ملکه روی زمین است.با پسر پولداری دوست شده بود که نصفی از عمرش را در خارج از کشور گذرانده...امروز هم اورا به نهار دعوت کرده بود!چقدر دلش میخواست بداند او چه چیزی راجع به آرام میگوید!برای آن زمان،لحظه شماری میکرد...در همین افکار بود که پسر گفت:
رسیدیم خانوم
تشکر کردو کریه را پرداخت کرد!با دقت مدارک را برداشت و از ماشین پیاده شد!اول از همه مدارک را به محمد رضا دادو پس از سلام کردن به پدر و عمویش به طرف سالنی که علیرضا و امیرپارسا و آرام آنجا کار میکردند رفت!باغرور وارد شدو بلند گفت:
سلام!
هرسه سرشان را بالا آوردند.ابتدا علیرضا سپس امیرپارسا و درآخر آرام جوابش را دادند.علیرضا گفت:
چه عجب ماخواهر گرام رو اینجا دیدیم!
رویا لبخندی زدو چیزی نگفت!آرام بدون انکه به او نگاه کند به کارش ادامه داد.امیرپارسا هم کمی با او خوش و بش کرد و اورا به نشستن دعوت کرد.رویا هم نشست.امیرپارسا اهسته گفت:
نمیخوای یکم مهربون تر باشی باهاش؟
ارام هم با همان ولوم صدا پاسخ داد:
نه!
- چرا؟
- چون کار دارم!
و به کارش ادامه داد.امیرپارسا که ازرفتار خشک او عصبی شده بود خشک گفت:
آرام خانو...
همان موقع علیرضا بلند شدو گفت:
بچه ها من گرسنمه برم یه بیسکوئیتی چیزی بخورم بیام.رویا و آرام شما میخورید؟
- نه مرسی!
- نه نوش جان
علیرضا سری تکان دادو از سالن خارج شد.رویا هم تلفنش را دراوردو با آن مشغول شد!امیرپارسا نگاهی به اطراف کردو پس از آنکه مطمئن شد کسی نیست با صدایی آهسته گفت:
اونی که باید عصبانی باشه منم ها نه تو!تا یازده شب چه غلطی میکردی بیرون؟
آرام هیچ پاسخی به او ندادو به کارش ادامه داد.امیرپارسا همچنان با حرص و عصبانیت گفت:
پیش سامان جون بودی آره؟چند میگیری دیگه بیخیال این بشر بشی؟هان؟؟؟؟؟اقا توهرکاری بخوای من برات میکنم از صد متری این پسره ی اوسکول رد هم نشو!میفهمی اینو؟یا هنوز کری
آرام به سمتش برگشتو با صدایی اهسته گفت:
انقد چرتو پرت تحویل من نده ها!دست پیش میگیری پس نیوفتی!دم از غیرت میزنی ولی ساعت نه شب منو ول کردی تو خیابونا.تو خجالت نمیکشی؟
- اولا که من تورو ولت نکردم تو خیابونا خودت رفتی.دوما تو نه شب مگه از خونه ما نرفتی بیرون؟تا ساعت یازده شب کجا بودی؟؟؟؟من میخوام اینو بدونم!
- خب چه فرقی داره!اصلا راس میگی تو نباید میومدی!منم تا ساعت یازده شب هیچ گورستونی نبودم!گم شده بودم
و به سمت مانیتور برگشت!امیرپارسا صورت آرام را به سمت خودش برگرداندوگفت:
چی شده بودی؟
ارام سرش را بیرون کشیدو گفت:
گم شده بودم.نمیدونستم کجا بودم
امیرپارسا باصدایی بلند تر گفت:
بعد من یا علیرضا یا محمدرضا اینجا بوق بودیم که زنگ نزدی بیایم دنبالت تا گم نشی؟
رویا سرش را بالا گرفتو به انها نگاه کرد.ارام پوزخندی زدو گفت:
علیرضا و محمدرضا که بیچاره ها اصلا درجریان نبودن تو درجریان بودی که اونم...
سرش را باعصبانیت چرخاند و از جایش بلندشد!از سالن خارج شد...امیرپارسا با عصبانیت رفتن اورا تماشا میکرد و رویا با تعجب.کنجکاوی امانش نداد.ازجایش بلند شدو به دنبال آرام رفت!امیرپارسا باعصبانیت ضره ای به میز زدو گفت:
لعنتی لعنتی لعنتی.حتما اون پسره ایکبیری رسوندتش خونه دیگه!اه
و مشتی به دسته صندلی زد!آرام که از محوطه سربسته خارج شد رویا به او گفت:
توچرا با امیرپارسا اینجوری حرف میزنی؟
آرام چشمانش را از حرص بست.کسی نیست بگوید اخر به تو چه ربطی دارد؟با عصبانیت به طرف رویا که طلبکارانه نگاهش میکرد برگشتو گفت:
ببخشید شما؟
رویا جا خورد.پرسید:
وا!یعنی چی ببخشید شما؟
- یعنی ببخشید به شما ربطی داره که دخالت میکنی؟
رویا بااخم دستش را در هوا تکان دادو گفت:
اووو درست صحبت کنا!
- فقط و فقط به احترام علیرضاست که چیزی بهت نمیگم!
- تو غلط میکنی بخاطر داداش من کاریو انجام بدی!
- جواب ابلهان خاموشیست
و برگشت تا راه خود را درپیش بگیرد که رویا پوزخند صدا داری زدو گفت:
آخی جوجو!جواب نداری بدی کم میاری حرف نزن!
آرام خشمگین سرجایش ایستاد...جواب بدهد؟ندهد؟نه...علیرضا خیلی کارها برایش کرده بود...درست نیست جلوی اینهمه مرد با خواهرش دعوا کند.همان موقع علیرضا از جلوی آنها آمد.با دیدن چهره عصبی هردو فهمید اتفاقی افتاده است!رویا که هنوز متوجه علیرضا نشده بود گفت:
دفعه آخرت باشه با من کلکل میکنی وگرنه خودم بهـ...
که علیرضا روبه رویش ایستاد.آرام بدون توجه به آنها دست هایه مشت شده اش را باز کردو از آنها دور شد.مطمئن بود علیرضا برخورد خوبی با رویا نخواهد داشت.خدارا شکر که جواب رویا را نداده بود!به طرف سالن رفتو کنار امیرپارسا نشست!ساعت یازده بود...هدفون را روی گوشش گذاشتو به کارش مشغول شد!علیرضا با قیافه ای ناراحت به طرف آنها آمدو روی صندلی اش نشست!رویا که نیامد فهمید رفته است!
*****
کتش را در آیینه درست کردو گفت:
رضا نیام ببینم هنوز تهرانیا!میری دانیالو هم مطمئن میکنی.ضایع بازی هم درنمیاری!اوکی؟
رضا سری تکان دادو گفت:
خب دیگه اه!برو حواست جمع باشه!
- خب من رفتم.خدافظ
و از در خارج شد!در اتاق ندا را زد اما کسی جواب نداد.پس یعنی او در هتل نبود...همان موقع رضا برای ندا پیامی با این موضوع فرستاد:
سلام ندا خانوم.سهیل امروز با یکی قرار داره.امروز فکر کنم دختررو پیدا کنه!باز من اطلاع میدم بهتون.لطفا جوری رفتار نکنید که میدونید
همان موقع پیام تشکری از ندا دریافت کرد!سهیل سوار ماشینش شدو مسیری که رویا معرفی کرده بود را در پیش گرفت.باید به یک کارخانه میرفت.نزدیک بود...خیلی سریع رسید.رویا روی یک صندلی دم در ان کارخانه نشسته بود.سهیل بوقی برایش زدو رویا خیلی اخموبه طرفش راه افتاد.باهمان اخم هایش سوار ماشین شدو سلام کرد.سهیل دست بردو لپش را کشید سپس گفت:
چی شده اخمویی؟؟؟نبینم غم عشقمو!
رویا لبخندی زدو گفت:
از دست این دختره عوضی اعصابم خورده؟
- آرام؟
- آره....بیشعور
- این دختره مثله اینکه همرو ناراحت میکنه.کلا روانیه!
با این حرف سریع به طرف سهیل برگشتو گفت:
خب خب بحثش باز شد.قبل هرچی اونو بگو اول!
- چیو؟؟؟
- ااا اذیت نکن سهی!منظورم آرامه
- اهان!نیلوفر...
- یاهمون نیلوفر!بگو
- دوست داری بدونی؟
- خیلی!
- شرط داره!
- چی؟؟؟؟هرچی باشه قبوله!
- حتما کمکم کنی.اگه کمکم نمیکنی کلا نگم
- سهیل.من تورو به اون ترجیح نمیدم.پس بگو!
سهیل پوزخندی زدو گفت:
این دختره که همه فامیلتون دوسش دارن و رو اسمش قسم میخورن...ه*ر*ز*ه ای بیش نیست...اون یه کلاهبرداره!
رویا با تعجب گفت:
یعنی چی؟کلاهبردار؟ه*ر*ز*ه؟
- ایشون یازده میلیارده منو کشیده بالا!دود کرده رفته هوا!یازده میلیارد
چشمان رویا از حدقه بیرون زده بود!یازده میلیارد؟؟؟آرام یازده میلیارده سهیل را بالا کشیده بود؟؟؟؟؟مگر میشد؟؟؟؟؟رویا باترس گفت:
آ...آرامــ؟؟؟
سهیل با عصبانیت ساختگی تند تند سرش را تکان داد.پوزخند دیگری زدو گفت:
فکر میکنی با این قیافه مظلومش واقعا مظلومه؟هه!یه مار هفت خطیه که نمیشناسیش!همچین پسرارو گول میزنه پولاشونو بالا میکشه که...باورت میشه؟؟؟؟یازده میلیارد چیز کمی نیس رویا!درسته من ماهی خیلی بیشتر از کارام درمیارم ولی اون تقریبا خرج شیش ماهه منو کشید بالا!خیلی برای آدم زور داره...اومدم اینجا تا پولمو از حلقش بیرون بکشم!و بعدشم بدمش به پلیس!میدونی چیه...من برای توام میترسم.اگه به شماهم آسیب بزنه چی؟؟؟؟؟
رویا با عصبانیت گفت:
من میدونستم میدونستم این دختره عوضی یچیز زیر سرشه اونروزم معلوم بود میخواست یچیزی بدزده.بیچاره آقا جون...گول چه دختریو خورده...وای سهیل!سهیل میترسم....نکنه کاری کنه.نکنه کارخونرو ورشکست کنه؟چهارتا خونواده از این کارخونه نون میخورن.نمیخوام اینجوری شه سهیل نمیخوام.
و صورتش را با دستانش پوشاند.سهیل راهنما زدو گوشه ای پارک کرد!آهسته به طرفش خم شدو اورا در آغوش کشید.با لحن مصنوعی گفت:
عشقم چرا خودتو ناراحت میکنی آخه؟؟؟؟مگه من میذارم برای تو اتفاقی بیوفته؟ هان؟؟؟؟خانواده توام مثله خانواده خودمن!نمیذارم هیچی بشه.فقط برای این کار به کمکت نیاز دارم رویا!کمکی میکنی؟
رویا سرش را بالا اوردو گفت:
معلومه...من پای این دختره نکبتو از زندگیمون بیرون میکشم سهیل!نمیخوام حتی یک لحظه هم غفلت کنی.بیا...بیا از همین الان بگیریم ببریمش؟
- کجاببریمش؟
- پیش پلیس دیگه!ببریمش؟؟
- رویا ما که ازاون مدرکی نداریم!داریم؟؟؟باید یه نقشه درست و حسابی بکشیم!البته من زحمت اینو کشیدم
- سهیل!!!من از این دختره میترسم.اگه داداشم و عاشق خودش بکنه چی؟؟؟؟یا امیرپارسا؟اگه پول اونارو بالا بکشه چی؟میترسم سهیل...میترسم!
- نگران نباش!یه کاری میکنم از بدنیا اومدنش پشیمون شه.به من اعتماد داری؟؟؟
رویا سرش را تندتند به نشانه مثبت تکان داد.سهیل با لبخند گفت:
پس مطمئن باش که خیلی زود هم از زندگیه من،هم از زندگیه تو و خانوادت بیرون میره!فقط باید یه سری اطلاعات بهم بدی!میدی؟
- هرچی که بخوای!
- آفرین عشقم
دنده را جابه جا کردو راه افتاد.لبخند رضایت بخشی روی لبهایش بود...گفت:
فکر کنم دیگه بدونی چرا دم خونه شما بودیم؟
- نه!
- چون ما که از اون تاکسیه که ارامو آورده بود پرسیدیم گفت اینجا پیادش کرده ماام اینجا منتظر بودیم که من با یه دختر خوشگل آشنا شدم!
رویا لبخند زد...سپس گفت:
ما همه چیمون بهم گره خورده!
سهیل سری به نشانه مثبت تکان دادو گفت:
آره عزیزم!آره
و لبخند خبیثانه ای زد!چه دختر ساده ای بود!چه خوب گول خوردو دختر داییش را به او فروخت!پوزخند اهسته ای زدو تلفنش را دراورد!سریع به رضا پیام داد:
حله.همون کاری که گفتمو بکن!
و از رضا پیام دریافت کرد:
Ok
********
ساعت دو و نیم ظهر بود!سرو گردنش را تکان دادو با برداشتن کیفش از بانک خارج شد!میدانست ارام دو به خانه میرود تا درس خواندنش را شروع کند!مسیر نمایشگاه پدرش را پیش گرفتو زیر لب قسمتی از یک نوحه را زمزمه میکرد.تقریبا نیم ساعت بعد به آنجا رسید.بوقی برای پدرش زد که بلافاصله بیرون آمد!با دیدن پدرش چشمانش را گرد کردو گفت:
مثله اینکه خیلی منتظر بوده!
و قفل در را باز کرد.فرهاد سوار شدو گفت:
کارخوبی کردی اومدی.چرا انقد دیراومدی ساعت سه شد!
- آرام دو میرسه خونه!دیر نمیرسیم
- آهان.تو ازکجا میدونی کی میرسه خونه؟؟؟
سامان لبانش را تر کردو گفت:
خودش بهم گفته بود
فرهاد حرفی نزد!تقریبا یک ربع بعد به خانه آرام رسیدند!جای پارک نبود.سامان رو به پدرش گفت:
همین خونه هس.بگو باآقای جاویده بزرگ کار داری بعد بروتو.منم پارک میکنم میام!
فرهاد سری تکان دادو پیاده شد.به طرف در رفتو در را زد.در توسط یک دختر باز شد...میخورد هفده سالش باشد!فرهاد گفت:
سلام.با اقای جاوید بزرگ کار دارم.هستن؟
دختر سری تکان دادو گفت:
بله.شما؟
- من دوست پدر آرام هستم!میشناسی ارامو؟؟؟
دختر سری تکان دادو بلند گفت:
آرامــــــــــــــــــــــــ
ارام هم بلندجواب داد:
بله؟؟؟؟
- بیا باشما کار دارن!
ارام به سرعت خودش را به در رساندو در را باز کرد.با دیدن فرهاد گفت:
ااااا سلام عمو خوش اومدین.بفرمایین
هردو باهم دست دادند و فرهاد وارد شد!ارام رو دختر گفت:
سحر ایشون دوست پدرمه!عمو فرهاد
سحر سری تکان دادو گفت:
خوشبختم.دختر عموی آرام هستم
فرهاد لبخندی به او تحویل دادو گفت:
من میخوام با پدربزرگت صحبت کنم!
- حتما حتما بفرمایین
ارام اورا به داخل دعوت کرد.از حیاط گذشتندو وارد ساختمان اصلی شدند.آرم در را باز کردو بلند گفت:
آقا بزرگ...مهمون داریم!
فرهاد وارد شد!اقابزرگ با دیدنش بلافاصله اورا شناختو لبخند زد.زیرلب گفت:
فرهاد سعادت.درست میگم؟
فرهاد خندیدو گفت:
سلام احمد اقا!
و به سمت او رفتو باهم دست دادند.آرام متعجب گفت:
شما...همو میشناسین؟؟
اقابزرگ ضربه ای به پشت فرهاد زدو گفت:
دوست سربازی سعید بود.خوب میشناسمش!
آرام لبخندی زدو گفت:
ااا چه جالب...بفرمایین عمو
و خواست داخل شود که آقا بزرگ گفت:
توو برو پیش دخترا.سمیه ازشون پذیرایی میکنه
آرام لبخندی زدو گفت:
چشم.بفرمایین
و خودش بلافاصله خارج شد!کفش هایش را پوشیدو که ناگهان خیسی آبی را روی تنش احساس کرد.صدای خنده سحرو سایه بلند شد.ارام با دهانی باز سرش را بالا گرفت که با دیدن بطری آبی که در دست سحر بود با صدایی آهسته گفت:
میکشمت
و به طرف بطری آبی که کنار حیاط افتاده بود رفتو آنرا پر از آب کرد.سایه هم بیکار نماندو بطری پیدا کردو شروع کرد به بازی کردن....هرسه برروی هم آب میریختند.آرام آنقدر کنار آنها شاد بود که متوجه چیزی نبود.بطری آب را به طرف چپش چرخاند که صدای هین پسری بالا رفت.آرام خیلی سریع متوجه پسری شد که دست هایش را ازهم باز کرده و به پیرهنش که خیس بود نگاه میکرد.سرش را که بالا گرفت آرام دستش را روی دهانش گذاشتو به خنده افتاد.نصف آبی که در بطری مانده بود را روی پیرهن سامان خالی کرده بود...هرسه دختر باهم خندیدند و سامان همچنان مبهوت به لباسش نگاه میکرد.متعجب گفت:
این چــــه کاریه؟؟؟خیسه خالیم کردی که دختر
آرام میان خنده هایش گفت:
خب..نم......میدونستم که...اینجایی
اینبار سامان هم به خنده افتاده بود...تا به حال هیچ کس جرئت همچین شوخی را با او نداشت اما خب...آرام هرکسی نبود.خنده ها که تمام شد آرام گفت:
معرفی میکنم.سامان پسرعمو فرهاد.سحرو سایه دختر عمو هام
هرسه بهم لبخند زدند.آرام رو به سامان گفت:
خب چرا اینجا وایسادی!برو عقبتر دیگه
سامان متعجب گفت:
یعنی چی؟
- اینجا الان سایس تو که خشک نمیشی.منو نگا...من الان باید پنج ساعت زیر آفتاب وایسم.الانم تو برو عقبتر تا برسی به آفتاب
سامان همچنان متعجب به او نگاه میکرد که آرام او را هل دادو کمکم به عقب حرکتش داد...دقیقا زیر آفتاب ایستاد.آرام گفت:
خوبه خوبه.همونجا وایسا تا خشک شی.
سامان متعجب با صدایی بلند گفت:
چی؟؟؟؟؟اینجا وایسم تا خشک شم؟؟؟؟مگه بیکارم؟؟؟
- فعلا که آره چون چاره ی دیگه ای نداری.همونجا وایسا تا خشک شی.
سپس هرسه به خنده افتادند.سامان گفت:
نگا توروخدا پیرهن خوشگلمو چیکار کرد.خیسه خیسه.حالا این به کنار هوام سرده یخ زد شیکمم
همین حرفها خنده آنها را بیشتر میکرد!سامان با لبخند به آرام خیره شد.چقدر خندیدنش را دوست داشت.شبیه فرشته ها میشد...خیلی وقت بود اینگونه نخندیده بود.همین اورا جذاب تر میکرد.چقدر دلش میخواست ساعت ها به این دختر خیره شود اما نه به عنوان برادر.به هر عنوانی بود به عنوان برادر نباشد.از برادر بودن...راضی نبود!اصلا هم راضی نبود.همان موقع با خودش عهد کرد کاری کند که دیگر آرام اورا برادر خطاب نکند...زیرلب گفت:
به همین خندت قسم...
******
نیم ساعتی بود که به اراک رسیده بود!خسته اما پابرجا!به طرف وحید رفت و روی مبل کناری اش لم دادو گفت:
این سهیل تو این دو هفته عین خر ازمون کار کشید
- چیکار کردین؟
- همش کشیک بودیم امروز به نتیجه رسید
- یعنی پیداش کرد؟
- مثل اینکه آره...با دختر عمه ی دختره دوس شده!دختره هم ازین ساده هاس!زود وا داد...امروزم گفت همه چیو از زیرزبونش کشیده
- لعنتی.یعنی همه چی دست به دست هم دادن سهیل ببره!
- قراره دانیال و قانع کنم سهیل دست از سر آرام برداشته!
- چرا؟
- که آرام بفهمه کسی دنبالش نیست خیالش راحت باشه.به اراکم که بیاد بهتر
- اونا گول نمیخورن!
- میخورن!نخورنم که چه بهتر.سهیل موفق نمیشه!
- کی باید بری؟
- همین الان
- همین الان میری دم خونه رفیعی؟
- دم خونش نه.میرم بیمارستان.
از جایش بلند شدو روبه وحید گفت:
به رییس بگو کجا میرم!
- حله!خبرارو بده.یادت نره!
- خب.خدافظ
- خدافظ
از خانه بیرون آمدو سوار ماشین خودش شد!میدانست آنها کجا هستند!از حال و روز سعید خبر داشت!خودش را به بیمارستان رساند!ماشینش را پارک کردو پیاده شد.با قدم هایی محکم وارد حیاط بیمارستان شد.به در ساختمان که رسید مردی از جلویش درامد.خواست از کنارش رد شود که کسی گفت:
اوووی کجا؟
و یقه اش را گرفت!رضا با تعجب به شخص نگاه کرد.او دانیال بود!برادر زاده رفیعی.رضا یقه اش را از دست دانیال بیرون کشیدو گفت:
چته؟؟؟؟؟
- تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟؟جلالی جونت گفته چه چیزه دیگه ای راجع به آرام از پدرش بپرسی؟هان؟؟؟
توجه اطرافیان به آنها جلب شد.رضا بااخم گفت:
خفه شو اینجا بیمارستانه
- اینجا هر قبرستونی هست به تو ربطی نداره گمشو ازاینجا بیرون
- دانیال خفه میشی یا لهت کنم؟؟؟گمشو اونور اومدم ببینم حال جاوید چطوره؟
- اا جدی؟اومدی چیو ببینی؟اینکه داره به درک واصل میشه؟؟؟؟؟نخیر تو اومدی درباره آرامه بدبخت اطلاعات بگیری.ببین بچه برو به اون رفیق عوضیت بگو دست از سر آرام برنداره لوش میدم!
- چه ربطی داره به سهیل چرا زرزر میکنی آخه!به تو چه فکل؟؟؟
دانیال به طرفش یورش بردو یقه اش را گرفت.قبل از اینکه رضا مقاومت کند مشتی بردهانش کوبید و اورا هل داد!چند نفری به طرف آنها دویدند اما دانیال بی توجه به انها به طرف رضا قدم برداشت اما این بار رضا مشتی بر شکمش زد که صورت دانیال از درد جمع شد!در میان ان درد گفت:
برو به جلالی بگو لوش میدم به پلیس.بگو بدبختش میکنم.دستش هیچ موقع به آرام نمیرسه!نمیتونه
رضا باعصبانیتی ساختگی گفت:
به درک که رفته گم و گور شده!سهیل ولش کرد بدبخت میفهمی!سهیل یه هفتس دنبال کاراشه!با نامزدش داره میره!آرامتون ارزونیه خودتون.به درد جرز دیوارم نمیخورد که سهیل انقدر دنبالش بگرده!سهیل نیم ساعت پیش پرواز کرد رفت!اومده بودم این خبرو به بابای عملیش بدم خودت نذاشتی!برو به اون معتاده بدبخت بگو دخترش معلوم نیس کدوم گوریه سهیلم که دید باباش انقد راحت ولش کرد بیخیالش شد!نیم ساعت پیش رفت واسه همیشه.ارزونیه خودتون.منم تا یه هفته دیگه میرم از شر این اراکه دره پیت راحت میشم!
و بدون منتظر ماندن از او دور شد!دانیال مبهوت به رضا نگاه میکرد!یعنی واقعا سهیل بیخیال آرام شده بود؟دیگر دنبالش نمیگشت؟برای همیشه از ایران رفته بود.ناخوداگاه لبخند زد.این لبخند کمکم به خنده و قهقهه تبدیل شد!مردم با تعجب به انها نگاه میکردند!آن از خشمگینیه چند دقیقه ی پیش.این از قهقهه الان!کمکم از دانیال فاصله گرفتند.دانیال با همان خنده به حالت دو از بیمارستان بیرون آمد!همان موقع ماشین رضا هم از او دور شد!سوار ماشین خودش شدو با سرعت حرکت کرد.نمیدانست به چه کسی خبر دهد.چه بگوید؟اگر به آرام زنگ بزند مجبور میشود قضیه پدرش را هم بگوید...اصلا درستش هم همین است.باید یکی از دختران او از این قضیه باخبر شود...اما آرام گزینه درستی نیست...اینبار باید موضوع را باخواهر بزرگ او،یعنی آنا درمیان بگذارد!مسیر خانه اش را در پیش گرفت.بخاطر سرعت زیادش فقط ده دقیقه در راه بود.به خانه که رسید به سرعت پله هارا بالا رفتو پس از باز کردن درب به سمت تلفن رفت.تند تند دنبال شماره ای از آنا میگشت!بالاخره آنرا پیدا کرد.هنوز دستش به سمت تلفن نرفته بود که زنگ خورد.عمویش بود.تلفن را برداشت.صدای عمویش در گوشی پیچید:
الو دانیال!
- سلام عمو.خوبی؟
- آره.چقد زود رسیدی
- سرعتم زیاد بود!
- چی شد تو حیاط گردو خاک کرده بودی؟من دقیقه اخر رسیدم از حرفای رضا هم چیزی نفهمیدم.زنگ زدم بهش گفت سهیل نیم ساعت پیش پرواز داشته درسته؟زنگ زدم به سهیل در دسترس نبود!
- آره آره.باورت میشه عمو؟من که فکر نمیکردم سهیل یه روزی دست از سر آرام بر داره!
- منم فکرشو نمیکردم!ولی اگه نقشه باشه چی؟
- نه بابا عمو چه نقشه ای؟این یارو انقد وقت نداره بشینه واسه آرام نقشه بکشه
- نمیدونم.الان میخوای چیکار کنی؟
- باید زنگ بزنم به یکی از دخترای جاوید!
- به کدوم میخوای زنگ بزنی؟
- آنا
- چـــــی؟به کی؟
- آنا!
- تو مگه خنگ شدی به اون زنگ بزنی؟اون فکر میکنی پا میشه بیاد ایران؟
- شاید اومد!عمو باباشه ها!مگه میشه نیاد؟
- دانیال بیخیال.به آرام زنگ بزن
- اگه به اون زنگ بزنم پا میشه میاد اراک!بعد رضا میگیرتش!
- مگه تو نمیگی دیگه دست از سرش برداشتن!
- آره ولی دیگه تهران نیستن.رضا هم تا یه هفته دیگه میره.بعد از اون بهش خبر میدم!
- خیله خب!هرکاری میکنی فقط با عقل پیش برو!
- فکر کردم که الان اینجام!
- خداکنه.من کار دارم.خدافظ
- خدافظ
بلافاصله پس از قطع کردن تماس شماره آنا را وارد کرد و تلفن را دم گوشش گذاشت.یک بوق...دو بوق...سه بوق...چهار بوق...هرچه بوق خورد تلفن را برنداشت!تلفن را قطع کرد.پوفی عصبی کشید.خواست دوباره شماره را وارد کند که تلفن در دستش زنگ خورد!دکمه را زدو تلفن را دم گوشش گذاشت.صدای شاد انا به گوشش خورد:
الو؟؟؟سلام عمو!
کمی لهجه داشت!دانیال به حرف آمد:
آنا،دانیالم
- اوووو سلام دانی.خوبی؟چه عجب تو به من زنگ زدی؟اون خواهر بی معرفتم چی؟بهش بگو یه زنگ به منه بدبخت بزنه!
- تو چرا خودت به خواهر تنهات زنگ نمیزنی؟
- خیلی سعی کردم اما شمارشو عوض کرده!
- آره.دو هفته ای میشه!
- تو خبر داری؟
- تنها کسی هستم که خبر دارم
- دنی درست حرف بزن.ارام حالش خوبه؟چند هفته پیش یکی به من زنگ زده بود میگفت آرام!منو بااون اشتباه گرفته بود!
- نمیدونم خوبه یانه.دو هفتس ندیدمش
- یعنی چی؟؟؟؟؟
- آنا زنگ زدم بگم بابات حالش خوب نیست بیمارستانه!
صدای آنا برای لحظه ای قطع شد!سپس با لکنت گفت:
چـ....ــی؟؟؟
دانیال:
حالش بده.دکترا جواب درستی نمیدن.هنوز بهوش نیومده و تحت درمانه!بهتره توهم ایران باشی
صدای هقهق خفیفی از پشت تلفن به گوش رسید.دانیال چشمانش را بست و به صدای او گوش داد.میدانست او خیلی بابایی ست...حتی بیشتر از آرام.اما نمیدانست چرا بااینحال به خارج کشور سفر کرده بود!آنا میان هقهقش گفت:
دان...دانیال من...من فردا ایر...رانم!مواظب بابام باش.توروخدا
و تلفن را قطع کرد!دانیال نفس عمیقی کشید...تمام وجودش سرشار بود از خوشحالی!اینکه ارام دیگر آزاد است اورا خوشحال میکرد!باید به او خبر میداد اما نه حالا.موقعی که از سهیل مطمئن شود!تلفنش را برداشتو به خانه سهیل زنگ زد...پس از چند دقیقه پسری تلفن را برداشت.دانیال گفت:
با جلالی کار دارم
و مرد با صدایی محکم پاسخ داد:
آقای جلالی دیگه ایران نیست.متاسفم
و تلفن را قطع کرد.لبخند بزرگی روی لب دانیال نمایان شد.چرا متاسف؟باید میگفت خوشحالم!با همان لبخند از خانه خارج شدو راه بیمارستان را در پیش گرفت
*******
سامان نیم ساعتی زیر افتاب ایستاد تا لباسهایش خشک شود.پس از آن فرهاد خوشحال و خندان به همراه اقا بزرگ از ساختمان خارج شدند.فرهاد گفت:
پسر بزرگم.سامان!
اقا بزرگ لبخندی زدو گفت:
بله...روز اول آرام جان با ایشون اومده بود.دیدمش
آرام و سامان هردو بهم نگاه کردندو لب هایشان را گاز گرفتند.فرهاد به طرف سامان برگشتو با حالت موزیانه گفت:
جدی؟؟؟نگفته بودی تو آرامو آوردی...
سامان دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما حرفی نداشت که بزند.برای همین دهانش بسته شد.آرام خیلی سریع با من و من گفت:
چیزه...عمو من که از خونتون اومدم بیرون...اقا سامانو دیدم آدرسو دادم ایشون منو آورد!
فرهاد موزیانه سری به نشانه تفهیم تکان داد.آقا بزرگ گفت:
حالا سامان جان تو چرا نیومدی تو!
سامان که تازه لباسش خشک شده بود از زیر افتاب بیرون امدو گفت:
داشتم میومدم ایشون آب ریخت روم نیم ساعتی هست زیر افتابم
آرام سرش را زیر انداختو خندید.صدای خنده سایه و سحر هم بالا رفت.همان موقع در ورودی ساختمان باز و ماشین علیرضا نمایان شد!آقابزرگ لبخندی زدو گفت:
نوه هام هم اومدن!چون امروز شام دعوتن اینجا خودشونو زود مرخص کردن از کارخونه اومدن!سامان به عقب برگشتو به ماشینی که هر لحظه بیشتر به او نزدیک میشد نگاه کرد.از همان زاویه هم چهره خشمگین امیرپارسا دیده میشد.خودش ماشین نداشتو همراه علیرضا آمده بود.پشت بندش ماشین محمدرضا هم نمایان شد!سامان از سرراه کنار رفت و علیرضا و محمد رضا پس از زدن بوق برای آنها به سمت پارکینگ رفتند!آرام سریع به سامان خیره شد!از چهره او هم عصبانیت سرازیر میشد!سامان که سنگینی نگاهی را حس کرد به آرام نگاه کرد!آرام طوری که فقط سامان بفهمد با حرکت لب گفت:
دعوا نکنینا!خب؟
و سرش را کمی کج کرد!سامان خیلی آهسته سری به نشانه باشه تکان دادو به پارکینگ خیره شد!دقایقی بعد محمد رضا و علیرضا با لب خندان و امیرپارسا با چهره ای در هم به سمت آنها آمدند!علیرضا و محمدرضا هردو با فرهاد دست دادندو خوش آمد گفتند!امیرپارسا هم با همان اخمش به طرف فرهاد رفتو به او دست داد!به طرف سامان برگشت.با دیدن سر بخیه خورده اش پوزخندی نثارش کردو برگشت!آقا بزرگ گفت:
علیرضا و محمدرضا پسرای زهراان!
فرهاد گفت:
میشناسمشون.پسر آقای زمانی.درسته؟
- از کجا میشناسینشون؟؟؟؟؟
علیرضا گفت:
ما خونه ایشونو خریدیم.البته واحدروبه روییشونو که متعلق به ایشون بود!
آرام سری تکان دادو گفت:
منم اول رفتم خونه علیرضاینا.علیرضا منو برد خونه عموینا
علیرضا خندیدو گفت:​
والا اگه میدونستم دختر داییمه نمیبردمش!ولی خب...واقعیتا دیر معلوم میشه
و لبخند قشنگی تحویل ارام داد متقابلا لبخند دریافت کرد.در این بین چهره سامان و امیرپارسا دیدنی بود.هردو غضبناک به علیرضا و آرام نگاه میکردند...تنها پسر بیخیال جمع محمدرضا بود که گفت:
آقا جون اومدم یه سری مدارک بهتون بدم بعد برم دنبال رویا و المیرا و ماماینا!اینارو بگیرین دایی سینا که اومد تحویل اون بدین...
- ببر بذار داخل رو میز کارم.اومد میدم بهش
محمد رضا چشمی گفتو به طرف ساختمان رفت.فرهاد نگاهی به اقا بزرگ کردو گفت:
خیلی خوشحال شدم دیدمتون!ما بریم دیگه..خداحافظ
و دستش را به طرف آقا بزرگ دراز کردو که او گفت:
فکر کردی مهمونمو میذارم همینجوری بره؟باید شام بمونی
فرهاد خندیدو گفت:
نه مزاحم نمیشیم.شهربانو هم خونه منتظره.خداح...
- آقا سامان میره اونارم میاره...لازم نیست بری!
- نه تعارف نداریم که...باید بریم دیگه
- امکان نداره.یه حرفایی مونده که باید زده شه.اصرار هم نکن نمیذارم شام جایی بری.آقا سامان برو مادرو خواهرتو بیار.آرام جان شمام باهاشون برو باهم بیاین
ناگهان امیرپارسا گفت:
آرام دیگه کجا بره؟؟؟؟؟؟
خودش از لحنش تعجب کرد.کمی صدایش را پایین اوردو گفت:
اقا سامان میرن میارن دیگه!
سامان پوزخندی زدو به اقا بزرگ خیره شد!آقا بزرگ گفت:
شما بفرما تو برو اون شوفاژو چک کن.آرام جان با آقا سامان میرن با ایشونم برمیگردن!
امیرپارسا چیزی نگفت اما تهدید آمیز به آرام و سامان نگاه کرد!و اما در جواب...پوزخند سامان را دریافت کرد!با حرص از پله ها بالا رفتو وارد ساختمان شد.صدای تعارف های فرهاد شنیده میشد اما اقا بزرگ به او محل نمیداد و اورا به سمت خانه میکشاند!سحرو سایه هم به همراه علیرضا داخل شدند.سامان ماندو آرام.پس از مکثی گفت:
بریم؟؟
آرام سری به نشانه مثبت تکان داد.ثانیه ای بعد هردو شانه به شانه هم به طرف در حیاط راه افتادند.بوی عطر مست کننده سامان،آرام را تحت تاثیر قرار داده بود.مدام نفس میکشید و سعی میکرد بیشتر به او نزدیک شود.گویا به سامان آهنربا وصل بودو به آرام تکه ای آهن...دلیل این نزدیکی را نمیدانست اما هرچه بود خودش را کمی عقب کشید!سامان اول در را باز کرد اما خارج نشد.دستش را بالا در نگه داشت و راه را باز گذاشت تا ابتدا او خارج شود.آرام نگاهی به دست او سپس خودش کردو خندید.سپس خارج شد.با خنده اش لبخندی هم روی لب سامان نمایان شد.پس از آرام اوهم خارج شد...آرام روبه سامان گفت:
سوار کدوم شم؟؟؟؟
- اینجا نیست.سرکوچس
ارام سری تکان دادو به دنبال او راه افتاد!وقتی به BMW شهربانو رسیدند و سامان در راباز کرد آرام متعجب گفت:
ماشینت داغون شد اینو خریدی؟
سامان در را باز کردو سوار شد.آرام هم سوار شدو سوالی به او نگاه کرد.سامان پاسخ داد:
نه مال مامانمه.مهدی میگف ماشینم داغونه باید بیخیالش شم.شنبه میرم نمایشگاه بابا واسه انتخاب
آرام دستانش را بهم کوبیدو گفت:
خیلی خوبه.عاشق این کارم.خریدی اول از همه به من نشون بده
سامان لبخند کجی زدو گفت:
میخوای موقع خرید توام بیای؟
آرام به طرف سامان برگشتو شگفت زده گفت:
میبری منو؟
- چرا که نه.شنبه بعد ساعت دو میام دنبالت بریم بخریم!
- عالیه...
ولی بعد لبخندش به اخم تبدیل شدو گفت:
ولی نمیشه!
- چرا؟؟؟؟؟
- امیرپارسا گیر میده.میدونم
سامان با حرص گفت:
امیرپارسا خره کی باشه بخواد گیر بده؟
آرام با تعجب به او نگاه کردو گفت:
گف...تم شاید.نگفتم حتما گیر میده که
- به بابا بزرگت میگی بعد بیا میریم!حله؟
- باشه!
سامان استارت زدو حرکت کرد!
******
با تعجب گفت:
یعنی تو تا فردا ایرانی؟
صدای بغض آلود آنا در گوشش پیچید:
جز بابام مگه کسه دیگه ایو دارم که نیام؟
شهربانو با ناراحتی گفت:
ولی آرام...اون خبر داره؟
- نمیدونم...ولی فکر نکنم.دانیال میگفت اراک نیست.تنها کسیه که میدونه کجاس.از این حرفا میزد نفهمیدم!آخرشم گفت حال بابام بده
و به گریه افتاد!شهربانو سرش را زیر انداختو گفت:
ساعت چند پرواز داری؟؟؟
- ما هفت صبح به وقت ایران اونجاییم!
- خوبه.سامانو میفرستم دنبالتون
- نه زنعمو.نمیخواد.ما یه راس میریم اراک.اصلا تو تهران نمیمونیم
- ولی...
- نه حال بابام بده.میریم اونجا...دوباره میایم تهران واسه دیدنتون.باید ببینم آرام کجاس.خیلی دلم براش تنگ شده!
شهربانو پس از مکثی گفت:
باشه...منو هم مطلع کن از همه چی.
- چشم زنعمو.خدافظ
- خدافظ
تلفن را که قطع کرد سارینا گفت:
کی بود مامان؟؟؟؟
شهربانو با تعجب پرسید:
تو کی اومدی؟مگه تا شب کلاس نداشتی؟
- نه بابا حال نداشتم خیلی حرف میزدن پاشدم اومدم خونه
شهربانو چشم غره ای به او رفتو گفت:
خیر سرت میری دانشگاه؟
- حالا گیر نده بگو کی بود
- فوضولی موقـ...
صدای زنگ خانه آنهارا ساکت کرد.شهربانو به سارینا اشاره کردو او هم بلندشد.در باز شدو سامان و ارام با لبخندسلام دادند.سارینا سیب به دهان با تعجب آنهارا نگاه کرد و کنار رفت و انهاهم وارد شدندو سلام دادند.سارینا پس از آنکه سیبی که در دهانش بود را خورد گفت:
شما جدیدا چرا هرجا من میبینم باهمین.مشکوک میزنینا
آرام چشم غره ای رفتو گفت:
مسخره.سلام نداده اینو میگی؟
سارینا سرش را به نشانه مثبت تکان داد.ارام با خنده ضربه ای به لپش زد.شهربانو متفکرانه به او خیره شد.اونه ناراحت بود نه غمگین.معمولی بود.کمی هم شاد!پس او خبرنداشت.اگر میفهمید مطمئنا اینگونه نبود!سامان قضیه اقا بزرگ را برایشان تعریف کردو از آنان خواست زود حاضر شوند.شهربانو نگاهی به ساعت کردو گفت:
الان که ساعت چهارونیمه!کجا بریم زشته؟پنجو نیم اینا میریم!
آرام:
چرا زشته پاشین بریم دیگه!
- نه زوده!پنجو نیم میریم
آرام سری به نشانه باشه تکان داد.شهربانو نگاهی به ارام کرد.کنار سارینا نشسته بودو حرف میزد.شهربانو با لبخند ساختگی روبه سارینا گفت:
از آرام پذیرایی کن من برمیگردم
سارینا هم سری تکان دادو به ارام خیره شد.شهربانو با اشاره به سامان گفت که دنبالش برود.سامان هم از جا بلند شد.هردو به اتاق شهربانو رفتند.سامان گفت:
چی شده؟؟؟
- امروز آنا زنگ زده بود!
- کی؟؟؟؟؟
- آنا.خواهر آرام.میگفت حال پدرشون بده میخواد بیاد ایران.
چشمان سامان گرد شد.با تعجب گفت:
جدی؟
- آره گفتن بیمارستانه.
- ای وای.چرا؟
- نمیدونم.اینو نگفت!چیزه،سامان!
- بله؟
- ارام اومدنی ناراحت نبود؟
- نه...خوب بود.کلی هم خندیدیم!
- یعنی نمیدونه!
- فکر نکنم
اخم های شهربانو در هم شدو گفت:
این دختر چرا دیگه سراغی از پدرش نمیگیره!
- مامان باهم دعواشون شده اینم از اراک اومده بیرون.
- تو از کجا میدونی اینارو!
- خودش بهم گفت!
- اون چرا همه رازاشو به تو میگه؟؟؟؟
- چون پرسیدم
- پس منم ازش میپرسم!
- مامان.خواهش میکنم این سوالو ازش نپرس که ناراحت میشه!خواهش میکنم.من گفتم دیگه بهت.حرفی هم از پدرش جلوش نزن.
- ولی اون باید بفهمه
- خبر بهش میرسه.نگران نباش!
- سامان...
- مادر من.میگم نه دیگه.نگیا!
- خیله خب
و خواست از اتاق خارج شود که سامان بازویش را گرفتو به او خیره شد.شهربانو نچی کردو گفت:
خب دیگه....نمیگم!
و از اتاق خارج شد.سامان پوفی کشیدو به سمت اتاقش رفت و وارد حمام شد
*******
همانطور که راه خانه رویا را در پیش گرفته بود گفت:
پس دیگه یاد اوری نکنم!این شماره ای که دادی درسته دیگه؟
- آره!وصل میشه به مدیریت کارخونه!
- خب...خوبه!بدون من کاری انجام نمیدی.به کسی هم این رازو نمیگی.به پلیس هم خبر نمیدی.باشه؟
- سهیل از ظهر صدبار اینارو گفتیا!اعتماد نداری بهم؟
- دارم!ولی میخوام مطمئن تر شم
سرکوچه ترمز کردو گفت:
رسیدیم عزیزم
رویا نگاهی به اطراف کرد.خم شد گونه سهیل را بوسیدو سپس گفت:
خداحافظ عشقم
سهیل هم با لبخند ساختگی از او خداحافظی کرد!
رویا پیاده شد و با لبخند به سمت خانه رفت!زیر لب گفت:
دیگه داری تموم میشی آرام خانوم.تموم!
و لبخندش خبیثانه تر شد...
سهیل هم لبخند خبیثانه ای به ساده بودنه رویا زدو نگاهی به شماره کارخانه کرد.سپس با دیگر شماره اش که فقط رضا و رویا انرا داشتند با رضا تماس گرفت.بعد از دوبوق رضا جواب داد:
ها؟
- چیکار کردی؟
- هیچی گفتم تو رفتی.اون خطتم بهتره دیگه بشکونی تا نتونن پیدات کنن
- شکسته...
- آفرین.دانیال و رفیعی که حسابی باورشون شد
- چجوری گفتی
- هیچی رفتم دم بیمارستانی که سعیده جاوید توشه دانیال دیدتم دعوامون شد آخرشم همه چیو با داد گفتم اونم یه ذوقی کرده بود که نمیدونی
- مطمئنی باور کرده؟
- آره بابا.خوبه میدونی تلفناشم چک میشه
- چیزی از تلفناش فهمیدی؟
- آره یه تماس داشت با رفیعی.اما دومی
- دومی؟؟؟؟؟
- مژده بده.دختر اقای جاوید داره میاد اراک
سهیل با تعجب گفت:
چی؟آرام؟
- نه.آنا!یا همون آناهیتا جاوید!داره با همسرش برمیگرده ایران.فردا صبح تهرا و بعدش اراکه
تلفن در دستان سهیل خشک شد...آناهیتا!اورا میشناخت...خوب هم میشناخت.شاید سه چهارم اتفاق های الان فقط و فقط بخاطر او بود.خواهره آرام جاوید!
*****
ساعت پنجونیم که به خانه اقا بزرگ رسیدند آرام فقط از جانب امیرپارسا اخم دریافت کرده بود.آخر هم که برای خوردن اب به اشپزخانه رفته بود امیرپارسا هم پشتبندش وارد آشپزخانه شد و با عصبانیت اما صدایی اهسته گفت:
یک ساعت چیکار میکردین؟رفته بودین یه شهر دیگه دنبال ننه اجیش؟
ارام اخم کردو گفت:
نه خونشون بودیم.چیه مگه!
امیرپارسا چشمانش را نازک کردو گفت:
چیه مگه؟؟؟
آرام پوزخندی تحویلش دادو گفت:
برای من غیرتی نشو.غیرتت و دیشب دیدیم
و از اشپزخانه خارج شد!یک ربع بعد محمد رضا هم همراه المیرا و رویا وپدرومادرش وارد شدند!همه باهم سلام و احوال پرسی کردند.توجه رویا ناخوداگاه به سوی پسر جدیدی کشانده شد!کمی که دقت کرد اورا شناخت...سامان سعادت!با صدایی سرشار از ناز و عشوه گفت:
معرفی نمیکنین؟
آرام پوزخندی زدو گفت:
چرا...معرفی هم میکنیم!
به رویا اشاره کردو گفت:
رویا.دختر عمم!عمم.اقا زمانی شوهر عمه بنده!محمدرضا رو هم که دیده بودین.پسر عمم.المیرا هم دختر عموم.
ابتدا به فرهاد اشاره کردو گفت:
عمو فرهاد دوست پدرم.زنعمو شهربانو همسرشون.سارینا و سامان هم بچه هاشون!
المیرا با شنیدن نام سامان و همچنین زخم روی سرش اورا شناختو گفت:
اقا سامان...همونی هستن که با امیرپارسا تصادف کرده بودن؟
امیرپارسا سریع به طرف المیرا برگشت و به او چشم غره رفت.همه با تعجب به آنها نگاه میکردند که سامان پوزخندی زدو گفت:
بله...متاسفانه
رویا با همان لحن سلام کردو به طرف سالن رفت تالباس هایش را عوض کند.همه نشستند و زهره و اقای زمانی که تازه خانواده سعادت را شناخته بودند که همان صاحب خانه قبل بوده است شروع به صحبت با آنها کردند!همه باهم میخندیدند و خوشحال بودند اما هربار که فرصتی پیش می آمد امیرپارسا متلکی به سامان می انداختو متقابلا جوابش را دریافت میکرد.چقدر آنروز حرص خورد.رویا که هم سهیل را میخواست هم سامان را با نازو عشوه با او حرف میزد.مدام هم به ارام نگاه میکردو پوزخند میزد.از فکر اینکه او به زودی از زندگی انها حذف خواهد شدو به زندان خواهد رفت شاد میشد.شب تقریبا به خوبی و خوشی سپری شد اما برای افرادی مانند امیرپارسا و سامان نه...شبی سرشار از حرص بود...
*******
ساعت ده صبح بود.آنا به تازگی به اراک رسیده بودو به خانه پدری اش رفته بود.کسی آنجا نبود که بتوانند داخل شوند.در دلش دعا دعا میکرد رفیعی خانه اش را عوض نکرده باشد.شماره دانیال را که گرفت او به دنبالشان آمدو به خانه شخصی خودش برد.نیما که کمی برای پدرزنش نگران بود پرسید:
پدرجان کجاست؟
- بیمارستان
- کی بریم اونجا؟
- تو مراقبت های ویژس!موقع ملاقات باید برین ببینینش!
- ملاقات ساعت چنده؟امیدوارم زود باشه.آنا از دیروز داره گریه میکنه!
دانیال تک نگاهی به او انداختو سپس گفت:
دو تا سه و نیم
آنا با بغض گفت:
پس آرام کجاس؟
دانیال بااخم گفت:
تهران!
آنا با تعجب پرسید:
تهران؟تهران چیکار میکنه؟؟؟؟؟
- قضیش مفصله.الان حال ندارم تعریف کنم
انا با صدای تقریبا بلند گفت:​
یعنی چی حال ندارم تعریف کنم.خواهرمه ها!بگو ببینم.کجاست؟؟؟؟چرا تهرانه و نیومده پیش بابا؟
داینال خشمگین گفت:
اگه برات مهم بود حداقل تو این هفت ماه یبار میومدی ببینی چیکار میکنه.چطوری داره دق میکنه.
آنا با ترس دانیال را نگاه کرد.با صدای آهسته گفت:
یعنی چی؟؟؟؟؟
- ارام تهرانه فعلا هم نمیتونه بیاد اراک.این موضوع رو به هیچ کس نمیگین
و نگاهی به نیما انداخت.نیما که فهمید آنها راحت نیستند از جایش بلند شدو گفت:
دانیال جان میتونم برم حموم؟
دانیال سرش را تکان دادو گفت:
البته
و به طرف حمام رفتو آنجارا به نیما نشان داد.نیما هم حوله به دست وارد شد!پس از رفتن او آنا گفت:
نیما هم رفت.حالا بگو چی شده؟کجاست؟
- خیلی دوس داری بدونی؟
- آره!
دانیال نشستو با اخم تمام داستان شرط بندی را برای او گفت.از شب فرار تا حال که او در خانه پدربزرگش به سر میبرد!هرلحظه اشک در چشمان انا بیشتر میشد که در آخر به گریه افتادو زیرلب گفت:
همش تقصیر منه...سهیل...داره انتقامه منو.ازاون...
و دیگر ادامه نداد.دانیال کنجکاو اورا نگاه میکرد اما جوابی دریافت نکرد.تصمیم گرفت اورا تنها بگذارد و وارد اتاق شد.تلفن خانه را برداشت و شماره آرام را گرفت!امروز جمعه بودو او مسلما تعطیل بود.هرچه بوق خورد جواب نداد.تلفن را قطع کردو دوباره تماس گرفت.با اولین بوق صدای خواب آلود آرام در تلفن پیچید:
بله؟؟؟؟؟
- سلام آرام.هنوز خوابی
- اره..مگه ساعت چنده؟اوه اوه.یازدس؟
- بعله...پاشو برات خبرای خوب دارم!
- چه خبری؟
- کسی تو اتاقت نیست؟
آرام نگاهی به اطراف انداخت.کسی نبود.گفت:
نه نیست.مگه باید کسی باشه؟
- نه...
- خبرت چی بود حالا؟
- جلالی
سریع از جایش بلند شدو گفت:
چی؟؟؟؟جلالی چی؟؟؟
- جلالی رفته از ایران آرام.رفته دیگه هم برنمیگرده.اون روز که دعوامون شد با رضا گفت.گفت هفته دیگه اونم میره از شرش راحت میشیم
آرام مبهوت فقط به نقطه ای از بالشش خیره شده بود!اهسته گفت:
چی؟؟؟
- میگم سهیل گفته دست از سرت برداشته دیگه ایران نیستش دیروز واسه همیشه رفت از ایران.حالت خوبه آرام؟
فقط صدای جیغ خفیف آرام را شنید...آرام با خوشحال تلفن را روی زمین انداختو روی تخت نشست.باورش نمیشد.قهقهه ای زدو باز هم در فکر فرو رفت.صدای خنده اش بلند شده بود.فقط میخندید.گویا دیگر ناراحتی برایش معنایی نداشت.فقط خوشحالی بودو خوشحالی.همانطور که میخندید از جایش بلند شدو جلوی ایینه ایستاد.از صورتش خوشحالی معلوم بود.اصلا نفهمید که تلفن دانیال را نصفه قطع کرده و به خنده خودش ادامه میدهد.باورش نمیشد.کابوس این سه هفته تمام شده بود.هرشب باترس خوابیدن و بیرون رفتن تمام شده بود.دستانش را جلوی دهانش گذاشتو خندید.نمیدانست دیگر چه کاری بکند...ناخوداگاه نام سامان در ذهنش روشن خاموش میشد.به این فکر کرد که او در تمام لحظات با او بوده است پس باید حسابی از او تشکر کند!تلفنش را برداشت و شماره او راگرفت.سامان بلافاصله جواب داد:
جانم؟
- سامان کجایی؟
- خونه.
- خونه خودت یا خونه مامانتینا
- خونه خودم
- دارم میام اونجا
- چیزی شده؟
- خدافظ
و تلفن را قطع کرد.خیلی سریع از اتاق بیرون امد.کسی نبود.بلند صدا کرد:
اقا بزرگ.مادرجون.سمیه خانوم
صدای سمیه بلند شد:
نیستن دختر!رفتن بیرون!
آرام با صدای بلند گفت:
پس بهشون بگین من رفتم بیرون
- باشه.
آرام به سرعت دست و صورتش را شست و به اتاقش آمد.هلهلی حاضر شدو پس از برداشتن موبایلش از خانه خارج شد!با دو به سر خیابان رفتو دستش را برای تاکسی بلند کرد.بلافاصله برایش ایستاد.با صدایی شاد گفت:
دربست نیاوران؟
- بفرمایین
ارام تا نشست گفت:
آقا تند برو
- چشم
و سرعتش را زیاد کرد.نزدیک خانه سامان بودند که ارام با دیدن گل فروشی گفت:
همینجا وایسا اقا
- نرسیدیما!
- وایسین ممنون
پولش را حساب کردو به سرعت به داخل گل فرو شی رفت.دسته گل بزرگ رز قرمز برای سامان گرفتو پیاده تا دم خانه او را دوید.نمیدانست چگونه هیجانش را کنترل کند.مدام بین راه میخندید.افرادی که اورا میدیدند فکر میکردند دیوانست!اما او به این نگاه ها توجهی نمیکرد!فقط در این فکر بود از کسی که در این مدت کمکش کرده تشکر کند.بالاخره به خانه رسیدو زنگ را زد.سامان آیفون را برداشتو گفت:
تو چرا انقد زود رسیدی
- سامان درو باز کن!
سامان بی حرف در را باز کردو آرام وارد شد!بدون توجه به اسانسور پله هارا بالا رفت تا به طبقه او رسید.سریع کفش هایش را دراوردو زنگ را زد.در باز شدو ارام با یک حرکت داخل پرید و بی توجه به دسته گل سامان را بغل کرد.سامان مبهوت به روبه رو خیره شد!دست هایش از هم باز مانده بود...نمیدانست داستان چیست.اما از این کار اصلا ناراضی نبود.هرچه بود خوب بود.دستانش را پشت آرام گذاشتو گفت:
چی شده؟؟؟
آرام از او جداشدو دسته گل را به طرفش گرفت.سامان متعجب گفت:
این چیه؟
- دسته گلی برای تشکر از تمام درک کردن هاتون!
- ها؟؟؟؟
- امروز دانیال زنگ زد بگو چی گف؟
- چی گف؟؟؟؟
- گفت اقای سهیل جلالی....دیروز برای همیشه از ایران رفته و دوستش رضا به دانیال گفته که سهیل رفته و خودشم آخر هفته از ایراان میره از دستش راحت میشیم!باورت میشه؟؟؟؟
سامان ناباورانه به او نگاه میکرد.باورش نمیشد!لبخندی زدو با شعف گفت:
جـ...جدی میگی؟؟؟
آرام سرش را به نشانه مثبت تکان دادو لبخند دندان نمایی زد.این دفعه سامان اورا محکم در آغوش کشید!همان اول صدای آرام درآمد:
آی.له شدم!
اما سامان بی توجه به حرفهای او، چشمانش را بسته بود.چقدر ازاین اتفاق خوشحال بود.ازاینکه او دیگر برای شب هایش ترس نداشت!از اینکه او میتوانست مانند دیگران زندگی کند!چقد خوشحال بود.آرام را از آغوشش بیرون کشیدو خیلی آهسته پیشانی اورا بوسید!همین حرکت تمام وجود ارام را داغ کرد!ذوب شد.چشمانش را بست.گویا علاوه بر حرف های دانیال ب*و*س*ه سامان هم برایش انرژی بخش بود!سامان و ارام لحظاتی در چشمان هم خیره شده بودند!سامان رو به او گفت:
بشین برات چایی بیارم
و وارد آشپزخانه شدو دقایقی بعد با چای و بیسکوئیت برگشت.ارام که حسابی گرسنه بود با ولع خوردو میانش از خوشحالی هایش میگفتو سامان...فقط با لبخند به حرفهایش گوش میسپرد!چقدر خوشحال بود.شاید بیشتر ازاو.یک ساعتی آرام مهمان او بود.پس از یک ساعت از جایش بلند شدو گفت:
من دیگه برم
- کجا؟ساعت یکه دیگه بشین باهم نهار بخوریم
- نه برم...تاالان زیادی بهت زحمت دادم.
- چه زحمتی.وظیفه بود...
- تو...تو بهترین...
به اینجا که رسید هردو سکوت کردند.سامان کنجکاو بود بداند اورا چه خطاب میکند.ارام بازهم میخواست بگوید تو بهترین داداش دنیایی اما نتوانست.لبخندی زدو گفت:
تو خیلی خوبی.کلی مزاحمت شدم.مرسی.خدافظ
و بریش دست تکان داد.لبخند پیروز مندانه روی لب سامان نشست.آرام کفش هایش را پوشیدو پس از گفتن:
خدافظ
با آسانسور به پارکینگ رفت.احساس میکرد تمام سلول های بدنش خوشحال هستند!قدم های محکم برمیداشت و به سمت در میرفت.در را باز کردو از آن خارج شد.پس از آنکه در را بست به سمت خیابان راه افتاد که ناگهان زنی جلویش را گرفت...ارام جاخورد.زن با صدایی بغض آلود گفت:
سلام
آرام سری تکان دادو گفت:
سلام.
- تو...خونه سامان بودی؟
- شما؟؟؟؟؟
- تو الان خونه سامان بودی نه؟دیدم زنگ چهارو زدی!
- شما کی هستین؟؟؟
قطره اشک زن روی گونه اش ریختو گفت:
من...اسم من...من مهسا...مهسا فرهنگ هستم!
و بغضش شکست.
آرام با تعجب به او نگاه کرد!مهسا فرهنگ دیگر که بود؟آرام روبه او گفت:
شما حالتون خوبه؟من مهسا فرهنگ نمیشناسم!
- میدونم...میدونم سامان به کسی نگفته.به کسی نگفته که من وجود دارم.میدونم...
و هقهق کرد.آرام همچنان متعجب اورا نگاه میکرد.زن ادامه داد:
من...من باید با تو حرف بزنم
آرام جا خورد.او که بود که بخواهد با آرام حرف بزند؟؟؟؟آرام گفت:
ببخشید ولی من نمیتونم با شما حرف بزنم!
- چرا؟سامان بهت گفته!
- من اصلا نمیدونم شما کی هستین که بخوام باهاتون حرف بزنم!شما سامان و از کجا میشناسین؟از کجا میدونین من خونه سامان بودم؟
- دیدمت.دیدمت زنگ چهارو زدی..گفتی سامان درو باز کن...خواهش میکنم.بیا بریم...بیا بریم خونه من...حرف بزنیم
بااین حرف تعجب آرام بیشتر شد.چه توقعی داشت.آرام به خانه شان میرفت؟او تازه از دست سهیل خلاص شده بود حال به خانه زن دیگری که نمیشناختش برود؟؟؟امکان نداشت.اخم غلیظی روی پیشانی اش نشست.باهمان اخم گفت:
من...من پاشم بیام خونه شما؟این حرفه شما میزنی؟
- توکه یدم خونه سامانی پس خونه منم میتونی بیای!
آرام بااخم گفت:
فکر نمیکنم این موضوع به شما ربطی داشته باشه.برین با هرکی کار دارین حرف بزنین!
و از او جداشد.بغض مهسا شکست.سریع به طرفش رفتو دست آرام را گرفت!آرام به طرفش برگشت.صورت مهسا از اشک خیس شده بود!با نگاهی که در آن سرشار از التماس بود به او نگاه کردو سپس گفت:
توروخدا!خونه نیا.بیا...اینجا یه کافی شاپ هست.اونجا میتونیم حرف بزنیم.محل عمومیه
- خانوم من با شما حرفی ندارم.ولم کنین توروخدا
و دستش را بیرون کشیدو راه افتاد.مهسا با صدایی بلندو پربغض،جوری که آرام بشنود گفت:
اگه...اگه سامان برات مهمه.جون سامان.اگه سامان برات مهمه بیا.من به کمکت نیاز دارم!جو...جون سامان
بااین حرف برای بار سوم بغضش شکستو به گریه افتاد.حرف هایش برای آرام سنگین بود.او جان کسی را قسم خورده بود که بیشتر از هرکسی به آرام کمک کرده بود.چشمانش را بستو دستانش را مشت کرد.بااین گریه زاری که مهسا راه انداخته بود مطمئنا حرف های ناراحت کننده ای داشت و آرام نمیخواست روز شادش از او گرفته شود.اما او...اما او جان سامان را قسم خورده بود.گفت اگر سامان برایش مهم است.معلوم است که برایش مهم است.تقریبا بیشتر از هرکسی...بااین حرف سریع به عقب برگشت.مهسا ناامید درحال رفتن بود که آرام بلند داد زد:
خانوم!​
مهسا به طرف آرام برگشتو به او نگاه کرد.آرام به سمتش قدم برداشت.هر لحظه سرعت قدم هایش بیشتر میشد تا اینکه به او رسید!روبه او گفت:
من بخاطر سامان میام و به حرفاتون گوش میدم...هرچند اصلا نمیدونم کی هستین.
مهسا لبخندی زدو گفت:
بیا...بیا بریم اونور.بریم اونجا یه پارکه خلوته
آرام به دنبال او راه افتاد.قلبش به تپش افتاده بود...نمیدانست چه چیزی میخواهد بشنود.اما چرا او؟چرا کَسه دیگر نه؟بالاخره به پارک رسیدند.همانطور که مهسا میگفت خالیه خالی بود!هردو روی نیمکتی نشیتند و آرام با نگاهی پراز سوال به مهسا خیره شد!مهسا همانطور که به زمین خیره شده بود با صدایی پراز بغض گفت:
من...من ازتو کمک میخوام!میخوام کمکم کنی تا به سامان برسم!
گلوی آرام خشک شدو به او نگاه کرد.چندقطره از چشمان مهسا فرو ریخت!همانطور که به انگشتانش نگاه میکرد گفت:
من...من سامانو خیلی دوست دارم.نمیخواستم برم!نمیخواستم تنهاش بذارم...اما جاهل بودم...بچه بودم!میخواستم از ایران برم!تنهاش گذاشتمو رفتم...
هرلحظه گلوی ارام بیشتر خشک میشد!نکند او همان فردی بود که شهربانو دلیل رفتن سامان را بر گردن او می انداخت؟ایا او شکست عشقی اش را از جانب این دختر خورده بود؟؟؟؟دختر؟نمیدانست چه بگوید.از چهره اش معلوم نبود او چند ساله است.صورتش عملی بود.مهسا دوباره لب باز کردو با همان اشک هایش ادامه داد:
میخوام بهم کمک کنی.من سه هفتس شمارو زیر نظر دارم.از وقتی که سامان و سارینا و تو اومدین بانکش!تو با عابر بانک کار داشتی.مهدی هم بود!
چشمان آرام گرد شد.او آرام را از کجا میشناخت؟سه هفتست که اورا دنبال میکند؟؟؟؟؟مهسا ادامه داد:
زیاد باهم بیرون میرفتین.سامان با هیچ دختری بیرون نمیره.از وقتی برگشته ایران ندیدم یکبار با دختری بیرون بره.وقتی تورو دیدم فکر کردم شاید تو دوست دخترش باشی!میدونستم نامزد یا زنش نیستی.چون حلقه ای تو دست سامان و تو نبود!
به اینجا که رسید کمی مکث کرد.چشمان آرام هر لحظه گرد تر میشد.آخر سرهم طاقت نیاورد و پرسید:
از...کجا مارو...میشـ...ناسین؟؟؟
مهسا بی توجه به سوال او ادامه داد:
میدیدم زیاد باهم بیرون میرین.از اون موقع تاهمین الان مثله سایه دنبال سامان بودم!جایی نبود که بره و من دنبالش نرم!بیشتر اوقات..اون باتو بود.حتی وقتی با یه پسره تصادف کرد...حرف تورو میزد.بدون اینکه از وجود تو...خبری به من بده
هقهقش شدید تر شد.نمیتوانست نفس بکشد چه برسد به حرف زدن...مکثش طولانی شده بود.آرام دیگر صبر نداشت.با صدایی تقریبا بلند گفت:
شما چه نسبتی باهاش دارین؟من چه کمکی باید بکنم؟تو چه کسیش میشی؟؟؟؟
فقط صدای هقهق مهسا شنیده میشد.آرام از جایش بلند شدو گفت:
بابا تو بیماری بخدا!منو کشوندی اینجا اینارو بگی؟؟؟؟
و خواست از او جداشود که حرف مهسا قدرت را از پاهایش گرفت.او با صدای بلند همراه با هقهقی که صدایش پارک را پرکرده بود گفت:
من مادرشـــــــــــــــم!
آرام دیگر نتوانست حرکت کند.فکر میکرد اشتباه شنیده است...منتظر بود که او دوباره جمله اش را تکرار کند اما نه...فقط صدای هقهقش شنیده میشد.عاقبت مهسا باصدایی آرامتر میان هقهق گفت:
من...من مادر سامانم.مادری که وقتی پسرش دوماهش بود...اونو ول کردو رفت پی عشق بازیش!
جان در بدن آرام نبود.چیزی نمیشنید.مادر سامان مگر شهربانو نبود؟سارینا...او خواهر سامان بود.فرهاد هم پدرش.آنها دوست خانوادگیه آرام بودند...یعنی چه که سامان پسر این خانم است؟آرام بدون آنکه به سمت زن برگردد با صدایی لرزان و اهسته گفت:
چـ...چــی؟؟
مهسا میان هقهقش توضیح داد:
سامان پسره منه نه پسر شهربانو و فرهاد!پسر منه...اون تک بچس نه داداش سارینا...اون پسره منه.پسر من
و به هقهق افتاد.آرام چشمانش را بست.نمیدانست چرا...اما رد گرمی را روی گونه اش احساس کرد.سپس دومی...او اشک میریخت.برای حرفهایی که شاید صحت نداشت.مهسا همانطور که گریه میکرد گفت:
سامان فقط دوماهش بود که گذاشتمش دم پرورشگاه!فقط دوماهش بود.رفتم پی عشقم.پی خوشگذورنیم...من فقط هفده سالم بود...فقط...
صدای هقهقش کمی اوج گرفت اما دست از حرف زدن نکشید:
من سامانو ول کردمو رفتم!وقتی برگشتم اون شده بود یه دسته گل...پسری که دل خودم هم براش ضعف میرفت!پیش دانشگاهی بودو داشت درسشو تموم میکرد.من برگشته بودم.اون باید پسر من میشد!رفتم دنبالش...رفتم تو مدرسش و بهش گفتم.بدون اینکه صبر کنم.فکر میکردم برمیگرده...فکر میکردم قانون بهم این اجازرو میده که بچمو برگردونم ولی نه!نشد...
نفس عمیقی کشیدو ادامه داد:
اون به سن قانونیش رسیده بود!نیومد.ولی خورد شد.جلوی دوستاش خورد شد.صمیمی ترین دوستش کنارش بودو بعد...همه فهمیدن.فهمیدن که اون پرورشگاهی بوده!پسرم خورد شد.من خوردش کردم.من
دیگر نمیتوانست نفس بکشد چه برسد به حرف زدن.حالش که کمی بهتر شد ادامه داد:
رفت.از ایران رفت.هیچی به شهربانو و فرهاد و سارینا نگفت...هفت سال رفت و من تو اون هفت سال نابود شدم....برگشت.میدونستم برمیگرده.پسرم بود...برمیگشت.من مادرش بودم باید منو قبول میکرد...اما نه!یه راست رفت پیش شهربانوو فرهاد!پیش اونا خوشحال بود اما من نمیخوام.سامان پسرمنه نه اونا....سامان باید پیش من باشه!
اشک های آرام بی صدا میریختند.چشمانش را بسته بودو به حرفهایش گوش میداد.پشتش به مهسا بودو چهره اورا نمیدید.برایش مهم هم نبود..مهسا ادامه داد:
تو این یه سالی که برگشته هرروز و هرلحظه دنبالشم اما منو نمیخواد.حتی حاضر نمیشه باهام حرف بزنه...نمیخواد.برنمیگرده پیشم!وقتی منو دیدی فکر کردی دوس دخترشم؟؟؟؟اما نه...اینا همش از صدقه سریه عمل های زیباییه!من...من چهل ودوسالمه!
بغض بر گلوی آرام چنگ میزد.هرچقدر اشک میریخت تمام نمیشد.اختیار اشک هایش را نداشت.نمیدانست چرا میریختند.چرا حرف های مهسا را باور کرده و بخاطرشان اشک میریزد!مهسا که هقهقش بلندتر شده بود گفت:
تاحالا نفهمیدی چرا اون حتی شباهتی به اونها نداره؟اون عضوی از خانواده اونا نیست.اون پسر منه.دسته گله من!اسم اون سامان نیست.اسمش مهرانه...مهران من!دارم خورد میشم!از دوست صمیمیش...تنها کسی که قبل تو این موضوع رو میدونسته کمک خواستم اما نمیشه.کمکم نمیکنه. اومدم دستتو ببوسم.به سامان بگو برگرده!کمکم کن.توروخدا
و دست برد دست ارام را بگیرد که آرام دستش را با خشونت عقب کشیدو به سمتش برگشت.عصبانیت از چشمانش میریخت.به مهسا خیره شدو با صدایی بلند گفت:
تو راجع به خودت چی فکر کردی؟یا بهتر بگم.تو راجع به من چی فکر کردی؟تو الان فکر میکنی مادری؟؟؟؟؟آره.این حس بهت دست داده؟بعد بیستو پنج سال برگشتی پیشش چی بگی؟؟؟بگی پسرم؟بعد توقع داری جوابتو بده؟برگرده پیشت؟تویی که وقتی پسرت دو ماهش بود ولش کردی به امانه خدا الان اینجا چیکار میکنی؟هان؟یه نگاه به خودت بنداز.بهت میخوره زیر سی باشی نه چهل ودو!اونور خیلی بهت خوش میگذشته که هرروز یه جاتو عمل میکردی؟؟؟؟بعد ازاینکه دیگه هیچکی بهت محل نمیده برگشت پیش پسرت؟؟؟؟آره؟؟؟فکر کردی من احمقم و میام از تو دفاع میکنم!تویی که نمیدونی حس مادری یعنی چی؟؟؟؟؟من واقعا درکت نمیکنم!تو حتی تو هیجده سالگی خوردش کردی.موقعی که یه پسر تو اون دوران شکنندس!تو درک نداشتی...بعد میگی تو اون هفت سالی که رفت ترکیه نابود شدی؟؟؟اگه شهربانو فرهاد نمیرفتن از پرورشگاه بگیرنش بزرگ میشد زندگیشو میدید اون نابود نمیشد؟برو خداتو شکر کن که وقتی بچرو اوردن و بزرگش کردن که هنوز عقلش نمیرسیده!نمیتونسته درک کنه کی خوبه کی بد!تو سن هیجده سالگیش اومدی میگی برگرد پیشم.نوبری والا!
انگشت اشاره اش را به نشانه تهدید به سوی مهسا بردو گفت:
ببین خانومه بلانسبت محترم!یکبار دیگه...فقط یکبار دیگه دمخونه سامان.عموفرهادو شهربانو.دم بانک یا پیش دوستش مهدی ببینم کاری میکنم خود سامان دست به کار شه!تو حق نداری دیگه بیشتر از این اذیتش کنی.میفهمی؟؟؟؟؟میفـــــــهمی؟؟؟
بغضش ترکیدو هقهق کرد.درد کمی نبود.سامانی که فکر میکرد پسر دوست پدرش است پرورشگاهی بود!او پرورشگاهی بود!مهسا غرور پسرش را جلوی تمام دوستانش شکسته بود!چشمانش پرو خالی میشد.دیگر به مهسا نگاه نکردو رفت.اما مهسا که از عصبانیت ارام عصبانی شده بود اینبار با حرص گفت:
من دفعه بعد.میام دم خونه فرهادو پسرمو از همونجا میبرم.منتظر باش
اما آرام به او اعتنایی نکردو فقط دوید!اولین کاری که کرد دستش را برای تاکسی بلند کردو گفت:
دربست
و پس از تایید مرد سوار شد!بدون آنکه بترسد گریه میکرد.برای سامان.برای پسری که تمام مدت از او حمایت کرده بود!برای پسری که باید تمام عمرش قدر دان زحمات او باشد.کسی که در لحظات سخت آرام از او حمایت کردو ترسش را از بین برد...او مرد بود..یک مرد واقعی.یک مرد واقعی درون گرا!پس دلیل تغییر حالت هایش این بود!آرام میدانست او مغرور نیست.او سنگدل نیست...او از همان اول میدانست او با پسران مغرور فرق میکند...او افسرده بودو ناراحت!هرلحظه کسی را میدید که وقتی کودک بود اورا بی رحمانه ول کرد!سرش به درد افتاده بود اما دریغ از کمی اهمیت.او تمام فکرش سامان بود.سامان،و مهسایی که مادر او بود.مادر واقعی سامان.مادر بی رحمش!
*******
رویا به او گفته بود که جمعه ها افراد بزرگتر در کارخانه هستند پس امروز باید زنگ میزد.تلفن را برداشتو به شماره ای که رویا داده بود خیره شد.سپس به شناسنامه جعلی اش!شناسنامه ای که هربار عوض میشد!و اما اینبار... روی شماره کارخانه ضربه زد.تماس برقرار شد و سپس به خود مدیریت وصل شد.امروز هیچکدام از آن سه نفر آنجا نبودند.نه علیرضا و نه امیرپارسا و نه ارام.جمعه زمان استراحتشان بود!در این روز تمام تلفن ها به خود دفتر مدیر وصل میشد!مردی تلفن را برداشتو خودش را معرفی کرد.سهیل صدایش را صاف کردو گفت:
محمد پاک سرشت هستم!برای قرارداد تماس میگیرم!عجله دارم...
سهراب پاسخ داد:
قرار داد؟چه قرار دادی؟
- برای چندتا مسجد سفارش فرش دارم!برای قرارداد تماس میگیرم!
صدای سهراب سرشار از شعف شد!با خوشحالی گفت:
جدی؟؟؟؟خوشحال میشیم.فردا تشریف بیارین
- بله حتما مزاحم میشم!میتونم فامیلیتونو بپرسم؟؟؟
- جاوید هستم.سهراب جاوید!
سهیل لبخند موزیانه ای زدو گفت:
خوشبختم.منم که خودمو معرفی کردم!فردا اول وقت اونجام
- منتظریم!روز خوش
- روز خوش
تلفن را که قطع کرد لبخند خبیثی زدو گفت:
یک قدم به جلو!
از جایش بلند شد تا به طرف اتاق ندا برود!در را که باز کرد ندا هم از اتاق خارج شد!سهیل به طرف اتاق او رفتو گفت:
برو تو!کارت دارم
ندا بی حرف برگشت و سهیل هم وارد شد!هنوز در را نبسته بودند که سهیل گفت:
جدیدا زیاد میری بیرون!
- آره خیلی!به تو ربطی داره!؟؟​
- آره خیر سرم زنمی
- بس کن سهیل.این حرفو نزن که اصلا باورم نمیشه!
- هه.چرا باورت نمیشه.ببین خانوم تو شرعا قانونا زن منی...میفهمی؟
با این حرف صدای ندا بالا رفتو گفت:
اون شرعا و قانونا بره زیر گِل!
- ندا...
- هیس.حرف نزن.اگه من زنت بودم به خودت اجازه نمیدادی دنبال یه دختر دیگه بگردی!با یه دختر دیگه دوست شی تا به اون برسی!هی بهش بگی عشقم و از این چرتو پرتا!
اخم سهیل درهم شدو گفت:
تو اینارو از کجا میدونی؟
- خبرا زود میرسه!
- رضا بهت گفته نه؟؟؟؟عوضی.تقصیر منه که به اون چیزی میگم
ندا که نمیخواست رضا لو رود سریع گفت:
تقصیر اون بدبخت ننداز...از رفتارات ضایس چیکار داری میکنی!چندباری هم صدای حرفات بااون دختره...رویا رو شنیدم!
- ببین ندا!عزیز من.من باید این دخترو پیدا کنم.دختر چشم ابرو مشکی فروشش خوبه!قیمتش خوبه.یعنی خوب میخرنش
و در جواب ندا تفی روی صورتش انداخت.صدای ندا بالا رفتو گفت:
خاک تو سر بی غیرتت کنم!هموطنت و داری میدی دست یه سری خاک برسره بیشعور که از تنو بدنشون کثافط میریزه.آره؟؟؟کی منو میخوای بفروشی پولشو بذاری تو جیبت.هان؟؟؟؟؟؟بی غیرت!!
هان و بی غیرت را با فریاد گفت...سهیل کنترل خود را از دست دادو با پشت دست چنان بر دهان ندا کوبید که روی تخت افتاد!ندا متعجب به او نگاه کرد.سهیل که از عصبانیت قرمز شده بود روبه او گفت:
حده خودتو بدون.یکاری نکن جنازتو تحویل بدم پذیرش
و با عصبانیت از اتاق خارج شد!روبه روی در اتاق مردی را دید که مدام به در اتاقش میکوبد!با تعجب گفت:
شما؟؟؟
رضا به سمت او برگشت.سهیل با دیدن او پوف عصبی کشیدو گفت:
توئه تنه لش واسه چی برگشتی آخه!
رضا بااخم پاسخ داد:
برای اینکه توئه تنه لش نری کار اضافی کنی.درو باز کن خستم!
سهیل در را باز کردو خودش زودتر وارد شد.اعصابش حسابی خورد بود!رضا روی مبل نشست و گفت:
اینجا دیگه شدیم صاحب هتل.کم مونده بیان با کارتک جمعمون کنن
سهیل جوابی به او نداد فقط با عصبانیت روی مبل نشست و سرش را میان دستانش گرفت.رضا با بی حالی گفت:
چته بابا!عین قزمیت نشستی اینجا!
- حرف نزن
- چرا؟؟؟بنال ببینم چی شده
- رضا میگم حرف نزن
- اه ده بنال دیگه
- رضـــــــــــا
اینبار فریاد زد.کلا مشکل داشت!مشکل عصبی...رضا از جایش بلند شدو گفت:
هوی چیه.رم کردی!
- اون از دختره جاویده کثافط.این از ندا.اینم از نکبت بازیه تو.کوری نمیبینی اعصاب ندارم.خفه شودیگه!
- کدوم دختره جاوید؟؟؟آرام؟
- فضولیش به تو نیومده.عین آدم کارتو بکن
و از رضا دور شدو به سمت اتاقش رفت!دلش یک استراحت مفصل میخواست.اما گویا خواب برچشمانش حرام شده بود...!
******
حتی نمیتوانست نهار بخورد!روی تخت دراز کشیده و به سقف زل زده بود.سه ساعت نشده بود که خبر خوش رفتن سهیل را به او داده بودند.و حال نیم ساعت پیش...خبری بدتر از هرخبری!مهسا چگونه توانست؟چگونه؟برای چه پسر دوماهه اش را ول کرده و رفته بود؟کجا رفته بود؟برای چه؟وقتی برگشت چگونه اورا پیدا کرد؟اصلا چرا به دنبال سامان گشت؟ذهنش پر از سوال بود.سوالهایی که هیچ جوابی برای آنها نداشت.انها اگرپاسخ نمیافتند آرام دیوانه میشد!چشمانش را بست و دستش را روی شقیقه هایش گذاشت تا کمی فکر کند!باید از چه کسی بپرسد؟از مهسا فرهنگ؟محال بود.آرام حاضرنبود حتی یکبار دیگر اورا به طور تصادفی ببیند.چه برسد برودو ازاو سوال بپرسد!از سامان؟نه...چگونه برودو بپرسد؟بااین کار سامان را دیوانه میکرد!پس از که...از شهربانو و فرهاد هم که نمیتوانست بپرسد!آنها جوابی نداشتند.اگر میفهمیدند که سامان میداند آنها نیز نابود میشدند.پس باید چکار میکرد؟؟؟؟؟کمی که فکر کرد چیزی در ذهنش روشن و خاموش میشد!نام کسی...نام کسی که شاید بتواند از او کمک بخواهد...در میان حرف های مهسا نام اورا شنیده بود.دوست صمیمی سامان...مهدی...مهدی قربانخانی!
از جایش بلند شدو خواست حاضر شود که یادش افتاد امروز جمعه است و بانک هم تعطیل.آدرس و شماره ای هم که از او ندارد!کار درستی هم نبود که از سامان بگیرد!تنها راه صبر کردن بود...صبر تا فردا...ولی مگر میتوانست.دو ساعتی بود که جنگ اعصاب داشت!دقیقا از ساعت سه که به خانه رسید تا حال که ساعت پنج بود!روی تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت!سرش به شدت درد میکرد...کمی آنرا ماساژ داد که صدای زنگ تلفنش بلند شد!دلش نمیخواست پاسخ دهد اما اگر سامان بود چه؟؟؟دست بردو تلفنش را برداشت.شماره ای ناشناس بود.خواست قطع کند که منصرف شد.شماره عجیب برایش آشنا بود...خیلی هم آشنا بود...کمی فکر کرد.شماره....شماره خانه شان بود.خانه شان در اراک!با سرعت تماس را برقرار کرد اما حرفی نزد.صدای بغض آلود دختری در تلفن پیچید:
آرام...آجی؟؟؟
بغض در گلوی آرام زنده شد...آنا بود!خواهرش!قطره اشکی روی گونه اش چکیدو گفت:
آنا...
بغض آنا ترکیدو گفت:
قربون صدات بشم...آرامم.دلم خیلی برات تنگ شده آجی...خیلی!کجایی؟؟؟خونه کی؟جات خوبه؟راحتی؟؟
صدایش هرلحظه غمگین تر میشد!آرام سرش را به نشانه مثبت تکان داد.گویا او میبیند!سپس با صدایی آهسته گفت:
آ...ره!آره آنا...خوبم.کجا بودی بیمعرفت!
- آرام منو ببخش!من تورو ول کردمو رفتم!گذاشتمت جایی که موندت بدترین کار بود!من تورو فراموش کردم آرام...منو ببخش!
و به هقهق افتاد.آرام گفت:
مهم نیست.خیلیا منو فراموش کردن!
- آرام شرمندم نکن...اومدم ایران.دیگه نمیرم آرام.دیگه ولت نمیکنم
- ایرانی؟؟؟
- آره!خونه ام.خونه ی خودمون!
ترس در دل آرام پیچید.اگر خانه خودشان بود پس پدرش هم آنجا بود.باترس گفت:
وای آنا...باباام اونجاست.نگو خونست.چرا به من زنگ زدی؟چرا آنا...بدبخت شدم آنا ...بدبخت!
آنا که از قضیه خبر داشت با همان هقهقش گفت:
میدونم آرام.میدونم چی شده!میدونم همش بخاطر سهیل تو اونجایی.بخاطر سهیل تو فرار کردی.میدونم آرامم!!!اما...اما دیگه ناراحت نباش...بابا اینجا نیست.
- یعنی چی؟؟؟یعنی چی بابا اونجا نیست؟
- آرام بابا بیمارستانه دکترا گفتن دیگه امیدی بهش نیست
و دیگر گریه امانش نداد!چنان هقهق میکرد که گویا کسی مرده است!آرام خشک شده به نقطه ای خیره شد...تلفن از دستش افتاد و براثر برخوردش با زمین خاموش شد.قلبش دیوانه وار بر سینه اش میکوبید...مادرش که خیلی وقت بود رفته بود.آنا هم که دیگر جزو آنها حساب نمیشد!آخرین فرد زندگی اش هم به زودی در دفتر آینده آرام خط میخورد!کمکم بغض لجوجی در گلویش پیدا شد!آرام نمیتوانست اوضاع را درک کند.دیگر امیدی به او نبود؟؟؟؟؟یعنی چه؟؟؟؟؟حالش بد بود.خیلی بد!قطره اشکی روی گونه اش ریخت...تلفن زنگ خورد.تلفن بی سی میه خانه که در اتاق او جامانده بود!حتی نمیتوانست از جایش بلند شود و به سمت تلفن برود...پاهایش سست شده بود.شاید سعید زندگی آرام را به گند کشانده بود اما هرچه بود،پدرش بود...اولین مرد زندگی آرام...صدای تلفن مانند عنکبوت روی سر آرام حرکت میکرد!و در آخر،صدای خوشحال امیرپارسا در اتاق پیچید:
سلام.امیرپارسام!نیستین؟آرام...امروز عمو سهراب زنگ زد گفت فردا قراره یکی بیاد یه قرارداد میلیونی فرش واسه چندتا مسجدببنده!گفت فردا هممون حاضر باشیم.سفارش کرد که تو حتما باشی...فردا خودم میام دنبالت.هرموقع پیغامو شنیدی بهم زنگ بزن.فعلا
و صدایش قطع شد...گویا خبر ها کمکم به دست ارام میرسیدند.هرکدام به ظاهر جالب اما در باطن مانندزهر!زهری برای آرام!چند دقیقه ای در همان حالت ماند تا اینکه کمکم به گریه افتاد!صورتش از اشک خیس شده بود!اما کسی برای آرام کردنش نبود!بازهم به اوج ناراحتی رسیده بود.یاد حرف سامان افتاد:
هرموقع هرمشکلی پیش اومد نمیبخشمت اگه به من زنگ نزنی
دست بردو تلفن را برداشت.آنرا روشن کرد اما منصرف شد!حال که فهمیده بوداو هم مشکلات خاص خودش را دارد دیگر نمیتوانست اورا درگیر کند!تلفن را که روی تخت گذاشت صدای زنگش بلند شد!نگاهی به صفحه اش کرد.با دیدن نام مخاطب ناخوداگاه لبخند کوچکی زدو تلفن را جواب داد.سامان بود.چه تلپاتی جالبی!تلفن را دم گوشش گذاشت.سامان با مهربانی تمام سلام کرد!آرام سرش را زیر انداختو با صدایی اهسته که سعی میکرد لرزشش معلوم نشود پاسخ داد که سامان گفت:
صدات چرا میلرزه!؟
- صدام؟نه!
- به من دروغ نگو.چیزی شده؟
آرام جوابی نداد که سامان با لحن دلنشینی گفت:
آرام
قلبش به لرزه افتاد!با همین حرف به گریه افتادو هقهق کرد.میانش یاد قضیه سامان می افتادو گریه اش شدید تر میشد!سامان نگران پرسید:
چی شده؟؟؟؟؟آرام؟
آرام جوابی نداد که سامان گفت:
میتونی بیای بیرون؟؟؟بیام دنبالت؟
حال بیشتر ازهمه نیازی به یک هم درد داشت!فداکاری را کنار گذاشتو گفت:
اره...میتونم بیام!ولی باید زودبرگردم
- زود برت میگردونم!بیا
و تلفن را قطع کرد!میان ان گریه اش لبخندی روی لب هایش نشست.چقدر برای سامان مهم بود!چقدر خوب بود که کسی به او اهمیت میدهد!حتی زمانی که خودش حالش ازهمه بدتر است!ازجایش بلند شدو زود حاضر شد!اقا بزرگ و خانم بزرگ خانه نبودند!به سمیه گفتو از خانه بیرون زد.دلش میخواست کمی در حیاط قدم بزند!کمی که قدم زد صدای زنگ تلفنش بلند شد.بلافاصله جواب داد:
بله؟
- بیا سرکوچه منتظرتم
- باشه
و ارتباط تمام شد!تماس را قطع کردو به سمت در راه افتاد.پس از آنکه خارج شد خودش را به سرکوچه رساند که bmwای که فعلا دست سامان بود را دید.به طرفش رفت و در را باز کرد!سامان با لبخند محوی سلام کردو گفت:
احوال خانوم غصه دار.دختر تو مگه امروز شادو خوشحال پانشدی اومدی دم خونه من!حالا این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟هان؟
آرام سرش را زیر انداختو گفت:
هیچی.ببخشید.من همش مزاحم تو میشم
سامان دنده را جابه جا کرد سپس نچی کردو گفت:
باز این شروع کرد!یعنی اگه مشکلی برای من پیش بیاد تو به من کمک نمیکنی اصلا؟؟نه؟؟؟؟
آرام در دل گفت:
با تمام وجودم​
اما درپاسخ سامان فقط گفت:
چرا.
- خب پس بسه دیگه!مگه ما چندتا آرام خانوم داریم؟بلانسبت آروم!تو یه کلمه وحشی
آرام با این حرفش به خنده افتادو مشتی حواله بازویش کرد!سامان هم خندید.چه خوب میخندیدند.آرام دوباره سرش را زیر انداخت.سامان میدان را پیچید و گفت:
بگو دیگه!چی شده؟؟
آرام که با یاد آوری حرف های آنا بغض گلویش زنده شده بود گفت:
چیزه...بابام...
سکوت کرد.سامان هم ساکت به حرفهایش گوش میداد که آرام با صدایی لرزان گفت:
بابام مریضه.دکترا گفتن امیدی بهش نیست!
و قطره اشکی روی گونه اش چکید.سامان نفس عمیقی کشید.میدانست...خیلی معمولی گفت:
آنا بهت گفت؟؟؟
- تو از کجا میدونی
- اومده ایران.مامان گفت.قرار نبود تو فعلا بفهمی!
- یعنی چی قرار نبود من بفهمم؟من ادم نبودم؟مگه اون بابام نیست که نمیخواستین بهم بگین؟؟؟واقعا که.
و رویش را به سمت پنجره برگرداند.سامان لبخند محوی زدو با صدای اهسته ای گفت:
آرام خانوم.شما شرایط روحی مناسبی نداشتی که اینو هم بهت بگیم.میخواستیم بگیم ولی نه الان.نگاه کن...هنوز یه روز از شادی تو نگذشته تو دوباره ناراحتی!
چه میدانست درد دیگری هم بر روی درد های آرام اضافه شده است...
- بعدشم!کی گفته امیدی نیست؟دکتر مگه خداست؟هان؟خدا تعیین میکنه کی میمیره کی زنده میمونه!از کجا میدونی اینطوریه.تو مگه خدارو نداری؟خدا خودش صلاح همرو میدونه.خدا هیچکیو تنها نمیذاره.حتی یه بچه پرورشگاهیو!
هردو ازاین جمله نفرت داشتند!آرام دوست نداشت که سامان خودش را پرورشگاهی بداند...دوست داشت به سامان امید دهد اما چگونه؟او که هیچ قضیه ای را نمیدانست!باید فردا همه چیز را از مهدی بپرسد!بعد از آن دنبال راه چاره ای برای کنترل مهسا فرهنگ باشد!پس از کمی گشتن در خیابان و کوچه وقتی سامان آرام را به حال اولیه باز گرداند دوباره به سرکوچه شان برگشتو گفت:
لازم نیست بخاطر هیچی ناراحت شی.باشه؟
آرام سرش را تکان داد.سامان سریع گفت:
برو بشین درساتم بخون
- این هفته اصلا نخوندم!حوصلشو نداشتم
- از این به بعد که مطمئن شدی شاد باش!فقط یه هفته دیگه اون یه نفر...رضا هم میره و تو راحت میتونی بری اراک!اما نه واسه همیشه.میتونی بری سر بزنی و بیای.
- چرا واسه همیشه نه!؟
- حالا...ولی درکل به نفعت نیست!یه دلیل دیگه هم داره که فعلا به دردت نمیخوره
- یعنی چی
- به دردت نمیخوره برو!خدافظ
و اورا با یک لبخند بدرقه کرد.آرام هم بعد تشکر خارج شد!سبک تر شده بود.زیرلب گفت:
لامصب حرفاش مثل آرامبخشه!
و لبخند محوی زدو داخل شد
****** صبح
امیرپارسا منتظرش بود.از خانه خارج و سوار ماشین شد.امیرپارسا به گرمی گفت:
بهبه سلام دختر عمو!چطوری
- خوب.مرسی.چرا خودت اومدی دنبالم؟
- پیغام گذاشتم که.نشنیدی؟
- نه!
- یه اقائه میخواد بیادفرش سفارش بده واسه چندتا مسجد.بعد امروز میاد.عمو گفتش که امروز همه باشیم کارخونه به چش بیاد.
سپس پوزخند موزیانه ای زدو گفت:
هرچند تو باشی نباشی من که باشم کارخونه به چشم میاد
آرام لبو لوچه اش را کج کردو گفت:
زرشک...
امیرپارسا خندیدو چیزی نگفت.دیگر کسی تا کارخانه صحبت نکرد.وقتی رسیدند آرام گفت:
امیر من امروز یکم زودتر میرم باشه؟
- مثلا ساعت چند؟
- دوازده میرم دیگه!
- باشه.اشکال نداره
- میدونم اشکال نداره
- پس چرا اجازه میگیری؟
- اجازه نگرفتم اطلاع دادم.راس میگیا اصلا برای چی باید به تو اطلاع بدم باید به عموسهراب اطلاع بدم که میدم
و لبخند موزیانه ای به زد.امیرپارسا چشم غره ای به او رفتو چیزی نگفت!وقتی رسیدند بلافاصله مشغول به کار شدند.نزدیک ساعت ده بود که سهیل وارد کارخانه شد!اما نه با چهره همیشگی.کاملا متفاوت.تسبیح به دست...لباسش یقه اسکی بود.خودش هم ریش پرفسوری گذاشته بود.چهره اش کاملا متفاوت شده بود.با پرسش هایی که از کارکنان کرد بالاخره به دفتر رسیدو پس از اطلاع دادن به منشی به طرف در مدیریت رفت.زیرلب گفت:
یه قدم به جلو
پس از کشیدن نفس عمیقی در زد!سهراب گفت:
بفرمایین
و سهیل متشخصانه وارد شد.پس از آنکه خودش را معرفی کرد سهراب لبخندی زدو گفت:
بعله اقای محمد پاک سرشت!بفرمایین بشینین
و به صندلی روبه رو اشاره کرد.سهیل روی آن نشست و هردو مشغول به صحبت شدند.صحبت هایی که سهیل چیزی از آنها سردر نمی آورد فقط سر تکان میداد.یک ساعتی گذشت تا اینکه سهراب از جا بلند شدو گفت:
میتونین برای انتخاب فرش بیاین!
- بله حتما
و از جای بلند شدند!سینا وآقای زمانی نبودند.محمدرضا هم حسابی کار داشت!سهراب تصمیم گرفت برای چند لحظه ای کارخانه را به دست علیرضا بسپارد.برای همین گفت:
اول بریم به بخش ارتباطات تا من یه چیزیو گزارش بدم
سهیل هم بی حرف به دنبال او رفت.همان موقع آرام بلند شدو گفت:
من شاید نتونم برگردم.برم از عمو اجازه بگیرم ببینم میذاره برم!بعد میرما!خدافظ
علیرضا و امیرپارسا سری تکان دادند و آرام به طرف اتاق مدیریت راه افتاد.اصلا متوجه سهراب و سهیل که به بخش ارتباطات میرفتند نشد!آرام به طرف منشی رفتو گفت:
آقای جاوید کجان؟
- کدومشون؟
- سهراب جاوید
- با مشتری جدید رفتن فرش نشون بدن
- ای وای.باشه مرسی
و از آن بخش خارج شد.دوان دوان به سمت بخش خودشان رفت تا به علیرضا و امیرپارسا بسپارد به سهراب خبر دهند که دونفر را پشت به خودش دید.یکی از آنها سهراب بود.بلند گفت:
عمو عمو
سهراب و...سهیل هردو به طرفش چرخیدند...و لحظه ای که سهیل سه هفته بخاطرش تهران را متر کرده بود فرا رسید!بالاخره اورا دید.ارام جاوید.دختر سعید جاوید.او حق سهیل بود.اورا برده بود!بالاخره زمان هیجانی فرا رسید.لحظه ای که سهیل و دارو دسته اش سه هفته منتظرش بودند.بالاخره آن زمان فرا رسید.اما با یک تفاوت.او همه را میشناخت اما هیچکس اورا...نه!
آرام بدون نگاه کردن به سهیل به طرف سهراب رفتو گفت:
عمو من میخواستم بقیه امروزو مرخصی بگیرم برم!
- اجازه واسه چی عزیزم.کارخونه خودته!برو.ایشونم مشتری جدید هستن.آقای پاک سرشت!
و به سهیل اشاره کرد.ارام تک نگاهی به او انداختو زیرلب سلام کرد.سپس آهسته گفت:
پس من رفتم عمو خدافظ
سهراب:
خدافظ
آرام از آنها دور و سپس از کارخانه خارج شد!سهیل آهسته پرسید:
برادر زادتون بودن؟
- بله!تازه پیداش کردیم.بعد نوزده سال اومد.دختره خیلی خوبیه
سهیل سری به نشانه تفهیم تکان دادو سپس زیر لب گفت:
مقصد!
و مشتاقانه به دنبال سهراب راه افتاد!
******
دل در دلش نبود!فقط میخواست به بانک برسد و سر از قضیه مهسا فرهنگ دربیاورد!یک ربع بعد با آدرس دادن های آرام تاکسی رو به روی بانک ایستاد!آرام خیلی سریع پول را حساب کردو پیاده شد!به سمت بانک پرواز کرد!پا که در بانک گذاشت استرس قلبش را محاصره کرد!چند نفس عمیق کشید و به اطراف نگاه کرد!به طرف یکی از خانم ها رفتو گفت:
سلام.رییس شعبه تون آقای قربانخانی هستن؟
دختر سری تکان دادو گفت:
بله.اتاقشون اونوره
و به روبه رویش اشاره کرد!آرام تشکری کردو به سمت اتاق رفت.با صدای تقریبا بلند گفت:
اقای قربانخانی
مهدی بلافاصله سرش را بالا آورد که چهره آشنایی را دید.آرام...دختری که توجه سامان را زیادی به خود جلب کرده بود.لبخندی زدو از جایش بلند شد.با چهره سوالی پرسید:
آرام خانوم
آرام سری به نشانه مثبت تکان دادو گفت:
میتونم باهاتون صحبت کنم؟؟؟؟؟؟
- بفرمایین تو!
آرام وارد شدو گفت:
باید باهاتون صحبت کنم!
- راجع به؟؟؟؟
- راجع به...راجع به سامان!
- سامان...ازاولشم میدونستم حرف شما راجع به سامانه
- از کجا؟
- اینش مهم نیست.خب من درخدمتم.میتونیم صحبت کنیم!
- اینجا نه!اصلا دلم نمیخواد سامان بفهمه که من راجع به چه موضوعی باشما حرف زدم یااصلا شمارو دیدم.
- پس...کجا؟
- معمولا ساعت دو بانک تعطیل میشه درسته؟؟؟؟البته خیلی دیره ولی خب...بحث شغل شماس!
- من میتونم بانکو بسپارم دست سامان بریم تا حرف بزنیم
- نه نه!اونجوری که میفهمه
- با اختلاف میریم.الان شما برین یه تراکنش یا یه کار بانکی انجام بدین سامان شمارو ببینه بعد من میرم شمام بعد چند دقیقه بیاین همین رستوانی که اینجاست!گندم!منتظرم!
- باشه.مرسی
و از اتاق مهدی خارج شد و به سمت دستگاه نوبت رفتو با زدن دکمه ای شماره گرف.سپس روی صندلی نشست.بانک زیادی شلوغ بود.سرش را پایین انداخت که صدایی را شنید.یک دختر با صدایی پراز نازو عشوه گفت:
آقای سعادت.آقای قربانخانی کارتون داشتنا!
آرام حواسش جمع شد!سامان پشتش به او بودو گفت:
باشه خانوم رجایی.خودم فهمیدم!
و به سمت اتاق مهدی رفت.سرتا پا مشکی پوشیده بود.لبخندی روی لبان آرام نشست.زیرلب گفت:
چه خوشتیپ شده!
و به در اتاق مهدی خیره شد!سامان وارد اتاق مهدی شدو گفت:
ها؟
مهدی:
بی تربیت.من نمیدونم آرام اومده چیه تورو ببینه
- ها؟
- آرام خانومتون تو بانکه.نفهمیدی؟یا درگیر خانوم رجایی بودی؟
سامان بلافاصله از اتاق خارج شدو با چشم دنبال آرام گشت که چشمانش روی دختری که روبه روی یک باجه نشسته بود خشک شد!آرام بود.لبخند زیبایی زدو به طرفش رفت.آرام از جای بلند شدو با لبخند زیبایی گفت:
سلام!
- سلام.کی اومدی؟
- همین چند دقیقه پیش!
- کار بانکی داشتی؟؟؟؟
- آره.
- باشه.من برم ببینم مهدی چیکارم داشت.برمیگردم
آرام سری تکان دادو سامان رفت.دختری به طرف آرام آمدو پس از یک چشم غره عجیب گفت:
شما با آقای سعادت نسبتی دارین؟؟؟
- چطور؟
- همینطوری
- من همینطوری به سوالی جواب نمیدم
- ندین.
و از او جدا شد.آرام لبانش را گاز گرفتو زیرلب گفت:
دیوانه روانی!
...
سامان به سمت مهدی رفتو گفت:
چیکارم داشتی
- سامان کارارو انجام دادی
- آره!
- واقعا انجام دادی
- اره.جون آرام
و خندید!مهدی نچی کردو گفت:
خاک تو سرت جون دختره مردمم که قسم میخوری!چشمم روشن
- چشمت پروژکتور.مهدی بگو چیکار داری کار دارم
- من یه کاری دارم بیرون بانک باتو.ممکنه تا ساعت دو نیام باتو دیگه!خدافظ
و وسایل هایش راجمع کردو از اتاق خارج شد.سامان با لب و لوچه ای آویزان گفت:
تو روحت
مهدی چشمکی به آرام زدو خارج شد!سامان بیرون آمدو گفت:
من کار دارم میرم اینجا.ببخشید دیگه خدافظ
آرام با لبخندی سری تکان دادو خداحافظی کرد.چند دقیقه بعد از مهدی آرام هم شماره را در سطل زباله انداختو از بانک خارج شد!دو چشم داشت دو عدد دیگر هم قرض گرفت و دنبال رستوران گشت.بالاخره پیدایش کردو وارد شد!مهدی روی یک صندلی نشسته و مگس میپراند!آرام به طرفش رفتو روبه روی او نشست.مهدی گفت:
اا.اومدین؟سلام
- سلام!
- خب بفرمایین چی میخورین سفارش بدم
- فعلا ساعت دوازدست!میشه صحبت کنیم
- بله حتما.چی میخواین راجع به سامان بدونین
- خیلی چیزا...از مقدمه چینی بدم میاد.مهسا فرهنگ کیه!
مهدی رسما وارد شوک شد!پس از چند دقیقه که با چشمانی گرد به آرام زل زده بود با صدایی ضعیف گفت:
کـ...کی؟؟؟
- مهسا فرهنگ.من میدونم کیه!اما از شما کامل و واضح توضیح میخوام!فقط برای کمک به سامان برای خلاصی از دست این زن!به سوالاتم جواب بدین.خواهش میکنم
- شما مهسا فرهنگ و از کجا میشناسین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- اونروز...همه چیو بهم گفت!
- یعنی چی؟؟
- من با سامان قرار داشتم از هم که جداشدیم کشوندم یه طرف التماس و گریه که راجع به سامان میخواد باهام حرف بزنه بعد شروع کرد به گفتن اینا!
صدای مهدی بالا رفت:
یعنی چی فازه این زن چیه؟چرا داره با ابروی سامان بازی میکنه؟؟؟کشته دیگه مارو.هرکیو میبینه دست به دامنش میشه میگه کمک کمک!اه
و به پشتیه صندلی تکیه داد.آرام اضافه کرد:
گفت اگه کمکش نکنیم میره دم خونه شهربانو و فرهاد همه چیو میگه و بچشو میگیره!
- غلط کرده
- من نمیدونم غلط کرده یانه.ازتون خواهش میکنم به من بگین.من میخوام بدونم این زن چرا سامانو ول کرده رفته.میدونم اعتماد نمیکنین ولی من نمیخوام باابروی سامان بازی کنم میخوام نجاتش بدم!اون خیلی به من کمک کرده.خواهش میکنم​
مهدی با دیدن اشکی که در چشمان ارام جمع شد به حقیقت پی بردو گفت:
میشناسمتون آرام خانوم!برای همین میگم.التماستون میکنم کوچکترین حرفی به سامان نزنین سامان خورد میشه
- باشه چشم.بهم بگین.ازاول
- منم از مقدمه چینی بدم میاد!مهسا فرهنگ مادر واقعیه سامانه نه شهربانو.مهسا فرهنگ وقتی شونزده سالش بود شوهرش میدن به یه مرد چهل ساله!خانوادش قدیمی بودن.اینم ازاون شیطونا و شایدم منحرفا بوده!انقد ناله و نفرین میکنه که بالاخره نالش میگیره و وقتی حامله بوده شوهرش میمیره.اینم بجای اینکه ناراحت باشه بخاطر ثروتی که از شوهرش بهش رسیده به خودش می رسه.اون تو اون دوماه برای سامان حتی اسم هم نگذاشته و شناسنامه نگرفته بود چون میدونست میخواد بره!بعد سامان دوماهه رو میسپاره به دوست صمیمیش پرورشگاه داره و خودش میره امریکا...پی خوشگذرونیش.پیش پسرای خوشگل آمریکایی.از قضا...رییس اون پرورشگاه یعنی دوست مهسا فرهنگ...
به اینجا که رسید پوفی کشیدو گفت:
- خاله من هستش که دوماهه فوت کرده!خیلی جالبه نه؟ادامه داره!خودش میره خارج و هیجده سال بعد برمیگرده!موقعی که دقیقا سامان شرعا و قانونا به سن قانونی رسیده و میتونه واسه خودش تصمیم بگیره، میرسه ایرانو اول از همه میره د پرورشگاه و پیش خاله من...و بعد میفهمه که دوماه بعد رفتنش یعنی وقتی سامان چهارماهش بوده یه خانواده اومدنو بردنش!و بعد از پنج سال مشکل اون خانوم یعنی شهربانو برطرف میشه و سارینا رو به دنیا میاره...در این بین سامان میشه براشون الهه پاکی و کسی که پاقدمش پربرکت بوده و بااینکه سارینا بچه واقعیه خودشون بوده ولی بیشتر به سامان پروبال میدادن.خالم از دور مراقب این خانواده بوده و اونجوری که برای من میگفت و خود سامان هم اعتراف کرده بود تو اون مدت سامان شده بود مرد مغرور!یه پسر پولدار که از زیبایی و ظاهر چیزی کم نداره و باباشم که حسابی ساپورتش میکنه.مهسا هیجده سالگی سامان، با کمک خالم مدرسه سامانو پیدا میکنن و مهسا که کلا عقل و فکر نداره میره دم مدرسه و حقیقت و به سامان میگه وازش میخواد برگرده. صمیمی ترین دوست سامان میشنوه و پخش میکنه.سامان نابود شد.به معنای واقعی خورد و خاک شیر شد!بعد ازاینکه تمام موضوع رو بدون خبر شهربانو فرهاد فهمید کمکم غرور و اعتماد به نفسش به صفر رسید.با شهربانو و فرهاد بد رفتاری میکردو آخر بعد گرفتن دیپلمش پاشو میکنه تو یه کفش که میخوام برم ترکیه فرهادم که عاشق سامان.کاراشو جور میکنه و سامان هفت سال میمونه ترکیه.میگفت اون موقع ها خیلی فکر کرده به این موضوع و پی برده هیچ علاقه ای به مهسا نداره و میمونه پیش خانواده اش!یعنی فرهادو شهربانو وسارینا.به سن قانونی هم رسیده و مهسا هیچ کاری نمیتونه بکنه...هـه.همیشه میگفت مهسا فرهنگو که میبینه فکرمیکنه دوست دخترشو دیده.همه جاش عمله اصلا فکر نمیکنی که این زن الان چهل و دوسالشه. سامان که سال پیش برمیگرده شهربانو جشن میگیره و خالم و دعوت میکنه و چون من اونروز خونه خالم بودم باهاش میرم.با سامان آشنا شدم...پسر باحالی بود.خیلی زودجور شدیم.بعد ازاون منو سامان دیدارامون بیشتر شدو باهم مچ شدیم.یبار که اومده بود خونمونو خالم دیدتش بعد ازاینکه رفت همه چیو برام گفت و ازم خواست تنهاش نذارم و من هر لحظه مصمم تر میشدم که باید مثله یه دوست پیشش باشم.هیچ وقت نمیذارم بفهمه خالم آدرسشو به مهسا فرهنگ داده.خلاصه خالم به مهسا فرهنگ خبر میده که سامان برگشته و دوست منه...ولی بگم من دراین موضوع ها کوچکترین دخالتی نداشتم!مهسا میشه سایه سامان.هرجا میرف دنبالش و یدم التماس.به منم متوسل شده بود ولی من بخاطر سامان هیچ کاری نکردم.بخاطر این کارش سامان خیلی ناراحت شد!اگه بفهمه شماهم میدونین خورد میشه.توروخدا...احساس ترحم نمیخواد.منم بخاطر ترحم نموندم کنارش!اون دوست منه.مثل یه مرد واقعی...من سامانو مثل یه داداش دوست دارم.ازتون میخوام هیچی بهش نگین حتی تو بدترین مواقعی که دعواتون میشه!شاید یچیزی براتون تعجب انگیز باشه اونم اینه که سامان چرا با وضع مالیه پدرش همچین ماشینی سوار میشه یا چرا دیگه مغرور نیست اما دلیلشو میدونین؟بخاطر اینکه که سامان بعد ازاون اتفاق تازه به خودش اومدو فهمید چیزی از خودش نداره!اون باید خودش مرد باشه!خودش کار کرد.خودش پول دراورد و خونه و ماشین خرید.هر لباسی داره با پول خودش خریده!یکاری نمیکنه ناراحت شن اما بعد اون هفت سال مرد برگشت!دلش نمیخواد دستش تو جیب پدری باشه که پدری کرده اما واقعی نیست!از غرورش کم شد فقط بخاطر اینکه یکی غرورشو شکست!اون پسر واقعی خانواده سعادت نیست.پول اونا مال سامان نیست که بخواد بخاطر اون مغرور شه!سامان مرده!یه مرد واقعی
و به آرام نگاه کرد!صورت آرام خیس از اشک بود.آرنج دو دستش روی میز و دودستش در هم گرده خورده بودو با صورت پراز اشکش به مهدی نگاه میکرد!حرف او که تموم شد سرش را زیر انداخت اما اشک هایش بازهم میریختند!سامان چه کشیده بود؟؟؟؟چقدر عذاب؟سامان مرد بود!مرد واقعی...شانه هایش میلرزیدند.صدای رعدو برق همه را به خودشان آورد.پس از صدای رعدو برق صدای قطرات باران که بر شیشه کوبیده میشد فضارا عاشقانه کرد...آرام با حال خراب به مهدی نگاه کردو گفت:
من باید برم خونه
و پس از برداشتن دستمال کاغذی از جایش بلند شد که صدای مهدی متوقفش کرد:
آرام خانوم
آرام به طرفش برگشت.مهدی گفت:
بین خودمون باشه.خواهش میکنم.
آرام خیلی آهسته سری تکان دادو پس از مکثی از رستوران خارج شد!باران به شدت میبارید.دست بالا بردو تاکسی برایش ایستاد.بدون مکث سوار شد...صدای نوحه ماشین را پر کرده بود!صدای مظلوم مداح که برای امام حسین میخواند دل هرکسی را میلرزاند.آرام هم که حال درستو حسابی نداشت.بهانه ای کافی بود برای اشک ریختن.آدرس خانه را دادو پسر راه افتاد.تمام مدت حرفهای مهدی را مرور میکرد.هرلحظه دلش برای سامان پرمیکشید.دلش میخواست آنجا بودو اورا بغل میکرد!نمیدانست چرا همچین حسی به او دست داده بود!تاکسی دم خانه ایستاد!آرام حساب کردو پیاده شد.دستی به صورتش رسید اما میدانست چشمانش حسابی قرمز شده است.بی توجه وارد خانه شد.مسیر حیاط راخیلی آهسته پیمود.متوجه ماشین امیرپارسا نشد و به ساختمان اصلی رسید!در را که باز کرد متوجه امیرپارسا شد!سمیه به طرف آرام آمدو گفت:
دختر تو چرا همه لباسات خیسه؟بدو برو تا اقا بزرگ ندیدتت لباستو عوض کن
آرام بی توجه به امیرپارسا وارد اتاقش شد.پالتویش را خیس خیس روی تخت انداختو با مانتو وارد حمام شد!دوش را روی اب گرم تنظیم کردو با مانتو زیر دوش ایستاد.بغض در گلویش رویید و هقهقش شروع شد!کنار دیوار سر خوردو روی زمین نشست.تمام لباسش خیس بود...زیر دوش هقهق میکرد!خداراشکر کرد که کنار اتاقش حمام داشت و کسی صدای هقهقش را نمیشنید...تمام ذهنش درگیر سامان بود.پس از کمی گریه زاری حمام کردو پس از پوشیدن لباس گرم که در حمام جاگذاری کرده بود از حمام خارج شد!موهایش را با حوله خشک کرد.تمام مدت به نقطه ای خیره شده بود.کسی دوتقه به درش زد.شالش را سرش کردو گفت:
بفرمایین
امیرپارسا وارد شد و در را پشت سرش بست.با دیدن چشم هایش گفت:
چرا گریه کردی؟؟؟
- نه!گریه نکردم
- چشمات و صدات داد میزنه.به من دروغنگو
- سرما خوردم!
- باشه نگو...من که خودم میفهمم.
- پیگیر نشو...نمیفهمی!
- باز پیش اون پسره ایکبیری بودی؟؟؟
- پسره اسم داره اسمشم سامانه.نخیرپیش اون نبودم الانم اصلا حالم خوب نیست متاسفم حال درس خوندن ندارم.اگه میتونی بمون من یکم استراحت کنم بعد پاشیم درس بخونیم اگه نه که بازم شرمنده...
- آرام.تو چته؟چرا همش اینجوری هستی؟چرا دپرسی
- من دپرس نیستم امیر.فقط خستم.همین.بخوابم بیدار شم درست میشه!
- مطمئنی؟
- آره...مطمئنم!
امیرپارسا سری تکان دادو گفت:
میمونم تا بیدار شی
و از اتاق خارج شد!آرام سرش را روی بالش گذاشت.صدای باران به او آرامش میداد.چشمانش را بستو سعی کرد ذهنش را ازاد کند.ولی مگر میشد.به هر بدبختی که بود خوابید.نیاز به استراحت داشت
******
ساعت چهار بعد از ظهر بود.از دوستانش خداحافظی کرد و به سمت خانه راه افتاد.امروز قرار بود با آرام برای خرید ماشین بروند اما بااین وضع هوا آرام نمیتوانست بیرون بیاید!راه خانه را درپیش گرفت.ناخوداگاه کنار یک گلفروشی ایستادو دوشاخه گل قرمز برای شهربانو خریدو راه افتاد.ماشین را که پارک کرد با لبخند دخترکشش پیاده شد!گویا دیدن آرام اورا شارژ کرده بود!از پله ها بالا رفتو زنگ را زد.در توسط شهربانو باز شد!سامان گل هارا جلویش گرفتو گفت:
تقدیم به مامان مهربونم
لبخند زیبایی روی لب های شهربانو نشست.گل را گرفتو گفت:
دستت درد نکنه.بیاتو پسر.یخ زدی
سامان کفش هایش را برداشتو وارد شد.آنرا در جاکفشی گذاشت که شهربانو گفت:
آخه تو این سرما گل برای چیت بود؟
- برای مامانم.چیه مگه!
- دستت درد نکنه
گونه اورا بوسیدو سپس گفت:
معلومه خسته ای...برو.برو استراحت کن
سامان لبخندی زدو به طرف پله ها رفت.همانطور که از آنها بالا میرفت گفت:
سارینا کجاس؟
- دانشگاه داره تا ساعت هشت
- اوه.پس برم بیارمش
- آره برو بخواب بعد برو بیارش!
- باشه.فعلا
وارد اتاقش شد.لباس هایش را آویزان کرد و روی تخت شیرجه زد!شوفاژ،اتاق را گرم کرده بودو حس خوبی به سامان میداد.با لبخندی که بیشترش بخاطر آرام بود چشمانش را بستو ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت.طولی نکشید که خوابید...خوابی پر از آرامش...پر از اسودگی.نمیدانست اینهمه راحتی برای چیست؟برای مهسایی ست که به ظاهر بیخیال او شده و از درگیری های سامان کم کرده است؟یا بخاطر داشتن پدرومادر خوبش؟و یا بخاطر دیدن آرام؟نمیدانست...اما حسابی شارژ بودو در تمام لحظات خواب لبخند زده بود...با صدای فریاد های گوشخراش کسی از خواب بیدار شد!فکر کرد خواب دیده است اما نه...صدای فریاد یک زن بود!به سرعت پتورا کنار زدو از جایش پرید.طبق عادت دیرینه اش نگاهی به آیینه کردو در راباز کرد.درست شنیده بود.صدا از پایین می آمد!صدای یک زن.یک زن آشنا...به آن صدا شک کرد.جلوتر که رفت با دیدن زن مطمئن شد!اما باورش نمیشد...آن زن ...آن زن کسی نبود جزمهسا فرهنگ!مهسا فرهنگ در خانه آنها چکار میکرد؟فرهادو شهربانو هردو التماس میکردند که او ساکت شودو مدام میگفتند:
توروخدا سامان نمیدونه.توروخدا!
بغضی در گلوی سامان قرار گرفت!مهسا چگونه میتوانست انقدر غرور اورا بشکند؟؟؟؟چگونه توانست پا در خانه ای بگذارد که سامان حتی نزدیک شدن به آن را هم غدقن کرده بود!با صدای مردانه سامان مهسا فرهنگ ساکت شدو نگاها به سمت بالا چرخید:
اینجا چه خبره؟؟؟؟
نگاه فرهادو شهربانو پراز ترس بود!پراز استرس!سامان خیلی آهسته از پله ها پایین آمد.وقتی هم سطحشان شد روبه مهسا فرهنگ گفت:
تو اینجا چیکار میکنی؟مگه من نگفته بودم حتی از نزدیک اینجا رد هم نشی!
شهربانو مدام اب دهانش را قورت میداد ترس در نگاهش بیشتر میشد.ترس از دست دادن پسرش!مهسا با صدایی بلند گفت:
همونجور که گفتم اومدم دم خونت.اومدم پسرمو ببرم.اومدم تورو ببرم سامان.تو پسر منی نه اینا!من مادر واقعیه توام نمیخوای بیای پیش من؟؟؟؟نه؟نمیخوای بیای پیش مادر واقعـ...
سامان دستش را به نشانه سکوت بالا آوردو گفت:
نذار تو محرم حرفی بزنم که حرمت بزرگتر کوچیکتری رو زیر پام بذارم!
صدای مهسا بالا رفت و همین باعث شد اعصاب سامان به کل به هم بریزد.مهسا گفت:
میخوام حرف بزنم.من یه مادرم میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟من مادر توام سامان...بیا بریم سامان....اینا ناتنی ان...اینا تورو از من گرفتن.اینا بیشعورن..بیا بریم...
همه اینهارا با فریاد میگفت.با فریاد سامان مهسا کاملا ساکت شد.سامان با عصبانیت گفت:
ساکــــت شو!
کمی مکث کرد سپس باهمان ولوم صدا ادامه داد:
تو میگی مادر منی آره؟؟؟آره؟؟؟
مهسا به نشانه مثبت سرش را تکان داد.سامان با فریاد گفت:
هشت سال حرفامو ریختم تو دلم ولی الان بهت میگم.تو مادر من نیستی لعنتی نیستی.تو وقتی میتونستی مادر باشی که بچه دوماهتو ول نکنیو بری!بری دنبال مسخره بازیات!من پسره تو نیستم.من پسره اینام که حتی بعد بدنیا اومدن سارینا و رفع شدن مشکلشون منو ول نکردنو برن لعنتی میفهمی؟؟؟؟؟تو منونابود کردی مهسا.نابود
صدای مهسا بلند شد:
من تورو نابود نکردم.من اومدم مدرست تا تورو بردارم و ببرم
صدای سامان را دیگر نمیشد کنترل کرد.سربه فلک کشیده بود.با فریاد گفت:
تو منو خورد کردی جلوی همه.تو وقتی اومدی که دوروز از تولد هیجده سالگیه من میگذشتو دیگه هیچ اختیاری دربرابر من نداشتی.من تو سن بلوغ و حساسیت بودم تو اومدی جلوی هزار تا پسر به من چی گفتی؟که من پرورشگاهیم؟که تو مادر منی؟آره؟هیچ فهمیدی صمیمی ترین دوستم اینو که شنید رفتو پخشش کرد؟هیچ فهمیدی با آبروی منه بدبخت بازی شد؟نه نفهمیدی!اومدی حرفاتو زدی رفتی.تو منو اولین بار وقتی نابود کردی که وقتی دوماهه بودم ولم کردی!دومین بارم موقعی که تو مدرسه همچین حرفی بهم زدی!جلودوستام.میفهمی؟؟؟من نمیخوامت.ازت متنفرم!چرا دست به دامن هر کسی میشی تا منو بهت برگردونه؟چرا با ابروی من بازی میکنی؟چـــــــــرا؟؟؟
چرای آخر را با صدای بلند تری گفت!مهسا جاخورد.ساکت و مبهوت به او نگاه میکرد.شهربانو فرهاد هردو متعجب به حرفهایش گوش میدادند!سامان ادامه داد:
صدبار گفتم نمیخوام بیام پیشت.من بیستو پنج سالمه.بزرگ شدم!من پسر این دونفر بودمو میمونم.من برادر سارینا بودمو میمونم!الان اومدی چی بگی؟؟؟؟؟؟هــــــان؟؟؟اومدی منو به زور ببری؟بیا ببر.اگه میتونی ببر!چرا نمیذاری نفس راحت بکشم.خستم کردی.برو...برو جایی که تا هیجده سالگی من اونجا بودی.خسته شدم لعنتی.خستــــه!بعد میای خونه ما صداتم میندازی رو سرت؟؟؟؟هه...حق نداری دیگه از یه کیلومتری منم رد شی!الانم تا بیشتر حرمت امام حسینو زیر پا نذاشتم برو بیرون.از خونمون برو بیرون و دست از سرم وردار!
از بس عصبانی بود صدا و حرفهایش را نمیتوانست کنترل کند!مهسا به حرفش عمل کرده بود.به آرام گفته بود می آید و از شهربانو و فرهاد پسرش را میخواهد اما توقع همچین برخوردی را نداشت.حق با سامان بود.حال،اشتباهش را قبول کرده بود...او نامرد بود...بی رحم بود.چطور توانست اینگونه پسرش را ول کند؟او به درد سامان نمیخورد.سامان اورا نمیخواست!با صدایی آهسته گفت:
ولی...
سامان دستش را به نشانه سکوت بالا آورد.پس از مکثی به در اشاره کرد.رسما اورا به بیرون پرتاب کرد.اصلا نمیفهمید که مهسا بزرگتر و مادرش است.نباید به او بی احترامی کند...اما نمیتواست.رفتارش کنترل نمیشد!مهسا نمیرفت.ساکت به او نگاه میکرد.ساکت ساکت که نه.بی حرف.زیرا صدای گریه اش در خانه پخش میشد.سامان گفت:​
نمیری نه؟
مهسا جوابی نداد.سامان دست برد سوییچی که روی میز بود را برداشتو گفت:
جهنم.من میرم
و بدون فرصت دادن به او از خانه بیرون زد!سوار ماشین مادرش شد و بدون صبر کردن حرکت کرد.اینبار هم درِ پارکینگ یاری اش کردو زودتر باز شد . سامان پایش را روی گاز فشرد با سرعت از خانه،کوچه و خیابان خارج شد!و اما مهسا...فقط مبهوت به نقطه ای نگاه میکرد که شهربانو به طرفش رفتو با عصبانیت گفت:
ازخونم برو بیرون عوضی.برو بیرووون!
و به بیرون هلش داد.مهسا نمیرفت.اما به زور،شهربانو اورا از خانه بیرون انداختو در را به رویش بست.خودش هم کنار در سر خوردو نشست.سامانش را از دست داده بود.پسرش را از دست داد...
*****
سامان بی توجه به اطرافیانش رانندگی میکرد!بالاخره غرورش خورد شد!پودر شد.مهسا ضربه آخر را به او زد.دیگر چگونه میتوانست در چشم پدرو مادرش نگاه کند؟؟؟؟غروری نداشت...در دلش هزاران بار مهسا را لعنت کرد.لعنت به پدرو مادر مهسا.پدرومادری که با محدود کردن دخترشان اورا عقده ای کردند.پدرومادری که دختر شانزده ساله را به یک مرد چهل ساله شوهر دادند!جوری که پس از مرگش مهسا حتی به فکر شناسنامه گرفتن برای پسرش هم نباشد!چقدر دلش گرفته بود!نمیدانست چقدر رانندگی کرد.چقدر رفت!کجا رفت؟اما وقتی به خود آمد ساعت ده شب بود.تا چند ساعت پیش قرار بود به دنبال سارینا برود اما نرفت.چه برادری...خداراشکر کرد که سارینا کلاس داشت و خانه نبود.تلفنی با خود نیاورده بود.حال کجا برود؟خانه خودش؟دلش نمیخواست تنها باشد.دلش یک برادر میخواست.مهدی...راهش رابه سمت خانه مهدی کج کرد!
*****
جلوی آیینه ایستاده بودو آهسته موهایش را شانه میزد.کاملا درفکر.اصلا حواسش به جایی نبود.امیرپارسا چند تقه به در زد اما آرام نفهمید.در ذهنش فقط یک نفر بود...سامان...سامانی که تا به حال حرف هایش را برای کسی نزده بود.دراتاق باز و امیرپارسا وارد شد اما باز هم آرام نفهمید.اولین بار بود که امیرپارسا اورا بی روسری میدید.این رفتارش را دوست داشت.مانند رویا سبک نبود...ایستادو کمی به او نگاه کرد.موهایش ل*خ*ت بود و آرام با احساس انهارا شانه میزد اما حواسش نبود.امیرپارسا اهسته گفت:
آرام؟؟؟
جوابی نشنید.چند تقه به در زدو بلند تر گفت:
آرام
آرام به خودش آمد.به آیینه نگاه کرد که سر پایین امیرپارسا را دید.خیلی سریع شالش را سرش کردو به سمت او برگشت.امیرپارسا لبخندی زدو گفت:
ببخشید نمیخواستم بیام تو
- مهم نیست
- نمیخوای درس بخونی
- چرا چرا.بیا بریم تو سالن
و بی حوصله دست بردو کتاب و دفتر هایش را برداشتو به دنبال امیرپارسا رفت.آن شب امیرپارسا حرف میزدو آرام تقریبا گوش میداد.تقریبا...همین که به جایی خیره میشد امیرپارسا میفهمیدو با خنده و شوخی اورا ازاین حال بیرون می آورد!امیر مدام لبخند میزد.میخندید اما آرام...به لبخند مصنوعی کوچکی اکتفا میکرد!اما امیر...گویا بی حجاب دیدن آرام اورا شارژ کرده بود!دوساعتی به آرام آموزش داد که با حرف آرام درس را تمام کرد:
خیلی خستم...واسه امروز بسه
- باشه تا فردا تستاشو میزنی.منم برم مامان منو زنگ کش کرد.خدافظ
آرام سری تکان دادو گفت:
مرسی از درس دادن و منتظر موندنت.میموندی شام
- خواهش میکنم.وظیفه بود.خدافظ
- خدافظ
و پس از خداحافظی از بقیه افراد از خانه خارج شد!ماشینش درست شده بود.سوار آن شدو بلافاصله راه افتاد.پنجره را پایین داده و دستش را بیرون برده بود!نسیم به صورتش برخورد میکرد!مدام میخندید...قهقهه میزد...نمیدانست قضیه چیست اما فقط میخندید...بی توجه به دسته هایی که نوحه میخواندند او میخندید!بلند گفت:
خدایــــــــــــــا دوسِـــــت داااارم!
و میخندید.نمیدانست چش شده است...دلش نمیخواست به خانه برود.پس از کمی دور در خسته شد و به خانه رفت.اما لبخند از روی لبش پاک نمیشد!ساعت نه شب بود.با لبخند به سمت میز رفتو سلام داد.همه با تعجب به او نگاه میکردند.امیرپارسا هیچ موقع اینگونه نمیخندید!برای همه تعجب داشت اما کسی چیزی نپرسید.امیرپارسا تا آخر شب کنار خانواده اش ماندو سپس به اتاقش رفت.با خوشحالی روی تخت دراز کشیدو دستش را زیرسرش گذاشت!دوباره خندیدو زیر لب گفت:
وای...
*****
مهدی فقط آخر هفته ها کنارخانواده اش بود.بقیه روز های هفته در خانه مجردی خودش سپری میکرد!سامان هم راه خانه مجردی اش را پیش گرفت.نیم ساعتی گذشت تا رسید.مهدی در کمال تعجب در را برایش باز کردو اوهم داخل شد!وقتی رسید بدون نگاه کردن به کسی یا چیزی وارد شد!مهدی باتعجب گفت:
علیک سلام
- سلام!
- چی شده
- هیس...فقط هیس
روی مبلی نشستو چشمانش را بست...مهدی به طرف آشپزخانه رفتو چیزی برای خوردن آورد.شبیه قهوه بود!آن را جلوی سامان گذاشت و روبه رویش روی مبلی لم داد.سامان دست بردو لیوان را بالا آورد.قطره ای از آن را که خورد آن را از خود فاصله دادو شروع کرد به سرفه کردن.مهدی با تعجب گفت:
وا.چته؟
- مگه قهوه نبود؟چرا این مزه ایه؟
- قهوم کجا بود بابا!شیرکاکائو گرمه!
- خب تو نمیدونی من از اینا نمیخورم.
- گفتم شاید آرام روت تاثیر گذاشته شبیه ادم شدی!
- چه ربطی به اون داره
- والا از وقتی ایشون اومدن تو یه چنتا از رفتارات شبیه آدما شده
- ببند بابا
- چته سامان چی شده؟
سامان شقیقه هایش را ماساژ دادو گفت:
مهسا اومده بود.مهسا فرهنگ
مهدی با تعجب پرسید:
کجا؟
- خونه
- دم خونــــــــــه؟؟؟؟
سامان سری به نشانه مثبت تکان داد.مهدی شروع کرد به فحش دادن.مدام چرتو پرت میگفت و به مهسا نسبت میداد.فکر نمیکرد به حرفش عمل کندو به خانه آنها بیاید اما گویا کار خودش را کرده بود.میدانست سامان دلش نمیخواهد چیزی را توضیح بدهد اما خود سامان شروع کرد به توضیح دادن و مهدی هم خوب گوش کرد.آخرش لبخندی زدو گفت:
چرا ناراحتی برادر من؟تموم شد رفت
- چی چی تموم شد رفت؟حالا چی بگم به مامان بابام
- سامان تو چیزی نمیخواد بگی!تو اگه اینکارو کنی اونا نابود میشن.امشب برو خونه
- مهدی اگه نمیخوای بمونم برم خونه خودم.
- زر نزن گوش کن!منظورم این نبود الاغ.منظورم این بود اونا نگران میشن
- نمیتونم برم خونه!نمیتونم
- خیله خب پس به حرفای من گوش کن...ببین برادر من بهتره با انصاف به این قضیه نگاه کنیم.تو مهسا رو واسه همیشه دک کردی رفت و حالا هم دیگه نمیاد چون جلوی مامان بابات ضایع شده!بعدشم تو از اونا دفاع کردی پس بیشتر براشون عزیز شدی!رفتی خونه به هیچ وجه من الوجوح درباره اون قضیه باهاشون صحبت نکن.بیشتر پیششون باش.
- باشه!
- الانم از توخودت دربیا بیرون.درکت میکنم اما بهتره به وجه مثبتش نگاه کنی.رفت...مهسا فرهنگ رفت و تو راحت شدی!
- اوهوم
- قول بده دیگه بهش فک نکنی!
- خب.قول
- جونه آرام؟
- جونهـ...
به اینجا که رسید سکوت کرد.به طرف مهدی برگشتو گفت:
یعنی چی جون اون بدبختو قسم میخوری!مسخره
- خب بابا غیرتی...
- من غیرتی نشدم
- آره منم پشت گوشام مخملیه.خود گوشام درازه بعضی اوقاتم برات دم تکون میدمو عرعر میکنم.
- مهدیـ...
- ها؟اول برو اون جاهارو بیار بنداز بخوابیم
سامان چشم غرهرفت.هردو سریع تشک هارا پهن کردند و روی زمین خوابیدند.چراغ ها که خاموش شد مهدی گفت:
داشتیم راجع به آرام حرف میزدیم
- آرام خانوم
- بعد هی بگو من غیرتی نشدم
- خب نباید بدون خانوم بگـ...
- خب بابا آرام خانوم.میگم خیلی برات عزیز شده ها!نه؟
- نه!
- من بودم امروز تو بانک با دیدنش نیشم از اینور تا اینور باز شد
و از گوش تا گوش دیگرش اشاره کرد.سامان معمولی گفت:
نیش تو غلط کرد.
- مسخره نشو
- آخه من کجا با دیدنش ذوق مرگ میشم؟؟؟؟
- سر منو که دیگه شیره نمال
- نه مهدی.باور کن اینجوری نیست...اون فقط...
- اون فقط؟
- من فقط وقتی میبینمش خوشحال میشم
- همین؟
- همین...نه مثلا دلم میخواد دیر تر بره و بیشتر بمونه
- خب؟دیگه چی دوس داری
- نمیدونم چراها...ولی دوست ندارم بهم بگه داداش
مهدی مشتاقانه گفت:
خـــــب؟؟؟
- خب دیگه...چی بگم؟
- ادامه بده!
- ببین مهدی.من قبل هیجده سالم به هیچکدوم از دوست دخترام واقعا احساس دوست داشتن و این چرتو پرتا نداشتم
- از بس اوسکول بودی!
- من نمیدونم اصن چجوری عاشق میشن
- تو یذره دیگه ادامه بدی میفهمیم حس عشق چیه!
- بدم میاد پسرعمو،پسرعمه هاش باهاش حرف میزنن و از این قبایل
- خب این قبایل و نام ببر
- اه اصول الدین میپرسی
- حرف نزن بگو
- حرف نزنم بگم؟
- یعنی چرتو پرت نگو ادامه بده؟
- از اون امیرپارسا هم بدم میاد.مدام میره پیشش چرتو پرت میگه ازمن.البته برای من که مهم نیس ولی خب...
- خب؟
- احساس خوبی نسبت بهش دارم
مهدی از جایش بلند شدو نشست.در آن تاریکی به سامان خیره شدو گفت:
خب برادر من احساس خوبی که نسبت بهش داری.بهت میگه داداش هم که بدت میاد.فک و فامیلاشم که باهاش حرف میزنن حساسی.رواون امیرپارسائه هم که حساسی.بعد برگشتی میگی نمیدونم دوست داشتن علاقه چیه؟کم مونده مثل دخترا تپس قلبم بگیری با دیدنش دیگه...
- همه اینارو من گفتم؟
- پس عمم گفته؟
- نه بابا مهدی...اینجوری هم نیس
- مرد حسابی خودت همه اینارو گفتی
- حالا بعدا فکر میکنم روش.سرم درد میکنه مهدی.بخواب
- خب.فکر کنیا!
- خب!بخواب
مهدی دراز کشیدو به سقف خیره شد.از حرفهای سامان خوشحال بود!زیاد هم خوشحال بود!گویا اومیخواهد به عشقی اعتراف کند
******
دوروز گذشته بود و سهیل به بهانه انجام مراسمات مذهبی مدام به کارخانه می آمدو یادآوری میکرد که فرش نیاز دارد!فرش های زیادی برایش فرستاده شده بودند و اوهم برای اولین بار در این چندسال یک کار خیر کردو همه را به مسجدی واگذار کرد اما بازهم نمیتوانست دست از این کارخانه بردارد!روز قبل از تاسوعا بود که سهیل به کارخانه آمد...آرام برای کمی گشت و گذار از قسمت ارتباطات بیرون آمد که سهراب را دید:
آرام جان اگه کار نداری میتونی فرش هارو به آقای پاک سرشت نشون بدی
- بله بله.بفرمایین
چه میدانست کنار چه کسی میخواهد قدم بزند؟کنار چه کسی شانه به شانه راه میرود؟؟؟؟چه میدانست که خطر بیخ گوشش است؟؟؟و سهیل...یا همان محمد پاک سرشت!چقدر خوشحال بود...آهسته گفت:
خانوم جاوید...شما بخش چی هستین
- ارتباطات!
- سخته کار؟
- نه.دوسش دارم.بهتر از بیکاریه.
- اتفاقا تو خونه موندن که خوبه.چرا نمیمونین؟البته ببخشید که میپرسم!
- نه اشکال نداره...آخه من توخونه با مادربزرگم و پدر بزرگم زندگی میکنم!
- مادرپدرتون به رحمت خدا رفتن؟
- مادرم آره ولی پدرم...میگن مریضه...نمیدونم!
- چرا نمیرین بهش سر بزنین
- نمیتونم.نمیتونم برم شهرمون
پس او تمام مدت با دانیال در ارتباط بوده که از همه چیز خبر دارد! خبر شرط بندی هم زیر سر دانیال بود...اما یک سوال در ذهنش ایجاد شده بود...چرا رضایی که خط دانیال را کنترل میکرد خبری از تماس های دانیال با آرام به او نمیدهد؟ سری به نشانه تاسف تکان دادو گفت:
متاسفم.امیدوارم مشکلتون حل شه!
- ان شاالله
دیگر حرفی زده نشد...بهتر بود سکوت باشد...اگر به همین روال میگذشت ممکن نبود جان آرام سالم به در برود!
****** سه روز بعد
مراسم عذاداری عاشورا تاسوعا به خوبی گذشت.اینبار عذاداری بهتر از هر سالی بود!دانیال خبر رفتن رضا را به آرام داده بودو او تصمیم داشت به شهر خودشان باز گردد که حداقل یکبار هم که شده پدرش را ببیند اما دانیال نمیگذاشت.میترسید از آنکه اورا ببرند!نمیگذاشت آرام به سمت اراک قدم بردارد.آرام خودش هم بیتاب بود!بیتاب دیدن پدرش!هرچند خاطرات خوبی برای آرام به جای نگذاشته بود اما خب...بالاخره پدرش بود...خبر از بدحالی پدرش داده بودندو ترس اورا بیشتر میکردند.دست اخر دلش طاقت نیاوردو شروع کرد به جمع کردن چند لباس برای رفتن به اراک.هنوز کامل وسایلش را جمع نکرده بود که تلفنش زنگ خورد.با سرعت به طرف تلفن رفت و جواب داد.آنا بود.با لبخند جواب داد که کر شد..شکسته شد..نابود شد.چه میشنید؟؟؟صدای جیغ؟؟؟صدای جیغ آنا بود!یعنی چه؟؟چه شده؟؟؟با ترس گفت:
الــ...و؟؟؟؟؟الو.آنـــ...ـــا!الـــــوووو
آنا میان گریه نام آرام را صدا کرد و سپس با ناراحتی تلفن را به دانیال داد.دانیال سرش را بالا گرفتو با چشمانی پر از اشک گفت:
الو
آرام با ترس و لکنت گفت:
الو...دانی؟؟؟چـــ...ـی شده!
- آرام؟
- دانیال آنا چرا جیغ زد...
- چیزه...آرام
- دانیال میگی یانه؟؟؟
- حالت خوبه
- دانیال انا چش شد؟
- آرام پدرت فوت کرده.تسلیت میگم​
و تلفن را قطع کرد.آرام دیگر چیزی نشنید.دستش سست شد.تلفن آرام آرام پایین آمدو سپس...روی زمین افتاد.یعنی آرام یتیم شد؟؟؟؟دیگر نه پدری دارد نه مادری!؟؟؟باورش نمیشد...پدرش...کسی که سه هفته فقط نامش بود حال مرده بود؟یعنی دیگر پدری وجود ندارد؟پدری که از غم دوری زنش هرکاری بکند؟حال به سوی همسرش شتافت.آرام شکست...نابود شد!دیگر چه کسی برایش مانده بود؟دلش به این خوش بود که پدرش خوب میشود و با خانواده اش آشتی میکند...چه خیال باطلی.حال کجا بود؟؟؟؟؟؟؟اینبار برعکس تمام این دوهفته بغضش با صدا شکست.چنان به هقهق افتاد که صدا خیلی زود به گوش اهالی خانه رسید.اولین نفر سمیه به خود آمدو به سمت اتاق آرام دوید...
وقتی مطمئن شد صدا از اتاق اوست در را باز کرد که آرام را در حال گریه دید.لبه ای تخت نشسته بود.دو آرنجش روی پایش بودو با دستانش صورتش را پوشانده بود.موهایش هم ل*خ*ت اطرافش ریخته شده بود.یک کیف دستی روی زمین بودو چند دست لباس تا شده در آن بود.سریع به طرف آرام دویدو گفت:
آرام.آرام جان...آراممم!
اما جوابی جز هقهق هایش دریافت نکرد!آقا بزرگ لنگان لنگان به طرفش آمد که با دیدن او رنگش پرید.با ترس گفت:
دخترم؟؟چی شد؟
اما مگر آرام جواب میداد؟؟؟؟مگر زبانش میچرخید؟؟؟؟
*****
بعد از تاسوعا و عاشورا به خانه آمده بودو با پدرو مادرش بهتر شده بود.از آنها قول گرفته بود دیگر راجع به آن زن حرف نزنند و این حرف چقدر آنهارا خوشحال کرده بود.خود فرهاد ماشینی به سامان هدیه داده بودو سامان هم ناچار قبول کرد!برای اولین بار بعد از هجده سالگی اش از پدرش چیزی گرفت!هرچهار نفر در کنار هم درحال صحبت بودند که تلفن خانه زنگ خورد.سامان سری تکان دادو بلند شد.به سمت تلفن رفت.شماره ناشناس بود.با شک جواب داد:
بله؟
صدای گرفته پسری شنیده شد:
سلام.منزل آقای فرهاد سعادت؟
- بله من پسرشونم!
- سامان؟؟؟؟
- بله!
- من دانیالم.شناختی
- سلام بله!پسر دوست آقا سعید
- بله.زنگ زدم بگم برین دنبال آرام
- چرا؟؟چیزی شده؟
دانیال کمی مکث کردو سپس گفت:
پدرش فوت کرد
بااین حرف سامان چشمانش را بستو لبانش را گاز گرفت.سرش را زیر انداختو گفت:
آخ آخ....کی؟چرا؟
- اور دوز کرده!مواد مخدر زیاد مصرف کرد
- ای وای...خدا رحمت کنه...!
- خدارفتگان شمارو هم بیامرزه.فقط خواهش میکنم حواستون به آرام باشه.من میدونم اون الان لام تا کام به کسی حرف نمیزنه!
- بهش گفتی؟
- آره.آنا اولین نفر زنگ زد به اون گفت!
- ای بابا.باشه حواسمون هست.برای ختم و این کارا میارمش
- نه نه به هیچ وجه
- چرا؟؟؟
- بعدا صحبت میکنیم.این شماره گوشیه منه.بهم زنگ بزن جدا از خانوادت تا بهت بگم چون اونجوری که آرام گفت تو فقط قضیه رو میدونی
- آره...باشه.خدافظ
- خدافظ
تلفن را که قطع کرد شهربانو با ترس پرسید:
خدا کیو بیامرزه؟
سامان لبانش را تر کردو گفت:
بابای آرام فوت کرده.سعید
صدای هردو درامد!فرهاد حسابی ناراحت شده بود...اما سامان درگیر آرام بود.کمی شقیقه هایش را ماساژ دادو گفت:
پاشین.بهتره بریم خونه آرام اینا!
- میدونه؟
- آره...اول به اون گفتن
فرهاد با ناراحتی گفت:
سامان بهتره تو بری ماام میایم!
- باشه
سریع به طرف اتاقش رفت.سرتاپا مشکی پوشید.عینک افتابی اش را هم روی چشمش زدو پس از برداشتن موبایل و سوییچ ماشینش از اتاق خارج شد!از پدرومادرش هم که چشمانشان پر از اشک بود خداحافظی کردو سوار ماشینش شد!چقدر دلش برای ارام میسوخت.چقدر برایش ناراحت بود.با سرعت زیاد به سمت خانه آنها میراند.پس از یک ربع به خانه آنها رسید.زنگ را که زد در بلافاصله باز شد.مرد به زودی اورا شناخت.سامان به سرعت حیاط را طی کرد.از پله ها بالا رفت و زنگ را زد.چند دقیقه بعد در توسط سمیه باز شد.چشمانش پر از اشک بود.از همانجا هم صدای هقهق های آرام می آمد!سامان عینکش را برداشتو گفت:
سلام!سامان هستم...پسر آقای فرهــ...
صدای آقا بزرگ که با بغض همراه بود گفت:
بیا تو پسرم.بیاتو
سامان پس از دراوردن کفش هایش وارد شد.با آقا بزرگ روبوسی کردو گفت:
تسلیت میگم.غم آخرتون باشه
آقا بزرگ سرش را زیر انداخت و تشکر کرد!سامان گفت:
کسی پیش آرام خانوم هست؟؟؟
- آره.مامان بزرگش
- میتونم برم؟؟؟
- آره.آره برو
سامان با شتاب از هال خارج و وارد سالن شد!در اتاق آرام باز و صدای هقهقش به وضوح شنیده میشد.مدام هم پدرش را صدا میزد.سامان خواست وارد شود که متوجه شد شالی روی سر آرام نیست.برگشت.دوتقه به در زدو گفت:
یاالله
خانم بزرگ سرش را بالا آورد اما ارام در حالی نبود که بخواهد به خود برسد!خانم بزرگ شالی را روی سرش کشید اما به دلیل باز بودن موهایش شال به زودی از سرش پایین افتاد.سامان وارد شدو به طرفش رفت!مانند امیرپارسا کمی بخاطر بی حجاب دیدن او خوشحال شد اما نه به اندازه او.به طرفش رفتو آهسته صدا زد:
آرام؟؟؟
نفهمید چه شد که خانم بزرگ از اتاق خارج شد!سامان نفس عمیقی کشیدو روبه روی او زانو زد.گریه اش هرلحظه بیشتر میشد.سامان دو طرف شانه اش را گرفتو گفت:
آرام خانوم؟آرام جان.گریه کن خالی شی ولی خودت و اذیت نکن...
اما صدای گریه آرام بیشتر شد!سامان در دل اعتراف کرد:
یه چیز دیگه هم به حساسیت هام اضافه شد.نمیتونم گریشو ببینم.
به زور دست آرام را از صورتش جدا کرد.صورتش قرمزه قرمز بود!لبش را گاز گرفتو آهسته اشک های آرام را پاک کرد.آرام که تازه متوجه سامان شده بود با گریه گفت:
سامان بابامم رفت.یتیم شدم...یتیم.دیگه هیچکیو ندارم هیچکی!
و سرش را روی شانه سامان گذاشت.با این حرف بغضی گلوی سامان را گرفت.چقدر از ناراحتی او ناراحت میشد.آهسته سرش را نوازش کردو گفت:
کی گفته هیچکیو نداری؟؟؟عزیزم.درک میکنم چی میگی...درک میکنم حالتو..
- سامان نتو نستم قبل مرگش ببینمش...من مگه دخترش نبودم؟؟؟آنا از اونور دنیا اومد من نرفتم...سامان من نرفتم!تقصیر من بود.اگه من ولش نکرده بودم نمیمرد.نمیرفت...نمیرفت سامان نمیرفت
و باز به گریه افتاد.دل سامان ریش شد!کمی شقیقه هایش را ماساژ دادو گفت:
نتونستی بری.تونستی؟تونستی و کوتاهی کردی؟پدرت بخاطر مصرف مواد مخدر مرد.تقصیر تو نبود که دختر!عزیزم...ببین...الان چیکار کنم گریه نکنی؟؟هوم؟؟؟؟
صدای ماشین هایی که وارد پارکینگ میشدند شنیده میشد.اولین نفر هم فرهاد بود.به سرعت به سمت ساختمان می آمدند...حرفش را دوباره تکرار کرد که آرام میان گریه ناله مانند گفت:
منو ببر پیش بابام.توروخدا...
نفس کم آورد.کمی نفس کشیدو سپس گفت:
تورو خدا...زندشو که ندیدم.حداقل قبل دفن ببینمش...سامان توروخدا
با دستانش بازوان سامان را تکان میداد اما سامان شرمنده سرش را زیر انداخته بود.آرام گفت:
چرا هیچی نمیـ...گی؟؟؟؟میخوام بــ...رم پیش بـ..ــابام!سامـــان!
دیگر هقهق امانش نداد.در اتاق زده شدو فرهادو شهربانو وارد شدند.سامان آهسته از جایش بلند شد.هرکدام به سمت او میرفتند اورا در آغوش میکشیدند.طول نکشید که بقیه هم خبردار شدند.سهراب و سینا و زهره به همراه فرزندانشان به خانه آقا بزرگ آمدند.همه هم با لباس مشکی...شهربانو شالی روی سر او انداخت.همه به نوبت وارد اتاق میشدند و به او تسلیت میگفتند.حرص خوردن های امیرپارسا بخاطر وجود سامان هم جدا!چنان به هم نگاه میکردند که گویا پدرکشتگی دارند!
******
پوفی کشیدو گفت:
میریم اراک
- سهیل دیوونه شدی؟؟؟؟؟؟
- چرا؟؟؟
- اسکل ما گفتیم رفتی خارج بعد تو
- خب دیگه.اینم جزوی از نقشه ماست.من به عنوان محمد پاک سرشت دیگه وارد شدم!قضیه اراک دیگه مهم نیست.سعید جاویدم نیس که بخواد مانعی بشه برای ما
- ولی معلوم نیست اراک دفنش کنن
- هرجا دفنش کردن با چهره واقعیم میرم نه محمد پاک سرشت!
- ولی...
- ولی و اما نداریم.زنگ بزن رفیعی بپرس قضیه چیه خبر بده
- خیله خب...
و تلفن را دراوردو از طریق یکی از افراد سرو ته ماجرا را دراورد که فهمیدند معطل حرف آرام هستند!رضا همین حرف را عینا به سهیل گفت و سهیل هم به فکر فرو رفت.به فکر یک غافل گیری!
*****
با صدای آهسته گفت:
من این یه عالمه آدم و چیکار کنم بگم چرا نباید بریم اراک؟اصلا خود آرام هم رضایت نمیده
- میترسم بیاد اینجا اتفاقی بیوفته
- مگه ما مردیم که بیان ببرنش؟مگه الکیه اصلا؟من هستم .پسرعمو،پسرعمه هاشم هستن!توام که هستی
- یعنی میخواین بیاین اراک؟
- بستگی داره شما کجا بخواین دفنش کنین؟؟؟؟؟
- نمیدونم.آنا میگه همین اراک دفن کنیم.
- آرام هم حرفی از تهران نزد.دلش میخواد بیاد اراک!
- بیارینش.باهمه فامیلاشون.منم چنتا کارگر میگیرم خونرو دسته گل کنن بیاین
- باشه.کی راه بیوفتیم؟؟؟
- تا چند ساعت دیگه.فقط هروقت راه میوفتین یه خبری چیزی به من بده.آرام هم پیش خودت نگه دار!
- سعی میکنم.فعلا خدافظ
- خدافظ
با ضربه ای که روی شانه اش خورد به سمت عقب برگشت که چهره امیرپارسا را دید.رنگ از رخش پرید.نکند قضیه را فهمیده باشد.موضع خودش را حفظ کرد.مانند خود امیرپارسااخم کرد.امیرپارسا گفت:
با کی حرف میزدی هی آرام آرام میکردی
- ببخشید شما؟
- بله؟
- به شما ربطی داره؟؟؟
امیرپارسا نگاهی به دور و اطراف انداختو سپس با عصبانیت گفت:
مرتیکه نذار روز مرگ عموم حالتو جا بیارما
- هرکاری کنی جواب میگیری!
امیرپارسا که عصبی شد به سمتش رفت تا یقه اش را بگیرد که سامان خیلی قدرتمندانه اورا از خود جدا کردو پس از زدن پوزخندی که امیرپارسا را وحشتناک تر کرد به سمت بالا راه افتاد.به سمت آرام رفت.دورش تقریبا خلوت بود.آهسته گفت:
میای بریم اراک؟
با این حرف آرام دستش را از صورتش برداشتو میان گریه گفت:
چـــ...ـی؟
- میگم میای بریم اراک.؟؟
- یعنی...یعنی...؟؟
- آره!هماهنگ کردم که بتونی راحت بری باباتو ببینی
اشک شوق و غم آرام باهم شروع به ریختن کرد!سامان آهسته از اتاق خارج شد و به سمت پدرش رفت.آهسته به او گفت:
بابا من با یکی از فامیلاشون حرف زدم.نمیریم اراک؟؟
- بذار به بابا بزرگش خبر بدم بعد
به سمت آقا بزرگ رفت.او هم گفت که بهتر است هرچه زودتر به سمت اراک راه بیوفتند.این مطلب را آقا بزرگ بلند اعلام کرد و گفت:
هرکسی میخواد بیاد.هرکسی نمیخواد نیاد...اشکال نداره.مامیریم.اومدین هم قدمتون روچشم
و بااین حرف از آنها خواست بروند و تصمیم بگیرند.سامان مصمم تر از قبل به سمت آرام رفت که امیرپارسا ضربه ای روی شانه اش زد.سامان که به عقب برگشت،امیر اورا کمی عقب کشیدو گفت:
زیاد زحمت نکش.صاحب داره!
و خودش جلوتر راه افتاد.سامان پوزخندی زدو دم در منتظر ماند.امیرپارسا چیزی به آرام گفت که او سرش را بالا گرفتو نگاهی به هردوپسر کرد.سپس مانتواش را تنش کردو پس از مرتب کردن روسری اش گفت:
بریم.حاضرم.
و از اتاق بیرون آمد.سینا به طرف پسرش(امیرپارسا)رفتو گفت:
امیرپارسا تو میتونی بمونی کارخونه ما بریم؟؟؟
امیرپارسا متعجب و عصبی گفت:
معلومه که نه!
- چرا؟؟؟تو که هیچ وقت نمیومدی
- من؟؟؟اینبار فرق داره.عمومه.به محمدرضااینا بگو
و از پدرش فاصله گرفت.در آخر هم محمد رضا و پدرش شیفتی مسئولیت را قبول کردند
******
سهیل زودتر از بقیه راه افتادو زودتر از بقیه هم رسید.در خانه اش...منتظر و مشتاق بود...برای دیدن و دیده شدن توسط چند نفر خاص.اینبار با چهره سهیل جلالی...نه محمد پاک سرشت
*****
سامان هرکاری کرد امیرپارسا اجازه نداد آرام در ماشین آنها باشدو آنرا به ماشین خودشان برد.آرام مدام گریه میکرد و نام پدرش را صدا میزد.خیلی هم به امیرپارسا بخاطر سرعت کمش گیر میداد.بالاخره بعد سه ساعت وارد شهر اراک شدند.با آدرس هایی که آرام میداد به خانه خودشان رسید.چند پارچه مشکی بر دیوارشان آویزان بود.در هرکدام از آنها افرادی مرگ سعید جاوید را تسلیت میگفتند.با دیدن هرکدام از آنها قلب آرام تکه تکه میشد!سامان تلفنش را دراوردو شماره دانیال را گرفت.دانیال از او خواست که همانجا منتظر بمانند تا خودشان برسند.همه از آرام کلید میخواستند اما او با چشمانی پر از اشک به پارچه ها خیره شده بود.چند دقیقه ای گذشت...سپس صدای ماشینی که در کوچه پیچید شنیده شد.و سپس صدای گریه یک دختر در کوچه پخش شد.همه به طرفش برگشتند اما او به طرف آرام دوییدو بدون انکه به کسی فرصت حرف زدن بدهد آرام را در آغوش کشید و اما آرام.مات ومبهوت به در خانه شان نگاه میکرد.خواهرش بود.تنها کسی که از خانواده اش باقی مانده بود.آرام هم دستش را پشت آنا گذاشتو هردو شروع به گریه کردند.سامان و امیرپارسا هردو متعجب به این صحنه نگاه میکردند.امیرپارسا که نمیدانست چه کسی پیشش ایستاده است با ارنج به فرد کناری اش کوباندو گفت:
اوه اوه.هندی شد
صدای سامان درامد:
ناجور
و باز هردو متعجب به آنها نگاه کردند.دقایقی بعد که آنها ازهم جدا شدند دانیال به سمت آنها رفتو همه را به داخل دعوت کرد.همه داخل شدند و فقط آرام و آنا و دانیال و سامان و امیرپارسا ماندند!نیما(همسر آنا)از ماشین پیاده شدو به سمتشان آمد!دانیال به علت وجود امیرپارسا تنها به گرفتن شانه های آرام،جهت آرام کردن او بسنده کرد و اورا در آغوش نکشید.نیما به سمت آرام رفتو با لهجه ای که صحبت کردنش را بامزه کرده بود سلام داد.آرام به سمتش برگشت.با دیدن او سریع اورا شناخت و سلام داد.امیرپارسا و سامان هم به او نزدیک شدندو سلام دادند.کسی در شرایطی نبود که افراد را معرفی کند.همه به داخل رفتند.با دیدن خانه داغ آرام زنده شد.یک روز با چه دنگو فنگی از این خانه فرار کرد.از درو دیوار این خانه خاطرات داشت.از هفت ماه پیش به اینور تمام خاطراتش غم بودو ناراحتی.سرش درد گرفته بود!روی مبل نشست!اوضاع خوبی نبود.زهره گریه میکردو بر سروصورتش میکوبید.دیگران هم جور دیگر ناراحتی خود را ابراز میکردند!ساعت نه شب بود...دانیال از همه بخاطر آمدنشان تشکر کرد و گفت که فردا صبح به همراه پدرش برای خریدن قبر میروند و آنها هم همراه عمویش به قبرستان بیایند تا مراسم خاکسپاری انجام شود!آرام با شنیدن این حرف دانیال آهسته گریه کرد.دانیال پس از آنکه در را برای عمویش باز کرد به سمت سامان رفتو اورا گوشه ای کشید.سپس آهسته گفت:
فک و فامیلاش که نمیدونن
- نه بابا!نمیدونن
- خیلی میترسم.این دارو دستش همه جا منتظرن میدونم تاالانم خبردار شدن.ازت خواهش میکنم حواست بهش باشه
- من حواسم هست اگه این پسر عموی مسخرش هی غیرتش گل نکنه​
و لبخند مصنوعی به امیرپارسا که به آنها نگاه میکرد زد!دانیال نگاه گذرایی به او کردو گفت:
حالا هرچی.من خودم هستم ولی باید این مراسمو من اداره کنم.آرام و حتی یک لحظه هم تنها نذار
- محاله
و از او جدا شد.مگر مریض بود که از آرام محافظت نکند؟این جمله را باخود تکرار کرد!تا آخر شب کارهای زیادی انجام شد.رفیعی و آنا و نیما به همه معرفی شدند.سهیل خبر آمدن آرام را دریافت کرد و به فکر افتاد.او قصد نداشت کاری کند!فقط قصدش کمی ترساندن بود...شاید از کمی هم بیشتر!شب همه خوابیدند به غیر از چند نفر.یکی آرام بخاطر اتفاقی که افتاده بود.همچنین بخاطر به اراک آمدنش!بخاطر دیدن شهرش.بخاطر ترسش که گاهی در دلش زنده میشد نمیتوانست بخوابد.سامان و دانیال هم بخاطر استرسشان برای فردا.بیشتر این استرس را خود آرام وارد کرده بود.آنها میتوانستند با یک شکایت سرو ته قضیه را هم بیاورند اما چون پای دانیال هم گیر بود دست نگه داشته بودند!و دیگری هم آنا...علاوه بر مرگ پدرش،دلهره برای دیدن سهیل هم مانع خوابش میشد.شب به سختی گذشت.بالاخره صبح شد!ساعت هفت،دانیال به همراه سهراب و پدرش برای خریدن قبر رفتند.خداروشکر که پدر دانیال دیگر حرفی از لو دادن آرام نمیزد.وگرنه در این مدت حسابی روی مغز دانیال راه رفته بود!قبر را خریدند!قبری کنار قبر همسرش.معصومه...تک و توک مهمان هایی که دعوت کرده بودند سر رسیدند!حال آرام قابل توصیف نبود.به همراه آنا راه می آمدند.امیرپارسا و سامان هم پشت سرشان.امیرپارسا یک لحظه از سامان دور نمیشد!همین سامان را حرصی تر میکرد!در دلش مدام میگفت:
انگار من دوست دخترشم ولم نمیکنه.خو مسخره دو قدم از من فاصله بگیر
اما امیرپارسای مغرور صرفا جهت دوری سامان از آرام این کار را میکرد.وگرنه علاقه ای نداشت کنار او بایستد!جنازه از سرد خانه آورده شد!آرام مانند میت روی صندلی نشسته بود و افراد مدام رویش قطره های آب میریختند بلکم حالش بهتر شود!سامان نگران به او نگاه میکرد.سهراب و سینا با دیدن برادرشان در آن پارچه ی سفید بغض کردند.حال بقیه هم دست کمی از آنها نداشت.مخصوصا آقا بزرگ و خانم بزرگ.چه قدر ناراحت بودند خدا میدانست!همه جمع شدند تا برای میت نماز بخوانند...دقیقا...طبق نقشه،سهیل همان موقع رسید.از پشت آنها درامد!نماز که تمام شد رفیعی به دانیال چیزی گفت و دانیال پس از تکان دادن سرش از او جدا شد.همان موقع سهیل به طوری که فقط دانیال اورا ببیند از لای درخت بیرون آمدو خود را به او نشان داد.دانیال ابتدا نگاه گذرایی به او انداخت اما وقتی به سمت او برگشت دیگر سهیلی وجود نداشت!ترسید...باچشمان خودش مردی با خصوصیت سهیل دیده بود.مردی هیکلی که همیشه موهای خود را خامه ای میزد..بینی قلمی و لبانی برجسته...خودش بود...اما اگر خود سهیل بود حالا کجاست؟؟؟
سهیل از او دور شدو بین مردم خودش را پنهان کرد!رضا هم کنارش...مدام از سهیل میپرسید که چرا این رفتار را دارد.سهیل هم همیشه با گفتن جملاتی مانند:
- خفه شو بعدا میگم
- چقد حرف میزنی لو میریما!
- اه زر نزن
پاسخ اورا میداد.هنوز چشمش به آرام یا آنا نیوفتاده بود...میت را به سمت قبر بردند.همه بلند بلند گریه میکردند اما آرام...مانند اسمش آرام گریه میکرد.بی صدا...تند تند با پدرش حرف میزد:
بابا جونم دوست داشتم.دارم.خواهم داشت.باهام بد کردی.منو شرط بستی ولی بابامی.دوست دارم.نمیتونم حالا که داری میری تو قبر ازت ناراحت باشم.حتی دلم نیومد ازت شکایت کنم که مبادا بیوفتی زندان.الانم حلالت میکنم.توهم منو ببخش.ببخش که از خونت فرار کردم.اگه دختر بدی بودم.ببخش منو بابا.ببخش
هق هقش بیشتر شد.آنا برعکس او بلند بلند گریه میکرد.صدای هقهقی آشنا به گوش سهیل خورد...این صدارا شنیده بود...آشنا بود.کمی که جلو تر رفت قبر را دید.دو دختر جلوی قبر زانو زده بودند.یکی از آنها آرام...و دیگری...خواهرش...آنا!صدای هقهق آنا اوج گرفت.همان لحظه نیما دستش را دور شانه همسرش انداختو اورا به خود فشرد.سهیل با دیدن این صحنه به جنون رسید.خودش هم میدانست که در این مواقع چشمانش سرخ میشود...باورش نمیشد...او همان آنا بود اما باظاهری جدید.پیش ازاین مجرد.حال متاهل!نفهمید چه شد...چه اتفاقی افتاد اما ناخواسته دوباره برای یک لحظه به چشم دانیال دیده شد اما خیلی سریع به طرف رضا برگشتو از لای دندانهایش غرید:
بریم
و خودش راه افتاد.دانیال با ترس اطراف را میگشت اما نه...کسی نبود.سریع به سمت سامان خیز برداشت و درگوشش حرف هارا زمزمه کرد...ازاو خواست همین امروز آرام را به تهران ببردو دیگر به هیچ وجه اورا به اراک نیاورد.دقیقا طبق نقشه سهیل...چه خوب ناخواسته به درخواست های سهیل پاسخ مثبت میدادند.سهیل هم فقط میخواست ماندن آرام در تهران را قطعی کند که موفق شد...رضا مبهوت گفت:
سهیل روانی چته.دیوونم کردی به مولا.
سهیل پاسخی نمیداد!از آنها حسابی دور شده بودند.سهیل اصلا نمیخواست چیزی را توضیح دهد!اصلا.رضا مدام در راه اورا سوال پیچ میکرد اما پاسخی نگرفت.هنوز به ماشین نرسیده بودند که سهیل با صدای بلند رضا که وی را مجبور به پاسخ دادن میکرد،منفجر شد!به طرفش برگشتو گفت:
چتــــــه؟!خستم کردی نفهم...
- من یاتو.تویی که سرتا سر حرف زدنت،سرتاسر کارت رمزه!خب مگه من رفیق تو نیستم د بنال دیگه.هی عین رنگین کمون رنگ عوض میکنه.سفید سرخ مشکی سفید سرخ مشکی.چیه...چیه که با دیدن دختر جاویدو شوهرش اینجوری کردی؟؟؟
- د خفه شو...هی نگو شوهرش شوهرش....بدم میاد ازاین کلمه.بدم میاد!
رضا با دهانی باز به او خیره شد.مدام در ذهنش این جمله تکرار میشد:
من که فقط یبار گفتم شوهرش!
سکوت بینشان حکم فرما بود!رضا پرسید:
بگو پسر...بگو قضیه چیه!
سهیل برعکس همیشه...برعکس تمام زمانی که مغرور بود سرش را زیر انداخت!بالاخره شکسته شدنش را کسی دید...رضا به سمتش رفتو شانه هایش را گرفت.زیرلب جوری که او بشنود گفت:
چته پسر؟بگو.بگو چی شده!
- ر...رضا تاحالا این موضوع رو به کسی نگفتم...نمیتونم...نمیتونم
- موضوع خیلی مهمه.موضوعی که تورو اینطوری کرده یعنی خیلی مهمه بگو سهیل.من میشنوم!
سهیل روی زمین ولو شد!رضا هم همینطور.سهیل با صدایی که سعی میکرد لرزشش را مخفی کند گفت:
میگم...اما برای اولین بار...و آخرین بار...موضوعی که منو دلچرکین کرد برمیگرده به سه سال پیش...وقتی که بیست و چهار سالم بود.هنوز بچه بودم...اون موقع بابام هم تو این کارا بود.ولی من مثه ندا دوری میکردم.بابام رفیق فاب اژدری بود!میگفت توام بیا پیش ما ولی من نمیرفتم.کارم نمیکردم.از پول بابام میخوردم.تک بچه بودم و بابام حسابی جیبمو پر میکرد!با نصف دخترای شهر دوست بودم!شایدم بیشتر.اما هیچکدومشون اسم واقعیمو نمیدونستن تا اینکه یه روزی پای جاوید به خونه رفیعی باز شد!همون روزی که من برای انجام کاری به خونه رفیعی رفته بودم.اونروز جاوید با دخترش اومد...ارام نه...دختر بزرگش.آنا!اون موقع ها آرام هفده سالش بود اما آنا...بیست...بیستو یک بود!هردوشون اومدن تو...از چهره آنا شیطنت میبارید.معلوم بود شرّه.منم که بدتر!هی نگاه میکردیم همو ولی حرفی نمیزدیم!اونروز رفیعی میخواست عکس یه چیزایی رو واسه سعید جاوید بفرسته و گفت دانیال اینجا نیستو به هزار دلیل قرار شد من عکسو از طریقه وایبر بفرستم برای دخترش!شمارشو گرفتم البته نمیداد.بخاطر عکس مجبور شد!بعد رفتن.اونا که رفتن بلافاصله عکسارو فرستادم واسه دختره.رفیعی هم پایه بود میگفت دختر باحالیه!بعضی اوقات یه متنی من میفرستادم یه متنی اون.چند باری هم تو اراک وقتی میرفت دانشگاه میدیدمش!نمیدونم چرا...من...پسری که هزارتا دوس دختر داشته...یه پسری که حاضره بمیره غرورش شکسته نشه...دل دادم به یه دختره بیست ساله!اون متن و جوکا کمکم تبدیل شد به چت،تااینکه من درخواستمو گفتم و اونم به شرطی که کسی نفهمه قبول کرد!آناهیتا جاوید...ملقب به آنا جاوید...به مدت دوسال دوست دختر و عشق من بود رضا!دوسال...چیز کمی نیست!هست؟؟؟؟بعد دوسال نمیدونم چی شد.چه اتفاقی افتاد که فهمیدم از تمام شبکه های مجازی آنا بلاک شدم.جواب پیام هامو،زنگامو نمیداد!درک نمیکردم...اما یه روز به زور گیرش آوردم و دلیل خواستم که اونم با دادو بیداد...
به اینجا که رسید پوزخند زد سپس ادامه داد:
اونم با دادو بیداد گفت من با پسری که باباش قاچاقچی باشه و خودشم دستش تواون عوضی بازیا باشه دوست نمیشم.ازدواجم نمیکنم.گفت بهم برم پی امثال خودم.گفت برم پی یه عده آشغال که مثله خودمن.برای اولین بار غرورم شکست و بعد ازاون قسم خوردم با تیکه های غرورم خیلی از افرادو زخمی کنم.ازجمله دخترایی که با کمال میل با من بودن و منم با کمال میل تحویل عربا دادم!سنگدل شدن آسون نیست.اینکه دوسال با طرف باشی بعد ولت کنه آسون نیس..بعد اون اتفاق از شغل بابام متنفر شدم...بابام مرد.متنفر بودم اما رفتم تواون شغل.بلکه بتونم حال همه جنس مونث هارو جابیارم!جالب اینجا بود که همین همسرشون...اقا نیما همونروز به خواستگاریش رفته بود...دو ماه بعدم ازدواج کردن.همه اینها دست به دست دادن یه کینه تو دل من باشه.برای یه پسر،غرور مهم ترین چیزه.مهم ترین چیز تو زندگیش.غرور من جلوی چندتا همجنسم شکست...غرور دخترارو جلوی همجنساشون میشکنم...
رضا مبهوت به او نگاه میکرد.سهیل ادامه داد:
اما ندا...اون فرق میکنه.دوسش دارم.ولی آرام.هیچ کس جواب کار خودش رو خودش نمیده.یکی از عزیزاش تقاصشو پس میدن!یادته گفتم میخوام آرام و عقدش کنم؟
- آره!
- درواقع قصدم این بود که یکمی پیش خودم نگهش دارم عذابش بدم تا دلم خنک شه...بعدولش کنم.اما بعدا منصرف شدم.هربار که خاطرات آنارو مرور میکنم اعصابم خورد میشه و تصمیم گرفتم با عزیز ترین فرد زندگیش یعنی خواهرش جواب کارشو بدم.وقتی باهم بودیم خیلی از آرام تعریف میکرد.میدونم خیلی دوسش داره!و این میشه آینه دق واسش...آرام فقط یه بازیچس...یه دختری که باید تقاص کار خواهرشو پس بده!
هردو سکوت کردند.رضا پس از مکثی گفت:
یعنی قضیه شرط بندی سر آرام همینجوری الکی بوده؟
- نه...روزی که من رفتم پای قمار دقیقا سال بعد همون روزی بود که آنا اون حرفارو به من زدو شبش براش خواستگار اومد.نیما...دقیقا سال بعد همون شب رفتم پای قمار.رفتم تا عذابش بدم!باباش خیلی داغون بود.مسته مست!تا پیشنهاد دخترو دادم قبول کرد...و زندگی فعلا تااینجا به خواسته من پیش رفته!و خواهد رفت
و به سمت رضا برگشت.رضا سرش را زیر انداختو تکان داد.کاش زودتر وارد زندگیه او میشد تا ازاین رفتارش جلوگیری کند...
سهیل از جا برخاست برود که رضاگفت:
سهیل...یه دقه صبرکن!
سهیل ایستادو به طرفش برگشت.رضا گفت:
تو گفتی اول تصمیم داشتی اذیتش کنی بعد ولش کنی...الان...الانم همون تصمیــ...
سهیل تک خنده ای کردو گفت:
خیلی وقته تصمیم قبلیم عوض شده!خونه میبینمت!
و از او خداحافظی کرد.این حرف یعنی تصمیش برای معامله او قطعی ست!رضا با نگرانی به پسری که پشتش به او بود نگاه کرد.به طرف ماشینش میرفت.برعکس چند دقیقه پیش،محکم و استوار!رضا برای اولین بار دلش برای سهیل سوخت!سرش را تکان دادو از آن محوطه خارج شد.
*******
یک روز گذشته بود!با هیچکس صحبت نمیکرد.اصلا لبانش از هم باز نمیشد.نگاهش مکان غریبه نمیچرخید!فقط و فقط به یک نقطه خیره شده بود!حتی گریه هم نمیکرد!هرکس هرکاری کرد اورا به رفتن راضی کند نشد که نشد.همین ترس دانیال را بیشتر میکرد!عموهایش به تهران رفته بودند.کلا خودش و سامان و امیرپارسا مانده بودند!امیرپارسا علاقه ای به ماندن نداشت فقط وقتی دید که دانیال به زور سامان را نگه داشته،اوهم خودش را مهمان کرد.فرهاد ماشین را برای این چند نفر گذاشته بود و خودش با یکی از مهمانها رفته بود!سامان به ماشینش تکیه داده بودو به بیرون نگاه میکرد!همان موقع امیرپارسا هم به طرفش رفت.نگاهی به ماشین انداختو گفت:
ماشین کدوم فرد خانوادتو گرفتی الان؟گدا برو یکی بخر دیگه!
- مال خودمه
امیرپارسا به عقب برگشت و پس از دیدن ماشین پوزخند زد!سپس رو به او گفت:
چیه...پولدار شدی!
- ناراحتی؟؟؟؟
- اهمیتی نداشت که بخوام ناراحت شم!
- پس حرص نخور که پوستت چروک شه زن گیرت نیاد
امیرپارسا پوزخندی زدو گفت:
اون که امکان نداره.ولی تو به فکر خودت باش!داغونی ناجور.نباشی هم به امیدخدا داغون خواهی شد
- به حرف گربه سیاه بارون نمیباره!
- کی به کی میگه گربه سیاه!
سامان اصلا علاقه ای به بحث بااو نداشت.از او جدا شدو پس از گفتن:
بچه
به داخل رفت!امیرپارسا پوفی کشیدو به ماشین سامان تکیه داد.زیرلب گفت:
خودت بچه ای پسره ی پررو!مسخره
او هم پس از چند دقیقه داخل شد!استرس در چشمان دانیال مشخص بود!آنا هم که دست کمی از آرام نداشت به او ملحق شده بود و حال هردو با قیافه ای پکر به نقطه ای نگاه میکردند!نیما گفت:
چرا فامیلاتون رفتن؟؟؟مگه سوم و هفت نمیگیرین؟؟؟
دانیال به نشانه (نه) سرش را تکان دادو گفت:
نمیتونیم.وگرنه میگرفتیم
امیرپارسا سریع گفت:
چرا نمیتونیم؟؟؟
- حال آرامو نمیبینی؟بد تر میشه.
امیرپارسا سری به نشانه تفهیم تکان داد!دانیال نگاهش را به سامان دوخت و سپس گفت:
فکر کنم بهتر باشه تا فردا صبح برین تهران!نه؟
- آرامو کی راضی کنه؟؟؟
صدای نیما بود...دانیال گفت:
نمیدونم.ولی بهتره به فردا شب نکشه!
سامان سرش را زیر انداخت.امیرپارسا با ذهنی پر از سوال به حرفهای آنها گوش میداد!چندباری به اتاق آرام رفته بود تااورا به حرف بیاورد اما مگر حرف میزد.آنا با قیافه ای پکر بیرون آمدو کنار نیما نشست و اوهم سریع...دستش را دور شانه او انداخت!چند دقیقه بعد سامان از جایش بلند شد.به اتاق آرام که نزدیک شد،امیرپارسا خواست از جای برخیزد که دانیال دستش را روی پای او گذاشت و اورا مجبور به نشستن کرد!امیرپارسا بااخم گفت:
اصلا خوشم نمیاد دختر عموم با یه پسر غریبه تنها باشه
دانیال اخمی کردو گفت:
همه یبار رفتیم باهاش حرف بزنیم موفق نشدیم.بذار ببینیم سامان میتونه؟آرام از صبح چیزی نخورده!
امیرپارسا دیگر سعی بر بلند شدن نکرد اما با اخم غلیظی به در اتاق آرام که درش به تازگی بسته شده بود نگاه کرد.سامان حساسیت های امیرپارسا را به عنوان یک پسرعمو درک میکرد اما وقتی او خودش را بیشتر در نظر میگرفت سامان هم لجباز میشد.اما حال پای آرام در میان بود...نه لجبازی!کنار او نشستو به همان نقطه ای که او نگاه میکرد خیره شدو آهسته گفت:
هرچقد دوست داری گریه کن...چون میدونم سبک میشی...اما سکوت نکن.نه من و نه هیچکس دیگه دوست نداره تورو اینجوری ببینه.
به طرفش برگشتو گفت:​
اومدم یه خواهشی ازت بکنم...انقدر فک نکن تنهایی.انقدر تنها نشین یه گوشه!انقدر فکر نکن کسی باهات نیست!مادرتو یه سال نشده که از دست دادی!بعد یه ماه اومدی شهرت...بااین وضعیت روبه رو شدی.اما هیچ موقع به هیچ وجه،هیچجا احساس تنهایی نکن!خیلی از افراد دورو برت هستن!تو تنها نیستی
آرام لب باز کردو با صدای ضعیفی گفت:
با وجود افرادی که بیرون نشستن...بیشتر احساس تنهایی میکنم
سامان دست بردو دست ارام را میان دستان گرمش گرفت.آرام به طرف سامان برگشت و با چشمانی که لبریز از اشک بود به او نگاه کرد.قطره اشکی از چشمان آرام سرازیر شد!سامان با لبخند محوی دست دراز کردو قبل از اینکه اشکش پایین تر برود آنرا از روی صورت آرام،پاک کرد!با همان لبخند محوش گفت:
هر اتفاقی که بیوفته،جلالی دوباره برگرده ایران،تصمیمش عوض شه،بخواد اذیتت کنه،آسمون به زمین بیاد،زمین به آسمون بره تا آخر عمرم حمایتت میکنم.تا آخرش پات هستم و نمیذارم حتی حس تنهای بهت دست بده!تا موقعی که جون دارم،نمیذارم طعم تنهایی و بچشی...مطمئن باش!
و به چشمان آرام که هر لحظه تعداد زیادی اشک از آن سرازیر میشد نگاه کرد!دوباره کنارش نشست...چشمانش را بست که سنگینی چیزی را روی شانه اش حس کرد.به سمت چپش که برگشت،سر آرام را روی شانه خودش دید.دستش را فشرد و خودش هم سرش را به عقب چسباند و زیر لب،جوری که فقط خودش بشنود چه میگوید خواند:
به عشقی که برام مثل یه درده تو دل دریا
به حرفی که شده فانوس روشن تو غم صحرا

به اسمی که برام آرامش تنهایی زیباست
به دستای پرخون و دل تنگی که بی رویاست

به جای ب*و*س*ه های تیغ به روی رگ آرامش
به جای ماه و مهتاب و دلی خون از غم و خواهش

به چشم پراز اشک و تمام دردو دل هایم
برای اولین بار به نامت من قسم دادم

قسم دادم که تا هستم و جان دارم
بااشک میگویم هنوزم دوستت دارم!(باران قدیری)

آرام هم چشمانش را بست.در دلش اعتراف کرد که او با یک مرد طرف است.یک مرد میخواهد ازاوحمایت کند نه یک پسر بچه ای که احساس بزرگی میکند!چقدر خوشحال بود از وجود سامان!در دلش هزاران بار خدارا شکر کردو آهسته در دلش گفت:
خوشبحال زنش
با این حرف بی توجه به موقعیت سریع چشمانش را باز کردو گفت:
بی تربیت
سامان متعجب گفت:
هان؟؟؟
آرام که فهمید بلند فکر کرده است لبش را گاز گرفتو گفت:
هـ...هیچی!
سامان با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد.آرام از جایش بلند شدو گفت:
بهتره بریم بیرون
لبخند رضایت بخشی روی لبان سامان آمد!از جای بلند شدو سپس هردو به همراه هم از اتاق خارج شدند.چشمان همه گرد شده بود!مخصوصا امیرپارسا که خون،خونش را میخورد.نگاهی عصبی به سامان انداخت که لبخند حرص دراری دریافت کرد.آنا به سمت آرام رفتو اورا به آشپزخانه کشید.چیزی در گوشش گفت که لبخند محوی روی لبان آرام نشست.سامان کنار دانیال نشست که نیما گفت:
نه...من تازه فهمیدم چرا آرام وقتی تورو میبینه ذوق میکنه و میخنده.پس بحث اینجوریاس!
و به آرام اشاره کرد.امیرپارسا بی مقدمه،خیلی عصبی اما باصدای کنترل شده گفت:
اصلا هم اینجوری نیست
پوزخندی گوشه لب سامان نشست و خنده برروی لبان نیما و دانیال!دانیال آهسته با آرام صحبت کردو اورا مجاب کرد که بهتر است هرچه زودتر به تهران برگردند و آرام هم قبول کرد!صبح،قبل از طلوع آفتاب آرام به همراه سامان و امیرپارسا،آنا و نیما به تهران برگشتند...غافل از اینکه سهیل جلالی با چهره محمدپاک سرشت منتظرشان است تا نقشه اش را کمکم انجام دهد.سهیل همانطور که لباسش را میپوشید گفت:
قدم اول...جلب اعتماد...
پس از آنکه سری به ندا زد سوار ماشینش شد و به سمت کارخانه راه افتاد!امروز باید دوتا فرش سفارش میداد!به خیابان کارخانه که نزدیک شد متوجه تجمع افراد در اطراف کارخانه شد!ماشین را پارک کردو با استیل خاص خودش پیاده شد!به سمت کارخانه که راه افتاد متوجه شد محمدرضا،برادر رویا در حال توبیخ کردن نگهبان است.سهراب و سیناهم گوشه ای ایستاده بودند و گاهی هم با پلیسی که آنجا ایستاده بود حرف میزدند!سهیل بدون آنکه از وجود پلیس بترسد جلو رفت و نگاهی اجمالی به آنها انداخت!سپس جلو رفتو به سهراب گفت:
سلام.برای سفارش فرش اومدم.اتفاقی افتاده؟
سهراب سری تکان دادو گفت:
آره...ناجور.بفرمایید داخل صحبت میکنیم
سهیل سری تکان داد و گفت:
حتما
و بدون آنکه به پلیس ها نگاه کند داخل شد!یکی از اتاق های کارخانه مشکی شده بود.گویا اتش گرفته!سهیل لبخند خبیثی زد!پوریا نقشش را درست انجام داده بود!سهراب به طرفش رفتو گفت:
متاسفم...اما امروز فکر نکنم بتونیم سفارش نشون بدیم
- برای فرش های دستبافت اومدم!
- دقیقا مشکل همونجاس!
- آقای جاوید چه اتفاقی افتاده.چرا ازاونجا دود میاد؟
سهراب سرش را پایین انداخت گفت:
برادرم دوروز پیش عمرشو داد به شما
- آقا سینا؟؟؟؟
- نه نه!اون یکی برادرم.تهران نبود.اراک.ماام برای دفنش رفته بودیم اراک.شوهر خواهرمو پسرشو گذاشته بودیم.شب که رفتن خونه نگهبانم خوابش گرفته.نصف مال ومنالمون سوخت!
- یعنی چی؟؟؟منظورتون چیه؟؟؟
- اون اتاق مخصوص فرشای دست بافت بود! نمیدونم کی... چجوری... چرا...اما شبی که مابرگشتیم یعنی دیشب ساعت سه زنگ زدن گفتن آتیش گرفته!از اون موقعس پیگیریم!
چشمان سهیل به طرز عجیبی گرد شدو سپس گفت:
مگه نگهبان ندارین همچین اتفاقی افتاده؟؟؟
- چرا اما نمیدونم چی شده که نفهمیده
- چه بد!واقعا متاسفم
سهراب سرش را زیر انداختو گفت:
کاملا نصف دارایی مون رفت.خیلی خرج اون فرشا کردیم!خیلی
و از سهیل دور شد!لبخندی روی لبان سهیل نشست.لبخند خبیث!مگر یک انسان چقدر میتواند خبیث باشد؟؟؟؟منتظر روی صندلی نشست و به آنها نگاه کرد!همه کارکنان نگران به سهراب خیره شده بودند.امروز باید حقوقشان واریز میشد اما با این خسارتی که به وجود آمده بود...سهراب با نگرانی به همه نگاه کردو پس از اطمینان خاطر دادن به کارکنان با سینا و محمدرضا به سمت مدیریت راه افتاد!سهیل همچنان لبخند خبیث میزد.بد خسارتی به آنان زده بودو حال...باید آنرا درست میکرد اما به روش مخصوص خودش!سهراب مدام نگرانی خودرا با روش های گوناگون ابراز میکرد!بیشتر از همه نگران حقوق کارکنان بود که بخاطر مرگ سعید دوروز عقب افتاده بود!سهراب با نگرانی از جای بلند شدو گفت:
اول برم این پسررو رد کنم بره بعدا بیاد بعد یه فکری میکنیم
از کارخانه خارج شدو به سمت سهیل رفت!روبه رویش ایستادو گفت:
متاسفم آقای پاک سرشت اما میبینید که!اصلا وضع اینجا خوب نیست و منم نمیتونم به شما فرشیو نشون بدم چون در حال حاضر چیز جالبی برای نمایش نداریم!حقوق کارکنا هم مونده که باید به اون هم فکر کنم!
سهیل از جایش بلند شدو گفت:
آقای جاوید.چندتا فرش سوخته...همین چندتا فرش باعث شده انقد مایوس بشین؟؟؟
سهراب سری تکان دادو گفت:
بیشتر داراییمونو برای این فرش ها داده بودیم.اگه بخوایم از حساب شخصی پرداخت کنیم تقریبا حساب همه صفر میشه!نمیدونم چیکار کنم.نمیدونم
خودش هم نمیدانست چرا این حرف هارا به سهیل میزند!سهیل ضربه ای به پشتش زدو گفت:
خدا بزرگه حاجی.نگرانی نداره...شاید این یه حکمت از خداست که منو به شما گره بزنه!
- یعنی چی؟
سهیل آهسته راه افتادو سهراب را هم مجبور به راه رفتن کرد!همانطور که میرفت گفت:
چندوقت پیش شریکم پولامو کشید بالا.منم همه داراییمو از دست داده بودم اما زود اقدام کردمو به لطف خدا گرفتنش!همه داراییم برگشت.نذر کردم فرش های مسجد محله های پایین رو عوض کنم و بعد پولمو یجا سرمایه گذاری کنم که قابل اعتماد باشن!خدا شمارو سر راه من قرار داد که هم مشکل من رفع شه هم به امید خدا مشکل شما!
سهراب با تعجبی پنهان پرسید:
منظورت چیه؟؟؟
- من پولم رو اینجا سرمایه گذاری میکنم!میسپارم دست شما چون تو این چندروز بهم ثابت کردین که چه آدمی هستین!من خودم هم به این کارخونه سر میزنم اما باز هم رییس شمایین نه من!من فقط میخوام پولم جایی حفظ شه.بعد از اون هرموقع شما مشکلتون حل شد و خودتون راضی بودین پول منو بهم برمیگردونین.اینجوری هم مال من تا جایی حفظ میشه هم مشکل شما حل میشه.موافقین آقای جاوید
سهراب حسابی از پیشنهادش خوشحال شده بود!هرجور فکر میکرد به نفعشان بود...ضرری هم نمیدیدند اما لازم بود با بقیه مشورت کند.دستی به ریشش کشیدو گفت:
والا من که نمیتونم همینجوری تصمیم بگیرم.باید با پدرم مشورت کنم!همچنین با برادرم چون این کارخونه برای اوناهم هست!اگه تصمیمتون قطعیه شب خبر میدم
- حتما.کاملا جدی گفتم و پای حرفم هستم.اون موقع سر قیمت هم صحبت میکنیم!
- پس من شب خبرو بهتون میدم.
- من هم الان زحمت رو کم میکنم.برین مشورت کنین و خبر رو به من بدین.خداحافظ!
- خداحافظ آقای پاک سرشت!
سهیل با لبخند از او فاصله گرفت اما هرچه ییش میرفت لبخندش خبیث تر میشد.آستین هایش را کمی بالا دادو گفت:
قدم دوم...بهونه برای موندن من تو کارخونه و...نزدیک شدن به هدفم!نمیذارم طول بکشه!نمیذارم خانوم جاوید...البته خانوم های جاوید!
و با خوشحالی سوار ماشینش شد!
*********
بیست روزی از فوت سعید میگذشت.خانواده جاوید پس از مشورت هم برای اولین بار بدترین تصمیم زندگیشان را که به ظاهر برایشان منفعت داشت را گرفتند و درخواست سهیل را قبول کردند!همین تصمیم کوچک باعث شد سهیل جلالی یا همان محمدپاک سرشت دلیلی برای رفت و آمد به آن کارخانه را داشته باشد!به ظاهر همه چی خوب بود.حقوق کارکنان به موقع پرداخت شد!مقداری از شکست جبران شد و حال همه به خوبی و خوشی در کنار هم زندگیشان را میکردند!اما کسی چه میدانست هویت اصلی محمدپاک سرشت چیست و به چه علت به آنجا آمده است!پیدا کردن این دختر بردوشش حسابی خرج گذاشته بود اما برایش مهم نبود!به حرفهای رضا هم که به او تذکر میداد اصلا گوش نمیکرد!جدیدا نداهم با او هم قدم شده بود!معمولا در انجام کارها کمکش میکرد!سهیل هم که از خدایش بود او اینگونه پشتش باشد سعی میکرد هرجا که میرود اورا هم ببرد!آنا هم که فعلا تصمیم به رفتن نداشت!نیما هم که حسابی دلش برای ایران تنگ شده بود و همچنین از خانواده جاوید خیلی خوشش آمده بود به رفتن اصراری نداشت!حال آرام هم زیاد خوب نبود!در این چندروز امیرپارسا چندباری اورا به بیرون برده بود اما هربار سر یک قضیه هردوباهم دعوامیکردند!اگر بی انصافی نکنیم همین دعواها هم کمی آرام را به حالت عادی برمیگرداند!سامان هم گاه گداری به آرام زنگ میزدو آرام هربار ازدعواهایش با امیرپارسا میگفت سامان عصبی تر میشد!کلا از رفت و آمد بین آرام و امیرپارسا بدش می آمد!یا بهتر بگوییم...از امیرپارسا بدش می آمد و نمیخواست آرام با او برخوردی داشته باشد!اما او فعلا یک پسر غریبه به حساب می آمدو نمیتوانست از جدایی دخترعمو و پسرعمو جلوگیری کند!جمعه بود...دراین چند روز آرام به هیچ وجه سرکار نرفته بود!حال و حوصله اش را نداشت!صبح جمعه با صدای اس ام اس تلفنش بلند شد!چشمانش را که باز کرد،صفحه موبایلش به او چشمک میزد!تلفن را برداشتو قفلش را باز کرد!نام سامان حسابی خودنمایی میکرد.لبخند کج و بی جونی زدو روی پیامش ضربه زد:
سلام آرام خانوم.میدونم هنوز گرفتی خوابیدی.اما مجبور بودم بیرونت کنم.همین الان پاشو برو حاضر شو تا یه ساعت دیگه میام دنبالت نهار بیارمت پیش خودمون.نه و نمیام و اما و اگرهم نداریم!نیام پایین علاف شم ها!بدو.خدافظ
و سپس پشتبندش بااو تماس گرفت.آرام که برداشت قطع کرد.فقط میخواست بیدارش کند که موفق شده بود!آرام خمیازه ای کشید و از جایش بلند شد!اصلا دلش نمیخواست جایی برود!میخواست مانند چند روز قبل جایی بشیندو به نقطه ای خیره شودو خاطراتش را مرور کند!همین کارش باعث میشد اطرافیان حسابی نگرانش شوند.در اتاقش زده شدو سپس آنا با لبخند وارد شد!وقتی چشمان باز آرام را دید لبخندش بزرگتر شد!به سمتش رفتو کنارش نشست!آرام لبخند کجی تحویلش دادو در جواب صبح بخیر او فقط سرش را تکان داد!آنا سریع گفت:
پاشو پاشو حاضر شو!سامان زنگ زد گفت برای نهار بری اونجا!خودشم میاد دنبالت.گفت اگه بیدار نشدی بیدارت کنیم که داره راه میوفته!
چشمان آرام گرد شد!به همه خبر داده بود!باصدایی آهسته گفت:
فقط من تنها؟
- نه ماهم میایم ولی یکم دیرتر.پاشو!
آرام سری تکان دادو از جایش بلند شد.تختش را مرتب کردو به طرف سرویس بهداشتی رفت...بعد از اینکه دست و صورتش را خشک کردو شالی سرش انداخت به سمت هال راه افتادو با صدای معمولی گفت:
سلام!
همه با لبخند پاسخش را دادند!محمدرضا هم بود.این چندروز حسابی با نیما جفت شده بودند!همین باعث میشد نیما احساس تنهایی نکند.آرام پس از آنکه صبحونه مختصری خورد لب باز کرد تا قضیه نهار را بوید که اقا بزرگ با لبخند گفت:
میدونم.برو الان پسرفرهاد میاد دنبالت حاضر شو معطل نشه!​
آرام سری تکان دادو به سمت اتاقش رفت!طبق معمول سرتاپا مشکی پوشید و کیفش را برداشت.آرایش هم که نمیکرد.هم تازه ماه صفر شروع شده بود هم پدرش تازه فوت کرده بود!نم سامان که روی تلفنش نمایان شد از اتاقش بیرون رفت.تماس را که جواب داد سامان فقط گفت که پایین منتظرش است.آرام از همه خداحافظی کردو پس از پوشیدن کفش هایش از پله ها پایین آمد!پاییز بود اما دریغ از کمی سردی!آفتاب مشتاق تر از همیشه بر زمین میتابیدو همه جارا گرم کرده بود.بااین فکر لبخند کوچکی روی لب آرام نشست.از باغبان هم خداحافظی کردو از در اصلی خارج شد.ماشین سامان روبه رویش پارک شده بود.شیشه سامان پایین بودو خودش هم با انگشتانش روی فرمان ضربه میزد.با صدای بسته شدن در به خود آمدو به سمت در برگشت.متوجه آرام که شد لبخند زیبایی زدو.آرام هم با لبخند کوچیک معمولی به سمتش رفت.در جلو را باز کرد!هردو باهم احوال پرسی کردند.
صدایی اضافه برسازمان در ماشین میپیچید و آن صدای ضبط بود!آهنگ عوض شد و برای دقایقی سکوت همه جارا گرفت!آهنگ جدید که شروع شد سامان سریع به خود آمدو با گفتن کلمه – ببخشید – دست برد تا ضبط را خاموش کند که دست آرام اورا متوقف کرد!نگاهی به آرام کرد که آرام گفت:
بذار این آهنگه باشه!بعد اگه خواستی خاموش کن!
سامان سری به نشانه – باشه – تکان دادو دستش را عقب کشید!صدای حامد کولی وند در ماشین پیچید!آهنگ ریتم غمگین داشتو همین باعث شد آرام سرش را به شیشه بچسباندو با اشتیاق به متن آهنگ توجه کند...با شروع آهنگ کمکم توجه سامان هم جلب شد:
چقد راحت
توی ساعت
درست تو بدترین حالت
بهم گفتی میری واسه همیشه

ولی حالا.که مادوتا
دیگه نیستیم تک و تنها
علاقه داری برگردی که چی شه؟

نذار تو دیگه سربه سرم
به سرم بزنه که دلتو میبرم
توکه خوب میدونی
من عاشق عشقای پر...درد سرم

نذار تو دیگه پا رو دلم
دلشو ندارم که بیای باز تو دلم
تو که خوب میدونی
منه دیوونه از تو دیوونه ترم

.....
خدا تورو داده به من
فرشتهء من
تو فرشته ی دست ی پر...غصهءمن

فرشتهء من
ببین تو خطرم
نذار سربه سر دل عاشق در به درم
نذار سربه سر دل عاشق در به درم!
*******
به اینجا که رسید سامان زیر چشمی به آرام انداخت...حرف دل سامان را زده بود!فرشتهء سامان!فرشته ای برای سامان.بااین فکر لبخند زیبایی روی لب های سامان نشست!برای لحظه ای چشمانش را بست اما سریع باز کردو دوباره نگاهی به آرام انداخت.هنوز به آهنگ گوش میداد!آهنگ که تمام شد آرام دست بردو آنرا برگرداند.آهنگ دوباره شروع شد و هربار لبخند سامان بیشتر میشد.دست آخر بعد از سه بار پخش آرام دیگر بیخیال شدو سامان ضبط را خاموش کرد!بعد از پنج دقیقه به خانه رسیدندو سامان پس از آنکه ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد قفل در را باز کردو آرام پیاده شد!هنوز هم همان گرمای خورشید حضور داشت!هردو باهم وارد خانه شدند که شهربانو با لبخند به سمتشان آمدو پس از اینکه چندبار آرام را در اغوش کشید تصمیم به گریه گرفت که با اخم و علامت های سامان هیچ اشکی از گونه اش نچکیدو به جایش لبخند پر مهری به او زد.شهربانو وارد آشپزخانه شدو سامان هم به دنبالش.شهربانو بلافاصله اشک هایش را پاک کرد که سامان گفت:
مامان جلوش گریه نکنیا!دوباره میره تو حالت افسرده
شهربانو سری به نشانه – باشه – تکان دادو با لبخند فرهاد را صدا کرد!سامان همانطور که در یخچال را باز میکرد تا آب بخورد زیرلب گفت:
والا همه زحمتم به باد میره!
هردو دقایقی بعد از آشپزخانه خارج شدند.فرهاد با خوشرویی به سمت آرام رفتو پس از آنکه کمی کنارشان نشست به بهانه کار از آنها فاصله گرفت!سارینا هم هنوز بیدار نشده بود!شهربانو آرام و سامان ساکت کنار هم نشسته بودند که سامان از جایش بلند شدو گفت:
من برم لباسمو عوض کنم بیام!
و رفت!شهربانو آرام که تنها شدند سکوت بین آنها هم بیشتر شد!یک ربع از رفتن سامان و فرهاد میگذشت اما برنگشته بودند!حوصله آرام هرلحظه بیشتر سر میرفت.به نقطه ای خیره شده بود اما نمیتوانست فکر کند یا خاطراتش را مرور کند!صدای مجری که مردم را به دیدن پیام بازرگانی دعوت میکرد حسابی روی اعصابش راه میرفت.در یک لحظه خیلی سریع به سمت شهربانو برگشتو گفت:
زنعمو من برم حیاط یکم قدم بزنم؟
شهربانو لبخندی زدو گفت:
آره برو!
آرام از جایش بلند شدو از خانه بیرون زد!چقدر تنها راه رفتن را دوست داشت!تا قبل ازاین هیچ وقت تنهایی را نمیپسندید اما در این چند هفته به این نتیجه رسیده بود که گاهی اوقات تنهایی دوای هردردی ست!به باغ پشتی هم رفتو حسابی فکر کرد!خودش هم نمیدانست چرا انقدر فکر میکند...سرش پایین بودو به بند های کفشش نگاه میکرد که ناگهان تمام پشتش یخ زد!بدنش صاف و دست هایش از هم باز شد.با دهانی باز به روبه رویش که یک گنجشک بود نگاه کرد.صدای خنده ای بلند شد!هرکس بود که حسابی خوشحال بود.قهقهه اش خانه را برداشته بود.آرام سریع به عقب برگشت که سامان را در حال قهقهه زدن دید.چشمانش که کمی پایین تر آمد روی بطری آب متوقف شد!سامان بطری نوشابه خانواده را پراز آب کرده بود و نصفی از آنرا پشت آرام خالی کرده بود!آرام با چشمانی گرد به سامان نگاه میکرد.در دلش لبخند خبیثی زدو سپس به طرف خانه دوید.سامان با این حرکت لبخندش را خورد.به طرف ساختمان رفت و مایوس در حال بالا رفتن پله ها بود که تمام صورتش خیس شد!سریع سرش را بالا گرفت که آرام را بطری به دست با لبخندی بزرگ دید.اینبار چشمان سامان گرد شده بود.بعد ازاینکه سامان به خود آمد.آب بازیشان شروع شد!آرام برای اولین بار با صدای بلند میخندیدو همین حسابی سامان را شارژ میکرد تا بیشتر اورا بخنداند!چقدر عذاداری؟آرام دوماه بود عذاداری میکرد.برای همه چیز...حال دیگر بس است!او باید میخندید!لباس های هردو حسابی خیس بود.شهربانو از پشت پنجره با خوشحالیه وصف نشدنی به آن دو نگاه میکرد که صدای سارینا بلند شد!او بااینکه پنج دقیقه از بیدار شدنش میگذشت و درحال صبحانه خوردن بود متوجه صدای خنده آنها نشده بود.چاییش را سر کشیدو گفت:
اونجا چخبره مامان؟
- بیا خودت ببین
سارینا که هیچگاه از پنجره بیرون را دیدن خوشش نمی آمد در را باز کرد که با دیدن آرام دهانش باز ماند.با صدای بلند گفت:
آرامــــ؟؟؟
هردو از حرکت ایستادند.آرام با لبخند سلام کرد اما سارینا سری به نشانه تاسف تکان دادو سپس گفت:
خجالت بکشید.سن خر پیرو دارید اومدی اب بـــ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که تمام تنش خیس شد.شاکی سرش را بالا گرفت که متوجه قهقهه های آرام و سامان شد.اوهم پس از آوردن بطری شروع به بازی کرد!چقدر کنارهم شاد بودند.چقدر خندیدن آرام قشنگ بود.همه را شاد میکرد!او امروز برای اولین بار بعد دوماه داشتن خانواده را حس کرد!اما چیزی در ذهنش پررنگ میشد.اینبار در این خانواده او فقط یک خواهر داشت آن هم سارینا.پسر این خانواده چیزی بیشتر از برادرش بود.هربار که به خودش نهیب میزد بیشتر به این نتیجه میرسید که سامان واقعا پسر خوبی ست!حمایت هایش!وقت گذاشتنش برای آرام!خنداندنهایش!او با تمام مشکلاتی که در زندگی داشت با شعور تربیت شده بود.پس از آن که فهمید درکنار مادرو پدر واقعی اش زندگی نمیکند بازهم خوب بود.مهربان بود!گاهی اوقات سرش پر میشد از رفتارهای سامان و گاهی وقت ها پر از خاطرات و تلخی ها!گاه گداری هم امیرپارسا ذهن آرام را به خود مشغول میکرد!بالاخره آب بازیشان هم تموم شد و همه به داخل رفتند تا لباس هایشان را عوض کنند.آنا و شوهرش هم آمدند جو صمیمی تر شد و خانواده سعادت نمیگذاشتند کسی ناراحتی را حس کند.روز به خوبی گذشت!پس از نهار آرام به همراه خواهر و شوهر خواهرش به خانه بازگشت.لبخند از روی لبش نمیرفت.چرا به خودش دروغ میگفت؟از اینکه همچین کسانی به فکرش هستند و اورا میخندانند خوشحال بود.او به یک تلنگر نیاز داشت!تلنگری که اورا از حال و هوای افسردگی در بیاورد!آرام پس از تعویض لباس به هال آمد و کنار آنها نشست.آقا بزرگ تلفن را قطع کردو با لبخند گفت:
شب مهمون داریم
آنا:کیه آقا بزرگ؟
- بچه ها میان اینجا با آقای پاک سرشت!
- پاک سرشت کیه؟
- همونی که برای چند ماه قراره شریک ما باشه!کمک کرد برای ورشکست نشدن کارخونه!زنگ زدم دعوتشون کردم.بالاخره باید یه قدر دانی بشه
- کارخوبی کردین!
از جایش بلند شدو به سمت آشپزخانه رفت.چه میدانست کسی که دعوت شده است دوست پسر سابق خودش است؟؟همه بدون هیچ ترس و استرسی در حال آماده کردن خانه بودند!ساعت پنج بود وقت کم!غذا با سمیه بود اما آنا هم برای کمک رفت.ساعت هفت بود که کمکم سیل مهمانها به خانه شان سرازیر شد!امیرپارسا و آرام که زیاد باهم حرف نمیزدند!بعد دعوا آنروز هردو مانند بچه ها باهم قهر کرده بودند.دعواهم سر این بود که چرا آرام به پسری که دم خیابان است خیره شده!هرچه هم آرام گفت حواسش جای دیگر بوده است امیرپارسا دست بردار نبود.در آخر هم آرام با اعصابی خراب،حرصش را سو صورت امیرپارسا خالی کرده و با خودکار صورت امیرپارسا را خط خطی کرده بود و از ماشین پیاده شده بود...یک هفته از آن ماجرا میگذشت اما هنوز هیچکدام باهم صحبت نمیکردند!مانند دو کودک!رویا که از قضیه خبر داشت با چهره ی زیبایی به خانه پدربزرگش آمده بود!میدانست که قرار است دوست پسرش را ببیند!سهیل قضیه آتش سوزی را برای رویا تعریف کرده بود و بی رحمانه آنرا برگردن آرام انداخته بود.اما از رویا خواست که به کسی چیزی نگوید!نفرت رویا هرلحظه بیشتر از قبل میشد!اما به روی خودش نمیاورد!چقدر این دختر ساده بود...!همه آمده بودند که زنگ در زده شد!تنها کسی که چهره واقعی سهیل را آنهم به صورت مبهمی میشناخت رویا بود!خوشحال تر ازهمه به در خیره شده بود...زنگ ساختمان اصلی خورد.در توسط علیرضا باز و سهیل وارد شد.اما اینبار خود سهیل هم غافل گیر شد...آناهم بود...همراه همسرش...برای چند دقیقه ای نفس در سینه اش حبس شد اما خیلی سریع به خودش آمد.او باید امروز خوب خودش را در دل آنها جا میکرد!نباید از خود ردی به جا میگذاشت!پس از آنکه باهمه سلام و احوال پرسی کرد رسید به آرام.مظلوم گوشه ای ایستاده بودو معمولی به او نگاه میکرد!چشمش چرخید تا اینکه رسید به رویا.بزور خنده اش را کنتر کرده بود.با دیدن قیافه سهیل درحال انفجار بود!با آنهمه ریش و مو حسابی عوض شده بود.آنا که اصلا به او شک نکرد!سهیل چشمکی یواشکی به رویا زدو به سمت بقیه برگشت!همه کنار هم نشسته بودند.گرم وصمیمی...اما کسی چه میدانست که در چند روز آینده این مرد چه بلایی را بر سر آنها خواهد آورد!آرام ناخواسته و بخاطر نبود جا کنار امیرپارسا نشسته بود.امیرپارسا که متوجه او شد به سمتش برگشتو گفت:
نشستی اینجا منت کشی؟من آشتی نمیکنما..
آرام چهره اش را مچاله کردو زیر لب گفت:
زرشک
- شنیدم چی گفتیا
- گفتم که بشنوی!
- بی ادب.ازت بزرگترم مثلا...
- مثلا...
سریع به سمت آرام برگشتو گفت:
اصن خجالت نمیکشی؟اونروز پوست صورتم رفت تا جوهر اون خودکارهارو از روی صورتم پاک کنم
آرام جوری که سعی میکرد خنده اش را معلوم نکند شانه هایش را بالا انداخت.چشم سهیل روی او متوقف شدو زیر لب گفت:
چندوقت دیگه خندیدنتم میبینیم خانــــــوم
صدایی،همه را متوجه خودشان کرد:
بفرمایین سرمیز
*******
چندروزی از آمدن سهیل میگذشت!آرام پس از آن سرکار رفتن را شروع کرده بود.در آن چند روز سامان مدام زنگ میزدو با آرام حرف میزد...چه خوب هم پیش میرفت!بعد از هرتماس تلفنی آرام فقط با لبخند به سقف اتاقش خیره میشد!عصر بود که رویا از دانشگاه رسید!حرفهای سهیل در ذهنش بالا و پایین میشد!پس از تعویض لباس به اتاق علیرضا رفت.درحال انجام کار بود که رویا گفت:
سلام
علیرضا سریع به سمت رویا برگشتو با لبخند سلام داد.رویا وارد شدو گفت:
علیرضا یه چیز بپرسم
علیرضا بدون آنکه به او نگاه کند گفت:
بپرس
- تو...تاحالا...عاشق شدی!
- عاشق؟عاشق کی؟
- کلا...
علیرضا برای لحظه ای سرش را بالا آوردو نگاه گذرایی به رویا انداخت!سپس همانطور که چیزی را مینوشت گفت:
اوهوم
ترس در دل رویا زنده شد.بی مقدمه پرسید:
اون فرد آرامه نه؟؟؟
علیرضا سریع سرش را بالا گرفتو به رویا زل زد.از چهره رویا ترس و لرز میچکید!علیرضا با تعجب پرسید:
ها؟؟؟؟
- اون فرد آرامه نه؟؟؟؟
- آرام؟آرام دختره دایی سعید؟؟
- آره.مگه چنتا آرام داریم؟
آنقدر هلهلی و تند تند حرفهایش را میزد که علیرضا تعجب کرده بود!پس از مکث کوتاهی پرسید:
چرا این سوال و پرسیدی؟
- علیرضا بگو دیگه!
- من برای چی باید عاشق آرام باشم؟؟
رویا سریع سرش را بالا گرفت و گفت:
یعنی تو هیچ حسی به آرام نداری؟
- نه!
- پس چرا بعضی اوقات سرش غیرتی میشی
علیرضا کمی خود را جابه جا کردو با همان لحن معمولی اش گفت:
آخه اون داداش نداره.برای همین وقتی کسی ناراحتش میکنه منو محمدرضا و امیرپارسا مسئولیم که از اون دفاع کنیم!برای همینه.وگرنه نه...من هیچ حسی بهش ندارم!چرا این سوالو پرسیدی؟؟؟
- هــ...همینجوری!
- مطمئنی؟؟؟
- آره
- اوکی.
رویا بلافاصله از جایش برخاست و از اتاق خارج شد!نفس عمیقی کشید و تلفنش را برداشت.همانطور که شماره سهیل را میگرفت وارد اتاقش شدو در را بست!سهیل بعد از چند بوق تلفن را برداشت:
جانم؟؟؟
- الو سهیل
- سلام عزیزم
- سلام.با علیرضا حرف زدم!
- خب؟؟؟؟
- میتونیم کارمونو انجام بدیم تا این دختره بیشتر خسارت به بار نیاورده!
- پس حله؟؟
- آره.داداشم علاقه ای بهش نداره که بعد رفتن اون شکست بخوره
- مرسی عزیزم...توهم نگران نباش!تا چندروز دیگه البته بعد اربعین کامل از زندگیتون میره بیرون.مطمئن باش
- اطمینان دارم بهت!من برم دیگه عزیزم...فعلا!
- خدافظ
و تماس قطع شد.رویا پس از کشیدن نفس عمیقی از اتاق خارج شد.گویا همه دست به دست داده بودند برای بدبخت کردن یک دختر!!
******
سرش را به شیشه تکیه دادو گفت:
برای منت کشی کار خوبیه ولی الان حال ندارم
- دفعه دیگه ازت منت کشی نمیکنما!خود دانی
- پس برو!ولی من خوابم کرم نریزیا!
امیرپارسا با شیطنت گفت:
مثلا چیکار کنم؟؟؟
- حرف نزن زیاد که خوابم بپره آهنگو هم زیاد نکن با این گوشه های شال هم اذیتم نکن.فعلا
و چشم هایش را بست.امیرپارسا خندیدو حواسش را به روبه رویش جمع کرد.چقدر وقتی کنار آرام بود خوشحال بود.به یک پسر بچه تبدیل میشد!بالاخره به سینما رسیدند!آرام را چند بار صدا کرد اما بیدار نشد!چند باری تکانش داد که چشمانش را باز کردو گفت:
خوبه گفتم اذیت نکن
- روبه رو تو نگا کن رسیدیم
آرام با دیدن سینما سری تکان دادو پیاده شد!خیلی سریع خودش را درست کردو به سمت امیرپارسا برگشت!امیرپارسا با لبخند به سمت او حرکت کرد.هردو وارد سینما شدند که آرام گفت:
- اگه بلیط نداشته باشن چی؟
- نترس سانسشو پرسیدم بلیطم دارن.دوستم اونجا کار میکنه!
- آهان​
و دیگر چیزی نگفت!امیرپارسا از هر خوراکی چندتا برمیداشت که صدای آرام در آمده بود اما کو گوش شنوا؟فقط میخرید!با عجله هردو به سمت سالن بزرگی رفتند!امیرپارسا به طرف دوستش رفتو پس از کمی احوال پرسی روبه آرام گفت:
کدوم؟؟؟
آرام نگاهی به فیلم ها کردو گفت:
نمیدونم خودت یکیو بخر
امیرپارسا سری تکان دادو بلیط هارا گرفت.سپس رو به آرام گفت:
ده دیقه دیگه شروع میشه...بریم!
- اسم فیلمه چیه؟؟؟
- مردن داشت...
- چی؟؟؟کی میمیره؟
- نه وایسا ببینم.آهان.مردن به وقت شهریور!
- وا یعنی چی؟
- میریم میبینیم دیگه.میگفتن باحاله!
آرام دیگر چیزی نگفت.هردو به سمت سالن رفتند و در جایگاه خودشان نشستند.فیلم که شروع شد دیگر کسی حرف نزد!اما صدای کیسه های خوراکی به گوش میرسید!موضوع فیلم جالب بود!کاملا امروزی و آموزنده بود...در آخر فیلم اشک همه دختران درآمده بود!بااینکه یکی از شخصیت های بد فیلم تصادف کرده بود اما باز هم اشک آور بود!آرام خودش هم جزو ان دخترهایی بود که اشک ریختند .پس از اتمام فیلم و روشن شدن چراغ سالن امیرپارسا گفت:
اه اه اه.اینم فیلم بود مگه؟حیف وقت
- خیلیم قشنگ بود
امیرپارسا به طرف آرام برگشت که با دیدن چشم های پف کرده او با تعجب گفت:
گریه کردی؟نه واقعا گریه کردی؟
- آره!بیچاره پسره!
- حقش بود.هم اون هم سینا!
- سینا که گول خورد!
- در هرحال...پاشو...پاشو بریم شام بخوریم گشنمه
- تو که انقد خوردی اینجا!
- این که شام نمیشه
آرام سری به نشانه تاسف تکان دادو از جایش بلند شد!هردو به سمت رستورانی که در طبقه زیر سینما قرار داشت رفتند!شیک بود.هردوشان پیتزا سفارش دادند!امیرپارسا نچی کردو گفت:
مسخره..خوبه بهش میگم فیلم درست حسابی معرفی کنه ها!
- خب به این قشنگی.تازه آموزنده هم بود!
- برای بچه خوبه ولی برای منـ...
- مثلا تو بزرگی؟؟؟؟؟؟
- نیستم؟
آرام به پشت صندلی تکیه دادو گفت:
نه والا.تو از بزرگی فقط سنشو داری با قدشو!این هیکلتم که پفه فقط.مهم اون عقلس که نداری
- چشمم روشن!فیلمه خوب بهت ساخته!
- بیچاره فیلم.دارم حقیقتو میگم!
- لازم نکرده.غذاتو بخور
همان موقع گارسون پیتزا هارا روی میز گذاشتو هردو شروع به خوردن کردند!روز خوبی بود...برای جفتشان!آرام نگاهی به ساعت کرد.ساعت نه و نیم بود!سریع گفت:
بخور بریم
- کجا؟
- خونه!
- زوده!
- بدو بخور من نمیتونم بیشتر از ده بمونم!
- خب الان یه بزرگتر باهاته نترس!
- یکی میخواد مواظب اتو یکی باشه.بدو
- هلم نکن نمیتونم بخورم
- امیرپارسا.
- فش بدی من میدونم و تو!
- بدو بخور
امیرپارسا گازی به پیتزایش زدو گفت:
پاشو...پاشو بریم
و از جایش بلند شدو رفت تا صورت حساب را رداخت کند!آرام سنگینی نگاه پسرانی را حس میکرد اما دریغ از کمی توجه!نمیدانست چرا...اما برای اینکه با امیرپارسا بیرون آمده بود عذاب وجدان داشت!نمیدانست چرا.امیرپارسا به سمتش آمدو سپس هردو به سمت پارکینگ راه افتادند!ماشین را که پیدا کردند سوار شدند!وقتی ماشین روشن شد ضبط هم ناخوداگاه روشن شد.باز هم یک تکرار...تکراری عجیب...جدیدا هرچه میدید به یاد سامان می افتاد.گویا همه دست به دست هم داده بودند تا سامان را به یاد آرام بیاورند!همان آهنگی که در ماشین سامان پخش شد اینجا هم پخش شدامیرپارسا خواست ضبط را خاموش کند که اینبار هم آرام مانع شدو گفت:
بذار این آهنگه بمونه
امیرپارسا چیزی نگفت.
خداتورو داده به من...
فرشتهء من
تو فرشتهء دسته ی پرغصهء من!
فرشتهء من
ببین تو خطرم
نذار سربه سر دل عاشق دربه درم
***به این قسمت که رسید ناخوداگاه چهره سامان در ذهنش نقش بست.نمیدانست چرا!اما چندروزی بود سر هر چیزی این چهره در ذهنش نقش میبست!آهنگ که تمام شد اینبار امیرپارسا انرا به اول برگرداند!هربار که کلمه – فرشتهء من – خوانده میشد آرام به یاد سامان می افتاد!تا اینکه به خانه برسند مدام این آهنگ تکرار میشد.امیرپارسا دم خانه اقا بزرگ ایستادو گفت:
خوشحال شدی همراهیم کردی میدونم!برو پایین حالام کار دارم
- بهتره بگیم تو خوشحال شدی ک منو همراهی کردی!خدافظ
- زرشک.خدافظ
- نمیای تو؟
- نه کار دارم
- بهتر برو!خدافظ
و از ماشین پیاده شد!پس از آنکه وارد خانه شد امیرپارسا تلفنش را برداشتو به علیرضا پیام داد:
علی خونه ای؟کارت دارم ناجور.واجبه.خیلی هم واجبه
******
پس سلام و علیک با اهل خانه به سمت اتاقش رفت.تا نگاهی به تلفنش انداخت چشمانش گرد شد.پانزده تماس از دست رفته از سامان!چندپیامی هم از دست اورسیده بود که در همه پیام ها ابراز نگرانی کرده بودو مدام میپرسید:
کجایی که جواب نمیدی؟
دست برد تا بااو تماس بگیرد که خود سامان تماس گرفت.سریع جواب که داد که صدای خشمگین سامان به گوش خورد:
الو آرام
- سلام.خوبی
- سلام.کجایی تو چهارساعته.انقد بهت زنگ زدم چرا ندیدی؟؟؟؟
- خونه نبودم
- بیرون بودی تا ساعت ده شب؟تنها؟
- نه تنها نبودم
- کی باهات بود؟؟؟؟؟
- امیر...امیرپارسا
- کــــــی؟؟
از دادی که زد ارام ترسید.با تعجب گفت:
چی شد؟گفتم که امیرپارسا
- اصلا خوشم نمیاد بااون پسره بری بیرون!
آرام نه تنها از خشمگینی او ناراحت نشد بلکه خوشحالم شد!نمیدانست چرا اما خوشحال شد.شیطنتش گل کرد.پرسید:
چرا؟؟؟چی میشه مگه؟
- گفتم که!اصلا بااون بیرون نرو.چه پسرعموت باشه چه هرکس دیگه ای!
- پسر خوبیه که!
- ااا جدی؟کجاش خوبه؟
- کلا...پسر بدیه مگه؟
سامان پوفی کشیدو گفت:
خواهشا دیگه باهاش بیرون نرو
آرام لبخند زدو سرش را زیر انداخت.چه جالب...حال یک پسر به او میگفت با چه کسی بیرون برود یا نرود؟جالب تر از آن...آرام از دستش ناراحت نشد...آیا غیرتی شد که اینگونه آرام را به وجد آورد؟نمیدانست...هرچه بود فقط یکچیز را شنید:
البته من نمیدونم...هرجوری که راحتی
و خواست تلفن را قطع کند که آرام صدایش زد:
سامان...
- بله؟
- باشه...عصبی نشو...خدافظ
و سریع تلفن را قطع کرد.با آن دو کلمه سامان را به آن دنیا بردو اورد.سامانی که تا چند لحظه پیش از دست آرام بخاطر سکوتش و طرفداری از امیرپارسا ناراحت بود حال با لحن او و حرفی که زد گویا دنیا را به او دادند.تلفن را پایین آوردو با شوقی وصف نشدنی تلفن را قطع کرد!!!
*** لبخند زد!پس آن عذاب وجدانش بخاطر سامان بود...بخاطر سامانی که هرلحظه و هرجا در ذهن ارام نمایان میشودو ساعت ها ذهن اورا به خود مشغول میکند! لباسش را عوض کردو پس از خاموش کردن چراغ روی تخت دراز کشیدو به سقف خیره شد! پس نگرانی اش بخاطر این بود...چقدر دوست داشت.غیرت اورا...حمایت های اورا...و حتی عصبی شدن هایش را...هنوز به جاهای باریک نرسیده بود که لبش را گاز گرفتو با تکان داد سرش سعی کرد این افکار را از خودش دور کند...اما هرچقدر سعی کرد نشد.آخرهم زیر لب گفت:
شب بخیر سامان
و چشمانش را بست و خوابید!
*****
آرام را که پیاده کرد بلافاصله راه خانه عمه اش را در پیش گرفت!بخاطر ترافیک نیم ساعت بعد رسید.ساعت ده شده بود!ماشین را گوشه ای پارک کردو زنگ را زد!در پس از مکثی باز شد!امیرپارسا با حس ناشناخته ای به طرف آسانسور رفتو سوار آن شد!با صدای خانمی که رسیدن را اطلاع میداد پیاده شد!دم در زهره با خوشرویی منتظرش بود!امیرپارسا با لبخند مصنوعی با او روبوسی کردو پس از سلام و احوال پرسی از بقیه رو به زهره گفت:
عمه علیرضا خوابه؟
- نه فکر نکنم!
همان موقع رویا خارج شدو با خوشرویی به امیرپارسا سلام داد که جواب سرسری دریافت کرد.امیرپارسا وارد اتاق علیرضا شد.چراغش خاموش بودو فقط نور چراغ خواب بین تخت محمدرضا و علیرضا روشن بود.صدای آهنگ ملایمی هم شنیده میشد.امیرپارسا دو تقه به در زدو گفت:
علیرضا.هوی!
علیرضا با صدایی آهسته گفت:
بیدارم بیا تو
امیرپارسا وارد شدو در را بست.علیرضا بلافاصله بلند شدو نشست.روبه امیرپارسا گفت:
چراغو روشن کن
- نمیخواد.تاریکی بهتره!
- خب؟؟؟؟
- علیرضا من باید باتو حرف بزنم!
- بنال
امیرپارسا روی تخت محمدرضا نشستو گفت:
مردونه بین خودمون بمونه!
- حله.بگو
- من عاشق یه دختره شدم...
- اوه نه بابا؟؟؟تو عاشق شدی؟واقعا عاشق شدی یا از این الکیاس!
- نه...واقعا عاشق شدم!
- وااای پسر!اصلا باورم نمیشه.تو عاشقـ...
- بحث سر یه چیز دیگس اونو بچسب
- بحث سر چیه؟
- بحث سر اینه یه پسر دیگه ای هم اونو دوست داره.و داره برای بدست آوردنش سعی میکنه.چندباری باهم دعوامون شده اما من نگران اون دخترم!نمیخوام مال اون شه!واسه خودم میخوامش!میترسم...اومدم اینجا...من بیستو سه سالمه تو بیستو شیش!کمک میخوام.چیکار کنم که بفرستمش بره؟
- سرهرچیزی با دختره دعوانکنی.عین دخترا باهاش قهر نکن که سرد شه.گاه گداری براش گل بفرست.هرموقع واقعنی از حست مطمئن شدی و قصدت آزار دادن مردم نبود احساستو بهش بگو و اگه راضی بود برو خواستگاری.آندرستند؟
- آره...یعنی همینا باعث میشه اون پسره بره؟
- نه...اینبا باعث میشه این دختر خانوم عاشق شما شه و اون پسررو دکش کنه!
- آهان...آهان
- حالا این دخترخانوم که قراره بدبخت شه کیه؟؟؟؟اسمش چیه کجا زندگی میکنه؟
امیرپارسا سرش را پایین انداخت و دستش را لای موهایش فرو برد!علیرضا گفت:
به قرآن اگه میدونستم این دختره تورو انقد خجالتی میکنه و اون زبون شصت متریت کوتاه میشه از خدا میخواستم زود تر یکیو بهت بده!
- مرض
- خب بگو دیگه.اسمش چیه کجاس چجوریه چه شکلیه!
- خودت میدونی؟
- من؟نه والا...کیه؟حداقل اسمشو بگو...
- اسمش..آ...آرامه!
علیرضا با لبخند چندباری اسمش را زیرلب تکرار کرد که ناگهان یاد ارام خودشان افتاد که بلند گفت:
چی؟؟؟؟؟آرام؟؟؟؟همین آرام دایینا؟دختردایی؟؟؟
امیرپارسا دستش را به نشانه هیس جلوی بینی و دهانش گذاشتو گفت:
چته چرا داد میزنی؟؟؟؟همه شنیدن
اینبار علیرضا با صدایی آهسته تر گفت:
آرامه خودمون؟
امیرپارسا سرش را به نشانه مثبت تکان داد!نوری که از چراغ خواب به روی صورتش تابیده بود باعث شد علیرضا حرکت اورا ببیند و الا بخاطر جواب ندادنش پس گردنی محکمی به او میزد!علیرضا نچ نچی کردو گفت:
چرا به عقل خودم نرسید.شک کرده بودما...هی زرت زرت اخم میکردی به من که با آرام حرف میزدم...پس بگو.آقا یه دل نه صد دل عاشق ایشونه!بدبخت آرام.قراره دست چه اعجوبه ای بیوفته!
- علیرضا...
علیرضا خندیدو گفت:
حالا این رقیب عشقی شما کیه؟
- همون پسره!پسر دوست باباش..
- پسر دوست باباش؟؟؟چیز اون پسره...اه نوک زبونم بودا...
- سامان
- آره آره سامان.
پس از کمی مکث ادامه داد:​
خاک تو سرت به سامان حسودی میکنی؟
- حسودی نیست.غیرت دارم رو عشقم!
- اوه...هرچند من حرکت عاشقونه ای از این پسره ندیدم اما خب حقم داری.اونم خوشگلو جذابه و خوشتیپه!
امیرپارسا نگاه خصمانه ای به علیرضا انداخت که علیرضا خندید.سپس گفت:
اصلا قیافتو تو این تاریکی ندیدما!فقط حفظی فهمیدم الان چجوری نگام میکنی
- تو بعد هر کلمه من نیم ساعت میزنی زیر خنده!حالت خوبه؟
- آره.الانم پاشو برو به درد عشقت بسوز بگیرم بخوابم!
- ممنون از مشاوره با ارزشت!
- خواهش میکنم.خدافظ
و دستی دستی امیرپارسا را از اتاقش بیرون کرد.امیرپارسا تک خنده ای کردو سرش را تکان داد.پس از خداحافظی از اهالی خانه که موضوع را میپرسیدند از خانه خارج شد
******
نوری که مستقیم به چشمانش میخورد اذیتش میکرد!با غرغر دمر خوابید.هنوز به خواب نرفته بود که صدای زنگ تلفنش بلند شد!دلش میخواست آنرا به دیوار بکوبد...سعی کرد بی تفاوت باشد اما هرچه که میگذشت صدا بیشتر روی اعصابش راه میرفت!تلفن را که برداشت متوجه تماسی نشد!آلارم تلفنش بود که برای بار هزارم بیدار شدنش را به او یادآوری میکرد.با دیدن ساعتی که در تلفنش تکان میخورد سریع از روی تخت بلند شد که حس کرد گردنش در حال شکستن است!سریع دست روی آن گذاشت و با غرغر ماساژ داد!گردنش حتی صاف نمیشد!نگاهی به ساعت کرد.نه بود.آه از نهادش بلند شد.به سمت کمد دیواری رفت تا لباس هایش را تنش کند اما تا دستش را از روی گردنش برداشتو خواست گردنش را کج کند جیغش بر هوا رفت!گویا خشک شده بود.به زور شالی روی سرش انداخت و از اتاق خارج شد!صدایی از خانه نمی آمد!به دنبال تلفن میگشت تا با کارخانه تماس بگیرد که آنرا روی کابینت آشپزخانه دید.به سمت آن رفت اما با دیدن نوشته ای روی یخچال ایستاد:
سلام عزیزم.ما رفتیم برای خریدای لازم و هماهنگی با تالار برای چهلم بابا!بیدارت نکردم دیگه.سمیه خانوم هم رفته مرخصی!معلوم نیست کی برمیگردیم.خدافظ
آرام پوفی کشید.چرا اورا نبرده بودند.اصلا چهلم پدرش کی بود...کمی در ذهنش حساب و کتاب کرد!دوازده روزی مانده بود!به سمت تلفن برگشتو آنرا برداشت و خیلی سریع شماره کارخانه را از روی دفتر تلفن گرفت.همانی که به مدیریت وصل میشد.بعد از چند بوق سینا تلفن را برداشت:
الو..بله؟
- سلام عمو.خوبین؟
- سلام عزیزم.مرسی تو خوبی؟
- ممنون.عمو اخراجم نکنینااا بی نظم نیستم!امروز فقط یکم دیر بیدار شدم!
سهراب خندیدو گفت:
فدا سرت!برات مرخصی رد میکنم!
- واااای ممنون عمو!گردنم گرفته نمیتونم تکونش بدم اصلا
- خدا بد نده!میخوای یکی از پسرارو بفرستم دنبالت ببرتت دکتر؟
- نه نه!خوب میشه خودش!ممنون رییس
- خواهش میکنم.خب عزیزم کاری نداری
- نه ممنون.خدافظ
- خدافظ
هنوز تلفن را قطع نکرده بود که صدای زنگ تلفن خودش آمد!به زور تا اتاقش رفتو تلفن را برداشت.بدون نگاه کردن به مخاطب دایره سبز را حرکت داد.از صدای گرم و مردانه اش به مخاطب آن پی برد!ناخوداگاه لبخندی روی لبان آرام نشست!سامان بود.
- سلام بانو!
- سلام.خوبی؟
- ممنون.شما خوبی؟
- اوهوم
- کجایی؟
- خونه!
- اا مگه نباید میرفتی کارخونه؟؟؟
- بیدار شدم دیدم ساعت نهه.گردنمم گرفته.گفتم مرخصی رد کنن برام!تازه منم تنها گذاشتن رفتن همه!
- گردنت؟؟؟گرفته؟؟
- نمیدونم..فک کنم خشک شده.هرچیه که نمیتونم تکونش بدم!
اینبار صدای سامان جدی شدو گفت:
بیام دنبالت بریم دکتر؟
- نه.نه بابا!واسه چی؟خودش خوب میشه!
- مطمئنی؟میتونم بیاما!
- نمیخواد بابا.خوبم
- گفتی خونه تنهایی؟
- آره!
- خیله خب...خدافظ
- خدافظ
سامان تلفن را که قطع کرد فکری در ذهنش جرقه زد.لبخند شیرینی روی لبانش نشست.به سرعت به سمت اتاق مهدی رفتو گفت:
سلام مهدی من دو دیقه برم یچیز سفارش بدم بیام؟؟؟؟
- کجا؟چی؟واسه کی؟
- برم بیام برات توضیح میدم!
و بدون منتظر ماندن از بانک بیرون زد!کمی سرش را چرخاند.با دیدن مغازه روبه رویش لبخندش بزرگ تر شد و با حالت دو به سمت آن مغازه رفت.
*****
نیم ساعتی گذشته بودو او بزور در حال خوردن صبحانه بود.گردنش را مدام ماساژ میداد اما هنوز هم درد میکرد!دورش را با روسری بسته بود تا گرم بماند!بلند شد تا ظرف هارا جمع کند که صدای زنگ شنیده شد!مطمئن بود زودتر از او در توسط خود نگهبان باز میشود اما برای اطمینان به سمت ایفون رفت که مردی را در حال خداحافظی دید!پس کار مهمی نداشته که به این زودی رفته است!دوباره به سمت آشپزخانه رفت تا وسایل هارا جمع کند که اینبار زنگ خود ساختمان خورد!شالی سرش کردو به طرف در رفت.بلافاصله در را باز کرد...باز شدن در همانا و باز شدن دهان آرام هم همانا!باورش نمیشد...با شوک به چیزی که روبه رویش بود خیره شد!دسته گلی بزرگ پراز رز های قرمز...نگهبان گفت:
خانوم اینو یه آقایی آورد تحویل داد رفت!بفرمایین.
و آنرا به دستان آرام سپرد و خودش خیلی زود از پله ها پایین رفت.آرام هنوز مبهوت به گل ها نگاه میکردو نفهمید چه زمانی در را بست و روی مبل نشست!کمکم آن تعجب تبدیل به لبخند ذوق زده روی لبش شد!با ذوق به دسته گلی که در دستانش بود نگاه کرد.دسته گلی پر از رزهای قرمز...آن را به بینی اش نزدیک کردو نفس عمیقی کشید.عطر زیبایشان در مشام آرام پیچید!دسته گل را از خودش جدا کردو چندباری آنرا چرخاند تا نامی،نشانی از فرستنده پیدا کند!متوجه کارتی شد!آنرا برداشت.متن روی کارت آرام را ذوق زده تر کرد:
دسته گلی برای گل!
اما نامی از فرستنده نبود.ده دقیقه بعد صدای زنگ تلفنش بلند شد!بزور سرش را کج کردو تلفن را برداشت.نام سامان روی تلفن چشمک میزد.دایره سبز را حرکت دادو تلفن را دم گوشش گذاشت.صدای سامان به گوشش خورد:
رز قرمز دوست داشتی دیگه نه؟؟؟؟؟
آرام مبهوت به گل ها نگاه کرد.کار سامان بود.نتوانست جلوی خنده اش بگیرد و قهقهه زد.میان خنده اش با صدایی بلند و شعف زده گفت:
سامــــان؟؟؟؟اینا کار تو بووووووود؟؟؟؟؟
سامان تک خنده ای کردو گفت:
اوهوم.خوشت اومد؟؟؟؟
صدای خنده آرام بلند شد.میان خنده اش گفت:
عالین عالی...
- خداروشکر
- مرسی.ممنونم ازت
- وظیفه بود!کاری نداری خانوم؟؟؟
- نه...موفق باشی.خدافظ
- خدافظ
و ارتباط قطع شد.تلفن را که پایین آورد کمکم به خودش آمدو لبخند از روی لبانش رفت!او برای چه انقدر ذوق زده بود؟برای دسته گلی که یک غریبه برایش فرستاده بود؟برای این خوشحال بود؟او که بالاتر از دسته گل را هم از کسی قبول نمیکرد!پس حالا چه شده بود که برای دسته گل سامان انقدر خوشحال بود؟؟؟؟این سوال مدام در ذهنش تکرار میشد...سرش را میان دست هایش گرفتو فکر کرد.چرا از هرچیزی که سامان درآن نقش دارد خوشش می آید؟چرا هرجا که یادی از او میشود لبخند روی لبان آرام نقش میبندد.دلیل اینها چیست؟؟دلش نمیخواست به نتیجه برسد.از آن چیزی که انتهای این موضوع داشت میترسید.دوست نداشت حالش خراب شود برای همین بیخیال از جایش بلند شدو گلدانی را برداشت...کمی در ان اب ریختو گل هارا در آن جای داد.سپس آنرا به سمت اتاقش بردو کنار میز توالتش قرار داد!نگاهی همراه با لبخند به او انداخت و سپس ناخوداگاه به سمت کمدش رفت.دفتر خاطراتش را که اینبار از اراک آورده بود را به همراه خودکار برداشتو روی تختش نشست!آنرا باز کرد و دنبال صفحه خالی گشت!صفحه کاه گلی به او چشمک میزد...خودکار را برداشتو دستش را به سمت کاغذ برد!برای چندلحظه چشمانش را بست...شروع کرد به نوشتن!ناخواسته قلمش به سمت سامان و موضوعات او کشیده میشد!نوشت و نوشت.از هرچیزی که اتفاق افتاده بود.پس از آن شرط بندی...گویا برای کسی تعریف میکرد.به موضوعی که زیادی ذهنش را درگیر کرده بود فکر کردو سعی کرد آنرا بنویسد!رفتار هایش عوض شده بود.برای اولین بار دلش میخواست بیشتر کنار یک پسر بماند.بیشتر بااو وقت بگذراند!بیشتر بااو صحبت کند.جدیدا دلش زیادی برای یک پسر تنگ میشد...چقدر خوب بود زمانی که او ناراحت بودو یک پسر اورا خوشحال میکرد.زمانی که تنها بودو یک پسر اورا حمایت میکرد!یک جنس مخالف...یک پسر...یک مرد از او حمایت کرد و تنهایش نگذاشت.حتی به حرف...اما تنهایش نگذاشت.همان جنس مخالفی که دختر ها از آنها متنفر هستند آرام را نجات داد.بغضی گلویش را گرفت...اینبار نه بخاطر ناراحتی...بخاطر خوشحالی...بخاطر اینکه حالا احساس میکند تنها نیست.کسی اورا حمایت میکند!آن پسر قسم خورده بود...چقدر زود...راحت...آرام وابسته به او شده بود.پسری که باتمام مشکلات زندگی اش مرد بار آمده بود.همان پسری که حال آرام دلبسته اش شده بود.همان پسری که بیشتر مواقع لبخند را به یاد آرام می آورد!همان پسری که با دیدن لبخند آرام گویا دنیا را به او داده بودند!چه زیبا بود این دلبستگی...چقدر زیبا.با قطره اشکی که از چشم راست آرام روی برگه دفتر فرود آمد لبخند روی لبان آرام نشست...غافل ازاینکه تا چندروز دیگر همین اشک برای هزارمین بار از چشم چپس فرو میریزد!
*******
پس از تماس با آرام لبخند زیبایی روی لبان هردو نشست.هم سامان و هم مهدی.چقدر مهدی بخاطر سامان خوشحال بود.یکی از ارزو های قلبی اش خوشبخت شدن او بود.تا از اینهمه دردسر و مکافات رهایی یابد...سامان با لبخند تلفن را قطع کرد و به صفحه موبایل خیره شد.مهدی گفت:
توکه انقد دوسش داری..چرا پا پیش نمیذاری بگی دوسش داری که اون پسره حساب کار دستش بیاد؟
- من دوسش دارم.از کجا معلوم اونم منو دوست داشته باشه
- با این جیغایی که او پشت گوشی میزد چیز دیگه ای رو ثابت نمیکنه
- تا مطمئن نشم چیزی نمیگم.نمیخوام زود پیش برم که از دستش بدم
- نمیدی.مطمئنم
- امیدوارم
- امیدوار باش.زیاد بهش محبت کن.سعی کن خوشحالش کنی.بذار بفهمه دوسش داری!
سامان سرش را زیر انداختو چیزی نگفت!با دختری که وارد اتاق مهدی شد سامان از جا برخاست و گفت:
خدافظ
و از اتاق بیرون زد
******
روزها پشت سرهم میرفتند و توجه سامان نسبت به آرام بیشتر میشد.همچنین بالعکس!همه در تدارکات مراسم چهلم سعید بودند.فرهاد هم با آنها همکاری میکرد...یک هفته ای تا مراسم چهلم مانده بود که صدای غرزدن های آقا بزرگ به گوش رسید.ارام به سمت او رفتو گفت:
چی شده آقا بزرگ؟؟؟
- امیرپارسا قرار بود بره اینو کارت به کارت کنه.بااون یکی کارتم چک داریم ولی پول توش کمه.ساعت یازدس شازده نیومده.قراره تا آخر امروز آقائه چکو پاس کنه اون توهم پول کافی نیست.
- بخاطر این ناراحتین؟
- آره.
- خب بدین من ببرم کارت به کارت کنم!
- توکه جاییو بلد نیستی.نمیدونی بانک کدوم اطرافه
- چرا نمیدونم آقاجون!خوب میشناسم بانکارو
و خندید.آقا بزرگ با لبخند کارت هارا به دست او دادو گفت:
قربون دستت.فقط زود واریز کنیا
- چشم الان میرم​
و پس از گرفتن کارت ها به سمت اتاقش رفت.طبق معمول سرتاپا مشکی.هرچه بود عذادار بود!بااینکه لباس هایش زیادی تیره بود اما حسابی شیک شده بود.اینبار فقط برق لب کمرنگی روی لبانش زدو پس از برداشتن کیفش از اتاق خارج شد.خوب میدانست کجا میخواهد برود.دلش میخواست بیشتر آرایش کندو تیپ بهتری بزند اما نمیشد.بد بود...هنوز به چهلم پدرش نرسیده بودند.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 350
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,190
  • بازدید ماه : 14,148
  • بازدید سال : 141,251
  • بازدید کلی : 11,638,391