close
مجتمع فنی تهران
رمان نفوذی قسمت دوم
loading...

رمان فا

  ******/وانیا/******    اخمم پر رنگتر میشه ...حاضر بودم من به جای آیسو که با ترس و لرز با اون غول تشن همراه شد برم ولی این سنگ مغرور تحمل نکنم…

رمان نفوذی قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 266 سه شنبه 18 آبان 1395 : 0:47 نظرات ()

  ******/وانیا/******
    اخمم پر رنگتر میشه ...حاضر بودم من به جای آیسو که با ترس و لرز با اون غول تشن همراه شد برم ولی این سنگ مغرور تحمل نکنم ...بیچاره ایسو چقدر میترسید ...خدا کنه بتونه از پسش بر بیاد و کار رو خراب نکنه
    گوشام رو با صدای هوراد که به زبان انگلیسی شروع به حرف زدن میکنه تیز میکنم
    --- زمانی که به اینجا اومدید یعنی راه خودتون رو انتخاب کردید و راه برگشتی هم وجود نداره ... باید بدونید این کار سختر از اون چیزی هست که فکرش رو میکردید ..............



 
    شما از امروز متعلق به اسراییل و تشکیلات زتاس هستید و این به این معناست که کوچکترین چیز شما به ما مرتبط میشه ...همونجور که قبلا گفته شده بعد از اموزش اولیه دو هفته دیگه به موساد فرستاده میشین ...پس سعی کنید کارهایی که بهتون میگم به خوبی یاد بگیرید و انجام بدید
    سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکنم ولی من همچنان سرم پایین گرفتم و با انگشتای دستام بازی میکنه
    ---دنبالم راه بیفتید...
    جلوتر ازما شروع کرد به راه رفتن ...از اولم بهش میخورد رو کارش تسط داره ... اینقدر خوب نقش بازی میکرد که اگه قبلا باهاش برخورد نداشتم بدون شک میگفتم یکی از همین ادماس
    با پسری که از ترکیه باهام همسفر شده بود پشت سرش راه افتادیم...مطمئنن از بچه های سازمان نیست چون تو لیست اعزامیها فقط اسم بهار بود ...البته هوراد و شهاب و سپهر هم که قبلا اعزام شده بودند ..من و آیسو هم که تکلیفمون معلوم بود حالا این اقا خوشتیپه کی بود خدا داند...
    --صبر کنید
    با تعجب به پشت سرم برگشتم...نگاهم به سگ بزرگ سیاه رنگ میفته که چطور زبون درازش از دهنش بیرون زده بود
    از هیچ چیز تو دنیا به اندازه سگ نمیترسیدم ...منی که عقربای بیابون رو بادست میگرفتم و دماشون میکندم حالا جلوی این سگ از ترس ویبره میرفتم
    سگ هم نگاهش به من بود انگار فهمیده بود ازش میترسم پارسی کرد و به سمتم حمله کرد ...بی اختیار جیغی کشیدم و پشت سر پسری که باهام بود پنهان میشم....
  
    دستی قلاده اش رو میگیره و با صوت زیبایی میگه ''Hush Jackie''((ساکت باش جکی))
    اووف خدا نزدیک بود تکه پارم کنه اروم از پشت پسره بیرون میام... سرم رو بالا میگیرم تا صاحب دست رو ببینم
    با دیدنش یاد حرف آیسو زمانی که تو شرکت مدنی مشغول کار بودیم میفتم...
    همیشه از این مینالید چرا تو شرکت به اون بزرگی نباید یکدونه پسر خوشتیپ باشه که از شانس گندش حمید بوفالو عاشقش نشه...؟!
    حالا نیست ببینه من وسط سه تا پسر خوشکل ،که یکی از اون یکی خوشتیب تر بود، چه ضایع بازی دراوردم...
    مرد روبه روم با سویشرت بافت مشکی و شلوار کتان خاکی خم شدو قلاده سگ رو گرفت.
    حتی اخماشو از زیر عینک دودیش میتونستم ببینم ...
    هوراد جلو میره و سلام میکنه
    ولی اون بدون جواب دادن به سلامش دستش رو نوازش گونه به سر سگ چندشش میکشه و با همون پوزیشن میگه
    ---اینا همونایی هستند که دیروز امدند ؟؟
    هوراد نگاهی سطحی به ما دو نفر میندازه
    --بله ..البته دوتای دیگه شون پیش عاموس هستند
    عینکشو از رو چشمش بر میداره
    به پسر همراهم نگاه میکنه و بعد از مکث کوتاهی نگاهش سمت من میاره
    انگار داره آنالیزمم میکنه سانت به سانت از فرق سر تا نوک پا ،وقتی نگاهم میکرد اینطوری موشکافانه ،یه لحظه بهم استرس وارد شد ،شاید هر کس دیگه ای هم جای من تو این لحظه بود به همین حس گرفتار میشد
    با چشمای ریز شده ازم میپرسه
    ---اسمت چیه
    سعی میکنم به خودم مسلط باشم تو چشماش زل میزنم و میگم
    -وانیا
    دو قدم جلوتر میاد... نگاهم دوباره سمت سگ زشتش میره که پا به پاش حرکت میکنه ...دوباره سیستم ویبره م شروع به کار میکنه همین که میخوام یک قدم به عقب بزارم صاحبش دستمو میگیره
    با ترس به چشمای عسلیش که رگه های سبز توشه نگاه میکنم
    
    با نگاه نافذ و کاملا جدی بهم میگه
    ---رو سرش دست بکش و نازش کن
    با چشمای گرد شده نگاش میکنه ...
    ---یا این کار رو میکنی یا اینکه مجبورت میکنم پوزش رو ببوسی
    با ترس به هوراد نگاه میکنم ...با چشمام ازش میخوام کاری کنه...ولی اون با اخم غلیظی به زمین نگاه میکنه..
    نا امید نگاهمو ازش میگیرم و به صاحب سگ نگاه میکنم...چهره زیبا و جذابی داره ولی بهش میخوره باطنش مث سگش باشه..
    قوی باش وانیا ...مگه سگ هم ترس داره دختر ...تو از این بدترشو دیدی... نفس عمیقی میکشم و به سگ که حالا میدونم اسمش جکی ،چند قدم نزدیک میشم ...دست لرزونم رو که مث وزنه سنگین شده بالا میارم و روی سرش میگذارم
    چیزی نمیگه ..با اینکه چندشم شده بود ولی سعی میکنم اروم باشم ...دستم رو روی موهای نجسش میکشم ...به دماغم چین میدم ...جکی انگار خوشش اومده و روی دستو پاش میشینه
    با همون صورت چین داده به صاحبش نگاه میکنم
    با دیدن لبخندش که زیبایی صورتش رو دو چندان کرده دوست دارم از وسط نصفش کنم...
    یه ابروشو بالا میبره و با غرور خاصی میگه
    ---دیدی ترس نداشت ...اونا هم مث ما محبت رو خوب درک میکنند ...اولش فهمید تو چقدر ازش بدت میاد واسه همین میخواست بهت حمله کنه ...ولی وقتی نوازشش کردی اروم گرفت .
    با مکث نگاهشو ازم گرفت و رو به هوراد میگه
    ---دوست دارم قبل از اینکه به دست سرکرده های موساد بسپاریمشون از هر لحاظ اماده باشند ...پس تلاشتو بکن
    --مطمئن باشید قربان ...تمام فکر و ذکرم رو روی این کار متمرکز میکنم
    ---خوبه ...
    خیلی اروم چیزی در گوش هوراد میگه
    نمیدونم چی میگه که هوراد با اخم سرشو به نشانه تایید کردن بالا و پایین میکنه ودر اخر با گفتن چشم قربان از هم فاصله میگیرند
    مردچشم رنگی که فکر میکنم از روسای اینجا باشه سوتی میزنه ، جکی سیخ سرجاش می ایسته...دوباره نگاه گذرایی بهم میندازه و به همراه سگش از اونجا دور میشه...
    هوراد مسیر نگاهش رو از اونا میگیره و با گفتن بریم دوباره جلوتر از ما راه میفته
    حتی نیم نگاهی هم به پشتش نمیندازه ببینه آیا ما هم دنبالش داریم میایم یا نه
    -- مادام بهتر نیست زودتر حرکت کنیم
    به سمت پسر همراهم برمیگردم ...نه بابا انگاری لال نیست ...بدون توجه بهش شروع میکنم به راه رفتن
    که دوباره نطقش باز میشه و اینبار به فارسی میگه
    --برای یه دختر افتخاری بالاتر از این نیست که با شجاعت دست رو سر یه سگ اونم از نژاد گرگیش بزنه و نترسه ...مگه نه.؟؟؟ ریزریز میخنده.
    راستی اسم من نیما ست...اسم شما چی بود...اهان ..وانیا خانم
    ''نه از اولش که این دوروزه یک کلام هم حرف نزده بود نه از الانش که پرو بازی در میاره...
    همون که محلش نزارم اونجا ابادش بسوزه بسشه ...نیازی به گفتن چیزی نداره... با وسواس چند بار دستمو روی شلوارم میکشم ...الان تنها ارزوم اینه که هرچه زودتر به اب دسترسی پیدا کنم
    به ساختمان مورد نظر میرسیم هوراد در رو باز میکنه و خودش اول وارد میشه
    شروع میکنم به کنکاش کردن محیط ....
    همه چیز اینجا جالبه ...دکوراسیونش بیشتر شبیه خونه های قرن نوزدهم هستش ...
    هوراد در بزرگ چوبی رو باز میکنه خودش همونجا جلوی در می ایسته وبا دست به من و نیما اشاره میکنه داخل بشیم
    اول نیما وارد میشه ...منم پشت سرش وارد میشم ولی هنوز کامل داخل اتاق نشده بودم که هوراد خیلی اروم طوری که فقط خودم بشنوم میگه:
    خوشم میاد هر جا هستی ضعفتو خیلی خوب به نمایش میذاری
    دستامو از عصبانیت مشت میکنم ...پسره بیشعور فقط بلده طعنه بزنه
    با پوزخند اشاره میکنه داخل بشم...
    باشه هوراد خان بهت ثابت میکنم کی ضعیفه...
    *****---------------------------------
   
    ##هوراد##
    بدون توجه به صورت سرخ شده و دستهای مشت شده ش وارد سالن میشم ... وقتی دنیل در گوشم بهم گفت بیشتر هوای این دختر زیبا رو داشته باش ،نمیدونم چرا یه چیز مث خوره به جونم افتاد....
    شاید زدن حرف چند لحظه پیشم به وانیا هم به همین خاطر بوده...حتی خودمم نمیدونم چم شده....سرم رو تکون میدم ...نمیخوام فکرم جدا از هدفی که دارم دو دو بزنه...
    یکی از ده کامپیوتر موجود در سالن رو روشن میکنم و با احتیاط فایلهای مربوطه رو بررسی میکنم ...پوزخندی رو لبام میشنه
    حدسش رو میزدم دنیل باهوش تر از این حرفا باشه...به قول معروف ده قفله اش کردند و فقط میتونستی به اطلاعات ساده دسترسی داشته باشی....
    تو این چند وقته هنوز نتونستم به اون چیزی که براش به اینجا اومدم .برسم...از هر دری که میرم بدجور به روم بسته میشه حتی شهاب و سپهر هم خسته از شرایط موجود از ادامه کار نا امید شدند...!
    به قدری شرایط امنیتی اینجا بالاست که کوچکترین روزنه ای برای پیدا کردن اطلاعات و اخبار محرمانه وجود نداره...
    نا امید و با اعصابی داغون وارد صفحه مشخصات میشم ...هفته پیش با عاموس به اینجا اومده بودیم وبهم گفته بود که باید چیکار کنم ....
    رو به اون دونفر با اخمهای گرفته به انگلیسی میگم
    --تو این صفحه ای که باز کردم ....اول مشخصات کاملتون رو وارد میکنید ...اسم پدر ...محل تولد ... میزان تحصیلات و از همه مهمتر اینه که تا چه حد با سیستم های اطلاعاتی اشنایی دارید ... بعد از اینکه کامل اطلاعاتتون وارد کردید کلیک تایید رو میزنید.
    با دست به وانیا اشاره میکنم بشینه...
    خیلی اروم و به قول شهاب ریلکس روی صندلی میشینه و شروع میکنه به وارد کردن مشخصاتش ...سازمان اینقدر تمیز اطلاعات جعلی رو واقعی نشون داده که یه وقتایی خودم به ماهیت اصلیم شک میکنم ...!
    به چهره اش چشم میدوزم ...صورتش زیبایی افسانه ای نداره ولی جذابیتی داره که ادم ناخدا گاه دوست داره به صورتش خیره بشه... وقتی صورتش رو اونجوری از چندش ، جمع میکرد واقعا دوست داشتنی شده بود ...
    از نگاه دنیل هم میشد فهمید که تو اولین دیدار به ظرافت و جذابیتهای وانیا پی برده ....لبخندی که نظیرش رو تو یک ماه و نیمی که اینجا هستم برای یک بار هم شده ندیدم ولی چند لحظه پیش این لبخند به صورت وانیا هدیه داده شد
    این موضوع اصلا برای من خوشایند نبود....!!!
    --مشخصاتی رو که گفته بودید وارد کردم
    باصدای وانیا به خودم میام ..... هوراد خاک بر سرت که از حد گذروندی...معلوم نیست چقدر بهش خیره شدم که اینطور بهم نیشخند میزنه
    نگاهم رو ازش میگیرم و به نفر سوم تو سالن نگاه میکنم
    -اسمت چیه
    سرفه ای میکنه و بالبخند به انگلیسی میگه : میتونم به زبون خودمون حرف بزنم
    سری تکون میدم که به فارسی ادامه میده:آخیش .... پیش خودم گفتم الان میگید نه ...قانون اینجا اینه که انگلیسی بحرفیم...
    من نیما هستم از اشناییتون خوشبختم
    بیچاره معلوم نیست چقدر بهش سخت گذشته که نمیتونسته وراجی کنه
    -شما هم مث این خانم این صفحه رو پر کن و بعد از اون تایید رو بزن ...
    رو به وانیا که جای خودش رو به نیما میده ... میگم
    -مرحله اسکن مونده ...دنبالم بیا ...!!؟
    سالن طوری ساخته شده بود که هر قسمت مخصوص به کار مربوط خودش میشد
    بعد از ثبت مشخصات ..،تو پارتیشن بعدی از فرد داوطلب اسکن چشم و اثر انگشت میگرفتند
    رمز دستگاه رو وارد میکنم ..
    -به چشمی که میبینی بدون زدن پلک نگاه کن
    سرش رو به نشانه تایید کردن تکون میده و کاری که بهش میگم به خوبی انجام میده...دستگاه اسکن دست رو روشن میکنم ... کف دستشو روش میزاره ولی هرچی منتظر میمونیم چراغ ثبت روشن نمیشه...یه بار دیگه دستش رو برمیداره و از نو میزاره که ایندفعه دستگاه Error میده
    با وجود اینکه میخواد خودش رو اروم نشون بده ولی من اضطراب رو تو چشماش میخونم
    به فارسی میگه
    --این چرا همچین شد؟؟
    کمی با دستگاه ور میرم...نمیدونم اشکالش از چیه
    - کف دستت رو درست بزار
    دوباره دستشو روی اسکنر که به صورت یک دست با انگشتهای بازه ، میذاره...
    
    دستمو بلند میکنم و روی دستش میزارم... نیرویی مث رعد و برق وجودم در بر میگیره ...اروم انگشتای ظریفشو روی قسمت مشخص شده جا میدم...چراغ روشن میشه ولی من هنوز دستم روی دستشه...نرمی پوستش، حسی به وجودم تزریق میکنه که تا به حال تجربه اش نکردم....
    نگاهش میکنم ...خیره به چشماش...دماغ ...لباش ...جز به جز صورتش رو زیر نظر میگیرم ...چیزی نمیگه فقط با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم میکنه...خدایا این چه حسی که بهش گرفتار شدم...طاقت گرمای وجودش رو ندارم ...با وجود اینکه دوست ندارم دستمو بردارم ولی بلاجبار ازش فاصله میگیرم دستی تو موهام میکشم وزیر لب میگم
    -انگشتات رو درست جا ننداخته بودی ...واسه همین ارور میداد...
    تنها جمله ای که میتونستم تو این شرایط بگم فقط همین بود...!!!
    میدونستم دستگاهای امنیتی این سالن خیلی بیشتر از جاهای دیگه اس به همین خاطر نمیتونستم حرفی خارج از نقش کاری بزنم...
    بیرون از پارتیشن میرم و رو به نیما میگم
    -کارت هنوز تموم نشده
    از روی صندلی بلند میشه:
    ---خیلی وقته مشخصات رو وارد کردم منتظر شما بودم
    -خیلی خوب .. اگه تایید رو زدی سیستم رو خاموش کن و بیا اینجا ....
    کاری که بهش میگم رو انجام میده ....وانیا با اخم غلیظی از جلوی دستگاهای کنار میره....واسه بی جنبه بازیم کلی فحش به خودم میدم...
    با این سن وهیکلم هنوز ظرفیت برخورد با جنس مونث رو ندارم .
    برای نیما توضیح میدم باید چیکار کنه در حالی که تمام فکرم سمت وانیا ست....
    بیش از حد گرمم شده... دوست دارم هر چه زودتر از اینجا بیرون برم .
    ***----------------------------------------
    هنوز وارد اتاقم نشده بودم
    شیث زنگ زد و ازم خواست به کمک دنیل برم که طبق برنامه هرشبش به مهمونی رفته و مست شده برگشته بود.....؟!
    بوی گند مشروبش حالمو بهم میزد ولی بالجبار زیر بغلشو گرفتم تا به اتاقش برسونمش... شیث در اتاقو باز میکنه. ..همین که داخل اتاق میشیم دنیل بادست های شل و ولش منو کنار میزنه
    تلو خوران به سمت کاناپه وسط اتاقش میره و خودشو روش میندازه..
    معلوم نیست تو مهمونی شبونشون چه گهی به خورد خودش میده که هر شب مست وپتی برمیگرده...؟!
    یک دائم الخمر بدبخت که اگه عاموس نبود تا به حال صدبار به دست پلیس ( اينترپل ) گرفتار میشد...
    الانم از شانس گندم عاموس اینجا نیست و من باید جمع و جورش کنم
    جلوتر میرم ...معلومه حالش خیلی خرابه...
    تو یک لحظه از رو کاناپه میفته پخش زمین میشه و همونجا بالا میاره..
    با صورت جمع شده سعی میکنم بلندش کنم
    شیث به کمکم میاد و اونو روی تختش میخوابونیم
    رو به شیث که گندکاری دنیل رو تمیز میکنه میگم:
    -فکر نکنم نیازی به من باشه.. اگه مشکلی پیش اومد خبرم کن
    دنیل نمیزاره شیث جواب بده وبا بیحالی و صدای کشداری میگه:
    --نه تو بمون...وبا دست به شیث اشاره میکنه خارج بشه
    شیث با گفتم چشم از اتاق بیرون میره
    --همین حالا با سموییل تماس بگیر بگو اون دختر رو بیاره اینجا
    با تعجب میپرسم:
    -ببخشید قربان ...کدوم دختر؟؟
    --همون دختر زیبایی که از جکی میترسید ..بگوهمین الان بیارنش ...
    سرجام خشک میشم ...قلبم از تپش میفته...هاج و واج نگاهش میکنم ..کاش میتونستم گردنشو خرد کنم و با مشت تو دهنش میکوبیدم
    --احمق تو که هنوز اینجایی ...برو تا یه گلوله حرومت نکردم
    هوراد به خودت بیا پسر...تو این کار همه چیز باید فدا بشه...باید چشم ببندی رو خیلی از چیزا...اتفاقا الان بهترین موقعیت برای به دست اوردن اطلاعاته...!
    به سمت تلفن اتاق میرم و با ساختمان مجاور تماس میگیرم
    یکی از محافظا تلفن رو جواب میده
    ---بله قربان
    -به سموییل بگو دختری به نام وانیا فدایی رو که دیروز به اینجا اومده '. بیاره اتاق رییس....
    گوشی رو قطع میکنم ...به دنیل که سرخوش بلند بلند میخندید و اواز میخوند چشم میدوزم
    
    روی صندلی پشت میز کارش میشینم... خوبی اتاقش اینه که به صورت ال مانند بود و دنیل به من دیدی نداشت.
    اولین کاری که باید بکنم از کار انداختن دوربینای امنیتی بود.
    برای اطمینان بیشتر بلند میشم و نگاهی به دنیل میندازم
    معلوم نیست امشب چشه که شیشه ویسکی از دستش نمیفته و مث اب تو بشکه اش میریزه...
    همین که میخوام سرجام برگردم صدای در بلند میشه
    با چهره خونسرد در رو باز میکنم ...سموییل به همراه وانیا داخل میشند
    رو به سموییل میگم
    -تو دیگه میتونی بری
    سموییل با چشم دنبال دنیل میگرده
    ---رییس خودش کجاست ...
    -همینجاست ،میخوای برو ببی...
    دنیل حرفمو قطع میکنه و با صدای کشدار داد میزنه:
    --پسره احمق چیکار میکنی ... وبا لحنی ارومتر ادامه میده: زودتر اون پرنسس زیبا رو بیار پیشم...همین حالا میخوامش...
    رو به سموییل شونه بالامیندازم ...تمام سعی ام میکنم تا وانیایی که از ترس سرجاش خشک شده بود نگاه نکنم
    در رو پشت سر سموییل که از اتاق خارج شده میبندم..بدون نگاه کردن به وانیا پشتمو بهش میکنم تا احساساتم مانع کارم نشه
    -برو یه جوری سرگرمش کن تا من بتونم از طریق سیستمش اطلاعات تشکیلاتشون رو هک کنم.
    روبه روم می ایسته و با صدای لرزون میگه:
    --چی داری میگی ؟ من چطور میتونم اونو سرگرم کنم؟
    لرزش صداش چنگ میندازه به قلب بیتابم
    سمتش برمیگردم ..اونقدر بهش نزدیکم که نفساش به صورت میخوره ...تو چشمای خیس عسلیش نگاه میکنم و بیرحمانه با صدای خیلی ارومی میگم: تنها فرصت طلایی، که برامون جور شده رو خراب نکن.
    دوباره صدای دنیل که هزیون میگه بلند میشه:
    ----عاموس تانیا رو بیارررر...اون خیلی خوب میتونه منو راضی کنه
    نفس عمیقی میکشم و با لحن ارومتری بهش میگم:
    - سعی کن از اون زهرماری تو دستش بیشتربه خوردش بدی تا بیهوش بشه. اون بی حالتر از این حرفاست که بخواهد بهت آسیبی برسونه
    منم از طریق رایانه اش، اطلاعاتی که میخوایم برای سازمان میفرستم ...
    اشکاشو پاک میکنه و به سمت تخت دنیل میره
    منم خیلی زود شروع به خاموش کردن دوربینا میکنم
    

    گوشامو رو خنده های سرخوش دنیل میبندم.. نباید بزارم تمرکزم بهم بریزه ..چندتا از کدهای پوشه های سری رو به دست میارم
    رم ممروی مخفی تو ساعتم رو در میارم ...و اطلاعاتی از باند رو بهش منتقل میکنم .. از این طریق خیلی راحت برای سازمان فرستاده میشه
    دوباره میگردم ...هنوز اطلاعات مهمشون رو نتونسته بودم هک کنم
    چرا باز نمیشه....دوباره امتحان میکنم ...نمیشه..نمیشه... دستمو محکم به پیشونیم میکوبم...وقت ندارم
    --برو کنار من امتحان کنم
    سر بلند میکنم .. وانیا با اخم غلیظ و چشمایی که از گریه سرخ شده نگاهم میکنه
    خدایا من طاقت این نگاهو ندارم ..
    -تا حدودیشو پیش رفتم ...برو مراقب دنیل باش که دردسر نشه
    -- خودت حواست به اون حیوون باشه خیلی بهتره ...
    و با عصبانیت روی میز خم میشه:
    اگه میتونستی تا حالا صد دفعه بازش کرده بودی پس بهتره بلند شی و بزاری من بقیه شو ادامه بدم
    -ببین دختر جون این کار خاله بازی نیست..کوچکترین خطا جون همه مون رو به خطر میندازه و از اون بدتر تلاش چند سالمون به باد میره..
    --باشه تو بمون همینجا ...هرجاش دیدی اشتباه میرم بهم بگو...
    نمیدونم باید چیکار کنم ...وقت زیادی هم باقی نمونده... منم که هر چی زور زدم نتونستم کاری بکنم ...مجبورم بهش اعتماد کنم
    از رو صندلی بلند میشم و با لحن تهدید امیزی میگم
    اگه اشتباهی ازت سربزنه ...باید مسئولیتشو به عهده بگیری...مطمئن باش هیچ کمکی از طرف ما یا سازمان بهت نمیشه...
    پوزخندی میزنه
    -خیلی خوب ..قبول میکنم
    از رو صندلیم به ناچار بلند میشم
    سرجام میشینه وشروع میکنه به وارد کردن حرف و اعداد ...روش کارش خیلی برام جالبه...نه بابا انگار یه چیزایی حالیشه...
    به سمت تخت دنیل میرم...مث یه مرده تو جاش پهن شده .. شیشه ویسکی هنوزم تو دستشه....
    شاید یه ربع هم با وانیا تنها نبود...ولی همونشم به قدر یه قرن برام گرون تموم شد...شایدم به خاطر همین نمیتونستم رو باز کردن کدهاا تمرکز کنم
    دوباره سمت وانیا میرم ...با تعجب سمتش برمیگردم
    -چرا خاموشش کردی
    --چون دیگه کاری نبود که انجام بدم...اطلاعات فرستاده شدند ..رد پامونو هم پاک کردم ..در ضمن فیلمی که از من و تو بعد از رفتن سموییل ضبط شده بود هم پاک کردم
    با دهن باز نگاهش میکنم...
    نیشخندی میزنه و میگه
    --چیه انتظار نداشتی ابر هوش این همه باهوش و سریع باشه؟
    از کنارم رد میشه وبه سمت در میره...!
    یعنی ابر هوش سازمان که میگفتن این دختر ریزه میزه بود؟؟!
    از اتاق خارج میشم ودر رو پشت سرم میبندم
    قدم تند میکنم تا بهش برسم
    -یعنی تمام اطلاعاتشون رو فرستادی؟؟
    --اره ..الانم زود باش بریم ...چون عاموس رو گوشی دنیل پیام داده بود که به زودی میرسه
    
    ***# وانیا #***
    نیشخندی بهش میزنم و از کنارش رد میشم ...
    هوراد خان این تازه اولشه ...هنوز مونده تا تواناییهام به تو و عمو و اونایی که وانیا یوسف نژاد رو دست کم گرفته بودند ثابت بشه ...
    با فکر اینکه وقتی عمو سهراب فایلهایی رو که با اسم داداش شهیدش براش فرستادم ...چه طور جا میخوره ،کیلو کیلو قند تو دلم اب میشه...
    خدایا تا اینجاش یه دنیا مرسی...ازت میخوام تا اخرش باهام باشی تابتونم خودمو به همه ثابت کنم و هم تقاص پدر و مادرمو بگیرم..؟!
    قدمهامو تند میکنم و خیلی محتاطانه به همراه هوراد از عمارت دنیل خارج میشم.
    پشتم بهش میکنم تا به ساختمون خودمون برم که دستم به وسیله هوراد کشیده میشه ... منو به سمت انبوه درختان کاج و زیتون تو محوطه ازاد میبره
    -چرا همچین میکنی...تقلا میکنم تا دستمو رها کنه ...!
    پشت یکی از درختای بزرگ زیتون می ایسته ودستمو رها میکنه:
    --اون فایلی که روش نماد شیطان پرستی بود...تونستی رمزشو به دست بیاری...؟؟
    گیج میپرسم
    -کدومشون؟؟
    --اونی که به شکل صلیب مشکی بود..بالاش شکل مثلث کروی شکل بود
    اهان یادم اومد کدوم رو میگفت (( این نمادها به انگلیسی (Ankh) انشاء‌می‌شود و سمبل ش*ه*و*ت‌رانی و باروری است .این نمادها به معنای روح ش*ه*و*ت نیز تعبیر می‌شود . امروزه نماد “ فمنیسم “ در واقع یك نماد برداشت شده دقیقا از سمبل‌های شیطانی است .پرچم رژیم صهیونیستی :
    موسس انجمن فراماسونری ،کشیشی پروتستانی و یهودی الاصل است ؛ بنابراین طبیعی ست که اکثر برنامه های این تشکیلات ، ریشه یهودی گری داشته باشد . در نسبت میان اسرائیل و فراماسونری هیچگونه شکی وجود ندارد ، حال به مواردی اشاره می کنیم که نشان دهنده ارتباط اسرائیل با فراماسونری است:
    در پرچم اسرائیل نماد های ماسونی به صورت علنی خود را نشان می دهند. این علایم عبارتند از:
    – ستاره ی شش گوش : (Hexagram) اکثر یهودیان، همانند فراماسونرها سلیمان (ع) را پادشاه و جادوگر می دانند، نه پیامبر.
    تا آنجا که به جای عبارت (Prophet Solomon) پیامبر سلیمان، عبارت (King Solomon)پادشاه سلیمان را به کار می برند.
    بنابراین علامت«ستاره ی شش گوش» یا «مهر سلیمان»، دربین یهودیان علامتی اعتقادی نیست بلکه نشان دهنده ی ارادت آنها به سلیمان (که از دید آنها پادشاه و جادوگر بوده است)، می باشد.
    علامت نیل تا فرات : این علامت، که به صورت ۲ نوارآبی رنگ در دو طرف ستاره ی شش گوش دیده می شود، وسعت سرزمین پادشاه سلیمان ( King Solomon) را از دید یهود نشان می دهد.
    حضور علامت ستاره ی داوود (Hexagram) پرچم اسرائیل ، در مهر ماسونی
    این موضوع می تواند ارتباط اسرائیل با فراماسونری را تأیید کند؛ چرا که مهر ماسونی ایالات متحده ی آمریکا که مملو از انواع واقسام علایم ماسونی است، علامت ستاره ی شش گوش را نیز درخود جای داده است .در واقع می توان ازاین مساله نتیجه گرفت که تأسیس اسرائیل از قرن ها پیش توسط فراماسون ها ریخته شده بود وهولوکاست بهانه ای بیش نبود تا فلسفه ی وجودی اسرائیل، توجیهی داشته باشد .
    (مهر امریکا ۲ قرن قبل از تاسیس اسرائیل ساخته شد)

    جدی است كه رژیم صهیونیستی علاوه بر حمایت‌های آشكار و پنهان ،حتی از قرار گرفتن نماد رسمی كشور نامشروعش در كانون علائم شیطان‌گرایان نیز پرهیز ندارد .))
    -اره ...هم کدش رو به دست اوردم و هم محتویاتشو برای سازمان فرستادمش.. فقط چون وقت نبود نتونستم سیستمهای رابطشونو هک کنم...
    تو چشام نگاه میکنه و خیلی بی مقدمه میپرسه:
    --دنیل که اذیتت نکرد
    با یاد اوری اون لحظه پوزخندی میزنم...حتی نذاشتم نوک انگشت نجسش بهم بخوره ، چه برسه به اذیت کردن..!؟
    چنان حرفه ای پشت گردنش کوبیدم که نفهمید از کجا خورده و چطور بیهوش شد...ولی با این وجود با کنایه بهش میگم
    -فکر نکنم به تو ربطی داشته باشه...بهتره حواست به کاری باشه که جون خیلیا بهش مرتبطه ....و یه وقتی یک نا وارد جونشونو به خطر نندازه...!
    ابروهاش تو هم گره میخوره...اخیش دلم خنک شد ..برای این پسره متکبر، نشونه رفتن غرورش خیلی لذت بخشه
    
    پشتمو میکنم تا برم که دوباره دستمو میگیره ،برم میگردونه سمت خودش... تا میخوام لب باز کنم بهش بتوپم

    خفه میشم ...یه جورایی هنگ میکنم تو این گرما لرزی وجودمو میگیره ، لباشو به فاصله یک میلیمتر جدا میکنه و لب میزنه
    -لطفا هیچی نگو ..عاموس و با محافظاش تو باغن..
    وقتی حرف میزد نفسش به صورتم میخورد..
    مسخ شده و بی حرکت تو همون حالت فقط نگاهش میکردم...
    تمام اجزای صورتشو زیر ذربین نگاهم بود... صورت مردونه و خشکلی داشت چشمای بزرگ و کشیده و دماغ بی نقص نگاهمو سمت لبای تقریبا گوشتیش میکشونم ...نفساش تندتر به صورتم میخورد .. نمیدونستم دارم با این دید زدنم بدتر ت*ح*ر*ی*ک*ش میکنم ...سرمو که بالا میگیرم ،با دیدن چشمای خمار و قرمزش سریع ازش فاصله میگیرم
    میشینه و منو هم وادار به نشستن میکنه
    صدای عاموس که سر محافظای بدبخت داد میزنه به گوش میاد ولی من تو حال هوای دیگه سر میکنم ...تپش قلبم مغزمو از کار انداخته. ..میخوام سرش داد بزنم بگم بیشعور عوضی به چه حقی این کار رو کردی... با حرفی که میزنه خفه میشم
    --اینو بدون ما الان تو هسته اصلی باند زتاسیم.. تو عمارت رادها..خطرهای زیادی سر راهمونه.
    با وجود این موانع بازم، با کار امشبت تا موفقعیت راه زیادی نداریم. نگاهی از پشت بوته ها به محوطه میندازه، دوباره نگاهشو سمتم میگیره و ادامه میده:
    الانم بهتره زودتر به اتاقت بری ...فردا اگه اومدن سراغت و از اتفاقهای امشب ازت پرسیدن یه چیزی سرهم کن که شک نکنند.
    با چشمای گرد شده نگاهش میکنم ..این چی میگفت ... هسته باند زتاس ؟،عمارت رادها؟
    .با لکنت می پرسم
    -نکنه همینی که مست کرده بود پسر شروینه
    --اره .. اونی که امروز و امشب باهاش برخورد داشتی همون دنیل راد تنها پسر شروین راد هستش که الان جای پدر منفورش کثیف کاریهاشو ادامه میده...
    چشمام کمتر از یک ثانیه پر اب میشه...بغضم میترکه و سیلاب اشکام جاری میشه ...
    هوراد با تعجب نگام میکنه...دستی تو موهاش میکشه و میگه
    --وانیا من واقعا بابت رفتار چند لحظه پیشم ازت معذرت میخوام..نمیخوام فکر کنی میخواستم سو استفاده کنم .. من فق ..
    بلند میشم و از اونجا دور میشم...هوراد چه میدونه درد من چیه...اصلا کی میتونه بفهمه غمی که رو قلبم سنگینی میکنه چقدر دردناکه،*
    
    **
    --*چیکار میکنی دختر ....عه برو اونور خرس گنده...
    -مامان فقط یه ب*و*س کوچولو ...فقط یکی...
    ازش آویزون میشم و تقلا میکنم تا صورتشو ب*و*س کنم
    -حیف این لپهای سفید وپنبه ایت نیست فقط سهم بابا باشه...منم میخوام ..
    با کفگیر اروم رو شونه م میزنه
    --دختری بی حیا...بابای بیچارت کی منو ب*و*س کرد...
    میگفتن یکی یکدونه ها خل از اب در میان من باور نمیکردم.... با دستش سعی میکنه منو از خودش جدا کنه
    --من خودم تو این هفده سال از زندگیم شاهد تمام بوسهاش بودم...لطفا انکار نکن...حالا که ب*و*س نمیدی بیا گازت بگیرم
    ---اوی سوسک بابا...بیا اینطرف اینقدر خانم گلی منو اذیت نکن
    جیغی میکشم و وسط اشپزخونه میشنم
    -بهم نگوووووو سووووسککک.... چرا این کلمه زشتو به من میگی....اصلا من کجام شبیه اون حشره چندشه....
    میره سمت مامان و لپشو ب*و*س میکنه..
    مامان به خیال خودش دور از چشم من براش چشم و ابرو میاد
    ولی بابا توجهی نمیکنه ودوباره کارش رو برای حرص دادن من تکرار میکنه که ایندفعه صدای مامان با اعتراض در میاد
    --رضاااااا
    بابا بلند میخنده و بیرون میره...محو میشه ..... با صدای جیغ مامان سرمو بلند میکنم و نگاهش میکنم
    اتش تمام هیکلشو گرفته ...ففط نگاهش میکنم ...میخوام کاری کنم تا بتونم بلند شم...میخوام برم کمکش ...ولی هر چی زور میزنم نمیتونم تکون بخورم ....
    مامان فاطمه م جیغ میزنه :رضا سوختم ....رضا کمکم کن .....رضااااااا
    فریاد بابام بلند میشه با ترس سرم رو به پشت سرم برمیگردونم .... یه نفر رو میبینم که شعله های اتیش محاصره اش کرده اند . ....یعنی اونم بابا رضای منه ....زور میزنم ...فایده نداره ....دوباره ..سعی میکنم بلند بشم....اشکام میریزن ...نمیدونم باید چیکار کنم ...انگار قفل و زنجیرم کرده باشند .... چشمام رو میبندم و با تمام وجود جیغ میزنم خدایا نـــــــــہ....
    حنجره پاره میکنم... پشت سر هم داد میزنم ،نـــــــــــہ''
    

    ---وانیا ....تو رو جون هر کسی که دوست داری بلند شو
    --چی شد پس بهار ...گفتی دکتر خبر کنن ...داره تو تب میسوزه...
    صداها رو میشنیدم...ولی نمیتونستم عکس العمل نشون بدم ...!!!
    ''دیدمش بابایی....اونی که جون شماها رو گرفت رو دیدم ....دیدمشو نمیتونستم کاری کنم ....!
    !چشمامو اروم باز میکنم ...کنترلی روی خودم ندارم....دندونام روی هم میلغزند، بدنم میلرزه ..از سرماست یا از ترس و یا شاید هم از نفرت نمیدونم... فقط مث جنینی تو شکم مادرش دور خودم چمباتمه میزنم ...!
    صدای نفرت انگیزش هنوز تو گوشمه.... میشنوم و به خودم میلرزم ...خدایا شکنجه م نده ....من خودم دریای غمم تو دیگه غصه م نده....کاش میتونستم با دستام تکه تکه اش کنم ...کاش میتونستم همونجا نفس کثیفشو بگیرم...چشاممو میبندم که نبینم...از اینجا و از این دنیا از این همه نامردی متنفرم ...میبندم ودنیا دیدمو رو تار میکنم....
    ********************
    باصدای پچ پچ بهار و آیسو چشامو اروم باز میکنم ....طبق عادت همیشگیم چشام رو میمالم
    آیسو نگاهی گذرا بهم میندازه وقتی منو بیدار میبینه اخماش تو هم میره و باصدای تقریبا بلندی میگه:
    --خدا نکشدت دختر ...تو که جون به لبمون کردی...نصف شبی معلوم نیست یه دفعه بی خبر کدوم گوری گذاشتی رفتی که وقتی اومدی برا خودت بلرزون میزدی...به فکر خودت نیستی حداقل به فکر من و این بهار بدبخت باش که از دیشب چشم رو هم نذاشتیم...
    ---آیسو جان اجازه بده از جاش بلند بشه بعد شروع کن به گله و شکایت...
    و با لبخند زیبایی رو به من میگه:هم من و هم آیسو خیلی نگرانت شدیم ..!
    -معذرت میخوام اصلا دوست نداشتم شماها رو ناراحت کنم
    بهار با مهربونی دستمو میگیره
    --اشکالی نداره ...این اتفاق ممکن برا هرکسی پیش بیاد ...الان حالت چطوره خوبی عزیزم
    آیسو اجازه حرف زدن بهم نمیده لباشو کج میکنه و با ایش کشداری میگه
    --تو رو خدا از این کلمات چندش استفاده نکن ....اییی عزیزم دیگه چیه حالم بدشد ....در ضمن این نازشه...مطمئن باش از منو تو هم سالمتره...ملت رو فیلم کرده آموزش نبینه...

    لبخند بی حالی میزنم ...میدونم اینا رو میگه تا حال و هوامو عوض کنه... مطمئنم هیچکس به اندازه این دو نفر نمیتونه دردم رو بفهمه و احساسم رو درک کنه و من چقدر خوشحالم بابت بودنشون....
    سعی میکنم از رو تخت بلند بشم ....بعد از مرگ پدر ومادرم این چهارمین باری که تشنج میکنم...
    نگاهی به سرم بالا سرم میندازم ...معلومه تازه برام زده شده چون هنوز نصف بیشترش مونده بود.
    با این حال انژیوکت رو از دستم درمیارم ...
    همین که میخوام بلند بشم سرم گیج میره و جلو چشمام سیاهی میگیره
    آیسو بلافاصله زیر بغلمو میگیره وبا اعتراض میگه
    یه وقتایی دوست دارم به خاطر کله شقیت تا میخوری بزنمت..
    اخه تو که هنوز فشارت پایینه چرا سرم رو در میاری...
    -- اینقدر غر نزن من حالم خوبه فقط میخوام برم حموم
    سری از تاسف تکون میده و چیزی نمیگه
    اب سرد رو باز میکنم و با لباس زیر دوش می ایستم
    بعد ازماهها دوباره همون کابوس وحشتناکو دیدم ..لحظه ای که من نبودم ولی انگار اونجا حضور داشتم هنوز جیغهای مامانم و فریادهای بابام تو گوشمه...با زانو رو زمین فرود میام اشکام با قطرهای اب پایین میریزند ....جلو دهنمو میگیرم تا صدای هق هقم بیرون نره
    خدا لعنت کنه شروین راد رو ...خدا لعنت کنه حرومزاده کثیفشو ...خدا لعنت کنه کل خاندانشو که خوشبختیمو سوزوندن...خدا نابودشون کنه که ارامشمو ازم گرفتند ...
    بابا جونم ،مامان گلم به صاحب پاک نامتون قسم ، اجازه نمیدم یک دونه از این بی ناموسا زنده بمونه...جونمو تو این راه میذارم تا قلبم آروم بگیره...
    از شدت کینه و نفرت اونقدر بدنم داغه که سردی قطره های اب رو حس نمیکنم..
    اونقدر ذهنم درگیر تنها هدف زندگیمه که حتی حوصله فکر کردن به هوراد و اتفاقاتی که بینمون گذشت رو ندارم
    الان تنها اولویت من انتقامم از ''دنیل راد''
    

    به خاطر اینجا اومدنم مجبور شدم موهامو پسرانه کوتاه کنم ...تا راحتر بتونم از کلاه گیس استفاده کنم ...
    ایسو هم مث من از موهای خشکلش دل کند تا اعتقاداتش زیر سوال نره...تا زیباترین چیزی رو که مادرامون برامون به ارث گذاشتند زیر پا له نکنیم ...
    اما بهار خیلی راحتر با این شرایط کنار اومده ...و این چیز عجیبی هم نمیتونه باشه ،چون اون تو خوانواده ای بزرگ شده که این مسائل زیاد براشون مهم نبوده ...ولی با این حال بازم چیزی از نجابتش کم نمیشه...
    مهم قلب ادماس که حیا و عفاف داشته باشه وگرنه هستند دخترایی که حجابشون کامله و هزار جور خطا ازشون سر میزنه و یکی هم مث بهار با وجود ظاهرش قلبی پاک داره و نماز شبش ترک نمیشه...
    نگاهی گذرا به سوییتی که توشیم میندازم ..هرتخت تو اتاقای کوچیک با دیوارهایی به رنگ سفید و بنفش گذاشته شده .. تو سالن هم یه کاناپه با تلوزیون که تو این چند روز یه بار هم روشن نشده گذاشته بودند... کلا ویو جالب و زیبایی داره...
    کلاه گیسم رو روی سرم میزارم و تونیک و شلوار لیم رو میپوشم ..بدون هیچ آرایشی به سمت در میرم ...
    بهار و آیسو تقریبا یه ربع پیش برا اموزش رفتند ..منم فکر کنم تا الان خیلی دیر کرده باشم
    ###
    هوراد به همراه نیما و یه پسر دیگه که برام خیلی اشنا میزد روی نیمکت نشسته بودند ..فاصله زیادی باهاشون نداشتم. ..میتونستم واضح تر ببینمشون...حالا فهمیدم این اقا کیه ...به قول ایسو شهاب میمون ...در صورتی که این بیچاره هیچیش شبیه میمون نبود و میشد گفت پسر معقولی به نظر میرسه ...!
    از لحاظ ظاهری هم چیزی کم نداره ...پسری بور با چشم وابروی قهوه ای .استایل بدنش هم یه جورایی مث هوراد بود نه لاغر مردنی نه مث غولای بی شاخ ودم ...در واقع میشه گفت ورزشکاری
    هوراد سرش رو بلند میکنه ...با دیدنم از رو نیمکت بلند میشه و به طرفم میاد
    --نکنه فکر کردی اینجا خونه خاله س هر موقع دوست داشتی میای ؟الان نیم ساعت اینجا منتظر خانم هستیم ببینیم کی تشریف فرما میشوند ...اینبار چشم پوشی میکنم ولی دفعه دیگه به همین راحتی از این بی نظمی ها نمیگذرم
    '' اینو باش چطور جو گرفتدش ..بی ظرفیت دو قطبی ...معلوم نیست با خودش چند چنده ؟ هر چند میدونم این گارد گرفتنا ،فیلمشه...ولی بازم حرفاش به مزاجم خوش نمیادو ابروهام بهم گره میخوره...جوابشو نمیدم حتی دوست ندارم توجیح دیر اومدنم رو براش بدم...یادمه بابا رضا همیشه میگفت بهترین روش برای جواب دادن به حرفای بی ارزش سکوته...چون اینجور به طرف مقابلت میفهمونی که حرفاش برات مهم نیست...
    -ببخشید اقا ....تا کی باید اینجا بایستیم
    با صدای نیما هوراد سنگینی نگاهش رو از روم بر میداره و با گفتن بریم جلوتر از ما حرکت میکنه...شهاب هم نگاهی بی تفاوت بهم میندازه و باهاش همقدم میشه
    هنوز حرکت نکرده بودم که نطق نیما باز میشه
    --اگه من نبودم الان اقا رییسه با چشاش تکه پارت میکرد...همچین دود از گوشاش زده بود بیرون گفتم الانه که سرتو بیخ تا بیخ ببره ..اخه دختر دیر کردی تازه طلبکارم هستی و براش اخم میکنی!!؟
    ''دوست ندارم باهاش حرف بزنم ...صداش اذیتم میکنه..اینم یکی با لباس ادمیت و ذات حیوونی..کسی که هدف زندگیش یتیم کردن بچه هایی مث منه...کسی که میخواهد ملت،هوییت و تمدنشو به آدمهایی بفروشه که آرزوی دیرینه شون در چنگال گرفتن مرز خاک کشورم بوده...
    -- وانیا خیلی بی ادبانه اس یکی باهات حرف بزنه نگاهش نکنی و یا جوابشو ندی...
    چیزی نمیگم و پشت سر هوراد به راهم ادامه میدم...پسره نچسب چه زودم پسر خاله میشه... وزیر لب اداش رو در میارم /وانیا خیلی بی ادبانس/مسخره خائن.؟!؟
    سعی میکنم قدمهام رو تند کنم تا ازش فاصله بگیرم ولی تویک چشم بهم زدن بند کتونیم زیر پام گیر میکنه و به شدت به پشت کمر هوراد برخورد میکنم!!


    خدایا اخه چرا باید تا این حد ضایع بشم ...ازشدت درد اشک تو چشام جمع میشه
    حتی نمیتونم چشام رو باز کنم...اخه این بدنه که این نره غول داره یا سنگ خارا..؟هوراد با تعجب سمتم برمیگرده نمیدونم وضعیتم چه جوره که چشماش درشت میشه....سریع ازش فاصله میگیرم ..صدای خنده اون نیمای بیشعورم مثه مته رو مخم بود .؟؟!
    از خودم و بی دست و پا بودنم عقم میگیره...از اینکه نمیتونم درست بند کتونیام رو ببندم تا زیر پام گیر نکنند حالم بهم میخوره ...
    دوست دارم مث قدیما گریه کنم ...جیغ بزنم ..!
    دوست دارم الان مامانم اینجا بود که نازم کنه یا بابا مث همیشه بگه دخمل بابا اشکالی نداره ..گریه نکن چیزی نشده که ..این زمین خوردنا نشونه بزرگ شدنته... ولی حیف !!!
    شهاب با نگرانی سمتم میاد و میگه:
    ---حالت خوبه
    ولی من خوب نبودم سرم پایین بود ...، با دست دماغم رو گرفتم تا خونش بند بیاد!
    حالم از وضعیتم بهم میخوره تمام دستم خونی شده بود و حتی چند قطره اش رو تونیک ابی رنگم افتاده بود
    دستمالی رو دماغم میشینه و دستی که مجبورم میکنه سرم رو بالا بگیرم ... جوری به دماغم فشار میاره که انگاری میخواد کاغذش کنه...همونطور که نگاهش به دماغم با حرص میگه:
    -- با این سن و سالت هنوز یاد نگرفتی روی زمین صاف درست راه بری که اینطور لنگ در هوا نشی و خودتو ناقص نکنی،چرا اینقدر سربه هوا و بی ملاحضه ای؟!!
    در ضمن کسی که دماغش خونی میشه سرشو پایین نمیگیره ،این رو حتی یه بچه دوساله هم میدونه!
    این دیگه خیلی پرو شده ،پیش خودش چی فکر کرده که راه به راه بهم دست میزنه و بهم کنایه میزنه؟
    با عصبانیت دستش رو پس میزنم و بالحنی تند میگم:
    -ممنون خودم میتونم خونریزیشو بند بیارم..!
    دستشو پایین میندازه... به سرویس بهداشتی داخل محوطه اشاره میکنه و با لحن مسخره ای میگه:
    _اوه ..ببخشید خانم. .میتونید اونجا به وضعتون رسیدگی کنید
    پوزخندی میزنه و دوباره راه میفته..شهاب چشم غره ای به نیما میره که خفه بشه ..نیما چند سرفه زورکی میکنه تا بتونه خنده اش رو مهار کنه...! این نیما چلغوز حالا چقدر خوشحال شده که من اینطوری ضایع شدم.
    راهمو ازشون جدا میکنم و به سمت توالت بیرونی میرم ...
    .دور تا دور سرویس رو با اینه های قدی کار کرده بودند و طوری اینه ها رو چیده بودند که وقتی وارد میشدی ده تا تصویر از خودت میدیدی...
    صورتمو تمیز میکنم...خدا رو شکر خونریزیش بند اومد ولی لکه های خون رو تونیکم هر کاری کردم پاک نشد
    از سرویس خارج میشم تا دوباره به همون ساختمون دیروزی برم... چون ساختمان دنیل در مرکز محوطه قرار داشت اول باید از اونجا رد میشدم
    نگاهم رو با نفرت به عمارت اون شیطان که در زیباترین قسمت از محوطه بنا شده میندازم ...مرگت نزدیکه دنیل راد...به همین زودیا تو هم میری پیش بابای ملعونت...
    ---هی تو ..
    با ترس به پشت سرم برمیگرد
    چهره رقت انگیزشو میبینم که فقط با یه مایو جلوم ایستاده بود ...زود نگاهمو ازش میگیرم تا نفرت رو از چشام نخونه ..تا زحمت دوساله م رو برباد ندم
    ---با تو ام میگم اینجا چیکار میکنی
    نگاه شکاکش ترس به جونم می انداخت نکنه متوجه شده باشه ،دیشب من بودم که ناکارش کردم
    زبونم بند اومده بود بالکنت میگم
    -بب ببخشد من میخ میخواستم یعنی من داشتم
    نزدیکتر میشه و فاصله مون رو به یک قدم کوتاه میکنه نگاهش سنگینی میکنه رو جودم. بی شرف کثیف طوری نگاهم میکنه که انگار بدون لباس جلوش ایستادم
    --تو همونی نیستی که دیشب پیشم بودی؟
    بی حرف نگاهش میکنم ...دستای لرزونم رو محکم مشت میکنم...نکنه هوشیار بوده و از چیزی بویی برده باشه
    
    ---دنیل بیا دیگه عزیزم
    نگاهم سمت دختر نه چندان زیبایی میره که با لباس کاملا باز، بدن برنزه اش رو به نمایش گذاشته و دست به کمر نگاهمون میکنه
    اونقدر از دیدن دنیل شوکه شدم که اصلا متوجه این عجوزه همراهش نشده بودم ولی بازم خدا رو شکر که با وجود این، مجبور نیستم وجود نجس حیوان روبه روم رو زیاد تحمل کنم...!
    دنیل با لبخند چندش اوری نگاهم میکنه اول خطاب به دختره دستشو بالا میبره و میگه
    ---تانیا کمی صبر کن .. !
    خوب ..!؟نگفتی اینجا چیکار میکردی ..؟بالبخند چندشی و با صدای اروم ادامه میده :شاید هم دیشب زیادی بهت خوش گذشته ودلت برا من تنگ شده بود ...هوم ...؟؟؟
    بدبخت دائم الخمر حتی یادش نمیاد که چطور زهرماری به خوردش میدادم و اخر سر هم بایه ضربه پشت گردنش بیهوشش کردم ...!؟
    عقم میگیره بهش نگاه کنم ولی به ناچار با مظلومیت ظاهری تو چشمای سبز وابیش نگاه میکنم و میگم:
    امروز کلاس اموزش داشتیم ولی به خاطر مشکلی که برام پیش اومد نتونستم به موقع بهشون برسم به خاطر همین کمی دیر شد... الانم داشتم به همونجا میرفتم...!
    این دفعه دقیق به چهره اش نگاه میکنم ..صورتی کشیده با پوستی کاملا صاف و شفاف...موهای بور و زیتونی رنگ ...دماغی که مطمئنا عمل شده... و چشمانی به نسبت درشت که مث تیله چند رنگ تو خودشون محفوظ کرده بودند در کل میشه گقت خشکل و جذاب با هیکلی رو فرم ، .ولی این زیبایی ظاهری نمیتونست سرپوشی باشه روی ذات خوک صفتش...!
    نگاه اونم جستجو گر صورتم رو بررسی میکنه
    سری تکون میده و میگه:خیلی خوب پس زودتر برو ...!با گفتن چشم از کنارش رد میشم ولی صدای ارومشو که میگفت:به امید دیدار پرنسس زیبا، میشنوم..
    .تا اینجاش که خیلی خنگ تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم..

    واسه اینکه دویده بودم نفسم تند شده بود .. نفس عمیقی میکشم و در رو باز میکنم ..!
    ساختمان شماره 3...؟!؟ اینجور که معلومه کارهای اموزش جاسوساشون رو اینجا انجام میدهند.
    ساختمانی که پر شده بود از سیستم های جاسوسی و دستگاهای پیش رفته.
    نگاهی به سالن میندازم ..پس اینا کجا هستند...نکنه اموزش رو جای دیگه برگذار کردند که من نمیدونم...؟؟
    وای خدا تا الانشم خیلی دیر کردم جلوتر میرم !!!
    --الان هم میخواستی نیای ...؟
    با ترس پشت سرم برمیگردم،
    عاموس که بی شباهت به دراکولاها نبود با چشمای ابیش ،بی تفاوت نگاهم میکرد..!؟
    نمیدونم چه مرضه مسریه که اینم از صاحبش گرفته..!؟مث آدم نمیتونند رفتار کنند و از پشت منو میترسونند.
    تا میام جوابشو بدم هوراد که وسط پله ها ایستاده بود خطاب بهش میگه:
    دلیل دیر کردنش موجه ... اگه میشه لطف کنید زودتر فیلم رو بزارید .
    عاموس سری به نشانه تایید کردن تکون میده و جلوتر از هوراد بالا میره ...
    این هوراد هم بچه زرنگیه...اینجور که معلومه خیلی خوب تونسته اعتمادشون رو بدست بیاره...این موقع هاست که به قول آیسو باید بهش گفت ایول داره داشمون!!!
    هوراد نگاه برزخی بهم میندازه وبا چشم بهم اشاره میکنه مث ماست سرجام نایستم...!
    پشت سرش پله های مارپیچ رو بالا میرم ...بالاش زمین تا اسمون با پایین متفاوته...اینجا بیشتر ادمو یاد سینما میندازه ...!!؟
    بهار.. ایسو ..نیما ...شهاب و چهار یا پنج نفر دیگه روی صندلیها نشسته بودند که با ورود ما تمامی نگاها به سمتون برمیگرده
 
    بی خیال از نگاهای خیره شون کنار بهار روی صندلی میشینم...
    ایسو سمت چپم و یک صندلی جلوتر ازم با قیافه عبوسی نشسته بود ..این دیگه چشه ...؟مسیر نگاه پر از اخمش رو دنبال میکنم ...بله ...چنان به شهاب بدبخت بد نگاه میکنه که اگه من جا شهاب بودم سنگکوب میکردم!!
    شهاب سرشو بلند میکنه و به آیسو نگاه میکنه...اوه اوه اینکه وضعیتش از آیسو خرابتره...خندم میگیره معلوم نیست چه بینشون بوده و گذشته که اینطوری با نگاهاشون برا هم دیگه خط و نشون می کشند...!
    پرده کنار میره و فیلم شروع میشه....! رییس جمهور و چندتا از سران اسراییل نشون داده میشد که در مورد موقعیت کشورش و خطرهایی که تهدیدشون میکنه حرف میزدند .؟!
    بهار اروم زیر گوشم میگه:
    یک ساعته، زرای رییس جمهور اسراییل رو بگوشمون دادند ... اخرم معلوم نیست دارند چی میگن
    راستی تو چرا دماغت قرمز شده...؟؟؟
    مث خودش ارام و به طور نامحسوس همونطور که نگاهم به پرده نمایش بود میگم:با کله خوردم به یه تخته سنگ ....!اگه نشکسته باشه خوبه!؟
    --چی؟؟تخته سنگ کجا بود
    --وسط محوطه گذ...ولی با چیزی که دیدم لال شدم
    تصویر چندتا کودک که با صدای دلخراشی گریه میکردند و مردهای غول پیکری که مث دیو بالا سرشون ایستاده بودند...!
    وای خدایا ! بچه هایی که به ردیف بیهوش میکردند و...!!!
    هرچی جلوتر میرفت حس انزجار و تنفرم بیشتر میشه...اشکایی که میخواهند بریزند و به زور کنترلشون میکنم ...؟! حتی نمیشه بهشون گفت حیوون...شیاطینی که با بی رحمی چشم میبندند به روی ارزوهای کودکانه این طفلان معصوم!
    طاقت دیدن ندارم نگاهم رو به گوشه پایین تصویر منحرف میکنم..بغضم رو قورت میدم و اشکهام رو پس میزنم...
    قوی باش وانیا...قوی باش
    طاقت نمیارم و چشمام رو میبندم
    بهار دستمو تو دستاش میگیره و محکم فشار میده ...میدونم الان چه حس بدی داره ...اینکه تک تک اعضای بدنت در پی انتقام از خونخوارهایی هستند که به فاصله کوتاهی ازت نفس میکشند ولی نمیتونی کاری از پیش ببری...نمیتونی اتش تنفرت رو با نابودی این پست فطرتا خاکستر کنی..!!!
    فارغ از دنیای روشناییها تمام فکرم رو برای سریعتر نابود کردن زتاس بکار میندازم.! اگه بشه یه جوری دنیل از اسراییل خارج بشه خیلی راحت بچه های سازمان میتونند دستگیرش کنند!
    چشمام رو باز میکنم ...پلان اخر فیلم هم از سران اسراییل بود که از کثیف ترین جنایاتشون حرف میزدند
    نگاهمو از فیلم میگیرم و ناخواسته به هوراد نگاه میکنم اما با دیدن نگاه خیره اش به خودم جا میخورم.. انگار تو دنیای دیگه ای سیر میکرد ...حتی پلکم نمیزنه فقط با اخم جذابی بهم چشم دوخته بود...؟!
    اخمش شدیدتر میشه و چشمهای من از تعجب درشت تر..لاالله الاالله...شیطونه میگه پاشم همچین بزنمش تا جونش در بیاد ..انگار میراث پدریشو ازش گرفتم اینطوری برام اخم میکنه...!؟
    حالا خوبه دماغ نازنینم به خاطر اون ناقص شده..!
    منم با سگرمه های گرفته بهش خیره میشم..حالا این چرا به دماغم نگاه میکنه..؟
    نکنه با همین دماغ نخودیم زدم کمرششو سوراخ کردم..خندم میگیره شاید هم مهره های کمرشو جا به جا کردم
    به چشام نگاه میکنه ..وقتی میبینه دارم نگاهش میکنم ،ناشیانه نگاهش رو ازم میگیره یعنی من نگاهت نکردم..اوخی طفلک ضایع شد!!!
    

    عاموس دستگاه نمایش رو خاموش میکنه و رو به ما با صدای بلند شروع به حرف زدن میکنه
    --هدف از اینکه این فیلم به شماهانشون داده شد اشنایی با فعالیتهای اسراییل و گروه زتاس و همچنین ارتباط این دو باهم ، بود.
    اینکه بدونید شما هم از این به بعد باید تابع قوانین اینجا باشید و در هر شرایطی از دستورات پیروی کنید ...!
    اقای راد دستور دادند که فقط سه نفر از بین شما هشت نفر به موساد، برای تعلیم جاسوسی علیه کشورهای ضد اسراییل فرستاده بشه ..به زودی نام اون سه نفر بعد از اموزش های مربوطه اعلام میشه...!
    بعد از زدن حرفاش مث گاو سرش انداخت به زیر و با یه نره غول دیگه مث خودش از در خارج شد...؟!
    خدا رو شکر تا اینجاش خوب پیشرفت داشتیم و کلی از اطلاعاتشون رو به سازمان فرستادیم فقط مونده دستگیری دنیل و اعضای باندش....!!!
    به همراه آیسو وبهار به محل اقامتمون برگشتیم ...هر سه دمق تر از همیشه بودیم ...
    میشه گفت یکی از عوامل اصلی این ناراحتی همون فیلمی بود که از جنایات خوفناک اسراییل و باند کثیف زتاس گرفته شده بود...!
    البته من که نمیتونم خودمو گول بزنم شاید ضایع بازی امروزم هم رو عصابم زیادی رژه میرفت...@
    بهار که تازه از حموم برگشته بود همونطور که در حال خشک کردن موهاشه رو به آیسو میگه:
    --ایسو مشکلی پیش اومده ؟؟؟ به نظرم امشب خیلی دمغ و بی حوصله ای؟؟
    ---نه بابا چه مشکلی!!!
    همچین جمله اش رو با حرص گفت که ادم مطمئن میشد مشکلی هست
    چون میدونستیم وضعیت اتاق طوریه که نمیشه هر چیزی رو گفت بحثو زیاد کشش ندادیم
    با ایماء و اشاره به آیسو فهموندم، طبق برنامه از پیش تعیین شده امشب برای جاسوسی به عمارت دنیل میریم باید هر طور شده لیست برنامه هاش رو به دست بیاریم تا راحتتر کار رو جلو بندازیم
    #######@
    --حالانمیشد میذاشتی فردا شب گانگستر بازی دربیاریم...
    -نه نمیشد ...؟! تو هم کمتر غر بزن ...از اتاق خودمون تا اینجا یه ریز داری مث بچه ها بهونه میاری ...مطمئن باش اگه بهار دل درد نداشت ، صدسال تو رو با خودم نمی اوردم ...!
    --تا دلتم بخواد مگه من چمه؟
    حوصله کل انداختن باهاش ندارم ...ساعت 2 صبح بود و بهترین زمان برای عملی کردن نقشه م...زمانی که مشغول هک اطلاعات از لب تاب دنیل بودم متوجه شدم زمان استراحت محافظا از ساعت 1تا 4 بعد از نیمه شبه وفقط تعداد خیلی کمی از اونا بیدار می موندن!
    --اوی وانیا یواش تر ...حالا چرا اینقدر تند میری؟
    دیگه غیر قابل تحمل شده یه وقتایی اونقدر بچه میشه که درک درستی از محیط اطرافش نداره ،با عصبانیت سمتش بر میگردم
    -ببین آیسو راه زیادی برای برگشتن نداری ..اگه واقعا میدونی سختته بیایی همین حالا میتونی برگردی ..اگه هم که دوست داری کار مفیدی کرده باشی و قدمی برای هدفی که براش تا اینجا اومدی برداشته باشی بدون غر زدن همراهم بیا فقط خواهشا نق نزن
    --ای بابا..چته امپرت میزنه بالا...مگه من چی گفتم حالا...شعر حال کردی وانیا!@!
    با ناامیدی نگاهمو ازش میگیرم...حالا میفهمم خط خوردن اسمش همچین بی راه هم نبوده!
    به عمارت دنیل میرسیم با احتیاط پشت یکی از بوته های اونجا پنهان میشیم
    همونطور که حدس میزدم فقط یک محافظ برای در ورودیش گذاشته بودند
    هرچند که پروندن این غول بی شاخ ودم هم همچین بی دردسر نیست
    --رییس خانم !!! میشه بگی چطور میخوای این شازده کوچولو رو از سر راهت برداری
    به آیسو نگاه میکنم ولی تمام فکرم برای پیدا کردن راهی واسه دک کردن این محافظم ....از بس عجولم دیگه فکر اینجاشو نکرده بودم...
    -- میگم میخوای یه سنگ پرت کنم اونور و صدا گربه در بیارم این یارو هم پاشه گمشه اونور ماهم بریم داخل؟؟ها؟؟
    -آیسو جان فکر کنم قبلا فیلم میلم زیاد میدیدی...اینجور برنامه ها اینجا عملی نیست
    با ادا مسخرم میکنه و میگه:
    --خوب شما نظر بده که فیلم میلم زیاد ندیدی و ایده هاتون کاملا پسند شده اس
    به محافط نگاه میکنم که نیم رخش باهام پیدا بود ..تمام حواسش به گوشی تو دستشه..عالی شد
    نیشخندی به آیسو میزنم و محتاطانه از پشت بوته در میام .. بی سرو صدا ولی سریع خودمو به پشت سرش میرسونم
    تمام قدرتم رو جمع میکنم و با تیزی آرنجم پشت گردنش میزنم
    بدون اینکه فرصت کنه پشت سرشو نگاه کنه بیهوش میشه و همونجا میفته
    اوف حروم نشه شر بشه برامون...اونقدر ضربه محکم بود که دست خودمم درد گرفت
    آیسو که نگاهش سمت اقا غوله اس با دهن باز سمتم میاد
    -وانیا تو دیگه کی هستی دختر..عه چطور تونستی این همه بپری بالا؟
    دستشو میگیرم و سریع داخل میشم
    دوربین های مدار بسته رو به یک طرف ثابت میکنم و راهمو ادامه میدم
    تک تک اتاقا رو با احتیاط نگاهی بهشون میندازم
    آیسو هم مث جوجه اردک زشت پشت سرم میاد ...من نمیدونم اینو دیگه چرا با خودم اوردم
    از پله ها اروم بالا میرم یادمه این طبقه فقط دوتا اتاق داشت که یکیشون از دنیل بود.....!
    اتاق روبه روی اتاق دنیل هم با قفل رمزی باز میشد ...پس حتما باید چیز مهمی اونجا باشه
    شروع میکنم به وارد کردن اعداد
    بعد از کلی ور رفتن باهاش در با صدای تیک ارومی باز میشه
    جلوتر از آیسو وارد میشم ..با دیدن اتاق انگار دنیا رو بهم داده باشند خوشحال شدم ...!
    دورتا دورش قفسه پر از پرونده و کامپیوترهای پیش رفته بود...پس اتاق اطلاعاتیشون اینه...به آیسو اشاره میکنم در رو پشت سرش ببنده
    باید خیلی با احتیاط جلو برم ...اینا همینطوری بی برنامه کار نمیکنند که هر کی از راه رسید بیاد اطلاعاتشون رو هک کنه
    آیسو خودشو به پرونده ها میرسونه و مشغول بررسیشون میشه
    منم یکی از کامپیوترها رو روشن میکنم
    و شروع به باز کردن پسورد امنیتیش میشم

    --وانیا ... اینو نگاه کن
    آیسو پوشه رو روی میز میزاره و با دست جایی رو که میگفت نشون میده،
    لیست گروهایی بود که باهاشون قرارداد داشتند و درواقع اعضای دزدیده شده از بدن انسانها رو به اونا میفروختند، اینجا ثبت کرده بودند...!
    - دستگاه کپی رو روشن کن و از تمامی برگه هایی که اطلاعات مهم توشون نوشته شده کپی بگیر ...
    --خوب اومدم این کار رو هم کردم ...بعدش این اطلاعات رو میخوای کجا قایم کنی و یا اصلا چطور میخوای بدست سازمان برسونی
    - آیسو فقط کاری که بهت گفتم انجام بده...تا اینجا اومدیم نمیتونیم راحت از کنار این همه اطلاعات مهم رد بشیم
    برا پنهون کردن این کاغذها هم راه حلی پیدا میشه..فقط زود باش
    دوباره نگاهم رو به مانیتور میندازم...پسورد سوم رو هم بدست میارم خدایا شکرت بعد از کلی کلنجار رفتن اخر باز شد
    درایوها و پوشه های مهم رو یکی یکی باز میکردم ...اسامی تمام اعضای باند زتاس و زیر مجموعه هاش اینجا بودند..!!؟
    فلش کوچیکی که تو کلیپس سرم جا سازی کردم رو در میارم و به دستگاه وصل میکنم...نگاهی به آیسو میندازم که همچنان مشغول کپی برداری بود
    وقت زیادی نداشتیم ساعت 3/5 شده بود ، هر ان ممکن بود محافظا زودتر بیدار بشند و سرکارشون بر گردند
    تمامی اطلاعاتی که اینجا بود رو به فلش و از فلش به صورت مستقیم به سازمان فرستادم..! البته اینبارم به اسم پدرم فرستادم تا یه جورایی به عموم بفهمونم دختری که میگفت بدرد اینکار نمیخوره حالا تو قلب دشمن مهمترین و سری ترین اطلاعات رو براش فرستاده!!!
    کارم که تموم میشه.فلش رو دوباره تو کلیپسم جاسازی میکنم ..دوربینای امنیتی رو هم تانیم ساعت دیگه خاموش میکنم البته قبلش فیلمهای ضبط شده از زمان بیرون اومدنمون رو هم پاک کرده بودم.... بعد از انجام تمامی کارها سیستم رو به حالت اولیه بر میگردونم و خاموش میکنم
    نباید کوچکترین ردپایی از خودم جا بزارم که اگه اینطور بشه فاتحه مون خونده است.
    -آیسو هنوز تموم نشده؟
    آیسو برگه هایی که تو دستش رو لول میکنه و چسبی روش میزنه تا از هم باز نشوند
    --همه چی حله وانیا خانم ...ففط بزن بریم به سرعت برق و باد بزن بریم از اینجا
    -خیلی خوب فقط بی سر صدا و با احتیاط بیرون بیا
    در رو اروم باز میکنم...سرمو یه کوچلو بیرون میبرم تا از امن بودن بیرون خاطر جمع شم...خوب خدا رو شکر انگار که کسی نیست بیرون میرم آیسو هم بعد از من خارج میشه و به اطراف نگاهی میندازه...
    در رو میبندم و با آیسو پا تند میکنیم تا زودتر از اینجا خارج بشیم
    هنوز چند پله پایین نیومده بودیم که با دیدن دو مرد سیاه پوش رو به رومون
    قلبم از کار میفته!
    آیسو هیع بلندی میگه ودستاشو رو دهنش میذاره...
    به وضوع میلرزیدم و به کل مغزم از کار افتاده ....خدایا الان چیکار کنم...یکیشون دو قدم بهمون نزدیکتر میشه
    آیسو با گفتن فرار کن منو کنار میزنه و با سرعت از پله ها پایین میره ولی وسط راه یکی از اونا دستش رو میگیره و دست دیگه اش رو جلو دهنش میزاره!!؟
    اخه مگه یه ادم تا چه حد میتونه خنگ باشه...دختره احمق مث کورا این دوتا غول رو ندید میگیره تازه منم میخواد با خودش همراه کنه میگه فرار کن
    دست و پا میزنه تا رها بشه ولی مرده محکمتر میگیرش
    اونی که نزدیک پله ها بود با دست اشاره میکنه پایین بیام

    با پاهای لرزون پایین میرم ...تازه همه چیز داشت خوب پیش میرفت..اشک تو چشام حلقه میزنه ...کاش میشد یکمی زودتر کارمو تموم میکردم شاید اینا اینجا نبودند.
    هنوز پام به پله اخر نرسیده بود که دستم توسط همون مرد نقاب دار کشیده میشه
    مث کش تنبون منو دنبال خودش به بیرون از ساختمون میبره ...محافظی که زده بودم ، هنوزم تو همون حالت افتاده بود .
    دستمو محکم گرفته بود و با سرعت از اونجا دور شد ،یه لحظه نگاهم به پشت سرم افتاد .. اونی که آیسو رو گرفته بود اونو روی کولش انداخته بود و با گامهای بلند خودش به ما رسوند ...این دیگه چه جورشه... خیلی مشکوک میزنن..اگه از محافظای دنیل هستند پس چرا ما رو اینطوری به این شکل اوردند وسط این درختا.
    از بس مجبور شدم تند بدوم نفسم بالا نمی اومد...خم میشم و سرفه های پشت سر هم میزنم ..گلوم خشک شده بود
    مرد سیاه پوش چند ضربه به کمرم میزنه .
    سیخ می ایستم و با چشمای گرد شده هوراد رو میبینم که نقابشو از صورتش برداشته
    پس بگو چرا مشکوک میزدن
    اون یکی آیسو رو پایین میزاره ...دوتا دستشو از پشت میگیره و با تشر به فارسی بهش میگه:
    --- ساکت باش تا دستمو از رو دهنت بردارم ..جیغ نمیزنی فهمیدی؟؟
    آیسو سرشو تکون میده ...
    شهاب دستهای آیسو رو رها میکنه و نقابشو بر میداره که همزمان اخمهای آیسو تو هم میره و با غضب بهش نگاه میکنه
    همین که اون یکی دستش رو از رو دهنش بر میداره آیسو شروع میکنه به لیچار دادن به شهاب.
    -- اشغال بیشعور به چه حقی با من اینطوری رفتار میکنی...برا چی جلو دهنمو با اون دست کثیفت گرفتی ،اصلا کی بهت گفته میتونی منو کول کنی ؟؟
    ---اوی چه خبرته ...ارومتر ...دهنتو به خاطر همین صدای جیغ جیغوت بستم ...
    آیسو با صدای تقربا بلندی میگه
    --میمون بو گندو ..پاچه خواری و سخن چینی کمت بود که خدا رو شکر بیشعوری بی فرهنگی هم به صفات خوبت اضافه شد
    هوراد رو به دوتاشون دستش رو تهدید بار بالا میبره و میگه:
    بس کنید ..با هر دوتونم
   
    --اینجا نه جای کل انداختن و نه دعوا کردن...اگه دوست دارید این بحث مسخره رو ادامه بدید بهتره جای دیگه ای رو انتخاب کنید چون من اصلا دوست ندارم گیر این جلادا بیفتم
    با مکث کوتاهی نگاهشو از اون دوتا که ساکت شده بودند میگیره و به من نگاه میکنه:
    --تو عمارت دنیل چیکار میکردید؟؟!
    نفس عمیقی میکشم هنوز یکم گلوم به خاطر سرفه هایی که کرده بودم میسوخت
    -رفته بودیم اطلاعات ببشتری از گروهشون بدست بیاریم
    هوراد با چشمای ریز شده میپرسه
    --خوب...تونستید چیزی هم بدست بیارید
    آیسو برگه های تو دستشو بهش نشون میده و میگه:
    -بله فکر کنم به اندازه کافی ازشون میدونیم فقط میمونه زمان دستگیریشون که البته من فهمیدم دنیل به همراه جمعی از کله و گندهای باند زتاس اخر همین ماه به دبی سفر دارند ...اونجا میتونیم خیلی راحت دستگیرشون کنیم
    فقط یه مشکلی وجود داره ..اونم اینه که زمان دقیقشو نمیدونم
    --اینکه خیلی خوبه ...باید راهی پیدا کنیم تا بفهمیم چه روزی و تو چه ساعتی سفر داره...
    آیسو برگه هایی که دستشه رو به طرف شهاب پرت میکنه و رو به هوراد میگه:اینا هم هستند ...خودتون یه جوری بدست سازمان برسونید حداقل بگن شماها هم یه کاری کردید
    شهاب برگه های لول شده رو از رو زمین بر میداره و زیر لب لاالله الا الله یی میگه و رو به آیسو ادامه میده:
    ---من نمیدونم مشکل تو با من چیه ...؟
    ایسو دستاشو به کمرش میزنه و نگاهی از سر تا پای شهاب میندازه
    --مشکل من با تو چیه؟؟؟ ببخشید جناب من اصلا شما رو جز آدم حساب نمیکنم که مشکلی باهات داشته باشم...و اروم زیر لب که البته فکر کنم جز من شهاب و هوراد هم فهمیده باشند میگه:چاپلوس عقده ای واسه یه دونه شکولات که نخورده بود میره خبر چینی میکنه
    شهاب یک قدم بهش نزدیکتر میشه طوری دوندوناش رو هم فشار میداد که هر لحظه امکان داشت تو دهنش بریزه
    ---ببین دختر خانم دفعه دیگه بی ادبی کنی کاری میکنم که صدبار به غلط کردن بیفتی ..ادم نفهم رو صد بار هم که بهش بگی بازم نمیفهمه ...میگم من به هیچکسی چیزی در مورد تو خوراکی های تو نگفتم ...!
    ایسو هم بهش نزدیکتر میشه و رو به روش می ایسته سرشو بالا میگیره و با گستاخی تو چشماش نگاه میکنه و میگه:
    --اره جون خودت منم باور کردم که تو چیزی نگفتی و کلاغا به سرگرد علوی خبر دادند...تازه زیر عکسم که تو سالن زده بودند هم که دیگه ابدا تو نبودی نوشتی'' آیسو خانم سزای شکمو بودن و خسیسی در اوردن اینه ''
    
    این وسط منو هوراد با چشمای گرد شده مناظره اون دوتا رو تماشا میکردیم ..به خودم میام تا الان دیگه باید محافظا بیدار شده باشند جلو میرم و دست آیسو رو میگیرم و دنبال خودم میکشونمش..بدون در نظر گرفتن هوراد و شهاب از اونجا دور میشم
    -زودتر بیا آیسو ...تا الانشم خیلی دیر شده ...اونوقت تو وایستادی با یکی از خودت بدتر بحث میکنی..اصلا تو از کجا میدونی که این اقا تو رو لو داده؟
    --من مطمئنم خودش بوده...تو که نمیدونی اصل قضیه چیه که اگه بفهمی بهم حق میدی ازش بدم بیاد
    -پس یادت باشه حتما برام بگی ...الانم زودتر بیا تا گیر نیوفتادیم
    در سوییت رو باز میکنم و داخل میشیم...
    خسته روی تختم دراز میکشم ...
    فقط یه مرحله دیگه مونده ...اگه بتونم یه جورایی دنیل رو به خودم علاقمند کنم میتونم تاریخ دقیق سفرشو بدست بیارم.
    البته اون دنیل هوسبازی که من دیدم کافیه فقط یه چراغ سبز بهش نشون بدی ..دیگه همه چیز حله
    فقط مشکل اینجاست که من نمیخوام عفافم رو فدای این کار بکنم ...یه فکری مث جرقه تو سرم صدا میکنه
    اگه بهار بتونه اینکار رو بکنه خیلی خوب میشه
    اون هم از من خشکلتره و هم تو این جور مسائل راحتر برخورد میکنه
    فردا باهاش حرف میزنم تا نظرش رو بفهمم چیه...!؟

    ##هوراد##
    ---عجب دخترایی هستند ما دوماهه اینجاییم نتونسیتیم کاری از پیش ببریم اون وقت این دوتا خاله ریزه تونستند این همه اطلاعات مهم بدست بیارند
    ورق ها رو یکی یکی نگاه میکنم ...با وجود اینا ما دیگه اینجا کاری نداریم ..
    مهم زیر مجموعه های باند زتاس که تو کشور فعالیت داشتند، بود که دم به تله نمیدادند
    ولی حالا با این همه مدرک نمیتونند از دست قانون قسر در بروند..
    ---میگم هوراد تو نمیدونی چرا سفر سپهر طول کشیده ...اونا که قرار بود دوروزه بروند بیان..
    -حتما کارشون طول کشیده ...دوروز جای نگرانی نداره...اگه تونستی فردا مخفیانه اینا رو به علیرضا برسون
    سرشو تکون میده و باشه ای زیر لب میگه
    این روزا اصلا حوصله چیزی رو ندارم ..دوست دارم زودتر تموم بشه و برگردم خونم ...دلم برای مادر بی اندازه تنگ شده...
    به پهلو میخوابم دستمو زیر سرم میزارم
    وانیا...وانیا ...وانیا.. این اسم چند وقتیه که ذهنمو مشغول کرده ...وقتی میبینمش حالم به قدری دگرگون میشه
    که خودم تو کار خودم میمونم ...مگه میشه یه نفر این همه حس خوب به قلبت جاری کنه...وقتی میبینیش دلت میخواد فارغ از هر شرع و درستی محکم بغلش کنی... لمسش کنی...ببوسییش!
    و چقدر سخته اینکه بفهمی تو بدترین جای ممکن عاشق شدی...جایی که نمیدونیم اخرش چی میشه ..میمیریم یا اینکه زنده میمونیم ...
    اهی میکشم و چشمام رو روی هم میزارم
    با صدای وحشتناک باز شدن در چشامو باز میکنم... با دیدن صحنه روبه روم از جام بلند میشم و هاج و واج نگاهشون میکنم ...
    یا خدا ...اینجا چه خبره..؟؟!
    اینا چرا اینجان.... عاموس و شیث و چندتای دیگه از ادمای دنیل تو اتاق بودند ...قلبم بشدت میزدو استرس مث کک به جونم افتاده بود... نکنه دیشب دخترا اشتباهی کرده باشند؟؟!
    چند نفرشون شروع به گشتن تو اتاقها و سرویس بهداشتی میکنند
    سعی میکنم ظاهرم رو خونسرد نشون بدم رو به عاموس میگم :
    -اینجا چه خبره...چرا اینطوری ریختید تو اتاق؟
    نگاهی به اطراف میکنه و میگه :
    --اون یکیتون کجاست؟
    -ولی این جواب سوال من نبود
    --به اونجاشم میرسیم
    حالا دیگه مطمئن شدم اتفاقی افتاده..وای برگه های اطلاعات و فلش مموریا، اگه اونا رو پیدا کنند کارمون تمومه!!!
    -من نمیدونم این کاراتون چه معنی میده
    اول صبحی ریختید اینجا منو بازخواست میکنید و به من دلیلشو نمیگید.
    --فعلا راه بیفت ..دلیلش رو هم بعدا میفهمی
    و به شیث اشاره میکنه ،اونم از خدا خواسته سمتم میاد و از پشت به جلو حرکتم میده..!
    صدای یکی از محافظا که میگه چیزی مشکوکی دیده نشد خیالمو راحت میکنه
    ولی بازم برخلاف ظاهر آرومم تو دلم غوغایی بپا بود ...اینا بی دلیل سراغ کسی نمیروند..مطمئنم مشکلی پیش اومده بود..
    در وسط محوطه یک نفر با طناب بسته بودند...خدا میدونه چقدر زده بودنش که اینجور بیحال، روی زمین افتاده بود .
    هر چی نزدیکتر میشدم ضربان قلبم بیشتر میشد یا ابولفضل ،اینکه سپهره،چرا اینجوریش کردند..چه بلایی سرش اومده، تمام صورتش زخمی و خونی شده بود
    بی شرفا اینقد زده بودنش که حتی نای بلند کردن سرشو هم نداشت.
    چشمم به شهاب میخوره که با یکی دیگه از محافظای عاموس به این طرف می اومدند..نمیدونم واکنش اون با دیدن سپهر چیه..هرچی باشه اونا خیلی صمیمیتر بودند و رفاقتشون عمر چند ساله داشت.
    منی که بادیدن حال خراب سپهر ، انگار یکی به قلبم چنگ می انداخت و دلم میخواست دستهای اونایی که این بلا رو سرش اوردند خورد و خمیر کنم.. دیگه وای به حال دل شهاب...!
    خیلی سخته تو این موقعیت بخواهی خودتو بیخیال نشون بدی.اینکه رفیقت داره جلوت جون میده و تو هیچ کاری نتونی براش بکنی ..چون قانون کارت اینو میگه ...
    چون از اولم سنگ بودن شرط کار بوده.

    همه تو محوطه بزرگ بین ساختمونها حضور داشتند..
    از وانیایی که با اخمهایی گرفته شده به زمین نگاه میکرد و یا آیسویی که لباش به وضوع از بغض میلرزیدند!
    بعضیا با ناراحتی و بعضی ها هم بیخیال به چهره خونین سپهر نگاه میکردند.
    نگاهم نامحسوس به شهاب که چطور دستاشو مشت کرده ...کاش زودتر به خودش بیاد ..تا زمانی که نفهمیدیم موضوع از چه قراره نباید بهونه دستشون بدیم..!
    دنیل به همراه دوست دخترش تانیا از پله های عمارتش بیخیال پایین میاد و خیلی ریلکس و اروم به سمتمون میاد . نگاه گذرایی به من وشهاب میکنه و روی صندلی میشینه...!
    دوست دخترش هم با سنگدلی پوزخندی به سپهر نیمه جون میزنه و کناردنیل منفور میشینه!
    یکی از خدمتکارا براشون نوشیدنی غیر مجاز میاره و روی میز میزاره
    دنیل جامش رو بر میداره و رو به من میگه:اینی که اینجا داره مث سگ جون میده، با شما بود ...درسته؟
    تو چشمای بی جون سپهر نگاه میکنم ..این نگاه دلم رو میسوزونه.. معنی نگاهش بیشتر جیگرم رو پاره میکنه..من ایثار رو تو چشماش میبینم ..نگاهی که داره فریاد میزنه که نادیده بگیرمش..تا ازش بگذرم ..ولی مگه من میتونم جون دادنش رو ببینم ..منم آدمم ..احساس دارم ..درسته مردم و باید محکم باشم ..ولی مگه یه مرد نمیتونه یه جایی سست بشه و کم بیاره.
    طاقت دیدنش رو ندارم و نگاهمو ازش میگیرم و دوباره به دنیل نگاه میکنم
    --کر شدی یا جوابی واسه گفتن نداری؟
    -ببخشید اقا، ولی من اصلا نمیدونم موضوع چیه...
    دنیل دوباره کمی از مشروبش میخوره و ادامه میده: جواب منو بده! پرسیدم این دوست شما بوده یا نه؟
    اب دهنمو به سختی قورت میدم و میگم:دوست که نه ولی از شروع کار با فردین باهم بودیم و شناخت چندانی روش ندارم
    سوالیو که از من کرد، از شهاب هم میپرسه که با مکث کوتاهی از جانب شهاب درست مث من جوابشو میده.
    دنیل دستشو دور کمر تانیاحلق میکنه و رو به من میگه:خوب من از کجا بفهمم شما با این جاسوس سر وسری نداشتید
    با تعجب ظاهری و با صدای تقریبا بلندی میگم:جاسوس؟؟؟
    --اره جاسوس...کسی که فکر میکرد خیلی زرنگه و میتونه به دنیل راد نارو بزنه!
    ------*
    
    ##وانیا##

    سپهر،مثل کیسه بکسی زیر مشت و لگد دیوهایی بود که فرصت نفس کشیدن هم ازش گرفته بودن تا هر جوری شده ازش اعتراف بگیرند.
    سعی کردم نگام بهش نیفته
    من برای همچین روزهایی خودمو اماده کرده بودم.نمیتونستم حالا که همه درست داره جلو میره با احساساتم نابودش کنم.
    صدای زجه های دردآلود سپهر تو سرم صاعقه میزد.
    دنیل از رو صندلیش بلندشد و سیگارش رو روی زمین پرت کرد.نگاهی به آدمای دور و بر انداخت
    سعی کردم نگاهم رو ازش بدزدم ...
    آروم و ریتم وار قدم هاش رو برداشت و سر سپهر رو بالا آورد و نگاهش کرد.از گوشه لبش خون می اومد و دماغش خورد شده بود.
    دنیل نگاهی ترحم آمیز بهش کرد و نچ نچ کنان پاشو بلند کرد ، یکباره لگد محکمی به پهلوش زد و گفت:
    _هنوزم نمیخوای حرف بزنی؟
    موهای سرشو به پشت چنگ زد صورتشو نزدیکش برد
    _بگو اونایی که براشون کار میکنی کیا هستن؟یعنی انقدر احساس وفاداری میکنی؟؟
    چاقوی ضامن دار دسته طلایی اش رو که برق انداخته بود در آورد و صاف گذاشت بیخ گلوی سپهر.
    خدایا دیگه تحمل ندارم ... این آشغال میخواد چیکار کنه؟
    اشکهای سپهر گوله شده بود گوشه ی چشماش و منتظر غلط خوردن رو گونه هاش بودند . کاش میتونستم برای نجات جونش کاری کنم اما حیف که تو این موقعیت هیچ کاری از دستم بر نمیاد.
    یه لحظه نگاهش به نگاهم گره خورد نفسم بند اومده بود اما زود مسیر نگاهش رو عوض کرد
    _هی...!انگار نمیخوای حرف بزنی ؟اشکالی نداره.میدونم که تو این چند وقت باید فهمیده باشی صاحب این چاقو کیه.حتما حالیت شده تا یه حدی برای امثال تو وقت میزارم ..پس زود دهن گشادت رو باز کن و بگو دیگه کیا باهات همدست هستند؟
    سپهر در حالی که خون از دهنش بیرون زده بود با صدای خیلی آروم و بی جونی گفت :
    _نمیدونم قضیه چیه...من از هیچی خبر ندارم
    --پس اون پوشه ای که پر کرده بودی از عکسها و اطلاعات از گروه من و افراد من، واسه یادگاری با خودت بردی ترکیه...؟
    _من نمیدونم اون پوشه چطوری رفته تو ساک من ...من هیچی نمیدونم.
    دنیل باعصبانیت محکم با دسته چاقو به سر سپهر ضربه زو یقه ش رو گرفت و داد زد:
    _خودت خواستی لعنتی سموییل.... دستگاه رو بیار.!
    با دیدن سموییل که اره برقی تو دستش گرفته بود نفسم قطع شد...میدونستم میخواد نهایت عوضی بودنش رو نشون بده...
    خدایا..نه...دیگه طاقت این یکی رو نداشتم.
    با ترسی که دیگه نمیشد جلوش رو گرفت به هیراد نگاه کردم..تو صورتش خونسردی رو میشد دید ولی من میفهمم دیدن این صحنه چقدر سخته براش ... رگهای دستش از فشار مشتی که کرده ، بیرون زده بود...!
    

    دنیل چاقوش رو بر میداره و با دستش لبه تیز خونی شده چاقوشو پاک میکنه
    دستش رو تو دهنش میزاره و با لذت انگشتاشو میمکه...؟
    دوباره رو صندلیش میشینه و به سموییل اشاره میکنه شروع کنه
    چند نفر میان و سپهر رو محکم میگیرند تا نتونه تکون بخوره ...
    اون نامرد هم زود دستگاه روشن میکنه و نزدیک سپهر میبره ..
    با ترس بهشون زل زده بودم ...نه ..اونا این کار رو باهاش نمیکنند..فقط میخوان بترسوننش تا همه چی رو لو بده..؟!!
    -- راحتش بزارید ...اینکه داره میگه بیگناهه و کاری نکرده..
    هیچکس هم بدون دلیل و برهان کسی رو مجازات نمیکنه شما هم بهتره اول اتهامشو بهش ثابت کنید بعد این بازی مسخره رو راه بندازید ...
    ' شهاب بود که باصدای تقریبا بلند رو به دنیل حرفشو میزد..
    دنیل که انگار براش سرگرمی جالبی جور شده بود با تمسخربراش دست میزنه و دوباره به سپهر نیمه جون نزدیک میشه.
    --خوب تو میگی چون این اقا خوشتیپه داره میگه بیگناهه منم بگم اره بیگناهه!؟
    با انگشت دست ، متفکر پیشونیش رو میخارونه و ادامه میده: الان که دارم فکر میکنم میبینم همچین بی راهم نمیگی...هنوز اتهامش ثابت نشده...نمیدونم همدست داره یا نه ؟ و مهمتر از اینا، اینه به قول تو، کی بدون دلیل یکی رو میکشه؟
    تو یک چشم بهم زدن اَره یرقی رو از سموییل میگیره و سر سپهر رو از بدنش جدا میکنه ..خون بود که مث فواره میپاشید ...جیغ و داد جمعیت بلند شد
    فریاد دلخراش نـــــــــہ گفتن شهاب بود که گوش فلک رو کر میکرد.
    چشمام رو میبندم و با زانو رو زمین میفتم..خدا لعنتت کنه..خدا لعنتت کنه اشغال...حیووون کثیف...حیف اسم حیوون که رو تو بزارن پست فطرت...به خودم میلرزیدم کاش نمیدیدم چطور بیرحمانه سرش رو جدا کرد...کاش جون دادن سپهر رو نمیدیدم ...کاش و ای کاش هایی که حسرت میشوند رو دلم
    اشکام راه خودشون رو پیدا میکنند..حتی جرات باز کردن چشمام رو ندارم.. صدای دنیل ملعون به گوشم میرسه که با سر خوشی میگه،
    ــ تنها دلیل و برهان من با کسانی که بخواهند اسیبی به من یا افراد من بزنند اینه...سزای ادم متخلف همین میشه که دیدید ..این سَری که تو دستمه رو خوب نگاهش کنید اگه میخواهید اخر عاقبت شما هم این نشه کوچکترین خطایی ازتون سر نزنه...حالا هم نمایش تموم شده زودتر از اینجا دور بشید
    هی ..تو ..سموییل قبل از رفتن جام منو از خون این خائن پر کن و برام بیار.؟
    بدون اینکه چشام رو باز کنم..بلند میشم و به سرعت از اونجا دور میشم
    همین که وارد اتاق میشم به سرعت خودمو تو دسشویی میندازم و بالا میارم اونقدری که چیزی تو شکمم باقی نمیمونه...
    در دستشویی رو قفل میکنم و همونجا رو زمین میشینم ...هق میزنم .
    دلم داره میترکه خدا..دیگه طاقتی برام نمونده ..دیگه تحمل درد جدید ندارم..اینو میفهمی ..چرا گیر دادی به من ولم نمیکنی..تو که دیدی من خودم داغدیده بودم ..تو که میدونستی دیگه کشش ندارم..تا کجا میخواهی پیش بری خدا؟؟؟؟
    دستامو چند بارمحکم رو کاشی های سرویس میکوبم
    خدایا قلبم میخواد پاره شه ..از مظلومیتش...از بیکس مردنش ..خدایا از بیگناه مردنش دارم میمرم...!
    بسه دیگه تمومش کن..گفتم کمکم کن زودتر نابودشون کنم نه اینکه خودمو اینجوری نابود کنی!
    یکی به در میکوبه و پشت سرش
    صدای گرفته آیسو بود که ازم میخواد در رو باز کنم ...ولی من بیحالتر از اونی بودم که حتی تکون بخورم ..
    --وانیا .. میگم این در باز کن دختر !!بهار جواب نمیده نکنه اتفاقی براش افتاده
    --- خدا نکنه ..کمک کن در رو باز کنیم
    بازم شروع شد...دوباره لرزش ...بازم لغزش دندونام روهم ..چشام سیاهی میرند و دیگه چیزی نمیفهمم
    *********
    #از زبان سوم شخص#

    آیسو و بهار در را باز میکنند ..ولی بادیدن چشمهای بسته و جسم مچاله شده وانیا هراسان به سمتش میروند.
    آیسو با چشمانی خیس اسمش رو صدا میزند ولی وانیا گویی در این دنیا نبود .
    چشمان متورم و خیسش بسته بودند و انگار در آرامشی بی نظیر به خواب رفته بود.
    بهار به سرعت از انجا خارج میشود تا هر چه زودتر کسی را برای کمک باخودش نزد وانیا ببرد. حالش از امروز و اتفاقاتش بهم میخورد ..از برادرزاده کسی که زندگیش را به گند کشید ونابود کرد، متنفر بود.
    از مرگ وحشتناک سپهر که چند باری در سازمان دیده بودش غمگین بود ..
    حتی یادآوری ان لحظه اشک به چشمانش می آورد.
    در بین راه به جسم سختی برخورد میکند..سر بالا میبرد نگاهش قفل دو تیله رنگی میشود...
    این نگاه و رنگ چشمانش او را به یاد گرگ صفتی می انداخت که خوشبختیش رو از او گرفت و دخترانگی اش را بیرحمانه به تاراج برده بود
    تنفر شعله انداخت به جانش ...
    یاد صبح افتاد که وانیا تمام جزییات دیشب را برایش گفته بود و از او خواسته بود کاری کند که دنیل شیفته اش شود و بتوانند از سفرش و مکانی که دوره همیشان برگزار میشود اطلاعات دقیقی بدست بیاورند تا هر چه زودتر پرونده سیاه این شیاطین بسته شود..
    و اما دنیل با لذت به دختری که چشمانش لرزه به جانش می انداخت نگاه میکرد...دختر زیبا با چشمانی درشت وکشیده به رنگ سبز دماغی کوچک و لبانی قلوه ای به رنگ سرخ ...این همه زیبایی ستودنی بود ... بدش نمی آمد مزه این سیب قرمز را بچشد..
    بهار سعی میکند خودش را از آغوش دنیل بیرون بیاورد ولی دنیل محکم تر او رو در بر میگیرد و آهسته از او میپرسد
    --با این عجله کجا میخواستی بروی ؟
    بهار دوباره یاد وانیا افتاد ودوباره سعی کرد خود را رها کند ،ولی تقلایش بی فایده بود
    --ببخشید اقا...تو رو خدا بزارید من برم ..هم اتاقیم حالش خوب نیست باید هر چه زودتر به دکتر خبر بدم .
    ---خیلی خوب ...من این کار رو انجام میدم ..همراهم بیا
    
    دنیل بلاجبار رهایش میکند و جلو تر از او قدم برمیدارد...
    بهار نامطمئن و با ترسی که درونش را محاصره کرده بود پشت سرش راه میفتد.حالت تهوع به سراغش آمده بود ..کسی که در آغوشش گرفته بود همان مرد خونخوار وسنگدلی بود که بی رحمانه سر از بدن سپهر جدا کرد..ولی چه میشود کرد گاه محکوم به تحمل هستی .
    دنیل وارد اتاقش میشود ..تلفن را بر میدارد و از دکتری که در یکی از همین ساختمانها زندگی میکند میخواهد هرچه زودتر به اتاق دخترا برود
    --بیا داخل ..چرا اونجا ایستادی
    --اگه اجازه بدهید من زودتر برم ..شاید کمکی بتونم به اون دختر بکنم
    دنیل چشمانش رو تنگ میکند و با تمسخر که عادت همیشه گیش بود میپرسد
    --کمک؟؟ تویی که فکر کنم چهل کیلو هم نباشی چه کاری میتونی بکنی
    نگاهی هیزانه به بهار می اندازد و ادامه میدهد:
    مطمئن باش اونا کار خودشون رو بلدن ...و اتفاقی برای هم اتاقیت نمیفته..
    به بهار نزدیک میشود دستش را میگیرد و او را کامل داخل اتاق میکند
    نگاهش را از چشمان بهار نمیگیرد چشمانی که مردمکش از ترس تیره تر شده بود و زیبایش را دوچندان میکرد
    در را میبندد و صورتش را نزدیک صورت بهار میبرد
    --زیبایتت نفس گیره دختر...چرا من تو رو قبلا ندیده بودم؟؟
    بهار از این همه نزدیکی عقش گرفته بود
    ولی حالا که دنیل میخواست با پای خودش در دام بیفتد چرا او پسش بزند.
    قدرت صبرش بالا بود ...از زمانی که مجبور شد با قاتل خانواده اش زندگی کند و شب را با او سر کند صبر و تحملش زیاد شد.
    لبخند مجذوبی میزند که هوش از سر دنیل میبرد .
    لبخند زیبایی که مث گوهر گرانبها در چشمان دنیل دودو میزد. و برای بهار از هزاران شیشه زهر تلختر.!
    دنیل با صدای خشدار از ه*و*س، آهسته میپرسد:
    ---از دخترهایی مث تو خوشم میاد..راستی اسمت چی بود؟
    --بهار
    ---اسم قشنگی داری ...نظرت چیه گهگاهی با هم باشیم ؟
    بهار در دل خود اهی میکشد ... تنها راهی که میتوانست به هدفش برسد فدا کردن جسم و روحش بود ...وانیا به او گفته بود که دنیل بهش نظر دارد و این راهم میدانست که وانیا چقدر روی عفافش پایبند بود...
    خودش هم دوست نداشت وانیا یا آیسو ویا هر دختر دیگری اینچنین طعمه ه*و*س حیوانهای حرامزاده شوند ... اگر دختر چند سال پیش بود هیچگاه تن به این خواری نمیداد
    ولی مشکل امروزش اینجا بود که او دیگر دختر نبود .
    پست فطرتی که رویاهایش را به باد داده بود عموی همین درنده رو به رویش بود او هیچوقت اجازه نمیداد دختران دیگری در پنجه های این گرگها اسیر شوند
    ''حتی اگر شده از خودش میگذشت''
    نگاهی به چشمان دنیل میکند و با دلبری و عشوه میگوید
    --آرزوی هر دختری است، با مردی به جذابی و قدرتمندی شما همراه بشه...با مکثی کوتاه ادامه میده..:با کمال میل قبول میکنم

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 409
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,249
  • بازدید ماه : 14,207
  • بازدید سال : 141,310
  • بازدید کلی : 11,638,450