close
تبلیغات در اینترنت
رمان عشق با طعم سادگی قسمت سوم
loading...

رمان فا

   چشمکی حواله امیرسام کردم که هنوز نگاهش میخ من و چشمهای پف کرده ام بود    -خب حالا یک ساعت با این بچه بازی کردین خیلی هم دلتون بخواد!    محسن اوفی کرد-رو که نیست سنگ پاست فقط یک ساعت؟ والا نزدیک سه چهار ساعت ما شدیم دلقک که این آقا کوچولو بخنده و مبادا یادمادرش…

رمان عشق با طعم سادگی قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1473 دوشنبه 17 آبان 1395 : 1:29 نظرات ()

   چشمکی حواله امیرسام کردم که هنوز نگاهش میخ من و چشمهای پف کرده ام بود

    -خب حالا یک ساعت با این بچه بازی کردین خیلی هم دلتون بخواد!

    محسن اوفی کرد-رو که نیست سنگ پاست فقط یک ساعت؟ والا نزدیک سه چهار ساعت ما شدیم دلقک که این آقا کوچولو بخنده و مبادا یادمادرش بیفته!

    این حرف محسن نگاهم رو کشید روی ساعت ...خدای من نه شب بود کی شب شده بود!..................




    -وای...چرا بیدارم نکردین ؟!

    محمد بلند شد و رفت سمت آشپزخونه-والا مامان نزاشت هی گفت دردونه ام سرش درد می کرد...بچه ام خیلی گریه کرده...بزارین بخوابه!

    این حرفها رو درحالیکه صداش و تغییر داده بود می گفت خندیدم و همون موقع لنگه دمپایی مامان از آشپزخونه پرت شد سمتش!

    -ادای من و در میاری؟

    محمد نفس عمیقی کشید از اینکه دمپایی بهش نخورده بود-نه جان خودم ...مگه شما نرفته بودین حیاط چطوری ازاینجا سر درآوردین؟

    مامان با خنده اومد بیرون و با چشم غره ای که به محمد رفت رو به من گفت–بهتری مامان؟

    لبخندی زدم- مرسی خوبم

    نگاه امیرسام بین من و مامان در گردش بود که مامان گفت:

    -راستی من به نفیسه جون گفتم امشب امیرسام رو اینجا نگه میداریم ...حال ندار بود بنده خدا!

    ابروهام بالا پرید-شاید نخوابه بی مامانش آخه
    


    مامان نگاهی به صورت خندون امیر سام به خاطر شکلکهایی که محسن براش در می آورد انداخت-چرا نخوابه؟اتفاقا از صبح که غریبی نکرده خدا رو شکر ...گ*ن*ا*ه داره هم بچه اونجا اذیت میشه هم می دونم نفیسه جون چه حالی داره!

    آهی کشیدم مامان منم تجربه کرده بود این درد رو! به نشونه فهمیدن سر تکون دادم و مشغول بازی با امیر سام شدم و پا به پاش تجربه کردم کودکانه هایی رو که با بزرگترشدنم فراموش شده بود!

    برای بار دهم لالاییم رو از سر گرفتم ولی امیرسام باهمون چشمهای بازش به من زل زده بود

    بابا روزنامه به دست به من کلافه نگاهی کردو خنده اش رو خورد!...بچه داری هم سخت بود و من از دور فکر می کردم چه قدر قشنگ و آسونه!

    -حیف بچه زبون نداره ولی اگه می تونست میگفت اگه خفه بشی من می خوابم!

    محسن دنباله حرف محمد خندید و بابا هم نتونست خنده اش رو کنترل کنه و بلندخندید

    چشم غره ای به محمد رفتم که گفت: خب راست می گم دیگه دودقیقه آروم بگیر باور کن بچه از اون موقع داره لالایی تو رو حفظ می کنه که هردفع با یک صوت براش خوندی!به مغزش استراحت بده می خوابه بچه!

    اینبار منم خندیدم و توی سکوت شروع کردم به تکون دادن امیرسام روی پاهام!

    محسن- یکمم آرومتر این بنده خدا رو تکون بده ...بدنش و گذاشتی رو ویبره !! خدایی یکی تو رو اینطوری تکون بده می خوابی؟!
    از ندیدن امیرعلی...از نشنیدن صداش ...از خبر نگرفتنش کلافه بودم و سر محسن خالی کردم- خب دیگه شما دوتا هم نمی خواد به من آموزش بدین چیکار کنم یا نکنم!

    امیرسام و بغل کردم تابرم تو اتاق خودم بخوابونمش

    -اصلا از سروصدای شما دوتا نمی خوابه

    اخمهام و بهم کشیدم ورفتم سمت اتاق که صدای محسن و شنیدم که به محمد می گفت:والا از اون موقع که ما حرفی نزدیم تلوزیونم که خاموشه...فقط خودش بلندگو قورت داده ولالایی می خونه مثلا... ما که سرسام گرفتیم بچه که جای خود داره!
    اونوقت خانوم میندازه گردن ما دقیقا محیا باید بدونه مزنه سنگ پا چنده!

    خنده ام گرفته بود انگار در هر حالتی این دونفر دلخور نمیشدن !اومدم چیزی بگم که بابا به جای من و با اخطار گفت:محسن!!!!!

    در اتاق و بستم که صدای مامان رو شنیدم که کارش رو تو اشپزخونه تموم کرده بودو اومده بود توی هال

    -پس محیا کجاست ؟

    محمد جواب داد- هیچی برد تو اتاق بچه رو که قشنگ لالایی مضخرفش و بچه یاد بگیره ...ازمن میشنوی مادر من برو امیرسام و نجات بده اخلاق محیا دقیقا مثل اون شبهایی که اماده به حمله است!

    دوباره خندیدم و امیرسام رو که متعجب بودم از سکوتش توی تاریکی به خودم فشردم...چشمهاش خمار بود میدونستم حسابی خوابش میاد ولی نمیدونم چرا نمی خوابید!

    بعد کلی سرو کله زدن با امیر سام بالاخره خوابید .. معلوم بود دلتنگ مامانشه ....عقربه های ساعت دیواری ام هر سه موقع نگاه من روی عدد دوازده بودن...یکی از دوستهام می گفت هر وقت عقربه ها روی هم باشن یعنی یکی به یادته ...اونوقت ها دل خوش می کردم که امیرعلی الان تو فکر منه ولی حالا چی ؟ دریغ از یک تماس!پس واقعا خرافات بود این حرفها!!!
    

    بالشتم رو از روی تخت کشیدم و کنار امیرسام دراز کشیدم انگشتم رو توی دست مشت شده ی کوچلوش جا کردم و ب*و*س*ه نرمی نشوندم روی انگشتهای تپلش و بی اختیار لبخند زدم و کلی قربون صدقه این کودکانه هاش رفتم که معصومیتش رو تو خواب بیشتر به رخ می کشید !اینقدر به امیر علی فکر کردم وبه صورت امیر سام زل زدم که خوابم برد !


    حسابی خونه آقای رحیمی شلوغ بودو من حسابی کج خلق اصلا فکر نمی کردم امیرعلی صبح هم خبری از من نگیره! من هم لج کرده بودم و بهش زنگ نزدم تا ببینم تا کی می تونه این قدر بی معرفت باشه ! امیرسام رو که حالا با دیدن مامانش وشیر خوردن آرومتر گرفته بود از نفیسه جون گرفتم و رفتم تو یک اتاق خلوت تا به هوای امیرسام بتونم تو تنهاییم به امیر علی فکر کنم و از دلتنگی هام کم !

    توی فکر بودم و به ظاهر مشغول بازی با امیر سام

    -شما محیا, خانوم آقا امیرعلی هستین؟

    باصدای دختر خانومی که نزدیکم نشسته بود به خودم اومدم...این کی اومده بود تو اتاق که من متوجه نشده بودم!

    لبخند ظاهری زدم-بله

    دستش رو جلو آورد -من مریمم دختر عموی نفیسه جون

    دستم رو توی دستش گذاشتم-خوشوقتم و تسلیت میگم

    صورتش که نمی گفت زیادی عذادار بوده ولی باید از روی ادب این حرف و می گفتم !

    نگاهی به امیر سام انداخت-دیشب با شما بوده؟

    گونه تپلی امیرسام و نوازش کردم که نگاهش و به من دوخت و مهربون خندید...خنده اشو جواب دادم و گفتم: بله
    
    -پس حسابی اذیتتون کرده؟!

    -نه اصلا اتفاقا آروم بود ولی خودش اذیت شد طفلکی حسابی دلتنگ مامانش بود !

    لبخندی زد- خوبه معلومه میونه خوبی با بچه ها دارین برعکس من نمی تونم بیشتر از یک ساعت باهاشون کنار بیام!

    فقط تونستم لبخندی بزنم که از سر اجبار بود !

    -دوستش داری؟ چطوری تونستی باهاش کنار بیای؟

    متعجب نگاهم و به مریم دوختم- ببخشید متوجه نمیشم؟!

    خندید-امیرعلی رو می گم باهاش خوبی؟

    از لفظ امیرعلی گفتنش با اون صمیمیت خوشم نیومد و بی اختیار چین خورد پیشونیم !

    اینبار بلندتر خندید ...مراعات هم بدچیزی نبود وسط جلسه ختم !

    -اینجوری نگاهم نکن مگه امیرعلی راجع به من باهات حرف نزده؟

    قلبم هری ریخت ...یعنی چی این حرفها؟

    قیافه ام سوالهام رو داد می زد و مریم هم دلیلی ندید من سوالی بپرسم و خودش گفت:

    -من هم دانشگاهی امیر علی بودم ..شوهرت خیلی سربه زیر و آقا بود ولی نمی دونم چطوری من و دیده بود و از طرف یکی از بچه ها پیغام داده بود برای امر خیر !!!

    نه دروغ بود یک دروغ محض ! احساس خفگی می کردم ...امیر علی و این حرفها؟؟

    مریم ادامه داد-خب منم بدم نمی اومد یک پسر پاک و نجیب این روزها کم پیدا میشه ولی خب وقتی فهمیدم قراره قید درسش و بزنه و تو تعمیرگاه باباش کار کنه قبول نکردم !!! تو چطوری کنار اومدی باهاش ؟همه زحمتهای درس خوندنش رو یک شبه فنا داد!

    آب دهنم و به سختی قورت دادم- من کنار نیومدم !

    ابروهاش بالا پرید –یعنی با اجبار ازدواج کردی؟
    

    پوفی کشیدم- نه منظورم اینه که امیر علی خیلی خوبه احتیاجی نبود من با چیزی کنار بیام!

    یک ابروش بیشتر رفت بالا و هشتی شد-آهان ...خب خوشبخت باشین

    آرزوی خوشبختیش شبیه یک طعنه بود تا آرزوی واقعی ...قلبم هر لحظه فشرده و فشرده تر میشد!بوی حلواهم بلند شده بود و من ته گلوم همراه بغض سنگین طعم تلخی رو هم حس می کردم !تلخی آردی که قهوه ای میشد و سوخته !

    -محیا جان اینجایی؟

    بااخمهای درهم به عطیه که سرتا پا مشکی پوشیده بود نگاه کردم ...که باعث شد از من به مریم نگاه کنه

    وقتی سکوتم رودید گفت -محیا امیر علی بیرون کارت داره

    قلبم مشت شدو نفس کشیدن سخت ...الان اصلا دلم دیدنش رو نمی خواست ...ولی بلند شدم شاخکهای مریم کنارم حسابی فعال بود !

    بیرون رفتم ولی اخم پیشونیم قصد از بین رفتن نداشت ...امیر علی رو دیدم که با لبخند خسته ای اومد سمتم

    -سلام

    نگاه پر از دلخوریم و به چشمهاش دوختم و آروم گفتم: سلام

    متعجب شد –خوبی؟ امیرسام خوبه؟

    دلم کنایه زدن می خواست از حقیقتی که امیرعلی پنهون کرده بود

    -بله خوبه پیش مریم خانومه!

    چشمهاش رو باریک کرد و زمزمه کرد- مریم خانوم؟


    اصلا حواسم نبود کجا هستیم و تو چه موقعیتی – بله مریم خانوم عشق قدیمیتون دیشب همش اینجا بودین و جلوی چشم همدیگه... چرا جلوی من نشون میدی نمیشناسی؟...مطمئنی علت نخواستن من فقط پشیمون شدن من بود؟؟

    اخم کردو چشمهاش گرد- محیا می فهمی چی می گی؟

    لعنت به اشکهام که راه باز کردن روی صورتم تا از خفگی نمیرم ...بی توجه قدم تند کردم سمت کوچه و امیر علی دنبالم ...پرچمهای سیاه در خونه که پر از پیام تسلیت و همدردی بود سریع از جلوی چشمهای بارونیم رد میشدن ...وسط کوچه که خلوت تر بود دستم رو کشید

    - صبر کن ببینم کجا ؟ یعنی چی این حرفها؟

    حسادت کرده بودم ...آره حسادت کرده بودم و الان دلم تنهایی میخواست ...تازه امیر علی با من و دلم راه اومده بود... فکر اینکه الان مثل اوایل پشیمون بشه از بودنم و اخمهاش بشه سهم من دیوونه ام می کرد! ... دستم رو به شدت از حصار دستش بیرون کشیدم.

    -من میرم خونه

    عصبانی اینبار راهم وسد کردو سعی می کرد با لحن آروم عصبانیتش رو بپوشونه!

    -محیا جان چی شده؟ اینجا درست نیست بیا بریم تو ماشین بابا حرف میزنیم خوبه؟ بعد هم هر جا خواستی می برمت !

    دلخوربودم حسابی... شایدم قهر ...نمی دونم ...قدمهام رو بی تفاوت از حرفهای امیر علی تند کردم سمت خیابون- نمی خوام برگرد تو خونه !

    عصبی گفت: محیا

    ولی من توجه نکردم و فقط دویدم سمت خیابون ...ولی لعنت به خیابون که یک تاکسی هم نداشت و من هر لحظه شدت اشکهام بیشترمیشد !
  

    بازوم کشیده شد...به صورت برزخی امیر علی نگاه کردم و اون بدون هیچ حرفی هلم داد توی ماشین و بعد با سرعت سرسام آوری از خونه آقای رحیمی دور شد و من فقط اشک ریختم ...باید می ترسیدم ازش چون خیلی عصبانی بود... ولی حرفهای مریم و بی خبر بودن دیشبم از امیرعلی فقط حرصم و بیشتر می کرد و اشکهام رو تازه تر !... تو یک کوچه خلوت پاشو محکم گذاشت روی ترمز و من کمی به جلو خم شدم ولی به روی مبارکم نیاوردم ...گذاشتم عصبانیتش رو سر ماشین بیچاره خالی کنه!

    -خب؟

    صداش پرسشی بودو عصبانی ولی من فقط سکوت کردم و سربه زیر در حالیکه سنگینی نگاه امیر علی روی خودم و قشنگ حس می کردم

    با دستش روی فرمون ضرب گرفت-محیا گفتم خب؟علت این گریه ها چیه؟

    بغضم و همه حرفهایی که روی دلم سنگینی می کرد باهم ترکید-علت می خوای؟از دیروز ازت خبری ندارم و امروز چشمم به جمال مریم خانوم و حرفهاشون روشن شد! تنها علتت برای نخواستن من حرفهای نفیسه جون نبود تو عاشق بودی !!!

    از پشت اشکهام تار میدیدمش ..حالم خوب نبود و میلرزیدم و امیر علی هم هیچ کاری نمی کرد برای آروم کردنم و من بیشتر حرص خوردم که به جای من اون مثل طلبکارها زل زده به من !

    پوزخند پردردی زدم –مثل اینکه دیدن مریم خانوم دیشب حسابی خوشحالتون کرده بود که یک زنگ نزدی بهم...پشیمون شدی تو به جای من !

    مشت کوبید روی فرمون –خفه شو محیا

    جا خوردم و شکه شدم صدای دادش خیلی بلند بود و من رو ترسوند
    -می فهمی چی می گی؟ من تا همین الان با امیرمحمد بودم و درگیر کارهای آقای رحیمی

    رفتارو حرفهام دست خودم نبود...نیشخندی زدم- احیانا آقای رحیمی پسر که نداره نه؟خب البته شما هم حق به گردنتون بوده بالاخره عموی مریم خانومه آقای..

    حرفم و کامل نزده بودم که این بار امیرعلی بلندتر داد زد-بفهم چی می گی محیا ؟

    ,برادر نفیسه خانوم عذاداره کلی هم سرش شلوغ فقط خواستم کمکی کرده باشم همین

    بازم پوزخند زدم- چه مهربون

    کلافه از زبون نفهمی من گفت: محیا تو رو خدا اینجوری طعنه نزن ...مریم چی بهت گفته؟

    اشکهام ریخت- پس یادت اومد مریم کیه ؟

    به اشکهام نگاه کرد و سر تکون داد-این اشکها برای چیه محیا؟باورکن اول اصلا منظورتو نفهمیدم!

    پر بغض زمزمه کردم-عاشق بودی امیر علی؟!

    چشمهاش رو روی هم فشار داد-نبودم محیا نبودم گریه نکن حرف بزنیم!

    با لجبازی گفتم: حالا چه فایده دروغ گفتی بهم

    براق شد – من هیچ دروغی بهت نگفتم

    داد زدم-آره ولی پنهون کردی ...عاشق بودی و نگفتی ..مریم قبولت نکرد به خاطر چیزهایی که برای من قصه کردی تا بهت نه بگم از من نفرت داشتی عمه مجبورت کرده بود بیای خواستگاریم خواستی حرمت نگه داری.... از مریم کینه داشتی و من هم مثل اون حساب کردی فکر نمی کردی من... !

    هق زدم ...نمی فهمیدم چی می گم فقط می خواستم خالی بشم

    صداش بالا رفت- دیوونه چی می گی؟

    لب زدم –حقیقت ...آره من دیوونه ام ...یک دیوونه که عاشق تو بود و تو اصلا بهش فکرهم نمی کردی ...دلت پرزد برای مریمت دیشب ؟

    از لای دندونهاش غرید-چرت می گی!

    سرم و گذاشتم روی داشبورد- من و ببر خونه

    بی توجه به حرفم گفت: من عاشق مریم نبودم محیا همش یک دوروغه محضه ...اون عاشق من بود

    تلخ گفتم: عاشقی گ*ن*ا*ه نیست امیرعلی که می خوای از زیرش شونه خالی کنی

    کوبید روی فرمون که من از جا پریدم-بزار حرفم و بزنم محیا

    با لجبازی گفتم: حالا احتیاج به توضیح نیست دیگه همه چی رو میدونم ...چون عشقت پست زده بود باهمه کوته فکریش ...قید ازدواج روزدی می فهمم حالت و حالا می فهمم دلیل رفتارهای اولت رو ...ولی دلیل بقیه رفتارهات رو نه؟! ترحم کردی بهم امیرعلی ؟ به خاطر اینکه گفتم عاشقت بودم ؟

    با حرص لبهاش و روی هم فشار می داد-بس کن محیا بس کن

    داد زدم –نمی کنم بس نمی کنم امیرعلی ...من عاشق بودم هستم میفهمی امروز با حرفهای مریم چی کشیدم...میدونی چقدر دیروز دلم هوات وکرده بود ...میدونی چه قدر درد داره فکر کنم دیروز چون تو مریم و دیدی دلت می خواسته به جای من اون کنارت باشه و تو با مهربونی بغلش کنی و آروم !

    با جمله آخرم دستش تانزدیکی صورتم اومد ولی مشت شدو نشست روی فرمون ومن بیشتر وسط گریه داد زدم- بزن دیگه چرا نمی زنی؟

    با پیشونیش روی فرمون ضربه می زد و عصبی اسمم و زمزمه میکرد ...یکدفعه پریدو من با ترس به در چسبیدم ...چشمهاش قرمز بود!

    -به جون خودت به جون خودم همه فکر دیروزم پیش تو بود لعنتی ... من اصلا مریم و ندیدم برای همین امروز از حرفت تعجب کردم!

    خواستم چیزی بگم که دستش و گذاشت جلوی دهنم و فشار داد-بزار حرف بزنم

    دستش داغ بود نمی دونم چرا وسط دعوا دلم ضعف رفت برای بوسیدن دستش...دیوونه بودم خب ..یک دیوونه عاشق!

    سکوت کردم ودست امیر علی از روی صورتم کنار رفت

    -ترم آخر بودم که شایعه شده بود بین بچه های کلاس که من مریم و می خوام و بهش پیشنهاد دادم ... من می دونستم مریم دختر عموی نفیسه است و اصلا نظری هم بهش نداشتم فقط براش احترام قائل میشدم و هر وقت میدیدمش سلام می کردم!شاید همین هم دامن زده بود که پیش خودش فکرهای احمقانه بکنه!

    به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتم تا با مریم صحبت کنم نمیدونم از کجا فهمیده بود این حرفها از طرف خود مریم پخش شده!اون روز مریم کلی عشوه اومد... به جون تو محیا من دوستش نداشتم اون من و دوست داشت و می خواست مثلا با این کار بهم بفهمونه... ولی من گفتم نمی خوامش و این بازی رو تموم کنه قبول نکردو تازه نفیسه هم شد واسطه اش و هی برام از مریم میگفت !...رفتار مریم هم روز به روز دوستانه تر و خودمونی تر ! ... میفهمی محیا مریم صمیمی شده بود نه من !... تو که می دونی من اهل دوستی واین حرفها نیستم!...تو که عاشقم بودی ازت بعیده یعنی نشناخته بودی من و عاشقم شدی؟!!!

    چه حرفها میزد امیرعلی عاشق شدن من که به این حرفها ربط نداشت ...قلب آدم هر لحظه ممکن بود بلرزه و عاشق !نمیشد؟؟ میشدو من چه قدر میترسیدم از این اتفاق !
  
    امیرعلی با سکوتم ادامه داد-دست آخر مجبور شدم بهش بگم قراره انصراف بدم و به حال من فرقی نمیکنه برای خودش بد میشه ...از نفیسه هم خواستم دیگه ادامه نده...مریمم چون فکر می کرد خیلی براش بد شده شروع کرد به تمسخرم... ازشغل بابا و عمو جلو دوستاش می گفت و با صدای بلند می خندید باز شایعه کرده بود که اون من و نمی خواد وقتی فهمیده یک زندگی ساده داریم اونم پایین شهر !...نفیسه هم که بعد انصرافم همش طعنه میزد ! طعنه هایی که این قدر تلخیش زیاد بود که متنفر بشم از عاشق بودن و ازدواج کردن ! همون حرف روز اولم نه تو نه هیچ کس یادته محیا؟؟!!... نتیجه کارها و حرفهای همین مریم بود نه عاشق بودن من!

    گیج بودم و خجالت زده نگاهم رو به دستهام دوختم ...حرفهای کی درست بود؟ !

    -مریم چی بهت گفته بود که اینجوری بهم ریختی؟

    من من کردم –گفت که تو عاشقش بودی و اون چون موقعیتت رو می دونسته ردت کرده!

    پوزخندی زد- خوبه همون حرف لعنتی که بیزارم کرد از هر چی عشق و عاشقیه! ودیگه؟

    سکوت کردم که گفت: اگه حرفهام و باور نداری حاظرم باهاش رودررو بشم و همین حرفها رو بگم تا بفهمی کی درست می گه و راست!

    اینبار بیشتر خجالت کشیدم به خاطر محکم حرف زدن امیرعلی و قضاوتی که خودم بی هیچ منطقی انجام داده بودم!

    صدام لرزیدو بازم گریه- من ...

    پرید وسط حرفم- از صبح دلم برات پر میزد صدات کرده بودم ببینمت به تلافی دیشب که نصفه شب دلم نیومد بیدارت کنم و تا دم در خونه اتون اومدم و دلم گرفته بود حسودی ام کردم به امیرسام که کنارته!
 

    لب پایینم رو گزیدم ...شرمنده شدم با حرفهای امیرعلی ...این حرفها معنی اش همون دوستت دارم بود دیگه!

    لب زدم- ببخشید من خب...من دیشب خیلی دلتنگت بودم ..صبحم که زنگ نزدی من خیلی دلگیر شدم...مریمم که ...! شرمنده!

    نفس پر آهی کشید- محیا خانوم من خیلی زود باورت کردم و همه فکرهای بد و تردیدهام و کنار تو ریختم دور... جوری رفتار کردی که من از خودم شرمنده شدم که همه رو با یک دید می دیدم !من بهت ترحم نکردم من خودمم احتیاج دارم به آغوش گرمت که محرمه با تن و قلبم ...می فهمی!من ارامش می گیرم از حضورت ! من نفسم بد شده به نفسهات بی معرفت!

    حرفش رو ادامه ندادو عوضش پوف بلندی کشید و من از خجالت جرئت سربلند کردن نداشتم ...دونه های عرق هم سر می خوردن روی پشتم ! اولین دفعه بود امیرعلی این قدر بی پروا حرف میزد از رسم عاشقی کردن!

    ماشین و روشن کرد- می برمت خونتون !

    نتونستم چیزی بگم جز یک ببخشیدی که زمزمه کردم ...انگار زبونم دوخته شده بود توی دهنم !

    روی تختم وا رفتم .. من و امیر علی بی هیچ حرفی از هم جدا شدیم ...توی سکوت ...من چه قدر پشیمون بودم ..چرا ازش نخواستم با من بیاد توی خونه و استراحت کنه خستگی از سر و روش میبارید ولی نتونستم... نشد... از سر خجالت .

    وقتی که رفت من با خودم فکر کردم الان امیرعلی کجامیره؟! ...به کل امیرسام روهم فراموش کرده بودم که مثلا سپرده بودنش به من .. ولی برام مهم نبود فقط حالا دلم امیرعلی رو می خواست ...

    بازم گریه رو از سر گرفتم و از زور گریه پلکهام سنگین شد!
    

    مریم نگاهش رو از من دزدید و من کلی حرص خوردم...اون باعث و بانی اولین دعوای من و امیر علی شده بود !حالاهم انگار نه انگار که به من چه دروغهایی گفته بود پس یعنی هنوز امیرعلی رو می خواست و پشیمون شده بود...فقط اینطوری خواسته بود اون حس سنگین پشیمونی روی قلبش وکم کنه که باید اعتراف می کردم موفق هم شده بود و من از دیروز امیرعلی رو ندیده بودم و حتی از زور خجالت جرئت نمی کردم بهش زنگ بزنم ! چون من داد زده بودم و تهمت بدون اینکه بپرسم ...خب دیروز حساس بودم و دلتنگ سخت بود لمس عشقی کنار عشق دیرینه ام !

    -خوردی دختر مردم و بسه دیگه

    به عطیه که کنار من تازه نشسته بود نگاه کردم

    -چی می گی تو؟

    ابروش رو هشتی بالا برد –میگم مریم و داری با نگاهت آتیش میزنی ! چه خبره؟چرا این قدر اخمو نگاهش می کنی؟

    دوباره چشم غره ای به مریم که نگاهش افتاده بود روی ما رفتم و به عطیه گفتم : میشناسیش؟

    عطیه متعجب از رفتارهای من گفت: آره دخترعموی نفیسه است!

    -فقط همین؟

    متعجب از لحن دلخورم گفت: آره فقط همین مگه قراره نسبت دیگه ای هم داشته باشه ؟

    قبل جواب من کمی فکر کردو تند گفت: صبر کن ببینم دیروز که یک دفعه با امیر علی غیب شدین قبلش با مریم بودی و حسابی آتیشی چیزی بهت گفته بود؟

    پوفی کردم و بی مقدمه گفتم:عاشق امیرعلی بوده !

    بلند گفت: چی؟
    


    نگاه چند نفر نزدیکمون که در حال قرآن خوندن بودن چرخید روی ما و چپ چپ به عطیه نگاه کردن که خودش رو زده بود به اون راه و اصلا سر بلند نکرد!خوبه عمه نزدیکمون نبود و برای خوش آمد گویی مهمونهای جلسه سوم خدابیامرز بابای نفیسه جون دم در حسینیه ایستاده بود وگرنه حسابی توبیخ میشد !

    - -آرومتر آبرومون و بردی!

    بی خیال از حرف من گفت: جدی که نمی گی؟!

    نگاهی به امیرسام که توی بغلم خوابش برده بود و از صبح سپرده بودنش به من انداختم و گونه اش رو با پشت انگشت اشاره ام نوازش کردم.

    -چرا اتفاقا خیلی هم جدی ام!

    عطیه مبهوت گفت: یعنی خودش بهت گفت!

    نگاه از امیرسام گرفتم و کمی پام رو که خواب رفته بود آروم تکون دادم که امیرسام بیدارنشه.

    -آره خودش گفت ولی یک جوره دیگه گفت که امیرعلی عاشقش بوده ...برای همین من و امیرعلی دیروز باهم ...باهم دعوا کردیم!

    نگاهش رنگ سرزنش گرفت-چه حرفها تو که امیرعلی رو میشناسی اهل این حرفها نیست... تو چرا باور کردی!

    بعد هم نگاهی به مریم انداخت که مشغول تعارف حلوا شده بود- دختره پررو بگو پس چرا همه اش از من و مامان روز اول احوال امیرعلی رو میپرسید به جای اینکه گریه و غش و ضعف کنه برای مرگ عموش!

    اول بازم حسادت کردم از احوال پرسیدن مریم ولی بعد خنده آرومی روی لبهام نشست اون عاشق بود نه امیر علی من! پس من پیروز بودم و حسادت باید میشد سهم مریم!

    زمزمه کردم- امیرعلی خوبه؟


    عطیه پوفی کرد-هنوز باهم قهرین پس؟!

    فقط سر تکون دادم به نشونه مثبت

    -دلم براش تنگ شده

    عطیه- خب بهش زنگ بزن ...چرا کشش می دی؟

    بی فکر گفتم: دیروز امیرعلی برگشت خونه آقای رحیمی وقتی من رفتم؟

    براق شد-صبر کن ببینم نکنه تو به امیرعلی هم شک داری؟

    نه نداشتم ولی این سوال از دیروز مغزم رو می خوردکه بعد من برگشته اونجا یا نه ؟ شاید یکی از دلایل زنگ نزدنمم همین بود که اگر بفهمم اونجاست حس حسادتم شعله بکشه حسی که هیچوقت نداشتم و فقط روی امیرعلی فعال شده بود !

    -نه خب ...

    عطیه سری از روی تاسف تکون داد-واقعا که خلی محیا...نخیرم دیروز که یکدفعه غیب شدین دیگه امیر علی نیومد حتی امروز صبحم یک راست اومدحسینیه!

    دلم از خوشحالی ضعف رفت و روی لبهام اثر گذاشت ...آرنج عطیه رفت توی پهلوم و من باصورت جمع شده از درد تند نگاهش کردم که اخم کرد!

    -عقل کل حالا که خوشحال شدی یک زنگ به شوهرت بزن قهر و دعوا بسه!

    لب چیدم –روم نمیشه!

    -خدا میدونه دیروز چه حرفها که بار داداشم نکردی که روت نمیشه!

    اخم کردم-عطیه!

    -عطیه و کوفت من میشناسمت اعصاب که نداری فکر حرفهات و نمی کنی همون اول میزنی جاده خاکی!

    راست می گفت باید روی این رفتارم تجدید نظر می کردم!

    - -خب حالا تو بگو چه غلطی بکنم؟

    با تخسی گفت: هیچی بدو زود برو دست بوسی داداشم بگو غلط کردم!

    چشمهام گرد شد-بی ادب

    ریز خندید – خودتی

    صدای یاالله یا الله گفتن که بلند شد من و عطیه دست از حرف زدن کشیدیم و فهمیدیم از جلسه ختم سوم و سخنرانی هیچی نفهمیدیم !

    بالشت امیرسام رو زیر سرش مرتب کردم ...عجب خواب سنگینی داشت این بچه ..چون همه بعد از جلسه می رفتن سرخاک من مجبور شدم برگردم خونه به خاطر امیر سام و اون هم همینطور خواب بود!

    موقع بیرون اومدن از حسینیه فقط از دور امیرعلی رو دیده بودم که صورتش حسابی گرفته بود و من چه قدر دلم می خواست برم نزدیک و بغلش کنم ویک ببخشید غلیظ بگم برای تموم کردن این قهری که حسابی به جای نیروی دافعه نیروی جاذبه و دلتنگی ام رو بیشتر کرده بود !

    به صفحه گوشیم نگاهی انداختم و اسم امیرعلی رو لمس کردم و با اولین صدای بوق قلبم بی تاب شد ودلتنگ برای شنیدن صداش !

    بغض کردم...دفعه دوم بود که جواب نمی داد یعنی هنوزم قهر بود؟

    کنار امیرسام به پهلو دراز کشیدم و ساق دستم شد بالشتم ...روی گونه امیرسام و نوازش کردم غرق خواب بود!

    باخودم ولی جوری که انگار امیر سام مخاطبم باشه زمزمه کردم-یعنی هنوز عموت باهام قهره ؟ دلم تنگه براش امیرسام!

    امیر سام توی خواب لبخندی زد که لبخند محوی هم روی صورت من نشوند و من باز زمزمه کردم- وروجک دلتنگی من خنده داره آخه؟؟
    
    اون قدر به صورت امیر سام زل زدم که خوابم برد ...دستم خواب رفته بودو گز گز می کرد ولی قبل اینکه خودم تکونی بخورم دستی آروم سرم و بلند کردو بعد با ملایمت گذاشت روی بالشت ...تا خواستم چشمهام رو باز کنم و از مامان تشکر ,روی پلکم آروم بوسیده شد و قلب من هری ریخت و تازه متوجه عطر امیرعلی شدم که همه اطرافم و پر کرده بود !

    دلم می خواست چشمهام رو روی هم فشار بدم از هیجان ..ولی میفهمید بیدارم و اصلا دلم این و نمی خواست ...فکر می کردم اگه بیداربشم اخم میکنه و بازم قهر !

    نگاه سنگینش رو حس می کردم و دست آخر طاقتم تموم شدو آروم چشمهام و باز کردم و امیرعلی نگاه از من دزدید و من خجالت زده از یادآوری دیروزو ب*و*س*ه یواشکیش آروم گفتم:سلام

    نزدیکم نشسته بود و زانوهاش و بغل کرده بود...سرش و بالا آورد و نگاهش و به چشمهام دوخت- سلام

    اینبار من نگاهم رو دزدیدم و سرجام نشستم ...موهام و زدم پشت گوشم

    -امیرعلی

    سکوت کرده بود و منتظر بودانگار حرفم و کامل کنم

    -ببخشید ...معذرت می خوام ...من....

    پرید وسط حرفم- منم مقصر بودم!

    این وسط مقصر بودن امیر علی برام عجیب بود ! هنوز توی بهت بودم که گفت: ببخشید!

    همیشه فکر می کردم مردها غرور دارن و اگر مقصر کامل هم باشن عذرخواهیی در کار نیست!..حالا امیرعلی به خاطر اشتباهی که بیشتر تقصیر من بود عذر خواهی می کرد...لبخندی روی لبم نشست !دلش بزرگ بود شوهرم!

    -منم یکم عصبی بودم تند باهات حرف زدم !
    با خودم فکر کردم من بیشتر تند حرف زده بودم و هر چی که اومده بود سرزبونم گفته بودم !

    بازم طاقت نداشتم به صورتش نگاه کنم وخیره شدم به انگشتهای گره کردم

    - این و نگو بیشتر خجالتم میدی...من واقعا معذرت می خوام !

    دستش اومد زیر چونه ام و نگاهش خیره شد به چشمهام و یک لبخند مهربون همه صورتش و پر کرده بود که بی اختیار من هم لبخندش و جواب دادم !

    اینم شد خوشی آشتی کنون!

    چونه ام رو از حصار انگشتهاش بیرون کشیدم و ب*و*س*ه ای نشوندم روی دستش...اینبار به جای اعتراض لبخند کم جونی زد و نگاهش مات شد روی صورتم!

    -نفیسه خانوم دلخور شده و امیرمحمدگله کرده ...اومدن دنبال امیر سام !

    سریع نگاهم و چرخوندم روی جای خالی امیرسام !چین افتاد روی پیشونیم دلخور بودن از امیرعلی با این همه کمک!

    -چرا آخه؟؟ امیر سام کو؟

    - امیر محمد بردش خواب بودی نخواستم بیدارت کنم!

    ناراحت گفتم: چی شده؟

    - من بابای نفیسه خانوم و غسل دادم!

    شکه شدم ونگاهم خیره موند روی امیرعلی که عادت بد من بهش سرایت کرده بود و کلافه موهاش رو بهم میریخت!مطمئنا این کا رو هم فقط برای دزدین نگاهی که دلخوری توش داد میزد انجام می داد!

    دستش رو محکم گرفتم ودلداری دادمش-امیرعلی نکن این کار رو توخوبی کردی چرا دلخورن؟


    پوزخندی زد –امیرمحمد که فهمید جوری نگاهم کرد که انگار جنایت کردم ...گفت دیگه به اندازه کافی تو اون تعمیرگاه خودم و تباه کردم دیگه اگه این کار رو هم بکنم آبروی اونم میره!..گفت کسایی هستن که این کار وظیفشونه و اونا انجامش می دن!

    قلبم مچاله شد طفلک امیرعلی دیروز اندازه یک کوه غصه داشته و من شده بودم قوز بالا قوز !

    باصدای گرفته ای ادامه داد- امروز که یکی از فامیلهای نفیسه خانوم سر خاک گفت من کارهای غسل و کفن و دفن رو کردم که مثلا از من تشکر کنن و ممنون باشن ... مامانش به زور تشکر کرد و نفیسه خانوم شکه شد بعد هم به امیر محمد که انگار بیشتر از دیروز از دستم ناراحت بودو فکر می کرد آبروش رفته پیغام داده بودامیرسام و ببرن پیش خودش! میترسیده بچه اش اینجا باشه و نزدیک من...!

    صداش با این حرفها هر لحظه گرفته و گرفته تر میشد و من بغض کرده بودم نمی خواستم ببینم امیرعلی رو این قدر داغون بعد این همه محبت کردن!واقعا انصاف بود؟! یعنی وسط داغدار بودن هم آدم باید فکر این خرافات و آبروداری مسخره می بود!این کار امیرعلی لطف بود نه آبرو بردن!

    اشکهام سر می خوردن روی گونه ام که بریده گفتم: امیر...علی!

    سرش و بلند کردو با دیدن اشکهام دستپاچه دستش جلو اومد و اشکهام رو پاک کردو من بین گریه بوسیدم دستهایی رو که محبت کرده بودن ولی جوابشون گله شده بود!

    -محیا عزیزم گریه چراآخه؟؟!!!

    نمی تونستم حرفی بزنم فقط صورتم و تکیه دادم به کف دستش و هق زدم-دوستت دارم !

    لبخند محوی زدو بازم نگاه رنجورش رو ازم قایم کرد
    

    -چه خوب که امروز سرخاک نبودی ...دلم نمی خواست حرفها و نگاهها اذیتت کنه..کاش نیومده بودم خواستگاریت محیا
    ...کاش...من اعتقاد دارم این کار وظیفه همه ماست محیا! نمی خوام این اعتقادهای من داغونت کنه...نمی خوام !

    یکی پنچه می کشید روی قلبم با صدای شکسته و به بغض نشسته ی امیر علی!

    دهن باز کردم چیزی بگم...بگم اگه نیومده بود دق می کردم از یک عشق بی حاصل ...بگم من میبوسم دستهاش و به جای همه...بگم اتفاقا کاش دیروز می بودم و جلوی همه داد میزدم دوستش دارم وفدای این اعتقادهای خالص و پاکشم ...اما بلند شدو بیرون رفت و فقط زمزمه کرد خداحافظ و هر چی صداش کردم صبر نکردو من حس کردم بغض سنگینش رو که نمی خواست جلوی من فرو بریزه!


    نگاهی به رنگ پریده ام انداخت و دستم رو کشید- برمی گردیم محیا پشیمون شدم آوردمت اینجا!

    با اینکه از ترس بدنم یخ زده بود و لرزش خفیفی داشتم ولی نمی خواستم برگردم ...امروز امیرعلی با کلی اصرار من و با خودش آورده بود غسال خونه! فوت بابای نفیسه جون همه اش شده بود برام یک خاطره تلخ ..اولین دعوامون و بازم پرتردید شدن امیرعلی!...حالا من خواسته بودم بیام تا ثابت کنم خجالتی ندارم از این کار بزرگش و احترام قائلم برای اعتقاداتش!!

    سعی کردم شجاع جلوه کنم- زیر قولت نزن دیگه!

    کلافه لپهاش و باد کردو باصدا بیرون داد-پس قول بده یک درصد حتی یک درصدم دیدی نمی تونی تحمل کنی بیای بیرون بریم باشه؟


    سرم و به نشونه مثبت بالا پایین کردم و باهاش هم قدم شدم ...دیدن تابلو غسالخونه پاهام رو سست می کرد و غرغر کردن امیرعلی با خودش رو میشنیدم که میگفت اشتباه کرده قول داده و من رو آورده!

    خانوم میان سالی با روپوش شیری رنگ اومد نزدیکمون و گرم احوالپرسی کرد با امیرعلی....برای همین دستم رو جلو بردم و در حین دست دادن سلام کردم

    لبخند گرمی صورتم و مهمون کرد- شما محیا خانومی؟؟

    لبخندی زدم از روی ادب چون این قدر حالم زار بود که لبهام نخواد بخنده- بله

    -منم لیلام ...مسئول غسال خونه قسمت خانومها ...آقا امیرعلی به من گفته بودن امروز قراره بیای....حالامطمئنی دخترم ؟
    قیافه ام داد میزد وحشت کردم!

    -میام خاله لیلا

    آروم خندید به خاطر خاله گفتن من و زمزمه کرد – خاله؟

    -ناراحت شدین گفتم خاله لیلا؟

    - نه نه دخترم...راستش تا حالا هرکسی اومده اینجا بهم گفته لیلا غسال نگفته خاله لیلا ! اتفاقا خیلی هم خوب بود

    اینبار لبخندم گرم بود و پر رضایت ...دستم رو گرفت – بیا بریم

    چندقدم که دور شدیم از امیرعلی ...خاله لیلا به عقب چرخید و رو به امیرعلی گفت: نترس پسرم مواظبشم ...دیدم نمیتونه زیاد بمونه صدات می کنم ...توکه بدتر از این دختر رنگ به رو نداری!

    من هم به امیرعلی که واقعا کلافه بود و ترسیده به خاطر من, نگاه کردم و خندیدم تا زیادی دلنگران نباشه!

    سرمای غسال خونه همه وجودم و لرزوند و صدای تهویه روی اعصابم بود ...خاله لیلا من رو روی صندلی کنار در نشوند
    -تو همین جا بشین ...معلومه ترسیدی ؟ اگه پشیمون شدی....؟

    سریع گفتم: نه نه می خوام بمونم

    دستهام و به دست گرفت-حال و روزت طبیعیه...من هم اینجوری بودم

    لحن مهربونش آرومم کرد-اگه کمک لازم دارین...

    خندید-بشین دختر همین جوری داری پس میفتی ...اینجا بشین به چیزی هم دست نزن ..به خصوص وقتی جنازه رو آوردن اینجوری دیگه مجبور نمیشی غسل میت بکنی!

    بازم یادم افتاد برای چی اومدم اینجا...روی صندلی کهنه نشستم و خاله لیلا پیشبند سبز به خودش بست و چکمه و دستکش پوشید زیر لب صلوات میفرستادم و ذکر می گفتم ...جرئت نمی کردم نگاهم رو بچرخونم

    -شوهرت خیلی مرد خوبیه ...روزی که اینجا دیدمش و فهمیدم اکبر آقا عموشه و میاد کمک باور نمی کردم ...تو این دوره و زمونه کمتر کسی پیدا میشه از این کارها بکنه !

    چشمهام رو که روی هم فشار میدادم باز کردم و به خاله لیلا نگاه کردم ...نزدیک یک تخته سنگی بودوداشت با شلنگ آب میشستش...حس میکردم نفس کم آوردم ...از زیر مقنعه چنگ انداختم به گلوم !

    صدای قدمهایی که نزدیک و نزدیک تر میشدن و لااله الا الله می گفتن ...صدای ضجه های بلند گریه, بدنم رو سست تر می کرد در که باز شد بی اختیار نگاهم و چرخوندم و با دیدن تابوت چشمهام و روی هم فشار دادم...معده ام شدید می سوخت و گوشهام از ترس سوت می کشید و نمی فهمیدم دقیق صدای همهمه اطرافم رو!

    -باز کن چشمهات رو خاله...مرده ترس نداره

    با صلواتی که میفرستادم چشمهام رو باز کردم و نگاهم روی بدن بی جونه تخت غسال خونه موند ...یک مامان بزرگ پیر !مثل مامان بزرگ من!

    خاله لیلا داشت آماده میشد برای غسل دادن- نگاش کن لبخند رو لبشه یعنی راحت رفته ...بچه هاش میگن وقتی مرده تسبیح بین انگشتهاش بوده و در حال ذکر...خوش به حالش ...اول و آخر جای همه ما اینجاست خاله مهم این که چطوری بریم
    همون طور مات به جنازه خیره شده بودم و به حرفهای خاله لیلا گوش می کردم مامان بزرگ منم تسبیح توی دستش بوده که تموم کرده ...همون تسبیحی که مامان باهاش نماز شب می خوند!

    -دیگه نگاه نکن !

    نگاه پربغضم رو به خاله لیلا دوختم که لبخندی به من زد- می خوای بری بیرون ؟

    به نشونه منفی سر تکون دادم که گفت: پس تو هم قرآن بخون مثل من! موقع غسل دادن همیشه قرآن می خونم هم دلم آروم میگیره هم یک ثوابی به روح شون میرسه!

    -یعنی بدون اینکه بدونین آدم خوبی بوده یا نه براشون قرآن می خونین؟

    خاله لیلا چارقد رو از سر این مامان بزرگ مرده بیرون میکشید- چه فرقی میکنه دخترم ...قضاوت آدمها کار مانیست ... کار خدای بزرگ و بخشنده است.!

    نگاهم رودزدیدم و به کفشهام دوختم ...چه دل بزرگی داشت این خاله لیلای غسال!.... بوی صابون توی دماغم پیچید و با صدای شر شرآب توانم بیشتر تحلیل رفت ...شروع کردم به قرآن خوندن ...آیت الکرسی خوندم , سوره های کوچیک ...قلبم داشت آروم می گرفت... فاتحه خوندم برای این مامان بزرگ غریبه و مامان بزرگ خودم

    نفس عمیقی کشیدم ولی ای کاش این کارو نمی کردم بوی کافور حالم و بد کرد و چشمهام رو باز!

    بدن دیگه کفن پیچ شده بودو خاله لیلا هنوزم زیر لب قرآن می خوند!

    باصدای تحلیل رفته ای گفتم: خاله

    نگاهی به من انداخت و گره کفن رو محکم کردو قلب من لرزید

    _جانم ؟ حالت خوبه ؟

    خوب نبودم ولی سرتکون دادم به نشونه مثبت-شماهم که برای اولین بار اومدین اینجا ترسیدین ؟یامن دیگه خیلی...

    نزاشت ادامه بدم-منم ترسیدم دخترم...خیلی هم ترسیدم ...می دونی دلیل ترس همه ما از چیه ؟ ترس از مرگ ...ترس از مردن ...ما می خوایم از این فکر فرار کنیم که یک روزی جای هممون اینجاست...همه ما آخرین حمامون و باید بیایم اینجا تا پاک بشیم ....والا مرده وحشت نداره... اینجا وحشت نداره...من هم کم کم این رو فهمیدم

    صدام میلرزید-ولی من هنوزم از مرده میترسم

    لبخندی به صورتم پاشید –پاشوبیا اینجا

    با ترس آب دهنم و قورت دادم

    - پاشو بیا ...بیا ترست بریزه

    قدمهام رو با تردید برداشتم و رسیدم بالا سر جنازه کفن پیچ شده که روی صورتش هنوز باز بود!

    -ببین ترس نداره ...این آدم یک روز کنارمون زندگی کرده و ممکنه از کنارت رد هم شده باشه ...ولی تو نترسیدی...حالا چرا میترسی ...این یک جسمه بی روح ...ترس نداره !

    نگاهم روی پوست چرو کیده و سفید شده ی جنازه و فکی که با پنبه و شال سفید بسته شده مونده بود ...اشکهام بی هوا ریخت و تشییع جنازه ما مان بزرگ توی ذهنم تداعی شد.
    

    -ازش نترس ...براش فاتحه بخون قلب خودتم آروم می گیره!

    بی اختیار لب باز کردم و شروع کردم به فاتحه خوندن و نفهمیدم کی جنازه از اونجا برده شد!

    -حالت بهتره؟

    سرتکون دادم که خاله لیلا روپوشش رو درآورد-باز خوبه فقط اومدی اینجا ترست بریزه...روز اولی که من اومدم اینجاکمک کردم...شبش تا صبح از وحشت نخوابیدم ولی خب دیگه عادت کردم !

    با صدای لرزونی گفتم: چی شد که خواستین این کارو انجام بدین؟

    -به خاطر شوهرم!اونم یک غساله!من هم مثل تو میترسیدم خیلی ..راستش و بخوای اول هم که محمود آقا اومد خواستگاریم ازش خوشم نمیومد و نمی خواستم قبول کنم ولی خب زمان ما همه چی زوری بود حتی ازدواج! بزرگترها باید میپسندیدن که پسندیده بودن!خب برای ما هم قرار نبود خواستگار دکتر مهندس بیاد !همون شعار همیشگی که کبوتر با کبوتر باز با باز !
    بیخیال این حرفها کم کم همه چیز فرق کرد یک دل نه صد دل عاشق محمود آقا شدم و منم مثل تو خواستم من رو بیاره اینجا و من اومدم از سر کنجکاوی ولی نمیدونم چیشد موندگار شدم و همون روز خواستم یاد بگیرم و این کارم بیشتر دامن زد به ترس روز اولم ! خانومی که قبل من اینجا بود خانوم باخدایی بود با اینکه وضعیت زندگی خوبی داشت محض ثوابش میومد خدا رحمتش کنه خودم غسلش دادم !همین زهرا خانوم بود این فکرکه اینکار فقط مخصوص ما بدبخت بیچاره هاست رو از ذهنم انداخت بیرون!چون از بزرگی این کار برام گفت!خلاصه کنم برات اون روز اول منم خیلی ترسیدم خیلی!

    میدونی محیا جون مردم فکر می کنن چون شغلمونه دیگه برامون عادی شده نمیگم نشده ولی راستش گاهی هنوزم من و وحشت میگیره ...وحشت از مرگ!

    چادرش رو از جالباسی کوچیک دیواری برداشت- بریم که فکر کنم شوهرت دیگه پس افتاده!

    لبخندی به صورتش پاشیدم و باهاش هم قدم شدم
 

    -وقتی بهم گفتی خاله لیلا و خودت دست بلند کردی و با من دست دادی خوشحال شدم ...راستش به خاطر شغلی که دارم کمتر کسی بهم احترام میزاره همه فکر میکنن وظیفمه این کارو انجام بدم ...مردم دیدگاه خوبی نسبت به ما ندارن ...تو خیلی خانومی واقعا که تو وآقا امیرعلی بهم میاین !

    باخجالت سرم رو زیر انداختم- ممنون اختیار دارین شما خودتون خوبین خاله لیلا!

    با دستش به رو به رو اشاره کرد-بفرما اونم آقا امیر علی!

    رد نگاه خاله رو گرفتم و به امیرعلی رسیدم که با عجله میومد سمتمون ...نفس عمیقی کشیدم و هوای سردو وارد ریه هام کردم ...

    نگاهش نگران روی چشمهام بود-خوبی؟

    خودم هم نمی دونستم خوبم یانه ...فقط میدونستم دیگه انرژی برای وایستادن ندارم !

    خاله لیلا جای من جواب داد- خوب خوبه مادر... شیرزنیه برای خودش

    امیرعلی بالبخند از خاله تشکر کرد

    خاله لیلا- خب دیگه من میرم خوشحال شدم از دیدنت محیا خانوم

    بغض کرده بودم نمی دونم چرا...بی هوا و محکم خاله لیلا رو بغل کردم ...نمی خواستم این حس بد از دیدگاهی که عامیانه شده بود, برای همیشه تو ذهنش بمونه و شرمنده باشه از کاری که خیلی بزرگ بود... اونی که باید شرمنده می بود ما بودیم که به خاطر نداشتن دل و جرئت سعی می کردیم باتمسخر ضعف خودمون رو بپوشونیم ... چادرش بوی گلاب می داد و من بازم عمیق نفس کشیدم عطر چادرش رو

    - برای امروز ممنونم

    -من که کاری نکردم ...من ممنونم عزیزم ...حالا هم دیگه برین میدونم چه حالی داری

    سرم رو عقب کشیدم و بغضم رو با آب دهنم فرو دادم

    به محض راه افتادن ماشین ...شیشه رو پایین کشیدم!

    -چیکار می کنی محیا هوا سرده سرمامی خوری

    صدام می لرزید سریع گفتم: بزار باشه امیرعلی خواهش می کنم ...هوا خوبه!

    نگران گفت: مطمئنی خوبی؟

    دیگه نتونستم بغضم رو کنترل کنم ...همه تصویرهایی که امروز دیده بودم توی سرم چرخ می خورد ...بوی کافور هنوز تو بینیم بود ...اشکهام ریخت!

    امیرعلی هول کرده راهنما زد و گوشه خیابون پارک کرد...بازوم رو گرفت و به سمت خودش کشید

    -ببینمت محیا ...چرا گریه می کنی؟

    گریه ام بیشتر شدو هق هقم بلند- امیرعلی مثل مامان بزرگ بود

    -چی ؟ کی محیا؟

    حالم خوب نبود فقط می خواستم حرف بزنم ولی نمیشد نفس بلندی کشیدم یک بار ؛دوبار...

    -بوی کافورهنوزتوی سرمه چیکار کنم؟؟

    صدای نفسهای کلافه امیرعلی رو میشنیدم ...ترس به جونم افتاده بود ...ترس از مرگ ... خاله راست می گفت ترس از مرده و غسالخونه بهونه است همه ما می خوایم از مردن فرار کنیم!
    

    -من که کاری نکردم ...من ممنونم عزیزم ...حالا هم دیگه برین میدونم چه حالی داری

    سرم رو عقب کشیدم و بغضم رو با آب دهنم فرو دادم

    به محض راه افتادن ماشین ...شیشه رو پایین کشیدم!

    -چیکار می کنی محیا هوا سرده سرمامی خوری

    صدام می لرزید سریع گفتم: بزار باشه امیرعلی خواهش می کنم ...هوا خوبه!

    نگران گفت: مطمئنی خوبی؟

    دیگه نتونستم بغضم رو کنترل کنم ...همه تصویرهایی که امروز دیده بودم توی سرم چرخ می خورد ...بوی کافور هنوز تو بینیم بود ...اشکهام ریخت!

    امیرعلی هول کرده راهنما زد و گوشه خیابون پارک کرد...بازوم رو گرفت و به سمت خودش کشید

    -ببینمت محیا ...چرا گریه می کنی؟

    گریه ام بیشتر شدو هق هقم بلند- امیرعلی مثل مامان بزرگ بود

    -چی ؟ کی محیا؟

    حالم خوب نبود فقط می خواستم حرف بزنم ولی نمیشد نفس بلندی کشیدم یک بار ؛دوبار...

    -بوی کافورهنوزتوی سرمه چیکار کنم؟؟

    صدای نفسهای کلافه امیرعلی رو میشنیدم ...ترس به جونم افتاده بود ...ترس از مرگ ... خاله راست می گفت ترس از مرده و غسالخونه بهونه است همه ما می خوایم از مردن فرار کنیم!
    

    چنگ زدم به یقه لباس امیر علی -من می ترسم امیرعلی ...از مردن میترسم ...من نمی خوام بمیرم...

    نگاه نگرانش روی صورتم می چرخیدو هر دو بازوم رو گرفت و تکونم داد- محیا چی داری می گی؟

    سرم و فرو کردم تو سینه اش و هق زدم...عطر تن امیر علی رو نفس کشیدم ...دستهاش دورم حلقه شد و یک دستش نواز شگونه کشیده می شد روی سرم

    -آروم باش عزیز دلم ...آروم...

    نمیشد ...نمی تونستم آروم بشم ...

    -اگه من مرده ام قول میدی تو غسلم بدی ؟تو کفنم کنی؟ قول بده امیرعلی!

    وحشت زده از خودش جدام کرد – چی می گی محیا خدا نکنه بمیری ...بس کن...

    حالم خوب نبود با دستهای لرزونم دستهاش و گرفتم والتماس کردم-قول بده ...قول بده...خواهش میکنم...تو که باشی دیگه نمی ترسم... برام قرآن بخون مثل خاله لیلا باشه؟!

    نگاهش کلافه بود و نگران...!

    محکم بغلم کرد و کنار گوشم گفت: تمومش کن محیا خواهش می کنم دارم دق می کنم...غلط کردم آوردمت... جون من آروم باش

    سرم روی گردنش بود ...عطر شیرینش توی دماغم پیچید و حالم بهتر کرد و گریه ام کمتر شد

    فشار آرومی به من آورد-بهتری خانومم
    

    با صدای دورگه ای گفتم: خوبم

    آروم من و از خودش جدا کرد – ببین با چشمهات چیکار کردی؟

    دست کشید روی گونه هام و اشکهام و پاک کرد-آخه با این حال و روزت چطوری ببرمت خونمون ...جواب مامانم و چی بدم ؟
    بازم تکرار کردم-خوبم !

    پوفی کرد- معلومه ...یک دقیقه بشین الان میام

    با پیاده شدن امیرعلی چشمهام رو بستم ...دیگه توانی تو بدنم نمونده بود!

    - بچرخ صورتت رو آب بزنم

    نگاه گیجم رو دوختم به امیر علی که در سمت من رو باز کرده بود و با یک شیشه آب معدنی منتظر نگاهم می کرد
    پاهای سستم رو بیرون از ماشین گذاشتم و خم شدم ...مشت پر آب امیرعلی نشست روی صورتم ...سردی آب شکه ام کرد و نفسم رفت

    -یخ زدم امیر علی!

    دستش مثل یک نوازش کشیده میشد روی صورتم-از عمد آب سرد گرفتم ...حالت و بهتر میکنه!

    دوباره مشتش رو پر آب کردو به صورتم پاشید و بعد هم آب ریخت روی دست هام ... باد سردی که به صورت خیسم می خورد حالم و بهتر میکردمثل یک شک بود برام که احتیاج داشتم بهش!

    -بهترشدی ؟

    با تشکرو یک لبخند مصنوعی در جواب نگاه منتظر امیرعلی گفتم :آره خوبم

    -میخوای بری عقب دراز بکشی؟


    به نشونه منفی سر تکون دادم و پاهام رو آوردم تو ماشین-نه می خوام کنارت باشم

    لبخندی به صورتم پاشیدو بابستن در؛ ماشین و دور زدو پشت فرمون نشست

    سرم حسابی بی هوا بود و امیر علی زیر چشمی نگاهش به من...چشمهام رو با انگشت اشاره و شصتم فشار دادم – میشه سرم و بزارم روی پات؟؟!

    با تعجب نگاهم کرد- اینجا؟

    به جای جواب چرخیدم و سرم و روی پاش گذاشتم ...

    -اینجا اذیت میشی محیا بهت گفتم برو عقب

    صدام بازم لرزید توجه نکردم به حرفش-پات اذیت میشه؟

    با روشن کردن ماشین دستش رو روی شقیقه ام کشید- نه چشمهات و ببند ...سرت درد می کنه؟

    فقط سر تکون دادم و امیر علی مشغول رانندگی شدو گاهی دستش نوازشگونه کشیده میشد روی شقیقه ام که نبض میزد !

    عطیه مشکوک چشمهاش و ریز کرد – گریه کردی؟ باز با امیر علی بحثت شده؟ چیزی گفته؟

    بی حوصله گفتم: بی خیال عطیه مهلت جواب دادن هم بده

    یک تای ابروش و داد بالا – خب بفرمایین ببینم چیه؟

    کف اتاق امیر علی باهمون چادر دراز کشیدم –هیچی ...

    عطیه- آره قیافه ات داد میزنه چیزی نیست ... امیرعلی کجاست میرم از اون بپرسم

    -جون محیا بی خیال شو..
  

    بالاخره رضایت دادو اومد توی اتاق- از زیر دست مامان بابا فرار کردی از جواب پس دادن به من نمی تونی

    سرگیجه داشتم ...چشمهام رو فشار دادم روی هم... هول هولکی باعمه و عمو سلام احوال پرسی کرده بودم تا به حال و روزم شک نکنن ولی عطیه تیز بود!

    -چی شده محیا؟

    با صدا امیر علی نیم خیز شدم- هیچی

    عطیه مشکو ک پرسید-چی شده امیرعلی ؟ خانومت که جواب پس نمی ده... نکنه دختر دایی ام رو دعوا کرده باشی!

    امیر علی خندید ولی خوب میدونستم خنده اش مصنوعیه چون چشمهاش داد میزد هنوز نگران منه – اذیتش نکن بی حوصله است

    عطیه- اونوقت چرا؟

    امیرعلی کلافه پوفی کردکه من آروم گفتم: اگه دهن لقی نمی کنی من با امیرعلی رفتم غسالخونه

    هی بلندی گفت و چشمهاش گرد شد و داد زد-دیوونه شدی؟

    دستم و گرفتم جلوی بینیم- هیس چه خبرته... دیوونه هم خودتی!

    عطیه سرزنشگر رو به امیرعلی گفت: این مخش عیب برمیداره تو چرا به حرفش گوش کردی ؟

    -من ازش خواستم

    عطیه –تو غلط کردی

    امیرعلی اخطار آمیز گفت: عطیه

    عطیه- خب راست می گم نمی بینی حال و روزش و؟!
    

    امیر علی خم شدو کمک کرد چادرم و در بیارم

    -خوبم عطیه شلوغش نکن فقط یکم سرگیجه دارم بهم یک لیوان آب میدی؟

    نگاه خصمانه و سرزنشگرش و به من دوخت و بیرون رفت

    امیر علی روی دوپاش جلوم نشست و دکمه های مانتوم رو باز کرد و مقنعه ام رو از سرم کشید...نگاهش روی گردنم ثابت موند
    -چیکار کردی با خودت محیا؟

    نگاهم روچرخوندم تا گردنم رو ببینم ولی نتونستم ...انگشتش که نشست روی گردنم با حس سوزش خودم و عقب کشیدم و یادم افتاد اون موقعی که احساس خفگی می کردم چنگ انداختم به گلوم!

    نگاهش سرزنشگر بود که گفتم: اول هوای اونجا خیلی خفه بود ...من...

    ادامه حرفم با ب*و*س*ه ای که امیرعلی کاشت تو دهنم ماسید ...

    با لحن ملایمی گفت: قربونت برم آخه این چه کاریه کردی؟!

    از ب*و*س*ه اش گرم شده بودم و آروم ...لب زدم _خدا نکنه

    با بلند شدن صدای اذون که نشون میداد وقت نماز ظهره ...دستم رو کشید تا بلند بشم

    -پاشو وضو بگیر نماز بخون دلت آروم میگیره

    کنار شیر آب نشستم و به صورتم آب پاشیدم ...نسیم خنک موهام و به بازی گرفته بود...حالم خیلی بهترشده بود با اولین ب*و*س*ه ای که امیرعلی کاشته بود روی گردنم ... به سادگی جمله دوستت دارم بودو همون قدر هم پر از احساس..البته اگه فاکتور می گرفتیم از اون ب*و*س*ه ای که توی خواب روی چشمم کاشته بود!
    

    -اونجا چرا بابا برو آشپزخونه وضو بگیر سرما می خوری

    لبخندزدم به عمو احمدی که سجاده به بغل می رفت تا توی هال نماز بخونه

    – همینجا خوبه ..آب خنک بهتره

    عمو با لبخند مهربونی در هال و باز کرد- هر جور راحتی دخترم ...التماس دعا

    -چشم شماهم من و دعا کنین

    حتما بابایی گفت و در هال رو بست ...انگشت اشاره ام رو امتداد دماغم کشیدم تا فرق باز کنم ..عطیه همیشه به این کار من می خندید و مامان می گفت خدابیامرز مامان بزرگمم همینجور فرق باز می کرده برای وضو...

    یاد مامان بزرگ دوباره امروز رو یادم آورد ...سرم و تکون دادم تا بهش فکر نکنم ...ولی با دیدن صابون سبزو پرکف کنار شیر دوباره تخته غسال خونه و صابون پرکفی که اونجا بود یادم اومد ...

    معده ام سوخت و مایع ترش مزه و زرد رنگی رو بالا آوردم ...صدای هول کرده عمه رو شنیدم.

    -چیه عمه؟ چی شدی؟

    نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و همونطور عق می زدم

    عمه شونه هام رو ماساژمی داد-بیرون چیزی خوردی؟ نکنه مسموم شدی ؟

    با خودم گفتم کاش مسمومیت بود!

    بهتر که شدم آب پاشیدم به صورتم-خوبم عمه جون ببخشید ترسوندمتون

    شروع کردم به آب کشیدن دور حوضچه
    
    -نمی خواد دختر پاشو برو تو خونه رنگ به رو نداری

    - نه نه خوبم ... می خوام وضو بگیرم

    عمه- مسموم شدی؟

    نگاه دزدیدم از عمه- نمی دونم از صبح زیاد حالم خوب نبود

    عمه- جوشونده می خوری؟

    جوشونده ! حالم مگر با جوشونده های ضد تهوع عمه خوب میشد !

    -اذیت نشین بهترم

    عمه رفت سمت آشپزخونه- چه تعارفی شدی تو الان برات درست میکنم

    کلافه نفس کشیدم چه بد بود نقش بازی کردن !

    چادر رنگی رو روی سرم مرتب کردم و زیر لب اذان و اقامه می گفتم امیرعلی نماز بسته بودو من با نگاهم قربون صدقه اش می رفتم...دست هام رو تا نزدیکی گوشم بالا آوردم... یاد کردم بزرگی خدا رو و نماز بستم....با بسم الله گفتنم انگار معجزه شدو همه وجودم آروم !

    نمازم که تموم شد سجده شکر رفتم و با بلند شدنم امیر علی جوشونده به دست رو به روم و نزدیک نشست...

    -قبول باشه

    لبخندی زدم – ممنون قبول حق

    اخم ظریفی کرد-حالت بد شد؟

    -چیز مهمی نبود عمه شلوغش کرد

    دل نگران گفت: چرا صدام نزدی؟

    خوشحال از دلنگرانی های امروزش گفتم: خوبم امیرعلی باورکن

    با انگشت اشاره تا شده اش شقیقه ام رو نوازش کرد – مطمئن باشم

    سرم و چرخوندم و انگشت تو هوا مونده اش رو بوسیدم –آره مطمئن مطمئن ...مرسی که هستی و دل نگران !

    نگاهش رو به چشمهام دوخت موج میزد توی چشمهاش محبت! ...نیم خیز شدو پیشونیم و بوسید-نمازت رو بخون ...جوشونده رو هم بخور

    امروز شده بود روز ب*و*س*ه های امیرعلی که غافلگیرانه می نشست روی صورتم و آرامش پشت آرامش بود که منتقل می کرد به روحیه داغونم !

    شب شده بود و من با چادر بعد خوندن نماز عشا بی حال کف اتاق افتاده بودم ..نهار نتونسته بودم بخورم و خدا رو شکر عمه گذاشته بود به پای مسمومیتم ...ولی چشم غره های عطیه که به من و امیر علی می رفت نشون میداد که میدونه چرا نمی تونم نهار بخورم !... فکر می کردم توی معده ام یک گوله آتیشه ...معده ام خالی بودولی همش بالا می آوردم ...فشارم پایین بود و همه رو دل نگران کرده بودم به خصوص امیرعلی رو که همش زیرلب خودش و سرزنش می کرد

    امیر علی وارد اتاق شدو تلفن همراهش رو گرفت سمتم –بیا مامانته

    گوشی رو به گوشم چسبوندم صدام لرزش داشت به خاطر حال خرابم- سلام مامان

    صدای مامان نگران تر از همه- سلام مامان چی شده ؟ بیرون چیزی خوردی؟

    -نه ولی حالم اصلا خوب نیست

    -صبحم که میرفتی رنگ به رو نداشتی مادر

    چشمهام رو که از درد معده روی هم فشار میدادم و باز کردم ...امیرعلی تو اتاق نبود...

    بازم بغض کردم- مامان میاین دنبالم

    -نه مامان عمه ات زنگ زد اجازه خواست اونجا بمونی طفلکی امیرعلی خیلی دل نگرانته...دوست داره پیشش باشی خیالش راحت تره ...شب و بمون

    با اون حال خرابمم خجالت کشیدم ولی یک حس خوبی هم داشتم _آخه...

    -آخه نیار مامان بمون ...امیرعلی شوهرته دخترم این که دیگه خجالت نداره

    دلم ضعف رفت برای این صحبتهای مادر دختری که مثل همیشه از پشت تلفن هم مامان درک کرد حالم رو ...

    بی هوا گفتم: دوستتون دارم مامان

    مامان خندید- منم دوستت دارم ...کاری نداری

    -نه ممنون

    مامان- مواظب خودت باش سلامم برسون

    چشم آرومی گفتم و بعد خداحافظی کردم و تماس قطع شد...آهسته دستم رو پایین آوردم و نگاهم روی تلفن همراه ساده و معمولی امیرعلی موند

    با صدای باز شدن در اتاق سربلند کردم و امیر علی اومد تو اتاق و کنارم نشست


    -چیزی می خوری برات بیارم؟

    به نشونه منفی سر تکون دادم و خجالت زده گفتم: ببخشید دست خودم نیست نمی دونم چرا این جوری شدم ...همش توی ذهنم...

    نزاشت ادامه بدم و دستش حلقه شد دور شونه هام – چرا ببخشید؟ درک می کنم حالت رو عزیزمن خودم هم اینجوری بودم فقط یکم خوددارتر

    سرم و به شونه اش تکیه دادم- تو خواستی من شب اینجا بمونم

    دست کشید به موهاش-آره ...ناراحت شدی؟

    -نه ...فقط خجالت می کشم!

    خنده کوتاهی کرد وروی موهام و نوازش کرد –قربون اون خجالتت ...

    روی پاش ضربه زد – سرت و بزار اینجا

    بی حرف سرم و روی پاش گذاشتم ...خوابم میومد ولی نمی تونستم بخوابم میترسیدم!

    شقیقه ام رو نوازش کردو موهام رو برد پشت گوشم – سعی کن بخوابی من اینجام ...از هیچی نترس

    دستش رو محکم گرفتم-قول میدی

    چادر نمازم رو روی پاهام کشید – قول می دم حالا بخواب

    چشمهام رو بستم و نفهمیدم کی زیر نوازش دستهای امیرعلی خوابم برد!

  
    خوابهای عجیب و غریب میدیدم ... با وحشت چشمهام و باز کردم .... همه جا تاریکی محض بود ... تصویر غسال خونه و جنازه کفن پیچ اومد جلو چشمهام ...

    دهن باز کردم جیغ بزنم که از پشت کسی بغلم کردو دستش جلو دهنم رو گرفت...از ترس میلرزیدم!

    -آروم محیا جان ...منم ...نترس عزیزم من اینجام

    باشنیدن صدای امیرعلی بی اختیار اشکهام ریخت ...سریع چرخیدم وخودم رو قایم کردم توی آغوشش و هق هقم روتوی سینه اش خفه کردم!

    -امیرعلی من خیلی ترسوام ببخشید... ببخشید ...حتما میگی خیلی لوسم اما...

    موهام رو نوازش می کردو سرم و بوسید- من اصلا همچین چیزی نمی گم ...می دونستم امشب اینجوری میشی برای همین خواستم بمونی ... اولش همیشه اینجوریه تا با خودت کنار بیای !

    -الان اون خانومه که خاله لیلا غسلش داد توی قبره نه ؟

    فشار نرمی به بدنم داد-خانومی به این چیزها فکر نکن

    -نمی تونم ...نمیشه همش میترسم ...من قراره چطوری بمیرم امیرعلی؟خاله لیلا می گفت این خانومه خوب بوده چون لبخند رو لبهاش بود ...من خیلی بنده بدی هستم ...

    هق زدم- خدایا من و ببخش

    -هیس... آروم گلم... خدا بزرگه ...مهربونه ...آروم باش

    به بازوهای برهنه اش چنگ زدم- قول دادی وقتی من مرده ام تو غسلم بدی قول دادی مگه نه؟

    دهنش رو به گوشم چسبوند- نباشم همچین روزی رو ببینم عزیز دلم!

    لحن گرم و مهربونش آرومم می کرد و کم کم گریه ام قطع شد!

    از امیر علی جدا شدم و تازه یاد موقعیتم افتادم و حس غریبی افتاد به جونم!

    -بهتر شدی؟

    نمی تونستم به چشمهای امیرعلی نگاه کنم... سرم و بالا پایین کردم ...روی بالشت ضربه زد

    -حالا راحت بگیر بخواب من اینجام

    کمی مکث کردم وبعد خیلی آروم دراز کشیدم ..پتو رو روم مرتب کردو کنارم دراز کشید...قلبم روی هزار میزد ...ترس و دلهره و خجالتم باهم قاطی شده بودو سرم به سینه ام چسبیده بود

    -محیا معذبی؟

    سربلند کردم وسریع گفتم:نه نه

    حالا چشمهام به تاریکی عادت کرده بود و خوب میدیدمش...چشمهاش و ریز کرد ...نمی خواستم اشتباه برداشت کنه... مثل بچه ها بغض کردم به این حال مسخره ام و فقط گفتم: امیر علی

    -جونم چیه؟

    جوابی ندادم که اومد نزدیکترو بازوش رو گذاشت زیر سرم ...قلبم داشت از سینه ام بیرون میپرید

    - -چرا این قدر قلبت تند میزنه محیا ... بغلت کردم تا راحت بخوابی... اگه ناراحتی خب بگو عزیز من

    سرم و به قفسه سینه اش تکیه دادم-نه ...خب خجالت می کشم

    آروم خندید ولی از ته دل و دستاش دورم حلقه شد – از من خجالت می کشی دختر خوب؟

    صورتش و خم کرد توی صورتم و گونه ام بوسید

    -حالا آروم بخواب و نترس

    چشمهام رو بستم وامیر علی زیر گوشم شروع کرد به قرآن خوندن ...حمد خوند ...چهار قل و من آرامش گرفتم از این آیه هایی که مثل خوندنشون توی غسال خونه معجزه می کردن و من رو آروم ... پلکهام داشت سنگین میشد که ب*و*س*ه کوچیکی نشوندم روی قلب امیرعلی که آروم می تپید و برام شده بود لالایی !

    آیت الکرسیی که برام می خوند رو تموم کرد و زیر گوشم گفت: خوب بخوابی عزیزم ...شبت بخیر !

    حسابی خسته بودم و چشمهام پر از خواب ...همیشه شنبه ها خسته کننده بود چون تا شب کلاس داشتم....به خونه که رسیدم بدون شام روی تختم دراز کشیدم تا بخوابم ....حالم خیلی بهتر بود و دلهره های دیشب جاش رو به حس شیرین و خوبی داده بود که از آغوش امیرعلی گرفته بودم ...صبح که بیدارشده بودم امیرعلی نبود و من اول چه قدر از عمه خجالت کشیده بودم و عطیه چه باشوخی به من طعنه زده بود!

    به خاطر فشرده بودن کلاسهام صبح با اس ام اس از امیرعلی تشکر کرده بودم و اون هم با اس ام اس احوالم رو پرسیده بود...یک لحظه تاریکی اتاقم من رو ترسوندو دلم پرواز کرد برای آغوش امیرعلی که برام امن ترین جای دنیا بود!

    با ویبره رفتن گوشیم بی حوصله از تخت جداشدم ولی با دیدن اسم امیرعلی روی گوشیم بلافاصله تماس و وصل کردم

    -سلام ...

    صداش مثل همیشه پر از مهربونی بودوپیش قدم شده بود برای سلام کردن !

    -سلام...خوبی؟

    - ممنون...شما چطوری ؟ بهتری؟امروز سرم شلوغ بود نشد زودتر زنگ بزنم احوالت رو بپرسم شرمنده

    پاهام رو توی شکمم جمع کردم و وسط صحبتش گفتم-دشمنت شرمنده

    کمی مکث کردو ادامه داد-میدونستم کلاسهات پشت سرهمه و دیر میای خونه گفتم بزارم خستگیت دربره شام بخوری بعد بهت زنگ بزنم!حالا...

    سرم رو به پشتی تخت تکیه دادم بازم پریدم وسط حرفش- شام نخوردم!

    اینبار خندید به منی که صبر نمی کردم حرفش رو کامل بزنه و مثل بچه ها حرف میزدم

    - حالا چرا شام نخوردی؟ حالت خوب نیست؟هنوزم...

    -خوبم امیرعلی ...گاهی ذهنم و مشغول میکنه ولی درکل حالم خیلی بهتره !

    -خب خدا رو شکر...چیکار میکردی؟

    -اومدم بخوابم امروز خیلی خسته شدم ..تو چیکار می کردی؟

    - منم مثل تو امروز خیلی خسته شدم اومدم که بخوابم ولی با این تفاوت که من شام خوردم...کاش یک چیزی می خوردی دختر خوب دیروز که اصلا چیزی نخوردی مامان گفت صبح هم درست صبحانه نخوردی!معده ات داغون میشه ها!

    گرم شده بودم از دلنگرانیش که حتی احوال صبحم رو از عمه پرسیده بود

    - دلم چیزی نمی خواست ...الانم اشتها نداشتم !

    سکوت کرده بود و من حس میکردم لبخند میزنه

    -راستی یک چیزی محیا

    بیحال بودم ولی نمی تونستم جلوی قلبم و بگیرم که فرمان میداد به مغزم موقع صحبت با امیرعلی

    لوس گفتم:جونم

    صداش رگه های خنده داشت-خاله لیلاتون زنگ زد احوالت رو پرسید!
    

    توی ذهنم شروع کردم به گشتن و گیج گفتم: خاله لیلام...من که...

    هنوز حرفم و کامل نزده بودم که تلنگری به حافظه ام وارد شد –آها ن خاله لیلا!

    به گیجی و بی حالی و شیطنتم که باهم قاطی شده بود بلند خندید

    شیطون گفت: بله خاله لیلا...حسابی بنده خدا رو بردی تو شک ...البته اون که جای خود داره من باهمه دلنگرانیمم یک لحظه تعجب کردم!

    -چراآخه؟ خب من خاله ندارم هر کی رو میبینم سریع برام میشه خاله!

    -قربون دل مهربونت خانوم ...راستش اصلا فکر نمی کردم توی دیدار اول این قدر خودمونی برخورد کنی با خودم می گفتم یک ذره تردید شایدم...

    دلم لرزید از لحنش که یک هویی تغییر کردو شد مهربون و نوازش گر شایدم پر تشکر!

    از سکوتش استفاده کردم-شاید چی؟

    آروم خندید- هیچی ...

    یکدفعه ای و بلند گفتم:راستی خاله لیلا شماره ات و از کجا داشته ؟

    پرصدا خندید- آروم ترم بپرسی جواب میدم ها.... گفت محمود آقا از عمو اکبر گرفته!

    آهان کشیده ای گفتم

    -یک کار دیگه هم داشت...ما رو برای عروسی دخترش دعوت کرد آخر هفته میای بریم؟

    با تعجب گفتم: ما رو؟ چرا آخه؟

    -والا تو خودت و یک دفعه ای فامیل کردی من چه بدونم!

    لحنش نشون از شیطنت و شوخی داشت ولی من هم الکی خودم رو زدم به دلخوری!

    -امیرعلی اذیت نکن دیگه

    از ته دل خندید انگار به چیزی که می خواست رسیده بود...من هم با خودم فکر کردم چه دل بزرگی داره خاله لیلا! منی رو که فقط یک روز دیده بود دعوت کرده تا شریک شادی هاش باشم ...چه خوب!
    
    -شوخی کردم خانوم گل چرا دلخور میشی... حالا میای؟چون دیگه چهلم بابای نفیسه خانومم گذشته بی احترامی هم نمیشه! حالا چی کار کنیم بریم یانه؟

    ذوق کردم...عاشق مهمونی های بودم که خودمونی تعارفت می کردن ...بازم فراموشم شد که مثلا دلخور بودم!

    -آخ جون عروسی آره میام چرا که نه؟!

    -خوبه...عمو اکبرم دعوتن

    -چه عالی اینجوری دیگه من تنها نمی مونم خجالت بکشم

    باصدای پرخنده ای گفت: حسابی خواب و از سرت پروندم نه؟

    لپهام رو باد کردم- نه خب من در هر موقعیتی خوابم بیاد می خوابم

    خندید-پس دیگه بخواب شبت بخیر

    قبل قطع کردن تماس دل و به دریا زدم و گفتم: امیرعلی!

    -جانم؟

    بی اختیار لبخند پر کرد صورتم رو آرزویی که از موقع خواب رو دلم سنگینی می کرد رو گفتم

    – راستش یک کم می ترسم برام قرآن می خونی قبل اینکه قطع کنی...البته اگه خسته ای...

    پرید وسط حرفم- خسته نیستم بخونم برات !

    مثل بچه ها ذوق زده از مهربونیش گفتم: نه نه صبر کن دراز بکشم که خوابم ببره و دیگه نتونم فکرو خیال بکنم

    امشب امیرعلی به همه حرفهای من می خندید!

    -باشه
    


    صاف شدم و سرم رو روی بالشتم گذاشتم و گوشی رو به گوشم چسبوندم که گفت: بخونم محیا خانوم!

    صداش هنوزم ته مایه خنده داشت

    - آره ممنون ...فقط امیرعلی اگه یک بار جواب خداحافظیت رو ندادم بدون که خوابیدم باز صدام نزنی بیدارم کنی ها بدخواب بشم ...خودت گوشی رو قطع کن ...پیشاپیش شبت بخیر

    با اخطار گفت:بخونم؟؟

    چشمهام رو بستم-آره بخون

    صوت قشنگ قرآنش بلند شدو من آرامش می گرفتم از سوره های کوچیک قرآنی که امیر علی برام می خوند !

    سوره توحیدش رو که تموم کرد چشمهام داشت گرم میشد... آروم و با صدای پر از خوابی گفتم: دوستت دارم

    مکث کرد و بعد چند ثانیه با بسم الله الرحمن الرحیم سوره بعدی رو شروع کرد به خوندن و من پلکهام با آرامش عجیبی روی هم افتاد!


    نگاهم رو روی خانومی که کل می کشید ثابت نگه داشتم و فاطمه خانوم که کنارم نشسته بود در ادامه کل کشیدن اون خانوم همراه بقیه شروع کرد به دست زدن !همون موقع هم عروس با لباس سفید و دامن پفیش وارد خونه شد!

    اول از همه خاله لیلا رفت سراغش عروس هم اصلا مراعات صورت آرایش شده و موهاش رو نکردو مثل بچه ها خزید بغل مامانش!...از همین دور هم برق اشک رو تو چشمهای هردوشون می دیدم !یک لحظه دلم لرزید منم شب عروسیم از مامان جدا می شدم از بابا!حتی داداش دوقلوهایی که عاصی بودم از دستشون!چه لحظه تلخی که همه خوشی شب عروسی رو زایل می کرد !

    نمیدونم چرا من اشک جمع کردم توی چشمهام آخه یکی نبود بگه عروسی هم جای گریه است ...به خودم نهیب زدم تقصیر من چیه اینا وسط عروسیشون سکانس احساسی اجرا می کنن !

    -عروس خوشگل شده نه؟

    با صدای فاطمه خانوم که هنوز داشت دست میزد نگاه از جای خالی عروس و خاله لیلا گرفتم و به عروس که حالا سرجای خودش محجوب و سربه زیر نشسته بود دوختم!

    موهاش فر شده بود و رنگ اصلی خودش همون خرمایی تیره ! با یک آرایش ملایم!

    -آره خیلی

    گمونم این سوال و جواب رو همیشه همه با ورود عروس از هم میپرسیدن چون سر که چرخوندم نگاه همه روی عروس بیچاره بود که نگاهش رو زیر انداخته بود و جرئت نمی کرد سر بلند کنه ! صدای دست و سوت و کل کشیدن هم که قطع نمیشد ... اون وسط هم یکی از خانومها شروع کرد شعر محلیی رو در وصف عروس خوندن و بقیه هم با دستاشون و ماشاالله ماشاالله گفتن همراهیش کردن!
    

    خیلی وقت بود عروسیی نرفته بودم که توی خونه برگزار بشه! همیشه تالار بود و صندلی هایی که باید سیخ روش مینشستی با صدای بلند ضبط و آهنگهای تندش و غریبی کردن با افراد حاظر در جلسه که هرکدوم با یک مدل مو و لباس بودن و با همه آشنا بودنت برات میشدن غریبه که مبادا با احوال پرسی و روبوسی آرایششون بهم بریزه !...

    برای همین امشب حسابی داشت بهم خوش می گذشت به خاطر جمعیت زیاد و خونه نقلی همه دایره وار و پشت بهم نشسته بودیم روی زمین هیچکس هم نگران چروک شدن لباس مجلسی اش نبود !همه با هم روبوسی می کردن و با خنده رد رژهایی که روی صورتهاشون می موند رو پاک ...شربتم رو تو لیوان شیشه ای می خوردم و شیرینی ام رو توی ظرف چینی گل سرخی! خبری از ظرف یکبار مصرف نبود و روی پیشونی هیچکس هم اخم نبود به خاطر این همه ظرفی که کثیف میشد !
    تازه با اینکه با همه غریبه بودم نوع برخوردو تعارف کردنشون جوری بود که انگار چندساله میشناسمشون و من چه ذوقی کرده بودم به خاطر این همه محبت و دوستی اونم به صورت یکجابین این همه غریبه!

    -چیزی لازم ندارین ؟

    با صدای خاله لیلا صورت خندونم رو که به جمعیت در حال شادی دوخته بودم گرفتم و بدون حذف کردن لبخندم به خاله لیلا دوختم

    فاطمه خانوم به جای من جواب داد- همه چی هست مرسی لیلا جان !

    همون اول از برخورد فاطمه خانوم و خاله لیلا حدس زده بودم باید از قبل باهم آشنا بوده باشن وصمیمی!

    -محیا خانوم غریبی که نمی کنی؟

    با این همه صمیمیت مگه آدم غریبی می کرد؟!

    لبخندم عمق گرفت-نه اصلا!

    -دوست داری باهم بریم جای محدثه؟
    
    می دونستم محدثه دختر خاله لیلاست و عروس امشب ...خیلی دوست داشتم ولی گفتم شاید رسم ادب نباشه فاطمه خانوم رو تنها بزارم!

    فاطمه خانوم هم که حواسش هم به صحبت ما بود هم از دست زدن دست نمی کشید گفت:دوست داری برو محیا جون چرا معطلی!

    خوشحال تقریبا از جا پریدم و دست تو دست خاله لیلا از وسط جمعیت نسبتا زیادی که نزدیک عروس و سفره عقد ساده اش نشسته بودن با احتیاط که مبادا پای کسی رو لگد کنم رفتیم سمت عروس که حالا حواسش رو از آینه بختش گرفته بود و متوجه ما بود !

    خاله لیلا با دیدن محدثه شروع کرد به قربون صدقه رفتن

    -الهی قربون دختر خوشگلم برم که اینقدر ماه شده

    محدثه هم لبخندی صورتش و پر کرد- خدا نکنه مامان

    خاله لیلا دستش رو پشتم گذاشت-اینم محیا خانوم که برات تعریفش و کرده بودم

    لبخندی روی لبهام نشست یعنی این قدر مهم بودم که خاله لیلا راجع من بادخترش حرف هم زده بود!

    دستم رو جلو بردم-سلام...تبریک می گم خوشبخت باشین

    دسته گلش رو توی دستش جا به جا کردو بعد دست آزادش رو توی دستم گذاشت

    -سلام ...ممنون...خیلی خوشحالم که اومدین

    دستش رو فشار نرمی دادم که خاله لیلا گفت :خاله دوست داری پهلوی محدثه بشین فعلا خبری از اقا دامادمون نیست
    از بچگی عاشق این بودم کنار عروس بشینم و باهاش حرف بزنم!...کلی از پیشنهاد خاله کیف کردم ولی نگاه پر تردیدم رو به محدثه دوختم

    -نمی خوام محدثه خانوم معذب بشن!

    محدثه پف دامنش رو جمع کرد-نه اصلا بفرمایید
    
    من هم سرخوش روی صندلی داماد جا گرفتم ...توی دلم قند آب می کردن چه حس خوبی بود!

    - -مامان خیلی از شما تعریف کردن...خیلی دوست داشتم شما رو ببینم !

    با حرف محدثه نگاه از آینه دور نقره ای رو به روم و تصویر خودم که توش افتاده بود گرفتم ...همیشه دوست داشتم مثل فیلمها از تو آینه بختم زیر چشمی امیر علی رو دید بزنم ولی خب قسمت نشده بود چون عقد ما این قدر هول هولکی بود که فقط خریدمون حلقه بود و قرآن و بقیه خریدها مونده بود برای جلسه عروسی!...با خودم فکر کردم اگه محدثه هم مثل من همچین آرزویی داشته باشه الان چه حالی داره که به جای شوهرش تصویر من کنار خودش تو آینه جا خوش کرده!

    از فکرم خنده ام گرفت ولی الان خندیدن اصلا درست نبود ...سعی کردم خنده ام رو پشت لبخند مهربونی قایم کنم و به چشمهای آرایش شده محدثه نگاه کردم!

    -خاله لطف دارن من تعریفی نیستم والا

    به لحن صمیمی ام خندید

    -راستش محیا خانوم ...

    پریدم وسط حرفش ...از لفظ خانوم کنار اسمم خوشم نمی اومد به خصوص اگر طرف مقابلم یک دختر بود و هم سن و سال !اسمم رو بی هیچ پسوندی ترجیح می دادم چون صمیمیت خاصی ایجاد می کرد !

    -بی خیال خانوم گفتن و این حرفها محدثه جون من با محیا خالی راحت ترم !

    لبخندی صورتش و پر کرد

    -باشه...راستش مامان خیلی از برخورد شما تعریف می کرد ...من با اینکه مامان بابام هر دو غسال هستن هنوزم جرئت نکردم از نزدیکی اونجا رد بشم واقعیتش هم ترس مانع بود و هم قدیما خجالت !

    میدونستم از چی حرف می زنه- حالاچی؟
    
    خندید از سر ذوق-نه اصلا میبوسم دست و پاشون رو !

    با خنده سر تکون دادم به حرف ساده ولی از ته قلبش!...به دسته گلش خیره شد !

    -شما چطوری جرئت کردین برین؟

    -اوم...خب راستش یکم قصه اش مفصله...منم مثل تو می ترسیدم خیلی ولی...

    خنده اش گرفت-ولی؟؟

    من هم خندیدم به این مبهم حرف زدنم

    -می دونی محدثه جون من عاشق امیر علی ام شوهرم و میگم !...بعد از عقدمون فهمیدم میره کمک عمو اکبرش ...اکبرآقا رو میشناسی که؟

    به نشونه آره سر تکون دادو من با خودم فکر کردم الان اعلام کردن عشقم نسبت به امیرعلی چه دلیلی داشت برا گفتن علت رفتنم ! شونه هام رو برای خودم آروم بالا انداختم و ادامه دادم

    -خب وقتی فهمیدم اول شکه شدم ولی کم کم با دیدگاه امیرعلی آشنا شدم و دوست داشتم منم تجربه کنم اون چیزی رو که امیرعلی باهاش داشت ساده کنار می اومد ولی برای من خیلی سخت بود و شاید تصورش برای بقیه سخت تر!

    خندید-پس از سر عاشقی این کارو انجام دادین؟

    خب حالا علت حرفم معلوم شد!ولی فقط هم از سر عاشقی نبود ! شایدهم بود! واقعا نمی دونستم ! خندیدم و یک چشمکی نثار محدثه کردم

    _آره دیگه!

    سعی کرد حواسش باشه عروسه و باید سنگین باشه برای همین با احتیاط خندیدو گرنه مطمئنا از ته دل و بلند می خندید به این حرکتهای من که زود صمیمی شده بودم !جای عطیه خالی که همیشه میگفت زود پسرخاله میشی باهمه یکم خانوم باش !
    
    خانومی همونطور که چادر رنگی به سرش می کشید داد زد خانوما آقا داماد داره میاد !

    از روی صندلی بلند شدم و دوباره دست محدثه رو فشردم-خب من دیگه برم ... خوشحال شدم از آشناییت خوشبخت باشین
    لبخند مهربونی زد- ممنونم ...خیلی خوشحال شدم اومدین

    -باعث افتخارم بود که دعوتم کردین!مگه میشد نیام !

    لبخندش کش اومد که صدای کل کشیدن بلند شد این یعنی داماد وارد خونه شده !

    سریع عقب کشیدم-من دیگه برم طفلکی آقا داماد اگه بفهمه من جاش و تصاحب کردم غصه اش میگیره!

    محدثه بازم با احتیاط خندیدو من دور شدم و موقع روبه روشدن عروس و داماد بهم و دست دادنشون, من هم با بقیه از سر ذوق و شادی دست زدم ودعای خوشبختی کردم براشون با دیدن نگاه هاشون بهم که پر از عشق و دلدادگی بود !


    پر انرژی از خاله لیلا خداحافظی کردم همین طور از محدثه که داشت تازه شام می خورد کنار شوهرش ...همراه فاطمه خانوم بیرون اومدم ...کوچه پر بود از آقایونی که شام خورده بودن و منتظر خانومهاشون بودن

    فاطمه خانوم به جایی اشاره کرد

    -آقا ها اونجان !

    به سمتی که فاطمه خانوم اشاره کرد راه افتادیم ...امشب علی آقا هم اومده بود تک پسر عمو اکبر که اونشب رفته بودیم خونشون نبود و نمیدونم کجا بود !عالیه هم تک دختر عمو بود ولی اون عروس شده بود و علی آقا مجرد بود هنوز!


    سر که بلند کردم نگاه امیرعلی رو دیدم که با یک لبخند داره به نزدیک شدن ما نگاه می کنه... عاشق این لباس چهارخونه آبی فیروزه ایش بودم که بهش میومد مثل همیشه ساده پوشیده بود ! پیراهن و شلوار!...علی آقا هم همین طور فقط این وسط اکبر آقا بود که کت و شلوار پوشیده بود ولی با یک دوخت ساده !

    لبخندی روی لبم نشوندم ورو به همه سلام بلندی گفتم و فاطمه خانوم هم بعد از من سلام کرد و هر دو جواب شنیدیم

    فاطمه خانوم نزدیک عمو اکبر رفت و امیرعلی نزدیک من با اون لبخند دوست داشتنیش!

    -خوش گذشت ؟

    حیف جا و مکانش نبود وگرنه با ذوق دستهام و بهم می کوبیدم و دو وجب می پریدم هوا و بعد می گفتم عالی بود !

    ولی خب نمیشد برای همین همه ذوقم رو ریختم توی صدام-خیلی خوب بود!

    امیرعلی خندید انگار درصد ذوق و شیطنتم رو از توی چشمهام خونده بود .

    وسط خنده چین کم رنگی افتاد روی پیشونیش ...سرش جلو اومد و نزدیک گوشم

    -خانومم قرار نشد فقط قسمت خانومها از اون رژت استفاده کنی ؟چرا پاکش نکردی؟

    نمی دونم چرا خجالت کشیدم و سرم پایین افتاد...امیرعلی توی تاریکی کوچه چطوری متوجه رنگ لبم شد؟! ...رژم رنگ جیغی نبود که!...قبل اومدنمون هم که اومده بود خونمون دنبالم و منتظر شد تا حاظر بشم وقتی من و رژ به دست دید که فقط موقع عروسی ها ازش استفاده می کردم , مانع کارم شد و ازم خواست توی جلسه خانومها ازش استفاده کنم !... من هم به حرفش عمل کردم ولی خب فکر می کردم بعد خوردن اون شام خوشمزه ای که برنجش بوی کنده میداد و خونه همسایه بغلی خاله لیلا درست شده بود حتما اثری ازش روی لبهام نمونده!
    

    -دلخور شدی؟

    سکوت و خجالتم رو اشتباه براداشت کرده بود ...هول کردم

    -نه ...نه..

    لبخند محوی روی صورتش نشست و کامل جلوم وایستاد و...نه من کسی رو میدیدم نه کسی من رو تو این تاریک روشنی کوچه!

    دستمال دستش رو بالا آورد –تمییزه!

    با تعجب به چشمهاش نگاه کردم که منظورش رو بفهمم ! با احتیاط هاله کم رنگی از رژ رو که روی لبم مونده بود رو پاک کرد!و من متوجه شدم منظورش تمیزیی دستمال کاغذی بوده! از کارش غرق خوشی شدم و اون لحظه برام مهم نبود تمییزی و کثیفی دستمال!

    امیر علی با لحن نوازشگونه ای گفت:

    -خانوم من دوست داری اینکارم و بزاری پای تعصب یا غیرت بیش از حد مهم نیست برام!...باید بگم من با استفاده شما از لوازم ارایشی مشکلی ندارم به شرطی که توی جلسه عروسی باشه و اونم فقط سمت خانومها یاهم فقط برای خودم !
    قلبم لرزید و بی اختیار لب پاینم رو کشیدم زیر دندونم...این غیرتی شدن یعنی دوستم داشت دیگه؟!...یعنی قشنگ شدنم رو فقط سهم خودش می دونست؟! چی بهتر از این ؟!

    دلم ضعف رفت دستهام رودور کمرش حلقه کنم وتاپ تاپ قلبم رو تو اغوشش آروم !ولی نمیشد باحرص لب پایینم رو بیشتر زیر دندونهام له کردم و نگاه امیرعلی که میخ چشمهام بود خندون شد

    یک قدم به عقب رفت و باشیطنت ولی آروم گفت :حیف که نمیشه نه؟
    
    ابروهام بالا پرید و قیافه ام متعجب لبمم از شر دندونهام خلاص شد ...با احتیاط شروع کرد به خندیدن و من گیج تر شدم! چی نمیشد؟

    -امیرعلی ...محیا خانوم بریم

    نگاه از امیرعلی گرفتم و امیرعلی به جای من جواب علی آقا رو داد-آره علی جان

    قدم برداشت سمت ماشین علی آقا !چون عمو اکبر ماشین نداشت و عطیه قبلا گفته بود عموش از رانندگی میترسه!امشبم که امیرعلی نتونسته بود ماشین عمو احمد و بگیره و همه قرار بود باهم برگردیم!

    تمام راه هنوزم تو فکر حرف امیر علی بودم و گیج ...با توقف ماشین با گرمی از علی آقا تشکر کردم و تعارف زدم بیان تو خونه ولی قبول نکردن به بهونه دیر وقت بودن و سلام رسوندن !

    در خونه که با صدای تیکی باز شد و آماده شدم برای خداحافظی دوباره و دورشدن ماشین علی آقا که در کمال تعجب دیدم امیر علی از ماشین پیاده شد.

    –ببخش علی جان الان میام

    سرم رو به نشونه خداحافظی برای فاطمه خانوم و عمو اکبر تکون دادم و وارد خونه شدم و با تعجب به امیر علی که در خونه رو تا نیمه بیشتر پشت سرش می بست نگاه کردم

    -چیزی شده؟

    با نگاه خندونش جلو اومد -نه

    چادرم روی شونه هام سر خورد-پس...

    هنوز حرفم تموم نشده بود که گم شدم توی آغوشش و کنار شقیقه ام ب*و*س*ه نرمی مهرشد ...گیج بودم ولی آروم گرفته بودم چه قدر دلم این آغوش دوست داشتنی رو می خواست !

    کنار گوشم با خنده گفت : تو کوچه با اون همه شلوغی که نمیشد میشد؟
    
    باز من گیج نگاهی به چشمهای خندونش انداختم که بلندتر خندید و از من جدا شد

    -خب من دیگه برم

    زبونم از کار افتاده بوداحساسی مثل خواب آلودگی داشتم گیج بودم از حرفها و کارهای امیرعلی و آرامش گرفته بودم از آغوشش

    لبهاش رو می فشرد تا نخنده به این حال و روز مسخره ام –خیلی شب خوبی بود...مرسی که اومدی ..مرسی که خوبی ..نمیشد بی تشکر برم وقتی با این همه سادگی هستی همیشه! ... خداحافظ

    فقط تونستم زمزمه کنم -خداحافظ


    داشتیم به عید نزدیک می شدیم و فصل خونه تکونی همه شروع شده بود ! ...چون بیشتر کلاسهام به خاطر کم بودن دانشجوها تعطیل می شد و تو خونه بودم نمی تونستم از زیر کار های خونه فرار کنم!... مامان هم همیشه در حال نصیحتم بود که دیگه عروس شدم و باید یاد بگیرم چون سال دیگه باید خونه ی خودم و تمییز کنم! ...منم کلی حرص می خوردم... بیزار بودم از این فصل سال و این که باید سرتا پای خونه رو بشوری!

    با خستگی از نردبون پایین اومدم – مامان دیگه بسه باور کنین خونه داره برق میزنه !

    مامان نگاهی به دکور بزرگ خونه که از صبح با شال افتاده بودم به جون دکوری هاش انداخت-آره خوبه تمییز شده...دستت دردنکنه ولی دیگه این قدر غر نزن

    روی زمین وارفتم-آخه این چه رسم مسخره ایه بابا...همچین همه جا رو تمییز میکنین انگار بعد تحویل سال قرار نیست کثیف بشه...اونم چطوری به صورت فشرده توی یک هفته
    

    مامان اخم مصنوعی کردو به شامپو زدنش روی فرش ادامه داد- گفتم این قدر غر نزن تازه باید یک زنگ به عمه ات هم بزنی ببینی کاری نداره بری کمک!

    براق شدم و دستهام رو به نشونه تسلیم بردم بالا- بی خیال مادر من اون عطیه چه غلطی می کنه اونجا!

    مامان لب پایینش رو گزید- درست حرف بزن مامان ...تو جای خودت عطیه جای خودش!

    پوفی کردم –ببینم شماهم که عروس آوردی عروسهاتون این فصل سال اینجا پیداشون میشه یا نه؟!

    محسن که کنار محمد داشت تلوزیون می دید گفت: خانوم من که حق نداره دست به سیاه و سفید بزنه خودم نوکرشم!

    چشمهام گرد شدو مامان زیزیرکی خندید

    محمد هم بدون اینکه از تلوزیون چشم برداره گفت:منم همین طور

    دست مشت شده ام رو گرفتم جلوی دهنم-چه پرویین شما دوتا ...خجالتم بد چیزی نیستا ؟حالا کی به شما دوتا زن میده!

    محسن تخس گفت: همونجور که عمه یک چیزی خورد تو سرش اومد تو رو برای پسرش گرفت یک عاقلی هم پیدا میشه به ما زن بده!

    خنده ام گرفته بو ومعلوم بود مامان هم داره خنده اش رو کنترل میکنه ولی اخم کرد

    - محسن درست حرف بزن ...این چه حرفیه!

    محمد نگاه مامان کرد- خب راست میگه دیگه مادر من این چه دختریه بزرگ کردین ..عمه سرش کلاه رفته گشاد! ...نمی کنه یک زنگ بزنه یک تعارف بزنه و بره کمک... قبول کنین عروس مضخرفیه برای عمه دیگه!وبسیار تنبل...!
    
    من چشمهام گردتر میشدو مامان اخطار آمیز گفت: بله بله چشمم روشن ...دوباره نشنوم این حرفها رو ها....اصلا ببینم شما دوتا چرا جلوی تلوزیونین ؟مگه نگفتم اتاقتون و مرتب کنین درضمن شال کشی کاشی های آشپزخونه هم مال شماست!

    دلم خنک شد...محسن پوفی کشید-بیخیال مادر من محمد غلط کرد گفت بالا چشم محیا ابروه ...اصلا عمه بهتر از محیا گیرش نمیومد!

    خودش و لوس کرد – جون محسن کوتاه بیا ...بابا مدرسه رو پیچوندیم استراحت کنیم نه اینکه حمالی !

    خنده ام رو خوردم و بلند شدم درحالیکه با کنترل تلوزیوون رو خاموش می کردم گفتم: اون که وظیفه جفتتونه

    محمد که حواسش توی تلوزیوون رفته بود و محو فیلم با خاموش شدنش چرخید سمت من_چی استراحت کردن؟

    خندیدم و دست به سینه گفتم:نخیر حمالی

    ابروهاش بالا پریدو مامان خندید... جلو رفتم و یکی زدم پشت گردن جفتشون –به من میگین تنبل؟ پاشین ببینم

    محسن گردنش رو ماساژ داد – دستت سنگینه ها بیچاره امیرعلی ! خدا بخیر کنه براش رسما بدبخت شده!

    براق شدم سمتش که با محمد دویدن تو اتاقشون و در رو قفل کردن و من نفس زنون موندم وسط هال...مامان هم از ته دل خندید!

    دستهای زمخت شده ام رو به خاطر کار کردن با مایع های شوینده , زیر آب شستم ... خدا رو شکر مامان استراحت اعلام کرده بود و من قرار بود طبق خواسته اش به عمه زنگ بزنم !

    با بوق دوم عطیه تلفن و جواب داد
    
    -بله ...سلام

    می دونستم این سلام کردن و بله گفتن طلبکارش به خاطر دیدن شماره خونه ما روی تلفنشون بوده و حدس زده منم!

    -علیک سلام چته تو؟

    -من چمه؟ بگوچیکارم نیست؟! دیوونه شدم ...از صبح بشورو بساب داریم باورکن دست برام نمونده! شدم عین این پیرزن های هفتاد ساله...آخه یکی نیست بگه مادر من خب وسط سال یک دستی به سرو روی این خونه بکش که مجبورنشی آخر سال من وبگیری به بیگاری که خونه ات سرسال نو برق بزنه!

    بلند خندیدم به لحن جدی و غرغر کردنش

    -درد بی درمون !می خندی واسه من !پاشو بیا کمک ...این همه خودت و برای مامان بابام لوس می کنی بهت می گن دخترم دخترم ...حداقل یک جایی بدرد بخور دخترم

    دوباره خندیدم به اون دخترمی که با حرص گفته بود!

    -اتفاقا برای همین زنگ زدم ببینم عمه کاری نداره بیام کمک ؟

    -نه بابا چه عجب ! میزاشتی سال تحویل زنگ میزدی دیگه ! حالا می خوام چیکارت کنم؟ حالا که همه حمالی هاش و من کردم تو می خوای همه رو با خودشیرینی بزنی پا خودت ؟! نه عزیزم لازم نکرده !

    لبهام و تو دهنم جمع کردم-بی ادب ...اصلا گوشی رو بده به عمه

    -نچ ...راه نداره ؟!

    -کیه عطیه ...باز که چسبیدی به تلفن ! پاشو کارها موند

    صدای عمه رو شنیدم و عطیه پوفی کشیدو به عمه گفت: مامان جان دودقیقه استراحتم بد نیست ها ...

    عمه- تو که همش در حال استراحتی مادر مگه چیکار کردی؟
    

    صدای عطیه بالا رفت مثل اینکه این دعواهای زرگری مادر و دختر ی ,دم عید تو همه خونه ها بود!

    عطیه- من همش در حال استراحتم ؟آره راست می گین اگه از صبح مثل خر کار کردنم و در نظر نگیرین بله الان دارم نفس می کشم و استراحت می کنم!

    عمه- بی ادب حالا کیه پشت تلفن یک ساعته معطلش داری؟

    - -الو خودشیرین هنوز هستی؟

    این بار با من بود خنده ام و جمع کردم- بله هستم حالا گوشی رو بده به عمه

    -یعنی اگه من دستم به تو برسه...

    این جمله رو با حرص گفت و به عمه گفت: بفرمایید عروس خانومتون می خوان ببینن نیرو کمکی لازم ندارین !

    بازم خندیدم و از خش خش پشت تلفن فهمیدم که عمه داره گوشی رو از عطیه میگیره!

    -سلام عزیز عمه..خوبی ؟ همگی خوبن؟

    -سلام ...ممنون همه خوبن سلام دارن خدمتتون ...خسته نباشید !

    - مرسی گلم...میبینی این عطیه رو همش درحال غرزدنه! من نمی دونم کی کار میکنه!

    عمه نمیدونست من هم دست کمی از دخترش ندارم و به قول عطیه الان دارم خودشیرینی می کنم! خنده ام رو خوردم.

    -می دونم دیر زنگ زدم عمه جون ببخشید ولی اگه کمک لازم دارین بیام

    - نه عزیز دلم عطیه هست ...تو همونجا دست کمک مامانت باش اون بنده خدا هم تنهاست

    -چشم ولی خلاصه اگه کاری دارین خوشحال میشم

    عمه- نه دخترم خیلی ممنون... من باهات تعارف ندارم... سلام به مامان برسون

    -چشم بزرگیتون رو شماهم به همگی سلام برسونین

    تلفن رو که قطع کردم خنده هایی رو که تو دلم جمع کرده بودم رو بیرون ریختم !
    
    حسابی دلتنگ امیرعلی بودم برای همین بعد از نهار که مدت طولانی رو مامان برای استراحت اعلام کرده بوداین روز آخری ...روی تختم نشستم وبا تلفن همراهم شماره اش رو گرفتم ... این چند روز نزدیک عید خیلی کم همدیگه رو دیده بودیم به خاطر مشغله کاریش!

    با بوق اول تماس وصل شدو من خندون گفتم: سلام خسته نباشید !

    خندید به لحن سرخوشم- سلام خانوم...ممنون

    -بدموقع که زنگ نزدم؟

    -نه عزیزم ... از صبح سرم شلوغ بود نزدیکه عیده و همه مردم دارن میرن سفر میان اینجا خیالشون راحت باشه از ماشینشون ...تازه داشتم نماز ظهرو عصرم و می خوندم ...بین دونماز بودم که زنگ زدی!

    مهربون گفتم: قبول باشه

    -قبول حق !

    دمغ گفتم- امشب؛نصفه شب تحویل ساله کاش کنار هم بودیم ..دوست داشتم تو برام دعای تحویل سال رو بخونی
    سکوت کرده بود و من صدای سبحان الله گفتنش رو میشنیدم ...حتم داشتم داره تسبیحات حضرت زهرا(س) رو میگه برای همین سکوت کردم که گفت:منم دوست داشتم عزیزم ...ولی گمونم من تحویل سالی خواب باشم دارم از خستگی میمیرم
    براق شدم-خدانکنه ...

    خندید که بچگانه گفتم:اگه خیلی خسته ای پس لالایی من چی؟

    میون خنده گفت: بدعادت شدی ها

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 214
  • آی پی دیروز : 750
  • بازدید امروز : 1,059
  • باردید دیروز : 3,695
  • گوگل امروز : 205
  • گوگل دیروز : 728
  • بازدید هفته : 4,754
  • بازدید ماه : 9,564
  • بازدید سال : 9,564
  • بازدید کلی : 9,564