close
مجتمع فنی تهران
رمان نگاهش دنیام بود قسمت دوم (آخر)
loading...

رمان فا

    خلاصه من بیچاره که ظریف تر از همه بودم رو نشوندن وسط دوتا صندلی جلو و نصفم پشت بود و نصفم جلو:((    امیر رو صندلی جلو و پارلا هم تو بغل امیر بود، پشتم رایان و شیدا و شراره و سیاوش تنگاتنگ نشسته بودن و نصفشون روهم دیگه بود!    با خنده و شوخی سامیار هرکدوممون…

رمان نگاهش دنیام بود قسمت دوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 570 سه شنبه 18 آبان 1395 : 1:53 نظرات ()


    خلاصه من بیچاره که ظریف تر از همه بودم رو نشوندن وسط دوتا صندلی جلو و نصفم پشت بود و نصفم جلو:((
    امیر رو صندلی جلو و پارلا هم تو بغل امیر بود، پشتم رایان و شیدا و شراره و سیاوش تنگاتنگ نشسته بودن و نصفشون روهم دیگه بود!
    با خنده و شوخی سامیار هرکدوممون رو رسوند. ازش خداحافظی کردم و رفتم تو خونه و با لبخند به عکس سلفی که تو ماشین انداخته بودیم و خیلی هم باحال شده بود نگاه کردم و عکسو زدم به فلش تا بعدا بدم فرهاد ببره در بیاره.
    صبح که از خواب پاشدم با یاد اینکه امروز با سامیار کلاس دارم با هیجان پاشدم و یه دوش گرفتم و موهامو با حوله آبشو گرفتم و همون طور خیس خیس بستم بالای سرم و یه شلوار کتان سیاه پوشیدم با تیشرت ساده ی سیاه و از روش بارونی سفید چرمم رو تنم کردم و دکمه هاشو باز گزاشتم مقنعه ی دانشگاهمم انداختم و چکمه های نیم بوت سفیدم رو پوشیدم و نشستم رژ قرمزمو زدم و یه آرایش کامل ولی کمرنگم کردم و کیفمو برداشتم و پریدم بیرون.........................



    اول رفتم آشپزخونه صبحونه بخورم که دیدم رایانم اونجاست.
    - سلام خوشتیپ سایه ات سنگین شده، کم پیدایی.
    - برو بچه! خوبه دیروز باهم بودیم.
    - وا پس من چرا دلم برات تنگولیده؟
    - باز چی می خوای؟
    - می شه امروز که رفتم دانشگاه سر راهم برم پت شاپ و یه حیوون بخرم؟
    - چی بخری؟
    - سگ؟!
    - شوخی می کنی؟
    مظلوم چشمامو درشت کردم و با لحن آروم و معصومی گفتم:
    - خب دوس دارم.
    - چی شده آخه یهویی؟!
    - نمی دونم می خوام.
    - چی بگم والا؟ هرکار دوس داری بکن.
    - عااااشقتم داداش.
    با ذوق رایانو ب*و*س کردم و پریدم بیرون.
    - صبحونتو نخوردی آخه!!
    - نمی خواد میل ندارم. بای.
    وقتی رسیدم زود پارک کردم و رفتم تو حیاط که سامیارو و اکیپو رو چمنا دیدم.
    با لبخند رفتم پیششون.
    - سلام.
    شراره: سلام نکبت.
    پارلا و شیدا: سلام دخی.
    امیر: سلام زلزله.
    سامیار: سلام خانومی.
    سلام همه به کنار با خانومی گفتن سامیار که می دونستم منظوری نداشته قند تو دلم آب شد و نیشمو باز کردم و گفتم:
    - بدون من چی حرف می زدید؟
    شیدا: چیزی نیست در مورد درمان شما حرف می زدیم.
    پارلا: امیر می گه تا وقتی که دارو روی یه انسان امتحان و نتیجه نده ثبت نمی شه.
    - پس چی کار کنیم؟ خیلی ریسکه که ویروسو به کسی بدیم احتمال مرگ هست.
    سامیار: ولی من حاضرم امتحان کنم.
    - دیوونه شدی؟من نمی زارم.
    سامیار: چرا؟ تو که باید از خدات باشه؛ از دستم راحت می شی.
    - نخیرم؛ من نمی خوام بلایی سرت بیاد.
    با دیدن نگاه معنادارشون و مخصوصا برق نگاه سامیار با حرص گفتم:
    - اصلا به درک؛ مردی هم پای خودته.
    و با عصبانیت رفتم کلاس.
    تا آخر کلاس نگاه های سنگین سامیار روم بود ولی من اصلا نگاهشم نکردم نمی دونم چرا انقدر فکر نبودن سامیار بهم ریخته بودتم.
    بعد از کلاس با اعصابی خراب روندم طرف یه پت شاپ و رفتم تو و یهو با دیدن حیوونا کلا همه چیز یادم رفت و با ذوق شروع کردم به بررسیشون و در آخر چشمم یه توله سگ سفیدو گرفت که چشماش آبی بود و به سفیدی برف و پشمالو بود؛ با ذوق رفتم جلو و بغلش کردم و رو به دختر فروشنده گفتم من همینو می خوام یه خونه ی شکل قصر بیست متری سفارش دادم که بیارن خونمون و یه قلاده ی خوشگل خریدم و دادم روش آدرس خونه و اول اسمی که براش انتخاب کرده بودمو حک کنن. تصمیم داشتم اسمشو بزارم رکس که به اسم منم بیاد! هرچی نباشه بچم بود:))
 

    رکسو همون طور تو بغلم بردم تو ماشین و برگشتم خونه و آدرس مغازرو دادم به فرهاد تا بره وسایل و اسباب بازی های مخصوصی که سفارش دادم رو تحویل بگیره و غذای مخصوص رو بخره.
    با خستگی رفتم تو اتاقم تا بخوابم و رکسو که خیلی هم آروم بود تو بغلم خوابوندمش، از صبح رایانو ندیده بودم ولی خب بچه هم نبود که نگرانش بشم پس گرفتم تخت خوابیدم!
    صبح یه دختره به اسم شیوا رو به عنوان پرستار رکس استخدام کردم دیروز به فرهاد گفته بودم یکیرو پیدا کنه و شیوا دانشجوی دامپزشکی بود و به خاطر نیازش یه پول قبول کرده بود.
    با خنده سوار آسانسور شدم تا برم بالا و یه سری به رایان بزنم.
    در اتاقشو که باز کردم دیدم هنوز خوابه، با محبت رفتم نشستم رو تختش و دستمو کشیدم رو موهای لختش و آروم صداش زدم:
    - داداشی؟ رایان جان عزیزم؟ پاشو داداش دیروقته.
    رایان چشماشو باز کرد و خوابالو گفت:
    - رکسی توئی؟
    - نه روح ننه قمرتم پاشو دیگه.
    - تعجب کردم مثل آدم بیدار کردی.
    - لیاقت نداری!
    - خب ببخشید، حالا ساعت چنده؟
    - یک ظهره آقا پسر.
    - شوخی می کنی؟
    - نه والا منم خواب مونده بودم، ببینم اصلا تو دیروز کجا بودی؟
    - جایی نبودم.
    - پس چرا ندیدمت؟
    یهو قبل از جواب دادن اون با ذوق گفتم:
    - وای رایان باید بیای رِکسو ببینی.
    - کیو؟
    - بچمو:)
    رایان چشماش گرد شد و با صدای بلند گفت:
    - بچتو؟!
    - اَه رایان خنگی ها، سگمو می گم.
    - مگه تو سگ داری؟
    با حرص موهاشو کشیدم که جیغش دراومد:
    - چقدر اسکلی، بابا دیروز طبق قرار که خودتم می دونستی رفتم یه سگ خریدم.
    - من فک می کردم شوخی می کنی؟! آخه می دونی در مورد اون زبون بسته مسئولی؟
    - خیالت تخت شیوا پیششه.
    - شیوا دیگه کیه؟؟:|
    - پرستارش.
    - از دست تو.
    - بیخی بابا من رفتم حاضر شم.
    - برو.
    برگشتم تواتاقم تا آماده بشم امروز دانشگاه نداشتم ولی با سامیار قرار داشتم.
    یه ساپورت کرمی پوشیدم با تاپ همرنگش و یه مانتوی قهوه ای پوشیدم که توری بود و فقط آستینای کوتاهش بسته بود، نشستم پای آینه و لاک قهوه ای زدم و یه آرایش نسبتا غلیظ قهوه ای هم کردم و موهامو بافتم. آدم وقتی موهاش بلند باشه انتخابای زیادی داره ولی همیشه بهترینش بافتنه!
    یه شال قهوه ای بازهم انداختم رو سرم و رژ کالباسیمو تمدید کردم و کفشای کرمیه پاشنه پنج سانتیمو پوشیدم و اومدم بیرون و چون مانتوم توری بود با حسرت به نرده ها نگاه کردم و مثل یه خانم سوار آسانسور شدم و کلید پرادورو دادم فرهاد بیاره و گوشیمو درآوردم تا یه زنگ به سامیار بزنم که خودش زنگ زد:
    -سلااام.
    - سلام خوبی؟
    - مرسی تو خوبی؟
    - خوبم؛ رکساناحاضری؟
    -آره.
    - پس باهم بریم.
    - من ماشین درآوردم.
    - من هنوز در نیاوردم.
    - پس با مال من بریم؟
    - باشه.
    - فعلا.
    تلفونو قطع کردم و سوار ماشین شدم و بعد از اینکه نگهبان دروازرو باز کرد روندم بیرون که سامیارو دیدم، دستاشو گزاشته بود تو جیبش و تکیه داده بود به دیوار و یه پاشم گزاشته بود رو دیوار و منتظرم بود، یه تیشرت سفید و‌کت سرمه ای پوشیده بود و آستیناشو داده بود بالا، یا شلوار لی و کفشای سرمه ای آدیداس مثل همیشه تیپش اسپورت و دختر کش بود!!
    نگه داشتم و اونم عینکشو گزاشت رو چشماش و سوار شد:
    - سلام.
    
    - سلام، کُت بهت میاد.
    - مرسی.‌بعد به من نگاه کرد و با لحن بانمکی گفت:
    - تورم به تو میاد.
    - دیوونه.
    - راستی امروز ویروسو به خودم تزریق می کنماا.
    - تو غلط می کنی. لااله الالله، پسر مگه مغز خر خوردی که می خوای جونتو به خطر بندازی؟
    - برای پیشرفت علم لازمه که بالاخره یکی امتحان کنه.
    - برو بابا از کی تا حالا پیشرفت علم برای تو مهم شده؟
    با رسیدنمون بحثمونم نصفه موند و هردو دوباره رفتیم تو آزمایشگاه، و بر خلاف تمام دادو بیدادای من سامیار کار خودشو کرد و حالا باید منتظر می موندیم بیماری خودشو نشون بده.
    با اعصابی خراب و نگرانی برای سامیار سه روز گذشت و وقتی تو دانشگاه ندیدمش من که همین طوریشم نگران بودم وقتی گوشیشم جواب نداد از کلاس در اومدم و روندم طرف خونه...
    تا رسیدم درشو زدم و دیگه وقتی که می خواستم برگردم درو باز کرد، تا حالا این طوری ندیده بودمش، موهای خوش حالتش آشفته بود و یه رکابی سیاه تنش بود که فوق العاده دخترکشش کرده بود و عضله هاشو به نمایش گزاشته بود و یه گرمکن طوسی هم پاش بود.
    - سامیار خواب بودی؟
    - حالم خوب نیست.
    - خاک تو سرم عوارض بیماریه!؟
    - از چیزی که فک می کردم بدتره.
    - من گفتم دیگه، وای خدا سامیار نمی تونم این طوری ولت کنم می افتی میمیری!
    - من حالم خوبه.
    - کجاش خوبه؟ من می رم خونه لباسامو عوض کنم و میام برات سوپ درست کنم تازه باید برم از آزمایشگاه دارورو بیارم!
    - نیازی نیست.
    در حالی که با دستم هولش می دادم توی خونه غریدم:
    - ساکت شو حالت بده بازم لج می کنی؟ برو که کلی کار دارم.
    رفتم خونه و یه تیشرت سفید تنگ پوشیدم که روش انگلیسی نوشته بود« منو ببوس:]» و شلوار لی یخیو تنگمو پام کردم و به مانتوی سفید کوتاه پوشیدم و شال سفیدمم انداختم رو سرم و رژمو پررنگ کردم و کفشای اسپورتم پوشیدم و خواستم برم که به ذهنم رسید حالا اگه این پسر تنها بمونه نکنه بلایی سرش بیاد؟ با حرص یه ساک کوچیک از بالای کمدم کشیدم پایین و چند دست لباس چپوندم توش و از رو میزم کیف مخصوص مسافرتم که توش انواع لوازم آرایش و لاک بود رو هم انداختم تو ساک و یکی از خدمتکارارو صدا کردم تا ساکو ببنده و بزاره تو ماشینم و کلید پرادورو پرت کردم طرفش و خودم رفتم بالا تا یه رایان خبر بدم:
    - داداشی؟
    -جانم؟
    جریانو تعریف کردم و اضافه کردم:
    - الان حالش بد شده و نمی شه تنهاش گزاشت و از طرفی باید مدام حالتاشو یادداشت کنیم، من اگه بزاری تا خوب شدنش بمونم پیشش.
    - رکسانا اصلا درست نیست تو بری خونش.
    - داداش اون داره میمیره حتی حال نداره از جاش پاشه خیالت راحت باشه، تازه من بهش اعتماد دارم.
    - نمی شه.
    - اگه بلایی سرش بیاد تقصیر توئه ها.
    - به بابا چی بگم؟
    - بگو با دوستاش رفته شمال.
    - خیلی خب برو.
    - مرسی، خدافظ.
    پریدم بیرون و با نرده ها رفتم پایین، گاهی واقعا خدارو شکر می کنم که رایان غیرت خرکی نداره و روشن فکره، اول رفتم آزمایشگاه و دارورو برداشتم و بعد روندم خونه ی سامیار!
    

    درو که زدم فک کنم پنج دقیقه ای طول کشید تا درو باز کرد و منو که با ساک دید نگاه خاصی بهم کرد و گفت:
    - اینا چیه؟
    - اومدم پرستاریت تا نمیری خونت بیفته گردنم.
    هلش دادم و رفتم تو، اونم اونقدر حالش بد بود که نتونه مخالفتی بکنه.
    - سامیار اتاق اضافی داری؟
    - آره کنار اتاق خودم.
    - خب شاسکول اتاق خودت کجاست؟
    - در سفیده.
    وسایلامو که گزاشتم تو اتاقی که فک می کردم مال مهمانه اومدم بیرون:
    - تو برو بگیر بخواب تا موقع نهار دیگه وقت صبحونه گذشته.
    سرشو تکون داد و رفت تو اتاق ولی از همونجا داد زد:
    - حالا نود درصد احتمال داره تو هم بگیری.
    - نترس، حواسم هست.
    مانتومو درآوردم و شالمم برداشتم و رفتم آشپزخونه، تو خانواده ی مقیدی بزرگ نشده بودم و حجاب زیاد برام معنا نداشت، مثل مادر مرده ها به گاز نگاه کردم، منی که تا حالا نیمرو هم درست نکرده بودم حالا سوپ درست کنم؟!
    تو گوشیم نوشتم طرز پخت سوپ و در حالی که انتظار داشتم گوگل جواب بده خاک تو سرت که اینم بلد نیستی یه دستور پخت پیدا کردم و شروع کردم:
    « سیب زمینی، هویج ، آب مرغ، زرشک، یک قابلمه ی متوسط، رب،....» همین طور که بلند بلند مواد لازمو می خوندم تا پیدا کنم و یادم نره کابینت هارو پشت سرهم می گشتم و در تعجب بودم که تو خونه مجردی یه پسر همه چیز بودش، خلاصه همه چیزو پیدا کردم و شروع کردم یه تخته گزاشتم و شروه کردم به سیب زمینی پوست کندن و بعدم به قول سایته نگینی خورد کردن، نزدیک به بیست بارم انگشتامو نابود کردم و همه جای دستم چسب زخم زده بودم، تازه می خواستم ذوق کنم که با جمله ی بعدی روبرو شدم و قیافم آویزون شد و با زحمت شروع کردم به این بار نگینی کردن هویج ها و بعدم جو خیس کردم و دوباره با گیجی به دستور پخت نگاه کردم، مدام نگاهم بین گوشی و وسایلا چرخید و در آخر با حرص پاشدم و دوباره مانتو پوشیدم تا برم رشته فزنگی بخرم شما تصور کنید یه دختر سانتی مانتال با پورشه نگه می داره و خیلی شیک و مجلسی می ره رشته فرنگی می خره:|||!!

    بعد از خرید دوباره برگشتم و به ادامه ی کارم رسیدم وقتی آب جوشید همه چیزو با هم ریختم تو قابلمه وقتی تموم شد زیرشو خاموش کردم و آبلیموشو ریختم و چون خطر مرگ داشت مزشو نگاه نمی کردم:((
    بعد از کلی گشتن کاسه و نون و قاشق پیدا کردم و میزو با سلیقه چیدم و از همون جا داد زدم:
    - ساااااامیااااار؟! بیا نهار بخور تلف نشی.
    ساعت سه و نیم بود و چهار ساعت بود داشتم نهار درست می کردم اونم چی؟ سوپ!!
    وقتی نیومد رفتم دیدم هنوز خوابه تو خواب انقدر زیبا دیده می شد که خودبه خود لبخندی زدم و برگشتم آشپزخونه و یه سینی برداشتم و سوپو گزاشتم توش و و لیمو هم بریدم و گزاشتم تو ظرف کنار کاسش و برداشتم و رفتم تو اتاق، قبلا یه ماسک زده بودم و دستکش انداخته بودم که به من سرایت نکنه و آروم تکونش دادم و صداش کردم:
    - سامیار؟
    - ها؟
    - ها نه بله، چشماتو باز کن.
    به زور چشماشو باز کرد و تا منو دید سریع پاشد نشست رو تخت که سرش گیج رفت.
    - آروم باش.
    - چیشده؟
    - هیچی بیا سوپتو بخور ضعف نکنی.
    با شک سوپو دادم دستش و گفتم:
    - تو بخور من برم داروتو بیارم.
    آروم سرشو تکون داد و قاشقو برداشت که منم زود در رفتم در اصل هدفم این بود که جلوی چشمش نباشم که وقتی سوپو خورد بزنه ناقصم کنه.
    رفتم از تو وسایلام پودری که درست کرده بودیم رو برداشتم و برگشتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب پرتغال درست کردم و پودرو توش حل کردم و برگشتم تو اتاق که از تعجب خشکم زد سامیار کل سوپو تموم کرده بود و چشماش برق می زد.
    -خوردی؟
    - مگه قرار بود نخورم؟
    - یعنی جدا همشو خوردی؟
    - تو هم می خواستی؟
    - بیخی.
    سرمو تکون دادم و لیوانو دادم دستش....
    با صدای هشدار گوشیم از خاطرات گذشته بیرون اومدم.
    وقت راه افتادن بودن با اعصاب خراب پاشدم و اول دستی به سر رکس کشیدم و آرومش کردم و بعد ساکمو برداشتم و لباسامو عوض کردم و بعد از تصویه با هتل با تاکسی رفتم فرودگاه!
    سامیار:
    با خستگی از شرکت دراومدم و روندم خونه کارای کارخونه خیلی بهتر بود و من صبح تا شب داشتم زحمت می کشیدم تا زحمات بابا و این کارخونه ی شعبه ی اصلی و شرکتش نتیجه بدن.
    از طرفی هم روز به روز بیشتر نابود می شدم رکسانام برگشته بود و ایران و دل منم که دوباره هوایی شده بود و اونو می خواست.
    بیچاره حامدم برای اینکه کمکم بکنه به هر دری می زنه و هر روز از طریق دوستش لیست پرواز ایران پاریسو چک می کنه تا بفهمه رکسانا می برمی گرده.
    با زنگ گوشی نگاهی به صفحش انداختم و جواب دادم:
    - سلام داش سامی.
    - سلام محمد جان.
    - سام حامد می گفت کارم داری.
    - هنوز تو ایران خرت می ره بی بی سی؟
    - به قوت سابغ خارم تو چشم رقبا.
    - پس آمار یکیرو می خوام.
    - شما امر کن.
    - یه دختره.
    - دختر؟؟ شیطون کیه؟
    - بیخیال اسمش رکساناست دختر آقای صدره مدیر کارخونه ی .....
    - اوه اوه طرف از اون کله گنده هاست ها ولی به خاطر تو ببینم چی می شه شنیدم تو مجلس و دادگاهم پارتی داره.
    نفسمو عصبی فوت کردم وگفتم:
    - هر چی می تونی بفهم مخصوصا از بابائه و نقات ضعفش.
    - هر چند فک نکنم از صدر چیزی گیرم بیاد ولی باشه.
    تلفونو که قطع کردم با خیال راحت روندم خونه و با یه تک بوق نگهبان درو باز کرد و رفتم تو و گرفتم تخت خوابیدم!!
    با صدای گوشی پریدم هوا و با حرص جواب دادم:
    - هااان؟
    - هان و مرگ تا حالا خواب بودی.
    - حامد اعصاب ندارما کارتو بگو.
    - پس منم نمی گم کی میاد پاریس.
    - هر کی میاد بیاد به من چه؟ زدی گندیدی تو خوابم.
    - رکسانا میاداا!!


    یهو کلا خواب از سرم پرید و نشستم سرجام:
    - چی گفتیییی؟
    - هیچی مهم نبود برو به خوابت برس.
    - حامد بنال اعصاب ندارم.
    - خب بابا پروازش ساعت هفت می شینه پاریس.
    - از کجا فهمیدی؟
    - از یکی از دوستای فرودگاهم.
    - حامد عاشقتم.
    - گمشو بابا برو به عشقت برس.
    - پرو شدی بس کن دیگه قطع کن کار دارم.
    قبل از اینکه فحش بارونم کنه قطع کردم و پاشدم و یه آبی به صورتم زدم و پریدم پای کمدم و یه تیشرت سفید پوشیدم که تنگ بود و با شلوار لی و و دستمال گردن سرمه ای و موهای بلندمم ژل زدم یه طرفه رو به بالا و با پوشیدن کفشای اسپورتم و دوش گرفتن با ادکلنم اومدم بیرون و بنز بابا رو برداشتم و روندم فرودگاه ساعت شیش و چهل دقیقه طبق ساعتی که از حامد پرسیده بودم رسیدم و رفتم تو سالن انتظار که با دیدن سامان سگرمه هامو جمع کردم و دور از دیدش یه گوشه نشستم.
    ساعت هنوز هفت نشده بود که یه نفر از دور با انگلیسی با جیغ سامانو صدا کرد.
    - اوه سامان سلااااام.
    من و سامان همزمان نگاش کردیم یه دختر نمکی و خوشگل بود لباس مهماندارا هم تنش بود یه دامن کوتاه قرمز با بلوز سفید و نیم کت و کراوات قرمز پوشیده بود و موهای قهوه ای و کوتاهش مش عسلی داشت و چشمای سبزش تو صورت کک مکیش می درخشید و چهره ی شیطون و بانمکی داشت با ذوق به طرف سامان دوید و محکم بغلش کرد و پاهاشو دور سامان حلقه کرد که سامانم با خنده یه دور چرخوندش و گفت:
    - جولیا سورپرایز شدم تو اینحا چی کار می کنی؟
    - اوه مای گاد سامی حسابی دلم برات تنگ شده بود، من مهماندار اینجاام، تو اینجا چی کار می کنی؟ کی از آمریکا اومدی؟ دائم اومدی یا مسافری؟
    - دختر یواش نفس بگیر بعد حرف بزن همه چیزو بهت می گم.
    با اعلام کردن پرواز پاریس-رم جولیا گفت:
    - وای سام من باید برم این پرواز مال منه، ولی دوروز دیگه برمی گردم.
    - شمارمو بنویس هماهنگ کنیم ببینمت.
    - واو آره آره بگو.
    با خباثت آرزو کردم رکسانا بیاد و عشقشو ببینه ولی متاسفانه بعد از رفتن جولیا رکسانا پروازش نشست و رابطه ی جولیا و سامانم به مجهول های ذهنم اضافه شد.
    سامان رفت جلوتر و بین جمیعت رکسانا هم اومد یه شلوار گشاد سیاه پوشیده بود با مانتو ی سرمه ای و شال چروک، مثل هر دفعه ساده و تیره!!
    با حسرت نگاهش کردم که با دیدن سامان جلو رفت و گونشو بوسید و سامان کیفشو گرفت و باهم رفتن بیرون .
    ناخودآگاه ذهنم سفر کرد به گذشته...
    مدتی بود رکسانا خونه ی من بود و هر روز با زور اینترنت غذا های شور و شیرین و نپخته و سوخته ای بود که می زاشت جلوم ولی نمی دونم چرا وقتی زحمتش برای درست کردن غذارو می دیدم با اشتها می خوردم و منی که غذای بهترین رستوران هارو نمی پسندیدم حالا برای غذاهای اون لحظه شماری می کردم.
    بیچاره واقعا داره از پا در میاد از شب تا صبح بالا سرمه که حالم بد نشه و صبحا داروهامو می ده و با غرغر غذا می پزه و خونرو جمع می کنه و من کار کردن بامزش رو اونقدر دوست دارم که نگم خدمتکار دارم!!
    راستش لذت بخشه دیدن دختر ناز پرورده ای که به خاطر من کار می کنه!
    کم کم داره حالم خوب می شه و این یعنی دارو ها دارن جواب می دن و از طرفی یعنی رکسانا باید برگرده خونش.
    اومد تو اتاقم، یه شلوارک تا زانوی صورتی پوشیده بود با تیشرت بلند و تنگ ست لباس که عکس کیتی داشت و موهای بلند و طلاییشو خرگوشی بسته بود و بافته بود و آرایش صورتی کرده بود و خیلی خوردنی و بانمک دیده می شد یه لحظه دلم براش ضعف رفت.
    - اومدم تبتو نگاه کنم.
    - آهان باشه.
    اومد جلو و تب سنجو گزاشت دهنم، بوی عطر شیرینش پیچید تو دماغم و حالمو عوض کرد، احساس می کردم داغ کردم و حالا که حالم داره خوب می شه نزدیک بودن رکسانا بهم اصلا به صلاح نیست.
    این دختر به طرز عجیبی منو جذب می کرد و من اینو نمی خواستم!
    - تبت اومده پایین ولی سرخ شدی، خوبی؟
    من که علت سرخیمو می دونستم سری تکون دادم و گفتم:
    - آره حالم خوبه فک کنم بهتره برگردی خونتون و استراحت کنی.
    پکر شد ولی به روش نیاورد و گفت:
    - راست می گی، فردا آخرین یادداشتارم از وضیعتت می نویسم و می رم.
    - باشه.
    از اتاق که رفت بیرون کلافه از دست خودم سعی کردم بخوابم ولی همش چهره ی رکسانا جلوی چشمم بود.
    


    فرداش رکسانا رفت و خونه دوباره غرق سکوت شد، انگار که عادت کرده بودم به بودنش چون دیگه مثل قبل از تنهاییم خوشم نمی اومد و حتی اذیتم می کرد!
    با کلافگی پاشدم تا دوش بگیرم بلکه اون گوی های آبی از جلو چشمام برن، خودمم می دونستم دارم خودمو گول می زنم؛ اینجا که کسی نیست ، باید اعتراف کنم که خیلی وقته اون چشمای پر شیطنت دلمو برده با عصبانیت از اعترافی که پیش خودم کردم سرمو کردم زیر آب یخ تا کمی ذهنم آروم شه.
    رکسانا:
    تا نشستم تو ماشین زود گفتم:
    - داداش چه خبری از سامیار داری؟
    - دختر چه هولی تو، خبر دارم که هیچ یه کارایی هم کردم.
    - چه کارایی؟
    - تو کارخونه و شرکتش سرمایه گزاری کردم.
    -بلهههه؟؟
    -جیغ نزن بابا دارم یه کارایی می کنم که بیشتر باهاش روبه رو بشی.
    تو جام وا رفتم و به زور گفتم:
    - من طاقت ندارم.
    - ببین رکسانا باید قوی باشی تا دوباره نشکنی.
    : سامان ، ازدواج کرده؟
    - نچ آمارشو در آوردم آقاتون مجرده مجرده و حتی دوست دخترم نداره، تازه برعکس پاچه ی دخترارو می گیره شدید مخصوصا چشم آبی ها!!
    - یعنی چشم آبی دوس نداره؟
    - برعکس خره یعنی یاد تو می افته.
    ناخودآگاه یه لبخند بزرگ اومد رو لبم که سامان گفت:
    - جمع کن خودتو ببینم الان می ریم یه چیزی بخریم که فردا جشن موفقیت شرکته و من تورو به عنوان همراه می برم.
    - من مطمئن نیستم بتونم.
    - می تونی نترس منم پیشتم.
    دیگه ساکت شدم و تا برسیم به واکنش سامیار وقتی منو ببینه فک کردم.
    چند ساعتی بود بهترین پاساژارو می گشتیم ولی از چیزی خوشمون نمی اومد در آخر رفتیم طبقه ی بالا که حالت خصوصی داشت و لباسای کم ولی فوق العاده ای داشت این بارم نمی دونستم کدومو انتخاب کنم که یهو هر دو باهم گفتیم :
    - این عااااالیهههه!!
    یه پیراهن دکلته ی طلایی بود که درخشش از دورم دیده می شد، از بالا کاملا تنگ بود و پولک های طلایی و نقره ای کار شده بود و از زیر سینه دامنش شروع می شد که تا زیر رونم و کوتاه بود و پف دار، پشتشم با تور مثل دنباله بلند بود و کمیش رو زمین کشیده می شد، من که عاشقش شده بودم پریدم تو مغازه و لباسو خواستم تا پرو کنم تک سایز بود و کمرش انقدر باریک بود که یه لحظه شک کردم که بهم نشه ولی تا پوشیدم و خودمو تو آینه دیدم خشکم زد لباس که کمی باز بود پوست سفیدم رو آورده بود تو چشم و فیت تنم بود و هیکل بی نقصم خودشو به رخ می کشید و از طرفی هم رنگ طلاییش هارمونی جالبی با رنگ موها و چشمام داشت، با علاقه خودم برانداز کردم و لباسو درآوردم و رفتم بیرون:
    - من همینو می خوام.
    - تنت شد؟
    - پس چی فک کردی؟ خواهرت باربیه.
    - شیطون.
    بعد از اینکه سامان پول لباسو که خیلی هم گرون بود داد هردو اومدیم بیرون و یه کفشم مکمل لباسم خریدم، پاشنه دوازده سانت و طلایی بود و جنسش مثل دنباله ی لباسم براق بود، بعد از سه سال با فکر اینکه این لباسارو جلوی عشقم می پوشم با ذوق خرید می کردم و بیچاره سامانو از این مغازه به اون یکی می کشیدم.
    بعد از خرید جواهراتو و رزرو آرایشگاه با خستگی به اصرار من منو رسوند خونم و رفت.
    رفتم تو و قهوه جوشو زدم به برق و همونجا کف آشپزخونه ولو شدم و یاد بهترین روز عمرم افتادم روزی که تولد رایان بود و ما هر دو به عشقمون اعتراف کردیم.....
    از خونش که رفتم دو روز بعد اومد دانشگاه و حالش کاملا خوب شده بود و هردو افتادیم دنبال کارای ثبت دارو.

    تولد رایان تصمیم گرفتم یه جشن بگیرم و با کمک بچه ها تقریبا همه چیز حل شد، تمام دوستای رایانو سیاوش دعوت کرده بود و می دونستن نباید اون روز هیچی از تولد بهش بگن، بابا هم رفته بود دبی و خیالم از اون بابت راحت بود، با کمک کارگر و خدمتکارای خونه و صدالبته دیزاینر باغو تزیین کردیم، می خواستم همه چیز برای همه کسم بهترین باشه، کل دیوارای دراز باغ نوار رنگی و بادکنک بنفش زده بودیم؛ برای دورتادور باغم باندای بزرگ گرفته بودیم با دیجی تولد شراره رو هماهنگ کرده بودیم!
    تو استخرم پر بادکنک بود و رو درختا ر*ق*ص نور گزاشته بودیم، این مدت هم رضا که دوست رایان بود اونو به بهونه هایی برده بود خارج از شهر و قرار بود تا شب دست به سرش کنه.
    با ذوق کارای شیرینی و میوه و مشروبارو سپردم به بچه ها و خودم رفتم حاضر شدم و اول یه سر به قنادی که کیکو سفارش داده بودیم زدم، کیکو قرار شد خودشون بیارن چون بزرگ بود، یه کیک چهارطبقه بود و دورتادورش شمع های کوچیک بنفش رنگ داشت و خود کیکم ساده و با سلیقه با فوندات سفید و یاسی رنگ تزیین شده بود و هر طبقش یه جمله نوشته بود :
    طبقه ی اول از زبون من بود: امروز به دنیا می آی تا حامی من باشی، دوستت دارم داداش.
    طبقه ی دوم از زبون سیاوش بود: خوبه که هستی زاخارجون.
    طبقه ی سوم از زبون شراره و شیدا بود: به دنیا اومدنت مبارک شکلات( به رایان به خاطر رنگ برنزه ی پوستش این طور میگن)
    طبقه ی سوم از زبون امیر و پارلا: خوش اومدی به دنیای آدما جنین جون!
    لباسمم تحویل گرفتم از خیاط و رفتم آرایشگاه، مدل لباسو از یه ژورنال یونانی الهام گرفته بودیم و طرح پیرهن الهه های یونان بود، لباس بلند و دنباله دار بود و نباتی رنگ و یه طرف دکلته بود و یه طرف با یه بافت بند می خورد و خود لباس یه چاک تا رونم داشت که راحت حرکت کنم، از کمرشم پرنسسی و پف دار می شد و رگه های طلایی داشت و جنس لباس مثل مخمل بود و نرم، خودم که عاشقش بودم!
    آرایشگر که موهامو دید با نظر خودم مثل همون الهه ها مدل درست کرد: موهامو کلا بافت و بالای سرم جمع کرد و تاج گل زیتون زد و آرایش نباتی و سیاه کرد که کاملا در تضاد با رژ سرخم بود و چیزی کم از عروسا نداشتم! :-))
    مانتو و شالمو شل انداختم و پریدم تو ماشین و روندم خونه پنج ساعتی گذشته بود و ساعت هفت بود، خوشبختانه همه چیز آماده بود و هنوز مهمونا نیومده بودن، کیک و دیجی رسیده بودن و میزای سرو سرویس با انواع کیکا و دسرا و نوشیدنی ها و مینی فواره های شکلات پر شده بود.
    کم کم همه اومدن و منم جلوی در به مهمونا خوش آمد می گفتم که با اومدن سامیار هردو خشکمون زد و زل زدیم به هم!
    شلوار کتان سفید پوشیده بود با یه تیشرت سفید با نوشته های انگلیسی سیاه و قرمز و یه کت سفید اسپورتم پوشیده بود و آستیناشو زده بود بالا و موهای بورشو ژل زده بود به یه طرف و چند تیکش افتاده بود رو پیشونیش، دستاش تو جیبش بود و بازوهاش حتی از رو کت خودنمایی می کرد..
    - سلام.
    - سلام.
    - خوش اومدی.
    - مرسی، خوبی؟
    هردو انگار به زور حرف می زدیم و جوابای کوتاه می دادیم.
    
    - مرسی تو خوبی؟
    - آره.
    - سفید بهت می آد.
    نگاه خاصی کرد که باعث شد تو تاریکی که خاکستری چشماش بیشتر به چشم می زد حرف زدن یادم بره.
    - مرسی، تو هم مثل همیشه زیبا شدی.
    - مرسی.
    - من برم بقیرو ببینم.
    - باش.
    با رفتنش نفس حبس شدمو با شدت دادم بیرون و از پشت به راه رفتن مغرورش نگاه کردم و تو دلم ستایشش کردم و سعی کردم به نکاه اعصاب خوردکن و پچ پچ دخترا اهمیتی ندم.
    با بوق قهوه جوش از گذشته پریدم به حال و با ناراحتی پاشدم تا قهوه امو بخورم و اینترنتو روشن کردم و رفتم به صفحه ی چت رومی که قبلا با سامیار می رفتم یا به سامان گزارش می دادم که دیدم با یه کاربری جدید به اسم تنهای شب یه پیام دارم:
    - سلام رکسانا خانم نیستی؟ سه سال دوروبر سایت ندیدمت اگه اومدی جواب بده.
    تاریخ پیام مال دیروز بود،با تعجب نوشتم:
    - سلام ببخشید به جا نیاوردم؟!
    - یه دوست و آشنای قدیمی.
    - معرفی کن.
    - می شه نکنم؟ راستی شنیدم پاریسی.
    نمی دونستم این پاریسی رو چطور معنا کنم یعنی اون شخصم پاریسه یا منظوری نداره؟!
    - سامان تویی؟
    - نه خانومی سامان کیه؟ دوس پسرته؟
    - تو که همه چیزو می دونی از کجا اینو نمی دونی؟
    - در مورد سامان هنوز یه مجهولایی دارم.
    - پس می شناسیش.
    -ازش بدم می آد.
    - چراااااااااا؟؟
    - چیزی که مال من بودو دزدیده.
    - سامان این کارو نمی کنه.
    - معلومه دوسش داری که طرفشو می گیری!
    - پسر عممه.
    - فقط پسر عمه؟
    - خاص تر از اون.
    کم کم داشتم یه شکایی می کردم، سامیار می دونست پاریسم و سامانو اسمشو از من شنیده بود و به این صفحه هم دسترسی داشت.
    - پس دوست پسرته.
    - نامزد!!:-)))
    پیامی نیومد، لبخندی زدم و حدسم به یقین تبدیل شد که اومد:
    - دوسش داری؟
    - اگه نداشتم نامزد می کردم؟
    - منم یه روز یکیرو دوس داشتم.
    تند تند نوشتم:
    - کی بود؟ اسمش چی بود؟
    نکنه منو نمی گه؟‍:-[
    دوباره با مکث نوشت:
    - مهم نیست دیگه حالا پیش عشقشه.
    - اسمت چیه؟
    - دیگه مهم نیست.
    - بگو.
    - تا حالا فهمیدی نه؟!
    - شاید.
    - حدست کیه؟
    - یکی که یه زمان دنیام بود ولی یهو شد کابوسم!
    - حتما از اول دنیا نبوده که حالا نامزد داری.
    جالب بود که با اینکه فهمیده بودم کیه مغرور گردن نمی گرفت و هنوزم گنگ حرف می زد با یاد اون وقتا و فکری که در موردم می کنه نوشتم:
    - چرا بودش.
    - پس چطور فراموشش کردی؟ حتما نامزدت اولین دنیات بوده.
    - نه! اونی که دنیام بود شکستم، خیلی بد، اون موقع سامان مثل همیشه شد تکیه گاه و شکسته هامو جمع کرد.
    - تا حالا به دلیلش فک کردی؟
    - سه سال فک کردم.
    - به نتیجه ای هم رسیدی؟
    - نه.
    -اگه برگرده و دلیلش قانع کننده باشه می بخشیش؟
    دلم نمی خواست دوباره جلوش خورد شم پس گفتم:
    - دیگه خیلی دیره و حسم عوض شده.
    دیگه هیچ پیامی نیومد لبخند گشادی زدم و با فک کردن به حساسیت و توجه سامیار خوابیدم.
    


    سامیار:
    - پس دوست پسرته.
    - نامزد!!:-)))
    خشکم زد، مدام این کلمه تو ذهنم اکو می شد با ناراحتی نوشتم:
    - دوسش داری؟
    - اگه نداشتم نامزد می کردم؟
    با عصبانیت گلدون کنارم رو پرت کردم تو دیوار که با صدای بدی هزار تیکه شد.
    - منم یه روز یکیرو دوس داشتم.
    - کی بود؟ اسمش چی بود؟
    نیشخندی به فوضولیش زدم و جواب دادم:
    - مهم نیست دیگه حالا پیش عشقشه.
    - اسمت چیه؟
    می دونستم دختر تیزیه و تا حالا شک کرده منم ولی قرار نیست گردن بگیرم و شروع پیاما هم به خاطر دلتنگیم بود که یهو مسیرش عوض شد:
    - دیگه مهم نیست.
    - بگو.
    با کلافگی نوشتم:
    - تا حالا فهمیدی نه؟!
    - شاید.
    انگار بر خلاف من که تو آتیش بودم رکسانا داشت از این بازی لذت می برد و می فهمیدم که تو ذهن خودش داره انتقام می گیره و ممکنه به خیلی از جواباش شاخ و برگ داده باشه، اگه رکسانا خوشش اومده منم ادامه می دم:
    - حدست کیه؟
    - یکی که یه زمان دنیام بود ولی یهو شد کابوسم.
    با حرص نوشتم:
    - حتما از اول دنیا نبوده که حالا نامزد داری.
    - چرا بودش.
    هنوزم لجباز بود، پشت سرهم و تند تند طوری که انگار حرصمو سر کیبورد خالی می کردم نوشتم:
    -پس چطور فراموشش کردی؟ حتما نامزدت اولین دنیات بوده.
    - نه! اونی که دنیام بود شکستم، خیلی بد، اون موقع سامان مثل همیشه شد تکیه گاه و شکسته هامو جمع کرد.
    با این حرفش دوباره همه چیز یادم رفت و از خودم متنفر شدم، من هیچ وقت نمی خواستم رکسانا صدمه ببینه.
    به زور نوشتم:
    - تا حالا به دلیلش فکر کردی؟
    - سه سال فکر کردم.
    -به نتیجه ای هم رسیدی؟
    -نه.
    با آخرین امیدم نوشتم:
    -اگه برگرده و دلیلش قانع کننده باشه می بخشیش؟
    با خوندن جوابش با بی حالی و عصبانیت و انواع حسای بد لپ تاپم به سرنوشت گلدون دچار شد:
    - دیگه دیره حسم عوض شده.
    به تیکه های لپ تاپ نگاه کردم و سرمو گرفتم بین دستام و از ته دل داد زدم:
    - خداااااااااااااا، کجاشو اشتباه کردم که این طوری کردی؟
    رکسانا:
    صبح ساعت نه بیدار شدم، ساعت شیش وقت آرایشگاه داشتم و قبل از اون کلی کار داشتم.
    یه دوش گرفتم و رفتم پای کمد تا حاضر شم، لباسام برعکس کمد ایرانم کم و تیره رنگ بودن، یه شلوار سیاه دم پا پوشیدم با یه تاپ زرشکی که تا زیر سینم تنگ بود و بعد گشاد و چین دار بود، موهامم از بالا دم اسبی بستم که بازم تا زیر باسنم رسید، یه رژ کالباسی زدم و کیف ام رو برداشتم و مدارکم رو ریختم توش بعد از سه سال کم کم داشتم رنگی به جز سیاه می پوشیدم و به خودم می رسیدم و خوب می دونستم که اصلا هم ربطی به دیدن دوباره ی سامیار و تو یه شهر بودن باهاش ربطی نداشت و برامم مهم نبود قراره شب ببینمش، آخه کیرو گول می زنم؟ کاری که سه سال رایان و بچه ها نتونستن بکنن سامیار با نشون دادن خودش کرد، حالا می فهمم دلیل رفتارام و کلافگی و بی حوصلگیم نبود سامیار و دلتنگیم بود و من هیچ وقت از عشقم بهش کم نشده!!
    واسه حرفایی که دیشب بهش گفتم پشیمون بودم ولی خب از طرفی هم خودمو قانع می کردم که بعد از کل کارایی که باهام کرد و بازیم داد حقشه!
    سوار ماشین شدم و روندم کالج باید هماهنگ می کردم تا درسمو اینجا ادامه بدم و به خاطر اختراعی که کرده بودیم و اهمیتش راحت قانع شدن و ثبت نام کردم و لیست کلاسا و کتابای لازمو گرفتم و اومدم بیرون و گوشیمو در آوردم تا به سامان زنگ بزنم که در کمال تعجب یه پیام از تلگرامم داشتم با آی دی تنهای شب!!!
    با کنجکاوی بازش کردم که دیدم یه فایل صوتیه زدم دانلود بشه و به سامان زنگ زدم:
    - جانم آبجی؟
    - سامان آدرس یه کتابفروشی رو می خوام.
    - الان اس می کنم.
    - باشه بای.
    - بای گلم.
    به طرف آدرس روندم و در همون حال آهنگی که می دونستم فرستندش سامیاررو باز کردم:
    ❤❤آهنگ دیراومدی از فرزاد فرزین❤❤
    دیر اومدی عاشق کنی منو
    از هرچی عشق دیگه بیزارم
    تو دوس داری عاشقم باشی
    چون دوست دارم نمیذارم
    من ظاهرا خوبم ولی از تو
    داغونه داغونم نمیدونی
    از عشق و تنهایی بعدش
    من چیزایی میدونم، نمیدونی
    تو اگه باشی پیشم چشات همش بارونه
    اگه بهت میگم برو دوست دارم دیوونه
    نمیخوام که عشق تو تو قلب من پا بگیره
    اونی که دوستش دارم جلوی چشمام بمیره
    بخاطر خودت میگم نمون پیشم برو
    اگه بمونی پیشم عاشقت میشم برو
    بخاطر خودت میگم تروخدا بفهم
    دیوونه میکنم تورو دیوونه شم برو
    برو بروو برووو برووو

    ♫♫♫♫♫
    ♫♫♫♫♫♫♫♫

    دیر اومدی عاشق کنی منو
    برو که این دیوونه تنها شه
    چیزی نگو حرفی نزن عشقم
    وقتی میگم برو بگو باشه
    من دوست دارم بفهم اینو
    بین منو این غم یه چیزی هست
    اینکه بهت میگم برو یعنی
    بالاتر از عشقم یه چیزی هست
    بخاطر خودت میگم نمون پیشم برو
    اگه بمونی پیشم عاشقت میشم برو
    بخاطر خودت میگم تروخدا بفهم
    دیوونه میکنم تورو دیوونه شم برو
    تو برو بروو برووو

    به شدت کبوندم رو ترمز و اشکام بارید!! با صدای بوق ماشینای پشتم به زور ماشینو کشیدم کنار ولی بنزی که پشتم نکه داشتم از دیدم مخفی نموند!
    منظور سامیار چی بود از این آهنگ؟؟ شاید دستش خورده؟ به من؟ وای خدایا آخه یعنی چی؟ دوسم داری لهنتی؟بیا و بگو دلیلت چی بود؟! اشکامو پاک کردم و روندم با سرعت خونه ی سامان.
    تو راهم شماره ی بنزرو که هنوزم دنبالم بود نوشتم تو یادداشتای گوشیم.
    تا رسیدم سامان نگران از پیامم که داده بودم دارم می رم پیشش دم در بود با شدت خودمو پرت کردم تو بغلش و کشیدمش تو خونه و دوباره زدم زیر گریه.
    - رکسانا چی شدی داری نگرانم می کنی ها آبجی کسی چیزیش شده؟
    - سامیار..
    - سامیار چی؟
    - دیشب پیام داد.
    - چیییییییی؟
    به زور و بدون جا انداختن حتی نقطه ای همه چیزو تعریف کردم و با این حال از لپ تاپش وصل شدم به سایت و رمز خودمو دادم و همه ی پیامارو دادم بخونه.
    بعدم جریان آهنگو تعریف کردم و پلی کردم تا گوش بده.
    - خیلی عجیب شد.
    - منظورش چیه؟
    - بیا حرفای آهنگو مرور کنیم و ربط بدیم به شما.
    - باشه.
    - می گه تو دوس داری عاشقش باشی ولی چون عاشقته نمی زاره و دلیل گذشتنش از تو یه چیزی بالاتر از عشقه و می گه نمی خواد مرگ کسی که دوس داررو ببینه و از جداییتون چیزایی می دونه که نمی دونی!!
    - اینا چه معنی می ده؟ من چیرو نمی دونم؟ چرا ولم کرده؟
    - همینو باید بفهمیم ماهم.
    


    جریان بنزرو براش تعریف کردم و شماره پلاکو دادم بهش:
    - تو از خودت پذیرایی کن تا من ته توی این ماشینه مرموزو در بیارم گفتی رانندشو ندیدی؟
    همون طور که به طرف آشپزخونه ی پنت هوسش می رفتم داد زدم:
    - نه شیشه هاش از بغل دودی بود و خودشم هم عینک دودی داشت و هم کلاه سویشرتش رو کشیده بود تا پیشونیش.
    - عجیبه.
    - آره.
    یه انرژی زا از یخچال برداشتم و در حالی که با درش کلنجار می رفتم نشستم رو مبل روبه روی سامان و بهش نگاه کردم:
    سامان وقتی هشت سالش بود بانکو هک کرد و چون مبتدی بود زود فهمیدن و گرفتنش و کارشون به کلانتری کشید و شوهر عمم تعهد داد که سامان دیگه هک نکنه و در اصل به جای توجه به استعدادهاش اونو منع کردن ولی سامانم بیخیال نشد و در آخر با رتبه ی دو دانشگاه تهران کامپیوتر قبول شد همه ی ما می دونستیم که سامان داره استعداد هاش تلف می شه ولی برامون مخصوصا برای من و شیدا دل کندن ازش سخت بود تا اینکه عمم بعداز دیدن رتبه ی پسرش تصمیمشو گرفت و فرستادش آمریکا و سامانم خیلی زود خودشو نشون داد و تو سه سال دکترا گرفت!! یکی از بهترین ها شد و ازش تو پلیس بین الملل و اف بی آی درخواست همکاری کردن ولی اون در خواست دولت فرانسرو قبول کرد و پاشد اومد اینجا و با بهترین امکاناتی که بهش دادن هکر شخصی دولت شد و کم کم اطلاعات کشورا رفت زیر دستش، با غرور بهش نگاه کردم که پشت سر هم تو یه صفحه ی سیاه کد ردیف می کرد و عدد و حرف می چید اونجا و گاهی هم صفحرو عوض می کرد هنوز با دره انرژی زائه جدال می کردم که سامان با لبخند گفت:
    - اگه گفتی ماشین کیه؟
    - می شناسیش؟
    - تو بهتر می شناسی.
    - کیه؟
    - ماشین مال یه مرحومه.
    - یعنی روح دنبالمه؟ من به گور هفت جدم خندیدم اگه بشناسمش.
    سامان چپکی نگام کرد و گفت:
    - پسر اون مرحوم دنبالته.
    انقدر حرفو پیچوند که جدا مغزم ارور داد:
    - مگه من اون مرحومو چی کار کردم که پسرش دنبال انتقامه؟
    - ها؟؟
    - مگه نمی گی پسره دنبالمه؟
    - اَه رکسانا چرا فیلم جناییش می کنی؟ زدی منم گیج کردی!!
    - خب مثل آدم بگو طرف کیه.
    - مال بابای سامیاره.
    - خب پس سامیار دنبالمه.
    سامان همین طور بروبر نگام می کرد که یهو مغزم لود کرد طرف کیه و جریان چیه و داد زدم:
    - سامیییاااااارررر؟؟؟
    - ای درد بله سامیار.
    - آخه چرا؟
    - فک کنم دنبال یه چیزیه.
    - ئه جدا؟ تنها فک کردی به این نتیجه رسیدی یا کمکت کردن؟
    - خب من چه بدونم؟ تو که باید بهتر بشناسیش.
    - احساس می کنم هیچ وقت نشناختمش.
    ناخودآگاه دوباره بغض کردم و اولین قطره ی اشک چکید، سامان هم تا سرشو بلند کرد و اشک منو دید با هول اومد پیشم و سرمو بغل کرد و گفت:
    - چی شدی جوجه رنگیم؟ نریز تو خودت آبجی به منم بگو.
    - سامان دارم نابود می شم از تو، سه سال کم درد کشیدم؟ من اومدم پاریس تا از خاطراتش فرار کنم که با خودش روبرو شدم، دوباره خردم کرد و رفت و حالا یه نفر که احتمال می دیم اون باشه داره به من پیام می ده و نسبت یه تو حساسه و از طرفی آهنگی می فرسته که هزار تا معنی می ده، اینا یعنی چی؟ چرا نمی آد بگه دردش چیه و چی از جون من می خواد؟
    به زور نالیدم:
    - دلم می خواد بخوابم و دیگه بیدار نشم.
    - شیییییشششش، مگه دست توئه؟ قول می دم همه چیزو درست کنیم ساعت دوئه بیخیال کشتی گرفتن با در اون بدبخت شو و بیا بریم یه چیزی بخور و استراحت کن و امروز کلی برنامه دارم و شاید تونستیم یه چیزی هم بفهمیم.
    -وقتی دوسم نداره چه فایده؟
    - پس اون آهنگ معنیش چی بود؟
    - آهنگو باور کنم یا حرفایی که تو روم می زنه؟
    - همه چیز درست می شه خواهری.
    - من نهار نمی خوام می رم تو اتاقت بخوابم.
    - باشه گلم.
    رفتم تو اتاقش تا بخوابم کنار تختش رو عسلی یه عکس از شیدا بود و وقتی دراز کشیدم دیدم یه عکس دونفرشون هم زده بزرگ جلوی تختش لبخندی زدم و دعا کردم همه ی عاشقا بهم برسن ، اونا هم کم درد نکشیدن ولی با عشقشون به هم امید دادن، الان چند ساله فقط از اسکایپ باهم در ارتباطن ولی چیزی از عشقشون کم نشده، سامان بعد از یه سری کارا که نمی تونه به من بگه از ایران دیپورت شد و حق برگشتن نداره و خانواده ی شیدا هم رضایت نمی دن تا از دخترشون رسما خاستگاری نشده با حضور داماد شیدا بیاد پیش سامان و این یه چیز تقریبا غیر ممکنه!
    با ناراحتی چشمامو بستم و خیلی زود خوابم برد.
    


    با صدای سامان چشمامو باز کردم:
    - ساعت چنده؟
    - پنجه بانو.
    - وای خدا تا حالا سابقه نداشه تو این چند ساله این همه بخوابم ظهر.
    - ذهنت خسته بوده عزیز دلم، پاشو که لباس منو انتخاب کنیم.
    - بریم.
    با یه جست از رو تخت پریدم که سرم گیج رفت و سامان زود دستمو گرفت:
    - چی شدی؟
    - خوبم نگران نباش.
    - این طوری که نمی شه فردا بریم دکتر.
    - سامان من خوبم فقط این مدت کم خواب شدم.
    - الهی دورت بگردم.
    - خدا نکنه بیا لباساتو ببینم.
    - باشه.
    - کراوات طلایی داری؟
    - آره همون روز که پیرهنو خریدیم ستشو برداشتم.
    - اوکی پس حله، بزن بریم خوجیلت کنم.
    - بزن بریم.
    کمدشو باز کردم و به انبوه لباسای اسپورت و کت و شلوار ها نگاه کردم و دونه دونه انتخاب می کردم و در آخر همرو دادم دستش تا آماده بشه و از اتاق رفتم بیرون.
    وقتی اومد بیرون با تموم حس خواهریم محکم بغلش کردم، انصافا با اینکه چشم رنگی یا بور نبود ولی خیلی جذاب و دخترکش بود، کت و شلوار سفید پوشیده بود با پیرهن سفید و کراوات طلایی، چشمای سیاهش برق می زد:
    - وای رکسانا سلیقت حرف نداره.
    با لبخند جلو رفتم و یه دستمال طلایی رو مدل دار گزاشتم تو جیبش و آستینای کتشو دادم بالا و یقشو درست کردم و کشیدم عقب و با علاقه به تصویر آخر نگاه کردم و گفتم:
    - الهی آبجیت فدات شه، بیا بشین موهاتو درست کنم.
    - خدانکنه خره، مگه تو بلدی مو درست کنی؟
    - پس چی؟
    - نزنی موهامو داغون کنی؟ از کجا اعتماد کنم؟
    - سامیار که خیلی دوست داشت.
    دوباره آه کشیدم و سامان که دید دارم می زنم تو فاز غم با خنده زد پشتم و گفت:
    - بیا ببینم چه گلی به سرم می زنی.
    لبخندی زدم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم و به سامان تو آینه خیره شدم و انواع مدل موها اومد تو ذهنم و در آخر ژل مورو برداشتم و افتادم به جون موهاش!!!
    کارم که تموم شد هردو به شاهکارم خیره شدیم، موهاشو از یه طرف رو به بالا داده بودم و هم اسپورت بود و هم مجلسی.
    - نه مثل اینکه یه چیزایی بلدی بهت امیدوار شدم.
    - گمشووو.
    - پاشو پاشو حاضر شو که آرایشگره رات نمی ده.
    - با عجله پریدم لباس و کفشمو برداشتم و راه افتادم بریم، خیلی خوب بود که اینجا لازم نبودذحاضر شم و با همین لباسا می تونستم برم بیرون:))
    وقتی رسیدم به پیشنهاد آرایشگره اول لباسو پوشیدم و بعد نشستم رو صندلی مخصوص که لباس چروک نشه و چند نفری افتادن روم، یکی رو ناخن هام کار می کرد و یکی رو موهام و اون یکی آرایشم می کرد، با لبخند چشمامو بستم و سعی کردم ذهنمو آروم و آماده کنم برای دیدن سامیار، تصمیم گرفته بودم به روش نیارم فهمیدم پیاما از اون بوده.
    ساعت هفت بالاخره کارم تموم شد موهامو شینیون کرده بودن بالا و از دو طرف بغلا تلای بلندمو فر کرده بودن و انداخته بودن بمونه کنار صورتم و آرایشمم سیاه و طلایی بود و با اینکه موهام خودش بور و طلایی بود با اکلیل های طلایی رنگ لباس یه تیکه از موهامو رنگ موقت کرده بودن که تو شینیونم می درخشید!!
    رژ سرخ و ماتی کشیدن روی لبام و ناخن هامو مانیکور کرده بودن و طرح طلایی و نقره ای رنگ پولکای لباس کار کرده بودن...
    سامیار:
    با کلافگی پاشدم که برای جشن شب آماده بشم، عادت نداشتم رسمی بپوشم پس با یادآوری علایق رکسانا به رنگ طلایی و سفید که می گفت بهم می آد تو لباسام گشتم و یه تیشرت طلایی پیدا کردم، رنگش خیلی خاص بود و برای اینکه دخترونه دیده نشه تو یه تابلوی ممنوعه نوشته بود « girl » کلا به جز رنگش تابلو بود پسرونست، از روشم یه کت اسپورت سفید پوشیدم و آستینامو تا اونجا که بازو هام اجازه می داد بالا دادم و یه شلوار لی مدل پاره دارم پوشیدم و کفشای آدیداس سفیدم پام کردم و موهامو ژل زدم بالا و با ادکلن همیشگیم دوش گرفتم و سوییچ بنزو که تازگی ها شده بود کمک دستم برداشتم و رفتم شرکتی که تو محوطه ی بزرگ خود کارخونه بود، بیشتر مهمونا اومده بودن و بیچاره حامد مثل مرغ پر کنده از این طرف یه اون طرف می رفت:
    - سلام حامد.
    - درد و سلام، مرض و سلام معلومه کدوم گوری هستی تو رئیس شرکت؟ این شریک جدید گور به گور رفتتم که نیستش من تنها موندم.
    - شرمنده داداش طول کشید، شریکه چه جور آدمیه؟
    - ایرانیه.
    - جدا؟ چه خوب.
    - آره یه پسر جوون بیست و هشت سالست، دقیق نمی دونم چی کارست ولی برای دولت کار می کنه و اوضاع مالیش توپه، شخصیت مرموز ولی به دل بشینی داره و چهل درصد از سهامو خریده هفت درصدم که مال منه و بقیه مال تو.
    - اوکی، اسمش چیه؟
    - ئه اومدش بیا معرفی کنمش.
    - کو؟؟
    - اوناهاش.
    به طرفی که حامد اشاره می کرد برگشتم که خشک شدم!!
        سامان و رکسانا داشتن باهم می اومدن تو و رکسانا فوق العاده شده بود، دقیقا مثل یه ملکه با غرور وارد شد و‌ سامان کنارش و تقریبا باهم ست کرده بودن همون اول نگاه همهی مردا آرخید رو رکسانا، با یه نکاه کلی خیلی راخت فهمیدم که موهای سامان کار رکساناست و این آتیشم زد، رکسانا با کنجکاوی دور تا دور سالن چشم چرخوند و وقتی چشم تو چشم من شد خشکش زد و از حرکت ایستاد که سامانم فهمید و برگشت طرفش و رد نگاهشو دنبال کرد و رسید به من که در ظاهر بی تفاوت نگاه می کردم و اخماش رفت تو هم و خم شد در گوش رکسانا و چیزی گفت که رکسانا نگاهشو گرفت و سرشو انداخت پایین و سامانم اونو به خودش نزدیک تر کرد و دستشو انداخت دور کمر رکسانا و با حس پیروزی و مالکیت به من نگاه کرد، تمام اینا شاید تو یه دقیقه بود که حامد با هیجان گفت:
        - وای پسر اینی که با دکتر شکوری اومده رکسانا نیست؟
        - چرا خودشه، طرف دکتره؟ مگه می شه تو این سن؟
        - والا نمی دونم تو آمریکا دکتراشو گرفته، رکسانا چرا با اونه؟ حتما فامیلن.
        با نفرت گفتم:
        - دوست دخترشه!!
        - اوه ولی انصافا دختره فوق العاده شده تا حالا دختری به زیبایی اون ندیدم مثل ستاره می درخشه دفعه ی پیش مثل مرده ها بود ولی بازم آدم جذبش می شد الان که دیگه هیچ، خوش به حال دکتر!!
        می دونستم حامد منظوری نداره و به خاطر فرهنگی که توش بزرگ شده انقدر راحته ولی بازم چپ چپ نگاش کردم و زیر لب زمزمه کردم:
        - رکسانا چه مرگشه؟ چرا انقدر سربه زیره؟ انگار کاملا تحت سلطه ی اون یاروئه. دندونامو رو هم فشار دادم، جلوی من گستاخ بود و جواب می داد ولی حالا پیش این یارو سر به زیر شده، نکنه به زور شوهرش دادن؟؟
        با سقلمه ی حامد به خودم اومدم، داشتن می رسیدن به ما.
        رکسانا:
        تا رسیدم چشم چرخوندم تا پیداش کنم و در آخر دیدمش و خشکم زد، مثل همیشه نفس گیر شده بود و تیپش اسپورت بود، سامان آروم دم گوشم گفت:
        - خواهری وا نده نگاش نکن و سعی کن خودتو متعجب نشون بدی.
        سرمو انداختم پایین و سامان منو کشید تو بغلش و با هم راه افتادیم طرفشون.
        - ولی جالبه ها اونم با تو ست کرده!
        لبخندی زدم و چیزی نگفتم لازم نبود که همه بدونن من از سامیار خواسته بودم تو جشنا سفید بپوشه و اونم تا حالا زیر حرفم نزده!؟!
        سامیار با یه اخم شدید همراه دوستش نزدیک شدن و دوستش رو به سامان گفت:
        - به به جناب دکتر! کوشی پس شما؟
        - ببخشید حامد جان تو که خانمارو می شناسی تا رکسانا کاراش تموم شه طول کشید.
        اصولا الان باید بلبل زبونی می کردم ولی به خاطر سامیار زبونم گرفته بود پس فقط نگاه معترضی به سامان کردم و دوباره سرمو انداختم پایین و تو این مدت حامد اونارو به هم معرفی کرد و سامان به سامیار دست داد و گفت:
        - خوشبختم آقای ریاحی.
        - همچنین جناب شکوری،
        هر دو مثل دشمن و رقیب بهم نگاه می کردن، سامانو درک می کردم چون پسری که گند زد تو زندگی خواهرش جلوش بود ولی سامیار چش بود؟ خوبه خودش ولم کرد، ناخود آگاه بیشتر به سامان نزدیک شدم که کامل چسبیدم بهش و آروم کنار گوشش زمزمه کردم:
        - من حالم خوب نیست.
        - عزیزم برو بشین منم الان می آم.
        نگاه سامیار قفل دستامون بود که من ول کردم و رفتم طرف یکی از مبلا.



        سامیار:
        دختره ی احمق! اگه یک ثانیه بیشتر می موند تضمینی نبود خومو کنترل کنم، هنوز دلیل ترس تو چشماش و بی قراری و مظلومیتش در مقابل سامانو درک نکرده بودم و این عصبیم می کرد، برای اینکه سامان نفهمه تو پارک دیدمش و می شناسمش ابرویی بالا دادم و پرسیدم:
        - فامیلتونه؟
        - تمام زندگیمه.
        پوزخندی زدم ‌و بدون مقدمه گفتم:
        - منو می شناسی؟
        - خیلی خوب.
        - جالبه، غیرت نداری که رکسانا رو آوردی پیشم؟
        - من بهش اعتماد دارم.
        - ولی اون عاشق منه. خودمم شک داشتم ولی اصلا حاضر نبودم جلوی این به قولی دکتر کم بیارم.
        - ازت متنفره.
        - خیلی چیزارو نمی دونی، من بودم که ولش کردم، اون هنوز از من و عشقم سیراب نشده!!
        - هرچیزی که لازمه رو می دونم، خیلی وقته از زندگیش رفتی، می دونی؟ تو لیاقت رکسانا رو نداشتی اون فوق العاده است و همه چیز تمومه و‌پیش هر مردی باشه قطعا اون مرد تو اوج خوشبختیه.
        با تمام وجود حرفاشو قبول داشتم و می خواستم اضافه کنم اون یه فرشته ی پاک بی همتاس که خدا اشتباهی اونو فرستاده زمین ولی جوابی که دادم کاملا متفاوت بود:
        - مثل رکسانا تو دست و بالم زیاده و حتی الانم اگه اراده کنم رکسانا مال منه.
        یه قدم بهم نزدیک شد و تهدیدوار گفت:
        - بهتره ازش دوری کنی، اون الان مال منه و نمی خوام تورو نزدیکش ببینم، من همیشه انقدر صبور نیستم.
        - خودت نزدیکش کردی.
        - من نمی دونستم مدیر شرکت تویی وگرنه محال بود بیارمش تا با دیدنت اذیت بشه.
        با نیشخند به رکسانا که با بی قراری و ترس گوشه ی مبل نشسته بود و در سکوت به ما خیره بود نگاه کردم و گفتم:
        - وقتی پیشته ساکته و ترسیده ولی با من مثل یه گلوله آتیش بود شیطون و پر شور و با چشمکی اضافه کردم:
        - لند و جذاب.
        با حرص غرید:
        - خفه شو مرتیکه نزدیکش شو تا ببینی چطور از زندگی پشیمونت می کنم قبلش بهتره یه تحقیقی در مورد من بکنی!!
        عقب کشید و خونسرد برگشت طرف حامد که خشک شده بود و ترجیح داده بود دخالتی نکنه و گفت:
        - با اجازه. و رفت پیش رکسانا.
        با خشم دندونامو سابیدم رو هم و غریدم:
        - طرف کیه که انقدر با اطمینان منو تهدید می کنه؟ منو! سامیار ریاحی رو پسر جان ریموند!!؟
        - نمی دونم گفتم که سرو کارش با بالایی هاست، ظاهرا حتی بخواد حریف تو هم می شه، ولی در کل اطلاعاتی ازش نیست.
        ناخودآگاه گفتم:
        - رکسانا فقط مال منه و حاضرم به خاطرش بجنگم این بار ده برابر قوی تر آماده ام تا پسش بگیرم.
        - بللللههههه؟ سامیار دیوونه شدی؟
        - اتفاقا تازه عاقل شدم!

   

        رکسانا:
        - وای سام داشتم پس می افتادم چی حرف زدید؟
        - هیچی عزیزم بی خود خودتو نگران کردی کمی حرفای مردونه بود، در اصل سعی کرد غیرت منو جریحه دار کنه ولی خودش باخت، می دونی چرا؟
        سئوالی نگاش کردم که ادامه داد:
        - چون اونه که عاشقته نه من!!
        - شوخیت گرفته؟ اون عاشق من؟
        - آره اون عاشق تو.
        خیلی ریلکس تکیه به مبل داد و شرابشو مزه مزه کرد و منم یکی از دست پیشخدمتا برداشتم و همون طور که آروم آروم می خوردم و فکر می کردم گفتم:
        - برنامت چیه؟
        - می خوام تحریک بشه که پست بگیره.
        - حتی اگه بر فرض مثال هنوزم حسی به من داشته باشه بازم اون خیلی مغروره با جواب پیام هایی که من دادم عمرا دوباره قدم از قدم برداره.
        - ولی باید برداره.
        - چرا همچین فکرایی می کنی اصلا؟
        - رکسانا منم یه مردم و بهتر احساسات اونو درک می کنم اون تورو واقعا از روی عشق می خواد وقتی تو دست منو گرفتی و خودتی نزدیکم کردی هم مطمئن شدم.
        - چطور؟
        - با اینکه فهمیدم به قول تو شدید مغروره و سعی داشت تا اون لحظه خودشو کاملا بی تفاوت نشون بده نتونست، ناخودآگاه سرخ شد و با خشم نگاهش چرخید رو فاصله ی بین ما و دستامون، دیدم که تو جدال بین قلب و غرورش بود و سعی داشت نگاهشو بگیره.
        دانای کل:
        چیزی که سامان نفهمید جدال سامیار بین غرورش نبود بین مغزش بود که یادآوری می کرد حق نداره با عشقش رکسانارو به خطر بندازه!
        گوشه ای از سالن سامیار با خودش درگیر بود و نگاهش رو معشوق بی وفاش، رکسانا اونقدر زیبا شده بود که بتونه ی ارادشو درهم بشکنه و اونو مجبور به اعتراف دوباره کنه ولی اون یه عاشق بود و حاضر نبود هرگز جون عزیزشو به خطر بندازه.
        با شک به عشقی نگاه می کرد که از دیدن دوباره ی عشقش آروم شده بود و سربه زیر و مظلوم و سامیار اینارو به بودنش در کنار سامان ربط می داد و از درون نابود می شد، با خودش زمزمه کرد« از کی رکسانای من نوشیدنی غیر مجاز می خوره؟»
        حامد با نگاه به دوست چند سالش با غم نگاهش چرخید روی رکسانا و در دل برای دوست عزیز تر از برادرش طلب صبر کرد.
        از طرفی شخصی هم در گوشه ی دیگه ی سالن منتظر فرصت مناسبی برای شکستن غرور رقیبش بود!!
        رکسانا با تردید پرسید:
        - الان چی کار کنم؟
        سامان: خودت باش و از بازی لذت ببر.
        - اتفاق داره خوشم می آد.
        - بیا بریم با بقیه آشنا شو.
        و به این ترتیب رکسانا با تمام شکوه برخاست و در کنار پسرعمه ی خاص تر از برادر مثل ملکه ها قدم برداشت و با تک تک اعضای حاضر به عنوان آشنای دکتر شکوری معرفی شد!!
        رقیب رکسانا دختری که تو دانشگاه قبلا با رکسانا بود و کینه هم به دل داشت با ناز به طرف برادر ناتنی اش که برای اولین بار برایش مفید بود قدم برداشت.
        دختر با موهای مواج زیتونی رنگ و چشمان خمار و کشیده ی سبز و صورتی استخوانی و سفید و اندامی کشیده همچون مدل ها نمونه ی یک روس کامل با پیراهنی سفید و بلند که به تن داشت و مانند تازه عروس ها دیده می شد به طرف سامیار و حامد قدم برداشت و کم کم توجه اطرافیان از جمله برادر احمقش جلب شد.
        رکسانا به عقب برگشت تا نگاهی به سامیارش بیندازد که با چیز ی که دید دیدش از اشک تار شد و با خشم به طرف سامان غرید:
        - منو بگیر وگرنه می رم یه بلایی سر این دختره ی زیتون میارم هاااا.
        - آروم باش رکسی، ریما خواهر ناتنی حامده!
        - غلط کرده.
        - دست شما درد نکنه چته مگه بابا دیدی که دختره رو از خودش دور کرد.
        - دختره ی خر هوا برش داشته عروسه، فک کرده می تونه سامیارو از چنگم در بیاره اصلا این چرا انقدر خوشگله؟
        سرخ شده بود و حسادت زنانه اش تحریک شده بود و همین حرص خوردن بانمک اش سامان را به خنده انداخت:
        - بیخی عزیزم تو باید یاد بگیری به سامیار اعتماد کنی اون پسر فوق جذابیه و ممکنه حتی بعد از ازدواجتون کسایی سعی کنن نزدیکش بشن تو باید به عشق اون اعتماد کنی.
        رکسانا نالید:
        - می ترسم، چند سال پیش باهم تو یه دانشگاه بودیم اون موقع حسی به سامیار نبود و برام لندی کردن های ریما مهم نبود از طرفی به زیبایی خودم مطمئن بودم و بعد هم که رسما سامیار مال من بود باز هم خیالم راحت بود ولی حالا... من سامیارو ندارم، اون ولم کرده و ریما اینجا کنارشه و بغلش می کنه اینا چه معنی می ده سامان؟
        سامان هم که با حرف های رکسانا یه فکر فرو رفته بود با شک دوباره نگاهی به اون گوشه از سالن انداخت دختر روسی با لبخند دلبرانه ای جام شرابی به طرف سامیار دراز کرد که البته رد شد ولی باز هم خودش رو نزدیک تر کرد و دستش رو دور بازوی سامیار حلقه کرد و آروم پرسید:
        - اونی که طلایی پوشیده دوست دختر قبلیت رکسی نیست؟؟
        سامیار کلافه پوفی کشید از دست دختر کنه ای که به خاطر خواهر حامد بودن احترام واجب بود و پاسخ داد:
        - چرا خودشه.
        - اون پسر خوشگله کیه پیشش؟
        صبر سامیار هم حدی داشت:
        - فکر نمی کنم ربطی داشته باشه.
        - اوه البته من فقط کنجکاو بودم.
        خیلی راحت از سامیار دوباره فاصله گرفت و گفت:
        - برم سلام بدم بالاخره زشته یه زمانی هم کلاسی بودیم تو زمانی که من ایران بودم.
        قبل از واکنشی از پسر ها خرامان خرامان به طرف رکسانایی رفت که از خشم می لرزید.
        سامیار هم به اون طرف نگاه کرد، خوب از نفرت رکسانا و حساسیتش نسبت به این دختر خبر داشت و نمی دونست که وقتی ریما به زور خودش رو تو بغل سامیار پرت کرده بود رکسانا چیزی دیده بود یا نه؟! اصلا دوست نداشت دل عروسکش رو بشکنه.
        با نزدیک تر شدن ریما همزمان چهارنفر واکنش نشون دادن، رکسانا از خشم لرزید و سامان حمایت گر خواهر حسودش رو به آغوش کشید و با تهدید به ریما نگاه کرد، حامد شگفت زده از شناخت خواهرش و رکسانا صحبتش با مرد کناریش رو قطع کرد و سامیار با دیدن حمایت سامان دست مشت کرد

        رکسانا:
        ریما: سلام رکساناجون، چه تصادفی که تو هم اینجایی.
        خیلی رک پرسیدم:
        - تو چرا اینجایی؟
        - خب من دو دلیل دارم و از دو طرف با دو تا سهام گزار شرکت رابطه دارم، برادرم و دوست پسرم.
        با شیطنت چشمکی زد و ادامه داد:
        - تو چرا اینجایی؟
        - به تو ربطی نداره در ضمن سامیار دوست پسر تو نیست.
        - اتفاقا الان سه ساله که از زمان دوستیش با برادرم ما هم دوستیم.
        - امکان نداره.
        با عجز به سامان نگاه کردم که اول نگاه اطمینان بخشی به من کرد و بعد با نگاهی سرد قدمی جلو گزاشت و گفت:
        من سامان شکوری ام و بعد از سامیار خان بزرگترین سرمایه گزار اینجام و رکسانا هم نامزد منه! راستی بهتره سعی نکنی دروغ بگی چون تو تازه دو هفتس که اومدی پیش برادرت و تا اون موقع روسیه بودی و سامیار هم ارتباطی باهات نداره.
        ریما سرخ شد و گفت:
        - تو از کجا اینارو می دونی؟ مطمئن ام حامد نگفته.
        - درسته اون نگفته ولی منم دست کم نگیر الانم بهتره من و نامزدم رو تنها بزاری.
        - اینجا تموم نشد.
        با حرص از ما درو شد و من لبخند خیلی بزرگی از ضایع شدن ریما و بی گناهی سامیار زدم و پریدم بغل سامان و با ذوق گفتم:
        - ایول داداش ولی تو از کجا می دونستی؟
        - تو که می دونی من کیم.
        - ولی آخه از کجا می شناختیش؟
        - دختر پس به نظرت از کجا می دونستم خواهر حامده؟ قبلا در مورد خانواده ی حامد و سامیار تحقیق کرده بودم، بریم برقصیم؟
        با احساس نشاط دوباره با شیطنت گفتم:
        - بریم سالسا؟
        -این شد یه چیزی.
        من و سامان و بچه ها همه باهم کلاسای مختلفی رفته بودیم که یکیش سالسا بود و زوجای خوب و هماهنگی برای هم بودیم.
        - فقط سامان باید دنباله ی لباسمو یه کاری کنم.
        - بریم خونه لباس بیاریم؟
        - دیوونه، پایتم.
        دوتایی بی سر و صدا رفتیم بیرون و روندیم خونه ی سامان و فلش آهنگ و لباسای اونو برداشتیم و بعدم رفتیم من لباس برداشتم و روندیم شرکت که در کل پنجاه دقیقه وقتمونو گرفت و همه هنوزم مشغول بودن و ملودی آرومی نواخته می شد.
        با یکی از خدمه هماهنگ کردیم و اول رفتیم اتاقی که به عنوان رختکن بود تا آماده بشیم، لباسی که آورده بودم قرمز آتشین و راسته بود و پاییناش ریش ریش بود و پشتش تا پایین کمر باز بود و جنسش اکلیلی و براق بود و کوتاه و تا پایین رونم بود که البته مشکلی نداشت به هرحال اینجا پاریس بود نه ایران موهامو باز کردم با زحمت و دستی کشیدم تا چسب موها برن و جدا شن که موهای بورم به حالت فرای ریز و پف دار ریخت دورم و تا زانوم اومد، رژ قرمزمو محکم کشیدم رو لبم و کفشای پاشنه پنج سانت قرمزم پوشیدم و با یه لبخند اومدم بیرون که سامانو آماده دیدم یه شلوار کتان سیاه با بولیز قرمز براق که آستیناشو داده بود بالا و کفشای سیاه براق.
        از یکی از درا اومدیم تو و به خدمتکاره اشاره دادیم و قبل از اینکه کسی متوجه ما بشه برقا قطع شد و یه نور سفید افتاد روی ما و ما هم دست تو دست هم رفتیم جلوتر که ریتم تند آهنگ اسپانیایی شروع شد.



        سامیار:
        داشتم با این دختره ی نچسب ریما حرف می زدم که یهو همه جا تاریک شد با تعجب اول فک کردم برقا قطع شده و منتظر بودم برق اضطراری رو بزنن که نور افکن افتاد رو گوشه ی سالن و وقتی برگشتم با تعجب محو زیبایی و بکری پری روبروم شدم، دختری با پوست سفید و لبای سرخ آتشین و آبشار طلایی رنگی که هر پیچ و تابش معنای زندگی بود و پیراهن کوتاه و قرمز رنگش بیشتر از همیشه دلربا کرده بودتش، دنیا رو سرم خراب شد وقتی فهمیدم جریان چیه، دست تو دست هم جلو اومدن و آهنگ تند سالسا شروع شد و همزمان باهاش رکسانا یه دور چرخید و رفت تو بغل سامان، همه ی مهمونا که تازه از شک در اومده بودن دست زدن و تشویق کردن و ر*ق*ص شروع شد، البته برای من کابوس شروع شد، تا به حال ر*ق*ص رکسانارو ندیده بودم و حالا جدا داشتم به جنون می رسیدم نرم و زیبا می رقصید و کاملا با سامان هماهنگ بود و معلوم بود این اولین ر*ق*ص مشترکشون نیست!
        آهنگ تند بود و هر دو نفس نفس می زدن و با هر حرکت رکسانا آبشار طلاییش تو هوا به پرواز در می اومد و دلبری می کرد، تمام مردا و حتی زنا محو زیبایی خاص رکسانا بودن و حتی پلکم نمی زدن، مدل ر*ق*ص طوری بود که دیوانم می کرد،ریتم آهنگ تند تر شده بود ‌و سامان رکسانارو بلند کرد روی دستاش و و ولش کرد و اونم به حالت نمایشی پشتک زد و پاباز صدو هشتاد درجه افتاد رو زمین و موهاش پخش شد رو زمین دورش و دوباره جیغ حضار دراومد، سامان دستاشو گرفت و کشید و اونم از زیر پای سامان لیز خورد و از پشتش بلند شد و دستاشو حلقه کرد دور سامان و باهم تاب خوردن و رکسانا ولش کرد و با ر*ق*ص دور شد و سامانم با حالت نمایشی دنبالش بود و گرفتتش که همون موقع ریتم آهنگ آروم شد و سامان با عشق به رکسانا نگاه کرد و خم شد ببوستش که ریتم تند شد و رکسانا سامانو هل داد و با عشوه چشمکی زد و دور شد و دوباره کشمکش هاشون شروع شد، با شدت نفس حبس شدمو آزاد کردم و به ادامه ی رقصی که بیشتر شبیه یه تأتر یا نمایش بود خیره شدم، سامان دوباره رکسانا رو بغل کرد و پرتش کرد بالا و گرفت و با آرامش گزاشت زمین با ریتم آهنگ سه بار هم دیگه خم شدن و و در آخر سامان نشست رو زانوهاش و خم شد و رکسانا خم شد روی اون که موهاش ریخت دورشون و دید رو بست و آهنگ تموم شد، صددرصد همدیگه رو بوسیده بودن، با خشم از سالن رفتم بیرون، صدای بقیه می اومد که با هیجان اونارو تشویق می کردن ولی من اصلا حالم خوب نبود هم از دیدند رکسانا تو اون حالت ها داغ کرده بودم و هم از تصور ب*و*س*ه ی سامان و رکسانا داشتم عقلم رو از دست می دادم، بدون این که بدونم چی شد اشکام سرازیر شدن، این دومین بار بود که به خاطر رکسانا اشک می ریختم کی گفته مرد نباید گریه کنه؟ من دیگه نمی تونم!!
        فشار عصبی زیادی روم بود ولی با صدازدن های حامد به سرعت اشکامو پاک کردم و برگشتم طرفش:
        - پسر حالت خوبه؟
        - بهتر از این نمی شم، رکسانا...
        دیگه نتونستم ادامه بدم و ساکت شدم.
        - آروم باش پسر تو به خاطر خود اونم که شده باید تحمل کنی مگه دلت نمی خواست همیشه رکسانا فراموشت کنه و عذاب نکشه پس چته؟
        - نمی شه، گیج شدم من طاقت ندارم اونو فقط برای خودم می خوام و از طرفی نمی فهمم این ر*ق*ص دقیقا کار رکسانا بود ولی این رکسانایی که با سامانه اون دختری نیست که رو زمین بند نمی شد.
        - اون عوض شده باید قبول کنی.
        - ولی مگه نمی گن هر کس یه بار واقعا عاشق می شه؟
        - سعی کن بفهمیش، برو صورتت رو بشور و برگرد خونه استراحت کن خودم رفتنتو توجیه می کنم.
        - خیلی مردی.
        - برو داداش.
        پس خدافظ.
        - خدا به همراهت.
        رکسانا:
        بعد از ر*ق*ص هرچی نگاه کردم سامیارو ندیدم، هنوزم نفس نفس می زدم و سرخ شده بودم و همه ازمون تعریف می کردن و من و سامانم متواضعانه لبخند می زدیم و تشکر می کردیم.
        - سامیار نیست.
        - نترس هنرنماییتو دید.
        - جدا؟؟
        - حواست نبود، همون موقع که خم شدی روم رفت.
        - یعنی می گی نتونسته ببینه؟
        - حتما همین طور بوده.
        - ده خب پس واسه چی ولم کرد هر غلطی دلم می خواد بکنم؟
        - احتمالا اصلا فکر نمی کرده فراموش کنی عشقشو.
        - خیلی غیر منطقیه.
        - تو عشق منطق جایی نداره.
        - ولی اون فقط دوست پسر من بود و طبیعی بود بعد از سه سال فراموش کنم.
        - خب شنیدی دل به دل راه داره؟
        - چه ربطی داره؟
        - حتما اون هنوز دوستت داره و واسه همینم براش سنگینه که تو فراموشش کرده باشی.
        - چی بگم والا؟ گیج شدم.
        - به نظر من که منطقیه.
        - شاید، می گما سامان؟
        - جانم؟
        - نگرانشم.
        سامان بلند زد زیر خنده و منم از خندش به خنده افتادم فقط ریما و حامد با اخم نگام می کردن و بقیه با لبخند و تحسین:
        - ای درد به چی می خندی؟
        - اول خودت پیشنهاد این کارو می دی و بعدم نگرانی؟
        - خب دوسش دارم.
        - حق داری ببخشید.
        - ناراحت نشدم ازت.
        - از خوبیته.
        لبخندی زدم و گفتم:
        - سامان من می رم تو محوطه کمی قدم بزنم.
        -باشه عزیزم منم بیام؟
        - نه می خوام کمی تو تنهایی فک کنم به حرفات.
        - باشه خواهری فقط به خودت فشار نیار.
        رفتم تو محوطه ی بزرگ و خوشگل شرکت و ذهنم رفت به شب جشن.....


        از همون لحظه ی اول نگاه سرکشم می چرخید روی سامیار و نه تنها من می خواستمش بلکه تک تک دخترای مجرد مهمونی عشوه می اومدن و هرکدوم شانس به دست آوردن بت زیبایی رو امتحان می کردن و کم کم سامیارم داشت کلافه می شد برای اینکه هم کمکی واسه اون باشه و هم حوصلشم سر نره و یه جورایی هم سامیارو از دخترا دور کنم رفتم پیشش و گفتم:
        - می خوای بیای کمکم بریم تو خونه شعمارو رو کیک بچینیم؟ کمی بعد رایان می رسه، رضا پیام داده نزدیکن.
        از خدا خواسته زود پرید هوا و گفت:
        - آره حتما بیا بریم.
        خندمو خوردم و جلوتر راه افتادم و اونم دنبالم بود، با هم رفتیم تو آشپزخونه و به خدمتکارا دستور دادم کیکو بیارن و برن بیرون.
        - خونه ی بزرگی دارید و قشنگ دیزاین شده، معلومه به چیزای عتیقه و قیمتی علاقه دارید.
        - من و رایان از این خونه متنفریم.
        - پس...
        - دکور خونه و همه چیزش و حتی اتاقای ما سلیقه بابا بوده.
        - بابای زورگویی دارید.
        - بود و نبودش برامون مهم نیست.
        - مگه می شه؟
        - تو خیلی چیزا رو نمی دونی.
        - غیر قابل باوره که یه دختر انقدر از پدر خودش متنفر باشه.
        - بعید نیست.
        - عجیبه.
        - من از بچگی هیچی از بابام یادم نیست، برعکس بیشتر دختر و پدرا که عاشق همن من خیلی وقتا فکر می کنم دشمن بابامم؛ می دونی؟ از وقتی یادمه فقط رایان کنارم بود، تا پنج سالگی که پرستار داشتم، اون موقع رایان ده سالش بود که کم کم درک بهتری از محیط داشت، اون می دید که من سعی می کردم برم پیش بابا و اون از پرستار می خواست ببرتم، بازم حداقل برخوردش با رایان بهتر بود ولی من.... رایان کم کم از من حمایت کرد و از وقتی سیزده سالش شد پرستار هارو دک کرد و خودش مراقبم بود، کم کم منم فهمیدم که پدر و مادر و برادرم همش رایانه، و بابا فقط نقش یه خودپرداز متحرک رو داشت، اون یه مرد سنگدل و ‌مغروره که فقط به پولاش اهمیت می ده و من همیشه تمام تلاشمو کردم مثل اون نشم.
        - مامانت؟
        - نمی دونم.
        - نمی دونی؟
        - بابا هیچ وقت چیزی ازش نگفت، سام و رایان فقط کمی یادشون بود که اونا هم به دستور بابا هیچ وقت حرف نزدن.
        - مگه می شه؟
        - بیخی، بیا شعمارو بچین.
        - باش.
        باهم دیگه بیست و چهار تا شمع رو چیدیم و منم دوتا از دوستای رایانو صداکردمو شعمارو روشن کردیم و همون موقع صدای تک بوق رضا اومد و ما هم زود کیکو با زحمت بلند کردیم و چهارتایی کیک سنگینو بردیم تو باغ جلوی دروازه و بقیه همه با فشفشه و بادکنک پشت سر ما رفتن و شراره دوربینو برداشت تا واکنشش ثبت بشه و با ورود رایان همه باهم یه صدا تولدشو تبریک گفتیم بیچاره خشکش زده بود و گیج شده بود با لبخند گفت:
        - ممنون واقعا من اصلا انتظار نداشتم، یادم نبود تولدمه.
        رفتم جلو. و بغلش کردم و کیفشو گرفتم:
        - بیا شعماتو فوت کن عزیزم.
        بعد از اینکه رایان با لبخند شعمارو فوت کرد و از همه تشکر کرد و براش دست زدن و دیجی آهنگ گزاشت و من رایانو بردم تا لباسایی که براش داده بودم دوخته بودن بپوشه.
        کیکو خدمتکارا می بریدن و با زحمت به همه پخش می کردن، کلا مهمونا هفتاد و نه نفر بودن که همه جوون و از دوستا و آشناها بودن، تصمیم گرفته بودم امشب دل و دین رایانو ببرم برای همین برگشتم تو اتاقم تا لباسمو عوض کنم، یه پیراهن کوتاه آبی آسمونی پوشیدم که تنگ بود و دامنش مواج و حالت دار بود و یقش از پشت گردن بسته می شد و کمرشم شکل یه هلال باز بود و جلوش سنگ دوزی های قیمتی داشت، موهامو به زحمت باز کردم که مواج ریخت و پف دار تا گودی کمرم اومد، مریمو صدا زدم و موهامو اتو مو کشید که صاف و شلاقی موهای طلایی رنگم افتاد دور صورتم، موهامو فرستادم پشت گوشم و گوشواره های طلای سفید طرح قطره ی خارجیمو که سنگای آبی داشت انداختم و آرایشمو عوض کردم و ساده تر کردم ولی مثل همیشه آخرش رژ قرمز ماتی زدم و کفشای پاشنه بلند سیاه رنگم پوشیدم و پابند مخصوصی که بالای زانو و روی رونا بسته می شد بستم و با لبخند به زیابیی غربیم نگاه کردم و چشمای آبیم از هیجان درخشید، با رضایت از پله ها رفتم پایین که پارلا و شیدا که تازه اومده بودن تو با دیدن من خشک شدن.
        شیدا: الاغ چقدر تو خوشگل شدی مثل عروسکی.
        پارلا: وای خدا مثل ماه شدی.
        با ناز گفتم:
        - خودم می دونم.
        بدون توجه به فحشاشون راه افتادم و رفتم بیرون تا به نقشم برسم.

        وقتی برگشتم تو باغ همه خیره بودن رو من و پسرا با لذت و دخترا با حسرت، با یه لبخند نمکی و خجول که کاملا برعکس افکارم بود موهامو زدم پشت گوشم و خرامان خرامان رفتم طرف سامیار و بهش این فرصتو دادم که کامل براندازم کنه که همین طورم شد، رسیدم که جلوش زل زدم به چشماش و مطمئن بودم رنگ چشمام به خاطر رنگ لباس بازتر شده و پرسیدم:
        - چرا تنها نشستی؟
        - دلیل خاصی نداره.
        تصمیم گرفته بودم در کنار گستاخیم روی دخترانمو نشون بدم پس دوباره آروم و تاثیر گزار گفتم:
        - بیا بریم پیش سیا و رایان و امیر تنها نمونی.
        - باشه.
        طبق نقشم با سامیار ازکنار کیان و کیانا دوستای خانوادگیمون رد شدم که کیانا با فوضولی زاتیش و شیطنت گفت:
        - رکسی آقارو معرفی نمی کنی؟
        با لبخند گفتم:
        - آقای ریاحی هم کلاسی من و دوست ما هستن. بعدم رو به سامیار معرفی کردم:
        - اینم کیان و کیانا دوستای خوبمون.
        کیان و سامیار به هم دست دادن و ابراز خوشبختی کردن و کیان مدام نگاهشو می دوخت به من که باعث شد اخمای سامیار بره تو هم، رفتیم پیش رایان اینا، هدفم فقط این بود که کیان به چشم سامیار بخوره و روش حساس بشه کمی با پسرا حرف زدم و بعد دوباره با لبخند گفتم:
        - داداش من می رم پیش کیان ، کیانا سرش گرمه تنها مونده.
        رایان با تعجب گفت:
        - مگه اوناهم اومدن؟
        - پس چی؟ خودم شخصا رفتم شرکت و دعوتشون کردم.
        زیر چشمی به سامیار و اخماش نگاه کردم.
        - باشه پس برو منم بعدا میام می بینمش.
        - اوکی، فعلا پسرا.
        با ناز رفتم طرف کیان که منتظرم بود، کیان پسر شریک بابا بود و حسابداری خونده بود و خودشم تو همون شرکت کار می کرد تا اینکه چند وقت پیش خبر رسید کیانا از روی تفریح اونجا منشی شده و منم رفتم هم تبریک گفتم و کارت دعوتو دادم و هم نقشمو بهشون گفتم که چون هردو شیطون و پایه ان قبول کردن کمکم کنن.
        خیلی وقت بود فهمیده بودم سامیارم همچین نسبت به من بی حس نیست و حالا می خواستم مطمئن بشم.
        - کیانی؟
        - بله زلزله؟
        - من برنمی گردم پشتم تو نگاه کن ببین سامیار چی کار می کنه؟
        - دختر نیاد منو بزنه؟
        - وا مگه دیوونس؟
        - آخه همچین داره نگام می کنه یاد این گاوای تگزاس افتادم حس می کنم منم اون دستمال قرمزه ام.
        با این تشبیهاش بلند خندیدم که کیان دوباره گفت:
        - بخند بخند ننه جان تو که دردی نداری این الان میاد منو شاخ می زنه.
        حسابی به کولی بازی های کیان می خندیدم که یهو کیان ساکت شد و سیخ وایستاد، با تعجب گفتم:
        - هوی کیان جنی شدی؟ الللوووو؟ کیانی؟
        یهو با صدای سامیار از پشتم دو تا سکته رد کردم:
        - رکسانا پاشو بیا کارت دارم.
        همچین با تحکم این حرفو زد که بدون هیچ حرفی زود پاشدم و به کیان گفتم:
        - الان بر می گردم.
        و شنیدم که سامیار زیر لب گفت « زیادم مطمئن نباش»
        یا خدا نزنه منو بکشه؟! من هنوز جوونم ها آرزو ها دارم با شک ولی ظاهری خونسرد پشت سرش راه افتادم؛ داشت می رفت ته باغ، بهش اعتماد داشتم پس در سکوت دنبالش بودم که یهو وقتی قشنگ از همه دور شدیم ایستاد و داد زد:
        - اون پسره چی زر زر می کرد اون طور می خندیدی؟
        من که با دادش ده متر پریده بودم بالا به زور گفتم:
        - چیز...چیزه مهمی نبود.
        - واسه همین صدای خندت کل باغو برداشته بود؟
        دیدم من کوتاه می آم این دور بر می داره باز شدم رکسانای مغرور و گستاخ و از جمله های تکراریه رمانا و فیلما استفاده کردم:
        - خندیدن جرمه؟ اصلا به تو چه؟ بابامی؟ داداشمی؟ شوهرمی؟ نامزدمی؟ دوس پسرمی؟ ها ؟ به تو چه که شدی دایه ی مهربان تر از مادر؟
        با حرص دستشو کشید تو موهاش و چیزی نگفت که دوباره گفتم:
        - اصلا تو چت شده؟ چرا این طوری می کنی؟ اگه حرفی داری بزن و اگه نداری بهتره تمومش کنی.
        سکوتشو که دیدم با ناراحتی پشتمو کردم بهش و خواستم برم که قدم اولو برنداشته صدای ضعیفش متوقفم کرد:
        - دوست دارم!


        سر جام خشک شدم ، به گوشام شک داشتم برگشتم طرفش و پرسیدم:
        - چی گفتی؟ دوباره بگو.
        کلافگی از سر و روش می بارید و معلوم بود همونم که گفته پشیمونه و شایدم اصلا فکر نمی کرده بشنوم:
        - چیرو می خوای بشنوی؟ شکستن غرورمو؟
        با جیغ جیغ گفتم:
        - سامیار حرفتو تکرار کن تا مطمئن بشم درست شنیدم.
        پوزخندی زد و با ناامیدی گفت:
        - با اینکه می دونم گفتنش دردی رو دوا نمی کنه که هیچ‌بدتر یه دردم اضاقه می کنه ولی حالا که تا اینجاشو گفتم می خوام ادامه بدم، می گم.
        زل زدم تو چشماش و منتظر بودم، چشمای خوشگلش کلی حرف داشت که نمی فهمیدم سامیار با درد پشتشو کرد به من و گفت:
        - خیلی وقته عاشقت شدم.
        خواست بره که بدو بدو دویدم جلوش وایستادم و گفتم:
        - سامیار به من نگاه کن.
        - سکوت
        - گفتم به من نگاه کن.
        سرشو بلند کرد و من دلم ضعف رفت برای چشمای آبی و خاصش و با لبخند گفتم:
        - شنیدی می گن دل به دل لوله کشی داره؟
        - یعنی تو هم....
        - آره دیوونه من حتی از قبل تو دوست دارم.
        - پس کیان..
        - اون قضیش مفصله عشقم.
        یهو سامیار بغلم کرد و با ذوق چرخوندتم و منم با شادی خندیدم و وقتی گزاشتتم پایین با لبخند به هم خیره شدیم و کم کم فاصله ی صورتامون کم شد و من با عشق اولین ب*و*س*ه ی زندگیمو به خاطر سپردم که یهو با سرفه ی یه نفر زود از هم جدا شدیم و با دیدن رایان من با خجالت و سامیار خونسرد نگاش کردیم که دیدم شیدا و شراره و پارلا و امیر و سیاوش و کیان و کیانا هم هستن با دهن باز و خجالت بهشون نگاه می کردم که با دیدن دوربین تو دست شراره جیغم رفت هوا:
        - بی شعوراااا، تازه فیلمم گرفتید.
        شیدا با شیطنت گفت:
        - از اول اولش.
        کیانا هم ادامه داد:
        - از ابراز علاقه ی رمانتیک تا اثبات عملیش.
        - آخه چطور؟
        سیاوش: وقتی کیان اومد و گفت سامیار بردتت و امکان مرگت هست پاشدیم سپاه جمع کردیم و اومدیم که از داد سامیار سر تو شاهد بودیم تا الان.
        - پس چرا جلو نیومدید؟
        پارلا: گفتیم فعلا که خطری تهدیدت نمی کنه دخالت نکنیم.
        با چشمک شیطنت بار شیدا سرخ شدم و سرمو انداختم پایین که سامیار منو کشید تو بغلش و با عصبانیت دروغی رو به اونا گفت:
        - بسه دیگه کم خانم منو خجالت بدید.
        آروم به رایان نگاه کردم که دیدم با لبخند نگام می کنه و اومد جلو و سرمو بوسید و رو به سامیار گفت:
        - تو لیاقت خواهرمو داری هیچ وقت ناراحتش نکن وگرنه زندت نمی زارم.
        کل شب مسخره بازی کردیم و خندیدیم و یه جورایی منو سامیار نامزد شدیم و این تازه شروع ماجرای ما بود....
        نمی دونم کی اشکام بارید و دوباره تو محوطه ی شرکت بودم، زانوهام خم شد و نشستم رو زمین، اشک می ریختم و می لرزیدم که رعد و برق زد و بارون اول نم نم و بعد شدید شروع شد.
        سامیار:
        رفتم سوار ماشین شم که بارون گرفت چترو از ماشین برداشتم و رفتم کمی قدم بزنم که صدای گریه ی بلند یه دخترو شنیدم، با تعجب رفتم اون طرف که رکسانارو دیدم که رو زانوهاش نشسته بود و موهای خیسش دورش ریخته بود و پیراهنش کاملا خیس شده بود و چسبیده بود به تنش ولی اون بدون توجه فقط گریه می کرد و می لرزید که احتمالا از سرما بود خواستم برم جلو که از دور سامانو دیدم که بدو بدو خودشو رسوند به رکسانا و کتشو در آورد و انداخت رو شونه هاش و در گوشش حرف می زد و سعی می کرد آرومش کنه این بار سوم بود که اشک رکسانای مغرورمو می دیدم و سامان آرومش می کرد، هر اشک رکسانا خنجر می شد و تو روح و قلب من فرو می رفت پس پشتمو کردم بهشون و با قدمای بلند از اونجا رفتم.
        سامان:
        با ناراحتی رکسانارو که فقط زمزمه می کرد چرا ولم کرد و اشک می ریخت رو بغل کردم و بردم تو ماشین و یه زنگ به حامد زدم و گفتم که رکسانا حالش بد شده و معذرت خواهی کردم، رکسانا می لرزید و زیر لب اسم سامیارو می گفت دستشو که گرفتم با ترس تبشو نگاه کردم و زیرلب از خدا کمک خواستم و روندم اولین بیمارستان.
        تا صبح بالای سر رکسانا بودم، می گفتن حداقل یه شب باید بمونه تا حالتش ثابت بشه مریض شده بود و دکترا می گفتن چون بدنش ضعیفه حتی ممکنه با همین بیماری ساده از پا در بیاد.
        با زنگ دوباره ی حامد از اتاق رفتم بیرون و جواب دادم:
        - بله حامد جان؟
        - دکتر کجایی پس؟
        - بیمارستان.
        - کجااااا؟ حالت خوبه؟
        - آره بابا من خوبم شب بهت گفتم دیگه حال رکسانا بد شده.
        - از دیروز اونجایید؟
        - آره و معلومم نیست کی خوب بشه.
        - می دونم کار داری ها ولی باید یه سر بیای کارخونه، یه سری برگه هست که باید امضای تو هم پاش باشه.
        - باشه تا نیم ساعت میام.
        آخرین نگاهمو به خواهرم انداختم و از بیمارستان زدم بیرون ولی قبلش شمارمو دادم به پرستار خصوصی رکسانا تا اگه چیزی شد بهم خبر بده.


        سامیار:
        - بله حامد؟
        - داداش از رکسانا خبر داری؟
        - نه چطور؟
        - می دونی بیمارستانه؟
        - چییی؟ چرا‍؟
        - من چه بدونم؟ امروز زنگ زدم سامان بیاد قرارداد هارو امضا کنه که گفت بیمارستان بالای سر رکساناست، از دیروز اونجان.
        - مرسی که گفتی.
        قطع کردم و شماره ی محمد رو گرفتم:
        - چه عجب پسر خوبه تو کارت گیر من بودا.
        - شرمنده پسر والا سرم شلوغ بود، حالا چیا فهمیدی؟
        - چند روز پیش رفت پاریس.
        - می دونم دیشب دیدمش.
        - تو که پیششی واسه چی آمار می خوای؟
        - خب حالا دیگه..
        - دو روز قبل از رفتنش از خونه فرار کرد و رفت هتل و با کلی پول تونست بدون اینک اسمش تو سیستم بره اتاق بگیره و از همون موقع دوستاش و برادر و باباش افتادن دنبالش شدیدا، پروازش که پرید آدمای باباش رسیدن فرودگاه و حسابی کفری شدن، ظاهرا رفته پیش پسر عمش...
        - سامان.
        - آره خودشه، احتمالا تا یکی دو روز پیداش کنن.
        - اوکی مرسی.
        - خواهش.
        - بای.
        پس فرار کرده!!
        دختره ی کله شق برای بودن با سامان از دست باباش فرار کرده، حالم بد بود بدترم شد، بدون فکر روندم نزدیک ترین بیمارستان به شرکت که حدس می زدم اونجا باشن.
        حدسم درست بود و رکسانارو تو خواب پیدا کردم، با عشق به فرشته ای که تو خواب صد برابر معصوم تر دیده می شد نگاه کردم، سعی کردم تک تک اجزای صورتشو به خاطر بسپارم مژه های بلند و پیچ خوردش که می دونستم زیرش دوتا گوی زندگی پنهان شده، دماغ عروسکیش و لبای سرخ و پوست سفید و چهره ی مینیاطوریش رو از نظر گزروندم و با تکون خوردنش زود فاصله گرفتم و از بیمارستان زدم بیرون..
        سامان:
        چهار روز گزشته بود و نه تنها رکسانا بهتر نمی شد که بدترم می شد و دکترا می گفتن اگه همین طور پیش بره ممکنه بره کمای موقت، کلافه شده بودم و نمی دونستم چی کار کنم در آخر با شک و دودلی تو گوشیم کمی گشتم و آدرس خونه ی تازه ی سامیارو در آوردم و روندم اونجا...
        وقتی رسیدم در حالی که هنوزم دودل بودم از نگهبان برج خواستم به سامیار خبر بده و نشستم تو لابی، از دور دیدمش، وقتی رسید بهم اخماشو کشید تو هم و گفت:
        - چی کار داری؟ از کجا آدرسو آوردی؟
        - باید حرف بزنیم در مورد رکسانا.
        - من حرفی ندارم.
        خواست بره که زود گفتم:
        - ممکنه بعدا پشیمون بشی ها اون حالش بده و ممکنه از دست بره.
        بلافاصله با نگرانی برگشت طرفم:
        - از چی حرف می زنی؟
        - می شه بریم یه جا حرف بزنیم؟
        با دودلی گفت:
        - بریم کافی شاپ برج.
        سرمو تکون دادم و پشت سرش رفتم رو یه میز دونفره نشستیم و سفارش قهوه دادیم، منتظر نگام کرد که گفتم:
        - یه سئوال می پرسم توروخدا دروغ نگو.
        - بپرس.
        - هنوز دوسش داری؟
        پوزخند زد ولی چشماش غمگین شد:
        - چطور؟
        - بگو.
        کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:
        - حتی بیشتر از قبل.



        خیالم راحت شد و ناخودآگاه نفس راحتی کشیدم و گفتم:
        - پس چرا ولش کردی؟
        با حرص گفت:
        - به تو ربطی نداره.
        - پس برای اینکه اعتماد کنی اول من شروع می کنم فقط خواهشا تا آخر حرفام چیزی نگو با دیدن نگاه منتظرش گفتم:
        - وقتی چهار سالم بود زنداییم حامله شد، خوب یادم مونده که داییم مثل پروانه دور زندایی می چرخید و با یه نگاهش همه چیز براش آماده بود‌ ، زندایی ناراحت و افسرده بود ولی با همه ی وجود حواسش به بچه ی توی شکمش بود تا سالم به دنیا بیاد، دایی روز به روز که دردای زندایی شروع شد حالش بدتر می شد ، عصبی و کم طاقت شده بود تا روز به دنیا اومدن بچه رسید، همه ی فامیل و آشنا تو بیمارستان بودیم، منو و رایان یه گوشه وایستاده بودیم و منتظر به دنیا اومدن رکسانا بودیم که یهو چندتا پرستار و دکتر با عجله دویدن تو اتاق عمل و همه جا شلوغ شد، صدای گریه ی نوزاد اومد و همه شاد شدن که خبر بد رسید، زندایی طاقت نیاورده بود و مرده بود، دایی داغون شد و از همه بدتر اون رکسانارو مقصر مرگ زن زیباش می دونست، با دیدن رکسانا قلبم زدن یادش رفت، زیباترین نوزادی بود که کسی تو عمرش می تونه ببینه، صورت گرد و تپل سفید و گونه های برجسته ی صورتی و لبای کوچولوی سرخ و چشمای خمار آبی که می درخشید و موهای ابریشمی کم پشت روی سرش که تو نور می درخشید، وقتی می خندید دوتا چال گونه رو لپاش می افتاد که دنیای من و رایان بود، رکسانا شد خواهرم و من هر ثانیه اونجا بودم کم کم که بزرگ تر شدیم پرستارای رکسی رو فرستادیم رفت و سه تایی باهم بودیم، ما خواهر و برادر هم بودیم و کم کم اکیپمون بزرگ تر شد تا چهارسال پیش که من مجبور شدم از عشقم و خواهرم تو ایران بگزرم و برای پیشرفت برم آمریکا که بعد ها زد و دیپورت شدم از ایران، رکسانا هر شب به من پیام می داد، از اولین روزی که تورو دید گفت تا شب ابراز علاقت که فیلمشو فرستاد، بعدم از بیرون رفتناتون می گفت تا وقتی که یه شب خبری ازش نشد، به شیدا زنگ زدم که با زحمت و گریه تعریف کرد رکسانا خودکشی کرده و تو بیمارستان روانی بستریه، کسی نمی دونست چی شده فقط می گفت منو دوست نداشت، رایان افتاد دنبالت، دست به دامن من شد و منم آدرستو تو آمریکا در آوردم، با پسرا می خواستیم بیایم سراغت که رکسانا فهمید و هممونو قسم داد که نزدیکت نشیم تا زندگیتو کنی، رکسانا تو این سه سال مثل ربات بود تا اینکه خسته شد و اومد اینجا می خواستم خوبش کنم که تو رو دید و دوباره هوایی شد و منم مجبور شدم قول بدم اونو بهت نزدیک کنم ولی شب مهمونی با یادآوری خاطراتتون طاقتش تموم شد و حالش بد شد، رفته رفته هوشیاریش داره کم تر می شه و چون فقط اسم تورو می گه دکترا گفتن شاید دیدن تو براش خوب باشه، حالا تو بگو.
        سامیار:
        با بحت گفتم:
        - رکسانا خودکشی کرده؟ بستری شده؟
        - آره به خاطر تو حالا دلیلتو بگو.
        نفس عمیقی گرفتم و با بغض گفتم:
        -یک سال از دوستیم با رکسانا می گذشت و هردو عاشق ترین زوج شهر بودیم، قدم به قدم تهرانو متر کردیم و هر ثانیه با هم بودیم، همه چیز خوب بود، باورت می شه ما حتی اسم بچه هامونم انتخاب کرده بودیم؟ یه روز شب که از پیش رکسانا برگشتم خونه تلفونم زنگ زد، ناخودگاه غرق خاطرات شدم:
        - بله؟
        - آقا سامیار؟
        - خودم هستم شما؟
        - من بابای رکساناام.
        - جناب شمس شمایید؟ معذرت می خوام نشناختمتون، امری دارید؟
        - بدون اینکه رکسانا چیزی از زنگم بدونه فردا بیا شرکتم باید ببینمت.
        - چشم حتما چه ساعتی؟
        - نه صبح اونجا باش، آدرسم می فرستم برات.
        - چشم میام، خداحافظ.
        - خدافظ.
        اون شب با کلی فکر و خیال خوابیدم و فردا آماده شدم که برم پیش پدرزن عزیز که رکسانا زنگ زد:
        - جانم خانمم؟
        - عشقم کجایی؟
        - یه کاری دارم امروز فکر کنم تا ظهر حل بشه.
        - باشه پس ظهری بیا دنبالم بریم خرید که مهمونی یکی از دوستامه.
        - باشه عزیزم، کار دیگه ای نداری؟
        - نه خداحافظت.
        - بای گلم.
        جلوی شرکت بزرگ شمس ترمز کردم و از پله ها رفتم بالا و با کلی مصیبت من تو اتاق رئیس بودم، بابای رکسانا با دیدن من به طرز عجیبی زل زد به چشمام و خشکش زد یهو کم کم اخماش رفت تو هم و با سر جواب سلاممو داد و گفت:
        - پس پسری که جرعت کرده یه سال بیخ گوش من دخترمو ببره ددر دودور تویی.
        - جناب شمس باور کنید من رکسانارو خیلی دوست دارم و قصدم ازدواجه، خانواده ی من خارجن و قراره آخر این ماه بیان ایران. و انشاله اون موقع مزاحمتون می شیم.
        - من مخالف این ازدواجم دور دخترمو خط بکش.
        - آخه چرا به خدا من قصدم جدیه و عاشق دخترتونم همه چیزم دارم.
        - مهم نیست.
        ........



        دوروز فقط رفتم و اومدم و اول با خواهش و التماس و در آخر با تهدید خواستم نظر باباشو عوض کنم ولی نشد که نشد و من مجبور شدم...
        رکسانا:
        با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم حس می کردم که دوباره داره حالم بد می شه ولی با این حال بازم به روزی که ولم کرد فکر کردم....
        وقتی سامیار گفت می خواد منو ببینه با ذوق پریدم حموم تا آماده بشم یه شلوار لی پاره و یخی پوشیدم با مانتوی قرمز و کوتاه جلو بسته و یه شال سفیدم انداختم و موهامو که بافته بودم از پشت گزاشتم بیرون و کفشای اسپورت سفید و کیف ستش برداشتم و یه آرایش ملایم کردم ولی طبق معمول رژ قرمزمو محکم کشیدم رو لبم و سوییچ جنیسیس ام رو برداشتم و از نرده ها لیز خوردم پایین؛ وقتی رسیدم دیدمش که روی یکی از نیمکت ها نشسته بود ولی کلافه دیده می شد، سرشو تکیه داده بود به پشتش و چشماشو بسته بود و با پاهاش رو زمین ضرب گرفته بود، برعکس همیشه موهاش نامرتب و لباسش چروک بود و یه ته ریش چند روزه رو صورتش دیده می شد، نگران شدم ولی با لبخند رفتم جلو،:
        - سلام عشقم.
        - سلام.
        - حالت خوبه؟
        - بد نیست، حرفامو بگم بهترم می شم.
        از سردی صداش تنم لرزید ولی باز با انرژی گفتم:
        - بگو دیگه کنجکاو شدم.
        بالاخره چشماشو باز کرد و خیره شد تو چشمام چشمای خوش رنگش کدرتر از همیشه دیده می شد و یه غمی تو نی نی چشماش داد می زد اون دوتاگوی رنگی حرفای زیادی داشتن که نمی فهمیدم، نفس گرفت و تند تند گفت:
        - ببین رکسانا، من دیگه خسته شدم و وقتشه این بازی رو تموم کنم، تو خوشگل بودی و واسه همین خواستمت ولی خب کم کم ازت سیر شدم و حوصلمو سر بردی و دیگه نمی خوام ادامه بدم، بهتره فراموشم کنی.
        خشک شده بودم و به گوشای خودم شک داشتم به زور نالیدم:
        - سامیار شوخی مضخرفی بود...
        سامیار:
        به زحمت با لحن محکمی گفتم:
        - بس کن رکسانا خستم کردی من برای فردا بلیط دارم و برای همیشه از ایران می رم امیدوارم خوشبخت بشی.
        چشمای دریاییش آماده ی باریدن بود با صدای پر بغضی گفت:
        - سامیار تورو خدا تمومش کن من بدون تو نمی تونم.
        اشکاش که چکید خنجر شد تو روح و قلب من ولی باید به خاطر زندگی زندگیم تمومش می کردم پس با یه حرکت پاشدم و گفتم:
        - من هیچ وقت عاشقت نبودم و الانم دیگه عاصیم کردی به نفعته سعی نکنی برای زندگی آینده ی من دردسر درست کنی.
        اونم پاشد ولی جلوی پاهام افتاد رو زانوهاش و با هق هق گفت:
        - سامیار من عاشقتم اذیتم نکن تورو خدا بگو شوخی می کنی.
        اگه یه ثانیه هم می موندم وا می دادم پس با صدای بلندی که به خاطر فشار عصبی بود غریدم:
        - بابا نمی خوامت بفهم دیگه دست از سرم بردار. پشتمو کردم بهش و تازه اون موقع اشکای خودم چکید رو صورتم، تند تند ازش دور شدم فقط لحظه ی آخر که برگشتم دیدم دوتا خانم رفتن جلو و سعی دارن بلندش کنن و توجه همه به اونه از خودم بدم اومد که اون دختر مغرورو به این روز انداختم ولی چاره ای نداشتم، با صدای سامان از خاطرات اومدم بیرون‌ جعبه ی دستمالو گرفته بود طرفم سئوالی نگاش کردم که به چشمام اشاره کرد و تازه فهمیدم گریه کردم:
        - حالا فهمیدی چرا مجبور شدم از قلب و نفسم دور شم؟

  
        - من واقعا متاسفم پسر تو تنها کسی هستی که لایق رکسانائه و می تونه خوشبختش کنه من هر کاری می کنم بهم برسید الانم پاشو بریم بیمارستان که بعدش من با رایان مشورت کنم و یه راهی واسه دایی پیدا کنیم، چون دیر یا زود پیداتون می کنه.
        با نفرت گفتم:
        - می دونم هر کاری از اون مرد بر می آد، تعجب می کنم تا حالا پیداتون نکرده.
        - چون تو فرانسه اصلا کسی با هویت من وجود نداره که پیدام کنه.
        - ها؟
        - اینارو نمی شه بگم چون محرمانه است همین قدر بگم که من برای دولت کار می کنم و کارم اون قدر مهم هست که مخفیم کنن و امنیت منو تامین کنن، به اوناش فکر نکن وقتشه که بری پیش رکسانا.
        سریع از جا پریدم که باعث خنده ی سامان شد:
        - بریم؟
        - بریم.
        تو راه گوشی سامان زنگ زد:
        - بله؟
        - ..............
        - چی؟
        -.............
        -یا خدا الان میام تو راهم.
        - ........
        - باشه باشه خدافظ.
        چون فرانسوی حرف زده بود با کنجکاوی گفتم:
        - کی بود؟
        - از بیمارستان بود.
        - چی گفتن؟
        - رکسانا دوباره دچار حمله ی عصبی شده.
        - وای خدا الان چی می شه؟
        - هیچی دکترا بهش آرامبخش زدن و تحت مراقبته فقط وقتی بیدار شد باید آرومش کنی.
        رکسانا:
        چشمامو که باز کردم با دیدن چهره ی دلنشین سامیار شک کردم که مثل همیشه خواب و توهمه یا بیدارم؟!
        - سامیار؟
        - جانم عشقم؟
        - تو واقعا اینجایی؟ برگشتی؟
        اشکای مزاحمم دیدمو تار کرده بود و آزارم می داد ولی اونم صداش لرزون بود:
        - آره گلم.
        سامیار مغرور که گریه نمی کنه حتما توهمه.
        سامیار:
        با دیدن بدن ظریف و لاغرش زیر دستگاه و سرم طاقتم تموم شد و اشکام راهشونو پیدا کردن، پرستارای رکسانا همه با چشمای اشکی نگامون می کردن رکسانا دوباره با صدای ضعیفی گفت:
        - چرا ولم کردی؟
        - تو آروم باش عزیزم تا خوب بشی همه چیزو بهت می گم.
        - الان بگو.
        - استراحت کن می گم.
        - تنهام می زاری بازم؟
        - دیگه همیشه پیشتم.
        خودمم به حرفم شک داشتم ولی رکسانا خیالش راحت شد و تسلیم آرامبخشا شد و خوابید.
        آروزم صورت سفیدشو ناز کردم که سامان اومد تو اتاق:
        - خوب پیش رفت؟
        - تقریبا، از من دلیل می خواد.
        - کمی که بهتر شد راستشو می گیم.
        - اگه باباش پیداش کنه...
        - دایی با من الانم داشتم با رایان حرف می زدم تا اسمتو شنید قاطی کرد به زور آرومش کردم تا کلا گوش کنه.
        - حق داره.
        - نه نداره ما خودمون مقصر بودیم که هیچ وقت رو خواهرمون غیرت نداشتیم که نزاریم باهات دوست بشه.
        - انتظار داشتم بعد از جداییمون بیاد سراغم.
        -نه تنها رایان بلکه هممون به خونت تشنه بودیم و من آدرستو گیر آورده بودم و قرار بود بیایم سراغت که رکسانا فهمیدو خواهش کرد کاریت نداشته باشیم وگرنه الان زنده نبودی.
        - من لیاقت عشقشو ندارم اون یه فرشته است، شاید نباید ولش می کردم شاید می شد باباشو راضی کرد.
        - تو هم مجبور بودی دیگه الان فایده ای نداره دنبال مقصر بگردیم.
        - به نظرت منو می بخشه؟
        - خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کنی.
        - خسته شدی تو برو خونت من پیششم.
        - باشه راستش باید برم به کارام برسم؛ پس خواهرمو سپردم دست توها داماد فراری!
        - خیالت تخت.
        تو همین چند ساعت دیگه نه تنها حس بدی به سامان نداشتم بلکه با داداش عشقم احساس نزدیکی هم می کردم.

   
        فرد مجهول:
        با عصبانیت از خبری که شنیدم گوشیرو کوبیدم تو دیوار و عصبی ناخنامو جویدم باید حالشونو بگیرم تند تند به رابطم ایمیل زدم:
        - جک؟
        - جان؟
        - شماره ی یکیرو برام پیدا کن.
        - کی رو جیگر؟
        - آرمان شمس!!
        - می شناسم صب کن....
        - چی شد.
        - بیا .......
        - حله مرسی.
        - خواهش هزینه اش؟
        - دندون گرد، می ریزم به حسابت.
        - حله عسل مرسی.
        لپ تاپ رو بستم و با گوشی دومم شماررو گرفتم:
        - بله؟
        - آقای آرمان شمس؟
        - خودمم شما؟
        - یه دوست خیر خواه، یه خبر از دخترتون دارم.
        - تو کی هستی؟ چی از رکسانا می دونی؟
        - مثلا جاشو می دونم و می دونم که کیا پیششن.
        - یعنی چی؟ از کجا اینارو می دونی؟ کی هستی؟
        تلفونو قطع کردم و آدرس بیمارستانو فرستادم و نوشتم برو از سامیار جدا کن دخترتو تا دوروز وقت داری!!
        تأیید ارسال که اومد گوشیرو با سیمکارتش شکستم و با خیال راحت زمزمه کردم:
        دیگی که برای من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه پسر خوشگله به من می گن ریما!!!
        رکسانا:
        دو روزی از باهم بودن دوبارمون می گذشت و دیروز رایان و بچه ها اومدن اینجا الانم همه دورهم تو اتاق من جمع شدیم و به اداهای سیاوش می خندیم، سامیار دستمو گرفته بود و هر چند لحظه با عشق نگاهم می کرد، سامان و شیدا هم با لبخند تو بغل هم بودن و شراره سرشو گزاشته بود رو شونه ی رایان و ریسه می رفت، تو این بین نگاه حامدم قفل پارلا بود و پارلا حی سرخ و سفید می شد، امیرم با خنده کنار نامزدش که کسی نبود جز کیانا نشسته بود، رو تخت جابجا شدم و از ته دل لبخند زدم به جمعمون به عاشقایی که بهم رسیدن و به سیاوش دیوونه که هنوزم باب دلش پیدا نشده بود و با کیان وسط اتاق معرکه گرفته بودن،نگاهم چرخید رو سامیار و خودمو انداختم تو بغلش کمی بالش پشتمو صاف کرد تا راحت تر باشم و بغلم کرد که همون موقع در با شدت باز شد با فکر اینکه بازم پرستارا اومدن اخطار بدن با لبخند برگشتم طرف در که خشکم زد!!
        نگاه اخمالود بابا دور تا دور اتاق چرخید و رو من و سامیار ثابت موند:
        - خوش می گذره؟ می بینم که جمعتون جمعه



        رو به رایان با اشاره به شراره گفت:
        - به تو هم که بد نمی گذره نیازی هم نبود به باباتون بگی خواهر فراریتو پیدا کردی!
        برگشت طرف سامان و شیدا:
        - همه بهم رسیدید می بینم، از تو انتظار نداشتم دایی، حالا دیگه دخترمو از من قایم می کنی؟
        همه خشک شده بودن که سامیار به حرف اومد:
        - واقعا انتظار داشتید رکسانارو تحویل پدری بدن که قصد جون دخترشو داره؟ پدری که اونو سه سال از عشقش دور کرده و به این روز انداختتش؟
        یه لحظه حس کردم برق اشکو تو چشمای بابا دیدم ولی خیلی زود به عقل ناقصم نهیب زدم،دوباره بابا گفت:
        - همتون برید بیرون می خوام با رکسانا حرف بزنم.
        وقتی دید کسی حرکت نکرد دوباره با صدای بلند تری تکرار کرد که همه تازه انگار از شک در اومدن و اخم کردن و برعکس حرف بابا دور تختم حلقه زدن:
        رایان: بابا بهتره بری نمی زارم دیگه از طرف تو آسیبی به عشقشون برسه.
        سامان: دایی بزار رکسانا هم خوشبخت بشه اونا عاشق همن.
        بابا: چشمم روشن حالا دیگه تو روی من وایمیستید؟
        امیر: رکسانا خواهر ماست و ما خانوادش دیگه یه لحظه هم تنهاش نمی زاریم.
        سیاوش: دور رکسی رو خط بکش جناب شمس.
        بابا: واقعا شما می خواید جلوی من وایستید؟ آرمان شمس؟
        کیان: ما قدرت و نفوذ شمارو نداریم ولی تا تهش با همیم.
        حامد : دلیل شما هرچی هم که بوده من تو این سالا عشق سامیار به رکسانارو دیدم و نمی زارم دوباره جداشن.
        از محبت بچه ها دوبار بغض کردم و با عشق نگاشون می کردم و حتی قدرت دفاع از خودمو نداشتم.
        شیدا و شراره: لطفا برید بیرون.
        پارلا: با تمام احترامی که براتون قائلم می گم بهتره راحتشون بزارید.
        بابا: یعنی من نمی تونم دو کلمه خصوصی با دخترم حرف بزنم؟
        رایان: نه حق نداری به همون دلیلی که جداشون کردی و خواهرم جلوی چشمم آب شد و ندیدی.
        بابا: رکسانا به اینا بگو برن بیرون باید باهات حرف بزنم در مورد مادرت.
        با اشک و تعجب نگاش کردم و روبه بقیه که مثل من تعجب کرده بودن نگاه کردم و به سامیار گفتم:
        - تنهامون بزارید.
        سامیار: دیوونه شدی؟ اگه بلایی سرت آورد؟
        - اون بابامه سامیار.
        رایان: رکسانا!!
        کیانا: بچه ها به نظرم اونا حق دارن باهم سنگاشونو وا بکنن.
        با نگاه به من بچه ها دوبه شک تنهامون گزاشتن ، به زور رو‌ تخت جابجا شدم که تو یه لحظه تمام بدنم گرم شد، با چشمای گرد شده تو بغل بابا خشک شده بودم که گفت:
        - رکسانا بابا منو می بخشی؟



        من که صدایی ازم درنمی اومد بابا دوباره شروع کرد:
        - بیست و دو سالم بود و با بهترین دوست بچگیم سعید تو رشته ی عمران درس می خوندم که یهو توجهم به یه دختر ترم اولی جلب شد یه دختر با چهره ی اروپایی چشمای دریایی و موهای طلایی و پوست سفید زیادی زیبا بود و از خانواده ی اصیلی هم بود خانوادش روسی بود ولی پدربزرگ مادریش که ایرانی بود ویکتوریارو بزرگ کرده بود و مراقبش بود، سعی کردم نزدیکش بشم ولی به طرز عجیب و مسخره ای اون جذب سعید شده بود و سعیدم اونو می خواست، کم کم چشم باز کردم دیدم با هم دوست شدن، عشقم و بهترین دوستم، سعید تو قیافه خیلی سرتر از من بود مخصوصا چشماش که خاص ترین عضو صورتش بود، چشمای آبی که تو تر که می رفت خاکستری می شد و رگه های سبز داشت .
        با این حرف بابا نفسم گرفت یعنی سعید بابای سامیار بود؟ مگه ویکتوریا اسم مامان من نیست؟ اینجا چه خبره؟!
        - به سعید حسادت می کردم و قسم خوردم ویکتوریا اولین چیزی بشه که من داشته باشم و سعید نه!!
        با پول و انواع حیله ها کاری کردم که کارخونه ی پدری ویکتوریا ورشکست بشه و قبل از اینکه ویکتوریا به سعید خبر بده گوشیشو انداختم تو آب سوخت و خودشو واسه اندازه گیری یه زمین واسه پروژمون فرستادم شمال و به پدربزرگ ویکتوریا نزدیک شدم و پیشنهاد دادم پولو بدم در ازاش دامادش بشم، و خیلی زودتر از تصورم زیباترین دختر تهران با اشک و اجبار همسرم شد، رایان به دنیا اومد ولی ویکتوریا هنوزم از من متنفر بود مثل یه ربات بود و سرد، سعید بعد از شنیدن خبر ازدواج ما از ایران رفت ولی بعدها خبر موفقیت هاش بهم می رسید ما هر دو برای فرار از احساساتمون خودمونو تو کار و پول غرق کردیم.
        ویکتوریا یه خبر از سعید تو اینترنت دید و دوباره هوایی شد و ساز طلاق زد و من برای نگه داشتنش هر کاری کردم و یکیش باردار شدن دوبارش بود، اون با شما مهربون بود و از من متنفر با رایان بازی می کرد و حواسش بود بلایی سرت نیاد ولی به من نگاهم نمی کرد تا اینکه زد و سر زایمان تو ویکتوریام برای همیشه رفت ، من می خواستم تو با به دنیا اومدنت نگهش داری ولی تو باعث مرگش شده بودی من اون موقع اشتباهات خودمو انداختم گردن یه نوزاد چند روزه و از همه جا بی خبر نمی تونستم ببینمت چون کپی مادرت و حتی زیباتر بودی با دیدنت زجر می کشیدم و از طرفی همین شباهت باعث می شد عاشقت باشم تو ویکتوریای دوم من بودی تا روزی که فهمیدم دوست پسر داری، می گفتن خیلی همو می خواید پس اون پسرو صدا کردم شرکت تا ببینم می شه عروسکمو بدم بهش؟!
        با دیدن چشمای سامیار اولین چیزی که جلوی چشمام جون گرفت عشق سعید و ویکتوریا بود و مدام تو ذهنم می چرخید سعید ویکتوریامو گرفت و پسرش یادگار ویکتوریارو.
        - مسخره است.
        - من زخم خورده بودم تو ویکتوری دومم بودی و من ابدا حاضر نبودم تورو به پسر سعید بدم و چشممو رو همه چیز بستم و اون شرط احمقانرو گزاشتم من دلم نمی اومد خار تو پات بره ولی اون باور کرد قراره بکشمت همشم به خاطر اینکه من به خاطر عذاب وجدانم از تو دوری می کردم و همه فکر می کردن از نفرته، وقتی سامیار عقب کشید و رفت خیالم راحت شد ولی با خودکشی تو دنیا رو سرم خراب شد، من داشتم دومین ویکتوریام رو به خاطر ریاحی ها از دست می دادم.
        کلی راز و نیاز کردم تا برگشتی ولی دیگه رکسانای قبل نبودی، دخترم شاید هیچ وقت باور نکنی ولی من از اخلاق و شیطنت هات خبر داشتم و گاهی ساعت ها به جوابات به استادات یا شیطونی هات می خندیدم ،حتی فکر کردم که سامیارو برگردونم ولی دلم راضی نشد تا اینکه قبول کردم بری پیش سامان بلکه خوب شی که شدی هم وقتی برگشتی مثل قبل بودی ولی یهو فرار کردی و همه چیزو خراب کردی دوباره ویکتوریا رو از دست دادم، در به در دنبالت بودم ولی ردی از سامان تو پاریس نبود تا اینکه یه دختره که فکر کنم از خاطرخواهای سامیار بوده آدرستو داد، من اشتباهاتمو فهمیدم رکسانام بابایی منو می بخشی؟ می زاری برات پدری کنم؟
        اشکام بی وقفه می بارید برای خودم برای سامیار، مامانم، سعید و حتی بابام گ*ن*ا*ه هممون تنها یه چیز بود عاشق شده بودیم!!!
        خودمو انداختم تو بغل بابا و های های گریه کردم بابا هم در حالی که موهامو نوازش می کرد اشک می ریخت.
        با صدای بلند گریه ی من بچه ها تو حالت آماده باش ریختن تو اتاق که خشکشون زد و ناخودآگاه زدم زیر خنده....



        اون روز بابا یه بارم خصوصی با سامیار و رایان و سامان حرف زد ، سامیار دلگیر بود ولی به حرمت من چیزی نگفت، زیاد طول نکشید که یخ بچه ها آب شد و صدای خنده ی سیزده نفرمون بلند شد.
        پسرا و مردا حتی سامان رفتن خونه ی سامیار و دخیا خونه ی من قرار شد مامان سامیار بیاد فرانسه و بعد از اینکه بابا همه چیزو بهش گفت بیفتیم دنبال کارای عروسی.
        هیچ وقت اون روزو یادم نمی ره مامان سامیار هم کلی اشک ریخت چون ظاهرا هیچ وقت اون طور که باید از سعید عشق ندیده بود و حالا دلیلشو می فهمید ولی در کل خیلی هم از من خوشش اومد ومخالفتی با عروسیمون نداشت به من دخترم می گفت و من بهش مامان ثریا می گفتم.
        تصمیم بامزمون این بود که هر چهارتا زوج یه جا ازدواج کنیم که زد و حامد پارلارو خر کرد و شدیم پنج تا عروس.
        هردوتا خونه هیجان داشتن خونه ی عروسا که خونه ی من باشه همه مشغول برنامه ریزی و تهیه ی لیست بودیم و کارا که تقسیم شده بود و کارایی که به عهده ی خودمون بود از جمله لباس عروسا رو هماهنگ می کردیم.
        دو هفته بکوپ کار کردیم تا کارای اصلی تموم شد، یه برج نه طبقرو کلا خریده بودیم و پنج طبقش ماله تازه زوجا بود و چهارتای دیگه مال سیاوش و کیان و مامان ثریا و بابا بود!!
        پنج تایی باهم جهاز خریدیم و خونرو چیدیم و خونه ی هر پنج تامون شکل هم بود و تنها تفاوت رنگ خونه ها بود،پسرا هم ماشینو حل کردن، همشون به جز سامیار بنز خریدن، یه شکل و یه مدل ولی سامیار به خاطر علاقه ی من و خاص شدنمون و بهتر شدن فیلم عروسی یه بوگاتی سیاه خرید!
        رفتم طبقه ی آخر و زل زدم به خونه ی خوشگلم خونه ی ششصد متری شیش خوابه ام با ترکیب رنگ سفید و طلایی، اتاق خواب چهل متریمون وسطش یه تخت دونفره ی سلطنتی سفید و طلایی بود و یه دیوار کلا عکسای ما بود از دانشجوییمون تا الانمون و وسطش خالی بود تا عکس عروسیمونو بزنیم، دو دیوارم کمد بود یکیش طلایی بود مال سامی و یکیش سفید بود مال من، میز آرایش منم یه طرف بود تقریبا وسط اتاقم یه دست مبل راحتی سفید بود و بالای دیوار جلوی تختمون تلویزیون بود!
        یه اتاق اتاق کار سامیار شد و یکیش اتاق مطالعه. و کتابخونه و دوتاش مهمون، یکی هم خالی موند واسه نی نی!؟!
        خونه ی شراره و رایان سفید و نقره ای بود و شیدااینا سفید و قرمز و پارلا هم سفید و نارنجی جیغ انتخاب کرد و کیانا ترکیب سفیدو با فسفری پسندید، برای شب عروسی چون فیلمبردای تا لحظه ی ورود ما به اتاق بود قرار بود از جلوی در خونه تا اتاق فرش گلبرگ رز باشه و دو طرف راهش شعمای شکل قلب سفید روشن.
        لباس عروسامون هم شکل هم بود؛ از بالا تنگ و دکلته بود و کلا مرواریدای ریز سفید و طلایی کار شده بود و پشتش شکل یه قلب باز بود و از بغل با بند بسته می شد و رو کمرش با حریر یه پاپیون گنده سمت چپش بود و دامن پرنسسی اش از جلو تا بالای زانو بود و از پشت یه متر دنباله داشت.
        بیشترین هزینه واسه مهمونا شد واسه همشون تو دوتا پرواز یه جا بلیط گرفته بودیم و تو دعوتنامه هاشون می فرستادیم و تو هتلم واسشون جا رزرو شده بود.
        سامیار:
        با خستگی یه گوشه کنار رایان و سامان وا رفتم یه تالار خیلی بزرگ جنگلی که پشتش باغ و دریاچه ی مصنوعی داشت رزرو کرده بودیم و کت و شلوار های یکدست سفید با کراوات های طلایی خریده بودیم، ماشینارم داده بودیم تزئین و گل عروسارو سفارش داده بودیم ، آتلیه هم آماده بود و شیش تا عکاس و فیلمبردار درخواست کرده بودیم!
        سخت ترینش کارمهمونا بود در کل من تو چندتا کارخونه سهاممو فروختم و حامد خونش تو آمریکارو فروخت و امیر از خانوادش کمک مالی خواست و ماشینامونم که هیچ ولی ارزششو داشت تا اون شب واسه دخترا خاطره انگیز ترین روز عمرشون و بزرگ ترین عروسی پاریس بشه!!!
        فردا هم قرار بود بریم دنبال دخترا خرید حلقه!

  

        رکسانا:
        حلقه ها هم انتخاب شدن، طلای سفید با الماسای ریز که توشون اسم صاحباش حک شده بود گرون بود ولی درخشان و شیک!
        همه دور هم دایره زده بودیم رو چمنا و در مورد محلی که قرار بود بریم ماه عسل بحث می کردیم پسرا از خرج اضافه فراری بودن ولی ما....؟!
        شراره: رم.
        شیدا:نه، روسیه.
        پارلا: ولی منم می گم بریم چین و ژاپن.
        کیانا: نظرتون در مورد جاهای زیارتی مثل مکه چیه؟
        امیر: ترکیه یا خود ایرانم می شه رفتا.
        پسرا: فکر خوبیه.
        دخترا: خسیسا، قبول نیست.
        سامیار: این طوری که نمی شه به توافق رسید.
        سیاوش با خنده گفت: دور دنیا بریم؟
        بشکنی زدم و گفتم: خودشه.
        بچه ها: چی؟
        هرکس یه جارو بگه و در آخر پنج جا بریم.
        سامیار: رکسانا عزیزم من مشکلی ندارم ولی همه که نمی تونن فقط واسه یه سفر انقدر خرج بزارن.
        .
        .
        .
        .
        .
        یک ماه بعد:
        با خنده از اتاق مخصوص عروس اومدم بیرون، بچه ها کلی به خاطر زیباییم فحش کشم کردن آرایشم آبی و نقره ای بود و موهام شینیون شده بود و تاج و تور زده بودن و تو این لباسو و کفشای پاشنه بلند درست مثل عروسک بودم ، نه تنها من بقیه هم فوق العاده بودن شاگرد آرایشگر بدو بدو اومد و گفت دومادا اومدن.
        بهم نگاه کردیم و خندیدیم و سرپا وایستادیم جلوی در پنج تا فیلم بردار زن که از اول با ما بودن و از آرایشگاهم فیلم گرفته بودن واکنشای مارو ثبت می کردن و پسرا اومدن تو نگاهم قفل فیروزه ی چشمای سامیار شد که می درخشید و چهره ی غربی و زیباش تو اون کت و شلوار سیاه محشر بود بقیه ی پسرا کت و شلوارشون سفید بود، هر کدوم به طرف عروس خودشون اومدن، راستی ماه عسل پنج جا می ریم:)
        دانای کل:
        سامیار نمی توانست چشم از پری روبرویش بردارد با احساس زمزمه کرد عاشقتم و رکسانا سرخ شد و خندید، شیدا و سامان با لبخند بهم خیره بودن، سامان لب زد: دیوونتم شیدا، شیدام کردی دختر.
        همزمان شراره از حرف رایان سرخ شد و اعتراض کرد: راااایاااان!
        پارلا و حامد اندازه ی بقیه سابقه ی عشق نداشتن ولی بازم با عشق و خنده سر به سر هم می زاشتن، کیانا و امیر سر اینکه کی زیباتره بحث می کردن و فیلمبردار ها با خنده صحنه هایی دیده نشده رو ثبت می کردن.
        دست تو دست هم به ترتیب بیرون رفتن چهار تا بنز سفید تزئین شده جلوی در بود و یه بوگاتی سیاه با گل ها و شکوفه های سفید وسط اونا می درخشید، دخترا می خندیدن و پسرا سعی می کردن دنباله ی اونارو تو ماشین جا کنن و غر می زدن ، وقتی به تالار مورد نظر رسیدن پدر و مادر ها در کنار هم به استقبال دردانه هایشان ایستاده بودند، البته صمیمیت و احترام ثریا خانم و جناب شمس هم از دید هیچکس دور نماند.
        رکسانا:
        با تمام عشقم خیره به سامیار بودم باهم دیگه و کنار هم نشستیم و حتی یه لحظه از هم غافل نمی شدیم اکثر مهمونا با حسرت مارو نگاه می کردن و من از ته دل می خواستم عشقم تا ابد پیشم باشه.......
        سامان:
        هر خنده ی شیدا دوباره زندم می کرد و با محبت خیره بودم بهش بالاخره بعد از سال ها انتظار مال من شد.
        شراره:
        چهارچشمی مواظب شوهر چشم قشنگم بودم تا دختری نزدیکش نشه و اونم به حسادتم می خندید و با عشق بهم خیره می شد خیلی خوش حال بودم که آخر قصه ی هممون انقدر شیرین شد.
        پارلا:
        برام جالب بود که انقدر زود رابطم با حامد جدی شد ولی هیچ شکی به محبتی که تو دلمون لونه کرده بود نداشتم، آخرش پایان شب سیاه ما سپید بود!
        امیر:
        هنوز مشغول کل کل با من بود که به ناغافل خم شدم و با ب*و*س*ه ای ساکتش کردم همه کل کشیدن و کیانا سرخ شد خندیدم و خدارو واسه داشتنش شکر کردم.
        در سکوت دست تو دست هم به آهنگی که پخش می شد گوش دادیم:
        آهنگ تو راه عشقیم، بیست و پنج باند
        ♫♫♫

        آسمون چه آبی
        حالمون چه عالی
        یه برکه و چند تا جوجه ی مرغابی
        ب*و*س میخوای از من
        آره میشه حتما
        خوب نگاه کن تو آسمونم ابرا شکل قلبن
        تو دریای آروم
        خیس میشه پامون
        ماهیای کوچولو که دوس میشن بامون
        چایی روی آتیش
        عشق و حالم قاطیش
        با یه خرگوش شیطون که هی میگیره بازیش


        ♫♫♫

        آسمونا غرق ابره
        درختا سبزه برگش
        تو بغلت گرمه گرمه
        حتی اگه بیرون برفه سرده
        همین که هستی شُکر
        بقیش هرچی شد
        مدیون سرنوشتم
        بخاطر اونه هستی تو
        خنده های از ته دلت
        میبرمون هر دفه بهشت
        میشینیم رو موج دریا
        میبرتمون به اوج ِ ابرا
        قول دادیم روز اول
        دوتایی توی خلوت
        پشت هم مثل کوه باشیم
        عینهو کوه الوند

        توی راه عشقیم یهو زیر چشمی
        میای جلو و میدی یه ب*و*س*ه مرغ عشقی
        چایی روی آتیش عشق و حالم قاطیش
        با یه خرگوش شیطون که هی میگیره بازیش..

        نیست دیگه دلتنگی حتی طوطی های رنگی
        حالشون خوبه چون نیستن نه قفس نه سنگی
        حرفای خوبو بوی نمه چوبو
        میاد صدای ب*و*س*ه درخت دارکوبو

        تو بغلت جای منه بله
        رو لبت جای لب منه
        کیف میکنم هستی تو
        دوست دارم مستیشو
        مهربون تر از تو نیست
        بینمون توقع نیست
        واسه هم عادی نمیشیم
        قهر نمیکنیم آشتی ببینیم
        خونمون رنگ ِ عشقه
        سقفش قلبه جنسش
        دیواراشو باهم چیدیمو
        حالا دیگه گرمه عشقش

        ♫♫♫

        توی راه عشقیم یهو زیر چشمی
        میای جلو و میدی یه ب*و*س*ه مرغ عشقی
        چایی روی آتیش عشق و حالم قاطیش
        با یه خرگوش شیطون که هی میگیره بازیش..

        سیاوش:
        بالاخره این کلاغای عاشق ما هم بهم رسیدن برید سر زندگیتون بلکه منم برم یکیرو پیدا کنم از تنهایی در بیام، برید دیگه، عجبا؛ کیان بیا این خواننده های سمجو شوت کن بیرون، هوی کیان.
        - چرا داد می زنید شما؟
        برگشتم طرف دختر چشم سبزی خوشگلی که تو یه نگاه شناختم ریمائه و با لبخند گفتم:
        - سلام من سیاوشم.
        خندید: می دونم، داستانو تموم کن بریم به داداشم تبریک بگم.
        - بریم.
        تموم شد خوش اومدید« توضیح: ریما بعد از یه تصادف شدید پشیمون شد و یه آدم دیگه شد و احساسایی هم به سیاوش خل ما داره»!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,833
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,714
  • بازدید ماه : 44,161
  • بازدید سال : 317,597
  • بازدید کلی : 11,814,737