close
مجتمع فنی تهران
رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت چهارم (آخر)
loading...

رمان فا

  کم کم خونه رو برای ورود آرش باید آماده میکردم، هر جایی که ممکن بود آرش باهاش تماس داشته باشه رو با موادی که بیمارستان در اختیارم گذاشته…

رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 272 سه شنبه 18 آبان 1395 : 1:34 نظرات ()

  کم کم خونه رو برای ورود آرش باید آماده میکردم، هر جایی که ممکن بود آرش باهاش تماس داشته باشه رو با موادی که بیمارستان در اختیارم گذاشته بود، ضد عفونی کردم، براش مسواک نرم خریدم و مسواک قبلیشو روانه ی سطل زباله کردم، دهان شویه و دستکش لاتکس یک بار مصرف و پنبه و ماسک و ... به اندازه چهار ماه تهیه کردم...
    دکتر گفته بود " بعد از پیوند تا 3 الی 4 ماه باید در یک اتاق قرنطینه باشه و شرایط همون بیمارستان رو واسش پیاده کنید . فقط یک ماه بعد و همچنین سه ما بعد از پیوند یه نمونه ی مغز استخوان گرفته میشه و بعد از اون دیگه احتیاج به نمونه ی مغزاستخوان نیست.................


    اوایل هفته ای یکبار باید آزماش خون بده و برای من بیارید ، بعدش فاصله ی بین نمونه گیری و ملاقات با دکتر زیاد میشه ... پاییز شروع شده، مراقب باشید که سرما نخوره . یکی از بیماریهایی که باعث خراب کردن پیوند میشه همین سرماخوردگیه پس مراقب باشید. "
    پدر آرش تخت خود آرش رو که برای وقتی بود که با پدر و مادرش زندگی میکرد رو فرستاد .حالا با این شرایط سه نفری بسیج شده بودیم و اتاق روبرویی رو که خالی بود، برای آرش آماده میکردیم .
    پدر و مادرش رو دعوت به نشستن کردم و رفتم براشون چای بریزم ... مادرش روی زمین نشست و پاهاشو دراز کرد و دست هاشو روی زمین به طرف عقب، ستون بدنش قرار داد، انگار با این کار میخواست به کمرش استراحت بده...
    چای رو مقابلش گرفتم، از اون وضعیت خارج شد و در حالی که چای بر میداشت، چشمش به زمین افتاد و با تعجب پرسید : اینا موهای توعه؟
    رد نگاهشو دنبال کردم و به سرامیک جلوی آشپزخونه رسیدم و تایید کردم و گفتم : دیشب جارو برقی زدما، اینقدر که میریزه
    با وحشت گفت : این ریزش طبیعی نیست... فردا از دکتر پوستم وقت میگیرم میریم پیشش
    - دست شما درد نکنه
    - حالا من خیال کردم چند ماهه خونه رو جارو نزدی ... ببینم کف سرتو
    و خودش از پس سرم گرفت و جلو کشید ، بعد سرمو به طرفین چرخوند و گفت : خالی شده که
    - میریزه دیگه
    رو به پدرش گفت : ایرج کیفمو بده ببینم کارتش پیشمه؟
    چند دقیقه بعد، تلفن به دست، از منشی مطب وقت میگرفت ، قطع که کرد گفت : شانس آوردیم، امروز یه کنسلی داشتن، بعد از ملاقات آرش میتونیم بریم ویزیتت کنه
    ***
    هر چی گفتم که خودم میرم ، شما برید خونه استراحت کنید، خسته اید... فایده نداشت، انگار هر چی اصرار میکردم، پدر و مادرش سر سخت تر میشدند ...
    بلاخره سه نفری وارد سالن انتظار شدیم، واقعا موهای من اینقدر مهم شده بود که باید پدر و مادرش هم حضور داشتند؟!
    بعد از دو، سه مریض، نوبت ما بود و رفتیم داخل، دکتر، خانم مسنی بود که بسیار هم خوش برخورد بود، با دیدن مادر آرش از جا بلند شد و دست داد و گفت : جانم خانم سپاسی؟ مشکلتون چیه؟
    مادر آرش منو نشون داد و گفت : عروسم مشکل داره
    دکتر نگاهی به من انداخت و رو به مادر آرش گفت : دخترمون مشکلش چیه؟
    - ریزش مو
    به من نگاه کرد و گفت : روسریتو بردار ببینم
    روسریمو از سرم کشیدم، از جا بلند شد و بالا سرم ایستاد، کلیپسمو باز کرد و در حالی که اندکی هم موهامو میکشید، مشغول وارسی کف سرم شد، بعد سر جاش نشست و پرسید : رژیم لاغری گرفتی؟
    سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم : نه، اصلا
    خودکارشو لای انگشتهاش نگه داشت و گفت : این نوع ریزش فقط و فقط عاملش دو چیزه... استرس و تغذیه ... یعنی هم از اعصاب نشات میگیره هم از نرسیدن مواد مغذی به بدن ، معلومه طولانی مدت هم درگیر این دو مورد بودی، آره؟
    با خجالت گفتم : تقریبا
    پدر آرش سرشو پایین انداخته بود و پرزهای خیالی شلوارشو میتکوند، دکتر در حال نوشتن دارو توضیح داد : فعلا پیاز موهات به شدت سست شده، پس با کش و کلیپس و سنجاق نبندشون ، بذار رها باشن... الانم مده، ( دستشو تو هوا تکون داد) میبینی که، اکثر خانمها موهاشونو نمیبندن، فقط یه روسری سرشون میندازن
    خندیدم و گفتم : همسرم خوشش نمیاد، خودمم اینجوری دوست ندارم
    - پس کوتاه کن
    مادر آرش با افسوس گفت : حیفه!
    دکتر رو به مادر آرش گفت : چاره ای نیست، بهتر از کچلیه
    مادر آرش لبهاشو جمع کرد و دکتر ادامه داد : خب، برات قرص ویتامین ب و زینک نوشتم، کامل میخوریشون، یه شامپو ضد ریزش مو هم نوشتم که به داروخونه تاکید کن فقط همین نوعی که نوشتم بهت بدن، نه مشابه و این چیزا... از خوردن ماست کم چرب، برنج ایرانی، سبوس گندم و صد البته پیاز هم غافل نشو، ( نسخه رو به طرفم گرفت ) الان هم رفتی از منشی وقت بگیر، دو ماه دیگه بیا ببینم موهات تو چه وضعیه

    با افسوس خودمو تو آینه نگاه کردم... چهره م برای خودم خیلی غریب به نظر میرسید ، قیافه م کاملا پسرونه شده بود، کم مونده بود گریه م بگیره، تازه قسمتهای خالی سرم بیشتر نمود پیدا کرد ، ای کاش موهامو کوتاه نمیکردم، مخصوصا فردا که آرش از بیمارستان مرخص میشد ، مثل چی پشیمون بودم...
    مادر آرش سرشو با تاسف تکون داد و گفت : حیف اون موها
    جوری که انگار برام مهم نبوده، گفتم : اشکال نداره، رشد موهام خوبه، دوباره بلند میشه
    ولی خودم به این " اشکال نداره " ش هیچ اعتقادی نداشتم.
    شالمو سرم انداختم و خواستم هزینه شو پرداخت کنم که گفتند حساب شده ... کیف پول به دست به مادر آرش نگاه کردم و گفتم : چرا زحمت کشیدید مامان؟
    بازومو گرفت و به طرف در خروجی کشوند و همینطور که میرفتیم، گفت : چه فرقی میکنه؟ بدو دیر شد تا تو بری حموم و این خورده موها رو بشوری یکی، دوساعتی گذشته ... دوباره اون پسره بخت النصر میشه
    دزدگیر رو زدم و خندیدم و گفتم : اوو ... مامان جان مگه چقدر مو برام مونده دیگه؟
    در ماشین رو باز کرد و نشست، من هم پشت فرمون نشستم و سوییچ رو در جاش قرار دادم که گفت : واقعا حیف شد
    با صدای بلند خندیدم و گفتم : اینقدر که شما ناراحت شدید، خودم ناراحت نشدم
    راهنما زدم و حرکت کردم ، گفت : خوشگلی زن به موهاشه
    - فعلا که کچل شدم
    - چی شد که اینجوری شد؟
    دنده رو عوض کردم و گفتم : بی مادری برای یه دختر خیلی سخته، وقتی از بچگی بدبختی پشت بدبختی بیاد، همین میشه دیگه، حالا ریزش مو که خوبه... شانس آوردم چیز دیگه نگرفتم
    آهی کشید و گفت : آره خب، میفهمم چقدر عذاب کشیدی، من باردار بودم که مادرم به رحمت خدا رفت
    - آرشو باردار بودید؟
    - نه، بچه اولم بود، سقط شد... شوک از دست دادن مادرم به قدری بود که تا چند سال نتونستم بچه دار بشم، کم خونی و کمبود ویتامین هم که داشتم، دیگه نور علی نور شده بود
    آهی دیگر کشید و گفت : منظورم اینه مرگ عزیز خیلی سخته، عواقب بدی داره
    چشمامو ریز کردم و لبخند درد آلودی زدم و گفتم : میگذره ... یه بار به بابام گفتم، شما نباشید میخوام دنیا هم نباشه، گفت من میرم و خواهی دید که دنیا هنوز هست ، الان میبینم راست میگفت، دنیا هنوز هست، با بدبختی های بزرگ تر و جانکاه تر
    دستشو روی دست راستم که روی فرمون بود گذاشت و گفت : درسته که پدر آرش بهتون بد کرد، ولی ببخشش، ما رو مثل پدر و مادرت بدون
    لبخند اطمینان بخشی بهش زدم و گفتم : همینم هست مامان جان، من بابا رو بخشیدم... بخشیدم که بهش میگم بابا... و الا بعد از فوت پدرم، وقتی دیدمش، آقای سپاسی خطابش کردم... من به جز پدرم کسیو نداشتم، درسته که ما هم اشتباه کرده بودیم، بلاخره دروغ گفته بودیم و از راه درستی وارد نشده بودیم، اما اون شب من به بابا التماس کردم، گفتم بابام مریضه، ولی اعتنا نکرد و اون اتفاقات افتاد... بعد از مادرم... بگذریم، گذشته رو چال کردم
    - چی شد که مادرت فوت شد؟
    - سکته کرد ، بابام که افتاد زندان، ...
    - زندان؟
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم : خب آره، مگه آرش بهتون نگفته بود؟
    - نه
    خاک بر سرم، فکر میکردم میدونن... حالا دچار سو تفاهم نشن؟! آب دهانم رو قورت دادم و گفتم : به خاطر قتل غیر عمد
    هیچم غیر عمد نبود، ولی حالا که خراب کرده بودم، باید درستش میکردم ... پرسید : تصادف کرده بود؟
    - بله... پول دیه رو نداشتیم، مامانم فکر کرد اعدامش میکنن سکته کرد
    دستشو تو هوا تکون داد و گفت : ولش کن، دیگه نگو... واسه کسی هم دیگه تعریف نکن، بین خودم و خودت بمونه... خدا رحمتشون کنه، پشت مرده حرف نزنیم... اصلا منم اشتباه کردم پرسیدم
    یعنی متوجه دروغم شد؟ صد در صد ، دروغ به این تابلویی! دستش درد نکنه که به روم نیاورد... ولی عجب آدم ساده ای ام من، فکر میکردم این موضوع رو میدونن و اومدن خواستگاریم، نگو روحشونم خبر نداشته، ای آرش زرنگ
    
    بعد از تحویل گرفتن لیست بلند بالای برنامه ی غذایی ، بلاخره آرش رو ، به قول سعید، تحت تدابیر شدید امنیتی آوردیم خونه ... لباس ضد عفونی شده و ماسک و کلاه و... اینا چیزایی بود که باعث شد، سعید بگه : داداش دست و صورتتم بپوشون، بیرون شیمیایی زدن
    و با این حرف، پدرش بعد از هفته ها خندید.
    وقتی وارد خونه شد و اتاقی که واسش در نظر گرفته بودیم رو دید، چهره در هم کشید و گفت : عه! من تو اون یکی اتاق راحت تر بودم
    مادرش اخم کرد و گفت : شرمنده، این اتاق رو برات ضد عفونی کردیم، باید باهاش سر کنی
    قبل از ورود به اتاق، یه نگاه اجمالی به خونه انداخت و گفت : دلم برای اینجا تنگ شده بود
    پدرش گفت : برای شرکت چی؟ دلت برای اونجا تنگ نشده؟
    آرش به شوخی گفت : چه فایده؟ اخراجم کردند که
    پدرش متاثر گفت : اونجا مال خودته، مدیریت عامل اونجا فقط خودتی، به کسی نمی سپارمش
    سعید سریع گفت : من چی؟ من!
    - شرمنده، صندلیت اشغال شده
    سعید مشتشو جلوی دهانش گرفت و گفت : ای دل غافل، پس من به جارو کشی خیابونها ادامه بدم؟
    - ادامه بده
    - دلتون نمیسوزه؟ هوا داره سرد میشه ها! دو فردا دیگه از سرما استخوان میترکونم
    - مگه خونت از اونهایی که این کار رو میکنن رنگی تره؟ در ثانی ، مگه شغل بدیه؟ از نظر من خیلی هم شرافتمندانه س ، دست اینهایی که این شغل رو دارن باید بوسید
    سعید خیلی جدی پشت دستشو به طرف پدرش گرفت و گفت : پس ببوسش
    پدر آرش محکم زد پشت دست سعید و گفت : چقدر تو پر رویی سعید... پدر صلواتی من که میدونم این کاره نیستی
    سعید در حالی که پشت دست ضربه خورده شو میمالید گفت : جدا من نیام شرکت؟ من که جیک و جیک میکنم برات؟!
    پدرش خندید و گفت : چرا، بیا... میخوام نگهبان رو بازنشسته کنم
    سعید مایوس روی مبل نشست و گفت : نخواستیم اصلا ... خب بگو باند بازیه دیگه ( به آرش اشاره کرد) آقا زاده ها تو الویتن
    پدر آرش دست سعید رو گرفت و از روی مبل بلندش کرد و گفت : بسه دیگه پاشو، اینجا تا سه ماه قانون بیمارستان رو داره، آرش ملاقات ممنوعه
    سعید که با فشار دست پدر آرش به جلو در حرکت بود، سرشو به عقب آورد و گفت : ایرج جون پس چرا خودت اینجایی؟
    - منم دارم میرم
    - خانم ها هم باید برن
    - برو پسر، اینقدر حرف نزن
    سعید که حالا جلوی در ورودی بود با کولی بازی گفت : آرش، عشقم! دارن ما رو از هم جدا میکنن، ولی من به پات میمونم، حتی اگه گیسام رنگ دندونام بشه ( صداشو زنونه کرد) نری با یکی دیگه ازدواج کنیا ذلیل مرده
    پدر آرش در حالی که میخندید و در رو میبست از ما خداحافظی کرد و با سعید رفتند.
    مادر آرش گفت : من میرم آب پرتقال بگیرم که با داروهات بخوری
    با دستم به اتاق اشاره کردم و به آرش گفتم : ببخشید که مجبوری اینجا باشی
    آرش به سمت اتاق رفت و گفت : لباسهاتو عوض کن بیا پیشم
    چند دقیقه بعد، به قول دکتر، ایزوله شده روی تخت نشستم، دراز کشیده بود، بلند شد نشست و اول با بهت ، و بعد بهت جاشو به اخم داد و گفت : سارا؟ موهات کو؟ چیکارشون کردی؟
    - میریخت، زدمشون
    - خودسر؟
    در همین حین مادرش با قرص و آب پرتقال تازه و طبیعی وارد اتاق شد و گفت : شلوغش نکن، دکتر گفت، من و بابات هم باهاش بودیم
    - دکتر؟
    با لبخند گفتم : خواستم باهات همذات پنداری کنم
    مادرش سینی رو داد دستم و گفت : زحمتشو بکش سارا جان
    آرش دوباره غر زد : این اتاق رو دوست ندارم
    - منم هر بار که میام این اتاق یاد فردای عروسیمون میفتم که منو اینجا زندانی کردی
    آرش با اخم و خنده گفت : که میخواستی بری دیگه؟
    - اوهوم
    - که زدی خودتو درب و داغون کردی دیگه؟
    - آره ولی چرا اینجوری شد؟ تو فیلمها خودشون رو میزدن به در، در باز میشد که
    آرش قهقهه سر داد و گفت : آخه عاقل! تو فیلمها همه از بیرون اتاق این کار رو میکنن، نه داخل... چهار چوب در جلوی ضربه رو میگیره نمیذاره قفل شکسته بشه
    لبهامو جمع کردم، به بینیم چین دادم و اخم کردم که خنده ش شدت گرفت و گفت : اینقدر اون روز بهت خندیدم... صدای ضبط رو زیاد کرده بودم که صدای خنده هامو نشنوی
    - هیع! بد جنس!...
    
    رسیدگی به بیمار خیلی سخت بود... حالا میفهمیدم چرا اکثر پرسنل بیمارستانها همیشه سرد و کلافه پاسخگو بودند، ما که یه بیمار داشتیم و دو نفر بودیم، خسته میشدیم چه برسه اونها که به ده ها، بلکه صدها بیمار رسیدگی میکردند.
    یک ماه و نیم گذشته بود و من و مادر آرش داشتیم از پا می افتادیم ...
    هر روز، دو بار ملحفه ی آرش رو عوض میکردیم و میشستیم و استریل میکردیم، نمیدونم داروهای آرش چی بود که طبق توصیه ی دکتر باید بعد از هر بار استفاده از سرویس های بهداشتی ،اونجا رو حسابی میشستیم و باز هم استریل میکردیم... با اینکه آرش دستکش میپوشید، اما باز هم تمام دستگیره های در رو ضد عفونی کرده بودم، دیگه داشتم وسواس میگرفتم... کارم به جایی رسیده بود که تمام ظرفهای کابینت رو هم ضد عفونی میکردم، حتی صدای مادر آرش هم در اومده بود.
    هفته ای یکبار، آرش رو میبردم بیمارستان تا آزمایش هاشو انجام بده، موقع رفتن، نمیذاشتم آرش دست به چیزی بزنه، در ماشین رو براش باز میکردم، مینشست و کمربند ایمنی و بعد در ماشین رو میبستم ، موقع بازگشت هم به همین ترتیب بود.
    دو بار پدر آرش خواست آرش رو ببره تا من هم استراحت کنم، که به دلیل همون وسواسی که به جونم افتاده بود، قبول نکردم و ترجیح میدادم خودم اینکار رو بکنم و همین رفت و آمدها سبب شده بود تا ترس از رانندگیم بریزه و کمی مسلط تر بشم.
    خوشبختانه همه چیز خوب پیش میرفت، شمارش پلاکت ها و گلبول های سفید و قرمز، همه به حد مطلوب بود و دکتر راضی بود ...
    یکبار حین این آزمایش ها، آرش پرسید : عذر میخوام دکتر، طبق فرمایشات قبلیتون که ممکنه روی باروریم تاثیر بذاره، آیا هنوز امکان این وجود داره؟
    دکتر با شیطنت به آرش نگاه کرد و گفت : بذار کامل سلامتیتو به دست بیاری... بعد فکر...
    بقیه ی حرفشو خورد و سرشو به سمت مخالف ما برگردوند و گفت : عجب!
    خنده م گرفت، آرش برای رفع سو تفاهم گفت : نه دکتر، سو تفاهم شده، خودم اون مورد رو رعایت میکنم، فقط برام سوال شد که هنوزم ممکنه باروریمو از دست بدم؟
    دکتر " آهان " ی گفت و در لفافه ادامه داد : فکر نمیکنم، اگه میگیم رو باروری تاثیر میذاره، چون خون باعث میشه که باروری صورت بگیره ، ( به برگه ی آزمایش اشاره کرد) اگه همین روند ادامه داشته باشه و مغز استخوانت پلاکت بسازه که داره میسازه و من خیلی از پیشرفت سلامتیت راضی ام، نه، مثل تموم زوج های سالم، میتونید بچه دار بشید... اصلا من تضمین میکنم... برید از حالا فکر کنید اسم بچه تون رو چی بذارید...
    وقتی سوار ماشین شدیم، از آرش پرسیدم : چرا اینقدر قضیه ی بچه برات مهمه؟
    خونسرد گفت : چون برای تو مهمه
    به سمتش برگشتم و با تعجب گفتم : من؟
    - نیست؟ برات مهم نیست
    - نه که نیست
    - اگه نیست چرا اینقدر برای دختر دوستت غش و ضعف میکنی؟
    چشمهامو گرد کردم و گفتم : آرش حورا فرق میکنه... واسه حورا غش و ضعف میکنم چون مادرشو دوست دارم، چون مثل خواهرم میمونه، و الا چرا برای امیر سام اینجوری نیستم... امیر سام بچه ی فوق العاده شیرین زبونیه، شیرین زبونیشو دوست دارم ولی تا حالا دیدی براش به قول خودت غش و ضعف کنم؟
    آرش ماسکی که روی بینی و دهانشو پوشونده بود رو پایین تا زیر چونه کشید و لبخند دلنشینی زد و گفت : نه، ندیدم ، اما نمیدونم چرا به فسقل بچه حسودیم میشه
    تو ذهنم هیچ جوابی نتونستم براش پیدا کنم، فقط از روی تاسف سر تکون دادم.


    شنوندگان عزیز توجه کنید، شنوندگان عزیز توجه کنید، ملاقات آزاد شد...
    این چیزی بود که سعید وقتی اومده بود به آرش سر بزنه، و وقتی که فهمیده بود دکتر اجازه داده ملاقات به تعداد محدود صورت بگیره، همون وسط پذیرایی ایستاده بود و به تک تک دوستان زنگ میزد و میگفت، همه هم طبق قراری هم که از پشت تلفن با همه گذاشته بود، بنا بر این شد که فردا که شب تعطیل بود، همه شب نشینی دور هم جمع شیم .
    موقع خداحافظی از ما، همینطور که به سمت در میرفت، دستهاشو بالا برد و با لحن با مزه ای گفت : ملاقات را خدا آزاد کرد ...
    تا عصر مادر آرش کمکم کرد تا هم به کارهای آرش برسم هم کیکی که برای شب میخواستم بپزم ، و تیرامیسو درست کنم و وسایل پذیرایی رو آماده کنم .
    هر چه اصرار کردم که شما و بابا هم باشید، قبول نکرد و گفت : نه مادر، شما جوونید، میخواهید با هم خوش باشید، منم میرم یه استراحت میکنم، نفس تازه میکنم، فردا صبح میام که تو هم یه ذره استراحت کنی
    و با پدر آرش رفت.
    سعید و پریسا اولین نفر از میهمان ها بودند که به خیال خودشون اومده بودند کمک... همون جلوی در بهشون مواد ضد عفونی کننده دادم تا دستهاشونو ضد عفونی کنند . بعد از اون هر کی وارد میشد، سعید جلوی در با مواد میرفت و قبل از ورود، با ادا و اطفار، محلول رو جلوی صورتشون میگرفت و میگفت : ایست، منطقه شیمیائیه، اول دستاتونو ضد عفونی کنید.
    به جز پیمان، که او هم به خاطر آرش خودشو رسونده بود ، بقیه رو نمیشناختم که سعید و آرش معرفی میکردند ...
    مسعود و نازنین ، علی و فرشته، پرهام و مرضیه... و در آخر کسی که با ورودش همه یکصدا دست زدند و گفتند : مضقونچی مون هم اومد
    آیدین بود با ساک گیتار به دست ...
    صحبتها بعد از احوال پرسی گل انداخته بود و همه خاطره ای مشترک از دوران به قول خودشون جوونی و جاهلی تعریف میکردند ، البته این خاطرات برای ما زنها تعریف میشد.
    بعد از سری سوم پذیرایی، پیمان گفت : سارا خانم کافیه، مثلا نمیخواستیم زحمتتون بدیم، بیایید بشینید، ما دیگه چیزی نمیخوریم
    همه هم متحد تایید کردند. کنار آرش با فاصله نشستم که مسعود گفت : آیدین؟ ابزار لهو لعبتو دکور آوردی؟
    آیدین پوست پرتغال رو داخل پیشدستی انداخت و گفت : فرصت شد؟ همش داریم میلمبونیم... تا شما تو ذهنتون آهنگهای درخواستیتون رو آماده کنید منم پرتقالمو بخورم
    پیمان با شیطنت به آرش نگاه کرد و گفت : من میدونم آرش چه آهنگی میخواد
    آیدین با اخم پرسید : چی؟
    - جزیره رو میخواد
    یهو همه آقایون شلیکی خندیدند، ما خانمها که متوجه نمیشدیم و گنگ به آقایون نگاه میکردیم، به آرش نگاه کردم، از چین کنار چشمهاش فهمیدم داره میخنده، طاقت نیاوردم و رو به جمع گفتم : قضیه چیه؟
    علی دوباره خندید و با سری که پایین انداخته بود خوند : خاطرات شمال محاله یادم بره...
    و باز همه خندیدند، مرضیه گفت : خب بگید ما هم بخندیم
    پرهام گفت : بگم؟ آرش بگم؟
    آرش با سر موافقت کرد که سعید گفت : نه بابا چی چی بگم؟ میخوای این آخرین باری باشه که آرشو میبینیم؟
    آرش ماسکشو زیر چونه ش کشید و گفت : چرا جو میدی؟ خب بذار بگه
    - جرات داری خودت بگو
    - پرهام بامزه تر تعریف میکنه
    سعید دهان باز کرد که حرف بزنه، اما پرهام نگذاشت، خودشو کمی به جلو کشید و گفت : آقا میگم
    همه سرها به طرف پرهام برگشت ، پرهام کف دستاشو به هم کوبید و گفت : این آقا آرش ما، چه زمان دبیرستان، چه زمان دانشجویی! آقا دختر میدید، غش میکرد...
    آرش میان حرفش دوید و گفت : پرت و پلا چرا میگی؟
    پرهام رو به بقیه آقایون پرسید : نمیکرد؟ غش نمیکرد؟
    همه با سر تایید کردند : چرا، چرا، راست میگه
    سعید به آرش گفت : واسه همین میگفتم نگه، داداش من، غش میکردی دیگه
    پرهام گفت : حالا بقیه ش...
    دوباره توجه ها به پرهام جلب شد که ادامه داد : عاشق یه دختره شد، البته دختره خودش به آرش پیشنهاد دادا، ولی آرش هم ازش بدش نمیومد، شد عاشق سینه چاکش، یه سفر رفتیم ارومیه ، اونجا بهش خبر رسید دختره تو زرد از آب در اومده، هیچی دیگه ، هر جا آرش رو میدیدی، داشت این آهنگ رو گوش میکرد... هر بار هم که آیدین میگفت آهنگ درخواستی میزنم، آرش میگفت جزیره... اینها همه گذشت تا اینکه رفتیم شمال
   
    سعید سریع گفت : خب بسه! آیدین هم که پرتقالش رو خورد، آیدین جون بجمب
    خانمها اعتراض کردند که تا آخر تعریف کنه، من هم از کنجکاوی داشتم میمردم اما دلم میخواست بعدا از خود آرش بپرسم .
    سعید در جواب کنجکاوی خانمها گفت : تا اینکه رفتیم شمال و آرش آنجا بود که طرف را فراموش کرد و آدم شد ... و همه چیز به خوبی و خوشی پایان یافت ...
    و کف دستهاشو به هم کوبید و باز کرد و گفت : تموم... دیگه راجع بهش نشنوم
    آیدین دستهاشو با دستمال کاغذی پاک کرد و گیتار رو از جلدش بیرون کشید و با ژست ماهرانه ای به دست گرفت و گفت : خب حالا آهنگ درخواستی
    همه گفتند : یه چیزی خودت انتخاب کن بخون دیگه
    - ملایم باشه یا تند؟
    خانم ها گفتند " ملایم " اما آقایون میگفتند " شاد و تند " ، آیدین گفت : از اونجایی که خانم ها مقدم هستند ملایم میخونم
    به سیمهای گیتار خیره شد و شروع به نواختن کرد و خوند :
    بمون ای فصل خوب قصه های عاشقانه
    بمون ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه
    بمون ای همصدای لحظه های خواب و رویا
    صدای پای بودن توی رگ هام تو نفس هام
    چه سخته بی تو رفتن
    چه سخته بی تو موندن
    نمیشه این جدایی باور من
    وداع آخرین
    جدایی در کمین
    غروب لحظه های واپسینه
    همیشه قصه های آشنایی ناتمومه
    تموم لحظه های با تو بودن پیش رومه

    علی معترض گفت : حالمون گرفته شد داداش، یه چیز عاشقانه بخون
    آیدین لبخند تلخی زد و پرسید : با همین سبک؟
    - حالا هر سبکی... عاشقانه باشه بابا
    سعید گفت : سارا خانم چراغها رو خاموش کن، بقیه هم چشمهاتونو ببندید، شاید ابراز احساسات زد بالا
    آرش توبیخی صداش زد که سعید گفت : آخ ببخشید، حواسم نبود تو جزام داری باید ازمون فاصله بگیری
    آرش ماسکشو از روی صورتش پایین کشید و چیزی برای آیدین لب زد، آیدین هم سر انگشتهاشو روی چشمهاش گذاشت و گیتار رو جابجا کرد و داشت سیمهاشو کوک میکرد، آرش دستشو به سمت من دراز کرد که دستمو تو دستش بذارم، وقتی تردیدم رو دید گفت : بیا، یه بار که چیزی نمیشه
    فاصله مو کمتر کردم و دستمو تو دستش گذاشتم، آیدین که شروع به خوندن کرد، آرش دست من رو بیشتر فشرد

    ای تو بهانه واسه موندن
    ای نهایت رسیدن
    ای تو خود لحظه بودن
    تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
    ای همه خوبی همه پاکی
    تو کلام آخر من
    ای تو پر از وسوسه عشق
    تو شدی تمامی زندگی من

    اسم تو هر چی که میگم
    همه تکرار تو حرفهای دل من
    چشم تو هر جا که میرم
    جاری تو چشمهای منتظر من

    ای تو بهانه واسه موندن
    ای نهایت رسیدن
    ای تو خود لحظه بودن
    تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن

    تو رو اون لحظه که دیدم
    به بهانه هام رسیدم
    از تو تصویری کشیدم
    که اون و هیچ جا ندیدم
    تو رو از نگات شناختم
    قصه از عشق تو ساختم
    تو رو از خودت گرفتم
    با تو یک خاطره ساختم

    ای تو بهانه واسه موندن
    ای نهایت رسیدن
    ای تو خود لحظه بودن
    تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن
    ای همه خوبی همه پاکی
    تو کلام آخر من
    ای تو پر از وسوسه عشق
    تو شدی تمامی زندگی من

    شب خوبی بود، خیلی خوش گذشت، بعد از اینهمه تنش و استرس و ناراحتی، واقعا به این جمع دوستانه و شاد و صمیمی نیاز داشتیم، آرش هم انگار روحیه گرفته بود...
    آخر شب پرسید : میخوای تو اون اتاق تنها بخوابی؟
    با شیطنت گفتم : نه، زنگ میزنم فک و فامیلامون هم بیان
    - بیا نخوابیم، تا صبح بیدار بمونیم
    - نه آرش جان ، اینجوری مریض میشی
    - یه شب که هزار شب نمیشه، در ثانی... من که همش روی اون تخت ولو ام... دلم عجیب صحبت میخواد، یه درد و دل حسابی... دلم برای تنهایی هامون تنگ شده، امشب هم که فرصت خوبیه ، هان؟
    خودمم دلم صحبت و درد دل میخواست ، که عقده هامو بریزم بیرون ... موافقت کردم و رفتم ملحفه و متکاشو از روی تخت آوردم و روی زمین وسط پذیرایی پهن کردم و گفتم : پس دراز بکش
    - تو هم کنارم دراز بکش
    خودمو استریل کردم و کنارش دراز کشیدم، هر دو طاق باز بودیم و رومون به سقف بود ...
    دستشو از زیر گردنم رد کرد و سرم روی بازوش قرار گرفت و گفت : هر چی تو دلته بریز بیرون
    - چیزی تو دلم نیست، سوال تو سرمه
    - با این که میدونم چیه؟ ولی بپرس
    - اینی که پرهام تعریف کرد...
    خندید و گفت : میدونستم...
    بعد جدی شد و گفت : برعکس تموم پسرها، من خیلی احساساتی ام سارا، اگه با دختری چند بار سلام و علیک میکردم، بار اول نه، بار دوم بهش وابسته میشدم ... تازه دانشجو شده بودم و برای بابا هم کار میکردم و دستم تو جیب خودم بود، با اولین حقوق هام که جمع کرده بودم میخواستم یه ماشین مدل بالا بخرم، بابا که فهمید گفت کمکت میکنم، بهت پولشو میدم و خورد خورد از حقوقت کم میکنم، منم که عشق اون ماشین رو داشتم، قبول کردم و رفتیم نمایشگاه و بابا جیرینگ پولشو پرداخت کرد... از فرداش که میخواستم برم دانشگاه با اون ماشین صفر عروسک میرفتم، اکثر دخترا هم که برای پسرهایی که وضع مالیشون خوبه جونشونو هم میدن، ما پسرها هم که بدمون نمیاد ، خلاصه ... تازه با اون ماشین توجه ها بیشتر جلب شد، خب خام بودم، کسی هم بدش نمیاد تو مرکز توجه باشه، منم یکیش...
    چند ماهی گذشت تا اینکه یه روز که هوا بارونی بود، یکی از دخترا اومد گفت میشه منو برسونید؟
    منم از قبل دختره رو نشون کرده بودم، خوشم میومد ازش، سنگین نبود، ولی یه جوری بود که توجه همه بهش جلب میشد، همه پسرها دوست داشتن باهاش باشن اما به کسی محل نمیداد . از اینکه سوار ماشینم بشه و پسرهای دیگه ببینن که نگین دانشگاه به من افتخار داده، تو دلم عروسی بود ...
    این رسوندن شد مقدمه سلام و علیکمون و هر بار که همدیگه رو میدیدیم، حالا چه با سر چه با زبون، بهم سلام میدادیم... چند هفته ای گذشت و یه روز با بغض و قیافه غمگین اومد و گفت : آقای سپاسی میشه دیگه به من سلام ندید؟
    گفتم یعنی چی؟ چه ربطی داره؟ گفت پسرها برام حرف در آوردن که ما با هم سر و سری داریم ، به این شایعات پایان بدید... منم گفتم باشه، ولی بعد که با خودم فکر کردم، گفتم چه اشکالی داره سر و سری باشه بینمون؟ رفتم پیشش و بهش پیشنهاد ازدواج دادم، اونم در جا قبول کرد و گفت بیشتر با هم آشنا شیم، منم گفتم باشه چه خیالیه؟... خلاصه ش کنم، دو سه ماه بعد گفت به خانواده م گفتم و اونها گفتند اگه واقعا تورو میخواد یه چیزی به نامت کنه، گفتم من الان چیزی ندارم که به نامت کنم، اونم پیشنهاد داد ماشینتو به نامم کن، به محض اینکه بابام اینا سندشو دیدن میریم برمیگردونم به نام خودت... منم ساده! قبول کردم... یک هفته بعد با بچه ها رفتیم ارومیه، بهش گفته بودم میرم، به محض اینکه رسیدیم بهم اس ام اس داد و گفت حالا بگرد دنبالم، از اولش هم خودتو نمیخواستم واسه پولت نقشه کشیده بودم... یه عبارت ببو گلابی هم بارم کرد... از طرفی هم بابام همش سراغ ماشینمو میگرفت که میگفتم دست یکی از بچه هاس، میگفت پس بگیر، ماشین چند صد میلیونی بلایی سرش بیاد میخوای چیکار کنی؟ اگه خودت بلا سرش بیاری حرفی نیست ولی واسه یکی دیگه زوره... حالا مونده بودم به بابام چی بگم؟
    یه ماهی که گذشت بابا هم خیلی پا پیچم شد، مجبور شدم اصل قضیه رو بگم، بابا خیلی عصبانی شد، به قولی تمام پولامو بلوکه کرد، کارت بانکیم رو هم ازم گرفت.
    زنگ زد به وکیل و اونم گفت چون به نامش شده نمیشه کاری کرد. خلاصه اینکه بیچاره شدم
    میون حرفش گفتم : پس اشتباه نوجوونیت همین بود؟
    - آره
    - پس چرا میگی نوجوونی؟ دانشجو که نوجوون نیست
    - چون عقلم اندازه ی نوجوون بود، منم دیگه از خودم بدم اومده بود، به همه میگفتم نو جوونم ، چون واقعا یه نو جوون پونزده، شونزده ساله عقلش از من بیشتر کار میکرد
    - قضیه شمال چی بود؟
    - اونجا دیدمش... به قصد کشت گرفتم زدمش، ازم شکایت کرد، به خاطر یه دندون و دماغ و دستش که از آرنج در رفته بود مجبور شدم چقدر دیه بدم
    با تعجب و وحشت به آرش نگاه کردم و گفتم : واقعا زدیش؟
    سرشو به معنی آره تکون داد و گفت : بعد از اون بابام مثل سایه باهام بود، اگه هم نبود.. تند تند چکم میکرد و باید بهش گزارش میدادم
    - آرش باورم نمیشه... تو زدیش واقعا؟
    - عصبانی میشدم نمیتونستم خودمو کنترل کنم، حالاشم یه وقتایی فکر میکنم نمیتونم، ندیدی اون شب چجوری یقه بابامو گرفتم؟ اگه خودمو کنترل نمیکردم زده بودمش... اما این اتفاق دو چیز رو تو من تقویت کرد، یکی اینکه دیگه طرف دختر جماعت نرم، یکی هم اینکه دیگه دست رو کسی بلند نکنم ... میدونی چی شد که بهت دل بستم؟
    مشتاق نگاهش کردم که گفت : وقتی میدیدم عزت نفس داری و با تمام سختگیری های من، ازم نمیخوای که باهم بریم شرکت و توقع نداری از شرکت تا خونه با هم بیایم... خنده داره ولی من از این اخلاقت خوشم اومد، یعنی اولش دلم سوخت برات، قبل از اینکه برای بار اول برم ایتالیا و ازت پرسیدم دلت نمیخواد خارج از کشو زندگی کنی، و تو گفتی کشورتو دوست داری... فهمیدم واقعا به خاطر پولم نیست که وارد زندگیم شدی، عابر بانکمو دادم بهت، موبایلم دست سعید بود و پیام برداشت وجه براش میومد، تو فرصت داشتی که حسابم رو خالی کنی، اما مبلغ هایی که برداشت میشد و سعید بهم میگفت، نشون از این داشت که برای خرید مایحتاج خونه بوده و لا غیر... از قبل هم که تو مراسم خواستگاری دلم برات لرزیده بود، دیگه فهمیدم یه ذره رو لجباز بودنت کار کنم، میشی همونی که من میخوام، میشی عزیز دل من...

    بعد از اون مهمونی دوستانه، روحیه ی آرش روز به روز بهتر میشد...
    اگه ظاهرشو نمیدیدیم، فراموش میکردیم که بیماره ...
    آخرین نمونه برداری از مغز استخوانش هم انجام و دیگه مطمئن شدیم پیوند با موفقیت صورت گرفته...
    دوز و تعداد دارو ها کمتر شد، از حالت مراقبت ویژه هم خارج شد ... حالا میتونست از خونه بره بیرون، تو هوای آزاد پیاده روی کنه، بره سرکار... همه اینها مشروط بر این بود که مواظب باشه سرما نخوره
    من هم برای جلوگیری از سرماخوردگی، پارچ پارچ آب پرتقال به خوردش میدادم ... غر میزد ولی انگار که خودش هم ترس از هدر رفتن زحمات باشه، مجبوری مینوشید...
    چند روزی بود که دائم دستش به سر و صورت و بدنش بود و از حس خارش شکایت داشت ، گاهی میگفت : دیگه انگشتهام درد میکنه اینقدر خودمو خاروندم
    گاهی هم با این خارش ها اینقدر کلافه میشد و همچین منو صدا میزد که فکر میکردم چه اتفاقی افتاده؟
    وقتی کنارش میرفتم، پشتشو بهم نشون میداد و میگفت : کتفمو بخارون
    هم زمان که کتفشو میخاروندم، خودش هم پس سرشو میخاروند ... محکم و با حرص...
    کم کم نگران میشدم که نکنه عوارض پیوند باشه، چون یکی از عوارضش بثورات جلدی و خارش بود ...
    پیراهنش رو بالا زدم ، چند رد قرمز روی بدنش بود ، لحظه ای بعد یاد این افتادم که جای ناخن های منه و خیالم راحت شد ...
    وقتی دید با دقت روی بدنش خم شدم و پوستشو نگاه میکنم، غر زد : چیکار میکنی سارا ؟ بخارون بابا، کلافه م کرد
    -عه خب یه دقیقه صبر کن، مثل این معتادها فقط نشسته یه گوشه خودشو میخارونه غر میزنه
    - داره کلافه م میکنه، نکنه یه مرض جدیده؟
    یهو با ذوق زایدالوصفی گفتم : آرش!... موهات...! موهات داره در میاد
    خودش هم ذوق کرد و گفت : جدی؟ یا میخوای دلمو خوش کنی؟
    - باور کن جدی میگم، اصلا دستتو ببین... چطور خودت متوجه نشدی؟
    - تو این مدت به بی مویی عادت کردم، فکر کردم دیگه موهام در نمیاد
    - اتفاقا... من خیلی ها رو دیدم که تازه بعد از شیمی درمانی موهاشون پر پشت تر و بهتر هم شده ... اصلا بدن مو سازه
    دوباره خودشو شروع کرد به خاروندن که ازش فاصله گرفتم و همونطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم : با معتادین همذات پنداری کن، بهت خوش بگذره
    ملتمس و طلبکار گفت : بیا کمکم کن نامرد
    - به من چه... تازه دارم حسودی هم میکنم
    - آخه حسودیت واسه چیه؟
    به سرم اشاره کردم و گفتم : تو موهات داره در میاد ولی من همچنان کچلم
    - برات کلاه گیس میگیرم ، فقط بیا پشتمو بخارون
    مثل بچه تخس ها گفتم : نمیخوام، موهای خودمو میخوام
    با لحن بامزه ای، شاکی گفت : بابا مگه موهات دست منه ؟
    خنده م گرفت، دلم هم براش سوخت، رفتم و همونطور که پشتشو میخاروندم، طلبکار گفتم : دست تو بود، اگه نمیرفتی و تنهام نمیذاشتی که موهام نمیریخت
    - الان دلیل ریزش موهات منم؟
    - بله... منو تنها گذاشتی تشریف بردی ایتالیا ... حالا هم به ایتالیا جونت بگو بیاد بخارونتت
    ریز خندید ... صدای خنده شو نمیشنیدم اما لرزش شونه هاش معلوم بود داره میخنده ...
    - شرمنده، اگه همینجوری وایسم اینجا شام نداریم
    - ولش کن، املت میخوریم
    - من میتونم املت بخورم ولی شما امشب سوپ کدو داری
    قیافه شو جمع کرد و رو به سقف گفت : خدایا! کی تموم میشه؟
    و به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول ادامه ی کارم شدم...
    دلم براش میسوخت... تحملش تا اینجا فوق العاده بود.
    یک هفته بود که آرش میرفت شرکت...
    با رویش موهاش انگار اعتماد به نفس پیدا کرده بود ، اما همچنان از کلاه استفاده میکرد .
    تو این چند ماه، به حضور آرش در کنارم عادت کرده بودم و حالا به معنی واقعی کلمه حوصله م تو خونه سر میرفت ، مخصوصا اینکه هوا به شدت ابری بود و دلگیر ...
    شال و کلاه کردم و به قصد شرکت از خونه بیرون زدم، میخواستم آرش رو غافلگیر کنم ، اما همین که به سر خیابون رسیدم، نظرم عوض شد ...
    موبایلمو از جیب پالتوم بیرون کشیدم و شماره ی طاهره رو گرفتم و وقتی مطمئن شدم خونه س، راهمو به سمت خونه ی طاهره کج کردم...
    ساعتی بعد، حورا در آغوشم بود و من غرق لذت بودم ...
    کودک آرومی بود، گاهی سینه خیز تا مسیری میرفت و بعد دستهاشو ستون بدنش میکرد و اطراف رو میکاوید ... و لحظه ای بعد دستاشو از هم باز میکرد و با سینه روی زمین می افتاد و سرشو دوباره به اطراف میچرخوند ، زیادی هم که حوصله ش سر میرفت، جغجغه شو به لثه هاش میکشید...
    با این کارش خنده م گرفت و گفتم : تو هم مثل عمو آرشت خارخارو شدی؟
    نگاهم میکرد و اصوات نامفهومی از گلو خارج میکرد که میگفتم : بله، همون که شما میگی درسته
    طاهره معترض گفت : اصلا با من حرف نزدیا... از وقتی اومدی سرت با این گرمه
    - آخه طاهی ببین چه مظلوم نگاه میکنه! ساکت هم که هست، آدم دوست داره بچلونتش
    طاهره قندی از قندون برداشت و گفت : ببخشید که تا حالا نتونستیم بیایم دیدن شوهرت، باور کن حورا تازه خوب شده، از وقتی به دنیا اومد تا همین چند وقت پیش مدام بالا میاورد ...
    - خب منم نتونستم بیام دیدنت، این به اون در
    - تو به مریض رسیدگی میکردی، منم توقعی نداشتم ازت
    حال مادرشو پرسیدم که گفت هنوز تو شوک از دست دادن مادرشه، از طرفی هم حسین رفته بود سربازی و پدرش هم با وجود بازنشستگی جایی مشغول به کار شده ... یهو دور مادرش خلوت و افسردگیش تشدید شده بود .
    بعد از کلی حرف زدن، طاهره با یه پیاله سرلاک برگشت و حورا رو روی پاش خوابوند که گفتم : بده من بهش میدم
    تعارف کرد که در جواب گفتم : نه، دوست دارم
    سرلاک خوردن حورا منو یاد کارتون پینگو می انداخت... همون پنگوئن خمیری که هیچوقت با دهان بسته غذا نمیخورد...
    اینقدر سرم گرم حورا و شیرین کاریهاش شده بود که گذشت زمان رو فراموش کرده بودم.
    صدای زنگ موبایلم و دیدن صفحه و شماره ی آرش، باعث شد سر بلند کنم و با دیدن عقربه های ساعت بزنم تو سرم ...
    جواب دادم، عصبانی و بدون سلام گفت : کجایی؟
    تند گفتم : خونه طاهره
    - ساعت چنده؟
    - بخدا زمان از دستم در رفت، الان میام خونه

    فکرم مشغول آرش بود که پام به خونه برسه کلی باید جواب پس بدم.
    بارون گرفته بود و ایجاد ترافیک کرده بود ... من هم که سوار تاکسی شده بودم و باید چقدر از راه رو پیاده میرفتم ...
    عجب کاری کرده بودم ! کاش به آرش میگفتم بیاد دنبالم، یا اینکه حواسم به ساعت بود...
    صدای بوق ماشینها رو اعصابم بود، مخصوصا ماشین کناریم که مدام بوق میزد ... خانمی که بغل دستم نشسته بود ، به ساعدم زد و وقتی نگاهش کردم، گفت : اون آقا انگار با شما کار داره
    به جهت دستش نگاه کردم و با کمال تعجب رضا رو دیدم که کنار تاکسی ، سمت راست من کمی عقب تر توقف کرده بود ...
    با دستش اشاره کرد برم تو ماشینش، با سر اشاره کردم " نه " و لب زدم : ممنون
    شیشه رو پایین کشید که من هم همینکار رو کردم که پرسید : آرش کو؟
    آروم گفتم : خونه، منم خونه طاهره بودم، دارم برمیگردم
    - بیا با هم بریم
    - راهت دور میشه، ممنون
    - داشتم میومدم خونه ی شما، بیا، تعارف نکن
    اول کمی تردید داشتم ولی وقتی گفت : باور کن میخواستم بیام خونتون، خوب شد دیدمت ، اگر هم نیای من همون مسیر رو دارم میرم، با آرش کار دارم
    کرایه رو حساب کردم و سوار ماشینش شدم، بعد از احوال پرسی از سامیه و مادر و خواهرش ... گفت : حال همه رو پرسیدی به جز یه نفر
    خوب میدونستم منظورش چیه؟! گفتم : اون یه نفر منو از خونه ش بیرون کرد و گفت دیگه پا تو خونه ش نذارم
    - بابا سنش بالاس، سن که میره بالا آدمها بچه میشن
    سکوت کردم که گفت : بابا خیلی عوض شده ، الان دیگه دلش حسابی برات تنگ شده
    نگاهش کردم و با تمسخر گفتم : یهو چی منقلبش کرد؟
    - من هیچی، صحبتهای مامان
    رومو برگردوندم و به جلو خیره شدم و گفتم : ممنونم ازتون، ولی کاش میذاشتید خودش واقعا و قلبا دلش تنگ بشه، نه صحبتهای شما تحت تاثیر قرارش بده
    - فکر میکنی ما چی گفتیم که بخواد تحت تاثیر قرارش بده؟
    ابروهامو بالا انداختم و گفتم : نمیدونم!
    راه کمی باز شد و حرکت کرد، دوباره ایستاد و ترمز دستی رو کشید و گفت : از عید بد اخلاق تر شده بود، همش میگفت از سارا که خبر ندارید؟ خونه ش که نرفتید؟
    ما هم که واقعا ازت خبر نداشتیم، میگفتیم نه... تا چند وقت پیش...
    دوباره ماشینها کمی به جلو رفتند که رضا تو مسیر ماشین رو به خیابون فرعی هدایت کرد و گفت : از اینجا میون بر میزنیم
    و ادامه داد : چند وقت پیش گفت : دو، سه بار جلو در جفت خونه ها رفتم، کسی نبوده در رو باز کنه، نمیدونم کی رفته بود و شما کجا بودید؟ اما فکر کرده بود کلا رفتید ... من هم بهش جریان هایی رو که پیش اومده بود رو گفتم، مامان هم یکمی از تو و شوهرت گفت ... این چند وقت هم که سرش واقعا شلوغ بود، هم برای عروسی من دنبال تالار اینا بود، هم برای مراسم عمو...
    از موضعم پایین اومده بودم، گفتم : خودم میتونستم برای بابا مراسم بگیرم
    - بر منکرش لعنت ، منظورم اینه که دلش میخواست ببینتت ولی خب مرده و غرور داره
    لعنت به این غرور مردونه تون ، چه بلاها که با این غرورمردها سر زنها نمیاد...
    پاکت شکیلی رو به سمتم گرفت و گفت : این برای خانواده شوهرته، خودت که احتیاج به کارت دعوت نداشتی
    از رمان مشکی ای که روی کارت بود، و عبارت " انا لله و انا علیه راجعون " فهمیدم که کارت مراسم ترحیم باباس ، دلم نمیخواست بازش کنم و داخلش رو ببینم...
    مسلما با دیدن تاریخ مراسم، تمام بدبختیهایی که شروعش از همون تاریخ بود، به یادم میومد
    چقدر زود گذشت...
    
    جلوی در خونه متوقف شد و گفت : به آرش بگو بیاد کارش دارم
    در ماشین رو باز کردم و یه پام رو بیرون گذاشتم که در با صدای کلیکی باز شد و صدای غضبناک آرش از آیفون به گوش رسید که صدام کرد : سارا؟!
    سریع سرمو به سمت آیفون چرخوندم و گفتم : جانم؟
    - کی باهاته!؟
    - رضاس، کارت دا...
    صدای فریادش تو کوچه پیچید : بیخود کرده... مگه بهش نگفتم دور و بر تو پیداش نشه؟
    هم زمان که آرش، آیفون رو سر جاش کوبوند رضا هم پیاده شد باهاش حرف بزنه که گفتم : الان میرم صداش میکنم
    اما تا برگشتم، چهره ی برزخی آرش منو در جا میخکوب کرد...
    از بازوی من گرفت و پرتم کرد سمت در و گفت : شما بفرما بالا...
    - آرش...
    انگشت رو بینی گذاشت و آروم و شمرده گفت : هیس! ... تشریفتو ببر بالا
    ساکت شدم، ولی از جام تکون نخوردم... برگشت و رو به رضا گفت : مگه من با شما صحبت نکرده بودم؟
    رضا به آرامش دعوتش کرد و گفت : بشین بریم جایی باهم حرف میزنیم
    - من حرفی باهات ندارم... ما قبلا حرفهامونو با هم زدیم، قرار شد دیگه اسم سارا رو هم نیاری
    بی طاقت گفتم : آرش ما برای هم در مسجدیم! نه کندنی هستیم نه سوزوندنی!
    این بار به سمت من برگشت و با عصبانیت گفت : تو که هنوز اینجا ایستادی! ( تن صداش بلند تر شد) برو بالا!
    از جا پریدم و گفتم : با هم میریم ...
    - تو الان میری بالا! حرف هم نباشه
    نگران به اطراف نگاه کردم و گفتم : آرش تروخدا آروم، الان همسایه ها رو هم خبر دار میکنی
    با دستش در رو نشون داد و گفت : میخوای آروم باشم، برو بالا
    به سمت رضا که برگشت، رضا گفت : جون عزیزت لج نکن بذار حرف بزنیم
    ساکت شد، لحظه ای بعد نگاهشو به آسمون داد و سوار شد و متعاقب اون رضا هم نشست...
    من هم کلافه از این موش و گربه بازیها در عقب رو باز کردم و نشستم که هر دو به سمت من چرخیدند ...
    آرش زودتر گفت : تو کجا؟ مگه نگفتم برو بالا؟
    - گفتی... ولی من تا نفهمم جریان چیه نمیرم
    - سارا اون روی منو بالا نیار... دارم کفری میشم، بهت میگم برو بالا
    - این ماجرا به من مربوط میشه... پس من هم باید باشم... شماها که درست و حسابی حرفی نمیزنید... این منم که سردرگم بین شماها میمونم، پس بذارید منم بدونم دور و برم چه خبره؟
    اینبار خیلی جدی گفت : دارم کنترلمو از دست میدم... میری بالا یا ببرمت؟
    ترسیدم ... در رو باز کردم و پیاده شدم ، رضا گفت : بعضی صحبتها بین آقایونه، تو ندونی خیلی بهتره
    با تشر گفتم : فعلا که پای من وسطه
    - درستش میکنم...
    - حداقل بگو کجا میبریش؟
    آرش کلافه به رضا گفت : راه میافتی یا نه؟
    مجبور شدم در ماشین رو ببندم و برم داخل، وقتی بالا رسیدم، از بالکن به کوچه سرک کشیدم ... رفته بودند.
    ***
    دو ساعتی میشد که رفته و هنوز برنگشته بودند ...
    توی خونه قدم میزدم، میرفتم بالکن، دوربین آیفون رو روشن میکردم... داشتم از این انتظار مرگ آور کلافه میشدم .
    در آخر روی کاناپه دراز کشیدم که خوابم برد ... نمیدونم چقدر خوابیده بودم که زنگ در منو از جا پروند، به دو خودمو به آیفون رسوندم و با دیدن چهره ی آرش تو قاب، نفسی از سر آسودگی کشیدم.
    جلوی در منتظرش بودم ، از پایین پله ها با اخم بالا میومد ...
    سلام کردم که با تکون سر جوابمو داد و مستقیم به اتاق رفت... دنبالش رفتم و گفتم : دیر کردی
    روی لبه ی تخت نشست و گفت : نگران شدی؟
    فقط سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت : عصبی هم شدی؟
    منظورشو فهمیدم، سرمو به نشونه ی نه بالا بردم که گفت : دروغ گوی خوبی نیستی
    آب دهانم رو قورت دادم و گفتم : چی بین تو و رضا بود که از من مخفی کردید؟
    - اگه گفتنی بود که بهت میگفتیم
    به تلافی گفتم : پس باشه... منم از این به بعد هیچی بهت نمیگم
    براق شد : شما خیلی اشتباه میفرمایید... ( چشمهاشو تنگ کرد) ببینم... چرا یه خبر ندادی رفتی خونه دوستت؟ هان؟
    - یه دفعه ای تصمیم گرفتم برم
    - چه یه دفعه ای، چه با برنامه ی قبلی... من باید میدونستم یا نه؟
    اخمهاشو بیشتر کرد و ادامه داد : تازه خانم زنگ که نزده هیچ... دیر هم اومده... مگه تو نمیدونی قبل از تاریکی هوا باید خونه باشی؟
    - نفهمیدم اصلا چقدر گذشت
    - بله خب...
    باز ربط داد به حورا !... عصبی و با صدای بلند میان حرفش گفتم : آرش دوباره شروع نکنا... خسته شدم از این حرفهای تکراری...
    طلبکار ادامه دادم : بعد از چند وقت از خونه رفتم بیرون، اونم تو از از جونم در بیار...
    اصلا دیگه بیرون نمیرم، خوبه؟ تو راضی میشی؟
    - مگه من میگم چرا رفتی؟ میگم آقا جان قانون من اینه... قبل از تاریکی هوا خونه باش... چه زمستون، چه تابستون
    به حالت قهر از اتاق اومدم بیرون که دنبالم اومد و گفت : صبر کن ببینم! بدهکار هم شدم؟
    با حرص گفتم : آره بدهکاری... یکساله باهم ازدواج کردیم، یه روز خوش نداشتم ... نه اینکه نداشته باشما... داشتم... اما تا یه ذره خندیدم، سه برابرش اشک ریختم
    مات و مبهوت فقط منو نگاه کرد.
    بعد از چند دقیقه ای که نگاهم کرد، رفت و به تماشای تلویزیون مشغول شد...
    از بی رحمی خودم دچار عذاب وجدان شدم ... اون که تقصیری نداشت ، او هم به جز یک مورد، پا به پای من با سختی ها راه اومده بود...
    دیدم روی مبل دراز کشید، با همون حالت قهر گفتم : دارم شام رو آماده میکنم، نخوابیا
    بدون اینکه نگاهم کنه گفت : میل ندارم
    یعنی چی؟ به خاطر اینکه من اینطور گفتم، گفت میل نداره؟ برم منت کشی؟... وای نه! چقدر سخته... فهمیدم...
    کیسه ی پرتقال ها رو از یخچال بیرون آوردم و یه لیوان آب پرتقال گرفتم و بعد از جدا کردن هسته های ریزش که داخل لیوان رفته بود، بالا سرش ایستادم و گفتم : پس حداقل پاشو آب پرتقال بخور
    سریع بلند شد و نشست و شاکی گفت : وای! تروخدا بسه! چقدر آب پرتقال بخورم؟
    طلبکار گفتم : بگیر بخور حرف نزن، سرما بخوری خوبه؟
    چشمهاشو درشت کرد و میان شوخی و جدی گفت : قیافه تو واسم اون شکلی نکنا
    - همینی که هست
    ابروهاشو بالا برد و گفت : نباید باشه!
    - آرش بگیرش، دستم یخ زد
    به میز اشاره کرد : خب بذار رو میز
    - زودباش، ویتامیناش از بین میره
    لیوان رو ازم گرفت و گفت : خدایا! از مار غاشیه پناه بردیم به عقرب جراره
    خنده م گرفت، ملایمتر گفتم : حالا چی مار غاشیه س؟ چی عقرب جراره؟
    دستمو گرفت و به سمت خودش کشید ، کنارش نشستم، دست آزادشو دورم حلقه کرد و گفت : بیکارم مگه توضیح بدم گلم؟ تازه لبخندتو دیدم
    شاکی پرسیدم : یعنی با من بودی؟
    - حرص نخور عزیزم، موهات میریزه
    به لیوان آب پرتقال اشاره کردم و گفتم : فعلا اونو میل بفرمایید تا تکلیفتونو روشن کنم
    - نه بابا... می‌بینم که احساس لات بودن بهت دست داده
    - من که زورم بهت نمیرسه
    سرشو خم کرد و گفت : عزیزم... بیا اصلا گردن من از مو هم باریک تر...
    سرشو به سینه م فشردم ، رهاش که کردم ،با محبت نگاهم کرد و گفت : جبران میکنم سارا
    با تعجب پرسیدم : چیو؟
    - همه ی ناراحتیهاتو... همه رو جبران میکنم
    - جدی نگیر، ناراحت بودم یه چیزی گفتم
    - اما حرفت حق بود ... تو راست میگی، تو این یه سال روز خوش نداشتی...
    میان حرفش گفتم : من نگفتم روز خوش نداشتم...
    کف دستشو مقابلم گرفت و گفت : همون... روز خوش داشتی، اما سه برابرش...
    - ول کن این حرفها رو...
    - نه سارا! بذار بگم ... تو فکر کردی من خودم خیلی خوش بودم؟ نه، نبودم... چرا؟ چون چوب بلند پروازیمو خوردم... مریضی من باعث شد، اون مدتی که تو یه اتاق سه در سه تنها بودم و داشتم از تنهاییم دق میکردم، به ذهنم برسه مگه من همینو نمیخواستم؟ خب پس چرا الان ناراحتم؟ یاد حرف تو افتادم که قبل از رفتنم تو فست فود بهم گفتی...
    حق با تو بود... من کسی بودم که تو سن سی سالگی همه چی داشتم، ولی کور بودم، ندیدم، خودخواه بودم... خدا هم زد پس سرم ... تو سری بدی از خدا خوردم، تو سری ای که بهم فهموند اگه اندازه کل دنیا دارایی داشتی باشی، ولی سالم نباشی ، به اندازه ی ارزن نمی ارزه...
  

    سارا من تو رو وادار کردم باهام ازدواج کنی تا به اهداف خودم برسم... داشتم میرسیدم، اما دیدم حق با تو بود،من از پدر و مادرم جدا شدم تا بگم میتونم رو پای خودم بایستم، ولی یه هفته که گذشت، دیدم من مرد تنها زندگی کردن نیستم ... اینجا بودم، باز پدر و مادرم رو میدیدم، دوستام سراغمو میگرفتن، سعید همیشه باهام بود ، از همه مهمتر، تو هم به همه ی اینها اضافه شده بودی... پشیمون شدم، گفتم نمیمونم، برمیگردم... اما چون نصف کارها رو انجام داده بودم، برای کنسل کردنش وکیل گرفتم، ولی در آخر این من بودم که باید چند جا امضا میکردم، وکالتی که به اون طرف داده بودم، حق امضا نداشت... رفتم، اما به محض اینکه رسیدم حالم بد شد... اولش فکر کردم خستگی سفر و فشار هواییه که بر اثر پرواز بوجود اومده، اما یه روز که سرم گیج رفت و خوردم زمین، بردنم بیمارستان ... با آزمایش هایی که اونجا ازم گرفتند معلوم شد سرطان خون دارم ... خب من از بچگی کم خونی داشتم ولی فکر نمیکردم برام جدی بشه... اونجا بهم گفتند پیوند، اما ترسیدم ، به فراورده های خونیشون اعتماد نداشتم، دکتر اونجا که سرسختی منو دید گفت وقت نداری و باید هر چه سریعتر اقدام کنی... برگشتم ایران، خواستم بیام دنبالت، اما از خودم پرسیدم : نامردی نیست؟ حالا که مریض شدم ، بشم آینه ی دقت؟
    رفتم دکتر، همه شرایط رو توضیح داد و عوارض پیوند رو هم گفت ، چند جلسه هم شیمی درمانی شدم... به سعید زنگ زدم خبر بگیرم، بهم گفت که پدرت ، فردای همون روز فوت شده ... نخواستم منم سر بارت باشم... رفتم پیش پیمان...
    با افسوس سر تکان دادم و گفتم : میدونی اگه همون موقع میومدی چه باری رو از رو دوشم بر میداشتی؟
    دستی به سرم کشید و گفت : خب من نمیدونستم که عموت هم باهات اینجوری کرده!
    - طلاق چی بود که به ذهنت رسید؟
    با لحنی که ازش بعید بود و باعث شد شاخ در بیارم، خودشو مثل یه پسر بچه لوس کرد و گفت : میگم نو جوونم، واسه همینه دیگه...
    با تعجب نگاهش کردم که گفت : چیه؟ چرا اونجوری نگاهم میکنی؟... خب قبول دارم اینو نوجوونی نکردم، بچگی کردم
    باز هم سر تکان دادم که جدی شد و گفت : نمیدونم اون موقع ها چم شده بود؟ میترسیدم، دل نازک شده بودم ... مدام صحنه ی جون دادن و مرگم رو تو ذهنم تصور کردم... اینکه مادرم و تو بالا سرم باشید و من نتونم براتون کاری کنم ... حتی حرفهامو هم برای عزرائیل آماده کرده بودم ...
    به بازوش زدم و گفتم : تا کجاها رفتی! بسه، آب پرتقالتو بخور
    - نه سارا جدی میگم... میخواستم اگه عزرائیل رو دیدم بهش بگم : بهم مهلت بده، من هنوز برای مادرم هیچ کاری نکردم، برای زنم جبران فداکاریهاشو نکردم، من طعم زندگی مشترک رو نچشیدم، من هنوز از زندگیم کام نگرفتم ...
    اشکهام سرازیر شد... با دیدن اشکهای من دیگه ادامه نداد، در عوض گفت : ولی فکر کنم اینا رو باید به خدا میگفتم، نه عزرائیل... نه؟
    اینقدر بامزه پرسید که میان گریه خندیدم و گفتم : آب پرتقالت!
    لیوان آب پرتقال رو روی سر انگشتهاش بالا گرفت و گفت : اما سارا، خدا وکیلی دیگه اینقدر آب پرتقال به خورد من نده، هر روز که میرم آشغالها رو تو مخزن سر خیابون بندازم این سوپریه منو چپ چپ نگاه میکنه... ( به من نگاه کرد) حق هم داره ها ( با دستش از زمین تا کمرشو نشون داد) هر روز این هوا پوست پرتقال
    قهقهه که زدم، منو به خودش بیشتر فشرد .
   
    آرش هم سر کار نرفته بود و خونه بود، قرار بود پدر و مادرش بیان دنبالمون، با یه ماشین بریم ...
    مراسم ، قبل از ظهر، تو بهشت زهرا، بر سر مزارش برگزار میشد و تالاری در نزدیکی همونجا، برای ناهار رزرو کرده بودند.
    روسری مشکیمو اتو میکردم که آرش حاضر و آماده تو چهارچوب در ظاهر شد و گفت : بدو دیگه، دیر میشه ها
    چقدر با لباس مشکی جذاب تر از همیشه به نظر میرسید...
    آخرین قسمت روسری رو اتو کردم ، آرش به طرفم اومد و گفت : من جمع میکنم، تو برو حاضر شو
    روسری رو سرم کردم و پالتومو پوشیدم، دکمه هاشو میبستم که آرش از اتاق بیرون اومد و کفشها رو جلوی در گذاشت ، با سرم به روی اپن اشاره کردم... نگاهشو به اپن انداخت و ماسک رو برداشت و گفت : حالا چرا از وقتی بیدار شدی حرف نمیزنی؟
    رومو برگردوندم و با نگرانی گفتم : استرس دارم
    - ترست بی مورده
    - میدونم، ولی نمیدونم... یعنی میدونی؟
    آرش بامزه گفت : نه نمیدونم، ولی میدونم، تو چی؟ میدونی؟
    میخواست منو بخندونه... موفق هم شد... خندیدم و گفتم : یه وقتایی خیلی لوس میشی
    زنگ موبایلش اجازه ی جواب دادن به من رو نداد... پدرش بود ، موبایلشو جواب داد و گفت : الان میایم سر کوچه
    توی مسیر، دستم تو دست آرش بود و مدام برای آرامش خودم صلوات میفرستادم... آرش هر از گاهی دستمو میفشرد و وقتی نگاهش میکردم، چشمهاشو محکم روی هم فشار میداد، با این کارش انگار میخواست بگه : من هستم، خیالت راحت
    بلاخره بعد از طی کردن مسیر طول و درازی که با هر متر عبور کردن ازش، هیجان من هم بیشتر میشد، رسیدیم...
    به پدر آرش شماره قطعه رو گفتم و خیلی زود، به مکان مورد نظر رسیدیم...
    صندلیهای فلزی با روکش مخمل قرمز که با زاویه ی نود درجه چیده شده بود، محل مراسم رو نشون میداد که فعلا خالی از میهمان بود ... چون ما صاحب عزا بودیم، باید زودتر از بقیه اونجا میبودیم .
    به سنگ قبر بابا نگاه کردم، اسمش روی سنگ بهم دهن کجی میکرد... از خودم خجالت کشیدم، خیلی وقت بود که نیومده بودم... بابا دختر بی معرفتتو ببخش ، گرفتار بود...
    زیاد تو افکار خودم نموندم، صدای سرد و جدی کسی تو گوشم پیچید : سلام، خوش اومدید
    سر بلند کردم و عمو رو دیدم، چقدر پیر شده بود، یه عینک هم روی چشمهاش بود... عمو کی عینکی شده بود؟ موهایی که حالا اکثرشون به رنگ سفید بودند، با اون عینک و لباس مشکی... چهره شو بیست سال پیرتر کرده بود ... با حرکت سر، جواب سلامشو دادم ، به ردیف صندلیها اشاره کرد و گفت : بفرمایید بنشینید
    با زن عمو و رویا سلام و علیک کردیم ، رضا و هادی هم از ردیف صندلیهایی که مخصوص آقایون بود، به طرف ما اومدند تا با من و مادر آرش، سلام و علیک کنن...
    طولی نکشید که کم کم میهمانها به جمعمون ملحق شدند و مداح کارشو با چند بیت شعر شروع کرد ... برای اینکه من بیشتر از خودم خجالت بکشم، همون چند بیت کافی بود


    پدر ، آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
    تیشه ایی بود که شد باعث ویرانی من
    یوسفت نام نهادند و به گرگت داند
    مرگ ، گرگ تو شد ، ای یوسف کنعانی من
    مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
    خاک ، زندان تو گشت ، ای مه زندانی من
    از ندانستن من ، دزد قضا آگه بود
    چو ترا برد ، بخندید به نادانی من ...
    " پروین اعتصامی "

    بعد از خوندن شعر، تازه مداحی شو شروع کرد ... با هر کلمه ای که میگفت، سر تاپا آتش میگرفتم...
    نمیدونم مداحش پول گرفته بود که بسوزونه؟ یا فقط من بودم که جگرم در حال سوختن بود ...
    سرم داشت میترکید، چشمهامو بستم و دستم رو روی سرم گذاشتم ، صدای مداح که از اکو پخش میشد تو سرم میکوبید و درد رو تو کل سرم پخش میکرد ، خودمو تاب میدادم و داشتم بیقرار میشدم
    انگار مادر آرش فهمید ، که پرسید : حالت خوب نیست؟
    نمیتونستم مراسم رو رها کنم، و الا بلند میشدم و میرفتم...
    فقط سرمو تکون دادم که یعنی " خوبم "
    لحظه ای بعد زن عمو مقابلم ایستاد ، روی صورتم خم شد و گفت : سارا؟ حالت خوبه؟
    از بین دندونهایی که بهم قفلشون کرده بودم، گفتم : خوبم
    طولی نکشید که صدای آرش هم تو گوشم پیچید : چی شده؟
    لای چشممو باز کردم و گفتم : هیچی خوبم
    دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو بالا آورد و گفت : نگاهم کن!
    - خوبم آرش جان، خوبم... فقط زودتر این مراسم تموم شه
    - میخوای بریم اونور؟
    سرمو بالا بردم و گفتم : نه، برو سر جات بشین، زشته همه دور من جمع شدید
    - خب اگه حالت بده، بریم تو ماشین بشین
    بغض داشت خفم میکرد، اگر اشک میریختم، سر درد کذاییم هم بیشتر میشد ...
    برای اینکه بغضم سر باز نکنه ، ترجیح میدادم حرف نزنم، فقط سرمو به نشونه ی " نه " بالا دادم ، روی شکم خم شدم و دستهامو روی گوشهام گذاشتم
    دست کسی روی دستهام نشست، فکر کردم آرشه... با دستش، دستهامو کشید که از گوشهام فاصله بگیره و گفت : حالت خوب نیست عمو؟
    همین چهار کلمه کافی بود تا بغضم سر باز کنه ... شکستم ... اشک ریختم ...
    - بیا پسرم، بیا زنتو ببر تو ماشین بشینید، انگار حالش خوب نیست
    با گریه گفتم : نه، خوبم، میخوام باشم
    - رنگت پریده عمو
    دستمو گرفت و بلندم کرد ، اشکهام بیشتر راه گرفت ...
    خجالت کشیدم بفهمه برای محبت اونه که اینطور بی تاب شدم، غرور مزخرفم اجازه نمیداد خودمو تو آغوشش رها کنم ...
    نالیدم : بگید بس کنه، بگید ساکت شه... نمیخوام دیگه بشنوم... بسه دیگه ...
    عمو سرمو به سینه ش چسبوند و گفت : باشه عمو، باشه...
    و همونطور که منو تو آغوشش نگه داشته بود ، به رضا که انگار او هم کنار ما قرار گرفته بود گفت : برو بگو تمومش کنه
    و تو گوشم آروم گفت : الان تموم میشه، گریه نکن عزیزم، گریه نکن عمو جون
    دستهامو دور گردنش انداختم و زار زدم...
    بوی بابامو میداد... وقتی تو آغوشش بودم، همون امنیتی رو حس کردم که تو آغوش پدرم حس میکردم...


    حالا دیگه آرش باید تا پنج سال ، حداقل یکبار در سال برای پی گیری و انجام معاینات و آزمایشات لازم به بیمارستان مراجعه میکرد ، تا از سلامتیش مطمئن میشد.
    زندگی به روال عادی خودش برگشته بود، حال آرش روز به روز بهتر میشد و همه چیز خوب پیش میرفت ...
    بعد از مراسم و اون سر درد بی موقع، دیگه نتونستیم برای ناهار خودمونو به سالن غذاخوری برسونیم و راهی درمانگاه شده بودیم ...
    چند بار عمو یا یکی از اعضای خانواده ش زنگ زده بودند و حالمو پرسیده بودند .
    دو روز قبل، زن عمو زنگ زده بود و دعوتمون کرده بود که همراه پدر و مادر آرش برای شام بریم خونشون
    من اما میدونستم، این روزها زن عمو سرش شلوغه و سخت مشغول کارهای رضاس، که کمتر از یک ماه دیگه داماد میشد...
    به خاطر همین گفتم : نه زن عمو جان، شما تا حالا نیومدید خونمون، شما تشریف بیارید... اینجوری یه استراحتی هم به خودتون میدید
    انگار از خداش بود که استقبال کرد ... من هم همه رو دعوت کردم... دوست داشتم همه دورم باشند، دلم شلوغی میخواست و چه دورهمی و شلوغی ای بهتر از یه خانواده ی با محبت؟ حیف که جای پدر و مادرم خالی بود...
    صدای چرخش کلید، توی قفل منو از آشپزخونه به سمت در ورودی کشوند...
    میوه ها رو از آرش گرفتم و نیشمو باز کردم و گفتم : جارو برقی موند واسه تو
    چشماشو درشت کرد و گفت : بذار برسم!
    - رسیدی دیگه... بجمب
    به سقف نگاه کرد و معترض گفت : خدایا! مثلا زود اومدم استراحت کنما
    - فردا تعطیله ، فرصت برای استراحت هست
    سرشو نمایشی با افسوس تکون داد و رفت اتاق ، چند دقیقه بعد، لباس عوض کرده و جاروبرقی به دست برگشت و مشغول شد ...
    چند لحظه با لذت نگاهش کردم ، مظلوم کار میکرد... تو دلم قربون صدقه ش رفتم و خدا رو بابت داشتنش شکر کردم...
    ساعاتی بعد، همه ی میهمانها اومدند ... اولین بار بود که میزبان خانواده ، اونم تو خونه ی خودم بودم... چقدر پذیرایی ازشون شیرین بود...
    بعد از شام، سامیه و رویا ظرفها رو شستند، مادر آرش و زن عمو ، همینطور که صحبت میکردند و مادر آرش از تجربه های خودش برای عروسی ما میگفت و یه جورایی زن عمو رو راهنمایی میکرد، ظرفها رو خشک میکردند، من هم غذاهای باقیمونده و ظرفها رو جابجا میکردم ...
    چشمم افتاد به جمع آقایون... پدر آرش و عمو یک طرف... و رضا و آرش و هادی طرف دیگه نشسته بودند و سر در گوش هم با هم صحبت میکردند...
    برام عجیب بود ! هنوز نفهمیدم چی بینشون گذشت و بهم چی گفتند که یهو طوفان شدند و یهو هم فروکش کردند، و الان هم آرش با لبخند در حالی که به رضا نگاه میکرد صحبت میکرد و رضا هم نگاهش به به زمین بود و میخندید...
    گاهی هم هادی چیزی میگفت که هر دو میخندیدند و وقتی رضا جواب میداد، آرش و هادی ضربه هایی به شوخی به سر و بدن رضا میزدند و رضا در حالی که گارد میگرفت، میخندید ...
    مطمئنم این موضوع معمایی تو زندگیم میشه که هیچ موقع قابل حل نیست و همونطور که خودشون گفتند " قرار نیست همه صحبتهای مردونه رو به خانمها بگن " ! ...
  
    یه سینی چای ریختم و با بقیه خانم ها، به پذیرایی رفتیم و خلوت آقایون رو بهم زدیم...
    چای رو مقابل همه گرفتم و وقتی به رضا رسیدم، با حالت بامزه اول به من نگاه کرد و قیافه شو ذوق زده نشون داد و گفت : وای... چه عروس زیبایی!
    آرش پس سرش زد و گفت : من باید میگفتم
    - آخ ببخشید... حواسم نبود
    بعد که خواست چای رو برداره، تا نگاهش به سینی افتاد، گوشه ی شالمو بالا گرفت و با حرص ، نمایشی گفت : لطفا چای رو عوضش کنید
    به گوشه ی شالم که مقابلم گرفته بود، نگاه کردم، ریشه های شالم در چای فرو رفته بود...
    خندیدم و با شیطنت گفتم : پاشو برو خودت بریز
    خواست چای آرش رو برداره که، آرش زد پشت دستش و گفت : دست بعضی ها کوتاه
    به هادی نگاه کرد و گفت : تو شاهد باش این چقدر امشب منو زد!
    و رو به آرش گفت : منم رفتم سر خونه و زندگیم دعوتت میکنم، دسر بهت کتک میدم
    همه خندیدند . نشستم و بعد از کمی صحبت، که همه مربوط به عروسی رضا بود، عمو پرسید : راستی سارا... اون خونه رو میخوای چیکار کنی؟
    تصمیمی رو که از قبل گرفته بودم، رو به زبون آوردم : دوست داشتم اثاثشو ببرم مناطق محروم، ببخشم به بی بضاعت ها، خونه رو هم یا اجاره میدم، یا میفروشم...
    با من و من ادامه دادم : پول شما رو هم باید پس بدم
    - حالا عجله ای نیست
    - چرا عمو... بدهی همه پرداخت شده، جز شما... که چه اجاره بدم، چه بفروشم... از اون پول، قرض شما رو هم میدم ( بی منظور گفتم) دیگه خیالتون هم راحته که پولش حلاله
    جمع رو سکوت بدی گرفت، عمو منقلب نگاهم کرد و گفت : هنوز ازم دلخوری؟
    متعجب به همه، بعد به عمو نگاه کردم و گفتم : منظوری نداشتم
    زن عمو سرش پایین بود، رضا لب میجوید، رویا و هادی به استکان چایشون خیره بودند، پدر و مادر آرش و سامیه، هاج و واج نگاه میکردند، در آخر نگاه آرش بود که ریز شده بود و عصبی نگاهم میکرد...
    لب باز کردم چیزی بگم که آرش سریع گفت : عمو، منظور سارا این بود که، پولش پولیه که خودتون دادید...
    عمو به نشانه ی قبول کردن سر تکون داد، ولی معلوم بود که قانع نشده ، ولی برای اینکه بحث ادامه پیدا نکنه، چیزی نگفت
    رضا برای عوض کردن جو گفت : سارا، واقعا نمیخوای بهم چای بدی؟
    برای فرار از اون جو حاکم، بدون حرف بلند شدم و به آشپزخونه رفتم ...
    آرش هم اومد و سینی رو برد و با استکانهای خالی چای برگشت و گفت : وقت تلافی نبود
    - بخدا تلافی نکردم، منظوری نداشتم
    با سر به پذیرایی اشاره کرد و گفت : اما جلو جمع خوردش کردی
    با گریه فاصله ای نداشتم... در بالکن رو باز کردم و تو همون چهارچوب در ایستادم ... باد خنک و سرما کمی حالمو عوض کرد، آرش راست میگفت، ناخواسته شخصیتش رو زیر سوال برده بودم...
    تا هنگام رفتن، چندین و چند بار از عمو، در حضور جمع عذر خواهی کردم... عمو هم بزرگواری کرد و موقع رفتن جلوی همه روی سرمو بوسید و گفت : اصلا دیگه حرفشو نزن ، من که یادم نمیاد چی گفتی ...
    اما چه فایده؟ آب ریخته رو مگه میشه جمع کرد؟
    میهمانی ای که با خنده و خوشی شروع شده بود، با عذاب وجدانی که یقه مو گرفته بود ، به کامم زهر شد... لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود .
    

    از کار عجله ای متنفر بودم...
    اما همیشه، حتی با هزارتا برنامه ریزی و آماده کردن همه چیز، باز آخر بدو بدو میکردم.
    رویا تعارف کرد که باهاشون برم آرایشگاه... ولی نیازی به آرایشگاه نداشتم، مویی نداشتم که به دست آرایشگر بسپارم...
    یک نصف روز ، آرش رو اسیر کرده بودم تا برای خرید لباس و کفش و پستیژ ( کلاه گیس) بریم بازار ...
    اینقدر با مدلهای عجیب و غریب و زننده ی لباس ها روبرو شدیم ، که کم مونده بود از خرید لباس دست بکشیم ، تا اینکه لباس مشکی و ساده ای که اندامی، از زیر سینه کلوش میشد و جنس پارچه کاملا ل*خ*ت و یقه ش پشت گردنی بود توجه مو جلب کرد...
    عالی و پوشیده بود، فقط آستین نداشت که با خرید شال قواره دار پهن ، مشکلشو حل کردیم...
    اینقدر گشتیم، تا پستیژی رو خریدیم که رنگش، تقریبا نزدیک به رنگ موهای خودم بود...
    به فرموده ی آقا آرش ، کفش رو هم پاشنه کوتاه گرفتیم، چون مخالف کفشهای پاشنه بلند بود و میگفت : نهایت بلندی پاشنه باید هفت سانت باشه... اینا که ده سانت پاشنه داره چیه ؟!
    آرایش صورتم تموم شده بود و داشتم پستیژ رو روی سرم میذاشتم که آرش پشت سرم ظاهر شد ...
    از توی آینه وقتی آرش رو حاضر و آماده دیدم، دلم براش ضعف رفت...
    کت و شلوار آبی کاربنی، پیراهن آبی و کراوات ابریشمی سورمه ای رنگ ، بیش از پیش جذاب ترش کرده بود ...
    با حظ وافر نگاهش کردم و گفتم : مردم چه خوشتیپ شدن! آقا شما شب دامادیتون اینجوری خوشتیپ نکردیدا
    چند لحظه فقط نگاهم کرد، بعد آروم گفت : آخه اون موقع مثل الان عاشق نبودم
    چشمم به ساعت افتاد و گفتم : اوه اوه، بدو آرش
    - من که حاضرم، تو سریع باش
    کش پستیژ رو روی سرم محکم کردم ، مانتومو پوشیدم و شالمو سرم انداختم و همینطور که به طرف در میرفتم گفتم : بدو آرش، نمیرسیم
    - طلاهات
    - ای وای، یادم رفت
    دوباره به اتاق برگشتم ، در جعبه ی طلاهامو باز کردم و سرویسمو برداشتم و گفتم : تو تالار میندازم
    زنجیر و تو گردنی A رو برداشت و گفت : اینو نمیندازی؟
    ازش گرفتم و گفتم : یادش بخیر... تو چه روزایی اینو برام خریدی
    دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد و گفت : اوهوم...
    و خودش زودتر از من راه افتاد و گفت : من میرم پایین ماشین رو بیارم بیرون ، درها رو قفل کن زود بیا ...
    توی تالار، مراسم عقد نمادین داشتند و قرار بود میهمانهای درجه یک، دو ساعت زودتر، تو تالار حضور داشته باشند و حالا کمتر از یک ساعت وقت داشتیم که تو این ترافیک نزدیک عید، خودمونو به تالار برسونیم
    

    بدبختی کفشم پامو اذیت میکرد و تو قسمت پنجه ها تنگ بود و راه رفتنم بی شباهت به پنگوئن نبود
    آرش میخندید و میگفت : فکر کنم آخر موقع راه رفتن دیگه لنگر بندازی
    - کاش یه کفش دیگه که راحت باشه با خودم میاوردم
    - تو صندوق دمپایی هست، بیارم؟
    دیده بودم، از این دمپایی پلاستیکی های لا انگشتی ولی مردونه بود ... با حرص نگاهش کردم و گفتم : امشب سرت به تنت زیادیه نه؟
    خندید ...
    به تالار که رسیدیم، زن عمو و رویا به رختکن هدایتم کردند، رفتم مانتومو در آوردم و طلاهامو به دست و گوش و گردنم آویزون کردم.
    رویا گفت : بیا بریم اتاق عقد رو ببین
    همراهش به اتاق عقد رفتیم، انصافا، اتاق عقدش رویایی بود... موبایلمو از کیف دستیم بیرون کشیدم و با رویا چند تا عکس انداختم که عروس و داماد هم رسیدند...
    رضا کشیده و خوش اندام تر از همیشه به نظر میرسید و سامیه هم به قدری زیبا شده بود که چشمها رو خیره میکرد ...
    همه اقوام درجه یک، تو اتاق عقد حاضر شدند
    رویا گفت : نگاه تروخدا! فامیل داماد به زور بیست نفر میشن، فامیل عروس یه گردان آدمن ... چقدر ما غریبیم
    به دور و بر رویا نگاه کردم و گفتم : راستی دخترت کو؟
    - مادر شوهرم میارتش
    با اخم گفتم : یعنی چی رویا؟ خیلی تنبلیا... هیچ جا این بچه رو با خودت همراه نمیکنی
    - ول کن بابا... میخوام راحت باشم
    با افسوس سر تکون دادم و نگاهمو به سمت دیگه برگردوندم که دیدم آرش با اخم و چشمهای ریز شده نگاهم میکنه ...
    نگاهم رنگ تعجب گرفت و با سر و چشمک پرسیدم : چیه؟
    به بازوهام اشاره کرد، نگاه کردم و... وای... شالش نازک بود و متوجه این موضوع نبودم، سریع از جمع خارج شدم و رفتم مانتومو پوشیدم، ولی دکمه هاشو نبستم...
    خلاصه بعد از مراسم عقد نمادین و دادن کادوها که هدف ، رسم کادو دادن سر سفره عقد از جانب خانواده ی عروس بود که انگار اقوامشون برای عقد تو محضر نیومده بودند ...
    عکاس هم چند عکس از عروس و داماد با اقوام گرفت و به کارش تو اتاق عقد پایان داد.
    هر وقت چشمم به آرش میفتاد، نگاهشو تو سفره عقد میدیدیم و هر چه رد نگاهشو دنبال میکردم، چیزی دستگیرم نمیشد...
    همه اتاق عقد رو ترک میکردند که آرش گفت : رویا خانم یه چند لحظه صبر میکنید؟ کارتون دارم
    رویا قبول کرد و من هم کنجکاو که آرش با رویا چیکار داره؟ داشتم میرفتم که آرش گفت : تو کجا؟
    - مگه با منم کار داری؟
    - کار هم نداشته باشم باید پیشم باشی
    وقتی همه رفتند، آرش دستم رو گرفت و به طرف جایگاه عروس و داماد برد و گفت : بشین
    - میخوای چیکار کنی؟
    - بشین، میفهمی
    نشستم، خودش هم کنارم نشست و به رویا گفت : میشه جام عسل رو برامون بگیرید؟
    رویا با چشمهای درشت گفت : چیکار کنم؟!
    - یادمه سر عقدمون، شما ظرف عسل رو گرفتید ،اون یه قسمت کار ناقص موند... حق با شما بود، زندگیم شیرین نشد... حالا میخوام زندگیم شیرین بشه
    هاج و واج نگاهش کردم و گفتم : آرش اینا خرافاته !
    رویا مشتاق خم شد از سفره جام عسل رو برداشت و مقابل و بین ما گرفت و گفت : چرا نمیشه؟ بفرمایید!
    آرش نگاهم کرد و گفت : اول تو
    خجالت میکشیدم، برام مسخره میومد، گفتم : آرش ول کن...
    میون حرفم گفت : زود باش سارا، اول تو
    کلافه رومو به سمت دیگه ای برگردوندم که رویا گفت : عه سارا زود باش دیگه... دیسک کمر گرفتم ... اینبار فرصت رو از دست نده، بذار زندگیت شیرین شه
    به جام عسل چشم دوخته بودم ، نمیدونم چرا برام سخت بود ؟ به هر دو نگاه کردم ، منتظر به من نگاه میکردند ...
    با اکراه، سر انگشت کوچکمو داخل عسل زدم و به دهان آرش نزدیک کردم... فکر کردم گاز میگیره، اما نگرفت...
    خودش هم همین کار رو کرد، خواستم گاز بگیرم که... پشیمون شدم.
    وقتی عسل رو دهان هم میذارن و گاز میگیرن، میخوان بگن " زندگی هم نوش داره، هم نیش داره " ...نیش زندگی رو خیلی چشیده بودیم... نیازی به تکرار نیش نبود... از این به بعد نوش زندگی رو میخواستم .

    پایان

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 394
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,234
  • بازدید ماه : 14,192
  • بازدید سال : 141,295
  • بازدید کلی : 11,638,435