close
مجتمع فنی تهران
رمان نفوذی قسمت چهارم
loading...

رمان فا

  ###وانیا###    تلفن رو بر میدارم و شماره میگیرم . صدای بمش تو گوشم میپیچه    _ بله بفرمایید    لبمو گاز میگیرم تا بغضم نترکه، دلم برای صداش تنگ شده بود ،    _الو    اشکهایی که خبر از دلتنگی میدهند ،طاقت از کف میدن و سرازیر میشوند.    انگارصدای…

رمان نفوذی قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 420 سه شنبه 18 آبان 1395 : 0:59 نظرات ()

  ###وانیا###
    تلفن رو بر میدارم و شماره میگیرم . صدای بمش تو گوشم میپیچه
    _ بله بفرمایید
    لبمو گاز میگیرم تا بغضم نترکه، دلم برای صداش تنگ شده بود ،
    _الو
    اشکهایی که خبر از دلتنگی میدهند ،طاقت از کف میدن و سرازیر میشوند.
    انگارصدای هق هقی که سعی در خفه کردنش دارم به گوشش رسیده.
    ناباور لب میزنه :
    وانیا ؟
    چیزی نمیگم ..نمیتونستم هم چیزی بگم ...گریه م شدت میگیره ...!................


    _ وانیا ، خودتی ... چی شده که اینطوری گریه میکنی ،دردت به جونم، نفس من یه چیزی بگو !
    با صدای بریده بریده میگم:
    _عمو من دختر بدی هستم .. اما تو ببخشم ..واسه تموم کارهای بدی که کردم ..منو ببخش . واسه...
    گریه نمیذاره ادامه بدم
    _ بس کن ...بعد از چند وقت تازه دارم با صدات جون میگیرم ..با گریه اینجوری داغونم نکن..!
    تو هر کاری بکنی اخرش رو سر عموت جا داری ، مگه من میتونم از تنها یادگار رضا دلگیر بشم..؟!
    -عمو
    _جون عمو ...چی شده دختر کوچولمون هوای گریه به سرش زده ، کی اذیتت کرده تا پدرشو دربیارم !؟
    ناز تپلی من که دختر قوی شده بود و گریه نمیکرد حتما یه چیزی شده؟
    بین گریه هام لبخندی میزنم و میگم:
    _دلم براتون تنگ شده...' کاش پیشم بودید و سرمو میذاشتم رو سینه تون..!
    نازم میکردید و روی موهام دست میکشیدی.
    صدای اهش باعث میشه اشکهام دوباره جون بگیرند
    _میدونم اگه بگم برگرد ، گوش نمیکنی و راه خودت رو میری '
    کاش میدونستی حال من از تو خرابتره،
    منی که هر روز و هر دقیقه دلتنگتم و بدتر از اون دلنگرونت !
    ولی سپردمت دست خدا ..اون خودش حواسش بهت هست ، محکم باش درست مث پدرت و به همه ثابت کن کی هستی !
    اشکهامو پاک میکنم و میگم :
    -خیلی دوستت دارم ، واسه تموم اذیتام معذرت میخوام مطمئن باشید اون حیوون رو به دام میندازیم و زود میام پیشتون.
    _ ان شالله که زود تموم میشه...فقط دلواپستم عمو جون..خیلی مراقب خودت باش هر چند که علیرضا میگه دست خوب ادمی سپردمت .
    همون لحظه هوراد وارد اتاق میشه و با تعجب بهم نگاه میکنه.
    دستی به دماغم میکشم و میگم : چشم عموجون ..شما هم مراقب خودتون باشید .
    _چشم تپلی عمو .. زود برگرد که بدجور منتظرتم ..
    
    گوشی رو سر جاش میزارم و با دست اشکهای خشک شده روی صورتم رو پاک میکنم .
    دو روز از اومدنمون به کاراکاس میگذره ،قبل از اومدن به اینجا، علیرضا صیغه محرمیتی سه ماهه بین من و هوراد خوند .
    اون لحظه برای اولین بار یه حس خوبی به وجودم تزریق شد که تا به حال نظیرش رو احساس نکرده بودم.
    نمیدونستم اون حس رو پای احساسات دخترونه م بزارم یا چیزی که بهش عشق میگن.
    فقط اینو میدونم ''قلبم جدیدا اختیار از کف داده و هوراد رو خیلی نرم و اروم اروم تو خودش جا داده ''
    شایدیک دلیل دیگه اش میتونه این باشه که هوراد تازه گیا از لاک خشک و غرورش بیرون زده و خیلی راحت تر از قبل باهام رفتار میکنه، ومن این شوخ بودنش رو خیلی بیشتر از اخمو بودنش دوست دارم.''
    نگاهی بهش میندازم،
    از یخچال ابی درمیاره و سر میکشه،
    با صورت جمع شده نگاهش میکنم
    پسره چندش فکر نمیکنه شاید یکی دیگه هم بخواد از اون اب استفاده کنه..!
    نگاهش که بهم میفته، پقی میزنه زیر خنده وباعث میشه اب تو گلوش بپره.
    میخواهم اهمیتی ندم ولی وقتی شدت سرفه اش بیشتر میشه ، با دلهره سمتش میرم
    خم شده بود و سعی داشت با دست به پشت کمرش بزنه .
    دستمو بلند میکنم و اروم به پشتش ضربه میزنم ...!
    دوباره همون حس ،دوباره همون لرزش!
    نفسمو بیرون میدهم و به خودم مسلط میشم ، همونجور که ضربه میزنم میگم :
    __ لیوان رو درست کردند تا ادمهای بی فرهنگ به جای سر کشیدن اب با بطری ،برزیزند تو لیوان و بخورند.
    صاف می ایسته و خیلی ریلکس نگاهم میکنه:
    _میخواستی یه دوساعت دیگه می اومدی و به دادم می رسیدی!؟
    دوم اینکه تو به کی گفتی بی فرهنگ؟
    اخمامو تو هم میکنم و میگم :
    _ ما اینجا واسه یه مدت کوتاه هم خونه هستیم و باید بهم احترام بزاریم .
    این از وضعیت خونه که تو این دوروز معلوم نیست چیکارش میکنی ،همش بهم ریخته است ..!
    اصلا این هیچی، اگه خوب نگاه کنی میبینی تو این یخچال وامونده به جز همین بطری ابی که شما دهنیش کردی اب دیگه ای نیست ..
    حالا اگه من تشنه م بشه ،از کجا اب خنک تو این موقع شب گیر بیارم بخورم
    تند تند و با شماتت حرف میزدم ..اصلا متوجه فاصلمون و نگاه خیره هوراد نبودم.
    یک قدم ازش فاصله میگیرم ...نگاه هردومون به چشمهای همدیگه بود.
    هوراد بدون اینکه نگاهشو جدا کنه با لبخند ملیحی میگه:
    _چه باحال؟! تو هم مثل مامانم غر میزنی اونم همیشه همین چیزا رو بهم میگه.
    وبا شیطنت ادامه میده :ولی کیه که گوش کنه ..
    تو هم مجبوری این سوسول بازیا رو کنار بزاری و تو این مدت به این شرایط عادت کنی.
    من زن غر غرو دوست ندارم چشمکی میزنه و به سمت بالکن میره.
    چشمام گرد میشن، قلبم تپش میگیره ...
    لبمو گاز میگیرم تا از خنده سرخوشی که میخواد رو لبام جا خشک کنه جلوگیری کنم ...
    برخلاف دلم که کیلو کیلو قند ونبات توش اب میکردند واسه رد گم کنی جیغی میزنم و میگم :
    _من زن تو نیستممممممم.
    
    ## دانای کل ##
    دومین سیگار برگش را روشن کرد و پک عمیقی به ان زد.
    هیچ چیز آرامش نمیکرد ..نه این سیگاری که دستش بود و نه شیشه ودکا که بی اندازه سر میکشید...!
    بدجور بازی را باخته بود...'''
    گروهی را که بعد از مرگ پدر و عمویش، با چنگ و دندان سرپا نگه داشته بود ،در یک چشم بهم زدند نابود شد.
    پک عمیق تری به سیگارش میزند ...!
    جرجین پدر تانیا ، تیر اخر را به او زده بود و تمامی حسابهای بانکی و عمارت پدریش را به تصاحب خود دراورد تا زهر کنار زدن تانیا را به او بریزد .
    جرجین، جایگاه ویژه ای در وزارت اسراییل به عهده داشت و برایش بالا کشیدن مال و اموال دنیل راحتترین کار ممکن بود .
    انهمه اتفاق در یک شب ،برایش عجیب بود..او حتی از شیث و سموییل و دیگرافرادش هیچ خبری نداشت .
    تمامی راهای اسراییل به رویش بسته شده بودند .حتی خانواده مادریش هم از او روی برگرداندند.
    تنها امیدش به ادوارد همکار و دوست قدیمیش بود که در کاراکاس همان تجارت کثیف را به راه انداخته بود.
    بعد از اینکه در مهمانی شیخ عرب،، با او تماس گرفته شد و از لو رفتن مکانش به او گفتند، خیلی سریع به همراه بهار به قصد اسراییل فرار کردند ولی در میانه راه پیامی از تانیا دریافت کرد که دیگر در اسراییل جایگاهی ندارد و هیچوقت به انجا برنگردد،
    اما ادوارد، به گرمی از دوستش استقبال کرد و به او قول داد کمکش کند تا بزودی قدرتش را بدست بیاورد.''
    چنان مست کرده بود که حتی نمیتوانست از جایش بلند شود .سکسکه میزد و خندهای الکی سر میداد.
    بهار در سالن بزرگ پذیرایی ،خانه ادوارد نشسته بود و به عاقبت کارش فکر میکرد.
    سنگینی نگاهی رویش سایه انداخته بود ،سر بلند میکند ، نگاهش قفل میشود در چشمان یکی از محافظان ادوارد، که با اخم نگاهش میکرد...از تعجب ابروهایش بالا میرود این اولین باری بود که در این عمارت نگاهی را میدید که از سر هیزی به او نمی نگریست .
    بهاری که حتی از نگاه کثیف ادوارد هم به دور نبود.
    حالا این محافظ که بود اینچنین نظاره اش میکرد؟!
    کمی چهره اش برای بهار آشنا میزد ولی نمیدانست او رادر کجا دیده بود.
    با صدای دنیل نگاه حیرت بارش را از محافظ بداخلاق اخمو میگیرد و به دائم الخمری که خوشبختانه این روزها سراغی از او نمیگرفت ،سوق میدهد.
    دنیل روی یکی از صندلیهای سالن مینشیند و پاهایش را روی میز قرار میدهد.
    به بهار نگاهی عمیق می اندازد ، تنها دختری که دلش را لرزانده بود. و حس دوست داشتن را به او اموخته بود.
    از نگاه بهارش میفهمید که ذره ای به او علاقه ندارد و بلاجبار همراهش میشود،ولی نمیخواست این را بپذیرد ...
    خودخواهی در خونش بود ...!؟
    چشمانش را میبندد و خمار میگوید
    _ بیا اینجا کنار من بشین ...
    بهار چشمانش را از حرص باز و بسته میکند و به زور از جایش بلند میشود.
    از بوی گند مشرووبی که به مشامش میخورد ، صورتش جمع میشود.
    دنیل از روی صندلی به سختی بلند میشود و روبه روی دخترک زیبا قرار میگیرد .
    موهای بلندش را به پشت گوشش میزند .
    ارام وشمرده با چشمانی خمار که قفل در دو چشم اهویی بهار بود میگوید:
    _بزودی همه چیز مث اولش میشه..بعد از اون تو رو به عنوان همسر رسمی ام به همه معرفی میکنم.
    پیشانیش را به پیشانی بهار میچسباند و ارام لب میزند: خیلی دوستت دارم.
    سرش را ارام نزدیکتر میاورد ولی بهار بلافاصله از او جدا میشود و به سمت سرویس بهداشتی میدود.
    دنیل پوزخندی به حال زارش میزند ودوباره خودش را روی صندلی می اندازد.''
    یعنی انقدر نفرت انگیز شده بود که بهار هم از نزدیکی با او امتناع میکرد!؟؟!
    بهار ،هرچه را که امروز خورده بود بالا اورد ...دیگر توان ادامه دادن به این بازی را نداشت ، امیدش به این بود که همه چیز در دبی خاتمه پیدا کند، واو از دست این شیطان انسان نما خلاص شود ولی نمیدانست چه شد که دنیل توانست فرار کند وبه اینجا بیاید .
    دستمالی بر میدارد و صورتش را خشک میکند ،
    از سرویس بیرون میاید و سینه به سینه همان محافظ میشود.
    _برای چی خودت رو در اختیار اون اشغال گذاشتی که اینجور ی ازت سواستفاده کنه؟
    
    بهار تعجبش بیشتر شد ..حق داشت، این مرد قوی هیکل،که به فارسی او را شماتت میکرد، نمیشناخت.
    با همان حیرت میگوید:
    _تو کی هستی؟ منو از کجا میشناسی؟
    پسر جوان پوزخندی به اومیزند ..بهار او را نمیشناخت..کسی که جان منصور را گرفته بود و او را از ان جهنم فراری داده بود.
    نگاهی به اطراف می اندازد ..با دیدن یکی از نگهبان ها که به همان سمت میامد ،سریع میگوید :
    _ نمیخواد به مغزت فشار بیاری،فقط تا میتونی خودت رو از گرگ های این خانه پنهون کن و با مکث کوتاهی به ارامی میگوید :فنچ کوچولو!!!!
    راهش را میگیرد و میرود .
    تازه یادش امد ... روزی که منصور متوجه شد، بهار جا و مکان معامله اش را به پلیس لو داده بود و باعث شد در محاصره پلیس دربیایند، به قصد کشتنش به اتاقش هجوم اورد ..!
    تنفگش را به سمت بهار نشانه گرفته بود و با فحش های زشت و رکیکی به او ناسزا میگفت .
    ان روز را خوب به خاطر داشت زمانی که با صدای تیر چشمانش را از ترس بست و فکر میکرد دیگر کارش تمام شده و به زودی نزد خانواده اش میرود..!
    ولی هرچه منتظر ماند هیچ سوزش یا دردی در بدنش احساس نکرد ...چشمانش را که باز کرد با جسم غرق در خون کثیف منصور روبه رو شد .
    همان موقع جوانی به سرعت به سمتش امد و استین لباسش را گرفت و او را دنبال خودش به بیرون از اتاق کشاند.
    با هم از راه مخفی به بیرون از خانه منصور رفتند و با سرعت از انجا دور شدند .
    کمی که از ان خانه جهنمی فاصله گرفتند ،ایستادند تا نفس تازه کنند.
    بعد از چند دقیقه که نفسش عادی شد رو به بهار گفت
    _من باید برگردم تا به برادرم کمک کنم.
    تو هم خودت رو سریع به کلانتری برسون فقط سریع باش و به کسی اطمینان نکن.
    بهار نفسش را بیرون داد و به او گفت:
    _ولی اگه برگردی اونجا خطرناکه ..ممکنه کشته بشی؟!
    مرد جوان لبخندی زد و گفت :
    _فنچ کوچولو ، اقا امیر رو دست کم نگیر ...تو فقط سریع از اینجا دور شو
    بهار لبخندی زد و گفت :
    _از اینکه جونمو نجات دادی ممنونم...الان فقط میتونم بگم مراقب خودت باش؟!
    و به سرعت از انجا دور شد ..رفت و قلب عاشق امیر را ندید...! قلبی که دورا دور به عشق معشوقش میزد ولی کاری نمتوانست بکند..
    پسر 23ساله ای که مجبور بود پا به پای برادرش امید برای منصور کار کند،ان هم به خاطر پول هنگفتی بود که از اینکار دریافت میکرد.
    امیر که جز برادر بزرگترش کسی را نداشت از هفده سالگی رو به این کار آورد.
    از همان بار اولی که بهار را در خانه منصور دید ،درقلبش را به روی ان دخترک غمگین باز کرد..ولی حیف که بهار، برایش عشق ممنوعه بود.
    بهار به اتاقش میرود و روی تخت دراز میکشد...با خودش می اندیشید ،امیر اینجا چه میکرد ...چطور سر از کاراکاس دراورده بود .نا امید از گرفتن نتیجه،
    چشم میبندد و خود را در اختیار خواب میگذارد......؟!
    
    ##هوراد##
    دوربین رو برمیدارم و نگاهی به ساختمان روبه رو میندازم ....! تو این چهار روز نه دنیل دیده شده ونه بهار...؟!
    دیگه دارم کم کم شک میکنم این آدرسی که بهار به سازمان داده درست باشه!
    البته همه چیزش به خونه مافیا میخوره ولی اونایی که میخواهیم هنوز رویت نشدند.
    بعد از تماس وانیا به سرعت و با کمک احمدرضا و سعید که از افراد سازمان بودند تونستیم این خونه رو که درست روبه روی خونه ادوارد کوییز بود ، جفت و جور کنیم .
    من و وانیا در طبقه زیر، ورود و خروج و اون دوتا هم دراتاق بالا، داخل خونه رو زیر نظر داشتیم ..!؟
    البته گه گاهی مثل الان بالا می اومدم و داخل خونه ادوارد رو هم دید میزدم...!
    ولی عجیب این چند روز که اینجا بودیم هیچ اثری از دنیل وبهار نبود.
    وانیا داخل اتاق میشه و لیوان قهوه ای که دستشه رو ،روی میز میزاره
    _میشه دوربین رو بدی منم یه نگاهی به اونجا بندازم؟
    نگاهی به همسر دوست داشتنیم میکنم..! هرچی زمان جلوتر میره علاقه م بهش بیشتر و بیشتر میشه ولی حیف که نمیتونم از احساسم براش بگم ..!؟
    حداقل تا زمانی که اینجاییم نمتونم پرده از رازم بردارم .
    چقدر برای ادم سخته کسی رو که بینهایت دوست داره کنارت باشه و مجبور باشی خودتو کنترل کنی که مبادا خطایی ازت سر بزنه!
    به هر حال منم مردم و احساساتی برای خودم دارم ..پسر پیغمبرم که باشی نمیتونی از عشقت ..کسی که محرمتر از هرچیز و هرکسی به تو باشه ،چشم پوشی کنی!
    هرچند که وانیا به قدری فهمیده است که گاهی انگشت به دهن میمونم،
    و چقدر ممنونشم با وجود این محرمیت ،سعی میکنه پوشیده ترین لباسها روبپوشه و حتی پیش من که میدونه محرمشم ،شال سرش کنه؟!
    وانیا لبخندی میزنه و میگه:
    _ چیز عجیبی شدم یا اینکه شاخ دراوردم اینطوری نگاهم میکنی
    به خودم میام...باز من این دختر رو دیدم و رفتم تو هپروت،
    چشمام رو با دست میمالم تا کمی از سوزشش کم کنم، دوساعت بی وقفه به خونه ادواردنگاه میکردم
    از جام بلند میشم ، دوربین رو دستش میدم و میگم:
    - بیا بگیر، تو هم یه نگاهی بنداز ولی شک دارم بتونی چیزی که میخواهی ببینی
    دوربینو میگیره و سر جای من روی صندلی میشینه
    _ شاید قبل از اینکه ما به اینجا اومدیم ..از اینجا رفته باشند .
    کمی از قهوه م میخورم و میگم:
    - نمیدونم ..شاید! البته فکر نکنم بتونه جای دیگه ای به جز خونه ادوارد رفته باشه...اینجور که میگفتند به جز حساب سویسش، تمام سرمایش در اسراییل به فنا رفته..
    با این وجود تا خودشو اینجا نبنده نمیتونه جای دیگه ای جز اینجا بره....
    _بیچاره بهار ، حالا چقدر چشم انتظار که زودتر از اون جهنم خلاص بشه...؟!
    چند ضربه به در زده میشه و پشت سرش صدای احمدرضا یکی از بچه های سازمان که اجازه ورود میخواد
    
    داخل میشه ..لبخندی میزنه و میگه:
    __نوبتی هم باشه ،دیگه نوبت منه..و با شیطنت ادامه میده: البته ببخشید خلوتتون رو بهم زدم ..همش تقصیر این سعید کله خرابه، یه ریز بهم میگه بیا برو سر پستت وایستا..حالا هی من میگم بابا اون دوتا کفتر عشق اونجا هستند و گ*ن*ا*ه دارند مزاحم لاو ترکوندنشون بشم ،به گوشش که نمیره هیچ کفشش رو هم پرت میکنه سمتم...
    سعید اروم داخل میشه و پاورچین خودشو به احمدرضا میرسونه..گوشش رو میگیره ومحکم میپیچونه...
    صدای داد احمدرضا بلند میشه
    _خوب داشتی میگفتی ..کی کله خرابه...
    احمدرضا همونطور که سعی میکنه گوشش رو از دست سعید ازاد کنه میگه:
    __اخ ..اخ..ول کن کندیش ..مگه دروغ گفتم..تونبودی با کفش کمر بینوای منو..آی ول کن .. ...
    سعید محکمتر گوشش رو میپیچونه و میگه:
    _خوب بهشون گفتی چه چرندیاتی میگفتی که ضربه کفش ،نوش جون کردی؟
    احمدرضا که سرشو خم کرده بود نگاهی با ترس به ما میکنه و در جواب سعید میگه:
    __ الان که دارم تو هر زاویه فکر میکنم میبینم حق با تو بود ..من معذرت میخوام ..؟!
    جون بچه ات ول کن این بی صاحب رو ،از ته کندیش!؟
    ای بابا من فقط خواستم بگم اینا رو میبینم دلم برا اهل منزلم تنگ میشه...!؟
    سعید گوششو ول میکنه و رو به وانیا میگه :خواهر جون بی ادبی ما رو ببخشید،
    وانیا خانمانه لبخندی میزنه و میگه:
    _اشکالی نداره ..راحت باشید ..اتفاقا من دیگه داشتم میرفتم پایین.
    لیوان رو برمیداره و با گفتن شب خوش از اتاق خارج میشه
    رفتاراشون منو بدجور به یاد شهاب و سپهر خدابیامرز میندازه...
    دوربین رو دست احمدرضا میدم و میگم:
    _اگه تا فردا نتونستیم ببینمشون بهتره یه فکر دیگه ای بکنیم ..نمیتونیم اینجوری وقت رو هدر بدیم.
    سعید سرشو تکون میده و حرفمو تایید میکنه.
    _باهات موافقم ..فردا هر طور شده باید وارد اون خونه بشیم ..اگه مطمئن شدیم اونجا نیستند دست از دیدبانی برمیداریم...
    بهترین راه حلم همین بود که سعید میگفت درست ورود به اون خونه کمی سخت بود ولی تنها راهی بود که بفهمیم اونجا هستند یا که نه.
    _همین کار رو میکنیم ..من دیگه میرم اگه کمکی لازم داشتید خبرم کنید .
    احمدرضا همونطور که با دوربین بیرون رو نگاه میکنه میگه:
    _برو داداش خوش باش ...کاری بود که نمیتونیم نصفه شبی تو رو زابرا کنیم ..
    دندمون نرم و چشممون ک...
    سعید ضربه ای به سرش میزنه که حرف تو دهنش میمونه:
    الهی دستت بشکنه ..چرا هی راه به راه منو میزنی ...الان که دیگه حرف نکته دار نزدم
    با لبخند سرمو تکون میدم و از اتاق خارج میشم
    ازپله ها پایین میام و وارد اتاق مشترک خودم با وانیا میشم ..
    اتاقی که با وجود تخت دونفرش مجبورم واسه راحتی وانیا شبمو رو کاناپه صبح کنم ...اوایل خیلی سختم بود صبح ها کلی نرمش میکردم تا انقباظات ماهیچه هام و خشکی کمرم خوب بشه
    وانیا هم از این اوضاع ناراحت بود و همش میگفت بزارم اون رو کاناپه بخوابه و چون ریزه میزه تره راحتر جاش میشه و بهتر از من میتونه اونجا رو تحمل کنه
    ولی مگه من میتونستم اجازه ی همچین کاری رو بهش بدم..حاضرم بدتر از اینش رو هم تحمل کنم ولی وانیا راحت باشه..!
    نگاهی به وانیا میندازم که با همون شال سرش خوابیده بود...اروم بالای سرش میرم ..اینقدر خشکل میخوابید که دلم براش ضعف میرفت.. موهای کوتاهش که روی پیشیونیش بود با انگشت کنار میزنم و به چهره اش خیره میشم ..اروم لب میزنم :خیلی دوستت دارم خانم کوچولو...اونقدر زیاد که نمیتونم براش اندازه بزارم ...
    سرمو نزدیک میبرم و خیلی اروم ب*و*س*ه ای به پیشونیش میزنم.
    بلند میشم و به سمت کاناپه میرم ..!!!
    بیچاره احمدرضا پیش خودش چه فکرهایی کرده بود ... خبر از دل من نداره که چی به حالش میگذره ..؟!
    اونقدر خستم که سریع چشم رو هم میزارم، خواب میبره..!
    
    '''حواست به گلت باشه....نزار پر پر بشه...عمر گل کمه ولی تو میتونی بهش زندگی ببخشی ..!
    نزار چیده شه...اون گل باید زندگی کنه...نزار فرصت زندگی رو ازش بگیرند...!!! فریاد میزنه : نزار بچیننش'''!
    چشمامو باز میکنم و با وحشت روی کاناپه میشینم .،
    این دیگه چه خوابی بود ... دستی به صورتم میکشم که از عرق خیس شده بود،
    چی میخواستی بهم بگی داداش...!از کدوم گل حرف میزدی! چی تو رو اینقدر اشفته ات کرده بود؟
    حرفاش تو سرم اکو میشه...اروم زمزمه میکنم:
    _گل تو بودی که نامردا پرپرت کردند..!
    چیده شدی و حتی به گلبرگ تنت هم رحم نکردند !؟..
    اهی از ته دل میکشم ..!
    فاتحه ای واسه روح سپهر میفرستم و از جام بلند میشم ..!
    نگاهم سمت وانیا میره که مث جنین تو خودش جمع شد بود..خندم میگیره تو اون تخت دونفره مثل جوجه به نظر میرسید
    نزدیکتر میرم..شالش از سرش افتاده بود و دور گرردنش حلقه شده بود..موهاش رو از صورتش کنار میزنم، چهره خشکل غرق در خوابش نمایان میشه.
    اروم شالش رو از دور گرردنش باز میکنم، یکی نیست بهش بگه چرا اینقدر به خودت سخت میگیری ...! مجبور نیستی این همه خودتو بپوشونی که خدای نکرده تو خواب خفه بشی ؟
    تکونی میخوره که باعث میشه یه قدم عقب برم..!
    خدا رو شکر بیدار نمیشه ..نفسمو بیرون میدم ..بسوزه پدر عاشقی ...ببین کارم به کجا کشیده، اگه کارمندام منو تو این حال ببینند چقدر مسخره م میکنند.
    البته اگه از شرکتم چیزی هم باقی مونده باشه ..؟؟!
    بعد از خوندن نمازصبحم، دو رکعت نماز هم برای سپهر خوندم ؟!
    تسبیح رو برمیدارم و باهر دونش که رها میکنم یه صلوات میفرستم... هنوز تو کف خوابی که از اون خدابیامرز دیده بودم، موندم .
    سپهر تو یه جای سرسبز و زیبا، کنار رودی، با یه ردای سفید نشسته بود..! سعی میکرد یه چیزی رو بهم بفهمونه..! فریاد میزد ..داد میکشید نزار بچیننش ..ولی چه چیزی رو نمیدونم؟؟!
    _قبول باشه
    با صدای وانیا، تسبیح رو میبوسم و سر جاش میزارم ..با لبخند نگاهی بهش میندازم میگم :
    _قبول حق ...!؟ ببخش تو رو هم بیدار کردم .
    کنارم میشینه و میگه:
    -نه.. خودم بیدار شدم .. اون چند وقت که اسراییل بودم نتونستم نمازامو بخونم..
    لبخندی میزنه و ادامه میده:
    _حسابی بدهکارم ...نمیخوام بیشتر از این چوب خطم پر بشه؟!
    تو چشماش نگاه میکنم و اروم میگم:
    _ تو اینقدر خوبی که شک دارم اگه نماز هم نخونی خدا ازت دلگیر بشه.. ؟!
    با تعجب نگاهم میکرد!!!
    سعی میکنم علاقه ای که بهش دارم رو تو چشمام بریزم تا شاید حرف دلمو از نگاهم بخونه..با همون لحنم ادامه میدم:
    _ خیلی ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﮐـــــــﻪ "ﺑﯽ ﺗــــــﺎﺑﻢ"
    ﺩﻟـــــــﻢ ﺗــــــــﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ !
    ﻭ ﯾﮏ ﻫــــُــﻞِ ﻣﺤــــﮑﻢ . .
    ﮐـــــﻪ ﺩﻟﻢ ﻫــُـــﺮّﯼ ﺑﺮﯾﺰﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ . .
    ﻫﺮ ﭼـــــﻪ که ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻠﻨﺒﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺭﺍ. .!؟!''
    نگاهمو از چشمان درشت شده اش میگیرم و از اتاق خارج میشم .
    دیگه بیشتر از این نمیتونم جلو برم ..یه جورایی این غرور واموندم اجازه نمیده..؟!
    کاش باهمون جمله عاشقانه م حرف این چندوقتی رو که تو دلم سنگینی میکنه رو بفهمه!
    ## دانای کل. ##
    از نگاه کثیف ادوراد به ستوه امده بود..
    نمیدانست چرا سازمان کاری نمیکند..با کمک امیر آدرس را با هر سختی که بود برای انها فرستاده بودند ،پس چرا از این برزخ خلاصش نمیکردند.!
    کارش شده بود خود خوری کردن ..گاهی با خود فکر میکرد، نکند سازمان بیخیالش شده و دیگر سراغی از او نگیرند.
    در افکار خود غرق شده بود ..
    به زمانی که امیر، طوری نگاهش میکرد که گویی یک دختر فاحشه را در آنجا میبیند و در اخر هم با کلمه خودفروش تیر خلاص را به او زد.
    و امیر چه میدانست دل کوچک و پاک بهار را با همان یک کلمه بدجور شکست.
    بهار با یاداوری کشیده ای که به او زد لبخند تلخی روی لبانش نقش میبندد.
    شاید اگر به ناحق به او بهتون و تهمت نمیزد ..هیچگاه دستش را به روی ناجی زندگیش بلند نمیکرد.
    وقتی به او هدف از اینجا امدن و تن دادن به این خواری را گفت ..
    و اینکه تنها راهی که میتوانستند از جای دنیل اگاه باشد همین کار بود
    امیر را، از گفتن حرفش پشیمان کرد.
    دریک چشم بهم زدن رنگ نگاه امیر تغییر یافت و با چشمانی که گویی پروژکتورهای نور بالا در چشمانش روشن کردند، آن هم به این خاطر بود که میتوانست بهارش را از آن خودش کند،بابت رفتار و حرفی که زده بود،کلی معذرت خواهی کرد به او گفت محکم پشتش می ایستد و در این کار کمکش میکند.'''
    وضعیت دنیل اسف بار شده بود ..به حدی که حتی نیم نگاهی هم به بهار نمی انداخت.
    خود را در با نوشیدنیهای الکلی مانند انواع ودکا ..ویسکی و شامپاین خفه کرده بود..
    حتی لحظه ای به خود فرصت هوشیاری نمیداد گویی میخواست اینچنین خود کشی کند ..
    و بهار چه میدانست که دنیل همین قصد را داشت ..او میخواست هر چه زودتر خلاص شود ..وقتی این چنین از عرش به فرش کوبیده شده بود.وقتی که برای اسراییل همه چیزش را داد ولی بدجور از پشت خنجرش زده بودند .
    __ چرا اینجا نشستی؟ حوصله ات سر رفته ؟
    صدای نحس ادوراد او را از دنیای خیالاتش جدا میکند
    به راستی این مرد زیادی چشم ناپاک بود...!؟
    ابرو در هم گره میکند .. از جایش بلند میشود تا از انجا دور شود ..اما ادوارد جلوی راهش را میگیرد و با ابروهای بالا رفته میپرسد: فکر کنم یادت رفت سوالم رو جواب بدی .
    بهار حس خوبی به این موقعیت نداشت .نگاهی به اطراف میندازد ...شاید امیر ،تنها کسی که در اینجا قابل اعتمادش بود را بیابد..!؟ اما خبری از امیر نبود!
    ادوارد نمیخواست فرصت طلایی را که با این پری زیبا به دست اورده بود از دست بدهد.
    خیالش از بابت دنیل راحت بود ...به دو تن از افرادش دستور داده بود تا میتوانند مستش کنند و تا صبح چشم از او برندارند.
    خانه را خلوت کرده بود تا راحتر به اهداف شومش برسد !
    دیگر طاقت نداشت از این دختر چشم بپوشد
    دستش را میگیرد ...بهار جیغ بلندی میکشد و سعی میکند خود را از دست ادوارد خلاص کند.
    قلبش مانند قلب گنجشک تند میزد ..نمیخواست یک بار دیگر جسمش در چنگال ه*و*س دیو صفتان بیفتد .
    با تمام نیرویی که در بدن داشت ،خود را از ادوارد جدا میکند و با آخرین توان به سمت پله ها دوید ...
    ولی نرسیده به پله اول ادوارد از پشت به لباسش چنگ میزند
    بهار را به سمت خودش برمیگرداند و با لحن چندشی در گوشش میگوید:
    _ قول میدم اونقدر بهت خوش بگذره که دفعه بعد خودت دواطلب بشی شبت رو باهام سر کنی
    بهار از ترس میلرزید در دلش نام خدا را فریاد میزد
    صورت ادوارد هر لحظه نزدیکتر می امد .
    بهار با نفرت ،تمام اب دهنش را به صورت ادوارد پاشید و فریاد زد:
    _ به من دست نزن اشغال کثافت
    ادوارد با دست صورتش را پاک میکند و کشیده محکمی به بهار میزند و میگوید:
    _آدمت میکنم ....اتفاقا من عاشق رابطه خشنم ...
    موهای بلند بهار را چنگ میزند و از پله ها بالا میرود ...
    در دلش جشن عروسی به پا بود ...امشب چه لذتی میبرد از این گوهر ناب؟؟!
    
    در اتاق را باز میکند ..بهار را که هنوز تقلا میکرد به داخل اتاقش میکشاند.
    موهایش را رها کرد و با نیشخند به اون مینگریست.
    بهاری که دلش دریای خون بود ..از ترس و خشم ، مثل بید میلرزید ..
    دوباره در دلش نام خدا را صدا زد ..
    خدایی که تنها امیدش بود..چشم بست و و زیر لب آیت الکرسی را زمزمه میکرد.
    _ چیه ...ساکت شدی ؟ چرا دیگه داد و فریاد نمیکنی گربه کوچولو؟!
    بهار چشمان اشکیش را محکم روی هم فشار میداد ...نمیخواست چهره نفرت انگیز ادوارد را ببیند..
    قلبش از بی کسیش درد گرفته بود. دیگر تحمل این همه سختی را نداشت...تنها آرزویش در آن لحظه فقط مرگ بود...!
    اما ادوارد خیلی سرخوش دکمه های پیراهنش را باز میکرد .
    از نظرش بهار همانند گربه ای ملوس بود که در گوشه ای کز کرده باشد
    ارام به سویش قدم برمیدارد ..
    با صدای هر قدمش ضربان قلب آیسو بالا میگرفت
    حتی دیگر از خدا هم ناامید شده بود ...چرا کسی به کمکش نمی آمد .
    دست ادوارد که دور کمرشش حلقه شد، از ترس جیغ بلندی میکشد و دوباره سعی میکند خود را از او جدا کند .
    ادوارد با لحن چندشی در گوشش میگوید
    _افرین ..همینجور پنجه بنداز ..من گربه وحشی رو بیشتر از آرومش دوست دارم ..!
    بهار همانطور که خودش را تکان میداد تا شاید از دستان ادوراد رها شود ، فریاد میزد:
    _ولم کن اشغال...دست کثیفت رو بهم نزن عوضی
    تمام انرژیش تخلیه شده بود..مشت های کوچکش توان مقابله با هیکل غول پیکر ادوارد را نداشتند .
    ادوارد. دستانش را دو طرف سر بهار میگذارد و با لذت به بهاری که دیگر نای تکان خوردن نداشت نگاه میکند.
    بهار حالش از این نزدیکی بهم میخورد .با وجود اینکه دیگر توانی برایش نمانده بود ولی دوباره تلاشش را میکرد تا بتواند از دست این خوک کثیف خلاص شود.
    خوک کثیفی که ''ه*و*س'' چتر سیاهش را بر دلش پهن کرده بود .
    و تا از این ش*ر*ا*ب ناب سیراب نمیشد ، دلش آرام نمیشد
    بهار تمام نیروی باقی مانده در وجودش را جمع میکند و با همه توانش از ادوراد فاصله میگیرد .
    برای بار اخر شانسش را امتحان کرد و فریاد بلندی زد :
    _خدایاااااا کمککککککم کن...؟!
    
    امیر پس از تمام شدن کارش و خسته از خورده و فرمایشات ادوارد به محل کارش برگشت.
    اگر به خاطر برادرش نبود هرگز به اینجا نمی آمد .
    برادری که چند سال پیش بی خبر به اینجا آمد و بعد از چند ماه در نامه ای به او گفته بود که به کاراکاس آمده و جایی که در ان زندگی میکند خیلی خوب است .
    امیر بعد از اینکه منصور را کشت و دختری که ان چند وقت به او علاقه مند شده بود را فراری داد با خود عهد بست دیگر به سوی کار خلاف نرود .
    دوباره به خانه پایین شهرشان برگشت .
    در یک مکانیکی نزدیک به خانه اش شروع به کار کرد و همزمان هم دنبال بهار میگشت ...ولی هیج کجا پیدایش نکرد.
    فکر و ذهنش شده بود بهار . تقصیری نداشت عاشق شده بود ولی نمیدانست عشقش کجاست و در چه حال است.
    امید هر ماه برایش نامه و مقداری پول میفرستاد .
    اما امیر هیچگاه به ان پول دست نزد و محکم روی قسمی که خورده بود مردانه ایستاد.
    تا اینکه دیگر نامه ای از امید بدستش نرسید .اوایل زیاد برایش مهم نبود، پیش خودش گمان میکرد حتما درگیر کارش شده و وقت نامه فرستادن را ندارد.
    اما وقتی که جواب نامه های که خودش برای امید میفرستاد هم بدستش نمیرسید، کم کم دلواپس تنها برادرش شد.
    از دار و دنیا همین یک برادر را داشت و به هیچ وجه دوست نداشت اتفاقی برایش بیفتد ..روزها از پی هم میگذشتند و هیچ خبری از امید نبود .
    دیگر نمیتوانست ساکت بماند ..راهی به جز آمدن به کاراکاس و خبر گرفتن از برادرش را نداشت .
    به همین خاطر ساک سفرش را بست و قاچاقی خودش را به کاراکاس رساند .
    چون پولی نداشت مجبور شد از همان پولهایی که امید ماهیانه برایش میفرستاد استفاده کند .
    بعد از کلی سختی که در غربت به جان خرید توانست در یکی از خانه های خلاف راه پیدا کند .
    او تک و تنها در پی پیدا کردن برادرش بدترین سختیها را از سر گذراند اما هیچ خبری از او بدست نمی آورد.
    زمانی که بهار را اینجا دید آنقدر شوکه شده بود که باخود فکر میکرد حتما توهم زده است...
    عشقی که دوسال با رویایش شب و روزش را میگذراند ،در سالن خانه ادوارد نشسته بود .

    ♥باورش سخت بود ولی بهارش واقعی بود.♥
    .
    بعد از اینکه آن کشیده را از بهار خورد نه تنها ناراحت نشد بلکه حس زیبای خفته در درونش، دوباره شعله انداخت به قلب بیتابش.
    حس خنکی که وجودش را در بر گرفته بود .
    بهارش پاک بود و برایش مقدس...
    دختری که از خود میگذشت برای مردمش..
    قسم خورد تا اخرین قطره از خونش بهار را تنها نگذارد و به او کمک کند.'''
    کمی برایش عجیب بود ...خانه ادوارد در این وقت شب زیادی ساکت بود ..از محافظانش خبری نبود...؟!
    با تعجب نگاهی به اطراف انداخت ولی کسی را نمیدید ..!
    از پنجره سالن به حیاط مخفی خانه که پشت ساختمان بنا شده بود ، نگاهی انداخت ..با دیدن جمع محافظان و دنیل که پیک بالا میانداختند و سرخوش میخندیدن فهمید که اوضاع از چه قرار است.
    نفسش را بیرون میدهد و به سمت حیاط پشتی حرکت میکند .
    وقتی که ادوارد دستور میداد انجا جمع شوند یعنی اینکه هیچ کسی نباید در ساختمان باشد .
    هنوز دستش به در نرسیده بود که صدای فریاد کمک خواستن بهار به گوشش رسید .
    با ترس به پشت سرش برگشت .
    مطمئن بود صدای بهارش بود که کمک میخواست ..
    چیزی مثل جرقه به ذهنش خطور کرد ..
    نکند ادوارد بخواهد ....!!
    خشم سرتا سر وجودش را فرا گرفت ..دیگر کنترلی روی کاری که میخواست بکند نداشت .
    به سرعت از پله ها بالا رفت و خودش را به اتاق ادوارد رساند
    صدای زجه های بهار قلبش را مچاله میکرد .
    در اتاق را باز کرد ..با دیدن صحنه رو به رویش، خون به چشمانش جهید،سریع خودش را به ادوارد رسانید و محکم دستش را دور گرردنش حلقه کرد.
    وبه فارسی شروع کرد به فحش دادنش.
    _ بی ناموس عوضی میکشمت آشغال ..دست کثیفت رو میشکنم بی پدر و مادر .
    ادوارد شوکه شده بود .. مرگ را نزدیک میدید اما نمیتوانست کاری بکند .
    خون جلوی چشمان امیر را گرفته بود .
    گردن ادوارد را محکم فشار میداد و تا اورا نمیکشت دلش آرام نمیگرفت.
    این حیوان میخواست به بهارش دست درازی کند ..باید میمرد ..همانند منصور بی وجود..این را هم حرام میکرد.
    یک لحظه نگاهش به سمت بهار رفت که در خود جمع شده بود و میلرزید ...
    چرا این دختر باید این همه سختی میکشید؟
    غم در دلش لانه کرد ..همین غفلت باعث شد ادوارد با پا به شکمش بکوبد و خود را از زیر دستان پر قدرت امیر رها سازد .
    همین که امیر روی زمین می افتد رویش خیمه میزند مشت محکمی به صورتش زد .
    بهار جیغ بلندی میکشد و به سمت ادوارد حمله ور میشود ...؟!
    با مشتهای کوچکش به کمر ادوارد میکوبد تا کاری کند دست از مشت زدنش به امیر بردارد .
    ادوارد این محافظ خائنش، که قصد جانش کرده بود ، را رها نمیکرد. دستانش را دور گرردن امیر حلقه کرد و محکم فشار میداد ...؟!
    امیر نفسش تنگ شده بود ..به خاطر مشتهایی که به سر و صورتش خورده بود گیج شده بود و نمیتوانست از خودش دفاع کند .
    چشمانش سیاهی میرفت و نفسش بریده تر ...
    ولی در یک لحظه دستان ادوارد شل میشود و سنگینی وزنش را روی امیر می اندازد ...
    
    امیر جسم سنگین ادوارد را از خود جدا میکند .... چشمانش را میبندد و نفس عمیقی میکشد ...
    تا یک قدمی مرگ پیش رفته بود. اگر ادوارد کمی دیگر به گردنش فشار می آورد کارش تمام بود.
    نگاهش به سمت ادوارد میرود که بی جان و با چشمانی باز روی زمین افتاده بود.
    صدای لرزان و بریده شده وانیا ، نگاه امیر را به سمتش میبرد
    _ من کشتمش ...؟! داره ازش خون میره .... من ...من آدم کشتم...
    چشماش بازه...اره اون ..اون مرده...؟!
    لرزش دستانش به قدری زیاد بود که کلت از دستش روی زمین میفتد
    بهار نگاهش به ادوارد بود.و فکرش به چند دقیقه پیش!
    وقتی که مشتهایش کاری از پیش نبردند با هراس دنبال چیزی میگشت تا با ان میتوانست امیر را از چنگال آن حیوان در بیاورد .
    نگاهش به اسلحه ادوارد افتاد،
    مغزش به او فرمان داد تا هر چه سریع تر
    کلت " P 239 " را بردارد ..شاید از شانسش بود که خفه کن اسلحه هم در کنار کلت ادوارد روی پاتختی کنار تخت بود.
    سریع به همان سمت رفت و خفه کن را توی لوله تفنگ جا داد
    نگاهی به خشابش کرد وقتی از پر بودنش مطمئن شد به سمت ادوارد برگشت!
    نمیتوانست از پشت به او تیر بزند زیرا با این فاصله کم ممکن بود تیر از ادوارد عبور کند و امیر را هم مورد اصابت قرار دهد.
    خود را به سمت چپش رسانید و بعد از هدف گیری تیر را رها کرد .
    تیر درست بالای گوش ادوارد فرود آمد و در عرض چند ثانیه او را به کام مرگ فرستاد!
    بهار با یادآوری صحنه مرگ روی زمین میفتد و خیره به ادوارد میشود که چگونه خون از سر سوراخ شده اش میرود.
    امیر تازه متوجه اوضاع شده بود ...با زحمت خود را از روی پارکت های خونی اتاق بلند کرد و به سمت بهار رفت .
    لب و دهنش درد میکرد ...با آن مشتهایی که از ادوراد خورده بود
    فکش نشکسته باشد، شانس می آورد.
    بهار مات ادوارد شده بود و گهگاهی چیزهایی زیر لب میگفت ...
    همیشه از خون بدش می آمد ، ولی خودش خون یک نفر را ریخته بود.
    حال می خواست آن یک نفر ادوارد باشد که ذره ای بو از انسانیت نبرده باشد .
    اما او هیچ گاه دلش نمیخواست دستش به خون آغشته بشود.
    بارها فرصت داشت منصور یا دنیل را بکشد و خودش را از جهنمی که برایش درست کردند خلاص کند ولی این کار را نکرد ...!
    چه شد که الان دستش به خون ادوارد آلوده شد؟؟؟
    امیر که طاقت بی قراری بهار را نداشت ،در آغوشش میگیرد و آرام موهایش را نوازش میکند
    آرام در گوشش میگویید :
    _بهار باید از اینجا بریم ....اگه محافظاش بیایند اینجا این صحنه رو ببینند و زندمون نمیزارند.
    به چی نگاه میکنی فنچ کوچولو.. تازه باید خوشحال باشی این حیوون رو به درک فرستادی
    بهار بعد از مدتها آرامشی را تجربه میکرد که حسرت این چند سالش بود .
    دوست نداشت از آغوش امیر جدا شود .
    امیری که قلب بی تابش، شدت گرفته بود و خودش را چنان به سینه ستبر امیر میکوبید که گویی میخواست از تن جدا شود ؟!
    کمی از بهار فاصله میگیرد نگاهش که به لباس پاره شده عشقش میفتد دوباره ابروهایش گره میخورد
    پیراهنش را در میاورد و به سمت بهار میگیرد ولی وقتی واکنشی از او نمیبیند
    خودش پیراهن را تنش میکند و مشغول بستن دکمه هایش میشود
    همزمان با بستن دکمه ها با لحن مهربانی میگوید:
    _خانمی میدونم برات سخت بوده...ولی تو بهترین کار رو کردی ..اونو که میبینی مث یه حیوون جون داده و مرده ،کسی بود که رحمش به هیچ چیز و هیچ کس نمیشد .
    دکمه اخر را هم میبندد و لبخندی به روی بهار میزند
    _ آفرین دختر خوب، تا دیر نشده بلند شو بریم.
    بهار نگاهش به زخمهای صورتش و لبان باد کرده امیر بود ..چیزی در دلش چنگ می انداخت ..طاقت دیدن زخمهای امیر را نداشت ...
    این پسر به گردنش حق داشت ...اگر او نمیرسید دوباره طعمه یک حیوان دیگر میشد .
    آهی میکشد و از جایش بلند میشود
    ##هوراد##
    سعید دستش را روی هدفن تو گوشش قرار میده و اروم میگه :
    _ تا حالا که وضعیت سفید بود ...
    احمدرضا از اون بالا چیز مشکوکی به چشمت نمیخوره ؟
    صدای احمدرضا تو گوش منم میپیچه
    _ نه ... همینطور با احتیاط برید جلو..!
    __خیلی خوب پس اگه مورد مشکوکی دیدی زود بگو
    سعید نگاهشو سمتم میده و میگه:
    _هوراد به نظرت یکم عجیب نیست ...؟
    تو این چند روز تا حالا اینجا رو اینقدر خلوت ندیده بودم ؟!
    سر جام می ایستم و نگاهی به اطرافم میندازم ...!
    ساختمان ادوراد ،حیاط بزرگ و بسیار زیبایی داشت ؟!؟
    گوشه به گوشه اش مجسمه های مرمری زیبا گذاشته بودند که زیبایش رو دو. چندان میکرد
    راه باریکی در وسط بود که دو طرفش رو، درخت و بوته کاشته بودند والبته کار ما رو هم راحتر کرده بود
    چون از بین درختها حرکت میکردیم و اینطوری کسی متوجه ما نمیشد .
    سعید درست میگفت ..خیلی عجیب بود ..هر وقت به حیاط خانه ادوارد نگاه میکردیم دو یا سه نفر اینجا نگهبانی میدادند ولی حالا اثری از هیچ کس نبود.
    در جواب سعید میگم :
    _برای منم عجیبه ..ولی باید خیلی مراقب باشیم، ممکنه همین دور اطراف باشند
    سرشو تکون میده و دوباره به راهمون ادامه میدیم ..با نگاهمون جز به جز بیرون ساختمان رو بررسی میکنیم.
    احمد رضا و وانیا هم از طبقه بالای محل اقامتمان همه چیز رو زیر نظر داشتند .
    اگر دنیل را پیدا نکنیم مجبوریم دست خالی به کشور برگردیم چون از سازمان پیامی دریافت کردیم که هرچه زودتر باید برگردیم .
    به در ورودی سالن میرسیم .. با احتیاط در رو باز میکنم ..
    اول سعید و پشت سرش هم من وارد خانه میشیم .
    کمی جلوتر که میریم ، صدای خنده چند نفر مارو به سمت پنجره میکشونه...!
    سعید همونطور که نامحسوس نگاهش به بیرونه میگه:
    _پس بگو چرا اینجا شده خونه ارواح ...
    نگو آقایون برای خودشون ضیافت راه انداختند!
    کمی مکث میکنه ، با تردید میگه :
    _اونی که پیراهنش قهوه ای ، دنیل راد نیست
    از گوشه پنجره نگاهمو بیرون میندازم..میبینمش ...
    از پنجره فاصله میگیرم ،پوزخندی میزنم و میگم : اره خودشه ،دنیل راد ...
    دائم اخمر بدبخت رو ببین چطور خودشو مث موش اینجا پنهان کرده بود.
    _حالا چطور بین این همه آدم دنیل رو گیرش بندازیم؟
    _همین که مطمئن شدیم اینجاست برای امشب کافیه،
    به نظر من الان برگردیم خونه
    فکرامونو رو هم بریزیم وطی یه برنامه درست و حسابی طرح دستگیریش رو بکشیم.
    _ درستش هم همینه ...پس بر میگردیم
    هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای باز شدن در باعث سرجامون سیخ بایستیم
    به بالای پله ها نگاه میکنم
    نگاهم قفل دو چشم سبز رنگ بهار شد که با تعجب نگاهم میکرد.
    پسری که کنارش ایستاده بود سریع دستشو بالا میاره و کلت کمریش رو به سمت ما نشونه میگیره !
    دستشو روی ماشه میزاره، به انگلیسی و با صدای تقریبا بلندی میگه:
    _ اگه میخواهید کشته نشید ،دراز بکشید و دستاتون رو بزارید رو سرتون ... زود باشید
    دوباره به بهار نگاه میکنم که با اخمهای گرفته به من و سعید نگاه میکرد ...
    _ تا سه میشمارم دراز نکشیدید شلیک میکنم '1...2..
    بهار نگاهی غمگین به من میندازه ،آهی از ته دل میکشه ، دستشو روی اسلحه میزاره و میگه:
    -امیر اسلحه ات رو بنداز ...اینا مامور هستند....
    حق داشت ناراحت باشه...اینقدر دنیل فکرمون رو مشغول کرده بود که به کل بهار رو فراموش کرده بودیم .
    پسری که حالا فهمیده بودم امیر اسمشه
    نگاهی به بهار و سپس به ما میندازه ، دستشو پایین میندازه و با بهار از پله پایین میاند
    

    سعید آروم در گوشم میگه:
    _نیرویی نفوذی ما این دختره اس ...
    سرمو تکون میدم و به بهار چشم میدوزم ، خیلی از زمانی که در تل آویو دیده بودمش لاغرتر شده بود.
    کار بزرگی انجام داده بود اگه بهار اطلاعات دنیل رو به سازمان نمیداد ..معلوم نبود چه زمانی میتونستیم دوباره از مکانش خبر دار بشیم .
    نگاهم سمت امیر میره ...نمیشناختمش ولی هر کی که بود بی شک میدونست بهار اینجا جاسوسی میکنه.
    صورتش بدجور زخمی بود ، و خیلی شل و ول قدم برمیداشت .
    بهار رو به روی ما می ایستد .هنوز اخماش تو هم بود ، و سعی میکرد نگاهشو از ما بدزده ...!
    اما امیر به سمت پنجره میره و بیرون رو نگاه میکنه از همونجا به فارسی میگه:
    _باید هر چه زودتر بریم ..اگه این لاشخورا جنازه رییسشون رو ببیند خارج شدنمون از اینجا غیر ممکن میشه .
    با تردید میپرسم :
    _منظورت چیه؟
    امیر میخواد جواب بده که بهار نمیزاره و میگه:
    _اگه امشب نتونید دنیل رو دستگیر کنید ، بعدا گیر انداختنش براتون سخت میشه .به بالای پله ها اشاره میکنه و ادامه میده:
    _ جنازه ادوارد اون بالاس ...و اگه دنیل بفهمه رفیقش کشته شده بدون شک از اینجا میره و یا جای دیگه خودشو گم و گور میکنه ،از اونجایی هم که من دیگه قصد ندارم این کار رو ادامه بدم ، گیر انداختنش سخت میشه.
    تمام معادلاتم بهم ریخته ...چه طوری میتونیم بین این همه محافظ ،دنیل رو دستگیر بکنیم.
    سعید نگاهی به بهار و امیر میندازه و میگه :
    _خیلی خوب شماها سریع از اینجا خارج بشید و به خونه دو طبقه که درست رو به روی ساختمون ادوارد هست برید.
    امیر صورتش رو از درد جمع میکنه و بعد از مکث کوتاهی میگه:
    _موندن در اینجا دیوونگی محضه... اون گردن کلفتهایی که بیرون نشستند اگه ده لیتر آب شنگولی بدهند بالا بازم هوشیارن و خطرناک .
    دوباره سعید به حرف میاد و میگه:
    _ ما نمیتونیم دنیلی که الان تو مشتمونه و تا به دام انداختنش راهی نمونده رو اینجوری رها کنیم ...به هر حال یه جاهایی باید ریسک کرد.
    صدای خنده یکی از اون آدمها ادوارد که به گوشمون میخوره سریع میشینم و پشت مبلهای سالن خودمون رو پنهان میکنیم.
    این صدای کشدار رو خوب میشناختم...
    _بهااااار....عشقممممم...کجاییی
    صدای خود کثیفش بود، کثافت لجن ، هنوز مرگ سپهر رو فراموش نکردم ... ثانیه شماری میکنم واسه لحظه ای که با دستای خودم بکشمش.
    چندتا از محافظا به زبان اسپانیایی چیزهایی رو بلغور میکردند ..
    که البته من چیزی متوجه نشدم ..ولی هر چی که بود چشمهای امیر رو بدجور گرد کرده بود
    نگاهی نامحسوس بهشون میندازه.
    با من کمی فاصله داره سعی میکنه طوری که محافظا متوجه نشوند به من نزدیک بشه .
    آروم لب میزنه:
    _اینا میخواهند به اتاق ادوارد بروند..اگه جلوشون رو نگیرید همه مون اینجا گیر میفتیم .
    با احتیاط از پشت صندلی نگاهشون میکنم ،
    امیر راست میگفت یکی از اونا از پله ها بالا میرفت و یکی دیگه شون هم بالا سر دنیل که روی صندلی ولو بود ایستاده بود .
    امیر کلتش رو که روش خفه کن نصب کرده بود رو دستم میده .
    _بگیرش ...من با این حالم نمیتونم تیراندازی کنم
    اسلحه رو ازش میگیرم ...
    نگاهی به دنیل میندازم چشماش بسته بودند، بی حالتر از اون چیزیه که بخواهد فرار کنه
    از همون گوشه به سمت محافظش تیر اندازی میکنم که در یک چشم بهم زدن روی زمین میفتد
    به سعید نگاه میکنم و با نگاهم ازش میخوام به سمت دنیل بره ..حیف که باید بفهمیم نیروی نفوذیش تو سازمان کیه وگرنه خیلی دلم میخواست یه تیر هم تو مخ اون خالی میکردم .
    سعید از جاش بلند میشه و به سمت دنیل میره،
    رو به امیر و بهار میگم :
    _ شما بهتره زودتر از اینجا برید ...ما هم کمتر از نیم ساعت دیگه اونجاییم .
    کلتشو دستش میدم و میگم :
    ممکن نیازت بشه ... فقط اینو نیاز دارم !
    خفه کن رو از سرش جدا میکنم و روی کلت خودم جاش میندازم .
    و به سرعت سمت پله ها میرم
    محافظ ادوارد پشت درایستاده بود ،هنوز منتظر مونده بود تا رییس مرده اش اجازه ورودش رو بده..؟!
    بدون معطلی اسلحه رو بهش نشونه میرم و شلیک میکنم
    ولی از شانس گندم زودتر از تیر اندازیم متوجه میشه و سریع تفنگش رو سمتم میگیره ،سوزش بدی تو دستم ایجاد میشه
    ولی کم نمیارم و اینبار تیرم رو درست تو مغزش خالی میکنم .
    دستم بدجور میسوخت ..از پله ها پایین میام ...
    سعید دنیل رو کشون کشون به سمت در ورودی میبرد ..
    به کمکش میرم ...هر لحظه ممکن بود بقیه محافظا هم با صدای تیر اون نره خر سر میرسیدند ..
    _ حالت خوبه هوراد...دستت بدجور خون ازش میره ..
    با وجود درد شدیدی که دارم ولی سرمو به معنای چیزی نیست تکون میدم.


    ##وانیا##
    روی تخت میشینم و سعی میکنم بهار رو آروم کنم ، شاید هیچ کسی حتی خود من، نتونه درکش کنه ...ندونه چه سختیهایی رو این چند وقته تحمل کرده که حالا داره اینجوری مثل ابر بهاری گریه میکنه.
    بین گریه هاش از اتفاقات امشب و کاری که کرده بود گفت و مطمئناا دلیل آشفتگیش هم میتونست همین باشه.
    هر چند چیز زیادی از حرفاش متوجه نشدم .
    ولی اصلا دلم نمیخواست اینطور بیقرار ببینمش.
    همونجور که شونه هاش رو مالش میدم میگم:
    _ بهار جان ،بس کن گلم ..اینقدر گریه نکن ، هرچی بوده تموم شده ...امیدوارم امشب بتونند دنیل رو گیر بندازند ، تا همه مون بعد از این همه سختی ،یه نفس از سر راحتی بکشیم.
    با چشمهای خیسش بهم نگاه میکنه و میگه:
    _ وانیا دلم خیلی گرفته ...دیگه نمیکشم ..دیگه توان ادامه دادن ندارم ...
    من تو این چند هفته بدترین و نفرت انگیزترین روزهای عمرم رو گذروندم .
    کنار کسی روز و شبم رو سر کردم که قاتل پدر و مادرم بوده ...قاتل خوشبختیم.
    وانیا تو داغدیده ای میفهمی چی میگم ؟
    من فقط یه ذره آرامش میخوام ..
    یه زندگی آروم میخوام ..به قران دیگه خسته شدم ..
    تو آغوشش میگیرم .،هیچ کلمه ای واسه دلداریش نمیتونستم بگم ...چون درد منم همین بود ..من خودم یکی رو لازم داشتم دلداریم بده ..بهم قوت قلب بده ..!
    صدای سعید خبر از اومدنشون رو میداد..با وجود اینکه کنجکاو بودم ،برم ببینم چیکار کردند ولی دلم نمیخواست بهار رو با این حال اینجا رها کنم.
    بعد از مدت کوتاهی که بهار تو آغوشم بود کمی ازش فاصله میگیرم .
    با تعجب به چشمهای بسته اش نگاه میکنم .
    نفسهای منظمش نشون میداد خوابیده..صورتش خیس از اشک بود ..اشکهایی که هر دونه اش خبر از دردهای درونش رو میداد.
    آهی میکشم و اونو روی تخت میخوابونم .
    از اتاق خارج میشم و در رو آروم پشت سرم میبندم.
    پسر جوانی که همراه بهار باهاش به اینجا اومده بود تکیه به دیوار ،چشماشو بسته بود.
    بهار تو حرفاش از این پسر هم گفته بود ..و اینکه این چند وقته که اینجا بود امیر کمکش میکرد
    بهش زل میزنم ،به قیافه اش میخورد بیست سه و چهار سالش باشه ..چهره اش کاملا شرقی بود ...موهای سیاه و ابروهای پر پشت و کشیده ...لب و دهنشم کاملا مردونه بود...از نظر هیکل هم یه چیزی تو مایه های هوراد و یا شاید کمی عضلانی تر از هوراد بود ...!
    زخمهایی خیلی بدی رو صورتش به خصوص دور چشمها و دهنش بود .
    نمیدونم کیه و یا واسه چی به بهار کمک کرده، اما حسم بهش اصلا بد نبود ..در واقع حدس میزنم پسر خوبی باشه.
    چشماشو باز میکنه ..من که اصلا انتظارشو نداشتم دست پاچه میگم:
    _سلام
    از نگاهش خستگی میبارید همونجور مات نگاهم میکنه و بدون اینکه جواب سلامم رو بده، میگه:
    _بهار حالش خوبه.
    ''بهاری که برخلاف اسم با طراوت و قشنگش، دلش خزون بود' مگه میشه با اون اوضاع و احوالش بگی حالش خوبه و مشکلی نداره ...
    _ فعلا خوابیده ... اما حالش اصلا تعریفی نداره.
    شما هم بهتره به طبقه بالا بیایید و کمی استراحت کنید.
    منتظرش نمیمونم و خودم از پله ها بالا میرم ..از صداها میفهمم تو اتاق مشترک سعید و احمد رضا هستند
    چند ضربه به در میزنم و بعد از مکث کوتاهی در رو باز میکنم .
    همین که وارد اتاق میشم با دیدن دنیل که روی تخت با دست و پای بسته خوابیده بود جا میخورم .
    با تردید جلو میرم ..خدایا یعنی باور کنم خواب نیست ...یعنی واقعا این حیوون دنیله؟
    قدمهام تند میشن.. به هیچ چیز جز دنیل نگاه نمیکنم ..حس تنفر و انتقامم بیدار میشه..
    با مشت به جونش میفتم و پشت سر هم بهش مشت میکوبم ...با داد میگم :
    _آشغال پست فطرت ...قاتل کثیف .خودم میکشمت کثافت ...باید بمیری ..همونطور که بابا مامان من کشتی ...همونجور که با آتیش سوزندیشون ، میسوزونمت.
    ضربه هایی که با تمام وجودم بهش میزدم و دنیلی که بی حال آخ میگفت .
    صدای سعید که ازم میخواست دیگه ادامه ندم هم ،نمیتونست جلو دارم باشه.
    میزدم و فحشش میدادم ..شدت ضربه هایی که میزدم به قدری بود که دنیل از درد ، دست و پاشو جمع کرده بود.
    هیچ چیز جلو دارم نبود ..فقط دلم میخواست همین الان با دستام خفه اش میکردم تا دلم آروم میشد ..
    مدتها بود که تنها آرزوم گیر افتادن دنیل و مردنش به دست خودم بود.
    دستی منو به زور جدا میکنه و محکم در آغوش میگیره .
    و صدای آرامش بخش هوراد که گوشمو نوازش میداد:
    _ آروم باش عزیزم اینجوری خودت اذیت میشی.
    مطمئن باش اگه بهش نیاز نداشتیم ..تا حالا صد دفعه کشته بودمش .
    اشکام دوباره راه خودشونو پیدا میکنند و سرازیر میشوند.
    سرمو به سینه اش فشار میدم و میگم:
    _ حالم ازش بهم میخوره ؟!
    هوراد برگردیم ،بیا زودتر از اینجا بریم...این کثافت بازم میتونه فرار کنه ... باید زودتر ببریمش تا قصاصش کنند ..باید تاوان خون پدر و مادرم و سپهر رو پس بده .
    از روی رو سریم دستش رو نوزاشگونه رو سرم میکشه و بعد از چند ثانیه گرمایی که وجودمو میگیره .
    اشک چشمم قطع میشه و دهنم از تعجب باز میمونه ، تعجبم اونقدر زیاده که حتی نمیتونستم نفس بکشم.
    لبهای هوراد گوشه پیشونیم میشینه، ب*و*س*ه ای که مثل رعد و برق وجودمو در بر میگیره و گرما میده.
    بعد از مکث تقریبا طولانی لبهاشو جدا میکنه و جریان نفس منو هم آزاد....!؟
    اروم در گوشم میگه:
    _ هیچ وقت اینجوری اشک نریز ...یک درصد به این فکر کن، شاید یه نفر باشه که طاقت دیدن این اشکها رو نداشته باشه.
    

    ##هوراد##
    سوزش دستم به کل یادم رفته بود و فقط به صدای تپشهای قلبم گوش میدادم.
    وانیا...دختری که این روزها سکان دار قلبم شده بود، آروم و بی صدا بود.
    نگاهی به اتاق میندازم... سعید و احمدرضا رو نمی بینم ..حتما وقتی ما دو تا رو دیدن از اتاق خارج شدند.
    دوباره بهش میگم :
    _آروم شدی؟
    برخلاف دفعه قبل در حالی که سرشو پایین گرفته با خجالت میگه:
    _اره خوبم .
    بلند میشه که از اتاق خارج بشه ...؟!
    اما من یه چیزی مث کنه به جونم افتاده بود .
    وانیا اونقدر از دیدن دنیل شوکه شده بود،نیم نگاهی به سمتم ننداخت .
    اصلا نه تنها متوجه دست تیر خوردم نشد بلکه مطمئنم خونهای ریخته شده روی رکابی سفید رنگم رو هم ندید.
    با وجود اینکه شانس اوردم و دستم فقط یه خراش سطحی برداشته بود ، اما خون زیادی ازش رفت .
    همونجا مجبور شدم تیشرت خاکستری روشنم رو از تنم خارج کنم و با کمک سعید دور دستم ببندم ، ولی رد خون خشک شده هنوز رو دستم بود.
    دوست داشتم واکنش وانیا رو نسبت به دست زخمیم ببینم.
    هرچند که میترسیدم مث دفعات قبل ضد حال بخورم ، ولی خوب اون حسه بدجور قلقلکم میداد.
    یه نگاه به دنیل میندازم که مثل یک جنازه روی تخت ولو بود .
    اونقدر خورده بود که اگه نمیره از شانس سگیشه...؟!
    وانیاهنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که آخ بلندی میگم ولی زیر چشمی حواسم بهش بود.
    با تعجب سمتم برمیگرده ..همین که متوجه دستم میشه چند قدم رفته رو بر میگرده و جلوم می ایسته،
    با صدای لرزونی میگه:
    _هوراد دستت چی شده ؟ این خون چیه رو دستت؟
    شاید کمتر از یک ثانیه چشمهاش پر آب میشه و دوباره اشکش جاری میشه،
    خانم کوچولو دل سنگ من ، برای من اشک میریزه ...یعنی باور کن این اشکها برای منه..؟ اره دیگه پسر ، تا منو دید اینجوری شد ،
    حالا من هی میخواستم این لبخندی که داشت، خودشو به زور مهمون لبهام میکرد رو پس بزنم ولی مگه میشد .
    وانیا دستشو بلند میکنه و روی دست زخمیم میزاره و سعی میکنه گره تیشرتم رو باز کنه ،
    با صدای اروم و لرزانش میگه:
    _چیکار کردی با خودت...واسه چی مراقب خودت نبودی ؟
    چرا اینو بستی روش ..نمیگی دستت عفونت میکنه...
    همونجور که مواخذ کنان حرف میزد ، گره تیشرت رو باز کرد .
    نگاه خیسش با نگاه عاشق من یکی شد و قلبم بی قرار تر از قبل خودش رو به سینه م میکوبید
    *''ای تپشهای دل بی تاب من
    ای سرود بیگناهیها
    ای تمناهای سرکش
    ای غریو تشنگی ها
    در کجای این ملال آباد
    من سرودم را کنم فریاد؟
    در کجای این فضای تنگ بی آواز
    من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
    **فریدون مشیری**
    به هیچ وجه دوست نداشتم این لحظه تموم میشد ، اینقدر قشنگ حالم رو دگرگون کرد که اگه مث دخترا غش و ضعف میرفتم هم عجیب نبود
    با صدای احمد رضا و ضربه هایی که به در میزد نگاهمون از هم جدا میشه .
    نفسمو با صدا بیرون میدم و بهش اجازه ورود میدم.
    داخل میشه و با چشمای بسته پشت سر هم میگه:
    _یالله...یالله
    
    با اینکه مث همیشه بدموقع سر می رسید ولی این دفعه رو باید ممنون دارش می بودم ،
    یه نگاه به وانیا میندازم، دستشو از روی بازوم برمیداره ؟!
    سرشو پایین گرفته بود و محکم به تیشرت خونی من که تو دستش بود فشار می اورد،
    با صدای احمدرضا نگاهمو از وانیا میگیرم وبه اون چشم میدوزم.
    _باور کنید ایندفعه هم ،اون سعید چلغوز منو فرستاد
    حالا هی من بهش میگم بابا، بیخی خی،بزار هر وقت خواهر وانیا اومد بیرون من میرم دست هوراد رو پانسمان میکنم ، اما مگه تو گوش کرش فرو میرفت .
    روشو به یه سمت دیگه گرفته بود اما گهگاهی دزدکی یه نگاه به سمت ما میکرد و تو همون حالت حرفاش رو میزد .
    از کارش خندم گرفته بود
    وانیا با یه حالت آشفته به سمت در میره ولی قبل از خارج شدنش خطاب به احمدرضا میگه:
    _ لطفا زخمشو خوب ضدعفونی کنید، با اون تیشرت کثیفی که روش بسته بودند امکان عفونتش بالاست.
    از اتاق بیرون میره و خدا رو شکر لبخند گل و گشاد که رو لبهام نقش میبنده رو نمیبینه.
    تو هوای عاشقی خودم سیر میکردم ولی با دردی که تو دستم میپیچه، آخ بلندی میگم و از فکر و خیالهای شیرینم خارج میشم .
    با اخم به احمد رضا نگاه میکنه که با حرص به دستم فشار میاره
    پنبه آغشته به بتادین رو محکم رو زخمم میکشه .
    با عصبانیت میگم :
    _ چته تو ؟ یکم آرومتر ، اینجور که تو رو دستم فشار میدی زخمش که عمیق تر میشه
    با ظاهری خونسردمیگه:
    _ زیادی خوش خوشانت بوده بهت خوش گذشته، حالا یکمم درد بکش ، چی میشه مگه؟!؟
    در ضمن من پنج سال ازت بزرگترم و احترامم واجبه ...هیچی نگو بزار زخمت رو پانسمان کنم
    آرومتر از قبل میگه:
    میدونه منم دلتنگ اهل و عیالمم و از اهل منزل دورم ، راه به راه دلمو اب میندازه.
    خندم صدا دار میشه و فشار دست احمدرضا بیشتر...؟
    سعید با اخمهای درهم وارد اتاق میشه و نگاه برزخیش رو به احمدرضا میندازه :
    _تو چرا اومدی اینجا ، مگه نگفتم زخمهای اون پسره رو اول پانسمان کن .
    احمدرضا در حالی که دستم رو بخیه میکرد میگه:
    _ منم میخواستم برم تو اتاق کناری ، آقای x رو باند پیچی کنم
    که وسط راه وانیا خانم صدام زد که هی هوار شوهرم داره میمره ...سر جوونی بیوه شدم..یکی به دادم برسه و از این حرفها..!!
    منم گفتم برم داش هورادمونو از چنگ عزراییل در بیارم ،این شد که دیگه اومدم اینجا .
    با تعجب نگاهش میکنم که با چشم ابرو تهدیدم میکنه ...
    میدونستم اگه حرفی بزنم دست بیگناهمو به نابودی میکشونه .
    لبخندی میزنم و چشمام رو میبندم ...
    باید حدس میزدم فضولی آقا گل کرده بود ، شوخیهای خرکیش بی شباهت با شوخی های شهاب نبود!
    با این اوضاع اصلا دوست ندارم شب قشنگم رو الکی خراب کنم ...!
    وانیا ،دختر ، تو چه کردی با این دل بی صاحب ما ....
    با حرفی که سعید میزنه چشمام باز میشه و بهش نگاه میکنم:
    _برنامه ها رو برای امشب هماهنگ کردم تا یه ساعت دیگه همه به کشور برمیگردیم .
    سازمان با دولت ونزوئلا هماهنگ کرده و قرار شده با هواپیما محافظت شده به کشور پرواز کنیم .
    پس تموم شد ...پرونده سیاه زتاس برای همیشه بسته شد .
    اما پرونده عشق من و وانیا تازه شروع شده .
    پرونده ای که من رنگش رو آبی انتخاب میکنم و اسمشو قلب بی تاب هوراد میزارم
    خدایا بابت همه چیز ، هزاران بار شکر ...!
    
    ##وانیا##
    کلید رو تو قفل میندازم و با یک بار چرخش در رو باز میکنم.
    هنوزم نمیدونم طاقتشو دارم بعد از دوسال این خونه رو بدون صاحباش ببینم یا نه؟
    خونه ای که یک زمان زندگی در اون جریان داشت و آدماش خوشبخترین آدمهای روی زمین بودند .
    خونه ای که یکبار هم، غم به خودش ندیده بود ولی در یک چشم بهم زدن همه چیزش دود شد و به هوا رفت.
    دوساله که این خونه مث صاحباش مرده...!
    دوساله که رنگ زیبای زندگیش سیاه شده..!!!
    اروم داخل میشم ...با دیدن حیاط خونمون ،غم سنگینی رو دلم میشینه.
    پاهام به زمین چسبیده بودند ..این اولین باره که بعد از مرگ مامان، بابام ،پا به اینجا میزارم .
    اشکهای که منتظر یک تلنگر بودند مث قطرات بارون پایین میریزند.
    چرا حیاط خیس نیست ...چرا بوی غذایی نمیاد..
    بابا رضا تو که هیچوقت گلهای باغت خشک نمیشد ..پس چرا حالا باغچه ات خشک و بی گل مونده.
    مامان چرا امشب بوی قرمه سبزیت نمیاد ....!؟
    تو که همیشه جمعه شبها واسه خاطر منو بابا قرمه سبزی میپختی !؟
    با زانو روی زمین میفتم ...نگاهم سمت تاب سفید رنگ کنج حیاط میفته:
    _ بابا محکمتر هل بده...اخ جونم .. تندتر افرین بابای گلم.
    دختری با موهای خرمایی روشن سوار بر تاب و پدری که دخترک تپلش رو محکم هل میداد..
    صدای خنده دختر فضا رو پر کرده بود
    باهر خندش لبخند شیرینی روی لبهای باباش مینشست .
    _ اخ جونم ... بابایی جون وانیا محکمتر..اونقدر محکم هلم بده تا اون ستاره رو بچینم.
    _ اطاعت میشه پرنس کوچولو ... پس تو هم دستتو بیشتر دراز کن تا اون ستاره بزرگه رو بچینی...
    __رضا ...یواشتر ...الان بچه م میفته.
    نگاهم سمت صندلیهای بالکن میره...
    مامان فاطمه م مشغول دونه کردن انار بود ..
    با خوشحالی سمتشون میدوم ..ولی همینکه به تاب میرسم ثابت و بی حرکت میشه و آدمهاش محو میشن.
    نگاهم سمت بالکن میره ..بابا رضا و مامان فاطمه م خیره نگاهم میکردند ..
    نفسم بند اومده بود...اونا واقعی اند ...
    دیگه اثری از اون دختر تپل ده ساله نبود.
    سمتشون میرم ...اشک دیده ام رو تار کرده بود.
    بابا رضا دستشو بالا میاره و میگه :
    _ پرنس کوچولوی من ،مراقب خودت باش .....زندگی کن....
    من حواسم بهت هست ...همه جا ... هر لحظه نگاهم پیشته...از هیچی نترس ...
    تیر شجاعتت رو شلیک کن.
    قطره اشکی از چشمهای مامانم میفته...
    واروم لب میزنه: وانیای قشنگم ...مواظب خودت باش
    قدمهام تند میکنم و به سمت بالکن میدوم اما اثری از بابا و مامانم نبود .
    نفس زنان اطراف نگاه میکردم ولی رفته بودند.
    ریزش اشکهام شدت میگیرند فریاد میزنم ..جیغ های پی در پی ...
    _ نامردها بعد از دوسال دلتنگ بودن حقم دیدار یه دقیقه ای نیست ...
    بابااااااا تو رو خدا برگرد ...من تنهاییی نمیتونم بدون تو و مامان فاطمه چیکار کنم ...!
    تو رو قرآن برگردید ... .
    مامانی به خدا من هنوز کوچکم ...هنوز ضعیفم ... . من بدون شما نمیتونم زندگی کنم.
    روی زمین میفتم و موهامو چنگ میزنم و بلندتر ازقبل رو به آسمون فریاد میزنم:
    اگه همین الان برنگردید موهامو از ته میکنم ... اصلا سرمو میکوبم زمین ...
    
    خودتون میدونید که شوخی ندارم ... همین الان برگردید ...
    اونقدر به موهام فشار میارم که دونه دونه کنده شدنشون رو حس میکنم .
    ولی درد قلبم چنان زیاد بود که درد موهامو نمیفهمیدم.
    دستی روی دستم میشینه و سعی میکنه دستامو از موهام جدا کنه
    صدای مرد آشنایی که از غم میلرزید به گوشم میخوره.
    _ وانیا ...آروم باش عزیزم .
    چشمام از گریه زیاد باز نمیشد و حنجره م درد گرفته بود .
    تو چشمهاش زل میزنم و با صدایی که به زور از گلوم در میومد ،میگم :
    _ عمو...من بابامو میخوام ... بگو برگرده .
    عمو مامان فاطمه م رو میخوام ...
    دلم براشون تنگ شده ...بگو برگردند ...
    دیگه تحمل دوریشون رو ندارم ...
    سه روز دیگه تولد نوزده سالگیمه ...یعنی میخواهند این تولدم هم پیشم نباشند؟
    مردی که همه به سرسختیش مشناختنش
    مردی که چنان تو دار بود که هیچکس نمیتونست به احساساتش پی ببره ...!
    امشب مث من چشمهاش بارونی شده بود و شونه هاش از شدت گریه میلرزیدند.
    _ مگه عموت مرده ... خودم نوکرتم ... تا اخرین نفسم خودم پناهت میشم ..!
    اشک نریز نفس عمو... هر قطره اش تیری تو قلب من..!
    واسه چی تو شبی که باید جشن بگیریم اینجوری گریه میکنی.
    قهرمان کوچولوی من ... الان روح مامان و بابات به آرامش رسیده ..
    دیگه راحت میخوابن.
    دختر کوچولوشون تونسته قاتلشون رو گیر بندازه ...
    اونوقت تو اینجا نشستی گریه میکنی.
    صورتمو با دستاش قاب میگیره
    با شصت دستش اشکهامو پاک میکنه و ادامه میده :
    _وانیا ..درسته درد داشت ، غم داشت ، جدایی انداخت ...ولی دیگه تموم شد .
    اینجوری روح رضا و فاطمه رو هم عذاب میدی .
    _عمو ،دلم براشون تنگ شده ... تنهایی چ...
    حرفمو قطع میکنه و میگه :
    _کی گفته تو تنهایی؟ بازم میگم خودم نوکرتم دربست ..
    از این به بعد دختر منی و منم غلام حلقه به دوش تو .
    منو از آغوشش جدا میکنه و بلند میشه.
    دستشو سمتم دراز میکنه و میگه :
    _بلند شو ...
    از یه جا دوست داشتم بیشتر تو این خونه باشم و خاطرات خوبمو به یاد بیارم و از یه جای دیگه دوست نداشتم اینجا رو بدون مامان بابام تحمل کنم.
    دستمو تو دستهای عموم میزارم و بلند میشم.
    قبل از خارج شدنم یه نگاه دیگه به خونه میندازم .
    حیف که روزگار یه تکه بدیشو روی سر خوبیهایی که داده میندازه ..
    و سرنوشت قصه جدیدی رو برای آدمهاش رقم میزنه..!؟
    آهی میکشم و از خونه خارج میشم ...!
    ***
    آقا عبدالله سینی غذا رو، روی میز میزاره .
    _ بفرمایید خانم جان .. تا سرد نشده بخورید.
    باید ببخشی دخترم اگه سهراب خان زودتر خبرم میکردند نمیذاشتم زری بره پیش خواهرش و من اینجوری شرمنده ات نمیشدم .
    آقا عبدالله باغبون پدربزرگ پدریم بوده
    و همسرش زری هم تو کارهای خونه به مادربزرگم کمک میکرد.
    بعد از مرگ بابا بزرگ و مامان بزرگم بابا رضا بهشون اجازه نداد که از این خونه بروند ..!
    یه دلیلش این بود نمیخواست این پیرمرد، پیرزن سر پیری آواره بشوند و هم اینکه حداقل اینا بودند، به برادر لجبازش که تن به ازدواج نمیداد رسیدگی کنند
    من که خودم عاشق این دوتا مرغ عشقم
    با وجود اینکه بعد از سالها زندگی کردن هیچ وقت بچه دار نشدند ولی هنوزم که هنوزه زندگیشون پا برجاست ..
    لبخندی بهش میزنم و میگم:
    _ این چه حرفی میزنید..من عاشق میرزاقاسمی ام اونم با سیر زیاد
    اینم که معلومه شما سنگ تموم گذاشتی .
    بشقاب غذا رو جلوم میزاره و میگه :
    _نوش جانت باشه . چیزی خواستی صدام کن
    __چشم ...دستتونم درد نکنه
    

    نون پر شده از میرزاقاسمی رو بر میدارم .اول جلوی دماغم میگیرم و با جون دل بو میکشم
    بعد از دوسال خوردن این غذا میچسبید.
    بی طاقت لقمه بزرگی که درست کردم توی دهنم میزارم ...واقعا خوشمزه بود.
    عمو سهراب با حوله ای که دور گردنشش انداخته بود وارد سالن میشه .
    با وجود اینکه چهل و دو سال سن داشت ولی چهره اش جوونتر به نظر میرسید .
    البته اگه اون چند تار سفید روی شقیقه اش که درست بعد از مرگ پدر ومادرم خودشون رو نمایان کردند رو فاکتور بگیریم
    با دیدن من که مشغول غذا خوردن بودم لبخندی میزنه و نزدیکم میشه
    _به به دست عبدالله درد نکنه ...ببین چه کرده.
    بوش آدمو مست میکنه.
    روی صندلی کناری من میشینه ..به سمتم خم میشه و صورتم رو میبوسه:
    _عمو قربون این لپهای آب شده ات بره ..
    باید از امشب بخور بخور راه بندازی تا دوباره ناز تپلی خودم بشی .
    لبخندی به مهربونیش میزنم و میگم :
    _راستی عمو از خاله رضوان چه خبر ، دلم خیلی براش تنگ شده؟
    رضوان تنها خواهر مادرم بود و تنها عضو خانواده مادریم ، با وجود امکانات در امریکا که پدر بزرگم براش فراهم کرده بود ، همین جا موند
    از برادرهاش و بستگانش دور موند و شد یک حامی و صدالبته یک دوست برای مادرم.
    فقط میونه اش با عمو سهراب خوب نبود و من هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم .
    عمو سهراب اخماش تو هم میره و میگه:
    _ اتفاقا چند روز پیش با توپ پر اینجا بود و از تو خبر میخواست...!
    یادم باشه بهش خبر بدم برگشتی ، شاید معجزه شد و دست از نیش و کنایه اش به من برداره.
    اصلا تعجب میکنم ،هیچ چیز این خاله مغرورت ،شبیه زن داداش خدابیامرز نیست .
    از حرفهای عمو که با حرص میزد،خندم میگیره.. عمو وقتی خنده منو میبینه با دست اشاره میکنه غذامو بخورم.
    لیوانم رو از دوغ پر میکنم اما فکرم مشغوله این بود که عمو چه جوری فهمید من به خونه خودمون رفتم .
    زمانی که ونزوئلا بودیم به خاطر اماده نبودن هواپیمایی که قرار بود ما رو برگردونه مجبور شدیم یه روز دیگه تو اون خونه بمونیم
    وقتی مستی از سر دنیل رفته بود و فهمید دور برش چه خبره برخلاف انتظارمون ساکت و بی صدا موند و اصلا شلوغکاری نکرد.
    فقط گهگاهی به بهار نگاه میکرد که تو عمق چشماش میشد حسرت و غم نگاهش رو دید. اما کسی از نگاه غمگینش ، غمگین نشد .حتی بهاری که اجازه میداد دنیل نفرت رو از نگاهش بخونه.
    زمانی که با هواپیمای، کامل محافظت شده به کشور برگشتیم چند نفر از مامورین سازمان دنیل رو با شرایط امنیتی ویزه ای با خودشون بردن.
    بعد از کارهای انتقال دنیل ، زمانی که خیالم از بابت دستگیریش راحت شد ، بدون اینکه به کسی چیزی بگم سوار بر یک تاکسی به خونه خودمون رفتم
    کمی از دوغم میخورم و رو به عمو میگم :
    _ عمو از کجا فهمیدی من رفتم خونمون؟
    لقمه ای که جلو دهنش گرفته بود رو پایین میاره و میگه:
    _ بلافاصله که به فرودگاه اومدم سراغتو گرفتم ولی هیشکی ازت خبری نداشت ..
    وقتی سعید صنایی گفت نیم ساعته دنبالش میگردیم ولی اثری ازش نیست حدس زدم ،رفته باشی خونتون.
    و با لبخند کجی گوشه لبهاش ادامه میده:
    _سعید میگفت شوهرش خیلی نگرانش بوده ..البته اونموقع که من اونجا بودم ندیدمش وگرنه از دلنگرانی درش میوردم .فکر کنم هنوز داره دنبال آهوی گریز پا مبگرده
    با شنیدن حرفهای عموم لقمه تو دهنمو به زور قورت میدم ..؟!
    بیچاره هوراد... حتما خیلی نگرانم شده.. یا خدا اگه بفهمه من سر کیف نشستم خونه و میرزاقاسمی میخورم چقدر عصبانی میشه.
    از فکر عصبانیت هوراد رعشه ای به جونم میفته.
    بعد از خوردن غذا کمی با عمو درباره این چند وقته و اتفاقاتش حرف زدیم .
    اما چون خسته بودم به عمو شب بخیر گفتم .
    هنوز از روی مبل بلند نشده بودم که تلفن عمو زنگ خورد و چون نزدیکش بود زود جواب داد.
    _ الو بفرمایید
    __ ء......
    عمو نگاهشو به من میندازه و دوباره میگه
    _ ممنون متشکر..شما خوب هستید ...اتفاقا خودم میخواستم باهاتون تماس بگیرم .
    بیخیال از گوش دادن ادامه مکالمه عمو و اون فرد ناشناس راهمو به سمت اتاق کج میکنم
    ولی وسط راه عمو صدام میزنه .
    باتعجب سمتش برمیگردم
    گوشی رو دستم میده و میگه :
    _ با تو کار دارند .
    و بدون توجه به منی که تعجب کردم از کنارم رد میشه.
    گوشی رو در گوشم میزارم
    _ الو
    __ دختره نفهم یه دفعه کجا غیبت زد ..سرخود کجا گذاشتی رفتی .
    پیش خودت فکر نکردی اگه اتفاقی واست می افتاد جواب عموت رو چی میدادم .
    ازصدای بلندش گوشی رو از گوشم فاصله میدم .
    باز خدا رو شکر پیشش نیستم وگرنه با این احوالش زنده نمیزاشتم .
    آرومتر از قبل میگه:
    _چرا چیزی نمیگی... اصلا چی داری بگی .یه آدم سنگدل و خودخواه که فقط به فکر خودشه و احساسات دی...
    حرفشو ادامه نمیده و گوشی رو قطع میکنه
    بهش حق میدم ... به هرحال مسئولیت من به گردنش بود .
    با این بی فکری که من کرده بودم چقدر به هول و هوا افتاده بود.و ناراحت شد ه..!
    هر چند که خودمو نمیتونستم گول بزنم .
    دوست داشتم واسه خاطر خودم ناراحت میشد نه احساس وظیفه اش ..
    تنها مردی که تو رویاهای دخترانه ام راه داده بودم .
    و چقدر این مرد برام دوست داشتنی بود
    نفسمو بیرون میدم و به سمت اتاق میرم .امشب یکی از خسته کننده ترین شبهای عمرم بود.

    ##هوراد##
    گوشی رو قطع میکنم و خودمو روی تخت میندازم .
    هوراد خان پیش خودت چه فکرهایی میکردی و چی شد!!!'
    هه.. اگه یه ذره به اندازه یه ارزن براش مهم بودم خبری از خودش بهم میداد و نمیذاشت اینطور دلواپسش بشم !؟
    منی که این آخریا همه جوره ،سعی کردم با حرکات و رفتارم ، علاقه م رو بهش نشون بدم.
    یعنی هنوز نمیدونه دوستش دارم ..
    اونم نه یکم ، بلکه به قدری که نمیشه براش اندازه گذاشت .
    روی تخت میشینم ... اگه بهم علاقه نداشته باشه چی ؟ اونوقت چیکار کنم ؟
    نه بابا مطمئنم دوستم داره ، اگه اینطور نبود وقتی دست زخمیم رو دید اونطوری برام گریه نمیکرد و بهم نمی ریخت.
    دستمو روی پیشونیم میزارم و فشار میدم.
    شاید هر کس دیگه ای هم جای من بود براش ناراحت میشد .
    به هر حال اونم آدمه و دل داره...!!
    وای هوراد نکنه دوستت نداشته باشه؟
    آشفته از روی تخت بلند میشم و اتاق را از این ور به اونور گز میکنم .
    فکرم بهم ریخته ..و افکارم منفی باف شده بود .
    هر طور شده باید زودتر از علاقه م براش بگم ... اگه طول بکشه ممکنه یکی دیگه وارد زندگیش بشه...
    دستمو جلوی دهنم میزارم و سرجام می ایستم ،
    وای پسر!!! اگه یکی دیگه بیاد و عاشقش بشه چی ؟ اگه وانیا هم بهش علاقه پیدا کنه..
    حتی فکرش هم دود از گوشام بلند میکنه چه برسه اگه خدای نکرده اون اتفاق هم بیفته .
    همین فردا میرم سراغش ...وانیا هنوز زن منه .. باید تا محرمیت هست از حس قلبیم بهش بگم ...اره ...همین کار رو میکنم .
    تفاوت سنی مون چی ؟دوازده سال چیز کمی نیست ...اگه اینو بهونه کنه و بگه نه ...چیکار کنم ؟
    خدایا دارم دیونه میشم ... هر سال یه گوشه از این دنیا بودم اما هیچ دختری به چشمم نمیومد چه برسه اینکه به دلم بشینه؟!!
    اونوقت از قضا باید عاشق دختری بشم که دوازده سال از خودم کوچیکتره و از اون بدتر معلوم نیست اصلا به من علاقه ای داره یا نه؟
    کله م بدجور داغ کرده بود ، از اتاق خارج میشم و به حیاط کوچک اما با صفای خونمون پناه میبرم .
    خونه ای که عمرش پنجاه سال بود ولی هنوز محکم ایستاده بود و زیبایی های خودشو به رخ ،ساختمونهایی که روی هم بنا شدند، میکشید .
    کنار حوض اب وسط حیاط میشینم و سرمو داخل اب فرو میبرم. خنکی اب داغی سرمو از بین میبره...!
    اگه میدونستم عاشقی این همه مکافات داره در قلبمو قفل و زنجیر میکردم تا احدی پاشو توش نزاره.
    سرمو بیرون میارم ..قطره های اب روی پیراهنم میریزه و خنکیشو به بدنمم میرسونه.. .
    _وقتی اومدی اینجا گفتی مامان یه مدت میخوام از اینجا برم و ممکنه مدتی از هم بی خبر باشیم . نمیدونستم با گفتن برو، دوسال چشم انتظارت میمونم .
    ازت هیچ گله ای ندارم.
    نمیپرسم کجا رفته بودی و چرا اینقدر دیر اومدی که هر دقیقه دوریت برام مثل یه سال گذشت ، نمیپرسم چون بهت ایمان دارم .
    میدونم هیچ کاری رو بی دلیل و منطق انجام نمیدی ...
    اما هوراد ...پسرم حداقل بهم بگو چته که اینجوری آشفته ای؟
    از وقتی که اومدی مثل مرغ سر کنده از این ور به اونور میری.
    تو این هوای پاییزی سرتو توی اب حوض میکنی و سرماش رو نمیفهمی.
    به مامانم نگاه میکنم ...بیشتر از هر چیز و هر کسی دوسش داشتم .
    کسی که یک تنه بزرگم کرد و بار مثلا پدر رو هم تنهایی به دوش کشیید.
    پدری که واسه خواسته های کثیف خودش، زن حامله اش رو رها کرد و فارغ از مسئولیت همسر و پدر بودنش ،با یکی مث خودش به آمریکا رفت.
 
    من موندم و مادری که جوونیش رو به پام گذاشت .
    و اگه پدر بزرگم این خونه رو به تنها دخترش نمیداد، معلوم نبود سرنوشت دختر جوونش با فرزند تازه متولد شده اش چی میشد .
    تا عمر دارم مدیونشم و نوکریش رو میکنم.
    سرمو روی پاهاش میزارم و چشمام رو میبندم .
    مگه آرامشی بالاتر از اینکه سر روی پای مادرت بزاری و اونم موهاتو نرم نوازش کنه هست .
    اونم مادری که از جونیش گذشت و منو به اینی که هستم رسوند
    و با وجود سن کم و زیبایی که داشت هیچ وقت تن به ازدواج نداد.
    درسته دلم با وانیاست ولی الان که فکرشو میکنم اگه دست رد به سینه م بزنه شاید کمی سختم باشه و ناراحت بشم ولی فراموشش میکنم .
    من مادری دارم که به همه دنیا ترجیحش میدم .
    آروم زمزمه میکنم.
    '' اهل كاشانم
    روزگارم بد نيست‌.
    تكه ناني دارم ، خرده هوشي‌، سر سوزن ذوقي‌.
    مادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.
    دوستاني ، بهتر از آب روان‌.
    و خدايي كه در اين نزديكي است‌:
    لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
    روي آگاهي آب‌، روي قانون گياه‌.
    من مسلمانم‌.
    ♥♥♥
    _ هوراد چیزی نمیگی ؟ حتما مادرتو قبول نداری که حرفهای دلتو باهاش درمیون بزاری ؟
    همونجور که چشمهام بسته بودند شروع میکنم به گفتن ...از اولین روزی که وارد سازمان شدم تا امشبی که از ماموریت برگشتم .
    لابه لای حرفهام غیر مستقیم از علاقه م به وانیا هم گفتم که البته با لبخند مامانم فهمیدم مهین خانم باهوش تر از این حرفاست و زود منظورم رو گرفت !!!
    اونقدر غرق حرف زدن و ناگفته های این مدت بودیم که گذر زمان رو حس نمیکردیم .
    صدای اذان صبح که بلند شد سرمو از روی پاهاش برمیدارم و میگم :
    _ببخش مامان گلم حسابی خسته ات کردم
    لبخندی به روم میزنه و میگه:
    _هوراد یه چیز ازت بپرسم به حرمت همین وقت جوابمو میدی.
    با اینکه رادارم به کار افتاده بود و حدس میزدم، میخواد چی بپرسه، ولی با این حساب میگم :
    _ اره بپرس!!
    با چشمهای ریز شده و نگاهی که همه حرکاتم زیر نظر گرفته بود میپرسه:
    _تو عاشق شدی؟
    چقدر با این کلمه ،این روزها اشنا بودم.
    و چه حس خوبی بود که تو جودت یکی میگفت عاشق که نه ، مجنون شده و لیلی این مجنون دیوانه دختری هست گیسو کمند به اسم وانیا....!؟!
    عشقی که خنکی میداد به قلب بی تاب و آتشینم.
    خیره به چشمهای مامانم آهی میکشم .
    میدونستم از هرچی عشق و عاشقی باشه متنفره...
    چون خودش هم یک روز عاشق شده بود.
    عاشق مردی که خیال میکرد با اون تا اخر عمرش خوشبخت میمونه.
    نمیدونست درست یک سال بعد از ازدواجش میفهمه تک سوار قلبش یه آدم قمار باز وهوس رانی باشه که هر روزش رو با یکی سر میکنه و اخر سرهم تمام اموالشو سر قمار میده و با رفتنش تیر خلاص رو به قلب عاشقش میزنه.
    نمیدونست عاقبت عشق سفید و پاکش با سیاهی معشوقش نابود میشه .
    _ نمیدونم چی باید بگم ؟!؟
    لبخندی میزنه و میگه:
    _نمیخواد چیزی بگی خودم فهمیدم....!!!
    با همون لبخند قشنگش ادامه میده:
    _ با خودم عهد بسته بودم این سری اگه اومدی هر جور شده زنت بدم ..از تو چه پنهون یکی رو هم برات در نظر گرفته بودم .
    اما حالا که خودت یکی رو دوست داری و به عنوان همسر آیندت انتخابش کردی،
    به نطرت احترام میذارم و با جون و دل بساط عروسیتون رو راه میندازم .
    لبخندی به عجول بودنش میزنم و میگم:
    _ مامان چه دل خجسته ای داری ... از کجا معلوم اون جوابش مثبت باشه
    _ اول اینکه هیچ کسی به هوراد من دست رد نمیزنه ... دوما تو کاریت نباشه و همه چیز بسپار به من ...فقط آدرس عروش گلمو بهم بده و سوم اینکه تو کار بزرگترت دخالت نکن.
    از جاش بلند میشه و ادامه میده :
    پاشو برو. وضو بگیر و نماز صبحتو بخون که قضا نشه .
    بعدش هم بگیر بخواب ..!
    دستمو روی چشمم میزارم و میگم :
    _چشمم ...هر امری داشته باشید اطاعت میشه .
    نگاهم میکنه و با ناراحتی میگه:
    _ دیگه هیچ وقت دنبال کارهای خطرناک نرو !؟
    خودت که میدونی جز تو کسی رو در این دنیا ندارم ... پس ازت خواهش میکنم دیگه تنهام نزار.
    بدون گرفتن جواب داخل خونه میشه.
    از روی سکوی حوض بلند میشم و از همونجا بلند داد میزنم:
    _ مامان قسم به جون خودت تا اخر عمرم نوکریتو میکنم و خودم خاک پات میشم بانووووو.
    و با شوخی ادامه میدم :
    _ فقط اگه میشه زودتر اون عروس ذلیل شده ات رو بیار
    که هم تو مادر شوهر بازی سرش دربیاری و هم من از این بی تابی خلاص بشم .
    _بیا تو پدر سوخته... من نمیزارم خش به عروسم بیفته چه برسه به اینکه براش مادر شوهر بازی در بیارم ... تو برو هوای خودتو داشته باش که من از همین الان میگم طرف عروسمم.
    اروم لب میزنم :
    _ اگه غیر از این باشه عجیبیه....
    


    *****
    _ هوراد.... مامان جان ...بیدار شو دیگه... صبحونه که نخوردی ، از وقت نهارم داره میگذره ...پاشو پسرم !
    تو جام غلطی میزنم و با صدایی که بم تر از قبل شده میگم :
    _مامان من اگه الان بهم بگن دنیا رو بهت میدیم هم بلند نمیشم چه برسه به غذا؟!!!!
    سرمو بیشتر تو بالش فرو میکنم.. بعد از مدتها یه خواب راحتو تو تخت خواب خودم داشتم ..دلم نمیخواست به این زودیا ازش دست بکشم .
    _ خیلی خوب ... هر جور که راحتی!
    فقط میخواستم بعد از نهار ، با هم بریم سراغ وانیا ...
    ولی اینجور که بوش میاد امروز رو باید بیخیال بشم .
    با شنیدن اسم وانیا سیخ سرجام میشینم و میگم :
    _ وای مامان مگه من چند ساعت خوابیدم که اینطوری ضعف کردم .
    نیشخندی میزنه ومیگه :
    _ از چهار صبح تا سه بعدظهر رو حساب کن ببین چند ساعت میشه...
    بعدش هم تو که گفتی اگه دنیا رو بهت بدن هم بلند نمیشی ...؟
    معلومه خاطرش برات خیلی عزیزه...!؟!
    با سیاست حرفو عوض میکنم و میگم:
    _ مامان این بوی چیه؟
    کمی به دماغش چین میده چشمهاش درشت میشه و میگه :
    _ خاک تو سرم ... بادمجونام سوختن
    و به سرعت از اتاق خارج میشه...وای پسر شانس اوردم وگرنه تا منو تا مرز آب شدن نمیرسوند ول کنم نبود.
    از روی تخت بلند میشم و از اتاق بیرون میرم .
    دود غذای سوخته شده، تمام سالن رو پر کرده بود . مامان سعی میکرد با پارچه نخی که دستش گرفته بود دود رو زودتر از در و پنجره خارج کنه .
    به سمت دسشویی میرم ..! باید فردا یه سر به شرکتم بزنم .
    هر چند از بابت شریکم خیالم راحته...!
    میدونم بابک بهتر از من تونسته اونجا رو اداره کنه .
    با فکر اینکه وقتی منو بعد از ماهها بی خبری ببینه واکنشش چیه، خندم میگیره.
    دست و صورتم رو میشورم و یه نگاه از تو آینه به خودم میندازم ...ریشم کامل بلند شده بود و چهره ام رو جا افتاده تر نشون میداد.
    دستی بهش میکشم و زیر لب میگم :
    _ هوراد خان امروز باید خودتو خفن، جیگر کنی .
    طوری که قلب وانیا خانم به تالاپ تلوپ بیفته .
    وسایل اصلاحم رو بر میدارم و شروع میکنم به زدن ریش و سبیلم .
    بعد از تموم شدن کارم ، یه نگاه از آینه به خودم میندازم ، لبخند رضایتمندی رو لبهام میشینه....!
    وانیا خانم ، وقتشه اون روی هورادت رو هم ببینی خانم خانما....!
    همچین عاشقت کنم که خودت بیای ازم خواستگاری کنی.
    اگه میدونستم با زدن پشمهای تو صورتم اعتماد به نفسم تا این حد بالا میره ، از همون اول این کار رو میکردم.
    بعد از یک دوش جانانه از سرویس خارج میشم.
    و به سمت آشپزخونه میرم.
    مامان تا چشمش بهم میفته ، لبخندی میزنه
    زیر لب چیزی میخونه و به سمتم فوت میکنه .
    با سرحالی میگم :
    _ سلام و ظهر بخیر به بهترین مامان دنیا ... حالت چطوره قلقلی من .
    با شنیدن اخر جمله م، لبهای خندونش بسته میشه و میگه:
    _ صدبار گفتم این کلمه رو به من نگو ... کی به مامانش میگه قلقلی ..؟
    سمتش میرم ..قدش تا زیر شونه م بود هیکل تپلیشو محکم بغل میکنم و میگم :
    _ الهی هوراد قربونت بره ...خوب قلقلی هستی دیگه ...
    با دست کنارم میزنه و میگه:
    _ تو عوض بشو نیستی ... بلکه زن بگیری و این اخلاق های بدت رو ترک کنی.
    بیا زودتر نهار بخوریم داره دیر میشه..؟!
    

    ##وانیا##
    _عمو معلوم نشد کی تو سازمان برای دنیل جاسوسی میکرده؟
    عمو لیوان چاییش رو روی میز میذاره و میگه:
    _ تازه نیم ساعته دنیل رو برای باز پرسی بردند اگه خدا بخواهد به زودی مشخص میشه.
    البته خودم یه حدسهایی زدم ولی بازم با این حال باید منتظر اعترافات دنیل راد باشیم.
    __شاید دیر بشه ... اگه اون فرد یا افراد بفهمند دنیل دستگیر شده ، ممکنه فرار کنند .
    نفسشو بیرون میده و جواب میده:
    _ خوب ما از قبل فکر همه جاشو کردیم .
    به جز چند نفر که از افراد مطمئن هستند،هیچکس از ورود شما و دانیل به کشور خبرنداره...!؟!
    تلفن همراهش زنگ میخوره .. نگاهی به شماره میندازه و جواب میده.
    منم تو همین فاصله مشغول جمع کردن لیوانهای چایی میشم و اونا به آشپزخونه میبرم .
    شروع به شستن لیوانها و ظرفهای میوه میکنم .
    _ وای خانم جان .. خدا منو بکشه شما چرا دارید اینا رو میشورید .
    بیا کنار خودم بقیه رو میشورم.
    اخرین بشقاب رو هم آب میکشم و شیر آب رو میبندم
    به ظرف شویی تکیه میدم و رو به خاله زری میگم:
    _ خدا نکنه خاله جون ... دو تا لیوان و دو تا بشقاب که بیشتر نبودند .
    __نه مادر ..بعد از این همه مدت تازه اومدی اینجا .. میخواهی کارهای منم انجام بدی .
    ''' وقتی صبح بیدار شدم و به آشپزخونه رفتم .
    با دیدن میز غذا خوری که بساط صبحانه به طرز زیبایی روش چیده شده بود، از شستن دست و صورتم پشیمون شدم . سر میز نشستم و شروع به خوردن کردم .
    هنوز چند لقمه از اون نون های تازه و پنیر محلی نخورده بودم که خاله زری گریان وارد آشپزخونه شد و پشت سر هم قربون صدقم میرفت .
    و مدام معذرت خواهی میکرد که دیشب نتونسته بود خودشو به خونه برسونه..
    منم از دیدنش خیلی خوشحال شدم و یه دل سیر باهاش حرف زدم .
    با صدای عمو سهراب دوباره به سالن برمیگردم.
    _جانم عمو...کاری داشتید
    _ اره دخترم ...قراره برامون مهمون بیاد ....
    سوالی نگاهش میکنم که ادامه میده:
    _ آقای آریان بود که زنگ زد ... ازم آدرس اینجا رو میخواست منم بهش دادم ... تو هم بهتره اماده باشی فکر کنم همین نزدیکی ها باشه..!
    یه چیزی تو دلم تکون خورد... یه حس جدید ... قلبم چنان شدت گرفته بود که میترسیدم عمو متوجه صدای بلندش بشه.
    دیشب خیلی به این موضوع فکر کردم که چطور میتونم از این به بعد هوراد رو ببینم.
    با شنیدن اینکه خودش داره به اینجا میاد حالم دگرگون شده بود و مث مجسمه سر جام ایستاده بودم.
    عمو همونطور که نگاهش به گوشیش بود میگه:
    _چرا هنوز اینجایی... برو آماده شو دیگه.
    دست پاچه سرمو تکون میدم و خودمو به اتاق میرسونم.
    بعد از مرگ پدر و مادرم عمو تمام وسایلمو اینجا اورد.
    نگاهی به کمد میندازم ..تمام لباسهام قدیمی بودند والبته یه جورایی همشون تو تنم زار میزدند.
    اوف خدا ...من چرا هیچ لباس به درد بخوری ندارم ...؟!
    نا امید وسط اتاق میشینم ... لباسی که تنم بود یه شلوارک گشاد برمودا و یه تیشرت آستین کوتاه گل و گشاد بود.
    لباسهای تو دستمو با عصبانیت روی زمین پرت میکنم .
    نا امید نگاهمو به کمد میدم اما با دیدن کت و دامن سبز فسفری رنگم ،که خاله رضوانم برای تولد شانزده سالگیم بهم کادو داده بود، نور امیدی تو چشمام روشن میشه.
    خوب یادمه اون روز چقدر از دست این کادو که از تنها خالم گرفته بودم ،حرص خوردم .
    یه جورایی میخواست بهم بفهمونه که زیادی چاقم و باید لاغر کنم تا بتونم این کت و دامن خشکل رو بپوشم ....
    سریع بلند میشم و لباس رو تنم میکنم ...
    خیلی قشنگ تو تنم نشسته بود ..روسری مشکی ساتنم رو هم سرم میکنم و از اینه نگاهی به خودم میندازم ..
    خودم ،که راضی بودم .. امیدوارم آقامونم بپسنده...
    از لفظ آقامون مث دیوونه ها بلند میخندم ولی با شنیدن صدای زنگ ، نیشم بسته میشه و دوباره استرس به سراغم میاد ..!
    یه نگاه دیگه به خودم میندازم و از اتاق خارج میشم...
    با دیدن هوراد و زن میانسالی که همراهش بود استرسم بیشتر میشه .
    سعی میکنم به خودم مسلط بشم .. .
    اروم سمتشون میرم و سلام میکنم.
    هوراد نگاهی گذرا بهم میکنه و به یک سلام و احوالپرسی ساده اکتفا میکنه...
    چقدر ریلکسه ... منو باش چقدر هول شده بودم !'!'!
    یک شبه چه خشکل هم کرده.. اگه واقعا زنش بودم بهش این اجازه رو نمیدادم صورتش رو اصلاح کن هر چند اونجوریش هم جذاب بود ... ؟!
    برعکس هوراد، خانمی که باهاش بود و خودشو مامان این آقای مغرور معرفی کرد به گرمی جواب سلامم رو داد.
    تو همین برخورد اول ازش خوشم اومد..معلومه از اون دسته آدمهاست که زود تو دل ادم میشینه.
    روی صندلی خالی کنارش میشینم .
    خاله زری مشغول پذیرایی شد
    و از اون طرف هم ،هوراد و عمو سهراب هم درباره اتفاقات پیش افتاده حرف میزدند .
    سرمو پایین گرفته بودم و با انگشتهای دستم بازی میکردم .
    دوست داشتم نگاهش کنم ..معلوم نبود دیگه کی میتونم ببینمش.
    دلمو بهش باخته بودم و انکار دیگه فایده ای نداشت .
    از همون شبی که تو اسراییل دستمو گرفت به قلبم اعتراف کرده بودم که این پسر غد و مغرور رو دوست دارم.
    با صدای مامان هوراد سرمو بالامیگیرم و بهش نگاه میکنم
    _ دخترم من کمرم درد میکنه و نمیتونم زیاد بشینم اگه میشه با من بیا و حیاط خونتون رو نشونم بده .
    _ باشه حتما ...بفرمایید
    از جامون بلند میشیم و بعد از عذر خواهی از آقایون به حیاط باغ میریم .
    مامان هوراد با دیدن درختهای میوه مداوم از زیبایی هاش تعریف میکرد .
    همونجور که تو باغ قدم میزدیم میگه:
    __میتونم یه سوال ازت بپرسم.
    لبخندی بهش میزنم و میگم:
    _ بله ...خواهش میکنم
    __ چرا با این سن کمت اون کار خطرناک رو کردی ...
    وقتی نگاه تعجب بارم میبینه ادامه میده:
    __ جاسوسی تو اون باند خطرناک؟
    _ وقتی آدم هدفی تو زندگیش داشته باشه ، تو هر سن و سالی دنبال اون هدف میره ...
    __درسته هدف تو زندگی خیلی مهمه و میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده ..
    ولی واقعا اون هدف اونقدرها مهم بود که جونتو به خطر بندازی؟
    سر جام می ایستم و نگاهش میکنم .
    بی شک به غیر از چشمهای میشی رنگش هیچ وجه شباهتی با هوراد نداشت .
    یه حسی بهم میگفت میتونم باهاش حرف بزنم ..برای بار اول با یکی از هدفم بگم
    آهی میکشم و میگم:
    _ یه روز وقتی از مدرسه به خونه اومدم هر چقدر مامانم رو صدا زدم جوابی نداد ..با خودم فکر کردم شاید جایی بیرون کار داشته و نتونسته مثل هر دفعه برام یاداشتی بزاره.
    

    بیخیال به اتاقم رفتم و خوابیدم ..نمیدونم چقدر طول کشید ولی وقتی چشمهامو باز کردم هوا تاریک بود و تنها صدای عموم بود که سکوت خونه رو شکسته بود.
    پشت سر هم صدام میزد ...وقتی در اتاقمو باز کرد و من رو تخت دید
    سریع خودشو بهم رسوند و من با خودش به اینجا اورد ...
    گیج بودم و دلیل کارهاش رو نمیفهمیدم
    فرداش با حال خراب منو تو آغوش گرفته بود و گریه میکرد
    میدونید دلیل گریه ش چی بود؟
    همونطور که سعی داشتم لبهای آویزونمو جمع کنم ادامه میدم :
    _ خبر مرگ پدر و مادرم که زنده سوزونده شدن رو بهم داد.
    جیغ زدم و گفتم حرفاش دروغه و اونا هنوزم زنده هستند .
    چهل روز گذشت و من هرروزم به امید دیدار پدر ومادرم از پنجره اتاق بیرون رو نگاه میکردم نه با کسی حرف میزدم و نه اشک میریختم .
    تازه هفده سالم شده بود ولی بیش از اندازه به پدر ومادرم وابسته بودم و قبول کردن مرگشون مساوی بود با مردن خودم
    یه روز واسه پیدا کردن البوم خانوادگیمون به اتاق کار عموم رفتم .
    اونجا بود که یک پوشه پیدا کردم که روش نوشته شده بود پرونده مرگ دلخراش حاج رضا یوسف نژاد .
    با هرجون کندنی بود فیلمو تو دستگاه گذاشتو دیدمش ..
    آهی میکشم و بعد از مکث کوتاهی ادامه میدم .
    پدر ومادرمو تو یک قفس زندانی کرده بودند
    و یکی از همون حیوونها روشون بنزین میریخت ...
    همش به خودم دلداری میدادم و میگفتم اون ابه که روشون میریزند
    اما وقتی اون ادم از رو قفس پرید پایین و فندکش رو روشن کرد ، فهمیدم که چیزی فراتر از یک کابوس وحشتناک در انتظارمه...
    هنوز ترس و حس اون موقع رو یادمه ...
    وقتی که ازشون میخواستند به قران و مقدسات توهین کنند پدرم فقط یه جمله گفت : لبیک یا حسین ...
    مامانم اشک میریخت و بلند بلند یا فاطمه زهرا میگفت ...
    اما اون اهریمن آتیش رو روشن کرد و دریک چشم بهم زدن صدای جیغ مامانم و فریاد یا ابوالفضل العباس پدرم بلند شد .سوختند و اون حیوونا سوختنشون رو تماشا میکردند.
    با دیدن اون فیلم بزرگ شدم و حسی درونم رشد کرد به اسم انتقام ...!
    اون انتقام اینقدر برام ارزش داشت که از جونم برای اینکار مایه بزارم و اگه تو این راه هم کشته میشدم بازم برام ارزش داشت ومقدس بود ..!
    لبخند تلخی میزنم و میگم :
    _ فکر کنم زیادی حرف ...
    با دیدن صورت اشکیش جمله ای که میخواستم بگم رو قطع میکنم و با تاسف میگم :
    _من واقعا معذرت میخوام ... به خدا نمیخواستم ناراحتتون کنم.
    دستمو تو دستش میگیره و میگه:
    _ من معذرت میخوام که باعث شدم دوباره مرگ تلخ پدر و مادرتو به یاد بیاری.
    مطمئنم پدر و مادرت آدمهای خیلی خوبی بودند که دختری به شجاعت تو تربیت کردند.
    اشکهاشو پاک میکنه و بالبخند زیبایی میگه:
    دیشب وقتی هوراد مداوم از هوش و درایت تو میگفت و اینکه بیشتر آدمهایی که اینجا تونسته بودند دستگیر کنند به خاطر کارهای تو در اسراییل بود
    ازش خواستم منو حتما پیشت بیاره تا از نزدیک همسرش رو ببینم .    با چشمهای درشت شده نگاهش میکنم ..
    مطمئنم پوست سفیدم دوباره کار دستم داده و با قرمزیش منو رسوا کرده بود
    سرمو به زیر میندازم که مامان هوراد ادامه میده:
    _ میدونم خواسته ام یکم عجله ای هست
    ولی این چیزی رو که میخوام بگم حرف من نیست بلکه حرف دل هورادمه...
    ازت میخوام این صیغه رو فسخش نکنید و بزارید یه مدت باهام نامزد باشید..
    قلق رفتار و اخلاق همدیگه بیشتر دستتون بیاد و همدیگه رو بیشتر بشناسید .
    باور کن دیشب هوراد مثل مرغ سر کنده بود و اصلا آروم و قرار نداشت ..من مادرشم کامل میفهم دلیل این کارهاش چیه .. میدونم پسرم دل باخته اونم از نوع حادش ..
    الان که تو رو دیدم میبینم به خوب جایی هم دلشو سپرده.
    اینکه میبینی اول به تو این چیزا رو گفتم واسه اینه که نظرتو برام مهمتره.
    اگه موافق باشی قسم میخورم تا آخرعمرم، تو رو به عنوان دختر خودم ببینم
    اگه هم مخالف باشی ،بدون هیچ رودروایسی بهم بگو .
    از خجالت داشتم اب میشدم این اولین باری بود که کسی ازم خواستگاری میکرد و منو تو همچین موقعیتی قرار میداد
    از فکر اینکه هوراد دوستم داره، تو دلم کیلو کیلو که نه تن تن قند اب میکردند .
    مامان هوراد به دستام فشار میاره..
    تو چشماش نگاه میکنم .. من که از خدام بود اما چیزی نمیتونستم بگم .
    _ من این سکوت رو پای رضایتت میزارم ،
    سرمو دوباره زیر میندازم و اروم میگم:
    _ اما عموم..
    نمیذاره حرفمو بزنم
    __ پس بیا بریم داخل تا من این موضوع رو باهاش در میون بزارم .
    دوباره وارد سالن پدیرایی شدیم .
    این دفعه کنار عمو و روبه روی هوراد و مامانش نشستم .
    یه لحظه نگاهم به هوراد افتادکه با چشمهای ریز شده به من و مامانش نگاهم میکرد
    اخه من چطور از نگاه این آدم بفهمم عاشقم شده، این که جوری منو نگاه میکرد که انگار متهم گرفته.
    همین که مادرش شروع کرد به گفتن چشمهاش گرد شدند و بلافاصله نگاهشو پایین انداخت.
    عزیزم، این پسر چقدر با شرم و حیاست ... میدونستم دست رو خوب آدمی گذاشتم.
    مادرش چنان با سیاست حرف میزد که جایی واسه اعتراض باقی نمیذاشت .
    در آخرم عمو با گفتن این زندگی وانیاست و تصمیم هم به عهده خودشه ، دوباره نگاها رو سمت من کشوند .
    و سکوت من لبخند روی لبهای همه نشوند .
    مامان هوراد با لبخند گل و گشادی میگه :پس اگه اجازه بدید ما یک شب دیگه مزاحم بشیم تا مراسم خواستگاری رو رسمیش کنیم .
    عمو که انگار از این وصلت راضی به نظر میرسید پاسخ میده:
    _ اختیار دارید .خونه از خودتونه!
    تو همون زمان تلفنش زنگ میخوره نگاهی به شماره میندازه و با گفتن معذرت میخوام الان برمیگردم از اونجا دور شد .
    به محض دور شدن عمو سهراب، مامان هوراد هم بلند شد و گفت :
    _ هوراد جان سوئیچ ماشینتو بده تا کادویی که واسه عروس گلم خریدی براش بیارم .
    هوراد دست پاچه از جاش بلند میشه و میگه:
    _ شما همینجا باشید ،خودم میارم ..
    مامانش نزدیکش میره و با یک چشم غره توپ که از چشم من دور نموند، سوئیچ رو از دستش میگیره و از سالن خارج میشه.
    

    خندم گرفته بود ،و بدترش این بود نمیتونستم از دید هوراد مخفیش کنم .
    سکوت حکم فرما بود ..حس شیطنتم بعد از دوسال بیدارشده بود و میخواستم یکم حال این پسر مغرور رو بگیرم
    البته یکم خجالت میکشیدم ولی خوب اون حسه قویتر از خجالت بود:
    _ میشه بپرسم این پیشنهاد خودت بود یا مادرت.
    گوشه لبهاش بالا میره ..یه چیزی تو مایه های خنده ژکوند میزنه و میگه:
    _ معلومه مامانم ،من روحم هم از این ماجرا خبر نداره ، اصلا خودمم کلی از پیشنهادش جا خوردم.
    با ناباوری نگاهش میکنم و میگم: واقعاا؟
    همین که میخواد حرف بزنه عمو وارد سالن میشه و هوراد هم دوباره رفت تولاک پسر خجالتی ،
    عصابم بهم ریخته بود و کلی خودخوری میکردم که چرا اینقدر سریع وا دادم .
    قبل از رفتنشون مادرش بسته کوچک کادو پیچی رو دستم داد و گفت:
    _ عزیزم از همین الان تا روزی که بخواهی جواب قطعی به ما بدی دعا میکنم که زن هورادم بشی!
    مطمئن باش هوراد با اون چیزی که در ظاهر میبینی خیلی متفاوته... با بله گفتنت دل منو شاد میکنی.
    لبخندی به روش زدم ، این زن بیش از اندازه دوست داشتنی بود.
    منو محکم در آغوش گرفت و بعد از خداحافظی رفتند
    میخواستم قبل از اینکه ازجانب عمو سوال پیچ بشم به اتاقم پناه ببرم ولی نیمه راه عمو سهراب صدام زد و مجبور شدم دوباره به سالن برگردم ،
    از خجالت سرمو پایین گرفته بودم
    __ نمیخواهم بشینم چند ساعت خوب و بد کنم و پند و اندرزت بدم .
    میدونم به قدر کافی بزرگ هستی که بتونی برای زندگی خودت تصمیم بگیری... فقط میخوام اینو بدونی من از بابت هوراد خیالم راحته ... قبل از اینکه تو باهاش به کاراکاس بری کلی تحقیق درموردش کردم و از همه جوانب هم تاییدش کردند .اگه اینطور نبود هیچ وقت آدرس خونه رو بهش نمیدادم چه برسه به اینکه اجازه بدم پیشنهاد ازدواج تو رو هم بده.
    فقط میمونه تصمیم خودت ..اگه دلت باهاشه زیاد معطلش نزار عمو جون .
    سرمو به نشونه تایید کردن تکون میدم و اروم شب بخیری میگم .
    داخل اتاقم میشم و در رو پشت سرم میبندم
    از نظر منم هوراد تایید شده بود البته قبل از زدن حرف اخرش .. پسره بیشعور مامانت کجا منو دیده که اومده پیشنهاد منو به تو داده ...
    یکی میزنم تو سر خودم و زمزمه میکنم :
    _ وقتی یه دختره خنگ ازش میپرسه میشه بپرسم پیشنهاد خودت بود یا مامانت، توقع چه جوابی از سمت اون دراکولا داری ؟
    خواهشاا اینجور مواقع حرف نزن وانیا خانم کسی نمیگه لالی ...!!
    چشمم به کادو میفته از روی میز برمیدارمش و کاغذ کادوشو آروم باز میکنم.
    با دیدن گوشی مدل بالا و سیمکارت کنارش تعجب کردم .
    هوراد چرا باید واسه من گوشی بخره ؟
    سیم کارت تو دستگاه میزارم ..عجب چیزی هم هست لامصب....
    گوشی روشن میکنم و نگاهی بهش میندازم.
    دوتا مسیج باز نشده داشتم اولیش که از اپراتور بود اما دومیش از شماره ناشناس بود.
    بازش کردم
    '' اگه دست من بود به آسمون میگفتم
    که ستاره هاشو دور سرت بریزه
    دنیامو میدادم پای چشات بفهمی
    یه نگاه سادت چقدر برام عزیزه...
    '' خانم خشکله دلمو خیلی وقته بردی
    اونقدر شیرینی که حتی مامان هم با دیدنت عاشق شده .
    حالا میفهمه یکدونه پسرش این مدت چی کشیده'''
    ''' هوراد '''
    گوشی رو روی قلبم میزارم و چشمهام رو میبندم .
    این حس چقدر زیبا ست .
    '' دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید بخشش را در تپش قلب او شنید..
    عاشقی زیباست.همچون لحظه ی دیدار،
    عاشقی بس زیباست....!
    دوباره صدای پیامک گوشی بلند میشه :
    بازم همون شماره...
    ''' دوستت دارم '''
    ''' شبت خوش '''
    ''' عشق من '''''
    هر کلمه اش قلبم رو می لزوند ... دوست داشم منم براش پیام عاشقانه میدادم ولی خوب فعلا زود بود.
    باکلی رویاهای رنگارنگ خودم و شب زیبامو به دست خواب سپردم...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,814
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,695
  • بازدید ماه : 44,142
  • بازدید سال : 317,578
  • بازدید کلی : 11,814,718