close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق با طعم سادگی قسمت دوم
loading...

رمان فا

بازمن طاقت نیاوردم و نگاهم رو دوختم به دست کوچیک امیرسام که محکم پیچیده شده بود دور انگشت امیرعلی ...سکوت کردم ...نفس آرومی کشیدامیرعلی_ هنوز با خودم کنار نیومدم محیا خانوم... طعنه نزن! هنوز پر از تردیدم و ترس از آیندهباز سرم پرشد از سوال !نگاهم رو دوختم به چشمهایی که لایه ی غم گرفته…

رمان عشق با طعم سادگی قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 683 دوشنبه 17 آبان 1395 : 1:28 نظرات ()

بازمن طاقت نیاوردم و نگاهم رو دوختم به دست کوچیک امیرسام که محکم پیچیده شده بود دور انگشت امیرعلی ...سکوت کردم ...نفس آرومی کشید

امیرعلی_ هنوز با خودم کنار نیومدم محیا خانوم... طعنه نزن! هنوز پر از تردیدم و ترس از آینده

باز سرم پرشد از سوال !نگاهم رو دوختم به چشمهایی که لایه ی غم گرفته بود از حرفش!...........



_آینده ترس داره ؟به چی شک داری امیرعلی ؟

امیرعلی_ ترس داره خانومی ! وقتی صبرو تحملت لبریز بشه! وقتی حرف مردم بشه برات عذاب ! وقتی برسی به واقعیت زندگی!وقتی...

پریدم وسط حرفش... خانومی گفتنش آرامش پشت آرامش به قلبم سرازیر کرده بود! مگر مهم بود این حرفهایی که می خواست از بین ببره این آرامش رو!

_ من نمیفهمم معنی این وقتی گفتن ها رو ...دلیل ترست رو از کدوم واقعیت! ولی یک چیزی یادت باشه من از روی حرف مردم زندگی ام رو بالا پایین نمی کنم ...من دوست دارم خودم باشم خود خودم در کنارتو پر از حضورتو مگه مهم حرف مردمی که همیشه هست؟!!!

چشمهاش حرف داشت ولی برق عجیبی هم میزد و من رو خوشحال کرد از گفتن حرفی که از ته قلبم بود!

امیرسام رو محکم بوسیدم و گذاشتمش توی بغل امیر علی_حالا هم شما این آقا خوشگله رو نگه دار تا من برم یک سینی چایی بریزم بیارم خستگی آقامون دربره دیگه هر وقت من و ببینه ترس برش نداره و شک کنه به دوست داشتن من!

لبخند محوی روی صورتش نشست و برق چشمهاش بیشتر شد و کلا رفت اون لایه غمی که پرده انداخته بود روی نگاهش...ولی من حسابی خجالت کشیدم از جمله هایی که بی پروا گفته بودم !
باز آشپزخونه شده بود مرکز گفتگوهای خانومانه ...عطیه هم چایی می ریخت و رنگ چایی هر فنجون رو چک می کرد بعد از آبجوش ریختن!

غرزدم _خوبه رفتی یک سینی چایی بریزی ها یک ساعته معطل کردی!

آخرین فنجون رو توی سینی گذاشت_چیه صحبتهاتون با آقاتون گل انداخته بود که ! بیچاره داداشم و وایستاده گرفته بودی به صحبت! حالا چی شد یاد چایی افتادی نکنه گلو آقاتون خشک شده؟!

مشتم رو آروم کوبیدم به بازوش_به تو چه بچه پرو!

سینی رو چرخوندم و از روی کابینت برداشتم

عطیه_آی آی خانوم کجا؟ سه ساعت دارم زحمت می کشم چایی خوشرنگ میریزم اونوقت تو داری میری برای خودشیرینی!

چشم غره ظریفی بهش رفتم که مامان و نفیسه جون به ما خندیدن و عمه از من طرفداری کرد

عمه_ عطیه این چه حرفیه...(روبه من ادامه داد) بروعمه دستتم درد نکنه امیرعلی که حسابی خسته است ظهرهم خونه نیومده بود بچه ام... خدا خیرش بده باباش رو باز نشسته کرده خودش همه کارها رو انجام میده

توی دلم قربون صدقه امیرعلی رفتم که خسته بود ولی بازم باهمه سرحال و مهربون احوالپرسی کرده بود... لبخندی بی اختیار روی صورتم و پر کرد که از نگاه نفیسه دور نموندو یک تای ابروش بالا پرید !
_فکر نمی کردم من و تو باهم جاری بشیم محیا جون!

با حرف نفیسه که کنار من نشسته بود نگاه از امیرعلی گرفتم که داشت با یک توپ نارنجی با امیرسام بازی می کرد!
خنده کوتاهی کردم_حالا ناراحتین نفیسه خانوم

خندید_نه این چه حرفیه دختر ! فقط فکر نمی کردم جواب مثبت بدی!

بی اختیار یک تای ابروم بالا رفت و نگاهم چرخید روی امیرعلی که به خاطر نزدیک بودن به ما صدای نفیسه رو شنیده بود ...حس کردم توپ توی دستش مشت شد !

_چرا نباید جواب مثبت میدادم؟

صداش رو آروم کرد و زد به در شوخی _خودمونیم حالا محض فامیلی بود دیگه ...رودربایستی و دلخوری نشه و از این حرف ها !
با تعجب خندیدم به این بحث مسخره_نه اتفاقا خودم قبول کردم بدون دخالت یا فکر کردن به این چیزهایی که میگید !

اینبار نوبت نفیسه بود که به جای یک ابرو هر دو لنگ ابروهای کوتاه و رنگ کرده اش بالا بپره

_خوبه!... راستش تو این دوره و زمونه کمتر کسی با این چیزها کنار میاد؟

گیج گفتم: متوجه حرفتون نمیشم!

لبخند ظاهری زد_خب می دونی محیا جون شما وضعیت زندگی خوبی دارین بابات تحصیلکرده و کارمند بانکه خودتم که به سلامتی داری دانشجو میشی و یک خانوم تحصیل کرده!

حس کردم حرفهای عطیه می چرخه توی سرم و بی اختیار اخم کردم_خب؟؟!
الکی خندید معلوم بود حرص می خوره از اینکه زدم به در خنگی _ درسته امیر علی پسر عمه اته... نمی خوام بگم بده ها نه... ولی خب تو فکر کن احمد آقا بیسواده و با کلی سختی که کشیده اصلا پیشرفت نکرده ...من هم بابای خودم اول همون پایین شهر زندگی میکرده و شغلش کفش دوزی بوده ولی حالا چی ماشاالله بیا وببین الان چه زندگی داره ! میدونی محیا دلخور نشو منظورم اینکه خیلی ها اصلا نمیتونن پیشرفت کنن مثل همون تعمیرگاهی که هنوزم احمدآقا اجاره اش داره و خونه اشون که پایین شهره ...امیرعلی هم به خودش بد کرد درسته درسش خوب بودو رشته اش مکانیک بودو عالی ! ولی خب وقتی انصراف داده یعنی همون دیپلم ! تو این روزگارهم برای دخترها مدرک و ظاهر خیلی مهمه ! راستش باور نمی کردم تو جوابت مثبت باشه چون هر کسی نمیتونه با لباسهایی که همیشه کثیف هستن و پر از روغن ماشین و ظاهر نامرتب کنار بیاد !

مغزم داشت سوت می کشید تازه می فهمیدم دلیل رفتارهای چند شب پیش امیرعلی رو که خونه ما بود دلیل کلافگیش رو بی اختیار بالحن تندی گفتم: ولی امیرعلی همیشه مرتب بوده!

بازم به خنده الکیش که حسابی روی اعصابم بود ادامه داد_آره خب... ولی خب شغلش اینجوریه دیگه به هر حال اثر این شغلش بعد سالها رو دستهاش میمونه ! خلاصه اینکه فکر کنم فرصتهای خوبی رو از دست دادی محیا جون

حس بدی داشتم هیچوقت مهم نبود برام بالای شهر پایین شهر بودن ...هیچوقت اهمیت نمیدادم به مدرک درسی! ...من برای آدمها به اندازه شعورشون احترام قائل بودم و به نظرم عمو احمد بی سوادی که پیشرفت نکرده بود برام دنیایی از احترام بود به جای این نفیسه ای که بامدرک فوق لیسانسش آدم ها رو روی ترازوی پولداری و لباسهای تمیزو مارک اندازه می کرد وبه شغل و باکلاس بودشون احترام میزاشت به جای شخصیت آدم بودن که این روزها کم پیدا میشد !

لحنم تلخ تر از قبل شد_ خواستگاری امیرعلی برام یک فرصت طلایی بود من هم از دستش ندادم!
انگار دلخور شد از لحن تلخم _ترش نکن محیا جون هنوز کله ات داغ این عشق و عاشقیا تو سن کمه توه ...واستا دانشجو بشی بری تو محیط دانشگاه اونوقت ببینم روت میشه به همون دوستهات بگی شوهرت یک دیپلمه است و وتعمیرکار ماشینه اونم کجا پایین شهر و تازه با اون همه سخت کار کردنش یک ماشین هم هنوز از خودش نداره!

مهم نبود حرفهای نفیسه اصلا مهم نبود من مال دنیا رو همیشه برای خود دنیا میدیدم !چه کسی و میشد پیدا کرد که ماشین و خونه اش رو با خودش برده باشه توی قبر ! پس اصلا مهم نبود داشتن این چیزها ...مهم قلب امیرعلی بود که پر از مهربونی بود ...مهم امیرعلی بود که از عمو احمد بی سواد خوب یاد گرفته بود احترام به بزرگتر رو... مهم امیرعلی بود که موقع نمازش دل من می رفت برای اون افتادگیش!مهم امیرعلی بود که ساده می پوشیدولی مرتب و تمییز!

صدام میلرزید از ناراحتی_نفیسه خانوم اهمیت نمیدم به این حرفهایی که میگین این قدر امیرعلی برام عزیز و بزرگ هست که هیچ وقت خجالت نکشم جلوی دوستهام ازش حرف بزنم ... مهم نیست که از مال دنیا هیچی نداره مهم قلب و روح پاکشه که خوشحالم سهم من شده !

به مزاقش خوش نیومد این حرفهای من اخم کرده بود_خریدار نداره دیگه محیا جون این حرفهات ...وقتی که وارد محیط دانشگاه شدی و یک پسر تحصیلکردو آقا و باکلاس دلش برات بره اونوقته که میفهمی این روزها این حرفها اصلا خریدار نداره بیشتر شبیه یک شعاره برای روزهای اولی که آدم فکر میکنه خوشبخت ترین زن دنیاست !

_شاید خوشبخترین زن دنیا نباشم ولی این و میدونم من کنار امیرعلی خوشبخت ترینم و شعار نمیدم ... اگه واقعا محیط دانشگاه جوریه که هر نگاهی هرز میره حتی روی یک خانوم شوهر دار ترجیح می دم همین الان انصراف بدم همون دیپلمه بمونم بهتر از اینکه بخوام جایی درسم و ادامه بدم که دنیا رو برام با ارزش میکنه و آدمهای با ارزش رو بی ارزش!
دیگه مهلت ندادم بهش برای ادامه حرفهای مسخره اش که حسابی عصبی ام کرده بود به خاطر احترام ببخشیدی گفتم و بلند شدم...بدون نگاه کردن به کسی از هال بیرون اومدم و رفتم توی حیاط ...نفس عمیق کشیدم یک بار ...دوبار...سه بار ....هوای سرد زمستونی خاموش میکرد آتیشی که از حرص و عصبانیت توی وجودم جوشیده بود!

نمیدونستم نفیسه چطور روش میشد جلوی من پشت سرامیرعلی بد بگه که شوهرم بود یا عمو احمدی که شوهر عمه ام و پدرشوهر خودش !...نمیدونم تا حالا یک درصدم با خودش فکر نکرده این امیرمحمدی رو که حالا باکلاسه و تحصیلکرده به قول خودش , حالا هم براش شوهرنمونه زیر دست همین عمو احمد بی سواد بزرگ شده و آقا! فکرنکرده که با سختی هایی که همین عمو احمد کشیده امیرمحمد تحصیل کرده و شده مهندس !

حالا به جای افتخار کردن این باید میشد مزد دست عمو احمدی که کم نزاشته بود توی پدری کردن حتی احترام به عروسی که یادم میاد برای جلسه عروسیش هرچی اراده کرده بود عمو کم نزاشته بود براش!

_سرده سرما می خوری!

با صدای امیرعلی نگاه به اشک نشسته ام رو از درخت خشک شده باغچه گرفتم و به امیرعلی که حالا داشت لبه پله کنارم مینشست دوختم

امیرعلی هم صورتش رو چرخوندو نگاهش رو دوخت توی چشمهام و من بی اختیار اشکهام ریخت

نفس بلندی کشیدو نگاه ازمن گرفت وبا صدای گرفته ای گفت: گریه نکن محیا !

نگاهش روی همون درخت خشکیده انار ثابت شد با یک پوزخند پر از درد گفت:حالا فهمیدی دلیل تردیدهام رو, ترسهام رو...اصرارم برای نه گفتنت رو! زن داداش زحمت کشید به جای من گفت برات!
نگاهم رو دوختم به دستهام که از سرما مشتشون کرده بودم _ تو هم دنیا رو , آدم ها رو از نگاه نفیسه خانوم میبینی؟

نفسش روداد بیرون که بخار بلندی روی هوا درست شد_ نه!

پوزخندی زدم _پس لابد فکر کردی من ...

نزاشت ادامه بدم_محیا جان...

منم نزاشتم ادامه بده و پر از درد گفتم: محیاجان! حالا! امیرعلی؟ چراقضاوتم کردی بدون اینکه من و بشناسی؟ واقعا چی فکر کردی درموردمن ؟

امیرعلی_ زندگی یک حقیقت محیا بیا باهم روراست باشیم سعی نکن نشون بدی بی اهمیت بودن چیزهایی رو که برات مهم هستن وبعدا مهم میشن!

_هیچوقت دورو نبودم و دلم نمیخواد بشم!

نگاهش چرخید روی نیم رخم ولی سرنچرخوندم_نگفتم دورویی!

_همه حرفهای من و نفیسه خانوم روشنیدی؟

پوفی کردو به نشونه مثبت سرتکون داد

_خوبه پس جواب های منم شنیدی ! همه حرفهام از ته قلبم بود نه از روی احساسات ...از روی عقل و منطق بود ! امیرعلی من آدمها رو با مال دنیا و هر چیزی که قراره برای همین دنیا بمونه متر نمیکنم

امیرعلی_ کلاسهات از کی شروع میشه؟
اینبار من سرچرخوندم روی نیم رخش _پس فردا...که چی ؟ به چی میخوای برسی ؟ به حرفهای نفیسه؟ مگه من الان کم دیدم آدمی رو که اطرافم پولداربودن و به قول امروزی ها باکلاس!

دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو کرد_نه خب ...ولی محیط دانشگاه فرق میکنه ...یک تجربه جدیده!

_نزدیک سه سال و نیم رفتی... فقط یک ترم مونده بود درست تموم بشه که انصراف دادی... ولی ندیدم عوض بشی تو این محیطی که به قول خودت فرق داره!

نفس پرصداش اینبار آرومتر بودکه گفتم: راضی نیستی انصراف میدم

تند گفت: من کی همچین حرفی زدم...اتفاقا خیلی هم خوبه ! شنیدم قبول شدی خوشحال شدم

پوزخند زدم بی اختیار _جدااااا!

_طعنه نزن محیا خانوم گفتم که پر از تردیدم ...میترسم نفسم بند بشه به نفست و یک جایی تو کم بیاری ! میدونی که اونقدر درآمد ندارم که هر چی اراده کنی بتونم برات بخرم! میبینی که حتی یک ماشین معمولی رو هم ندارم ...نمیتونم به جز یک خونه آپارتمانی نقلی اطراف خونه خودمون جایی دیگه رو اجاره کنم! تک دختر بودی دایی برات کم نزاشته میترسم نتونی تحمل کنی این سختی هارو!
_پولدار نیستیم امیرعلی...تو پرقو بزرگ نداشتم ...ماهم روزهای سخت زیاد داشتیم! روزهایی که آخر ماه حقوق بابا تموم شده بود وما پول لازم ! باسختی غریبه نیستم!یاد گرفته ام باید زندگی کنیم کنارهمدیگه تو سختی ,آسونی! آدمها با قلبشون زندگی میکنن امیرعلی... قلبت که بزرگ باشه مهم نیست بالای شهر باشی یا پایین شهر ...مهم نیست پولدار باشی یا بی پول ...مهم اینکه خوشبخت باشی با یک دل آروم زیر سایه خدا که همیشه ذکرویادش تو زندگیت باشه ...من به این میگم مفهوم زندگی!

حس کردم لبهاش خندید آروم !

_هنوز هم تردید داری به منی که از بچگی ذره ذره عشقت رو جمع کردم توی قلبم ؟!

نگاهش چرخید توی صورتم باچشمهای بیش از حد بازش _شوخی می کنی؟؟!!!

نفس عمیقی کشیدم و به جای چشمهاش به سرشونه اش نگاه کردم_نه ! همیشه احساس گ*ن*ا*ه میکردم ...بهم یاد داده بودن فکر کردن به نامحرمم گناهه !چه برسه به من که همیشه برای خودم رویاپردازی کنارتو بودن می کردم و هرشب با خاطره هایی که نمیدونم چطوری توی ذهنم موندو توی قلبم ریشه دووند خوابیدم! چطوری دلت اومد به من شک کنی که از وقتی خودم روشناختم دلم برای این سادگیت میرفت ...برای این موهایی که فقط ساده شونه میزدیشون ...برای لباسهای ساده ومردونه ات که همیشه اتو کرده بودو مرتب ... برای عطر شیرینت که تاشیش فرصخی حس نمیشد که هر رهگذری رو ببره تو خلصه ولی من همیشه یواشکی وقتی باعطیه میرفتم توی اتاقت یک دل سیر بو میکشیدم عطرت رو ! برای تویی که مردونگی به خرج دادی و به جای ادامه درست اجازه دادی دستهات تو اوج جوونیت سیاه و ضمخت بشه ولی بابایی که از بچگی زحمتت رو کشیده بیشتر از این اذیت نشه! از بچگی هروقت یادم میاد تو خونه ما تعریف از تو بود ! از عذاداریهای خالصانه ات و کمک کردنت تا صبح روز عاشورا...از دست کمک بودنت تو تعمیرگاه...از رفتارو اخلاق خوبت ...چطور می تونستم دل نبندم بهت یا فراموشت کنم وقتی این قدر خوبی!
خجالت میکشیدم سرم رو بلند کنم همه حرفهایی رو که این چند سال توی دلم تلنبار شده بود و آرزو میکردم یک روز به امیرعلی بگم ! امشب گفته بودم !

چونه ام رو به دست گرفت و صورتم رو چرخوند وبه اجبار نگاهم قفل شد به نگاهش که عجیب دلم رو لرزوند و قلبم رو از جا کند ! چیزی توی نی نی چشمهاش موج میزد که برام تازگی داشت...انگار مهرو محبتی بود که مستقیم از قلبش به چشمهاش ریخته بود!

_حرفهای تازه میشنوم نگفته بودی!

بیشتر خجالت کشیدم از این لحن آرومش که کمی هم انگار امشب دلش شیطنت می خواست لب پایینم رو گزیدم_ دیگه چی ؟ همین یک بی حیایی هم کمم مونده بود که بیام بهت بگم!

خندید کمی بلند ولی ازته دل !_یعنی اینقدر خوش شانس بودم که یک خوشگل خانومی مثل تو به من فکرهم بکنه؟
عجیب دلم آروم شد ازاین لحن گرم و صمیمیش و تعریف غیر مستقیمش و من هم گل کرد شیطنتم_واقعا خوشگلم؟
خندیدبه لحن شیطون و بچگانه ام ولی همونطور که نگاهش میخ چشمهام بود خنده اش جمع شدو یکباره نگاهش غمگین
لب چیدم _خب زشتم بگو زشتی دیگه ! چرا این شکلی شدی یکباره؟!

نگاه دزدید از چشمهام و نفس بلندی کشید که خیلی عمیق بود و نشون از یک حرف نزده پر از درد _بازم میترسم محیا
دلخور گفتم: این یعنی شک داشتن به من

سریع گفت: نه نه ...نه محیا جان زندگی مشترک یعنی داشتن بچه! بچه هایی که نمی خوام توی آینده باشم مایه
سرافکندگیشون! برای همین روزاول بهت گفتم نه تو نه هیچ کس دیگه!

از تصور بچه هامون و فکر امیرعلی اول خجالت کشیدم ولی زود گفتم:دیدگاه بچه هاهم به مادر و پدرو تربیت اونا بستگی داره !
_می خوای بگی بابا توی تربیت امیرمحمد کم گذاشته؟

لب گزیدم _نه نه منظورم اصلا این نبود

پوفی کردو دست کشید بین موهاش_میدونم ولی قبول کن جامعه هم بی نقش نیست توی تغییر دیدگاه ها

_قبول دارم حرفت رو ولی نمیشه که از واقعیت فرار کرد! باید قبولش کرد مهم اینه که تو دیدگاه درست رو به عنوان پدر نشون بچه ات بدی ! یادش بدی برای آدم ها به خاطر خودشون احترام قائل بشه حالا می خواد اون فرد یک زحمت کش باشه مثل یک رفته گر شهرداری یا یک غساله مثل عمواکبرتو یا رئیس یک شرکت بزرگ ! مهم اینه باید بدونه هرکسی که زحمتی میکشه باید ازش تشکر کردو هرشغلی جای خودش پر از احترامه به خصوص شغلهایی که با این همه سختی هر کسی حاظر نیست به عهده بگیره و قبول مسئولیت کنه! به نظر من این آدمها بیشتر قابل احترام وستودنین! باید همه ما این و یاد بگیریم و یاد بدیم!

بازم خیره شد به چشمهام _قشنگ حرف میزنی خانومی

بازم دلم رفت برای خانومی گفتنش!
دستهاش جلو اومدو برای اولین بار روی موهام نشست ...موهایی رو که باز از روی حرص و عصبانیت بهم ریخته بودم رو مرتب کردو برد زیر شال و من به جای بیقراری انگار بازم به آرامش رسیده بودم!

دنباله شال روی شونه ام انداخت و من باهمه عشق نگاهش کردم و بچگانه گفتم: ممنون

لبخندی زد گرم گرم مثل گرمی آفتاب اول بهار که کنار نسیم سردو خنک لذت داشت وجودم و گرم کرد!

_بریم توی خونه هوا سرده

بلندشد و من خاک پشت شلوارش رو تکوندم... نزاشت ادامه بدم و دستم رو گرفت و کشید تا بلند بشم و قفل کرد انگشتهاش رو بین انگشتهام... امشب انگاری شب برآورده شدن آرزوهای من بود!

_خلوت کردین ؟

هم زمان با هم به در ورودی نگاه کردیم و امیرمحمدی که با امیرسام بغلش و نفیسه کنارش آماده رفتن بودن

امیرعلی_دارین میرین داداش؟

امیرمحمد نگاه از روی دستهای گره کرده ما گرفت_آره فقط اومده بودیم مامان بزرگ وبابابزرگ رو ببینیم شام خونه بابای نفیسه دعوتیم!

نگاه نفیسه به من اصلا مثل سرشبی نبود انگاری زیادی دلخور بود به جای من! این اولین دیدار رسمیمون بود بعد از جلسه عقدکنون ... عجب جاری بازیی شده بود امشب!

چند قدم نزدیکتر اومدن که لبخندی به صورت نفیسه زدم ...عادت نداشتم به دلخوربودن و دلخوری!

_کاش میموندین برای شام؟ سلام به مامان بابا برسونین
یک تای ابروش از روی تعجب بالا رفت لابد انتظاراخم داشت از من_ ان شاالله یک فرصت دیگه ...چشم بزرگیتون رو

بازم لبخند زدم و گونه سرخ و سفید امیرسام رو بوسیدم_خداحافظ خوشگل خاله!

امیر محمد به لحن بچگانه و لوسم با امیرسام خندید و با یک خداحافظی از ما دور شدن و نگاه ما هم بدرقه اشون کرد!

انگشتهام آروم با انگشتهای امیرعلی فشرده شد_دلت بزرگه !

با پرسش چرخیدم به سمت صورتش تا منظورش رو بفهمم!

انگشت سردش نوازشگونه کشیده شد پشت دستم_باهمه دلخوریت از حرفهایی که شنیده بودی نزاشتی ناراحت بره با اینکه حق باتوبودو بی احترامی نکرده بودی!

از تعریفش غرق خوشی شدم و با یک نفس عمیق بلند نگاهم رو دوختم به آسمون سیاه و توی دلم گفتم خدایا به خاطر کدوم خوبی اینجوری پاداشم دادی امشب! شکرت!

_ بیزارم از کینه هایی که بی خودی رشد می کنن و ریشه میدووندن و همه احساس قلبت رو می خشکونن...وقتی که میشه راحت از خیلی چیزها گذشت کرد!

لبخندی زدو دوباره انگشتهام بین دستش فشرده شد_دستهات یخ زده بریم تو خونه!

با ورودمون به هال آروم دستهامون از هم جدا شد ...متوجه چشم و ابرو اومدن عطیه شدم که طبق معمول نگاهش زودتر از همه ما رو نشونه رفته بود به خصوص دستهامون رو !
کنارش روی زمین نشستم و زانوهام رو بغل کردم انگار تازه متوجه سرمای بدنم میشدم واقعا حوالی لحظه هایی که امیرعلی بود همیشه هوا گرم بود و مطلوب به خصوص که امشب حسابی هم گرمت می کرد لبخندها و نگاهی که داشت تغییر می کرد!
لرزش نامحسوسی کردم از این تغییر دمای یکهویی هوای سر بیرون و گرمای زیاد خونه!

عطیه_حقته ...آخه حیاطم جای کنفرانس گذاشتنه؟

دستهام رو به هم کشیدم ...دست راستم که اسیر دست امیرعلی بودحسابی گرم بود_چی میگی تو؟

چشمکی زدو بامزه گفت: میبینم جاری جونت حسابی رفته بود رو اعصابت؟

چشمهام و ریز کردم _ تو از کجا فهمیدی؟

نیشخندی زد_از لبخندهای ژکوند نفیسه وصورت آتیشی تو ! چیه درباره اشتباه تو که به امیرعلی جواب مثبت دادی صحبت می کرد؟

چشمهام گرد شد که خندید_ اونجوری نکن چشمهات رو قبل اینکه بیایم خواستگاریت این شازده خانوم به مامان گفته بود بی خودی نیایم خواستگاری عمرا دایی یک یکدونه دخترش رو به ما بده!

باور نمی کردم نفیسه این حرفها رو به عمه گفته باشه بازم حرص خوردم و پوف بلندی کشیدم

_دخترخانوما میاین کمک

به عمه که توی چهارچوب در با سفره واستاده بود نگاه کردم و بلند شدم ...رفتم نزدیک و بی هوا صورتش رو بوسیدم_چرا که نه!

مامان باسینی پر از کاسه های ترشی نزدیک شد و به اینکار بچگانه ام که عمه رو هم به خنده ای با خوشحالی انداخته بود خندید ... بی هوا صورت مامان رو هم بوسیدم که عطیه تنه ای به من زد
_همچین بدم میاد از این دخترهای لوس خودشیرین

دهنش رو جمع کرد و بلند گفت: مامان بزرگ بیاین ببوسمتون تا این محیا جای من و تو قلب همه اشغال نکرده

من هم همراه مامان و عمه خندیدم و دور از چشم مامان که همیشه اماده به خدمت بود برای دادن درس اخلاق و توبیخم برای رفتارهای بچگانه!... برای عطیه شکلکی درآوردم ولب زدم _حسود هرگز نیاسود!

البته از شکلکهای مسخره عطیه هم بی نصیب نموندم !


با بوق دوم صدای امیرعلی تو گوشی پیچید و اینبار اون زودتر سلام کرد

_سلام محیا خوبی؟ چیزی شده؟

از تو آینه به قیافه پنچرم نگاه کردم _سلام...حتما باید چیزی شده باشه من به آقامون زنگ بزنم

صدای خنده کوتاهش رو شنیدم که حتم دارم به خاطر لحن لوسم بود !

بی مقدمه گفتم: امیرعلی امروز اولین کلاسمه!

امیرعلی_خب به سلامتی ...موفق باشی

لحن گرمش لبخند نشوند روی لبهام _استرس دارم؟

امیرعلی_ استرس ؟ چراآخه؟
_از بس دوشب پیش محیط جدید محیط جدید کردی اینجوری شدم دیگه! چیکار داشتی خودم داشتم با خیال اینکه مثل مدرسه است و وقتی معلم میاد همه برپا می کنیم و بایک گروه سرود هماهنگ میگیم به کلاس ما خوش آمدید! میرفتم دانشگاه دیگه !حالا ببین ترس انداختی به جونم!

خندید از ته دل و به شوخی گفت: محیا نکنی این کارو ها بهت می خندن اونجا مبصر ندارین بگه برپا و برجاها ! یک بار تو نگی ها؟!

اینبار من خندیدم_خیلی بدجنسی امیرعلی ! حالا شب میای دنبالم؟ کلاسم تا ساعت هشت و نیمه!

لحنش جدی شد_ ماشین ندارم می دونی که!

شیطون گفتم: میدونم یعنی نمیشه ماشین عمو احمدو بپیچونی بیای دنبالم !

بازم خندید به شیطنتم ولی آروم_باشه ببینم بابا لازم نداشت میام!

ذوق زده گفتم: مرسی امیرعلی عاشقتم

سکوتش و صدای نفسهاش که معمولی و آروم نبود بهم فهموند بازم سوتی دادم و بی مقدمه ابراز علاقه کردم! اینبار خجالت نکشیدم مگه ابراز علاقه به شوهر هم مقدمه می خواست!

_کار دیگه ای نداری خانومی!

لحن مهربون و خانومی گفتنش بی شک نشونه ابراز علاقه بی پروای من بود_نه ممنون فقط برام دعا کن راست راستی استرس دارم!

_استرس نداشته باش بی خودی! درسته محیطش با مدرسه فرق داره ولی همون محل یاد گرفتن و علم آموزیه...چندتا صلوات بفرست آروم میشی
بی اختیار صلوات فرستادم زیر لب به همراه وعجل فرجهمی که هیچ وقت جا نمی انداختمش بعد از صلوات...راست می گفت عجیب این ذکر آرامش میپاشید به روح و قلب آدم!

_ممنون امیرعلی واقعا آروم شدم...ببخشید مزاحمت شدم

_مزاحم نیستی برو ان شاالله موفق باشی و یک روزی مثل امروز خوشحال باشی از گرفتن مدرکت

ذوق کردم از این دعای ساده اش که نشون میداد واقعیه و از ته قلب گفته!گاهی حتی باید ساده دعا کرد!

_بازم ممنون و خداحافظ

امیرعلی_ خداحافظ موفق باشی

دکمه قطع گوشی رو که لمس کردم و تماس قطع شد ...نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو به قلبم چسبوندم و باز ذکر صلوات بود که زیرلبی می گفتم!

راست می گفت امیرعلی محیط دانشگاه فرق داشت...سلب میشد از آدم اون آزادی و شیطنتهای دخترونه ای که توی مدرسه بود ...! اینجا باید خانوم میبودی...وقتی هم که خانوم باشی دیگه هر نگاهی هرز نمیره روت !

باورود استاد وبلند شدن همه به احترامش یاد صحبتم با امیرعلی افتادم بی اختیار لبخند جاخوش کرد کنج لبم و باهمه وجود دعا دعا می کردم بعد از دوروز ندیدن امیرعلی ...امشب بتونم ببینمش به هوای این تاریکی شب و کلاسی که اینموقع تموم میشد!
نگاهم رو چرخوندم و روی ماشین عمو احمد ثابت نگهش داشتم و تقریبا پرواز کردم سمت ماشین ...معلوم نبود از کی امیرعلی منتظرمه که به صندلی تکیه داده بودو چشمهاش بسته بود!

روی صندلی کمک راننده جا گرفتم و با همه وجودم گفتم:سلام

چشمهاش بازشدو لبخندی زد _سلام ...کلاس خوب بود

با خنده سرم رو به دوطرف تکون دادم_ای بدنبود

نگاهی به ساعت ماشین کرد و بعد استارت زد_کلاست خیلی دیر تموم میشه ...نباید همچین کلاسی رو برمیداشتی که به شب بخوری

این یعنی دل نگرانم بود دیگه؟!

_ منم دوست ندارم ولی ترم اول, خود دانشگاه برات انتخاب واحد میکنه

_راست می گی حواسم نبود!

_البته میتونم حذف بکنم درسهایی رو که نمی خوام...

بعد هم مغموم گفتم: اگه به من بود همه کلاسهای کله سحرو نصفه شب رو حذف می کردم

خندید_اونوقت فکر کنم یک هفت هشت سالی طول بکشه لیسانس بگیری!

همونطور با صورت درهمم سر تکون دادم _بهتر...مگه حتما باید سر چهارسال تمومش کرد

انگار چیزی یادم افتاده باشه بی هوا چرخیدم و ذوق زده دستهام رو بهم کوبیدم_راستی امیرعلی ممنون که اومدی

چشمهاش گرد شد و من به قیافه ترسیده ومتعجبش خندیدم و بعد لب چیدم_خب چیه ؟!
با خنده سرتکون دادولی سکوت کرد...بقیه مسیر توی سکوت گذشت اما من عجیب دوست داشتم همین سکوت رو کنار امیرعلی!

با توقف ماشین نگاهم رو از روبه رو گرفتم_ممنون نمیای خونه؟

کمی روی صندلیش چرخید روبه من _نه ممنون سلام برسون

دستم رو جلوبردم تا باهاش دست بدم که فقط به دستم نگاه کرد

اعتراض آمیز گفتم: امیرعلی

_ببین محیا چیزه...

چشمهام و ریز کردم_چیزه...!

اوفی گفت و دستهاش رو نشونم داد_عجله داشتم فکر کردم دیرشده ممکنه بری برای همین دستهام...

نزاشتم ادامه بده و یک دستش رو گرفتم و همراه دست خودم تو هوا تکون دادم که به حرکتم و صورتم که به طرز بامزه ای کش اومده بود خندید

_دختر خوب خب مگه اجبار داری دستت سیاه میشه

شونه هام رو بالا انداختم و دستش رو رها کردم_من فرق میکنم امیرعلی... عیب نداره سیاه بشه ولی دستم و رد نکن غصه ام میگیره

بازهم نگاهش از اون نگاه هایی شد که دل آدم و میبرد...دستم رفت سمت دست گیره و درو باز کردم ...ولی امشب باز گل انداخته بود شیطنتم سریع چرخیدم و انگشت سیاهم رو روی دو گونه امیرعلی کشیدم که چشمهاش گرد شدو ومتعجب از کار من!
با لحن بچگانه ای گفتم: حالا اینم تنبیهت آقا ...حالا مجبوری صورتت رو هم بشوری

لبخند دندون نمایی زدم که به خودش اومدو خندید...به خودش توی آینه کوچیک ماشین نگاه کرد_عجب تنبیهی ببین باصورتم چیکار کردی؟

مثل بچه های تخس گفتم: خوب کردم

یک ابروش خیلی بامزه بالا رفت ...دیگه داشت بی پروا میشد قلبم برای بوسیدن گونه اش سریع از ماشین بیرون پریدم و خم شدم توی ماشین _سلام برسون به همه از عمو احمدهم از طرف من تشکرکن

کشیده و مهربون گفت: چشم بزرگیتون رومیرسونم

خداحافظی آرومی گفتم ولی قبل اینکه در رو ببندم...

_محیا... محیا...

اینبار بیشتر خم شدم توی ماشین _جونم؟

بازهم بی هوا گفته بودم انگار امیرعلی هم هنوز عادت نکرده بود به من و این بی پروایی قلبم , که هر دولنگه ابروهاش بامزه بالا رفت و لبخند زدو من رو به خنده انداخت !

منتظر نگاهش کردم که انگشتش رو محکم کشید روی بینیم و این بار من تعجب کردم و امیرعلی ازته دل خندید

_حالا یک یک شدیم برو توخونه سرده

لبخند پررنگی روی صورتم نشست و قلبم جوشید برای این امیرعلی که کنارخودم تازه میدیدم این شیطنتش رو ..اخم مصنوعی کردم که خنده اش جمع شدو لحنش جدی_ناراحت شدی؟
دستش رفت سمت جعبه دستمال کاغذی که من سریع و سرخوش گفتم :خیلی دوستت دارم

دستمال کاغذی خشک شد توی دستش و نگاه شکه شدش چرخید روی صورتم ...عجیب بود قلبم بیقراری نمیکرد انگار دیگه حسابی کنار اومده بود با احساسهایی که موقع نزدیکی به امیرعلی فوران میکرد!

به خودش اومدو بین موهاش دست کشید... دستمال کاغذی دستش رو روی بینیم کشید

_برو هوا سرده!

دستمال رو گرفتم و عقب کشیدم ...با لبخند مهربونی که به صورتش پاشیدم دستم رو به نشونه خداحافظی تکون دادم وزنگ در خونه رو فشار ...در که با صدای تیکی باز شد امیر علی دستش رو برام بلند کردو دور شد...من هم با انرژی که از حضورش گرفته بودم وارد خونه شدم ,درسته که امیرعلی هنوز باقلبم کامل راه نیومده بود ولی شده بود یک دوست !یک دوست کنار واژه شوهر بودنش برای همین هم خستگی اولین کلاسم که بیشتر حول و حوش معارفه گشته بود دود شدو به هوا رفت!


احوال پرسی های عمه با مامان هنوز ادامه داشت و من هم طبق عادت بچگی هام پایین پای مامان کنار میز تلفن نشسته بودم و سرم روی زانوی مامان بود و مامان مشغول نوازش موهام!

مامان_آره اینجاست همدم خانوم...نه امروز کلاس نداشته...گوشی خدمتتون...از من خداحافظ سلام برسونین

تازه داشت خوابم میبرد از نوازشهای مامان که گوشی رو گرفت سمتم

_سلام عمه جون

عمه_ سلام عزیزم کم پیدا شدی؟_شرمنده عمه کلاسهام این ترم اولی یکم فشرده است من شرمنده ام

عمه_دشمنت شرمنده گلم میدونم... این عطیه هم که خودش رو روزها حبس میکنه تو اتاق به بهونه درس خوندن من که باور نمی کنم می خونده باشه

خندیدم_چرا عمه می خونه من مطمئنم

عمه هم خندید _شام بیا پیش ما امشب امیرمحمدم میاد

احساس کردم توی صدای عمه یک شادی در کنار غمه از این دیر اومدن ها!

تعارف زدم با شیطنت _مزاحم نمیشم

خندید_لوس نکن خودت رو تو از کی تعارفی شدی ؟

من هم خندیدم_چشم عمه جون میام من و تعارف! من و که میشناسین فقط خواستم یکم مثل این عروسها ناز کنم نگین عروسمون هوله!

مامان چشم غره ظریفی به من رفت و عمه اون طرف خط از ته دل قهقه زد!

_امان از دست تو به امیرعلی میگم بیاد دنبالت

_نه خودم میام ...می خوام عصری بیام کمکتون اون عطیه که فعلا خودشه و کتابهاش!

عمه با لذت گفت: ممنون عمه خوشحال میشم زودتر بیای ولی نه برای کمک بیا ببینمت

_چشم

عمه_ قربونت عزیزم کاری نداری؟

_سلام برسونین خداحافظ

با خداحافظی عمه گوشی رو گذاشتم سرجاش...از جا بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه برای صحبتهای مادر دختری که آخرش ختم میشد به نصیحتهای مامان!
پوست دور گوجه فرنگی رو مارپیچ می گرفتم تا بتونم شکل گلش کنم برای تزیین سالاد!

_باز حس کدبانو بودن تورو گرفت؟

نگاهی به عطیه که با کتاب قطور دستش وارد آشپزخونه شده بود کردم و عمه به جای من جواب داد_دخترم یک پا کدبانو هست
برای عطیه چشم ابرو اومدم که چشم غره ای به من رفت و به کلم هایی که سسی بود ناخنک زد ...آروم زدم پشت دستش
_یک ساعته دارم روش و صاف و تزئین میکنم

اخمی کرد_خب حالا باز تو یک کاری انجام دادی

عمه زیر برنجهاش رو که دمش بالا اومده بود کم کرد_طفلکی محیا که از وقتی اومده داره کار میکنه ...توچیکار کردی؟ چپیدی تو اتاق به بهونه درس خوندن!

خندیدم که کوفت زیرلبی به من گفت و بلندتر ادامه داد_نه خیر مثل اینکه توطئه عمه و برادرزاده است علیه من
گل گوجه ایم رو وسط ظرف گرد سالاد و روی کلم های بنفش گذاشتم وزیرلب گفتم: حسود

پشت چشمی نازک کرد و کتابش رو انداخت روی سنگ کابینت_ چه خبره مامان دومدل خورشت کم تحویل بگیر این امیرمحمدت رو!
عمه گره روسریش رو مرتب کرد_نگو مادر بچه ام دیر به دیرمیاد نمی خوام کم و کسر باشه میدونم خورشت کرفس دوست داره برای همین کنار مرغ درست کردم براش

لحن مادرانه عمه دلم رو لرزوندو عطیه هم کنار من روی زمین نشسته بود با پوف بلندی پوست خیار سبز دستش رو پرت کرد توی سینی و اخمهاش سفت رفت توی هم !

با آرنجم زدم توی پهلوش تا باز کنه اون اخمهایی رو که عمه رو دمغ تر می کرد...با اخم به من نگاه کرد که لب زدم_اونجوری قیافه نگیر

بعد هم به عمه که به ظاهر خودش رو سرگرم کرده بود و به غذاش سرکشی می کرد اشاره کردم

بلندشدم و ظرفهایی رو که کثیف کرده بودم و گذاشتم توی ظرفشویی و مشغول شستن شدم

_ به به سلام به خانومای خونه خسته نباشید

همه به عمو احمد سلام کردیم و عطیه بلند شدو میوه ها رو از عمو گرفت

عمو احمد نزدیک اومدو روی موهام رو بوسید_تو چرا دخترم مگه عطیه چیکار میکنه؟

غرق لذت شدم از این ب*و*س*ه پدرانه و خودم رو لوس کردم_کاری که نمی کنم که! وظیفمه عموجون!

عطیه که حرص می خورد گفت: راست میگه وظیفه اشه مهمون نیست که وقتی بهش میگین دخترم!

عمو احمد با اخم ظریفی نگاهش کرد که عمه گفت: پس امیرعلی کجاست؟

_سلام

قبل جواب دادن عمو... امیرعلی واردآشپزخونه شد و همه جواب سلامش رو دادیم نگاهش کمی بیشتر روی من موند و لبخند زد _خوبی؟
همونطور که لیوان رو آب میکشیدم گفتم: ممنون

نزدیکم اومدو دستش رو زیر شیر آب خیس کردو کشید روی لباس کرمی رنگش و من هم با بستن شیر آب نگاهی به لباسش که یک لک روغنی بزرگ افتاده بود انداختم!

بدونی اینکه من سوالی بپرسم و امیرعلی سربلند کنه گفت: لباس عوض کرده بودم تعطیل کنیم... یک آقایی اومد روغن ماشینش رو عوض کنه لباسم کثیف شد.

آروم گفتم: فدای سرت اینجوری که پاک نمیشه ...برو لباست رو دربیار بده برات بشورم لکش نمونه

وقتی دید واقعا لکه با یک مشت و دو مشت آب نمیره سرش رو بلند کرد_نه ممنون خودم میشورم

لبخند مهربونی به صورتش پاشیدم_قول میدم تمییز بشورم ...بروعوضش کن

به لحن خودمونیم لبخندی زدو رفت سمت اتاقش و من هم بعد از اینکه مطمئن شدم دیگه کاری نیست رفتم دنبالش

چند تقه به در زدم_بیام تو؟

صداش رو شنیدم_بیا

لباسش رو با یک تیشرت قهوه ای عوض کرده بودو لباس کثیفش دستش بود ...جلو رفتم و لباس رو گرفتم

_صبر کن محیا خودم میشورمش

ابروهام وبالا دادم_یعنی من بلد نیستم بشورم

کلافه نفس کشید_آب حیاط سرده دستهات...
نزاشتم ادامه بده _میرم توی روشویی دستشویی آب داغ بگیرم لک چربش بره بعد بیرون آب میکشمش

خواست مخالفت کنه که مهلتش ندادم و با قدمهای سریع بیرون اومدم

یقه لباس رو به بینیم نزدیک کردم ...پر از عطر امیرعلی بود ...دیده بودم همیشه به گردنش عطر میزنه...خوب نفس کشیدم عطرش رو و بعد شروع کردم به شستن!

وقتی مطمئن شدم اثری از لکه نیست دستهای پرکفم رو آب کشیدم و لباس رو برداشتم تا توی حیاط راحت بتونم آب کشیش کنم ...بیرون که اومدم چادر رنگی افتاد روی سرم و من با تعجب امیرعلی رو دیدم که صورتش پراز لبخند عمیق بود

آروم گفت: امیر محمد اینا اومدن

با یک دست لباس رو نگه داشتم و با دست دیگه چادر رودرست گرفتم

_از دختر دایی ما کار می کشی امیر علی؟!

نگاهی به امیر محمدانداختم که با کت و شلوار مشکی بود و دستهاش توی جیب شلوارش_ سلام

سری تکون داد_علیک سلام دختر دایی... بابا بده بشوره خودش این لباسهاش رو این وضع هرروزشه ها!

دیدم مشت شدن دست امیرعلی رو ...لحن شوخ امیرمحمد میگفت قصد کنایه زدن نداشته ولی امیرعلی حسابی نیش خورده بود!

لبخندی زدم_خودم خواستم ...مگه میداد لباسش رو اگه هرروزم باشه روی چشمهام وظیفمه
حالت امیرعلی تغییر نکردو امیرمحمد لبخند معنی داری زد... دوست نداشتم ادامه این صحبت رو_نفیسه جون و امیرسام کجان؟

امیرمحمد_زودتر رفتن تو خونه امیرسام بی تابی می کرد شیر می خواست

سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم و با گفتن ببخشیدی رفتم سمت شیر آب

با رفتن امیرمحمدو بسته شدن در چوبی هال امیر علی تکیه از دیوار گرفت و اومد نزدیک من

_ بده من خودم آب میکشم برو تو خونه

لحنش تلخ بودو صورتش پر اخم توجهی نکردم و لباس رو به دوطرف زیر شیر آب پیچوندم

دستش جلو اومدو نشست روی دستهام_می گم بده به من

دیگه خیلی تلخ شده بود و تند... نگاهی به چشمهاش انداختم و با لجبازی گفتم : نمیدم

دستش مشت شد روی دستم

آروم گفتم: خودت خوب میدونی آقا امیرمحمد فقط می خواست شوخی کنه!

نفس عمیقی کشیدو من بادستم آب ریختم روی سرشیر آب که کفی شده بود و آب رو بستم

_خسته شدم... حتی از خودم که فکر می کنم همه چیز کنایه است ...قبلا برام مهم نبود ولی حالا دوست ندارم تو اذیت بشی و خجالت بکشی از کنار من بودن

آب لباس رو محکم چلوندم و بعد توی هوا تکوندم تا آب اضافیش کامل بره و خیلی چروک نشه
همون طور که میرفتم سمت طنابی که عمه از این سرتا اون سر حیاط وصل کرده بود برای خشک کردن لباسها گفتم: گمونم صحبت کرده بودیم راجع به این موضوع ...اونشب خونه بابابزرگ قصه نمیگفتم برات امیرعلی!

اومد نزدیک و من بی توجه به نگاه سنگینش گیره های قرمز رنگ رو زدم روی لباس

زیرلب گفت: ببخشید بد حرف زدم

نگاهم رو دوختم تو نگاه پشیمونش _طعنه های بقیه اذیتم نمیکنه امیرعلی هرچند تا حالا هم طعنه ای در کار نبوده و هرکی رو که از دوست وآشنا دیدم ازت تعریف کرده... اهمیت هم نمیدم به حرفهایی که زیاد مهم نیستن ولی اذیتم میکنه این رفتارت که یک دفعه غریبه میشی و غریبه میشم برات!

نگاهش هنوز توی چشمهام بود که با قدمهای آرومی رفتم توی اتاقش و روسریم رو جلو آینه انداختم روی سرم و مدل عربی بستم ...بعد چند لحظه اومد و در اتاق رو پشت سرش بست

حاشیه روسریم رو مرتب کردم _چرا اومدی اینجا میرفتی توی هال منم میومدم

به خاطر سکوتش چرخیدم که نزدیک اومد و فاصله مون شد به زور چهار انگشت ...بازوهام رو گرفت توی دست هاش_قهری ؟
لپهام رو باد کردم باصدا خالی_نه ...دلخورم

انگشت شصت و اشاره ام رو روی هم گذاشتم ونصف بند انگشتم رو نشونش دادم_یک این قده هم قهرم

لبهاش به یک خنده باز شد ...بازم طاقتم نیاوردم و دستهام حلقه شد دور کمرش...فکر کنم باز شکه شد که دستهایی رو که باهاش بازوهام رو گرفته بود توی هوا موند...
من که آروم شده بودم از نفس کشیدن عطرش به این نزدیکی و شنیدن صدای ضربان قلبش که روی دورتند رفته بود آروم گفتم:
امیرعلی نمیشه دوستم داشته باشی ؟؟ تو رو جون من به خاطر این حرفهای مسخره این قدر بهم نریز ! من مطمئنم تنها کسی که می تونم با اطمینان بهش تکیه کنم تویی ...این قدر از من دور نشو ...این قدر وقتی نزدیکت نیستم فکرهای بیخودی نکن !

خواهش می کنم مثل من باش که هر ثانیه ام بافکر تو میگذره !

نفهمیدم کی بغض کردم و کی اشکهام روی گونه ام ریخت و دفن میشد توی تار پود لباس امیر علی...

دستهاش حلقه شد دور بازوهام و چونه اش نشست روی شونه ام و آروم گفت: گریه نکن ...خواهش می کنم ...ببخشید!

همین جمله کافی بود تا اشکهام بند بیادو دستهام رو محکمتر کنم و حلقه دستم رو تنگ تر... لب زدم_ دوستت دارم امیرعلی!

نفس عمیقی کشید بافشار آرومی که به بازوهام آورد من رو از خودش جدا کردو با انگشتش رد اشکهام رو از روی گونه هام پاک!

_ راستی ممنون به خاطر لباسم حسابی تمییز شده بود

نگاهم رو دوختم به چشمهاش ...نمیدونم چرا حس کردم چشمهاش بهم میگه دوستم داره ! ولی به زبون نیاوردومسیر صحبتمون رو تغییر داد !

فقط آروم گفتم_وظیفه ام بود احتیاجی به این همه تشکر نیست
_شروع کلاسها خوبه محیا جون

صحبتم رو با عطیه تموم کردم و سر چرخوندم تا جواب نفیسه رو بدم

_ممنون خوبه هنوز که اولشه ولی خب درسها یک خورده یعنی بیشتر از یک خورده سخته! کلاسهامونم ترم اولی حسابی فشرده است

امیرمحمد _رشته ات انتخاب خودته یا رفتی پیش مشاور تحصیلی؟

نگاهم چرخید روی امیرمحمد _انتخاب خودمه نرفتم مشاوره!حل کردن مسئله های ریاضی حس خوبی به من میده!

عطیه دستش و به طرفم نشونه گرفت و رو به بقیه گفت: دیوونه است دیگه ...آخه کی از ریاضی خوشش میاد ؟

-من!

نگاه ذوق زده ام و به امیرعلی دوختم که عطیه ابرو بالا انداخت-نه بابا!کی میره این هم راه و ... خب تو هم یکی لنگه این محیایی دیگه!

امیرعلی ابروهاش و بالا داد- آها یعنی منم دیوونه ام

عطیه لبش و به طرز مسخره ای گزید-بلانسبت داداش من محیا رو گفتم

امیرعلی خنده اش گرفته بود ولی سعی میکرد جدی باشه-محیاهم خانوممه دوباره نبینم بهش بگی دیوونه ها!

من بیشتر از قبل ذوق کردم ... نگاه پرتشکرم رو به امیرعلی دوختم و عطیه براق شد چیزی بگه که امیرمحمد با خنده پایان داد به این دعوایی که شوخی بود!
امیرمحمد_ کار خوبی کردی محیا خانوم آدم باید طبق خواسته خودش انتخاب کنه اگه رشته ات رو دوست نداشته باشی علاقه ات هم به درس خوندن از بین میره!

سرم رو به نشونه تایید حرفش تکون دادم

اینبار مخاطب امیرمحمد عطیه شد_ خب عطیه خانوم ان شاالله امسال که دیگه سخت می خونی یک رشته خوب قبول بشی ؟
عطیه _دارم می خونم دیگه حالا شما دعا کنین اون رشته خوبه رو قبول بشم!

امیرمحمد خندید به لحن جسور عطیه !

دیگه به ادامه صحبت امیرمحمدو عطیه توجه نکردم و رو به امیرعلی که کنار من نشسته بودو رفته بود توی فکر گفتم:فردا هم میری؟

با پرسش سربلند کرد که گفتم: کمک عمو اکبرت ؟

لبخند محوی زد_معمولا هر جمعه میرم

_میشه یک روز منم باهات بیام؟

چشمهاش گشاد شد_جدی که نمی گی

لبهام روبازبونم تر کردم_چرا اتفاقا جدی جدی هستم

میون بهت نیشخندی زد_محیا هنوز یادم نرفته روز تشییع جنازه اون مامان بزرگت رو !

قلبم فشرده شد از یاد مامان بزرگ مادریم سوم راهنمایی بودم که فوت شدو و روز تشییع جنازه موقع وداع با دیدن بدن کفن پوشش از حال رفتم و تا یک ماه از وحشت کنار مامانی می خوابیدم که خودش سخت عزادار بود
مامان با فوت مامان بزرگ رسما تنها شد بابابزرگ رو قبل دنیا اومدن من از دست داده بود...مثل من تک دختر بودو بافوت مامان بزرگ دودایی بزرگم رو هم دیگه خیلی کم میدیدیم و دیدارهامون رسید به عیدتا عید! گاهی چه قدر دلم تنگ میشد برای مامان بزرگم با اون گیس های سفیدش که همیشه بافته بود!

_ولی دوست دارم بیام !

سری به نشونه منفی تکون داد_اصلا نمیشه

وارفتم فکر می کردم استقبالم میکنه_چرا نه؟ پس خودت چرا رفتی؟

امیرعلی با مهربونی بهم خیره شد_من فرق می کنم محیا من یک مردم باید بتونم به ترس هام غلبه کنم

با لجبازی گفتم : خواهش میکنم فقط یک بار اگه دیدم طاقت ندارم خودم میام بیرون !

امیرعلی_ دوست ندارم بازم برات کابوس شب درست کنم... نمیشه !میدونم ترسویی!

اخم مصنوعی کردم و دلخور گفتم: امیرعلی!!!!!!!!!

خندید_جونم ؟

گرم شدم از جونم گفتنش و اخمهام باز شد و یادم رفت دلخوریم .

توپ کوچیکی که امیرسام باهاش بازی میکرد اومد سمت من و نگاه امیرسام هم با توپ کشده شد روی من چشمکی بهش زدم وتوپ رو اروم پرت کردم سمتش که ذوق کرد و وقتی خندید دوتا دندون سفید خوشگل پایینش دیده شدو من بی حواس بلند گفتم: الهی قربونت برم نفس! با اون دندونهای برنج دونه ات...
یک دفعه سکوت کامل شدواول از همه عمو احمد خندید که عطیه گفت: چته تو با این قربون صدقه رفتنت همه رو سکته دادی بچه که جای خود داره

لب پایینم رو به دندون گرفتم و همه به حرف عطیه خندیدن ونفیسه امیرسام رو که بغلش بود ,بلند کردو گرفت سمت من

_بیا زن عموش ...به جای قربون صدقه رفتن یکم نگهش دار ببینم نیم ساعت دیگه هم باز قربونش میری یا فرار میکنی!

دوباره همه خندیدیم و حس خوبی پیدا کردم از لحن صمیمی نفیسه که موقع طرفداری امیرعلی از من یک لنگ ابروش بالا رفته بود!

امیرسام رو بین خودم و عطیه نشوندم که شروع کرد باذوق دست زدن ...محکم بوسیدمش و دلم ضعف رفت برای این سادگی کودکانه اش

_گمونم خیلی بچه ها رو دوست داری نه؟

نگاهم رو از امیرسام که حالا با عطیه بازی میکرد گرفتم و به نفیسه نگاه کردم...چه خوب که بعد ازاون بحث مسخره ...حالا راجع به چیزهای معمولی حرف میزدیم بدون دلخوری!

_آره ...حس خوبی دارم وقتی نزدیکشونم ...دلم می خواد منم باهاشون بچه بشم وبچگی کنم بی دغدغه

عطیه آروم و زیر لبی گفت:نه که الان خیلی بزرگی ! بچه ای دیگه!

می دونستم نفیسه نشنیده صداش رو برای همین با چشمهام براش خطو نشون کشیدم که لبخند دندون نمایی زد


    نفیسه_ پس فکر کنم خیلی زود بچه دار بشی تو با این حسهای مادرانه خفته ای که داری

    حس کردم صورتم داغ شد خوب بود امیر محمد و عمو باهم صحبت می کردن و حواسشون به ما نبود

    عمه هم حرف نفیسه رو روی هوا قاپید _ان شاالله بچه ی شما دوتا رو هم من ببینم به همین زودی

    بیشتر خجالت کشیدم ...امیرعلی ظاهرا به صحبتهای عمو گوش میکرد ولی چین ظریف پیشونیش نشون میداد متوجه حرفهای ماهم هست و من بیشتر احساس شرم کردم ...

    خنده ریز ریز عطیه هم رفته بود روی اعصابم از بین دندونهام کوفتی نصیبش کردم که میون خنده اش گفت: مطمئنم امیرعلی الان حسابی آتیشیه متنفره از این حرفها و صحبتها که به جای باریک میکشه

    لب پایینم رو زیر دندونم گرفتم_عطی خجالت بکش می فهمی چی میگی!

    عروسک امیرسام رو براش کوک می کرد_عطی و درد اسمم و کامل بگو خوبه بهت هشدار داده بودم شوهرت همین الانم برزخیه ها

    زیر چشمی نگاهم رو چرخوندم روی امیرعلی ...نه انگار خدا رو شکر دیگه متوجه عطی گفتن من نشده بود... ولی مونده بود اخم روی پیشونیش!
بدن بی حالم رو روی تخت جابه جا کردم تا گوشیم رو جواب بدم ولی محسن زودتر از من گوشی رو برداشت و تماس رو وصل کرد و مهلت نداد ببینم کی پشت خطه!

فقط صدای محسن رو میشنیدم_سلام ...شما خوبین ..هست ولی داره میمیره !

چشمهام گرد شدو باصدایی که از شدت گلودرد دورگه شده بود گفتم: کیه محسن ؟

جوابم و نداد و همون طور که با پشت خطی صحبت میکرد برای محمد چشم و ابرو اومد ...معلوم بود دارن آتیش میسوزونن

_ نه بابا چیز مهمی نیست ...فقط کمی تا قسمتی رو به موته...ناراحت نشین به دیار باقی که شتافت خبرشو بهتون میدم فقط مژدگونی ما یادتون نره

عصبی شده بودم ولی توان تکون خوردن هم نداشتم و محسن هم حسابی جدی حرف میزد ولی محمد می خندید

_بده من گوشی رو کی بهت گفت جواب بدی؟ اصلا کیه ؟ چرادری وری میگی!

بازم توجهی به من نکرد ولی لحنش تغییر کردو تخس شد_نه بابا چیزیش نیست ...باز این دردونه سرما خورده ماهم شدیم نوکرش ...باور کنین چیزیش نیست فقط یک تب بالای چهل درجه و گلودردو آبریزش بینی! همین! محیا زیادی لوسه و گرنه چیزیش نیست !

هم خنده ام گرفته بود هم دلم می خواست کله جفتشون رو بکنم مامان با چه دونفری من رو تنها گذاشته بود و رفته بود با بابا مهمونی !

محسن_چشم...گوشی گوشی
موبایلم رو گرفت سمتم _بگیر شوهرت داره پس میفته بهش بگو چیزیت نیست ...خواهشا خودت و براش لوس نکن

چشم غره ای بهش رفتم و حسابی حرصی شدم... از اون وقت این دری وری ها روداشت به امیرعلی میگفت؟!

با زحمت سلام بلندی تونستم بگم چون حسابی گلوم می سوخت بدترین چیزی که توی سرما خوردگی بودو همیشه من دچارش میشدم!

صدای نگرانش تو گوشم پیچید_سلام محیا چی شده؟

دلم گرم شد از دل نگرانیش_هیچی نیست ...سرما خوردم

_نمیدونستم ببخشید ...از صبح تعمیرگاه بودم سرمم حسابی شلوغ دیدم امروز به من زنگ نزدی گفتم شاید قهری که همش تو زنگ میزنی !

لبخند دوست داشتنی روی لبم نشست خوشحال شدم از اینکه یادش مونده بود هرروز من زنگ میزنم و میشم احوال پرسش!

گفتم: مرسی زنگ زدی حالم زیاد خوب نبودنتونستم وگرنه قهر نبودم میدونم روزها فرصت نداری!

_صدات حسابی گرفته است دکتر نرفتی؟

_نه ...گلوم خیلی درد میکنه

_حالا مهمون نمی خوای ؟

با پرسش و تعجب گفتم: مهمون؟؟
_نزدیک خونه شمام ...راستش ماشین بابا رو گرفته بودم باهم بریم بیرون ...داشتم میومدم اونجا که از دایی اجازه بگیرم بعد بریم

ذوق کردم از این رفتار امیرعلی دفعه اول بود خب !

با صدای گرفته و پنچری گفتم:حالم خیلی بده!

با خنده گفت : حالا یعنی نیام اونجا؟!

هول کرده گفتم: چرا چرا کجایی الان؟

_پشت در خونه به محسن بگو درو بازکنه

بی حواس موبایل و قطع کردم و هول به محسن گفتم: زود در و بازکن امیرعلی پشت دره

محمد ابرو بالا انداخت_خب حالا ...از اون موقع صدات در نمیومد چی شده هوار میزنی حالا

چشم غره ای بهش رفتم_خواهشا مزه نریز

تمام بدنم درد میکرد با زحمت خودم رو روی تختم بالا کشیدم و تکیه دادم به پشتی تخت ...امیرعلی با خنده وارد اتاقم شدو این یعنی باز این محسن خوشمزه گری کرده!

سلام گرمی کردو دستش رو جلوآوردو من دستم رو گذاشتم توی دستش..چینی به پیشونیش افتاد و دست دیگه اش نشست روی پیشونیم دلم ضعف رفت برای اخمش که حاصل دل نگرانی برای من بود !

_خیلی تب داری!

محمد_نه بابا چهل درجه که چیزی نیست هنوز به مرحله تشنج نرسیده
چشم غره ای به محمد رفتم وامیرعلی با خنده سر تکون داد

امیرعلی_ پاشو لباس بپوش بریم دکتر ...من خودم به دایی زنگ میزنم

ترسیده گفتم: نه نه لازم نیست خوب میشم

ابروهاش بالا پرید _چه جوری خوب میشی پاشو

_نه امیرعلی خوبم

لبه تخت نشست و نگاهش رو دوخت به چشمهام و آروم گفت: یک دکتر که می تونم ببرم خانومم رو نمی تونم؟ دوست نداری بامن...

پریدم وسط حرفش و با قیافه پریشونی گفتم:جون محیا ادامه نده میبینی حالم خوش نیست

نگاهش جدی شد_پس چرا هول کردی و نمیای؟

محسن شنید صدای امیرعلی رو _چون از آمپولهایی که قراره نوش جان کنه میترسه

امیرعلی با تعجب خندید_راست میگه؟

با خجالت پتو رو کشیدم روی سرم و با حرص گفتم: آره راست میگه ...خب چیکار کنم ترسه دیگه هرکسی از یک چیزی می ترسه

محمد طعنه زد_حالا نکه فقط تو ازآمپول می ترسی ...اگه تاریکی شب و مرده ها و جن و پری و دزد های خیال تو رو فاکتور بگیریم آره راست می گی فقط از آمپول میترسی

با حرص جیغ خفیفی کشیدم وامیرعلی بلند بلند خندید

آروم پتو رو از روی سرم کشیدو چند تاراز موهام براثر الکتریسیته روی هوا موند
_پاشو بریم دختر خوب تبت خیلی بالاست من به دکتر بگم به جای آمپول خشک کننده قوی تر بنویسه قبوله ؟میای؟

مثل بچه ها لب چیدم_نخیر نمیشه الکی به من وعده نده... باباهم همیشه همین و میگه ولی وقتی دکتر آمپول مینویسه به زور میبرتم تزریقاتی میگه برای خودته دخترم

امیرعلی می خندید به لحن بچگانه و پر حرصم

_پس لااقل جوشونده بخور

لب چیدم ولی خوشحال شدم کوتاه اومده...جوشونده های تلخ بهتر از آمپول بود_باشه

محسن و محمد از اتاق بیرون رفتن و امیرعلی کمکم کرد دراز بکشم _اینجوری معذبم خب

دستش رو نواز شگونه کشید روی موهام و شقیقه ام... پوست دستش یک کم زبربود ولی اذیتم نمی کرد و برعکس لذت میبردم از نوازش دستهاش که اولین دفعه بود!

_راحت باش

آروم شده از نوازش دست امیر علی گفتم: ممنون که اومدی

نگاه ازمن دزدید_دلم برات تنگ شده بود

یک گوله آرامش قل خورد توی وجودم و لبخند زدم و و دستش رو که ثابت شده بود روی گونه ام بوسیدم

اخم مصنوعی کردو بازم اعتراض_محیا خانوم!

لب چیدم و تخس گفتم: خب چیه ذوق کردم ...اولین دفعه ایه که دلت برای من تنگ میشه بعد این همه مدت
نگاهش گم شد توی نگاهم_ ببخش محیا...میدونم ولی خب من....یعنی...

پریدم وسط حرفش و نزاشتم ادامه بده قصدم اصلا گله نبود که ناراحتش کنم!برای همین با شوخی گفتم:منم خیلی دلم برات تنگ شده بود بازم معرفت تو که اومدی دیدنم ! من که هر وقت دلم تنگ شد فقط بهت زنگ زدم !

لبخند تلخی نشست روی صورتش – که اونم همیشه من ...

ادامه حرفش رو خورد و پوفی کشید...نمیدونستم یک جمله اینجوری بهم میریزه امیرعلی رو!

-بیخیال گذشته دیگه...باشه؟!

زل زد توی چشمهام_داره دوماه میگذره از عقدمون و من هنوز یک بار درست و حسابی نبردمت گردش... خب بابا دیگه نمیتونه مثل قدیم سرپا باشه و کارها گردن منه ...من وببخش محیا نمیتونم دوران عقد پر خاطره ای برات بسازم مثل بقیه...دیگه حالا میترسم از پشیمون شدنت!

این دومین گوله آرامش بود یعنی الان نفسهام بند شده بود به نفسهاش که میترسید از پشیمونیم که من مطمئن بودم اتفاق نمی افته؟؟!

آروم گفتم: همین که هستی خوبه ...همین که حس کنم دوستم داری لحظه لحظه هایی رو که باهات هستم برام میشه خاطره ...من نمی خوام مثل بقیه باشیم می خوام خودمون باشیم... محیا قربون این گرفتاربودن و خستگیت ...

تکونی خورد از این قربون صدقه رفتن ساده وصمیمیم و لب زد_خدا نکنه
   

    دستش رو که بین دو دستم حصار کرده بودم فشار آرومی دادم و گفتم: همین که با همه خستگیت اومدی اینجا و همیشه لبخند رو لبته برام دنیا دنیا می ارزه حاظرم همیشه تو خونه بمونم و بیرون نرم ولی تو باشی و فکرت مال من باشه!مگه فقط گردش رفتن و خوش گذرونی خاطره میسازه وقتی دلنگرانم میشی برام میشه خاطره!

    لبخند محوی صورتش و پر کرد که گفتم: میدونی امیرعلی از وقتی فهمیدم دوست دارم؛ همیشه بایک رویا خوابیدم ... اینکه تو خسته بیای خونه و دستها و لباسهات کثیف باشه و من کمکت کنم دستهات رو بشوری... بهت بگم خسته نباشی یک کمم غربزنم چرا لباست کثیف شده... !

    آروم خندیدو زیرلبی گفت: دیونه ای ؟! همه دنبال یک شوهر نمونه میگردن که با افتخار کنارش قدم بردارن اونوقت تو آرزوی شستن دستهای سیاه و لباس کثیفم و داشتی؟

    نگاهم رو از چشمهایی که حالا برق میزدن گرفتم و خیره شدم به دکمه های ریز و سفید سر آستینش

    _ افتخار میکنم کنارت قدم بردارم چون میدونم یک شوهر واقعی هستی که میتونم بهت تکیه کنم ...داشتن ظاهر مدو مارک که فقط چشم پرکنه به درد من نمی خوره ...چیزی که من و خوشحال میکنه اینه که تو باهمون دستهای سیاهت عجله کنی بیای دنبالم برای اینکه من توی شب معطل نشم...خیالم راحته اگه جایی کارم گره بخوره یا جایی باشم که بترسم و بهت زنگ بزنم سریع خودت رو بهم میرسونی و من به جون می خرم اون لباسهای سیاه کارت رو که از عجله یادت رفته باشه دربیاری...میشه برام افتخار که برات مهم بودم !

    دستش مشت شد بین دست هام ..نمیدونم چرا کلافه شد !

    نگاهش به زانوهاش بود و نفس میکشید عمیق ولی آروم و شمرده ! خواست حرفی بزنه که صدای محسن بلند شد که در جواب مامان تازه رسیده می گفت _آقا امیرعلی پیش محناست

    دستش از بین دستم کشیده شدو ایستاد... خیلی با عجله گفت:ان شالله بهتر باشی ...من دیگه برم
    حتی مهلتم نداد برای خداحافظی
    
دوروز گذشته بود و من هنوز فکر می کردم چرا اون شب امیرعلی زود گذاشت و رفت و حتی روز بعد فقط یک احوالپرسی ساده ازم کرد ...نمیفهمیدم چرا یکدفعه امیرعلی مهربون شده ,میشد امیرعلی قدیمیه اول عقدمون ...نمی دونم یعنی اون شب من حرفی زدم که ناراحت شد؟

کلاسم تموم شده بود و با بدنی که بی حال بود به خاطر سرماخوردگیه دوروز پیش, پله هارو آروم آروم پایین می اومدم با ویبره رفتن گوشیم توی جیب مانتوم اون رو برداشتم و تماس رو وصل کردم

_علیک سلام عطیه خانوم چه عجب یاد ما کردی؟

عطیه_علیک سلام عروس ...بهتری ؟ به دیار باقی نشتافتی هنوز؟

_به کوری چشم تو حالم خوبه خوبه ...حالا فرمایش؟

_عرض کنم خدمتت که ...حالا جدی جدی خوبی؟

_کوفت عطیه حرفت و بزن... دارم از خستگی میمیرم سه کلاس پشت سرهم داشتم الان تازه دارم میرم خونه

_خب حالا کوه که نکندی

پوفی کردم _قطع می کنم ها

عطیه_تو غلط می کنی گوشی رو روی خواهر شوهرت قطع کنی بی حیا

بلند گفتم: عطی
خندید_درد ...نگو عطی آخر یکبار سوتی می دی جلوی امیرعلی ... خب عرضم به حضورت که با اون اخلاق زمبه ایت

کشیده گفتم: بی تربیت

قهقه زد_ مامان گفت فردا نهار بیای اینجا

دلخور بودم از امیرعلی_نه ممنون

صداش مسخره شد_ وا چرا آخه؟ افتخار نمیدین یا دارین ناز می کنین ؟ گفته باشم خریدار نداره نیومدی هم بهتر!

وارد حیاط دانشگاه شدم- کشته مرده این مهمون دعوت کردنتم

- من همین مدلی بلدم میای دیگه؟

نفسم روباصدا بیرون دادم و بخار بزرگی جلوی دهنم شکل گرفت:باشه ممنون از عمه تشکر کن

- خب دیگه خیلی حرف میزنی از درسهام افتادم اگه رتبه ام خراب بشه امسال, گردن تو!

- نکه خیلی هم درس خونی

- از تو درس خون ترم ...خداحافظ محی جون

خندیدم- خداحافظ دیوونه

خودتیی گفت و تماس قطع شد
خوبی صحبت باعطیه این بود حسابی حال و هوات رو عوض میکرد... ازحالت غم زده بیرون اومدم و باصورت خندونی به آسمون گرفته نگاه کردم... چه قدر دلم برف و بارون میخواست!

رسیدم به قسمت شلوغ حیاط دانشگاه ... انگار همیشه تو این محوطه پر ازدرخت کاج که توی زمستونم سبز بود , بعد کلاس همه اینجا کنفرانس میزاشتن ...قدمهام رو تند کردم ولی یک دفعه تحلیل رفت همه توانم !

امیرعلی بود آره خودش بود ! باور نمی کردم اینجا باشه...متوجه من نشد و قدمهاش رو تند کرد سمت خروجی دانشگاه!

نفهمیدم چطور شروع کردم به دوییدن و داد زدم_ امیر علی ..امیرعلی

صدام رو شنید و ایستاد نگاه خیلی ها چرخید روی من که مثل بچه ها با هیجان میدویدم و امیرعلی که باصدای من وایستاد!
سرعتم این قدر زیاد بود که محکم خوردم به امیرعلی ...صدای پوزخند و تمسخر اطرافیانم رو شنیدم و متلک هایی رو که من و نشونه رفته بود ...ولی مگرمهم بود وقتی امیرعلی اینجا بود!

سرزنش گر گفت: چه خبره محیا

یادم رفته بود دلخوربودنم با لبخند یک قدم عقب رفتم و به صورتش نگاه کردم

_ببخشید دیدم داری میری فکر کردم لابد با خودت گفتی من رفتم...اومدی دنبال من؟

به موهاش دست کشید و با کمی مکث گفت:خب راستش آره
   

    باهاش هم قدم شدم و بیرون اومدیم که گفت:یکی از مشتری هامون ماشینش اینجا خاموش کرده بود زنگ زد اومدم اینجا ...میدونستم امروز کلاس داری گفتم منتظرت بمونم باهم بریم ولی اصلا حواسم به سرووضعم نبود کاش نمی....

    صدای پراز تردیدش رو نمی خواستم ... سرخوش پریدم وسط حرفش _مرسی که موندی باهم بریم

    نگاهش رو چرخوند توی صورتم و روی چشمهام ثابت شد و آروم گفت : ماشین ندارم

    لحن امیرعلی کنایه داشت

    نگاهی به خیابون خلوت انداختم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم – چه بهتر با اتوبوس میریم ...اتفاقا خیلی هم کیف داره
    نگاهش میخ چشمهای خندونم بود – با این سرو وضعم با من سوار اتوبوس میشی؟

    دستش رو رها کردم و یک قدم عقب عقب رفتم و امیرعلی وایستاد- مگه سرو وضعت چشه؟

    شروع کردم به تکوندن خاک شلوارش و لباسش- فقط یکم خاکی بود که الان حل شد لکه لباست هم که کوچیکه

    هنوزم نگاهش مات بود و خودش ساکت ...به دستهاش نگاه کردم- بریم یک آب معدنی بخریم دستهات روبشور بریم که از آخرین سرویس اتوبوس جا میمونیم ها!

    نفس عمیق بلندی کشید-محیا؟؟

    لبخند نمی افتاد از لبم – بله آقا ؟

    سرش رو تکون داد-هیچی !

    یک شیشه آب معدنی کوچیک خریدو من روی دستهاش آب ریختم و کمک کردم تا اون لکه سیاه و چرب کف دستش که بی صابون پاک نمیشد از بین بره !
    
دستهای خیسش رو تکوند که من لبه چادرم رو بالا آوردم و شروع کردم به خشک کردن دستهاش ...خواست مانع بشه که گفتم:چادرم تمییزه

صداش گرفته بود- می دونم نمی خوام خیس بشه

- - خب بشه مهم نیست ! هوا سرده دستهات خیس باشه پوستت ترک می خوره !

بی هوا دستهام رو محکم گرفت – بهتری؟

چین انداختم به پیشونیم ولی لحنم تلخ نبود بیشتر مثل بچه ها گله کردم !

- چه عجب یادت افتاد ...خوبم بی معرفت!

فشار آرومی به دست هام داد – ببخشید راستش من ...

-باز چی شده امیرعلی ؟ اون شب حرف بدی زدم که به دل گرفتی؟

لبهاش رو برد توی دهنش و باناراحتی روی هم فشارشون داد که رنگ دور لبش سفید شد!

- نه محیاجان نه

-پس چرا بازم یکدفعه ...

پریدوسط حرفم – بهت می گم ولی الان نه ...بریم؟

به نشونه موافقت لبخند نصفه نیمه ای زدم و همراه امیرعلی قدم هام رو تند کردم تا به ایستگاه اتوبوس برسیم چون آخرین خط داشت میرفت

مثل بچه ها پاهام رو تکون میدادم واز شیشه بزرگ به بیرون خیره شده بودم و امیرعلی ساکت و متفکر کنارم نشسته بود .

پر ناز ولی آروم گفتم: امیرعلی؟؟

بدون اینکه تغییری تو مسیر نگاهش بده آرومتر از من به خاطر سکوت اتوبوس ومسافرای کمترش گفت: جونم؟
لبهام به یک خنده باز شد و یادم رفت چی می خواستم بگم !

به خاطر سکوتم سربلند کردو با پرسش به چشمهام خیره شد...باصدایی که نشون میداد خوشحال شدم از جونم گفتنش؛ گفتم: میشه دستت رو بگیرم؟؟!!!

لبخند محوی جا خوش کرد کنج لبش ...به جای جواب انگشتهاش رو جا کرد بین انگشتهام و دستم رو فشار نرمی داد ...هنوز نگاهش روی صورتم بود و حالا چشمهامم خوشحالیم رو نشون میداد

لب زدم_ ممنون

نگاهش رو دوخت به دستهامون و انگشت شصتش نوازش می کرد پشت دستم رو!

- من ممنونم

خواستم بپرسم چرا ولی وقتی سرچرخوند نگاهش بهم فهموند الان نباید چیزی بپرسم!
بالشت و پرت کردم سمت عطیه _جمع کن دیگه اون کتابها رو حوصله ام سررفت

باته مدادش شقیقه اش رو خاروند- برم کفگیربیارم برات هم بزنیش سر نره

-بامزه!

خوشحال از اینکه جواب سوال تستیش رو پیدا کرده گفت: ببینم تو امروز میزاری من چهارتا تست بزنم یانه؟

-جون محیا امروز بیخیال این کتابهای تست شو... تو که می خواستی کله ات و بکنی تو کتاب غلط کردی دعوتم کردی

ابروهاش رو بالاداد-مگه من دعوت کردم مامانم دعوتت کرده حالا هم خفه ببینم چی به چیه! اصلا تو چرا اینجایی؟ پاشو برو پیش امیرعلی !

پوفی کردم- نهار که خورد سریع رفت تعمیرگاه

عطیه- خب برو پیش مامان بابا!

-به زور می خوای از اتاقت بیرونم کنی نه؟ عمه و عمو خوابیدن

اوفی کرد و اومد چیزی بگه که صدای زنگ در خونه بلند شد – آخیش پاشو برو شوهرت اومد

لبخند دندونمایی زدم – چه بهتر تو هم این قدر تست بزن که جونت درآد

بالشت و برداشت پرت کنه سمتم که سریع دویدم بیرون و همون طور پا برهنه کف حیاط سرد دویدم و بدون اینکه بپرسم کیه درو باز کردم !

امیرعلی با دیدنم ابروهاش بالا پرید و سریع اومد تو خونه و درو بست

-محیا این چه وضعیه تو اصلا نپرسیدی کیه و همینجوری درو باز کردی ...اومدی و من نبودم اونوقت قرار بود چیکار کنی؟
لحن سرزنشگرش باعث شد به خودم نگاهی بندازم ...هی بلندی گفتم ...روسری که نداشتم و بافت تنم هم آستین سه ربع بود !

لب پایینم و گزیدم و مثل بچه ها سرم و انداختم پایین – ببخشید حواسم نبود!

چونه ام رو گرفت و سرم وبالا آورد- خب حالا دفعه بعد حواست باشه

لبخندی زد- حالا چرا پا برهنه تو خونمون دمپایی پیدا نمیشه؟!

لبخند دندون نمایی زدم-از دست عطیه فرار کردم می خواست با بالشت من و بزنه

خندید –امان از شما دوتا ...حالا بیا بریم تو خونه... پاهات یخ زد!

رفتیم سمت اتاقش- راستی چه زود اومدی بعد نهار این قدر باعجله رفتی گفتی کار داری که گفتم دیگه نمیای

در چوبی رو باز کردو منتظر شد من اول برم-کارم و انجام دادم و اومدم چون می خواستم باهات حرف بزنم

هم متعجب شدم ..هم خوشحال ...

کف اتاق نشستم و به بالشت پشت سرم تکیه دادم – راجع به چی اونوقت؟

به لحن فضولم خندید و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش- میگم... اجازه بده لباسم و عوض کنم

نیم خیز شدم- برم بیرون؟

خم شد... با یک خنده که حاصل تعارف الکی من بود بینی ام رو کمی کشید!

-نمی خواد بشین!

از لحن شیطونش خنده ام گرفت...امروز چه قدر عجیب شده بود امیر علی و چه قدر خوب!


    نگاهم و دوختم به فرش و سربلند نکردم ...

    -پاهات و دراز می کنی؟

    گیج به امیرعلی که لباس عوض کرده بود نگاه کردم و بی اختیار پاهام صاف شد و امیرعلی سرش رو گذاشت روی پام!
    لبخندی روی لبش بود و من هنوز شکه شده از کارش!

    -اذیت میشه پات؟!

    هنوز باورم نمی شد این صمیمیتش رو .. با لبخند پر رضایتی که به صورتش می پاشیدم فقط یک کلمه تونستم بگم :نه

    نگاهش رو از چشمهام گرفت و نفسش رو بیرون داد _خوبه... راستش خیلی خسته ام از صبح وایستاده ام ...بدت که نمیاد اینجوری حرف بزنیم؟!

    اختیار زبونم از دستم در رفت و عشق قدیمیم توی قلبم جوشید ...باصدای گرم و آرومی گفتم: قربون اون خستگیت برم اگه خوابت میاد...

    انگشت اشاره اش نشست روی لبم تا سکوت کنم...امروز واقعا گیج شده بودم از رفتارش

    -خوابم نمیاد ...

    نتونستم خنده سرخوشم رو کنترل کنم و لبهام که به خنده باز شد انگشتش رو ب*و*س*ه کوتاهی زدم که امیرعلی هم خندید

    -میزاری حرف بزنم ؟

    جمع کردم لبهام رو-ببخشید بفرمایید سرپا گوشم
    

    کمی سکوت کرد و نگاهش به دیوار سفید روبه رو بود ...

    -شبی که سرما خورده بودی و اومدم پیشت ...وقتی اون حرفها رو زدی خیلی حس خوبی پیدا کردم... غرق خوشی شدم ...درسته همه اون بدبین بودنم خونه بابابزرگ از بین رفت ...ولی نمیدونم چی شد محیا که یکدفعه با خودم گفتم نکنه تو از روی عشقی که تو بچه گی به من داشتی و رویاهایی که بافتی همه چی رو ساده می گیری ...با خودم گفتم نکنه تو واقعیت کم بیاری.... دیشب که مجبور شدم بیام نزدیک دانشگاهت یک فکری به سرم زد ...ماشین خاموش شده کاری نداشت ولی خب من از عمد حسابی لباسهام وخاکی کردم ...میدونم بچگی کردم ولی خب می خواستم ببینم اگه من و بیرون از خونه اینجوی ببینی بازم خوشحال میشی از حضورم یا با خجالت سعی می کنی از من دور بشی!

    نگاهش رو از دیوار گرفت و دوخت توی چشمهام و من با همه محبتی که به قلبم سرازیر شده بود؛ لبخندی نگاهش و مهمون کردم!

    – خب نتیجه؟

    لبخند محوی صورتش و پر کرد که دستم رو نوازش گونه کشیدم روی موهاش ...لبخندش عمق گرفت و لب زد –من وببخش
    محیا ... تودیشب جوری ازدیدنم خوشحال شدی که اول اصلا متوجه لباسهای نامرتبم نشدی!

    به نوازش موهاش ادامه دادم و آروم گفتم: دوستت دارم هیچ وقت به این حرفی که از ته قلبم می گم شک نکن!

    یک بی تابی توی نگاهش حس کردم که سریع چشمهاش رو بست و بعد چند ثانیه باز کرد

    – میبخشی من و ؟

    دستم رو شونه وار کشیدم بین موهاش – کاری نکردی که منتظر بخشش منی .
    

    دست مشت شده اش اومد جلو صورتم و بازشد...یک آویز باشکل پروانه شروع کرد تو هوا تکون خوردن

    ذوق زده گفتم: وای امیرعلی مال منه؟

    لبخند مهربونی زد به ذوق کردنم و با باز و بسته کردن چشمهاش جواب مثبت داد

    پروانه سفید رنگ و لمس کردم که یک بالش برجسته بود و پر از نگن ریز

    _خیلی قشنگه... ممنون

    -نقره است... ببخشید که طلا نیست ..میدونی وظیفم بود که طلا بخرم ولی...

    پریدم وسط لحن کلافه اش و باذوق گفتم: مرسی امیرعلی ...بهتر که طلا نیست از طلا خوشم نمیاد!

    دستش رو عقب کشید که مجبور شدم به جای پروانه به صورتش نگاه کنم و اخم ظریف روی پیشونیش

    -محیا خانوم درسته نمی تونم حالا به هر مناسبتی برات طلا بخرم ولی قرار نیست شما هم دروغ بگی محض دل من

    دلخور نگاهش کردم – من دروغ نمیگم... هنوز نمی خوای باورم کنی؟

    اخمش باز شد ولی هنوز نگاهش میخ چشمهام بود با شک!

    -جدی می گم... باورنمی کنی از عطیه بپرس ...آخه تو کی دیدی من طلا به خودم آویزون کنم ...هرچند که روز خریدمون اخمو بودی ولی...

    دست چپم وبالا آوردم وحلقه ام رو نشونش دادم_دیدی که حلقه ام رو ساده ورینگی برداشتم

    بازم چین انداخت به پیشونیش- نصف اخمو بودن اون روزم هم برای همین بود چون فکر کردم طبق سلیقه ات انتخاب نکردی و به اصطلاح داری مراعات من و میکنی!
    

    چشمهام گرد شد- امیرعلی تو از من چی ساخته بودی تو ذهنت ؟ آقا من پشیمون شدم نمی بخشمت !

    دست به سینه شدم و صورتم و چرخوندم به حالت قهر ...خندید به این کار بچگونه ام و با گرفتن فکم صورتم و چرخوند رو به خودش

    یک تای ابروش رو داد بالا- من معذرت می خوام ....حالا جون امیرعلی از طلا خوشت نمیاد؟ مگه میشه؟

    با حرص گفتم: بله میشه نمونه ات منی که جلوت نشستم ...هرچی بابا مامان بیچاره ام با کلی پس انداز برام آویز و دست بند خریدن که موقع عروسی ها استفاده کنم ...یواشکی بردم فروختم وگندش موقع عروسی ها در میومد و یک دعوای حسابی میشد!

    بلند بلند خندید-حالا چرا میفروختی... خب استفاده نمی کردیشون

    متفکر یک ابروم رو تا نیمه بالا فرستادم_ آره خب ولی اینجوری با پولش کیف می کردم و هر چی دلم می خواست می خریدم
    این بار بلند تر خندید که اخم کردم و خنده اش جمع شد

    آویز گردنبند رو از دستش کشیدم – حالا جای تنبیه خودت میندازیش گردنم

    سرش رو از روپام بلند کردو من چرخیدم و گردنبند رو به دستش دادم ...

    زنجیر رو توی گردنم مرتب کرد... من چرخیدم و دستم روی پلاک بود-ممنون

    با یک لبخند گرم جوابم و داد و نگاهش رو چرخوند روی ساعت دیواری اتاق و من هم رد نگاهش رو گرفتم...بیست دقیقه دیگه غروب بود ...دوست داشتم روزهای کوچیک زمستونی رو!
    

    -ببخشید نزاشتم بخوابی

    -من خودم خواستم باهات حرف بزنم عزیزم

    عزیزم! چه کلمه دوست داشتنی بود به خصوص که برای اولین دفعه از زبون امیرعلی میشنیدم!

    -من نزاشتم تو استراحت...

    بقیه حرفش تو دهنش ماسید وقتی نگاهش افتاد به چشمهام که داد میزد احساس درونیم رو !

    بی هوا خودم و پرت کردم توی آغوشش و این بار بدون لحظه ای مکث حلقه شد دستهاش دور شونه هام و کنار گوشم آروم گفت: ممنونم که هستی!

    گرم شدم و آروم توی آغوش امنش وجمله ای که شنیدم باهمه سادگیش قلبم رو به پرواز درآوردچون حالا راضی بود از بودنم !
    

    خمیازه ای کشیدم و سرم و از زیر پتو بیرون آوردم صدای بلند مامان هم به زنگ موبایلم اضافه شد

    -خب مادر من جواب بده اون گوشی رو شاید کسی کار واجب داشته باشه

    پوفی کشیدم و موبایل رو از روی میز تحریرم برداشتم ...نگاهم روی اسم امیر علی ثابت موند ..هیچ وقت زنگ نمیزد اونم هفت صبح!

    -الو محیا...

    صدای نگرانش که بعد از وصل شدن تماس توی گوشی پیچید دلهره انداخت به جونم ...همینطور صدای نزدیک گریه یک بچه که از صدای امیرعلی میشد فهمید سعی در آروم کردنش داره

    -جونم امیر علی چی شده؟

    صداش روشنیدم-جونم عمو ...جان اروم گلم !

    -امیرعلی اون بچه کیه؟ می گی چی شده؟

    صدام میلرزید بدخواب شده بودم و استرس گرفته بودم امیرعلی هم که به جای جواب من بچه رو آروم می کرد

    -امیرعلی؟!

    انگار تازه یادش افتاد من پشت خطم – محیا بیا بیرون من پشت در خونه اتونم

    کامل خواب از سرم پرید و قلبم شروع کرد به تند زدن ...فقط همین و گفت و بعد تماس قطع شد

    نفهمیدم چطوری چادر رنگی دم دست مامان و روی سرم کشیدم و رفتم بیرون ...صدای گریه بچه از توی حیاطم شنیده میشد ...قدم تند کردم و در رو باز!

    امیرسام بود که بی تابی می کردو امیرعلی حسابی کلافه بود و ناراحت...توی سر منم هزار تا سوال جولون میداد!
    

    اول از همه دستهام و جلو بردم و امیرسام رو از بغلش گرفتم –جونم خاله چیه آروم ...سلام گلم...چی شده؟؟...

    امیرسام باشنیدن صدای جدیدی یکم به صورتم خیره شدو بعد به جای گریه سرش و توی گردنم قایم کرد...امیرعلی کلافه ولی از سر آسودگی بند اومدن گریه امیر سام نفسش رو باصدا پرت کرد بیرون!

    حالا نوبت من بود-چی شده؟

    به موهاش دست کشید-بابای نفیسه خانوم فوت شده

    هی بلندی گفتم ولی چون امیرسام از ترس تو بغلم تکونی خورد دستم رو جلوی دهنم گرفتم و آروم ادامه دادم-وای خدای من کی؟

    -مثل اینکه صبح زود حالشون بد میشه ولی تاقبل رسیدن اورژانس تموم میکنن

    قلبم فشرده شدو تنها جمله ای که از قلبم به زبونم اومد این بود-بیچاره نفیسه جون !

    -امیرسام خیلی بی تابی می کنه عطیه و مامانم گرفتار بودن اونجا برای کمک... تو میای بریم که حواست بهش باشه

    سر امیرسام رو که باز شروع کرده بود به نق نق کردن نوازش کردم

    –آره چرا که نه صبر کن حاظر بشم

    دست دراز کرد امیرسام رو بگیره-پس منتظرم

    امیرسام رو به خودم فشردم –نمی خواد میبرمش تو خونه تو هم بیا تو

    به نشونه موافقت سرتکون داد و من جلوتر همون طور که با لحن نوازشگر و بچگانه با امیرسام حرف می زدم رفتم توی خونه.
    

    نفهمیدم چطوری حاظر شدم ...مامان نزاشت امیرسام رو با خودمون ببریم میگفت بچه توی اون گریه ها بیشتر عصبی میشه گفت خودش امیرسام رو نگه میداره تا من برم خونه آقای رحیمی و تسلیت بدم بهشون وبه نفیسه جون بگم من توی خونه خودمون حواسم به امیرسام کوچولوش هست !

    باتوقف ماشین به امیر علی نگاه کردم ...تمام مسیر هردومون ساکت بودیم و توی فکر!

    صدای صوت قرآن مجلسی تو کوچه رو هم پر کرده بود و من بی هوا بغض جا خوش کرد توی گلوم و قدمهام سست شد ...همهمه بود و من فقط دنبال امیرعلی می رفتم سربه زیر حتی بدون اینکه به کسی سلام کنم ! ...اشکهای توی چشمم دیدم رو تار کرده بودکی گریه ام گرفته بود؟! ...دم ورودی چشمم روی قاب عکس آقای رحیمی موند و خاطره های شب عروسی امیر محمد و شب بله برونش توی ذهنم زنده میشد که آقای رحیمی توش حضور پر رنگی داشت...انگار با فوت یک نفر خود ذهن آدم بی دلیل دنبال خاطره می گرده که توش مرده ی حاظر حضور پر رنگی داشته باشه !

    پلک که زدم اشکهام سر خورد روی گونه هام و صدای جیغ بلند نفیسه که داد می زد بابا اشک پشت اشک بود که روی گونه هام جاری می کرد !

    -بروتو خونه

    گیج به امیر علی نگاه کردم که با دیدن اشکهای من زمزمه کرد-محیا

    بغض بزرگم رو فرو دادم و بی هیچ حرفی گم شدم از جلوی چشمای امیرعلی که نگران شده بود!

    صدای گریه ها شده بود میخ و فرو می رفت توی قلبم گیج به اطرافم نگاه می کردم نفیسه جون کنار یک دونه زن داداش و خواهر و مادرش نشسته بود و گریه هاشون بی اونکه بخوای اشک می آورد توی چشمهات!
    

    دستی روی بازوم نشست ...سرچرخوندم عطیه بود..پراز بغض ...احتیاجی به گفتن و حرف زدن نبود هردو همدیگه رو بغل کردیم و بعد هم گریه ...همیشه نباید جزو درجه یک داغ دیده ها باشی همین که قلب آدم لبریز از احساس باشه شریک می شی تو غصه ها و حتی گریه ها!

    عطیه هلم داد سمت مه لقا خانوم موقع تسلیت گفتن بود!..من هم پا به پای اون کسی که تو بغلم می گرفتم برای تسلیت گریه کردم و بیشتر از همه نفیسه که کنار گوشم می گفت بابام محیا جون دیدی چی شد ؟!یتیم شدم !

    و من با خودم زمزمه کردم یتیم کلمه ای که ساده گفته میشد ولی چه دردی داشت این کلمه کنار هزارتا بغضی که موقع تکرارش راه گلو رو میبست !

    گوشه ای نشستم و قرآن باز کردم و شروع به خوندن ...تنها راهی که معجزه می کرد همین بود ... به نظر من فقط همین صوت قرآنی که رو کل خونه طنین انداخته بود صبر میپاشید به دل داغ دیده ها و آرومشون می کرد نه این آب قندهایی که به زور توی حلقشون میریختن و بعضی تسلیت گفتن هایی که حتی همراهش یک قطره اشکم نبود1

    -عمه جون محیا!

    با صدای عمه نگاه از آیه ای که داشتم می خوندم گرفتم ...کی به این آیه رسیدم ...زمزمه کردم اناالله وانا الیه راجعون همون آیه حق ...همون وعده الهی !

    -جونم عمه؟

    با گوشه روسریش نم توی چشمهاش رو گرفت –امیرعلی بیرون منتظرته ...میدونم زحمتته عمه جون ولی میبینی که ما اینجا گرفتاریم پس بی زحمت حواست به امیرسام باشه

    قرآن و بوسیدم و بستم-نه این چه حرفیه عمه اتفاقا خوشحال میشم ...پس من میرم
    
    بلند شدم و بعد تسلیت گفتن دوباره و اطمینان دادن به نفیسه به خاطر پسرش از خونه بیرون اومدم .

    کفش می پوشیدم که امیر محمد جلو اومد-محیا خانوم

    سر بلند کردم...چشمهای امیرمحمد قرمز بود به جای جواب یک جمله به ذهنم رسید

    -سلام تسلیت میگم

    نفس بلندی کشید که حاکی بغض توی گلوش بود-خیلی ممنون...ببخشید که امیرسام افتاد زحمت شما

    -نگید این حرف و دوستش دارم ...قول میدم مواظبش باشم تا هر وقت که بخواین شما خیالتون راحت

    به موهای پر پشتش که امروز حسابی بهم ریخته بود دست کشید –خیلی ممنون...امیر علی تو ماشین منتظرتونه

    با گفتن خدا حافظی زیرلبی بیرون اومدم ...امیرعلی سرش رو روی فرمون گذاشته بود ودستهاش هم حلقه دور فرمون ...آروم روی صندلی جا گرفتم که تکونی خورد و نگاهش و به من دوخت

    -اومدی

    صداش حسابی گرفته بود و قیافه اش پکر...قلبم فشرده شدو فقط تونستم لبخند محوی بزنم و امیرعلی ماشین و روشن کرد!
    حسابی توی فکر بود

    -تو برمی گردی خونه آقای رحیمی؟

    نگاه گیجش و به من دوخت ولی متوجه سوالم شده بود انگار که گفت: نه میرم غسالخونه...آخه بعد از ظهر تشییع جنازه است
    


    دلم لرزید ...غسالخونه ...اسمشم هنوز برام وحشت داشت!

    صدام لرزید –ساعت چند ؟

    ابروهاش بهم گره خورد –ببینم تو خوبی؟

    یعنی با اون همه مشغله فکری متوجه لرزش صدای من هم شده بود؟!

    مصنوعی خندیدم-آره خوبم

    چشمهاش رو ریز کردو جلوی خونه ماشین رو نگه داشت-مطمئنی؟

    به نشونه مثبت سرم و بالا پایین کردم –خیالت راحت !خوب خوبم!

    دروغ گفته بودم واقعا خوب بودم؟

    سرم داشت از درد می ترکیدو محمدو محسن به هوای امیرسام خونه رو گذاشته بودن روی سرشون !بالشت رو روی سرم فشار دادم و کلافه نشستم .

    دیگه از صبح امیر علی رو ندیده بودم ...حتی توی تشییع جنازه ! دلم براش پر میزد اون لحظه فقط محتاج شونه هاش بودم برای آروم شدنم چون ثانیه به ثانیه اش همراه با صاحب عزاها اشک ریخته بودم!
    صدای ذوق بامزه امیر سام لبخند نشوند روی لبم مثلا قول داده بودم مواظبش باشم ولی محمد و محسن بیشتر از من کنارش بودن و مواظب!

    بلند شدم ولی قبل بیرون رفتن از اتاق نگاهی به صفحه موبایلم انداختم ...پوفی کشیدم نخیر هیچ خبری از تماس امیرعلی نبود...کاش حداقل زنگ میزد!

    محمد کنار خودش و درست جلوی امیرسام که نگاهش بایک لبخند کودکانه دوست داشتنی روی من بود برای من جا باز کرد و به طعنه گفت:ساعت خواب خوبه بچه رو سپردن دست تو !

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,832
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,713
  • بازدید ماه : 44,160
  • بازدید سال : 317,596
  • بازدید کلی : 11,814,736