close
مجتمع فنی تهران
رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت دوم
loading...

رمان فا

  کلید رو داخل قفل چرخوند و در رو باز کرد، کنار رفت تا وارد بشم بعد خودش اومد تو و کفشها رو از جلوی در برداشت و در رو با پاش به شدت کوبید، یه متر به هوا پریدم، نایستادم ببینم حرکت بعدیش چیه؟ سریع رفتم تو اتاق و در رو بستم ، از اتفاقات امروز عصبانی بود ...    وقتی خونه ی عمو رسیدیم،…

رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 429 سه شنبه 18 آبان 1395 : 1:17 نظرات ()

  کلید رو داخل قفل چرخوند و در رو باز کرد، کنار رفت تا وارد بشم بعد خودش اومد تو و کفشها رو از جلوی در برداشت و در رو با پاش به شدت کوبید، یه متر به هوا پریدم، نایستادم ببینم حرکت بعدیش چیه؟ سریع رفتم تو اتاق و در رو بستم ، از اتفاقات امروز عصبانی بود ...
    وقتی خونه ی عمو رسیدیم، خوب بود، حرف میزد، شوخی میکرد، انگار نه انگار همون آدمی بود که تا یه ساعت قبل اخم داشت و عصبانی بود، رضا کنارم نشست و با صدای آروم گفت از دختری خواستگاری کرده ، و من با ذوق نگاهش کردم و لبخند زدم ... سرم رو که بالا بردم با چشمهای تنگ شده ی آرش روبرو شدم، و دوباره سکوت رو پیش گرفت و تا وقتی بیایم سر سنگین بود ......................



 
    از صدای تلویزیون فهمیدم باز قراره فوتبال تماشا کنه ، لباس عوض کردم و رفتم تا برای خواب مسواک بزنم ... پشت به من روی مبل نشسته بود و دستهاشو پشت سرش بهم قلاب کرده بود، در دستشویی رو باز کردم که بدون اینکه برگرده گفت : بیا بشین کارت دارم
    با صدای آرومی گفتم : بذار مسواک بزنم، میام
    به طرفم برگشت و عصبی گفت : بعدا میزنی، الان بیا
    در دستشویی رو بستم و به سمتش رفتم، با نگاهش دنبالم کرد و به مبل کناریش اشاره کرد، نشستم و منتظر به دهانش چشم دوختم، کف دستاشو بهم چسبوند و آرنجهاشو به زانوهاش تکیه داد، سرشو پایین گرفت ... چند لحظه ای همینطور موند، یهو بی مقدمه پرسید : عصر پسرعموت بود که بهت زنگ زد؟
    چشمهام از تعجب گرد شد و گفتم : معلومه که نه
    همونطور که صاف نشسته بود سرشو به طرفم برگردوند و گفت : پس کی بود؟
    - دوستم بود
    - چطور تا حالا زنگ نمیزد؟
    سرمو تکون دادم و گفتم : زنگ نمیزد ولی پیام میداد ( برای اطمینان خاطرش گفتم ) همه پیامهاشم هست، میخوای بیارم ببین
    چند لحظه تو سکوت به چشمم زل زد و بعد پرسید : صبح کجا بودی؟
    - قرار بود کجا باشم؟ خب خونه دیگه
    - بعدش؟
    - اومدم شرکت
    - ولی با تاخیر!
    - تقصیر پروانه خانم بود ( با انگشتم به سقف اشاره کردم) طبقه بالاییمون
    مشکوک چشمک زد و پرسید : چرا؟
    - خب گرفتتم به حرف
    باز همونجوری چشمک زد و سوالی گفت : مثلا؟
    - چند سالته ،پدر مادرت کجان، پسرم دکتره گفت فلان کارو بکنم، از این چیزا
    - چرا باید اینا رو ازت بپرسه یا بهت بگه؟
    الان یعنی چی؟ بهم شک کرده بود؟ عصبی بلند شدم و دستامو تو هوا تکون دادم : من چه میدونم؟ برو از خودش بپرس
    تحکیمی گفت : بشین
    نا خودآگاه دوباره نشستم و دست به سینه به زمین نگاه میکردم که اینبار پرسید : رضا بهت چی میگفت؟
    لحنم عصبی بود : حرف معمولی
    - واسه حرف معمولی ذوق کردی؟
    بهش نگاه تندی کردم و طلبکارانه گفتم : آره، واسه حرف معمولی ذوق کردم
    کاملا به طرفم برگشت و انگشت تهدید به سمتم گرفت و گفت : درست جواب منو بده سارا و الا بد میبینی
    - چرا بد میبینم؟ ببینم ! چی از من دیدی که اینجوری بازخواستم میکنی ؟ بهم شک کردی؟
    با دستش شمرده گفت : دیر اومدن صبحت - آرایش کردنت - سر و وضع لباس پوشیدنت - پچ پچ کردن با پسر عموت ... تو جای من باشی مشکوک نمیشی؟
    - لباسم چه ایرادی داشت؟
    - کاملا جلف بود
    دستمو مشت کردم و جلوی دهانم گرفتم و گفتم : عه آرش کجاش جلف بود؟
    - روسری ساتن و ابریشمی مناسب محل کار نیست، اونم که ماشالا همش لیز میخورد میرفت عقب یه وجب از موهات معلوم بود، نخواستم جلو بقیه ضایع ت کنم و الا میگفتم بری خونه عوض کنی
    - به خاطر یه روسری جلف شدم؟
    - تو جلف نشدی، لباست زننده بود
    بلند شدم و گفتم : حوصله بحث کردن ندارم ، میرم بخوابم
    دستمو گرفت و گفت : جوابمو ندادی
    - جواب چیو؟
    - رضا! ... بهت چی گفت؟
    سعی کردم دستمو از دستش بکشم بیرون ولی هر چی تقلا میکردم محکمتر انگشتهاشو دور مچم میپیچید، دیگه داشت دردم میومد، گفت : یعنی اینقدر برات سخته جواب بدی؟
    - آره، به خاطر اینکه خودت گفتی کاری به کار هم نداشته باشیم، مگه خودت نگفتی؟
    - اون مال اونموقع بود
    - نه حرفت برای همیشه بود
    - رضا از ازدواج ما چیزی میدونه؟
    - منظورت چیه؟
    - منظورم همین توافقمونه
    - معلومه که نه ... اگه میدونست که نمیذاشت عقد کنیم
    مچمو رها کرد و نشست، انگار خیالش راحت شده بود، گفتم : دیگه سوالی نیست؟ من برم بخوابم؟
    با حرکت سرش اشاره کرد " برو " ...
    چند قدم به طرف دستشویی رفتم اما برگشتم و از پشت سر دولا شدم و دهانمو به گوشش نزدیک کردم و با صدای آرومی گفتم : رضا بهم گفت از یه دختره خوشش اومده، با هم صحبت کردن، اونم به رضا بی میل نیست و بهش جواب مثبت داده، قراره به زودی به عمو و زن عمو بگه برن خواستگاری
    بعد صاف ایستادم که سرشو به سمتم برگردوند ... عسلی چشمهاش شفاف تر شده بود، انگار چشمهاش میخندیدن
    فردای اون روز طاهره رو دیدم ، کمی چاق شده بود و به خاطر آفتاب سوختگی پوستش تیره تر شده بود که بهش گفتم " لباس محلی بپوشی میشی جنوبیه جنوبی " خندید و بعد از پذیرایی که مادرش از جمعمون جدا شد گفت : خب حالا جریان ازدواجتو بگو
    سرمو خاروندم و گفتم : شاخکهات خیلی تکون میخورن؟
    نخودی خندید و گفت : آره جون سارا، سرمو درد آوردن
    نفس عمیق کشیدم و جریان رو براش تعریف کردم، طاهره ناباورانه نگاهم میکرد و وقتی حرفم تموم شد گفت : اشتباه کردی سارا
    به زمین چشم دوختم و گفتم : چاره ای نداشتم
    - خیلی راه های دیگه بود
    بهش نگاه کردم و گفتم : مثلا؟
    - چه میدونم! مثلا از عموت میگرفتی
    - کم عمو کمکمون کرد؟ من حتی به رضا هم گفتم ولی گفت دستش خالیه
    ناراحت ادامه دادم : طاهره بابا تازه مرخص شده بود، طلبکار اومده بود دم در، اگه پولشو نمیدادم میرفت با حکم جلب میومد ... طاهی من نمیخواستم پدرمو هم از دست بدم
    پشت دستمو نوازش کرد و گفت : میدونم عزیزم، میدونم ... اما به این فکر کردی بعد از جداییتون چی میشه؟ اصلا به پدرت چی میخوای بگی؟
    قطره اشکی از چشمم چکید و گفتم : آرش فکر همه جاشو کرده
    - بله بهم گفتی ولی دلیل خوبی نیست، بلاخره مهر طلاق تو شناسنامه تو همونقدر برای بابات دردناکه که زندان رفتنش ( چشمهای منو که روی خودش درشت دید گفت) مثلا حالا
    - تو هم اگه جای من بودی مغزت بهت درست فرمان نمیداد
    - آره، شاید ... اما کاش از یه نفر راهنمایی میخواستی
    - سرکار که تشریف نداشتید،، به کی میگفتم؟
    - من گفتم به من میگفتی ؟ ... زنگ میزدی این مشاوره های بهزیستی، اونا راهنماییت میکردن
    - حرفها میزنیا ... شماره شو داشتم مگه؟
    - از 118 میگرفتی ... مرگ که نبود چاره نداشته باشه
    - حالا کاریه که شده ، چیکار کنم؟
    دستشو رو هوا تکون داد و طلبکار گفت : بله، الان دیگه همه چی گذشته
    دقایقی سکوت بینمون برقرار شد، بعد پرسید : حالا رفتارش با تو چجوریه؟
    - خوبه
    - خوبه یعنی چی؟
    - یعنی خوبه دیگه... زیاد به هم کاری نداریم
    بعد به زمین چشم دوختم و با صدای آرومی گفتم : یعنی من با اون کاری ندارم
    سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت : منو باش چقدر خوشحال شدم ازدواجت با عرشیا سر نگرفته، نگو از چاله در اومدی افتادی تو چاه
    عصبی گفتم : طاهره میشه اینقدر سرزنشم نکنی؟
    اخمهاشو تو هم کرد و دست به سینه سرشو انداخت پایین
    رو حرفی که میخواستم بزنم تردید داشتم، اما بلاخره لب باز کردم و گفتم : ولی فکر میکنم دوستم داره
    پوزخندی زد و گفت : خیلی هم دوست داره که بهت میگه خودت بری و بیای
    لبمو میجویدم که گفت : حالا چی شده که همچین فکری کردی؟
    جریان حساس شدنش به دیر اومدنم و تماس طاهره و صحبتم با رضا و بیقراریهاشو که گفتم، کمی فکر کرد و بعد ابرو بالا انداخت و گفت : نچ ... امیدوار نباش ... تو این یه ماه همین یه روز رو دیدی ؟ با یه گل بهار شد ؟ نه سارا خانم اگه تداوم داشت شاید میتونستی بگی دوست داره، تازه شاید ... هر چند آقایون همه شون همینطورن، به همه چی میخوان سلطه داشته باشن، حتی دوست دخترشون رو که قرار هم نیست باهاش ازدواج کنن ...
    حرفهای طاهره عجیب منو به فکر فرو برد، موقع اومدن آسمون به شدت ابری بود، حالا که داشتم میرفتم خونه بارون ریز تندی میبارید که مطمئنا تا رسیدن به خونه منو موش آبکشیده میکرد، اما اهمیت ندادم ...
    ساعت شش هم گذشته بود و میدونستم آرش زودتر از من به خونه خواهد رسید، با این شرط برای دیدن طاهره بهم مرخصی داده بود که قبل از اومدن اون خونه باشم ، اینم برام مهم نبود ...
    طاهره درست میگفت، اگه به خاطر مشکل مالی تو مضیقه بودیم خیلی بهتر بود تا زندگی به ظاهر شکست خورده ...
    با احساس سرما به خودم اومدم، خیس شده بودم و سوز پاییز هم باعث لرزم شده بود، افکارمو پس زدم ، همون موقع اتوبوس اومد، مملو از جمعیت بود ولی به زور سوار شدم و یک ساعت بعد مقابل در ساختمون بودم .
    
    سه روز گذشت، سه روزی که بعد از جر و بحث اون روز، اخمهای هر دومون تو هم بود و سعی میکردیم با هم برخوردی نداشته باشیم .
    اون روز ، وقتی وارد خونه شدم دیدم روی مبل نشسته و دستاشو از دو طرف رو پشتی مبل گذاشته و با پاش رو زمین ضرب گرفته بود ... در رو که بستم ، بلند شد و همینطور که به طرفم میومد گفت : مگه بهت نگفتم قبل از من خونه باش؟
    من که حرفهای طاهره در مورد میل به سلطه داشتن آقایون تو سرم در گردش بود و اکو وار تکرار میشد ، خونسرد گفتم : نمیدونستم کی میای خونه
    - نمیدونستی؟! نمیدونستی شش خونه م؟
    شونه بالا انداختم و گفتم : حالا الان اومدم، مشکلت چیه؟
    تازه متوجه خیسی لباسهام شد و گفت : این چه سر و وضعیه؟
    طلبکار پرسیدم و گفتم : چه سر و وضعیه؟ خب خیس شدم دیگه
    - یعنی چتر نداشتی؟
    - مگه با خودم چتر برده بودم؟
    - دوستت هم نداشت که ازش بگیری؟
    قیافه مو جمع کردم و گفتم : الان مشکلت چیه؟ خیس شدن من؟ من که مشکلی ندارم
    عصبانی گفت : دیر اومدی، طلب هم داری؟
    اعتنا نکردم و برای عوض کردن لباسم به اتاق رفتم ...
    حالا سه روز میگذشت و هر دو با هم سر سنگین بودیم .
    آرش دیگه مثل هر روز تو ماشین منتظرم نمیموند تا من برسم و با هم بریم بالا، من هم موقع برگشت بدون اطلاع به آرش میرفتم خونه ... اینقدر وضعیتمون برای همه واضح بود که خانم صدر و آقای توکلی هم فهمیده بودند .
    قراردادی رو که برای ترانزیت اجناس داخل پرونده تحویلم داده بود امضا نداشت ، به خانم صدر دادم تا برای امضا ببره، اما یک ساعت بعد به مورد مشکوکی برخوردم که حتما خودم باید باهاش در میون میذاشتم، از اتاق که خارج شدم خانم صدر رو ندیدم، ساعت رو نگاه کردم، فکر کردم رفته ...
    چند تقه به در زدم و بدون اینکه در رو ببندم، وارد شدم، پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم : مورد مشکوک داره
    از وقتی رفته بودم سرشو بلند نکرده بود، همون حالت رو حفظ کرد و پرسید : کجاش؟
    پرونده رو باز کردم و صفحه مورد نظر رو آوردم، مقابلش هول دادم و با انگشت متن رو نشون دادم : اینجا
    - خب که چی؟
    - به ضرر ماس
    - خب باشه
    - یعنی چی؟
    - یعنی همین ... بردار برو حوصله تو ندارم
    خیلی بهم برخورد ... حوصله مو نداشت ؟! ... پرونده رو بستم و با کف دستم محکم رو جلدش کوبیدم و گفتم : خیلی خوبه که برای همه چیز بی تفاوت شدی، ولی فکر نمیکردم به پدرت هم ضرر بزنی
    سوالمو سوالی تکرار کرد و گفت : به پدرم هم !؟ همی که گفتی جمع بستی ... غیر از پدرم به کی ضرر زدم ؟
    - من
    - به چی تو ضرر زدم؟ تازه برات نفع هم که داشتم ، چی برات عوض شده؟
    - الان هیچی ... اما بعد از اینکه طلاقم دادی رفتی اونور آب اونموقع س که ضرر ها به من شروع میشه
    - میتونستی قبول نکنی
    - مجبورم کردی ، مثل اینکه یادت رفته، سر عقد پشیمون هم شدم اما با اون حرفی که زدی توپ رو انداختی تو زمین من ... اما اینو بدون آقا آرش باباتو گول زدی با ازدواجت ... خدا رو که نمیتونی گول بزنی
    صدای " هیع " کسی از بیرون اتاق اومد، هر دو به طرف در نگاه کردیم، خانم برگه ای رو که یکساعت پیش داده بودم رو در دست داشت و در چهارچوب در ایستاده بود و بهت زده ما رو نگاه میکرد ! ...
    بلاخره دلیل سوالهای پروانه خانم معلوم شد.
    تصمیم گرفته بودم کتلت درست کنم، داشتم از سوپر سر خیابون خیارشور میخریدم که رامین هم وارد شد، سلام و احوالپرسی کردیم که گفت : اجازه بدید من خریداتونو میارم
    کیسه کوچک خیارشور رو نشون دادم و گفتم : متشکرم، خریدم همین بود
    پول رو پرداخت کردم و از مغازه بیرون اومدم، دنبالم اومد : عذر میخوام سارا خانم ؟
    برگشتم و سوالی نگاهش کردم، پرسید : داداش کی تشریف میارن؟
    به ساعتم نگاه کردم و گفتم : امروز جایی کار داشت، یکی، دو ساعت دیگه میاد، امری باشه در خدمتم
    - خواهش میکنم، بفرمایید مزاحمتون نشم هوا سرده
    از خدا خواسته خداحافظی کردم و سلام بلند بالایی هم برای پروانه خانم فرستادم ... کجا هوا سرد بود؟ هوا به این خوبی...
    لباسمو عوض کردم و سریع دست به کار شدم، چند شبی بود که شام رو با هم میخوردیم، دیشب گفته بود که خیلی وقته ه*و*س کتلت کرده ، صبح قبل از رفتن گوشت رو از فریزر، داخل یخچال گذاشته بودم.
    موادشو آماده کردم، چشمهام داشت آتش میگرفت ،در بالکن رو چهار طاق باز گذاشتم تا گاز پیاز پخش بشه...
    یک ساعت بعد تابه رو تو سینک ظرفشویی گذاشتم و رفتم یه دوش بگیرم، از حموم که اومدم، زیر کتری رو روشن کردم ، در بالکن هنوز باز بود که صدای فریاد آرش رو شنیدم، از بالکن نگاه کردم، با رامین داشت دعوا میکرد؟
    یهو با دستش رامین رو هول داد و عصبانی گفت : مردک زنمه
    جریان چی بود؟ صدای قدمهای تند کسی تو راهرو و بعد چرخش کلید تو قفل و آرش وارد شد، متعجب به طرفش رفتم و گفتم : چی شده؟
    با اخم و فریاد گفت : ببینم! این پسره تو رو کجا دیده؟
    هول شدم و گفتم : نمیدونم
    - نمیدونی؟ هان؟ برو کنار...
    منو کنار زد و رفت اتاق ، از کشوی پاتختی شناسنامه ها رو برداشت و رفت . با خودم گفتم " بیا ... اینم از امشبمون، حالا دوباره تا چند روز باید اخماشو تحمل کنم " ...یهو از پشت سرم گفت : چرا بهش گفتی من داداشتم؟
    برگشتم و از ترس دستمو رو سینه م گذاشتم و متعجب گفتم : من بهش همچین حرفی نزدم
    - تو که گفتی نمیدونی کجا دیدتت
    - خب عصبانیت تو رو دیدم هول کردم
    حالت صورتش از عصبانیت ، تغییر کرد و متعجب شد، چند بار دستشو تو موهاش کشید و با ملایمت گفت : تعریف کن ببینم چه اتفاقی بینتون افتاده؟
    - یه جوری میگی بینمون که انگار...
    نذاشت ادامه بدم، کف دستشو مقابلم گرفت و گفت : ببخشید، منظورم این بود که جریان چی بوده
    - جریان که ... تقریبا دو روز در میون صبحها میدیدمش، یه وقتهایی هم عصرها ... امروز هم تو مغازه دیدمش ... همین
    - یعنی تو نگفتی من داداشتم؟
    - ازم پرسید داداش کی میاد؟ منم فکر کردم از این تعارفهای شما آقایونه که به هم میگید داداش
    سر تکون داد و گفت : میرم لباس عوض کنم
    این یهویی تغییر موضع دادناشو دوست داشتم ...
    نیم ساعت بعد با موهای نم دار برگشت و گفت : چای داریم؟
    بلند شدم و گفتم : آره ،تازه دم کردم، الان میریزم
    چای بردم و میز شام رو آماده کردم .
    داشتم نون داغ میکردم که با استکان خالی چای اومد و با دیدن کتلت ها گفت : سارا؟ اینا کتلتن؟
    نون رو روی میز گذاشتم و گفتم : میبینی که
    پشت میز نشستیم که گفت : چرا اینقدر کوچولو ؟
    - خب کوچولو میشه دیگه
    - پس چرا من درست میکنم نمیشه؟
    کف دستمو نشون دادم و گفتم : دست تو کجا و دست من کجا
    - خب بکشش
    چشمامو گرد کردم و گفتم : آرش مگه خمیر نون سنگکه که بکشمش؟
    خندید ، چقدر وقتی میخندید خواستنی میشد، وقتی منو محو خودش دید گفت : چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ خب تشبیه بامزه ای بود
    بعد از چند دقیقه گفت : راستی میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
    منتظر نگاهش کردم، ادامه داد : هفته ی دیگه میرم
    - کجا؟
    - ایتالیا ... نمیدونم چند روز اونجام
    - باشه خیالت راحت، حواسم به شرکت هست
    - نه، ببین... مثلا من و تو داریم میریم ماه عسل
    دلخور نگاهش کردم که گفت : اگه اینو نمیگفتم بابا گذرمو نمیداد
    سرمو پایین انداختم که ادامه داد : تو این مدت نمیخوام از خونه بیرون بری، گوشیتو هم خاموش کن
    تند نگاهش کردم که گفت : مثلا خارج از کشوریما
    - آخه کی به من زنگ میزنه؟
    - تو خاموش کن، کاریت نباشه
    - یه باره بفرمایید زندانی دیگه ... نه بیرون برم نه موبایلم روشن باشه ...
    - باشه، میتونی بری بیرون ولی گوشیت باید خاموش باشه
    - اگه خواستم با طاهره صحبت کنم چی؟
    - از تلفن خونه زنگ بزن
    آرش اقدام کرده بود ... پس شمارش معکوس شروع شد .
  

    همراه آرش، ذوق زده پله های آموزشگاه رو برای ثبت نام بالا می رفتم ...
    خواستگاری رامین از من یه حسن خوبی که داشت ، این بود که با خود آرش میرفتم شرکت و برمیگشتم . تقریبا هر روز موقع برگشتن از شرکت سفارش هاشو تکرار میکرد، اگه بیرون رفتی قبل از تاریکی هوا خونه باش - اگه شبها هم میترسی برقها و تلویزیون رو روشن بذار - خواستی برو برای خودت کتاب بخر بخون - به سعید گفتم برات چند تا فیلم بخره سرت گرم شه، اگه خودت فیلمی رو مد نظر داری بگو ، میگم برات بخره و...
    بین سفارشهاش گفت : اگه حال پیاده روی نداشتی، سوییچ رو بردار با ماشین برو یه دوری بزن
    در حالی که به جلو نگاه میکردم گفتم : رانندگی بلد نیستم
    متعجب گفت : گواهینامه نداری؟
    نگاهش کردم و گفتم : لازم نبود داشته باشم، چون ماشین نداشتیم، حالا هر وقت ماشین دار شدیم میرم گواهینامه میگیرم
    - فردا شناسنامه و کارت ملیتو بردار ازش کپی بگیریم ، عکس هم که داری، ثبت نام کن
    و حالا مقابل مسئول آموزشگاه ایستاده بودیم و او فرم مربوطه رو پر میکرد ،در آخر گفت : شانس آوردید، کلاسهای آیین نامه از فردا شروع میشه
    آرش پرسید : کلاسهای رانندگی چطور؟
    - پنج جلسه آیین نامه س، بعدش آزمونش رو که قبول شدن میتونن برای رانندگی اقدام کنن
    عینکشو جابجا کرد و گفت : البته باید دید با مربی خانم میخوان یا آقا؟
    آرش بلافاصله گفت : خانم
    - خب خوبه، الان اکثرا مربی آقا میخوان و خانمها ساعت خالی زیاد دارن
    بعد سری تکون داد و کتابی مقابلم گرفت و گفت : چشم، من مینویسم اینجا که با مربی خانم باشه، اینم کتاب آیین نامه، مطالعه بفرمایید برای آزمون ... الان هم یه مبلغی رو باید به عنوان پیش پرداخت، لطف کنید، چقدر از مبلغ رو میپردازید؟
    آرش شهریه رو کامل پرداخت کرد و از آموزشگاه بیرون اومدیم .
    تو ترافیک بودیم و داشتم به این فکر میکردم برنج رو دم نذاشتم و شاممون دیر میشه که آرش گفت : گرسنمه
    شرمنده گفتم : خورشت آماده س اما برنج رو دم نکردم، رسیدیم خونه باید صبر کنی
    - چقدر طول میکشه تا حاضر بشه؟
    - حداکثر یک ساعت
    دست راستشو پشت صندلیم گذاشت و پرسید : پیتزا یا ساندویچ؟
    دلخور گفتم : آرش شام داریم
    لبهاشو غنچه کرد و گفت : خب بذار برای فردا ... امشب هم استراحت کن، دیگه پای گاز نایست
    ناچار به نشونه ی موافقت سر تکون دادم. بعد از باز شدن راه، جلوی اولین فست فود پارک کرد و وارد شدیم.
    پشت میز دو نفره نشستیم و آرش به منوی غذا که زیر شیشه ی میز چسبیده شده بود اشاره کرد و گفت : انتخاب کن
    نگاه نکرده گفتم : فرقی نمیکنه، هر چی سفارش دادی من میخورم
    رفت و بعد از گذشت چند دقیقه با فیش کوچکی که شماره ی بزرگ و پررنگی روش نوشته شده بود برگشت و گفت : من دستامو شستم اگه میخوای برو ( به در تقریبا باریکی که در گوشه قرار داشت اشاره کرد) اونجا
    از فرصت استفاده کردم و بعد از شستن دستهام، موهامو که نامرتب از گیره بیرون اومده بود رو باز کردم، دوباره بافتم و با گیره محکم بالای سرم بستم
    فکر میکردم وقتی برگردم غذامون روی میزه و آرش نصفشو خورده اما وقتی برگشتم میز رو خالی دیدم، شاکی گفتم : اگر میرفتیم خونه الان غذامون حاضر بود
    آرش ساعد دستهاشو روی میز گذاشت و سینه جلو کشید و پرسید : ناراحت نیستی که دارم میرم؟
    از این سوال غیر منتظره چه منظوری داشت ؟ چرا ناراحت نبودم؟ بلاخره به وجود آرش عادت کرده بودم اما گفتم : ناراحت پدر و مادرتم
    چند لحظه سکوت کرد و دوباره پرسید : اگه بهت بگن بیا خارج از کشور زندگی کن، قبول میکنی؟
    با افتخار ابرو هامو بالا دادم و گفتم : کشورم رو دوست دارم
    - مگه من کشورمو دوست ندارم؟
    - رفتنت میگه دوست نداری
    - سارا من اینجا پیشرفت ندارم
    - دیگه چه پیشرفتی میخوای آرش؟ مدیریت عامل یه شرکت، خونه خوب، ماشین مدل بالا... همسن و سالهای تو کدوم یکی از این موقعیت ها رو دارن؟
    - میخوام رو پای خودم بایستم
    - خب بایست ... کسی زیر پاتو خالی نمیکنه
    - اینجا نمیشه
    - چرا ؟
    - من میخوام صادرات و واردات کنم، اما اینجا نمیشه چون تحریمیم ... خیلی از کالاها سود کلان داره که به خاطر تحریم مجبوریم روش قلم بکشیم
    سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم : فقط به خاطر پول ؟ ... مگه پدر و مادرت چند تا بچه دارن که اگر تو نباشی دیگری جای تو رو براشون پر کنه؟ بخدا هیچ نعمتی بزرگ تر از پدر و مادر نیست اما تو داری خودتو با بلند پروازیت از این نعمت محروم میکنی ... قدر داشته هاتو الان نمیدونی
    شماره فیشمون رو از بلندگو اعلام کردن ... اه ، لعنت ... نتونستم تاثیر حرفمو تو چهره ش ببینم... و رفت غذا رو آورد و دیگه هم حرفی بینمون زده نشد.
    روز پرواز آرش، خونه بودیم، ساعت نه شب پرواز داشت و از صبح که بیدار شده بودیم، چمدونشو گذاشته بود رو تخت و هر چی که یادش میافتاد رو داخلش میذاشت .
    با دیدن چمدونش دلم گرفت اما خودمو خونسرد نشون میدادم ... موبایلشم از دیشب یک ریز زنگ میخورد ، نمیدونم کی بود که باهاش به زبون دیگه ای که فکر میکنم ایتالیایی بود صحبت میکرد .
    ساعت سه بود ، قبلا به بابا گفته بودم که دارم میرم و ازش خداحافظی کرده بودم اما برای آخرین بار که گوشیمو میخواستم خاموش کنم بهش زنگ زدم و گفتم نمیخوام گوشیمو ببرم میذارم بمونه خونه و اون هم برامون دعا کرد که سفر بی خطری داشته باشیم و بهمون خوش بگذره ...
    آرش کت و شلوار پوشیده و خوشتیپ ،چمدونش رو کنار در گذاشت و برگشت مقابلم ایستاد و گفت : خب، سارا جان، دیگه سفارش نکنم، مراقب خودت باش، ببخش که مجبوری به خاطر من تو این وضعیت بمونی، قول میدم به محض راست و ریس کردن کارام با اولین پرواز برگردم
    با " سارا جان " گفتنش دلم یهو ریخت و بغض مهمون گلوم شد ، اما با بدبختی قورتش دادم ولی انگار موفق نبودم، برای جلوگیری از ریزش اشکام فقط سر تکون دادم
    دستشو مقابلم گرفت ، بهش دست دادم که دستمو محکم فشار داد و بدون اینکه دستمو رها کنه ، تا دم در منو دنبال خودش کشید، کفشهاشو از جاکفشی به زمین انداخت و پوشید، در رو باز کرد و چمدونشو با دست آزادش گرفت و بعد دستمو به لبش چسبوند و گفت : خداحافظ
    آروم دستمو ول کرد ولی من تو بهت کاری که کرده بود شدم، لب باز کردم و گفتم : خداحافظ
    که همون یک کلمه کافی بود تا چشام بباره ولی نذاشتم ببینه و در رو سریع بستم
    قلبم تو سینه به شدت میکوبید و دلم پر از خواستن بود، خواستن مردی که به زور وارد زندگیم شد ...
    دست بردم تا اشکمو پاک کنم که بوی عطرش که از دستش به دستم منتقل شده بود، به مشامم رسید، کف دستمو رو بینیم گذاشتم و عمیق نفس کشیدم ...
    سیل اشکام روون بود و دیگه جلوشونو نمیگرفتم .
    غروب بود و باید حاضر میشدم برم آموزشگاه ، هنوز دو جلسه از کلاس آیین نامه مونده بود، اما هیچ حسی نداشتم .
    به هر زحمتی بود دست و صورتمو شستم تا پف چشمهام از بین بره ...
    ساعت هشت شب بود که برگشتم، کلید رو داخل قفل انداختم که صدای سعید رو از پشت سرم شنیدم : سلام
    برگشتم و سلام دادم، گفت : جاش خالی نباشه، ان شاا... قسمت شما !
    حتی با طنز کلامش ، دوباره بغض اومد سراغم، ولی فقط لبخند تلخ زدم و گفتم : بفرمایید، امرتون؟
    از جیب پیراهنش کارتی رو که دورش کاغذ پیچیده بود مقابلم گرفت و گفت : آرش گفت اینو بهتون بدم ، رمزش هم تو کاغذ نوشته که یه وقت اگه لازم شد بی پول نباشید ... امروز آرش رو بردم ولی بهم گفته شما رو هم به کلاساتون برسونم
    کارت رو گرفتم و گفتم : ممنون لازم به زحمت شما نیست، خودم میتونم برم
    - فقط رفتنش نیست، ساعت برگشتش خیلی دیره
    و به کوچه و خیابون اشاره کرد : ملاحظه میفرمایید که، خلوت و تاریکه
    - فقط یه جلسه مونده، اونم به شما زحمت نمیدم
    دست به چونه ش کشید و گفت : خواهش میکنم منو با آرش درگیر نکنید، بفهمه شما رو تنها گذاشتم پوست از سرم میکنه
    - آخه اینجوری من معذبم
    - چرا معذب؟ مگه برادر واسه خواهرش کار انجام میده خواهر باید احساس عذاب کنه؟
    - خدا شما رو از برادری کم نکنه اما اگه اجازه بدید من خودم میرم و میام
    - ای بابا چه مرغ لنگی هم هست ... اصلا من با نامزدم میام که با هم آشنا شید، خوبه؟
    ای وای ... چه فکرای مزخرفی کردم در موردش، لبخند زدم و گفتم : باشه، شما که منو از رو بردید.
    آدرس و پایان ساعت کلاس رو به سعید گفتم و وارد خونه شدم ...
    خونه عجیب بوی آرش پیچیده بود و قلبم رو میفشرد.

    از آموزشگاه که خارج شدم، صدای دو بوق کوتاه و پشت سر هم توجهمو به خودش جلب کرد
    ماشین سعید بود که درست روبروی آموزشگاه اونور خیابون ایستاده بود و خانمی هم کنارش گردن کشیده بود ...
    با احتیاط عرض خیابون رو رد کردم و سوار ماشن شدم و سلام کردم ، سعید بهم معرفیمون کرد : ایشون پریسا خانم نامزد بنده ( به من اشاره کرد) و ایشون هم سارا خانم، همسر عزرائیل، نه ببخشید دوست بنده
    از صفتی که به آرش داده بود خنده م گرفت ، پریسا کاملا به طرفم چرخید و گفت : خوشبختم
    سعید نگاه کوتاهی به پریسا کرد و گفت : کمربند رفت تو گردنت، صاف بشین الان میریم یه جا هر چقدر دوست دارید تعارف تیکه پاره کنید
    الان میریم یه جا؟ کجا اونوقت؟ سریع گفتم : من مزاحمتون نمیشم، اگه ممکنه منو برسونید خونه...
    نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت : خونه تشریف ببرید چیکار؟ آرش هم که نیست بهونه کنید، امشب رو در کنار ما بد بگذرونید
    - اختیار دارید، ولی فقط قرار بود منو برسونید خونه ، ضمن اینکه آرش ممکنه تماس بگیره
    - اختلاف ساعت داریم، وقت اینجا رو گم میکنه
    - میترسم زنگ بزنه نگران بشه
    - هیچ اتفاقی نمی افته، سارا خانم خواهش میکنم نه نیارید دیگه
    ناچار موافقت کردم . بعد از ساعتی سعید ماشین رو پارک کرد و گفت : بفرمایید خانمها
    و خودش اول پیاده شد اما بلافاصله نشست و گفت : غلط کردم
    پریسا متعجب گفت : چرا؟
    سعید که انگشتهاشو زیر بغلش گرفته بود گفت : خیلی سرده
    پریسا با حالت بامزه ای گفت : برو بیرون ببینم، منتظر بهونه س ... رستوراناش گرمه
    و سعید اول به آسمون نگاه کرد و گفت " خدایا کمک " بعد پیاده شد و ما هم همراهش راهی شدیم.
    هم رستوران مسقف داشت هم آلاچیقهایی که دورشو با مشمع های ضخیم برای جلوگیری از سرما پوشونده بودند که سعید به طرف آلاچیق رفت. پیشخدمت اومد سفارش گرفت و رفت، اونم چی؟! دیزی! آخه کی شب دیزی میخوره ؟ حتما میخوردن که سفارش میگرفتن دیگه.
    ده دقیقه بعد سعید آب گوشت رو داخل کاسه ها سرازیر کرد و به ما گفت : شما مشغول شید
    و خودش گوشت کوب رو برداشت و افتاد به جون محتویات داخل دیزی . خنده م گرفت، نتونستم خنده مو پنهان کنم که پرسید : چیه خانم حق جو؟ بهم نمیاد؟
    - نه والا، اون ژست و استایل تو شرکتتون کجا، این کوبیدنتون کجا
    دست از کوبیدن کشید و در حالی که به دیزی نگاه میکرد گفت : مگه کوبیدنم چشه؟
    - جسارت نباشه ولی مثل این جاهلها و دیزی خورهای قهار افتادید به جون اینا
    لبخند دندون نمایی زد و گفت : تازه بعدش میخوام شترق پیاز بکوبم، بعد یه چیز دیگه ... دوغ رو هم میخوام با پارچ سر بکشم
    پریسا قیافه شو جمع کرد و گفت : اه، سعید!
    - چیه خب؟ مگه گفتم میخوام... استغفرا...
    پریسا چشاشو درشت کرد و گفت : جرات داری اون جمله رو بگو
    - شانس آوردی سارا خانم اینجاس و منم پیشش آبرو دارم و الا میگفتم که میخوام اوراغ بزنم ( آروغ)
    که مشت پریسا نثار بازوش شد و شروع کرد به کولی بازی.
    شام رو با خنده و شوخی های سعید خوردیم، اصلا فکر نمیکردم آدم جدی ای که تو شرکت هیچ کس جرات نداره بهش سلام بده ( البته به جز من) چه پسر باحالی و خونگرمیه که یه لحظه هم لبت از کاراش بسته نمیمونه...
    شب فوق العاده خوبی رو گذروندم، خیلی بهم خوش گذشت اما وقتی برگشتم، چراغ چشمک زن پیغامگیر تلفن روشن و خاموش میشد، دکمه رو زدم، چهار پیام داشتم، همه پیامها از آرش بود ...
    پیام اول فقط صدا کرده بود : الو؟ سارا؟ ... سارا؟
    پیام دوم بعد از ده دقیقه بود : الو سارا جان؟ حمومی؟ سارا؟
    پیام سوم با دلخوری و نیم ساعت بعد بود : سارا جان نمیخوای جوابمو بدی؟ سارا؟ سارا کجایی؟
    و پیام چهارم که با شنیدنش غم عالم رو دلم نشست، یک ساعت بعد بود : سارا جونم؟ نکنه برات اتفاقی افتاده خانومم؟ سارا؟ سارا تروخدا گوشی رو بردار... ( صداش آروم و ضعیف و با بغض شد) دلم برات تنگ شده
   
    از تماس آرش پنج روز گذشته بود .
    خودم رو لعنت میکردم که چرا اون شب رو با سعید و پریسا گذروندم ؟ ...
    آزمون آیین نامه ، دو روز بعد برگزار شد و قبول شدم، بلافاصله سراغ مسئول آموزشگاه رفتم تا برای آموزش رانندگی مربیمو تعیین کنه، به پیشنهاد مربیم که خانم لیلایی بود، ساعت آموزش دو تا چهار که به گفته ی خودش بهترین زمان بود تعیین شد .
    کم کم وارد ماه آذر میشدیم و هوا به شدت سرد شده بود، آرش هم قبل از رفتن پکیج رو روشن نکرده بود و حالا خونه وحشتناک سرد بود، ناچار سراغ پروانه خانم رفتم تا ازش بپرسم چطور پکیج رو روشن کنم ؟ ...
    مانتومو پوشیدم ولی دکمه هاشو نبستم، شالمو روی سرم انداختم و کلید رو برداشتم و در رو که باز کردم، تلفن به صدا در اومد ،دستپاچه کلید رو داخل قفل چرخوندم و بدون اینکه کلید رو از قفل بیرون بکشم یا در رو ببندم به سمت تلفن هجوم بردم : بله؟
    صدایی نشنیدم ، دوباره گفتم : بله؟
    صدای خودم در گوشی پیچید " بله ؟" که صدای آرش شنیده شد : سلام
    - سلام آرش، خوبی؟
    - ... خوبم، تو خوبی؟
    - هستیم، شکر، خوش میگذره؟
    - ... به شما که بیشتر میگذره
    - اینو نگی چی بگی؟
    خندید و بعد به شوخی با دلخوری گفت : حالا بدون من تشریف میبرید درکه ،آره؟ بیام هم گوش تو رو میکشم هم گوش سعید رو
    - من بی تقصیرم ... گفتم منو برسونن خونه اما خیلی اصرار کردن
    - شوخی کردم، خوب کاری کردی باهاشون رفتی ، برات لازم بود ... حالا خوش گذشت؟
    - جات خالی بود
    - داشتی چیکار میکردی؟
    - خونه سرد شده، میخواستم برم بالا از پروانه خانم بپرسم چجوری پکیج روشن میشه؟
    با تندی گفت : دیگه چی؟ همینم مونده ... لازم نکرده بری جلو خونشون
    - پس چیکار کنم؟ خیلی سرد شده آرش
    - تو غصه اونو نخور ، امشب مشکلش حله
    - چجوری؟
    صدایی نیومد، چند بار " الو، الو " گفتم ولی هیچ صدایی شنیده نمیشد، بعد از چند لحظه ارتباط قطع شد.
    تازه از آموزشگاه اومده بودم خونه، حوصله شام درست کردن نداشتم، سر راه چیپس و پفک و کیک خریده بودم تا اگر گرسنه شدم همینها رو بخورم، خریدها رو روی میز غذاخوری گذاشتم و داشتم دکمه های مانتومو باز میکردم که آیفون به صدا در اومد ... ترسیدم، کسی قرار نبود بیاد ! ... از دوربین که چهره سعید و پریسا رو دیدم، نفسی از سر آسودگی کشیدم و دکمه رو زدم، کنجکاو شدم، اینها اینجا اومدن چیکار؟
    در آپارتمان رو باز کردم و کتری رو داخل سینک گذاشتم، شیر آب رو باز کردم تا پر شه ...
    ابتدا پریسا و بعد سعید با کیف پارچه ای باریکی در دست وارد شد، بعد از سلام و تعارفات معمول، سعید به اطراف نگاه کرد و با لحن بامزه ای گفت : کو؟ کجاست این پکیجتون تا بزنم روشنش کنم؟
    خندیدم و با دستم بالکن رو نشونش دادم ...
    بعد از چند دقیقه سراغ رادیاتور ها رفت و هواگیری کرد . کارش که تموم شد، گفت : بفرمایید سارا خانم، اینم از گرما
    تشکر کردم و تو این فاصله که سعید مشغول کار بود من هم چای دم کردم و چند عدد پرتغال و سیبی که تو یخچال مونده بود رو تو ظرف کوچک چیدم و روی میز غذاخوری آماده گذاشته بودم
    میخواستند برن که گفتم " چای و میوه آماده کردم " که سعید پشت میز غذا خوری نشست و پریسا هم کنارش و تعارف منو برای نشستن تو پذیرایی رد کردند
    گفتم : اینجا که بده آخه
    پریسا گفت : نه اتفاقا، اینجوری صمیمانه س
    سعید نایلون چیپس و پفکی که روی میز بود رو پاره کرد و گفت : راست میگه، ( یه پفکی که تو دستش بود رو تو هوا تکون داد) ببین چقدر صمیمی ایم
    خندیدم و چای ریختم و روی میز گذاشتم ... تقریبا چیپس و پفک به انتها رسیده بود که سعید به اجاق گاز نگاه کرد و گفت : اینا که داره تموم میشه... شام چی دارید؟ ( کشدار گفت ) شام
    پریسا تهدید آمیز گفت : سعید
    - عه، خب چیه؟ آدم خونه آبجیش مگه تعارف داره؟
    - سارا جون ببخشیدا
    از ته دل گفتم : این چه حرفیه؟ آقا سعید حق برادری گردنم داره
    و بلافاصله بلند شدم و چند تکه مرغ از فریزر بیرون کشیدم که پریسا گفت : چیکار میکنی؟
    - شام بذارم دیگه
    سعید سریع بلند شد و کیف ابزار رو از کنار در بالکن برداشت و گفت : ما داریم میریم ، اصلا هم به روی خودمون نمیاریم که شام نداشتی
    - کجا آقا سعید؟ من دارم شام درست میکنم
    پریسا گونه مو بوسید و گفت : نه دیگه سارا جون، بریم، ان شاا... آقا آرش اومد مفصل خدمت میرسیم
    - خواهش میکنم قدمتون روی چشم، باعث افتخاره

    ***
    ساعت ده شب بود بارون تندی شروع به باریدن کرد، گوشه ی پرده رو کنار زدم و به تماشای بارون ایستادم ...
    دلم برای آرش تنگ شده بود، حالا میفهمم که حسم نسبت بهش عادت نبود، اگر عادت بود که این یک هفته هم به نبودنش عادت میکردم، اما نه، روز به روز کلافه تر و عصبی تر میشدم، حسم به آرش، عشق هم نبود، اما دوست داشتن بود، دوست داشتنی که هر شب پیراهنهاشو از کمد در میاوردم و اونهایی رو که هنوز آثار عطرش روش به جا مونده بود رو بو میکشیدم
    آره ... به خودم که اومدم، صورتم خیس از اشک بود ... من - دوستش - داشتم.
    

    بعد از دو هفته آموزش، بلاخره روز آزمون فرا رسید
    مربیم بهم گفته بود اگه صبح زود بیای و جز اولین نفرها باشی، سرهنگه خوش اخلاق تره و زیاد سختگیری نمیکنه ...
    همه چیزهایی رو که باید میبردم، آماده کردم و هشدار موبایلمو روی ساعت چهار و نیم تنظیم کردم و به کمک قرص آرامبخش، خیلی زود خوابم برد.
    صدای ملودی آهنگی رو اعصابم بود، به زور لای چشممو باز کردم و با خاموش و روشن شدن صفحه موبایلم، تو دلم غرغر کردم " کیه این وقت شب زنگ میزنه؟ "
    گوشی رو به سمت خودم متمایل کردم و با ندیدن شماره، گفتم " ولش کن شماره نیفتاده " مثلثی که روی نوار نشونه هدایت چپ یا راست بود رو، به سمت راست کشیدم و زیر پتو جابجا شدم، تو حالت خلص بودم که یهو چشام باز شد ... " گوشیم که سیم کارت نداره ! "
    چند لحظه طول کشید تا موقعیتمو درک کنم، به سرعت پتو رو کنار زدم و بلند شدم، " اوه اوه،، دیر شد "
    سریع صبحانه آماده کردم و خوردم، لباس پوشیدم و پیش به سوی آموزشگاه.
    تو خیابون پرنده پر نمیزد، همه جا تاریک بود و جز تریلر و کامیون و اتوبوس ، به ندرت وسیله ی نقلیه ی دیگه ای رد میشد ... پیاده به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم، ده دقیقه ای طول کشید تا اتوبوس اومد و سوار شدم.
    خوشبختانه دوازدهمین نفر بودم و جای امیدواری داشت که بازم بشه رو حوصله ی سرهنگه حساب کرد، آدرس خیابونی که محل آزمایش بود گرفتم و رفتم، زیاد فاصله ای با آموزشگاه نداشت.
    بلاخره بعد از چهل دقیقه ایستادن تو سرما سرهنگ همراه با یکی از مربی ها اومد و مربی پیاده شد و رفت .
    سرهنگ آزمایش یه نگاهی به ما کرد و گفت : تعدا خانمها همینقدره؟
    سر تکون دادیم که گفت : پس چون خانمها تعدادشون کمتره، اول خانمها
    همه به نوعی استرس داشتند، من که قلبم تو گلوم بود. لیست اسمها رو دست گرفت و یه دور نگاه کرد و بعد رو به ما چهار نفر گفت : کیانا عابدی
    کیانا نشست و کمربندشو بست، ما هم صندلی پشت نشستیم ...
    دونه دونه اسمها رو میخوند و هر بار دلم هری میریخت پایین، بدبختانه آخرین نفر بودم، نفر اول که همون کیانا بود، قبول شد، اما برای دو نفر بعدی دو جلسه آموزش نوشت و با کمال احترام مردودشون کرد
    میترسیدم به سرنوشت اون دو نفر دچار بشم... همه ی امامان و پیامبرمونو قسم دادم که قبول شم، زیر لب آیة الکرسی میخوندم و دور خودم فوت میکردم، یکی از بیرون منو میدید میگفت دختره از دست رفت، ولی برام اهمیتی نداشت.
    خلاصه نشستم و بعد از بستن کمربند و تظیم کردن صندلی و آینه و دنده و هزار مصیبت دیگه استارت زدم، خدا رو شکر موقع حرکت ماشین خاموش نکرد، کمی از حرکت کردنمون گذشت که گفت : دور بزن
    نگاهش کردم و گفتم : یه فرمون یا دو فرمون ؟
    و بلافاصله خط ممتد رو دیدم و ادامه دادم : البته اینجا نمیشه چون خط ممتده اما اگر شما میفرمایید من دور میزنم
    با دستش به جلو اشاره کرد که یعنی راهمو ادامه بدم
    خلاصه بعد از پارک دوبل و دور دو فرمون و سر بالایی ، گفت : نگه دار
    عجب بدجنسی بود ... دوباره گفتم : این خیابون کلا توقف ممنوعه، اگه شما میف....
    نذاشت ادامه بدم، گفت : اشکال نداره نگه دار
    ماشین رو نگه داشتم و منتظر به دهانش چشم دوختم، لب باز کرد و در حالی که مهرشو روی برگه ی داخل پوشه میکوبوند گفت : بهت ارفاق کردم، پات همش رو کلاچ بود، اینجوری ماشین خفه میکنه ( و پوشه رو سمت من گرفت ) بفرمایید، قبول شدید .
    با خوشحالی زایدالوصفی به آموزشگاه برگشتم و بقیه ی پرونده رو کامل کردم.
    به خونه که رسیدم، تازه تونستم هیجانمو بروز بدم، دو سه بار بالا پایین پریدم ... خودم با صدای بلند برای خودم خندیدم و گفتم " خاک! کنکور قبول شدی اینجوری خوشحالی نکردی "
    لباسمو عوض کردم و یه آهنگ رو تو گوشیم پلی کردم و همونطور که با صدای بلند میخوندم، دستی هم به سر و روی آشپزخونه کشیدم ...
    تو این مدت اصلا دست به خونه نزده بودم و همه جا یه لایه خاک نشسته بود ... با احساس شروع کردم به خوندن و کار کردن
    رگ خواب این دل - تو دست تو بوده
    ترکهای قلبم - شکست تو بودهه
    منو با یه لبخند - به ابرا کشوندی - با یه قطره اشکت - به آتیش کشوندی

    نه ... این خیلی غمگینه ... زدم آهنگ بعدی

    کاش که تو رو - سرنوشت ازم نگیره
    میترسه دلم - بعد رفتنت بمیرهه
    اگه خاطره هات یادم میارن تو رو - لا اقل از تو خاطره هام نرو
    کی مثل من واسه تو - قلب شکسته ش میزنه
    آخه کی - واسه تو - مثل منه
    بمـــــون - که دلم فقط به موندنت خوشــه
    منو فکر رفتن تو میکشــه
    لحظه هام تباهه بی تو - زندگیم سیاهه بی تو نمیتونم

    یهو به خودم اومدم، صورتم خیس از اشک بود، چقدر این ترانه با حال و روز من جور بود ...
    با تعجب به خودم اومدم ... من برای کی گریه میکردم؟ برای آرش ؟
    آهنگ رو قطع کردم و پشت میز غذا خوری نشستم، یهو در اتاق خواب باز شد و آرش تو چهارچوب در نمایان شد.
 
    مطمئنم خواب نمیدیدم، خود خود آرش بود که گفت : تو که با سر و صدا بیدارم کردی، لا اقل میذاشتی یه آهنگ کامل خونده شه...
    تو جام میخکوب شده بودم، فقط تونستم بگم : کی اومدی؟
    اومد روبروی من پشت میز نشست و یه دستشو رو دستم گذاشت و با دست دیگرش اشکمو پاک کرد و گفت : اول این اشکاتو پاک کن تا بهت بگم
    با این حرفش بدتر اشکهام راه گرفتن و سرازیر شدن
    پشت دستمو به لبش چسبوند و گفت : باشه، بهت میگم گریه نکن
    اشکهامو پاک کردم که گفت : ساعت سه بود رسیدم خونه، ولی گفتم اگه بیام رو تخت بخوابم ممکنه چشم باز کنی بترسی رفتم اتاق روبرویی، چمدون رو گذاشتم زیر سرم خوابم برد تا اینکه صدای " یوهو یوهوی " شما منو از خواب بیدار کرد.
    وای چقدر ضایع شده بودم، برای اینکه کمتر خجالت بکشم گفتم : امروز رفتم آزمون
    - عه؟ تموم شد؟ چه زود
    با دلخوری گفتم : مثل اینکه بیست روز شدا
    - بله، بله، ببخشید حواسم نبود ... خب حالا چی شد؟
    دستمو زیر چونه م زدم و گفتم : از همون یوهو یوهو معلوم نبود؟
    لبخند زد و شیطنت وار نگاهم کرد و گفت : پس قبول شدی ... واجب شد امشب شام مهمون من، میخوام خانوممو ببرم یه جای خوب
    گفتن " خانومم " آرش، ته دلمو لرزوند و ذوق کردم ،اما خودمو عادی نشون دادم و مثل خودش گفتم : کجا؟
    - حالا! ... سورپریزه
    بعد بلند شد و گفت : من برم یه دوش بگیرم
    - برو
    چند قدم برداشت، دوباره به طرفم برگشت و گفت : راستی، گوشیتو دیگه روشن کن .
    ***
    شب به وعده ای که داده بود عمل کرد، سر راه دو تا ساندویچ خرید و با هم رفتیم جایی که تپه مانند بود، ولی کل شهر از اون بالا دیده میشد، از منظره ی روبرو به وجد اومدم و پرسیدم : آرش اینجا کجاست؟ بام تهرانه؟
    با محبت نگاهم کرد و گفت : نه، دوست داری بری بام تهران؟
    - نه، نه ... دارم از ویوش لذت میبرم
    از ماشین زیر انداز رو آورد و پهن کرد و یکی از پتوها رو روش انداخت و نشستیم، پتوی دوم رو هم روی دوشم انداخت و گفت : اونجا هم میبرمت ... بذار یه کم هوا گرم بشه، میترسم سرما بخوری
    ساندویچها رو از تو کیسه بیرون آوردم و یکیشو به آرش دادم و سلفون روی ساندویچ رو باز کردم و مشغول شدم
    یه گاز از ساندویچش زد و لقمه رو گوشه ی لپش نگه داشت و در حالی که به روبرو خیره شده بود گفت : شنیدم یه شب شام نخوردی
    شاخام زد بیرون ... لقمه مو قورت دادم و گفتم : خبرگزاری فعال بوده
    بهم نگاه کرد و گفت : باید باشه
    و به سر تا پام اشاره کرد و گفت : همینه که اینقدر لاغر شدی دیگه ، حالا راستشو بگو! چند شب غذا نخوردی؟
    ساندویچ رو نزدیک دهانم نگه داشتم و گفتم : تنهایی هیچی از گلوم پایین نمیره ( و گاز کوچکی به ساندویچم زدم)
    ناراحت سر پایین انداخت ... سلفون ساندویچ رو بالا کشید و داخل کیسه گذاشت و پاهاشو دراز کرد و روی هم انداخت، و به دستهاش تکیه داد و در حالی که به روبرو نگاه میکرد، گفت : دیگه تنهات نمیذارم سارا ... هیچوقت
    بهم نگاه کرد و ادامه داد : قول میدم
    بهت زده شدم، این همون آرش بود؟ همونی که روز اول میگفت فکر کن تنها زندگی میکنی؟ با صداش به خودم اومدم که گفت : تو هم قول میدی؟
    فقط تونستم سرمو به نشونه ی " بله " تکون بدم.
    دستشو به طرفم دراز کرد، دستشو گرفتم که منو به سوی خود کشید و سرمو محکم به سینه ش فشار داد.
    

    وقایع داخل میهمانی ، بر اساس واقعیت نوشته شده .

    بلاخره مهمونی زنونه ای که آرش اینقدر روش حساسیت داشت برگزار شد ...
    دلیل اینهمه وسواس آرش تو انتخاب لباس و استفاده از طلا ها رو نمیدونستم .
    روز قبل از مهمونی، از شرکت یه راست به طلافروشی رفتیم و با اصرار آرش تو گردنی A برجسته و زنجیرشو برام خرید ، در حین ظرافت و سادگی، زیبا بود .
    لباسهای مجلسیمو از خونه بابا نیاورده بودم، بعد از خرید ، آرش شام خرید و رفتیم خونه ی بابا ... طفلی خیلی خوشحال شد، به خودم لعنت فرستادم که دو ماه و نیم بابامو چشم انتظار گذاشتم.
    از بین لباسهام، کت و دامن طوسی رنگمو که نظر آرش بود، انتخاب کردم.
    آرش منو جلوی در خونه ی عمه ش پیاده کرد ، در ماشین رو باز کردم، اما پیاده نشدم و نگران گفتم : ناهارتو حتما بخوریا
    لبخند گشادی زد و با مهربونی گفت : چشم ، تو با خیال راحت به مهمونیت برس ... حرفهامو که یادت نرفته
    - نخیر جناب مدیر ...
    دونه دونه گفتم و آرش برای هر بار که میگفتم سرشو به معنی تایید تکون میداد : وارد بحث های بیخود نمیشم - پیشنهاد مزون قبول نمیکنم - به حرفهای پوچ و توخالیشون اهمیت نمیدم - هر چی گفتن و ناراحت شدم بهشون لبخند تمسخر آمیز میزنم - زیاد دله گی نمیکنم - میوه و شیرینی تعارف کردن یه دونه بر میدارم - دست تو دما...
    جملات آخر رو، آرش با خنده و شیطنت تایید میکرد، اما نذاشت ادامه بدم و تقریبا از ماشین به بیرون هولم داد و گفت : برو دیگه، شیطون نشو
    پیاده شدم و زنگ زدم، آرزو دختر عمه ی آرش در رو برام باز کرد، قبل از وارد شدن برای آرش دستی تکان دادم و بعد وارد شدم.
    آرش حق داشت اینقدر وسواس به خرج بده...
    حداقل سی، چهل نفر زن و دختر که همه بلا استثنا انواع جواهرات رو به سر و گردنشون آویزون کرده بودند و با لباسهایی فاخر که من حتی تو عروسی ها هم ندیده بودم ، تو مجلس خودنمایی میکردند .
    به جز مادر آرش، عمه و دختر عمه ش و یکی از دختر عموهاش بقیه افاده در چهره شون موج میزد، سلام که میدادیم و روبوسی میکردیم، لبهاشونو تا منتهی الیه صورت ، به سمت گوششون کج میکردند مبادا لبهاشون به صورت کسی بخوره، دست دادن که هیچ ...فقط من بودم که دستشونو میفشردم، اونها به همون حالتی که دستشونو جلو میاوردن، به همون حالت هم نگهشون میداشتند، از فشردن دست از سوی اونها هیچ خبری نبود و این برام خیلی عجیب بود .
    وقتی روی مبل نشستم، آرزو با آوردن نسکافه ازم پذیرایی کرد که در کمال تعجب پسر بچه ی دو ساله ای رو که پشتش حالت قایم شدن رو گرفته بود، دیدم
    فنجون نسکافه رو برداشتم و گفتم : ای جونم، اسم شما چیه عزیزم؟
    وقتی سرشو کامل از پشت آرزو بیرون آورد، دندونام رو بهم فشار دادم... خدا بده لپ ... چقدر لپهای نازی داشت، تپل نبود، اما لپهای تپل و گوشتی داشت...
    آرزو نگاه پسر بچه کرد و گفت : پسرم به خاله سلام دادی؟
    پسرم؟! با حیرت گفتم : پسرته آرزو جون؟
    به طرف من برگشت و گفت : آره، امیر سام
    - وای چه اسم قشنگی... بیا ببینم امیر سام جون
    آروم به طرفم اومد ، بلندش کردم و رو پام نشوندمش و گفتم : چند سالته؟
    با زبون شیرینش که توک زبونی صحبت میکرد، گفت : ته بالمه
    متوجه نشدم، به آرزو نگاه کردم که اشاره کرد " یک سال و نیمشه " .
    لپهاشو بوسیدم و گفتم : چرا پس تاحالا ندیده بودمش
    لبهاشو شیطنت وار بهم چسبوند و بعد گفت : چون میذاشتم پیش مادر شوهرم
    - خوبه پس، کمک حالته
    چهره ی مغموم به خود گرفت و گفت : بود ... گفته دیگه نمیتونه پا به پای امیر سام بره و ... خب بچه شیطنت داره ، اونم بنده خدا پا به سن گذاشته
    - خب هر وقت خواستی جایی بری، یا کاری داشتی بیارش پیش من
    - نه بابا، زحمت نمیدم بهت
    - چه زحمتی؟ ( لپهای امیر سام رو فشردم) این دسته گل، رحمته
    - خدا خیرت بده سارا جون، پس اینقدر میارمش که دیگه در رو به روم باز نکنی
    امیر سام از بغلم خودشو سر داد و رفت و آرزو هم با گفتن " ببخشید " رفت دنبالش...
    مادر آرش اومد کنارم نشست و گفت : خوبی مامان جان؟
    - ممنونم، شما خوبی؟ بابا حالشون چطوره؟
    - ما هم، شکر، خوبیم... ایتالیا خوش گذشت؟
    - جای شما خالی
    - کجاها رفتید؟
    الان من چی باید میگفتم ؟ سعی کردم دستپاچه نشم و گفتم : من که سر در نیاوردم با اون اسمهای عجیب و غریبی که آرش میگفت
    - ونیز رو که رفتید حتما؟
    ونیز؟ نمیدونستم چی بگم؟! کلافه گفتم : آرش بهتر میدونه منو کجا برده، از اون بپرسید
    متعجب نگاهم کرد و بعد گفت : باشه دخترم، من برم کمک کنم ناهار بکشیم
    قشنگ ضایع شدم رفت... پوست لبمو میجویدم و پاهامو عصبی تکون میدادم ...
    حالاتم از دید مادر آرش پنهون نموند.

    بعد از ناهار، تازه فخر فروختن ها شروع شد...
    من که فقط نظاره گر بودم، اما بقیه به صورت دسته های چند نفری، از لباس و جواهر بگیر تا اخلاق و تربیت کردن فرزندان ، مشغول افتخار کردن به خود و تمسخر سلیقه ی دیگری بودند...
    به هر کدوم که نگاه میکردم، تو دلم خنده م میگرفت، یکی میگفت " لباسمو میبینی؟ تمام لندن رو گشتم تا پیدا کردم " ...
    دیگری پشت چشمی از روی عقل کل بودن براش نازک میکرد و میگفت " خب زنگ میزدی به من میگفتم از کجا بری بخری، من دیگه لندن رو مثل کف دستم میشناسم "
    به چند نفر دیگر چشم دوختم، گوشواره شو نشون میداد و میگفت " زمرد اصله ها ، از آمریکا خریدمش "
    و دیگری میگفت " من که فقط الماس و برلیان دوست دارم " و دخترش در تایید حرف مادرش میگفت " بله، مامان خانم ما هر دفعه میره برزیل ، امکان نداره یه سرویس کامل ازشون نخره "
    کلافه سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم، چند تا دختر جوون در مورد خریدهایی که از آخرین سفرهاشون انجام داده بودند، برای هم تعریف میکردند ...
    یکیشون گفت : عطی ؟ یعنی هیچی خرید نکردی؟
    دختر بسیار زیبایی که آرایش ملیح زیبایی اون رو صد چندان کرده بود، با موهای بلند طلایی که باز گذاشته بود جواب داد : هیچی هیچی هم که نه... فقط یه پالتو خریدم با کیف و پوت ست هم ... همین
    داشتم سر برمیگردوندم که نفر سوم جمعشون گفت : اوو ، تا ایتالیا رفتی بعد فقط همینا رو خریدی؟
    گوشم تیز شد. ایتالیا؟ بعد به خودم گفتم " خب که چی؟ اینهمه آدم میرن ایتالیا، اینم یکیش "
    اما دوست داشتم از حرفهاشون سر در بیارم. عطی گفت : آخه نتونستیم زیاد بریم فروشگاه
    - چرا خب؟
    - برای کار رفته بودیم، حالا بهم قول داده سر فرصت دوباره ببرتم
    - خدا بده شانس، واسه ما سالی یه باره، واسه این خانم، چند بار چند بار
    - حسود هرگز نیاسود...
    بعد هم نخودی خندید و گفت : باور نمیکنی، هنوز خستگی سفر تو تنمه ... بابا چهار روزه که اومدم
    دیگه بقیه ی حرفاشونو نشنیدم، انگار گوشم کر شده بود ... چهار روز؟ آرش هم چهار روز بود که اومده بود.
    یهو گر گرفتم، کلافه به اتاق رفتم و از کیفم گیره مو در آوردم و موهامو بستم. حس بد وجود رقیب سر تا پای وجودمو گرفته بود، نمیدونم چرا فکر میکردم این خانم عطی با آرش ایتالیا بوده .
    وقتی دوباره به جمع پیوستم، دیگه نزدیک عطی خانم ننشستم، امیر سام بین جمعیت راه میرفت و به چهره ها نگاه میکرد و صدا میزد : مانشی؟
    از روی زمین بلندش کردم و به خودم فشردمش و گفتم : جانم خاله؟ چی میخوای؟
    همون کلمه رو تکرار کرد و گفت : مانشی
    نمیفهمیدم چی میگه... دنبال آرزو گشتم و درست کنار عطی پیداش کردم، نزدیکش رفتم و صداش کردم که گفت : عطریه جون الان میام
    چه اسم قشنگی هم داشت... عطریه...
    به امیر سام اشاره کردم و گفتم : هی میگه مانشی
    امیر سام رو از من گرفت و گفت : منو صدا میکنه
    - بهت میگه مانشی؟
    - چون مادر شوهرم میخواد صدام کنه میگه " مامانش " اینم میخواد بگه مامانش که دست و پا شکسته میگه مانشی
    لپ امیر سام رو با دو انگشت گرفتم و گفتم : خامه ی منه
    - خودت زودتر دست به کار شو از این خامه ها بیار
    برگشتم ببینم کی این حرف رو زد که دیدم مادر و عمه ی آرش کنار هم ایستادند و تو دست مادرش یه پیشدستی میوه ی پوست گرفته و آماده، که به طرف من گرفت و گفت : البته نمیخوام دخالت کنما ، دیدم خیلی ابراز احساسات میکنی گفتم
    یه پر پرتقال برداشتم و گفتم : شما صاحب اختیاری
    عمه ی آرش گفت : حالا چرا ایستاده؟ بشینید خب
    نشستیم، اما دیگه نمیفهمیدم مهمونی چطوری گذشت؟ حتی وقتی مادرش تک تک مهمونها رو بهم معرفی کرد و نسبتهاشونو گفت، بازم چیزی متوجه نشدم، فقط فهمیدم که عطریه، دختر عموی آرزو هستش...
    نمیدونم چرا روی اون زوم کرده بودم
    

    دو هفته س که با هم حرف نمیزنیم، البته آغازگرش من بودم .
    تقریبا از آخرین دقایق مهمونی ، میگرن بعد از مدت ها به سراغم اومده بود و وقتی آرش اومد دنبالم، با اخمهای در هم من روبرو شد، نگران و دستپاچه از رنگ پریده و حالت صورتم گفت : کسی چیزی بهت گفته؟
    صداها تو سرم اکو میشد، بنابراین فقط گفتم : آرش، حرف نزن... سکوت میخوام ... میگرنم عود کرده
    آرش دیگه حرفی نزد و من با چشمهای بسته سرمو به صندلی تکیه داده بودم و همچنان به عطریه و آرش فکر میکردم، حس کسی رو داشتم که بهش خ*ی*ا*ن*ت شده
    حالا با استشمام عطر آرش که فضای ماشین رو پر کرده بود، هم سر دردم بیشتر شده بود و هم حس نفرتم به آرش...
    ماشین متوقف شد و من فکر کردم به خونه رسیدیم، صدای قیژ قفل فرمون مثل پتک خورد تو سرم، دستمو روی سرم فشار دادم که آهسته زمزمه کرد : ببخشید
    پیاده شد، مثل نابیناها دستمو روی در ماشین میکشیدم دستگیره رو پیدا کنم، که در توسط آرش باز شد و بدون حرف دستمو گرفت، با نفرتی که ازش پیدا کرده بودم ، با واکنشی سریع دستمو عصبی از دستش بیرون کشیدم و گفتم : خودم میتونم بیام
    صداشو تا جایی که میتونست پایین آورد و گفت : آوردمت دکتر
    چشمهام برای لحظه ای باز شد و با پرتو نور پروژکتورهای محوطه بیمارستان ، به آنی بسته شد.
    دوباره دستمو گرفت که باز هم ، همون حرکت رو تکرار کردم . عصبانی گفت : لجباز
    اهمیت ندادم و با چشمهایی که سعی میکردم نیمه باز نگهشون دارم، وارد اورژانس بیمارستان شدیم
    جلوی پیشخوان پذیرش به صندلی ها اشاره کرد ، یعنی برم بشینم .
    ده دقیقه بعد دکتر معاینه م کرد، فشارمو گرفت و گفت پایینه و شروع کرد سوال پرسیدن، از اینکه آیا سابقه دارم یا خیر؟ چند ساله مبتلا هستم؟ اسکن از سرم انجام دادم یا نه؟ جواب همه سوالهاشو با ناله میدادم، بلاخره رضایت داد و دو قرص و یک آمپول و برای فشار پایینم هم سرم تجویز کرد.
    با وجود اینکه حالم خیلی بهتر شده بود، اما باز هم وقتی اومدیم خونه، سر درد رو بهونه کردم و متکامو برداشتم و رفتم اتاق روبرویی خوابیدم.
    آرش تو چهارچوب در ایستاد و گفت : چرا جاتو سوا کردی؟
    وقتی جوابی از من نشنید، پتو رو از روی تخت کشید و آورد انداخت روم.
    یک لحظه دلم براش سوخت، اما وقتی یاد خ*ی*ا*ن*ت احتمالیش افتادم، بازم نفرت اومد سراغم
    اون شب افکار گوناگونی تو ذهنم رژه میرفتن، اینکه " چرا باید از رفتنشون با هم بهم بریزم؟ " ، " اصلا شاید با هم نرفته بودن! " ، " خب اگه با هم نبودن چجوری هم زمان با هم اومدن؟ " ، " هر دو از کار حرف میزدن و اینکه نتونسته بودن فروشگاه برن و خرید کنن! " ، اما انگار تو این زمینه عطریه موفق تر بود...
    و در آخر همه ی این افکار رو از ذهنم پس زدم و سوالی پر رنگ ذهنمو مشغول کرد ... " چرا من حساس شده بودم؟ "
    بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، در دل اعتراف کردم که حس مالکیت نسبت به آرش دارم.
    از فردای اون روز، همچنان مهر سکوت به لبم زدم .
    صبح زودتر از آرش بیدار شدم و خودم رفتم شرکت ... وقتی آرش اومد شاکی بود، اول به اتاق من اومد و بدون اینکه در بزنه وارد شد و عصبی گفت : دلیل این مسخره بازیهات چیه؟
    خونسرد گفتم : دلیل خاصی ندارم
    - اگه کسی چیزی بهت گفته خب بگو
    - چرا همچین فکری میکنی؟
    - چون قبل از اینکه پا خونه ی عمه ی من بذاری حالت خوب بود
    - الان هم حالم خوبه
    - عه! میبینم، ( به سر تا پام اشاره کرد) فقط با یه من عسل هم نمیشه خوردتت
    یه ابرومو بالا دادم و گفتم : یادمه قرارمون یه چیز دیگه بود.
    روی میزم خم شد و دستاشو روی میز کوبید : اونو قبلا گفتم، حالا تو هی بکوب سرم
    - چه فرقی میکنه آرش؟ چه قبلا، چه الان، چه بعدا؟ ... آخرش چیه؟ جدایی! پس بهتره به هم وابسته نشیم
    صاف ایستاد و با چشمهایی که انگار از ترس و تعجب گشاد شده بود مبهوت نگاهم کرد. دقایقی که گذشت گفتم : اگه حرف دیگه ای نداری برو میخوام به کارم برسم
    پوزخندی زد و گفت : نه کاری ندارم، ببخشید که مزاحمت شدم ... اما انگار تو رابطه رییس و مرئوسی رو یادت رفته که اینجوری باهام حرف میزنی! یعنی تقصیر خودمه... خیلی بهت پر و بال دادم
    و به سرعت از اتاق خارج شد و در رو بهم کوبید.
    حالا دو هفته میگذره که دیگه حرفی بینمون رد و بدل نمیشه...
    و من ، دلم میخواد باهام حرف بزنه، دوست دارم دوباره باهم بشینیم و اون برام میوه پوست بکنه و با محبت اصرار کنه خودش تکه های میوه رو تو دهنم بذاره ...
    پشیمونم، کاش حداقل میگفتم جریان چی بوده تا عکس العملشو میدیدم بعد موضع میگرفتم.
    متاسفانه هر دو مغرور بودیم و لجباز! هیچ کدوم پیش قدم صحبت نمیشدیم!
    آرش روی مبل خوابیده بود... در دلم این شعر رو براش خوندم :
    بی هیچ سوالی و جوابی بغلم کن
    خسته تر از آنم که بگویم به چه علت!
    خدایا ! یه بار دیگه ... فقط یه بار دیگه یه کاری کن بهونه ش جور شه ما با هم حرف بزنیم، دلم برای آرش تنگ شده
    

    به آدرسی که برام توسط طاهره اس ام اس شده بود، نگاه کردم. چشم به پلاک ها داشتم ... طاهره نوشته بود کوچه بن بسته ، اما هر چی میرفتم ، انگار کوچه تموم نمیشد .
    به عقب نگاه کردم، خیلی از خیابون دور شده بودم ... باید فکر برگشتنم رو هم میکردم و قبل از تاریکی هوا خونه میبودم ، این دستور جناب سپاسی بود...
    یادم افتاد که چطور با بدبختی ازش مرخصی گرفتم ...
    هنوز ساعت نه نشده بود که طاهره به موبایلم زنگ زد، با اینکه صحبت کردن با موبایل تو ساعت کاری ممنوع بود، اما از طرفی خیالم راحت بود که چون باهم قهریم ، پس نگران سرزده وارد شدن آرش نبودم ، و از طرف دیگه طاهره خودش میدونست نمیتونم صحبت کنم ، پس حتما کار مهمی پیش داشت...
    جواب دادم ، طاهره با ناله ی ساختگی گفت : سارا؟ دستم به دامنت
    ترسیده گفتم : چی شده؟
    طلبکار گفت : مگه باید چیزی بشه؟ تو نباید از دوستت خبر بگیری، ببینی برگشته تهران یا نه؟ اصلا اثاث هاش اومده؟ نیومده؟! ...کا...
    پریدم وسط صحبتش و با شعف گفتم : اومدی تهران؟
    - با اجازتون
    - برای همیشه؟
    - اگه اجازه میفرمایید
    از خوشحالی جیغ جیغ کنان گفتم : ووی، طاهره راست میگی؟ نمیدونی چقدر خوشحالم
    خونسرد گفت : خب نشون بده که خوشحالی
    متعجب گفتم : مگه تماس تصویریه که نشون بدم؟
    - نه، پاشو بیا کمکم تا ببینم راست میگی خوشحالی یا نه!
    - هان؟! آخه الان؟
    - آره دیگه ... نه پس کی؟
    - آخه میدونی که... سرکارم
    - خب مرخصی بگیر
    - آخه چیزه...
    طلبکار گفت : ها ؟ چیه؟ با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمیشه
    - نه به جون طاهی جونم... آخه با آرش قهریم، چطور ازش مرخصی بگیرم؟
    - مشکل خودته
    - صبر کن ببینم! از کی تا حالا اینقدر زورگو شدی؟
    کشدار گفت : گردنم کلفته
    منم مثل خودش گفتم : میتراشمم برات
    - آ قربونت بیا، بیا به خاطر گردنمم که شدم یه دستی برسون ... بخدا دست تنهام، آخه تو چجوری ادعای خواهری میکنی وقتی الان بهت نیاز دارم ، نمیای ؟
    دلم سوخت... گفتم : خیلی خوب بابا... اینقدر ضجه مویه نکن ... آدرس رو بفرست ببینم چیکار میتونم بکنم. فقط اگه نشد...
    نذاشت ادامه بدم، گفت : نشد نداریم سارا خانم، باید بیای... باور کن شدیدا محتاجم
    نفس صدا داری کشیدم و گفتم : سعیمو میکنم طاهره جونم، آخه تو که اخلاق آرش رو نمیدونی! اما بازم چشم، به خاطر گل روی تو هم که شده میرم منت کشی
    خوشحال گفت : الهی فدای دوست بامعرفتم، آفرین عزیزم، کار خوبی میکنی، منت کشی نیست که، جمع اینوری صوابه ... اصلا نمیدونی ائمه های ما چقدر به پیشقدم شدن تو آشتی سفارش کردن که...
    وسط حرفش اومدم و کلافه و با جیغ گفتم : طاهره وقت منو نگیر، بذار برم زبون بریزم
    - بدو، بدو، قربونت خداحافظ
    صندلیمو میچرخوندم و فکر میکردم ...
    الان برم چی بگم؟ داشتم با خودم مرور میکردم " در رو باز میکنم، میگم من میخوام برم پیش دوستم " بعد پشیمون شدم و تو ذهنم پاکش کردم " نه، در میزنم، بعد که اجازه داد در رو باز میکنم میگم من دارم میرم کاری برام پیش اومده " بعد دوباره گفتم " خب نمیگه چه کاری؟ لازم نکرده بشینید سرجاتون؟ "
    خیلی فکر کردم، آخر به این نتیجه رسیدم که " آقا اصلا برگه ی مرخصی پر میکنم " ...
    جلوی میز منشی ایستادم و گفتم : خانم صدر یه برگه مرخصی بهم میدی؟
    خانم صدر پوزخندی زد و کل برگه های مرخصی ساعتی و روزانه رو مقابلم گذاشت...
    رفتار این هم از وقتی فهمیده بود، عوض شده بود، اصلا انگار من براش وجود نداشتم ... تا اونجایی که میشد از صحبت کردن با من امتناع میکرد و مثل سابق باهم گرم نبودیم ، اما برام اهمیتی نداشت.
    برگه رو پر کردم و کیفمو برداشتم، چند تقه به در زدم و وارد شدم، اول از اینکه من پا به اتاقش گذاشتم تعجب کرد، بعد که منو آماده ی رفتن دید تعجبش بیشتر شد... تو فاصله تعجبهاشم برگه رو روی میز گذاشتم .
    از وقتی هم که وارد شده بودم ، با حفظ موضع قبلیم اخمهام تو هم بود ، هرچند مصنوعی بودنش از ده فرسخی هم مشخص بود، اما قصد کوتاه اومدن هم نداشتم.
    نگاه به برگه کرد و آروم سرشو بالا آورد و از بالای چشم که ابروهاشم به بالا میکشوند گفت : کجا به سلامتی؟
    - کاری برام پیش اومده، میخوام برم ... ( و تاکید کردم) واجبه
    دستی به چونه کشید و گفت : مثلا؟
    یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم : از همه ی کارمنداتون علت مرخصی رو میپرسید؟
    به صندلیش تکیه داد و دست به سینه موشکافانه نگاهم کرد و کمی بعد گفت : از همه کارمندام نمیپرسم، از زنم میپرسم...
    " زنم " رو چنان محکم گفت که ته دلم لرزید، با این حال نمیدونم چرا منی که تمایل به آشتی داشتم، دوباره بحث پوسیده رو وسط کشیدم و بی موقع دهان باز کردم و گفتم : بله... زنی که قراره...
    ادامه صحبتمو فریادش قطع کرد ، از جا بلند شد دستشو رو میز کوبید : سارا، سارا، سارا، این بحث رو تموم کن
    بعد میز رو دور زد و اومد سمتم و انگشتشو به نشونه ی تهدید مقابل صورتم گرفت و گفت : من نمیدونم تو اون مهمونی کوفتی چی بهت گذشته؟ کی چی گفته که تو داری منو مجازات میکنی؟ اما اگه نخوای تمومش کنی! اگه بخوای ادامه بدی...
    در اتاق باز شد و سعید سراسیمه وارد اتاق شد که صحبتهای آرش رو قطع کرد و گفت : چه خبرته؟
    با دیدن وضع آرش گفت : چه بلایی سر خودت آوردی؟
    تازه متوجه رد خون روی دست آرش شدم، با تعجب به میز نگاه کردم ... شیشه ش ترک خورده بود و در مرکز ترک خوردگیش سوراخ ایجاد کرده بود ... لابد خورده شیشه های اون قسمت تو دستش بود.
    سعید چند برگ دستمال از جعبه بیرون کشید و روی دست آرش گذاشت و گفت : دعواهاتونو ببرید خونتون ... بقیه که نباید بفهمن با هم مشکل دارید
    آرش با عجز گفت : به این روانی بگو... حالا من یه غلطی کردم، یه چیزی گفتم... اونو چماق کرده هی میکوبه تو سرم
    بعد روی مبل نشست و ساعد دست سالمشو روی سر گذاشت.
    آب دهانمو به سختی قورت دادم و گفتم : من فقط یه مرخصی خواستم، یا میگفتی موافقت میشه یا نه دیگه...
    دستشو بالا و پایین کرد و گفت : موافقت نشد آقاجون، موافقت نشد... حالا برو
    سعید سریع گفت : چرا موافقت شد... برو سارا خانم
    آرش اعتراض کرد : چی چیو موافقت شد؟ من نباید بدونم کجا میره؟
    سعید انگشت رو بینی گذاشت و گفت : هیس ... خودتم میدونی از این دخترایی نیست که جای بد بره... بذار بره یه ذره از هم فاصله بگیرید، بلکه یکم از صرافت لجبازی کردن با هم بیفتید
    قیافه مو مظلوم کردم و رو به آرش گفتم : برم؟
    نگاه عصبیشو بهم دوخت و گفت : وای به روزگارت اگه غروب آفتاب خونه نباشی
    از خدا خواسته به دو از شرکت خارج شدم.

    طاهره کار زیادی نداشت، چند روز بود که با همسرش ، به قول خودش، خورد خورد وسایلهای خونه رو میچیدند و حالا فقط اثاث های آشپزخونه مونده بود و پهن کردن فرش ها و چیدن ظروف داخل ویترین...
    کابینتهای پایین رو چیده بودیم، برای کابینتهای بالا، قرار شد من بالای چهارپایه برم و طاهره ظروف مربوط به هر قسمت رو بیاره.
    همینطور که کار میکردیم، تمام اتفاقات رو هم برای طاهره تعریف کردم...
    تا پایان حرفم بدون هیچ سوالی فقط گوش کرد و در آخر گفت : مرض مریضی دیگه
    - این الان فحش بود؟
    - حالا یه چیزی بود دیگه...
    پیاله ها رو ازش گرفتم و تو کابینت گذاشتم و با دستم هول دادم و گفتم : اگه با عطریه رفته باشه نابودم طاهره
    - چرا مثلا ؟
    - خب میخوام فقط واسه خودم باشه
    یه دستشو به کمرش زد و دست دیگه شو مشت کرد و جلوی دهانش گرفت... بعد از مکث کوتاهی کف هر دو دستش رو نشونم داد و گفت : خاک... عاشق شدی سارا ؟
    مغموم نگاهش کردم که گفت : عاشقشی و امروز اینجوری چزوندیش؟
    قیافه م جمع شد و گفتم : الان عذاب وجدان دارم
    - مگه وجدان هم داشتی؟
    - اذیت نکن، جدی دارم میگم
    - خب مثلا چی میشد بهش میگفتی ؟
    - چه میدونم؟ یهو سارا بده اومد
    - سارا بده بهتره به جای اینکه لجبازی کنه ، غرورشو کنار بذاره و بره بهش بگه جریان از چه قراره
    مغموم گفتم : آخه الان دیگه؟
    - الان و بعدا نداره ... بگو خودتو خلاص کن
    - اولا که هفده روز گذشته، دوما... یعنی بگم انکار نمیکنه؟ موضع نمیگیره؟ نمیگه اصلا به تو چه؟
    - چی میگی سارا؟ مگه نمیگی عوض شده؟ مگه نمیگی ابراز علاقه کرده؟
    - ابراز علاقه ش در همون حد بود که گفتم ... و الا هنوز بهم نگفته دوستم داره
    - مردها به زبون نمیارن، یا دیر و سخت به زبون میارن ...بیشتر سعی میکنن تو رفتار نشون بدن
    - آخه رفتاری هم نمیبینم ازش
    چشمهاشو تنگ کرد و گفت : دیگه روتو زیاد نکن، برات چیکار کنه بیچاره؟ سرشو بذاره تو طبق برات بیاره خوبه ؟
    پیشدستی ها رو ازش گرفتم و تو کابینت گذاشتم... دقایقی در سکوت گذشت ... در کابینت رو بستم و از چهارپایه پایین اومدم و گفتم : طاهره!
    فقط گفت " هوم ؟ " پرسیدم : یعنی تو میگی دوستم داره
    چپ چپ نگاهم کرد و هیچ نگفت...
    با سماجت گفتم : عه خب وقتی تو مطمئنم میکنی دلم یه جوری میشه
    - فعلا تشریف ببرید بالا این پارچ و لیوانها بره تو اون کابینت
    چهارپایه رو با پام هول دادم و به سمت جایی که طاهره اشاره کرده بود هدایتش کردم و گفتم : دلم براش تنگ شد
    دستشو جلوی دهانش گرفت و گفت : هوعق
    از بالای کابینت روزنامه ی مچاله شده ای رو برداشتم و به سمتش پرتاب کردم، سرشو کج کرد اما بهش برخورد کرد و در حالی که میخندید روزنامه رو نزدیک ترین نقطه از صورتش نگه داشت، جوری که چشمهاش چپ شد و گفت : عه ! این بالا جا مونده بود !
    اینقدر بامزه گفت که نتونستم جلوی خنده مو بگیرم ... از چهارپایه پایین اومدم و خندیدم که گفت : چرا اومدی پایین؟ برو بالا ببینم
    همچنان که میخندیدم گفتم : بخدا دیگه نمیتونم کار کنم
    خودشم میخندید اما با تشر گفت : بدو، زود باش... چه بهونه هم اومد دستش ... کور از خدا چی میخواد؟ دوتا چشم بابا غوری
    دوباره رفتم بالا، اما همچنان میخندیدم... بعد از چند دقیقه به خودم مسلط شدم.
    استکانها رو به دستم داد، پرسیدم : به نظرت با هم ادامه میدیم یا طبق قرارمون،...
    نتونستم واژه طلاق رو به زبون بیارم. ادامه دادم : یا میره خارج از کشور؟
    طاهره آرنجشو روی کابینت گذاشت و بدنشو بهش تکیه داد... متفکرانه نگاهم کرد و بعد گفت : خب میدونی سارا؟ بستگی به خودت داره که جذبش کنی یا نه؟
    - یعنی چی؟
    - یه کمی از خوی زنانگیت استفاده کن، اگه اون آتشه تو آب باش ... نه اینکه تو هم مقابلش بایستی که چی؟ نمیخوای کم بیاری... همیشه کم آوردن که بد نیست ، نمیگم مظلوم باش، تو سری بخور ... نه، حقتو بگیر، اما در کمال متانت... مردها زنهای جسور و سرکش رو دوست ندارن، البته هستند مردهایی که زن زیادی براشون بره میشه، دیگه دلشون زده میشه و میرن سراغ یکی دیگه... پس سعی کن نه سیاه سیاه باشی ، نه سفید سفید ... خاکستری روشن باش ... ان شاا... خدا هم کمکتون میکنه مهر و محبتتونو نسبت به هم بیشتر میکنه
    حرفهاش منو به فکر فرو برد، اما گفتم : اگه باهم ادامه ندادیم چی؟
    بلافاصله از سوالم پشیمون شدم ...
    طاهره دنبال جواب میگشت که به سر تا پاش اشاره کردم و گفتم : هو ... من ساعت سه و نیم میرما ... اذان رو یک ربع به پنج میگن
    - وا ... خب بگن ...چه ربطی به اذان داره؟
    - اذان باید خونه باشم
    - قراره خونتون نماز جماعت به اقامت آرش سپاسی برگزار بشه؟
    کمی مکث کردیم ... اینبار هر دو هم زمان شلیکی خندیدیم
    یک هفته بود که آرش حسابی بد اخلاق بود ، خیلی دوست داشتم دلیلشو بدونم ، اما نفوذ کردن تو آرش تقریبا غیر ممکن به نظر میرسید ...
    یه جورایی خودمو مقصر میدونستم ، اگر من بعد از اون مهمونی باهاش حرف زده بودم ، اگر روزی که میخواستم به خونه ی طاهره برم بهش گفته بودم و اونجوری سوهان روحش نمیشدم ، اگر غرور و لجبازیمو کنار گذاشته بودم ... حالا کار به اینجا نمیکشید .
    رفتار آرش خوب شده بود ، این من بودم که تلخش کرده بودم . آرش به وضوح نشون میداد که براش مهمم ...
    از شبی که از خونه ی طاهره برگشتم ، آرش رو تو هم دیدم ، منتظر بودم ازم بپرسه کجا بودم ولی دریغ از یک کلمه حرف ، تو فکر بود و وقتی برای شام صداش کردم ، با غصه نگاهم کرد و اومد شامشو خورد و بعد هم رفت تو بالکن نشست
    رفتم سراغش ، پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود و آرنج دست چپشو به زانوش تکیه داده بود ، و دست راستشو تو موهاش فرو برده بود و هر از گاهی به موهاش چنگ میزد و آه میکشید ...
    دلم زیر و رو شد وقتی تو این حال دیدمش ، گفتم : آرش جان ؟ چرا اومدی اینجا ؟ بیا تو
    گنگ بهم نگاه کرد و بعد از چند لحظه گفت : برو تو ، میخوام تنها باشم
    به خودم گفتم " خب هر جور خودش راحته ، لابد به این تنهایی نیاز داره " ، بهش گفتم : زمین نشین ، سرده
    وقتی دیدم جوابی نداد ، اومدم تو و در بالکن رو بستم و بهش فرصت دادم تا تنها باشه .
    اما کار هر شبش شده بود ، تو شرکت که به شدت عصبی و پرخاشگر بود ، وقتی هم که میومدیم خونه ساکت بود و حرفی نمیزد .
    کانالهای تلویزیون رو بی هدف بالا و پایین میکرد و بعد خاموشش میکرد ؛ چند دقیقه هم به صفحه خاموش تلویزیون زل میزد و بعد میرفت بالکن ...
    دو روز آخر هم از غذا زده شده بود ، ناهاری که آقای توکلی به اتاقش میاورد ، دست نخورده برمیگشت ، حتی شام هم نمیخورد ، چای که براش میبردم ، یخ زده روونه ی سینک ظرفشویی میشد .
    بارون ریز و تندی در حال باریدن بود و طبق معمول آرش تو بالکن نشسته بود ، چند دقیقه صبر کردم شاید خودش بیاد داخل اما هیچ خبری نشد ، پشت در بالکن ایستادم و نگاهش کردم ، پشت به من بود و متوجه م نمیشد ، در رو باز کردم و گفتم : بارون میاد
    با تشر گفت : خودم دارم میبینم
    - پس چرا هنوز اینجا نشستی ؟
    - راحتم بذار سارا
    - سرما میخوری
    - به جهنم !
    جا خوردم ... چند لحظه ای خشکم زد ، عصبانی شدم و اومدم تو و در رو بستم و رفتم رو تخت دراز کشیدم .
    اما باز طاقت نیاوردم و پتو مسافرتی رو برداشتم و بردم ، اول مردد بودم ، اما بعد دل رو به دریا زدم و در رو باز کردم و پتو رو روی شونه هاش انداختم .
    یک لحظه نگاهم کرد و بلافاصله سرشو برگردوند . به چیزی که دیده بودم شک داشتم ، چشمهای آرش سرخ بود و نم اشک داشت ...
    دلم یه جوری شد ، یهو بغض به گلوم چنگ انداخت که سریع چند بار آب دهانم رو قورت دادم که پس بزنم اما انگار موفق نبودم ؛ دلم نمیومد تنهاش بذارم . وقتی دید همونجا ایستادم ، روی بینیش دست کشید و گفت : برو تو ، هوا سرده
    به زور گفتم : با هم میریم تو
    - تو برو ، منم الان میام ... برو میخوام تنها باشم
    - هر شب داری همینو میگی ، اما دریغ از اینکه بگی مشکلت چیه ؟
    آه صداداری کشید و با صدای ضعیفی گفت : به موقع ش بهت میگم
    به ناچار بلند شدم و اومدم داخل ؛ رو ی تخت دراز کشیدم و زمزمه کردم :

    سخته ولی شیرینه ، هم قصه شدن با تو
    دل بردن از احساست ، نزدیک شدن تا تو
    وقتی که حواست نیست ، کی دل به دلت بسته
    کی وقتی تو دلگیری ، دلگیره و وابسته
    ایکاش میشد یک شب ، رویای تورو دزدید
    لبریز شد از حست ، حرف ِ دلتو فهمید
    فهمید چرا تلخی ، دستات چرا سرده
    کی رنگ ِ نگاهت رو ، بارونی و تر کرده
    هم بغض ِ توام هرشب ، هرشب که تو دلگیری
    نزدیک ِ توام اما ، دستامو نمیگیری...

    شاعر : دختر خاله ی عزیزم ، مهنا حسین زاده
    
    خانم صدر اخراج شد . از آرش که دلیلشو پرسیدم، فقط گفت : خودش خواست از شرکت بره
    از همین جمله ش معلوم بود که دروغ میگه، چون اگر واقعا به میل خودش رفته بود، آرش میگفت " استعفا داد " .
    خیلی زود ، سعید یه نفر رو موقت جایگزین کرد تا برای شرکت منشی استخدام بشه.
    آرش هم آروم شده بود و دیگه اونجور که نشون میداد غمگین نبود، اما همچنان با هم حرف نمیزدیم ...
    با پرسیدن " چه خبر از شرکت ؟ " میخواستم سکوتش رو بشکنه ولی موفق نبودم ، چون کلمه " هیچی " جوری از دهانش خارج میشد که یعنی نمیخواد صحبت کنه و من کلافه از این سکوت بودم .
    تو اتاق نشسته بودم و منتظر تماس آرش که برای ناهار صدام کنه، موبایلم زنگ زد ... شماره ناشناس بود و چون نزدیک ساعت ناهار بود، جواب دادم : بله؟
    خانم خوش صدایی پشت خط، نامم رو سوالی صدا کرد : خانم حق جو؟
    - خودم هستم، بفرمایید
    - خانمم سه بار گواهینامه تون اومده درب منزل، اما چون کسی نبوده که تحویل بگیره به پست خونه منتقل شده
    دستی به پیشونیم کشیدم، به کل یادم رفته بود. گفتم : من یادم نبود آدرس شرکت رو بدم، میشه بیارید به آدرس شرکتی که میدم؟
    - نه خانم، دیگه تحویل پست دادیم، تماسمون هم صرفا جهت اطلاع بود، باید تشریف ببرید از اداره پست بگیرید.
    پکر گفتم : خیلی ممنون که بهم اطلاع دادید. خدانگهدار
    کیفمو برداشتم و رفتم به آرش بگم که دارم میرم اداره پست، حداقل یک ساعت وقت ناهار و نماز رو آزاد داشتم، اگر امروز نمیرفتم ممکن بود حالا حالاها هم نتونم برم.
    در رو باز کردم و با دیدن آرش که سرش رو نزدیک صفحه لپ تاپش کرده بود و با دقت مشغول مطالعه بود ، که نور لپ تاپ عسلی چشمهاشو شفاف تر نشون میداد، دلم ضعف کرد، اصلا یادم رفت برای چی اومده بودم ...
    سرشو بالا آورد و اول به من نگاه کرد بعد به میز وسط و گفت : هنوز که ناهار رو نیاوردن ... وا دختر چرا منو اونجوری میکنی؟
    بعد لبشو گزید و زد پشت دستش و با حالت با مزه ای گفت : خانم من صاحب دارما ، الان میاد، شما رو اینجا ببینه و ناراحت شه، خودم دمار از روزگارتون در میارم
    لبخندی که رو لب داشتم پررنگ تر شد، دلم میخواست برم جلو و ... اما زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم : آرش میخوام برم جایی؟
    بلافاصله قیافه ش جدی شد و با اخم گفت : کجا به سلامتی؟
    خواستم سر به سرش بذارم، گفتم : باهام تماس گرفتن، گفتن تشریف بیارید
    به ساعتش نگاه کرد و گفت : آهان! ، صبر کن ببینم، چرا تو ساعت کاری موبایل جواب میدی؟
    با تعجب گفتم : نزدیک ناهاره آرش
    - اون دفعه چی؟
    با حواس پرتی پرسیدم : کدوم دفعه؟
    - همون دفعه که به خاطرش مرخصی گرفتی! هنوز هم نگفتی کجا رفتی؟
    - آهان... خب اون تماس استثنا بود ، حالا شب که رفتیم خونه بهت میگم ... الان دیر میشه، برم؟
    - کجا؟
    - پست خونه ... یادم رفته بود آدرس شرکت رو بدم، یعنی راستشو بخوای نمیدونستم تو کی میای، آدرس خونه رو دادم، الان هم زنگ زدن که برم از پست خونه بگیرم چون چند بار اومده خونه نبودیم
    گل از گلش شکفته شد و گفت : به سلامتی، اصلا یاد گواهینامه ت نبودم، صبر کن الان با هم میریم.
    گواهینامه مو که گرفتم، سر به سر گذاشتن های آرش هم شروع شد : بابا مایکل شوماخر - بابا قهرمان رالی و ...
    بعد هم به ساعت نگاه کرد و گفت : ناهار که نخوردیم، بریم یه جا ناهار بخوریم
    همون اطراف یه سفره خونه سنتی بود، همونجا رفتیم و روی تختی که در گوشه قرار داشت نشستیم. تا سفارشمونو بیارن، گفتم : آرش؟
    - جون دلم؟
    دلم ریخت... انگار یه چیزی از دلم کنده شد، گفتم : چرا این چند روز ناراحت بودی؟
    - تو چرا اون چند روز ناراحت بودی؟
    - اول پرسیدم، پس اول تو بگو
    سرشو پایین انداخت و گفت : نمیتونم بگم، نپرس
    بیشتر کنجکاو شدم و گفتم : چرا؟
    - ازت خجالت میکشم
    هان؟! نکنه موضوع مربوط به عطریه س؟ باید میفهمیدم، گفتم : مگه چیکار کردی؟
    - نپرس دیگه سارا ... بخوام بگم دیگه روم نمیشه تو چشات نگاه کنم
    دیگه طاقت نیاوردم و گفتم : مربوط به عطریه س؟
    چشمهاش گشاد شد و گفت : عطریه کیه؟
    - عطریه... دختر عموی آرزو
    - نه ... چرا همچین فکری کردی؟ اصلا یهو چی شد پای اون اومد وسط؟
    ای وای، ضایع شدم، حالا چجوری جمعش کنم؟ یهو یه چیزی تو ذهنم جرقه زد و گفتم : هیچی، همینجوری، آخه تو مهمونی عطریه میگفت تو رو تو ایتالیا دیده
    انگشتشو به طرف خودش گرفت و با تعجب گفت : منو؟ اون اصلا منو به چشم نمیشناسه ... منم الان ببینمش نمیشناسمش، یه بار همین قبل از اینکه بیام خواستگاریت تو عروسیش همدیگه رو دیدیم، تازه اونم من از دور دیدمش بعد چطوری منو تو ایتالیا دیده و شناخته؟
    عذاب وجدان داشت منو میکشت، چه فکرا که نکردم، وقتی دید سرم پایینه، با انگشتش سرمو بالا آورد و گفت : ببینم، دیدن من دروغ بود، نه ؟
    سرمو به معنی " بله " آوردم پایین ، چشمهاشو ریز کرد و گفت : جریان چیه ؟
    مجبور شدم همه چیز رو بهش بگم ...
    وقتی صحبتم تموم شد، سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت : اگه همون شب به خودم میگفتی از اشتباه در میومدی و اینقدر به خودت و خودم عذاب نمیدادی.
    فقط تونستم بگم " ببخشید " . و بعد گفتم : حالا تو اعتراف کن
    از گوشه چشم نگاه کرد و گفت : یه از خدا بی خبری مغزمو نسبت به تو شستشو میداد که منم داشتم باور میکردم
    بهت زده گفتم : یعنی کی؟ یعنی چی؟
    همون روزی که رفتی یه نفر بهم گفت وقتی تو داشتی تلفنی صحبت میکردی صدای تو رو شنیده، ( تو چشمهام زل زد ) میدونم نباید حرفشو باور میکردم سارا، میدونم حماقت کردم، اما خب قبول کن مقصر خودت بودی، رفتارت عوض شده بود، همش حرف جدایی میزدی، دیگه با من نمیومدی شرکت و خودت تنها برمیگشتی خونه...
    نذاشتم ادامه بده با حرص گفتم : فقط بگو اون چی گفت؟
    سرشو پایین انداخت و با صدای ضعیفی گفت : گفت با یه مرد قرار داری، یعنی از صحبتهات شنیده ، اسمشو هم به زبون آوردی
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم : اونوقت تو از کجا فهمیدی دروغ میگه؟
    - بهم گفته بود، اسمش طاها س ... تو بهش گفتی طاها جونم... چند روز با خودم کلنجار رفتم، اما مدام تو گوشم میخوند تا تو رو هر چه زودتر طلاق بدم، تا اینکه به رضا زنگ زدم و گفتم تو آشناها کسی به اسم طاها دارید؟ گفت نه ... داشتم دیوونه میشدم سارا، چون قسمش دادم، گفتم دستشو بذاره رو قرآن و بگه که شنیده تو گفتی طاها ... اونم قسم خورد، داشتم باور میکردم، تا اینکه چند شب پیش، گوشیتو برداشتم و تماسهاتو چک کردم، زیاد معطل نشدم، آخرین تماس کسی بود به اسم طاهره ... گفتم شاید برای رد گم کنی طاهره سیو کردی ... شماره شو برداشتم و فرداش با موبایل سعید زنگ زدم بهش، یه خانم گوشی رو برداشت، گفتم ببخشید اشتباه گرفتم بعد... بعد ... ببخشید سارا، میدونم خیلی اشتباه کردم ... رفتم بیرون از یه خانم خواهش کردم شماره رو بگیره و اول بپرسه طاهره؟ اگه اون تایید کرد یه فامیلی ای رو بگه ... اون خانم هم همینکار رو کرد.
    از عصبانیت رو به انفجار بودم، دستمو به کیفم گرفتم و میخواستم برم که محکم مچ دستمو گرفت و گفت : خواهش میکنم سارا، من که معذرت خواهی کردم، بخدا حال منم دست کمی از الان تو نداشت ، باور کن از وقتی فهمیدم روم نمیشد تو چشات نگاه کنم یا حتی حرف بزنم، اگه امروز موضوع گواهینامه ت نبود، معلوم نبود تا کی از شرمندگی ساکت بودم ... اگه یادت باشه دو روز لب به هیچی نزدم، باید طرفمو میشناختم یا نه؟ منظورم به تو نیست ها ، منظورم اون کسیه که اومد تخم شک رو تو دلم کاشت ... که اخراجش کردم
    با تعجب گفتم : خانم صدر؟
    تایید کرد، حالا دلیل یهویی غیب شدنشو میفهمیدم.
    
    دوباره حرف از رفتن آرش بود ...
    چند روزی بود که تماس های مکرر از ایتالیا کلافه ش کرده و مجبور به رفتن شده بود، خودش هم راضی نبود به این زودی بره ...
    فکر نبود آرش بیچاره م کرده بود ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم که از رفتنش ناراحتم. اما از وقتی فهمیده بودم میخواد بره تمرکزمو از دست داده بودم و کارهام پر از اشتباه بود.
    چند تقه به در زده شد و متعاقب اون سعید وارد اتاق شد، برگه ای رو مقابلم گذاشت که زیر چند جمله با خودکار قرمز خط کشیده بود، سرمو کج کردم و به برگه نگاه کردم و گفتم : بازم؟
    - بله سارا خانم، بازم... چرا شما اینجوری شدید؟
    - شرمنده م آقا سعید، خودمم نمیدونم چم شده
    موشکافانه نگاهم کرد و گفت : مربوط به رفتن آرش که نمیشه؟
    دستپاچه گفتم : نه، نه، چه ربطی به اون داره؟
    - به هر حال بیشتر دقت کنید، آرش رو کار خیلی حساسه
    برگه رو زیر دستم گذاشتم و گفتم : چشم، یک ساعت دیگه براتون میارمش
    سعید سر تکون داد و رفت، با چشم بدرقه ش کردم و وقتی در بسته شد پوفی کشیدم و خودکار رو لای انگشتهام نگه داشتم و به برگه چشم دوختم و جملات رو اصلاح کردم.
    هنوز نیم ساعت به اتمام ساعت کار مونده بود که آرش در اتاق رو باز کرد و تو چهارچوب در ایستاد و گفت : خسته نباشی، کارت تمومه؟
    لبخندی بهش زدم و گفتم : تو هم خسته نباشی، راستش نه ، یکم دیگه کار دارم
    اومد داخل و در رو بست و گفت : پس اگه مزاحمت نیستم پیشت میمونم
    - اینجا صندلی اضافه نیست ، خسته میشی
    اومد کنارم ایستاد و رو به من به میز تکیه داد و دست به سینه گفت : فدای سرت ... زودتر کارتو جمع کن بریم
    با محبت نگاهش کردم و به کارم ادامه دادم ، اما سنگینی نگاهش اذیتم میکرد .
    همونطور که چشم به مانیتور داشتم گفتم : آرش میشه همش به من زل نزنی؟
    دستاشو تو جیبش گذاشت و گفت : تو که سرت تو مانیتوره، از کجا فهمیدی؟
    - اینم یکی از خصلت های خانمهاس... متوجه میشن کسی داره نگاهشون میکنه، اینجا هم که فقط من و تو ایم
    از میز فاصله گرفت و پشت پنجره ایستاد و بیرون رو تماشا کرد و من هم به انجام کارم سرعت دادم.
    از شرکت که خارج شدیم، مرموز نگاهم کرد و گفت : میتونی سالم منو برسونی خونه؟
    متعجب گفتم : ها ؟ مگه هر روز ناقص میرفتیم خونه؟
    - آخه هر روز راننده من بودم، اما امشب میخوام شما راننده باشی
    از اینکه بهم اعتماد میکنه و ماشینشو میسپاره بهم ، ته دلم قنج رفت. یه ابرومو دادم بالا و گفتم : نمیترسی ماشینتو بدی به من ؟
    سوییچ رو سمتم گرفت و گفت : ترسیدن که چرا، خیلی هم میترسم ... اما میخوام ببینم دست فرمون خانمم چجوریه؟
    احساس شعف و استرس توام باهم به سراغم اومد. خودمم ترسیدم و دستش که هنوز مقابلم دراز بود رو به طرف خودش هول دادم و گفتم : نه آرش جان، خودت بشین
    دستشو انداخت و گفت : چرا ؟ میترسی؟
    در اصل باید میگفتم " بله، خیلی هم میترسم " اما غرورم اجازه نداد و گفتم : نه، بحث ترس نیست، بلاخره ماشین تو عه ، یه جورایی امانته
    دوباره سوییچ رو به طرفم گرفت و گفت : من و تو نداریم که، بگیر خودتو لوس نکن، و الا میذارم رو حساب اینکه ترسیدی
    بهم برخورد و سوییچ رو گرفتم و در ماشین رو باز کردم و سوارش شدم . آرش هم نشست و صندلی رو کمی عقب کشید و کمربندشو بست و با لحن با مزه ای گفت : خدایا خودمو به تو میسپارم
    لجم گرفت ولی از خدا خواسته گفتم : هنوزم دیر نشده ها ... بیا خودت بشین
    آرنج دست راستشو به شیشه تکیه داد و گفت : نه دیگه، کمربندمو بستم، هیچ جوره هم بازش نمیکنم
    صندلی و آینه ها رو تنظیم کردم و دنده رو خلاص کردم و استارت زدم، زدم رو دنده یک که ماشین صدای بدی داد و آرش گفت : دنده خوب جا نرفت
    دوباره دنده رو خلاص کردم و دنده یک زدم که باز هم همون صدا و آرش به پام نگاه کرد و گفت : قابل توجه ... کلاچ سمت چپه
    به پام نگاه کردم و دیدم پای راستم رو پدال گاز و پای چپم رو پدال ترمزه ، و من برای دنده زدن پدال ترمز رو فشار میدادم ... جای پاهامو عوض کردم و اینبار دنده درست در جای خود قرار گرفت.
    زیر لب گفت : صفحه کلاچ نیاد پایین، صلوات
    بلاخره بدون خاموش کردن راه افتادم و به هر مصیبتی بود مسافتی رو طی کردم، راه زیاد بود و ترافیک هم باعث شده بود استرسم بیشتر بشه ... زانوهام میلرزیدند و کلافه از این کلاچ و ترمزهای مکرر ، به خیابونی رسیدیم که دیگه از ترافیک خلاص شده بودیم، مسیر کوتاهی رو رفته بودیم که آرش گفت : دیگه بزن سه، اینجا ترافیک نیست
    همین باعث شد به خاطر ترس از اینکه سرعتم زیاد بشه و نتونم ماشین رو جمع کنم، اندک خونسردیمو از دست بدم و ماشین رو بد هدایت کنم ، فرمون هم که هیدرولیک بود و اشاره ی کوچکی به فرمون، ماشین به همون سمت میرفت ...
    به سر بالایی رسیدیم که آرش گفت : نیم کلاچ بگیر
    پامو رو کلاچ گذاشتم و دنده رو رو سه زدم ولی چون سربالایی بود و منم پامو زود از روی کلاچ برداشتم، ماشین خاموش شد . استارت زدم که ماشین پرید جلو و دوباره خاموش شد ، یادم افتاد دنده رو خلاص نکردم، پامو رو کلاچ گذاشتم و دنده رو خلاص کردم که ماشین به عقب شروع به حرکت کرد ،آرش دستپاچه گفت : ترمز، ترمز، ترمز
    و وقتی دید من هیچ عکس العملی نشون نمیدم، ترمز دستی رو کشید و با بهت منو نگاه کرد و برای ماشینهای عبوری که به نشانه ی اعتراض بوق ممتد میزدند دست بلند کرد و بعد از کمی مکث گفت : روشن کن برو
    روشن کردم و راه افتادم و گفتم : میشه منو هول نکنی؟
    - باشه، ببخشید، من دیگه حرف نمیزنم
    به خیابونی رسیدیم که باید میپیچیدم، فرمون رو به سمت چپ چرخوندم و خواستم پامو روی ترمز بذارم تا سرعتم برای پیچیدن به حداقل برسه که اشتباهی پامو رو گاز گذاشتم و ماشین به طرز وحشتناکی پیچید که آرش گفت : عزیز من، تعقیب و گریزه مگه؟ خب آرومتر
    همونطور که میرفتم گفتم : اشتباهی پامو گذاشتم رو گاز
    کمی که رفتیم گفتم : میشه خودت بیای بشینی؟ دیگه زانوهام داره میلرزه
    با سر موافقت کرد که ماشین رو به کنار خیابون هدایت کردم اما باز هم موقع ترمز پامو رو گاز گذاشتم که ماشین به صورت مایل کنار خیابون حرکت کرد و بلافاصله ترمز کردم، آرش هم دستی رو کشید و در رو باز کرد ...
    نگاهش بین من و زمین چند بار در گردش بود و آخر دستهاشو بالا برد و گفت : خدا رو شکر ... دست شهرداری درد نکنه اینجا پل گذاشت ... والا الان تو جوب بودیم
    از حرفش خنده م گرفت، خودش هم خندید و گفت : بهت حق میدم، روندن این ماشین سخته، برم برگردم برات یه ماشین میخرم که دستت راه بیفته
    دوباره حرف رفتن شد و غم عالم رو دلم نشست...
    اما نمیدونستم که طوفانی در راهه تا معنی غم رو به معنی واقعی کلمه بهم نشون بده.
    
    ده روز مثل برق و باد گذشت ...
    چمدون آرش گوشه ی اتاق بهم دهن کجی میکرد، آرش فردا صبح پرواز داشت و حالا هم رفته بود برای خونه خرید کنه تا در نبودش، چیزی کم و کسر نباشه...
    چشمم به گذرنامه ی آرش افتاد که همراه با بلیت پرواز روی میز توالت خودنمایی میکرد ، برداشتم و با دیدن عکسش دلم ضعف رفت، ورق زدم و با دیدن صفحه ای که ویزاش بهش چسبیده شده بود، دلم بیشتر گرفت
    یه عکس شش در چهار که برای اسکن عکس ویزا بود ، لای همون صفحه به چشمم خورد که از فرصت استفاده کردم و اونو برای خودم برداشتم ... از هولم انداختم تو کیفم چون همون موقع کلید آرش در قفل چرخید و وارد شد .
    با کمک هم خرید ها رو جابجا میکردیم که موبایل آرش زنگ زد، سعید بود، آرش جواب داد ، نمیدونم سعید چی گفت که دست آرش طبق معمول که با اتفاق غیر منتظره ای روبرو میشد ، رفت تو موهاش و چنگ شد ، رنگش هم پرید و داد زد : اخراجت کرد؟
    من هم کنجکاو شدم بفهمم چی شده ؟ با داد آرش که گفت " میدونستم بلاخره کار دستمون میده " ، دلم ریخت و دلشوره ی بدی گرفتم.
    آرش زود تماس رو قطع کرد و گفت : سارا بجنب، وسایلتو جمع کن
    با ترس گفتم : چی شده؟
    دستهای لرزونش رو چند بار به صورتش کشید و گفت : الان هیچی نپرس، فقط زود باش وسایل ضروریتو جمع کن
    چند دست لباس و مسواک و شونه و حوله مو برداشتم و تو ساک انداختم، تو این فاصله آرش هم وسایلاشو جمع میکرد که گفتم : آخه بگو چی شده؟
    فریاد زد : سارا محض رضای خدا چیزی نپرس، فقط جمع کن، جمع کن، جمع کن
    آرش از چی ترسیده بود؟ سعید بهش چی گفت؟ وقتی زیپ ساک رو بستم، گفت : زود حاضر شو
    - آرش میخوای چیکار کنی؟
    به طرفم اومد و دو دستشو روی بازوهام گذاشت و گفت : لازمه تا وقتی من برگردم بری پیش پریسا
    - چرا اونجا؟
    - بابا همه چیو فهمیده
    با بهت نگاهش کردم که چشمهاش پر شد، اشک رو که تو چشمهاش دیدم، بغض کردم و گفتم : کی بهش گفته؟
    آب دهانشو قورت داد و گفت : خانم صدر ... سعید رو هم اخراج کرده
    درمونده گفتم : حالا چی میشه؟
    - نمیذارم اتفاقی برات بیفته، نمیخوام از دستت بدم سارا
    و بعد لبهاشو روی موهام گذاشت و منو محکم به خودش چسبوند ، بعد سمت اتاق هولم داد و عصبی گفت : زود برو حاضر شو تا نیومده
    مثل آدمهای مسخ شده، آماده شدم ، آرش ساکمو برداشت و گفت : میرم ماشین رو از پارکینگ بیارم بیرون، تو هم زودتر بیا پایین
    شالمو هول هولکی سرم انداخت که چشمم به گوشت روی میز غذاخوری افتاد . اگر همینجوری میموند خراب میشد، وقت برای بسته بندی نبود همونطور تو بسته بندیش گذاشتم فریزر و بابت بقیه که خیالم راحت شد، از در زدم بیرون.
    هنوز دو سه پله رو به طرف پایین طی نکرده بودم که دیدم آرش داره بدو میاد بالا ... با تعجب گفتم : چرا میای بالا؟ اومدم که
    به وضوح ترس از سر و روش میبارید، گفت : اومد!
    کلید رو داخل قفل چرخوند و وارد شد و گفت : چراغها رو روشن نکن، بذار فکر کنه نیستیم
    روی مبل نشست و سرشو بین دستهاش گرفته بود و ننو وار خودشو تکون میداد، یهو پرید و گفت : وای، ماشین جلو دره
    همون موقع صدای ضربه هایی که با شدت به در واحد کوبیده میشد به گوش رسید، مغموم به آرش نگاه کردم و با دست به در اشاره کردم و گفتم : بلاخره چی؟ ببین، زنگ همسایه ها رو زده وارد شده
    سمت در میرفتم که آرش مقابلم ظاهر شد و با صدای آهسته ای گفت : نه سارا، نه... ببینه در رو باز نمیکنیم خودش میره
    صدای کوبش در رو اعصابم بود ...
    یهو فریاد پدرش از پشت در شنیده شد : کفشاتون جلو دره، میدونم خونه اید، پس مثل آدم در رو باز کنید و الا میشکنمش
    دستهای آرش شل شد و کنار بدنش افتاد، سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم : دیگه دیر شده
    برق رو روشن کردم و در رو باز کردم. مثل ببر زخمی بود، همیشه چهره ی آروم و مهربونش رو دیده بودم و این چهره منو میترسوند
    از اینکه در رو باز کرده بودم پشیمون بودم

    انکار موضوع فایده ای نداشت ...
    تاخیر در باز کردن در، ساکی که روی مبل بود و لباسهای تنمون، فریاد میزدند که فهمیدیم دستمون پیشش رو شده .
    پوزخند صدا داری زد و با تمسخر گفت : به سلامتی جایی تشریف میبردید که مزاحمتون شدم؟
    انگار دهان من و آرش دوخته شده بود که هیچ کدوم نمیتونستیم حرف بزنیم .
    رو به آرش گفت : پس میخواستی منو دور بزنی، آره؟ ازدواجت نقشه بود که گذر و پولاتو بهت بدم؟ باشه، برو، هر جا دوست داری برو، دیگه نه من مانعت میشم نه مادرت ... برو ... فکر میکنیم از اول هیچ بچه ای نداشتیم، اصلا عقیم بودیم ... اولادی که سر پدر و مادرش کلاه بذاره ( با دستش به سر تا پای من اشاره کرد) اونم اینجوری، همون بهتر که نداشته فرض کنیم ...
    به من نگاه کرد و گفت : و اما تو ... فکر میکردم دختر نجیبی هستی! تا حالا میگفتم خدا رو شکر، دختر خوبی و خانمی نسیبمون شده، اما نمیدونستم گرگی بودی تو لباس بره... نمیدونستم برای پولای ( به آرش اشاره کرد) این، کمین کردی...
    آرش جلوی من ایستاد و تقریبا حایل من و پدرش شد و گفت : من از سارا خواستم، من وادارش کردم پس هر حرفی داری به من بزن، با سارا کار نداشته باش
    آرش رو کنار زد و گفت : بیا برو ... دیگه حنات پیش من رنگی نداره، واسه من ادای عاشقای سینه چاک رو در میاره
    تعادل آرش یه لحظه بهم خورد اما خودشو نگه داشت و دوباره جلوی من ایستاد و گفت : ادا در نمیارم، دارم از زنم دفاع میکنم
    با دستش تخت سینه ی آرش کوبید و گفت : کدوم زن؟ کی گفته زنته؟ پسره ی نادون، عقدتون باطله
    با ضربه ای که زد آرش دو قدم عقب اومد و گفت : کی میگه باطله؟...
    نذاشت آرش ادامه بده و گفت : پس چی فکر کردی؟ وقتی از همون اولش قرار گذاشتید طلاق بگیرید، عقدتون مشروع نبوده
    نمیدیدمش ، سر جام میخکوب شده بودم، اما از طرز حرف زدنش معلوم بود که با منه : باید از این خونه بری
    آرش دستشو تو موهاش برد و گفت : سارا هیچ جا نمیره
    صدای سیلی ای که تو گوش آرش زده شد برام ناقوس مرگ داشت
    آرش گفت : اینجا خونه ی منه، سارا هم زنمه، پس تا من نگم از اینجا بیرون نمیره
    دوباره سیلی زد، اما آرش کوتاه نیومد و گفت : نمیذارم سارا رو ببری
    و سیلی دیگر ... دستامو روی گوشهام گذاشتم، اما فایده ای نداشت ... آرش میگفت و پدرش ضربه میزد...
    آرش کنترلشو از دست داد و یقه ی پدرشو گرفت و گفت : نمیذارم زندگیمو خراب کنی
    اما زود یقه ی پدرشو رها کرد و گفت : معذرت میخوام
    هنوز حرفش تموم نشده بود که پدرش عصبانی چند ضربه پیاپی به صورتش میزد، سر آرش با هر ضربه چپ و راست میشد و رد خون از بینی و کنار لبش که نمایان شد، فریاد زدم : بسه دیگه
    اما همچنان درگیر بودند که گفتم : باشه، باشه ... من میرم
    انگار هیچ کدوم صدای منو نمیشنیدند، رفتم بینشون و دستهامو در مونده از هم باز کردم تا بینشون فاصله ایجاد کنم و گفتم : بس کنید تروخدا، باشه، من میرم
    آرش بازوی من رو گرفت و کنار زد و گفت : بذار هر چی دوست داره بزنه، نمیکشتم که
    این حرفش باعث شد پدرش جریه تر بشه و مشتشو روی صورت آرش فرود بیاره، که با این ضربه، نگین انگشتر عقیقش به استخوان بینی آرش خورد و خون فواره زد ...
    جیغ زدم و بلافاصله از روی میز عسلی جعبه ی دستمال کاغذی رو آوردم و مقابل آرش گرفتم، چند برگ ازش جدا کرد و روی بینیش گذاشت.
    پدرش که قفسه سینه اش تند تند بالا و پایین میشد، رو به من گفت : راه بیفت
    مغموم به آرش نگاه کردم و راه افتادم، قدم دوم رو برداشتم که آرش گفت : سارا هیچ جا نمیره
    پدرش دستشو پشتم گذاشت و منو هول داد و گفت : میره، خوبشم میره
    آرش خودشو به ما رسوند و پشت به در آپارتمان ایستاد و بهش تکیه داد و گفت : نمیذارم ببیریش
    پدرش از یقه ش گرفت و به کنار پرتش کرد ... دستش به دستگیره ی در بود که آرش مچ دستمو محکم گرفت و منو عقب کشید و گفت : به حرف من گوش کن سارا، نرو
    پدرش عصبانی داشت میرفت سمت آرش که سریع گفتم : من که دارم میام، با آرش کاری نداشته باش
    آرش تهدید وار گفت : پاتو از در این خونه بذاری بیرون وای به حالته
    بغضم ترکید و گفتم : کتکهایی که خوردی بس نیست؟ دماغت بخیه میخواد
    - مهم نیست، تو هیچ جا نمیری
    پدرش جلو اومد و دوباره ضربه ها پیاپی وارد شد ...
    به این فکر میکردم، آیا استخوان های صورت آرش سالم میموندند؟ همچنان که گریه میکردم، در واحد رو باز کردم و به پدرش گفتم : محض رضای خدا ولش کنید ... مگه نمیخواستید من برم ؟ خب دارم میرم دیگه
    آرش رو رها کرد و به سمت من اومد و منی رو که روی لبه ی پله ایستاده بودم هول داد و گفت : یالا
    در که بسته شد، صدای آرش تو گوشم پیچید که فریاد زد : ســــــــــــارا
    
    بغض داشت خفه م میکرد، نمیخواستم گریه کنم، دوست نداشتم ضعیف جلوه کنم اما صدای عاجز آرش تو سرم اکو میشد . چقدر مظلوم صدام زد .
    یهو یاد پدرم افتادم، گلومو که از شدت جیغ و داد گرفته بود صاف کردم و گفتم : میتونم ازتون یه درخواستی داشته باشم؟
    با غیض گفت : چی میخوای بگی؟ فقط حرف از آرش نزنیا... شما دوتا دیگه واسه هم نیستید
    واقعا با چه اطمینانی این حرف رو میزد؟ گفتم : نه، حرفم در مورد پدرمه... اجازه بدید خودم بهش بگم
    پوزخند صدا داری زد و گفت : که دروغ تحویلش بدی؟
    - پدرم مریضه، قلبش مشکل داره، کوچکترین هیجان هم ممکنه باعث ایست قلبیش بشه، آرش رو که ازم گرفتید، حداقل بذارید پدرم برام بمونه
    دنده رو با حرص عوض کرد و گفت : دیگه خام دروغاتون نمیشم، اینم یه نقشه جدیده
    - بخدا دروغ نیست، قلب پدرم...
    وسط حرفم فریاد زد : اسم خدا رو نیار، دیگه نمیذارم فریبم بدی
    بغضم ترکید و اشکهام راه گرفتند ، فقط صلوات میفرستادم و ذکر میگفتم که امشب به خیر بگذره ...
    اما چه خیری؟ از سر شب ، بدبختی ، سایه ی شومش رو روی سرم انداخته بود.
    بلاخره به خونه پدرم رسیدیم، در زدیم و وقتی بابا در رو باز کرد، با هر پله ای که بالا میرفتیم، به همون میزان ضربان قلبم هم بالاتر میرفت.
    بابا با تعجب جلوی در ایستاده بود، با دیدن چهره ی گریان من و قیافه برزخ پدر آرش، گفت : خیر باشه
    پدر آرش با کنایه گفت : بله خیره
    بابا کنار رفت و ما وارد شدیم، خیلی دوست داشتم فقط بگه " بفرمایید اینم دخترتون " و بذاره و بره ...
    اما از بخت بد من، همه چی رو به بابا گفت ؛ اینکه هدف ما از ازدواج با هم چی بوده و تصمیممون برای جدایی ...
    صدای آیفون که اومد، از ترس اینکه رضا یا عمو باشن دلم ریخت، لرزون به طرف آیفون رفتم و جواب دادم، آرش بود، باز کردم و در جواب " کی بود؟ " بابا، با خجالت گفتم : آرش بود
    پدر آرش گفت : میبینی آقای حق جو؟ میبینی چقدر پر رو هستند ؟
    آرش رسید بالا و به من گفت : راه بیفت بریم
    بابا قیافه ی آرش رو که دید، چشمهاش گرد شد، خودمم از قیافه ش ترسیدم، زخم بدی بالای بینیش ایجاد شده بود و کنار لبش به کبودی میزد. بابا گفت : کجا بیاد؟
    آرش طلبکار گفت : خونه ی خودش، کنار شوهرش
    - شوهرش؟! ، شما دو تا، خوب با آبروی دو تا خانواده بازی کردید
    - ما کاری نکردیم، به شماها هم اشتباه به عرضتون رسوندند
    و دوباره رو به من گفت : بدو سارا
    - سارا همینجا میمونه
    - به خدا قسم اگه نذارید سارا بیاد میرم ازتون شکایت میکنم
    صورت بابا کبود شد، خود آرش هم از وضعیت قلب بابا ترسید ...
    پدر آرش گفت : تو خیلی بیجا میکنی ، اگه شرف داشته باشی میفهمی جای این دختر تو این خونه س... نه با تو، اونم زیر یه سقف
    آرش رو به پدرش گفت : من و شما حرفامونو با هم زدیم، اگه حرف جدید دارید بفرمایید
    بابا روی مبل نشست و گفت : باید طلاق بگیرید
    آرش به بابا نگاه کرد و گفت : چرا حرفتون فقط طلاقه؟ یه درصد احتمال بدید ما همدیگه رو دوست داشته باشیم
    - دختر من غلط زیادی میکنه توی شیاد رو دوست داشته باشه
    اعتراض کردم : بابا
    بابا بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : شما ساکت !
    آرش چشمهاشو ریز کرد و زبونشو به لب بالاش زد و به پدرم نگاه میکرد... بعد از چند لحظه گفت : میخوام با سارا صحبت کنم ... تنها
    - من اجازه نمیدم
    - بابا که به زور اومد بردتش... شما هم که نمیذارید بیاد خونه... باشه حرفی نیست ولی فکر میکنم این حق رو دارم که حداقل باهاش دو دقیقه تنها صحبت کنم
    بابا براق به آرش زل زده و ساکت بود. آرش منتظر نشد و دست منو گرفت و به اتاق خودم برد و در رو بست، عسلی چشمهاش غمگین بود، از غم آرش چشمه اشکم دوباره جوشید و سرازیر شد، آرش با دستهاش صورتمو قاب گرفت و گفت : گریه نکن سارا، نمیذارم کسی تو رو از من بگیره
    با انگشتهای شصتش اشکامو پاک کرد : میدونی که فردا عازمم، مجبورم برم، خودت که دیدی، خیلی تلاش کردم اما نشد، اگه الان بخوام با خودم ببرمت تو این مدتی که نیستم بابام اذیتت میکنه، پس بهترین جا برات همینجاست ... مطمئن باش برگردم، یه راست میام اینجا و تو رو با خودم میبرم، هیچ کس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه، قانون با ماس، هر کی بخواد مانعمون بشه ازش شکایت میکنم، ( دوباره اشکامو پاک کرد) گوشت با منه سارا؟ نمیذارم تو رو از من بگیرن، مگه اینکه ... مگه اینکه خودت منو نخوای
    تند و دلخور نگاهش کردم که انگار از نگاهم فهمید ... مهلت نداد من حرف بزنم، به قدری سریع سرمو به سینه ش چسبوند و محکم فشار داد که گفتم الان سرم له میشه ...
    منو از خودش جدا کرد و اینبار بازوهامو گرفت و گفت : من برمیگردم سارا، برمیگردم و با خودم میبرمت ... فقط چند روز تحمل کن
    به حرف اومدم و گفتم : چند روز؟
    - خودمم نمیدونم، اما یک ماه نمیشه، قول میدم زودتر کارامو تموم کنم، بعد برای همیشه پیشتم، دیگه تنهات نمیذارم - میخوام بدونی هر اتفاقی که بیفته ... هر اتفاقی ! ... تو مال منی
    در اتاق رو باز کرد و رفت، من که پاهام یاری نمیکرد قدم از قدم بردارم. صدای پدر آرش رو شنیدم که گفت : حرفاتونم که زدید، اما این آخرین صحبتتون بود
    آرش گفت : چه راحت برای زندگی من تصمیم میگیرید ! این منم که باید طلاقش بدم، منم طلاق نمیدم
    صدای پدرمو شنیدم که گفت : اگه سارا رو پیدا کردی، باشه، مال تو ... اما از امشب ، پشت گوشتو دیدی، سارا رو هم دیدی
    آرش فقط گفت " خداحافظ " و رفت.
    پدر آرش گفت : بی غیرتی اگه بذاری اینا با هم زندگی کنن... خداحافظ
    همزمان با بسته شدن در، زانوهای من هم شل شد و روی دیوار کشیده شدم و روی زمین نشستم.
    رضا مقابلم ایستاده بود و از حرکت تند قفسه ی سینه ش معلوم بود که عصبانیه...
    وقتی آرش و پدرش رفتند، بابا به عمو زنگ زد و با فریاد گفت : احمد! با اون پسر هیچی ندارت پاشو بیا اینجا
    ظاهرا عمو پرسیده بود چه اتفاقی افتاده ؟ که بابا بعد از مکث گفت : بیا خودت ببین چی شده ... بیا ببین پسرت چه نونی تو سفره مون گذاشته
    انتظار نداشتم بابا پای عمو رو وسط بکشه، ولی هیچ کاری هم از دستم ساخته نبود.
    دلم میخواست آرش تکونم بده و بگه " پاشو، دیر شد " و من به خودم بیام و ببینم همه ی اینها در خواب بوده و من فقط شب رو با کابوس سپری کردم
    اما هیچکس نبود که حتی دستمو بگیره و از این آوار مصیبت منو بیرون بکشه.
    کمتر از چهل دقیقه بعد عمو و رضا اومدند. بابا به رضا توپید : دستت درد نکنه آقا رضا ،این بود دوستی که ازش اینقدر تعریف میکردی؟
    رضای خوش خیال هم گفت : مگه چی شده عمو؟ با هم دعوا کردن؟
    - کاش با هم اختلاف داشتن ... دوستتون شیاد از آب در اومد
    بعد از چند لحظه سکوت، عمو گفت : محمود جریان چیه؟ چرا صغری کبری میچینی؟ خب بگو چی شده؟ دلم بالا اومد
    هر چی رو که پدر آرش به بابا گفته بود رو، بابا به عمو گفت و در آخر رو به رضا گفت : اگه من هیچی نگفتم، فقط واسه اینکه دوست تو بود، حالا هم میری بهش میگی مثل بچه آدم بیاد طلاق بده، و الا نمیذارم رنگ سارا رو هم ببینه
    رضا گفت : سارا کجاست؟
    انگار بابا به اتاقم اشاره کرده بود که حالا رضا مقابلم عصبانی ایستاده بود .
    جرات اینکه به رضا نگاه کنم رو نداشتم و سرم پایین بود، رضا با نوک انگشتهاش از بالای زانوش شلوارشو گرفت و کمی بالا کشید و روی زانوهاش نشست و گفت : به من نگاه کن!... با تو ام سارا ... به من نگاه کن ( سرمو بالا بردم) قرارمون این بود؟
    تا خواستم لب باز کنم، نذاشت و گفت : چرا به من چیزی نگفتی؟ چرا گذاشتی کار به اینجا بکشه؟
    انگار لبهام به هم دوخته شده بود که نمیتونستم از هم بازشون کنم و جواب بدم ...
    نفس عمیقی کشید و گفت : منو ببخش، اما مجبورم به عمو بگم که دوست من نیست.
    بلند شد و از اتاق رفت بیرون، من هم سریع بلند شدم و دنبالش رفتم که نذارم حرفی بزنه، اما دیر شده بود.
    - راستش عمو ... آرش دوست من نیست.
    دست بابا روی دسته ی مبل مشت شد و با تعجب گفت : نیست ؟
    - منو ببخشید عمو، بهتون دروغ گفتیم
    عمو پس گردنی ای حواله ی رضا کرد، بابا فریاد زد : شماها با آبروی من بازی کردید... من چه ساده بودم خام شما شدم... الان من با این ذلت چه کنم؟ ...
    صورت بابا قرمز شده بود، عمو سعی در آروم کردنش داشت اما بابا همینطور میگفت و هیچ کس هم نمیتونست آرومش کنه، هر سه مرد با هم حرف میزدند، عمو میگفت " نکن اینجوری با خودت، کاریه که شده " رضا میگفت " عمو تروخدا آروم باشید، قول میدم همه چی رو حل کنم " بابا هم که به حرفهاش ادامه میداد و هیچ کدوم انگار حرف همدیگه رو نمیشنیدند .
    چه بلبشویی شده بود !! چرا امشب تموم نمیشد؟
    یهو هر سه با هم ساکت شدند، بابا با صورت جمع شده ، عمو و رضا با ترس و تعجب به بابا نگاه میکردند. یهو عمو به سمت من برگشت و با نفرت گفت : جای تماشا پاشو به اورژانس زنگ بزن، باعث همه ی این اتفاقات تویی .
    تند و سریع شماره اورژانس رو گرفتم و به اپراتور آدرس و علایم بابا رو گفتم، یک ربع بعد اورژانس رسید و بعد از معاینه گفتند باید به بیمارستان منتقل بشه .
    توی آمبولانس به بابا گفتم : بابا ببخشید، نمیخواستم اینجوری بشه
    بابا بی رمق گفت : تو منو ببخش، اگه من بدهی نداشتم، تو مجبور نمیشدی این کار رو بکنی ... سارای بابا ؟ منو میبخشی؟ حلالم کن دخترم
    بغضم گنده تر شد و گفتم : میخوای از شرمندگی بمیرم بابا؟
    - نه بابا ... چرا شرمندگی؟ اونی که شرمنده س منم ، حلالم میکنی؟
    - بابا، من باید از شما حلالیت بطلبم که...
    دستشو بالا آورد و گفت : یک کلام... حلالم میکنی؟
    احساس خوبی نسبت به این تغییر موضع ناگهانی بابا نداشتم، نمیدونم چرا ولی فکر میکردم اتفاقات بدتری در شرف وقوعه... گفتم : آره بابا، حلالت میکنم، به شرط اینکه شما هم حلالم کنی
    لبخندی زد و کشدار گفت : حلال
    
    هوا داشت کم کم روشن میشد
    به ساعت نگاه کردم، شش و نیم صبح بود، آرش ساعت پنج پرواز داشت ... یاد سفر قبلش افتادم، در اوج تنهایی ، خوشبخت بودم ولی حالا ...
    عمو و رضا که اصلا با من حرف نمیزدند، جدا از من نشسته بودند ، عمو سرشو به دیوار تکیه داده بود و رضا هم دست به سینه نشسته بود و سر انگشت پاهاشو به نوبت روی زمین میکوبید.
    از وقتی که پا تو بیمارستان گذاشته بودیم، عمو کارهای پذیرش بابا رو انجام داده بود و با دکترش صحبت کرده بود، یک بار رفتم ازش پرسیدم " چی شد عمو؟ " که در جواب، فقط سر تا پای منو با اخم برانداز کرد و هیچ نگفت
    من هم دیگه ازش چیزی نپرسیدم . حالا هم منتظر بودم دکتر بیاد و از خودش در مورد وضعیت بابا سوال کنم ...
    چشمهام از زور خواب میسوخت و پاهام کش میومدند، سرمو به دیوار تکیه دادم و به سقف توسی رنگ بیمارستان خیره شدم .
    موهامو خرگوشی بسته بودم و یه سارافون سرمه ای تا زانو با جوراب شلواری و بلوز یقه اسکی سفید پوشیده بودم و داشتم به تنهایی لی لی بازی میکردم ...
    سنگ رو تو خونه ی هفت انداختم و ذوق زده از اینکه ، سنگ تو خونه افتاده و از خط بیرون نرفته بالا پایین پریدم، صدای مادرم رو شنیدم که اکو وار صدام زد " ســــارا ؟ بیا ناهار اناهار هار ار ار " سنگ و بازی رو رها کردم تا بعد از ناهار ادامه بدم و رفتم تو خونه ... کسی خونه نبود و خونه خالی و بدون وسایل بود، چشم گردوندم تا مادرمو ببینیم اما اثری از مادرم نبود، هر چی سعی کردم دهان باز کنم و مادرم رو صدا بزنم، اما نمیتونستم و لبهام به هم چسبیده بود. به طرف در رفتم، شاید مادرم رو تو آغول پیدا کنم، به محض اینکه در رو باز کردم و پا بیرون گذاشتم، بیابون دیدم و کویر و بوته های خشکی که با وزیدن باد و جاری شدن شنها از جا در اومده بودند و حالا در حرکت بودند. پاهامو نمیتونستم بلند کنم ، به پاهام نگاه کردم، شنهای روان روی پاهامو پوشونده بودند و تا زانو تو شن بودم، جیغ زدم " مامــــان " .
    چشم که باز کردم، پرستار مقابلم و دستش روی شونه م بود، خدا رو شکر که خواب بود. گفت : ببخشید که از خواب بیدارت کردم، اما اینجوری گردنت درد میگیره، اگه بخوای میتونی تو استراحتگاه پرستارها بخوابی
    دستمو به صورتم کشیدم و گفتم : ممنون، منتظرم دکتر بیاد ببینم وضعیت پدرم چطوره؟
    لبخند زد و گفت : دکتر اومده، داره مریضها رو معاینه میکنه ، بیست دقیقه دیگه کارش تموم میشه، میتونی سوالتو بپرسی
    ازش تشکر کردم که دستاشو گذاشت تو جیب روپوشش و رفت.
    چقدر ازش ممنون بودم که منو از کابوس نجات داد.
    خوشبختانه وضعیت بابا خوب بود و فقط یه حمله ی عصبی بهش دست داده بود که رفع شده بود، ولی به صلاحدید دکتر، باید بیست و چهار ساعت تو بخش تریاژ میموند تا کاملا از سلامت بابا مطمئن بشن.
    رضا بدون اینکه از من خداحافظی بکنه رفت، عمو هم شماره شو به بخش پرستاری داد و گفت : خانم این شماره ی منه، اگه کاری بود با این شماره تماس بگیرید
    و او هم بدون اینکه به من چیزی بگه، رفت.
    دلم از بی مهریشون گرفت، ولی اهمیت ندادم، مهم پدرم بود.
    حالا که از طرف بابا خیالم راحت شده بود، با راهنمایی همون پرستار، به جایی که گفته بود رفتم و دو، سه ساعتی خوابیدم. وقتی بیدار شدم، بابت لطفش ازش تشکر کردم و گفتم : میتونم برم بابامو ببینم؟
    با آرامش خاصی گفت : نه، تو این بخش ملاقات نداریم ( ساختگی اخم کرد) تو هم اینقدر لوس نباش، کمتر از بیست ساعت دیگه بابات مال خودت، ببرش هر چقدر دوست داری ببینش.
    یک ساعتی میشد که روی صندلی مقابل بخش نشسته بودم، از دیروز که ناهار خورده بودم، دیگه چیزی نخورده بودم تا الان، ولی احساس گرسنگی هم نمیکردم، اما دلم عجیب چای میخواست، بلند شدم تا به سمت بوفه ی بیمارستان برم که صدای بوق دستگاهی پرستار ها رو به تکاپو انداخت
    دو پرستار از ایستگاه پرستاری و دو دکتر و سه پرستار دیگه از قسمتهای دیگه، سریع خودشونو به بخش تریاژ رسوندند ...
    با گفتن " خدا به داد خانواده ی بیمار برسه " راه افتادم، اما هنوز تا وسطهای راهرو نرفته بودم که دلم بی قرار در سینه تپید. به خودم گفتم " بذار اول یه سر و گوشی آب بدم " .
    مسیر رفته رو دوباره برگشتم، هر کاری کردم که بفهمم چی به چیه، موفق نبودم، نیم ساعتی گذشت، هنوز دکترها و پرستارها در تلاش بودند، صدای بوق ممتد دستگاه چند لحظه ای بود که میومد ...
    دیگه داشتم کلافه میشدم، تپش قلبم هم بالا بود، میگرن به سراغم اومده بود و کاسه ی سرم تیر میکشید . بلاخره دل به دریا زدم و رفتم از یکی از پرستارها پرسیدم : اتفاقی افتاده؟
    قبل از اینکه جواب بده، دکتر بیرون اومد و گفت : به خانواده ش خبر بدید
    پرستار به من اشاره کرد و گفت : ایشون یکی از اعضای خانواده شه
    دلم ریخت... دکتر گفت : شما دخترشون هستید؟
    فقط سرمو بالا و پایین تکون دادم که گفت : فقط شما اینجا حضور دارید؟ غیر از شما کس دیگه ای نیست؟
    سرمو به علامت منفی بالا بردم که نفس صدا داری کشید و گفت : ما همه تلاشمونو کردیم، اما همونطور که تو پرونده ش هم ذکر شده، بطن چپ قلب پدر شما خیلی بزرگ شده بود و هر آن احتمال ایست قلبی وجود داشت ... بهتون تسلیت میگم
    مات و مبهوت به دکتر نگاه میکردم
    همون پرستاری که بهم اجازه داده بود از امکاناتشون استفاده کنم رد شد که آستین روپوششو گرفتم و گفتم : بهم گفتی بابامو سالم و سلامت میبرم خونه، مگه نه؟ الان هم بگو ... بگو بابام با پاهای خودش میاد خونه، بگو ... بگو بابام حالش خوبه...
    اصلا نمیفهمیدم چی میگم... فقط جیغ میزدم و میگفتم ...
    اون لحظه هیچ تسلطی رو جملاتم نداشتم ... یهو بیمارستان چرخید و سیاه شد
    سیاه مطلق ، مثل روزگارم...
    به خودم که اومدم، تو خونه بودم و رویا لباس مشکی ای رو به طرفم گرفته بود .
    منگ بودم، به یاد نمیاوردم چطور از بیمارستان به خونه اومدم، اصلا نمیدونستم کی و چطور و توسط چه کسی به خونه آورده بودنم.
    نوک بینی رویا قرمز بود و انگار داشت چیزی بهم میگفت ... صداشو نمیشنیدم، فقط حرکت لبهاشو میدیدم و مسخ شده نگاهش میکردم، گوشیمو تو دستش دیدم ، به صفحه ش نگاه کرد و چند لحظه بعد روی گوشش گذاشت و دوباره لبهاش تکون خورد، هر از گاهی هم به من نگاه میکرد.
    در واحدمون باز بود ،یعنی باز گذاشته بودند، کم کم به جمعیت اضافه میشد، همه مشکی پوشیده ...
    همه مقابل من مینشستند و لبهاشون تکون میخورد و بعد بلند میشدند و در گوشه ای مینشستند، زن عمو هم با چای و خرما ازشون پذیرایی میکرد.
    نمیدونم چقدر گذشته بود که طاهره در چهارچوب در آشفته ظاهر شد و متعاقب اون مادرش و مجتبی... مقابلم نشستند و من گنگ نگاهشون میکردم، حرف میزدند اما نمیفهمیدم، مادر طاهره به طاهره چیزی گفت که طاهره کنار رفت و خودش مقابلم نشست، دست سرم میکشید و چیزهایی میگفت اما انگار گوشهام پر شده بودند
    یهو دستش عقب رفت و با شدت روی صورتم فرود اومد، سوزش صورتم با سوز دلم همراه شد و بغضم ترکید، تازه موقعیتمو درک کردم، لبهام که لرزید، مادرش سرمو تو آغوش گرفت، تازه تازه صداها به گوشم میرسید، صدای تلاوت قرآن و فین فین های طاهره و رویا، صدای " سلام ، تسلیت میگم " کسانی که وارد میشدند .
    مادر طاهره گفت : گریه کن عزیز دلم، گریه کن قربونت برم ... الهی بمیرم برای اون دلت، نریز تو خودت، الان عزاداری نکنی دلت میترکه
    اشکم سرازیر شد و شیون سر دادم : خاله بابام رفت ... خاله یتیم شدم، خاله بی کس شدم، خاله بابام هم مثل مامانم تنهام گذاشت ( جیغ کشیدم) یتیمی برام خیلی زود بود ، چقدر بی معرفت بودن که تنهام گذاشتن...
    مادر طاهره نوازشم میکرد و میگفت : مصلحت خدا بود، خدا بهت صبر بده عزیزم
    طاهره طاقت نیاورد و کنارم نشست، دستشو دور شونه م انداخت و گفت : سارا جونم؟
    از آغوش مادر طاهره جدا شدم و در آغوش طاهره فرو رفتم و با هم هق هق سر دادیم .
    هرچی میگذشت، کمتر باور میکردم که همه کسانی که اینجا بودند برای مجلس ترحیم پدرم اومدن .
    مگه بابام مرده بود؟ نه ... به هیچ وجه ! بابا زنده بود و الان هم سر کار بود. رضا و شوهر رویا دنبال چاپ آگهی ترحیم و ناهار بعد از خاکسپاری و... بودند .
    اون شب جسد بابا تو سردخونه ی بیمارستان موند، قرار بود صبح برای کارهای اداری و تحویل جسد اقدام کنن تا برای همیشه با بابا خداحافظی کنیم.
    عمو اینا اون شب رو پیش من موندند، اما چه موندنی! عمو و رضا همچنان موضع خودشونو حفظ کرده بودند ، عمو شب رو تو اتاق پدرم گذروند، تا وقتی خوابم ببره صدای گریه ی عمو باعث عذابم بود و من هم پا به پاش اشک میریختم.
    با بسته شدن در از خواب پریدم، ساعت هشت صبح بود و رضا و شوهر رویا رفته بودند، به اطراف نگاه کردم که رویا غمزده گفت : سارا جون، بیا صبحانه بخور که الان مردم پیداشون میشه
    دوباره به موقعیتم پی بردم، بابا رفته بود...
    فقط گفتم : میل ندارم
    - دیشب هم شام نخوردی
    زن عمو به حرف اومد و گفت : هیچ ناهار هم نخورد
    رویا دلسوزانه گفت : از پا میفتیا
    بغض کردم و گفتم : به جهنم ! خیلی باید فولادی باشم که بعد از پدر و مادرم زنده باشم
    زن عمو بهم تشر زد : عه! یعنی چی ؟ چرا کفر میگی دخترم؟ ببین حکمت خدا چی بوده! خدا خودش به آدمیزاد روح میده، خودش هم روحشو میگیره
    بلند شدم و رفتم دست و صورتمو بشورم که با عکس قاب گرفته ی پدرم که گوشه ش با روبان مشکی مزین شده و دو شمع مشکی اطرافش بودند و یک دسته آگهی ترحیم که عکس و اسم پدرم همراه با دو بیتی سوزناک که روی اون نوشته شده بود روبرو شدم
    یکی از آگهی ها رو برداشتم و اشک ریزان عکس پدرمو بوسیدم، رویا جلو اومد و آگهی رو از من گرفت و گفت : تا نبردن پخشش کنن، اینو برات برمیدارم.
    چقدر خوب بود که رویا و زن عمو مثل عمو و رضا قضاوتم نمیکردند.
    باور نمیکردم کالبد کسی که روی زمین قرار گرفته، پدرم باشه .
    خدایا! پدر من اینقدر نحیف نبود ... کی جسم بابای من تحلیل رفت که من متوجه نشدم...
    با بهت به جنازه بابا نگاه میکردم ، عمو و رضا و رویا هق هق میگریستند، من اما نمیخواستم گریه کنم، نمیخواستم قطرات اشک مانع دیدن پدرم بشن ، بعد از این فرصت برای گریستن زیاد بود، تا آخر عمر وقت داشتم تا برای پدرم عزاداری کنم اما حالا ترجیح میدادم سیر نگاهش کنم.
    بلاخره آمبولانس بهشت زهرا هم اومد و به خانمها دستور دادند بیرون بایستند ، تا آقایون سریعتر کار تشییع رو انجام بدن.
    بیرون نرفتم ... جلوی در ایستاده بودم و تا اونجایی که میتونستم پدرمو نگاه میکردم، تا اونجایی که زیپ کاور شمعی مشکی رنگ کاملا بسته شد.
    عمو و رضا در راس و بقیه اطراف تابوت رو گرفتند ، کسی از حاضران با صدای بلند گفت : بلند بگو لا اله الا الله
    دیگه بغضم ترکید، جلوی عمو و رضا ایستادم و دست بلند کردم و سر پدرمو لمس کردم و گفتم : بابا ... بابا جونم؟ به سلامت بابای عزیزم ، خداحافظ بابای قشنگم
    با دیدن آقای هجار ، تو مراسم تشییع پدرم تعجب کردم، کی اینو خبر کرده بود؟ جلو اومد و گفت : بی تابی نکن دخترم، روحش عذاب میکشه
    بی تابی نکنم ؟ چطور میتونستم آخرین پناهمو از دست بدم و بی تابی نکنم؟
    پوزخندی زدم و گفتم : حقیقت داره که میگن، زیر پا که لهت کردند ، روی سر میگذارند به عزت و شرف لا اله الا الله
    - من خودم شرمنده م دخترم، دیگه تو آتیش عذاب وجدانمو بیشتر نکن... خودم دارم میسوزم
    پدر رو به آمبولانس منتقل کرده بودند و نمیخواستم لحظه ای از مراسم بابا رو از دست بدم، برای مادرم که درست و حسابی عزاداری نکرده بودم، لااقل برای پدرم حضور داشته باشم...
    به خاطر همین فقط گفتم : برای اظهار پشیمونی خیلی دیره آقای هجار... پدرم خاکستر شد، حالا نوبت شماس
    و تند پله ها رو پایین رفتم .
    برف ریزی در حال باریدن بود، من اما سرما رو حس نمیکردم، ایستاده بودم بلاتکلیف که رویا دستمو گرفت و تقریبا به سمت ماشین خودشون منو کشید
    مسیر طولانی تا بهشت زهرا، برام به قدری کوتاه شد که دلم میخواست تا ابد این راه ادامه داشته باشه.
    بنز بهشت زهرا که به طرف سالن غسالخونه رفت، بی تابی هام بیشتر شد، همه چیز خیلی سریع انجام شد، شاید هم به نظر من اینطور میرسید ...
    هربار که اسم بابا رو روی مانیتور سالن انتظار غسالخونه میدیدم، دلم بالا میومد و چشمه ی اشکم بیشتر میجوشید، بلاخره اعلام کردند که میت برای دفن آماده س و ما برای تحویل به سمت غسالخونه رفتیم
    بوی سدر و کافور تو مشامم پیچیده بود و حالم رو بدتر کرده بود .
    از نماز میت که چیزی نفهمیدم ، فقط همراه با جمعیت حاضر دستهامو کنار گوشم میذاشتم و " الله اکبر " میگفتم. تا مزار مشخص شده ی پدرم هم راهی نبود، انگار عمو یه زمانی برای خودش قبر خریده بود که حالا اون رو برای پدرم کنده بودند...
    از زمینهایی که صدها قبر آماده و کنار هم که آماده برای هزاران میت هم زمان بودند، گذشتیم ... و من به این فکر میکردم " کدوم یکی از اینها جایگاه ابدی من خواهد بود؟ "
    آخرین مرحله، یعنی دفن بابا در حال انجام بود، روحانی شهادتین رو میگفت و به بابا تلقین میداد، وقتی این کارها هم به پایان رسید، روی صورت بابا رو باز کردند که رضا صدام زد و گفت : سارا... بیا برای آخرین بار با عمو خداحافظی کن
    جلو رفتم که ... ای کاش نمیرفتم... چهره ی بابا با اون آثار به جامونده از کافور و خاک که در اثر غسل خاکی روی صورتش بود، بی نهایت درد آور بود، خواستم به صورتش دست بکشم که رضا نذاشت ...
    اولین سنگ لحد رو گذاشتند، گفتم : بابا جونم خداحافظ .
    و آخرین چیزی که از مراسم تدفین بابا فهمیده بودم، همین بود... بعدش فضای اطرافم با سرعت زیادی چرخید و منو به دنیای دیگه ای پرتاب کرد ...
    
    مراسم سوم و هفتم هم به پایان رسید ...
    به اصرار من، که همه مراسم سوم و هفت رو باهم برگزار میکردند، مراسمها رو جدا برگزار کردیم .
    تو این مدت، تنها چیزی که از گلوم پایین میرفت گاهی آب داغ بود و گاهی خرما ... اینقدر جیغ میزدم که گلوم میسوخت و صدام میگرفت که طاهره یا رویا برام آب داغ میاوردند و یا یهو بی حال میشدم که خرما رو به زور به خوردم میدادند.
    از زن عمو ممنون بودم که هر کس میپرسید " خانواده ی شوهرش کو؟ " جواب میداد " شوهرش ماموریته، خانواده ش هم رفتند خارج از کشور و هنوز اطلاع ندارند "
    تو این مدت نگاه های کنجکاو مردم نسبت به رفتار من و عمو، آزارم میداد.
    رضا نرم تر شده بود ولی عمو اصلا باهام حرف نمیزد و اگر خدایی نکرده مجبور به صحبت کردن یا پرسیدن میشد، با اخم و نگاهش به زمین بود.
    شام شب هفتم ، تو تالار سرو شد. طبق رسم و رسومات دیگه همه میرفتند ...
    آخرین میهمان که خداحافظی کرد، عمو رو به زن عمو گفت : بگو، وسایلهاشو جمع کنه، از امشب میاد خونه ما
    به زن عمو نگاه کردم و گفتم : نه زن عمو، مزاحم شما نمیشم، میرم خونه ی خودمون
    پوزخندی زد و در حالی که نگاهش به سمت دیگه ای بود، با دست به سر تا پای من اشاره کرد و گفت : همچین میگه خونه ی خودمون، انگار دیگه کس دیگه ای غیر از این اونجا هم زندگی میکنه ... ( سرشو با افسوس تکون داد) داداش نازنیمو فرستاد سینه ی قبرستون ، حالا هم میگه خونموون
    دلم پر از درد شد ولی نفس صدا داری کشیدم و رو به زن عمو گفتم : به هر حال زنعمو جان، من مزاحم شما نمیشم، تو همون خونه راحت ترم
    عمو یه دستشو به کمرش زد و با تمسخر گفت : آره خب ... باید هم راحت باشه، چرا که نه؟ دیگه آقا بالاسر نداره
    بغض کردم، چی میگفتم؟ بلاخره او هم حق داشت، برادر نداشتم، اما شنیده بودم برادر حکم پدر رو داره، حتی اگه کوچکتر باشه، حالا که عمو فقط یک برادر داشت ...
    اما خب من هم حق داشتم، نه مادری داشتم، نه خواهر و برادری، حالا هم که پدر رفته بود ... همین رو به زبون آوردم و با بغض گفتم : عمو جون، بهت حق میدم ازم ناراحت باشی، اما من هم غیر از شما کسی رو ندارم، نه مادر و پدر ... نه خواهر و برادر ... اگه شما هم ازم رو برگردونید که دیگه کسی برام نمیمونه
    براق شد و گفت : بیخود حرفهای قلمبه سلمبه نزن ... فکر نکن با مظلوم نمایی میتونی خامم کنی، از امشب هم وسایلتو جمع میکنی میای خونه ما
    بغضمو پس زدم و محکم گفتم : نمیام عمو، برای من هنوز بابا زنده س ... هنوز تو اون خونه داره زندگی میکنه ( دستمو از هم باز کردم) اینا همه یه شوخیه ، میخوام خونه ی خودمون باشم، پیش بابام
    قیافه شو جمع کرد و گفت : فیلم زیاد نگاه میکنی؟ ( شمرده گفت) داداشم رفت زیر خاک ... تو اونو فرستادی زیر خاک، میفهمی؟ داداشم از ترس آبروش قلبش ایستاد
    زنعمو کلافه گفت : ای بابا، بس کن دیگه احمد...
    بعد رو به من گفت : سارا جان، امشب رو تنها نمون، بیا پیش ما، فردا صبح برگرد خونه
    - امشب یا فردا شب، چه فرقی میکنه زن عمو؟
    صورتمو نوازش کرد و گفت : فرق میکنه قشنگم، امشب یهو تنها میشی، سخت ترین شبه برات، امشب تو بیا، فردا شب من میام پیشت
    عمو عصبانی گفت : لی لی به لا لاش نذار نسیم... فردا نوبت من و توعه که دق مرگمون کنه
    اشکم سرازیر شد و گفتم : اگه فکر میکنید از دست من دق مرگ میشید، چرا اصرار دارید منو با خودتون ببرید؟
    و بلافاصله با قدمهای تند به خیابون رفتم و تا عمو بخواد به من برسه جلوی اولین ماشین کلمه ی " دربست " رو گفتم و وقتی نشستم به راننده گفتم : فقط زودتر تشریف ببرید، از اینجا دور شید، هر چقدر کرایه ش باشه تقدیم میکنم.
    راننده که پسر تقریبا جوون و حدود سی و هفت، هشت سال سن داشت، از تو آینه به عقب نگاه کرد و گفت : مزاحم دارید؟
    سر بلند کردم و گفتم : نه آقا
    - فضولی نباشه، آخه گفتید زودتر از اینجا دور شم
    اخم کردم و گفتم : مشکل خانوادگیه
    آدرس رو به راننده گفتم و با چهره ی اخم آلود نشستم، اینجوری اجازه پرسیدن سوال رو دیگه بهش ندادم.
    اما ایکاش لجبازی نمیکردم و با عمو به خونشون میرفتم.

    در رو بستم، دست چپم روی دستگیره و کف دست راستمو روی درز در قرار دادم و سرمو بهش تکیه دادم
    یه جای کار میلنگید ... یه جای معادله مجهول بود.
    از در فاصله گرفتم و شالمو از روی سرم کشیدم و روی مبل پرت کردم، دکمه های مانتومو باز کردم و نا مرتب از تنم خارج کردم، باید با یکی حرف میزدم، باید به یکی میگفتم .
    شماره طاهره رو گرفتم و همونطور که چشمم به آستین تو رفته ی مانتوم بود، منتظر بودم طاهره گوشی رو برداره، بعد از هشت ، نه بوق با صدای خواب آلود جواب داد : بله؟
    - سلام، خواب بودی؟
    - سلام، خوبی؟ آره، اشکال نداره
    - خب برو بخواب، بیدار شدی بهم زنگ بزن
    خمیازه ای کشید و گفت : نه بگو، دیگه بیدار شدم
    - ببخشید تروخدا ، گفتم صد در صد الان بیداری
    ظاهرا به ساعت نگاه کرد که گفت : اوه اوه، یازدهه ... نمیدونم چم شده، چند روزه که خوابم زیاد شده ، حالا اینا رو ولش کن، کارم داشتی؟
    یهو تو گفتن دو دل شدم ، اما بلافاصله گفتم : هجار اینجا بود
    میتونستم تصورش کنم که الان صاف نشسته و همه ی تنش گوش شده ، با هیجان گفت : خب!
    آب دهانمو قورت دادم و گفتم : حرف از برگردوندن پول میزد
    - چه پولی؟
    کلافه گفتم : طاهره برو بخواب بعدا بهت میگم
    - نه نه، بیدارم به جون سارا، بگو
    - همون پولی که بابت خرید خونه به بابا قرض داده بود
    - هفت میلیون؟
    - هفت میلیون به اضافه ی سودش
    - یعنی ... یعنی پنجاه و هشت میلیون؟
    - پنجاه و سه میلیون
    - سارا ببخشید، اگه عصبانی نمیشی دقیق بگو چی به چیه؟ چون من که متوجه نشدم.
    - تو تشییع جنازه بابا اومده بود، نمیدونستم کی بهش خبر داده بود ، از اون روز دیگه ندیدمش تا امروز...
    امروز اومد اینجا، میگفت پشیمونه ... میگفت چون... ( نفس عمیقی کشیدم) چون بابا نظافت چی شرکتش بوده، فکر نمیکرده از طرف من جواب منفی بشنوه، واسه همین بابامو اخراج کرد و بهش گفت که پولی رو که قرض داده با سود بهش برگردونه، تا من مجبور بشم به پسرش جواب مثبت بدم، تا اینکه بابا میبره شصت میلیون بهش میده و میگه دخترم ازدواج کرده و این پول رو دامادش بهش داده، گفت دلم نمیخواست پول رو بگیرم، اما گفتم فعلا میگیرم و نگه میدارم تا چند وقت دیگه بهش برمیگردونم، چند روز بود که میومد و میرفت اما کسی خونه نبوده، تا اینکه یه روز که میاد با بنرها و اعلامیه بابا مواجه میشه، که همون روز خاکسپاری بابا بوده ... بازم صبر کرده بود تا مراسمها تموم بشه ... حالا امروز چک آورده برام، پنجاه و سه میلیون ... گفت هفت میلیونشو ازش برداشته و چشمش هیچوقت دنبال سود نبوده، حالا موندم چه کنم؟
    - هیچی... برو نقدش کن، تاریخش کی هست؟
    - تاریخ نزده، چک روزه ... هر وقت برم میتونم نقدش کنم، به خاطر این، اینکار رو کرد چون من چک رو نمیگرفتم اما قسمم داد، گفت بگیرم که وجدانش راحت بشه
    - به نظرم برو نقدش کن، ولی اگه بازم میخوای ندید بگیری، بلایی سر چک نیار، نگهش دار
    - به خاطر همین پول بود که پدرم رو از دست دادم و همینطور آبرومو
    به دنبالش اشک چشمم راه گرفت و روی گونه هام جاری شد، طاهره سکوت کرده بود، کمی که گذشت گفت : بازم هر طور که صلاح میدونی
    زنگ آیفون به صدا در اومد، مجبور به خداحافظی از طاهره شدم و آیفون رو برداشتم ... عمو بود، با صدای عصبانی گفت : باز کن درو
    دکمه ی آیفون رو زدم ،اما دلم به هول و ولا افتاد.

    کلافه بودم ... چرا عمو نمیخواست بفهمه من خونه ی خودم راحت ترم ؟!
    از سنگینی تموم حرفایی که زد قلبم به درد اومد , عمو که رفت، از در سر خوردم و تو خودم مچاله شدم.
    بغض داشتم اما این بغض هم با من سر ناسازگاری داشت ، حرکات و حرفاش تو ذهنم مرور میشد.
    بعد از باز کردن در از در کناره گرفتم. صاف صاف جلوم ایستاده بود و با تحکم حرف میزد: ببین سارا!
    چشمهاشو ریز کرد و براندازم کرد:برای بار اخر بهت میگم یا میای با من و میمونی خونم یا...
    ته دلم یه جوری شد، احساس بدی داشتم، دهنم تلخ شده بود، او هم کلافه بود، دستی به صورتش کشید و جدی با غرور بهم نگاه کرد و گفت: یا برای همیشه دور من و خانواده م یه خط قرمز میکشی! کدومش؟
    حرف عمو رو درک نمیکردم ... آخه چرا؟ فقط به خاطر نرفتن به خونه ش؟ ... سکوت منو که دید با حرص گفت : تصمیمتو بگیر، میای یا نه؟
    آب دهانمو قورت دادم و گفتم : عمو خواهش میکنم! چرا اینقدر اصرار میکنید؟
    با حرص بیشتری گفت : پس نمیخوای بیای؟ باشه! ولی دیگه حق نداری تا عمر داری منو عموت بدونی و حتی اسمم رو هم ببری!همون بهتر که بی ابرو و دروغگویی مثل تو عضوی از ما نباشه.
    چشمهام تو چشمهاش در نوسان بود. بالاخره باید جوابشو میدادم عمو هر چی که بود منم مثل خودش بودم، بلاخره منم حق جو بودم و کله شق ! اما چقدر راحت محکومم میکرد. واسه خریدن ابروی بابا بی ابرو شدم ، ایکاش عمو میفهمید. برای من که همه چیزمو از دست داده بودم دیگه این تهدیدا اهمیت نداشت.
    _میدونین عمو؟
    منتظر نگاهم کرد، تردید داشتم اما مرگ یه بار و شیون هم یه بار ...
    ادامه دادم : یه پدر هیچوقت برای دخترش نمیمیره بابای من شاید برای شما مرده باشه اما برای من نه! همیشه با من و برای من و بخاطر من تو این خونه زنده س!
    حس کردم داره عصبانی تر میشه ، دوست نداشتم کار به اینجا بکشه، اما دلم استقلال میخواست، ادامه دادم : از حسن نیتتون برای مراقبت از من ممنونم ولی اگه باورتون اینه که من مایه ننگم ، باشه چشم از زندگیتون بیرون میرم و وجهه تونو خراب نمیکنم.
    دستاش مشت شده بودن ، صورتش به سرخی زد و گفت : باشه تو بمون و این خونه و خاطرات پدری که با بی ابرویی خودت دقش دادی! دیگه برادر زاده ای از حالا ندارم! دیگه نبینمت سارا دیگه روی من ، رضا یا هر کدوم از اعضای خانواده حساب باز نکن دیگه دوروبرمون نباش. وای بحالت سارا اگه یبار دیگه چشام به چشمات بیفته! اگه....
    حرفش رو قطع کردم ، اون لحظه نمیفهمیدم چی میگم، با لجبازی گفتم : اگه شما اینطور میخواهید، باشه، ولی این انصاف نیست ...
    و بدنبالش لبمو گزیدم ولی باید حرفمو میزدم ، ادامه دادم : ایکاش درک میکردین که هرکاری که کردم بخاطر بابا بود با سرنوشتم بازی کردم تا عزت بابا بمونه ولی....
    دویید میون حرفمو با پوزخند گفت : چقدرم قشنگ حفظ کردی ... ( با کنایه تاکید کرد) دق کرد.
    اشکال نداشت داغ بود و مدام زخم زبون میزد. من باید صبوری رو تمرین میکردم. ارامشو به چهرم دادم و گفتم:من وظیفمو انجام دادم عمو عمر دست خداست.
    به نشونه تاسف سری تکون داد:دارم وقتمو باهات تلف میکنم بار اخریه که میبینمت امیدوارم یه روز بفهمی چه گناهی مرتکب شدی!
    بی مکث چرخید که بره اما خطابش کردم:عمو!
    غرید:بمن نگو....
    حرفشو قطع کردم جلو رفتمو گفتم:خیلی زحمت کشیدین اما نمیخوام بیشتر از این زیر دینتون بمونم . لطف کنین هزینه رو بهم بگین ، سر فرصت بهتون تقدیمش کنم.
    نباید میزاشتم بیشتر خوردم کنه. باید باهاش تصفیه میکردم.با تنفر نگاهم کرد :لازم نکرده! پولای حرومتو برای خودت نگه دار! مطمئن باش سره هر کی منت بزارم سره بی ابرویی مثل تو نمیزارم
    فرصت جواب دادنو ازم گرفت و از در رفت بیرون و محکم کوبیدش به هم. از شدت صداش چشمامو بستم. حتی خداحافظی هم نکرد.
    از افکارم بیرون اومدم. خدایا چرا؟ چرا اینجوری امتحانم کردی تو که میدونی بابا چقدر مهم بود میدونی که از همه چیزم بخاطرش گذشتم...چکار باید میکردم که نکردم؟ دلم برای ارش تنگ شده بود. حالا بی ارش و.بدون تنها عزیز زندگیم ، پدری که بخاطرش هر کاری کردم ،چطور باید زندگی کنم؟
    بلاخره بغضم شکست. سرمو گذاشتم رو زانوم و شکستم. چقدر تنهام. چقدر تنهایی داره تو این خونه جولان میده...عذاب وجدان امونمو گرفت. پول چقدر کثیف و خانمان براندازه...
    باید پول عمو رو پس میدادم. شاید رضا بتونه راضیش کنه. اما رضا هم دست رد به سینم زد گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم. نفسمو با صدا فوت کردم صدای سردش پیچید تو گوشی:بله؟
    لحنش زیادی سرد بود، به حال خودم دلم سوخت... با بغض گفتم : سلام
    سردتر از قبل گفت:علیک سلام، کاری داشتی؟
    اب دهنمو قورت دادم و گفتم:عمو اینجا بود ، قبول نکرد هزینه های مراسم رو ازم بگیره ... باید هزینه مراسم رو با بابات تصفیه کنم لطفا راضیش کن یا بگو چقدر شده هزینش؟
    با لحن تندی گفت:به من مربوط نیست !
    - رضا خواهش میکنم...
    نذاشت حرف بزنم و گفت : من ازت خواهش میکنم ... سارا خواهشا دیگه پای منو وسط نکش ، بخاطر تو از بابا چه حرفهایی که نشنیدم دیگه به من زنگ نزن!
    و صدای بوق قطع ارتباط مکالممونو به پایان رسوند.

    چقدر حس تنهاییم درد آور بود... دلم میخواست یک نفر باشه، بگه " غصه نخوریا ، من هستم "
    چطور یک شبه حجم عظیم بدبختی و بیچارگی روی سرم آوار شد ! کاش میمردم زیر این آوار، اما زجر کش میشدم که نمیمردم ...
    تو این مدت فقط طاهره بود که بهم سر میزد، او هم مدتی بود که حالش بد و رنگش پریده بود ، اما تقریبا هر روز میومد پیشم و برام غذا درست میکرد، یا از خونه خودشون برام میاورد.
    گذشت روزها رو نمیفهمیدم ... نمیدونستم روزی که میگذره چند شنبه بوده اصلا؟
    یکبار به طاهره گفته بودم : طاهره؟ به نظرت جون دادن سخته؟
    طاهره که با ولع مشغول خوردن پرتقال بود، یهو جویدن رو متوقف کرد و با بهت نگاهم کرد و گفت : نمیدونم، تا حالا نمردم که ببینم سخته یا نه!
    به یه نقطه ای خیره شدم و گفتم : وقتی من مردم، میام به خوابت میگم که سخت بود یا نه
    - اوو... ان شاا... بعد از صد سال
    -نه طاهره، ان شاا... به زودی
    وحشت زده نگاهم کرد و گفت : لطفا آدم باش
    نگاهش کردم و لبخند تلخی زدم و گفتم : چرا اینجوری نگام میکنی؟ دیگه کی مونده برام؟
    اشک تو چشاش حلقه زد و گفت : دست شما درد نکنه، پس من چی ام؟
    تا خواستم دهان باز کنم و چیزی بگم، ادامه داد : آرش چی ؟ مگه نگفته برمیگرده؟ مگه نمیگفتی دوسش داری؟ اینجوری ؟ با از بین بردن خودت؟
    - سخت نگیر
    - من سخت میگیرم یا تو ؟ یه نفر رو از دست دادی دنیا دیگه تموم شد ؟
    - نمیبینی باهام چیکار کردن؟ خدایی نکرده خودت بودی طاقت میاوردی؟
    - نه طاقت نمیاوردم اما به فکر مردن هم نمیافتادم ... خدا رو از دست ندی، بنده ی خدا که وسیله س ... نا امید نباش، خدا کس بی کسونه
    باز طاهره زد تو خط عرفان...
    هر چند درست میگفت و این من بودم که تو فشار و ناراحتیهام عقلمو از دست داده بودم ... سرمو بالا رو به سقف گرفتم و با صدای بلند گفتم : خدایا ...
    هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید، فقط گفتم : دمت گرم
    طاهره سری تکان داد و گفت : خدا شفات بده
    - نگو خدا شفات بده، بگو خدا مرگت بده
    چشمهاشو درشت کرد و گفت : باز گفت !
    ***
    چند روز بعد که پیشم اومد گفت : امروز دلم میخواد بریم بیرون ناهار بخوریم
    اصلا حوصله ی بیرون رفتن نداشتم، گفتم : بی خیال طاهره، من اصلا میل به غذا ندارم
    - تو نداری، من که دارم! باید باهام بیای
    - بخدا دل و دماغ بیرون اومدن ندارم
    - بیخود ... مثل خانم هاویشان چپیدی تو خونه
    پوزخندی زدم و گفتم : خانم هاویشان با لباس عروس تو خونه چپیده بود، اما من چی؟ با رخت سیاه عزا...
    نذاشت ادامه بدم، با عصبانیت گفت : بس کن سارا
    میدونستم طاهره به ندرت عصبانی میشه، اما اگه عصبانی بشه طوفان که چه عرض کنم؟ نابودگر پنج پیشش هیچه...
    نمیخواستم طاهره رو هم از دست بدم، بنابراین بدون حرف لباس پوشیدم و باهاش همراه شدم.
    تعجب میکردم که از روی کاغذ چیزی میخوند و به اطراف نگاه میکرد... مگه تا حالا تو این رستوران نرفته بود؟ اما جرات پرسیدن نداشتم.
    در کمال بهت من، وارد ساختمونی شدیم که اصلا بهش نمیومد رستوران یا سالن غذا خوری در اون واقع شده باشه ... با وجود تابلوهای زیادی از معرفی پزشکان، تردید نداشتم که ساختمان پزشکان بود.
    چهار طبقه رو بالا رفتیم و مقابل واحدی که تابلوی آینه کاری طلایی، نام زیبای مه لقا ساداتی روش حک شده بود ، کنارش خودنمایی میکرد، ایستادیم . قبل از اینکه طاهره زنگ رو فشار بده، گفتم : اینجا کجاست؟
    کوتاه و قاطع جواب داد : مشاوره
    - من به مشاوره احتیاج ندارم
    - تو تشخیص نمیدی
    - تو هم تشخیص نمیدی
    - قبول دارم
    - پس برگردیم
    - نه ... اومدیم که خانم دکتر تشخیص بده
    و با ملایمت ادامه داد : خواهش میکنم سارا، فقط باهاش حرف بزن، بذار کمکت کنه، به خاطر من... هیچی که برات نداشته باشه، بزرگترین حسنش اینه که سبکت میکنه
    ساکت نگاهش میکردم که گفت : بزنم زنگو؟
    خودمم دلم میخواست برای کسی درد و دل کنم، سرمو کج کردم و گفتم : بزن

    بار غم و غصه م کم نشده بود، اما احساس سبکی میکردم ...
    تاثیر جلسات مشاوره وقتی معلوم شد که وقتی چند روز از نیومدن طاهره گذشت، حس نگرانی و دلتنگی باعث شد تا خودم به خونشون برم و تا شب پیشش موندم، وقتی به مشاور گفتم، احساس رضایت کرد و تشویق به ادامه ی این کار و حتی چند تور گردشگری یک روزه رو بهم پیشنهاد کرد...
    تو این مدت اینقدر تو خودم غرق بودم و به مشکلاتم فکر میکردم که متوجه تغییر حال طاهره نبودم، دائم از احساس خستگی و سرگیجه شکایت میکرد ، با اینکه غذاش زیاد شده بود، اما لاغر میشد...
    این قضیه وقتی نگرانم کرد که یک روز ظهر که ناهار رو خوردیم، ازم پرسید : برنامه ت چیه؟
    استفهام آمیز گفتم : برنامه ی چی؟
    - برای چهلم بابات میگم
    - حالا تا چهلم بابا
    - هفته ی دیگه س ها ... نمیخوای بری با عموت آشتی کنی؟
    سرمو پایین انداختم و گفتم : من که قهر نکردم، اونا خودشونو ازم کنار کشیدن
    - شاید اون موقع داغ بودن، الان آروم شدن، یه شب شام برو خونشون
    - اگه برم بیرونم میکنه
    با اخم گفت : هیچکس مهمون رو از خونه ش بیرون نمیکنه، حتی دشمنش باشه
    به فکر فرو رفتم، طاهره که اینطور دید، ادامه داد : اصلا خدا رو کجا دیدی؟ شاید عموت از خر شیطون پایین اومد ... با اینکار تو اونم شرمنده میشه
    نگران گفتم : اگه اوضاع بدتر شد چی؟
    - بدتر نمیشه، اینجوری به هم وصل میشید ... هیچ عمو و عمه و خاله و دایی ای از خواهرزاده ها و برادرزاده هاش دل نمیبره
    پوزخندی زدم و گفتم : تو حق جو ها رو نمیشناسی ... اینقدر کینه ای هستند که به راحتی دل میبرن ... ( با بغض گفتم) ندیدی تو اون یک هفته با سم پاشی های عمو چجوری بهم نگاه میکردند؟ همه ازم متنفر بودن طاهره ( اشک ریختم) هیچکس باهام حرف نمیزد، انگار من بابا رو کشته بودم ... ( سرمو خم کردم و به زمین خیره شدم) نمیدونم، شایدم واقعا من کشتم، شاید من باعث مرگ بابا بودم...
    طاهره سریع جلو اومد و سرمو روی شونه ش گذاشت و گفت : نه فدات شم، باز چرا به این نتیجه رسیدی؟ اصلا من اشتباه کردم حرف زدم...
    یهو یه دستشو رو دلش گذاشت و یه دستشو جلوی دهانش و به سرعت به سمت توالت رفت...
    صدای عق زدنهای طاهره که با شدت و از اعماق وجودش بود منو ترسوند، در توالت رو باز کردم و با دیدن حالش وحشتم چند برابر شد ... چشمهای طاهره تا آخرین حد ممکن گشاد شده بود و سرش به عقب میرفت و با شتاب به جلو خم میشد و عق میزد .
    وقتی از توالت بیرون اومد، گفت : این سومین باره که اینجوری میشم
    ترسیده گفتم : سومین بار؟ اونوقت فاصله هاش کمه؟
    - شاید دو روز در میون ... خیلی بد بالا میارم
    - لباس بپوش بریم دکتر
    از جا پریدم و سریع آماده شدم، طاهره رنگ به رو نداشت و بیحال روی مبل نشسته بود، کمکش کردم لباسهاشو بپوشه و چادرشو روی ساعدم انداختم که گفت : بده سرم کنم
    تشر زدم : نمیخواد چادر بندازی سرت، خودتو نمیتونی جمع کنی
    بی هیچ حرفی همراهم شد، پله ها رو آروم و با احتیاط پایین میرفتیم که نزدیک بود سقوط کنه ، پرسیدم : سرت گیج میره؟
    فقط سرشو بالا و پایین کرد .
    مجبور شدم ماشین دربست بگیرم ، طاهره دلش میخواست بخوابه و بیحال بود، وقتی به درمانگاه رسیدیم، از بیمارهای دیگه خواهش کردم نوبتشونو به ما بدن ... اونها هم با دیدن وضع طاهره قبول کردند
    متاسفانه فشار طاهره خیلی پایین بود، دکتر براش یه سری آزمایش نوشت که اورژانسی انجام بده. منتظر شدم تا سرمش تموم شه، بعد با هم به خونشون رفتیم و تا اومدن مجتبی پیشش موندم .
    نگران حال طاهره بودم، اگه خدایی نکرده براش اتفاقی میافتاد، تنهای تنها میشدم.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 519
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,793
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 402
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,674
  • بازدید ماه : 44,121
  • بازدید سال : 317,557
  • بازدید کلی : 11,814,697