close
مجتمع فنی تهران
رمان آرام در تنهایی قسمت ششم (آخر)
loading...

رمان فا

   خواهرتونه    آرام لبخندی زدو گفت:    مرسی    و تلفن را به گوشش نزدیک کرد.آنا از ذوق و شوقش میگفت و جوابش هم فقط سکوت بود زیرا او که نمیتوانست لبخند زدن را ببیند.در آخر هم از سحر خواست موقع صیغه شدن آرام تلفن را بگیرد تا آنا هم بشنود.پس از قطع کردن تلفن هر…

رمان آرام در تنهایی قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 665 یکشنبه 16 آبان 1395 : 20:53 نظرات ()

   خواهرتونه
    آرام لبخندی زدو گفت:
    مرسی
    و تلفن را به گوشش نزدیک کرد.آنا از ذوق و شوقش میگفت و جوابش هم فقط سکوت بود زیرا او که نمیتوانست لبخند زدن را ببیند.در آخر هم از سحر خواست موقع صیغه شدن آرام تلفن را بگیرد تا آنا هم بشنود.پس از قطع کردن تلفن هر چهار نفر شروع به خوردن لوبیا پلو کردند.آرام نگاهی به ساعت کردو گفت:
    وای هفتو نیمه،نیم ساعت دیگه میان.
    و با این حرف به غذا خوردن خاتمه داد.پس از مسواک زدن دخترهارا بیرون کردو خودش خیلی زود لباسش را پوشید.آنها هم وارد شدند و لباسشان را پوشیدند.همه خوشحال بودند...خوشحال برای دختری که بعد از چند ماه غصه میخندد................

   
    *****
    کیک را گرفت و روی پایش گذاشت!سارینا نگاهی به کیک کردو گفت:
    - WOOOOW.بابا سلیقه...
    - مامان سفارش داده.
    - همون.میگم تو سلیقه نداری.فقط تو انتخاب زن یکم هنر به خرج دادی
    سامان خندیدو به کیک نگاه کرد.کیک،گرد و دو طبقه و به هم چسبیده ساخته شده بود و دور هر طبقه نوار سیاه رنگی پیچیده بود...کیک ساده بودو زیبا.رسمشان بود.روز بله بران کیک و هدیه هارا برای عروس میبردند!ماشین که ایستاد سامان نگاهش را بالا برد.با دیدن خانه آرام لبخندی زد.سارینا گل را در در دستانش گرفتو پیاده شد.سامان هم با احتیاط کیک را از ماشین دراوردو به عقب برگشت.مهدی و همسرش هم از ماشین پیاده شدند.پشت آنان هم عمو و خاله سامان با خانواده هایشان پیاده شدند.همه به سمت در خانه رفتند و فرهاد زنگ را فشرد
    *****
    بعد از گرفتن عکسهای متعدد از آرام مهمانها کمکم رسیدند.اول از همه هم خانواده سینا.و چقدر غمناک بود برای امیرپارسا،دیدن آرام که زن کس دیگر میشد.اما تمام مدت لبخند رو لبانش بود و سربه سر آرام میگذاشت...آرام هم لبخند میزد.زهره هم با فرزندانش آمدند که صدای زنگ برای بار سوم زده شد و اینبار لبخند روی لبان آرام نشست.آرام شالش را سرش کرد که صدای غر غر های ندا بالا رفت:
    ای بمیری من زحمت کشیدم واسه اینا
    آرام در گوشش گفت:
    بذار بعد محرمیت
    - بعد محرمیت اینجا انقدر آدم هست.تو فقط قراره به سامان محرم شی نه به همه پسرای اینجا که.پس از الان درار
    - نه الان نه.حالا وایسا
    و ندا چشم غره ای به او رفت.چه لحظه ای بود وارد شدن خانواده سعادت.هلهله کشیدن های شهربانو و خواهرش.دست زدن های دخترخاله ها و پسرخاله های سامان و آرام!و چه غمناک بود نگاه امیرپارسا...چقدر همه خوشحال بودند...سامان کیک را به دست سمیه دادو همه شروع به احوال پرسی کردند...همه که وارد سالن شدند خانواده سعادت هدیه هایشان را زمین گذاشتند و روی مبل نشستند.دفتری به دست عموی سامان دادند و سپس...سر دونفر در جمع پایین افتاد.سامان و آرام...پس از حرف زدن بزرگترها مهریه آرام سیصدو چهارده سکه اعلام شدو در دفتری نوشته شد.دفتر بله بران!دفتر در دست بزرگترها چرخیدو هرکس امضایش را پای صفحه مشخصی نشاند.دفتر به دست آرام رسید.آرام پس از خواندن سرسری همان صفحه نفس عمیقی کشید...دستش را حرکت دادو امضای زیبایش را پایین امضای سامان زد.دفتر که بسته شد عموی سامان گفت:
    اگر کسه دیگه ای نیست که مهمونتون باشه این دوتا جوونو محرم کنیم به هم!
    اقابزرگ سری تکان دادو گفت:
    نه.بفرمایین
    همان موقع تلفن زنگ خورد.سحر به سمت تلفن رفتو با دیدن نام آنا چیزی گفتو بدون قطع کردن تلفن را نگه داشت.شهربانو از جایش بلند شد و چادری را به دست آرام داد.آرام آن را روی سرش انداخت و کنار سامان نشست.هردو پر از استرس...زمان آهسته آهسته میگذشت...نفس ها پر از استرس کشیده میشد...فربد(عموی سامان)شروع به خواندن مطالب عربی کرد...مکث که نفس آرام لحظه ای قطع شد.چشمانش را بست و با صدای ضعیفی گفت:
    بله
    و بالا رفتن صدای دست ها و جیغ آنا در پشت خط لبخند را به لبان آرام کشید.عمویش پس از آنکه از سامان هم بله گرفت لبخندی زدو گفت:
    مبارکه...
    و بعد رو به آقابزرگ گفت:
    همونطور که گفتین صیغه رو چهارماهه خوندم
    و آقابزرگ با لبخند تشکر کرد.شهربانو انگشتری را به دست سامان دادو سامان هم آن را در دست چپ آرام انداخت و با صدای آهسته ای گفت:
    تا حلقه اصلی بیاد اینو به عنوان نشون دوست دارم تو دستت ببینم
    و جوابش لبخندی از سوی آرام بود!...بعد ازاینکه آرام چند دقیقه ای میان آن سرو صدا با آنا حرف زد تلفن را قطع کرد و مردان بزرگ فامیل سالن را ترک کردند و به سمت هال رفتند!و فقط جوانان ماندند و زنان فامیل.ندا آرام را با چشم غره هایش به اتاق کشاندو شالش را از سرش برداشتو هر چقدر آرام اصرار کرد نگذاشت که شالش را سرش کند.با اخم گفت:
    دستم شکسته سر ایناها...برو.برو بیرون
    و آرام را به بیرون هل داد.سامان با دیدن موهای آرام ابروهایش را بالا انداختو سپس چشمکی به آرام زد.صدای آهنگ بالا رفت و چند نفری مشغول ر*ق*ص یا ادا بازی شدند.آرام به خاله و زنعمو و فرزندهایشان معرفی شد...چه زیبا بود همه اینها...شادی دخترها و پسرهای فامیل زیبا بود...لبخند های سامان و آرام زیبا بود...ر*ق*ص های آرام که سامان را میخ خود میکرد زیبا بود...ر*ق*ص دو نفره شان زیبا بود...ده هزارتومنی هایی که در همان ر*ق*ص سامان مدام به آرام میداد زیبا بود...موقعی که کیک را آوردند و پولی که سامان بابت کیک و چاقویش داد زیبا بود...بریدن کیک...لبخند هایشان...صدای دست ها...همه شان زیبا بود...زیبا بودو خاطره انگیز...و چه تلخ بود لبخند امیرپارسا...
    همه در سالن نشسته بودندو صحبت میکردند.مهمانها کمکم از جمع خانواده خارج میشدند.فقط خانواده سعادت و ندا مانده بودند.و بالاخره آنها هم آن جمع را ترک کردند...جمع صمیمیشان را ترک کردند...ارام پس از تعویض لباس و پاک کردن آرایشش روی تخت افتادو گفت:
    وای جووونم درومد!
    - دیوونه جونم درومد نداره که.من یاد اون پولایی که سامان موقع رقصتون داد میوفتم شارژ میشم چه برسه به تو!
    - دیوونه!
    ندا خندیدو پس از پوشیدن لباس های راحتی آرام روی تخت آرام دراز کشید که صدای پیامک موبایل آرام بلند شد.ندا سریع گفت:
    ناموسن بذارش رو سایلنت...من اصلا حالو حوصله جیرینگ جیرینگ اینارو ندارم.
    - باش
    و صدای تلفنش را کم کرد.با دیدن نام سامان لبخند دندان نمایی زد...متن پیام این بود:
    خانوم خودم چطوره؟
    - خسسسسته!
    و لبخند زد.چند دقیقه بعد جوابش آمد:
    بخواب پس خانوم...
    - تو خوبی؟
    - خیلـــــی!امروز به اندازه کافی انرژی گرفتم!
    آرام با شیطنت برایش نوشت:
    چی اینهمه پرانرژیت کرد؟؟
    - اممم.کیکی که خریده بودم خیلی خوشمزه بود.آهنگا هم باحال بودن.همینا...کلی انرژی داد بهم!
    آرام اخم کردو نوشت:
    اا جدی؟؟
    - خانوممو دیدم انرژی گرفتم!
    لبخند پهنی روی لبان آرام نشست...چه خوشحال بودند هردو در کنار هم...چه خوب بود برایشان این لحظات...کمی دیگر هم حرفهای عاشقانه زدند یا به قول ندا " هندونه گذاشتن زیر بغل هم "و بعد با شب بخیر به بحث پایان داده شد...زیبا بود لبخندهایی که قبل خواب زده شد...زیبا...
    ******** یک ماه بعد
    با صدای تلفنش چشم باز کرد.کلمه "همسرم" روی تلفن خودنمایی میکرد.لبخندی زدو تلفن را برداشت.صدای پر انرژی سامان در گوشش پیچید:
    صبحی که با صدای من شروع شه چقــــدر زیباست.صبح زیبات بخیر...
    آرام به اعتماد به نفس سامان خندیدو با صدای خواب آلودش گفت:
    سلام
    - تو که هنوز خوابی.پاشو دختر.مرخصی گرفتیما!قرار داشتیم باهم
    آرام نگاهی به ساعت کردو سپس گفت:
    ساعت دهه تازه
    - تا شما بیدار شی میشه دوازده.پاشو من نیم ساعت دیگه اونجام ها!
    - نیم ساعت نه نمیتونم تااون موقع حاضر شم!یه ربع به یازده اینجا باش.
    - خیله خب.بدو...منتظرم...
    - باش.فعلا
    - فعلا جوجو
    و آرام با لبخند تلفن را قطع کرد.جوجو؟؟؟؟کمی به حرف سامان خندید.عاشق شنیده این "جوجو" ها از دهان سامان بود.در این یک ماه آنقدر اینرا گفته بود که اگر روزی نمیگفت آرام تعجب میکرد. بالبخندی که ته مانده خنده اش بود به جعبه قلب قرمز رنگ روبه رویش چشم دوخت...بیستو پنج بهمن.روز عشق...امروز ولنتاین بود...روزی که قرار بود از صبح تا شب را با هم بگذرانند...سریع از جایش بلند شدو به طرف دستشویی رفت.پس از آن صبحانه هل هلکی از دست سمیه خوردو به اتاقش بازگشت.مانتو سرمه ای رنگی با شلوار همرنگش پوشید.شال مشکی هم سرش انداخت و لوازم آرایشش را برداشت.پوستش را با پنکیک یکدست کردو سپس سرمه و ریمل را به چشمانش زد.چشمانش که مشکی میشد اورا فوق العاده زیبا میکرد.رژ لب قرمز رنگی هم به لبانش زد و بوسی برای خودش در آیینه فرستاد.کادویش را درون کیف مشکی اش جا دادو با تک زنگ سامان از اتاق خارج شد.به طرف اتاق آقا بزرگ رفت و پس از دوباره اجازه گرفتن از خانه بیرون زدو پوتین های ساق بلندش را که سامان برایش خریده بود پوشید و به سرعت مسیر حیاط را طی کرد.در را که باز کرد ماشین سامان را دید.لبخندی زدو به سمت ماشین رفت.وقتی داخل شد سامان هم لبخندی زدو بااو دست داد.سامان چشمکی زدو گفت:
    خوشگل شدی
    - بودم
    - بله بله...منظورم خوشگل تر بود.خانوم من ماهه!
    آرام لبخندی به او زدو صدای ضبط را زیاد کرد.سامان گفت:
    خب...من تصمیم گرفتم که نهارو نریم رستوران!یه روز متفاوت ترو باحال تر...
    - فلافل چرک بخوریم؟
    - ها؟؟؟؟
    - فلافل چرک...بخوریم؟
    - گفتم متفاوت ولی نه دیگه در این حد
    - سامان حال میده ها!
    - باشه.بریم فلافلی...بعد بریم خونه من...بعد بریم دور دور.موافقی؟
    - موافقم
    و هردو لبخند به لب به روبه رویشان نگاه کردند...سامان دم یک فلافلی نگه داشت و سپس با دوساندویچ برگشت و مسیر خانه اش را در پیش گرفت.دقایقی بعد ماشین در پارکینگ بودو هردو دست در دست سوار آسانسور شدند.آهنگ لایت آسانسور باعث شد سامان،آرام را بیشتر به خود فشار دهد...اما صدای خانمی که رسیدن به طبقه خانه سامان را گزارش میداد ضدحال بود.سامان لبخندی زدو ابتدا در آسانسور و بعد در خانه را باز کرد.آرام لبخندی به خانه تمیز شده کردو گفت:
    بابا آفرین مرد پاکیزه من...
    و برای گذاشتن شالش وارد اتاق سامان شد که ناگهان صدای هیـــن حاصل از ذوقش بالا رفت.نگاهی به اتاق پر از بادکنک قرمز کرد...اتاق بزرگی که تختی در گوشه آن قرار داشت.روی تخت سبد بزرگ قهوه ای رنگی وجود داشت که داخل آن پر از رزهای قرمزِ ردیف به ردیف بود.یک خرس قرمز هم کنارش با نشان دادن قلبی در دستانش ولنتاین را تبریک میگفت!آرام دستانش را جلوی دهانش گذاشتو به آن تخت پراز گلبرگ نگاه کردو قبل ازاینکه چیزی بگوید دستی دور شکمش حلقه و آرام به سینه پهن سامان کوبیده شد!آرام با ذوق گفت:
    سامان این عالیه.
    سامان سرخم کردو ب*و*س*ه ای بر گردن آرام زدو سپس کنار گوش آرام زمزمه کرد:
    قابل خانوممو نداره!
    و بار دیگر ب*و*س*ه ای داغ برروی گردن داغ آرام زد.آرام چشمانش را بستو عطر تند سامان را با ولع وارد مشامش کرد.و همین موجب ب*و*س*ه ای کنار گوشش شد!به طرف سامان برگشتو برای ثانیه ای درچشمان سامان خیره شد...چه کسی فهمید که در آن چند ثانیه چه بر دل سامان آورد؟چه کسی میداند که خیره شدن با آن چشم های مشکی و جذاب،نگاه کردن به پسری که با تمام وجود دوستش دارد طاقت میبرد؟چه کسی میداند جز سامانی که طاقتش تمام شد.دستش را دور کمر آرام حلقه و اورا به خود نزدیک کرد...و سپس...لب هایی که بهم چسبید نشان دهنده عشقشان بود...عشقی زیبا...برای هردو.آرام بی جواب بود در مقابل ب*و*س*ه های داغ سامان.بی جواب بود درمقابل ب*و*س*ه هایی که بی وقفه بر لبش زده میشد...
    سربالا برد و ب*و*س*ه ای برپیشانی اش زد.آرام سربه زیر انداختو سامان برای چند لحظه ای خیره به عشق این چند وقته اش نگاه کرد...عشق تمام زندگیش!با دستش چانه آرام را بالا آورد.آرام برای دقایقی شرمسار به او خیره شد.سامان لبخندی زد.سپس گفت:
    بیا یچیز نشونت بدم
    و دست آرام را کشیدو اورا روی تخت نشاند.سبد کوچکی که پر از گلبرگ قرمز بود را به او دادو گفت:
    اینم هدیت...ولنتاینت مبارک
    و ب*و*س*ه ای برپیشانی آرام زد.آرام گلبرگ هارا کنار زد.با دیدن گردنبند طلایی که حروف انگلیسی S.Aروی آن هک شده بود و به طور عجیبی در هم پیچیده شده بود چشمانش برق زد.لبخند زیبایی زدو گفت:
    فوق العادس.
    و گردنبند را دراوردو به سمت سامان گرفت.سامان پشت او ایستادو گردنبند را در گردنش ایستاد.آرام لبخندی زدو به سمت کیفش رفت.جعبه قرمز رنگش را دراوردو به سمت سامان گرفت و گفت:
    ولنتاینت مبارک
    سامان لبخند پرمهری زدو جعبه را گرفت.درش را که باز کرد با دیدن ساعتی زیبایی که میان گلبرگ های قرمز بود لبخندی زدو گفت:
    چرا زحمت کشیدی؟
    - زحمتی نبود
    سامان،آرام را در آغوش کشید و گفت:
    دوست دارم
    و ب*و*س*ه ای بر موهایش زد.سپس با گفتن:

    فلافل از دهن افتاد
    آرام را از اتاق بیرون برد...نهارشان میان شوخی و خنده خورده شد!خنده هایی که زندگی بخش بود برای هردو...خوشبختیشان را دوست داشتند...خوشبختی از جنس عشق...
    ******
    با صدای آرایشگر از جایش بلند شد:
    پاشو عروس خانوم...پاشو ببین چقد ماه شدی​
    نگاهی به آینه کرد.با دیدن چهره خودش در آیینه برق از سرش پرید...این کسی که در آیینه بود خود آرام بود؟؟؟بعید میدانست...به صورت خودش خیره شد...فوق العاده بود...جذاب تر از همیشه.موهای شینیون شده و نیم تاجی که روی آن بود دلبری میکردند.
    
صورت سفیدش بیشتر از همیشه خودنمایی میکرد.ابروهای خوشحالت قهوه ای رنگش حالت چشمانش را کشیده تر نشان میداد.چشمانش با سایه قهوه ای طلایی و مدادچشم،و ریملی که مژه هایش را اندازه یک کوه کرده بود جذاب تراز همیشه شده بود.رژ گونه قهوه ای طلایی که مثل همان روز بله برانش بود هم صورتش را استخوانی کرده بود.رژ لب سرخابی رنگی که روی لبانش بود طاقت میبرید...نگاهی به لباس سفیدی که در تنش بود کرد.لباس عروسی که مخلوطی از سلیقه خودش و سامانش بود.لباس ساده و شیکی با آستین های بلند گیپور!روی کمرش به حالت کمربند نگین های براق و زیبایی کار شده بود که بر ارزش لباس می افزود.دامنی با جنس حریر کمی پف و دنباله ای بلند اورا مانند شاهزادگان کرده بود.سرویس طلا سفیدش برق میزد و نگاه هرکسی را خیره خودش میکرد.نگاه همه،خیره دختر جذابی بود که امروز همسر سامان سعادت میشد.پسری که عاشقانه دوستش داشت.آنا با چشمانی براق گفت:
آرام عالی شدی عالیی!
نداهم حرف اورا تایید کردو گفت:
محشری
آرام لبخندی زدو گفت:
شماهاهم امروز خوب جیگری شدینا.دل کیارو میخواین ببرین
آنا خندید و از آن دو فاصله گرفت اما ندا به لبخند ساده ای اکتفا کرد.آرام خواست چیزی بگوید که ندا گفت:
برو الان شوهرت میاد...برو شنلتو بپوش
با صدای زنگ تلفن ارام ندا گفت:
دیدی.اومد.بدو
و تلفن را به دست آرام داد و آرام تنها گفت که حاضر است...
"وقتی تو کنارمی یه دنیا عشقه بینمون"
آرام تور لباسش را جلوی سرش انداختو سپس با کمک آنا شنل سفید رنگش را تنش کردو کلاهش را روی سرش گذاشت!لبخندی به خود زدو با حرف آرایشگر به سمت راهرو حرکت کرد.فیلم برداری نحوه پایین آمدنش از پله هارا آموزش دادو خودش سخت مشغول فیلم برداری بود.آرام به سمت سامان که گل به دست و سربه زیر کناری ایستاده بود رفت.با صدای قدم های آرام،سامان سرش را بالا گرفت.
وقتی که تو با منی توی دلم پر میزنی
وقتی بام مهربونی به قلب من سر میزنی
چه عالیه...چه عالیه...
نگاهش به ملکه زیبایش افتاد.لبخند خاص و زیبایی به همسرش زدو برای دقایقی محو تماشای دختر زیبای روبه رویش شد.اما بعد با پرستیژ خاص خودش به سمت ارام قدم برداشت...
وقتی تو کنارمی یه دنیا عشقه بینمون
دوست داریم همدیگرو قد تموم آسمون
دسته گل تشکیل شده از رز های قرمز را به دست آرام داد.تورش را بالا زدو ب*و*س*ه ای روی پیشانی همسرش نشاند.سرکه پایین آورد با دیدن چهره آرام لحظاتی خشکش زد...
غیر مهربونی نیست
هیچی دیگه تو قلبمون
لبخندی زدو تور آرام را پایین انداخت و دستش را گرفتو به سمت بیرون حرکت کرد...
دستامون تو دست هم عالیه حس و حالمون...
آرام نگاهی به سامان انداخت.کت شلوار مشکی رنگ جذب با پیرهن سفید رنگ جذب.همراه با پاپیونی روی گلویش...موهایش پسرانه بودو جذاب.در یک جمله او برای آرام زیباترین و جذاب ترین مرد دنیا بود.لبخندی به سامان زد.سامان در جلو را برایش باز کرد و ارام با لبخندی بر لبانش روی صندلی جا گیر شد.سامان که سوار شد به طرف آرام برگشتو لبخندی تحویلش داد.دست آرام را بالا آوردو ب*و*س*ه ای رویش نشاند و آهسته گفت:
ملکه من زیباترین شدی
و پاسخش لبخند زیبای آرام بود.ماشین که حرکت کرد صدای اهنگ شادی در ماشین پیچید.سامان با لبخند صدای ضبط را زیاد کردو چه چیزی قشنگ تر برای این دوعاشق؟
ای جــــــونم
قدمات رو چشام بیا و مهمونم شو
گرمیه خونم شو ببین پریشونه دلم
بیا آرومــــم کن.ای جــــونم
میخوام عطر تـــنت بپیچه تو خونم
تو که نیستی من سرگردونه دیوونم
ای جـــونم بیا که داغونـــــم
ای جونم عمرم نفسم
عشقم تویی همه کسم
وای که چه خوشحالم
تورو دارم ای جونــــم
ای جونــــم دلیل بودنم
عشقـــت مثل خون تو تنم
آی که چه خوشحالم
تورو دارم
ای جونــــم
چه زیبا بود لبخند های سامان که همزمان با زمزمه کردن اهنگ به آرام میزد!برای قسمت بعدی آهنگ صدای هردو بالا رفت:
ای جونـــــــم
خزونم بی توابر پربارونم
بیا جونم
بیا که قدر بودنتو میدونم
میدونـــی
اگه بگی که میمونی
منو به هرچی میخوام میرسونـــی
تو یه جونی
بیا بگو که میمونی
ای جونم عمرم نفسم
عشقم تویی همه کسم
آی که چه خوشحالم تورو دارم
ای جونـــم دلیل بودنم
عشقت مثل خون تو تنم
آی که چه خوشحالم تورو دارم!
ای جونم
من این حس قشنگو به تو مدیونـــم
میدونـــم
تا دنیا باشه عاشق تو میمونم
میدونم...میمونم
ای جونم عمرم نفسم
عشقم تویی همه کسم
آی که چه خوشحالم تورو دارم
ای جونـــم دلیل بودنم
عشقت مثل خون تو تنم
آی که چه خوشحالم تورو دارم!
ای جونـــم
(ای جونــــم از سامی بیگی)
لبخندی روی لبان آرام نشست و سامان ب*و*س*ه دیگری روی دستان آرام نشاند.به آتلیه که رسیدند سامان پس از پارک ماشین دست آرام را گرفتو داخل برد...و چه اعصاب خورد کن بود ژست های مد نظر عکاس.ژست هایی که آرام را مدام از خجالت سرخ و سامان را پراز شیطنت میکرد.
هرچه که بود گذشت و سامان طی یک حرکت ناگهانی ب*و*س*ه ی کوتاهی روی لبان آرام نشاند و دستش را کشید.هردو که از آتلیه خارج شدند سامان خیلی سریع در آیینه نگاهی به لبش انداخت وقتی متوجه شدچیز خاصی نیست به آرام چشمکی زد که اورا بیشتر شرمسار کرد...سامان ماشین را روشن کردو مسیر باغ را در پیش گرفت.و باز هم خنده شاد هردو...و فیلم برداری ها و عکس برداری از این صحنه های قشنگ!
نگهبان باغ پس از شنیدن بوق های ماشین سامان در را باز کرد.آرام و سامان با دیدن صحنه روبرو لبخند زدند.دو ردیفشان به ترتیب مردم ایستاده بودند و هلهله میکشیدند.چه زیبا بود لبخند سامانی که پس از پارک ماشین به مردم زد.از ماشین پیاده شد و به سمت آرام حرکت کرد.درش را باز کردو پس از گرفتن دست آرام،اورا پیاده کرد!صدای دست ها و هلهله بالا رفتو لبخند نشاند بر لبان این دو!هردو سلام کوتاهی به همه کردند و به سمت اتاق عقد رفتند.آرام بدون آنکه شنلش را دراورد کنار سامان روی صندلی های شاهانه نشست.آشنایان حاضر در اتاق عقد با لبخند نگاهشان میکردند.قرانی روی دستان آرام قرار گرفتو هردو شروع به خواندن ایات قران کریم کردند.عاقد شروع کرد به خواندن خطبه عقد...برای بار اول،ندایی که قند میسابید گفت:
عروس رفته گل بچینه
و بار دوم:
عروس رفته گلاب بیاره
و بار سوم:
عروس زیرلفظی میخواد
لبخندی روی لبان حاضرین نشست.شهربانو به طرف آرام رفتو جعبه ای به او داد.آرام با لبخند تشکر کرد و بعد از اینکه عاقد گفت:
برای بار آخر میپرسم آیا وکیلم؟
آرام با صدای تقریبا ضعیفی پاسخ داد:
با اجازه پدر بزرگ و مادر بزرگم و پدرومادرم که در این دنیا نیستن...بله!
صدای دست و هلهله بالا رفت.عاقد پس از آنکه از سامان هم بله گرفت ، تبریک گفت و مشغول خوردن شیرینی شد که سارینا به همه میگرفت!صدای دست و سوت بالا رفت...سامان دست برد و جعبه قرمز رنگ قلبی را برداشت و بازش کرد.حلقه ای که دو ردیف نگین ریز و بالایش یک نگین بزرگ داشت را برداشت و دست چپ آرام را جلو آورد.حلقه را آرام آرام وارد انگشتش کرد که صدای دست بالا رفت.آرام هم رینگ ساده سامان را بیرون کشیدو وارد انگشتانش کرد!و بعد از آن ر*ق*ص چاقو و بریدن کیک.لبخند لحظه ای از لب های کسی جدا نمیشد.اقابزرگ جلو آمدو دست آرام را در دستان سامان گذاشت.سپس گفت:
دارم هدیه ارزشمند پسرم و عروسم و میدم بهت...خوشبختش کن
و بعد پیشانی آرام را بوسیدو با سامانی که به او چشم میگفت روبوسی کرد!
پس از آنکه همه هدایایشان را دادند عروس و داماد تنها شدند برای فیلم برداری...کمی بعد آرام شنلش را دراوردو تورش را بالا زد.سپس دست در دست سامان به باغی که پر بود از میهمان وارد شدند.صدای دست و سوت و جیغ میان صدای کر کننده آهنگ گم شده بود.عروس و داماد سر هر میزی به میهمانان خوشامد میگفتند و سپس با لبخند به سمت جایگاهشان رفتند!هردو یا باهم صحبت میکردند یا ر*ق*ص دختران و پسران را تماشا میکردند.اواخر میهمانی بودکه ارکستر از عروس و داماد برای ر*ق*ص دونفره دعوت کرد.و چه قشنگ بود هنگامی که سامان و آرام دست در دست از جایگاهشان دور شدند و وسط باغ روبه روی هم قرار گرفتند...همان آهنگی که در ماشین گوش داده بودند باغ را برداشت. لبخند نشست روی لبان عروس و داماد عاشق...چقدر زیبا بود ر*ق*ص هایشان،دست و سوت اطرافیان،لبخندهای خوشحال میهمانان...همه و همه زیبا بود...
****
پس از خداحافظی با تمام آشنایانی که باچشم های پراز اشک آنها را بدرقه میکردند دست در دست وارد خانه شان شدند!آرام به آسانسور تکیه دادو گفت:
وای خدا...پام داره میشکنه
سامان آرام را به خود چسباند و پیشانی اش را بوسید.و پاسخش لبخند جذاب آرام بود.هردو پس از شنیدن صدای خانمی که رسیدن را اطلاع میداد از آسانسور خارج شدند.سامان در خانه را باز کرد و هردو ابتدا کفش هایشان را دراوردندو سپس وارد شدند.آرام نگاهی به خانه اش کردو سپس وارد اتاق شد که مانند همان روز عشق تختش را غرق در برگ گل های رز قرمز دید.به طرف سامان برگشتو لبخندی نثارش کرد سپس دسته گلش را روی میز آرایشش گذاشت.روبه روی آیینه ایستادو گفت:
سامان.بیا کمک کن این سنجاقارو درارم
و سامان با لبخند کنارش ایستادو در باز کردن موهایش کمکش کرد...خرمن موهای آرام که دورش ریخت دستان سامان دورش حلقه شد.آرام لبخندی پر از آرامش زدو چشمانش را بست.سامان موهای آرام را کنار زدو ب*و*س*ه ای روی گردنش نشاندو کنار گوشش گفت:
مال من میشی؟؟؟؟
آرام سرش را به سر سامان تکیه دادو گفت:
بودم!
و پاسخش ب*و*س*ه های ریزی برروی گردن و صورتش بود.لبخند زد. با ب*و*س*ه ای که روی گردنش نشست لبخندی زد.اری او خوشبخت بود...خیلی هم خوشبخت بود.
******
جیغ خفیفی کشیدو رو به ندا گفت:
مثبته ندا مثبته
صدای جیغ ندا بالا رفت:
یعنی دارم خاله میشـــــم؟؟؟
- آره...وای ندا...باورم نمیشه.یعنی دارم مامان میشم؟
- تورو بیخیال منو بگو دارم خاله میشم.وااای میاد به من میگه خاله ندا...بعد من انقد بغلش میکنم فشارش میدم جیغش دراد بعد کلی بوسش میکنم
سپس آرام را در آغوش کشیدو اورا به خودش فشرد!آرام خندیدو گفت:
باورم نمیشه...من...من دارم مامان میشم...
- آره یه مامان بیست و یه ساله!وای وای فک کن.دست بچتو باید بگیری دوتایی برین مهدکودک.
- وای دانشگاهو چیکار کنم...اصلا چجوری به سامان بگم؟؟؟
- از دانشگاهت مرخصی میگیری.امشب و بچسب که باید سوپرایز کنی سامانو...من این لحظرو خیلی دوست دارم.به نظرم اون مرد خیلی خوشحال میشه و خود زنم خیلی لذت میبره از این حس
و لبخند تلخی زد.آرام مشتی حواله بازوی ندا کردو گفت:
توام اگه به آقا پلیسه جواب مثبت میدادی الان باید خبر دومین بچتو بهش میدادی.اولی نه ها...دومی.
لبخند ندا تلخ تر شدو گفت:
نمیشد...نباید میشد...
آرام ناراحت گفت:
چرا نمیشد؟من دلیلتو نمیفهمم
- دلیلم واضح بود
- اما من نمیفهمم.قانع کننده نبود.
- من دختر یه قاچاقچیه مواد مخدرم و اون پسر یه سرهنگ.من نامزد سابق یه آدم ربا بودم و اون مجرد...من قاچاقچی به حساب میام و اون یه سرگرد.ما همونطور که خیلی بهم نزدیکیم خیلی هم از هم دوریم...لیاقت اون یه دختری مثل خودش بود...خانواده دار.فرهنگ بالا...نه دختری مثله من که شیش ماه صیغه یه مرد بود.هرچند هیچ رابطه ای شکل نگرفت...ولی کلا...فکر نمیکنم ماباهم خوشبخت بشیم.
آرام بااخم هایی درهم گفت:
هیچی تقصیر تو نبود...تو دخالتی نداشتی
- اونا که تو زندگیم دخالت داشتن.من هیچ وقت نمیتونم ذهنیت بقیه رو نسبت به خودم عوض کنم
- ولی...
- شاید بعدا بهش فکر کردم.هرموقع به این نتیجه رسیدم که میتونم بااقا پلیسه خوشبخت بشم بهت میگم.نگران نباش.الانم پاشو برو خبر این خوشگل خالرو به باباش بده!ساعت دوازدهه!بدو بریم بتونی کاری کنی
و دست آرام را کشیدو اورا بلند کرد.هردو سوار ماشین آرام شدند.ندا دم خانه اش پیاده شدو آرام با کلی شوق و ذوق به خانه برگشت.دیر بود برای یک نهار مفصل...ترجیح داد برای نهار کتلت بپزد که سامان خیلی دوست دارد.تند تند قالب قلب را بر مواد کتلت میزدو آنها را در ماهی تابه می انداخت!ساعت دو و نیم بود که در خانه باز شد و سامان وارد شد.نفس عمیقی کشیدو با لبخند گفت:
به به!چه بویی میاد.سلام بانو
آرام لبخندی زدو گفت:
سلام اقا!​
و به سمتش رفتو کتش را گرفت.ب*و*س*ه ای بر گونه سامان نشست و متقابلا جواب گرفت.کت را که آویزان کرد به آشپزخانه برگشت.سامان به سمت گاز رفتو گفت:
نگا...از این کتلت ها هم عشق و لاو میریزه...خسته نباشی
و ب*و*س*ه دیگری بر گونه آرام نشاند.آرام لبخند زدو گفت:
توام خسته نباشی.برو دستاتو بشور غذارو بیارم.
سامان با لبخند از او جداشد و پس از شستن دست ها و تعویض لباسش روی میزی که ارام درحال چیدنش بود نشستو گفت:
امروز چیکارا کردی؟
- خیلی کارا.
- مثلا
- میگم بهت.وایسا
و ظرف کتلت را به همراه جواب آزمایش روی میز گذاشت.سامان همانطور که به کتلت ها ناخونک میزد گفت:
این برگه هه چیه؟
آرام شانه ای بالا انداختو گفت:
نمیدونم
سامان با تعجب گفت:
یعنی چی؟
- خودت نگاه کن
سامان دست بردو برگه را برداشت.نگاه گذرایی به روی برگه کردو انرا باز کرد.بااخم و جدیت مشغول خواندن بود که بادیدن متنی که بعد از متن کارت عروسیشان بهترین متن زندگیش بود لبخندی روی لبانش نشست.با تعجب سربالا گرفت و به ارام مضطرب نگاه کردو دوباره متن برگه را خواند.وقتی فهمید که واقعیست با خنده رو به آرام گفت:
این...این واقعیه؟
آرام تند تند سر تکان داد.سامان با خوشحالی و ذوق خندیدو گفت:
یعنی من دارم بابا میشم؟
و باز هم ارام سر تکان داد.صدای قهقهه سامان بالا رفت.با ذوق از جایش بلند شدو به سمت آرام رفت.فقط میخندید.محکم آرام را در آغوش کشیدو گفت:
باورم نمیشه.یعنی من دارم بابای بچه تو میشم؟؟؟
- اوهوم.منم دارم مامان بچه تو میشم
سامان آرام را از خودش جدا و صورتش را غرق در ب*و*س*ه کرد.صدای خنده اش لحظه ای قطع نمیشد.با همان خنده گفت:
باورم نمیشه.من دارم بابا میشم.من دارم به ثمره عشقم میرسم
و ب*و*س*ه عمیقی روی لبان آرام نشاندو آرام هم با کمال میل اورا همراهی کرد.سامان دستی به شکم آرام کشیدو گفت:
فدای این خوشگل بابا بشم
- هنوز که قیافش معلوم نیست.
- به مامانش که بره حتما خوشگل میشه
آرام خندید...سامان با عشق نگاهی به چشمان مشکی ارام انداختو گفت:
خانوم کوچولو داره مامان میشه؟
آرام لبخندی از سر عشق زدو سر تکان داد.سامان ب*و*س*ه داغی بر پیشانی آرام زدو گفت:
من به فدای این خانوم کوچولو
آرام سرش را بالا گرفت.نگاهی به چشمان سامان انداختو گفت:
دوست دارم
- من بیشتر...بیشتر از اونچه که فکر کنی...دوست دارم خانومم...
و خوشبختی لبخند میزند بر دختر و پسری که طعم تنهایی را چشیده بودند...آنها خوشبخت بودند...خوشبخت و خوشحال.خوشحال از اینکه دیگر تنها نبودند.خوشبخت تر از خوشبت.آرام ما خوشبخت بود...به همراه سامانی که عاشقش بود.آرام دیگر تنها نیست...
آرام در تنهایی...

پایان
آرام در تنهایی
حدیثه اسماعیلی
h.esmaeili​
26/10/94
...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,840
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,721
  • بازدید ماه : 44,168
  • بازدید سال : 317,604
  • بازدید کلی : 11,814,744