close
مجتمع فنی تهران
رمان آرام در تنهایی قسمت چهارم
loading...

رمان فا

از خانه خارج شدو مسیر بانک را در پیش گرفت.کمی احساس خوشحالی در دلش بود...بعد از یک ربع به مقصد رسید.از ماشین پیاده شدو پس از پرداخت کرایه به سمت بانک رفت.روبه روی عابربانک که ایستاد مخش سوت کشید.او که سر از این در نمیاورد.حال چکار کند؟؟؟بااینکه سامان به او آموزش داده بود اما اصلا یادش…

رمان آرام در تنهایی قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 625 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:47 نظرات ()

از خانه خارج شدو مسیر بانک را در پیش گرفت.کمی احساس خوشحالی در دلش بود...بعد از یک ربع به مقصد رسید.از ماشین پیاده شدو پس از پرداخت کرایه به سمت بانک رفت.روبه روی عابربانک که ایستاد مخش سوت کشید.او که سر از این در نمیاورد.حال چکار کند؟؟؟بااینکه سامان به او آموزش داده بود اما اصلا یادش نبود.کمی سرش را خاراند تا اینکه فکری در ذهنش روشن خاموش شد.میتوانست از سامان کمک بگیرد.اینگونه هم اورا میبیند هم کارش انجام میشود.وارد بانک که شد نگاهی به اطراف کرد.او که نمیدانست سامان کدام بخش کار میکند...پس چکار میکرد؟کمی این پاو آن پا کرد و خواست برگردد که فردی جلویش ایستاد.سریع سرش را بالا گرفت که متوجه دوست سامان شد!رییس شعبه.مهدی...مهدی لبخندی زدو گفت:
سلام آرام خانوم


- سلام.خوبین؟
- ممنون.شما کجا اینجا کجا!؟
- من...من با چیز..کار داشتم.با سـ...
- با سامان...اما متاسفانه سامان امروز مرخصیه
آرام کاملا پنچر شد و این به خوبی توسط مهدی دیده شد.لبخند خبیثی رو لب مهدی نشست.آرام سری تکان دادو گفت:
باشه..ممنون.ببخشید وقتتونو گرفتم خدافــ...
که نگاهش روی کسی گره خورد.چقدر نیم رخش شبیه سامان بود!آرام کنجکاوانه به آن پسر نگاه میکرد.به طرف مهدی برگشتو گفت:
اون مگه سامان نیستش؟
و به پسری اشاره کرد.مهدی به عقب که برگشت سامان را دید...درحال توضیح دادن مطلبی به یک دختر بود.مهدی سری به نشانه مثبت تکان دادو گفت:
چرا خودشه
آرام با تعجب به مهدی نگاه کردو گفت:
مگه نگفتین مرخصی گرفته؟؟
- من؟؟نه!من کی گفتم.سامان اوناهاش.سالم و سلامت جلوته.
و بلند صداکرد:
آقای سعادت.
سامان بلافاصله به سمت مهدی برگشت که متوجه ارام هم شد!به طور ناگهانی لبخندی روی لبانش نشست و به سمت آنها رفت!حال آرام قابل توصیف نبود.با دیدن سامان در آن تیپ کاملا مات او شده بود.شلوار مردانه مشکی جذبی تنش بود که با بلیز مردانه مشکی اش ست بود.کمربند مشکی اش که سگک طلایی داشت حسابی به چشم میخورد.تک کت سرمه ای اش اورا حسابی جذاب کرده بود.پشت آرنج های کت،بیضی مشکی وجود داشت.موهایش به حالت پسرانه بود.اطراف کوتاه و بالا بلند.عینک گردی که صرفا برای جذاب بودن زده بود دل آرام را برد!با لبخند به سمت او آمد.دقیقا روبه روی آرام ایستاد.جوری که آرام برای دیدن او باید سرش را بالا میگرفت.خداراشکر که بانک شلوغ بود و کسی حواسش به آن دو نبود.آرام اب دهانش را قورت داد.تمام تنش داغ بود.حسابی گرمش بود.کمی با دست خودش را باد زدو گفت:
سلام
سامان هم با لبخند گفت:
سلام آرام خانوم.از اینورا.خوبی؟
آرام دوباره آب دهانش را قورت دادو گفت:
مــ...مرسی...
و سریع سرش را پایین انداخت.لبخند جذابی روی لبان سامان نشست!با لبخند گفت:
چه خبرا...
- سلامتی.سامان..چیزه؟
- جانم
همین دیگر کم بود.آرام سریع سرش را بالا گرفت.همیشه این کلمه نقطع ضعفش بود.کسی که به او میگفت جانم ناخوداگاه ذوق میکرد.دیگر چه برسد به سامان که اخیرا حواسش حسابی پی او بود.با من و من گفت:
من...با این چیزه...عابر بانکه...کار داشتم!ولی بلد نیستم...میای...بهم بگی؟
- معلومه.بریم​
و آرام را به بیرون هدایت کرد.بیرون که رفتند نسیم خنکی به صورت آرام برخورد کرد.نفس عمیقی کشید.کمی از گرمای تنش کم شده بود.او که سرمایی بود!از او بعید بود گرمش شود!آنهم در این هوا.روبه روی دستگاه که ایستادند
سامان از آرنج تا مچ دستش را روی شیشه گذاشت.بطوری که آرنجش بالا بود و مچش پایین.کمی به طرف دستگاه خم شد که فاصله اش با آرام نزدیک به دوسانت شد.بااین کار نفس در سینه هردو حبس شد!اما هیچکدام سعی بر عقب رفتن نمیکردند.سامان زودتر به خود آمدو گفت:​

حب چیکار باید انجام بدی؟
آرام سریع از کیفش کارت هارا دراوردو به سمت او گرفت.به یکی از کارت ها اشاره کردو گفت:
باید از این بریزم به این کارته
- خب قبلا که کارت به کارت کردنو بهت گفته بودم
ارام آب دهانش را قورت دادو گفت:
یا...یادم رفت!
لبخند شیرینی روی لب های سامان نشست.دردلش گفت:
ایشاالله هیچ وقت یادنگیری بیای پیش خودم باخودم انجام بدی
روش کارت به کارت کردن را به ارام آموخت اما اصل مار را خودش انجام داد زیرا آرام حواسش نبود.فقط میخواست از او دور شود.نیاز به نفس کشیدن داشت.نیاز به اکسیژن داشت.چیزی که در کنار سامان بدست نمی آورد.فقط بوی عطر سامان بود که وارد مشامش میشد.خبری از اکسیژن نبود!کار که انجام شد آرام سریع عقب رفتو گفت:
خیلی ممنون ازت.
- خواهش میکنم.وظیفه بود
آرام سرش را زیر انداخت و گفت:
چیزه...ببخشید که وسط ساعت کاریت اومدم.من زیاد بانک های اطرافو نمیشناسم برای همین یه راس اومدم اینجا بعد یادم اومد بلد نیستم.برای همین اومدم تو بانک...البته دیگه یاد گرفــ...
سرش بالا آمد.سامان چانه اش را گرفته بودو به سمت بالا آورده بود.با لبخند دلربایی گفت:
بازم از این سوپرایزا انجام بده!
دیگر دلی در قفسه سینه آرام نبود.معلوم نبود کجا پرتاب شده است اما این را میدانست که دیگر آرام وقرار ندارد.لبخند هل هلکی زدو گفت:
بازم ممنون.دستت درد نکنه.من دیگه باید برم...خدافظ
و پس از بای بای کردن با سامان از آنجا دور شدو دستش را برای تاکسی بلند کرد.تاکسی ایستادو آرام سوار شد!سامان دستی به موهایش کشید و خندید.سرش را زیر انداختو گفت:
تازه رسیده به مرحله هل شدن.من اینو چند وقت پیش تجربه کردم وروجک
و دست هایش را در جیبش فرو بردو وارد بانک شد
*****
به همه آماده باش داده بود.شرایط خارج شدن از کشور کاملا فراهم بود.نیمی از افراد محل اصلی را آماده کرده بودند.چند نفری هم کنار مرز منتظر ایستاده بودند و شرایط را چک میکردند که رضا هم جزو آنان بود.البته او زیاد در مکانی نمیماندو برمیگشت..چند نفر دیگر هم با خود سهیل راه می افتادند.البته آنها شب اصلی می آمدند زیرا هتل جایی برای آنان نداشت.سهیل وارد اشپزخانه کوچکی که در گوشه اتاق هتل قرار داشت شدو بطری آب را دراورد.نگاهی به آن انداختو زیر لب گفت:
خیلی بهت فرصت دادم.دیگه وقتشه.منتظر باش کوچولو
و بطری آب را سر خوش سر کشید.انگار نه انگار که قرار است با زندگی یک دختر بازی کند...همان موقع تلفنش زنگ خورد.آهسته به سمت تلفنش رفت که شماره سهراب جاوید را دید!پس از کمی مکث تماس را برقرار کرد:
بله؟؟؟
- بــــه سلام آقا محمد!
- سلام آقای جاوید.خوبین!
- ممنون.
- چه خبرا؟اوضاع روبه راهه؟
- عالیه عالی.راستش زنگ زدم برای یه مراسمی دعوتت کنم!
- مراسم.چه مراسمی؟
- یادته که...برادرم ماه پیش فوت کرده بود...
- بله بله.خدابیامرزتش
- خدارفتگان شمارم بیامرزه!چهلمش رو تهران گرفتیم.زنگ زدم که دعوت کنم.بیای خوشحال میشیم
سهیل با لبخند خبیثی روی مبل نشستو گفت:
حتما...حتما مزاحم میشم!آدرس و میگین؟؟؟
سهراب تاریخ و ادرس را به او داد و سپس گفت:
شب اربعین هم هلیم داریم.خونه پدرم.منتظرت هستیم
- تونستم مزاحمتون میشم.
- مراحمی!خدانگهدار
- خداحافظ
تماس قطع شد.سهیل تلفن را چندباری در دستش چرخاندو سپس قسمت بالای موبایل را به لبش چسباندو به فکر فرو رفت!چه فرصت خوبی...
******
از خستگی زیاد جان در بدنش نبود!همه برای زدن هلیم آماده میشدند.هلیم اربعین...فرهاد هم دعوت بود. آرام این چند روزه آنقدر کار کرده بود که دیگر بدنش یاری نمیکرد...روی تخت خوابید!شب اربعین بود.سه روز دیگر چهلم پدرش...چه زود گذشت.چه زود آن چهل روز شوم گذشت!چهل روزی که نصف آن برای آرام فقط و فقط تنهایی بود!اما حال دیگر احساس تنهایی نمیکرد!انگار پشتیبانش راحس میکرد.تا چشمانش را بست در به شدت باز و آنا وارد شد!آرام از جا پرید اما با دیدن آنا چشم غره ای رفتو دوباره دراز کشید!آنا با لبخند دندان نما به سمتش رفتو گفت:
گرفتی خوابیدی؟؟؟
- آره.خیلی خسته ام!
- مهمونا تا چند دقیقه دیگه میانا
- خب بیان.من خستم!
- عمو فرهادینام میانا...
- خب بیان
- سامانم میادا...
- خب بیان
اما سریع به طرف آنا برگشتو گفت:
چی؟؟؟
- ذوق کردی کوچولو؟
- ذوق؟نه...ذوق چی؟
- آره تو راس میگی.سوسکم خوشگله.منم شاخ دارم...توهــ...
- وا آنا حالت خوبه!
- پاشو پاشو ببینم مهمونا میان دست تنهاییم...سه روز دیگه هم چهلم باباس کلی کار داریم
و خواست از اتاق خارج شود که آرام صدایش زد:
آنا؟
آنا به سمتش برگشتو گفت:
بله؟
- یه سوال بپرسم؟
- بپرس
- بیا تو...
آنا وارد اتاق شدو روی تخت کنار آرام نشست و سوالی به آرام نگاه کرد.آرام که با شنیدن نام که چهلم و مرگ پدرش یاد سوالش افتاده بود گفت:
تو بعد فوت بابا اولین نفر به کی زنگ زدی گفتی؟؟؟
- من اول به تو زنگ زدم
- بعد به کی...؟
- به هیچکی...
- پس...چرا اون موقع سامان اینا اومدن خونمونو تسلیت گفتن.آقا جون گفت که چیزی به اونا نگفته.پس از کجا فهمیدن اومدن اینجا!؟​
- آهان...دانیال به اونا زنگ زده بود!
- دانیال؟دانیال چطوری زنگ زده بود؟اون که شماره نداشت از اونا!من هیچ شماره ای به اون نداده بودم...از کجا پیدا کرده؟
- داشتیم شمارشونو
- وا..از کجا؟؟؟اونا ک خونشونو عوض کرده بودن!
- آره ولی من شماره خونه جدیدشونو داشتم!
- یعنی چی؟از کجا؟؟؟
آنا کمی خودش را جابه جا کرد.لبخندی گوشه لبش نشاندو شروع کرد:
موقعی که با مامان رفته بودی خرید عروسیه من،من کنار بابا نشسته بودم داشتم تو دفتر خاطراتم یچیز مینوشتم!تلفن زنگ خورد بابا که برداشت بعد کمی اخم و تخم و جواب ندادن به طرف تلفنو قطع کرد.سابقه نداشت بابا انقد اخم کنه.انقد سوال پیچش کردم که آخر گفت عمو فرهاده.نمیدونم چرا انقد عمو فرهادو دوست داشتم.هرکاری کردم نگفت چرا با عمو فرهاد دعوا کرده.بابا که رفت تو اتاق سریع شماره جدیدشونو گوشه دفتر خاطراتم نوشتم و بستمش و سریع بردمش تو اتاق.اون موقع بستمش و دیگه تا بازش نکردم.هفت ماه حتی به یادش نبودم و حتی نمیدونستم همچین شماره ای هست!روزی که خبر مریضی بابارو بهم دادن خیلی ناراحت بودم.ویزا داشتیم میتونستیم بیایم ایران اما با پارتی بازی تونستیم بلیط بخریم واسه فردا کله صبح!یکم که گشتم تا یچیزی آرومم کنه دفتر خاطراتمو پیداکردم!خیلی سرش گریه کردم.هیچکو هم نداشتم باهاش حرف بزنم تا آروم شم.بازش کردم چیزی بنویسم که اون شماررو دیدم.بعد یکمی فکر فهمیدم کیه.
نیشخندی زدو ادامه داد:
خوب بود.زنگ زدمو کلی با زنعمو حرف زدیم.مریضیه بابارو گفتم اما اونا لام تا کام از بودن تو حرف نزدن...تو...دلیلتو به اونا گفته بودی؟
آرام با بهت گفت:
چه دلیلی؟
- شرط بندیو..
نفس در سینه آرام حبس شد.با ترس گفت:
مـ...مگه تو میدونی؟
آنا سری به نشانه – آره – تکان دادو گفت:
اوهوم میدونم.
آرام سرش را زیر انداخت.اشک در چشمانش جوشید.آنا کمی پشتش را ماساژ دادو گفت:
آجی قربونت بشه.چرا ناراحتی؟مهم اینه که رفته...بهتر.بیخیال شده!ول کن عزیزم.ناراحت نباش
و اورا در آغوش کشید.آرام چشمانش را بستو حرف های سامان را به یاد آورد.شبایی که بااو تماس میگرفت و حرف از سهیل جلالی میشد با مهربانی میگفت:
آرام.اون یه قضیس که تموم شده رفته و اصلا ارزش یه لحظه غصه خوردنم نداره.ناراحت نباش.نفس عمیق بکش و باخیال راحت کاراتو انجام بده.نگران هیچی هم نباش.من هستم!
نفس عمیقی کشیدو با لبخند از آنا جداشد.آنا هم لبخند زیبایی به او زد.دقایقی که گذشت صدای سلام و احوال پرسی گرمی شنیده شد...لبخند آنا بزرگ شد.به در اشاره کردو گفت:
صدای زنعمو شهربانوئه.اما خودش که نمیتونه انقد سروصدا کنه پس مطمئنا صدای افراد دیگری از خانواده سعادت بجز زنعمو شهربانو هم حضور دارن
رو کلمه – حضور دارن – تاکید زیادی کرد.آرام با تعجب به او نگاه کردو گفت:
وا.آنا حالت خوبه؟مشکوک میزنیا!​
آنا خندیدو از در بیرون رفت.آرام با چهره ای
آویزان حرفهای اورا مرور کردو سپس زیر لب گفت:​

دیوونه زنجیره ای!
و از جا بلند شدو به سمت کمد قدم برداشت!یک تنیک مشکی با شلوار کتان مشکی تنش کرد!جلوی آیینه ایستاد.موهایش را صاف بستو شالش را روی سرش انداخت. کمی عقب جلو رفتو خودش را در آیینه مشاهده کرد!موهایش را داخل کردو در اخر به این نتیجه رسید که خوب است،بدون هیچ آرایشی!از اتاق خارج شد.صدای همهمه زیاد بود.صدای نوحه هم از حیاط شنیده میشد.میدانست امروز چقدر مهمان دارند.بیشتر همسایه ها و آشنایان خانواده جاوید امروز حضور داشتند.اینبار با تمام سال ها تفاوت داشت.یک نفر به جمع آنها اضافه شد.دختری که توجه خیلی ها را به خود جلب کرده است!مهمانها به سالن هدایت میشدند.همان موقع خانواده سعادت وارد سالن شدند.شهربانو با دیدن آرام لبخندی زدو بلند گفت:
بـــه شاهزاده خانوم​
سر سامان بالا آمد.با دیدن آرام لبخند مهربانی زدو سرش را زیر انداخت.آرام با فرهادو سارینا و شهربانو روبوسی کرد اما به سامان فقط دست داد!پس از آن امیرپارسا به همراه علیرضا و محمدرضا از کارخانه به خانه آمدند.کارها هل هلکی انجام میشد.چند نفری بالا هلیم ایستاده بودند...خانم ها در آشپزخانه مشغول بودند و بیشتر پسر هاهم مدام این طرف و آن طرف میرفتند.اما سامان روی مبل نشسته بودو به حرف های فرهادو سهراب گوش میکرد.کمکم شلوغ شدو تمام مهمان ها آمدند!آقا بزرگ نگاهی به سامان کردو سپس گفت:
پسرم...یه دقه میای اینجا...کمک لازم داریم
سامان بلافاصله از جایش بلند شدو به سمت آقا بزرگ رفت.آقا بزرگ از او میخواست به کبابی سرکوچه سربزند تا غذاهارا بیاورند!سامان هم چشمی گفتو رفت...و اما امیرپارسا.با چشمانی برزخی به سامانی که درحال خروج از خانه بود نگاه میکرد.علیرضا ضربه ای به شانه امیرپارسا زدو گفت:
حریف قدریه ها...مواظب باش.
و از او دور شد...نفهمید که بااین حرفش چقدر امیرپارسا را عصبانی تر کرده بود!...
صدای پایش روی سنگ های خرد شده حیاط در صدای نوحه گم شده بود.در صفحه موبایلش خودش را نگاه کرد تا از درست بودن گریمش مطمئن شود.تلفن را که پایین آورد با جسمی برخورد کرد.سریع سرش را بالا گرفت که پسری گفت:
من معذرت میخوام...بفرمایین داخل!
و خواست از او فاصله بگیرد که صدای دختری شنیده شد:
سامان...سامان.یه دقه صبر کن!
سهیل به سمت آرام برگشت.او سریع از پله ها پایین دویدو به سمت سامان قدم برداشت.سپس باصدای معمولی گفت:
آقا بزرگ گفت اگه میتونی سر راه چندتا دیگه دوغ هم بخر کم میاد
سامان با لبخند محوی سرش را تکان دادو از او دور شد.آرام کمی رفتن اورا تماشا کردو سپس به سمت سهیلی که هنوز سر جایش ایستاده بود برگشت.با دیدنش اورا شناخت لبخندی زدو گفت:
سلام اقایـ...پـ...پاک...پاک سرشت؟
سهیل با لبخند سرش را تکان دادو گفت:
بله.سلام خانوم جاوید
- سلام.خوش اومدین بفرمایین تو
- ممنون
و خیلی راحت جلوتر از آرام راه افتادو وارد شد.آرام هم پشتش...سینا که در هال نشسته بود با دیدنش از جا برخاست و گفت:
سلام خوش اومدین.بفرمایین داخل
سهیل لبخندی زدو تشکر کرد.هنوز از سینا جدا نشده بود که آرام هال را ترک کرد.سینا با عذر خواهی از سهیل جدا شدو دوباره گوشزد کرد که وارد سالن شود.آنا چایی به دست به در سالن نزدیک شد که هردو در کنار هم توقف کردند.آنا به سمت او برگشت وبا لبخند گفت:
سلام.بفرمایین
اما کمکم اثر لبخند از روی لبش رفت.ته چهره پسر عجیب برایش آشنا بود...سهیل گفت:
ممنون
صدایش هم آشنا بود.پس چرا قبلا متوجه این موضوع نشده بود؟؟؟؟با من و من گفت:
بـ...ببخشید؟
سهیل به سمت آنا برگشتو سوالی نگاهش کرد.کاملا معمولی و بیخیال!انگار نه انگار که به عشق سابقه اش مینگرد!آنا گفت:
منـ...شمارو جایی نـ...ندیدم؟؟
سهیل سری تکان دادو گفت:
نمیدونم.فکر نکنم.من شمارو اولین بار اونروز همینجا دیدم!
- اما...چهرتون خیلی آشناس!
- اما چهره شما اصلا آشنا نیست.ببخشید​
و از حال خارج شد. دعا دعا میکرد کسی اورا نشناسد.هرچند افرادی بیرون از او مراقبت میکردند اما باز هم میترسید.نه از دیگران بلکه از خراب شدن نقشه اش.با وارد شدنش به سالن همه بیخیال بحث شدندو به احترام او از جای برخاستند!بساط روبوسی انجام شد اما حواس سهیل جای دیگری بود.هم خوشحال بود هم ناراحت.خوشحال بخاطر اینکه آنا بعد از هفت ماه باز هم چهره سهیل را حتی زیر گریم هم ببیند برایش آشناست و ناراحت از اینکه نکند دوباره از آرام فاصله بگیرد.روی مبلی نشست و به فکر فرو رفت!
چقدر دلش میخواست خیلی زودتر این نقشه را عملی کند و تمام شود برود!سه روز دیگر وقت اجرای نقشه اش بود..سه روز دیگر..
*******
خانم ها درحال کشیدن شام در ظروف یکبار مصرف بودند.سامان بیچاره حتی فرصت نشستن هم پیدا نکرده بود!تا وقتی برای استراحت پیدا میکردو میخواست بنشیند آقا بزرگ کاری به او میگفت اما او بدون هیچ حرفی آنرا انجام میداد.اما امیرپارسا مدام غر میزد.حق هم داشت!او هیچ موقع در این مراسمات حاضر نمیشد امسال هم فقط بخاطر آرام آمده بود...البته وقتی دیگران ازاو میپرسیدند میگفت به دلیل مهمانهای زیاد آمده است!همه مشغول کار بودند.تمام خانه پر از مهمان بود.در سالن جا برای نشستن خود افراد خانه نبود.آخر سر در هال سفره انداختندو نشستند.پسرها کار زیاد داشتند برای همین سامان لحظه ای نمینشست!نمیگذاشتند که بنشیند!گویا او صاحب مجلس است!وجود سامان هم امیرپارسا را خوشحال میکرد هم ناراحت.وجودش کنار آرام ناراحت کننده بود اما بعضی اوقات هم به درد میخورد.برای مثال خود امیرپارسا بیشتر کارهارا به سامان واگذار میکردو خودش مینشست.حتی کمی خجالت هم نمیکشید.سامان هم بی هیچ حرفی انجام میداد.این حرف در ذهنش تکرار میشد:
من برای امیر پارسا کاری انجام نمیدم.برای کمک به خود آرام انجام میدم...
و عقیده داشت که اگرخودش کاری را انجام ندهد امیرپارسا آنقدر بی غیرت هست که کارهارا به دوش خانم ها بیاندازد.برای همین بی حرف کارش را انجام میداد.همه شامشان را خورده و در تکاپوی جمع کردن ظرف ها بودند.بالاخره بعد از کلی کار شب تمام شد و مهمانها به خانه خودشان رفتند.گاهی اوقات آرام می ایستادو به سامان توجه میکردو گاهی اوقات بالعکس.نیما به سمت آنا که در حال دید زدن ارام بود رفتو آهسته کنار گوشش گفت:
این آرام خانوم حسابی حواسش پرته ها!
- آره.خیلی...
- فک کنم اون یارو دلشو برده.
- باورم نمیشه.چقد اینا ضایعن.هرکی از اینجا رد شه متوجه میشه
- نه بابا بیچاره ها اونقدم ضایع نیستن
- وقتی این وایمیسته اونو نگاه میکنه،اون وایمیسته اینو نگاه میکنه بعد هردوشون وایمیستن همو نگاه میکنن طبیعیه؟
- ای جان...عاشقه دیگه
- آرام؟
- نه...اون پسره
آنا حواسش به سامان جمع شد...نچی کردو گفت:
بدبخت یذره هم ننشسته.انقد که این امیرپارسای بیشعور بهش کار گفت
و خودش به سمت سامان راه افتادو صدایش کرد:
سامان...سامان داداش بیخیال تموم شد پاشو بیا ول کن اونارو
سامان به سمت آنا قدم برداشتو گفت:
بله؟
آنا بازویش را کشیدو گفت:
ول کن خودشون انجام میدن تو بیا برو تو
- نه هنوز یکم مونده
- پررو میشن از بس کمکشون کردی
و اورا به سمت مبل هل داد.سامان ناچار روی مبل نشست.آنا چای را روبه رویش گذاشتو گفت:
بخور سرد میشه
سامان دست برد چایی را برداشت.کمی از آن خوردو گفت:
ولی یکم مونده بودا.دست تنهان
و دوباره کمی از چایش خورد.آنا با لبخند محو گفت:
بابا دااا مردونگیتو ثابت کردی فهمیدیم عاشقی بیخیال
با این حرف چای در گلوی سامان پرید و به سرفه افتاد.نیما به پشت سامان ضربه میزد اما آنا میخندید.سامان که حال جا آمد گفت:
چـ...ـی؟؟؟
- میگم ثابت کردی مرد بودنو.حالا بسه خودشون انجام میدن.انقدم سرخ سفید نشو.ضایع
و با خنده از جا بلند شد.سامان به سمت نیما برگشتو با گیجی پرسید:
ها؟؟؟؟
نیما خندیدو گفت:
بیخیال داداش.بخور چاییتو
و از کنارش بلند شد.سامان شانه ای بالا انداخت و چایش را خورد.فقط سهیل مانده بود...موقع رد شدن از کنار آرام زیر لب گفت:
چهلم پدرتون میبینمتون
آرام چند کلمه شنید.به سمت سهیل برگشت اما او رفته بود...زیر لب زمزمه کرد:
شبِ چی میبینمت؟؟؟؟؟
اما چیزی یادش نیامد...چون چیزی نشنیده بود.
*****
روز بعد هم به پخش هلیم و کارهایی از این قبایل صرف شد.تالار را برای چهلم کنسل کردند و تصمیم گرفتند مراسم چهلم را در مسجد برگزار کنند!این هم فقط به اصرار آرام بود!هیچکس نمیدانست چرا این هفته انقدر زود گذشته است.گویا همه منتظر یک اتفاق بد بودند.اتفاقی که ناخواسته شرایطش جور شده بود.هرروز زودتر از دیروز میگذشت و باز هم یک روز پرکار دیگر فرا رسید.از صبح همه مشغول انجام کارهای تالار بودند.حتی نهار هم نتوانستند بخورند.فقط چند لقمه.مراسم از ساعت چهار شروع میشدو هشت به پایان میرسید.همهمه بود.کسی حلواهارا می آورد.کسی قرآن های خوانده شده را جمع میکرد و دوباره میگذاشت.کسی خرما تعارف میکرد...آرام نسبت به روز خاکسپاری حالش بهتر بود!تمام کار ها را خودش میکرد.فکر میکرد بااین کارها میتواند عشق پدرش را جبران کند.هرچند این عشق در آخر دچار اختلالاتی شده بود اما خب...پدر بود.مهمانها تک و توک می آمدندو تسلیت میگفتند.گاهی هم با رفتاری مغرورانه به آرام اشاره میکردندو میگفتند:
این دخترشه؟
همچنین به آنا.اما برای آندو چیزی مهم نبود.مهم این بود دیگر پدرشان عذاب نمیکشید.کنار همسرش بود.به طرف جزء قرآن ها رفتو یکی از آنهارا برداشت.گوشه ای نشست و شروع به خواندن کرد!صفحه آخر که تمام شد قرآن را بست و لبه آنرا روی لب و بینی و میان چشمهایش گذاشت!مانند یک خطی که صورتش را به دو نیمه مساوی تقسیم کرده باشد!در دلش زمزمه کرد:
امروز چهلمته بابا.چهلمین روزی که دیگه تو این دنیا نیستی.و صدمین روی که دیگه برای من نیستی.دوماهی که ازت جدا بودم...چهل روز که دیگه هیچ وقت نمیتونم طعم داشتنتو بچشم
قطره اشکی از چشمانش فرو ریخت:
میبخشمت...میدونم حالت بد بود.مست بودی...بخاطر مامان نابود بودی!ولی من میبخشمت بابا!میبخشم...امروز همرو میبخشم.حتی اون پسری که یه ماه در به در دنبالم بود...میبخشم کسیو که ذره ذره وجودمو آب کرد!میبخشم...امروز همرو میبخشم...امیدوارم جات بهشت باشه بابایی...دوست دارم...خیلی دوست دارم
چشمانش را بست.اشک ها به روی صورتش میریختند...به یکسال نکشید که دوچیز باارزش زندگی اش را از دست داد.مادرش...پدرش...قران را از صورتش جدا کردو سرش را زیر انداخت!دست بردو اشک هایش را پاک کرد.قرآن را برداشت و سرجایش گذاشت.به عقب که برگشت با جسم سختی برخورد و سپس داغی را روی پوستش احساس کرد.مبهوت به فرد جلویی اش که سینی چای در دستانش بود نگاه کرد.سپس به لباس های خودش خیره شد!حداقل نصف لیوان ها روی او خالی شده بود.خداراشکر روز کس دیگری نریخت.تمام بدنش میسوخت اما بیشتر از آن کثیفی مانتواش چراغ قرمز میزد.کمی دستش را تکان داد.خانمی که روبه رویش ایستاده بود سریع گفت:
وای...واقعا متاسفم
- نه نه تقصیر من بود شما ببخشین!
- دستتون میسوزه؟
آرام کمی دیگر دستش را تکان داد و سپس نگه داشت.سرش را به نشانه منفی تکان دادو گفت:
نه خوب شد.ولی لباسام کثیف شده.چادر هست اینجا؟
- آره دخترم.اونطرفه
آرام به سمت چادر ها رفت اما نمیتوانست تمام مدت آنرا نگه دارد.نفس عمیقی کشید.چادر را دور خودش چرخاندو به سمت در رفت.زنانه و مردانه از طریق یک راهرو جدا میشد.آرام به سمت راهرو رفت.همان موقع علیرضا وارد راهرو شد که ارام سریع گفت:
علی علی بیا
علیرضا به سمت آرام قدم برداشتو گفت:
بله؟
- کار زیاده؟
- خیلی.مهمونا هم زیادن
- میشه یکیتون منو ببره خونه؟
- خونه؟الان؟
- آره
- من نمیتونم باور کن.برم دایی میکشتم.بذار ببینم امیرپارسا میتونه
و امیرپارسا را صدا زد.امیرپارسا به سمت راهرو آمدو گفت:
ها؟
آرام:
میتونی منو ببری خونه؟؟؟
- کجا؟؟؟
- خونه!
- الان؟واسه چی
آرام چادرش را باز کرد.چشمان علیرضا و امیرپارسا گرد شد.تمام لباسش رنگ گرفته بود.گفت:
چایی ریخته روم میتونی ببری؟
- من نه والا!بابام نمیذاره جم بخورم
آرام نچی کردو گفت:
میتونی عمو سهرابو صدا کنی؟
امیرپارسا به طرف او رفتو اورا صدا کرد.سهراب با لبخند به سمت آرام آمدو گفت:
جانم؟چیزی شده؟
- عمو من باید برم خونه چایی ریخته روم!
- الان؟
- آره.
- علیرضا ببرش خب
- دایی خودت گفتی کار داریم نرم
- تو بمون.امیرتو ببر
- من؟من ببرم اینهمه راهو؟
آرام چشم غره ای به او رفت که سهیل سر رسیدو گفت:
اقای جاوید من برم خونه بر میگردم.ببخشید
سهراب سریع گفت:
محمد جان؟
سهیل سریع به سمت او برگشتو گفت:
جانم؟
- میتونی سر راهت آرام رو هم ببری خونه ما؟
- آرام خانوم رو؟آره حتما
آرام سریع گفت:
نه عمو نمیخواد مزاحمشون نمیشم
- نه بفرمایین مزاحم چیه.مراحمین.خونتونم سر راه منه
و لبخند زد.امیرپارسا هم که خیالش از بابت محمد یا همان سهیل راحت بود آنجا را ترک کرد.اعتمادشان کور کورانه بود.آرام چادر را دور خودش پیچید.به سمت آنا رفتو گفت:
آنا من میرم خونه برمیگردم
- چرا؟؟؟
- چایی ریخت روم دیگه
- آهان
آرام را در آغوش کشیدو گفت:
زود برگرد
آرام لبخندی زدو گفت:
گفتم میم لباسمو عوض کنم بابا!
- با کی میری؟
- این اقائه.پاک سرشت
دلشوره در دل آنا زنده شد.اما فقط سری تکان دادو گفت:
باشه.مراقب باش.خدافظ
آرام لبخندی زدو از او جداشد.به سمت سهیل رفتو کفش هایش را پوشید.سهیل جللوتر راه افتادو در ماشین را باز کردو گفت:
بفرمایین
آرام نشست...اما نفهمید بلافاصله بعد نشستنش قفل مرکزی زده شد!سهیل لبخند خبیثی زدو ماشین را روشن کرد.تا یک جایی مسیر را درست رفت اما از آن به بعد راه خودش را در پیش گرفت.مسجد زیاد از خانه دور نبود برای همین باید زود میرسیدند اما آنها حتی نزدیک خانه هم نشده بودند.آرام پرسید:
چرا از این مسیر میرین؟این مسیر دوره!
- عوضش خلوته.اونور معمولا ترافیک میشه
- اما ما اومدنی چیزی نبود!خلوت بود
- الان دم غروبه شلوغ میشه
آرام دیگر ساکت شد!با دقت به مسیر نگاه میکرد اما هرچه میگذشت از خانه دور تر میشدند.اینجا اصلا به تجریش راه نداشت!سهیل تلفنش را دراوردو شماره ندا را گرفت.او بعد از دوبوق جواب داد:
جانم؟
- آماده ای عزیزم؟
- کجا؟مگه آوردیش؟
- آره برو همونجایی که بهت گفتم منتظر باش
- باشه.یه ربع دیگه اونجام.رسیدم زنگ میزنم
- اوکی.فعلا
- فعلا
تماس که قطع شد ترسی در دل آرام به وجود آمد.ده دقیقه گذشت اما هیچی به هیچی.ندا تماس گرفتو فقط گفت:
رسیدم
و بدون منتظر ماندن قطع کرد.ارام سریع پرسید:
کجا داریم میریم؟چرا انقد از خونه دور شدین؟
- چون قرار نیست بریم خونه!!!
- یـ...ــعنی چی؟پس کجا قراره بریم؟
- یجاییه که باید میرفتیم.دوماهه پیش!
آرام آب دهانش را قورت دادو گفت:
من شما رو نمیشناسم
- ولی من خوب میشناسم​
به سمت صورتش دست بردو ریش هایش را کند.تمام دل آرام را ترس فرا گرفت.با بغض و وحشت به پسری که در حال کندن ریش های صورتش بود نگاه کرد.نکند همان باشد که فکرش را میکرد؟نه...او از ایران رفته بود!سهیل همه ریش هارا پشت صندلی انداخت.آرام با صدای با صدای بلند گفت:
کجا میبری منو؟
- میریم میبینی
- نگهدار
سهیل پوزخندی زدو گفت:
اگه نگه ندارم؟
- خودمو پرت میکنم پایین
- پرت کن
آرام با ترس دست برد سمت دستگیره و خودش را برای مرگ آماده کرد.اما هرکار کرد در باز نشد.به سمت پسر برگشت و با داد گفت:
میگم نگهدار
- خفه شو
آرام بهش شیشه میکوبید و بلند میگفت:
ولم کن لعنتی
اما مگر جوابی دریافت میکرد؟؟؟؟مدام داد میزد.در آخر دست بردو فرمان را گرفت که سهیل با دست چنان اورا پس زد که سر آرام به شیشه برخورد کرد.سهیل با داد گفت:
زر نزن
آرام دیگر نای حرف زدن نداشت.اما تمام نیرویش را جمع کردو بلند گفت:
میگم نگهدار لعنتی
و با مشت به صورت سهیل کوبید که سهیل با تمام قدرت به طرف او برگشتو همانطور که میگفت:
مگه نمیگم خفــــه شو
با مشت به شانه آرام کوبید...دیگر تمام شد.بی حال و بی جون روی صندلی افتاد.سهیل سریع کنار زدو دستش را به سمت داشبورد دراز کردو دستمالی را برداشت.کمی اتر روی آن ریخت سریع به سمت دهان و بینی آرام برد!بی حال بود اما اینبار واقعا بیهوش شد!سهیل دوباره راه افتاد.هوا دیگر تاریک شده بود.کنار ماشین ندا ایستاد...کسی متوجه آنها نبود.سهیل سریع طناب را برداشتو دست و پای آرام را بست.دوردهانش هم چند دور چسب زد.سپس ماشینش را همانجا رها کردو به سمت ماشین ندا دم برداشت.آرام را در صندلی پشت رها کردو خودش جای راننده قرار گرفتو نداهم جای شاگرد.با ترس مدام نقشه اش را در ذهنش دنبال میکرد.با صدایی لرزان گفت:
الان کجا میریم؟
- زنگ بزن به رضا بپرس ویلا آمادس یانه.بعد بگو کاری که گفتمو انجام بده تا بفهمن دخترشون دزدیده شده!
ندا جوری که سعی میکرد لرزش دستش معلوم نشود موبایل سهیل را گرفت.روی شماره رضا ضربه زد.رضا بلافاصله برداشت و فت:
چی شد سهیل؟
- سلام اقا رضا!انجام شد.آوردیمش...
- خیله خب.برین ویلایی که گفتم.جای دیگه نرین فقط اونجا حفاظت شدس.منم کاری که سهیل گفتو انجام میده.فعلا
و سریع قطع کرد.ندا با صدای لرزان گفت:
گفت که انجام میده...
نقشه سهیل بود.قرار بود رضا بیست و چهار ساعت بعد از دزدین آرام ترس را در دل خانواده آرام از جمله آنا بیاندازد!سهیل تلفنش را گرفتو به رویا پیام داد:
من کارمو انجام دادم.فعلا حرف از پلیس نزن جلوشون!تو هیچ حرفی نزن اوکی؟
و تلفنش را در جیبش گذاشت!رو به ندا گفت:
برگرد ببین اگه چیزی همراشه بردار.تلفن چاقو ناخون گیر.یه همچین چیزایی!
ندا با ترس به عقب برگشت.هرچه گشت چیزی نبود!به طرف سهیل برگشتو گفت:
هیچی نداره
- اوکی
ندا نشست!سهیل وارد جاده خاکی شد.ویلا دیده شد!با ریموتی که رضا قبلا به او داده بود در را باز کردو ماشین را داخل برد.درخت های بزرگ خمیده فضارا ترسناک کرده بود!سهیل سرازیری را پایین رفتو ماشین را در جای خود پارک کرد.قبل از اینکه پیاده شود گفت:
تو بمون ندا من برم یه گشت بزنم بیام
ندا سری تکان دادو سهیل از ماشین خارج شد!از همان اول مکان را به یادش سپرد...پارکینگه بزرگی داشت.از سرازیری بالا رفت. صداهای ترسناکی شنیده میشد اما حال ترسناک تر از همه چیز خود سهیل بود.در را باز کردو وارد شد.تاریکی همه جارا فرا گرفته بود.به دنبال کلید برق گشتو پس از پیدا کردنش دستش را روی آن فشرد!برق کل سالن روشن شد!چه جالب!ویلای بزرگی بود.مبل هایی که رویش پارچه سفید انداخته بودند با پرده هایی بی رنگ و رو خانه را دلگیر کرده بود!زمین با پارکت های قهوه ای سوخته پوشیده شده بود...میز نهار خوردی چهار نفره ای گوشه سالن وجود داشت.سهیل به طرفش رفتو دستی روی آن کشید!رد انگشتش روی میز افتاد.خاکی بود.سهیل دستش را تمیز کردو به سمت در های قهوه ای رفت.اولی حمام.دومی سرویس بهداشتی و بعد به ترتیب اتاق خواب.کاملا به درد همین کارها میخورد.آدم دزدی!مخفی گاه قبلیه اژدری بود!مردی که با آمدن سهیل همه چیز را ول کرده بودو به سفرهای متعددش میپرداخت!کاملا بیخیال...سهیل با دقت همه جارا نگاه کرد.خبری از دوربین نبود.به طرف پارکینگ رفتو در عقب را باز کرد.با صدای کلفتش گفت:
بیا پایین ندا
و خودش دستش را زیر زانو و سر ارام گذاشتو اورا بلند کرد.سنگین نبود.به سمت خانه راه افتاد.وارد یکی از اتاق ها شد.یک اتاقی که فقط تخت داشت.حتی پنجره هم نداشت!تنها چیزی که در آن اتاق بود تخت بود.هیچ چیزی در آن اتاق قرار نداده بودند تا یک وقت افرادی که در این اتاق زندانی میشدند تصمیم به خودکشی نگیرند!آرام را روی تخت انداخت و پس از برداشتن کلید از اتاق خارج شدند!
******
همه نگران بودند.مخصوصا امیرپارسا...پسری که دم از غیرت و مردانگی میزد حاضر نشد عشق خودرا برای تعویض لباس به خانه ببرد.هیچکس نمیدانست او کجاست.سامان از بی خبری در حال انفجار بود!او خبر نداشت آرام برای چه به خانه رفته است...فقط بخاطر اینکه چند روز است اورا ندیده حالش بد بود.از قضیه خبر نداشت.حال آنا بدتر از همه بود.مدام گریه میکردو نام آرام را صدا میزد.امیرپارسا گوشه ای نشسته و سرش را میان دستانش گرفته بود.همه جوری نگران بودند اما رویا...عین خیالش هم نبود.فکر میکرد یک خلافکار را تحویل پلیس داده است...چه میدانست؟صدای گریه آنا و المیرا بالا گرفته بود...محمدرضا مدام به علیرضا و امیرپارسا نهیب میزد...در آخر هم امیرپارسا با عصبانیت از مسجد بیرون زد.بی حواس موقع خارج شدن به سامان برخورد کرد اما سریع از کنارش رد شد.سامان متعجب به او نگاه کرد و سپس پله های باقی مانده را طی و در را باز کرد.صدای گریه می آمد.با چشم دنبال آرام گشت اما...نبود.کفش هایش را دراوردو وارد شد.همه حالشان خراب بود.حتی علیرضا و محمد رضا.امیرپارسا هم که با آن وضع از مسجد خارج شد.داستان چه بود؟نمیدانست چرا!اما حس کرد خیلی سریع باید آن فضارا ترک کند.شاید میخواستند تنها باشند.بلند خداحافظی کرد اما جوابی نشنید.متعجب از مسجد بیرون رفتو سوار ماشینش شد.در مسیر خانه بود که تلفنش زنگ خورد.دستش را به سمت تلفنش دراز کرد.پدرش بود.کم پیش می آمد فرهاد با او تماس بگیرد.آن هم با تلفن خودش!سریع دایره سبز را حرکت دادو گفت:
بله؟
صدای نگران فرهاد در تلفن پیچید:
الو سامان؟
- جانم؟چیزی شده؟
- آرام پیش توئه؟
- پیش من؟نه والا.من که تو مسجد بودم.چی شده
- از بعد از ظهر رفته بیرون معلوم نیست کجا
سامان با صدای بلند پرسید:
چــــــــــــــــــی؟؟؟
و پایش را روی گاز فشرد...صدای بوق و فحش های رکیک اطرافیان به گوشش رسید اما توجهی نداشت.سریع ماشین را به کنار خیابان کشاندو گفت:
چی بابا؟چی گفتی؟
- آرام از بعداز ظهر رفته برنگشته
- یعنـــــی چی؟؟؟؟الان باید به من بگین.ساعت نهه شبه الان.الان به من میگین؟؟؟؟
- تازه خبردار شدم
- پیداش میکنم
و تلفن را قطع کرد.پایش را روی گاز فشرد.با سرعت می رفت.اما کجا؟مقصدش کجاست؟ترسی تمام وجودش را گرفته بود.آرام رفته بود؟اما کجا؟چرا؟چه کسی اورا برده بود؟سنگینی چیزی را در گلویش حس میکرد.شیشه پنجره را پایین داد.از عصبانیت نمیدانست چه کار کند.دوربین راهنمایی و رانندگی از او عکس گرفت.بخاطر سرعت زیادش.رد کردن چراغ قرمز.پرداخت نکردن عوارضی...از شهر خارج شده بود.در یک تصمیم ناگهانی دور برگردان را دور زدو وارد شهر شد.اینبار هم بدون پرداخت عوارضی.مسیر خانه پدربزرگ آرام را در پیش گرفت.با این سرعت زیادش در کمتر از نیم ساعت به خانه شان رسید.سریع ماشین را پارک کردو به سمت در رفت.دستش را روی زنگ فشار داد.مدام زنگ میزد.دستش را برنمیداشت.صدای دادو بیداد های نگهبان شنیده میشد اما مگر برای سامان مهم بود؟تنها چیزی که حال برای سامان مهم بود این بود که آرام کجاست؟نگهبان در را باز کردو گفت:
اوووو پسر چته
سامان مرد را پس زدو به سمت ساختمان دوید!نگهبان اورا میشناخت برای همین پس از دادن چند فحش زیرلبی در را بستو به سمت خانه اش رفت!سامان به ساختمان که رسید چند باری زنگ زد که در توسط محمدرضا باز شد.به خانه برگشته بودند.با صدایی خفه پرسید:
آرام کجاست؟
اما جوابی نشنید.محمدرضا در راباز کردو گفت:
بیاتو
سامان سریع وارد شد.نگاه ها به سمت او چرخید.سامان آب دهانش را قورت دادو گفت:
آر...آرام کجاست؟
کسی جواب نداد.سرش را چرخاند تا موقعیت را بسنجد.بزرگترها خانه نبودند.فقط بچه ها بودند.بقیه برای پیدا کردن آرام راهیه کوچه و خیابان شده بودند.خانم بزرگ خوابیده بود.با قرص خواب،خوابیده بود...سامان پرسید:
آرام کجاست؟
جوابی نشنید.اینبار بلند تر گفت:
میگم ارام کجاست؟
امیرپارسا سریع گفت:
صداتو بیار پاییــ...
سامان سریع به طرف او برگشت.انگشت اشاره اش را به سمت او گرفت و گفت:
تو ساکت شو
به طرف علیرضا برگشتو گفت:
میشه بگی آرام کجاست؟
علیرضا با صدای خفه گفت:
نمیدونم
- یعنی چی؟؟؟؟؟یعنی چی نمیدونم؟؟؟؟؟؟
- بعد از ظهر رفت بیرون...هنوز برنگشته.نمیدونم کجاست...
سامان با عصبانیت نگاهی به هر سه پسر کرد.همه از خشمش ترسیده بودند.المیرا و آنا ساکت و سحرو سایه با ترس به او نگاه میکردند.اما رویا عادی...سامان روی مبل نشست و سرش را میان دستانش گرفت...زنگ در خوردو سهراب و سینا و آقا بزرگ و آقای زمانی و زهره داخل شدند.سامان با دیدن آنها بلند شدو با صدای خفه ای سلام کرد...آقا بزرگ هم جوابش را داد.همه کنار هم نشسته بودند که سهراب تلفنش را دراوردو گفت:
از وقتی آرام رفته از محمدهم خبری نیست.
و با خشم شروع به گرفتن شماره سهیل کرد.سهیل بعد از دوبوق برداشت:
به...سلام اقا جاوید.بالاخره به فکرت رسید به من زنگ بزنـــ..
صدای سهراب،سهیل را خفه کرد.با فریاد گفت:
آرامـــ اونجاست؟
- آره.نگرانشی؟چرا زودتر زنگ نزدی؟
- آرامو برای چی بردی مرتیکه؟محمد من به تو اعتماد داشتم.خیر سرت اسمت محمده.محمد پاک سرشت!
- اعتماد خانوم شوهر کرد.در ضمن.محمد نه...ازاین به بعد بگو سهیل...سهیل جلالی
و تماس قطع شد!نفس در سینه دو نفر حبس شد.یکی آنا و دیگری سامان.سهیل؟؟؟؟سهیل کجا بود؟اوآرام را از کجا دید؟آرام را چگونه پیدا کرد؟نمیتوانست فکر کند.سرش را میان دستانش گرفته بودو مدام میگفت:
سهیل جلالی...اراک...شرط بندی.سهیل...
هیچی به فکرش نمیرسید.از جایش بلند شد پس از گفتن - خدافظ - از خانه خارج شد.سریع به سمت ماشینش رفت.تا صبح تاانجایی که توانست گشت.به دانیال زنگ زد اما او هم اطلاعی نداشت.دیگر نمیتوانست تحمل کند...باید به پلیس اطلاع میداد
*****
پس از تماس سهراب سیم کارت را شکست و از ماشین به بیرون پرت کرد.نیم ساعتی از خانه بیرون زده بود...تلفنش را دراورد.شماره قبلیش در آن بود.درحال گرفتن شماره ندا بود که تلفنش زنگ خورد:
الو سهیل.این بهوش اومده.داره خودشو میکوبه به درو دیوار.توروخدا بیا​
- اومدم
سرعتش را بیشتر کرد.پنج دقیقه بعد به ویلا رسید.در را باز کرد.صدای بلندی به گوش میرسید.کسی به طور نامفهوم جیغ میزدو خودش را به در میکوبید......آرام از ترس در حال سکته بود.چشمانش را که باز کرد احساس خورد شدن استخوان های فک و دست و پایش را داشت.به خودش که نگاه کرد تمام اتفاقات را به یاد آورده بود.مدام خودش را به دیوار میکوبید که صدای چرخاندن کلید در قفل به گوش رسید.به زور خودش را از در جدا کرد.سهیل پشت خود در را بست و قفل کرد.به طرف او رفتو بااخم گفت:
چیه؟وحشی شدی؟قبلنا آروم تر بودی!
آرام با ترس به او نگاه کرد.ته چهره اش آشنا بود...او همان محمد پاک سرشت بود اما با تغییرات.تپش قلبش زیاد شد.سهیل به زور اورا روی تخت نشاندو خودش هم گوشه ای نشست.گردنش را تکان داد که صدای ترق توروقش بلند شد.آرام گوشه تخت مچاله شد.سهیل آهسته گفت:
آروم باش.اصلا حوصله ندارم،باهم درگیر میشیم
آرام سعی کرد چیزی بگوید اما نتوانست.سهیل دست برد و چسب دهانش را باز کرد و گفت:
بنال
آرام از فرصت استفاده کردو بلند گفت:
اینجا کجاست؟منو کجا آوردی؟؟؟؟؟تو کی هستی؟هان
- فکر میکنی صدات خیلی قشنگه مدام میندازیش رو سرت؟
- جواب منو بده.منو کجا آوردی؟؟؟بذار برم.
- چشـــم حتما.دوماه الکی اینور اونور ندوییدم که حالا ولت کنم بری.
- چی؟؟؟
- میشناسی منو آرام خانوم.منم تورو میشناسم.آرام جاوید.دختر سعید جاوید!
- تو کی هستی؟
- انقد جیغ نزن صدات تو سرمه
آرام شروع کرد به داد زدن و فحش دادن که سیلی محکم سهیل اورا به خود آورد.گرمی چیزی را روی لبش حس کرد.خون...سهیل با عصبانیت گفت:
وقتی میگم خفه شو یعنی خفه شو.حالا ام زر بزنی از این بدترشو میخوری.فهمیدی
آرام که از سیلی سهیل برق از سرش پریده بود فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد.سهیل چسب را دور دهان ارام پیچیدو گفت:
جیغ و داد نکن بگیر بخواب فردا باید زود بیدار شی
و از اتاق بیرون رفت.بدون هیچ توضیحی.دم در به ندا گفت:
براش غذا ببر.باید سالم برسونیمش
ندا به طرف آشپزخانه رفتو غذای یخ زده را گرم کرد.در ظرفی ریختو به طرف اتاق آرام رفت.بدجور گریه میکرد.دل ندا ریش شد اما سعی کرد سنگدلانه رفتار کند.وگرنه نقشه اش عملی نمیشد.دست بردو دهن آرام را باز کردو سریع گفت:
جیغ و داد کنی کتک میخوری.سهیل خیلی عصبیه!
با شنیدن نام سهیل قلب آرام برای لحظه ای ایستاد.ندا سریع گفت:
همونی که تو ذهنته درسته!سهیل جلالی.همون پسری که روتو شرط بست
- مـ...مگه نرفته بود آمریکا!با نامزدش؟
- نه...میبینی که اینجاست.هم خودش هم نامزدش!
- تــ...ـو نامزدشی؟
- آره!.بخور
وغذارا به دست او داد!اما آرام نمیگرفت،نمیخورد.اعصاب ندا خورد شده بود.با عصبانیت گفت:
دهنتو باز میذارم ولی داد بزنی من میدونمو تو!هروقت خواستی بخور
و از اتاق خارج شدو در را بست.آرام به ظرف نگاه کرد.لعنتی...پلاستیکی بود.اگر چینی بود میتوانست قبل از هرچیزی خودش را نابود کند اما نه...پلاستیکی بود!حتی قاشقش!بغضش شکست...چقدر ناراحت بود!از همه چیزو همه کس!مخصوصا از امیرپارسا.کسی که بخاطر تنبلی حاضر نشد دختر عمویش را به خانه ببرد!او که میگفت غیرت دارد.مرد است...پس چرا دخترعمویش را به دست یک غریبه سپرد؟؟؟اشک در چشمانش تمام نشدنی بود.دلش عجیب برای کسی تنگ شده بود.دیگران را بیخیال...حال فقط به سامان نیاز داشت.سامان و حمایت هایش!تاصبح فقط گریه کرد.فقط و فقط گریه.به امید اینکه اورا پیدا کنند به در خیره شده بود اما تمامش خیال بود...یک خیال باطل
*****
مرد به سامان نگاه کردو گفت:
آقای محترم اینجا کلانتریه.آرامش خودتونو حفظ کنید.ماپیگیری میکنیم!
سهراب گفت:
آروم باش پسر.بشین
سامان روی صندلی نشست.مرد رو به سهراب گفت:
خب میشنوم.بگین.موبه مو...واو به واو...
سهراب نگاهی به سامان کردو سپس گفت:
چشم...چهلم برادرم بود.یعنی پدر همین دختر.داشتم میرفتم طرف آشپزخونه مسجد که دیدم داره با بچه داداشم حرف میزنه.صدام کردن اومدم پیشش گفتم چی شده که دیدم تموم مانتوش خیسه از چایی!چادرو دور خودش پیچیده بود.میگفت باید بره خونه و لباسشو عوض کنه.سینی چایی برگشته بود روش!اگه علیرضا میرفت خیلی دست تنها میشدم.خودم نذاشتم ببرتش!به بچه داداشم گفتم که گفت من نمیتونم این همه راهو ببرم!همون موقع شریک جدیدمون که خیلی بهش اعتماد داشتیم اومد گفت آقای جاوید میرم خونه برمیگردم که منم دیدم آدم خوبیه گفتم آرامو هم ببره!بردتش اما تا الان پیدا نشده!میگفت اسمش محمد پاک سرشته اما بعد از زنگ زدن بهمون گفت نگید محمد بگید سهیل جلالی!بعد ازاون نتونستیم باهاش تماس بگیرم.
مرد گفت:​
یعنی بچه داداشتونو به یه فردی که کامل نمیشناختینش سپردین؟پسر برادرتون غیرتش اجازه داد؟
سهراب سرش را زیر انداخت.چشمان سامان از عصبانیت کامل گرد شده بود.پوستش به قرمزی میزد.به طور ناگهانی از جایش بلند شدو بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون زد!فقط دلش میخواست امیرپارسا را پیدا کند.سریع سوار ماشینش شدو شماره خانه آقا بزرگ را گرفت!تلفن توسط محمدرضا برداشته شد:
- الو
سامان با خشم جواب داد:
الو امیرپارسا اونجاس
- شما؟
- سامانم.اونجاس؟
- نه...همین الان رفت.داره میره اسلامشهر!
- شمارش...رو...میشه بدی؟
محمدرضا سریع شماره امیرپارسا را گفت.سامان تلفن را قطع کردو با امیرپارسا تماس گرفت.جواب نداد.برای بار دوم زنگ زد...باز هم جواب نداد...بار سوم...امیرپارسا با خشم گفت:
هان؟
سامان با عصبانیت پاسخ داد:
باید ببینمت.سامانم
- ولی من نمیخوام ببینمت
- راجع به آرامه!
- خبری ازش شده؟
- دم عوارضی اول تهران ساوه وایسا
وتماس را قطع کرد.عصبانیتش حد نداشت.خودش را زود به عوارضی رساند.اینبار پول را پرداخت کرد!جلوتر که رفت ماشین امیرپارسا را دید.جای خلوت ایستاده بود.سامان سریع ماشین را پارک کردو پیاده شد!به طرف ماشین امیرپارسا رفت و دو تقه به شیشه اش زد.امیرپارسا بلافاصله پیاده شد که سامان یقه اش را گرفت!اخم های امیرپارسا در هم شد.سعی برجدا کردن یقه اش از دستان سامان داشت اما سعیش بی فایده بود.سامان با عصبانیت غرید:
مرتیکه یه وری اسم خودتو میذاری مرد؟؟؟؟؟تویی که دم از غیرت میزنی غلط کردی گذاشتی آرام با اون مرده بره.هیچ میدونی اون کیه؟هیچ میدونی سهیل جلالی کابوسای هرشب ارام بوده؟؟؟عوضی یه ربع راه بود نبردیش؟
و مشتی به صورت امیر کوبید!امیرپارسا با عصبانیت اورا هل دادو گفت:
من چه میدونستم قراره اینجوری شه؟؟من فکر کردم قابل اعتماده
سامان با فریاد گفت:
تو غلط کردی.تویی که وقتی آرام میومد خونه ما،خونه کسی که از بچگی بااونا بزرگ شده غیرتت باد میکرد چطوری راضی شدی بااون یارو بره؟هان؟تویی که دم از غیرت و مردونگی میزنی گذاشتی بره؟آره؟؟؟د بنال دیگه.غیرتت اون موقع کجا رفته بود.د نفهم میدونی سهیل جلالی چه خریه!؟نمیدونی دیگه نمیدونی
امیرپارسا با بغض به سامان نگاه کرد.دستی دستی عشقش را نابود کرده بود.او فکر میکرد پیدایش میکنند اما سامان نمیدانست چه میشود!سهیل بعد از دوماه پیگیری محال است بیخیال شود!امیرپارسا با صدایی لرزان گفت:
نمیدونستم اینجوری میشه.به قرآن نمیذاشتم بره.نمیذاشتم.ولش نمیکردم...خودم میبردمش
- ما با گذشته کاری نداریم.حداقل الان یذره غیرت داشته باش بگرد دنبالش نه اینکه این مسیر کوفتیو بری الکی!
و از او جدا شدو به سمت ماشین خودش رفت.سوار آن شد و پایش را روی گاز فشرد.فقط زیر لب توانست بگوید:
بی غیرت...
با سرعت راه را در پیش گرفت.سرعت آرامش کرد...اما فقط عصبانیتش را.نگرانی و ترسش را از بین نبرد...حتی نمیتوانست یک لحظه به رفتنش فکر کند...سهیل آرام را برای عقدو ازدواج نمیخواست...همین بر نگرانی سامان می افزود.یعنی چکار میکند؟؟؟؟بغضی گلویش را گرفت.بعد از مهسا فرهنگ برای هیچ کس اشک نریخت.اما آرام..هرکسی نبود...ضبط روشن بود اما صدایش بسیار آهسته...صدای آشنایی که در ماشین پیچید بغض سامان را شکست.همین باعث شد دستش به طرف ضبط دراز شودو آنرا زیاد کند:
خدا تورو داده به من...
فرشته ی من...
تو فرشته ی دسته ی پر غصه من

فرشته ی من ...
ببین تو خطرم
نذار سر به سر دل عاشق دربه درم
نذار سربه سر دل عاشق در به درم

صدای گریه مردانه سامان در ماشین پیچید.سریع اشکهایش را پاک کرد اما باز با چشمانی پر از اشک به بیرون خیره شد که صدای تلفنش بلند شد.به سمت آن برگشت تا تماس را قطع کند اما شماره ناشناس توجهش را جلب کرد...ساعت چهار بعد از ظهر این دیگر که بود؟
****
صدای آرام باز هم بالا رفته بود.مدام خودش را به در میکوبید که سهیل عصبی از اتاق خودش بیرون زد و به طرف اتاق آرام رفت.خشم از چهره اش معلوم بود.ندا سریع به طرفش رفتو گفت:
سهیل الان نه...میزنی ناکار میکنی دختررو
- ساکت
و ندا را پس زدو در اتاق را باز کرد.سریع وارد شد.آرام با فاصله کمی از در نشسته بود و نفس نفس میزد!سهیل به طرفش رفتو اولین کاری که کرد سیلی بود که با پشت دست بردهان آرام کوبید. صدای هیــن ندا بالا رفت.سر آرام با سیلی سهیل به دیوار برخورد کرده بود.بخاطر همین ضربه،خون از سرش چکید!سهیل به طرفش رفتو دستش را به سمت آرام گرفت و با عصبانیت گفت:
چته هان؟چرا خونه رو گذاشتی روسرت.خاک تو سر نگا انقد جیغ جیغ کردی آخرشم یکاری کردم دویست تومنت پرید
آرام سریع سرش را بالا گرفتو با خشم به سهیل نگاه کرد!مگر ماشین بود که با کمی زدگی از ارزشش کم شود؟؟مگر او جنس بود که رویش قیمت بگذارند!تمام نفرتش را در چشمانش ریختو به سهیل زل زد.سهیل در را بستو قفل کرد.سپس گفت:
ببین دختره یکم دیگه جیغ جیغ کنی جنازتو میفرستم واسه خانوادت فهمیدی.اون موقع فقط میمونه اون خواهر کثافتت
با این حرف آرام محکم دستو پا زد.فقط دلش میخواست تمام فحش های دنیا را بار سهیل کند.او به چه حقی به آنا میگفت کثافت!مدام سعی میکرد حرف بزند اما صدایش بخاطر چسب دور دهانش بیشتر شبیه جیغ جیغ بود.سهیل به طرفش رفتو با خشونت چسب را از دور دهن آرام جدا کرد که آخ آرام بالا رفت.کمی چشمانش را بست اما سریع سرش را بالا گرفتو با نفرت به سهیل زل زد.سهیل با عصبانیت گفت:
چته.چی میخوای زر زر کنی؟
- به چه حقی به آبجیه من فحش میدی.هان؟کثافت خودتیو هفت جدو آبــ...
و سیلی دومی بود که در صورتش زده شد.رد گرمی را کنار لبش حس کرد اما بی اعتنا به طرف سهیل برگشت که سهیل سریع گفت:
دهنتو ببند و بفهم چی میگی عوضی!وگرنه بد تراشو میخوری
- تو مگه اینهمه دختر دور ورت نیس.مگه نامزد نداری؟؟؟پس با من چیکار داری هان؟چرا دست از سرم برنمیداری؟؟چرا نمیذاری برم؟
- به تو هیچ ربطی نداره.تو مسائلی هم که به تو مربوط نیست دخالت نکن
- به من مربوط نیست؟داری با زندگیم بازی میکنه مرتیکه بعد میگی به من مربوط نیست
- مرتیکه باباته!بشین اینجا زر زرم نکن
آرام طاقتش را از دست داد و با عصبانیت و فریاد همانطور که گریه میکرد گفت:
مرتیکه هفت جدو آبادته لعنتی.دستو پامو بستی نمیتونم تکون بخورم.از جون من چی میخوای آخه؟؟؟؟اینهمه دختر.د بنال از جون من چی میخوای؟؟؟
سهیل با عصبانیتی کنترل نشدنی به سمت آرام بگشت.لگد محکمی به پهلوی آرام زدو سریع خم شد.همانطور که چسب را دور دهان آرام میبست گفت:
باشه میگم.ولی اول باید دهن گشاد تو یکی رو ببندم.
آرام از درد پهلو خم شده بود و به خود میپیچید اما تقصیر خودش بود.با حرف هایش بدجوری سهیل را عصبانی کرده بود!سهیل از جا بلند شد.کمی شقیقه هایش را مالید تا اعصابش بهتر شود اما دریغ از کمی تفاوت.به طرف آرام برگشتو گفت:
چی میخوای بشنوی هان؟؟؟؟چی میخوای بشنوی؟اینکه چرا اینجایی؟اینکه چرا شرط بستم و دوماهه دنبالتم؟آره؟؟؟؟؟آرـــــــــه؟؟؟
آره آخر را با فریاد گفت.آرام با ترس به او خیره شده بود.سهیل پوزخندی زدو گفت:
باشه بهت میگم.حقته که بدونی.باید بدونی چرا آیندت داره سیاه میشه.کی آیندت و سیاه کرده...باید بدونی
و لگد دیگری به پهلوی آرام زد.با عصبانیت خم شدو گفت:
اومدم انتقام بگیرم.انتقام عشق خفه شدمو...انتقام عشقی که بخاطر گندکاریه بابام نابود شد...انتقام عشقی که بخاطر آبجیه کثافت تو مُرد...بیستو سه سالم بود که عاشق یه دختر شدم.یه دختر عوضی که عشقش الکی بود...سه سال باهم دوست بودیم.عین لیلی مجنون.اما من چه میدونستم اون کثافت لیلی یکی دیگس.من چه میدونستم
و با دستش آرام را هل داد و روی زمین انداخت.گویا تقصیر آرام است.دوباره اورا به سمت خود کشیدو گفت:
میدونی اون کثافت کی بود؟؟؟؟میدونی؟؟؟؟میدونـــــــی؟
صدای فریادش در اتاق میپیچید!آرام بی حرکت با چشمانی تر به او خیره شده بود که سهیل از جا بلند شدو گفت:
اون عوضی خواهرت بود.خواهر آشغالت
و با پشت دست بردهان آرام کوبید که اینبار سر آرام با تاج تخت برخورد کرد.خون از گوشه صورتش سرازیر شد...باورش نمیشد روزی با کیسه بوکس اشتباه گرفته شود.تمام بدنش درد میکرد...سهیل ادامه داد:
میفهمی؟؟؟؟؟؟بخاطر اون عوضی ه*ر*ز*ه من یه ساله که شدم قاچاقچیه آدم.قاچاقچیه مواد مخدر!کراک...کسی که کراک و کیلو کیلو وارد میکنه.ماده مخدری که بیشتر از سی گرمش حکم اعدام رو شاخشه،اون موقع من...بخاطر اینکه آش نخورده و دهن سوخته نشم رفتم سراغ اینکار...حتما میگی چرا؟چقد خنگه...اما اون آبجیه عوضیت وقتی فهمید بابای من اینکارس اومد گف حتما توهم یه آشغالی مثه باباتی من همچین پسری نمیخوام.
به سمت آرام یورش بردو اورا از جا بلند کرد.کمی تکانش دادو همانطور که اورا به سمت زمین هل میداد گفت:
به من گفت آشغال.میفهمی؟به سهیل جلالی گفت آشغال
و سیلی دیگری به آرام زد...خون از سرو صورت آرام میریخت.کاش دهانش را میبست و از آنا طرفداری نمیکرد که اینگونه کتک نخورد.سهیل به سمت او رفت.دست بردو موهای آرام را گرفتو سپس گفت:
حالا میدونی چیه؟؟؟منم خواهرشو عین یه آشغال پرت میکنم دست عربا.عین یه آشغال...میندازم دست یه عده عوضی که عین یه تیکه اشغال با آدم رفتار میکنن.من آشغالم؟من آشغالم؟؟؟؟؟آره؟
و با عصبانیت پشتش را به آرام کردو سرش را میان دستانش گرفت.جانی در بدن آرام نبود.اگر هم بود صرف گریه کردن میشد.پس آنا بخاطر همین موضوع با نیما نامزد کردو از ایران رفت.اما او که مطمئن نبود.مگر میتوانست حرفهای این روانی را باور کند؟؟؟؟درد پهلوی آرام لحظه ای قطع نمیشد...نمیدانست چکار کند...سهیل به طرف آرام برگشت که بادیدن او و خون های روی صورتش ترس برش داشت.چرا انقد اورا کتک زده بود؟سریع در را باز کردو دم در ندا را باچشمانی تر دید.بی تفاوت از کنارش گذشت اما لحظه آخر گفت:
برو مواظبت کن ازش درد داره.زخماشم پانسمان کن
و دیگر نماند تا عکس العمل اورا ببیند.سریع از خانه بیرون زد!ندا با ترس به طرف در رفت.پس از وارد شدن به اتاق صدای هیـــنش بالا رفت.سریع به طرف آرامی که روی زمین پهن شده بود رفتو سرش را در آغوش گرفت.باصدایی که از بغض و ترس میلرزید گفت:
دختر...آرام خانوم.پاشو پاشو...پاشو ببینم چت شد.دستت بشکنه الهی سهیل
و خیلی سریع از اتاق خارج شدو به همراه بتادین و باند برگشت...ساعت سه بعد از ظهر بود.آرام حتی آب هم نخورده بود...ضربه سهیل به پهلویش هم درد دلش را بیشتر کرده بود.ندا با چشمانی پراز اشک،خون هارا از روی زمین پاک کرد.سر آرام را با بتادین ضدعفونی کرد و با باند بست.گونه آرام کبود شده بود...پهلویش هم حسابی درد میکرد...هوشیاری اش خیلی کم بود...ندا به زور کمی آب و غذا به او داد که کمی حالش بهتر شد.اشک های ندا بی مهابا روی صورتش میریخت.آرام لبخند بی جانی زدو با صدایی ناله مانند گفت:
تــ...ــو چـ...ــرا گـ... گـــریه مــیـ.. مــیکنـــی؟؟؟؟
- خیلی حالت بده؟پهلوت چطوره؟؟
تا به پهلوی آرام دست زد جیغ آهسته آرام بالا رفت.ندا با ترس دستش را برداشت.آرام به گریه افتاد.باهمان صدای بی جانش گفت:
تـــو رو خدا...کمکم کن...
ندا سری تکان دادو با صدایی آهسته کنار گوش آرام گفت:
من...من کمکت میکنم...من کمک میکنم بری...ولی الان ...ولی الان نمیشه.هوم؟به من اعتماد کن کمکت میکنم ولی الان نمیشه
آرام با چشمان بسته اش سری تکان دادو سپس گفت:
میشه...میشه حداقل...با یکی از فام...فامیلام حرف...حرف بزنم؟؟؟
- باشه...باشه فقط خیلی زود...باشه؟؟خیلی زود!میترسم سهیل برسه!
آرام تند تند سرش را تکان داد.ندا از اتاق بیرون رفتو پس از انکه مطمئن شد سهیل خانه نیست به طرف اتاق آرام آمد و تلفن را به سمتش گرفت.تند تند گفت:
بدو بدو...بگو شمارشو.فقط پلیس نباشه...بدبخت میشیم
آرام بدون اینکه حتی به پلیس یا افراد خانواده اش فکر کند شماره یک نفر را گفت.شماره کسی که از صدتا پلیس بهتر وظیفه اش را بلد بود.بعد از چند بوق صدای کسی که حال به او نیاز داشت به گوشش رسید:
الو
باصدایی که از ته گلویــــش در میامد نامش را صدا کرد:
ســـامـ...ســـامان...آرامـــــم..
هنوزآرام صدای سامان را نشنیده بود که صدای نکره سهیل به گوش رسید:
تو چه غلطی کردی؟؟؟؟​
و به سمت آرام رفت و تلفن را از دستش بیرون کشید.بلافاصله آن را روی دیوار روبه رو خرد کرد.ندا با ترس به او نگاه میکرد.سهیل به سمت او رفت و اورا بلند کرد.چنان وحشیانه دستش را کشید که صدای آخ ندا بالا رفت.اورا از اتاق بیرون بردو به سمت آرام آمد.چسب دهانش را زد و پس از پرت کردن نگاه پراز خشمی به سمت او از اتاق خارج شد.حتی یادش رفت سیم کارت را نابود کند...تنها اشتباهش و راه خوشبختی برای ارام همین بود.سهیل به سمت ندا رفت.محکم تر از قبل دستش را کشید...اورا که به اتاق برد جوری اورا پرت کرد که سرش به میله تخت برخورد کرد.اما سهیل خشمگین تراز آن بود که بیخیال شود.فحش میدادو کتک میزد.در آخر هم دست و پای اورا مانند آرام بستو دور دهانش چسب کشیدو از اتاق خارجش کرد.آن را به اتاق آرام برد.تنها اتاقی که پنجره نداشت همانجا بود.پس بهتر بود ندارا هم همانجا ول کند.آن قدر دست های هردورا سفت بسته بود که نتوانند کاری کنند.حال ندا بدتر از آرام بود.باکمربند کتک خورده بود...خیلی بیشتر از آرام.حال تنها امید آرام هم نابود شد.با چشمانی پراز اشک و شرمندگی به ندا خیره شد.ندا با چشم هایی که بخاطر کتک خمار شده بود به آرام نگاه کرد.چشمانش را یکبار بستو باز کرد تا خیال اورا راحت کند اما موفق نشد.اشک های آرام بود که صورتش را خیس میکردند.ندا سرش را چرخاند.بادیدن چیزی که جلوی رویش بود چشمانش برق زد.اما سریع همان ذوق کوچک نابود شد.تلفن خرد شده بود...
معلوم بود سیم کارت را نمیخواند...هیچ جوره نمیتوانستند ردیابی اش کنند.سرش را چرخاند.غافل از اینکه هنوز خدا حواسش به آنها هست...
*******
باشنیدن صدای آرام به معنای واقعی کلمه قلبش برای لحظه ای ایستادو بعد از چند ثانیه دوباره شروع به کار کرد!هنووز به حرف نیامده بود که صدای جیغ و داد در تلفن شنیده شد.پس از چند ثانیه صدای پسری که با فریاد میگفت:
توچه غلطی کردی
شنیده و تماس قطع شد!چند باری آرام را صدا زد اما جوابی دریافت نکرد.چنان پایش را روی گاز فشرد که ماشین از جایش کنده شد.اولین دوربرگردان را دور زدو به سمت شهر رانندگی کرد.تمام حواسش به جلویش بود حتی به بوق ماشین های اطراف هم توجه نمیکرد.بالاخره خودش را به اداره آگاهی رساند.خیلی سریع وارد شد.سریع روبه معاون سرگرد گفت:
اتاق سرگرد نوبهاری اینجاست؟باید ببینمشون!
- سرگرد نوبهاری نیست.سرگرد رضایی هستش.از پروندتون با خبره میتونین باایشون صحبت کنین....اما کسی تو هستش
- خیلی واجبه
- بذارین اطلاع بدم
تلفن را برداشت و پس از پرسیدن نام و نام خانوادگی سامان سرگرد به او اجازه داخل شدن داد!تا وارد شد دختری با چادر و لباس نظامی بیرون آمد.سرگرد روبه سامان لبخندی زدو گفت:
چی شده؟؟؟؟
سامان سریع در را بستو گفت:
زنگ زد!
سرگرد با تعجب گفت:
کی زنگ زد؟؟؟؟
- آرامــ دیگه!
- آرام؟؟؟؟؟
- منظورم آرام جاویده.معاونتون گفت درجریانید.صبح با آقای نوبهاری حرف زدیم!
- آهان آهان.آرام جاوید...خب باهات تماس گرفت؟؟؟
سامان سری به نشانه مثبت تکان داد!سرگرد از جایش بلند شدو گفت:
دنبالم بیا
سامان به دنبال سرگرد رضایی راه افتاد.سرگرد به سرعت از چند پله بالا رفتو وارد بخشی شد.سرشانه پسری زدو گفت:
متین بیا بخش شماره جدید داریم!
هرسه وارد بخشی شدند.سامان تلفنش را روی میز گذاشت.متین شماره را وارد کرد.همانطور که کاری را انجام میداد گفت:
موقع ای که تماس گرفت صدای دادو بیداد هم شنیده شد؟
- آره بعد هم صدای داد یه پسر که یکیو محکوم میکرد.آخرشم تلفن قطع شد!
- دعا کنید تلفن سالم باشه بشه ردیابی اش کرد..اگه سیم کارت خارج شده باشه یا ازبین رفته باشه نمیشه
سامان با ترس به صفحه مانیتور خیره شده بود!چیز گردی در صفحه میچرخید...صفحه جدیدی باز شد...متین پس از چند دقیقه به سمت آنها برگشتو گفت:
خط بنام ندا اژدری...
سرگرد رضایی چندباری نام را زیرلب تکرار کرد و سپس با گیجی به سمت متین برگشتو پرسید:
پرونده سهیل جلالی؟؟؟؟
متین سری به نشانه مثبت تکان داد.سرگرد به سمت سامان برگشتو گفت:
تو سهیل جلالیو میشناسی؟؟؟؟
سامان با صورتی آویزان گفت:
من که گفتم اینا کار سهیل جلالیه!
سرگرد رضایی سریع گفت:
نوبهاری اینارو به من نگفته بود.بیا پسر بیا.متین تو ببین میتونی ردیابی کنی یانه
و سپس هردو به سمت اتاق سرگرد رضایی رفتند!سرگرد سر جایش نشستو گفت:
بگو
سامان از اول قضیه شرط بندی را گفت و سرگرد نوشت.سامان پرسید:
سهیل جلالی پرونده داره؟؟؟
- کجایی پسر؟؟؟چهارماهه تحت نظره عامل نفوذی داشتیم تو باندش.همه افرادمون آماده باشن واسه گرفتنش.اما بیست و چهار ساعته که جواب نمیده.تعقیب نشده و نمیتونیم ردیابیش کنیم!اگه این شماره نابود نشده باشه راحت میتونیم پیداش کنیم...
- یعنی...آرام پیدا میشه؟
- ان شاالله اما احتمال هراتفاقی هست.سهیل یه ساله وارد کننده کراکه و دست به هرکاری زده.تا شیش ماه پیش تقریبا چندمورد قاچاق انسان داشته اما اون موقع سندی برای اثبات نداشتیم.حالا که داریم تا دوروز دیگه میتونیم کارارو پیش ببریم.
- چرا دوروز دیگه؟؟؟
سرگرد همانطور که از اتاق خارج میشد گفت:
جلالی فردا شب از ایران خارج میشه
بااین حرف سامان از جا پرید و به سمت سرگرد دوید.بازویش را گرفتو گفت:
چی سرگرد؟چی گفتین؟؟؟؟
- جلالی فرداشب از ایران،قاچاقی خارج میشه میره دوبی.
و بدون جواب دادن به سامان از پله ها بالا رفت.سامان بااسترس از پله ها پایین آمد که به فردی برخورد کرد.متین بود.متین لبخند پراسترسی زدو گفت:
مژدگونی بده.شماره رو ردیابی کردیم
چشمان سامان پروژکتور شد...باورش نمیشد.یعنی آرام پیدا میشد؟یعنی میتوانست اورا دوباره ببیند؟رفتنی در کار نبود؟متین سریع گفت:
شمارتو دادی دفتر؟؟؟
- نه!
- برو بده معاون سرگرد رضایی خبری شد بهت بگن.برو خونه گوش به زنگ باش
سامان خیلی سریع همین کار را کردو از اداره آگاهی بیرون زد.با لبخندی سرشار از خوشحالی سوار ماشین شدو به سمت خانه پرواز کرد.بلافاصله بعد از رسیدنش سوالها شروع شد.اوهم جواب مختصری داد:
شمارشو ردیابی کردن گفتن گوش به زنگ باشیم.به شماره من زنگ میزنن.شماره خونرو هم دادم.به خانواده آرام هم همینارو بگین
- چرا شماره خونه خودشون رو ندادی؟
- شماره ای جز شماره امیرپارسا نداشتم اونم که اصلا بیخیال
دروغ گفته بود.شماره خانه اشان راهم داشت اما شماره خودشان را داده بود.همانطور که از پله ها بالا میرفت گفت:
همینارو به خانوادش بگین تا من استراحت کنم
شهربانو سری برای سامان تکان داد و به قرآن خواندش مشغول شد.از دیروز همه به دعا و ایه وصل شده بودند!چه میدانستند اوضاع خرابتر از اینهاست.
******
بلند صدا زد:
سرگرد مهرانفر
سرگرد مهرانفر از پله ها بالا رفت که سرگرد رضایی گفت:
- برو جایی که بهت گفتم
- ولی...
- ولی و اما نداریم...برو.خدافظ.ما حواسمون به همه چیز هست
پس از رفتن سرگرد مهرانفر،سرگرد رضایی به سمت سردار رفتو گفت:
چیکار کنیم؟
- بذار خبرارو بهن بگه.اقدام میکنیم.
سرگرد سری تکان دادو از سردار دور شد.مدام چهره سامان در ذهنش تدایی میشد.اولین پسری بود که اینگونه بابت نامزدش نگران بود.چه میدانستند از دل سامان؟؟؟؟جان عشقش درمیان بود...نجنگد؟سرگرد زیرلب زمزمه کرد:
پیداش میکنیم.پیداش میکنیم....موفق میشیم.
******
تلفن سهیل خاموش بود.توانایی پیگیری آن خط را نداشت.باآدرسی که گرفته بود وارد جاده خاکی شد.پس از کمی رفتن ویلا دیده شد.چراغش روشن بود.ماشین را کنار ویلا پارک کرد و به سمت ویلا رفت.در ویلا باز بود...بلند گفت:
سهــــــــیل!
اما کسی جواب نداد.از پله ها بالا رفت و بلند گفت:
سهـــیل
اما بازهم جوابی نشنید.نگران شد.نکند بلایی سرش آمده باشد.سرش را کمی چرخاند اما فقط روشنایی بود.به سمت اتاقی که برای آرام تعیین شده بود رفت.درش نیمه باز بود.آنرا که باز کرد با اتاق خالی مواجه شد.نــــه.اینجا چخبر بود؟پس سهیل کجاست.وارد اتاق که شد جنازه موبایلی را روی زمین دید.به سمت آن رفتو بدون آنکه به آن دست بزند نگاهش کرد...همین شماره بود... از اتاق خارج شد.هیچکس اینجا نبود.با قیافه ای پکر تصمیم به خارج شدن گرفت...نمیدانست چکار کند...باترس سوار ماشین شد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.غافل از اینکه سهیل خیلی وقت است آنجارا ترک کرده...جایی رفته که تا فردا شب در امان باشد و کسی از مکانش خبردار نشود.تنها چیزی که میدانست این بود که او فردا...معماله داردو پس از معماله دختر ها...سهیل ازآنجا میرود...تنها آرام نه...دختر ها!
*******
تا ساعت ده صبح رانندگی کرده بود.بالاخره به بندر عباس رسیده بودند.با سرعتی که او داشت معلوم بود میرسید.در بندر عباس با عرب ها قرار داشت.آنها خودشان بقیه کارهارا میکردند.خیلی خسته بود.دختر هارا وارد ویلایی که از قبل آماده و پر از محافظ بود کرد.از این ویلا فقط و فقط خودش خبر داشت نه کس دیگر.حتی رضا هم نمیدانست...از قبل این ویلا را پر محافظ کرده بود تا موقع تحویل دخترها همه چیز در امن و امان باشد.دخترهارا در اتاق انداخت و در را قفل کرد.هردو بی حال بودند.سهیل روی کاناپه افتادو خوابید.باید موقع تحویل دخترها سرحال باشد.امروز پول خوبی نصیبش میشود...
******
سرگرد رضایی به طبقه بالا رفت و بلند گفت:
سرگرد متینِ متین.
متین سریع جلویش استادو گفت:
جانم سرگرد؟
- متین جان به اون پسره،سامان سعادت بود دیگه؟
- آشنای آرام جاوید؟پرونده سهیل جلالی؟
- آره.زنگ بزن اطلاع بده بهش.
- چشم.
سرگرد لبخندی زدو گفت:
حلالمون کن
- سرگرد این حرفا چیه.ان شاالله هم شما هم سرگرد مهرانفر سربلند برمیگردین!
سرگرد با لبخند سری تکان دادو از پله ها پایین رفت.امروز علاوه بر نیروهای خود بندرعباس،این دو هم این ماموریت را به دوش داشتندو باید در این روز خودشان را به جلالی نشان میدادند...چقدر ممنون بودند از کمکی که در نیروها بود...متین به سمت دفتر سرگرد رضایی رفت.روبه معاونش گفت:
سرگرد گفت شماره سعادت رو بهم بدی.
پسر سریع گفت:
دوتا دادن.منزل یا موبایل؟
- هردو رو بده
پسرشماره هارا به متین دادو متین هم روی کاغذی نوشت.سپس به طرف اتاق خودش رفتو شماره را وارد کرد.هنوز دو بوق نخورده بود که سامان تلفن را برداشت:
بله؟؟؟
- سامان سعادت
- خودم هستم.شما؟
- سرگرد متینِ متین هستم.از اداره آگاهی تماس میگیرم
سامان از جا پریدو گفت:
سلام...سلام سرگرد...
متین لبخندی زدو گفت:
سلام.پاشو بیا آگاهی پسر.یچیزایی و باید بهت بگم که از پشت تلفن نمیشه
- چشم
- خدافظ
- خدانگهدار
سامان خیلی سریع از جا بلند شدو پس از شستن دست و صورت و پوشیدن لباسهایش سوییچش را برداشتو از خانه بیرون زد!نفهمید چگونه به اداره آگاهی رسید...خیلی سریع وارد شدو پس از پرس و جو کردن از چند نفر به سمت اتاق سرگرد متین راه افتاد.پس از هماهنگی با معاون متین در زدو وارد شد.متین با دیدنش لبخند کمرنگی زدو گفت:
خوش اومدی.بشین
سامان تشکری کردونشست.از قیافش خستگی میبارید اما مثل همیشه محکم بود...محکم و استوار.متین سرش را از روی پرونده بلند کردو گفت:
گفتم بیای اینجا یچیزایی بهت بگم.میدونستی که جلالی تو کار قاچاق انسان هم هست؟
- آره...
- پس حتما میدونی که قراره فامیل شمارو هم بفروشه؟
چشمان سامان گرد شد.اینرا نمیداست.سریع گفت:
نـــــه نه.یعنی چی؟غلط کرده.پسره عوضی به چه حقی میخواد همچین غلطــ...
متین دستش را به نشانه سکوت بالا آوردو گفت:
آروم باش.دیروز که شماررو آوردی ردیابیش کردیم نزدیک های قم یه ویلای دور افتاده ای بود که اونجا برده بودنش.نیرو که فرستادیم با خونه خالی مواجه شدن.چراغ ها روشن بود و یه ماشین توی پارکینگ پارک شده بود.اون ماشین دقیقا ماشینی بود که ما تحت نظر داشتیمش.یعنی اون با یه ماشین دیگه از قم خارج شده!امروز با کمک نیروی بندر عباس و نیرویی که با هماهنگی ما وارد باندش شده و خبرهارو بهمون داده میگیریمش
- مگه رفته بندرعباس؟
- آره.امروز تو بندر عباس ساعت دوازده شب طبق قرار باید دخترهارو معامله کنه.
سامان سرش را میان دستانش گرفت.متین به طرفش رفت.ضربه ای به شانه اش زدو گفت:
نگران نباش.نمیذاریم از ایران خارج شن!نمیذاریم دخترهارو ببرن!
- از کجا مطمئن شدین که رفتن بندرعباس؟
متین تک خنده ای کردو گفت:
گفتم که...عامل نفوذی داشتیم.
- عامل نفوذیتون...مطمئنه که قراره امشبــ...
- آره.تو از بابت این چیزها نگران نباش!سرگرد مهرانفر و سرگرد رضایی هم رفتن.ماموریت دارن.ماموریتی که این دو سرگرد توش باشن موفقیت آمیز انجام میشه.نگران نباش
- سرگرد...گفتین ساعت چند شب؟
- ساعت دوازده شب!
- میرم...
و از جا بلند شد که متین گفت:
کجا؟؟؟؟؟
- بندرعباس!
متین اخم کردو گفت:
میخوای بری کجا؟؟؟؟نمیشه.بشین
- نمیتونم تنهاش بذارم.وقتی که پیداش میکنن به یکی نیاز داره.من میرم​
- نمیشه
- من نمیتونم تنهاش بذارم.من بهش قول دادم.نمیتونم.درک میکنین؟نمیتونم بشینم همینجا و منتظر بمونم تا بیارنش.نمیتونم.باید برم
- حداقل وایسا با سرگرد هماهنگ کنم!
تلفنش را برداشت و شماره سرگرد مهرانفر که دیشب به سمت بندرعباس راه افتاده بود را گرفت و پس از کمی حرف زدن تلفن را قطع کردو گفت:
زود باش.برو ترمینال!پرواز ساعت یازدس.الان دهه.برو ببین میرسی یانه.خدا پشت و پناهت
سامان پس از تشکری کوتاه از در بیرون رفت.از پله ها پایین که آمد با امیرپارسا روبه رو شود.امیرپارسا به سمت او رفتو گفت:
سلام
سامان سری تکان داد گفت:
باید برم
امیرپارسا بازویش را گرفتو گفت:
کجا؟
- بندر عباس
- چرا؟
- امیرپارسا ولم کن دیر میشه
- بگو ببینم کجا؟آرام کجاست!؟؟؟
سامان سریع به سمتش برگشت و گفت:
اونی که آرامو دزدیه یه قاچاقچیه مواد مخدره که امروزم قراره با آرام از کشور خارج شه.برو بالا بپرس دفتر سرگرد متینِ متین.
- چی؟
- متینِ متین.اسمو فامیلیش یکیه.برو بگو برات توضیح میده.خدافظ
و سریع پایین رفت.سوار ماشینش شدو راه فرودگاه مهراباد را در پیش گرفت.طول نکشید تا رسید.ماشنیش را در پارکینگ پارک کردو سوییچ را در جیبش گذاشت.سریع وارد شدو به سمت پذیرش رفت.تند گفت:
یه بلیط میخوام واسه بندرعباس.همونی که الان پرواز داره!
- بذارید ببینم جای خالی داریم؟
و شروع به گشتن کرد.لبخندی زدو گفت:
یه جای خالی هست.کارت شناسایی لطفا
سامان سریع کارت شناسایی اش را داد.حواسش پی این کارها نبود.اصلا نمیفهمید دختر چه میگوید.فقط کارها را انجام میداد.زمانی به خود آمد که در صف بالا رفتن از هواپیما بود.همان لحظه از خدای خود خواست که با آرام برگردد!در اصل آرام را صحیح و سالم برگرداند!روی صندلی هواپیما نشست.چقدر خوشحال بود که هواپیما جای خالی داشت.در دلش چندباری خداراشکر کرد.هیچکس از رفتنش باخبر نبود.جز امیرپارسا.تلفن را روی حالت پرواز گذاشتو به بیرون زل زد.هواپیما راه افتادو سپس از زمین بلند شد.سامان چشمانش را بست.فقط برای اینکه زودتر زمان بگذرد.فقط فکر میکرد.به اینکه قرار است چه اتفاقی بیوفتد.فقط به این فکر میکرد که اگر آرام را از دست دهد نابود میشود.یکبار وقتی فهمید مادر و پدرش واقعی نیستند نابود شد.هفت سال گذشت تا به خودش بیاید.اینبار اگر آرام را از دست دهد چه میخواهد بکند؟آنقدر فکر کرد که خوابش برد!با صدای مهماندار که اورا صدا میزد بیدار شد:
آقا...آقای محترم.پاشین هواپیما نشسته
سامان بلافاصله چشمانش را باز کردو به اطراف نگاه کرد.هواپیما تقریبا خالی بود.سریع از جایش بلند شدو به سمت در رفت که مهماندار گفت:
کیف دستیی چیزی نداشتین؟
- هیچی ندارم
و از پله ها پایین آمد.نفس عمیقی کشید.اینجا هوایی بود که حال آرامش در آن نفس میکشید؟؟؟؟اینجا همانجا بود؟؟سوار هواپیما شدو بلافاصله تلفنش را از حالت پرواز خارج کرد.چندین تماس بی پاسخ از مهدی و پدرش و امیرپارسا داشت.تلفن زنگ خورد.پدرش بود.تلفن را دم گوشش گذاشتو گفت:
بله؟
- سامان تو کجایی؟
- بندرعباس
- چـــــــــــــی؟
- بندرعباسم بابا.
- تو اونجا چیکار میکنی؟
- آرام و آوردن اینجا؟
صدای فرهاد آرام شد:
بندر عباس؟برای چی بردنش اونجا؟
- قضیش مفصل بابا.من فعلا برنمیگردم.دعا کن برام.برای اینکه بتونم سالم برش گردونم
فرهاد مردانه خندیدو گفت:
میدونم که میتونی.عشق همه چیو حل میکنه
- بابا؟
- برو موفق باشی.
و تماس قطع شد.چشمان سامان کمکم از حالت گردی خارج شدو با لبخند به تلفن زل زد.دوباره صدای تماس بلند شد.امیرپارسا بود:
بله؟
- سامان چرا زودتر بهم نگفتی که بیام؟
- سرگرد گفت بهت؟
- آره!میام.
- کجا؟
- بندرعباس
- کجــــا؟؟؟؟
- بندرعباس
- نمیخواد.ببین امیـــر پارســـ...
تماس قطع شد.سامان تلفن را پایین آوردو سری به نشانه تاسف تکان داد.اتوبوس که ایستاد همه پیاده شدند.سامان از هتل خارج شد.چمدانی نداشت که منتظرش بایستد.دوباره تلفنش زنگ خورد.تلفن را که بالا آورد شماره سرگرد متین را دید.شماره اش را ذخیره کرده بود.سریع تلفن را دم گوشش گذاشتو گفت:
سلام سرگرد
- کجایی.رسیدی؟
- آره.بندرعباسم
- برو به این هتلی که میگم.بگو با آقای امین مهرانفر کار دارم.بعدش خودتم یه اتاق بگیر.
- باشه
- بنویس.هتلـــ...
و آدرس را به سامان گفت و سامان هم حفظ کرد.پس از خداحافظی سوار ماشین شدو آدرس هتل را به راننده گفت.حدود چهل و پنج دقیقه بعد به هتل رسید.به سمت پذیرش رفتو گفت:
با آقای امین مهرانفر کار دارم
- سرگرد؟
- بله!
- بگم چه کسی باهاشون کارداره؟
- بگین سعادت هستم.فکر کنم بدونن
پسر تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت و پس از کمی حرف زدن روبه سامان گفت:
بشینین الان میان
سامان روی مبل نشست سرش را پایین انداخت.مدام پاهایش را تکان میداد.با شنیدن صدایی سرش را بالا گرفت:
سلام
سریع از جا بلند شدو گفت:
سلام
- سامان سعادت؟
- بله.خودم هستم
سرگرد ضربه ای روی شانه سامان زدو گفت:
از تهران تا اینجارو بکوب اومدی واسه پیدا کردن دختر دوست بابات؟
- شما از کجا میدونین اون کیه منه؟
- خبرا میرسه پسر.افتخار میکنم بهت.مسئولیت پذیر هستی.اتاق همینجا بگیر.قراره خیلی بهمون کمک کنی...
هردو روی مبل نشستند.سرگرد ادامه داد:
ما امروز بعد نهار میریم اداره آگاهی بندر عباس خودمونو معرفی میکنیم.اونا از این قضیه خبردارن و توسط سردار هماهنگ شدن.زمانی که خواستیم نیرو بفرستیم باهات تماس میگیرم تا توهم بیای.بهتره ببینتت!شاید حالش خوب شه.حالا پاشو بریم استراحت کن.آهان.راستی اول اتاق بگیر.
و به سمت پذیرش رفتند و سامان گفت:
اتاق یه تخته میخوام.
پسر کلید را به سمت سامان گرفت و گفت:
اتاق 249.طبقه خود سرگرد هستش
سامان تشکر کرد و کارتش را دراورد.نیمی از هزینه اتاق را حساب کرد.باقیش را موقع رفتن حساب میکرد.هردو سوار آسانسور شدند.به طبقه مربوطه که رسیدند از آسانسور پیاده شدند.هردو به سمت اتاق رفتند و سرگرد کلید را به دست سامان دادو گفت:
برو استراحت کن.گوش به زنگ باش
سامان با صدایی آهسته گفت:
باشه.
و وارد شد.کتش را دراورد و روی تخت دراز کشید.دستانش را روی چشمانش گذاشت و بازهم فکر کرد.به امشب...به ساعت دوازده شب...
****
از در اتاق سامان فاصله گرفت و به طرف اتاق سرگرد رضایی رفت.رضایی در را باز کردو سرگرد وارد شد.رضایی پرسید:
چی شد امین؟اومد؟
- آره.خیلی نگران بود.همینجا اتاق گرفت
- گفتی دختره چه نسبتی باهاش داره؟
- دختر دوست باباشه!
- اوه...امروز باید بریم خودمونو معرفی کنیم.حواست هست!؟
- آره.بعد نهار میریم.بعدشم شب باید زنگ بزنیم این پسره بیاد
- من فکر کنم سردار محمدی نیروش آماده باشه!
- آره.سردار رضوی از تهران زنگ زده و هماهنگ کرده.خودشون میدونی از کی اینجارو تحت نظر دارن؟هماهنگه
- امیدوارم همه چی خوب پیش بره
- ان شاالله!
کمی که استراحت کردند به سمت اتاق سامان رفتند و اطلاع دادند که ده دقیقه دیگر ساعت نهار است و بهتراست زود بیاید.سامان هم پس از شستن دستو صورتش از اتاق خارج شدو به سمت آسانسور رفت.اسانسور که به پایین رسید کمی سرش را چرخاند که سرگرد به شانه اش ضربه ای زدو گفت:
بیا اینجا
سامان به سمت آنها رفت.غذا سلف سرویس بود.سامان کمی برنج و کتلت برداشتو کناری نشست.رضایی و مهرانفر کنارش نشستند.مهرانفر گفت:
مطمئن بودم میای!
- چرا؟
- چون هیچجا ولش نمیکردی.حتی تو اراک.
- اراک؟شما از کجا میدونین؟
- روز فوت باباش وقتی همه رفتن تو موندی درسته؟
سامان سرش را تکان داد.مهرانفر ادامه داد:
میدونستم ولش نمیکنی.مطمئن باش پیداش میکنیم و صحیح و سالم بدست خودت میدیمش.
سامان لبخند بی جانی زدو سرش را زیر انداخت.کمی از غذایش را که خورد هردو سرگرد از جایشان بلند شدند وسرگرد رضایی گفت:
ماباید بریم.حواست باشه که چه زمانی باهات تماس میگریم.خودتو برسون که ببینش!
سامان به احترام از جا بلند شدو گفت:
موفق باشین
و نشست.کمی برایش سخت بود.آنها این اطلاعات را از کجا داشتند؟تلفنش زنگ خورد.دانیال بود:
بله؟
- کجایی سامان؟
- بندرعباس!
- اونجا چرا؟
- قضیش خیلی طولانیه.سهیل آوردتش اینجا.
- ای وای.بندرعباس چیکار میکنه؟
- میخواد از ایران بره!
- میخواد آرامو ببره بعد تو انقد ریلکسی؟
- ریلکس؟به من میگی ریلکس؟
- آره.لحنت خیلی ریلکسه.اصلا تلاشی کردی واسه پیدا کردنش؟
- دوروزه رفته کلا چهارساعت بیشتر نخوابیدم.همش اداره آگاهیم.پاشدم با دوتا سرگرد اومدم بندرعباس واسه اینکه قراره ساعت دوازده شب کلی نیرو بفرستن بگیرنش بعد به من میگی ریلکس؟اصلا تو مگه اینجایی که بدونی من ریلکسم یانه!
- مگه سهیل پرونده داره اونجا؟
- آره!شیش ماهه تحت نظره!
- من...معذرت میخــ...
- مهم نیست.باید برم.خدافظ
و تلفن را قطع کرد.بدون خوردن غذا سوار آسانسور شدو به سمت اتاقش رفت.
*****
از حالا شروع شد...زمان سنج ها به کار افتاده بودند.ساعت چهار بعد از ظهربود...هشت ساعت دیگر آرام به کل نابود میشد.آرام در اتاق اشک میریخت!آرام هردفعه دقت میکرد...اولین اشکش از چشم چپش سرازیر میشد...چقدر غصه؟چقدر ناراحتی؟د،پرصدا باز شد.سهیل جلو آمدو دهان هردو را باز کردو آهسته گفت:
بهتره جیغ جیغ نکنید.نه تنها کسی صداتونو نمیشنوه و به کمکتون نمیاد بلکه باعث میشه زودتر هم کارمو انجام بدم!پس مثله بچه آدم باشین.گریه هم نکنین که چشماتون باد کنه.میخوام شیک به نظر بیاین
و از اتاق خارج شد!آرام با صدای آهسته گفت:
بیا جیغ بزنیم.شاید یکی شنید!
ندا بی جان سرش را تکان دادو گفت:
من هیچ جونی ندارم که جیغ بزنم.میدونم هیچکی نیست.قبلا دیدم اینجارو.بدنم دیگه جای سالم نداره که بیاد کتک بزنتم
اشک در چشمان آرام جوشید.با شرمندگی گفت:
ببخش توروخدا.بخاطر من ببین تو چجوری شدی.
ندا لبخندی زدو گفت:
اشکال نداره.من تازه نصف حس و حال بد تورو دارم!
- یه سوال بپرسم ازت؟
- بپرس!
- تومیدونی اون منو چجوری پیدا کرد؟
ندا سری به نشانه مثبت تکان دادو گفت:
میدونی پیدا کردنت چقد خرج گذاشت رو دستش؟اول که رفت ترمینال بعد اون آقایی که تو ماشینش سوار شده بودیو پیدا کرد آمار داد.اومدن تهران اون آقاهه که تورو رسونده بود دم خونتون...
- دم خونمون؟کجا؟
- پاسداران!
آرام با تعجب گفت:
نــــــه!اونجا که خونه خودمون نبود
- خونه عمتینا بود.نه؟
- آره
- رفت اونجا سر رویا دختر عمتو شیره مالید دخترعمتم لوت داد.
- باورم نمیشه.منو رویا لج بودیم.ولی فکر نمیکردم دیگه تا این حد پست باشه.
- البته سهیلم کلی دروغ بهش گفت ولی در هرحال.اومد شد شریک تو کارخونتون.محمد پاک سرشت.بعدشم که اینجوری شد!
- خب...چرا اومدیم اینجا.اصن اینجا کجاست؟؟
- بندرعباس​
- چــــــی؟بندرعباس؟
- آره.دیشب که زنگ زدی ترسید ردیابی مون کنن.یه ربع بعد مارو سوار ماشین کرد آوردتمون اینجا.حالا فهمیدی چرا؟
آرام سرش را تکان داد.به دیوار تکیه دادو گفت:
یعنی دیگه هیچکی نیست مارو نجات بده؟
- چرا.من امیدم به اون بالا سریه.خودش نجاتمون میده!
عقربه ها با سرعت میچرخیدند و جای خود را به یکدیگر میدادند....سهیل وارد شدو گفت:
ساعت هشت شده!پاشین.باید حاضر شین.خانوم میاد تا حاضرتون کنه
و پشت سرش خانم چاقی وارد شد.لبخند بزرگ زشتی زدو به انگلیسی گفت:
How are you?
حالتون چطوره؟
سپس به آرام اشاره کردو گفت:
Please stand up!
لطفا بلند شو
اما آرام از جایش تکان نخورد.زن بزور بلندش کرد و گفت:
Sit here!
بشین اینجا!
آرام باز هم ننشست.زن بزور به شانه هایش فشار آوردو اورا نشاند!وسیله های آرایشی اش را برداشت و شروع به کار کرد.اول از همه تمام کبودی های صورت آرام را به لطف کرم پودر و پنکیک پنهان کرد.تا دست به سمت لوازم آرایشی برد آرام کنارش زدو گفت:
Please go there!
لطفا برو اونور!
زن را هل داد و با زحمت از او دور شد.زن خواست اورا به طرف صندلی بکشد که سهیل سر رسید و با دست به او اشاره کرد که بیخیالش شود!سپس به ندا اشاره کرد و به انگلیسی از او خواست فقط کبودی هارا بپوشاند.زن هم همین کار را کردو ندارا هم کنار آرام نشاند.قلب هردو به تپش افتاده بود.آرام گفت:
میترسم اتفاقی بیوفته.میترسم...
- نترس.نمیذارم بفروشتت!
آرام سریع به سمت ندا برگشت و گفت:
چـــــی؟چیکارم کنه؟
و خیلی سریع اشک در چشمانش جوشید.ندا با ترس گفت:
چــ...چیزه.میگم نمیذارم اتفاقی واست بیوفته
آرام سری تکان دادو گفت:
میخواد منو بفروشه نه؟باید جلوی یه عده آدم خوشکل به نظر بیایم.میترسم ندا.میترسم
- تو مگه خدا نداری؟یعنی انقد حواسش پرته که مارو نبینه؟
- نمیدونم...شایدم منو فراموش کرده!
- اینطوری نگو آرام.خدا بزرگه.هر اتفاقی به صلاحمون باشه میوفته!مطمئن باش
آرام حرفی نزدو سرش را زیر انداخت.اما بعد از چند دقیقه گفت:
یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟
- نه.بپرس
- تو چرا نامزد سهیل شدی؟بابات چرا تورو داد به سهیل؟
ندا پوزخندی زد و گفت:
مامانم که از بابام طلاق گرفت منو باخودش نبرد.میگفت سربار اضافی نمیخوام و منو سپرد به بابام!بابای منم چیکاره؟؟؟وارد کننده کراک!قاچاقچیه مواد مخدر.ازهمون بچگی از کارش متنفر بودم.یه شریکی داشت به اسم محسن جلالی.بابای سهیل.باهم دیگه وارد میکردن.وضع مالیمون توپ بود.همیشه بهترین چیزارو داشتم.اما خوشبخت نبودم.من مامانمو میخواستم.محبت پدرمو میخواستم.من از کارش بدم میومد.همیشه حواسش به کارش بود.همیشه باید یه عالمه محافظ اطرافم میبودن!جاهای خوب خوب نمیتونستم برم.هیجده و که رد کردم رفتم انگلیس.بعد چهارسال برگشتم.یعنی پارسال.اومدم ایران و فهمیدم شریک بابا مرده و پسرش داره کاراشو ادامه میده.بابای منم منو داد به سهیل.دوسش نداشتم اما بدم هم نمیومد ازش.کل نیاز های عاطفیمو جبران میکرد.کمکم داشتم بهش علاقه مند میشدم که قضیه تورو فهمیدم.از اونروز قسم خوردم نذارم اتفاقی برات بیوفته.حالا هم اینجام!
آرام سری تکان دادو گفت:
بابات الان میدونه اینجایی؟
- آره!سهیل هرکاری بامن بکنه بابام میگه شوهرته حق داره!هه...دیدی.همه باباها خوب و مهربون نیستن.خیلی هاشون هستن که با زندگی بچشون بازی کنن!
- بابای منم اینجوری بود...تا هفت ماه پیش خوب بود اما از اون به بعد...
- میدونم داستانتو.متاسفم.شنیدم فوت کرده!
- آره...پریزروز چهلمش بود که...
ندا سری به نشانه تاسف تکان داد.سهیل وارد شد دست و پاهایشان را باز کرد.گفت:
میتونین برین دستشویی.اما اگه نقشه ای داشته باشین من میدونمو شما.اینجا پر محافظه.هیچ کاری نمیتونید بکنید
هردو سرشان را تکان دادند.دستشویی حتی آیینه هم نداشت.سهیل میترسید آنرا بشکنندو رگشان را بزنند.برای همین هردو سالم برگشتند.دست هایشان را بستو روی مبل نشاند.سهیل روبه رویشان نشستو گفت:
دم این مِری گرم.خوب کبودیارو پوشونده.خب.بیاین غذاتونو بخورین.ساعت نه شبه.دوساعت و نیم دیگه باید راه بیوفتیم!
شامشان را جلویشان گذاشت.سهیل اضافه کرد:
باید بخورین.وگرنه به زور میکنم توحلقتون!
هردو غذایشان را با استرس خوردند.مگرپایین میرفت؟غذا که تموم شد سهیل شروع به حرف زدن کرد.آرام مدام اشک میریخت اما سهیل بی توجه به او حرف هایش را میزد.کم چیزی نبود.توسط یک ایرانی به یک عرب فروخته میشد.آنهم یک ساعت و نیم دیگر!ندا آهسته اشک هایش را پاک کردو گفت:
خیالت راحت باشه.هیچی نمیشه
اما آرام گوش نمیداد و فقط اشک میریخت.سهیل از جایش بلند شدو به سمت بالا رفت.یک ساعت تمام جلوی آیینه ایستاده بودو کت شلوار امتحان میکرد.راس ساعت یازده از پله ها پایین آمد.نگاهی به هردو کرد.پاهایشان را باز کرد.به سمت آرام رفت.دستی روی صورتش کشیدو گفت:
تا چند ساعت دیگه از این کشور خلاص میشی کوچوولو
آرام صورتش را عقب کشیدو گفت:
به من دست نزن
سهیل پوزخندی زدو گفت:
به نظرت یه ایرانی بهتر از اون عربای ریشو نیست؟
آرام با نفرت به او نگاه کرد و باز هم پوزخند دریافت کرد.به دو نفر اشاره کرد.آنها به سمت ندا و آرام آمدند و آنهارا بلند کردند و به سمت در کشاندند.آرام گفت: ولم کن.ولم کن عوضی.
و ندا فقط دستو پا میزدو سعی میکرد خودش را از آنها جدا کنند.سهیل گفت:
وایسید
هرچهار نفر ایستادند.سهیل همانطور که به آنها نزدیک میشد گفت:
یچیز مونده
درست روبه روی دخترها قرار گرفتو چسب را دور دهان هردو پیچید.سپس گفت:
میتونین ببرینشون
باز هم دخترها دست و پا میزدند اما آن مرد های عظیم الجثه مگر کنار میرفتند.دختر هارا سوار ماشین کردند و خودشان هم کنارشان نشستند!سهیل جلو نشستو گفت:
برو ویلای نادری!مهمونی داره
مرد چشمی گفت و راه افتاد!مدام نگاهش بین دختر ها میچرخید!پس از نیم ساعت به ویلا رسیدند.آرام و ندا را به سختی پیاده کردند.دومرد دستان آنهارا گرفته بودند و به زور تصمیم به وارد کردن آنها داشتند.ندا و آرام هم که زوری نداشتند.بالاخره وارد شدند.راننده به یقه اش دست کشیدو پس از فشار دادن چیزی زیرلب گفت:
رسیدیم
و سرش را پایین انداخت.سپس مانند خیلی از افراد دیگر تفنگ به دست اطراف را نگاه کرد.سهیل بااخم وارد شدو به دنبالش مرد ها آرام و ندا را آوردند.نگاه همه به سمت آنها کشیده شد!دختر ها مدام خودشان را تکان میدادند اما مگرمیتوانستند از دست آنها رهایی یابند؟دهانشانم که بسته بود وگرنه جیغ میکشیدند!دوباره مهمانی شروع شدو سهیل با اشاره به پسر ها به آنها فهماند که آرام و ندارا روی مبل بنشانند!هردو آنهارا به سختی روی مبل نشاندند!نادری به سمت سهیل رفتو گفت:
اوووف.چیکار کردی ایندفعه سهیل!اون دختره.ندا دختره اژدری نیست.نامزدت؟
- چرا.
- اونم میفروشیش؟
- نه.اونو آوردم بترسونمش!مورد اصلی بغلیشه!
نادری با چشمان هیز خود سرتا پای آرام را کاویدو گفت:
آره.دختر اصیل ایرانی.چشم ابرو مشکی!هیکلشم که خوبه!بیا اینو هدیه بده به من...
- کم واسش خرج نکردم که حالا هدیه بدم.پولشو میخوام
- میدم بهت
- بذار حالا ببینم با کدومتون کنار میام!
و پس از برداشت لیوانی نوشیدنی غیر مجاز به سمت دخترها رفتو روبه رویشان نشست.پس از مدتی گفت:
چطوره!خوشتون میاد؟
هردو نگاه نکبت باری به سهیل انداختند!ولی سهیل پوزخندی زدو مشروبش را خورد!آرام در دلش فقط ذکر میگفت و ایه میخواند!چندباری هم آیت الکرسی خواند!میترسید از آن موقعی که اورا با یک شیء اشتباه بگیرند و رویش قیمت بگذارند!صدای زیاد اهنگ حالش را خراب کرد.از همه چیز بدش آمد.از همه مرد ها.از آن پنجاه و دوبرگ.از قمار.از نوشیدنی غیر مجاز.از هر کسی که اینجاست بدش آمد.از امیرپارسا هم بدش آمد.پسری که دم از غیرت میزد اگر سهل انگاری نمیکرد آرام حال اینجا نبود.اما نفرت به چه درد آرام میخورد.او اول امیدش به خدا بود...بعد هم به سامان!
******
سرگرد رضایی هدفون را از گوشش خارج کردو گفت:
پیام داد.پدرام پیام داد!رسیدن به ویلا
لبخندی روی لبان سرگرد مهرانفر نشست.سردار محمدی بلند گفت:
نیروی عاظمی پرونده سهیل جلالی.آماده باش!
و سپس روبه سرگرد رضایی و مهرانفر گفت:
برید که موفق باشین!
هردو احترام نظامی گذاشتند پایین رفتند.ون های مشکی که داخلشان پراز مامور با لباس مشکی بود.هردو سرگرد ضدگلوله پوشیدند و صورتشان را با کلاهی پوشاندند.جوری که فقط چشمها و دهانشان معلوم بود!اسلحه به دست سوار ون شدند.نیم ساعت قبل به سامان خبرداده بودند تا بیایدو اوهم ضدگلوله به تن سوار ون شد!
******
نادری نگاهی به ساعت انداختو گفت:
ساعت دوازده شده.خریدارا اومدن
دو مرد عربی به سمت سهیل و دخترها راه افتادند.لباس بلند مشکی پوشیده بودند.صورتشات پر از ریش بود.روبه روی آنها نشستند.مرد به عربی از سهیل پرسید:
کدومشونه؟
پسری برای سهیل ترجمه کردو و سهیل به پسر پاسخ داد:
هرکدوم که بخواین!
پسر حرفش را برای آنها ترجمه کرد.ندا نفرت بار به سهیل نگاه کرد!هردو مرد با هیزی به دخترها نگاه کردند.آرام سرش را پایین گرفته بودو اشک میریخت.سهیل دستش را زیر چانه آرام گذاشتو به زور سرش را بلند کرد.آرام با چشمانی پراز اشک به مرد زل زد!مرد به ندا اشاره کردو گفت:
اون و چند میفروشی؟
پسر حرفشان را برای سهیل ترجمه کرد.بغض در گلوی ندا زنده شد.به سهیل نگاه کرد.سهیل گفت:
اصل کاری اینه
و به آرام اشاره کرد.پس از اینکه پسر حرف سهیل را به عربی برای آن دو نفر بازگو کرد هردو به سمت آرام برگشتندو نگاه خریدارانه ای به او کردند.آرام از خود بدش آمد.دو مرد عرب اینگونه نگاهش میکنند؟؟؟؟سرعت ریختن اشک هایش زیاد شد.مرد عرب سری تکان دادو گفت:
خوشگله.قیمت پیشنهادی ماسه تومنه!
و باز هم ترجمه.سهیل پاسخ داد:
کمه ...بیشتر میخوام
- سه میلیون و پونصد!
- بیشتر
- یه دختر بی ارزش انقد نمی ارزه که سه میلیون براش بدیم!
- ندین.مشتری های بهتری هست
و به نادری اشاره کرد که مرد عرب سریع گفت:
چهارمیلیون دلار دیگه آخرش
سهیل پس از کمی تفکر سری به نشانه مثبت تکان داد.کیف سامسونتش را روی میز گذاشت و در آنرا باز کرد.پر از دلار دست نخورده.سهیل به پسری اشاره کردو گفت:
بیا جلو
پسر جلو آمد.سهیل به پول ها اشاره کردو گفت:
ببین اصله
سر خم شدو پول هارا نگاه کرد.پس از کمی وارسی گفت:
بله اقا.واقعیه!
سهیل سری تکان داد.به سمت آرام برگشتو گفت:
تموم شدی
و سپس به سمت مرد عرب برگشتو گفت:
بدین امضا کنم
مرد عرب برگه ای به دست سهیل داد.سهیل دستش را به سمت برگه که برد تا امضا کند صدای شلیک گلوله از بیرون شنیده شد.تند تند به هم شلیک میکردند!صدای آهنگ قطع شدو همه جیغ زدند!عرب ها بلند شدند و سریع به عربی زیرلب فحش هایی دادندو کیف هارا بستند و سپس به سمت سهیل برگشتندو به عربی گفتند:
دخترها ماله خودتون.بدبختمون کردی
و سریع توسط محافظانشان از ویلا بیرون زدند.سهیل برگه را گوشه ای پرتاب کردو اسلحه اش را دراورد.آرام و ندا با ترس به یکدیگر نگاه میکردند.سهیل به سمت پنجره رفت و خیلی نامحسوس آنرا باز کردو به بیرون خیره شد!یگان ویژه!پراز آدم هایی با لباس مشکی آن بیرون در حال تیراندازی بودند.باورش نمیشد!تمام محافظین کشته شده بودند.داخل ویلا همهمه بود.دختر ها جیغ میزدند و پسرها به دنبال راه فرار بودند!و اما آرام و ندا.با ترس به یکدیگر نگاه میکردند.ویلا تقریبا خالی شده بود اما داخل هم هنوز محافظانی بودند!سهیل به سمت دخترها رفت.روبه آرام گفت:
مثل اینکه فک و فامیلت زیادی بهت ارادت دارن.بهشون نشون میدم.و هردورا بلند کرد و به سمت در ویلا حرکت داد.اسلحه اش را روی سر هردو گرفت.ندا همانطور که میرفت بدون اینکه سهیل بفهمد چاقویی را که روی میز بود برداشت و زیر آستینش پنهان کرد!سهیل هردو را هل داد.دم در ایستاده بود که صدایی شنیده شد:
سهیل جلالی.ویلا محاصره شده.دخترهارو بردارو بیار بیرون.نمیخوایم بهت آسیب بزنیم.بیا بیرون
سهیل پوزخندی زدو وارد پارکینگ شده.هنوز کسی داخل ویلا نشده بود.سهیل خیلی سریع در یکی از ماشین هارا باز کردو آرام و ندارا در آن هل داد.خودش هم سریع پس از بهم فشردن چند سیم ماشین را روشن کردو گازش را گرفتو از ویلا خارج شد.ندا چون دستهایش پشت سرش بسته شده بود نمیتوانست کاری کند.وگرنه همان اول چاقو را به سهیل میزد.صدای گاز ماشین که بلند شد صدای تیراندازی هم بلند شد.دختر ها پشت صندلی پناه گرفته بودند.سهیل با سرعت میرفت و ون ها هم دنبالش.اما کمی دور بودند.سهیل خیابان را پیدا نمیکرد.جاده خاکی بود.مدام به اطراف نگاه میکرد تا خیابان را پیدا کند اما چیزی نبود.ناچار ایستاد.باید از آرام استفاده میکرد!ماشین را نگه داشتو دختر هاراپیاده کرد.ون ها ده متر قبل ایستادندو نیروها از ماشین پیاده شدند!سهیل اسلحه اش را روی سر آرام گرفت.به زودی روبه رویش پر از پلیس شد.سرگرد رضایی بلند گفت:
سهیل اسلحت رو بنداز.محاصره ای.
سهیل پوزخندی زدو با فریاد گفت:
چی شد؟؟؟؟قبلا که تعدادتون بیشتر بود!
- رفیقاتو گرفتن!اسلحت رو بنداز
- نچ نچ اونی که باید اسلحش رو بندازه شمایین!میبینید که.جون این دختر کوچولو ها به انگشت من بنده.اگه این انگشتم تکون بخوره اول آرام وبعد ندا میرن اون دنیا!پس اسلحه هاتون رو بندازین.
- دیوونه نشو.نذار به جرمت اضافه بشه!
- من چیزی واسه از دست دادن ندارم!اسلحتون رو بندازین
- سهیــ...
- میگم بندازین پایین​
سرگرد رضایی به همه اشاره کرد تا اسلحه شان را پایین بگذارند!سهیل برای پلیس ها کری میخواند.ندا آهسته مشغول شد!چاقو را از آستینش دراورد آهسته آهسته روی طناب دستانش کشاند.چاقو تیز بود...گره ها آهسته آهسته باز میشدند.سهیل همچنان مشغول بود.دستان ندا باز شد.طناب راآهسته روی زمین انداختو به سمت آرام برگشت.
نمیتوانست دستان آرام را باز کند.ضایع میشد.سهیل در حال دادو فریاد زدن بود که سرگرد مهرانفر جلو آمد.سهیل دادزد:
جلو نیا.میزنمشون
سرگرد مهرانفر با یک حرکت کلاهش را از سرش دراورد و چهره اش را به سهیل نشان داد!سهیل مات و مبهوت به فرد جلویش نگاه میکرد.نه...باورش نمیشد.اما ندا معمولی نگاه میکرد.سهیل با تعجب به او نگاه کرد.سرگرد جلو آمد.اسلحه اش را بالا گرفت و گفت:
اسلحتو بنداز سهیل.منم...
- رضــــــا!
- سرگرد امین مهرانفر هستم محاصره ای اسلحت رو بنداز
سهیل به رضا نگاه میکرد.باورش نمیشد!کسی فکر میکرد دوست اوست پلیس بود!پلیسی که حال جلویش ایستاده و میگوید که اسلحه اش را بندازد.سرگرد رضایی هم کلاهش را دراوردو گفت:
منم وحید رضایی هستم!دوست صمیمی رضا.یادته سهیل؟؟؟؟حالا ما اینجاییم.دقیقا روبه روی تو.اما به عنوان پلیس.اسلحتو بنداز
سهیل هنوز هم مبهوت به رضا نگاه میکرد.نداهم بیکار نبود.با چاقو روی طناب دستان آرام میکشید.بالا خره باز شد.باید آرام را نجات میداد.سهیل بالاخره به خودش آمد.دهان آرام را گرفتو گفت:
وقتی جنازه این دختر اینجا افتاد میفهمین!
سامان از ماشین پیاده شد.جلوکه رفت با دیدن آرامی که مانند ابر بهار اشک میریخت بلند گفت:
آرام
آرام توجهش به سامان جلب شد.با دیدنش انگار دنیارا به او دادند.باورش نمیشد.سامان اینجا بود.پسری که لحظه ای دست از حمایت آرام برنداشته بود.آرام با چشمانی پراز اشک به سامان زل زد که سهیل گفت:
آقا پسر عاشق.بروعقب تا نکشتمش
سامان با عصبانیت به سهیل نگاه کردو عقب عقب رفت!بلند گفت:
اگه دستت بهش بخوره...
- هیچ غلطی نمیتونه بکنی
و دهان آرام را ول کرد.غافل از آنکه دستان او باز است.در یک حرکت ناگهانی،ندا،آرام را به سمت پلیس ها هل دادو به سمت سهیل برگشتو با پایش به شکم سهیل کوبید.سهیل از درد خم شدو اسلحه از دستش افتاد.تمام مامور ها اسلحه شان را بالا گرفتند.ندا ضربه دیگری به او زدو دست برد و چسب را از دور دهانش کندو بلند گفت:
بدو آرام
و خودش هم به سمت آرام دوید که ناگهان صدای شلیک گلوله و سپس صدای جیغ ندا بالا رفت!با صدای شلیک گلوله و ندایی که روی زمین افتاده بود رضا یا همان امین مهرانفر به سمت سهیل دو گلوله شلیک کرد که دقیقا به دست و پای چپش خورد!صدای داد سهیل هم بالا رفت و روی زمین افتاد.آرام سریع دهانش را باز کردو به سمت ندا دوید!با جیغ گفت:
ندا چت شد؟؟؟؟ندا...ندا توروخدا چت شد؟نــــــــــــدا!
چند نفری به سمت سهیل رفتنو به دستانش دستبند زدند!صدای آمبولانسی که خود نیروی انتظامی بندرعباس ضمن احتیاط به دنبال آنها فرستاده بود شنیده شد.چشمان ندا کمکم بسته میشد که آرام اورا محکم تکان دادو گفت:
چشاتو باز کن لعنتـــی.ندا داره آمبولانس میاد.چشماتو باز کن
و به او نگاه کرد.از بالای سینه اش خون سرازیر بود!آرام جیغ میزدو کمک میخواست که بالاخره آمبولانس رسید و به سمت ندا آمد.اورا سریع روی برانکارد گذاشتندو به سمت آمبولانس بردند.سهیل را هم سوار کردند پس از خداحافظی با سرگرد از آنجا دور شدند.آرام روی زمین نشسته بود و گریه میکرد.بالاخره سامان به خود آمدو به طرف آرام دوید.تن بی جان اورا در آغوش کشید.آرام که فهمید در آغوش سامان است بلند بلند هقهق کردو گفت:
ســــــامان
سامان آرام را به خود فشرد و گفت:
جانم؟؟؟جانم عزیزم؟حالت خوبه؟قربونت برم حالت خوبه
- ســــامان نــــدا...نکنه بمیره!!
- نه عزیزم.نه.نمیمیره.دیدی بردنش؟بردنش بیمارستان.نترس عزیزم.نترس
آرام دستش را دور گردن سامان حلقه کردو دوباره هقهق کرد.چقدر دلش تنگ شده بود.برای این حمایت.برای این آغوش!با صدای بلند گریه میکرد.سامان هم سر آرام را غرق در ب*و*س*ه کرد.باورش نمیشد او حالا در آغوش خودش است.اورا از خودجدا کردو به او خیره شد.بغض در گلویش زنده شد.اشک های آرام را پاک کردو که آرام با صدای لرزانی گفت:
باورم نمیشه کنارمی
سامان لبخند تلخی زدو اورا در آغوش کشید.با صدای امین مهرانفر،سامان آرام را بلند کردو به طرف ون برد!ون خالی بودو فقط همین چهارنفر در آن بودند.باقی افراد با آن یکی ون رفته بودند.چون از میهمانی خبر داشتند دو ون خالی باآنها فرستاده بودند!آرام کنار سامان نشسته بودو گریه میکرد.سامان دستش را دور کمر آرام انداختو واورا به خود فشرد.بااین حرکت،آرام سرش را روی شانه سامان گذاشت.سامان سرش را خم کردو گفت:
حالت خوبه؟
آرام میان گریه سری به نشانه مثبت تکان داد.اصلا دلش نمیخواست صحبت کند.حال کنار پشتیبانش نشسته بود.امین از ایینه به آنها نگاه کرد.لبخندی زدو خیلی آهسته به وحید گفت:
اینارو..
وحید سری به نشانه مثبت تکان دادو لبخندی زد!بالاخره رسیدند.وحید آنهارا کنار بیمارستان پیاده کردو خودش به سمت اداره آگاهی راه افتاد.وظیفه گزارش نوشتن بااو بود!سامان همانطور که دست آرام را گرفته بود دنبال امین راه افتاد.امین به طرف پذیرش رفت وگفت:
دوتا بیمار از طرف نیرو نظامی آوردن اینجا ...
- اسماشون...؟
- سهیل جلالی.ندا اژدری!
- اتاق عمل هستن.وضعیت معلوم نیست
بااین حرف آرام زیرلب گفت:
وای​


    و با دست صورتش را پوشاند.سامان آهسته جوری که فقط خودشان بشنوند گفت:
    آروم باش.حالشون خوبه
    امین با تاسف سری تکان دادو گفت:
    اتاق عمل طبقه چندمه؟
    - طبقه دوم سمت راست انتهای راهرو
    امین سری تکان دادو به سامان و آرام اشاره کرد.هرسه سوار آسانسور شدند و به طبقه دوم رفتند.به اتاق عمل که نزدیک شدند پسری بلند شدو به سمت امین آمد:
    سلام رییس.
    امین سری تکان دادو گفت:
    حالشون چطوره؟
    - هیچ خبری نشده هنوز.
    امین سری تکان دادو روی صندلی نشست.آرام و سامان هم روی صندلی نشستند که تلفن سامان زنگ خورد.امیرپارسا بود.مثلا تصمیم به آمدن داشت؟سامان تلفن را برداشتو باصدای آهسته سلام کرد:
    سلام
    - سامان بلیط پیدا نشد من بیام.چی شد؟چه خبره!؟
    سامان پوزخندی زدو گفت:
    تو خودتو اذیت نکن.گرفتنش!
    - چــــــــــــــــی؟
    - گوشه برادر.کر میشه اینجوری داد میزنی.میگم گرفتنشون
    - آرامــ...آرام الان کجاست؟
    - مهمه؟
    - جواب منو بده
    - اینجاست.کنارم
    - گوشیو بده بهش!
    - نمیتونه حرف بزنه!
    - چرا؟
    - بعدا بهت زنگ میزنم
    و تلفن را قطع کردو پس از سایلنت کردن در جیبش گذاشت!حوصله اورا دیگر نداشت!نیم ساعتی گذشت که دکتری خارج شد.همه به سمتش حمله ور شدند که گفت:
    سهیل جلالی حالش خوبه میفرستیمش بخش!
    آرام سریع پرسید:
    ندا چی.اون دختره که تیر...
    - پزشک ایشون من نبودم!
    و از آنها دور شد.همه روی صندلی نشستند.همه منتظر به در اتاق عمل نگاه میکردند.مدتی گذشت که در اتاق عمل باز شد و چند پرستار به همراه سهیل بیهوش شده روی تخت از اتاق عمل خارج شدند.امین به او نگاه کرد.حالش خوب بود.سری با تاسف تکان دادو دوباره روی صندلی نشست.دقایقی بعد دکتری از اتاق عمل خارج شدو باز هم همه رویش حمله ور شدند که گفت:
    بیمارتون اصلا حالش خوب نیست.خون زیادی از بدنش رفته.اصلا حالش خوب نیست.به زنده بودنش امیدوارتون نمیکنم...
    تمام فشار های این چند روز به همراه این خبر باعث شد چشمان آرام سیاهی رود.اما قبل ازاینکه روی زمین بیافتد توسط سامان گرفته شد.چندپرستاری خانم خانم گویان به سمتش آمدند.سامان اورا به سمت اتاقی بردو روی تختی که پرستار میگفت گذاشت.چند پرستار تند تند موادی را داخل سرمی که به دستان آرام زده بودند تزریق میکردند.پس از چند دقیقه از اتاق خارج شدند و حال آرام بودو سامان.سامان روی صندلی کنار تخت آرام نشست و دست سالم او را میان دستانش گرفت.اثر آن پنکیک و کرم پودر رفته بودو کبودی های صورت آرام به خوبی به نمایش گذاشته شده بود!سامان با ناراحتی به صورت آرام زل زد.دستش را جلو برد و صورت آرام را نوازش کرد.زیرلب گفت:
    کاش به خودم میگفتی ببرمت!کاش.
    سرش را جلو بردو خیلی آهسته پیشانی اش را بوسیدو دوباره سرجایش نشست.
    ****
    امین به طرف دکتر رفتو گفت:
    خون؟چه خونی میخواد؟
    - O+
    - مـ...من میتونم بهش خون بدم؟
    دکتر به طرف امین برگشتو گفت:
    O+؟؟؟
    امین سری به نشانه مثبت تکان داد که دکتر اورا به اتاقی راهنمایی کرد تا ازاو خون بگیرند.امین روی تختی دراز کشید.دستش را زیر سرش گذاشته بودو به سقف نگاه میکرد.اتفاقات چندساعت پیش را مرور کرد.چه دیدنی بود چهره سهیل وقتی نام رضا را صدا کرد اما او گفت:
    امین مهرانفر هستم!
    آنقدر در بهت و شگفتی بود که از ندا غافل شد.آخرش هم با جان ندا بازی کرد.دقایقی بعد دختر سوزن را از دست امین خارج کردو از اتاق خارج شد.حال همه چشم منتظر بودند.میترسیدند از کلمه – متاسفم – و شنیدن این کلمه مطمئنا باعث بدحالی آرام میشد.سه ساعت گذشته بود.سرم ارام هم تمام شده و بااسترس از جا بلند شده بود.دکترها مدام در رفت و آمد بودند.چند دقیقه که گذشت دو دکتر و چند پرستار باعجله وارد اتاق عمل شدند که باعث ترس امین و سامان و آرام شد.هیچکس پاسخگو نبود.همه در بی خبری فرو رفته بودند.ساعت پنج صبح بود که بالاخره دکتری از اتاق عمل خارج شد.امین به طرفش رفت و با نگرانی پرسید:
    چــ...چی شد دکتر؟
    دکتر لبخند خسته ای زدو گفت:
    خانومو از لب مرز مرگ برش گردوندیم.گلوله در حال پیشروی به سمت قلبش بود.خونم که کم آورده بود.الان میارنش یه نگاه میتونی ببینیش تا ببرنش مراقبت های ویژه!
    امین سری تکان داد و لبخند زد.آرام لبخند خسته ای زدو به سامان نگاه کرد.سامان هم لبخندی تحویلش دادو در چشمانش خیره شد.باصدای سرفه امین هردو به خود آمدند و سرشان را پایین انداخت.امین خندیدو گفت:
    پاشین...پاشین برین هتل.برای آرام خانوم هم اتاق بگیر
    - شناسنامم همراهم نیست.
    - کارت شناسایی؟
    - منو دزدیدن آوردن.هیچی همراهم نیست.
    سامان لبخندی زدو گفت:
    ارامو بفرستین هتل.من نمیرم.
    آرام سری تکان دادو گفت:
    تو خسته تری.تو برو!
    امین سریع گفت:
    نترس.سردار برات اتاق میگیره آرام خانوم.برو استراحت کن که ساعت شیش پرواز دارین برین تهران
    - عصر؟
    - آره عصر
    - ولی...ندا که هنوز حالش خوب نشده.
    - سهیل و ندارو با آمبولانس انتقال میدن!البته یکم دیرتر.چنتا پلیس هم باهاشون میفرستیم.شما برین که قراره تو بازجویی ها حضور داشته باشین.در ضمن...دختر عمتون رویازمانی هم باید حضور داشته باشه.باید به یه چیزهایی اعتراف کنه.البته بستگی به سهیل داره.اگه تکذیب کنه پاش گیر نیست.ولی اگه سهیل اسمشو بگه...
    سامان گیج به هردو نگاه میکرد.رویا دیگر کجای این قضایا بود؟دقایقی بعد تخت ندا به همراه چند پرستار ازاتاق عمل خارج شد.کبودی های صورتش کاملا نمایان بود.صدای آهسته امین شنیده شد:
    دستت بشکنه الهی سهیل!
    و به جسم بی حال ندا نگاه کرد.آرام خواست دنبال تخت راه بیوفتد و وارد اتاق شود که به او اجازه ندادند.لبخندی حاصل از خوشحالی زدو روی صندلی نشست که امین گفت:
    چرا نشستی.پاشو پاشو برو هتل
    - میخوام ندارو ببینم
    - میبینی که رفته مراقبت های ویژه.فقط ساعتای ملاقات حق داری ببینیش.پاشو با این آقا سامان برین هتل.سرگرد هماهنگ کرده اتاق گرفتن برات.پاشین برین
    - ولی...
    - ولی و اما و اگر نداره.بهتره برین.
    - جناب سرگــ...
    - خانوم جاوید.یه نگاه به خودتون کردین؟باید استراحت کنید.برید لطفا.
    از محکمی حرفش آرام هم قانع شد.از جا بلند شد.سامان هم پس از صحبتی کوتاه باامین به همراه آرام از بیمارستان وارد شدند و بااستفاده از تاکسی هایی که دم بیمارستان می ایستادند به هتل رسیدند.وارد هتل که شدند بلافاصله به سمت پذیرش رفتند.پسر بادیدن آنها دوکلید به سمتشان گرفتو رو به آرام گفت:
    سرگرد گفت باخیال راحت استراحت کنید.اینجا پر پلیسه
    آرام گفت:
    من شناسنامه نداشتم واســ...
    - هماهنگ شده از طرف اداره.وگرنه مطمئن باشین کسی بدون کارت شناسایی نمیتونه داخل شه.بفرمایین.این کلید شما و این هم ماله شما آقای سعادت
    هردو کلیدهایشان را گرفتندو به سمت اسانسور راه افتادند که پسر گفت:
    راستی لطفا سکوت هم رعایت کنید.ساعت چهارصبحه و...
    سامان:
    و ...؟؟؟؟
    - تو اتاق جدا بــ....
    - صد در صد.این چه حرفیه.گفتین هماهنگ شده از ادارس.شماره های روی کارتم نشون میده که اتاق ها تو طبقات مختلفه.نگران نباشین
    پسر سری تکان داد و به آنها نگاه کرد.هردو سوار آسانسور شدند.طبق گفته سامان اتاق هایشان طبقات مختلف بود اما سامان پشت سر ارام پیاده شد و پس از آنکه اتاقش را پیدا کردند هردو جلوی آن ایستادند.آرام در را باز کردو به سمت سامان برگشت.سامان لبخندی زدو گفت:
    خوب بخوابی.بی هیچ فکرو خیالی استراحت کن
    آرام با قدر دانی به چشمان سامان نگاه خیره شد.دقایقی به هم زل زده بودند که سامان خیلی زود تر به خودش امدو گفت:
    من برم تا این پذیرشیه نیومده ببرتم کلانتری.خدافظ
    و خیلی سریع از اتاق آرام دور و سوار آسانسور شد.میدانست اگر کمی دیگر بماند کار دست خودش میدهد...
    *****
    یک هفته از آن ماجرا میگذشت!آرام و سامان به تهران برگشته بودند.ندا از مراقبت های ویژه به بخش منتقل شده بود .ازاو بازجویی کرده بودند و قرار بود پنج شنبه به تهران منتقل شود!خانواده آرام آنقدر گریه کرده بودند که اگر اشک هایشان را جمع میکردند به یک پارچ آب میرسید.مخصوصا آنا.خیلی گریه کرده بود.رویا که تازه قضیه رافهمیده بود شرمنده به آرام نگاه میکرد اما دریغ از کمی توجه!امین و وحید که به خانه آقابزرگ آمدندو قضیه را تعریف کردند شرمندگی در چهره پسرهای خانواده موج میزد.باغیرت های فامیل! مخصوصا بعد از اینکه سرگرد امین مهرانفر از رویا زمانی خواست روز چهارشنبه به همراه آرام و سامان به اداره آگاهی برودتا از اوبازجویی شود.ترس در دل همه بیدار شده بود.رویا شرمنده سرش را زیر انداختو قبول کرد.همانروزی که سرگرد به خانه شان آمدو سامان هم وجود داشت.امین گفت:
    کمک های اقا سامان باعث شد ما آرام خانومو پیدا کنیم
    در اصل قضیه این نبود.سامان کمک خاصی نکرد.هدف بیشتر امین شیرین کردن سامان بود که عجیب موفق شد!امین مهرانفر دوباره تاکید کرد که:
    روز چهارشنبه خانوم جاوید به همراه آقای سعادت به اداره آگاهی بیاین!آقا سامان هم به عنوان شاهد...و البته...خانوم رویا زمانی،کدومه؟
    رویا با ترس گفت:
    من.چطور؟
    - شماهم همراهشون تشریف بیارین
    امیرپارسا زودتر از همه پرسید:
    چرا؟رویا برای چی بیاد؟
    - تشریف بیاد معلوم میشه.اگه آقای جلالی اعتراف کنه که باشما همکاری داشته پای شمام گیره
    رویا با ترس به امین و بقیه با تعجب به رویا نگاه میکردند.آرام بی تفاوت و سامان با حرص!ارام قضیه را برایش تعریف کرده بود و سامان هم حسابی به رویا توپیده بود!آنروز آقابزرگ سامان را به گوشه ای کشیدو گفت:
    یه سوال میپرسم ازت.راستشو بگو
    - بفرمایین
    - تو چرا رفتی دنبال آرام؟؟؟
    سامان جاخورد.باتعجب گفت:
    چی؟
    - چرا رفتی دنبال آرام؟
    - یعنی چی؟کار بدی کردم آقا بزرگ؟
    - نه...میخوام علتتو بدونم!
    - خب...خب...اگه من نمیرفتم کی میرفت؟
    - علیرضا،محمدرضا،امیرپارسا...
    سامان باصدایی آهسته گفت:
    ببخشید.ولی ترجیح دادم خودم برم
    - خب چرا؟
    - خب...نمیدونم چرا ولی دلم میگفت برم دنبالش!
    آقا بزرگ خندید و گفت:
    به عنوان یه برادر؟
    سامان ابتدا با تعجب به چشمان آقابزرگ خیره شد اما بعد سرش را پایین انداختو با صدایی ضعیف گفت:
    نــ... نــه!
    اقابزرگ بلند تر خندیدو ضربه ای به شانه سامان زدو از در خارج شد.بلافاصله بعد از رفتن اقا بزرگ سامان زیرلب گفت:
    اوف.سوتیرو دادم.
    و از در خارج شد.بالاخره چهارشنبه رسید.آرام و رویا خانه آقابزرگ بودند.همه باترس و استرس به هم خیره شده بودند.رویا کلمه ای حرف نزده بود اما همان حرفهای اولیه امین کار خودش را کرده بود.امروز به اداره آگاهی میرفتند تا اعتراف بگیرند.از او...و از سهیل.هزارنفر هم بیایندو شهادت دهند که او کاری نکرده مهم اصل کاریست.یعنی سهیل.چون سهیل فقط چیزهای مبهمی برای امین یا همان رضا تعریف کرده بود نمیتوانستند براساس چند حرف اورا زندانی کنند.امروز سهیل باید اعتراف میکرد.به تمام جرم هایش!آرام و رویا سوار ماشین شدند.رویا گوشه ماشین تکیه زده بودو آرام آرام اشک میریخت.سامان خواست زهرش را بریزد که آرام آهسته گفت:
    نه سامان.گ*ن*ا*ه داره.همه دارن بی محلی میکنن بهش!الان تو جلوی من یچیز بهش بگی غرورش خورد تر میشه.نگو
    صدایش خیلی آهسته بود اما رویا شنید.چشمانش را بستو بی صدا اشک ریخت.چقدر پشیمان بود.هم احساساتش به بازی گرفته شده بودهم با احساسات یک نفر بازی کرده بود!چقدر او ظالم بود.همین بغضش را قوی تر میکرد.آرام دلش حسابی به حال رویا میسوخت.درست است که کاره بدی در حق آرام کرده بود اما اوهم گول خورده بود.درثانی،آرام کینه ای نبود!خیلی راحت رویارا بخشید.به اداره آگاهی که رسیدند رویا سریع اشک هایش را پاک کردو پیاده شد.سعی کرد از آنها عقب تر راه رود.همان اول سرگرد را دیدند.سرگرد متینِ متین.تلفظ هردو در کنار هم سخت بود. با دیدن سامان لبخندی زدو گفت:
    سلام جناب مجنون
    آرام خیلی سریع نگاهی به سامان انداخت و با تعجب به سرگرد نگاه کرد.سامان با چشم هایی درشت شده متین رانگاه کرد اما سریع به خودش آمدو گفت:
    سلام سرگرد.​
- سلام.گم شدتونو یافتین بالاخره؟
سامان به آرام اشاره کردو گفت:
ایشونه
و سپس روبه آرام گفت:
سرگرد متینِ متین
آرام با چهره مچاله شده گفت:
بله؟
سرگرد گفت:
اسم و فامیلیم یکیه!متینِ متین
- آهان بله.سلام سرگرد
سرگرد لبخندی زدو گفت:
سلام.برین بالا سرگرد مهرانفر منتظرتونه
و پس از تکان دادن سرش از انها دور شد.سامان جلوتر رفت که آرام پرسید:
این چرا انقد صمیمی بود؟
- سرگرد باحالیه.
آرام دیگر چیزی نگفت!به طرف اتاق امین رفتند و سامان رو به معاون گفت:
سلام مثل اینکه آقای مهرانفر منتظرمون بودن
- الان اطلاع میدم
وتلفن را برداشت و پس از اطلاع به سرگرد به آنها گفت که وارد شوند.هرسه پس از در زدن وارد شدند که امین گفت:
خوش اومدین.بشینین لطفا تا یه چندتا سوال از شما بپرسم.آرام خانوم لطفا از اول قضیه رو توضیح بدین
آرام سرش را پایین انداختو گفت:
چشم.اما میتونم قبلش من یه سوالی از شما بپرسم؟
- چه سوالی؟
- یادمه وقتی ندا دستامو باز کرد شما اومدین جلو اسلحرو گرفتین.بعد گفتین منم.شما کی بودین که سهیل میشناختتون؟
امین خندیدو گفت:
از دانیال اسم رضارو نشنیدی؟رضا.رفیق فاب سهیل
آرام گفت:
چرا شنیدم.اتفاقا دانیال هم گفت خیلی پسره بیشعورو عوضی هستش.میگفت بدتر از خود سهیله.شما چه نسبتی باهاش دارین؟
امین به خنده افتاد.حرف های آرام جالب بود.او بیشعورو عوضی بود؟امین میان خنده گفت:
خودشــم...
چشمان آرام گرد شد.بالکنت گفت:
بله؟؟؟
- من همونم.رضا...
آرم لبش را گاز گرفت و با لکنت گفت:
چیزه...منظورم وقتی که...خلافکار بودین...دانیال اونجوری میگفت.نه الان که چیزین.پلیس!
امین خندیدو گفت:
نگران نباش.جزو کار منه.باید خودمو اونجوری نشون میدادم کسی بهم شک نکنه.خب حالا شما توضیــ...
- منم یه سوال دارم
امین به سمت سامان برگشتو باخنده گفت:
مثله اینکه من باید بازجویی شم!؟
سامان گفت:
نه نه اما یچیز خیلی ذهنمو مشغول کرده.
- بپرس
- شماکه رفیق فاب سهیل بودین پس باید میدونستین اون کجاست.چرا وقتی من سیم کارتو آوردم سرگرد رضایی گفت ردیابیش کنن.خب شما که میدونستین!
- توضیح میدم برات.قضیش طولانیه.بذار اول این خانوم بگه.رویا خانوم هم بشنوه
آرام سرش را زیر انداختو گفت:
اونروز صبح دانیال اومدخونمون و گفت باید فرار کنیم اما زیربار نرفتم.برای چی از خونه بابام میرفتم؟اما بعد که گفت بابام اون کارو کرده...
کاملا واضح بود که نمیخواست غرورش جلوی رویا لگد مال شود.ادامه داد:
با دانیال فرار کردم رفتم ترمینال.سوارماشین تهران شدم و سعی کردم خونه تنها آشنامو به خاطر بیارم.یعنی خونه فرهاد سعادت
- چرا نرفتی خونه پدربزرگت؟یا خونه خالت و...
- پدرومادرم جوون که بودن فرار کردن.خانواده پدرم پولدار بودو خانواده مادرم فقیر.بخاطر اختلاف طبقاتی نمیذاشتن این دوتا ازدواج کنن.برای همین فرار میکنن و ما کلا از خانواده طرد شدیم
- آهان.ادامه بده!
- رفتم پاسداران.یه سال بود که با خانواده سعادت هم قطع رابطه کرده بودیمو خونشون یادم نمیومد!...
و شروع به تعریف قضایا کرد.امین پرسید:
چرا شکایت نکردی از دست سهیل؟سامان بهت اصرار نکرد؟
- پدرمو خیلی دوست داشتم.دلم نمیخواست بره زندان.سامان گفت.نذاشتم.اون موقع نمیدونستم سهیل قاچاقچیه.فک کردم فقط واسه سرگرمی منو میخواد.گفتم خسته میشه میره.بالاخره خبر اومد که رفتن از ایران.بعدش پدرم مرد و رفتیم اونجا.سالم برگشتیم تهران.بعد ازاون خبراومد کارخونه سوخته و یه مرده باهامون شریک شده.همونی که کلی فرش میخواست.فک کردم آدم خیریه.فک کردم مثه اسمش پاکه.محمد پاک سرشت!چندباری اومد خونمون.بعدش هم که تو چهلم بابام...
- خب.چه زیرکی بوده این دانیال!همرو گزارش داده!ازاینا بگذریم بعد دزدی چه اتفاقایی افتاد؟
- ترسیده بودم.آخرش که دیدم ریشاشو کند شصتم خبر داد اوضاع خرابه.کلی داد زدم که اول محکم زد رو شونم و بعد یه دستمال گرفت تو صورتم.بهوش که اومدم تو یه اتاق بودم.خودمو میکوبیدم به درو دیوار که اومدو کلی سرم داد بیداد کردم.دقیقا یادم نمیاد کی بود.چه روزی بود.اومد تو چون مثل همیشه داشتم سرو صدا میکردم.آهان روز آخر بود.اون موقع ندا با خود سهیل بود.اومد و منو گرفت به باد کتک.قضیرو گفت.گفت که داره انتقام میگیره.بخاطر خواهرم!
چشمان سامان گرد شد.بخاطر آنا؟؟آرام ادامه داد:
کل بدنم زخمی بود.از کل بدنم خون میومد.ندارو فرستاد تو.اونم همش گریه میکرد.خونارو پاک کردو منو کامل باند پیچی کرد.ازش خواستم گوشی بیاره تا زنگ بزنم به یکی از اقوام و اون آورد
- و تو به کی زنگ زدی؟
- به... به ســامان
امین شیطون گفت:
حالا چرا به سامان.چرا به کس دیگه ای زنگ نزدی؟مثلا پلیس؟
- اون موقع فقط این یادم بود
لبخند فوق العاده مهربونی روی لب های سامان نشست.امین باخنده گفت:
ادامه بده
- همون موقع سر رسیدو گوشیو پرت کرد.گوشی خورد شد ولی هنوز کار میکرد.میشد ردیابی کردومانمیدونستیم.ندارو هم گرفت به بادکتک.اونو باکمربند زد
- غلط کرد پسره ی...
آرام سریع سرش را بالا گرفتو به امین نگاه کرد که امین حرفش را خوردو گفت:
ببخشید.ادامه بده
- هیچی.اونم مثله من با طناب بست انداخت تو اتاق من.بعد نمیدونم چی شد یه ربع نیم ساعت بعد مارو سوار یه ماشین دیگه کرد.دستو پامونو باز کرد ولی بزور یچیز به خوردمون داد که بقیشو خبر ندارم.
- بخاطر اینکه تو عوارضی ها لو نره این کاره کرد!
- آره.فک کنم.چون نداهم جلو بود و من عقب بودم.موقعی که سوارمون کرد اینجوری بود.بیدار شدیم دیدیم صبحه و ماتو ماشینیم.مارو برد تو یه اتاق بعدشم کلی تذکر که شب قرار داره.آرایشگر فرستادسرمون.فقط کبودیامونو پوشوند!بعدشم بردمون تو مهمونی...بعدشم که خودتون میدونید
- والا اینجوری که تو توضیح دادی اگه کسی غیر من بود نمیفهمید.همشو خلاصه کردی.من همشو میدونستم باید از زبون تو میشنیدم!الانم همه صدات ضبط شد
- آهان.
- خب.آقای سعادت همرو قبول داری؟
- بیشترشو آرام بهم گفته بود.آره.قبول دارم!
- خب...حالا من بگم.من مامور مخفی بودم.به مدت شیش ماه اسممو گذاشتم رضا.حالا میگید چرا رضا چرا یه اسم دیگه نه.مثلا ناصری نادری چیزی.آخه منو تو خونه رضا صدا میزنن.روز تولد امام رضا بدنیا اومدم.شناسنامم امینه ولی بیشتریا رضا صدام میکنن.حتی همین سرگرد رضایی،وحید هم رضا صدام میزنه.با اسم رضا حسینی وارد شدم.زود باهم جوش خوردیم.میخواستم دست از سر تو برداره ولی نمیشد!خلاصه منم تا یه حدی کمکش میکردم و خودم پاسداران کشیک میدادم.یادته یه روز تو یه ماشین شاسی بلند بودی یکی افتاد دنبالت؟
- آ...آره!
- اون من بودم.خوب شد فرار کردی.بالاخره سهیل با نام محمد پاک سرشت وارد زندگیت شد.دیگه بقیشو میدونی.همه چی نقشه بود.سهیل میخواست موندت تو تهران و قطعی کنه که کرد.چون تو روز دفن بابات چند باری خودشو به دانیال نشون داد!راستی توچرا بعد فوت بابات شکایت نکردی؟
- من فکر میکردم دیگه سهیلی وجودنداره!
- آهان.بعد که دزدیدت با من هماهنگ بود.همه چیو میدونستم اما زنگ تو کارو خراب کرد.من اون موقع اداره نبودم.تقریبا سامان نیم ساعت یا یک ساعت بعد اومد گفت که بهش زنگ زدی و من اون موقع خبر داده بودم که سهیل جواب زنگارو نمیده!حتی ما نمیدونستیم دقیقا شما کجا رفتین...اون موقع متین فقط گفت میشه ردیابیش کرد یعنی هنوز از بین نرفته.شب که شد آدرس رو برای من فرستادن ومن رفتم اونجا دیدم جواب نمیده.کلی هم به دنبالتون گشتم اما خب...سهیل زرنگ بود.سهیل شمارو جایی برد که ما اطلاع نداشتیم.یه سرگرد دیگه هم توی اون جشن بود که رانندتون بود.متاسفانه تو این عملیات کشته شد.
همه با تاسف سری تکان دادندو خدا رحمت کنه ای گفتند.امین ادامه داد:
ما هم با اطلاعی که همون راننده از صبح اونروز از ویلای بندرعباس به ما داد راهی شدیمو پیداتون کردیم.یچیز جالب هم این بود که تمام تماس های دانیال رفیعی چک میشد!اما من همیشه یه سری دروغ تحویل سهیل میدادم واسه اینکه مطمئن شه.هرچند بعضیاشون شم پلیسی بود و درست در میومد ولی خب!تا الان هیچ موقع سهیل از تماس های شما دو نفر و گاهی اوقات هم آقا سامان مطلع نبود...
لبخند روی لب همه بجز رویا نشست.بااسترس تمام به حرفهایشان گوش میداد.امین از جا بلند شدو گفت:
خب خانوم زمانی.بهتره باما بیاین.من از حرفهای سهیل میدونم که یه فردی به این نام باهاش همکاری کرده!اما کامل قضیرو نمیدونم.میریم تا هم اعترافات شما و هم اعترافات آقای جلالی رو بشنویم.بامن بیاین.
رویا با ترس نگاهی به آرام انداخت.آرام لبش را گزید وبا صدایی آهسته گفت:
پاشو رویا
رویا از جایش بلند شدو به سمت امین رفت.امین روبه آرام و سامان گفت:
منتظر بمونین
هردو سرشان را تکان دادند و رویا به همراه امین رفت.میدانست کارش تمام است.سهیل همه چیز را لو میداد.به عقب برگشتو با چشمانی پراز اشک به آرام نگاه کرد.آرام هم به رویا نگاه میکرد!او رویا را بخشیده بود.برای خانواده رویا نگران بود!به زور بغضش را قورت داد اما نتوانست مانع ترسش شود!با ترس به اطراف نگاه میکرد که دو خانم به سمتش آمدندو دستانش را گرفتند.به هردو نگاه کردو اخم گفت:
دستای منو برای چی گرفتین؟
- راه بیوفت!
رویا خشمگین به آنها نگاه کرد.اورا وارد اتاقی کردند.اتاق تاریکی بود.فقط یک لامپ کم مصرف روی سقف نصب شده بود.با اشاره امین روی صندلی نشست و دست هایش را روی میز گذاشت.میز مستطیل بزرگی بود.سه صندلی هم بیشتر نداشت.در اتاق باز شد.باز شدن در اتاق همانا و تابیدن نور شدید همانا.رویا چشمانش را برای دقایقی بستو پس از آنکه باز کرد با سهیل روبه رو شد!سهیلی با دستان دستبند خورده.دومرد اورا آوردند و روی صندلی روبه روی رویا نشاندند.سپس هردو مرد به همراه هردو زن کنار اتاق ایستادند.امین جلو رفت و گفت:
خب.سهیل جلالی.
سهیل نگاه گذرایی به هردو انداخت و سپس گفت:
برای چی منو آوردین اینجا؟من که همه چیو گفتم
- نه...یچیزی مونده!میدونی...همه همکارات تو اراک گرفته شدن.همه بندرعباسیای توی مهمونی گرفته شدن.نادری گرفته شد. اما یچیز مونده.تو یه همکار دیگه داشتی که...ما بهش شک داریم
- من همکار دیگه ای نداشتم
- چرا...اونجوری که تو برای من تعریف کردی.یه نفر دیگه هم بود.
سهیل پوزخندی زدو گفت:
من؟من چی برای تو تعریف کردم؟
- که یه دختررو پیدا کردی به نامه...به نامه رویا زمانی.ایناهاش.اینم رویا زمانی
- کیو میگی؟
- سهیل.بهتره مثل آدم جواب بدی.این خانوم چقدر باهات همکاری داشته؟
- هه.این خانوم؟؟؟
و با تمسخر به سرتاپای رویا نگاه کردو در اخر در چشمانش خیره شد.چشمانی که لبریز از ترس بود.ترس و نگرانی...دوباره پوزخندی زدو گفت:
ایشونه؟
امین سری به نشانه مثبت تکان داد که سهیل گفت:
من رویا زمانی نمیشناسم.این خانومو هم نمیشناسم
رویا سرش را زیر انداخت و امین متعجب به سهیل نگاه کرد.سپس با صدایی تقریبا بلند گفت:
یعنی چی نمیشناسم؟یادت نیست خودت میگفتی با یه دختره دوست شدی اسمش رویاست؟گفتی دختر عمه آرامه.یادت نیست
- نه.مگه تو یادته؟
- اینکه بخوای بزنی زیراین موضوع نه از جرم تو کم میکنه نه این خانوم.چون یه شاهد اینجا هست.اونم منم.یه سرگرد.میفهمی.پس بگو
- من که گفتم.رویا زمانی نمیشناسم.این خانومو هم الکی کشوندین اینجا!
امین پوزخندی زدو گفت:
اگه نه تو اینو میشناسی نه این تورو میشناسه، پس چرا از صبح از ترسش قطع نمیشه و یه بند داره گریه میکنه.هوم؟
سهیل به رویا نگاه کرد.راست میگفت.اشک در چشمانش جمع شده بود.برای اولین بار بعد سه سال دلش برای دختری سوخت.امین گفت:
پس نمیگی؟
سهیل حرفی نزد.امین بلند گفت:
خانوم رو انتقال بدین بازداشتگاه.
و خواست از درخارج شود که سهیل بلند گفت:
وایسا.چی میخوای بشنوی؟بهت میگم
امین لبخندی زدو به طرفش رفت.آهسته گفت:
همه چیو!
سهیل نفس عمیقی کشیدوگفت:
شاید تو زرنگ باشی ولی من زرنگترم.لازم نبود از جیک و پوک من خبرداشته باشی.نگفتم بهت.یااگه هم چیزی گفتم...هه!دروغ بود!کسی نباید سرازکار من درمیاورد.شاید به ظاهر باهاش خوب بودم اما به باطن نه.موقعی که باهاش دوست شدم یکم که اس ام اس عاشقانه ردو بدل کردیم و فهمیدم دختر عمشه تهدید کردم.قشنگ یادمه.اسلحرو گذاشتم زیر گردنشو خواستم لو بده.لو بده هرچی میدونه.اول نمیگفت.سخت گیری میکرد.تهدید کردم که اگه نگه هم آبروشو میبرم تو محله هم میکشمش.جدی بودم.تهدیدم هم جدی بود.اگه نمیگفت حرفمو عملی میکردم.میکشتمش.کم برای آرام زحمت نکشیده بودم که حالا این دختره به بادش بده.پس باید حرف میزد.حتی اگه برای همیشه ناقص میشد باید حرف میزد.انقد تهدیدش کردم که بالاخره گفت.
- تو؟؟؟؟تو تهدیدش کردی؟
- آره.گفتم میکشمش.گفتم بدبختش میکنم.آتو داشتم ازش!گفتم اگه بره به پلیس خبر بده بدبختش میکنم.نمیذارم یه نفس راحت بکشه.ترسید.حقم داشت.مثه سگ میترسوندمش.آخرشم ولش کردم.تقصیر اون نبود.التماس میکرد ولی جاش کتک میخورد.عین سگ میزدمش.التماس میکرد ولی من میزدم.تهدید میکردم باید بگه.باید بگه که آرام کجاست.گفتم اگه کسی بفهمه بدبختش میکنم.بی ابرو کردن یه دختر مثل آب خوردنه برای من.گفتم اگه نگه بی آبروش میکنم.گفتم...همه اینارو بهش گفتم
سهیل حرف میزدو رویا گریه میکرد.صدای هقهق رویا و اعترافات غلط سهیل در اتاق پخش میشد.رویانمیتوانست هقهقش را خفه کند.نمیدانست چرا...اما فقط هقهق میکردو اشک میریخت.
- سهیـــل
- چیه؟نکنه باور نداری؟از خودش بپرس.بپرس ببین من راست میگم یانه!؟
امین به سمت رویا برگشتو گفت:
خانوم زمانی.داستان رو برای من تعریف کنید.مطمئن باشین از جرمتون کم میشه
حال فقط صدای هقهق رویا شنیده میشد.با داد امین که نام اورا خطاب میکرد لب باز کردو گفت:
هرچـــ...ــی گفته....راســـ...ـــته!
امین روی صندلی نشستو گفت:
برای بار آخر میپرسم.راستشو بگین
سهیل لب باز کردو گفت:
اعتراف میخواستی که گرفتی.من اعتراف کردم.حالا که دستم رو شده دیگه نیاز به دروغ گفتن ندارم.باورش باخودت...من هرکاری که کرده بودمو گفتم.​
امین سری تکان دادو از جایش بلند شد.چهره اش کاملا خسته بود.خسته از اعترافات الکی.میدانست...میدانست دروغ میگوید اما از لحاظ قانونی.وقتی خود مجرم به جرمش اعتراف میکند،اعترافاتش قبول است.مخصوصا وقتی شاهدی نداشته باشد!کاملا به جرم خود اعتراف کرده است.امین میدانست سهیل خیلی چیز هارا از او مخفی میکند اما بازهم شک داشت.به این دختر شک داشت.برگه ای جلوی سهیل گذاشتو گفت:
بنویس
- دستم بستس
امین به ماموری اشاره کرد.مامور گفت:
دست چپی یا دست راست
- راست
دست راستش را باز و دست چپش را به پشتی صندلی وصل کردو از او فاصله گرفت.سهیل نوشت.هرچه را که گفته بود نوشت.تازه بدتر...جوری که همه مطمئن شوند رویا بی تقصیر است.او که دستش رو شده بود.نمیخواست دختر دیگری را بدبخت کند!تمام که شد باصدای آهسته گفت:
نوشتم
امین به مامورین خانم و آقا اشاره کردو گفت:
ببرینشون
و خودش روی صندلی نشست.
*****
رویا همراه امین برگشت.آرام با دیدن رویایی که به آنها نزدیک میشد نفس عمیقی کشید.امین پس از صدا کردن سرگرد وحید رضایی رو به بقیه گفت:
همینجا باشین برمیگردیم.
و خودش به همراه سرگرد رضایی و رویا وارد اتاقش شد.روی صندلی نشستو گفت:
بفرمایین
کمی خودش را باد زدو سپس گفت:
چرا نگفتی؟؟
رویا باصدایی گرفته گفت:
میگفتم..باور میکردین؟
- نــه ولــی ..
- خودتونم میگین نه!چی میگفتم؟میگفتم تهدیدم کرده؟مطمئن بودم اگه همین آقا اعتراف نکنه به جرمم اضافه میشه
- ولی باید میگفتین
- معذرت میخوام!اما نمیتونستم!
وحید سریع پرسید:
چی شده؟
امین برگه اعترافات سهیل را به سمتش گرفت و گفت:
بیا بخون
دقایقی در سکوت گذشت.رویا بی حس روی صندلی نشسته بود.وحید متعجب...و امین کلافه.وحید سریع گفت:
مگه نگفتی سهیل گفته دوست شده؟مگه اونروز ما ماشین نفرستادیم دنبالشون
امین همانطور که به پشتی صندلی تکیه داده بود و با دستانش شقیقه هایش را ماساژ میداد گفت:
گمشون کرده بود!
وحید زیرلب گفت:
لعنتی
و بازهم مشغول خواندن شد.دقایقی بعد که خواندنش تمام شد سرش را بالا گرفت و گفت:
خود سهیل اعتراف کرده تقصیر این نبوده.بعدشم...سهیل آدمی نیست که بخواد دروغ بگه.مخصوصا برای نجات دادن جون کسی.اونجوری که تو این شیش ماه شناختمش...حرفاش درسته.تازه...یادته چیزای مبهمی هم تعریف میکرد برامون!همش میپیچوند.
- ولی اوایل میگفت
- این اوایل دقیقا همون وقتاس که گفت اس ام اس های عاشقونه رد و بدل میکردیم!اونارو میگفت.اما بعد از یه مدتی دیگه نمیگفت.یادته؟
امین سری به نشانه مثبت تکان داد که وحید گفت:
شما میتونین برین خانوم.باهاتون تماس میگیریم.تا هفته آینده!اگه حرفا واقعی باشه که هیچی.میایم کپی حرفای جلالی رو به خانوادتون میدیم.اگه هم نه که با پلیس مزاحم میشیم شما باید با ما بیاین!اما چون فعلا چیزی معلوم نشده ضمن احتیاط تا هفته آینده ممنوع الخروج هستین!میدونین که...اگه جلالی اعتراف کنه که حرفاش غلط بوده و شما کمکش کردین مجرم به حساب میاین و به جرم همکاری در قاچاق انسان بازداشت میشین.برای همینه که تا هفته آینه ممنوع الخروج هستین.میتونین برین.بفرمایین
امین گفت:
بله.میتونین برین.
رویا که از جایش بلند شد امین گفت:
فقط...
رویا به سمت امین بازگشت.امین ادامه داد:
اصلا به فکر پیچوندن ما نباشین.بیرون منتظر باشین.خانوم جاوید و آقای سعادت رو بفرستین داخل!
رویا سری تکان دادو سریع از اتاق خارج شد.بالاخره توانست نفس بکشد.بالاخره اکسیژن رسید.به در تکیه دادو چند نفس عمیقی کشید.حالش که بهتر شد سریع بیرون زد که آرام و سامان بلافاصله بلند شدند.آرام با دیدن رویا که رنگش به سفیدی میزد گفت:
خوبی؟چی شد؟
- هـــ...هیچی!گفتش برین داخل
- ما؟
رویا سریع به نشانه مثبت تکان دادو روی صندلی نشست.سامان نگاه مشکوکی به او انداختو گفت:
بریم آرام
سپس هردو وارد شدند.رویا سرش را میان دستانش گرفت و نفس عمیقی کشید.سهیل چه گفت؟تهدید؟کتک؟اسلحه؟اینها کجای رابطه شان بود؟رابطه آنها به ظاهر سراسر از عشق بود.بچه بازی رویا اورا به کجا کشانده بود؟اداره آگاهی؟جایی که حتی برای یکبار هم از کنارش رد نشده بود؟حال نزدیک بود به جرم همکاری در قاچاق انسان دستگیر شود؟نفس هایش تند شده بود که در اتاق باز شد و آرام و سامان خارج شدند.آرام لبخند مهربانی به رویا زد.حرفهای سهیل را باور کرده بود.اعترافات غلطش را باور کرده بود.کنار رویا نشستو آهسته گفت:
حالت خوبه؟
رویا خودش را جمع و جور کردو گفت:
آ..آره!
سامان در فکر بود.جلوتر از بقیه راه افتاد.آرام و رویا هم بلند شدند و دنبالش رفتند.
****
یک هفته میگذشت.ندا به تهران منتقل شده بود و فعلا در بیمارستان به سر میبرد!یک هفته تمام خانواده زمانی به دعا و آیه وصل شده بودند.آرام داستان را برایشان تعریف کرده بود و آنها هم باور کرده بودند.یک هفته تمام رویا در را به روی خودش بسته بودو بزور چیزی میخورد.یک هفته تمام با کسی صحبت نمیکرد.بالاخره آن یک هفته گذشت و قرار بود دوسرگرد به خانه آنها بیایند!به خانه آقای زمانی.ساعت چهاربعد از ظهر بود که زنگ خانه زده شد.علیرضا با استرس در را باز کردو بلند گفت:
اومدن!
و روی صندلی نشست.در اتاق رویا قفل بود.گوشه تختش مچاله شده بود سرش را روی زانوهایش گذاشته بود.دلش نمیخواست بیرون برود.مثل تمام این هفته که فقط برای سرویس بهداشتی از این اتاق خارج میشد.صدای یاالله گفتن مرد ها شنیده میشد.دقایقی سکوت همه جارا گرفت.رویا از روی تخت بلند شدو کنار در نشست و زانوهایش را درآغوش کشید.صدای ضعیف سرگرد وحید رضایی شنیده میشد:
همونطور که خودتونم میدونین ما با خانوم رویا زمانی صحبت کردیم.تو این یه هفته بارها و بارها از سهیل جلالی پرسیدیم که تمام مدت داره میگه همش تهدید بوده!دخترتونم مسلما بخاطر ترسی که داشته چیزی بهتون نگفته!درهرصورت بعد از تحقیقاتی که کردیم متوجه این شدیم حرفهای آقای سهیل جلالی درست بوده و همش تهدید بوده.راستی...خانوم زمانی کجاست؟
- تو اتاقش
- میشه صداش کنید؟
رویا شالی روی سرش انداختو بیرون رفت.از قبل تنیک و شلوار تنش بود.هنوز کسی متوجه او نشده بود که با صدای ضعیفی گفت:
سلام!
امین و وحید به سمت او برگشتندو سلام دادند.رویا گوشه ای نشست و سرش را زیر انداخت.وحید ادامه داد:
دخترتون از لحاظ قانونی مجرم نیست و از این به بعد هم میتونه از کشور خارج شه.دیگه ممنوع الخروج نیستش!و مطلب آخر اینکه...ازتون خواهش میکنم روابطتون رو باخانوادتون صمیمی تر کنید که بتونن حرفا رو بهتون بزنن.مطمئنا اگه سهیل جلالی اعتراف نمیکرد دخترتون به عنوان همکاری در قاچاق انسان به حبس محکوم میشد!همچنین ممنون از اینکه باما همکاری کردین.ما دیگه رفع زحمت میکنیم
و هردو از جایشان بلند شدند.لبخند روی لب همه بجز رویا نشست.همه خوشحال بودند بجز رویا.دو سرگرد که از خانه خارج شدند رویا هم وارد اتاقش شد اما تاخواست در را ببند چیزی مانع شد.به عقب برگشت که چهره محمدرضا را دید.با ترس در را باز کرد و محمدرضا هم وارد شد!محمدرضا گوشه ای نشست و گفت:
بیا بشین رویا
و به کنار خودش اشاره کرد.رویا آهسته کنارش نشست و سرش را زیر انداخت.دقایقی به سکوت سپری شد که محمدرضا باصدای ضعیفی گفت:
چرا نگفتی تهدیدت کرده؟
رویا آب دهانش را قورت دادو گفت:
شما اونقدر عصبانی بودین که حرفهام رو باور نکنید!
- میدونستی اگه اون پسره نمیگفت به جای اینجا الان تو زندان بودی؟
- آره.
- خب چرا نگفتی؟
- نمیدونم...شاید دلم میخواست صبر کنم تا زمان همه چیو درست کنه!که درست کرد.
- بااین نگفتنت خودتو از چش همه فامیل انداختی
رویا لبخند تلخی زدو گفت:
من از اول هم تو چش فامیل نبودم که حالا بخوام بیوفتم.خانواده بابا که نفهمیدن.فقط خانواده مامانه...که اونم..شاید درست شد.شاید بفهمن من تقصیر کار نبودم.شاید باور کنن...
- با این اوضاع...شک دارم.درهر صورت...بهتره از این به بعد همه چیو به ما بگی.دلم نمیخواد باز هم این اتفاقا بیوفته.آخرش تهدید بود...اما اولش با خواست خودت بود.کرم دوستی از تو بود.این اشتباهت طول میکشه تا درست شه و اعتمادو به خانوادت برگردونه.
و از روی تخت بلند شدو از اتاق خارج شد.شاید همه چی حل شده بود...شاید او مجرم نبود.دیگر زندانی نمیشد.اما این اعتماد را چگونه برمیگرداند؟محمدرضا راست میگفت.طول میکشید تا دوباره به او اعتماد کنند.طول میکشید تا به جمع خانوده برگردد.طول میکشید که خانواده مادرش اورا از خودشان بدانند،همچنین...طول میکشید تا این عذاب وجدان دست از سرش بردارد.گوشه تخت مچاله شدو پتورو بالا کشید.کمکم اشک هایش ریخت.ریخت و صورتش را خیس کرد.این اشک ها نشان دهنده پشیمانی بود...اما دیر بود.خیلی دیر...
******
از داخل مدام لبانش را میجوید.میرفت یا نمیرفت؟به سمت اتاق آرام راه افتادو پس از در زدن وارد شد.آرام لبخندی زدو گفت:
توئه چترهنوز اینجایی؟پاشو برو خونت دیگه بابا
آنا بااخم مصنوعی گفت:
جای تورو تنگ کردم مگه
- نه بابا.شوخی کردم.کاری داشتی؟
- حاضر نمیشی؟
- چرا...حالا که نیومده.تازه دوساعت مرخص شده از بیمارستان
- کی میارتش اینجا؟
- نمیدونم.ولی خودش آدرس اینجارو داده.یکم بیاد پیشم.دلم تنگ شده واسش
- تو به این ندا اعتماد داری؟
آرام با تعجب گفت:
آره.چرا نداشته باشم...
- آخه...مگه نمیگی نامزد سهیل بوده؟
آرام نگاه مشکوکی به آنا انداخت و گفت:
تو چی میخوای بگی؟
- اووف.چقد زود میفهمی.هیچی...اومدم یکم حرف بزنیم
- راجع به؟؟؟
- چیز.اون پسره.سهیل!
- چه حرفی داریم راجع به اون؟
- میدونی...اومدم فقط بهت بگم...که یه وقت تصویر بدی از خواهرت تو ذهنت نداشته باشی!من...من میخوام توضیح بدم.
- چیو؟
- رابطه خودمو سهیله.فقط آروم حرف بزنیم.نمیخوام نیما بشنوه.میدونم که قضیرو میدونی.
- آره و نیاز به توضیح نیست
- چرا هست.ببین.نمیخوام هیچ علامت سوالی تو ذهنت باشه.نمیخوام حس نفرت داشته باشی.
به اینجا که رسید با صدایی سرشار از بغض ادامه داد:
من اگه میدونستم قراره اینجوری انتقام بگیره محال بود ولش کنم.دو یا نزدیک سه سال باهم دوست بودیم و اون به من نگفت باباش چیکارس!آرام.هرکی یه آرزویی داره!اینکه تا آخر باشوهرش خوشبخت باشه.با عشقش باشه.بابای سهیل آدمی بود که مطمئنا سهیل رو هم میکشید تو بازی!میترسیدم.میترسیدم از اینکه یه وقت آرزو های دخترونم به باد بره.محال بود بابا منو بده به اون.
آرام لبخند تلخی زدو گفت:
ولی منو داد
بغض آنا شکست.روبه آرام گفت:
همش تقصیره منه
- کی همچین حرفی بزنه؟گریه نمیکنیا!بگو ببینم چی میخواستی بگی
آنا اشک هایش را پاک کردو گفت:
داشتم میگفتم.میترسیدم اگه ما ازدواج کنیم...اگه ما ازدواج کنیم یه روز بیان به جرم همکاری در قاچاق مواد ببرنش من چیکار کنم؟اون عاشق من بود ولی من...من شاید فقط یه وابستگی ساده داشتم.ما باهم خوشبخت نمیشدیم.به هیچ وجه.من فقط به این علت ازش جدا شدم.من آرزوی دخترونه خودمو داشتم.اینارو گفتم که یه وقت...فکر نکنی خواهرت ه*و*س باز بوده.اما...اما اگه به عقب برمیگشتم.هیچ موقع ازش جدا نمیشدم.نه بخاطر اینکه نیمارو دوست ندارم.نیما عشق منه.شوهرمه.باهاش میموندم فقط بخاطر اینکه در آینده،یعنی الان تورو بخاطر انتقام از من نبره بدبخت کنه!
و باز هم بغضش ترکید.آرام لبخند مهربانی زدو آنا را در آغوش کشیدو گفت:
انقد که تو گریه کردی من موقع گم شدنم گریه نکردم.خواهر عزیزم.بیخیال بابا.من که تورو میشناسم.الانم میدونم که عاشق شوهرتی.لازم نبود بیای اینارو به من بگی وقت منم بگیری!دوهفته و دوروز از اومدنم میگذره تازه یادش افتاده.پاشو...پاشو برو کار دارم
آنا لبخندی زدو از آرام جدا شد.پس از انکه اشک هایش را پاک کرد گفت:
یعنی محبت میچکه ازتا!این از حرف زدنت معلومه
آرام لبخندی زدو گفت:
برو...برو حواست باشه هیچکی خونه نیست منم حاضر شم!اقا بزرگینا رسیدن؟
- آره خداروشکر.زنگ زد گفت روبروی حرم امام رضان.کاشکی ماهم میرفتیم
- میریم.هرموقع آقا بطلبه میریم!برو شوهرت منتظرته!
آنا از اتاق خارج شد!نیما با لبخند به او نگاه کردو گفت:
چرا چشمات پف کرده؟
- هیچی.یکم باهم حرف زدیم.چیزی میخوری برات بیارم؟
- نه بذار مهمونمون بیاد
زنگ خانه زده شد.آنا به سمت در رفت که پس از باز کردنش چهره المیرا را دید.با تعجب گفت:
سلام
المیرا با خنده گفت:
مهمون نمیخواین.سلـــام
و وارد شد.آنا خندیدو گفت:
سلام.تنهایی؟
- آآآآآره.نمیبینی خوشحالم؟ماشین امیرپارسا رو قاپ زدم.خوااااب بود!وووی.خیلی حال داد!بالاخره گرفتم ماشینشو!
- بیدار شه که میکشتت.
- غلط کرده.سلام آقا نیما
نیما هم به او سلام داد.المیرا بلند گفت:
آرامــــــــ.آرام کو؟
آرام شالی سرش انداختو از درخارج شد.با دیدن المیرا خندیدو گفت:
سلام.تو اینجا چیکار میکنی؟
- میدونم خوش اومدم.
- خوش اومدی.تنهایی؟
المیرا لبخند بزرگی زدو گفت:
آره ماشین امیرپارسا رو دزدیدم اومدم!
- بدبختت میکنه ها
- کوووو تا بیدار شه!​

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,826
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,707
  • بازدید ماه : 44,154
  • بازدید سال : 317,590
  • بازدید کلی : 11,814,730