close
مجتمع فنی تهران
رمان سورنا قسمت اول
loading...

رمان فا

  نام اثر:سورنا    نویسنده:samira behdad    ژانر رمان:عاشقانه    خلاصه:    و مردی متولد شد به نام سورنا...    مردی از جنس تلاش ...    مردی در پوسته ای سخت و نفوذ ناپذیر !    مردی که برای به دست اوردن دل دخترک از هیچ تلاشی فروگزار نکرد...   …

رمان سورنا قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 394 سه شنبه 18 آبان 1395 : 23:48 نظرات ()

  نام اثر:سورنا
    نویسنده:samira behdad
    ژانر رمان:عاشقانه
    خلاصه:

    و مردی متولد شد به نام سورنا...
    مردی از جنس تلاش ...
    مردی در پوسته ای سخت و نفوذ ناپذیر !
    مردی که برای به دست اوردن دل دخترک از هیچ تلاشی فروگزار نکرد...
    دختری از جنس غرور
    دختری که هیچ وقت نفهمید چه نقش مهمی توی زندگیه این مرد داره!
    هویت مرد تا مدت ها برای اترینا مجهول میمونه تا اینکه ....

    مقدمه



    درکودکی ام ،

    شنیده بودم ، قلب هر کس

    به اندازه مشت گره کرده اش است . . . !


    مشت می کنم

    و خیره می شوم به انگشت های گره خورده ام . . .

    دستم را می چرخانم و دور تا دورش را نگاه می کنم . . .

    چقدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم !!!


    در عجبم از این کوچکِ نحیف ! که چه به روزم آورده !

    وقتی که تنگ می شود . . .

    میخواهم زمین و زمان را به هم بدوزم . . .

    وقتی می شکند چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند . . .

    وقتی که میخواهد و نمی تواند . . . !

    موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم . . . !

    #احمد_شاملو.................. 

به نام خدا

    چند وقته این حس لعنتی گریبان گیرم
    شده ....
    انگار که توی بزرگترین چرخ و فلک جهان نشستم ... دنیا دور سرم می چرخه...
    برای یک لحظه تعادلم رو از دست دادم؛
    پاشنه ی کفشم روی زمین خوابید و...
    سرم به شدت به شانه هایی پهن و صد البته سفت و عضلانی برخورد کرد...
    از این فاصله ی کم بوی عطرش فوق العاده و مدهوش کننده بود...
    خواستم نفس عمیق بکشم که به خودم اومدم و ازش فاصله گرفتم
    دستی به سرم کشیدم................


    موهامو که در اثر شدت ضربه توی صورتم ریخته بود رو مرتب کردم .
    سرم پایین بود... چشمم روی یک جفت کفش مردانه که درست مقابلم قرار داشت ثابت موند...
    نگاهم رو از کفش های براق مشکیش برداشتم.
    مردمک چشم هامو بالاتر کشیدم...
    شلوار پارچه ای ...
    بالاتر...
    کت چرم و براق...
    بالاتر...
    لب و بینی متناسب...
    بالاتر...
    نگاهم در چشم های عسلیش ثابت موند..
    از کی این مرد به من زل زده بود؟؟؟
    برقی توی نگاهش مشهود بود که نمیتونستم معنیش کنم شاید از تعجب بود
    و شاید...
    قصد رفتن نداشت شاید هم انتظار معذرت خواهی داشت! تحمل این وضع برام سخت شده بود
    نگاه خیره ش حس کلافگی رو به تمام وجودم تزریق میکرد...
    زبونم رو روی دندان های اسیابم کشیدم ؛ چشمامو گرد کردم و خوی سرکشم رو فعال کردم!
    -اهای مرتیکه جمع کن اون چش و چالتو مگه خودت خواهر مادر نداری؟
    به وضوح متوجه جا خوردنش شدم به طرفم یورش اورد ؛ بازوهامو گرفت و چسبوندم به دیوار! کمرم درد گرفت و چهره ام از درد درهم شد.
    نگاهم به خط عمودی بین دو ابروش بود...
    اخم غلیظی روی پیشانیش نقش بسته بود!
    بهت زده توی چشم هاش نگاه کردم
    اما طولی نکشید که نگاهم رو پایین تر کشیدم چشمم به رگ گردنش افتاد که متورم شده بود و هر لحظه امکان داشت گردنش رو بشکافه و از اون بیرون بزنه!
    تند تند نفس میکشید و نفس های داغ و عصبیش به صورتم میخورد. از بین دندان های قفل شده ش غرید
    -تو چی گفتی؟اصلا میدونی با کی طرفی؟به چه جراتی یه چنین مزخرفاتی سرهم کردی؟
    همینطور که تلاش میکردم خودمو از چنگالش نجات بدم گفتم
    -هر کی میخوای باش ولم کن جلوی مردم زشته
    پوزخند زد-هه مردم؟
    نگاهی به اطراف انداخت و دوباره به چشم هام خیره شد -تا معذرت خواهی نکنی نمیذارم بری
    فشار دست هاش که بی رحمانه خفه کردن منو نشانه گرفته بودند اجازه ی نفس کشیدن رو ازم گرفته بودن...
    با صدایی که به زحمت از حنجره م خارج شد گفتم
    -ول کن دارم خفه میشم عوضی
    قسم میخورم از انقباض فکش دندان هاش ترک برداشتند!
    فشار دستش رو بیشتر کرد...
    -به من میگی عوضی؟؟؟ حالا نشونت میدم عوضی بودن یعنی چی!
    دست و پا میزدم و فحش میدادم...
    عجیب بود که هیچ کس برای کمک نمی اومد..
    مگر "نامردتر" از این مرد ها هم بود که شاهد اذیت و ازار من بودند و دم نمیزدند؟!
    چشمامو ریز کردم و از فکری که ذهنم رسید لبخند حرص دراری زدم ...دندان های تیزم رو توی ساعد دستش فرو کردم و با تمام قدرت فشار دادم
    فریاد زد و صورتش از درد جمع شد از فرصت استفاده کردم و....
    فرار کردم
    در این بین با چند نفر هم برخورد کردم که برام مهم نبود!
    فقط برام مهم بود از دست اون مرتیکه فرار کنم!
    به نفس نفس افتاده بودم...
    به دیوار تکیه دادم تا نفسی تازه کنم...
    زیاد نمی اومدم در بند به خاطر همین نمیتونستم موقعیتمو پیدا کنم یه ذره هم توی ادرس پیدا کردن خنگ بودم!
    رها هم که معلوم نبود امروز چه عجله ای داره که صبر نکرد تا باهم بریم...
    خواستم گوشیمو در بیارم و به رها زنگ بزنم که متوجه شدم کیفم دیگه سر شانه م نیست!
    دنیا روی سرم اوار شد تمام مدارک و گوشی و به عبارتی همه ی دار و ندارم اون تو بود...
    باز هم سرگیجه...
    سرگیجه؟؟؟
    
    از شدت خشم پوست لبمو می جوییدم لعنتی حالا کیف منو می دزدی ها!
    خون جلوی چشمامو گرفته بود بدون اینکه به عاقبت کار فکر کنم دوباره راه رفته رو با گام هایی بلند طی کردم به محل اولیه برگشتم اما کسی نبود توسط دست های دو نفر که بسیار هم قدرتمند بودند از میان جمعیت کنار کشیده شدم انقدر زورشون زیاد بود که توان مقاومت نداشتم و بی اختیار دنبالشون کشیده میشدم. درسته که به اجبار دنبالشون کشیده میشدم اما این از دید مردم یه امر عادی بود و شاید با خودشون فکر میکردن برام مشکلی پیش اومده و توان راه رفتن ندارم و ایشون هم طی عملی انسان دوستانه دارن به یه دختر بینوا کمک میکنن! هنوز نمیدونستن من دختر کی هستم وگرنه از این رفتارشون مثل یه حیوان وفادار پشیمون میشدن!
    دهنمو باز کردم تا جیغ بنفشی بکشم و مردم رو آگاه کنم که متوجه شیئی شدم که پشت کمرم قرار گرفت. اروم برگشتم و با ترس به پشت سرم نگاه کردم.معلوم بود در کارشون حرفه ای هستن!
    دانه های عرق روی پیشانیم نشسته بود.
    چهره های هر دو نره غول رو میدیدم!
    نمیدونم چرا ترسی نداشتن از اینکه چهره هاشون دیده بشه!
    خواستم داد بزنم... هوار بکشم... اما نشد..!
    انگار تارهای صوتی حنجره م به هم چسبیده بودند!
    با صدایی که انگار از عمق چاه بیرون می اومد لب زدم -چی از جونم میخوایین؟!
    توجه نکردند... نمیدونم صدای من کم بود یا اون ها کر بودند؟؟؟
    از بی توجهیشون لجم گرفته بود...
    هیچ کس حق نداشت به من بی توجهی کنه!
    دهن باز کردم تا داد و هوار راه بندازم که در اخرین لحظه یکی از مردهای سیاه پوش مچم رو گرفت.
    خم شد و زیر گوشم با صدای زمخت و خشنش گفت
    -هیییش بدون سر و صدا و داد و هوار کردن راه بیوفت وگرنه ....
    شیء سخت رو بیشتر توی کمرم فرو کرد...
    لرزش فکم لحظه ای قطع نمیشد.
    اجازه ندادن تا کامل برگردم اما حدس میزدم اسلحه ای پشت کمرم گذاشتن!
    بالاخره به یه جای خلوت رسیدیم رعب و وحشت همه ی وجودم رو دربر گرفته بود خواستم برگردم و برای دومین بار به پشت سرم نگاه کنم که یه دستمال جلوی دهنم گرفته شد وچشمام سیاهی رفت و رفته رفته چشمام روی هم افتاد جسمم سنگین شدو روی دست هاشون افتادم.
    **********
    به سختی چشمامو باز کردم انگار که یه وزنه ی چهل کیلویی به پلک هام بسته بودن نمیدونستم کجام!
    کلی به مغزم فشار اوردم اما چیزی یادم نیومد!
    نگاهی به اطرافم انداختم یه اتاق کوچیک بود که تشکیل شده بود از یه تخت و یه کمد و یه صندلی که منو روش بسته بودن!
    طناب به شدت محکم بسته شده بود و توان تکون خوردن که نداشتم هیچ حتم داشتم تا الان تمام بدنم کبود شده!
    شالم دورم افتاده بود و موهای صاف و اتو کشیدم روی شونه هام افتاده بود طره ای از موهامو که تا نزدیکی چشمم اومده بود رو با تکون دادن سرم کنار زدم اما از سرجاش تکون نخورد خواستم دوباره این عمل رو تکرار کنم که صدای در اومد در روی پاشنه چرخید و باز شد.

    با صدای در صورتمو به طرفش برگردوندم.نور اتاق کم بود به همین دلیل قامت بلند و شونه های پهنش مثل یه سایه بود وقتی اروم اروم بهم نزدیک شد تازه متوجه قضیه شدم!
    دستاشو توی جیبش گذاشت و با ژست خاصی چند دور،دور صندلی چرخید و درست روبه روم ایستاد جلوتر اومد و یکی از دستاشو از توی جیبش در اورد و پشت صندلی گذاشت به طرفم مایل شد.. چشمای عسلیشو به چشمای مغرور و خودخواه من دوخت. تصویر صورتم رو توی مردمک چشم هاش می دیدم...
    تصویر دختری که با وجود ترسی که به جونش افتاده بود بازم گستاخ بود...
    ای کاش انقدر بی رحمانه توی چشم هام زل نمیزد...
    پلک نمیزدم... چشم هام میسوخت ... التهاب رگ هاشو حس میکردم...
    مگه من چیکار کرده بودم؟!
    فاصله بین ما کم و کم تر میشد و من با اینکه ترسیده بودم اما حاضر به کوتاه اومدن نبودم!
    گلوم خشک بود... کمی از بزاق دهنم رو فرو دادم ...
    هنوزم موهام توی صورتم بود و روی اعصابم راه میرفت...
    دست راستش رو بالا اورد و موهامو کنار زد تا راحت تر بتونم ببینمش.
    نفسش رو توی صورتم فوت کرد ...
    برای یک لحظه احساس کردم سرم رو به یک کتری اب جوش در حال قل خوردن نزدیک کردم!!!
    نفس هاشو که بوی ادکلن میداد به ریه هام فرستادم خودمم نمیدونم چرا از بوی این ادکلن خوشم اومده بود. خوشبو بود ... نبود؟!
    پوزخندی زد و همه ی بدنمو از نظر گذروند...
    از اینکه کسی بهم پوزخند بزنه متنفر بودم!
    از نگاه های تحقیر امیز هم همینطور...!
    از حرص لبهامو روی هم فشار دادم اما همچنان توی چشم هاش خیره بودم.
    قامت بلندشو راست کرد و چند قدم ازم دور شد از پشت سر نگاهی بهش انداختم یه مرد قدبلند و چهار شانه با موهایی که به سمت بالا شانه کرده بود و از بغل کمی کوتاه تر بود.
    اتاق غرق در سکوت بود ... تنها صدایی که شنیده میشد دم و بازدم بود و بس!
    بعد از مکث طولانی در حالی که دست هاشو در پشتش پنهان کرده بود سکوت اتاق رو با صدای بم و گیراش در هم شکست
    -فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی خانم اترینا فرزام؟
   
    کارم شده بود زل زدن به در مشکی با نقوش طلایی که درخت های سبز و پر طراوت احاطه ش کرده بودن....
    چند روزه از خونه بیرون نیومده نگرانشم نکنه باز هم باباش زندانیش کرده!فقط خواستم یک دقیقه وقتشو بگیرم اما اون با ترس و لرز قدم هاشو تندتر کرد و رفت خونه.کلی جزوه دستش بود اگه این درس و مدرسه نبود همین چند دقیقه هم نمیتونستم ببینمش ؛اونم از دور!
    از اینکه از اون خونه بیاد بیرون نا امید شدم به ساعتم نگاه کردم دقیقا دو بعد از ظهر بود داشتم توی افتاب بخار پز میشدم!
    با قدم هایی اروم در حالی که طبق معمول دستامو توی جیبم برده بودم به خونمون نزدیک میشدم.
    فاصله ی خونه ی ما و اونا نسبتا کم بود بخاطر همین طولی نکشید که به خونه رسیدم.
    به در زنگ زده و درب و داغون خونه نگاه کردم و مثل همیشه حسرت خوردم!
    دسته کلیدمو از توی جیبم در اوردم به اسمش که روی جا کلیدیم جا خوش کرده بود نگاه کردم انگشت شستم ناخوداگاه نوازش گونه روش کشیده شد...
    لبخند زدم از روی درد!
    کلید رو توی قفل بردم و در رو باز کردم چشمم افتاد به درخت زیبایی که توی حیاطمون جا خوش کرده بود سالهاست که این درخت هنوز هم با طراوته و سعی میکنه اهالی این خونه رو شاداب کنه اما هر چی سعی میکنه کمتر موفق میشه!
    روی لبه ی حوض مستطیل مانندی که وسط حیاط بود نشستم و دستمو توی اب فرو بردم حس خوبی بود!حس پاکی...
    توی افکارم غرق بودم که صدای عزیزمنو از افکارم بیرون کشید
    -بالاخره اومدی؟باز رفته بودی در خونه ی این دختره؟
    نگاهمو از اب حوض گرفتم و به عزیز چشم دوختم چادر گلدار سفیدشو به کمرش بسته و کف گیر چوبی که بیشتر اوقات جای قاشق ازش استفاده میکرد رو به دست گرفته بود و با سگرمه های درهم بهم نگاه میکرد
    دستمو از توی اب در اوردم و با شلوارم پاک کردم و کنارش ایستاده و گونه شو بوسیدم
    -قربونت برم عزیزجون اره رفته بودم اونجا
    نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت
    -اخه چقدر بهت بگم پسر بیخیال این دختره شو خودم بهترین دختر شهر رو برات میگیرم.
    -اخه مادرمن بهترین دختر شهر رو میخوام چیکار من فقط اونو میخوام
    عزیز لا اله الا الله گویان با پایی لنگان به سمت اشپزخونه رفت.
    کفش های غرق در خاکم رو در اوردم و وارد راهرو شدم.
    توی راهرو یه اینه ی قدی نصب بود که وقتی بهش رسیدم به خودم یه نگاه انداختم ... اخه من چی داشتم که این دختر دلشو بهم خوش کنه؟!
    موهای ژولیده و پشت بلند ابروهای پرپشت و یه سیبیل پهن که تا انتهای چانه اومده بود و یه ریش نامرتب!
    تا حالا انقدر موشکافانه به خودم نگاه نکرده بودم!حتی بهش فکر هم نکرده بودم که شاید این دختر از باباش نمیترسه از قیافه ی من میترسه!
    یکم جلوتر رفتم و انگشت سبابه و کناریشو گذاشتم بالای لبم...
    یهو اخمام جمع شد و به خودم تشر زدم
    -اخه مرد خجالت بکش سیبیل نشانه ی مردانگی اینو بزنی یعنی هیچی نیستی!
    از راهرو عبور کردم و رسیدم به اشپزخونه که سمت راست قرار داشت عزیز مشغول اشپزی بود و ظاهرا غذا اماده ی خوردن بود.
    به ناخن های حنا زده ی عزیز نگاه میکردم که
    عزیز سفره رو انداخت توی بغلم با غر و لند گفت
    -جای اینکه زل بزنی به من این سفره رو پهن کن من ناسلامتی مادرتم! کلفت که گیر نیاوردی!
    کف دستمو به سینه م زدم
    -چشم. نوکر عزیزمونم هستیم
    سفره به دست وارد پذیرایی شدم.
    سفره رو روی قالی دست بافتی که کار خود عزیز بود پهن کردم و نشستم.
    بالشت گردی که مختص تکیه دادن بود رو کنار دستم گذاشتم و ارنجمو بهش تکیه دادم.
    چند دقیقه طول کشید تا عزیز با ماهیتابه ای که دستش بود با پایی لنگان وارد شد.
    وقتی روی سفره قرار گرفت دست هامو بهم مالوندم
    -به به املت!
    دستمو دراز کردم تا نان بردارم که عزیز محکم روی دستم زد.
    بهت زده بهش نگاه کردم غضبناک نگاهم میکرد
    -میخوای دست نشسته ناهار بخوری؟
    تازه متوجه ی قضیه شدم خنده ی کوتاهی کردم -عزیز جون من بیخیال شو تازه دستامو شستم
    چشماشو ریز کرد-کی؟
    سرمو بالا گرفتم و فکر کردم!
    -اممم مطمئنم از دیروز تا حالا شستم!
    جیغ کشید-چی؟؟؟دیروز تا حالا پاشو ببینم
    از ترس اینکه دوباره طعم کتک هاشو نچشم از جا بلند شدم و با قدم هایی بلند خودمو به روشور رسوندم.دست و صورتمو شستم و طبق معمول با پشت شلوارم پاک کردم که یادم افتاد تازه دست هامو شسته بودم!
    با کف دست به پیشانیم کوبیدم که "شق" صدا داد! به پذیرایی برگشتم و همون جای قبلی نشستم.
    ناهار در سکوت کامل خورده شد چون عزیز عادت داشت سر سفره لام تا کام صحبت نکنه و حواسش به خوردن باشه اینو اقام خدا بیامرز یادش داده بود!
    بعد از ناهار رفتم توی اتاقمو روی تشک پنبه ای که وسط اتاق پهن شده بود خوابیدم بوی جوراب همه ی اتاق رو برداشته بود و فکر میکنم که مسموم شدم و خوابم برد!
    ********

    چشم هامو باز کردم.افتاب نبود اما هنوز هوا روشن بود.در اتاقم رو اروم و بدون سر و صدا باز کردم!
    کفش هامو پوشیدم و از خونه بیرون رفتم.
    خیابان مثل همیشه شلوغ بود.غروب ها دلم میگرفت و این درست موقعی بود که خیابان ها شلوغ میشد و مجبور بودم به همه ی اهالی محل سلام کنم.
    دستمو به نشانه ی سلام بالا برده بودم و ثابت نگه داشته بودم ؛ چون به محض اینکه دستم پایین می اومد نفر بعدی دستشو به نشونه ی سلام بالا می اورد و مجبور بودم جواب بدم!
    اقام یا همون پدر خدابیامرزم یکی از خوش نام های محل بود.یه نگهبان زحمت کش بود.همیشه می خندید و به همه مهر می ورزید.
    وقتی رفت افسرده شدم. لقب مرده ی متحرک برام زیادی بود.کم چیزی نبود که!
    حتی بعد مرگش هم زندگی ما رو با چندرغاز حقوقش چرخوند!
    به خودم که اومدم باز هم سرجای همیشگی بودم! پشت بوته های درختی که روبه روی خونشون بود ایستاده بودم.
    باز هم اون پسره در خونشون ایستاده بود!
    از شدت خشم دست هامو مشت کردم.
    انگشت هام سفید شده بود.دندان هام روی هم چفت شده بود!
    کت و شلوار کرم رنگ همراه با کروات قهوه ای که خط های طلایی داشت پوشیده بود.موهاشو به سمت بالا ژل زده بود و ریشش رو شیش تیغ کرده بود.
    در حال رژه رفتن جلوی خونشون بود. میل عجیبی به خرد کردن هر دو تا پاش داشتم!
    بعد از چند دقیقه اقای فرزام در خونه رو باز کرد و بیرون اومد.
    با خوشرویی سلام کرد و دست های پسره رو فشرد و همراه هم سوار ماشین اقای فرزام شدن و رفتن!
    دلم گرفت.بغض گلومو فشرد با زحمت قورتش دادم.اگر من بودم باز هم این رفتار رو داشت؟
    به خدا که نداشت! حتما باید جیبت پر از پول باشه تا مورد احترام قرار بگیری؟
    نفسمو آه مانند بیرون دادم.
    اشک هایی که در چشم هام حلقه زده بود و دیدم رو تار میکرد با دست پس زدم.
    عزیز همیشه می گفت این خانواده وصله ی ما نیستن اما کو گوش شنوا؟
    من دوستش داشتم قلبم فقط به عشق اون
    می تپید چطور میتونستم فراموشش کنم؟
    خبری از اترینا نبود و وقتی به تقویم نگاهی انداختم دنیا روی سرم اوار شد اواسط خرداد بود و احتمالا مدارس تعطیل شده بود.
    از ترس اینکه مبادا این پسر اتو کشیده خواستگارش باشه تصمیم گرفتم یه تغییراتی توی خودم ایجاد کنم!
    این تنها راه به دست اوردن دل این پدر و دختر بود.
    کلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره راضی شدم از بهراد کمک بخوام!
    بهراد تنها جوون این منطقه بود که تیپش به دل دخترای این زمونه مینشست!
    نصف دخترای محل عاشقش بودن! باید راز موفقیتشو کشف میکردم.
    انقدر توی افکارم غرق بودم که نفهمیدم به کافی شاپش رسیدم !
    تنها کافی شاپ محل بود...!
    درامد خوبی داشت و اکثر مواقع شلوغ بود!
    بهراد مشغول صحبت با یکی از مشتریان بود ؛ با دیدنم دستی تکون داد و با اشاره ازم خواست که داخل بشم.
    با تردید پایی جلو انداختم و مقابلش قرار گرفتم دستشو به سمتم کشید
    -به به اقا یاور از اینورا چی شد یاد ما کردی؟!
    -راستش اومدم ازت کمک بگیرم
    بدون لحظه ای مکث گفت
    -درخدمتم
    سرمو کج کردم و اهسته گفتم
    -این جا نمیشه داداش خصوصیه!
    -خیلی خوب شب بیا خونه.ادرس رو که داری؟
    -اره دارم مزاحم نباشم یه وقت؟
    -نه بابا این حرفا چیه پس شب منتظرتم
    باهاش دست دادم و از کافی شاپ بیرون اومدم.
    شب شده بود.بدون اینکه لباس هامو عوض کنم به حیاط رفتم.نگاهم به اسمان پر ستاره بود و فقط یک جمله توی سرم تکرار میشد "یعنی میشه؟"
    عزیز چند بار روی شانه ام زد ... از فکر بیرون اومدم و به سمتش برگشتم و نگاهش کردم-کجا؟؟؟
    -یه سر میرم بیرون
    ابرویی بالا انداخت وبا لحنی محکم گفت
    -پرسیدم کجا؟
    درحالی که پاهامو توی کفش ها میذاشتم جواب عزیز رو تند تند میدادم
    -عزیز جایی نمیرم فقط میخوام برم پیش یکی از دوستام!
    دلسوزانه گفت
    -مادر میترسم رفیق ناباب باشه تو رو از راه به در کنه
    -نه بابا ناباب چیه عزیز من همینجا قول میدم از راه به در نشم خوبه؟
    اندکی تامل کرد سپس
    با تردید سری به نشانه ی تایید تکون داد و به پذیرایی برگشت.
    خیابان خلوت بود.شهر در سکوت مطلق بود زنگ در رو به صدا در اوردم بهراد بدون هیچ مکثی در رو باز کرد انگار که تازه از کافی شاپ اومده بود.
    باهم دست دادیم و روبوسی کردیم.تعارف کرد تا برم داخل با صدایی که سعی کردم اروم باشه پرسیدم:کسی خونه نیست؟
    دستشو روی شانه م گذاشت و گفت
    -نه داداش نگران نباش بقیه رفتن شهرستان
    نفسی از روی اسودگی کشیدم و به داخل رفتم.
    به پذیرایی اشاره کرد
    -بفرما بشین الان برمیگردم
    روی مبل تک نفره ای نشستم و منتظر موندم تا برگرده. صداهای توی اشپزخونه نشون میداد اینجا هم دست از سر کارش بر نمیداره!
    با دو لیوان شربت البالو برگشت. لیوان رو به طرفم گرفت؛ از دستش گرفتم .گفت
    -خب بگو چی میخواستی بگی؟
    سری تکان دادم و حرف ها رو توی دهنم مزه مزه کردم و اندکی به خودم مسلط شدم چقدر
    سخت بود صحبت از عشقی که در دلم پنهان بود...صدامو صاف کردم و گفتم
    -اول باید قول بدی راجع به این موضوع با هیچ کس صحبت نکنی
    همونطور که لیوان رو به دهنش نزدیک میکرد گفت
    -خیالت راحت باشه من ادم راز داریم
    نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به توضیح دادن از عشقم گفتم.عشقی که برام مقدس بود ... گفتم که پدرش با بی رحمی تمام گفت من دخترم رو به کسی میدم که کس باشه!
    از دل زخم خورده ام گفتم.از فرصتی که داشت از دستم میرفت.از اون پسره ...
    از شب بیداری هام ... از نصیحت های عزیز از ....
    با دقت به حرف هام گوش میداد بعد از تموم شدن حرف هام گفت
    -چه کمکی از دست من برمیاد؟
    -فقط یادم بده!یاد بده که چطور باید کسی باشم که اون میخواد... میخوام کسی بشم مثل خودت!
    یه نگاه بهم انداخت و به فکر فرو رفت...
    بهش خیره شدم ظاهر ما باهم متفاوت بود شاید هم یک پله بیشتر از متفاوت!
    شلوار جین مشکی همراه با تی شرت قرمز رنگی پوشیده بود.موهاشو بالا داده بود و ته ریش داشت. دست از انالیز کردنش برداشتم و نگاهی به خودم انداختم.
    موهامو فرق وسط زده بودم و ریشی بلند و نامرتب داشتم.شلوار پارچه ای گشاد مشکی با خط های راه راه سفید به همراه پیرهن مردونه ای به رنگ مشکی پوشیده بودم.
    انقدر صحبت کرده بودم که دهنم خشک شده بود.لیوان رو به دست گرفتم و نصف محتویاتش رو سر کشیدم!
    متوجه نگاه متعجب بهراد به خودم شدم و گفتم
    -چیه مگه جن دیدی؟چرا اینطوری نگام میکنی
    انگشت اشارشو به طرفم گرفت و با بهت گفت
    -تو...تو چرا این شکلی خوردی؟
    ابرویی بالا انداختم
    -مگه چطوری خوردم؟
    -خوب عزیز من همینه که..... هیچی اصلا ولش کن درس اول درست خوردن!
    با تعجب گفتم:درست خوردن؟
    -اره دیگه این چه وضع شربت خوردنه برادر من... اینجوری که تو میخوری و صداهای عجیب و غریب ایجاد میکنی دختره زهرترک میشه!
    و بعد لیوان شربتش رو به دست گرفت و اروم به لبهاش نزدیک کرد و خیلی اروم و با طمأنینه شروع به خوردن کرد!
    برای امتحان جرعه ی دیگه ای از شربت خوردم این دفعه بهتر بود اما هنوز هم صداهایی ایجاد میشد!
    ساعت دوازده شب بود اروم کلید انداختم و رفتم داخل که با چهره ی غضبناک عزیز روبه رو شدم!
    -إ عزیز هنوز بیداری؟
    -معلومه که بیدارم مگه میشه تو خونه نباشی و من خواب به چشمم بیاد؟
    -شرمندم بخدا
    دستمو پشتش گذاشتم و باهم وارد پذیرایی شدیم و از اونطرف به اتاقم پناه بردم.
    خودمو روی تشک انداختم.دست هامو زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم.
    از فردا باید کارمو شروع میکردم تمرین خوردن!شاید مسخره باشه اما کاریه که خودم خواستم از قدیم گفتن خواستن توانستن است!
    صدای داد و هوار های عزیز بدجور روی مخم رژه میرفت! عکس العملی نشون ندادم تا شاید بیخیال بشه و بزاره یه چند دقیقه ی دیگه بخوابم!
    -یاور پاشو دیگه لنگه ظهره! ای خدا من از دست این پسر چیکار کنم؟؟؟ همه پسر دارن منم پسر دارم ! پاشو الان نانوایی میبنده یالا !
    با کف دست محکم به پیشانیم کوبیدم از ایستادن سر صف نانوایی تنفر داشتم مخصوصا اگه تازه بیدار شده باشم!
    با پاهاش محکم بهم می کوبید.پتو رو گرفت و کشید.صدای اعتراضم بلند شد
    -اه عزیز میزاری دو دقیقه کپه مرگمونو بزاریم یا نه؟
    -تو غیرت نداری من پاشم برم نون بخرم تو بخوری؟
    اروم پلکمو باز کردم.نور چشممو زد
    -باشه باشه میرم بخدا میرم!
    نگاهمو به سقف دوختم
    -خدایا مصبتو شکر!
    صبح شده بود و صدای جیک جیک گنجشک ها از توی حیاط می اومد.به سختی از روی تشک بلند شدم و به حیاط رفتم.
    دست و صورتمو شستمو با بی میلی لباس پوشیدم و از خونه بیرون رفتم.باز هم سیل سلام ها روی سرم اوار شد.
    چشم هام نیمه باز بود.هنوز خواب بودم!
    تلو تلو خوران به سمت میزی رفتم که نان ها روی اون پهن شده بود که ...
    -کجا اقا؟
    صدا از پشت سر بود.برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم که متوجه صف طویلی شدم که جلوی میز شکل گرفته بود!
    با قدم هایی اروم خودمو به اخر صف رسوندم.
    سرم رو روی شانه ی جلویی گذاشتم که به سرعت برگشت
    -اهای اقا چیکار میکنی؟
    با صدای دو رگه شده ام گفتم
    -میشه چند لحظه سرمو روی شانه تون بذارم؟
    اخم هاش درهم رفت -خیر
    از حرص گوشه ی لبم رو جوییدم و زبون به دهن گرفتم تا چیزی نگم که هم ابروی خودم رو ببرم هم اون بنده خدا که سنی ازش گذشته بود جلوی جمع ضایع بشه!
    صف در حد سرعت لاک پشت جلو می رفت!
    به اطراف نگاه کردم که ناگهان چشمم روی نقطه ای میخکوب شد!
    تمام وجودم چشم شد! امروز مثل فرشته ها شده بود؛فرشته ای که روی زمین بود!
    همه ی خانم های محل چادر سر میکردند اما اون با همه فرق داشت!
    مانتوی ماکسی کرم رنگی که کمربندشو به شکل پاپیون جلو بسته بود رو همراه روسری مشکی پوشیده بود.
    پوست گندمیش... موهای ل*خ*ت مشکیش که کج روی صورتش ریخته بود... پیشانی نسبتا بلند با ابروهایی اصلاح نشده اما مرتب...
    چشمان مشکی و براقش...
    بینی خوش فرم و لب های قلوه ایش خواب رو از سرم پروند..
    تک تک اجزای صورتش رو توی ذهنم ثبت کردم....
    باید خیلی خوب در ذهنم می موند تا بارها و بارها چهره ی شیرین و دوست داشتنیشو جلوی چشمم مرور میکردم.
    همراه دوستش به سمت خونشون میرفت.اصلا من رو ندید.منی که ضربان قلبم با دیدنش به شماره افتاده بود رو ندید و رفت !
    چقدر زیبا می خندید!
    دور شد،دور و دور تر؛دیگه هیچ اثری از اترینا نبود.چشمامو بستم و دوباره باز کردم.
    رومو به طرف صف برگردوندم. با ناباوری به صف جلو خیره شدم!
    مگر چقدر گذشته بود که نوبت من بود؟؟؟!
    خواب از سرم پریده بود.خنده م گرفته بود با خودم گفتم-واسه چی سرمو گذاشتم روی شانه ی اون بیچاره؟!
    خوشحال بودم که حرفی نزدم تا پشیمونی به بار بیاد!
    جلو رفتم و نان ها رو برداشتم و با انرژی به سمت خونه رفتم.

    در خونه رو با کلید باز کردم و وارد شدم.
    -عزیز.....عزیز
    -چته چرا انقدر داد میزنی؟
    -بیا برات نون گرفتم
    عزیز دستشو به کمرش زد
    -خب!این که دیگه داد و هوار کردن نداره!
    لبم اویزون شد! اما به محض یاداوری چند دقیقه پیش لبخندی روی لب هام نقش بست.
    سفره رو پهن کردم و نان ها رو روش گذاشتم.عزیز هم بقیه ی وسایل رو اورد.
    فنجون چای رو به لب هام نزدیک کردم که یاد بهراد افتادم! به مغزم فشار اوردم تا یادم بیاد چی گفته بود!
    دود چای به چشمم نزدیک میشد و چشمامو خمار میکرد.
    چشمم به نگاه نگران عزیز افتاد
    -چیه عزیزجون چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
    -چرا اینطوری شدی تو؟
    فنجون چای رو روی سفره گذاشتم و کلافه گفتم
    -چه طوری شدم؟
    -چرا اینطوری به چای خیره میشی؟اروم میخوری... داری به چیزی فکر میکنی؟
    با دست اروم به گونه ش زد
    -نکنه معتاد شدی؟
    -نه بابا عزیز به چه چیزهایی فکر میکنی!فقط دارم خودمو مثل ادمیزاد میکنم!
    عزیز یه تای ابروهاشو داد بالا و با تعجب نگاهم کرد؛ از اون نگاه ها که احساس میکنی هر چیزی هم که توی ناخوداگاهت هست رو میبینه!
    توی چشم هاش هنوز هم تردید دیده میشد اما کشش نداد و مشغول صبحانه خوردن شد.
    صبحانه اصلا بهم نچسبید!
    همش حواسم به نحوه ی خوردنم بود!
    چند روز گذشت.تصمیم گرفتن به دیدن بهراد برم.لباس پوشیدم و به کافی شاپ رفتم.
    روی صندلی نزدیک در ورودی شیشه ای کافی شاپ نشستم.
    چای سفارش دادم و منتظر شدم.
    به اون طرف در شیشه ای خیره شده بودم.
    ادم های مختلف با ظواهر مختلف در رفت و امد بودند.گاهی زوجی رد میشد و نگاهم به دست های گره کردشون می افتاد و از ته دل اه میکشیدم!
    بهراد از دور پیدا شد.متوجه ی من شد و به سمتم اومد.دستشو توی دستم فشردم.سینی سفارش ها رو روی میز من گذاشت.علاوه بر چای که سفارش داده بودم کیک شکلاتی هم جلوم گذاشت.با تعجب گفتم
    -من فقط چای سفارش داده بودم
    -میدونم!این کیک رو سفارشی واسه خودت اوردم.
    -دمت گرم بامرام . پس لطفا
    هفت تا قند هم بده ... نه نه ... هشت تا!
    با چشم های گشاد شده بهم نگاه کرد.
    با دست اشاره کردم -چیه؟
    هشت انگشت بالا اورد و با ناباوری لب زد -هشت تا؟
    بی تفاوت گفتم -اره اگه بیشتر باشه هم مشکلی نداره
    -چی میگی؟حالت خوبه؟؟؟ اینجوری که تو قند میخوری که تا دو سال دیگه مرض قند میگیری !
    کف دستم رو روی پام کوبیدم ...
    -د بیا! میخوای قند خوردنم ممنوع کنی؟من چای رو میخورم بخاطر قندش!
    -کی گفته میخوام قند خوردن رو ممنوع کنم؟الان میرم برات میارم.
    روی میز با انگشت هام ضرب گرفتم.
    خیلی سریع برگشت.یک حبه قند رو که توی دستش گذاشته بود؛به سمتم گرفت.
    -ریاضیت ضعیفه ها داداش!
    -عوضش زیست شناسی فول فولم!
    تحت هیچ شرایطی کم نمی اورد!
    به ناچار قند رو از کف دستش برداشتم و بین لب هام گذاشتم.
  
    سفارش های بقیه رو روی میزشون گذاشت و برگشت و روی صندلی روبه روی من نشست.
    فنجون چای رو به لب هام نزدیک کردم و اروم خوردم.بی اراده بود انگار توی این مدت کم عادت کردم!
    بهراد با ابروهای بالا رفته بهم نگاه کرد و گفت
    -نه خوشم اومد!
    خندیدم و سرمو پایین انداختم طبق عادتش دستشو روی شانه ام گذاشت
    -تو که خجالتی نبودی داداشم!
    ادامه داد
    -حالا که این مسئله حل شد شب بیا خونمون تا روی بقیه ی مسائل کار کنیم.
    با نگرانی پرسیدم-خانواده ت که نیستن؟
    -نگران نباش تا اطلاع ثانوی شهرستان میمونن پیش خواهر بزرگم.
    نفسی از روی اسودگی کشیدم.
    شب بعد از شام به خونشون رفتم خواستم کفش هامو دربیارم و وارد پذیرایی بشم که با دستش مانع شد نگاهی بهش انداختم و رد نگاهشو گرفتم.
    به کفش هام خیره شده بود. دستشو به کمرش زد و گفت
    -حیف این کفش ها نیست که اینطوری
    می پوشیشون؟
    نگاهی به کفش هام انداختم مشکلی ندارن که!
    -تمام پشت کفش هات خوابیده و چروک شده خوب عزیز من این لبه رو گذاشتن برای اینکه بیاری بالا نه پاتو بذاری روش!
    به کفش هام نگاه کردم.بهراد خم شد و لبه ی کفشم رو بالا اورد.وقتی طرز صحیح کفش پوشیدنو یادم داد باهم وارد پذیرایی شدیم.
    روی یکی از مبل های دو نفره، کنار هم نشستیم
    -ببینم تو چند سالته؟
    با کمی تامل گفتم
    -19,20چطور؟؟
    -الان وقت دانشگاهت بود چرا نرفتی؟
    تمسخر امیز گفتم
    -دانشگاه به چه دردی میخوره!
    جدی شد ارنجشو به دسته ی مبل تکیه داد
    -خیلی هم به درد میخوره از امروز میری درسهاتو مرور میکنی کنکور میدی میری دانشگاه،تحصیلات خیلی مهمه برای یه دختر... تا اخر عمرت هم که نمیتونی بیکار بمونی بالاخره باید کاری داشته باشی یا نه؟
    دستمو زیر چانه م گذاشتم و فکر کردم...
    ضرر که نداره اتفاقا این یه پیشرفت بزرگه!
    من تا کی میتونستم از حقوقی که اقام برام گذاشته بخورم؟!
    سرمو به معنی تایید حرف هاش تکان دادم حرف حساب که جواب نداشت.. داشت؟!
 
    به سمت اتاقم رفتم.تا اونجایی که یادم می اومد کتاب ها رو بالای کمد گذاشته بودم!
    چند تا بالشت روی هم گذاشتم و روی اون ها رفتم.از قدم راضی نبودم!نه که قدم کوتاه باشه ها نه!اما دوست داشتم حداقل دو سه سانت دیگه بلند تر بشه.
    باید در اولین فرصت فکری براش میکردم!
    به کمک کوهی از بالشت ها بالاخره موفق به اوردن کارتن کتاب هام شدم.
    کارتن رو روی زمین گذاشتم و چسبی که روش کشیده بودم رو به کمک یکی از کلیدهام پاره کردم. بازم چشمم به اون جا کلیدی افتاد.
    طبق عادتم روی اسمش دست کشیدم و زیرلب گفتم
    -هرکاری میکنم فقط بخاطر تو میکنم!
    کتاب ها رو یکی یکی از کارتن در اوردم.
    همه رو گوشه ای از اتاق گذاشتم.
    به کتاب ها نگاه کردم...
    به چه زبونی میگفتم که چقدر از این لعنتی ها بدم میاد؟؟؟
    دیفرانسیل و جبر و هندسه چه دردی رو دوا میکردن؟!
    روی یکی از کتاب ها دست کشیدم...
    به اسمش خیره شدم... "فیزیک"...
    درسی که هیچ وقت نفهمیدم...
    هرچی تلاش کردم که یادش بگیرم نشد..!
    اخر سرم به کمک بغل دستی و پشت سری و مراقب امتحان با نمره ی ده قبول شدم!
    حاضرم قسم بخورم از خودم نیم نمره هم ننوشته بودم!
    و حالا...
    به خاطر دختر مو مشکی... مجبور بودم همه رو یاد بگیرم... حفظ کنم... تجزیه و تحلیل کنم...
    "عشق چه ها که نمیکند..."
    عزیز وارد اتاق شد لب هاشو تکان داد تا حرفی بزنه اما وقتی من رو وسط این همه کتاب دید زبونش بند اومد!
    از من بعید بود یه همچین چیزی!
    من و درس؟جلل خالق!
    جلو رفتم و دستمو جلوی صورت عزیز تکان دادم
    -عزیز چی شدی؟چرا ماتت برده؟
    با لکنت گفت
    -ا..اینا چیه؟
    به کتاب ها اشاره کردم.موهای کنار شقیقمو خاروندم
    -کتابه دیگه!
    -میخوای ببری بفروشی مادر؟
    -نه میخوام بخونم!
    با چشم هایی که اندازه ی دو بشقاب شده بود بهم نگاه کرد!
    -یاور مطمئنی خوبی؟
    سرمو تکان دادم عزیز زیر لب چیزی گفت و با قدم هایی اروم از اتاق بیرون رفت.
    وقت زیادی نداشتم تاریخ کنکور واسه دو ماه دیگه بود باید قبول میشدم.رشته ی تحصیلیم ریاضی و فیزیک بود حالا بماند که اصلا این رشته رو الکی انتخاب کرده بودم و تا اخر دبیرستان هم هیچی نفهمیدم ازش!
    کتاب ها رو همونطوری روی زمین رها کردم و به اشپزخونه رفتم.بطری اب رو از توی یخچال در اوردم و لاجرعه سر کشیدم.هنوز بطری دم دهنم بود که عزیز اومد توی اشپزخونه.
    زیرلب چیزهایی میگفت
    -چی میگی عزیز
    -هیچی دارم فکر میکنم چی تو خونه کم دارم لیست کنم برام بخری دو سه روز دیگه مهمون داریم!
    صورتم جمع شد.ای وای مهمون!حالا توی این هیر و ویر مهمونو کجای دلم بزارم!
    این همه کار سرم ریخته وقت نمیکنم تا دو ماه دیگه کتاب ها رو تموم کنم اونوقت اترینا پر!
      بطری ابی که دستم بود رو روی کابینت سبز رنگ اشپزخونه کوبیدم
    -کی میخواد بیاد؟؟؟؟
    عزیز با تعجب گفت
    -ویی مادر چته؟ دایی قاسم میخواد بیاد!
    دستی به سیبیل هام تا انتهای چانه کشیدم و کلافه گفتم
    -اخه میخواد بیاد چیکار؟لابد بلقیس هم میاد؟
    -من نمیدونم این دختر بیچاره چیکارت کرده انقدر ازش بدت میاد
    -خیلی به ادم میچسبه!
    -نزن این حرف رو خدا قهرش میگیره مهمون حبیب خداست مادر
    دستمو روی چشمم گذاشتم -چشم نمیگم
    خودمو توی اتاقم پرت کردم و در رو بستم.
    به در تکیه دادم
    -ای بابا عجب گرفتاری شدیم ها! معلوم نیست تا کی باید این خانواده رو تحمل کنم!
    به سمت کتاب هام رفتم.یکی رو برداشتم و شروع به خواندن کردم.
    با صدای در دست از درس خواندن برداشتم و به سمت در به راه افتادم.
    در رو باز کردم بهراد بود.دستش رو توی دستم فشردم.دوست واقعی بهراد بود نه اون دوستایی که میگفتن اگه مرد سیگار نکشه مرد نیست!
    بهراد نگاهی به اطرافش انداخت
    -چیه؟ خبریه؟مزاحم شدم؟
    تند تند سرمو تکان دادم
    -نه نه تو همیشه مراحمی! چیز مهمی نیست
    -میدونم که مهمه
    دستمو گرفت و منو کشید بیرون.
    -بیا بریم خونه ی ما ببینم چته
    نگاهی به ساعت مچیم انداختم. در رو بستم و با هم به راه افتادیم.
    با صدای "نچ نچ" بهراد از حرکت ایستادم و بهش نگاه کردم
    چشماشو گرد کرد و نگاهم کرد...
    -دیدی چی شد؟
    -نه... چی شد؟
    مشتشو باز کرد -دختره شماره داد!
    با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم
    -شماره داد؟؟؟؟
    -اره بخدا بیا بخون
    تکه کاغذ کوچک مچاله شده رو به دستم داد...
    راست میگفت... شماره بود!
    سری از روی تاسف تکان دادم... با ناباوری به راهمون ادامه دادیم...!
    -کسی خونتون نیست؟
    -نه!مثل همیشه
    روی مبل همیشگی نشستم.
    -چی میخوری اقای مهندس؟
    از لفظ مهندس قند توی دلم اب شد.یعنی میشد من هم روزی مهندس بشم؟!
    -اب
    -نشد دیگه! اومدی خونه ی کافه چی محل اب میخوای بخوری؟چای یا قهوه؟
    -فرقی نداره هر چی میخوری واسه منم بیار
    -اوکی
    به اشپزخانه رفت.در این بین به این فکر میکردم که قهوه چه طعمی میتونه داشته باشه! تا حالا فقط اسمشو شنیده بودم.فقط مایه دارها میتونستن یه همچین چیزهایی بخورن!
   
    بهراد با دو فنجون قهوه برگشت.فنجون رو برداشتم و مزه مزه ش کردم.
    چهرم جمع شد -اه این چقدر تلخه
    -اخ ببخشید شیرین دوست داشتی؟
    سرم رو خاروندم و به چشمای منتظرش نگاه کردم. خجالت زده گفتم-من تا حالا نخورده بودم
    چشماشو گرد کرد-واقعا؟؟؟
    سرم رو پایین انداختم.
    -خیلی خوب صبر کن برم برات شکر بیارم.
    با کوهی از شکر بالاخره اندکی از تلخیش کاسته شد.
    -خوب تعریف کن ببینم چی شده
    -توی این اوضاع قاراشمیش داییم و خانواده ش میخوان بیان!
    روی مبل نشست
    -این که خوبه من خیلی وقته از دایی هام خبر ندارم
    -چطور میگی خوبه؟مثل اینکه یادت رفته وضعیت منو! اگه اونا بیان که نمیتونم درس بخونم!
    ابروهاشو بالا داد -راست میگی ها! اگه دوست داری میتونی بیایی خونه ی ما
    سرمو به معنی نه تکان دادم
    -نه بابا مزاحم نمیشم.
    -مزاحم نیستی خانوادم که نیستن منم که بیشتر وقتم توی کافی شاپ میگذره
    -نه عزیز ناراحت میشه من خونه نباشم.
    فنجون رو به لب هاش نزدیک کرد
    -خود دانی!
    *****
    کتابی رو جلوم باز کرده بودم و مشغول خوندن بودم امروز روزی بود که دایی قاسم به
    خونه ی ما می اومد!
    اصلا حوصله ی زندایی و بلقیس رو نداشتم دایی باز قابل تحمل تر از اونا بود.
    همونطور که به نوشته های کتاب خیره بودم با صدای تق تق در سرمو بلند کردم.
    عزیز که هیچ وقت در نمیزد!
    تا به خودم اومدم متوجه دامن پرچین و پر از پولکی که مقابلم بود شدم!
    نگاهمو بالا کشیدم پیراهن سفید پر از پولک و بالاتر نهههههه!
    این که بلقیس سیبیل خودمون بود!
    وقتی پسرای فامیل دور هم جمع می شدیم فقط حرف از سیبیل های بلقیس بود که از یه مرد هم پرپشت تره!
    ابروهای پیوسته داشت مثل خودم!
    نمونه ی مذکر خودم بود و اگر روسری سرم میکردم تشخیص دادنمون از هم کاری سخت و دشوار بود!!!


    لبخند دندان نمایی زد؛ دندان های زرد و یکی در میان خرابش مشخص شد!
    صورتمو جمع کردم.جلوتر اومد و سلام کرد.
    برعکس چهره ی مردانه ش صداش ظریف و دخترونه بود.خوبی ها رو باید گفت دیگه!
    با اکراه جواب سلامش رو دادم.
    بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.دایی قاسم به دیوار تکیه داده بود و ارنجش رو روی بالشت گذاشته بود و مشغول صحبت با عزیز بود با دیدنم تکیه شو از روی بالشت برداشت و خودش رو جمع و جور کرد.
    سلام و روبوسی کردیم!
    دایی با دستش سیبیل های از بناگوش در
    رفته ش رو مرتب کرد و پرسید
    -چه خبرا اق یاور؟اوضاع بر وفق مراده؟
    سری با تردید تکان دادم
    -ای بد نیست.میگذره دیگه
    با تحکم گفت
    -ببین مرد باید سختی بکشه! اگه اوضاع بر وفق مرادت نیست بر وفق مرادت کن!
    ابرویی بالا دادم چه جمله ی سنگینی بود!
    برای عوض شدن بحث گفتم
    -زندایی کجاست؟
    تسبیحش رو که مهره های درشت و مشکی داشت دور دستش تاب داد
    -زنداییت ناخوش احوال بود.گفتم بلقیس رو بزارم اینجا که توی خونه تنها نمونه خودم برم زنداییتو ببرم دکتر
    لبخند اجباری زدم.ای خدا حالا کی ریخت اینو تحمل کنه!این چه بلای اسمونی بود خورد توی فرق سرم؟
    نمیدونم چند دقیقه توی بهت بودم ...
    با صدای دایی به خودم اومدم.
    -خب من دیگه برم
    با گفتن "یا علی" از جا بلند شد ؛ باهامون دست داد و رفت.
    تا دم در بدرقه ش کردیم و برگشتیم.
    بلقیس هنوز هم توی اتاق من بود!
    به اتاقم رفتم.وسط کتاب هام نشسته بود و بی هدف بهشون چشم دوخته بود.
    فکر کنم تا سوم راهنمایی بیشتر نخونده بود.تقریبا هم سن خودم بود.اروم نزدیکش شدم
    -چیزی میخوای؟
    از ترس تکانی خورد و دستشو روی قلبش گذاشت.نگاهشو ازم گرفت و سرشو پایین انداخت
    -نه
    بعد از کمی مکث پرسید-همه ی اینا رو میخوای بخونی؟
    صدای ظریفش بدجور روی مخم بود! چهره ی اترینا جلوی چشم هام جان میگرفت.کلافه گفتم
    -میشه بری بیرون؟ میخوام درس بخونم.
    زیر لب "چشمی"گفت و بیرون رفت.
    چنگی به موهام زدم و نفس عمیقی کشیدم.
    صداش...صداش...اه لعنت به عشق!
    هیچ وقت صدای اترینا رو نشنیدم!وقتی بلقیس حرف میزد یاد اترینا می افتادم.
    گر گرفته بودم.پیراهنمو در اوردم و باز نشستم و ادامه ی کتاب رو خوندم.
    تمرکز کردن واقعا سخت بود! با سعی و تلاش فراوان کتاب تموم شد.
    چندین ساعت بود که خودمو توی اتاق حبس کرده بودم تا این کتاب رو تموم کنم.
    با صدای ضربه های ریزی که به در اتاق میخورد نگاهم رو از کتاب بسته به سمت در اتاق سوق دادم. مطمئنا بلقیس بود.
    با "بفرمایید"وارد شد.
    لباس هاشو عوض کرده بود.لامصب تیپشم شبیه خودم بود!!!!
    یه شلوار گشاد پوشیده بود که یه اتوبوس ادم توش جا میشد! پیرهنشم که انقدر گشاد بود توی تنش زار میزد. خوبیش این بود که اگه یه وقت توی خونه تنها بودیم شیطان رجیم عمرا اگه پیداش میشد!
    -برای شام نمیایین؟
    سری تکان دادم و از جا بلند شدم.
    همراه هم از اتاق خارج شدیم.سفره روی زمین پهن بود.جای همیشگی نشستم.
    زرشک پلو با مرغ!!!
    از عزیز بعید بود این غذا!حالا اگه دختر عمه اینجا بود خودشو میزد به مریضی که همون املت خودمونم درست نکنه!
    هنوز میخ غذای سفره بودم که ...
    -براتون بکشم؟
    چشممو از سفره گرفتم و به کف گیری که دستش بود نگاه کردم.باز هم چهره ی اترینا!
    سرمو به چپ و راست تکان دادم تا از این فکرها بیرون بیام
    -بکش
    بدون هیچ حرفی برام برنج کشید.چشم های عزیز برق میزد!من که میدونم الان داره منو توی لباس دامادی با بلقیس می بینه دیگه!
    از فکرشم صورتم جمع شد.

    غذای خوش مزه ای بود چند وقت بود غذای شاهانه نخورده بودم!!!
    دستی به شکمم کشیدم در حال انفجار بود
    -دستت دردنکنه عزیز
    -نوش جونت پسرم
    بلقیس هم تشکر کرد و به تنهایی سفره رو جمع کرد! عزیز چشم و ابرو می اومد که بهم بفهمونه این زن زندگیه نه اترینا که دست به سیاه و سفید نمیزنه!
    بلند شدم تا به اتاقم برم که عزیز صدام کرد.برگشتم سمتش و منتظر نگاهش کردم
    -کجا میری؟
    دستی به چشم هام کشیدم
    -میرم بخوابم
    اخم کرد
    -بیا بشین پیش مهمونت
    -عزیز تو رو ارواح خاک اقام بیخیال شو چند ساعته همینطوری سرم تو کتابه چشمام نمیبینه دیگه
    سرشو به حالت قهر برگردوند
    -برو بخواب
    راه رفته رو برگشتم و روبه روش ایستادم.
    سرمو به گونه ش چسبوندم و یه ماچ ابدار روی گونه ش نشوندم
    -قربونت برم ناراحت نباشی ها خوب؟
    بدون اینکه منتظر جوابش بمونم پریدم توی اتاق و خوابیدم.
    -پاشو دیگه...
    چشمام بسته بود.خدایا دارم خواب میبینم یا واقعا اترینا اینجاست؟؟؟
    از اینکه چشمامو باز کنم و بعد بفهمم توهمی پوچ و توخالی بوده می ترسیدم.
    اما وقتی با دست هاش شانه هامو تکان داد مطمئن شدم که خواب و رویا نیست!
    توی خواب که این چیزها حس نمیشد..میشد؟!
    لای پلک هامو اروم باز کردم؛ موهای شلخته...پیشانی کوتاه..ابروهای پیوسته.....و نههههه !!!!
    بلقیس اینجا چیکار میکرد؟؟ مدتی مات و مبهوت بهش خیره بودم و به این فکر میکردم که این اینجا چیکار میکنه؟!!!
    همه چیز یادم اومده بود.بلقیس چشم ازم بر نمیداشت و بی حرف کنارم نشسته بود و بهم خیره بود! یکی نیست بهش بگه جای این که منو نگاه کنی خودتو توی اینه نگاه کن منو میبینی چه تفاوتی داره؟!
    نیم خیز شدم و جفت ارنج هامو ستون بدنم قرار دادم و با صدای دو رگه ام پرسیدم
    -عزیز کجاست؟
    -یک ساعت پیش رفت بیرون مثل اینکه با زن همسایه رفتن جایی
    لعنتی، لعنتی! حرف نزن صدات رو مخمه!
    منم خود درگیری داشتم ها اون بدبخت که داشت جواب سوال منو میداد!!!
    حالا چه خاکی توی سرم بریزم؟ من و بلقیس تنهاییم! نمیشه هم از خونه بزنم بیرون بلقیس توی خونه تنها میمونه!
    به ناچار از جا بلند شدم و ابی به دست و صورتم زدم.ربع ساعتی لبه ی حوض نشستم و منتظر شدم تا عزیز بیاد ولی نیومد.
    این عزیزهم خوب می دونست چیکار کنه!
    همینطور که نگاهم به اب حوض بود دستی روی شانه ام قرار گرفت.
    نگاهش کردم.با چشم های مشکی و درشتش بهم زل زده بود.هیچ حسی نسبت به این دختر نداشتم؛ هیچ حسی!
    با لحنی اروم گفتم-چی میخوای؟
    -براتون صبحانه گذاشتم.
    سری تکان دادم -باشه تو برو منم میام
    چشمی گفت و رفت.دختر حرف گوش کنی بود.دایی یه جوری ازش زهر چشم گرفته بود که غیر از اطاعت از مردها چیزی در رفتارش نمی دیدی.
    دلم براش می سوخت.نگاه هاش به من پر از احساس بود اما من ذره ای از این احساس رو نمیخواستم.بلقیس هم مثل من عاشق کسی بود که بهش بی توجه بود!
    یه جورایی هم درد بودیم.
    از لب حوض بلند شدم و به پذیرایی رفتم.
    بلقیس هم کدبانویی بود برای خودش!
    پای سفره نشستم.برام چای ریخت؛از دستش گرفتم و بی توجه به نگاه های
    خیره ش صبحانه خوردم.تشکر کردم و به اتاقم رفتم.
    با خودم گفتم -هر چی ازش دور تر باشم برای خودش بهتره.
    چند صفحه ای از کتاب رو خوندم که صدای در زدن اومد.از فکر اینکه عزیز پشت دره از اتاق بیرون نرفتم بلقیس در رو براش باز میکرد دیگه!
    چند دقیقه ای گذشت چند تقه به در اتاقم خورد و در باز شد. بلقیس در استانه در ظاهر شد
    -دوستتون اومدن
    به سرعت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
    کاوه توی پذیرایی نشسته بود و ریز ریز میخندید.مرتیکه ی هیز!
    با دیدنم هیکل نحیفش رو از تکیه ی بالشت برداشت و ایستاد.
    نگاهی برزخی بهش انداختم که خنده از روی صورتش محو شد.پسره ی اوباش!
    با شیطنت گفت-عزیزت نیست نه؟
    نگاهمو توی صورت نحسش گردوندم
    -منظور؟
    -منظور خاصی که ندارم
    ابروی بالا نداخت
    -کلک تنها تنها؟؟؟
    یقشو چسبیدم و چند سانتی از روی زمین بلندش کردم.. با صدای فریادش بلقیس از اتاق بیرون اومد.
    با عصبانیت گفتم
    -گم شو تو اتاق بیرونم نیا
    با لکنت گفت-چ..چشم
    چشمامو که از عصبانیت قرمز شده بود توی چشم های کاوه دوختم
    -فقط یه بار دیگه چشمت به ناموس من بیوفته خونت پای خودته
    اب دهانشو قورت داد و با ترس گفت
    -چ..چشم اقا یاور من غلط بکنم به ناموس شما نگاه کنم فقط اومدم یه خبر بهت بدم و برم
    از عصبانیت نفس نفس میزدم.هنوز هم یقه ی پیراهنش توی مشتم بود.

    با صدایی که از عصبانیت دو رگه شده بود فریاد زدم
    -بنال
    با دستش سعی میکرد مشتمو باز کنه
    -اق یاور یقه رو ول کن تا بگم
    چشمم به جای بخیه ی روی گونه ش بود که بی هوا مشتمو باز کردم.تعادلش بهم خورد و بعد از کمی تلو تلو خوردن ایستاد.
    همینطور که از در بیرون می رفت گفت
    -اون دختر مایه داره که چشت دنبالشه...
    چشمام بیش از حد درشت شد اون از کجا می دونست؟!!!
    ادامه داد-امشب قراره براش خواستگار بیاد
    و از در بیرون رفت.
    همونجا نشستم دیگه توانایی سرپا موندن رو نداشتم.مات و مبهوت به یک نقطه خیره شده بودم.
    این همه تلاش کردم که یکی بیاد بگیرتش و بره؟؟؟؟
    بلقیس از اتاق بیرون اومد.همین رو کم داشتم که بلقیس منو شکست خورده ببینه.
    کنارم نشست-چیزی شده اقا یاور؟
    سرم رو بالا گرفتم.با دیدن چشم های به اشک نشسته ام شوکه شده بود و فقط نگاه میکرد.
    دستمو گرفت.مخالفت نکردم اگر هم میخواستم دستم رو پس بکشم تواناییشو نداشتم.همه ی انرژیم تحلیل رفته بود.
    با شستش دستمو نوازش میکرد.صدای در اومد و عزیز لنگان وارد شد.
    زیر لب غر میزد که چشمش به ما دو تا افتاد.
    لبخند زد؛مادر ما هم چه دل خجسته ای داره!!
    دستمو از میان دست هاش بیرون کشیدم.
    با صدای ارومی سلام کردم.
    و خطاب به عزیز ادامه دادم
    -کجا بودی؟
    کنارم نشست -با خانم همسایه رفته بودم یه دختری رو ببینم برای پسرش خانمه میگفت حتما باید منم برم باهاش
    مادر نمیدونی عروس چه لعبتی بود!نمیدونی چه خانواده ای داشت چه مال و منالی داشتن!
    -خونشون کجا بود؟
    -دو،سه خیابون اونور تر... خونشون مثل قصر بود و مادر و دختر عین ملکه و پرنسس!
    عزیز مدام تعریف و تمجید میکرد و من بیشتر گر میگرفتم! عزیز رفته بود خواستگاری اترینا برای پسر همسایه!!!
    چشمامو ریز کردم و مشکوک پرسیدم
    -رفته بودی خواستگاری اترینا اره؟
    لبشو گزید و چیزی نگفت؛ ادامه دادم
    -تو رو شناخت؟
    با ناراحتی جواب داد
    -اره اول فکر کردن داماد تویی مادرش نمیخواست توی خونه راهمون بده که خانم همسایه موضوع رو براشون گفت
    حرف عزیز رو قطع کردم و پرسیدم
    -نتیجه چی شد؟
    دستی به موهاش کشید و روسریشو جلوتر کشید
    -فکر نکنم این وصلت سر بگیره دختره توقعش خیلی بالا بود اصلا به اونا نمیخورد.
    -مطمئنی خوششون نیومده بود؟
    -اره از چشماشون میخوندم اخه کی به یه کفتر باز چلغوز زن میده مادر؟
    از لحنش خنده ام گرفت.
    با صدایی که رگه های خنده توش مشهود بود گفتم -حالا اجازه دادن امشب برن خواستگاری؟
    -مادره دودل بود گفت با باباش صحبت میکنم اگه اجازه داد خبرتون میکنم
    انرژیم برگشته بود بلقیس تعجب کرده بود و به لبخندم چشم دوخته بود.اما از این که به مادرم بی احترامی کردند ناراحت شدم و عهد بستم روزی اینکارشون رو تلافی کنم.

    از جا بلند شدم.از خونه موندن بیزار بودم.لباس پوشیدم و از راهرو گذشتم که با صدای عزیز از حرکت ایستادم
    -بله عزیز؟
    -بیا این لیست رو بگیر داری میری خرید کن برام
    -رو چشم
    به راه افتادم که دوباره صدام زد
    -صبر کن بلقیسم بیاد پوسید تو خونه
    بچه م
    کلافه دستی توی موهام کشیدم...ازدست تو عزیز!
    دستمو توی جیبم برده بودم و دور حیاط می چرخیدم.بلقیس حاضر و اماده به حیاط اومد.
    بدون حتی یک کلمه حرف به دنبالم اومد.
    چقدر راه رفتن در کنار دختری که دوستش نداشتم برام سخت بود!
    چیزهایی که عزیز میخواست رو خریدم ؛ به علاوه ی دو تا مسواک! یکی برای خودم و دیگری برای بلقیس!
    ترسیدم بهش بدم ناراحت بشه برای همین هم مخفیانه خریدم تا بعدا خودم مسواک رو توی چمدان عتیقه ش بندازم.
    از مسیری رفتم که خیابون خونه ی اترینا بود
    از کنار خونه شون گذشتم.نگاهی به پنجره ی اتاقش انداختم... پرده ها کشیده بودند و هیچی مشخص نبود.
    با نا امیدی گذشتم و به خونه رفتم.
    بلقیس رو تحویل عزیز دادم و دوباره از خونه بیرون رفتم.
    از کافی شاپ بهراد گذشتم و باهاش سلام و احوالپرسی اجمالی کردم. از اوضاعم پرسید که پاسخ جالبی نگرفت!
    چند روز گذشت... مطمئن شدم که جواب اترینا به پسر همسایمون منفیه و خیالم از این بابت راحت بود. وقتی چشمم به این پسره می افتاد دلم میخواست برم حالیش کنم که لقمه ی گنده تر از دهنش ورداشته! اما دوست نداشتم توی محل بپیچه که اقا یاور لات محله عاشق شده!!
    جدیدا باشگاه هم میرفتم.رفته رفته عضله هام سفت تر و برجسته تر میشد.
    کنکور نزدیک بود و من سخت مشغول درس خوندن بودم.بلقیس بدون در زدن وارد شد.
    خواستم اعتراض کنم که با دیدن سینی چای دهنم بسته شد.به محض اینکه سینی رو روی زمین گذاشت پرسیدم
    -چرا اینکار ها رو میکنی؟
    اب دهانشو قورت داد
    -کدوم کارها؟
    -چرا انقدر بهم سرویس میدی؟
    با لکنت گفت
    -ا...اخه دلم براتون میسوزه چند روزه بی وقفه دارین درس میخونین
    صدام دو رگه شده بود
    -با اینکارات ازارم میدی میفهمی؟
    سرشو تند تند تکان داد
    -دایی امروز میاد؟
    -بله
    -خیلی خب برو بیرون سینی رو هم ببر؛نمیخورم
    با چهره ای محزون اتاق رو ترک کرد.قلم رو محکم روی دفتر پرت کردم و با هر دو دست سرمو در بر گرفتم.
 
    وقت باشگاهم بود از میان دفتر و کتاب ها از اتاق بیرون رفتم.
    عزیز-کجا؟؟
    -دارم میرم باشگاه
    سرش رو با وسایلش گرم کرد و چیزی نگفت.
    از باشگاه برمیگشتم که چشمم به یکی از دوستان دوره ی دبیرستانم خورد.از اون بچه درس خون ها بود الانم دانشجو بود چقدر از موقعیتی که داشت لذت میبرد و من بهش غبطه میخوردم.
    کنارش رفتم و دستمو روی شانه اش گذاشتم.
    -چطوری علی؟
    نگاهش به من افتاد.حتی از پشت عینک ته استکانی اش هم تعجب رو از چشم هاش خوندم.با هیجان گفت
    -سلام داداش چطوری تو؟کجا بودی؟اینجا چیکار میکنی؟
    بازومو نشون دادم و گفتم
    -به ما نمیاد اینکارا؟؟
    ابرویی بالا انداخت و عینکش رو بالاتر برد
    -چرا بهت میاد فقط یکم تعجب کردم
    با هم همراه شدیم.هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که متوجه شدم به خونه ی اترینا رسیدیم.با سر به خونه شون اشاره کرد
    -این خونه رو میبینی واسه اقای فرزامه یکی از بزرگترین تجار ایران.یه دختر داره یه تیکه ماه...
    دستمو کنارم مشت کرده بودم و دندان هامو روی هم فشار میدادم.هیچ کس جرات نداشت به اترینا نگاه چپ بندازه اون فقط مال من بود مال من!
    -امشب قراره واسه دختره خواستگار بیاد.شریک باباشه ....خدا شانس بده پدر مایه دار شوهر مایه دار! انگار فقط ماییم که داریم توی فقر و بدبختی دست و پا میزنیم.
    از چشم هام خون می چکید تند تند نفس میکشیدم.قفسه ی سینه م درد میکرد.
    بی توجه به علی به راهم ادامه دادم و به سمت کافی شاپ رفتم.
    روی صندلی ولو شدم و سرمو روی میز گذاشتم.
    قلبم توی دهنم میزد.حالا باید چیکار میکردم؟؟
    این وصلت قطعا سر می گرفت.
    هر روز هر روز باید نگران این قضیه می بودم.
    انگار یه روز خوش به ما نمی اومد!
    اهنگ ملایمی پخش میشد و ارامش رو به وجودم تزریق میکرد:
    آهای خوشگل عاشق آهای عمر دقایق

    آهای وصله به موهای تو سنجاق شقایق

    آهای ای گل شب‌بو آهای گل هیاهو

    آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو

    دلم لاله عاشق آهای بنفشه تر

    نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر

    من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم

    بگو با من عاشق چرا برات زیادم

    آهای صدای گیتار آهای قلب رو دیوار

    اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار

    خدانگهدار
    - هی کافه چی ، روی میزها شعربنویس،اینجاطعم دلتنگی ها ازقهوه هم تلختره
    سرمو از روی میز بلند کردم.صدا از پشت سر بود.مردی تقریبا سی ساله بود کروات زده بود و عینک و موهاشو فرق وسط زده بود ؛روی میزش پر از برگه بود.
    بهراد با لبخند وارد شد و کنارش نشست و مشغول گفت و گو شدند.
    هنوز متوجه من نشده بود.از حرف هاشون مشخص بود که نویسنده یا شاعره.
    چه جمله ی زیبایی گفت.مدام توی سرم تکرار میشد.برگشتم و به ان دو نگاه کردم.
    چشم بهراد به من افتاد.ابرویی بالا انداخت و از جاش بلند شد.
    روبه روی من نشست
    -به به اقا یاور میبینم که نمک گیر اینجا شدی
    لبخندی زدم که بیشتر به پوزخند شباهت داشت تا لبخند!
    از چهره ی پریشان و درمانده م متوجه حالم شد.جدی پرسید
    -چی شده؟
    دماغم رو بالا کشیدم.
    ...نه یاور الان وقت گریه نیست محکم باش!
    -خواستگاری امشبه
    با تعجب پرسید
    -خواستگاری اترینا؟
    سرم رو به نشونه ی تایید تکان دادم.
    -حالا من چیکار کنم؟؟برم کاسه کوزشونو بریزم به هم؟؟
    دستمو توی دستش گرفت و توی چشم هام خیره شد
    -اگه فکر میکنی جرات این کار رو داری وایسا پای عشقت و ثابت کن.فرار نکن از طرف مقابلت شاید یه زمانی به خودت بیایی که دیر بشه و حسرتش برات بمونه حسرتی که ممکنه تا اخر عمر مثل پتک بزنی وسط فرق سرت!
    پاشو و حرکت کن تا دیر نشده شاید انقدر دیر برسی که دیدن چهره ش هم واست یه حسرت
    ابدی بشه.#نیایش-پارسا
    اگر یک درصد هم تردید داشتم توی به هم زدن خواستگاریش الان دیگه تردیدی ندارم.
    از بهراد تشکر کردم و از کافی شاپ بیرون اومدم.
    با شنیدن این خبر رگ غیرتم باد کرده بود..... تا کی باید دست روی دست میذاشتم؟؟
    کارد میزدی خونم در نمی اومد.احساس میکردم رگ های خونی چشمم در حال انفجاره!
    خودمو به محل همیشگی رسوندم؛
    پشت بوته های روبه روی خونشون.تا شب خونشونو زیر نظر داشتم.

    بعد از یک مدت طولانی ماشین مدل بالای مشکی که از تمیزی برقش چشم ادمو میزد از دور پیداش شد.
    خدا خدا میکردم خودشون نباشن!
    اما وقتی ماشین دقیقا مقابل خونشون پارک کرد فاتحه ی این عشق رو خوندم!
    اگه مجلس خواستگاری بدون هیچ مشکلی برگزار میشد حتما عشقم عروس میشد!
    حتی فکر کردن به این موضوع هم منو عصبی میکرد و توی تصمیمم مصمم تر میشدم!
    نگاهی به پنجره ی اتاقش انداختم.پرده ها رو کنار زده بود اما خودش پشت پنجره نبود.
    نیم ساعتی صبر کردم و وقتی مطمئن شدم هیچ کس توی خیابان نیست.
    از پشت بوته ها بیرون اومدم لباسمو مرتب کردم و مقابل خونشون ایستادم به دیوار نگاه کردم از در هم برای بالا رفتن کمک گرفتم به سختی خودمو بالا کشیدم اول نگاهی به داخل خونه انداختم همه ی چراغ ها روشن بود باید اول فکری برای این چراغ ها میکردم.
    در حیاط خونشون فرود اومدم. وارد خونشون شدم یه حیاط بزرگ که بی شباهت به باغ نبود. درخت های تنومند حالت تونل مانند داشتند.
    پاورچین پاورچین جلو رفتم چشم چرخوندم تا کنتور برق رو پیدا کردم!
    برقشون رو قطع کردم.اهسته و بی سر و صدا به راه افتادم.متوجه سنگ نچندان بزرگی زیر کفشم شدم.
    سنگ رو برداشتم و پنجره ی یکی از اتاق ها رو نشونه گرفتم.با تمام قوا سنگ رو پرتاب کردم.
    پنجره با صدای مهیبی شکسته شد و جمعشونو متشنج کرد.صدای جیغ های خانم ها تا حیاط هم می اومد!
    اروم وارد ساختمون شدم.
    ظاهرا متوجه ی سایه ی من روی دیوار شده بودند اما توی اون تاریکی کاری از دستشون بر نمیومد! و فقط دور خودشون می چرخیدند.
    قبلا با عزیز اومده بودم و خوب میدونستم راه پله کجاست.
    به راحتی پیداش کردم و اروم از پله ها بالا رفتم.
    میدونستم اتاقش کدومه بی هوا در رو باز کردم ؛جیغ کشید و صداش تا مغز استخوانم نفوذ کرد!
    یه شمع کوچیک دستش بود که باعث شد چهرمو ببینه فکر نمیکردم بشناسه اما متاسفانه شناخت!
    عصبانی شد و گفت
    -کی بهت اجازه داد سرتو عین حیوون بندازی پایین بیایی تو؟

    -تو به چه حقی با من اینطوری حرف میزنی؟
    خنده ای عصبی کرد و گفت
    -پسرا برای من پشیزی ارزش ندارن اونم پسرایی مثل تو
    با اینکه این دختر عشقم بود اما حق توهین نداشت!هر چی تمرین کرده بودمو گذاشتم کنار و یکی خوابوندم زیر گوشش!
    صداش توی اتاق پیچید.از شدت ضربه دست خودم درد گرفت
    با نا باوری دستشو روی گونه ش گرفته بود و هیچ حرفی نمیزد چشماش پر از اشک شد و همه ی وجودم رو به اتش کشید... اما نه؛الان وقت دلسوزی نبود!باید حرفامو بهش میزدم
    تند تند و بدون نفس همه ی حرفامو براش ردیف کردم
    -ببین دخترجون من خاطرخواتم چند وقته زیر چشمی میپامت تا حالا دست از پا خطا نکردی اما این کار اخرت بد منو اتیش زده...
    میری پایین به اون پسره ی بی ناموس میگی بره گورشو گم کنه وگرنه بدمیبینی!
    تو که دوست نداری جون یه ادم به خطر بیوفته دوست داری؟؟؟در ضمن راجع به ملاقاتمون هیچ کس نباید بویی ببره شیرفهم شد؟؟؟
    نگاهش به اخم های درهمم بود و چشم هایی که رنگ خون گرفته بود.
    فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد ...از ترس پاهاش میلرزید.
    دلم براش سوخت!
    از اتاق بیرون اومدم.برای احتیاط صورتم رو پوشانده بودم.
    به پذیرایی رسیده بودم که همه جا روشن شد!!!
    همه ی کسایی که اونجا بودن روی سرم خراب شدن و تا میتونستم کتک خوردم!
    با هر بدبختی و مکافاتی بود از اون خونه بیرون اومدم.خوشبختانه هیچ کدومشون نتونستن منو تشخیص بدن!
    پشت بوته ها قایم شده بودم که...
    -بیا بریم پسر تو دیوونه شدی دوماد این خانواده شدن دیوونگی محضه
    پسر-خواهش میکنم بریم داخل این حادثه یه اتفاق بود که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد
    خانمی که مشخص بود مادرشه دست پسر رو گرفت و توی ماشین نشوند.
    با اینکه تمام بدنم درد میکرد اما لبخندی روی لبم شکل گرفت.ماموریت با موفقیت انجام شد!
    با پایی لنگان خودم رو به خونه رسوندم.
    صدای زن و مردی که با عزیز در حال صحبت بودند توجهمو جلب کرد!!
    بعد از چند دقیقه یادم اومد که امشب قرار بود دایی و زندایی بیان دنبال بلقیس!
    محکم به پیشانیم کوبیدم!
    با این لباس های پاره و چهره ی کج و معوجم چطور باهاشون روبه رو میشدم؟!
    دلم رو به دریا زدم و وارد شدم.
    سلام کردم.دایی و زندایی که بالای مجلس نشسته بودند به احترامم ایستادند.
    عزیز محکم به گونه ش زد
    -وای خاک برسرم شد یاور مادر چته؟دعوا کردی؟؟
    از روی زمین بلند شد و مقابلم قرار گرفت.
    قدش تا روی سینه م میرسید دستش رو بلند کرد و به گوشه ی لبم کشید.
    دستش خونی شده بود!با وحشت به سر و صورت کبودم نگاه میکردند.
    بلقیس جلو اومد و با دلسوزی دستی روی
    گونه م کشید
    -چی شده اقا یاور؟
    به چشم های نگرانش خیره شدم این دختر زیادی به من توجه میکرد!
    دستشو پس زدم و با گفتن "چیزی نیست" به اتاقم رفتم.
    لباس هامو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم.
    به سمت اینه ای که در راهرو نصب بود رفتم.
    به معنای واقعی کلمه داغون شده بودم!
    جای دندان های مادر اترینا روی گونه م خودنمایی میکرد.دور چشم هامو هاله ای از کبودی پوشانده بود و گوشه ی لبم پاره بود.
    به حیاط رفتم و لب حوض نشستم.
    دست و صورتم رو شستم.گوشه ی لبم میسوخت!انگشتمو روش گرفتم تا خونش بند بیاد.به پذیرایی رفتم؛ وانمود کردم هیچ اتفاقی نیوفتاده
    -خب خیلی خوش اومدین ببخشید دیگه من فراموش کرده بودم امشب قراره بیایین وگرنه زودتر خودمو می رسوندم
    یکی از خصلت های بد زندایی فضولی بود و من ازش بیزار بودم پوزخندی زد
    -بلبل زبون شدی!تعریف کن ببینیم کجا بودی که مهموناتو فراموش کردی؟
    دستمو مشت کردم و با تمام قوام فشار دادم!

    حیف حیف از داییمو بلقیس که با این عفریته سر میکنن د اخه اگه زنداییم نبودی که اش و لاشت میکردم!
    لبخند زورکی زدم
    -مهم اینه که خودمو رسوندم دیگه
    از چهره ش مشخص بود قانع نشده و داره از فضولی میترکه!
    دایی نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت
    -شنیدیم درس میخونی... اره دایی؟
    -با اجازتون
    زندایی پوزخند زد و زیر لب گفت
    -تو رو چه به درس خوندن اخه!
    و من بر اساس ضرب المثل "جواب ابلهان خاموشیست" سکوت کردم...!
    بعد از گذشت حدود یک ساعت دایی "یا علی"گفت و بلند شد.
    -بلقیس چمدونتو بیار بریم
    عزیز به نشانه ی احترام از جا بلند شد و ایستاد و با خوشرویی گفت
    -خیلی خوش اومدین چه عجله ای بود حالا؟!
    -نه دیگه ابجی خیلی زحمت دادیم با اجازه.
    زندایی هم بلند شد و نگاه خصمانه ای بهم انداخت و به دنبال دایی رفت.
    بلقیس سر به زیر از کنارم گذشت دستشو گرفتم -ببخشید اگه توی این مدت بداخلاقی کردم
    سرش رو بالا گرفت و توی چشم هام نگاه کرد. لبخند مهربونی زد و بدون هیچ حرفی رفت.
    بعد از بدرقه ی مهمان ها عزیز به سمتم اومد.
    -چی شده؟چرا این شکلی شدی؟با کی دعوا کردی؟
    -امشب خواستگاری اترینا بود منم رفتم کاسه کوزشونو بهم ریختم
    -خدا مرگم بده ابرومون رفت
    -نگران نباش نفهمیدن من بودم که!
    دست هاشو رو به اسمان گرفت
    -ای خدا یه عقلی به این پسر بده تا کار دستمون نداده
    خندیدم و گفتم
    -عزیز عقل میخوام چیکار پول میخوام پوول!!
    و با دستم ادای پول شمردن رو در اوردم.
    عزیز اروم تر شده بود.هر دو به اتاق هامون رفتیم.طاق باز روی تشکم دراز کشیده بودم که عزیز مثل همیشه بدون در زدن وارد شد.
    سریعا خودمو جمع و جور کردم و نشستم
    -شام نخوردی؟برات بیارم؟
    -نه ممنون اشتها ندارم عوض شام کتک خوردم
    با چشمانی سرزنش گر سری تکان داد و رفت.
    ******
    کبودی ها به طور کامل از بین رفته بود.قرار بود به پیشنهاد بهراد بریم ارایشگاه.
    حاضر و اماده روبه روی کافی شاپش ایستاده بودم و منتظر بودم تا کافی شاپ رو به یکی از دوستاش بسپاره و بیاد.
    بعد از چند دقیقه اومد و باهم به راه افتادیم.
    اول بهراد نشست کارش زیاد طول نکشید.
    ارایشگر که پسر جوانی بود و بهراد سیاوش صداش میزد ازم خواست که روی صندلی بشینم.بهراد چیزی توی گوشش گفت که نشنیدم!برام هم خیلی مهم نبود که چی گفت؛ حتما خصوصی بود دیگه!
 
    سیاوش صندلی رو برگردوند تا اینه رو نبینم میگفت میخوام سوپرایزت کنم!
    بعد از دو سه ساعت ور رفتن به سر و صورتم دستشو به کمرش زد و یه دور دورم چرخید.
    روی شانه م زد و گفت
    -پاشو داداش.دیگه وقتشه خودتو ببینی
    از روی صندلی بلند شدم و به اینه نگاه کردم.
    ماتم برده بود و دهنم از تعجب باز مونده بود.این من بودم؟؟؟؟؟
    چشمامو چند بار باز و بسته کردم شاید خواب باشم و از خواب بیدار شم!
    اما بی فایده بود من,من نبودم!
    برگشتم و به بهراد نگاه کردم.چشمکی زد و گفت -چطوره؟؟
    نفس عمیقی کشیدم تا خشمم فروکش کنه.
    فایده ای نداشت در حالی که کنترل صدام از دستم خارج شده بود گفتم
    -اخه برادر من تو گفتی بریم موهامونو اصلاح کنیم نگفتی که قراره منو یکی دیگه کنی!
    قرار نبود ریشی که تا حالا نزدم رو بزنی...
    حالا اون به کنار چرا سیبیلم رو زدی؟ اون نشانه ی مردانگیم بود...
    حالا همه ی اینا رو یه کاریش میکنم ولی ابروهامو دیگه چرا این ریختی کردی؟؟پیوندشون کو؟؟؟ من با چه رویی برم خونه پیش عزیز؟؟؟
    بهراد رنگش پرید و لبخند روی لبش ماسید!
    با من من گفت
    -من فکر میکردم خوشت میاد!من معذرت میخوام اصلا میخوای بریم خونه ی ما تا موها و همه ی این چیزا که میگی در بیان خوبه؟
    نگاهی برزخی بهش انداختم و فریاد زدم
    -نخیر من میرم خونه!
    به سرعت از ارایشگاه بیرون اومدم و به سمت خونه رفتم.توی راه به هرکس سلام کردم خیلی خشک و رسمی جواب داد شاید نشناختن!
    سرمو پایین انداختم و با شرمندگی وارد محله شدم.
    پسر همسایه شلنگ به دست مشغول ابیاری اسفالت جلوی خونشون بود که چشمش به من افتاد.در لحظه ی اول بی تفاوت بود اما وقتی دسته کلیدم رو از جیبم در اوردم با چشم های گرد شده بهم خیره شد.
    هوش و حواسش از بین رفته بود.
    شلنگ رو به سمت من گرفته بود و اب به لباسهام می پاشید.
    -اهای عشقی کجا رو نگاه میکنی خیس شدم
    به خودش اومد و شلنگ رو جا به جا کرد.
    زیر لب گفتم-چلغوز
    در خونه رو باز کردم و وارد شدم
    به محض ورودم به خونه شیئی محکم به سرم برخورد کرد و همزمان صدای عزیز به گوشم رسید
    -ذلیل شده تو خونه ی من چیکار میکنی ها؟اومدی دزدی؟الان یاور میاد پدرتو در میاره
    در حالی که به چماقی که توی دست عزیز جا خوش کرده بود نگاه میکردم از ترس اب دهانم رو قورت داده و گفتم
    -عزیز من خاک بر سر همون یاورم
    عزیز سرشو نزدیک اورد و با چشمای ریز شده و مملو از تعجب پرسید
    -تو؟؟؟تو یاوری؟؟یاور من از تو مرد تره!
    و دوباره چماق رو بالا برد که با ناله گفتم
    -مرد بود.دیگه نیست.ببین با پسرت چیکار کردن عزیز
    عزیز دستی به چانه ش کشید و مشکوک بهم نگاه کرد نفس عمیقی کشیدم و سرمو پایین انداختم ...انگشت های دستم رو به بازی گرفتم
    -به ارواح خاک اقام من یاورم عزیز
    با دستش فکمو به چپ و راست هدایت کرد... زیر لب گفت
    -نه انگار واقعا یاوره!
    و با لحن اروم تری زیر لب گفت-عجب لعبتی بوده و من نمیدونستم!
    با تعجب نگاهش کردم!واقعا از چهره ی جدیدم خوشش اومده بود؟!
    کفش هامو در اوردم و وارد راهرو شدم.
    مقابل اینه ایستادم.در مخیله م نمی گنجید روزی من این شکلی بشم!
    پوزخند زدم-هه!کجایی اق یاور که اترینا خانم هست و نیستتو به باد داد!
    ته دلم راضی بود به این قیافه! به قول
    بچه های محل این ریخت و قیافه مال سوسولا بود! اما اگه اترینا خوشش میاد پس منم خوشم میاد!
    عکس اقام روی طاقچه خودنمایی میکرد.
    روبه روش ایستادم.قاب رو به دست گرفتم.
    به چهره ی خندانش خیره شدم.
    دستی نوازش گونه روی شیشه کشیدم
    -شرمندم اقا سرزنشم نکن تو خودت عاشق شدی منو درک میکنی.شرمندم که این ریختی شدم
    سرمو پایین گرفتم.چشم های اقام حتی توی عکس هم منو شرمنده میکرد.
    عکس رو سرجاش گذاشتم.
    به اتاقم رفتم و کتابی رو که نصفه و نیمه گذاشتم و رفتم رو بدست گرفتم.
    عزیز مدام فاصله ی بین اشپزخانه تا اتاقم رو طی میکرد و نگاهی به من می انداخت و زیر لب ذکری میگفت و می رفت!
    از کارش خنده م گرفته بود.وقتی بار هزارم پا به اتاقم گذاشت با خنده گفتم
    -چیه؟ ادم ندیدی؟
    لپ پایینش را روی لب بالایش گذاشت و همزمان شانه هایش هم بالا رفت
    -نه والا!
    با دلخوری ساختگی گفتم
    -دست شما درد نکنه
    عزیز که این دلخوری رو جدی گرفته بود به سمتم اومد و گونه ی عاری از ریشم رو بوسید!
    -ناراحت نشو پسرم.خداروشکر میکنم که سرت به سنگ خورده و تو انقدر عوض شدی!
    -اینجوری بیشتر دوستم داری؟
    -من همه جوره دوست دارم مگه میشه مادر اولادشو دوست نداشته باشه؟
    سوالشو بی جواب گذاشتم و بی مقدمه پرسیدم
    -حالا شام چی داریم؟
    ******
    


    چند روز گذشت و از ترس ریختن ابروم توی خیابون افتابی نشدم از واکنش بقیه میترسیدم! با اینکه عزیز مدام از قیافه ی جدیدم تعریف میکرد اما باز هم احساس بدی داشتم!البته همش هم بخاطر این نبود.توی این چند روز به اندازه ی یکسال درس خوندم!
    روی تشکم دراز کشیده بودم و پاهامو روی هم انداخته بودم و همراه ترانه ای که از ضبط زهوار درفته ام پخش میشد زمزمه میکردم
    - من یه پرندم آرزو دارم تو باغم با شی
    من یه خونه ی تنگ و تاریکم کاشکی تو بیای چراغم باشی
    هر جا که باشم هر چی که باشم تو باید باشی
    تا زنده باشم می میرم اگه از تو جدا شم
    می میرم اگه از تو جدا شم
    اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم
    تو رو دوست دارم
    تو رو دوست دارم
    چشمامو بسته بودم و همراه ترانه زمزمه میکردم که یهو داد عزیز درومد
    -یاور مادر حنجره م سابیده شد
    ضبطو بستم و سریع نشستم.
    -چی شده عزیزجون؟
    -بیا یه دختره دم در کارت داره
    از فکر اینکه خودشه به سرعت از جا بلند شدم و خودمو به حیاط رسوندم.
    در رو باز کردم.یه دختر تقریبا ده ساله که موهاش شلخته از روسری نارنجی رنگش که روی اون طرح گربه های عروسکی داشت بیرون زده بود،دم در ایستاده بود.
    پوفی کشیدم
    -چی میخوای عمو جون؟
    برگه ای تا شده به دستم داد
    -اینو داداشم داد گفت بدمش به شما
    از دستش گرفتم.خداحافظی کرد و مثل فشنگ دور شد.
    به گرد و خاکی که به راه انداخته بود خیره شدم.
    توی این برگه چه چیزی نهفته بود خدا داند!
    شانه ای بالا انداختم و تکیه مو از در برداشتم و در رو بستم.
    تای برگه رو باز کردم نامه ای از بهراد بود از من بابت کاری که انجام داده بود معذرت خواهی کرده بود.
    به هر خط نامه که نگاه میکردم پوزخندی روی لب هام نقش می بست.
    -بیچاره خیال کرده من نشستم تو خونه و زانوی غم بغل گرفتم!نمیدونه که درس ها انقدر سنگینن مگه ادم وقت میکنه پاشو از خونه بزاره بیرون؟؟؟
    -با کی حرف میزنی؟
    

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 519
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,782
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 397
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,663
  • بازدید ماه : 44,110
  • بازدید سال : 317,546
  • بازدید کلی : 11,814,686