close
مجتمع فنی تهران
رمان نگاهش دنیام بود قسمت اول
loading...

رمان فا

نام : نگاهش دنیام بودنویسنده : Anita.aژانر : عاشقانهداستان در مورد دختریه به اسم رکسانا از یه خانواده ی اصیل و ثروتمند ولی شیطون و خوش گذرون تا روزی که روز اول دانشگاه توجهش به پسری جلب می شه که شده بت دخترای دانشگاه، یه پسر مغرور و سرد، رکسانا خودش بی نهایت زیبا و پولداره و سر لج و لجبازی…

رمان نگاهش دنیام بود قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 562 سه شنبه 18 آبان 1395 : 1:46 نظرات ()

نام : نگاهش دنیام بود
نویسنده : Anita.a
ژانر : عاشقانه


داستان در مورد دختریه به اسم رکسانا از یه خانواده ی اصیل و ثروتمند ولی شیطون و خوش گذرون تا روزی که روز اول دانشگاه توجهش به پسری جلب می شه که شده بت دخترای دانشگاه، یه پسر مغرور و سرد، رکسانا خودش بی نهایت زیبا و پولداره و سر لج و لجبازی با یکی شرط می بنده که سامیار رو عاشق خودش بکنه و تو بازی سرنوشت این دوتا با هم هم گروهی می شن تا روی یه پروژه ی مشترک کار کنن و همین شروع نزدیکی اون ها می شه تا اینکه کم کم عاشق هم می شن و همه چیز آماده است تا ازدواج کنن ولی یهو سامیار عوض می شه، تلخ می شه و غرور رکسانارو می شکنه و برای همیشه از ایران می ره...
بعد از سه سال همه چیز عوض شده، رکسانا تغییر کرده، سامیار تغییر کرده و این بار با هم تو فرانسه ملاقات می کنند و ..................................




    چشمامو که باز کردم صدای رایانو می شنیدم که از مریم می خواست تا بیاد و منو بیدار کنه مریم خدمتکار شخصیم و رایان برادرم بود، قبل از اومدن اون از تخت بلند شدم و به سرویس اتاق رفتم تا صورتمو بشورم که با نگاه کردن به آینه ناخوداگاه به جای چشمای خودم یه جفت چشم سبز-آبی جلوم ظاهر شد، چشمای خاصی که دیگه هیچ وقت مثلشو ندیدم چشمایی که تو نگاه اول آبی بود ولی با ترکیب سبز و از طرفی هم رو به داخل خاکستری می شد، با افسوس یاد روزی افتادم که برای اولین بار دیدمش درست سه سال پیش.....
    امروز روز اول دانشگاهمه و از شدت هیجان زود تر از همه پاشدم پس با ذوق راه افتادم برم رایانو بیدار کنم که به خاطرش باید می رفتم طبقه ی بالا شما یه عمارت سفید رو تصور بکنید که مثل ستاره وسط یه باغ پر درخت می درخشه البته دوتا ساختمون کوچیک تر و فرعی هم بود که یکی مال خدمتکارا و اون یکی گاراژ بود، آها می گفتم، طبقه ی اول خونه که هزار متر بود چهارتا اتاق مهمان تو یه راهروش داشت و طبقه ی دوم مال من بود که اتاق خودم با یه اتاق اضافی برا دوستام و سالن ورزشم بود و اتاق مطالعه و یه کتابخونه و طبقه ی سوم درست با همین امکانات مال رایان بود و طبقه ی آخر خونه که معمولا کسی نمی رفت مال بابا بود؛ بیخیال پله ها با آسانسور رفتم بالا و در اتاق رایانو باز کردم آخی داداشم تو خواب مثل فرشته ها بود ولی خب منم کرم دارم دیگه آروم رفتم کنارش و یهو بلند داد زدم رایاااااااااااان سوووووووسک!!! بیچاره درجا پاشد نشست رو تختش و اول که هنوز موقعیت رو درک نکرده بود ولی با دیدن من که نیشم باز بود با حرص رو به آسمون گفت آخه خدایااا کی اینو آدم می کنی؟ با حرص چپکی نگاش کردم و گفتم: بیخود خودتو امیدوار نکن و پاشو که بریم من امروز دانشگاه دارم، رایان با یه حالت با مزه ای سرشو خاروند و گفت تو دانشگاه داری اون وقت منو بیدار کردی؟ اوا راست می گه ها بیچاره آخه به این چه ولی مثل همیشه پرو پرو جواب دادم: تو هم باید تا وقتی من برم باهام باشی تا استرسم بره.
    تا اون پاشه رفتم پایین و در همون حالم زنگ زدم به شیدا و شراره و پارلا و امیرم با کلی فحش نوش جان کردن بیدار کردم و قرار شد منو و شیدا و شراره باهم و امیر و پارلا باهم بریم، نصف دلیل ذوقم این بود که با بهترین دوستام باهم دیگه پزشکی تهران قبول شده بودیم که البته حقمون بود چون سال آخر کلا شیطنتو گذاشتیم کنار و رفتیم ویلای لواسون امیرینا فقط درس خوندیم؛ کمدمو باز کردم و به انبوه لباسایی که تا حالا نپوشیده بودم نگاه کردم و با نیش باز چندتاشو کشیدم بیرون و دونه دونه امتحان کردم و در آخر یه مانتوی سیاه که جلو باز بود و از جلو تا باسنم و از پشت تا زانوم بود رو بایه تونیک سفید از زیرش پوشیدم و شلوار لوله تفنگی سیاه با کفشای ال استار سفیدم پام کردم و نشستم پای آینه وبا دقت یه آرایش توپ سیاه کردم که آبی چشمامو بیشتر تو چشم آورد و رژ مات قرمزم زدمو و شروع کردم به شونه کردن موهای بلند و طلایی رنگم که تا گودی کمرم می رسید و بافتم و جمعشون کردم و کمی تلامو یه وری ریختم و مقنعه ی سیاه کردم و کیف بندی سفیدمم برداشتم و هرچی که فکر می کردم لازمه رو ریختم توش و هول هولی لاکای سفید زدم و با برداشتن عینک آفتابیم و سوئیچ جنیسیس نازم پریدم بیرون و با سروصدا از نرده ها سر خوردم پایین و گونه ی رایانو بوسیدم و دادزدم: خدافظ عشقممممم.
    - به سلامت زلزله.
    - فرهاااااااااااااااد؟؟
    - بله خانم؟
    - کجایی تو؟ بدو ماشینمو بیار و سوئیچو پرت کردم طرفش که بدو بدو به طرف دیگه ی باغ دوید، فرهاد یه جورایی آچارفرانسه و همه کاره ی باغ بود ولی وظیفه ی اصلیش آوردن ماشینای ناناس ما بود، کمی بعد تو ماشینم داشتم مسیر طولانیه خونه تا در حیاطو می رفتم که ازش متنفرم همیشه دلم یه ویلای نقلی و مدرن می خواست ولی این عمارت و عتیقه هاش گیرم افتاده بود، صدای آهنگو زیاد کردم و باسرعت وحشتناکی که عادتم بود روندم خونه ی شیدااینا، شیداو شراره دخترعمو بودن ولی چندسال پیش که پدرومادر شراره تو تصادف مردن عموش که می شه بابای شیدا اونو زیر بال و پرش گرفت؛ تا رسیدم دستمو گذاشتم رو بوغ و اون قدر ادامه دادم که جفتشون با قیافه های خشمگین نشستن تو ماشین
    - سلام عخشااام.
    شیدا: عخشام و مرض دختره ی بوق اون چه طرز بوق زدن بود؟
    شراره: بلد نیستی مثل آدم رفتارکنی الاغ؟
    - مرسی که انقدر به من لطف دارید من خوبم شما خوبید؟
    شیدا: ای درد بگیری که لیاقت سلامم نداری برون دانشگاه که الان جاپارک گیرت نمی آد با این لگنتت.
    - الان تو واقعا به جنیسیس گفتی لگنته؟؟!!
    شراره: حالا یه زری زد تو راتو برو.
    دیگه به جیغ جیغای اونا توجه نکردم و روندم دانشگاه که اولالا حق با اونا بود و اصلا جا نبود ماشینمو پارک کنم ولی آخر با کلی گشتن درست پشت یه فراری سیاه جا باز شد که البته واسه ماشین من تنگ بود ولی به زور جاش کردم و پیاده شدیم و جلوی در دانشگاه امیر و پارلارو دیدیم، باهم خواهر و برادر بودن و بچه های وکیل بابا که البته پارلا یه سال جهشی خوند و خودشو انداخت ور دل ما.
    امیر: بدوید که دیر شد.
    - چرا شما هیچ کدوم سلام بلد نیستید؟
    پارلا: دیر شدااا.
    - اصلا مگه شما می شناسید؟
    امیر با غرور گفت: قبل از شما رفتیم برنامه ی کلاسامونو گرفتیم و کلاسم پیداکردیم.
    شیدا: ایول بابا زرنگ شدید.
    پارلا: پس چی!؟!
    خلاصه پنج تایی کنار هم و پشت کلاس نشستیم که البته منو پارلا و شیدا پشت بودیم و شراره و امیر جلومون .
    شیدا با غرغر گفت: بازم شروع شد.
    امیر: چی؟
    شیدا: باز همه رفتن تو نخ این چش سفید. وبا دستش به من اشاره کرد که باعث شد نیشمو باز کنم چون تعریف از خود نباشه تا حالا تو ایران که دختری از خودم خوشگل تر ندیده بودم و برای همین همه ی پسرا دو سوت می رفتن تو کفم، پارلا که تا الان ساکت بود گفت: ولی دقت کردید که یه نفر حتی به رکسانا نگاهم نکرد؟؟
    امیر: خب شاید حواسش نبوده،
    شراره: نچ، منم دیدم غرور از سر و روش می باره.
    شیدا: لامصب عجب هیکلی داره!!
    شراره: حالا چشماشو ندیدی.
    - کدومو می گید؟
    امیر: دوتا چپ یکی راست و سه تا بالا.
    چپ چپی نثار امیر کردم و تو ذهنم شمردم تا رسیدم به فرد مورد نظر، از پشت موهای بورش که نیمه بلند بود دیده می شد و معلوم بود که ورزشکاره چون بازوهای دخترکشش کم مونده بود آستینای تیشرتش رو پاره کنن و بزنن بیرون.
    - مگه چشماش چطوره؟
    تمام این مدت هنوزم نگام روش بود که قبل از اینکه شراره جوابی بده فکر کنم سنگینی نگاهمو حس کرد که برگشت و مستقیم به من که رسماخشک شده بودم پوزخندی زد و برگشت جلوش.
    شیدا و امیر به صورت نمایشی ادای قش کردن درآوردن و پارلا به زور گفت: خدا عجب چیزی آفریده!!!
    شراره: دیدید گفتم محشره؟
    امیر: تقریبا آبی بود دیگه رکسی خودمونم چشماش آبیه.
    ولی من بدون حرکت فقط تصویر اون چشماجلو چشم بود.
    با در زدن مریم به زمان حال برگشتم: خانم حالتون خوبه؟

    در جواب مریم درو باز کردم و رفتم بیرون از یادآوری خاطراتش اخم کرده بودم، رفتم جلوی آینه ی اتاقم و موهایی رو که حالا تا بالای زانوم می رسید رو به زحمت و کمک مریم شونه کردیم و بافت و جمع کرد بالای سرم، یه کرم ضدآفتاب زدم با رژ کالباسی و ریمل و بی حوصله رفتم جلوی‌کمدم سه سال بود که به جز سیاه نمی پوشیدم پس یه شلوار جین سیاه و پالتوی چرم سیاهم رو با مقنعه ی سیاهم پوشیدم و کشومو باز کردم که سوئیچ ماشینام چشمک زدن ولی من دیگه دنبال جلب توجه نبودم پس کلید ال نودیرو که دوساله خریده بودم برداشتم و مثل بچه ی آدم با آسانسور رفتم پایین؛ رایان تا منو دید از پای میز پاشد و اومد بیرون و گفت: سلام آبجی خوشگلم،بیا یه چیزی بخور ضعف نکنی.
    به تکون دادن سرم اکتفا کردم و یه لیوان قهوه ریختم و تلخ تلخ خوردم و از خونه زدم بیرون و در حالی که زیپ چکمه های بلند و چرمم رو می بستم راه افتادم طرف پارکینگ تا خودم ماشینو وردارم و به درختا نگاه کنم ولی همون اول ذهنم سفر کرد به گذشته...
    کلاس که تموم شد خواستیم بریم بیرون که یهو پارلا داد زد: شنااختم.
    شیدا: کوفت، درد، مرض، زهرم پوکید.
    امیر: چیرو شناختی خواهر شیرین عقلم؟
    پارلا ایشی گفت و بعد دوباره با ذوق گفت : باید بگی کی رو نه چیرو!
    شراره هم با لحن لوسی گفت: کی رو شناختی دلبندم؟
    پارلا: اصلا نمی گم.
    -اهههه، بنال دیگه.
    پارلا: پسر چشم قشنگرو.
    هرچهارتامون همزمان: هااااااااااا؟؟؟
    پارلا: چرا هوار می کشید؟ بابا از اول دیدم آشناس الان یادم افتاد که....
    شراره: که....،
    پارلا: که....،
    - جونت دراد بگو دیگه حی که که می کنه.
    پارلا: که پسره همسایه ی رکساناست.
    -نمنه؟ اصلا امکان نداره، داره؟ گزینه ی یک؟ گزینه ی دو؟ هیچ کدام؟ من خل شدم؟
    پارلا: مرض، بابا یادتونه اومدم اون روز گفتم از اون خونه آبیه یه پسر خوشگل دراومد و شما هم مسخرم کردید؟
    امیر: خونه آبیه جلوی عمارت رکسانااینا؟
    پارلا:بععله.
    -خب؟
    پارلا: گفتما عینک داشت چشماشو ندیدم ولی خودش تیکه ای بود از هیکل و تیپ؟
    -خب؟
    پارلا: دیگه خب نداره که پسره همونه.
    امیر: مطمئنی؟
    پارلا: آره دیگه.
    - حالا اسمش چی بود؟
    شراره: سامیار ریاحی.
    - تو از کجا می دونی؟
    - استاد حضورغیاب کردا!!
    زیر لب تکرار کردم: سامیار!
    با بچه ها رفتیم سوار ماشین من شدیم که تا خواستم از پارک در بیام فراری سیاهه هم دنده عقب گرفت و خوردیم بهم، حرصم گرفته بود و با عصبانیت از ماشین پیاده شدم تا بزنم طرفو آسفالت کنم که با پیاده شدن سامیار مثل چرخ بادم خالی شد، لعنتی انقدر خوشگل بود که وقتی نگاش می کردی حرف زدن یادت می رفت ولی خب به منم می گن رکسانا ، پس یه نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط شم و رفتم جلو که با سکندری که خوردم دوباره تو باغ خونه بودم، جلوی پارکینگ بودم و پام به سنگفرشای باغ گیر کرده بود، درو باز کردم و همزمان چشمم به جنیسیس کوپه ی سفیدم افتاد؛ اخمی کردم و همرو رد کردم تا رسیدم به ال نود سیاهم، ساده ترین و ارزون ترین ماشین تو کلکسیونمون. آهی کشیدم و سوار شدم و راه افتادم طرف دانشگاه.
    سامیار:
    چشمامو که باز کردم اولین چیزی که دیدم عکس‌رکسانا بود، خوب یادمه اون روز که هردو به احساسمون اعتراف کردیم این عکسو گرفتیم ولی الان درست سه ساله که چشمای شیطونه آبیشو ندیدم، فکرکنم تا حالا از من متنفر شده و حتی کلا فراموشم کرده و شایم الان اون لبای خندون به کس دیگه ای لبخند می زنن و اون چشمای شفاف انعکاس چهره ی یکی دیگست، کسی که لایق عشقش باشه؛ بی حوصله پاشدم تا حاضر بشم، تیشرت سرمه ای تنگی پوشیدم که اندامم رو تو چشم می آورد و ناخودآگاه صدای ظریف رکسانا تو‌ گوشم پیچید« وای سامیار من عاشق بازوهای توام » اخم کردم و بازدن عطر و برداشتن کلید ماشین رفتم بیرون ، این فراری سیاهو هنوز داشتم چون ماشینی بود که عشقم روش برام خاطره گذاشت، یاد اون روز افتادم که زد بهم....
    با عصبانیت درونی ولی ظاهری مثل همیشه خونسرد در ماشینو باز کردم و پیاده شدم و با دیدن همون دختری که تو کلاس بهم زل زده بود اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که می خواد جلب توجه کنه..
    

    با دیدن من یه لحظه وا رفت ولی بعد دوباره با عصبانیت اومد جلو و گفت: تو که رانندگی بلد نیستی برای چی نشستی پشت فرمون؟ ماشین خودت هیچ نگا چه بلایی سر عروسک من آوردی؟
    حتما به زور پول ماشینشو داده بود که حالا داره این طور حرص می خوره ولی ظاهرش که می گه پولداره، هنوزم دستم تو جیبم بود و به در ماشین تکیه داده بودم و ریلکس نگاش می کردم و چون عینک آفتابی داشتم دقیق نمی تونست مسیر نگاهم رو که درست تو چشمای لنز آبیش بود حدس بزنه.
    با حرص گفت: خدارو شکر کرم که هستی با تو ام ها.
    با اینکه از توهیناش عصبانی شده بودم ولی حرص خودنش برام جالب بود، دختر خیلی خوشگلی بود ولی‌برای من اهمیتی نداشت.
    - خانم کوچولو تو از پشت زدی به من پس مقصری، بعد با پوزخند ادامه دادم: البته نگران نباش من نه تنها دیه نمی خوام حاضرم یه پولی بهت بدم تا تو دردسر نیفتی. چند لحظه متعجب نگام کرد و بعد با پوزخند گفت: ئه! نه بابا؟! چه قدر تو بخشنده ای! پولت مال خودت خانواده ی من می تونن کل ماشینتو خودتو بخرن و ککشون نگزه حرص خوردن من واسه اینه که خودم این ماشینو دوس داشتم و تازه بود.
    سعی کردم هرچند نامردانه تحقیرش کنم
    - چرا دنبال جلب توجهی؟
    - بله؟
    - منظورم واضحه، تو هم مثل همه ی هم جنسات با دیدن من دلت ضعف رفته و خواستی شانستو امتحان کنی و این تصادفم واسه جلب توجه بود، فکر می کنم تو با تکیه به چهرت جلو اومدی! بعد چشمکی به چشمای متعجب و درشت شدش زدم و تیرآخرو ول کردم: البته اعتراف می کنم که به یه دردی می خوری عروسک وحشی.
    خشکش زده بود و حرفی پیدا نمی کرد که بگه و منم قبل از اینکه چیزی بگه نشستم تو ماشین و رفتم، خوش حال بودم که حالشو گرفتم.
    با یادآوری اون زمان لبخند کم رنگی رو لبم بود، اون وقتا فکر می کردم رکسانا از این دخترای پولدار و بی غم و دنبال جلب نظر پسراست ولی بعدا فهمیدم که بر خلاف ظاهر و پوشش لباساش چه فرشته ی دل پاکی بود.
    با غم نشستم تو ماشین و روندم طرف کالج، الان سه سال بود که اومده بودم آمریکا و درسمو ادامه می دادم.
    رکسانا:
    کلاس که تموم شد با بچه ها تو سلف جمع شده بودیم.
    شراره: وای رکسانا یه خبر توپ دارم از سامیار.
    امیر و شیدا همزمان بهش تشر زدن:
    امیر: لال بمیر
    پارلا: خفه شی الهی
    شیدا: چرا یادش انداختی؟
    می خواستم بگم هیچ وقت یادم نرفته ولی به جاش به شراره گفتم:
    - چه خبری؟
    شراره با تردید به امیر و پارلا و شیدا نگا کرد که اشاره می کردن لال بشه، با حرص گفتم:
    - شراره بناال.
    شراره: خب بابا چرا می زنی؟ فقط می دونم که باباش‌ مرده و تمام داراییش رسیده به تک پسرش و سامیار الان از بزرگ ترین سرمایه داراست.
    - به من چه؟ مبارک صاحابش. اصلا تو از کجا فهمیدی؟
    - بابا شانسی شد، باباش معروفه منم داشتم وبگردی می کردم یه جا عکسشو دیدم با خبر مرگش و این چیزا.. الانم نمی دونم چرا از دهنم پرید و بهت گفتم.
    - دیگه مهم نیست.
    دلم گرفت و طاقت تحمل کردن محیط دانشگاهو نداشتم، زدم بیرون و به بچه ها که پشت سرم می دویدن توجهی نکردم و پریدم تو ماشین و روندم طرف پارکی که همیشه با سامیار می رفتیم و رو یکی از نیمکت ها نشستم و گذشترو مرور کردم...
    بعد از اون تصادف و حرفایی که زد و رفت شدید ازش متنفر شده بودم، با حرص نشستم تو ماشین و همه چیزو واسه شیدا و شراره تعریف کردم.
    شراره: یعنی جدا گفت به درد ..... می خوری؟
    - خب نه اونقدر واضح ولی آره گفت.
    شیدا متفکر گفت: پس فکر می کنه تو می خوای توجهشو جلب کنی.
    خلاصه یه مدت گذشت و من فقط دوتا درس با سامیار بودم ولی یکی از دخترای سمج و جلف کلاس که فکر می کرد خیلی شاخه سامیارو علنا می خواست، اسمش هم ریما بود، تا اینکه زد و واسه یکی از درسای مشترکم با سامیار استاد می خواست کارگروهی بگه وقتی اسمارو می نوشت و می خوند قبلش روبه ما گفت:
    - از الان بگم که شما زلزله هارو از هم جدا می نویسم تا کم تر آتیش بسوزونید. هرپنج تا اعتراض کردیم و استاد با خنده اسمارو خوند کم کم همه رو گفت جز من که یهو نه برداشت و گذاشت و گفت:
    - رکسانا صدر و سامیار ریاحی.
    

    گفتم ولی استاد من نمی تونم با آقای ریاحی تو یه گروه باشم.
    استاد: چرا؟
    - خب راستش .. ام . . چیزه . منو این آقا باهم مشکل داریم و نمی شه درست تحقیق کنیم.
    با حرص به سامیار نگاه کردم تا شاید اونم چیزی بگه تا بشه استادو قانع کردولی اون خونسرد و با یه چهره ی خنثی دست به سینه نشسته بود و داشت به من نگاه می کرد؛اخم کردم و دوباره ملتمس به استاد نگاه کردم که گفت: هیچ راهی نیست و شما دوتا هم بهتره یاد بگیرید باهم همکاری کنید.
    ریما هم که طوری به من نگاه می کرد که انگار پدر بچشو دزدیدم، چشم غره ای بهش رفتم و با حرص نشستم سرجام باید در مورد یه بیماری جدید کار می کردیم و به عنوان امتیاز اضافه اگه می تونستیم یه درمان براش پیدا می کردیم تا شراره خواست کمی بهم دلداری بده استاد خواست که از الان و تا آخر تحقیق که می شد کل این ترم هر کس بره و پیش همگروهیش بشینه البته اونایی که دختر- پسر بودن با حفظ فاصله ی اسلامی!!!
    با غیظ پاشدم و کنار سامیار نشستم، ریلکس گفت: تو که از خداته دیگه چرا فیلم بازی می کنی؟
    ناخودآگاه با عصبانیت غریدم: خفه شو!
    با تعجب نگاهم کرد و بعد صورتش از خشم قرمز شد: بهتره مراقب حرف زدنت باشی بچه جون وگرنه تاوان سنگینی می دی.
    - برو بابا؛ مگه مملکت بی صاحابه؟ هر غلطی می خوای بکنی بکن ترسی از تو ندارم.
    می خواست بازم جواب بده که با صدای استاد هردو برگشتیم طرفش :
    - خانم صدر یادمه گفتید با هم مشکل دارید ولی از همه بیشتر دارید صحبت می کنید.
    همه خندیدن و ریما حرص خورد و من و سامیار با عصبانیت مشهود تو صدامون عذرخواهی کردیم و تا آخر کلاس مثل بچه های تخسی که باهم قهرن با حداکثر فاصله ی ممکن بدون حتی یه کلمه حرف زدن از هم نشستیم.
    آخر کلاس سامیار با همون غرورش گفت:
    - بهتره به جای لجبازی کارای تحقیق رو زودتر تموم کنیم تا زودتر هم از هم راحت بشیم.
    - موافقم.
    - شمارتو بده.
    - بله؟؟؟
    با یه پوزخند گفت: برای تحقیق می گم.
    دیگه ترجیح دادم چیزی نگم تا ضایع بشم و بدون حرف شمارمو گفتم و اونم وارد گوشیش کرد.
    از کلاس که در اومدم بچه ها کلی سربه سرم گزاشتن و حرصم دادن که اله و بله و نمی دونم آخرش عاشق هم می شید و فلان و بهمان و این چرت و پرتا.
    رو چمنای محوطه نشسته بودیم و به کلکل امیر و پارلا می خندیدیم که ریما مثل جن بوداده با دوستاش سر رسید و با خشم گفت:
    - خوب واسه سامیار ناز می کردی دختر خوشگل دانشگاه!!؟؟!!
    با خشم پاشدم و گفتم:
    - لال شو ریما اعصاب ندارما، همه که مثل تو نیستن تا یه پسر خوشگل دیدن آب از لب و لوچشون بریزه و ندونن چطور جلب توجه کنن، نترس من از سامیار جونت بدم می آد.
    ریما: تو خوشت بیاد هم سامیار بهت محل نمی ده، پس بهتره خیالات برت نداره که یه ذره قیافه داری ملکه ی دانشگاهی!!
    - عزیزم چشمات مشکل داره که به نظرت من فقط یه ذره خوشگلم، ولی به هر حال من مثل تو عقده ای نیستم و اینا برام مهم نیست؛ راستی سامیار اصلا در حد من نیست و اگه بخوام خیلی راحت تو مشتمه.
    ریما: به خودت اعتماد به نفس الکی نده چون من حاضرم شرط ببندم که سامیار نگاتم نمی کنه.
    - اگه بخوام می کنه.
    - شرط می بندیم.
    - سرچی؟
    ریما: اگه باختی باید جلوی همه از عشقت به سامیار بگی.
    - و بلعکس.
    با حرص و اطمینان گفت: قبوله
    - قبوله.
    شاهدای شرط دوستامون شدن و وقتی که ریما رفت بچه ها ریختن سرم.

    پارلا: خاک تو سرت.
    شیدا: آخه احمق محاله این سامیاری که من دیدم عاشق تو بشه.
    امیر: رکسانا اشتباه کردی سر غرورت شرط بستی.
    پارلا: به نظر من بزن زیرش ما هم طرف توییم.
    با اینکه با حرفاشون شک به دلم افتاده بود ولی لجوجانه می خواستم ادامه بدم و راستش بیشتر دلم می خواست الهه ی زیبایی دانشگاهو عاشق خودم کنم و عوض همه ی توهیناش ولش کنم.
    در آخر بچه هارم راضی کردم که کمکم کنن شرطو ببرم.
    با لرزیدن گوشیم تو جیبم درش آوردم و نگاش کردمشماره ی ناشناس بود؛ پیامو باز کردم نوشته بود " بهتره توهم شمارمو داشته باشی شاید لازم شد" حتماً سامیار بود، شمارشو به اسم کثافت جذاب سیو کردم و عکس یه باکتری کراوات دارم براش گزاشتم که ناخودآگاه یه لبخند اومد رو لبم که بچه ها گیر دادن کیه منم اول خیلی خلاصه براش نوشتم " اوکی" تا بفهمه دیدم و بعد رو به شراره که پرسیده بود کیه خونسرد گفتم: سامیار!
    شراره و امیر باهم: کیه؟؟؟؟؟؟
    با دیدن چشمای گرد شدشون با خنده گفتم: به خاطر پروژه شمارمو گرفته بود و الانم پیام داده که شمارش بیفته.
    پارلا: ایول بابا، سرعت پیشرفتت خوبه ها.
    - من که کاری نکردم پیشنهاد خودش بود.
    شراره: زود پیام بده بپرس ببین کی تحقیقو و از کجا شروع کنید؟!
    - بیخیال بابا.
    شیدا: نه راست می گه بهتره زودتر دیدارهاتون شروع بشه اگه می خوای شرطو ببری.
    آروم سرمو تکون دادم و براش نوشتم که به ثانیه نکشیده جواب اومد " هرچی زودتر تموم شه بهتر، فردا وقت داری؟"
    پیامشو بلند خوندم .
    امیر: قبول کن.
    دوباره نوشتم " آره" و سند کردم که دوباره بلافاصله جوابش اومد " فردا ساعت چهار بیا کتابخونه ی لاله"
    پارلا: بنویس نه.
    - وا چرا؟؟
    شراره: خره اونجا که این می گه زن و مردش جداست.
    - پس چی کار کنم؟
    امیر که تا حالا تو گوشیش بود گفت: بزن بریم کتابخونه ی ابن سینا که کامل تره
    با خباثت همونو نوشتم که این بار طول کشید تا جواب بده ولی آخرش فرستاد " چرا اونجارو انتخاب کردی؟"
    یا خدا فهمید، پیامو به بچه ها هم خوندم که خونسرد گفتن بنویس هم در مورد پزشکی کتاباش کامله و هم کامپیوتر در اختیارمون می زارن که به درد تحقیق بروز تر می خوره.
    دوباره همونو نوشتم که این بارم با تاخیر نوشت " واسه ی من فرقی نداره پس ساعت چهار اونجا باش"
    دیگه جوابی ندادم و کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم و حتی نقشه کشیدیم از این به بعد هرجا ما میریم امیرم یواشکی بیاد و تو صحنه های مناسب عکس بگیره که بعدا به عنوان مدرک بزارم جلوی ریما خانم.
    از اونورم سیاوش زنگ زد و قرار گذاشت شب همه با هم بریم ارم و به رایانم من بگم.
    ما یه گروه هشت نفره بودیم که از چهارده سالگی باهمیم البته جدا جدا منو و رایان و سامان که الان دیگه نیست جدا و شیدا و شراره جدا و امیر و پارلا هم جدا از بدر تولد و رایان و سیاوش از نه سالگی با همیم ولی از چهارده سالگی من باهم بودیم که می شد شیش سال.
    وقتی رسیدم خونه زود نهارمو خوردم و به رایان خبر دادم و رفتم اتاقم و کمی خوابیدم و وقتی پاشدم با دیدن ساعت که شیشو نشون می داد هول هولی موهای بلندمو شونه کردم و با کلیپس بردم بالای سرم و یه تیکه از تل هامو بابلس کردم از بغل گزاشتم بیرون ، کمدمو باز کردم و یه شلوار تنگ سفید پوشیدم با مانتوی یاسی رنگ تنگ و کوتاه و یه شال سفید چروکم انداختم رو سرم و به کفشام نگاه کردم و یه پاشنه ده سانت بنفش پررنگ پوشیدم و کیف بندی ستشم برداشتم و وسایلمو ریختم توش و نشستم پای آینه و اول لاک بنفش پررنگ زدم و فرنچ کردم و بعد در حالی که منتظر بودم خشک بشن با دقت رژ مالیدم که با اینکه قرمزش خوشرنگ بود ولی یه برق لب یاسی رنگم زدم که رنگ خیلی باحال ولی تو چشمی درست شد، سایه ی یاسی رنگم زدم و خط چشم کشیدم که با زدن ریمل تکمیل شد و چشمای خوشگلمو روشن تر نشون داد ، عطر شیرینمو خالی کردم رو خودم و آستینای مانتومو تا آرنج زدم بالا و یه دستبند بلند برداشتم و چند دور پیچوندمش ، ساعت شده بود یه ربع به هفت که از اتاق پریدم بیرونو همون موقع هم داداش عزیزم از آسانسور پیاده شد.
 
    - اولالا چه کرده خواهرم. یکی از خوبی های رایان این بود که اصلا غیرت خرکی نداشت و آزادم گذاشته بود، خندیدم و رفتم پیشش و دستمو حلقه کردم دور بازوش با اینکه برادرم بود ولی اصلا به هم شباهت نداشتیم من سفید بودم و رایان به طرز زیبایی برنزه ، موهای رایان سیاهه و مال من بور، من لاغر و ظریفم و رایان به لطف باشگاه رفتناش هیکلی ، تنها شباهتمون چشمای آبیمون بود که عاشقش بودیم و از مامان بهمون به ارث رسیده بود.
    دوتایی سوار زدفور رایان شدیم و راه افتادیم طرف ارم کلی خندیدیم و گشتیم و در آخر من و سیاوش و رایان منتظر بقیه بودیم که رفته بودن خوراکی بخرن که...
    با صدای یه پسر از گذشته بیرون اومدم و چشمامو باز کردم
    پسره: خانم حالتون خوبه؟
    معلوم بود پسر بدی نیست پس فقط گفتم: ممنون خوبم.
    و بلند شدم و سوارماشین شدم و برگشتم خونه ، دیگه خسته شده بودم همه جای تهران منو یاد اون می انداخت باید یه جوری خودمو از شر این خاطره ها خلاص می کردم ؛ کلافه لباسامو عوض کردم و لپ تاپ رو برداشتم و کمی گشتم ، دنبال یه جای خوب بودم برای اینکه از ایران برم.
    سامیار:
    روز خسته کننده ای داشتم و کارام خیلی سخت شده بودن باید به شرکت ها و کارخونه های بابا رسیدگی می کردم و همزمان درسمم بخونم و از طرفی هم دلتنگ رکسانا بودم.
    از کنار یکی از پارکا رد می شدم که یاد شبی افتادم که تو ارم رکسانارو دیدم...
    یکی از دوستام تو ارم مسئول یکی از بازی هاست و دستم یه امانتی داشت که باید می دادم وقتی از ماشین پیاده شدم با غرور همیشگیم دستامو گذاشته بودم تو جیبم و به طرف محل کار محمد می رفتم که یهو یه صدای آشنا توجهمو جلب کرد و باعث شد آروم برگردم و همون دختره که باهاش همگروهی شده بودم رو دیدم و ناخودآگاه اخمامو جمع کردم تو هم یه لباس خیلی جلف پوشیده بود با آرایش زننده و شالشم که در حال افتادن بود، ولی انصافا دختر خوشگلی بود با یه پسر چشم سبز هیکلی و یه پسر برنزه و چشم آبی جذاب وایستاده بود و کل پارک صدای خندشون بود، پوزخندی به خوش اشتهاییش زدم که ماشاله به یکی هم راضی نبود؛ جلوتر رفتم که متوجه من شد و خندشو خوردو خیره به من خشکش زده بود که اون دوتا هم برگشتن و نگام کردن و چشم سبزه بهش گفت:
    - رکسانا آقارو می شناسی؟
    پس اسمش رکسانائه البته اگه دروغ نگفته باشه با پوزخند گفتم:
    - سلام خانم صدر خوش می گذره؟ و با سرم به اون دوتا پسر اشاره کردم، دختر تیزی بود و راحت کنایه ی حرفمو گرفت و اخماشو کشید تو هم و جواب داد:
    - سلام آقای ریاحی. جای شما خالی خیلی هم خوش می گذره. و ابرویی بالا انداخت و روبه چشم آبیه گفت:
    - رایان آقای ریاحی همکلاسی من هستن و رو به منم معرفی کرد:
    - برادرم رایان و دوستمون سیاوش و یه لبخند زد که معنیش می شد " ضایع شدی؟"
    با تعجب به پسرا نگاه کردم و با هم دست دادیم، بین پسری که رایان برادرش معرفی کرد و خودش دنبال شباهت می گشتم که تنها شباهت چشمگیر رنگ آبی چشم هاشون بود که به این معنا بود که چشمای دختره هم لنز نیست!!
    خلاصه بعد از خداحافظی از اونها در حالی که هنوز گیج بودم رفتم پیش محمد و کارتش رو دادم و برگشتم پارکینگ که همون موقع دوباره رکسانا رو دیدم که حواسش به من نبود و در حالی که بدو بدو به طرف ماشین ها می رفت بلند داد زد: رایاااان ماشینو باز کن تا کاپشنمو بردارم.
    کمی نگاه کردم تا ببینم ماشین آقا رایان چیه که دیدم در یه ماشینه زدفور رو باز کرد پس معلوم می شد رکسانا در مورد وضع مالی خانوادش دروغ نگفته بود؛ از دست خودم حرصم گرفت که نسبت به یه دختر انقدر دارم کنجکاوی می کنم، سوار ماشین شدم و با سرعت روندم خونه...
    لبخند تلخی زدم و برگشتم به زمان حال شاید یکی از دلیل هایی که باعث می شد سراغی از رکسانا نگیرم این بود که می ترسیدم که بشنوم حالا مال یکی دیگست و اون موقع بود که دیگه انگیزه ای برای زندگی نداشتم؛ طبق معمول با اعصابی خراب رفتم تو خونه باید کارامو ردیف می کردم تا برم فرانسه، کارخونه ی اصلی بابا تو پاریس بود و برای اینکه کاراشو ردیف کنم و سندا به نام من زده بشن باید از دانشگاهمم برگه ی انتقال می گرفتم و برای یه مدت شاید طولانی به پاریس می رفتم.
    
    رکسانا:
    کلی گشته بودم و چشمام سرخ بود و در آخر گزینه های من سوییس و کانادا و پاریس و آلمان بودن که با کمی دیگه جستجو در مورد قیمت های خونه و دانشگاهاشون و حتی درآمد پزشکاشون بین کانادا و پاریس موندم که به طرز ابلهانه ای از روی علاقه ی بچگیم به برج ایفل پاریس رو انتخاب کردم، انگلیسیم که فول بود ولی زبان فرانسم در حد صفر بود و می خواستم یاد بگیرم تا یه امتیاز بشه برای کارای اقامت دائم گرفتنم که می دونستم اصلا قرار نیست راحت باشه! فعلا نمی خواستم به کسی بگم چون مانع ام می شدن و بعد هم حالا ببینم چی می شد.
    چهارماه بعد....
    کلاس های فرانسم حسابی خستم کردن ولی مهم نیست الان تنها الویت من فرار از خاطرات سامیار بود تصمیم گرفتم سه روزی رو برم پاریس تا هم شرایط رو قبل از فرارم محیا کنم و هم کمی زبانم بهتر بشه پس آروم رفتم تو اتاق رایان که سرش تو لپ تاپش بود و پشت به من و نفهمید که اومدم تو و منم تا خواستم چیزی بگم با دیدن صفحه ی لپ تاپ ساکت شدم ، رایان داشت با شراره چت می کرد و براش نوشته بود" عشقم ناراحت نشو خودم یه جوری درستش می کنم" که همون موقع رایان که انگار وجود کسی رو حس کرده باشه برگشت و با دیدن من به وضوح رنگش پرید و به زور گفت:
    - رکسانا جان توضیح می دم.
    - یعنی من انقدر غریبه بودم که بهم نگفتید؟
    - ما فکر کردیم شاید با شرایط الانت ناراحت بشی.
    - من از عشق کی تا حالا ناراحت شدم که از عشق برادر و دوستم ناراحت بشم؟
    حقیقتش بیشتر از دست خودم عصبانی بودم که تو این سه سال انقدر از داداشم و دوستام دور شده بودم که حالا حتی از چیز مهمی مثل اینم خبر نداشتم.
    - چند وقته؟
    - یک سال و نیم؛ به خدا شراره می خواست بهت بگه ولی من گفتم کمی هم صبر کنه.
    - دیگه مهم نیست؛ خوشبخت بشید امیدوارم عشق شما مثل مال من تموم نشه.
    بدون اینکه حرفمو بگم از اتاق اومدم بیرون و برگشتم تو اتاق خودم و با بغض شروع کردم به نوشتن خاطرات امروزم.
    وقتی رایان رو دم در اتاقم دیدم با لحن سردی که سه سال بود تغییر نمی کرد گفتم: یه مدت می خوام برم.
    - کجا؟
    - پاریس.
    - با کی؟
    - تنها.
    - امکان نداره بزارم.
    - من اجازه نمی گیرم فقط اطلاع دادم.
    - یه مدت یعنی چه قدر؟
    - حدودا سه روز.
    - باشه.
    - راستی می خوام ماشینامو بفروشم.
    - جریان چیه رکسانا؟ تو که عاشق ماشینات بودی!
    - مهم نیست.
    - لازم نکرده.
    - بیخیال من دیگه نمی خوامشون.
    - پس بزار فعلا بمونن تو پارکینگ تو که به این پول نیاز نداری.
    آروم سرمو تکون دادم من جنیسیس و پورشه و لامبورگینی و پرادو و ال نود داشتم و رایان بوگاتی و بنز و پرادو و زدفور، در حقیقت جفتمون تو جمع آوری کلکسیون ماشین باهم رقابت داشتیم که حالا دیگه برام مهم نبود.
    - فقط چیزه رایان..
    - چی؟
    - هماهنگ کن لامبورگینی آوانتادورم رو بفرستن اون ور.
    - واسه ی سه روز می خوای گرون ترین ماشینتو ببری؟ و با چشمای ریز شده و مشکوک نگام کرد که گفتم:
    - می خوام بگردم بلکه هوام عوض شه و می خوام بهترین ماشینم کنارم باشه.
    با مهربونی قبول کرد و از اتاق رفت بیرون، از اینکه به رایان دروغ بگم حس خیلی بدی داشتم ولی چاره ی دیگه ای نداشتم.
    بعد از دو روز الان من در مقابل گریه ی پارلا و بدرقه ی بچه ها دارم پاسپورتم رو تحویل می دم.
    تو هواپیما بعد از بستن کمربندم گوشیمو با هندسفری هام در آوردم و آهنگ عشق اول از علیرضاکاظمی رو پلی کردم:
    عشق اولم تو کجایی؟
    ببین مریضم کرده تنهایی
    می بینی عاشقتم هنوزم
    بعد رفتنت دارم می سوزم
    تو که همه ی زندگیمی
    تو که همه ی دنیای منی
    آهای تو که منو می شکنی
    منم دوست دارم عشقمی
    نازنینم دلم هواتو کرده
    می خوام روزای خوبمون برگرده
    ببین که چشمات منو دیوونه کرده
    روزارو می شمارم تا عشقم برگرده
    من که همیشه پا به پاتم
    عاشق اون خنده هاتم
    بگو چرا آخه دوسم نداشتی
    بگو چرا رفتی و تنهام گزاشتی؟
    بغل می کنم هر شب عکستو
    نمی زارم بگیره کسی دستتو
    آخ که خنده هات به دلم می شینه
    بگو دوسم داری مگه چی می شه؟
    تنها که می شم به یادت می افتم
    کاشکی پیشم بودی حرفامو می گفتم
    جای تو همیشه تو قلب منه
    من دوست دارم حرف آخرمه
    نازنینم دلم هواتو کرده
    می خوام روزای خوبمون برگرده
    ببین که چشمات منو دیوونه کرده
    روزارو می شمارم تا عشقم برگرده
    من که همیشه پا به پاتم
    عاشق اون خنده هاتم
    بگو چرا دوسم نداشتی
    بگو چرا رفتی و تنهام گزاشتی
    با بغض دوباره زمزمه کردم" بگو چرا رفتی و تنهام گزاشتی؟" آهنگ که هر کلمش حرف دلم بود باعث شد دوباره یاد خاطراتم بی افتم:
    صب زود پاشدم و رفتم حموم و بعدم تا ساعت دو و ده دقیقه حی رفتم و اومدم سربه سر رایان و خدمتکارا گزاشتم و جیغ و خنده ی همرو در آورده بودم که با دیدن ساعت قرارم با سامیار یادم افتاد و مثل جت پریدم تا حاضر شم، شلوار لوله تفنگی سیاه با یه مانتوی ساده ولی تنگ و کوتاه سیاه پوشیدم و موهای بلندمو با کلیپس جمع کردم و گوشواره های مرواریدمو انداختم و کمی تل ریختم مث همیشه و یه شال نارنجی جیغ و شبرنگ انداختم رو سرم و لاکای همون رنگم زدم و یه کیف ساده ی مشکی برداشتم ولی به جاش کفشای دوازده سانتی رنگ شالمو پام کردم که براقم بود، یه رژ ملایم زدم با ریمل و رژگونه و با ادکلن مخصوصی که یکی از دوستام از انگلیس آورده بود دوش گرفتم و با لبخند کلید پورشه ی نقره ای و نازمو برداشتم و از نرده ها سرخوردم پایین، فرهاد که ماشینو آورد زود سوار شدم و با دیدن ساعت ماشین که سه و ربع رو نشون می داد و یادآوری راه طولانی خونه تا کتابخونه ی موردنظر با تمام قدرت پامو فشار دادم رو گاز که ماشین با یه تیک آف پرواز کرد آهنگ ساسی مانکن گزاشتم و صداشو تا ته زیاد کردم و تو راهم هرچی چراغ قرمز و دوربین کنترل سرعت بود با سرعت رد می کردم ولی با این حال ساعت چهارو پنج دقیقه رسیدم کتابخونه که سامیار جلوی ورودی وایستاده بود و ساعتشو نگاه می کرد ، ضبطو کم کردم و درست جلوش ترمز کردم که به خاطر سرعتی که داشتم ماشین صدای بدی داد و توجه همه به ماشینم جلب شد و سامیارم داشت نگاه می کرد ولی چون شیشه ها دودی بود منو نمی دید. سعی کردم خونسرد و مغرور باشم پس با ظاهری آروم درو دادم بالا و پیاده شدم
    

    با دیدن من اول حسابی تعجب کرد ولی بعد اخماشو کشید تو هم ماشینو قفل کردم ورفتم پیشش و قبل از اینکه چیزی بگه زود گفتم:
    - تو راه خوردم به ترافیک و پنج دقیقه دیر کردم و اگه نمی خوای بیشتر از این دیر بشه بهتره زود تر بریم تو و خودم جلو جلو شروع کردم به حرکت به طرف کتابخونه و صدای نفسای عصبی سامیار رو پشتم می شنیدم و شدید میل به خندیدنم رو سرکوب می کردم چون اون موقع دیگه خونم حلال بود تا ساعت هفت یه بند داشتیم می گشتیم ولی فایده ای نداشت یعنی داشتا ولی... اصلا بزار مثال بزنم:
    - وای آقای ریاحی پیدا کردم.
    - کو؟
    - ایناهاش بیماری... با عوارض....
    - نه خوب نیست و جدیدم نیست.
    .
    .
    ( سی دقیقه بعد)
    - خودشه
    - کوشش؟
    - بیماری.... با علائم.....
    - نه دنبال یه چیز خاص بگرد.
    با حرص کتابارو ورق می زدم یا دکمه های کیبورد رو فشار می دادم ولی هرچی که پیدا می کردم از فیلتره آقا سامیار رد نمی شد، در آخر درحالی که واقعا مغزم کار نمی کرد به زور نالیدم:
    - سامیار من خسته شدم، دیگه نمی تونم.
    انگار اونم از حال و روزم فهمید که قصدی ندارم از صدا کردن اسمش که جبهه نگرفت و گفت:
    -می گی چی کار کنم؟
    - بهتر نیست برای امروز تمومش‌کنیم؟
    - حق باتوئه و‌ کلا هم در مورد چیزی که ما می خوایم سه تا کتاب چاپ جدید مونده و‌یه چندتا وبسایت که تقسیمش می کنیم برای توی خونه.
    مظلوم پرسیدم:
    - زیاده؟؟
    برای اولین بار لبخند محوی زد و گفت:
    - نگران نباش یکی از کتابارو تو ببر بقیش با من.
    بدون اعتراض سرمو تکون دادم و نگاه قدردانی بهش انداختم.
    با گروگذاشتن کارتای دانشجوییمون کتابارو گرفتیم و اومدیم بیرون.
    گیج خواب سوار ماشین شدم و رو یه سامیار گفتم:
    - ماشین آوردی؟

    - نه ماشینم دست صافکاره.
    - بیا برسونمت.
    - تو خودتو برسونی هنر کردی.
    راست می گفت ، حسابی خسته بودم و با این وضع رانندگی کردنم اصلا تضمینی نداشت زنده برسم، سامیار که حالت منو دید کلافه گفت:
    - پیاده شو من می رونم.
    بدون حرف از همونجا خودمو کشیدم رو صندلی بغلی و سامیار سوار شد، معلوم بود قبلا پشت فرمون پرشه نشسته که این طور مسلط رانندگی می کرد، از من پرسید:
    - کجا برم؟
    دلم خواست برم پیش رایان پس خواستم فعلا مستقیم بره تا بگم و گوشیمو درآوردم و زنگ زدم به رایان:
    - جانم خواهری؟
    با خباثت به سامیار نگاه کردم و گفتم:
    - عشقم خونه ای؟
    - آره.
    - خونه خودتی؟
    - آره.
    - پس میام پیشت، اصلا حوصله ی خونه رو ندارم.
    - بیا گلم منتظرم.
    - فقط من شدید خسته ام ها به پروپام نپیچی.
    - باشه، مگه کجا بودی تا حالا؟
    - حالا اومدم می گم.
    بعد نگاهی به سامیار که فرمونو محکم فشار می داد و عضله های بازوش بیشتر زده بود بیرون نگاهی کردم و با لبخند ادامه دادم:
    - راستی رایان ، شب قراره اکیپ بیان که وصل شیم با اون نامرد فرانسویمون بحرفیم، یادت باشه خوراکی بگیریم و قبل از نه برگردیم خونه.
    - با سامان حرف بزنیم؟
    - آره دیگه.
    

    بعد از خداحافظی با رایان به سامیار که حالا آروم شده بود سعی می کرد طوری نشون بده که انگار اصلا به حرفای من توجه نکرده گفتم:
    - لطفا برو الهیه.
    سرشو تکون داد و تا اونجا دیگه کسی حرفی نزد.
    وقتی رسیدیم گفتم:
    - ماشین دستت باشه بعدا می دی.
    - نیازی نیست.
    - نه آخه اصلا نمی شه که.
    - پس بعدا برات می آرم.
    یه لحظه یاد حرف پارلا افتادم که گفته بود که سامیار همسایه روبه رویه مائه و نمی دونستم بپرسم یا نه و اصلا اگه بگم نمی گه تو از کجا خونه ی منو می شناسی؟ سامیار که این پا و اون پا کردن من برای رفتن و دید پرسید:
    - چیزی می خوای بگی؟
    - چیز... فک کنم ما همسایه ایم.
    - ها؟!؟
    - خونتون اون خونه آبیه ی خیابون...؟
    - آره خودشه، عمارت سفیده خونه ی شماست؟؟؟
    - آره.
    - پس من ماشینو می دم به نگهبانتون.
    - باشه، ممنون لطف کردی.
    - خواهش.
    وقتی رفتم تو با ذوق پریدم بغل رایان.
    - سلام چشم قشنگم.
    - سلام داداشی.
    - از کجا می آی؟
    - کتابخونه بودیم.
    - بودید؟
    همون طور که جواب می دادم رفتم از یخچال بطری رو هم برداشتم تا آب بخورم:
    - آره من و سامیار.
    - تو و کی؟
    - همون پسره که تو شهربازی دیدیش.
    - چشم رنگیه؟
    - اهم، خودشه.
    - دوست پسرته؟
    من که داشتم آب می خوردم با این حرف آب پرید تو گلوم و شدید به سرفه افتادم و رایان که دید داره بی خواهر می شه اومد زد پشتم، کمی که حالم جا اومد اشکایی که اومده بودنو پاک کردم و گفتم:
    - تو با چه منطقی فک کردی اون دوست پسر منه؟
    خونسرد گفت:
    - خب خوشگله و فک می کنم آرزوی همه ی دخترای دانشگاهتونه.
    - کجاش خوشگله؟؟
    نگاه معناداری به من انداخت و گفت:
    - تو بهش حسادت می کنی؟
    - برای چی؟
    - هر چیزی.
    - نخیرم.
    - اوکی، حالا با اون کتابخونه چی کار می کردی اگه انقدر ازش‌بدت می آد؟
    -نمی زاری که بگم؛ سامیار تو یکی از درسا همگروه منه و باید یه تحقیقی رو باهم دیگه تموم کنیم، در حالی که هردو از هم متنفریم.
    - فاصله ی عشق و نفرت خیلی کمه. و ریلکس و بدون اهمیت به این که حرفش چه تاثیری رو من گزاشته تلویزیون رو روشن کرد.
    آروم با خودم زمزمه کردم: نباید عاشقش بشم.
    خوابم که پریده بود پس بی حوصله نشستم رو مبل و وصل شدم به مودم و یه پیام به امیر فرستادم: همه چی خوب بود، الان برگشتم. و پیامو واسه شیدا و شراره و پارلا هم فوروارد کردم و رفتم تو فایلام و عکسی که امروز گرفتمو باز کردم، عکسو وقتی سامیار حواسش نبود و داشت کتاب می خوند انداخته بودم، زوم کردم رو چشماش و زل زدم به چشمای تک و بی همتایی که نفس آدمو بند می آوردن.
    کلافه نفسمو فوت کردم بیرون، از خودم حرصم
    گرفت که بهش‌توجه کردم ولی دلمم نیومد عکسو پاک کنم، صدای رایان پیچید تو‌گوشم« دوست پسرته؟»
    با تکون های هواپیما و فرودش چشمامو باز کردم و به زمان حال برگشتم.
    بابی حالی از هواپیما پیاده شدم و بعد از گرفتن ساکم رفتم پارکینگ فرودگاه و با دادن مدارکم ماشینمو تحویل گرفتم و جی پی اسشو روشن کردم و اسم هتلو وارد کردم و راه افتادم طرف هتلی که قبلا توش اتاق رزرو کرده بودم.
    نگاهی به ورودی هتل انداختم و اسمشو زیرلب زمزمه کردم معنیش می شد گل سرخ، وارد محوطه ی هتل شدم و ماشینو که حتی اینجا هم جلب توجه می کرد و می درخشید پارک کردم و خودم همون طور که ساکمو دنبالم می کشیدم رفتم تو، با یه نگاه تو در شیشه ای هتل فهمیدم که هنوز با حجاب ضایع ایرانیمم پس قبل از اینکه برم تو با یه حرکت شالمو در آوردم و رفتم طرف پذیرش هتل و سعی کردم بدون لحجه فرانسوی صحبت کنم و کارت اتاقمو گرفتمو پول سه شب موندن رو پرداخت کردم و رفتم طبقه ی دوم که اتاق من بود، یه سوییت کوچیک گرفته بودم که فقط تخت و حموم و دستشویی با یه یخچال کوچولو داشت، شاید اگه سه سال پیش بود با ذوق بهترین هتل رو پیدا می کردم و یه اتاق ویژه رزرو می کردم ولی الان واقعا ظاهر اتاق بی اهمیت ترین چیز بود برام و باورم نمی شد انقدر بچه بودم، عشق سامیار با همه ی بدی هاش تنها خوبیش این بود که از اون عالم رنگارنگ بچگیم دراومدم هرچند به خاطرش تاوان سختی دادم.
    وقتی برای استراحت و تفریح نداشتم پس سریع یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و رها کردم که تا زانوهام اومد به طرز احمقانه ای به خاطر علایق سامیار موهامو کوتاه نکرده بودم، دم اسبی بستمشون و به صورت دوتا بافت از بغلا درش آوردم که تا بالای زانوم شد، یه شلوارک تنگ و تا زانوی سرمه ای پوشیدم با یه تاب که تا بغلا بلندیش معمولی بود ولی جلوی شکمش بالای ناف بود، خود تاپ سیاه بود و یه برج ایفل با نگین روش کار شده بود ، با برداشتن دلار هام که تو یه کیف بندی ریخته بودم و پوشیدن صندل های سیاهم یه کرم ضد آفتاب زدم و رفتم بیرون، خیلی ها با هیجان به موهام نگاه می کردن ولی من بدون توجه بهشون سوار ماشینم شدم و روندم سفارت ایران تا کارای مدارکم رو انجام بدم و اقامتمو پیگیری کنم ، بعدش هم باید می رفتم تو یکی از بانکای اینجا حساب باز می کردم و پولامو می ریختم توش.
    ساعت تقریبا ده شب بود که خسته و کوفته رفتم تو اولین رستورانی که سرراهم بود تا یه چیزی بخورم و به طرف گوشه ای ترین میز رفتم و سفارش سوپ و استیک کردم و سرمو انداختم پایین تا کمی فکر کنم، اقامت گرفتنم خیلی طول می کشید و تا مدارکم تبدیل نمی شدن نمی تونستم اینجا خونه بخرم پس فقط یه راه برام می موند....

    سامیار:
    امروز روز چهارمی بود که تو پاریس بودم و کلی کار رو سرم ریخته بود، پس با اعصابی داغون همراه رفیق این چندسالم که وکیلمم بود تو رستوران نشسته بودیم و من با بی حوصلگی با غذا بازی می کردم و حامد با اشتها داشت می خورد که یهو افتاد به سرفه نگاه کردم دیدم درحال مرگه و زود بهش آب دادم که بهتر شد:
    - چته پسر؟ آروم بخور ازت نمی گیرن که!
    حامد: چی می گی؟ بعد دوباره با هیجان گفت:
    - سامیار اون دختره بود عکسشو تو اتاقت دیدم و تو پیچوندی.
    - خب که چی؟
    - نگفته بودی عاشق دختر فرانسوی شدی!
    - چرت نگو، دختر فرانسوی کجا بود؟
    - دختر فرانسوی که همه جای اینجا هست ولی دختر موردنظر ما اون طرفه.
    - بخور و کم چرت و پرت بگو.
    - بابا به جون تو این همونه. و با ابروش به سمت راست اشاره کرد.
    - حامد حوصله ندارم، مسخره بازی نکن؛ رکسانا تو پاریس چی کار می کنه؟؟
    - آقا یه نگاه بکن، خودشه فقط به نظرم کمی افسردست.
    با این که مطمئن بودم حامد اشتباه می کنه ولی بازم برگشتم نگاه کردم که با چیزی که دیدم چنان غذا پرید تو گلوم که مرگو به چشم دیدم، وقتی بلاخره حالم خوب شد دوباره نگاش کردم و ناخودآگاه بغض کردم، بعد از سه سال داشتم نفسمو می دیدم و تازه حس می کردم می تونم نفس بکشم.
    - بابا جمع کن خودتو مگه مردم گریه می کنه؟!
    با صدای لرزونی گفتم:
    - حامد این اون دختری نیست که من ولش کردم!!!
    
    - چییی؟ پس دیگه چرا بغض کردی؟
    - این رکسانائه ولی نه اون رکسانا.
    حامد گیج نگام کرد:
    - واقعا مرسی الان قشنگ خرفهم شدم.
    - رکسانامحال بود انقدر ساده لباس بپوشه و آرایش نکنه، رکسانای من هیچ‌ وقت تنها نبود هیچ وقت ساکت یه جا بند نمی شد.
    بعد دوباره به دختر نگاه کردم رو گوشه ای ترین میز نشسته بود و با آرامش سوپشو می خورد و هیچ توجهی به اطرافش نداشت.
    هنوزم زیبا بود و خاص و هنوزم می تونست حتی با این سادگی هر مردی رو جذب بکنه.
    با افسوس نگاش کردم، حامد مدام حرف می زد ولی من تو این دنیا نبودم و در حالی که نگام روش بود ذهنم به گذشته سفر کرد.....
    دیروز با اون دختره رکسانا رفته بودیم کتابخونه برای تحقیق و برعکس چیزی که فکر می کردم سر تحقیق به طور جدی کار می کرد و عشوه ای نمی اومد و حتی آخرش که اسممو صدا کرد و دلم لرزید معلوم بود از رو خستگی و غیرارادی بوده.
    آماده شدم و سوار پاترولم شدم و روندم دانشگاه.
    تو محوطه دانشگاه دیدمش، مثل همیشه تیپش زیادی جلب توجه بود یه مانتوی تنگ وبدن نمای خاکستری پوشیده بود با شلوار لوله تفنگی سیاه و مقنعه ی سیاه و مقدار زیادی از موهای طلایشو از جلو و عقب گزاشته بود بیرون و آرایش سیاهی کرده بود که چشمای آبیشو بیش تر تو چشم آورده بود و با دوستاش بلند بلند می خندیدن و تمام پسرا رو اون زوم بودن، دختر فوق العاده خوشگلی بود ولی نمی دونم چرا به چشمم نمی اومد، جالب این بود که زیاد جلو چشمم بود و انقدر تو کلاس آتیش می سوزوند که حتی منم خندم می گرفت، اکیپشون پیش همه حتی استادا معروف بود و راحت شیطنت می کردن ، امروز متوجه شدم که تا همین الانشم زیادی تونسته فکرمو مشغول کنه و این اصلا خوب نیست.
    آخر کلاس شروین پیشش رفت تا درخواست بده، بعد از من شروین ایده آل بود، خوشگلی خاصی مثل من نداشت ولی جذاب بود و هیکلی و مهمتر از همه برا دخترا پولدار و دست ودلباز ، با اینکه اطمینان داشتم محبوبیتش به من نمی رسه ولی اطمینانم داشتم رکسانا نباید پسری مثل شروینو از دست بده پس با پوزخند و ریلکس نگاشون کردم.
    شروین: خانم صدر؟
    - بله؟
    - می شه خواهش کنم افتخار بدید و بیشتر باهم آشنا بشیم؟
    رکسانا که ظاهرا شوکه شده بود اول زیرچشمی به منه خونسرد نگاه کرد و بعد به دوستاش با نگاهش اکیپش یه قدم اومدن جلو و امیر خواست جلوتر بره که رکسانا با نگاهش متوقفش کرد و بعد رو به شروین گفت:
    - آقای مرادی من مایل به آشنایی بیشتر نیستم، با اجازه.
    و سریع از کلاس خارج شد و دوستاشم دنبالش رفتن، گیج شده بودم، این دختر مدام سورپرایزم می کرد و تفکراتم رو خراب می کرد.
    با صدای حامد برگشتم به زمان حال:
    - داداش کجا رفتی؟ دختره داره میره.
    با این حرفش منگیم پرید و زود از جام پریدم و پول غذاهارو گزاشتم رو میز و نگاش کردم که رفت پولو حساب کرد و رفت بیرون و منم دنبالش، حامدم که مث کش تنبون دنبالم می کشیدم.
    وقتی دره یه لامبورگینی آوانتادور قرمز رو باز کرد حامد با نیشخند گفت:
    - پسر تو یه احمق بودی اگه اینو ول کردی. بعد سوتی زد و دوباره گفت: دختره مثل شاه پریون خوشگله و مایه دارم که هست دیگه چی می خواستی؟
    آهی کشیدم و گفتم: حق با توئه من احمق بودم ولی نه به خاطر اینکه یه دختر خوشگل و پولدارو ول کردم به خاطر اینکه یه فرشته ی پاکو از دست دادم و برق نگاهشو گرفتم.
    - گمشو بابا، از این جمله ها تو اینستاگرامت بگو، دختره پریداا.
    - بپر بریم دنبالش.
    سوار بی ام و ی حامد شدیم و افتادیم دنبالش، بازم یه تغییر دیگه برعکس گذشته آروم و با رعایت قوانین رانندگی می کرد.
    وقتی وارد یکی از هتل های دو ستاره شد با ناراحتی صداش پیچید تو گوشم« وای سامیار اینجا کجاست منو آوردی؟ من محاله هتل زیر پنج ستاره و اتاق غیر از اتاق ویژه بمونم»
    اون خیلی عوض شده بود و یه چیزی تو ذهنم تکرار می کرد همش تقصیر منه!!
    حامد: اومد هتل پس معلومه مسافره.
    - برو خونه ی بابام.
    - باشه.
    تا رسیدیم خونه که الان مال من بود یکی از بنزای تو پارکینگو برداشتم و بدون توجه به حامد دراومدم و روندم طرف هتلی که نفسم توش بود که گوشیم زنگ زد:
    - پسره ی خر کجا رفتیی ها؟ مثلا من مهمونتم.
    - حامد نمی تونم دوباره گمش کنم این مدت که اینجاست باید از فرصت استفاده کنم حتی شاید...
    ساکت شدم و تلفونو قطع کردم هنوز خودمم از چیزی که می خواستم مطمئن نبودم، حتی نمی دونستم رکسانا ازدواج کرده یا نه، از این فکر تنم لرزید وقتی رسیدم هتل از پذیرش با هزار دروغ شماره اتاق رکسانارو گرفتم و تونستم با کلی رشوه اتاق جولوشو خالی کنم و بگیرم.
    بعد از این همه وقت دوباره حس هیجان و زندگی می کردم ، شیشه ی عمرم فقط دوتا دیوار باهام فاصله داشت و همین برام کافی بود ولی باید مراقب می شدم تا دوباره رکسانا اگه هنوز ازم متنفر نیست که محاله، حسش برنگرده تا یه وقت....
    فردا صبح زودش بیدارشدم و نشستم صبحونه بخورم که صدای در اومد پریدم دم چشمی و وقتی رکسانا اومد بیرون نفسم حبس شد، یه شلوارجین سیاه پوشیده بود با تیشرت سیاه و کت چرم مشکی و آبشارطلایی رنگی که خوشی زندگیم بودن و بلند کرده بود بالای سرش جمع کرده بود و فقط یه کرم زده بود و یه کیف سیاه بندی هم انداخته بود، یه تغییر دیگه برعکس گذشته که از سیاه متنفر بود حالا همه ی لباساش سیاه بود، پشت سرش از اتاق در اومدم تا زود تر به ماشین برسم و وقتی منتظر آسانسور بود آروم از کنارش رد شدم و سریع خودم‌ کشیدم پشت راهروی پله ها.
    


    رکسانا:
    با بی حوصلگی منتظر آسانسور بودم که یه لحظه تمام بدنم لرزید و یه حس عجیبی بهم دست داد، بوی عطر سامیار رو حس کرده بودم و قلبم می گفت نزدیکمه، با بی صبری برگشتم ولی چیزی یا بهتر بگم کسی پشتم نبود و با عصبانیت از دست توهم هایی که تمومی نداشتن کیفمو رو دوشم جابجا کردم و سوار آسانسور شدم، داشتم فکر می کردم برای خرید خونه باید سامانو پیداکنم، البته از خجالت نمی تونستم زنگ بزنم، من سامانو از وقتی به دنیا اومدم دیدم و شد داداشم و هر روز با هم بودیم و تا چهارسال پیش عضو ثابت اکیپمون بود ولی آرزوها و توانایی های سامان بیشتر از ما بود و جایی تو اون کشور نداشت پس اومد پاریس ولی باز هم قبل از جداییم از سامیار هر روز با هم حرف می زدیم ولی یهو همه چیزو ول کردم و اونم اوایل حی سعی می کرد باهام ارتباط برقرار کنه و حتی می خواست بیاد ایران و بعدا از شراره اینا شنیدم قبل از قسم من سامیارم پیدا کرده بوده که با پسرا برن سراغش خلاصه الان نمی دونستم با چه رویی بعد از سه سال زنگ بزنم، همون موقع گوشیم زنگ خورد ولی کد همینجا بود، با تعجب جواب دادم:
    - بله؟
    - بله و مرض، من از شیدا باید بفهمم خواهرم اومده پاریس؟ رکسانا بدجور از دستت شکارم، کجایی؟
    من که هنوز از شنیدن صدای سامان بعد از سه سال اونم درست وقتی که بهش فکر می کرد شکه بودم با بغض گفتم:
    - داداش سامان.
    - جونه سامان؟ کجایی گلم؟ معلوم بود اونم بغض‌کرده.
    - خیابونم.
    - با ماشین؟
    - آره.
    - برون ایفل، باید ببینمت.
    نگاهی به ساعت کردم که هفت رو نشون می داد و قبول کردم و راهمو به طرف برج کج کردم.
    سامیار:
    - با اینکه صدای شیکمم در اومده بود ولی هنوز دنبالش بودم تو راه یه ساندویچ خرید و دوباره راه افتاد که دوباره صدای اعتراض شیکمم بلند شد، وقتی طرفای برج ایفل نگه داشت منم پیاده شدم، با تلفنش به یکی زنگ زد، ظاهرا دنبال کسی بود، یعنی کسی رو اینجا داره؟ نکنه شوهرشه؟ نه بابا حتما با رایانی چیزی اومده، با کنجکاوی دنبالش رفتم که یهو دنیا جلو چشمام سیاه شد یه پسر چشم ابرو مشکیه جذاب با ذوق به طرف رکسانا رفت، رکسانا سرجاش خشک شد ولی پسره با هیجان بغلش کرد و یه دور چرخوندتش و رکسانا هم با لبخند گونه ی پسررو بوسید و موهاشو نوازش کرد، به زور نشستم روی نیمکت کناریم تا پخش زمین نشم و دوباره نگاشون کردم، پسره با لبخند و ذوق تند تند حرف می زد و رکسانا با لبخند زیبایی با علاقه نگاش می کرد و جواب می داد، معلوم بود پسر شیطونیه و برعکس من اصلا غرور نداشت و ظاهرا داشت تمام تلاششو می کرد تا رکسانا لبخند بزنه، دیگه بسم بود، چیزی که ازش می ترسیدم سرم اومده بود من نگاهای رکسانارو دیدم معمولی نبود، انگار داره به عشقی نگاه می کنه که بعد از چند سال دیده، هیچ تضمینی نبود که اگر بیشتر می موندم نمی رفتم جلو یه بلایی سر هر سمون بیارم پس با چشمایی سرخ و دستای مشت شده در حالی که به زور نفس می کشیدم سوار ماشین شدم و روندم خونه ی بابا و تو راه با آهنگی که پلی شد و حرف دلم بود و عجیب به وضع الانم می خورد حالم بدتر شد:

    ❤❤آهنگ لعنتی ترین حوالی از شهاب مظفری❤❤

    دیدم داری از دور قدم میزنی

    کنارت یکی هست که من نیستم

    تو اونقدر محو نگاشیو من

    میریزه دلم مات می ایستم

    تا میپیچه دستاشو دور تنت

    ی جور بدی گیج میره سرم

    نگات میکنه با ی حاله عجیب

    میخواد پا بشه این رگ گردنم

    میخوام رد شمو آهسته از پیش تو

    میترسم که شرمنده شی پیش من

    نیایی به روتو بخندی فقط با چشمات

    بگی خواهشا حرف نزن

    حرف نزن

    من عادت ندارم به این حال بد

    چیکار کردی با من که من این شدم

    خجالت نکش خوب نگام کن ببین

    که بد از تو من پیر و غمگین شدم

    دیگه تا ابد این حوالی منو

    نمیبینی راحت بگیر دستشو

    نیاد اون روزی که بیای پیشمو

    بگی دل بریدی و ازم خسته شد

    تو آیندتو میبینی پیش من

    من آه میکشم واسه گذشتن

    نبودی ببینی که بعدت همه

    چه حرفایی میگن پشتمون

    تو دستاشو میگیری محکم تر و

    که انگار یادت نیست کی پشتته

    ی چیزی قایم کردی پشت سرت

    گمونم ی حلقه توی مشتته

    من عادت ندارم به این حال بد

    چیکار کردی با من که من این شدم

    خجالت نکش خوب نگام کن ببین

    که بعد از تو من پیر و غمگین شدم

    دیگه تا ابد این حوالی منو

    نمیبینی راحت بگیر دستشو

    نیاد اون روزی که بیای پیشمو

    بگی دل بریدو ازم خسته شد


    رکسانا:
    - وای سامی بیخیال توروخدا.
    - بیخیال نداریم من با رایانم حرف زدم، همین الان می ری هتلو تسویه می کنی و میای پیش من.
    - بابا من می خوام برم.
    - غلط کردی. من تازه پیدات کردم، قراره کلی شیطنت کنیم.
    - من جدا حوصله ندارم.
    - بیخوود، راه بیفت بریم.
    به اجبار رفتم بالا تا وسایلامو جمع کنم و سامانم هتلو تسویه کنه.
    با ساکم رفتم پایین، سامان به یکی از کارکنا پول داده بود ماشینمو ببرن خونش و تحویل نگهبانش بدن.
    - سوارشو که قراره بریم عشق و حال به یاد قدیما.
    - سامی من دیگه دل و دماغ این کارارو ندارم.
    - خفه گلم.
    سکوت کردم چون می دونستم سامان مثل قدیمای خودم غده و هر کار بخواد می کنه......
    دو ماهه با سامیار داریم کارای پژوهشو می کنیم و تقریبا هر روز با همیم، اوایل زیاد کلکل می کردیم و از هر فرصتی برای ضایع کردن هم استفاده می کردیم ولی حالا مثل دوتا آدم متمدن رفتار می کنیم، امروزم قرار بود بریم آزمایشگاهی که سامیار با هزار پارتی کرایش کرده بود تا رو حیوونا آزمایش کنیم، رفتم تو اتاقم و یه مانتوی صورتی چرک تنگ پوشیدم با شلوار سفید و شال سفید چروک و تلامو ریختم رو صورتم و ریمل و خط چشم و پنکیک و سایه نقره ای زدم و رژ قرمز ماتم رو کشیدم و لاکای قرمزم زدم و یه کیف بزرگ رنگ مانتوم برداشتم و هرچی دستم اومد ریختم توش و سوار پورشم شدم و روندم طرف آزمایشگاه.
    بازم سامیار قبل از من رسیده بود، سلام کردیم و رفتیم تو، از پشت وارسیش کردم، لامصب انگار خدا تمام توانشو داده بود واسه خلق این، نه که خودم زشت باشما برعکس، ولی سامیار یه چیز دیگه بود، امروز یه تیشرت قرمز پوشیده بود که به طور جالب به رنگ مانتوی من میومد.
    وارد که شدیم روپوش و دستکش و عینک مخصوص پوشیدیم .
    سامیار: رکسانا برو اون بشرا رو بزار رو حرارت و همسترارو بیار.
    کاری که گفتو کردم و رفتم طرف قفسا، با اینکه نمی ترسیدم ولی تصمیم گرفتم کمی از کارای دخترونه بکنم، بالاخره باید یه قدمایی واسه شرطم بر می داشتم دیگه.
    لبخند خبیثی زدم و قفسو بردم پیشش...
    سامان: رکسی کجایی آجی؟ رسیدیم.
    به خودم اومدم و چشمامو باز کردم ولی با جایی که دیدم چشمام گرد شد، خوب یادش‌بود چه قدر عاشق شهربازیم و چه آتیشایی می سوزوندیم و منو آورده بود دیسنی لند.
    آهی از ته دل کشیدم و پیاده شدم.
    یه حس غریبی داشتم انگار که یکی داشت نگام می کرد، یه حس خاص تو دلم بود.

    سامیار:
    وقتی رفتم خونه و حامد که حال خرابمو دید و علتو فهمید کلی غرغر کرد که شاید پسره یه دوست معمولیه و از این حرفا و برم گردوند هتل ولی تا رسیدم رکسانارو دیدم که با ساکش اومد پایین، کنار یه مجسمه ی طلایی وایستاد ولی با اومدن اون پسره اخمام جمع شد ساکو از رکسانا گرفت و به طرف پارکینگ رفت و منم دنبالش رفتم و سوار ماشینم شدم و برگشتم جلوی ورودی که رکسانا وایستاده بود و کمی بعد پسره با یه هامر آلبالویی جلویی رکسانا نگه داشت و با هم راه افتادن ، مشتی به فرمون زدم و راه افتادم، معلوم بود پسره پولداره!
    باید سر از رابطشون در می آوردم.
    نگه داشتن جلوی دیسنی لند که باعث شد پوزخندی بزنم، پسره خوب از علایق رکسانا خبر داشت، اصلا فکر نمی کردم بعد از سه سال بازم ببینمش و هنوزم این طور دیوانه وار عاشقش باشم و روش غیرتی شم.
    سعی کردم نزدیکشون بشم تا صداشونو بشنوم و کلاه سویشرتی که پوشیده بودم کشیدم جلوی صورتم:
    رکسانا: سامان برای یه کاری اومدم پاریس و تو هم زنگ نمی زدی من قصد داشتم بیام سراغت.
    - چی کار عزیزم؟
    دستامو مشت کردم و گذاشتم جیبم تا هرز نرن تو صورت پسره.
    - راستش سامی من یه خونه می خوام.
    - ها؟ چی چی می خوای؟
    - وا چته؟
    - خب رکسی جان نخود کشمیش که نیست یهویی برگشتی به من می گی خونه می خوای، چشم گلم می گم رایان واست یکی بخره.
    - اینجا می خوام.
    - چشم می خرم.. چی چیییییی؟ تو پاریس خونه می خوای؟
    - چرا داد می زنی؟ می خوام از ایران برم.
    - چرا؟
     اذیت می شم، دیگه تحمل ندارم، هر جا می رم یه خاطره از اون عوضی میاد جلو چشمم، می خوام از نو شروع کنم.
    با شنیدن این حرفا جدا از تعجبم نمی دونستم خوشحال باشم که هنوزم نتونسته فراموشم کنه یا ناراحت باشم که این طور با نفرت اسممو جلوی آقا سامان می گه.
    ولی با جواب سامان تصمیم گرفتم عصبانی باشم:
    - خب الان که میای خونه ی من و تا هر وقتم بخوای قدمت رو چشمامه.
    ازم دور شدن و به طرف صف یکی از بازی ها رفتن که دیگه صداشونو نشنیدم و فقط حرص خوردم و با عصبانیت دنبالشون کردم، فقط یه چیز فهمیدم، این بود که حتی قبل از آشناییمون رکسانا با سامان بوده و این یعنی از اول عشقی نبوده!!!
    با دل خسته و شیکم گشنه برگشتم تو ماشین و منتظرشون شدم تا خونه ی سامان خانو یاد بگیرم.
    حدودا ساعت دوی شب برگشتن و دست رکسانا پر از عروسکای پشمکی و بزرگ بود که می دونم عاشقشونه.
    چشمام از هجوم اشک می سوخت ولی سرسختانه جلوشونو می گرفتم، هیچ وقت فک نمی کردم یه دختر بتونه بت غرورمو این طور بشکنه و دلمو به بازی بگیره، همین طور که نگاهم روشون بود تا گمشون نکنم یاد روزی افتادم که برای اولین بار برای از دست دادن یه دختر ترسیدم و شاید جوونه ی عشقمم از اونجا شروع شد کی می دونه؟!
    داشتم محلول هارو قاطی می کردم که با جیغ رکسانا یهو با ترس برگشتم عقب، یکی از همسترا بیرون از قفسش بود و اونم با ترس به همستره نگاه می کرد، رفتم جلو که رکسانا دوید پشتم و از پشت محکم به تیشرتم چنگ زد و سرشو قایم کرد تو کمرم:
    - وای سامیار بگیرش.
    اون ترسیده بود ولی من یه حس خاص داشتم از اینکه گرمای نفساش به کمرم می خورد و کلافه شده بودم، به زور از خودم دورش کردم و رفتم جلو و همستررو برگردوندم تو قفسش و برگشتم طرف رکسانا که همون موقع از فشار و ترسی که تحمل کرده بود از هوش رفت و من قبل از اینکه سرش بخوره به زمین گرفتمش و کشیدمش تو بغلم، چندبار صداش کردم ولی فایده ای نداشت، گذاشتمش زمین و یه لیوان آب آوردم و پاشیدم به صورتش که آروم چشماشو باز کرد و نشست سرجاش و دستشو گرفت به سرش، چشماش خمار شده بود و از مژه های بلندش قطره های آب می چکید و من محو زیبایی و آبی خالص چشماش شدم.
    زود گفت:
    - متاسفم، دست خودم نیست خیلی از موشا می ترسم.
    به خودم اومدم و اخم کردم و گفتم:
    - مهم نیست فقط دفعه ی بعد بگو از چی می ترسی تا از این خرابکاری ها نشه، الانم برای امروز دیگه کافیه من می رم سرنگای ویروسو به موشای سالم تزریق کنم، هفته ی بعد میایم کنترل می کنیم.
    آروم سرشو تکون داد و پاشد، جالب بود که اون دختر تخس و غیرقابل تحمل یه رویه ی آروم و معصوم و خواستنی داشت، یه روی ظریف با ترس های دخترونه...
    جلوی در یه خونه ی نسبتا بزرگ نگه داشتن و پیاده شدن و نگهبان خونه ماشین سامانو برد تو و اونا هم در حالی که سامان ساک رکسانا رو حمل می کرد رفتن تو.

    رکسانا:
    در حال اصرار به سامان بودم تا خونه بخرم و به کسی نگه که من قراره این کارو بکنم.
    - نمی شه کسی نفهمه تو اینجایی.
    - سامان من نیاز دارم تنها باشم تا با خودم کنار بیام.
    - رکسانا روانشناس گفته تو نباید تنها بمونی تا خاطراتت بیان سراغت اون وقت تو می خوای خونه تنها اونم تو غربت بگیری؟
    دوباره زود از کوره در رفتم:
    - سامان من دیوونه نیستم که تنهام نزارید مبادا کاری کنم.
    سامی که همیشه بهتر از همه درکم می کرد گفت:
    - ببخشید عزیزم حق باتوئه.
    - معذرت می خوام تند رفتم.
    شده بودیم مثل قدیما که هیچ کدوم از دعواهامون بیشتر از یک دقیقه نمی کشید و هر دو عذرخواهی می کردیم، به یاد اون موقع ها هر دو لبخند زدیم و من با تمام حس خواهریم لپ سامانو بوسیدم و اونم جوابشو داد و قرار شد خودش فردا بره و یه خونه نزدیک خونش برام بگیره.
    ساکارو تو یکی از اتاقا گزاشت و گفت : خوب بخوابی جوجه رنگیم.
    اشکی تو چشمام جمع شد و گفتم: چشم گربه سیاهه.
    بچه که بودیم من یه پیراهن رنگارنگ داشتم و از وقتی پوشیدم سامان بهم گفت جوجه رنگیم و منم از حرصش بهش گفتم گربه سیاهه و از اون موقع این صفتا پابرجا بودن.
    سامان لبخند تلخی زد و گفت:
    - یاد اون روزا بخیر آبجی.
    - بیخیال.
    دوباره با ذوق گفت:
    - راستی رکسی فردا عصر میام با هم بریم خرید.
    - اما من پس فردا قراره برم.
    - دائم که نمی ری قراره برگردی دیگه، تازه باید یه یادگاری در قالب سوغات واسشون بخری یا نه؟
    - راست می گی.
    
    - یه چیزایی هم از طرف من برای شیدا ببر.
    لبخندی به عشق تو چشماش زدم و قبول کردم.
    رفتم تو اتاقی مهمان و دراز کشیدم رو تخت و زل زدم به سقف و....
    بعد از اون روز آزمایشگاه به جز کلاس سامیار رو ندیدم که اونم تا می تونست ازم فرار می کرد و حتی وقتی پیشش می نشستم بهم بی اهمیت بود و اخم داشت و باعث لبخند ریما بود، نمی تونستم بزارم همین جوری بمونه پس شب تو خونه یه پیام بهش دادم که:« چهارروز گذشته، بهتر نیس بریم وضیعت موشارو چک کنیم؟»
    مثل همیشه بلافاصله جوابش اومد« زود نیست؟ عجله داری؟»
    اگه قبلا بود می گفتم می خوام زودتر از دستت راحت شم ولی الان قرار بود با حفظ غرور چراغ سبز بدم پس نوشتم:« می خوام زمان یادداشتا بهم نزدیک و دقیق باشه تا استاد نمره ی خوبی بده»
    با مکث نوشت« فردا صبح میام دنبالت.»
    با ذوق نوشتم« باشه، ساعت چند؟»
    - « بزار با آزمایشگاه هماهنگ کنم، بگم فردا»
    اوکی شب بخیری فرستادم و با لبخند خوابیدم.
    فرداش با زنگ تلفن از خواب پریدم:
    : بله؟
    - سلام خواب بودی؟
    - آره، تو کی هستی اول صبحی مزاحم شدی؟
    - نشنااختی؟
    - نه دیگه.
    - سامیارم.
    - من سامیار نمی شناسم مزاحم نشو.
    تلفونو قطع کردم و گرفتم خوابیدم که یهو سیخ سرجام نشستم، باورم نمی شد، عجب سوتی فجیعی داده بودم.
    تند تند شمارشو گرفتم و وقتی برداشت صدای خندونش پیچید تو گوشی:
    - بله؟؟
    - سلام، ببخشید من خواب بودم حواسم نبود.
    - بله فهمیدم، بعد صداشو نازک کرد و ادای منو درآورد: من سامیار نمی شناسم مزاحم نشو.
    -ئههههههه، سامیار اذیت نکن.
    یهو جدی گفت:
    - ده دقیقه دیگه دم در باش، خدافظ.
    با بهت به گوشی تو دستم نگا کردم یهو پریدم که حاضر شم، هول هولی یه ساپورت براق صورتی با مانتوی سفید جلو باز که البته از زیرش یه تاپ صورتی داشت پوشیدم و شال صورتی جیغمم انداختم ، موهامم که نگم سنگین تره، همون طور باز ریخته بود رو کمرم از زیر شال و کفشای پاشنه ده سانت سفیدمم با کیف ستش پوشیدم و پریدم پای آینه و آرایش صورتی نقره ای کردم و رژ صورتی پررنگم زدم و ناخنای بلندمو لاک صورتی جیغ زدم و یکیشو سفید کردم و پریدم بیرون، تا از در در اومدم با دیدن مسافت خونه تا در خروجی پوفی کردم و شروع کردم به پیاده روی صبحگاهی. وقتی رسیدم سامیار با یه ژست مغرور نشسته بود تو پاترولش و منتظرم بود منم مغرور نشستم تو ماشین و سلام دادم، جوابمو داد و اول یه دور سر تا پامو نگاه کرد و رو موها و لبای براقم مکث کرد و بعد خونسرد گفت:
    - بهتر نبود موهاتو می بستی؟ الان گره می خوره. و راه افتاد.
    - بیخی خوبه.
    - چرا دیر کردی؟
    - چون نیم ساعت فقط درست کردن موهای من طول می کشه.
    - که نکردی.
    - چی نکردم؟
    - موهاتو درست.
    - خب نیم ساعتم لاک زدنم طول می کشه.
    نگاهی به ناخن هام انداخت و گفت:
    - به هر حال یاد بگیر هیچ وقت منو منتظر نزاری، بدم می آد.
   
    - مگه دست منه؟
    - می تونستی کم تر و ساده تر بزک کنی.
    بالجبازی گفتم:
    - نخیرم نمی تونستم.
    - معلومه خب، اونوقت نمی تونستی جلب توجه کنی.
    - من نیازی به جلب توجه ندارم.
    - من که برعکسش بهم ثابت شده.
    - برام نظر تو مهم نیست من برای خودم لباس می پوشم و بزک می کنم.
    بزک می کنم رو با لحن خودش و صدای کلفت گقتم که باعث شد یه لحظه یه لبخند محوی بزنه.
    - اگه برای خودته تو خونه بکن نه بیرون.
    ترجیه دادم ساکت شم، چون کمی به نسبتی هم راست می گفت، لباسای من بگی نگی علاوه بر زیبایی و مد روز بودنشون جلف بودن.
    وقتی رسیدیم در کمال تعجب تو همین مدت کم علائم بیماری خودشو نشون داده بود و رو بدن موشا تاول های بزرگی دیده می شد و بیحال بودن، زود آماده شدیم و سامیار با دقت یکی از موشارو در آورد و در مقابل تمام چندش شدن ها و اداهای من از خونش نمونه برداری کرد و موشو گزاشت سر جاش، وقتی سامیار داشت با دستگاه سانتریفیوژ ور می رفت من که حوصلم سر رفته بود موشرو با همون قفسش گزاشتم تو اتاقک سربی کوچولویی که مخصوص عکس برداری از حیوونا بود و عکسشو انداختم تا توی بدنشو ببینم.
    سامیار:
    - می شه به جای بازیگوشی بیای و به من کمک کنی؟
    ولی من با کنجکاوی به عکس نگاه می کردم، یه چیزی غلط بود که یهو سامیارو دست به سینه و عصبی بالای سرم دیدم:
    - برای چی موشرو گزاشتی تو دستگاه؟اونم با قفس؟ تو هنوز نمیدونی نباید هیچ فلزی وارد این اتاقک بشه؟
    با حواس پرتی گفتم:
    - به نظرت چون با قفس گزاشتم این ریختی افتاده؟
    - چی؟
    - بیا ببین. و بعد به قفسه ی سینه ی موش که تو عکس قشنگ معلوم بود خوردگی داره اشاره کردم.
    با دقت نگاه کرد و بعد با تعجب گفت:
    - این چرا استخوناش خرده شده؟
    - من که نخوردم از من می پرسی!!
    چپ چپی نگاه کرد و بعد دوباره یه موش مریض‌دیگه در آورد و این بار بدون قفس ازش عکس گرفت ولی این یکی هم مثل همون قبلی بود.
    با ذوق گفتم:
    - دیدی همون بازیگوشی من باعث شد چی پیدا کنیم؟
    سامیار با گیجی و خوش حالی گفت:
    - فک کنم علت مرگ تو این بیماری رو پیدا کردی.
    - پیدا کردم؟
    - آره، کارت عالی بود.
    - خودم می دونم ولی دقیقا چی کار کردم؟
    دوباره چپکی نگام کرد و با هیجان توضیح داد:
    - معلومه این ویروس از داخل به استخوان های قفسه ی سینه حمله می کنه و با فشاری که در صورت نبود این استخوان ها از شش ها به قلب وارد می شه موجود دچار سکته ی قلبی شدید و مرگ می شه.
    با اینکه چیزی نفهمیده بودم سرمو مثل غاز تکون دادم و گفتم:
    - پس حالا که علتو فهمیدیم باید فکر درمانش باشیم.

    - آره، فکرشو بکن، من و تو اولین کسایی هستیم که علت و درمان این بیماری رو پیدا می کنیم و به نام خودمون ثبت اختراع می کنیم.
    با شوق تایید کردم و تازه از اون روز بود که کار اصلی ما شروع شد، هرروز آزمایشگاه بودیم و انواع درمان های شیمیایی و گیاهی رو امتحان می کردیم و نتیجشو برسی می کردیم پژوهشمون خیلی وقت بود تموم شده بود و با علت بیماری تحویل استاد دادیم و نمره ی کامل گرفتیم ولی الان هدف بزرگ تری داشتیم ساخت داروی این بیماری.دوماه بود که هرروز از صبح زود تا شب رو این دارو کار می کردیم و حالا با هم مثل دوتا دوست بودیم و گاهی بعد از کار شب با هم می رفتیم بیرون شام می خوردیم، و هرروز صبحم با ماشین اون می رفتیم آزمایشگاه، در این بین امیر خیلی عکسای هنری از لحظه های باهم بودنمون انداخته بود، از وقتی که با هم می خندیدیم، با هم سوار ماشین اون بودیم، شام بیرون می رفتیم و ....
    این وسط تنها رایان بود که هیچ جوره نتونستم قانع اش کنم که سامیار دوست پسرم نیست و آخرم بیخیال شدم.
    پنج روزی می شد که یه پودری درست کرده بودیم و هرروز از اون به موشا می دادیم، داشتم به طرف قفسشون می رفتم داروشونو بدم که یهو با چیزی که دیدم با تمام وجود جیغ زدم:
    -سااااامیااااار؟!؟
    سامیار بدبخت که داشت کار می کرد با جیغ من با ترس اومد طرفم:
    - چیشدی؟ خوبی؟
    - من خوبم، موشاهم خوبن.
    گنگ نگام کرد که با ذوق گفتم:
    - نگاا کن، تاولا دارن می رن.
    سریع سرشو چرخوند و بعد با خوشحالی گفت:
    - آره، درمان نتیجه داد.
    با ذوق بالا پایین می پریدم و جیغ جیغ می کردم که همون موقع گوشیم زنگ زد، با دیدن اسمه« عشق خوشگل و با کلاس و مهربونم» با خنده جواب دادم:
    - جانم سیا؟
    - سلام زلزله.
    - علیک سونامی، زود بگو کار دارم.
    - شب می ریم شمشک هستی؟
    - کیا هستن؟
    - اکیپ خودمون.
    - هستم ولی با سامیار می آم.
    - اون کیه؟
    - بعدا بزنگ.
    - اوکی بای.
    - های بای.
    برگشتم طرف سامیار که با کنجکاوی نگام می کرد و گفتم:
    - شب می خوایم با اکیپ بریم شمشک می خوام تو هم بیای، این یه تفریح می شه بعد از این همه کار.
    - آخه من که اونارو نمی شناسم.
    - چرا بابا می شناسی، شراره و شیدا و پارلا و امیرو که تو کلاس دیدی، یکیم رایان داداشم و سیاوش دوستمونه که اونارم تو شهربازی دیدی.
    - پسر چشم سبزه؟
    - آره خودشه، میای دیگه؟
    - باشه.
    - راستی تو حتما باید با یکی ست کنی.
    - بله؟؟؟
    - خب ببین شراره و من و رایان باهم و شیدا و سیا باهم و امیر و پارلا هم باهم لباسامونو ست می کنیم.
    - خب من چی کار کنم؟
    قیافه ی ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم:
    - ظاهرا باید باهم ست کنیم.
    - چیی؟
    - همین که شنیدی، شب.....
    بعد مکث کردم تا رنگی بگم که پیدا نکنه و گفتم:
    - فیروزه ای بپوش.

    فکر کنم از نگاهم پی به افکارم برد که با یه پوزخند مرموز گفت:
    - قبوله.
    با اینکه تعجب کرده بودم بازم خودمو از تک و تا ننداختم و یه چشمک شیطون زدم و از در رفتم بیرون، شانس آوردم امروز با ماشین خودم اومده بودم پس با آخرین سرعت روندم طرف پاساژ موردنظر تا خرید فیروزه ای کنم آخه یکی نیست به من بگه مونگول وقتی خودتم نداری مجبوری اذیت کنی؟؟
    خلاصه چندتایی پاساژ متر کردم تا آخرش خریدام تموم شد،تا رسیدم خونه ساعت شیش بود پس شروع کردم به حاضر شدن اول از همه موهامو توپی جمع کردم بالای سرم و یه تیکه از تلامو که به بلندی موهام بود فر کردم و ول کردم کنار صورتم و یه شلوار تنگ سفید پوشیدم و مانتو ی فیروزه ای رنگی که خریده بودم رو از بستش در آوردم، طرح مانتو به خاطر کاردستاش مجلسی و سنتی دیده می شد و از پشتش تا زانوم و از جلو تا رونام بود و برعکس اکثر مانتوم هام با زیپ بسته می شد، از روشم یه شال سفید که خطای فیروزه ای داشت انداختم و رفتم سراغ لاک واسه ی لاک کلی گشته بودم و دقیقا رنگ فیروزه ای مانتوم بودو براق زدم و کفشای فیروزه ای پاشنه ده سانتم رو پوشیدم چون جلوی کفش باز بود مجبور شدم به پامم لاک بزنم ، انگشترو ساعت و گوشواره هامم سفید و فیروزه ای بودن با برداشتن کیف بندی سفیدم نشستم تا آرایش کنم، رژ کالباسی زدم با سایه ی فیروزه ای و ریمل و خط چشم نقره ای زدم و به سامیار زنگ زدم و در همون حال نگاهم که به خودم افتاد حض کردم چشمای آبیم با رنگ لباسام می درخشید و مانتو اندام و کمر باریکم رو به چشم آورده بود و در کل محشر شده بودم.
    - بله؟
    - سامیار حاضری؟
    - آره.
    - پس بیا بیرون منم با تو میام.
    - باشه، تا پنج دقیقه بیا بیرون.
    - اوکی، ب*و*س، بای.
    بعد از قطع کردن تازه دوهزاریم افتاد چی گفتم، خاک تو سرم که آخر تیکه کلامم کار دستم می ده آخه یعنی چی ب*و*س!!!
    اول رفتم بالا تا ببینم رایان حاضره یا نه و طبق معمول بدون در زدن پریدم تو اتاق یه تیشرت جذب کرمی پوشیده بود و داشت موهاشو ژل می زد که همون طور مونده بود و داشت چپ چپ منو نگاه می کرد ، یه لبخند گشاد زدم و از همونجا گفتم:
    - تو که خودت برنزه ای دیگه چرا کرمی پوشیدی که شکل آیس پک بشی؟
    - رکساااانااا!!
    - جانم؟ راستی عشقم من رفتم، اونجا می بینمت بای.
    - خب وایسا با هم بریم.
    - نه سامیار منتظرمه.
    رایان یه نگاه خاصی بهم کرد و گفت:
    - برو خوشگله. و بعد چشمکی زد و گفت:
    - مواظب خودت باش جیگر.
    چپ چپ نگاش کردم و رفتم بیرون، برای اینکه لباسام خراب نشه مثل آدم با آسانسور رفتم پایین و راه افتادم طرف در که بعد از ده دقیقه رسیدم، وقتی رسیدم با دیدن سامیار که تکیه داده بود به یه مازارتی سیاه و منتظر بود خشکم زد، یه تیشرت فیروزه ای تنگ پوشیده بود که هم هیکلش رو آورده بود به چشم و هم حالا رنگ چشماش فوق العاده دیده می شد انگار که چشماشم فیروزه ای بود!! یه شلوار لی پوشیده بود با کفشای ال استار سفید و فیروزه ای و یه سویشرت سفیدم بسته بود به کمرش، موهای بلندش رو خامه ای زده بود و چون هنوزم بلند بود از جلو ژل زده بود به پشت و کمی از تلاش مثل همیشه ریخته بود رو پیشونیش که جذاب تر نشونش می داد با اینکه زیباییش نفس گیر شده بود و باعث حسادتم شد سعی کردم به روش نیارم و با غرور رفتم طرفش.
    خونسرد گفت:
    - این رنگ به چشمات می آد، خوشگل شدی.
    با ناز پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
    - می دونم، تازه من خوشگل بودم!
    با خنده سوار ماشین شد، منم نشستم و با خنده گفتم:
    - توهم خفن شدی، شبیه این مدلای اروپایی ها شدی.
    اونم با لحن خودم گفت:
    - می دونم تازه من خفن بووودم.
    - بر منکرش لعنت.
    یهو با ذوق گفتم:
    - وای سامیار فک کن الان مارو ریما ببینه خونم حلاله.
    - ریما کیه؟
    - همکلاسیمون دیگه.
    - نمی شناسم.
    ذوق کرده بودم که سامیار اصلا یادش نمونده و جواب دادم:
    - بابا همون نچسبه که حی به تو می چسبه.
    جفتمون از این استدلال من زدیم زیر خنده و سامیار گفت:
    - حالا چرا خونت حلاله؟
    - خب الان من تو ماشین تو، لباسامون هم که ست اون که نمی دونه چیزی بین ما نیست.
    با شیطنت گفت:
    - نیست؟
    مثل خودش شیطون شدم:
    - هست؟
    - نه که نیست.
    - خب نیست دیگه تازه ما دعوا هم داریم و مطمئن ام تو می خوای سر به تنم نباشه.
    خندید و چیزی نگفت که دوباره گفتم:
    - سامیار؟
    - بله؟
    - چرا اوایل انقدر از من متنفر بودی؟ من که کاریت نداشتم.
    - بیخیال.
    بیخیال شدم چون می دونستم تا نخواد حرف نمی زنه و هم از آدمای سیریش بدش می آد و هم تا همینجاشم که مثل آدم و بدون غرور باهام حرف زده بود خیلی بود.
    - باشه.
    - از این اخلاقت که به چیزی بند نمی کنی خوشم می آد.
    مرموز گفتم:
    - چیزای خوب و خوش اومدنی زیاد دارم.
    - مثلاً؟؟
    - خوشگلم، پولدارم، شیک پوشم، مهربونم ، باربیم،... می خواستم بازم ادامه بدم که پرید وسط حرفم و گفت:
    - چیزایی رو بگو که من نباشم.
    ساکت شدم و در اصل به معنای واقعی کلمه لال شدم، سامیار همه چی تموم بود، یهو با شیطنت گفتم:
    - تو باربی نیستی.
    

    با خنده گفت:
    - باربی بودن مال دختراس من تو پسرا هیکلم بیسته.
    -سقفو بچسب نریزه اعتماد به نفس.
    -نترس نمی ریزه حواسم هست.
    ‍- ئه ماشینه سیاوشه و به مزداسه ی سفیدی اشاره کردم.
    سامیار نشست همون پارک کرد و پیاده شدیم، یه زنگ به سیاوش زدم:
    - الو‍؟
    - سیاکجایید؟
    - شما؟
    - نکبت رکسی ام.
    - من رکسی نمی شناسم؛ البته یه سگ داشتم خدا بیامرز اسمش رکسی بود؛ فامیلش؟
    با ناز گفتم:
    - مهریه مو گذاشتم اجرا می شناسی زلیل مرده.
    تندتند گفت:
    - اوا عشقم رکسانا تویی؟ الهی قربونت برم، چرا خشونت؟ کجایی؟
    - حال تو رو بعدا می پرسم! پاشید بیاید پیش ماشینت.
    - چشم عزیزم.
    بعد از قطع کردن تلفن سامیار با لحنی که سعی می کرد خونسرد باشه پرسید:
    - دوست پسرته؟
    زیاد تعجب نکردم چون صدای موبایلم زیاد بود و اونم پیشم بود صددرصد می شنید پس منم ریلکس گفتم:
    - چطور؟
    - همین طوری.
    پسرم کنجکاو شده بود که بدونه سیا کیه و منم با عشوه گفتم:
    - نخیر، سیاوش هرچی هم باشه لیاقت دوس پسر بودن منو نداره.
    - خوشگله که. و نگاهی به ماشین سیا انداخت انداخت و ادامه داد:
    - پولم که داره.
    - من خوشگل و پولدار نیستم که بی افم باشه، من فوق العاده خوشگل و اکسترا پولدارم پس بی افم هم نباید کم از من داشته باشه.
    - جالبه.
    - کجاش؟
    - اعتماد به نفست.
    - دروغه؟
    - نه خب، راستش حتی طرز فکرت کمی شبیه منه.
    - چطور؟
    با صدای شراره که مثل خر بدون نعل پرید وسط برگشتیم اونور و دیگه وقت نشد بحثو به جایی که می خوام بکشم.
   

    از دور نگاشون کردم شراره هم مانتوی کرمی پوشیده بود با شلوار و شال قهوه ای سوخته، سیاوش و شیدا هم هردو تیپ سبز زده بودن، پارلا و امیرم قرمز پوشیده بودن وقتی رسیدن بعد از سلام و احوال پرسی و مسخره بازی بچه ها داداش جیگرمم رسید، سامیار خیلی زودتر از اونی که فک می کردم با اکیپ جور شد و حالا با پسرا سربه سر من می زاشتن، رفتیم یه قهوه خونه ی سنتی تا یه چیزی بخوریم.
    پارلا: وای رکسی بمیری همه همچین به تو و سامیار نگا می کنن حسودیم شد.
    - چرا؟
    - خره کنار هم مثل دوتا زوج کاملین که از مجله های مد اروپا اومدن بیرون، جفتتون با این تیپ فوق العاده شدین و چشماتون پاچه می گیره.
    - ما از اول فوق الهاده بودیم.
    پکر گفت:
    - راست می گی، خوش به حالت، کاش یکی به خوشگلی سامیار من داشتم.
    پشت چشمی نازک کردم و برگشتم طرف بقیه:
    - خب چی می خورید؟
    سیا: رکسانا کار پیدا کردی؟
    گیج گفتم:
    - نه، چه ربطی داشت؟
    - خب گفتم شاید به عنوان گارسون اینجا استخدام شدی.
    و با رایان و پسرا زدن زیر خنده ، من که تازه معنی حرفشو فهمیده بودم با حرص گفتم:
    - ببندید، مسواک گرون شد.
    سیا: از زبون کم نیاری؟
    - نه چرا کم بیارم؟ من تا وقتی زبونم کار کنه یعنی زنده ام.
    امیر: نه که ما وقتی زبونمون کار کنه یعنی مرده ایم!؟
    - مسخره، منظورم اون نبود.
    رایان: بابا خواهرمو تک گیر آوردید؟
    سیا: نترس خواهر تو یه تنه هممونو حریفه.
    شیدا: دقیقا.
    - گمشید باو، بازم مرسی داداش خودم.
    شراره: ولی بچه ها از یه طرفم رکسی راست می گفت، تا وقتی که بلبل زبونی می کنه می فهمیم حالش خوبه.
    امیر: پس از اونجایی که هیچ‌وقت این کم نمی آره و ساکت نمی شه یعنی همیشه خوبه.
    - هوووی، بز بی شاخ، این به درخت می گن در ضمن بزن به تخته من به کوری چشم همتون همیشه بمب انرژی ام، تا کور شود هر آن که نتواند دید. و زبونی درآوردم که امیر گفت:
    - والا من که دارم می بینم.
    - منظورم تو نبودی.
    سامیار: اون وقت منظورت کی بود؟
    - والا می گن حرفو بنداز زمین، صاحبش بر می داره.
    سامیار: قدیمی بود.
    - مهم اینه هنوزم کارایی داره.
    رایان: بابا تسلیم شید دیگه تا صبحم این وروجک من کم نمی آره، بیاید سفارش بدیم.
    - وااای، رایانی من دیزی می خوام.
    سامیار با تعجب: چی چی می خوای؟
    امیر با خنده: دادا هنوز مونده این زلزله رو بشناسی رکسانا با همه ی دخترا فرق داره.
    با ناز گفتم: بعله من تکم!!
    سیاوش با ادا گفت: رکسا خانم یه دونه فقط محض نمونه.
    جعبه ی دستمال کاغذی رو پرت کردم سمتش و اونم با خنده گارسونو صدا کرد و برای دخترا به جز من املت و برای بقیه دیزی سفارش داد.
    

    با صدای آلارم گوشیم از خاطراتم بیرون اومدم، ساعت شیش صیح بود و من اصلا نخوابیده بودم اما اصلا احساس خستگی نمی کردم، چون بدنم عادت کرده بود، بعد از اون ماجرا ها مدام بدخواب می شم و خیلی کم پیش می آد که یه شب راحت بخوابم.
    پاشدم تا حاضر بشم و کمی برم اطراف بگردم و فکر کنم پس ساکمو باز کردم و یه تیشرت سیاه که روش نوشته بود« ? where is my love» عشق من کجاست پوشیدم و یه شلوار لی هم پوشیدم با کفشای اسپورت سیاه و موهامو ساده دم تسبی بستم و بافتم تا گره نخوره و یه کوله پشتی سرمه ای برداشتم و هرچی لازم داشتم رو ریختم توش و از خونه در اومدم، فک کنم سامان سر کار بود.
    سامیار:
    با صدای در تو جام پریدم و سرم خورد به فرمون، چون کل شبو جلوی خونشون تو ماشین خوابیده بودم تمام تنم خشک شده بود، برگشتم طرف در، خود رکسانا بود با دقت نگاش کردم، لاغر تر از قبل شده بود و صورتش رنگ پریده بود دلم گرفت از دیدن رکسانایی که دیگه رکسانا نبود، وقتی دیدم می خواد پیاده بره با ناراحتی پیاده شدم و منم با فاصله ازش راه افتادم.
    دیگه خسته شده بودم، یه ساعت بود داشت همین طور بی هدف قدم می زد و فکر می کرد،ساعت شده هشت صبح که بالاخره رفت تو یکی از کافی شاپ های سر راه و روی یه میز نشست منم دورتر از اون نشستم و سفارش یه صبحونه ی کامل دادم، در کمال تعجب رکسانا فقط یه آب پرتغال و یه ساندویچ تست مخصوص صبحانه خورد و دوباره پاشد و منم با آینده نگری یه ساندویچ گرفتم و پشت سرش پریدم بیرون که رفت تو پارک جلویی و رفت رو چمنا لم داد و از کولش یه دفتر و قلم طراحی بیرون آورد و شروع کرد به کشیدن یه چیزی، منم پشتش با فاصله روی یه نیمکت نشستم و چشم دوختم بهش، با دقت و حوصله و بدون این که حتی سرشم بلند بکنه اتد می زد، دیگه کلافه شدم، سه ساعت بود بدون توجه به اطرافش داشت نقاشی می کرد، گردن خشک شدم رو ماساژی دادم و از دردش اخمام جمع شد تو هم شدید کنجکاو بودم طرحشو ببینم و در آخرم صبرم سر اومد و با هیجان پاشدم و بهش نزدیک شدم، به خاطر خیلی چیزا سعی کردم دوباره برم تو جلد سامیار مغرور ولی جلوی رکسانایی که قبلا این غرورو شکسته بودم خیلی سخت بود، با چیزی که تو دفتر دیدم نفسم بند اومد، به طرز عجیبی رکسانا یهو مثل برق گرفته ها برگشت پشتش، خشکش زده بود و چشمای دریاییش پر از اشک بود و بالاخره چکید رو گونه هاش، خواستم برم جلو و برم بگم نریزه اون مرواریدارو که قلبمو به درد میارن ولی با یادآوری حرفای سه سال پیشم و دلیلش احساساتمو پشت یه نقاب یخی هل دادم.
    رکسانا: سامیار خودتی؟
    - فک می کردم فراموشم کردی، ولی می بینم هنوز همونی. و به دفتر طراحیش اشاره کردم با صدای لرزونی که آتیش به هست و نیستم زد گفت:
    - نامرد مگه من چی کارت کرده بودم؟
    - بس کن، بهتره تموم کنی گذشترو، ببینم تو هنوز مجردی؟
    رکسانا:
    باورم نمی شد این پسر بی رحم روبروم سامیار منه و من هنوزم عاشقشم، بعد از سه سال برای اولین بار داشتم گریه می کردم و دوباره جلوی سامیار می شکستم و من نمی خواستم سامیار دوباره نابودم کنه پس گفتم:
    - آره مجردم ولی دارم متاهل می شم.
    به وضوح دیدم رنگ پرید، ترسو و غم و ناباوری رو تو چشماش خوندم ولی نفهمیدم چرا..
    به خودش مسلط شد و گفت:
    - جالبه! داری ازدواج می کنی و منو می کشی؟
    

    با اشارش به دفترم اعصابم از دست خودم خورد شد و نمی دونستم چی بگم که از شانس همون موقع سامان زنگ زد، لبخندی زدم و جواب دادم:
    - جانم عشقم؟
    - رکسانا خودتی؟
    - آره عزیزم.
    - مشکلی پیش اومده؟
    با لامپی که بالای سرم روشن شد گفم :
    - چیزی که خواسته بودی رو کشیدم ولی جالبه که الان زندش جلومه.
    - می خوای من بعدا زنگ بزنم؟
    - نه نه، فقط پاشو بیا دنبالم بریم خریدمون من پارک .... ام.
    - باشه، نزدیکم الان می رسم.
    به چهره ی سامیار که دستاشو مشت کرده بود و صورتش سرخ بود نگاه کردم و جواب دادم:
    - این. کشیدم چون نامزدم می خواست و کنجکاو بود ببینتت.
    پوزخندی زد و گفت:
    - اصلا باهوش نیستی رکسانا.
    - من دروغ نمی گم.
    - خب. ما فرضو بزاریم که راست می گی، به چه دردش می خوره جز حسادت.
    - بله؟
    - مسلما از من سر تر که نیستش.
    - تو چیزایی که برای من مهمه خیلی سرتره.
    - مثلا؟
    - غرور نداره، صادقه و مهربونه، پولدار و جذابم که هست و دستش توی جیب خودشه نه کارخونه های باباش و مهم تر از همه خیلی وقته عاشقمه و عشقش ه*و*س نیست که از سرش بپره.
    اخماش شدید رفته بود تو هم که سامان پیام داد دم ورودی پارکه، با پوزخندی بهش وسایلامو جمع کردم و راه افتادم که برم.
    - خدافظ آقای ریاحی، سامان جان اومده دنبالم امیدوارم این آخرین دیدارمون باشه.
    سامیار:
    از زور عصبانیت و غیرت داشتم می مردم و با حرص لگدی به چمنای برآمده ی روبروم زدم که با دردی که تا توی مغزم حس کردم دادی زدم و یه لنگه پا وسط پارک می پریدم و به فارسی به سنگی که ندیده بودم فحش می دادم و مردم بیچاره با تعجب با پسر خوشگله دیوونه ای که ر*ق*ص پا می رفت و به زبون ناشناخته ای غر می زد نگاه می کردن.
    باز خوبه اینجا ایران نیست وگرنه تا فردا باید فیلممو از شبکه های اجتماعی جمع می کردم.
    با اعصابی خراب به طرف خروجی پارک می رفتم که رکسانا و سامانو تو بغل هم دیدم می خواستم برم جلو حالشو بگیرم که دیدم رکسانا داره گریه می کنه؛ آخه واسه چی؟ یعنی به خاطر منه؟ الان چی به عشقش می گه؟
    

    با کنجکاوی پشت بوته های تمشکی که تازه برگ درآورده بودن قایم شدم.
    سامان: رکسانا جان نمی خوای نمی خوای تعریف کنی چی شده؟ بهم بگو چی باعث شده تو بعد از سه سال دوباره بتونی اشک بریزی.
    با حرفش شکه به رکسانا نگاه کردم که مثل ابر بهاری گریه می کرد نگاه کردم.
    سامان: عروسکم؟ جوجه رنگی نمی خوای بگی جریان چیه؟
    داشتم وا می دادم برم جلو گردنشو خورد کنم که رکسانا بریده بریده گفت:
    - سام..ان دید..دیدمش.
    - کی رو دیدی گلکم؟
    - سا..سام..سامیارو دیدم.
    بیشتر سرک کشیدم تا واکنش آقا سامانو ببینم، تو سکوت رفته بود تو فکر.
    - خب؟ اونم تو ور دید؟
    - آره اول اون اومد پیشم.
    - بشین الان میام.
    کلافه پاشد رفت و کمی بعد با اخمای درهم اومد پیش رکسانا:
    - بیا عزیزم؛ بیا این آبو بخور و از اول تعریف کن ببینم چی شد.
    معلوم بود واقعا دوستش داره که تمام غیرتشو می ریزه تو خودش و هیچی به روی رکسانا نمی آره. در کمال ناراحتی اعتراف کردم که لیاقت رکسانا رو داره و من نباید مانع خوشیشون بشم.
    رکسانا: نشسته بودم رو چمنا و یادته روانشناسم گفته بود بهتره به جای فرار کردن باهاش کنار بیام و این چیزا؟
    - آره.
    لحظه به لحظه بیشتر تعجب می کردم، رکسانا رفته بود پیش روانشناس؟پس یعنی واقعا دوسم داشته؟ پی نقش سامان چیه این وسط؟ گیج به بقیش گوش کردم:
    - داشتم چهره ی اونو می کشیدم و تازه تموم شده بود که اومد بالای سرم، راستش اول عطرشو شناختم و حسش کردم که برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم، سامان درست مثل اوایل آشناییمون سرد و یخی بود و با تمسخر نگام می کرد، اون با حرفاش می خواست دوباره خردم کنه.
    سامان: کو طرحی که کشیدی؟ خیلی کنجکاوم پسری که دختر دایی مغرور منو عاشق کرد ببینم؛ البته خود منم مقصر بودم اگه چهارسال پیش ولتون نمی کردم بیام اینجا الان وعضمون این نبود.
    - خودتو مقصر ندون مثلا رایان و امیر و سیاوش که در جریان و پیشم بودن چیکار تونستن بکنن؟ سامیار بازیگر خیلی خوبی بود.
    با درد چشمامو بستم، دلم می خواست برم بیرون و بگم لعنتی من فیلم بازی نکردم من واقعا عاشقت بودم و هستم ولی خوب می دونستم که اون موقع چی می شه.
    رکسانا دفترشو باز کرد و داد دست سامان و سامان بعد به مدت گفت:
    - واو؛ خدا چی خلق کرده، خیلی زیباست، چشماش چه رنگیه؟؟
    - آبی شفاف با ترکیب سبز و رگه های خاکستری.
    - مگه ممکنه؟
    - آره، یه چیزی مثل فیروزه ای با رگه های خاکستری.
    - پس حتما عاشق چهرش شدی؛ تو خیلی جاهطلب بودی.
    - شاید، شایدم طمع کردم واسه داشتنش ولی آخرش بد باختم.
    اونا ساکت شدن و من بیشتر گیج شدم اصلا انتظار نداشتم سامان با صداقت از زیبایی من بگه و رکساناهم تایید کنه و غیرتی نشه؛ از یه طرفم حرفش مدام تو گوشم زنگ می زد « شاید هم طمع کردم واسه داشتنش ولی آخرش بد باختم!!»
    

    سامان پاشد و با خنده گفت پاشو ببینم تنبل خانم، بریم به خریدمون برسیم که کلی کار داریم تو برای فردا بلیط داری.
    رکسانا هم لبخند بی جونی زد و پاشد و گفت:
    - سامان؟
    - جانم؟
    - ممنون که هستی.
    - خواهش عزیزم، در اصل دارم کوتاهی چهارسال پیشمو جبران می کنم.
    وقتی دوتایی سوار ماشین شدن و رفتن با گیجی و کلی علامت سئوال جدید تو ذهنم برگشتم خونه و مجبور شدم همه چیزو از اول آشناییمون واسه حامد تعریف کنم و در آخر با خستگی خوابیدم.
    فرداش با غرغرای حامد راضی شدم برم دنبال کارای کارخونه و شرکت و تا برگشتن رکسانا بیخیالش بشم.
    رکسانا:
    - سامان به چی فکر می کنی؟
    - دارم نقشه می کشم.
    - چرا؟
    - واسه سامیار؟
    - چیییی؟
    - داد نزن بابا می خوام بفهمیم چرا ولت کرده.
    - حالا می خوای چی کار کنی؟
    - برای شروع باید پیداش کنم.
    - بعدش؟
    - قدم اولو که تو برداشتی.
    - چی؟
    - همین که فکر می کنه من معشوقتم دیگه.
    - شاید تا حالا ازدواج کرده.
    و دوباره بغض کردم.
    - جمع کن خودتو ببینم؛ تا منو داری غم نداری تا تو بری ایران و دوباره فرار کنی من آمارشو در میارم.
    - ممنون داداشی.
    - خواهش خواهری.
    

    فرداش برگشتم ایران، بچه ها اومده بودن دنبالم و تا رسیدم پارلا با گریه خودشو پرت کرد تو بغلم:
    - الهی دورت بگردم چرا رفتی؟ دلم برات یه ذره شد.
    شیدا: بیشعور باورم نمی شد دلم برات تنگ بشه.
    شراره: واای رکسی چرا لال شدی؟
    با دستم پارلا رو از خودم دور کردم و گفتم:
    - آخه مگه می زارید حرف بزنم؟ این از پارلا که مثل میمون منو با درختش اشتباه گرفته و پریده روم اینم از شما که مثل مسلسل زر می زنید.
    همشون با تعجب به من نگاه کردن، خیلی وقت بود جواباشونو سرد می دادم و الان به خاطر اینکه قرار بود ترکشون کنم داشتم تمام تلاشمو می کردم که مثل رکسانای قبل خاطرات خوبی براشون بزارم.
    سیاوش: رفتی اونور سامان بهت تخم کفتر داده که زبون باز کردی؟
    - تا چشت درآد.
    امیر: دوروز نبود نفس کشیدیما!
    رایان فقط با محبت نگام می کرد لبخندی بهش زدم و جواب امیرو دادم:
    - می خوای برگردم:
    سیا: این غلط کرد.
    پس گردنی به امیر زد و با خنده رفتیم خونه ی ما، دلم گرفت که مثل دخترای دیگه نیستم و بابام بود و نبودش فرقی نداره آهی کشیدم و ساکمو آوردم و سوغات بچه هارو دادم برای پسرا کت و شلوار های ست و مثل هم با کراوات های طلایی گرفته بودم و یه دستم لباس ورزشی اصل آدیداس به رنگ های مورد علاقشون و برای دخترا عطر و جواهرات و کفشای پاشنه بلند صورتی با یه پیراهن مجلسی صورتی چرک که یکی از طراحای ویژه ی فرانسوی برام دوخته بود آورده بودم و خودمم ست اون لباس فیروزه ای شو دوخته بود برام.
    وقتی کادوهای شیدارو دادم پسرا کلی سربه سرش گزاشتن و اون بدبختم سرخ شد و رفت به سامان زنگ زد و تشکر کرد.
    از تو کیفم گردنبندای دوستی که اونجا دادم مخصوص جواهرساز مخصوص بسازه رو در آوردم، مال پسرا طلای سفید و مردونه بود و مال ما دخترا طلای زرد مدالاش شکل تیکه های پازل بود که روی هر تیکه با نگین اول اسم صاحبش حک شده بود و می درخشید و وقتی تیکه های پازلو پیش هم می چیدیم یه قلب کامل می شد.
    گردنبندارو تک تک گردنشون انداختم:
    امیر: اینا واسه چین؟ خیلی خوشگلن.
    - اینا یه یادگاریه که همو فراموش نکنیم اگه فقط یکیمون نباشه این قلب کامل نمی شه تازه چون طلائه و رنگش نمی ره همیشه باید گردنتون باشه.
    مدالارو کنار هم چیدیم و عکس انداختیم و کلی خندیدیم و بچه ها هم به خاطر کادوهاشون مخصوصا گردنبندای دوستی کلی تشکر کردن.
    شبو همه با هم تو حیاط چادر زدیم و با کلی خنده آتیش درست کردیم و نشستیم دورش و باهم حرف زدیم.
    سیاوش: رکسانا خیلی خوشحالیم که برگشتی.
    امیر: دلمون برای شیطنت ها و کلکل هات تنگ شده بود.
    - ببخشید بچه ها این سه سال خیلی اذیت شدید.
    شراره: فدای سرت عزیزم تقصیر تو نبود که.
    رایان: خدا مسببش رو لعنت کنه.
    پارلا: وای بچه ها اون ستاره هرو نگاه کنید.
    و این طوری بود که بحث عوض شد و ما تا صبح ستاره شمردیم و خندیدیم و صبح رفتیم تو چادر خوابیدیم.
    پنج روز بود ایران بودم و هرروز با اکیپ وقت می گذروندم اما با اینکه داشتم تظاهر به خوب بودن می کردم داشتم کلافه می شدم من تا وقتی سامیارو به دست نمی آوردم نمی تونستم واقعا خوب بشم.
    دلم می خواست زود تر برگردم فرانسه تا ببینم سامان چه خبری از سامیار گرفته!
    


    آخرم طاقتم تموم شد و و برای اولین پرواز که دوروز دیگه بود بلیط گرفتم و یه نامه نوشتم:« سلام داداشی می دونم وقتی این نامرو بخونی عصبانی می شی و حتما دنبالم می گردی ولی من ازت خواهش می کنم دنبالم نیا چون حتی اگه مقصدمو پیداکنی جایی که می مونم رو پیدا نمی کنی، داداشی عزیزم من باید بتونم یک دل بشم و حتی شاید با شوهرم برگردم، بیخی حرص نخور شوخی کردم؛ رایان عزیزم تک تکتون رو دوس دارم فراموشم نکنید و دنبالم نگردید من برمی گردم.»
    نامرو به آینه ی اتاقم زدم و وسایلام رو جمع کردم و راه افتادم طرف حیاط می دونستم الان رایان باشگاهه و بهترین فرصته که برم پس اول رفتم به طرف قصر بیست متری که ته باق بود و توله سگ خوشگلمو بغل کردم و راه افتادم طرف پارکینگ و با لبخند جنیسیس سفیدمو برداشتم و روندم هتل؛ اولش راضی نبودن رکس با من بیاد ولی کلی رشوه دادمو و اونم با خودم بردم تو ماشینو قبل از خودم دادم از مرز رد کنن و آماده بودم تا برم عشقمو اگه هنوز مجرد بود پس بگیرم و اگه نه دلیل بازی دادنم رو بدونم.
    رو تخت دراز کشیدم و خاطراتم رو مرور کردم:
    بعد از شام سوار ماشینامون شدیم تا کمی بگردیم ؛ یه بنز و یه مزداسه و مازراتی و پرادو کنار هم می رفتیم و هر چهارتا آهنگ آن ده فلور جنیفر لوپز رو گزاشته بودیم و صداشو زیاد کرده بودیم و باهم کورس می زاشتیم و برای هم کوری می خوندیم و هر ماشینی مارو می دید خودش از سر راه ما می کشید کنار با اینکه ماشین رایان که بنز بود تند تر بود ولی دست فرمون پسرا و سامیارم اون قدر خوب بود که عقب نمونن.
    شیشه ها پایین بود و از پنجره ی خودمون با پارلا حرف می زدم که یهو سامیار سرعتش رو کم کرد و آروم و با سرعت مجاز روند و خیلی زود سه تا ماشین دیگه از دیدمون رفتن، با تعجب برگشتم طرفش:
    - وا! چرا این طوری کردی؟ گاز بده دیگه عقب موندیم.
    - دو دقیقه ساکت شو.
    همون موقع ماشین پلیسی از کنارمون رد شد و بعدم صداش اومد:
    - پرادوی سفید، مزداسه و بنز بکشید کنار؛ پرادوی سفید و مزداسه و بنز بکشید کنار.
    با دهن باز به صحنه ی روبروم نگاه می کردم که چطور پلیس هر سه تا ماشینو کنار خیابون نگه داشت.
    سامیارم پشتشون کشید کنار و گفت:
    - حالا که موندن وسط خیابون می گم بهت.
    حرفش درست در اومد و ماشیناشون توقیف شد یهو شراره با دیدن ما که با نیش باز نگاشون می کردیم با حرص گفت:
    - خب جناب سرهنگ، اینا هم با ما بودن دیگه!
    با حرفش همه برگشتن طرف ما و پلیسه هم اومد طرفمون زیرلب گفتم:
    - ای تو روحت شری.
    با استرس به سامیار که خونسرد نشسته بود نگاه کردم که شیشه شو داد پایین.
    - سلام جناب شبتون بخیر.
    - سلام شب شماهم بخیر، شما هم با اینا بودید؟
    - خیر جناب سرهنگ من خودم بهتون تلفن کردم، با سرعتی که داشتن ترسیدم چیزی بشه.
    - آها پس شما بودید؟ دستتون دردنکنه.
    وقتی رفت با بهت به سامیار نگاه کردم:
    - کی زنگ زدی که من نفهمیدم؟
    - من نگفتم که!
    - پس...
    - من دیدم که ماشین بغلیمون زنگ زد به پلیس و مسیر و مدل ماشینارو گفت و قطع کرد منم گزاشتم کمی که گزشت و تقریبا وقتش بود که برسن سرعتمو کم کردم.
    - آخه از کجا دیدی؟
    - دیگه دیگه.
    - بابا ایول!
    شراره که داشت خون خونشو می خورد و بقیه هم دست کمی از اون نداشتن اومدن پیش ما:
    شراره: سامیار تو زنگ زدی؟
    - آروم باش بابا اون نگفته!
    - آخه اون پلیس خره گفت..
    سامیار: اگه اینو نمی گفتم که الان همه با هم وسط خیابون بودیم.
    رایان: داداش الانم هممون تو این ماشین جا نمی شیم.
    - باید بشیم!!!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,824
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,705
  • بازدید ماه : 44,152
  • بازدید سال : 317,588
  • بازدید کلی : 11,814,728