close
مجتمع فنی تهران
رمان نفوذی قسمت سوم
loading...

رمان فا

   ###وانیا###    --وانیا...تو رو خدا دست از این روزه سکوت بردار..سه روز که یک کلمه حرف نزدی ..بهارم که معلوم نیست داره با اون کثافت چه…

رمان نفوذی قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 205 سه شنبه 18 آبان 1395 : 0:53 نظرات ()

   ###وانیا###
    --وانیا...تو رو خدا دست از این روزه سکوت بردار..سه روز که یک کلمه حرف نزدی ..بهارم که معلوم نیست داره با اون کثافت چه غلطی میکنه که باید از دور بگو بخن..
    حرفشو قطع میکنه و دوندوناشو رو هم میسابه!!!
    روی تخت نشسته بودم .پاهام رو تو شکمم جمع میکنم ،سرم روشون میزارم و چشمامو میبندم.
    اروم زیر لب میگم:
    --آیسو جان الان تنها خواستم اینه که تنها باشم تا بتونم یه بار دیگه به خودم مسلط بشم و روی هدفم تمرکز کنم ......................



 
    معذرت میخوام اینو میگم ولی آرامش از دست رفتمو باید تو خلوتم برگردونم .
    رو تختم میشینه و با دست آروم به سرم ضربه میزنه و میگه:
    ---خاک بر سرت وانیا، بعد از سه روز لب باز کردی و رسما به من میگی خفه شم .. یعنی من اینقدر رو مخم؟!؟ اره؟؟ من رو عصابم ؟؟
    'شهاب بیچاره همچین بیراه هم نگفته بود ..لقب جیغجیغو واقعا برازنده اش بود
    ---بیشعور برا چی میخندی..هر چند تقصیری هم نداری ؟هر دفعه که تشنج میکنی به مغزت فشار میاد و کوچیکتر میشه، و از اینی که هستی خل تر میشی.
    سرم رو از روی پام برمیدارم و رو شونه اش میزارم.
    این دختر خیلی برام عزیز و دوست دشتنی بود
    کی مث آیسو میتونست حال و هوامو عوض کنه و تو بدترین شرایط خنده رو روی لبهام بیاره
    آروم در گوشش میگم:
    -آیسو، ندونسته بهار رو متهم به اون چیزی که فکر میکنی ،نکن.
    مطمئن باش اون از همه ما پاکتر و نجیبتره..فقط کمی فکر کن چرا باید الان پیش کسی باشه که خون ،خوانوادش رو ریخته.
    گونه اش رو ب*و*س میکنم و از رو تخت بلند میشم .
    اونم با اخمهایی که میدونم از قضاوت ناعادلانه ش به بهار، با دست روی پا تختی ضربه میزنه.
    ---وانیا
    -جانم
    ---میای بریم تو باغ..؟
    این چند روز که بدون استراحت صبح وعصر کلاس داشتیم .
    تو هم که این چند وقت ،با دیوار فرقی نداشتی...دلم پوسید به خدا...میای؟
    سرمو تکون میدم
    --اره ..بزار آماده بشم بعدش باهم میریم
    لباسهامون رو تعویض میکنیم از اتاق خارج میشیم.
    تو راه حرفی زده نمیشه..انگار آیسو هم مث من تو افکارش غوطه ور شده بود. به محوطه که میرسیم هر دو سعی میکنیم نگاهمون رو از جایی که سپهر رو گردن زدن بدزدیم ..تا دوباره اون صحنه ها و اتفاقات وحشتناک برامون زنده نشه.
    روی نیمکتهای باغ، که پوشیده از گل ودرخت های زیبا بود، میشینیم
    --اگه دنیل مث حیوون کثیف و خونخوار نبود، خیلی به همدیگه می اومدند...نه؟؟
    با تعجب سمتش برمیگردم ..
    --چی؟؟؟
    با چشم به یک گوشه از باغ اشاره میکنه
    بهار و دنیل دست تو دست همدیگه اروم تو باغ قدم میزدند
    بهار نگاهش به ما که میفته رو به دنیل به ما اشاره میکنه و به سمتمون میایند.
    از رو نیمکت بلند میشیم و سلام میکنیم
    دنیل با لبخند میگه:
    --عصر بخیر خانم ها..؟ انگار هوای خوب امروز شما رو هم به اینجا کشوند.!؟
    'بهار چه دل بزرگی داره که این کثافت رو تحمل میکنه ..من حتی از صداش عقم میگیره چه برسه به اینکه بخوام دست نجسش رو هم ،تو دست بگیرم
    آیسو جوابش رو میده:
    --بله همینطوره ...هواش واقعا دلپذیره
    نگاهم به بهار میفته ...احساس میکنم لاغر تر از قبل شده.با ناراحتی تو چشماش زل میزنم
    ولی اون تبسم زیبایی میکنه . با نگاهش بهم میگه خیالم راحت باشه ...؟!
    هرچند میدونم این تبسم، از زهر هم تلخ تره ..
    
    دنیل دستشو دور کمر بهار میندازه و اونو به خودش نزدیک میکنه
    ب*و*س*ه ای روی گونه اش میزنه و رو به ما میگه:
    --البته من با داشتن همچین یار زیبایی، قدم زدن تو این هوا برام دلپذیرتره.
    وقتی به بهار نگاه میکرد چشماش چنان برق میزد که هر کسی متوجه چراغهای رنگی چشماش میشد.
    قبلا هر دفعه منو میدید با چشمهای هیزش قورتم میداد ولی اینبار حتی نیم نگاهی هم بهم نمیندازه.
    با گفتن روزتون خوش از کنارمون رد میشوند
    دوباره روی نیمکت میشینیم و مسیر رفتنشون رو نگاه میکنیم
    --دلم برای بهار میسوزه..چقدر ضعیف شده ...از خودم بدم که بیخودی درموردش فکر بد کردم
    اهی میکشم و میگم
    -گاهی وقتا آدما از خودشون میگذرند تا دیگران در آسایش باشند ..باید دل بزرگ وروح لطیفی داشته باشی تا بتونی همچین کاری رو انجام بدی
    --اره واقعا....میگم وانیا.، این دنیل چرا مثل آدمهای عاشق رفتار میکرد ...نکنه راستکی عاشق بهار شده.
    -آدمی که هر شبش بایکی میگذرونه و مث اب خوردن ،خیلی ریلکس سر میبره ..قلبی تو سینه اش نداره که بخواهد کسی رو توش جا بده
    مطمئن باش چند وقت دیگه از بهارم دست میکشه و میره سراغ یه بدبخت دیگه.
    آیسو سرشو به نشونه تایید کردن تکون میده وباخنده میگه:
    --ولی بدجور منو یاد حمید سلطانی انداخت. ..اوخی بیچاره موقع اومدن به اینجا چقدر برام گریه کرد.
    با یاد اوری اون روز خندم میگیره
    سلطانی با اون قد کوتاه و هیکل چاقش به دست وپای آیسو افتاده بود
    لبه مانتوشو گرفته بود تا نزاره از شرکت استعفا بده و بره!
    نمیدونستم با دیدن اون صحنه دلم به حالش بسوزه یا بزنم زیر خنده ..《
    -ولی خداییش مرد خوبی بود ...تو الکی ایرادهای بنی اسرائیلی بهش میگرفتی ، اون بیچاره کلی دوستت داشت.
    ---ااااا ..حالا که خوب بود !!!چطوره وقتی برگشتیم خودت زنش بشی..خیلی هم بهم میاین. ها..؟؟نظرت چیه؟؟
    -نه دیگه اونکه منو دوست نداشت ...مبارک خودت باشه
    تازه از خداتم باشه یکی گیر اومده که از ترشیدگی درت بیاره ...
    میخنده و میگه
    --بیشعور حالا خوبه فقط یک سال ازت بزرگترم
    میخندم و سکوت میکنیم
    به بابا مامانم فکر میکنم که الان باهم خوشن ...به عموم که تنهایش رو با کارش پر میکنه و اینکه اگه یه روز برگردم منو میپذیره یا نه ...به بهار که چطور داره اب میشه تا زودتر پرونده زتاس رو ببندیم
    به آیسو و شهاب و سپهر خدا بیامرز
    و البته به هوراد.. که تازه گیا فکرم بیشتر سمتش میره..یعنی الان داره چیکار میکنه؟؟!
    -------------------------------*
    
    ##هوراد##
    یک هفته از مرگ هولناک سپهر میگذره ولی جای خالیش هنوز بدجور تو ذوق میزنه.
    کی باورش میشه شهابی که تو هر شرایط خنده از لباش کنار نمیرفت الان تبدیل شده باشه به یک کوه یخی.
    بهش حق میدم ...غم نبودش برامنی که تو چند ماه شناخته بودمش،هم سنگین بود.
    هنوزم داغش تو دلم تازه است ..هنوزم وقتی یاد حرفاش، خنده هاش و مهربونیش میفتم بدجور دلم میسوزه...!
    از اون بدتر اینه که معلوم نیست جنازه بی سرش رو کجا بردند..
    آیا دفن شده یا نه؟
    هر روز مجبورم قاتلشو ببینم و کنترل کنم دستی رو که واسه خورد کردن گردنش پیش میره...واسه پاره کردن لاشه ی نجسش ..اینکه قلبشو از سینش در بیارم و با پام لهش کن.
    سپهر بهت قول میدم خودم خونشون رو بریزم ..نابودشون میکنم و انتقام خون پاکت رو ازشون میگیرم....!!!
    نفس عمیقی میکشم تا خونسردیم رو بدست بیارم.،چند ضربه به در میزنم و وارد میشم،
    -سلام اقا..گفته بدید خدمت برسم
    پاهاشو روی میز، روی هم میزاره.دستاشو رو سینه قلاب میکنه و به صندلیش تکیه میده:
    --من برای چند روز، مجبورم تلاویو رو ترک کنم..هرچند که سموییل و شیث هستندکه به کارها سر وسامان بدهند ولی تحویل دادن عضوهای پیوندی در نبود عاموس به عهده توست.
    به هیچ وجه نمیخوام کوچکترین اشتباهی پیش بیاد ...
    برگه ای رو جلوم رو میز پرت میکنه و ادامه میده: اینم آدرس اونایی که جنسا رو باید بهشون تحویل بدی..تمامی چیزهایی هم که باید بدونی این تو نوشته شده...
    برگه رو برمیدارم و نگاهی بهش میندازم.
    فقط نام دو شرکت و تعدادی عضو پیوندی که قراره در همان روز به دستم برسه ،نوشته شده بود.
    شاید تا قبل از لو رفتن سپهر میتونستم ازش سوالی از سفرش بپرسم...ولی الان غیر ممکن بود .چون بعد از اون قضیه بیش از قبل ما رو زیر نظر گرفتند. و حتی دنیل مث سابق برنامه های کاربردیشو به من نمیده تا بررسیشون کنم.
    رفتن دنیل و سرکرده های باندش به دبی، که هر کدام در کشوری بودند ، فرصتی طلایی و بهترین زمان برای دستگیری اوناست .
    ولی هیچ راهی برای بدست اوردن اطلاعاتی از سفرشون به ذهنم نمیرسه..نمیدونم باید چیکار کنم !
    به سوییت بر میگردم ..
    شهاب مث این چند روز با ابروهای بهم گره خورده مشغول نگاه کردن تلوزیون بود
    روی تخت دراز میکشم. حالم از این روزها بهم میخوره .
    ذهنم به سمت وانیا پر میکشه .یعنی الان چیکار میکنه.بعد از اون روز نحس دیگه ندیدمش .اگه خدا خواست و کارها خوب پیش بره و سالم از اینجا برگردم خونه ،اولین کاری که میکنم روبه رو کردن مامان با وانیاست .
    فکرنکنم خودم بتونم از علاقه ام بهش حرف بزنم ..پس این کار رو بدم دست مامان بهتره!
    از فکر اینکه وانیا زنم بشه لبخندی رو لبم میشینه.
    یعنی میشه که بشه ...اگه بشه چه میشه.
    
    ## دانای کل ###
    دلش برای دوست عزیزتر از برادرش، تنگ شده بود
    مرگ سپهر جلوی چشمش،بدترین چیزی بود که میتوانست تصورش را کند.
    حتی نمیدانست اگر از اینجا برود چگونه به مادر سپهر ،که جانش به جان یکدانه پسرش بند بود ، بگوید جلادان سر از بدن فرزندت جدا کردند.
    چطور به او بفهماند که حتی نمیداند جسدش را کجا دفن کردند.
    ساعت مچی سپهر را بالا میاورد و ب*و*س*ه ای بر ان میزند.
    اشکش به روی گونه میریزد ...هفت روز است که در دل خود سوگواری میکند و اشک میریزد.هفت روز است ،خاطرات با او بودن، مثل یک نوار فیلم از جلو چشمانش میگذشت و باور کردن مرگ سپهر را برایش ناباور میکرد.
    هر چند تا انتقام راهی نمانده بود..ولی ای کاش رفیقش اینچنین ترکش نمیکرد ..؟!
    ******
    سیگار دیگری روشن میکند .انگار دوست نداشت از دخترک چشم سبز که خود را مشغول خواندن کتابی کرده بود، برای لحظه ای چشم بردارد.
    دختری که از او خواسته بود به خاطر عقایدش صیغه محرمیتی برایشان خوانده شود.
    برای دنیل این چیزها ذره ای اهمیت نداشت ولی به خاطر بهار قبول کرد و انها شرعا زن و شوهر شدند.
    دنیلی که سابقه نداشت اینقدر راحت به حرف کسی گوش دهد ، ولی تا بهار خواسته اش را گفت بی چون و چرا قبول کرد.
    خودش هم نمیدانست این حس چه بود که در این مدت کوتاه گرفتارش کرده بود.
    در دوراهی عشق و ه*و*س دست و پا میزد .از این در تعجب بود چرا بهار مث دیگر دخترانی که برای یک شبش بس بودند و فردایش دلش را میزدند، نبود.؟؟!
    حتی تانیا که دختر یکی از سران اسرائیل بود و همه جوره ساپورتش میکرد را هم به خاطر او کنار گذاشت .
    زمان هرچه جلوتر میرفت وابستگیش به بهار بیشتر میشد.
    به قدری که نمیتوانست فردا بدون او به سفر برود.و تصمیم گرفته بود برخلاف قانون کاریش او را با خود همراه کند.
    نزدیک میرود و روی کاناپه کنار بهار مینشیند.
    سرش را لابه لای موهایش میبرد ونفس عمیقی میکشد.نمیتوانست خودش را گول بزند.
    ''او این دختر را دوست داشت''
    اما او چه میدانست از دل بهاری که از این نزدیکی عقش میگرفت ..او چه میدانست از اشکهای حلقه شده در چشمان دختری که هروقت دنیل لمسش میکرد خاطرات تلخ ودردآور گذشته برایش زنده میشد.
    '' بهاری که محکوم به تحمل کردن بود.''
    دنیل ب*و*س*ه به روی موهایش میزند و از او جدا میشود
    --برای فردا آماده باش ..'
    بهار با تعجب سمتش برمیگردد
    ---چرا ؟
    --برای یک سفر سه روزه به امارات! ..چیزی هم لازم نیست با خودت بیاری، اونجا هر چیزی که بخواهی برایت فراهم میشه.
    بهار که طی این چند روز تنها آرزویش این بود از تاریخ سفر دنیل چیزی بفهمد، با این خبر گویی دنیا رو به او داده باشند،لبخندی به پهنای صورت میزند
    --چیه ..انگار خیلی خوشحال شدی؟
    بهار با ذوق دستاشو بهم میکوبه و میگه: واقعا منو هم با خودت میبری؟؟ ...وای دنیل من همیشه آرزوم این بوده یه بار به امارات برم ولی خوب شرایط مالی خوانوادم جوری بود که نمیشد برم..
    دنیل از اینکه لبخند را روی لبهای بهار نشانده بود خوشحال شد و او را محکمتر در آغوش میگیرد
    --سعی میکنم کارهام رو طوری برنامه ریزی کنم که بیشترش رو باهم بگذرونیم ..
    با دستانش صورتش را قاب میگیرد نگاهش به لب های زیبای بهار است .باصدای آرامی ادامه میدهد: قول میدم بهت خوش بگذره
    و چقدر وجود بهار برایش شیرین و ناب بود.
    دنیل در آرامشی بی نظیر بود و بهاری که زور میزد تا مهار کند اشکهایی که میخواستند رسوا کنند حس درونیش را....!؟
    
    ##هوراد##
    دستمو چند بار روی میز میکوبم ...از دیروز تا حالا نه از دنیل خبریه و نه از عاموس ...نکنه رفته باشند ...دستامو روی صورتم میزارم ..خدایا خودت کمک کن ..نزار این فرصت از دست بره..خودت یه راهی پیش روم بزار ..چیکار کنم..
    با صدای ضربه های پی در پی که به در اتاق زده میشد از جام بلند میشم.. .نگاهی به شهاب میندازم که خواب آلود از جاش بلند شده و سعی میکنه چشماش رو باز نگه داره. با بی حالی میگه:
    --این دیگه کدوم گاویه که اینطور در میزنه؟!
    به سمت در میرم و اروم لاشو باز میکنم
    ولی اونی که پشت در بود ،در رو محکم هل میده و داخل میشه.
    با چشمای گرد شده به وانیا و آیسو نگاه میکنم..اینا اینجا چیکار میکنند
    فکرمو به زبون میارم و میگم :
    - شماها اینجا چیکار میکنید ؟؟
    آیسو نگاهی به شهاب میکنه و سرشو با تاسف تکون میده: به جای اینکه پاشید یه فکری واسه خلاص شدن از اینجا بکنید مث خرس اینجا کپیدید.اونم با این وضع...!!!
    با دست به وضعیت شهاب که فقط با یه شلوارک و موهای بهم ریخته جلوشون ایستاده بود میکنه
    شهاب با لحن مسخره ای بهش میگه:
    --اخه منتظر بودیم خاله ریزه بیاد بهمون بگه چیکار کنیم؟؟
    درمورد وضعیتم هم ، شما بزگواری کن و چشمات درویش کن .
    --حالا نکنه فکر کردی تحفه ای،و با این هیکل خلال دندونیت به چشم میایی؟؟؟
    تا شهاب میخواهد جوابشو بده وانیا دستشو بالا میاره و میگه: خواهش میکنم یک لحظه چیزی نگید و بزارید حرفمو بزنم..
    دوربینا رو فقط واسه نیم ساعت از کار انداختم، پس وقت زیادی نداریم.
    یعنی چه خبری داشته که اینطور خودشو به اینجا رسونده.
    نفس عمیقی میکشه و رو به من میگه:
    دنیل امروز ساعت 4صبح با هلیکوپتر شخصیش به امارت رفته..عاموس و چند تا دیگه از گردن کلفتهاشم با خودش برده.!!
    با تعجب ازش میپرسم:
    -تو این چیزا رو از کجا میدونی،؟؟
    چشماش رنگ ناراحتی میگیره و با صدای آرومی میگه: چون بهار هم باهاشون رفته...؟!قبل از رفتنش این اطلاعات بهمون داد.
    چندباری بهار را به همراه دنیل دیده بودم و حدس میزدم برای چی در کنارش سر میکنه ،از خودم بدم میاد که با وجود مرد بودنم نتونستم کاری بکنم تا یه دختر اینطور از خودش نگذره .
    شهاب سکوت میشکنه و میگه :
    --ولی ما تا محل دقیق اقامتشون رو نفهمیم کجاست نمیتونیم کاری از پیش ببریم.
    ---از اون بابت خیالتون راحت باشه چون بهار خودش از همونجا با سازمان تماس میگیره و اطلاعات رو بهشون میده
    فقط ما باید هر چه زودتر اینجارو ترک کنیم.
    چون اگه دنیل و همراهنش دستگیر بشند و اسراییل از چیزی بویی ببره...
    رفتنمون خیلی سختر میشه.
    نگاهم مستقیم تو چشمای عسلیشه
    دلم خیلی براش تنگ شده بود ولی الان با دیدنش آرامشی به قلبم سرازیر شده که هیچ کجا نظیرش رو ندیدم.
    ولی از فکر اینکه دوباره به ساختمون امنیتی رفتند و دوربینا رو دستکاری کردند اخمم گرفته میشه بر خلاف میل باطنیم با سرزنش میگم:
    -- دیگه حق ندارید کارهای خطرناک کنید و نزدیک ساختمان امنیتی بشید..از اینجا به بعدشو هم بسپارید به ما و به هیچ وجه خودتون رو دخالت نمیدید.
    حالا هم تا دیر نشده بهتره زودتر به اتاقتون برگردید.
    وانیا اول با تعجب نگام میکرد ولی کم کم اخماش تو هم میره اما چیزی نمیگه.
    ولی آیسو انگار طاقت نمیاره و با پوزخند میگه:قربون سنگ پای قزوین برم ...اینا بهش گفتن زکی تو برو خونه ما هستیم.
    یه جوریی خودشونو میگیرند انگار اونا بودند خبرهای به این مهمی رو به ما دادند .
    شهاب خیلی جدی رو به آیسو میکنه و میگه:چرا راه دور بری ..نمیخواد قربون سنگ پای اون ور دنیا بشی ، اگه خیلی دوست داری قربونم بری ،برو
    --شما اول برو یاد بگیر که با شلوار آستین کوتاه جلو دو تا خانم واینستی...بعد بیا نطق کن و قد قد کن.
    و بدون اینکه اجازه بده شهاب چیزی بگه از اتاق خارج میشه ...
    وانیا هم قصد خروج داره.. مچ دستشو میگیرم و تو چشماش زل میزنم
    --کارتون عالی بود ... مطمئنا اگه شما نبودید نمیتونستیم کاری بکنیم
    دستشو رها میکنم ..لبخند زیبایی میزنه که دوتا چال گونه ش خودشونو نشون میدهند. موفق باشیدی میگه و از اتاق خارج میشه.
    قلبم بی قرار تر از قبل خودشو به قفسه سینه م میکوبه .
    این حس که بند بند وجودت خواستارشه، زیباترین حس دنیاست..
    این آرامش که با بیقراری آمیخته میشه بهترین آرامش دنیاست.
    اون رفته بود و من هنوز نگاهم به جای خالیش بود
    شهاب در رو میبنده و با لبخندی که این چند وقته ازش به دور بود میگه:
    --یک ساعته به چی زل زدی ...رفت اقاجان.
    و به سمت تختش میره و زمزمه وار ادامه میده
    --یه روز اون زبون درازتو کوتاه میکنم.. ..بند انگشتی جیغ جیغو..!
    دستی تو موهام میکشم و نفسمو بیرون
    میدم.
    '''' تا دل نشود عاشق
    دیوانه نمیگردد
    تا نگذرد از تن جان
    جانانه نمیگردد
    گریان نشود چشمی
    تا آنکه نسوزد دل
    بیهوده بگرد شمع
    پروانه نمیگردد''''''

    "مولانا "
    

    --اقا خواستند در نبودشون، سموییل کارها رو بدست بگیرد و شما هم تو این مدت ازش پیروی کنید ...!
    شیث عینکشو روی سر کچلش میزاره و ادامه میده: حتما رییس بهتون گفته باید چیکار کنید!!! امیدوارم کارتون رو خوب انجام بدید و خطایی ازتون سر نزنه چون خیلی بد میبینید، هرچند که من خیلی دوست دارم این اتفاق بیفته! .
    پوزخندی میزنه و رو به شهاب میگه:
    نمیدونم چرا رییس دوباره به شماها اعتماد کرده ..
    من اگه جاش بودم همون روز با اون رفیق آشغالتون گردن شماها رو هم میزدم...!
    دستای شهاب مشت میشه ...درکش میکنم ..منم دلم میخواد گردنشو خورد کنم و زبونشو از حلقومش بکشم بیرون و بندازم جلو سگ اربابش،
    تا هر چیزی که لایق خودش و صاحبشه به سپهر پاک و مظلوم نسبت نده.!
    شهاب پوزخندی بهش میزنه .. از روی صندلی بلند میشه و به از در خارج میشه
    اینطور که شهاب گفته بود دنیل ازش خواسته تا تدارکات جشنی که به محض اومدنش بر پا میشد رو بده،و چیزهای لازمه را فراهم کنه.
    این جشن به خاطر ششمین سالگرد پایه گذاری زتاس بدست شروین هر ساله گرفته میشد.
    ''''عمر باند کم بود ولی کشتارش زیاد'''''
    شیث هم از روی صندلی بلند میشه و با حالت دستوری میگه:
    --دنبالم بیا...
    ببین بدبخت بیچاره چقدر تو سری خورده که الان برامن تریپ ریاست بر میداره...
    فقط خدا کنه شهاب هر چه زودتر اطلاعات رو به علیرضا بده و از این جهنم خلاص بشیم ..
    با شیث سوار ماشینش میشیم ..
    از خیابانهای شهر تل آویو عبور میکنیم ... در اسرائیل، تل‌آویو به شهری معروف است که هرگز به خواب نمی‌رود،حتی تا دیرترین ساعات شب نیز برخی خیابان‌ها و بخصوص مراکز تفریح شبانه از جمعیت موج می‌زند.
    شهری که محل بیشترین آموزشها و اهداف شوم است .
    به میدان رابین که از بزرگترین و مهمترین میدانهای شهر است میرسیم
    شیث ماشین رو نگه میداره واز اون خارج میشه.
    --چرا نشستی .پیاده شو!
    از ماشین پیاده میشم و رو به شیث میگم :
    -برا چی اومدیم اینجا
    --کسی که قراره تو رو به محل تحویل گرفتن عضوها ببره ،اینجا قرار گذاشته
    اسمش راشاین و هیکل درشتی داره.
    اول باهاش میری و جنسا رو میگیری ،بعدشم به آدرسهایی که بهت داده شده تحویل میدی .
    میتونی با ماشین من بری چون من اینطرفا کار دارم ..
    .فقط حواست باشه اگه کوچکترین اشتباهی پیش بیاد
    رییس به راحتی از خطایت چشم پوشی نمیکنه .
    قوطی اب میوه تو دستمو چنان فشار میدم که مچاله میشه
    دوساعته اینجا منتظر نشستم ولی خبری از اونی که باید می اومد نیست.
    پامو عصبی تکون میدم ..اگه تا یک ساعت دیگه نیاد برمیگردم.
    کسی از پشت دستشو رو شونه م میزاره
    برمیگردم و به مرد غول پیکری که بی شباهت به عاموس نبود نگاه میکنم
    با تردید میپرسم
    -راشاین؟؟
    نگاهی به اطراف میندازه و میگه
    --به رییس بگو اونایی که قرار بود به دستمون برسند معلوم نیست چطور وسط راه غیبشون زده..
    پیامهایی هم واسه فردین فرستادیم که هیچکدومشون رو جواب نداده .
    قضیه یکم بوداره ... فقط سریع این اخبار رو بهش برسونید
    وسریع از کنارم رد میشه و میره.
    پس زمانش فرا رسید..باید هر چه زودتر بچه ها رو خبر کنم تا از اینجا بریم.
    سریع سوار ماشین میشم و پام رو گاز میزارم
    با اخرین سرعت از لابه لای ماشینها سبقت میگیرم .. به عمارت دنیل که میرسم از ماشین خارج میشم
    شهاب تو محوطه ،همونجایی که سپهر رو کشته بودند پشت به من ایستاده بود ...فاصله زیادی باهاش نداشتم از همونجا صداش میزنم:
    -شهاب
    دستی به صورتش میکشه و سمتم بر میگرده:
    --چه زود برگشتی ..شیث میگفت احتمالا تا شب کار داری
    چشماش قرمز بودند ..نگاهمو به جایی که خون سپهر ریخته شد میکنم ..کاش زمان به عقب بر میگشت .کاش هیچوقت بهش نمیگفتم که اون با سموئیل بره..
    آهی میکشم و آروم میگم :
    -امشب از اینجا میریم .. دخترا رو هم یه جوری خبر کن که آماده باشند.سازمان عملیات پاکسازی رو شروع کرده.
    ---------------*
    
    ##وانیا##
    از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه میکنم ،هوا تقریبا تاریک شده بود ولی من دلم بدجور ه*و*س پیاده روی تو باغ رو کرده بود.
    از پشت در حموم به آیسو میگم
    --آیسو من میرم تا محوطه یکم هوا بخورم ..زود برمیگردم
    صبر نمیکنم تا جواب بگیرم و از اتاق خارج میشم.با قدمهای اروم به سمت باغ حرکت میکنم .به باغ که میرسم روی یکی از نیمکتاش میشینم و به آسمون پر از ستاره نگاه میکنم.
    ''دلم براتون خیلی تنگ شده،اخر بی انصافیه که شما پیش هم هستید ومن اینجا تنها،
    هرچند که همیشه همینطور بوده..هیچ وقت طاقت دوری از همدیگه رو نداشتید .خدا هم اینو میدونست که هر دوتاتون رو باهم برد پیش خودش ..!؟!
    ولی کاش منم از شماها جدا نمیکرد..!
    اهی از ته دل میکشم و تو همون حالت چشمام رو میبندم.
    بابا رضا'' حتی نمیدونم اگه برگردم داداشت منو واسه خاطر کله شقی هام میبخشه یا نه..؟
    به نظرت الان چیکار میکنه...؟به منم فکر میکنه ...؟میگه یه برادرزاده یتیم دارم که اون سر دنیا تو قلب دشمن داره دست و پا میزنه؟
    ---نمیخواهی سرتو بندازی پایین،گردنت اینجور درد میگیره ها!!!
    با ترس به سمت صدا بر میگردم
    نیما بود که با لبخند گل و گشادی نگام میکرد.
    ---نمیخواستم بترسونمت ...فقط دلم نمی اومد بانو زیبای ما ،گردن درد بگیرند
    اخمهامو تو هم میکنم..پسره نچسب فکر میکنه خیلی بانمکه...
    از جام بلند میشم و از کنارش رد میشم ..هنوز یک قدم برنداشته بودم که بازومو محکم میگیره و منو سمت خودش میکشونه
    با پوزخندی که از حرص زیادشه میگه:
    ---مشکلت با من چیه که اینجور باهام رفتار میکنی ؟
    اگه به خ*ی*ا*ن*ت باشه ..تو هم هیچ فرقی با من نداری؟
    تو هم واسه ریختن خون هموطنات الان اینجایی.
    خوبه منم درمورد تو اینطور فکرکنم که یک وطن فروش خائن و کثیف هستی؟؟!!!
    دستشو به شدت پس میزنم و مث خودش بهش پوزخند میزنم و میگم:
    -فکرتو برا خودت نگهدار که از ذهن مریضت و جسم کثیفت نشات میگیره
    اینم بدون من هیچوقت مث تو نیستم و نخواهم بود!!
    هیچوقت تو هیچ کجای دنیا به خاطر پول کثیف یه مشت حرومزاده، خون مردمم نمیریزم و برعکس اگه کسی بهشون چپ نگاه کنه خونشو حلال میکنم .
    تک خنده بلندی میکنه و میگه:
    --- اخی خانم کوچولو ما هم بلده شعار بده!!!
    و بالحن مسخره ای ادامه میده:
    ---فقط میشه بفرمایید الان تو تل آویو ،که دشمن اصلی، همون مردمی که اگه بهشون چپ نگاه کنند خونشون مباحه، چیکار میکنی .؟
    لبخند کجی بهش میزنم و خیلی جدی تو چشماش نگاه میکنم و میگم:
    --این دیگه بستگی به هوش خودت داره بفهمی من اینجا چیکار میکنم.
    تو کمتر از یک ثانیه نیشش بسته میشه و با اخم نگاهم میکنه.
    میدونم یکم تند رفتم و نباید چیزی میگفتم ولی دیگه کنترل زبونم از عهده ام خارج شده بود.
    روم رو بر میگردونم که برم ولی با دیدن هوراد که با اخمهای برزخی نگاهمون میکرد سر جام خشک میشم.
    این اینجا چیکار میکنه...وای نکنه فهمیده باشه ...گند زدی وانیا.. خاک بر سرت که نمیتونی جلو اون دهن وامونده ات رو بگیری!
    ---تو جاسوسی ؟؟!
    
    با ترس دوباره سمتش برمیگردم
    چیزی نمیگم ..در واقع چیزی هم نمیتونستم بگم
    نیما با تردید ادامه میده:
    --- اره دیگه...با این چیزهایی که تو گفتی غیر از این باشه جا انکار داره..
    نکنه تو همدست همونی هستی که اون روز کشتنش؟؟ اره؟؟؟
    با نگاهی که شرارت توش داد میزد با صدای آرومی ادامه میده:
    ---به نظرت این خبر برای رییس چقدر می ارزه
    هنگ کرده بودم ...زبونم قفل شده بود و نمیتونستم حرف بزنم
    هوراد بهمون نزدیکتر میشه و رو به نیما میگه:
    --اینجا چه خبره؟
    ولی نیما بدون اینکه جوابشو بده پا تند میکنه و سریع از کنارمون رد میشه
    وای خدایا نه ...با ترس و صدای لرزون به هوراد میگم
    -برو دنبالش نزار بره
    --چی؟
    -هوراد تو رو خدا نزار بره ...اون فهمیده من جاسوسم
    با چشمهای گرد شده نگاهم میکنه
    --چی میگی وانیا ...
    اشکام تمام صورتمو خیس کردند.حالا که همه چیز داشت تموم میشد و خودم با دستهای خودم گورمو کندم.
    عصبی از خنگ بازی هوراد با مشت به قفسه سینه اش میکوبم و به عقب هلش میدم .هر چند که یک میلی هم از جاش تکون نخورد با صدای بلند داد میزنم:
    -لعنتی رفت ...چرا مث منگولا اینجا ایستادی و من نگاه میکنی
    اخمش بهم گره میخوره ..عقب گرد میده و به سرعت دنبال نیما میره .
    منم پشت سرش حرکت میکنم البته بیشتر شبیه دویدن بود تا حرکت...!!
  
    هوراد یقه پیراهن نیما رو از پشت میکشه..اونم چون حواسش نبود تعادلشو از دست میده و رو زمین میفته.
    نگاهش که به هوراد میفته پوزخندی میزنه و میگه:
    ---حدس میزدم تو هم با اونا باشی ..!!
    میخواد از روی زمین بلند بشه ... هوراد با پا محکم به پهلوش میزنه که صدای بلند آخش در میاد!
    با ترس اطراف رو نگاه میکردم ، هزار جور دعا میخوندم که آدمهای دنیل اینور پیداشون نشه.
    هوراد روش خم میشه و مشتی به صورتش میکوبه
    دستامو جلو دهنم میگیرم تا صدامو خفه کنم ...
    خون از دماغ نیما راه میفته ، با وجود اینکه هیکلش درشت بود ولی نمیتونست از خودش دفاع کنه ،دوباره سعی میکنه از جاش بلند بشه که بازم هوراد بهش اجازه نمیده و با نفرت بهش میگه:
    --اونقدر پست و کثیفی که هویت و اصالتت رو به یه مشت خوک خونخوار فروختی..؟!
    بدبخت..، همینایی که برا پولشون قید کشور و ناموستو زدی فردا روز، که دیگه بهت احتیاج نداشتند و براشون مهره سوخته شدی مثل یه حیوون زیر پا لهت میکنند.
    کاری میکنند روزی صدبار به گوه خوردن بیفتی و از کرده ات پشیمون بشی !
    اونجا چی برات کم گذاشتند که غیرتتو خوردی و یه ابم روش ؟
    نیما همونطور که دراز کشیده بود پاشو بلند میکنه و محکم زیر شکم هوراد میزنه.
    تا هوراد روزمین میفته از جاش بلند میشه و با سرعت به سمت خروجی محوطه میره .
    هولزده رو زمین میشینم و بهش میگم :
    -حالت خوبه ؟
    سرشو تکون میده و با وجودی که دستش رو شکمشه سریع بلند میشه و دنبال نیما میدود.
    خدا منو بکشه که اینطور گند نزنم به همه چیز ، اونقدر گریه کرده بودم که دیدم تار شده بود
    آیسو نفس زنان بهم نزدیک میشه
    --وانیا تو اینجایی...چی شده ؟
    چرا گریه کردی؟
    اون کی بود که شهاب و هوراد به جونش افتاده بودند؟
    با ذوق میگم: تونستن بگیرنش؟..خدا رو شکر ...خدایا ممنونم...!آیسو باید امشب هرچی زودتر از این جهنم بریم --میشه به منم بگی اینجا چه خبره ؟
    اون از شهاب میمون که مث کش تنبون منو دنبال خودش تا اینجا کشید و هی میگفت باید بریم اینم از تو که صورتت مث قورباغه ورم کرده و معلوم نیست چی میگی!
    دستشو میگیرم و دنبال خودم میکشونمش ..
    -آیسو جان الان وقت توضیح دادن نیست ،فقط اینو بدون اگه امشب از اینجا نریم فردا فاتحه مون خونده است ...!
    

    ##هوراد##
    نیما رو محکم به یکی از درختهای پشت باغ میبندیم .
    --هوراد باید یه چیزی پیدا کنیم جلو دهنشو ببندیم تا اگه بهوش اومد سر وصدا نکنه
    -بیخیال داداش ..کسی زیاد اینطرف نمیاد ،تا اون موقع هم که این لندهور بهوش بیاد ما از اینجا رفتیم !
    الانش هم خیلی دیر کردیم ..علیرضا قالمون نزاره خوبه
    شهاب تک خنده ای میزنه و باهم به سمت خروجی میریم.
    ---هی شما اینجا چیکار میکنید
    بخشکه این شانس ..این آشغال دیگه از کجا پیداش شد
    شیث با حالت مشکوک و چشمهای ریز شده نگاهمون میکرد رو به من میکنه و میگه: چرا عضوهایی که باید به طرف قراداد میرسوندی ،نبردی تحویل بدی؟
    با خونسردی ظاهری میگم :
    -چون جنسی به من داده نشد ..
    شیث اخمی میکنه و دوباره میپرسه:
    -یعنی میخواهی بگی راشاین بدقولی کرده و نیوومد ؟
    --نه اتفاقا بعد از دو سه ساعت تاخیر اومد ولی گفت چون نتونسته بودند برای امروز آماده شون کنند ،فردا برم .
    --خیلی خوب خودم باهاشون تماس میگیرم تا دلیلشو بپرسم شما هم برگردید اتاقتون.
    و جلوتر از ما قدم برمیداره ..
    شهاب با سرعتی مث باد به سمتش میره و با ارنج پشت گردنش میکوبه .
    شیث شل میشه و روی زمین میفته ..دستش به سمت کلتی که به کمرش بود میره .
    با پازیر دستش میزنم که کلت چند متر اونطرفتر میفته.
    شهاب با نفرت سمتش میره و با دستاش محکم گردنشو فشار میده
    --میکشمت کثافت ..امروز صبح به کی میگفتی آشغال ...ها ....؟به کی میگفتی ؟به سپهر ؟به داداش من؟ به کسی که کل بچه های هییئت و دانشگاه رو اسمش قسم میخوردند .
    شیث صورتش قرمز شده بود و چشماش از حدقه در اومده بود .دست وپا میزد تا خودش رو از دست شهاب خارج کنه ...ولی اتش کینه و انتقام شهاب اونقدر زیاد بود که اگه حتی الان عاموس با اون هیکلش هم جای شیث بود نمیتونست کاری واسه خلاص شدنش بکنه.
    شهاب اونقدر به گردنش فشار اورد تا دست و پای شیث از حرکت افتادند.
    نگاهی به چشمهای از حدقه دراومدش کردم .
    از دیدن این صحنه نه شوکه شدم و نه ناراحت، برعکس احساس رضایت هم داشتم.
    شهاب شیث را روی زمین پرت میکنه . از رو زمین بلند میشه و با نفرت اب دهنشو جلوش میندازه.
    سرشو بالامیگیره و انگشت اشارشو رو به اسمون بلند میکنه و میگه
    --مرده و قولش ،این از اولیش ، منتظر بعدی ها باش داداش!
    

    کلت شیث رو برمیدارم و یه نگاه به خشاب پرش میندازم.تو این هیچی بازار این کلت غنیمته ،پشت کمرم جاسازیش میکنم و رو به شهاب میگم : بریم
    ---حالا دخترا رو از کجا پیدا کنیم
    همونطور که اطراف رو زیر نظر دارم
    میگم :خنگ که نیستند میدونند باید نزدیک در اصلی منتظر باشند ،
    شهاب سر جاش می ایسته
    با تعجب میگم:چرا ایستادی!
    اخماشو تو هم میکنه و میگه : من هنوز کارم تموم نشده! یه آشغال دیگه رو هم باید بفرستم به درک.
    -دیوونه شدی شهاب!؟ تا الانم خیلی دیر کردیم .مگه نگفتی علیرضا گفته قبل از طلوع آفتاب باید از اسراییل خارج بشیم؟
    -- همیشه جدا از دیگران و یه جور دیگه ای برام قابل احترام بودی و هستی!
    تا اخر عمرم هم نوکرت میمونم داداش.
    ولی الان من کوچکتر ازت میخوام که بری..
    من تا قلبم آروم نشه نمیتونم از اینجا برم...!؟
    نگاهی به عمارت دنیل میکنه و میگه :کمتر از یه ربع ، کارمو انجام میدم و میام.
    وبه سرعت به همون طرف میره.
    -شهاب صبر کن حداقل منم باهات بیام.
    به سمتم برمیگرده و میگه :
    --الان دخترا تنهان و تو خطرند .. اگه تا یک ربع دیگه نیومدم شماها برید منم سعی میکنم هر طور شده به همون آدرسی که علیرضا داد خودمو برسونم.
    و با سرعت از دیدم خارج میشه،
    حتی به شهاب گفتنای منم توجهی نمیکنه.
    پسره نفهم اخر سر خودشو به باد میده .
    با عصابی خراب به سمت خروجی اصلی میرم.
    با چشم دنبال وانیا و آیسو میگردم...!
    --پیس پیس هوراد ما اینجاییم .
    وانیا سرش رو از پشت چند تا درختچه کوچک که نزدیک در خروجی بودند بیرون اورده بود و با لحن زیبایی صدام میزد .
    تو این وضعیت هم بی جنبه بازیام گل کرده بود و قلبم واسه خودش بندری میزد ..
    سرمو تکون میدم و نفس عمیقی میکشم ،هوراد عشق و عاشقیتو بزار واسه بعد پسر!؟
    الان نجات دادن جونش مهم تره...!!!
    
    وانیا کنار میره تا جایی واسه من باز کنه
    رو زمین میشینم و از همونجا نگاهی به در اصلی میندازم . محافظاش تو اتاقک کنار در بودند ..فکر کنم دو یا سه نفری باشند .خدا خودش رحم کنه ، چطور از اینا بگذریم ...!
    وانیا اروم ازم میپرسه: پس شهاب کجاست ؟
    سمتش بر میگردم فاصله زیادی بینمون نبود اینجوری راحت میتونستم یه دل سیر از نزدیک نگاهش کنم
    مث خودش اروم میگم:رفته یه کار نیمه تموم رو تموم کنه..
    همینجا منتظرش میمونیم اگه تا چند دقیقه دیگه نیوومد شماها رو از اینجا خارج میکنم و خودم میرم دنبالش !
    .یکی از مامورین سازمان دو خیابون بالاتر از اینجا، کنار مجسمه بزرگ عقاب با ماشین منتظرماست.شما همونجا میمونید تا ما برگردیم.
    آیسو خیلی جدی میگه: نچ نچ نچ بیچاره حتما نتونسته با دیدنش خودشو کنترل کنه !!
    با تعجب هردو نگاهش میکنیم
    با همون لحن ادامه میده:
    ---دیروز که متوجه درخته شدم حدس میزدم با دیدنش نتونه ازش بگذره.
    وانیا که انگار چیزی جدیدی کشف کرده باشه زود ازش میپرسه:
    -- متوجه چیز جدیدی شدی ..؟از کی حرف میزنی؟؟
    آیسو لبخند کجی میزنه و میگه: میمون خان رو میگم که الان آویزون درخت نارگیل شده!
    وخودش شروع میکنه از خنده ریسه رفتن ،
    وانیا چشم غره ای بهش میره ولی اون توجهی نمیکنه ..با صدای بریده شده از خنده میگه:وای قیافه هاتون خیلی خنده دار شده بود ..همچین نگاه میکردند انگار دارم کی رو میگم ....بابا شهاب میمون که این حرفا رو نداره
    وای خدا مردم از خنده..ودوباره شروع میکنه به خندیدن .
    خدا رو شکر عقلش از این بابت کار میکرد که نباید بلند بخنده .
    اخمی بهش میکنم که در جا خنده شو قورت میده و روشو سمت دیگه ای میگیره .دختره بی مزه ؟ این از کجا میدونه شهاب نارگیل دوست داره...
    خودمم خندم میگیره ولی نمیذارم صورتم چیزی رو نشون بده ..!
    یعنی خوشم میاد لنگه ی خود شهابه !
    اروم از جام بلند میشم و به سمت اتاقک میرم ...از پنجره نگاهی به داخل اتاق میندازم .
    سه تا بودند که البته فقط یکیشون بیدار بود اروم چند ضربه به شیشه میزنم .
    منو که میبینه از جاش بلند میشه و از اتاق بیرون میاد .با زبان عبری میگه :
    --مشکلی پیش اومده
    - بله ..سموییل ازم خواسته بیام و بهتون بگم که فقط یکیتون اینجا بمونه و
    بقیه به ساختمون مرکزی بروند
    انگار میخواهد محافظان قسمت امنیتی رو بیشتر کنند!
    --ما همیشه از شیث برنامه های جدید رو میگیریم ..! حالا چی شده که یکی دیگه رو میفرستند ؟!
    پوزخندی میزنم و میگم :الانم میتونی به همون شیث زنگ بزنی و ازش بپرسی...!البته من تا اون موقع به سموییل ، دلیل نیومدن و سرپیچی کردن از دستورش رواطلاع میدم .

    راهمو میگیرم میرم ...خدا کنه نقشه م کاری باشه . اگه بشه یه جوری از هم جداشون کرد راحت میتونم کنارشون بزنم و راه رو برای دخترا باز کنم.
    -- چند لحظه صبر کن تا بهشون بگم بیایند ..!!
    چشمامو میبندم و نفسمو راحت بیرون میدم .!؟
    
    ##وانیا##
    --عه ..تا کی باید اینجا منتظر بمونیم .!
    -آیسو چقدر غر میزنی ...مگه الکی میشه از اینجا خارج شد ..یه ساعته داری رو مخم رژه میری ..
    وبلندتر از قبل میگم : حالا چته هی وول میخوری ؟
    --وقتی درک و شعور نداری من چیکار میتونم بکنم ...!
    دستشویی دارم میفهمی ،؟ اونقدر بهم فشار اومده که مم..
    صدای شهاب باعث میشه حرفش قطع بشه .
    --بلند شید ، باید از اینجا بریم
    آیسو طلبکار میگه: هی آقا حواستو جمع کن تو رییس ما نیستی که اینجوری بهمون دستور میدی و از رو زمین بلند میشه .
    شهاب دندوناشو از حرص روی هم فشار میده. و با چشمهای سرخ از عصبانیت به آیسو نگاه میکنه .مطمئنم اگه موقعیتش جور بود الان آیسو رو زیر مشت ولگد میگرفت.
    منم همونطور که بلند میشم از شهاب میپرسم:
    -پس هوراد کجاست ..؟ما که نمیتونیم بدون اون از اینجا بریم.
    نگاهشو از آیسو که بیخیال نگاهش میکرد میگیره و نفسشو با صدا بیرون میده:
    --هوراد بیرون از اینجا دور واطراف رو زیر نظر داره ..منو فرستاد شما رو با خودم ببرم تا زودتر از این جهنم وامونده بریم
    و روشو سمت آیسو میکنه و ادامه میده:
    بانو لطف میکنید یکم سریع تر بیایید
    تا طلوع افتاب چیزی نمونده !
    از کل کل بچه گانه شون خندم میگیره
    منو و آیسو جلو تر از شهاب از در اصلی خارج میشیم
    با تعجب از شهاب میپرسم :پس هوراد کو؟ تو که گفتی اینجا ایستاده؟
    --نمیدونم ..به من که اینطور گفت .حتما جلوتر از ما رفته علیرضا رو خبر کنه .!
    چراغهای خیابان اونقدر زیاد بودند و روشن ، که شب با روز فرقی نمیکرد.
    آیسو در گوشم آروم میگه:خودتو کشتی از بس هوراد هوراد کردی.؟
    یه فکری به حال من کن که دارم مترکم.
    خودمم نمیدوم چرا دلواپسش میشدم.من که جز طعنه و کنایه چیز دیگه ای ازش ندیدم .پس این نیرو چیه که منو سمتش میکشونه ..؟
    یک مازاراتی مشکی که تمام شیشه هاش دودی بودند جلومون ترمز میگیره .
    یه لحظه ترسیدم که از آدمهای دنیل باشه ولی با دیدن هوراد که از ماشین پیاده شد، خیالم راحت میشه.
    همه سوار ماشین میشیم اینجور که گفته شد از طریق مرزهای جنوبی وارد لبنان میشیم و از اونجا اگه خدا بخواهد به کشور بر میگردیم..!
    علیرضا با اخرین سرعت حرکت میکردو بیشتر هم سعی داشت از راهای مخفی و دور از اتوبان و خیابانهای اصلی عبور میکرد.
    آینه جلو رو تنظیم میکنه ونگاهی به پشت سرش میندازه، تو همون حالت میگه:دیگه داشتم از اومدنتون ناامید میشدم..!
    هوراد با صدای خسته ای و میگه: چند نفر باید حساب پس میدادند .
    شهاب جمله اش رو ادامه میده: که بدجور دادند .
    روح داداشم اروم گرفت ...فقط اون دنیل کثافت مونده که تقاص خونهای بی گ*ن*ا*ه ریخته شده رو پس بده!
    علیرضا سرعتشو بیشتر میکنه و با ناراحتی میگه:خدا رحمتش کنه! خیلی پسر خوبی بود.خدا میدونه روزی صدبار خودمو مواخذه میکنم که چرا اون عکسها و برگه ها رو دستش دادم تا واسه رابط سازمان تو ترکیه ببره.
    آهی میکشه و سعی میکنه جو بدی که تو ماشین حکم فرما شده بود رو عوض کنه ،میگه :
    ولی در کل کارتون عالی بود ...
    اگه خدا کمک کنه و بچه های سازمان هم بتونند دنیل رو به دام بندازند، پرونده زتاس برای همیشه بسته میشه.
    سرمو به شیشه ماشین میچسبونم و بی صدا اشک میریزم .اشک شوقی که با غم وجودم یکی شده بود .
    بابا رضا کار نیمه تمومت رو تموم کردم .. دعا کن دنیل منفور هم زودتر بره بجهنم تا اتش انتقامم خاموش بشه .@
    خدا رو شکر، عملیات به خوبی پیش رفت . هرچند هنوز کامل از تیررس دشمن خارج نشده بودیم و هران ممکن بود خطری تهدیدمون کند.
    اینطور که علیرضا در مسیر برامون از خودش میگفت
    سی و پنج سالش بود و بالغ بر شش سال در اسرائیل زندگی میکرد تا نیروهای نفوذی سازمان رو که به اونجا می امدند ساپورت کند و اخبار مهم رو از اونا میگرفت و به سازمان اطلاع رسانی میکرد .
    
    هوراد رو صندلی جلو ،کنار علیرضا نشسته بود.
    ما سه تا هم پشت بودیم طوری که آیسو در وسط و مرز بین من و شهاب بود و چقدر سر این موضوع که چرا اونو کنار شهاب انداختم، به جونم غر زد !
    تو مسیر آیسو مداوم سر جاش تکون میخورد.من که میدونستم دردش چیه، زیاد اهمیت نمیدادم چون موقعیت طوری بود که نمیشد ریسک کرد و ماشینو نگه داشت ..!
    آیسو بیچاره هم مجبور بود با این معضل کنار بیاد تا از منطقه خطر دور بشیم .ولی شهاب از تکون خوردنهای آیسو به تنگ اومده بود و چند بار بهش هشدار داد که این همه تکون نخوره ..!
    در گوشش اروم میگم:
    آیسو بهش فکر نکن ..سعی کن بخوابی!
    --حرفا میزنی! تو بودی اونم تو این جاده خاکی که پر از چاله و چوله است با این وضعیت راحت میگرفتی میخوابیدی؟
    -میخواهی بهشون بگم ماشین رو نگهدارند تا بری کارتو انجام بدی؟
    یکی میزنه تو سرم میگه: تو این بر و بیابون واسه یه دسشویی رفتن خودمو خوراک گرگ و شغالا بکنم ؟ خواهشا تو نظر نده بزار به درد خودم بمیرم.
    شهاب کمی خودشو جلو میکشه و میگه:
    ---علیرضا یه جا نگهدار من قضای حاجت دارم و کنترلش داره از دستم خارج میشه!
    علیرضا از آینه جلو نگاهی بهش میندازه و با خنده میگه:ده کیلومتر جلوتر یه خرابه است مشکلی که نداری؟
    ---قربونت داداش اب باشه همه چی حله.
    من وآیسو با چشمهای از حدقه دراومده نگاهش میکنیم ولی اون بیخیال با ساعت دستش ور میره.
    وقتی نگاه خیره ما رو میبینه سعی میکنه خنده اش رو مهار کنه و عادی رفتار کنه ،
    با حالت طلبکارانه میگه:
    ---چیه ؟چرا اینطور نگاهم میکنید ...!
    آیسو اروم بهش میگه : نگو که باید فالگوش ایستادن رو هم به بقیه صفاتت اضافه کنم ؟
    شهاب پوزخندی میزنه و جواب میده
    ---میل خودته ! و روشو ازش میگیره و از شیشه بیرون رو نگاه میکنه .

    چند کیلومتر جلوتر علیرضا ماشین رو نگه داشت و از ماشین پیاده شد .
    هوا اونقدر تاریک بود که چشم ،چشم رو نمیدید .
    چراغ قوه اش رو روشن میکنه و از صندوق عقب یه پنج لیتری اب در میاره و به دست شهاب میده...!
    هوراد هم از ماشین پیاده میشه و به کمک علیرضا که کاپوت رو بالا داده بود میره.!این وسط فقط ما سه تا تو ماشین بودیم ،شهاب نیم نگاهی به آیسو میندازه ولی آیسو سرشو پایین گرفته بود و انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش واسه همچین لحظه ای بال بال میزد .
    نیشگونی از بازوش میگیرم و اروم در گوشش میگم :چرا مث ماست اینجا وارفتی .پاشو برو دیگه.
    همونطور که بازوش رو میماله میگه:بیشعور من میترسم برم تو اون خرابه .اگه تا خود تهران شده تحمل میکنم ولی تنهایی اونجا نمیرم.
    پوفی میکنم و میگم:
    -باشه منم باهات میام ..خوبه؟
    خوشحال کف دستشو بهم میکوبه و با نیش باز میگه: معلومه که خوبه...اینجوری اگه یه وقت گرگا خواستند بهمون حمله کنند تو رو پرت میکنم جلوشون تا خودم فرار کنم .
    شهاب نچ نچی میکنه و با تاسف سرش به طرفین تکون میده ... در ماشین رو باز میکنه ولی قبل از اینکه کامل بیرون بره میگه: من از دور حواسم بهتون هست فقط زودتر بیایید .وبه سمت هوراد و علیرضا میره
    آیسو چینی به دماغش میده و میگه :
    --واه واه ! خدا به دور...! این خودش از صدتا گرگ و شغال بدتره و اونوقت واسه ما قپی میاد .
    و حرف شهاب رو با لحن مسخره ای تکرار میکنه: من از دور حواسم بهتون هست .پسره میمون!
    با حرص دستشو میگیرم و از ماشین پیاده اش میکنم ..این دختر اصلا قدر شناس نیست.


    ## دانای کل ##
    دو روز از امدنش به امارات میگذشت ولی هنوز نتوانسته بود فرصتی پیدا کند تا به سازمان ادرس محل اقامتشان را بدهد.
    در این دو روز به جز صبح امروزش که دنیل به دور همی اعضای باندش رفته بود ، بیشترش به گشت و گذار و رفتن به جاهای دیدنی دبی گذشت .
    از پارک آبی وادی تا جزایر پالم الجزایر ...!
    حتی هتلی که در ان اقامت داشتند یکی از زیباترین هتلهای جهان به شمار میرفت ..جایی که دور تا دورش اب بود و بنا را روی یک تکه خشکی ساخته بودند .
    ولی با وجود زیبایی های این شهر ، بهار دلش ماتمکده بود .
    فردا شب به اسراییل بر میگشتند و او دلش نمیخواست به همین راحتی از فرصت طلایی به وجود امده بگذرد
    تنها راهی که برایش می ماند تا روح و جسم تسخیر شده اش را از دست شیطان رها کند ، مهمانی امشب بود،
    جشنی که یکی از بزرگان عرب برایشان تدارک دیده بود.!
    دستهای دنیل دور ک*م*ر*ش حلقه میشود
    نفسهای گرمی که گوشش رو ازار میداد
    دنیل ارام در گوشش زمزمه میکند:
    --تو چرا هنوز بیداری...مگه نگفتم استراحت کن تا برای بزن و برقص امشب انرژی داشته باشی ..من پارنتر شل ول دوست ندارم! میخوام تا خود صبح خوش بگذرونیم .باشه؟
    بهار در دل اهی میکشد و سرش را تکان میدهد.
    ***************
    حوله را دور موهای بلندش میبندد و از حمام خارج میشود.
    زنی تپل روی صندلی نشسته بود و با لبخند به او نگاه میکرد .با تعجب به سمت دنیل نگاه میکند
    دنیل تعجب بهار را که میبیند با خنده میگوید:
    -عزیزم ..این خانم رو من خبر کردم ،تا تو رو واسه امشب اماده کنه . میخوام امشب مث تک نگین انگشتر بدرخشی.
    چشمکی میزنه و ادامه میدهد: البته تو اونقدر خشکلی که نیازی به ارایش نداری!؟
    ولی خوب یک شب هزار شب نمیشود.
    به سمت حنیفه بر میگردد و میگوید:
    من تا دوساعته دیگه بیرون کار دارم .تا اون موقع میخوام اماده باشه.
    حنیفه از جایش بلند میشود و با ناز، با زبان انگلیسی بله کشداری میگوید.
    بهار از عشوه شتری اون خنده اش میگیرد ولی هر جور شده خنده اش را مهار میکند
    
    دنیل کتش را میپوشد و از در خارج میشود.
    حنیفه با دست صندلی را نشان میدهد.
    در دل خود این دختر زیبا را تحسین میکرد و به آرایشی که میتوانست روی چشمان زیباییش پیاده کند فکر میکرد.
    بهار الی رغم میلش روی صندلی مینشید ..
    از اینه به حنیفه نگاه میکند و خیلی جدی میگوید :به هیچ وجه دوست ندارم شبیه عروسکهای پشت ویترین بشم .پس سعی کن آرایش ساده ای رو صورتم انجام بدی
    حنیفه با وجود اینکه دوست نداشت کسی در کارش دخالت کند ولی بلاجبار چشمی میگوید و مشغول کارش میشود.
    با انهمه پولی که از مرد همراهش گرفته بود چیزی هم نمیتوانست بگوید .
    کارش که تمام شد کمکش کرد تا لباس شبش را که یک دکلته مشکی بود و تضاد زیبای با پوست سفیدش ایجاد میکرد تن کند.
    تا امدن دنیل نیم ساعتی مانده بود وقت را مناسب دید تا هر چه زودتر با سازمان تماس بگیرد .
    نگاهی به حنیفه میاندازد وقتی او را مشغول جمع آوری وسایلش میبیند
    نفسش را برای چند ثانیه حبس میکند تا جایی که اشک در چشمانش جمع شد
    دستش را روی قلبش گذاشت و با فریاد بلندی خودش را محکم روی زمین میاندازد ،
    حنیفه اول با تعجب نگاهش میکرد ولی وقتی صورت قرمز و اشکهای حلقه شده در چشمانش را دید سریع نزدیکش شد:
    _ خانم ... خانم یهو چی شد ..؟ شما که حالتون خوب بود؟
    بهار دستش را گرفت و با صدای خشدار و بریده میگوید: قرصامو از تو کیفم بیار.
    _ کیفتون کجاست؟
    بهار با دست به اتاقی که در سوییتشان بود اشاره میکند
    حنیفه سراسیمه از جایش بلند میشود و به سمت اتاق میرود .
    همین که وارد اتاق میشود بهار به سرعت سر کیفش میرود و گوشی همراهش را برمیدارد
    حنیفه ناامید از پیدا کردن کیف ، از اتاق بیرون میاید ولی با دیدن بهار که سرو مرو گنده درحال صاف کردن لباسش بود ،با تعجب میپرسد:
    _ خانم حالتون خوب شد؟
    بهار با غرور و خیلی جدی میگه : یه وقتایی اینطوری میشم ولی الان حالم خوبه .. !
    کارت خوب بود، میتونی بری و با دست در رو نشون میده.
    حنیفه گیج از رفتار بهار بقیه وسایلش رو هم سریع جمع میکند و بیرون میرود..
    بهار خیلی سریع رمز گوشی را رو باز میکنه و با رابط سازمان تماس میگیرد .
    ادرس هتل و همینطور محل دقیق جشن امشب رو به او میدهد و از او میخواهد که سریع دست به کار شوند!
    بعد از اتمام تماس شماره را حذف میکند
    گوشی حنیفه را زیر میز درابر میاندازد و نفسی از سر راحتی میکشد.
    انگار بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود .
    خنده ای از ته دل میکند و خودش را روی تخت رها میکند.
    بزودی کابوس چند وقته اش تمام میشد و او چقدر از این موضوع خوشحال بود.
    ## وانیا##
    علیرضا به سمت یکی از برجهای دیدبانی میره .چند نفر اول اونو خوب بازرسی میکنند و سپس با خودشون میبرند.
    با کلی دردسر تونستیم از مرز اسراییل بگذریم و وارد خاک لبنان بشیم .
    هوا گرگ و میش بود و سرماش تنمون رو می لرزوند .من که فقط با یه تونیک نخی بودم و شلوار جین .تنها خوبیم این بود کلاه گیسم سرمو گرم نگه میداشت.
    آیسو هم مث من بود با این تفاوت که لباس اون کمی از مال من ضخیم تر بود.
    روی زمین کنار آیسو میشینم و مثل اون دستامو دور پاهام حلقه میکنم.
    _تو هم سردت شده..؟
    چشمامو میبندم میگم :
    _اره..!
    __ به نظرت چرا این میمونا ، فردین بازیشون گل نمیکنه لباسشونو بدهند به ما بپوشیم .
    نگاهمو سمت پسرا میکشونم .
    شهاب مث ما روی زمین نشسته بود و سنگهای زیر پاشو اینور و اونور میکرد.
    یه تیشرت ابی نفتی به تن داشت که بعضی جاهاش جر خورده بود.
    به احتمال زیاد با ادمهای دنیل درگیر شده بود چون اینو میشد از روی لباس و لب زخم شده اش فهمید!
    به هوراد نگاه میکنم که بر خلاف ما ،سر پا ایستاده بود و به قسمتی که علیرضا رفته بود نگاه میکرد .
    قدش بلند بود و اگه کنارش می ایستادم شاید به زور تا زیر شونه اش میرسید.
    پیراهن استین کوتاه جذبی به رنگ خاکستری تنش بود .
    دوباره به آیسو نگاه میکنم و میگم:
    _منم فکر میکنم خیلی بیشعورن که نمیتونند پیراهن های پاره پورشون رو به ما بدهند بپوشیم تا یخ نزنیم!
    نگاهی به هوراد میندازه و اروم میگه:
    _ تا دیروز فکر میکردم شهاب بیشعوره..نگو این دستهای رفیقشو از پشت بسته !
    پوزخندی میزنم و به چند ساعت پیش فکر میکنم.
    وقتی داشتیم از مرز اسراییل رد میشدیم یکی از مامورای مرزی که بیرون از دیدبانیشون در حال گشت بود متوجه ما میشه!
    چون کمی از مقعرشون دور بود باید با تیر اندازی بقیه رو خبر میکرد
    هنوز دستش به اسلحه اش نرسیده بود که هوراد سریع خودشو بهش رسوند و با یک حرکت گردنشو محکم به یک سمت چرخوند .و از پا درش اورد.
    
    فقط یکی رو کم داشتیم از دهنای باز و چشمهای از حدقه دراومدمون فیلم بگیره.مطمئنا سوژه خنده خیلیا میشدیم.
    هوارد چنان با سرعت اینکار رو کرده بود .که حتی اون سرباز بخت برگشته هم فرصت اینکه عکس العملی انجام بده، نداشت.
    بدتر از اون وقتی بود که با اخم سمت ما برگشت و با لحن تندی به آیسو هشدار داد صداشو کنترل کنه و این همه غر نزنه و اینجوری جونمونو به خطر نندازه!
    بیچاره آیسو کپ کرده بود .
    البته تقصیری هم نداشت وقتی هوراد اینطوری اخم میکرد ناخدااگاه ادم ازش حساب میبرد.
    ولی از ابهتش خوشم اومد لااقل در دهن آیسو رو بدجور بست.
    به خاطر دو دونه تاولی که پاش زده بود همه رو کفری کرد.
    تا جایی که حتی شهاب بهش گفت حاضره رو کولش سوارش کنه به شرطی که اینهمه نق نزنه.
    ولی آیسو به گمان اینکه شهاب مسخره اش میکنه با صدای تقریبا بلندی سرش داد زدو گفت: اورانگوتان بد ترکیب ، تو اگه دماغتو بگیرم جونت در میاد اونوقت منو میخوای کول کنی.
    حالا من مونده بودم شهاب با این هیکل ورزشکاریش که میتونست بیست تا مث ایسو رو ،روی دست بلند کنه چه جوری به وسیله آیسو جونش در میاد !
    خلاصه اگه هوراد اون سرباز رو ناکار نکرده بود الان ما به خاطر فریاد آیسو خانم ،جان به جان افرین تسلیم کرده بودیم.
    
    آیسو با شونه اش به شونه م میزنه و میگه:
    _اورانگوتان رو ببین چطور حس گرفته ...بدجورآدمو وسوسه میکنه حالشو بیگیره ؟
    نگاهم رو سمت شهاب میکشونم، پاهای دراز کردشو روی هم گذاشته بود و دست به سینه چشماشو بسته بود ..معلومه که خیلی خسته اس ،درست مثل من که دوست داشتم حداقل واسه پنج دقیقه هم که شده یه جای آروم در آرامش کامل بخوابم .
    ایسو سنگ کوچکی برمیداره و با لبخند شیطانی که روی لب داره میگه: اینجا رو داشته باش..
    سنگ رو به سمت شهاب بدبخت پرت میکنه و همزمان داد میزنه : فرار کنید ،حمله کردند
    شهاب بیچاره ،فارغ از این دنیا، ده متر به هوا میپره !سریع دستشو روی پیشیونیش میزاره و با چشمهای گرد شده اطرافو نگاه میکنه
    آیسو واکنش شهاب رو که میبنه شروع میکنه با صدای بلند به خندیدن.
    این دختر واقعا دیوونه بود .چطور میتونست تو همچین موقعیتی که ادم هزارتا فکر و استرس به سراغش میوومد از این شوخیا بکنه ؟!
    شهاب کم کم از شوک خارج میشه و با دیدن خنده روی عصاب آیسو، با خشم سمتش یورش میبره ؟!
    از حرکت یهویی شهاب هم خنده آیسو قطع میشه و هم چشمهای من درشتر!
    دستشو بالا میبره تا به صورت آیسو بکوبه .چشمامو میبندم و هیع بلندی میکشم؟!
    هرچند که از سیلی خوردن آیسو به هیچ وجه ناراحت نمیشدم .
    دختره نفهم انگار کک به جونش افتاده بود که به پر وپای پسر بدبخت میپیچید !
    لای یکی از چشمامو اروم باز میکنه تا ببینم چرا صدایی ازشون درنمیاد.
    شهاب هنوز دستش بالا بود و نگاهش خیره به چشمهای آیسو .
    آیسو با لبهای جلو اومده مث بچه ها میگه:
    _ فقط میخواستم باهات شوخی کنم. نمیدونستم ناراحت میشی!
    شهاب دستشو مشت میکنه و پایین میندازه و با صدایی که سعی میکرد بلند نباشه میگه:
    _ اگه همون موقع من چشممو باز میکردم و سنگ به جای پیشونیم اونجا میخورد میخواستی چیکار کنی ؟
    آیسو سرشو پایین میندازه
    صورتش از اشک خیس میشه اروم میگه:
    _معذرت میخوام
    شهاب عمیق نگاهش میکنه و با گفتن لعنتی از کنارش رد میشه.
    هوراد که نمیدونست ماجرا از چه خبره با تعجب به آیسو و شهاب نگاه میکرد !
    صدای فین فین آیسو سکوت اونجا رو پر کرده بود .کمی خودمو سمتش میکشونم و میگم:
    _اخه این چه شوخیه که میکنی!؟
    اونم الان !؟ تو این موقعیت؟
    خدایی اگه شهاب این شوخی رو با خودت میکرد میدونستی الان چیکار میکردی؟
    _خودم فهمیدم کارم تا چه حد بد بوده تو رو خدا تو دیگه سرزنشم نکن....!
    من فقط میخواستم یکم بخندم...؟! به درست و غلط بودنش فکر نکردم !دوباره هق هقش شروع میشه.
    از دور علیرضا به همراه یک مرد دیگه به سمتمون می اومدند.........!
    با نزدیک شدن اونا ،از جام بلند میشم ودستمو سمت آیسو میگیرم.
    اشکهاشو پاک میکنه و دستشو تودست میزاره و از جاش بلند میشه.
    علیرضا نگاهی به تک تکمون میندازه و میگه:
    همونطور که گفتم تمام هماهنگیهای لازم از قبل صورت گرفته شده بود!
    به مرد همراهش اشاره میکنه و ادامه میده:
    این آقا ابو اسحاق هستند و قراره تا بیروت ما رو همراهی کنه.
    سرشو به نشانه سلام کردن تکون میده و با هوراد و شهاب دست میده
    بهش میخورد تقریبا هم سن و سال علیرضا باشه ..
    چهره اش معمولی بود ولی از خنده روی لبهاش مشخص بود که مردی خوش برخورد باشه
    علیرضا صحبتش رو ادامه میده:
    این چند وقته حسابی خسته شدید و مطمئنا خواب کافی هم نداشتید .
    امروز استراحت کنید که ان شالله ،فردا به کشور برگردید.
    هوراد لبخندی میزنه و میگه:
    _علیرضا انگار میخواهی رفیق نیمه راه بشی ؟
    علیرضا دستشو رو شونه هوراد میزاره ومیگه:
    _شاید هیچکدومتون به اندازه من دلتنگ برگشتن پیش خوانواده ش نباشه...ولی چه باید کرد، بهم خبر دادند باید چند ماهی اینجا بمونم .
    اونا حرف میزدند و من تنها تو یه فکر سر میکردم .
    '''اونم دنیل راد بود.''
    میدونستم ، فردین آشغالی که مهاجران بدبخت رو به دام می انداخت و یا فرهاد مدنی و خیلیای دیگه که شاخه های اصلی باند زتاس بودند، دستگیر شدند و به زودی مجازات میشدند .
    همه دم از موفقیت میزدند ولی من تا نابودی کامل زتاس که اونم فقط با مردن دنیل ممکن بود ، نمیدیدم قلبم آروم نمیگرفت.
    خدایا یعنی تا حال تونستند دستگیرش کنند ؟
    بی هوا از علیرضا میپرسم :
    تونستند دنیل رو گیر بندازند .
    --تونستند دنیل رو گیر بندازند
    حرفشو قطع میکنه و نگاهش رو سمت من سوق میده.
    بعد از مکث کوتاهی میگه:
    __ دیشب بعد از اینکه ادرس جایی که دنیل سکونت داشت به دست بچه ها رسید بلافاصله خودشون رو به اونجا رسوندند .
    و تونستند خیلی از اون قاچاقچیها رو که سالها بود دم به تله نمیدادند رو دستگیر کنند.
    بی طاقت میپرسم:
    دنیل چی ؟اونم گرفتند؟
    نفسشو بیرون میده و میگه:
    متاسفانه اون تونست فرار کنه البته
    اینطور که فرمانده میگفت نیروهای ما دنبالش هستند .و به زودی دستگیرش میکنند .
    آیسو میپرسه:
    _ بهار چی شد ؟
    __ چیزی از جزئیات بهم گفته نشده .فقط در همین حد که دنیل فرار کرده.
    وزنم سنگینی میکنه روی پاهام .شل میشم و روی زمین میفتم'
    صدای علیرضا تو سرم اکو میشه:
    متاسفانه تونست فرار کنه......دنبالش هستند ....تونست فرار کنه.....
    آیسو کنارم میشینه با ناراحتی میپرسه:
    _وانیا حالت خوبه
    پوزخندی رو لبام نقش میبنده.
    با صدای لرزونی میگم:
    -باید خوب باشم ....داره میگه اون حیوون فرار کرده اونوقت من باید خوب باشم.
    دوسال از عمرمو بیخودی حروم نکردم که الان خبر فرارشو بفهمم ،فقط به این امید بودم تا یه روز اون اشغال دستگیر بشه و تاوان خون پدر و مادرم رو پس بده. حالا میگن فرار کرده..
    برام مهم نیست چند تا حیوون دیگه رو گرفتند چند تا تشکیلات رو نابود کردند ..من فقط میخوام دنیل دستگیر بشه و تقاص پس بده!》!
    و اشکهایی که رو زمین سرازیر میشدند ..هر قطره اش به یاد پدر و مادری پایین میریخت که یک حیوون جونشون رو گرفته بود
    چرا کسی منو درک نمیکنه...!
    با دست محکم اشکهامو پاک میکنم و بلند میشم.
    نگاه ترحم انگیزشون حالمو بهم میزنه...وانیا قوی باش ...نزار اینجور نگاهت کنند ...نزار برات دلسوزی کنند...محکم باش.
    روبه علیرضا میگم :من تا دنیل گیر نیفته جایی نمیرم
    اصلا برمیگردم تل اویو ،
    علیرضا نگاه تاسف بارش رو تو چشام میندازه و آروم میگه:
    __دختر رضا باید قویتر از این حرفا باشه. مطمئن باش دنیل سزای کارهای کثیفشو به همین زودیا پس میده.
    حرفشو قطع میکنم و بلندتر از قبل میگم:
    منطق من این حرفا حالیش نیست. من نمیتونم برگردم و راحت بشینم تو خونه ای که صاحباش بدست اون اشغال کشته شده .
    زنده اتیششون زدنند.. میفهمی چی میگم ؟ مامانم اگه نوک انگشتش میسوخت کلی بیقراری میکرد... اون بی شرف اتیشش زد ...میفهمی زنده سوزوندش.
    هر شب کابوس میبینم .... جیغ های مامانم تو گوشمه...فریاد های بابام ...مگه مردن بدتر از اینم هست؟
    من برمیگردم تل آویو ...باور کن میتونم ..از پسش بر میام ...؟
    _بهتره تمومش کنی ...همه امروز برمیگردیم
    
    هوراد با اخم به چشمهای خیسم زل زده بود حرفشو ادامه میده:
    _اینجا به بعدش دست سازمانه که دنیل رو دستگیر کنند.
    از این بابت هم مطمئن باش که اونا خیلی بهتر از ما میتونند این کار رو انجام بدهند.
    علیرضا اون دوتا مردی که لباس نظامی تن کرده بودند، با خودش همراه میکنه و کمی دور تر از ما شروع به حرف زدن میکنند ،مطمئنم فقط واسه حفظ ابرو اونا رو از ما دور کرد.
    از حرفهای هوراد امپر میسوزونم و
    اخمهام تو هم میره...این چیکاره منه که برام تعیین و تکلیف میکنه ..اینقدر از خبر فرار کردن دنیل ناراحت بودم که رو رفتارم کنترلی نداشتم .
    - فکر نکنم این موضوع به شما ربطی داشته باشه. من اگه بخوام برم ،میرم و به کمک هیچکدوم از شما هم نیازی ندارم.
    تو هم خواهشا تو کاری که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن!
    در کمتر ازیک ثانیه چشماش قرمز میشند، دندونهاشو روی هم فشار میده و میگه:
    _ مثلا میخواهی چی رو ثابت کنی ..؟
    احمق بودنتو ؟از یه بچه دوساله هم بپرسی میفهمه اگه برگردی همون بلایی که سر سپهر خدابیامرز اوردن بدترشو سرت میارند.
    در ضمن یاداوری میکنم الان،در اینجا من مافوقتم، پس خیلی به این موضوع ربط دارم
    وقتی میگم امروز میریم یعنی حرف دیگه ای نمیخوام بشنوم..!
    قیافش اونقدر وحشتناک شده بود که جرات جیک زدن نداشتم .
    صورت و چشماش از عصبانیت قرمز شده بود ..خودم میدونستم دارم بی منطق حرف میزنم .ولی دل غم دیدم نمیذاشت عقلم کار کنه.
    دوباره میخواستم ساز ناسازگاری رو بزنم
    هوراد انگشتش رو بالا میاره و جلو دماغش میزاره :
    _ هیسسسس ،گفتم نمیخوام چیزی بشنوم ...!
    بعد از چند ثانیه نگاهش رو از من میگیره و به سمت علیرضا وابو اسحاق میره.
    دوباره گریه م از سر گرفته میشه،روی زمین میشینم و بی صدا اشک میریزم .. نمیتونستم اینطوری برم ...من به بابام قول دادم کار نیمه تمومش رو تموم کنم ..حالا چطور برگردم ..؟!
    شهاب کنارم میشینه ،
    _میدونم چه حسی داری ...اینکه قلبت اتیش گرفته و تو خودت میسوزی،ولی دستت به جایی بند نیست . اهی میکشه و ارومتر از قبل میگه:
    هنوزم هر دقیقه یاد سپهر میفتم و اتیش میگیرم .
    یاد مظلومیتش ..یاد خاطرات خوبمون
    هنوزم نمیدونم اگه برگشتم جواب مادرشو چی بدم .
    وانیا غصه چی رو میخوری ...مگه به بزرگی خدا وعدالتش شک داری ؟
    اگه اون خداست نمیزاره خون ریخته شده بی جواب بمونه..یادت نره دنیا دار مکافاته ..این حرفو ازمن ،به عنوان یه دوست یا یک برادر قبول کن :
    ''''دنیل به بدترین شکل تاوان کارشو تو همین دنیا پس میده''''
    

    ##هوراد##
    شهاب پتو رو کنار میزنه و روی تخت نیمخیز میشه:
    _وجدانا خودت خسته نشدی اینهمه از این ور اتاق به اونورش رفتی؟
    با حال زاری ادامه میده:
    جون هرکسی دوست داری بیا بگیر بخواب ...بزار ماهم بخوابیم..!
    اخه چهارساعته چی رو داری متراژ میکنی ؟
    فقط نگاهش میکنم .حتی حوصله اینکه جوابشو بدمم ،ندارم.
    شهاب بیچاره حق داشت غر بزنه .از وقتی که به بیروت رسیدیم و پا گذاشتیم تو هتل ، کارم گز کردن اتاق شده بود...!
    موهامو از دوطرف چنگ میزنم و روی تخت میشینم'
    سرم داره منفجر میشه...من چم شده ...واسه چی قلبم اروم نمیگیره؟
    نگاهی به ساعت میکنم ، 3صبح بود و ما باید فردا به کشور برمیگشتیم .
    اما مگه میشه همینجوری برگشت؟
    وانیا حق داشت بی تابی کنه و بگه برنمیگرده.؟
    هدف ما از اول دنیل بود، نه نوچه ها و زیر دستاش.
    کاری که شروع کردم رو نمیتونم نصفه و نیمه به امون خدا ول کنم و منتظر بشینم ،آیا دنیل تو دام میفته یا که نه...!؟
    باید یه فکر اساسی بکنم ...!
    علیرضا میگفت بهار تو اخرین تماسش به سازمان ، از فرار دنیل به کاراکاس خبر داده ! میدونسته تموم راها به اسراییل تحت نظر اینترپل قرار گرفته شدند، واسه همین به امریکای مرکزی خونه دوم جنایتهاش فرار کرده بود.
    اینجور که مشخصه، خدا رو شکر ماهیت بهار لو نرفته و اونم باهاش به ونزوئلا رفته....!
    نفسمو بیرون میدم و نگاهی به شهاب میندازم.معلومه از خستگی فشار زیادی بهش اومده که اینطور راحت خوابیده..!
    یکی از پاهاش از تخت آویزون شده بود و دهنشم به اندازه ای که بشه یه پرتقال توش جا بدی، باز مونده بود!
    لبخند خسته ای میزنم ، اگه آیسو اینجا بود و طرز خوابیدنش رو میدید
    کلی متلک بارش میکرد...!
    از جام بلند میشم ...باید به اتاق علیرضا برم و از کاری که میخواهم بکنم اگاهش کنم.
    من ادم کار نیمه تموم نبودم و نیستم ...یا کاری شروع نمیکنم یا اگه هم کردم تا اخرش پاش می ایستم که بهش خاتمه بدم .》
    
    به اتاق علیرضا میرسم ..! چند ضربه به در میزنم و منتظر میمونم ..باصدای عطسه یه نفر، به پشت سرم نگاه میکنم، ولی جز گلدون بزرگی که گوشه راهرو بود هیچ چیز دیگه ای نمیبینم ..؟!
    شونه ای بالا میندازم حتما خیالاتی شدم. دستم بالا میره تا ضربه دیگه ای به در بزنم که با صدای بله گفتن علیرضا دستمو پایین میندازم.میگم:
    _هورادم ..لطفا در رو باز کن !؟
    در باز میشه و چهره متعجب علیرضا نمایان... جای تعجب هم داشت ساعت 3.5 صبح اومدم در اتاقش.
    از جلوی در کنار میره تا وارد بشم.
    __خیر باشه...چی شده که این وقت شب به جای اینکه بخوابی اومدی اینجا
    روی تختش میشینم و میگم:
    - کار مهمی باهات دارم ...خودت چرا هنوز بیداری؟
    __راستشو بخواهی اصلا خوابم نمیاد
    میدونی چیه هوراد؟! همش دارم به این فکر میکنم ، دنیل چطور خبر دار شد و تونست فرار کنه؟
    خیلی برام عجیبه ، چرا زمانیکه تو مشتمونه وهمه چیز از رو برنامه ، خیلی خوب پیش میرفته، درست ،دقیقه نود همه چیز خراب میشه و دنیل فرار میکنه؟ به نظرم یه جای کار میلنگه...؟
    به حرفهاش خوب گوش میدم، علیرضا درست میگفت ،
    برای دستگیری دنیل چنان دقیق برنامه ریزی شده بود که حتی مو لای درزش نمیرفت .حالا دنیل چطور تونسته بود فرار کنه جای شبه داشت...!؟
    کنارم میشنه و میپرسه:
    _گفتی کار مهمی داری ؟
    بدون هیچ مقدمه چینی میرم سر اصل مطلب و میگم:
    -میخوام به کاراکاس برم ...!
    با تعجب نگاهم میکنه، دهنشو باز میکنه که چیزی بگه ولی بهش اجازه نمیدم و سریع ادامه میدم:
    -علیرضا خواهش میکنم بزار حرفمو تا اخر بزنم...بیا یکم منطقی فکر کنیم ،ما که نمیتونیم دست خالی به کشور برگردیم ؟
    _ هوراد جان تا الانش هم خیلی خوب پیش رفتیم ..تونستیم کلی از تشکیلاتش رو تو اسراییل نابود کنیم و اونایی هم که تو ایران باهاش در ارتباط بودند، گیر بندازیم.
    وسط حرفش میپرم و میگم :
    -مهم دنیله ...به نظرت چرا الان باید ونزئلا باشه ؟ غیر از اینه که رفته اونجا تا از نو کثافت کاریهاشو شروع کنه و گروهشو گسترش بده ....؟
    فکر میکنی نمیتونه یه بار دیگه تو کشور نفوذ کنه ؟
    علیرضا ،داداش ، فقط کمکم کن به کاراکاس برم . کمک کن تا هنوز، قدرت نگرفته به دامش بندازیم...!
    _ اصلا میفهمی چی میگی ؟ کاراکاس خودش جنایتخیزترین شهر کره زمین که در هر دقیقه اش ۱۳۷ فقره جنایت ۵۳۷ فقره سرقت گزارش میشه...!
    اونوقت تو تنها تو این شهر که خلافکاراش بیشتر از پلیس هاش هستند ،میخواهی چیکار کنی؟
    -خودت داری میگی شهر بی سرو سامون ... باور کن من خیلی راحتر میتونم کارمو تو همچین جایی انجام بدم.
    علیرضا خواهش میکنم بهم اعتماد کن..فقط کافیه تو از سازمان بخواهی منو ساپورتم کنه...از اونجا به بعدش رو بسپار به من !
    از روی مبل بلند میشه و متفکر تو اتاق راه میره ...چیزی نمیگم ، اجازه میدم فکراشو بکنه و تصمیم بگیره، میشه برم یا نه !!!
    اگه علیرضا راضی به رفتنم بشه، خیلی راحت میتونه با سازمان هماهنگیهای لازم رو برای فرستادنم به ونزوئلا رو صورت بده.
    فقط ای کاش حرفام تاثیر خودشو بزاره ...بعد از چند دقیقه اخر سکوت شکسته میشه.
    تو چشمام نگاه میکنه و میگه:
    _هر چند که ریسکش خیلی بالاست و امید برای دستگیری دنیل تو خیلی کمه ...!؟!
    مکثی میکنه و ادامه میده:
    _ فردا بعد از اینکه بچه ها رو عازم کشور کردیم ،هماهنگی های لازمو برای ماموریتت انجام میدم.
    لبخندی رو لبام نقش میبنده، درسته ریسکش بالا بود..ولی منم هرچی در توان دارم روی اینکار میزارم.
    از جام بلند میشم و رو به علیرضا که حسابی اخماش تو هم بود میگم:
    _ مرسی داداش..مطمئن باش از اعتمادت پشیمون نمیشی!
    شب بخیری میگم و در رو باز میکنم .. همین که در رو باز میکنم سینه به سینه با دختر روبروم میشم ...با تعجب وانیا رو میبینم که پشت در ایستاده بود و طلبکارانه با یه پوزخند گوشه لبش نگاهم میکرد'
    __چیه ...؟ چرا تعجب کردی؟
    عصبی میخنده و ادامه میده: که همه باهم برمیگردیم؟ که یه بچه دوساله هم میفهمه کارم اشتباهه اگه بخوام برم دنبال اون حیوون؟ اره؟
    چرا چیزی نمیگی؟ میخواستی ما رو راهی کنی که راه خودتو باز بشه؟
    دوست ندارم ناراحتش کنم مث دیروز که طاقت دیدن اشکها و ناراحتیشو نداشتم.
    ولی یه وقتایی لجباز و کله شق میشه و اصلا اجازه نمیده حرفتو بزنی...!
    صدایی از قلبم داد میزنه : اینشم برات دوست داشتنیه .
    _چرا اینجوری زل زدی به من ...؟ جوابمو بده.
    گیج میپرسم :
    _چه جوابی ؟
    دندوناشو رو هم فشار میده..منو کنار میزنه و وارد اتاق میشه..
    قیافه علیرضا دیدن داشت ..اونقدر از دیدن وانیا تعجب کرده بود که لیوان اب از دستش میفته و میشکنه.
    وانیا بی توجه به وضعیت خیلی جدی میگه:
    _یا منم با این اقا به ونزوئلا میفرستید یا اینکه خودم همین امشب به قصد کاراکاس از اینجا میرم...؟
    ترجیح میدم چیزی نگم و بزارمش به عهده علیرضا ...خوب دروغ چرا ...تازه از خدامم بود وانیا باهام همسفر بشه.
    علیرضا زیر لب لاالله الا الله زمزمه میکنه و رو به آیسو میگه:
    _ اخه خواهر من .. این چه کاریه شما انجام میدی؟ نصف شبی اومدی در اتاق من فالگوش ایستادی و یهویی داخل میشی و میگی ، منم میخوام برم کاراکاس؟!!
    مگه اینجایی که شما میگی همین بغله که منم بگم باشه چشم بیا برو ...؟
    _چطور هوراد میتونه بره من نمیتونم؟
    _شما که هنوز بیست سالتم نشده چطور میخواهی بری ...اصلا چه کاری از دستت بر میاد که اونجا انجام بدی؟
    وانیا پوزخندی میزنه و رو به من میگه:
    _بهش نگفتی کی اطلاعات مهم زتاس رو هک میکرد و برای سازمان میفرستاد؟
    و رو به علیرضا ادامه میده :اون فرد من بودم ..کسی که هنوز بیست سالش نشده ..ولی اینقدر شجاعت داشتم که تو قلب دشمن کلی اطلاعات محرمانشون رو واسه سازمان فرستادم!
    وبا تهدید ادامه میده:
    به خاک پدر و مادرم قسم ،اگه منم همراهش به ونزوئلا نفرستید
    ،خودم میرم
    
    ###وانیا###
    منتظر جواب بودم ، در ظاهر خودمو خونسرد نشون میدادم ولی تو دلم خدا خدا میکردم نگه نمیشه...
    هوراد که اصلا چیزی نمیگفت و خیلی عادی کناری ایستاده بود ! دوست دارم بابت رفتار دیروز صبح، خفش کنم!
    علیرضا بلاخره لب باز میکنه و میگه:
    _ از اینکه نترس وشجایی شکی نیست به هر حال خون اون خدابیامرز تو رگهاته.. اما باور کن از عهده ام خارجه.. اول اینکه رفتن هوراد هم به ونزوئلا قطعی نیست که حالا بخواهم تصمیم بگیرم که تو رو باهاش بفرستم یا نه؟ اگه هم احتمال بدیم که قبول کنند هوراد بره، بازم نمیشه تو رو فرستاد، چون حاج سهراب به هیچ وجه این اجازه رو نمیده .
    پوزخندی میزنم و میگم: یعنی میخواهی بگی کاراکاس از تل آویو هم وحشتناکتره؟
    بعدشم عموم مشکلی با این موضوع نداره ..همون طور که با اسرائیل اومدنم مخالفتی نداشت.
    پوزخندی میزنه و با چشمهای ریز شده نگاه میکنه:
    _ خودت دلیل مخالفت نکردنش رو بهتر میدونی . اصلا یه کاری دیگه ای میکنیم اگه حاج سهراب اجازه داد که تو هم، همراه هوراد بری ، منم تمام کارهای لازم رو برای سفرتون انجام میدهم.
    نظرت چیه؟
    لبهام آیزون میشن. .. چه شرط مسخره ای ،معلومه که اجازه نمیده'
    با مظلومیت به هوراد نگاه میکنم ..خوش به حالش ..اگه منم پسر بودم میتونستم مثل اون راحت کارمو پیش ببرم.
    _ چون شما میدونید، اون هیچ وقت قبول نمیکنه تا برم ،همچین شرطی رو میزارید، ولی من هر جور شده خودمو به اون شهر لعنتی میرسونم!
    حتی اگه شده با پای پیاده هم برم ،میرم و به کمک هیچکدومتون نیازی ندارم.
    میخوام از اتاق بیرون برم اما با حرفی که هوراد میزنه سرجام خشک میشم،
    _ من اجازتو از سردار یوسف نژاد میگیرم و سعی میکنم راضیش کنم !
    با تعجب نگاهش میکنم که ادامه میده:
    _من هرکاری واسه راضی شدنش میکنم ولی اگه قبول نکرد باید بدون هیچ چون و چرایی برگردی .
    پوزخندی میزنمو میگم:
    _ میشه بگی اینی که گفتی با اون صحبت چند دقیقه پیشمون چه فرقی داشت؟
    __فرقش در اینه که من با روش خودم باهاش صحبت میکنم تا راضی بشه..!
    کمی با خودم دو دوتا چهارتا کردم دیدم همچین بیراه هم نمیگه'
    خوب اگه واسه رفتنم هوراد به عمو رو بندازه خیلی بهتر از اینه که خودم ازش بخوام اجازه بده.
    مطمئنن با من سر ناسازگاری برمیداره و میخواهد دوباره حرفشو به کرسی بنشونه...یه جنبه خوب دیگه شم اینه که احترامها شکسته نمیشه.
    _باشه تو باهاش حرف بزن ولی اگه مخالفت کرد ،من خو.....
    دستشو بالا میاره و با تحکم میگه :
    خواهشا حرف دیگه ای نباشه
    به سمت علیرضا میره و اروم طوری که من چیزی نفهمم پچ پچ میکنند.
    مشکوک نگاهشون میکنم.
    علیرضا نیم نگاهی بهم میندازه .. تلفن همراهشو از روی میز برمیداره و مشغول شماره گرفتن میشه.
    گوشی رو دست هوراد میده و خودش دست به سینه روی مبل لم میده.
    هوراد بعد از سلام و احوالپرسی معمول ، شروع میکنه به اسمونو ریسمون بافتن....
    نگاهی به من و علیرضا میکنه..وقتی میبینه مث جغد بهش زل زدیم از اتاق خارج میشه..!؟
    خدا کنه بتونه راضیش کنه......!
    _______________《________
    

    ## هوراد ##
    _ من نمیفهمم این همه اصرار برای چیه؟ تا اینجاشم نباید میزاشتم میرفت چه برسه به حالا که با دستهای خودم ،راهی شهری بکنمش که امنیتش منفی صفره....؟!
    _تنها که نیست ..بهتون قول میدهم مراقبش باشم.
    سردار از اصرارهای من خسته میشه و میگه:
    _چون سازمان قصد داشت تا افرادی رو برای دستگیری دنیل بفرستند ' واینکه چون خودت داوطلب برای اینکارشدی که به اونجا بری، هماهنگیهای لازم ،تا دو روز دیگه برای سفرت ، انجام میشه.
    وانیا رو هم، به همراه نیروهای دیگه به کشور برگردونید .حالا میفهمم کله شقی وانیا از کجا اب میخوره ،وسط حرفش میپرم و میگم :
    _ولی برادر زاده شما تهدید کرده که اگه سازمان حمایتش نکنه تنها به کاراکاس میره. وفکر کنم خودتون شناخت بیشتری روش داشته باشید که تا چه حد حرفش رو عملی میکنه!؟
    سردار چیزهایی رو اروم با خودش زمزمه میکنه که من فقط یکدنده اش رو شنیدم
    _کی تو این دنیا برات خیلی عزیزه؟
    از سوالش جا میخورم .. خوب مامان سمینم...؟!
    ندایی از قلبم اسم وانیا فریاد میزنه .اره وانیا هم به اندازه مامانم برام عزیزه اونقدر که طاقت نداشتم چشمهای خیس و لبهای اویزونش رو ببینم .
    _نگفتی ؟! کی تو این دنیا برات عزیزه؟
    حیف که نمیتونستم بهش بگم مامانم به همراه برادرزادت.
    _ ببخشید من نمیفهمم منظورتون چیه ؟
    __جواب سوالمو بده '
    نفسمو بیرون میدم و میگم:
    _خوب مامانم جز افرادی هست که برام خیلی عزیزه؟
    __ جون مادرت رو قسم بخور که از یادگار تنها برادرم مراقبت میکنی؟
    _اگه با قسم خوردن من شما راضی میشید ،من به جون مادرم قسم میخورم از جونم براش مایه بزارم ...!
    سردار بعد از مکث کوتاهی میگه:
    باشه پس منم حرفی ندارم ..فقط یه شرط دارم
    با چیزی که میگه خوشحال میشم ولی با ادامه حرفش لبخند رو لبام خشک میشه :
    _ قبل از رفتن باید به هم محرم بشید.و با مکث کوتاهی میگه:با این موضوع که مخالفتی نداری؟
    نسیم خنکی وجودمو در برمیگیره ،قلبم به شدت خودشو به سینه م میکوبید ..بازم همون حس ناب به سراغم اومد..
    اگه این عشق نیست اگه این حس دوست داشتن نیست پس چی میتونه اسمش باشه؟
    _ این موضوع رو برای وانیا هم مطرح کن ، البته این فقط در حد یک صیغه محرمیت بیشتر نیست که هم خودتون راحت باشید و هم من خیالم اسوده باشه ..
    اگه مخالفتی نداشتید ،به علیرضا بگو منو در جریان بزاره!
    فقط تونستم بگم چشم قربان ...فقط همین.
    من چه مخالفتی با این موضوع باید داشته باشم ..منی که تو قلبم جشن عروسی به پا شده و داره تنبک میزنه.
    '' کور از خدا چی میخواد غیر از دو چشم بینا ''
    لبخندم تبدیل به خنده میشه ..چته پسر یکم جنبه داشته باش ..بهت نگفت که برو راستکی عقدش کن ..فقط یه محرمیته که اینجور رفتی هوا..
    چند تا سرفه میکنم و نفس عمیقی میکشم.
    باید جوری این موضوع رو به وانیا بدم که دور برش نداره ...
    به هیچ وجه دوست ندارم از احساسم خبردار بشه .. حداقل تا زمانی که بفهمم احساسش به من چیه نباید خودمو لو بدم..!
    در رو باز میکنم، هنوز کامل داخل نشدم که وانیا بلافاصله سمتم میاد و میپرسه:
    _ چی شد؟
    لبخندی به اشفتگیش میزنم و میگم:
    _ شما اول اجازه بده بیام داخل ...!
    از جلو در کنار میره، به علیرضا نگاه میکنم..هنوز همونطور روی مبل نشسته بود. فکر کنم تنها تغییر این چند دقیقه ،جمع شدن تکه های شکسته لیوان بود.
    نفسمو بیرون میدم و مستقیم تو چشمهای وانیا نگاه میکنم :
    _عموت قبول کرد
    وانیا ناباور نگاهم میکنه ولی بعد از چند دقیقه جیغی از خوشحالی میکشه و میگه: خدایا شکرت ...خدایا یه دنیا ممنون
    دستمو بالا میبرم و میگم :البته یه شرط گذاشته .!؟ گفته اگه شرط رو نپذیری نمیتونی باهام بیایی
    با عجله و بدون فکر کردن میگه:
    _هر چی باشه قبوله..
    نیم نگاهی به علیرضا میندازم .. اونم منتظر بهم چشم دوخته بود .
    _بگو دیگه ..شرط عموم چی بود؟
    صاف تو چشماش زل میزنم و میگم:
    _محرمم بشی....
  
    در کمتر از یک ثانیه لبخندش محو میشه و با تردید میپرسه:
    _چی؟
    -عموت شرط گذاشته قبل از اینکه به کاراکاس بریم ،بینمون یه صیغه محرمیت خونده بشه!
    پوزخندی میزنه
    _ هه ..چه شرط مسخره ای ! محرمیت من و جنابعالی چه ربطی به کاراکاس رفتنمون داره!؟
    مگه این چندوقته که اسراییل بودیم ، بین من و شما محرمیتی وجود داشت که الان داشته باشه؟
    با حرف وانیا خوشحالی درونیم صفر میشه..یه جورایی به غرورم برخورد،
    نیشخندی میزنم و میگم :
    _ کمی مغز فندقیتو به کار بندازی میفهمی دلیلش چیه!؟
    حالا چرا واسه یه محرمیت ساده اینطور ناراحت میشی؟ نکنه فکر کردی جدی گفتن بیا برو زنش شو ، اینطور ناز و ادا میای؟
    _من ناز و ادا میام؟؟ اونوقت واسه کی ؟ واسه تو ...!
    علیرضا از رو مبل بلند میشه و با خنده رو به وانیا میگه:
    _ حکایت ما شده اون مثل معروف "خودم جا، خرم جا.
    زن صاحبخانه خواه بزا خواه نزا!"
    و با شماتت ادامه میده:
    _اخه خواهر من تو که همین الان گفتی هر شرطی باشه قبوله ،بعدشم اینا که دارن میگن یه محرمیت ساده است و بس ... دیگه چه دلیلی واسه مخالفت داری...؟
    اگه دوست داری بری ، باید شرط سردار رو هم قبول کنی ..!
    وانیا با اخمهای گرفته شده سرش رو پایین گرفته بود و انگشتهای دستش بازی میکرد..!
    رو به علیرضا میگم : من خسته م ..چیزی هم تا طلوع افتاب نمونده ،میرم کمی بخوابم
    چیزی نمیگه فقط سرشو به نشونه تایید کردن تکون میده.
    با عصابی خراب به سمت در میرم .. بدجور ذوقم کور شده بود ، هوارد بد باختی پسر ،بعد از سی سال دل به یکی دادی که حتی حاضر نیست مصلحتی محرمت بشه چه برسه به اینکه ...!
    از اتاق خارج میشم..یعنی نمیدونه با حرفاش چقدر به غرورم ضربه زد ؟
    *********
    سرم بدجور درد میکنه ..دو روزه که نه خواب درست حسابی دارم ونه خوراک درست و درمونی خوردم.
    دیشب هم که گندترین شب عمرم بود ، دختر کوچلو بی احساس ..بدجور دلمو شکست.خودش نفهمید داره با حرفاش قلب یکی رو هدف میگیره...!
    اول صبح که علیرضا گفت ،وانیا شرط پذیرفته ، بازم همون حس ناب وجودمو گرفت .هر چقدرم که الکی باشه ..ولی من راضی بودم .اینکه پیشم باشه و هر روز ببینمش برام کافی بود.
    ولی بازم از خودم لجم میگیره ..هرچی میخوام از فکرم دورش کنم اما درست در مرکز قرار میگیره.
    علیرضا خواسته بود، به شهاب و ایسو چیزی درباره سفرمون به کاراکاس نگیم
    و بهونه دستشون ندیم .
    شهاب به صندلی تکیه میده و با اعتراض میگه:
    _ دیگه شورش رو دراوردند، پنج ساعته اینجا معطل شدیم ...حالام میخواهند با یه پرواز دیگه بفرستنمون...!
    حالا اونش به کنار ، یکی نیست در راه خدا یه لقمه نونی دستمون بده، از گشنگی معدم سوراخ شد !
    آیسو سرشو روی دسته چمدون میزاره و با بی حالی میگه :
    _همین یه بار رو باهات موافقم ...من اگه تا چند دقیقه دیگه غذا بهم نرسه مجبور میشید همینجا خاکم کنید و بدون من برگردید.
    

    زیر چشمی به وانیا نگاه میکنم ..عادی و بی صدا روی صندلیش نشسته بود و به رفت وامد دیگران نگاه میکرد .
    با صدای علیرضا نگاهمو از وانیا میگیرم
    _ شهاب و ایسو خانم همرام بیایید باید سریع بلیط ها و گذرنامه ها رو تحویل مامور کنترل بدیم.
    شهاب با تعجب میپرسه: پس هوراد و وانیا چی؟
    _ فقط دوتا بلیط برای پرواز این ساعت داشتند، و چون مشکلی واسه گذرنامه هوراد و وانیا خانم پیش اومده، مجبورند تا فردا منتظر بمونند .
    خواهش میکنم عجله کنید ..تا این یکی هم نپریده!
    بعد از خداحافظی از شهاب و آیسو علیرضا باهاشون همراه شد تا گذرنامه ها رو تحویل بدهند.
    دوباره روی صندلی میشینم و چشمام رو میبندم .بعد از چند دقیقه وانیا سکوت بیمون رو میشکنه:
    _تو درست میگفتی
    چشمامو باز میکنم و بی تفاوت تو چشماش نگاه میکنم
    سرشو پایین میندازه و با ناراحتی ادامه میده:
    معذرت میخوام ،شرط عموم چیز خاصی نبود که من اوجور باهات حرف زدم .
    کارم اشتباه بود ...!
    صداش آرامشی به وجودم تزریق میکنه که خستگی این چند روز رو به کل یادم میره.
    از لبخندی که میخواد به زور خودشو رو لبم جا کنه جلوگیری میکنم و میگم:
    _دروغ چرا از حرفت ناراحت شدم، اصلا انتظار این واکنش تند رو از سمت تو اونم جلوی علیرضا نداشتم .. ولی خوب با این احوال ازت ناراحت نیستم تو هم دیگه نمیخواهد بهش فکر کنی.
    بازم از همون لبخندهای شیرینش میزنه که چالای گونه ش نمایان میشه و قلب من بی قرارتر خودشو به سینه ام میکوبه.
    چشمام رو میبندم و لذت میبرم از این حال و هوای عاشقی....!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 405
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,245
  • بازدید ماه : 14,203
  • بازدید سال : 141,306
  • بازدید کلی : 11,638,446