close
مجتمع فنی تهران
رمان سورنا قسمت سوم
loading...

رمان فا

   از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم و سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.    دستشویی داشتم توی جام نامحسوس وول میخوردم.خجالت می…

رمان سورنا قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 221 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 0:5 نظرات ()

   از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم و سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.
    دستشویی داشتم توی جام نامحسوس وول میخوردم.خجالت می کشیدم بهش بگم نگه داره.
    اهاااان یه فکری به ذهنم رسید!
    -سورنا
    -هووم؟
    -دیروز پریروزا داشتم تلویزیون می دیدم یه دکتره گفت توی روز چند بار باید برید دستشویی وگرنه توی پیری کنترل ادرارتونو از دست میدین...............



 
    از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و به راهش ادامه داد
    کصافطططط خب من دارم میترکمممم
    از بس پاهامو تکان داده بودم که دیگه خودش بر حسب عادت تکان میخورد.
    با پیچیدن ماشین به درش چسبیدم از پنجره به بیرون نگاه کردم
    با دیدن مسجد لبخند زدم کمربندمو باز کردم و از ماشین پریدم بیرون.
    اخیییییش راحت شدم ها!
    دست هامو از هم باز کردم و هوای سالم و پاک رو به ریه هام فرستادم
    همینطوری برای خودم اهنگ زمزمه میکردم و به سمت ماشین می رفتم که متوجه سورنا شدم.
    به ماشین تکیه داده بود و سرشو توی یقه ش فرو کرده بود و از لرزش شانه های پهنش مشخص بود که داره می خنده!!!
    از خجالت لپ هام گل انداخت! سریعا سوار ماشین شدم.
    سورنا هم نشست.با دیدن صورتم که از خجالت سرخ شده بود لبخند کمرنگی زد و بدون هیچ حرفی حرکت کرد.
    هوا تاریک شده بود از پنجره به بیرون نگاه کردم جاده ی پیچ در پیچی که با شیبی نسبتا تند تا بالای کوه کشیده شده بود رو دیدم که با تیرهای چراغ برق جلوه ی خاصی گرفته بود.
    توسط کامیون ها محاصره شده بودیم
    از ترس اینکه زیر دست و پای کامیون ها له نشیم ساکت نشسته بودم و حتی پلک هم نمیزدم که سورنا حواسش پرت نشه.
    ماشین از حرکت ایستاد سورنا پیاده شد و من هم به تبعیت از سورنا پیاده شدم.
    برای شام به یه رستوران نچندان شیک رفتیم و یه غذای خیلی ساده خوردیم.
    سورنا گفت که خوابش میاد و دیگه نمیتونه رانندگی کنه.کلی هم غر زد که اگر انقد توی راه نمی موندیم الان رسیده بودیم.
    من روی صندلی جلو و سورنا روی صندلی عقب خوابید
    خوابم نمی اومد اخه توی ماشین خوابیده بودم
    روی صندلی جا به جا شدم
    -اه چقدر تکون میخوری
    با تعجب به سرمو برگردوندم و بهش نگاه کردم
    -بیداری؟؟؟
    -خواب بودم مثلا البته اگه تو بزاری
    -چیکار کردم مگه؟
    -از اون موقع که نشستی داری وول میخوری سر و صدات نمیذاره بخوابم
    دست به سینه با اخم هایی در هم به صندلی تکیه دادم انگار حکومت نظامیه!
    انقدر بی حرکت موندم تا چشمام گرم شد.
  
    در ویلا اتوماتیک باز شد ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد.در ماشین رو باز کردم و بدون توجه به سورنا از ماشین پیاده شدم.
    محوطه ی ویلا پر از درخت بود و چند بوته ی گل محمدی هم با فاصله از هم کاشته شده بود.
    باد سردی وزید و چتریمو به بازی گرفت.
    یقه ی پالتومو بالا تر کشیدم دست هامو توی جیب پالتوم گذاشتم و به سمت گل ها رفتم.
    دستمو از جیبم در اوردم؛ گل رو گرفتم و به بینیم نزدیک کردم.بوی خوب و مست کننده ش روحمو نوازش داد.
    سورنا از پارکینگ بیرون اومد و چون فاصله ی زیادی از هم داشتیم فریاد زد
    -بیا بریم داخل
    اه همش ضد حاله! به دنبالش رفتم.
    از پله های ایوان بالا رفتیم روی هر پله
    گلدون هایی با گل های قشنگ و متفاوت گذاشته بودند.
    روبه روی در ورودی قهوه ای رنگ ایستادیم.
    سورنا چند تقه به در زد.
    خانم و اقای مسنی در رو باز کردند.
    سلام کردند و خوش امد گفتند.هر دو چهره ی مهربونی داشتند.
    خانمه یه ذره تپل بود اما اون اقا که احتمالا همسر خانمه بود لاغر اندام بود و بر اثر کهولت سن کمرش تا حدودی خمیده شده بود.
    وارد سالن شدیم سالن با مبل های چرم مشکی و قرمز مزین شده بود.
    پنجره های قدی رو با پرده های سورمه ای پوشانده بودند.
    همینطور که محو ویلا شده بودم توسط سورنا کشیده شدم
    -حتما باید زور بالا سرت باشه؟
    سوالی نگاهش کردم -دو ساعته دارم صدات میکنم
    شانه ای بالا انداختم-نشنیدم خب
    ‌از پله ها بالا رفتیم.
    -حالا من کجا بمونم؟
    لبخندی زد-میخوای تو اتاق من بمون؟!
    نگاهش که به چشمای گرد شدم افتاد خندید و به یکی از در ها اشاره کرد
    -شوخی کردم بابا برو اونجا
    و در حالی که در رو باز میکرد گفت- البته توی هر کدوم از اتاق ها که دوست داری برو ولی همون که نشونت دادم از همه مجهز تره
    وارد اتاق شد و در رو بست.
    چمدونمو بلند کردم و به همون اتاقی که سورنا گفت رفتم.
    اول از همه توجهم به تخت دو نفره ای با
    رنگ های ترکیبی از سفید و فیروزه ای جلب شد.عسلی و میز ارایش هم ست تخت بود.پنجره ی اتاق رو با پرده ای از جنس حریر پوشانده بودند.
    رنگ روشن اتاق بهم ارامش میداد.
    تابلویی از دریای خروشان روبه روی تخت زده بودند.چمدان لباسهامو توی کمد دیواری گوشه ی سمت راست اتاق خالی کردم.
    بعد از اتمام کارم به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم.
    پنجره رو به حیاط ویلا بود.درخت ها و
    بوته های گل منظره ای زیبا و رویایی ایجاد کرده بودند.
    به دلیل سرمای زیاد پنجره رو بستم.
    

    از اتاق بیرون اومدم سورنا توی اتاقش بود و مشغول صحبت با کسی بود.
    گوشمو به در چسبوندم
    -یعنی نمیایی بهراد؟
    -حالا نمیشه یه کاریش کنی؟
    -خیلی خب... راحت باش ... دلم میخواست دور هم باشیم ... ایشالله دفعه دیگه
    صداش بلند تر میشد و مشخص بود داره به در نزدیک میشه.
    به سرعت از اونجا دور شدم توی اتاق پریدم و در رو بستم.
    چند دقیقه بعد چند تقه به در خورد روی تخت نشستم با "بفرمایید" در باز شد و سورنا داخل شد.
    -من باید برم دنبال کارهام.از ویلا بیرون نری گم میشی توی محوطه ی ویلا برای خودت چرخ بزن خداحافظ
    دستشو بلند کرد.سرمو تکان دادم. از اتاق بیرون رفت.
    -خووووب الان ازادم!
    از روی تخت پایین پریدم.
    از اتاق بیرون رفتم
    از اشپزخونه بوهای خوبی به مشامم رسید.
    راهمو به سمت اشپزخونه کج کردم.
    همون خانمی که در بدو ورود دیدمش مشغول اشپزی بود.
    با دیدنم لبخندی زد-خانم برای چی شما تشریف اوردین؟
    ابرویی بالا انداختم و با یه پرش روی میز نشستم
    -واسه چی نباید می اومدم؟؟
    دستی به رو سریش کشید و از سینک فاصله گرفت و روبه روم ایستاد
    -اخه اشپزخونه که جای شما نیست
    از اینکه دیگران خودشونو در مقابلم کوچیک بدونن متنفر بودم.
    اخم هامو تو هم کشیدم-دیگه از این حرف ها نزنی ها
    لبخندی به نشانه ی رضایت روی لب هاش نقش بست.
    روی صندلی پشت میز نشست.
    خیاری از روی میز برداشتم و گاز زدم
    -اسم شما چیه؟
    همینطور که پوست خیارها رو برای سالاد میگرفت گفت
    -حکیمه خاتون
    به چهره ی مهربونش نگاه کردم چشم هاش پر از صداقت بود.دوست داشتم باهاش صمیمی بشم!برای همین بی مقدمه پرسیدم
    -حکیمه خانم میشه یه سوال بپرسم؟
    لبخند مهربونی زد-بپرس دخترم
    -شما نمیدونی چرا همش اخم های سورنا توهمه؟
    لبشو گاز گرفت و سوالمو نشنیده گرفت.
    سرمو کج کردم و گفتم-با شما بودم ها
    حرف هاشو مزه مزه کرد تردید داشت توی جواب دادن!
    اروم گفت
    -اگه اقا بفهمن ناراحت میشن
    -اون که از صبح رفته بیرون از کجا بفهمه؟
    دست از کار کشید و به پشتی صندلی تکیه داد
    -اقا تو زندگیشون یه اتفاقاتی افتاد که کلا به هم ریختن
    با کنجکاوی پرسیدم -چه اتفاقاتی؟
    -مثل اینکه یه دختری رو میخواستن اما بهش نرسیدن
    با شنیدن این حرف اخم هامو تو هم کشیدم
    به اون دختر حسودیم شد!
    -شما دیدین دختره رو؟
    -نه این قضیه مال خیلی وقت پیشه من اون موقع نبودم.اما میدونم خیلی خوش چهره بودن.
    برای ذره ای اکسیژن تقلا میکردم.اکسیژن فضا کم شده بود یا من در حال جان دادن بودم؟
    دستی به گلوم کشیدم.
    حکیمه خانم چاقو رو توی ظرف انداخت و از جا بلند شد.
    کنارم ایستاد و با نگرانی پرسید
    -حالت خوب نیست دخترم؟
    به سرفه افتادم. بعد از چند سرفه راه نفسم باز شد.اکسیژن رو بلعیدم و به ریه هام فرستادم.
    با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می امد گفتم
    -خوبم
  
    از روی صندلی برخاستم.پالتومو پوشیدم و از ویلا بیرون رفتم.
    افتاب بی رمق می تابید.با دیدن گل ها وسوسه ی بو کشیدن و ل*م*س کردنشون به جونم افتاد.باقدم هایی ارام در حالی که یقه ی پالتو رو تا نزدیکی بینیم بالا برده و دست هامو توی جیبم فرو کرده بودم به سمت گل ها رفتم.
    مثل دیوونه ها با گل ها حرف میزدم!
    -شما هم شنیدید؟؟ گفت یه دختر رو دوست داشته!
    زیر لب گفتم -یه دختر خوشکل!
    نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
    -نمیدونم چرا این قضیه برام انقدر مهمه شاید از حسودی و شاید...
    شاید داره یه حس جدید توی دلم جوانه میزنه شاید دلیل تپش های قلبم، که اخیرا به جونم افتاده سورنا باشه!
    با دست برگ گل رو لمس کردم
    -به نظرت اونم منو دوست داره؟
    میدونم نداره ولی تو بگو داره دلمو نشکن!
    -با کی حرف میزنی؟
    از ترس تکانی خوردم دستم رو روی قلبم گذاشتم.صداشو دقیقا از کنار گوشم شنیدم!نکنه حرف های منو شنیده؟؟؟
    با من من گفتم
    -با...هی..هیچ کس تو از کی اینجایی؟؟
    بی تفاوت گفت
    -همین الان اومدم
    کامل به طرفش برگشتم -تو که گفتی خیلی کار داری؛چه زود اومدی!
    -زود نیومدم!
    ساعتش رو جلوی چشمم گرفت.چشم هام با دیدن ساعت به اندازه ی دو تا بشقاب شد!!!
    چهار ساعت گذشت؟؟؟
    -بیا تو بریم به اصطلاح ناهارمونو بخوریم البته اگه تو نخوردی
    موهامو پشت گوشم انداختم
    -نخوردم بریم
    همراه هم وارد ویلا شدیم.
    حکیمه خاتون با دیدنم جلو اومد با نگرانی پرسید
    -شما کجا رفتین یهو کل ویلا رو دنبالتون گشتم!
    سورنا گفت -توی حیاط رو هم گشتین؟
    حکیمه خاتون لب پایینشو به دندون گرفت و با شرمندگی گفت
    -نه اقا.با خودم گفتم کدوم ادم عاقلی توی این سرما میره بیرون؟! البته دور از جون شما
    به هر دومون اشاره کرد.
    من و سورنا نگاهی بهم انداختیم و پقی زدیم زیر خنده!
    حکیمه خاتون هم ریز ریز شروع به خندیدن کرد.
    سورنا خطاب به حکیمه خاتون گفت
    -اگه خنده تون تموم شده بفرمایید ناهار بکشین
    وااا دیوونه س چرا اینطوری کرد؟؟؟
    یهویی جدی شد که اصلا ما نفهمیدیم چی شد!!!!
    حکیمه خاتون بیچاره خنده شو خورد و به سمت اشپزخونه رفت.
    
    توی صورت سورنا دقیق شدم.
    میدونستم عصبانی نیست دیگه توی این مدت فرق عصبانیت واقعی و ساختگیشو خوب میتونستم تشخیص بدم.
    با صدای ارومی گفتم
    -چرا زدی توی حال این بیچاره؟
    -تو هنوز به ادم های دور و بر من عادت نکردی نباید زیادی بهشون رو داد وگرنه دیگه ادمم حسابت نمیکنن
    لبمو گاز گرفتم و به شوخی گفتم -دور جون
    با دیدن چهره م کنترلشو از دست داد و اروم و بی صدا خندید.
    دستشو پشت کمرم گذاشت و منو توی اشپزخونه هل داد.
    حکیمه خاتون برامون میز رو چیده بود.
    خودش سر پا ایستاده بود و منتظر دستور بود!
    اینجوری غذا از گلوم پایین نمی رفت
    -حکیمه خانم بفرمایید بشینید
    لبخند مهربونی زد -نه ممنون عزیزم بعد از شما میخورم
    -این چه حرفیه دور هم میخوریم دیگه
    سورنا سقلمه ای به پهلوم زد که از درد صورتم جمع شد.
    اروم "اخی"گفتم و زیر گوشش زمزمه کردم
    -مگه مرض داری؟پهلوم سوراخ شد
    همینجوری که پهلومو ماساژ میدادم به حرف های اونم گوش میدادم
    -مگه نگفتم رو نده سوارت میشن؟
    پوفی کشیدم و مشغول ناهار خوردن شدم
    الحق که دست پخت عالی داشت!
    وقتی حس ترکیدن به سراغم اومد از خوردن دست برداشتم.
    به صندلی تکیه دادم
    -اخییییش دستت درد نکنه حکیمه خانم عالیییی بود
    -نوش جانتون
    سورنا هم با لحن خشکی گفت -ممنون
    و از اشپزخونه بیرون رفت.
    از روی صندلی بلند شدم و گونه ی حکیمه خاتون رو بوسیدم
    -قربونت برم ناراحت نشی از رفتارش دلش خیلی پاکه
    -میدونم مادر مثل پسر خودم میمونه کاش منم پسر داشتم...
    -پسر ندارین؟
    -نه مادر یه دختر داشتم که اونم...
    ادامه نداد! چهره ش غمگین شد و توی حال و هوای خودش رفت.
    با صدای سورنا چشم ازش برداشتم و از اشپزخونه بیرون رفتم
    -بله؟
    -اگه حوصله ت سر رفته پاشو بریم خرید
    سرمو کج کردم و گفتم
    -نمیشه بریم دریا؟
    -فردا میبرمت فعلا حس خرید میاد
    لبخند زدم -باشه الان میرم حاضر میشم
    -فقط جان مادرت زود اماده شو
    زیر لب تکرار کردم -مادرم؟؟!! من مادر داشتم؟اگه الان نگرانم باشه چی؟
    -پس چرا نمیری؟
    سعی کردم افکار مزاحم رو کنار بزنم -باشه رفتم
    به اتاقم رفتم.مانتوی مشکی براقی که قدش تا یه وجب زیر زانوم بود پوشیدم.
    شال سورمه ای رنگی رو روی سرم گذاشتم.
    ارایش ملایمی کردم و چتریمو به صورت کج روی صورتم ریختم.
    کیف دستی مشکیمو برداشتم و بیرون رفتم.
    سورنا مشغول صحبت با مش رحیم بود
    طبق معمول با اخم هایی در هم به حرف های مش رحیم گوش میداد و گاهی با سر حرف هاشو تایید میکرد.
    با دیدنم خداحافظی خشک و خالی از مش رحیم کرد و به طرف ماشین رفت.
    سوار ماشین شدم.بوی عطرش از روی صندلیش متساعد میشد.
    با تمام وجود عطرشو بلعیدم!
    چطور میشد از این عطر دل کند؟!
    اگه حافظه م برگرده بدون سورنا چیکار کنم؟؟
    در ماشین باز شد.سورنا روی صندلیش نشست و حرکت کرد.
    نگاهم به بازوهای عضلانی و خوش فرمش بود
    با صدایی که رگه های خنده توش مشهود بود گفت -چیه رفتی تو هپروت؟؟
    دلم برای این تیکه انداختناشم تنگ میشد..
    ناخوداگاه قطره اشکی از چشمم روی
    گونه م چکید.
    با ترمز ناگهانی ماشین به طرف جلو خم شدم
    خداروشکر کمربند داشتم وگرنه قطع نخاع میشدم!
    دستش که روی صورتم قرار گرفت گر گرفتم
    با نگاه تیز و برنده م دستشو عقب کشید
    -داری گریه میکنی؟
    -نه
    -چرا خودم دیدم اشکت درومد! جاییت درد میکنه؟بریم دکتر؟
    اگه دوستم نداشت پس این نگرانی ها و دستپاچگی ها چه معنی میداد؟؟
    -چیزی نیست... مگه نمیخواستیم بریم خرید؟ راه بیوفت دیگه
    چشماشو ریز کرد و پرسید-مطمئنی خوبی؟
    سرمو به معنی تایید تکان دادم.
    بعد از یک نگاه طولانی که دل و زهرمو اب کرد
    پاشو روی گاز گذاشت و ماشین از جاش کنده شد!
    همراه هم وارد پاساژ شدیم.من که چیزی نیاز نداشتم اصلا واسه چی اومدم؟؟؟
    چشمم به یه بوتیک خورد که توی ویترینش پر از کت و شلوارهای خوش دوخت و شیک بود.
    از دست سورنا اویزون شدم -بیا بریم اونجا
    
    مشغول نگاه کردن به کت و شلوار ها بودیم کت و شلوار دودی رنگی توجهم رو جلب کرد.به سورنا نشونش دادم.
    بعد از نگاهی طولانی و فکر کردن درباره ی نوع دوخت و رنگش راضی شد که بره و پرو کنه.
    به اتاق پرو رفت همراهش نرفتم و مشغول نگاه کردن به بقیه ی کت و شلوار ها شدم.
    -اترینا
    برگشتم... کت و شلوار به تنش محشر بود!
    بنده اعتقاد دارم ایشون گونی هم بپوشن بهشون میاد!
    الان فرصت خوبی بود تا بتونم خووب نگاهش کنم ؛ جلوتر رفتم!
    از روز اولی که دیدمش موهاش پر پشت تر شده بود و ته ریش گذاشته بود که خیلی جذاب ترش میکرد!
    در کل جذاب و تو دل برو بود فقط اگر کمتر اخم میکرد دوست داشتنی تر میشد!
    -لباس رو به سر و صورتم نبستم که اونجا دنبالش میگردی
    بیا!باز ازش تعریف کردم زد تو حالم!
    -همین خوبه
    روی پاشنه ی پا چرخید -مطمئنی ؟
    -بله
    دوباره به اتاق پرو رفت لباس های خودشو پوشید و بیرون اومد.
    سه دکمه ی بالایی پیراهنش رو نبسته بود و سینه ی عضلانیش هم که انگار منتظر فرصتی بود تا خودنمایی کنه از پیراهنش بیرون زده بود و چشم هر بیننده ای رو معطوف خودش میکرد.
    غیرتی شدم و قبل از اینکه سورنا یه گام دیگه برداره خودمو بهش رسوندم.
    روبه روش ایستادم قدم تا سینه ش بود!
    سه دکمه رو اروم و با طمأنینه بستم.
    در این بین حواسم به طرز نفس کشیدنش بود که چطور تند تند نفس می کشید انگار که بهش گفتن خدایی نکرده داری نفس های اخرتو میکشی!
    کارم که تموم شد سرمو بالا گرفتم .
    این چرا اینطوری زل زده به من؟؟؟؟
    اب دهانم رو نامحسوس قورت دادم.برای فرار از مهلکه کت و شلوار رو ازش گرفتم و به بهانه ی حساب کردن پولشون به سرعت ازش دور شدم.
    سورنا مات و مبهوت وسط فروشگاه ایستاده بود!
    -----------------------
  
    سورنا
    مات و مبهوت وسط فروشگاه ایستاده بودم.
    هنوز نگاهم به دختری بود که چند دقیقه پیش کاری کرد که تا مرز سکته پیش رفتم!
    دستی به دکمه هام کشیدم و ل*م*س*شون کردم.
    لبخند کمرنگی روی لب هام نقش بست...
    فکر نمیکردم اترینا بتونه برای بار دوم این دل سنگی منو رام خودش کنه!
    گاهی اوقات دلم میخواست گردنشو با دستام خرد کنم و گاهی...
    لعنت به چشم هاش؛ لعنت...
    با قدم هایی اروم خودمو بهش رسوندم.
    سرشو بالا نمی اورد ؛ از چشم های من فراری
    بود.من این اترینای معصوم رو با هیچ چیز عوض نمیکنم!
    ای کاش برای همیشه توی بی خبری بمونه...
    وجدانم بیدار شد -یاور خجالت نمیکشی؟اون دختر در عذابه اونوقت تو فکر خودتی؟؟؟
    دندون هام روی هم چفت شد.
    ضربان قلبم بالا رفت... شک ندارم که رگ گردنم متورم شده!
    از یاور متنفرم! یاوری که نتونست اترینا رو رام خودش کنه یه مرده ست! بی عرضه س!
    من سورنام،سورنا سعادت!
    به سمت مانتو فروشی رفتم که صدای ضعیف اترینا باعث شد از حرکت بایستم.
    -من چیزی نمیخوام
    دستشو گرفتم و همراه خودم به مانتو فروشی کشیدم -بیخود! من میخوام برات بخرم
    وقتی عصبانی میشدم منطقم کمرنگ تر میشد و شاید هم کلا حذف میشد!
    مانتویی از توی رگال لباس ها انتخاب کردم.
    هنوز هم سرش پایین بود و به چشم هام نگاه نمیکرد
    -چیزی گم کردی؟
    -نه
    -پس توی چشم هام نگاه کن
    -اخه...
    صدام از کنترل خارج شده بود
    -بهت میگم نگام کن
    لبشو به دندون گرفت.نگاهم روی لب های خوش فرمش ثابت شد.
    دستمو مشت کردم! لعنتی...
    با لحنی که سعی کردم اروم باشه گفتم
    -این مانتو رو پرو کن فکر کنم بهت بیاد
    چشم های براقشو ازم گرفت و به مانتو نگاه کرد.مانتو رو ازم گرفت؛
    زیر لب تشکری کرد و وارد اتاق پرو شد.
    چند بار دستمو شانه وار توی موهام کشیدم
    چند دقیقه ای منتظر موندم... مگه یه مانتو پرو کردن چقدر طول میکشه؟؟
    چند تقه به در زدم -اترینا
    خاطرات گذشته برام زنده شد...
    ارزوم این بود که یه بار صداش کنم..
    یه بار بگم اترینا؛ اون جواب بده و همه ی این ها در واقعیت اتفاق بیوفته!
    در رو باز کرد لباس های خودش تنش بود!
    -چی شد پس؟
    -پوشیدم.قشنگ بود
    پوفی کردم
    -پس چرا نذاشتی من ببینم؟
    -فکر نمیکردم برات مهم باشه
    با اخمی ساختگی بهش نگاه کردم
    -مهمه برو بپوشش بعد صدام کن ببینم.
    چرا چشم هاش انقدر غم داشت؟؟
    چقدر دلم میخواست سرم رو روی شانه های ظریفش بزارم و زار بزنم... سوگند بخورم که حال من بهتر از اون نیست!
    "باشه" ارومی گفت و وارد اتاق شد.
    یک دور چرخید.حالش بهتر شده بود!
    دست هاشو از هم باز کرد
    -خوبه؟
    سعی کردم لبخند بزنم!
    -اره خیلی قشنگه مبارکت باشه
    لبخند زد.چهره ش با لبخند دوست داشتنی تر میشد!

    محو لبخند زیباش شده بودم که دستشو جلوی چشمم تکان داد
    -کجایی؟
    -هوم؟
    خندید-بریم؟
    -اره اره
    با دست بهش اشاره کردم تا اول بره.
    تمام مسیر بدون هیچ حرفی گذشت...
    فرصت داشتم تا به افکار درهمم سامان بدم.
    به ویلا رسیدیم اترینا مثل فشنگ از جلوی چشمام دور شد.
    ماشین رو پارک کردم و وارد سالن شدم.
    اترینا مشغول صحبت با حکیمه خاتون بود!
    خسته بودم؛ از پله ها بالا رفتم و خودمو به اتاقم رسوندم.
    کتم رو از تنم بیرون کشیدم و روی تخت انداختم.
    دکمه های پیراهنم رو طبق عادت با یک دست باز کردم و با یک حرکت پیراهنم رو از تن در اوردم.
    به حمام رفتم و بعد از یه دوش ربع ساعته خودمو روی تخت رها کردم.
    به یک دقیقه نکشید که خوابم برد.
    با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم.
    نمیدونستم روزه یا شب؟؟
    موبایل رو از توی جیب کتم بیرون کشیدم با صدایی که بخاطر خواب دورگه شده بود جواب دادم
    -بله؟
    -کارها خوب پیش رفت؟
    -خیلی خوب مراقب جنس ها باشید
    با چیزی که شنیدم عصبی فریاد زدم
    -چی؟؟؟ دبه کرده؟؟ بهش بگو یا قبول میکنی یا دیگه معامله ای بین ما صورت نمیگیره
    محکم و جدی گفتم -همین که گفتم
    تماس رو قطع کردم و موبایل رو روی تخت انداختم.
    خودمم روی تخت نشستم. دستی به صورتم کشیدم...
    ارنج دست هامو روی زانوهام گذاشتم و سرمو به دست هام تکیه دادم.
    -میخوای برنامه های منو خراب کنی اقای فرزام؟!
    به سمت پنجره رفتم. هوا تاریک شده بود.
    به درخت های توی حیاط نگاه کردم...
    درخت ها استوار و مقاوم بودند بهشون غبطه میخوردم!

    بعد از چند دقیقه از پنجره فاصله گرفتم.
    به سمت میز ارایش رفتم. دستی به صورت تیغ تیغی ام کشیدم.
    ماه ها بود که صورتم رنگ ریش رو ندیده بود!
    به این ته ریش جدید عادت نداشتم!
    ریش تراش رو از روی میز برداشتم و به صورتم نزدیک کردم.
    چند تقه به در خورد -بله؟
    اترینا داخل شد. توی اون بلوز و دامن کوتاه مثل عروسک ها شده بود!
    موهای قشنگ و لختش رو روی شانه هاش رها کرده بود.
    نگاهم روی موهاش میخکوب شد...
    موهاش...موهاش... چشمامو بستم و باز کردم
    من نباید بهش فکر کنم ...
    به دستم نگاه کرد و پرسید
    -میخواستی ریشاتو بزنی؟
    این دیگه چه سوالی بود؟!کوتاه جواب دادم
    -اره
    -نزن ته ریش بهت میاد
    بهت زده بهش نگاه کردم!چی گفت؟؟ چهره ی من براش مهم بود؟
    ریش تراش رو روی میز گذاشتم -باشه
    لبخند زد و سرش رو کج کرد
    -نمیایی شام بخوریم؟
    چشم هامو مالیدم
    -ساعت چنده؟
    -یازده
    با ابروهای بالا رفته پرسیدم -پس چرا شام نخوردی؟
    -منتظر بودم بیدار شی باهم بخوریم.
    منتظرم بود؟؟؟
    -باشه تو برو منم میام
    عقب گرد کرد و چند قدم برداشت که صداش کردم -اترینا
    برگشت -بار اخرت باشه
    با چشم های گرد شده نگام کرد -چی؟
    -برو یه شالی روسری چیزی روی اون موهات بکش
    با لب و لوچه ی اویزون "باشه" ای گفت و رفت.
    طاقت دیدن این همه زیبایی نداشتم، بخدا نداشتم...
    به اشپزخونه رفتم.
    با چهره ای مغموم روی صندلی همیشگیش نشسته بود، درست کنار من!
    با شالی که روی موهاش انداخته بود شیرین تر شده بود!
    ناگهان متوجه نگاه حکیمه خاتون به خودم شدم! با لبخند بهم خیره بود!
    همیشه دستم پیشش رو میشد...
    صدامو صاف کردم؛حکیمه خاتون حواسش جمع شد.قصدم همین بود!
    -حکیمه خاتون شام رو نمیاری؟
   
    مطیعانه چند بار سرش رو تکان داد
    -چرا،چرا بفرمایید بشینید
    روی صندلی نشستم.
    اروم زیر گوش اترینا گفتم -شام خورده؟
    سرشو به معنی نه تکان داد
    -زبونتو موش خورده؟
    به لبخندم نگاه کرد متقابلا لبخند زد..
    میدونستم حکیمه خاتون بدون مش رحیم چیزی نمیخوره مش رحیم هم همینطور!
    میز رو چید
    -حکیمه خاتون
    -بله اقا؟
    -برو مش رحیمو صدا کن کارش دارم
    "چشمی" گفت و رفت!
    کنجکاوی توی چشم های مشکی و قشنگش موج میزد اما نمی پرسید!
    محو چشم هاش شده بودم ... زمین و زمان توی اون لحظه متوقف شده بود!
    با صدای حکیمه خاتون و مش رحیم به خودم اومدم!
    صداهای درونم فعال شدند...
    -یاور داری چه غلطی میکنی؟همه فهمیدن که!
    -خفه شو من سورنام !
    بیخیال جدال با صدای درونم شدم و به مش رحیم اشاره کردم که بشینه
    -امشب شام رو با هم میخوریم
    اترینا لبخند زد و من شاداب شدم!
    مش رحیم-نه اقا این چه حرفیه ما مزاحمتون نمیشیم
    -مزاحم نیستید
    لبخندی روی لب های مش رحیم و حکیمه خاتون نقش بست.
    چه راحت میشد دلی رو شاد کرد!

    با شنیدن صدای گوش خراش برخورد قاشق و چنگال ها به بشقاب بی اختیار لبخند زدم...
    خاطره ای زنده شد... خاطره ای از گذشته...
    صدای بهراد توی گوشم پیچید...
    "-یاور... داداش... نفسش رو به بیرون فوت کرد تا عصبانیتش رو کنترل کنه...
    ادامه داد -اون قاشق و چنگال لامصبو انقدر نساب به بشقاب
    قاشق و چنگال رو توی بشقاب انداختم.
    صدای گوش خراشی ایجاد شد...
    بهراد سرش رو بالا اورد و بهت زده بهم نگاه کرد. منتظر بود... توضیح میخواست!
    نفس عمیقی کشیدم
    -هر کاری میکنم از نظر تو بده ... اینجوری راه نزو اینجوری غذا نخور .... اینجوری حرف نزن ؛ ای بابا خسته شدم دیگه ...
    انگشت اشاره و شستم رو روی پیشانیم گذاشتم... تنم گر گرفته بود... دلم میخواست از ناتوانی خودم های های گریه کنم!
    -یاور داداش ببخشید... اصلا غلط کردم هر کاری دلت میخواد بکن ... از اولم میدونستم به حرفم گوش نمیکنی...
    به حالت قهر روشو برگردوند
    -چیکار کنم؟
    برگشت... لبخند داشت... پس قهر نکرده بود!
    دستم رو گرفت و به بشقاب نزدیک کرد.
    -ببین اینطوری...
    قاشق رو اروم به سمت دانه های برنج برد و بدون هیچ صدایی قاشق رو پر کرد...
    -یاد گرفتی؟؟؟ "
    حس خوبی داشتم... حس ارامش!
    به جرات میتونم بگم بهترین شام زندگیمو امشب تجربه کردم! متاسفم که این همه سال تنها غذا خوردم و این ارامش رو از خودم دریغ کردم!
    صبح زود از ویلا خارج شدم.
    به سمت گمرک حرکت کردم. با دیدنم دستشو بالا اورد. ماشین رو پارک کردم.
    با دیدن درخت هایی که کنار ساختمان کاشته شده بود دندان هام روی هم چفت شد باز هم گذشته توانسته بود اعصابم رو کن فیکون کنه!
    درخت.... ساختمان... پنجره!!!
    از ماشین پیاده شدم و با قدم هایی محکم خودمو بهش رسوندم.
    -سلام اقای سعادت
    سری تکان دادم -جنس ها اماده ست؟
    -بله خیالتون راحت باشه
    چشمم به سر در گمرک بود. هیچ وقت به چشم های کسی نگاه نمیکردم.
    دلم میخواست فقط تصویر چشم های اترینا رو توی ذهنم داشته باشم...
    دست چکم رو از توی جیب کتم بیرون کشیدم
    و بعد از نوشتن مبلغ چک،چک رو از دسته چک جدا کردم و به دستش دادم.
    تشکر کرد -ناهار رو با هم بخوریم؟
    تصویر اترینا جلوی چشمم جان گرفت..
    -نه ممنون من کار دارم باید برم.می فرستم جنس ها رو ازت بگیرن
    دست دادیم،خداحافظی کردیم.
    تا کنار ماشین همراهم اومد.سوار شدم و به سمت ویلا حرکت کردم.
    اه لعنتی ریموت پارکینگ یادم رفت!
    با حرص روی فرمان کوبیدم.
    با زدن چند بوق مش رحیم در رو باز کرد
    وارد شدم.
    شیشه رو پایین دادم
    -ببخشید مش رحیم یادم رفته بود ریموت رو ببرم
    من ازش معذرت خواهی کردم؟؟؟ من؟
    با شناختی که از خودم داشتم این کار ازم بعید بود!
    -نه اقا این چه حرفیه وظیفمه
    وارد سالن شدم.صداش زدم
    -اترینا
    حکیمه خاتون جلو اومد
    -سلام اقا.با اترینا خانم کاری دارین؟
    -اره کجاست؟
    -توی اتاقشه فکر کنم هنوز خوابه
    به ساعت مچیم نگاهی انداختم ساعت دوازده بود! دختره ی خوابالو!
    -برم صداش کنم؟
    نگاهم به زمین بود
    -نه خودم میرم
    از پله ها بالا رفتم.جلوی در اتاقش ایستادم
    اگه لباس مناسب نداشت چی؟؟؟
    چند قدم از اتاقش دور شدم
    اما...
    برگشتم!
    تردید رو کنار زدم و دستگیره رو فشردم.
    در با صدای تیکی باز شد
    همون لباس های دیشب تنش بود.دمر خوابیده بود و موهای مشکیش دور بالشت پخش شده بودند.هر کدوم از پاهاش یک طرف روی تخت ولو بودند! با دیدنش خنده م گرفت!
    اگه حافظه ش برگرده عمرا اگه بتونه همون اترینای سابق بشه!!!
    جلو رفتم و روی تخت نشستم.
    دستی روی موهاش کشیدم، چه ارامشی!
    اروم صداش زدم تکانی خورد اما چشم هاشو باز نکرد.
    دوباره صداش زدم چشم هاشو باز کرد با دیدنم جا خورد.
    با دستپاچگی نیم خیز شد و شالشو برداشت و روی سرش گذاشت.
    خنده م گرفته بود اما خودمو کنترل کردم! دستی روی لب هام کشیدم. صدامو صاف کردم و پرسیدم
    -میایی بریم دریا؟
    با هیجان گفت-واقعا میریم؟؟؟
    صداش دو رگه شده بود...
    سری تکان دادم
    -اگه بخوای، اره
    با دیدن لبخندش که از روی رضایت بود از روی تخت بلند شدم واز در بیرون رفتم.
    -----------------
    اترینا
    وقتی گفت بریم دریا توی دلم کیلوکیلو قند اب میکردن! دلم میخواست بپرم توی بغلش و یه ماچ ابدار از اون گونه ی تیغ تیغیش ببرم اما خودمو کنترل میکردم!
    دست و صورتمو شستم و لباس هامو عوض کردم. میخواستم ارایش کنم اما با خودم گفتم
    میخوام برم دریا واسه چی ارایش کنم وقتی دو دقیقه بعد پاک میشه؟!
    بنابراین بیخیال ارایش کردن شدم و از اتاق بیرون رفتم.
    سورنا روی مبل نشسته بود
    -من اماده شدم بریم
    بدون اینکه نگاهم کنه گفت -منتظر می مونم تا صبحانه بخوری
    -نمیخورم
    با لحنی دستوری گفت
    -میخوری! برو توی اشپزخونه حکیمه خاتون برات اماده کرده
    وارد اشپزخونه شدم.
    روی صندلی نشستم و مشغول خوردن شدم.
    حکیمه خاتون روی صندلی روبه روی من نشست -میخوایین برین دریا؟
    با دهان پر گفتم -اوهوم
    چشماش نگران شد.
    پرسیدم-چرا اینطوری نگام میکنی؟
    -خاطره ی خوبی از دریا ندارم!
    نفس عمیقی کشید.
    حس کنجکاویم گل کرده بود... وقتی دیدم قصد حرف زدن نداره پرسیدم -چه خاطره ای؟
    نفسشو اه مانند بیرون داد
    -یه دختر داشتم.دختری که مثل برگ گل پاک بود.مثل خودت چهره ی شیرین و زیبایی داشت.
    توی حرفش پریدم
    -اسمش چی بود؟
    -گلسا
    -چه اسم قشنگی!
    دستمو زیر چانه ام گذاشتم-خب خب بقیش
    نگاهی به چهره ی کنجکاوم انداخت و بدون تغییری در چهره ش ادامه داد
    -همه ی پسرها دنبالش بودن گلسا دختر ساده و با محبتی بود هر کس بهش محبت میکرد تا جبرانش نمیکرد مثل مرغ سر کنده اینور و اونور می رفت و کلافه بود.
    یه روز که از مدرسه بر می گشت چند تا پسر مزاحمش میشن و میخوان به زور سوار ماشینش کنن که یه نفر به دادش میرسه و اونو از دست اون از خدا بی خبرها نجات میده.
    گلسا که میبینه یه غریبه جونشو براش به خطر انداخته احساساتش به غلیان می افته و عاشق میشه! البته همینجوری هم کشکی کشکی عاشق نشد ها!
    گفتم که تا محبتی رو جبران نمیکرد اروم نمیگرفت.برای همینم تقریبا هر روز همدیگه رو می دیدند.گلسا براش غذا میبرد اخه پدر و مادرش ایران نبودن.
    یکسال از این موضوع گذشت اما گلسا همچنان با عشق براش غذا می پخت.مدام از خونه و ماشینش حرف میزد
    چند بار ازم پرسیده بود که اگه پولدار بشه چی برام بگیره!
    دخترم زیادی توی رویا بود! چون طولی نکشید که اون پسر ازدواج کرد!
    گلسا ضربه روحی زیادی بهش وارد شد.چند بار بردمش پیش روانشناس اما بی فایده بود اون مرده بود و برای یه مرده کاری نمیشد کرد!
    تا اینکه یه روز...
    به هق هق افتاد کمرشو نوازش کردم بعد از مدتی که اروم شد دوباره شروع به صحبت کرد
    -اون روز چند کلمه ای حرف زد کاری که چند ماه بود انجام نداده بود خوشحال شده بودم و به خوب بودنش امیدوار!
    وقتی گفت میخواد بره بیرون هوا بخوره خودمو روی ابر ها تصور میکردم.
    خدارو صد هزار بار شکر کردم که بالاخره سرش به سنگ خورده
    اما...
    دو ساعت بعد خبر خودکشیش توی دریا همه جا پیچید...
    گریه ش شدت گرفت.سرشو توی بغل گرفتم.
    چقدر سخته از دست دادن عزیز....
    روی سرش بو*سه زدم
    نمیدونستم چی باید بگم.دلداری دادن رو یاد نگرفته بودم ترجیح دادم ساکت باشم تا اینکه حرفی بزنم که حالشو بدتر کنه

    با صدای در اشپزخونه سرم رو برگردوندم
    مش رحیم با نانی در دست وارد شد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت
    -عشقم ناهار چی داریم؟
    خندیدم بعد از این همه سال هنوز هم با لحنی عاشقانه با هم صحبت میکردن!
    باید سورنا رو بفرستم پیششون ازشون یاد بگیره!
    -چرا چشمای خوشکلت اشکی شدن؟
    حکیمه خاتون بینیشو بالا کشید و با صدای خش داری گفت
    -هیچی یاد گلسا افتادم
    چشمای مش رحیم هم غمگین شد
    سورنا وارد اشپزخونه شد
    -اترینا صبحانه خوردنت تموم نشد؟
    از روی صندلی بلند شدم
    -چرا چرا بریم
    به سالن رفتم حکیمه خانم به سرعت خودشو بهم رسوند
    -دخترم مراقب خودت باش دریا بی رحمه
    سرشو پایین گرفت و اروم گریست.
    شانه هاشو گرفتم و گونه شو بوسیدم
    -قربون اشکاتون برم من...چشم مراقبم
    اشک هاشو با گوشه ی روسریش پاک کرد
    -خدا به همراهت دخترم
    سورنا توی ماشین نشسته بود.چند قدم باقی مونده رو دوییدم ؛ در ماشین رو باز کردم و روی صندلی نشستم که صدای بدی داد!!!
    سورنا به سرعت نور سرشو به سمتم گرفت و با چشم های از حدقه در اومده نگام کرد
    دستامو بالا بردم
    -بخدا من نبودم
    گوشه ی چشمش چین افتاد! داشت بهم می خندید؟؟؟
    -من نبودم دیگه پریدم بعد اینجوری شد
    چند بار با دست روی صندلی فشار اوردم اما اگه از دیوار صدایی اومد از اونم اومد!!!
    دیگه تقریبا به گریه افتاده بودم!
    دست به سینه نشستم.چانه ام شروع به لرزیدن کرد.اخه الان وقت ضایع شدن بود؟؟
    با دست سورنا که زیر چانه ام گذاشته بود صورتمو برگردوندم و بهش نگاه کردم
    با تعجب گفت
    -چرا با خودت اینکار ها رو میکنی مگه من چیزی گفتم؟
    -یه جوری نگام کردی
    لبخند اترینا کشی زد و گفت
    -اترینا
    با دلخوری گفتم
    -بله؟
    -بدون ارایش.... خیلی بهتری!
    از تعریفی که ازم کرد؛ کیلو کیلو قند توی دلم اب کردند!
    سورنا از من تعریف کرد؟؟؟ از من؟؟؟
    ******
    با دیدن دریا به سمتش دویدم و کفش هامو روی ماسه ها پرت کردم.
    اب دریا ولرم بود انگشت های پاهامو قلقلک میداد!
    روی ماسه ها نشستم.
    صدف های بزرگ و قشنگ رو برداشتم و باهاشون یه قلب بزرگ کشیدم!
    دست هامو به مانتوم پاک کردم. از قلبه فاصله گرفتم و از نمای دور تر بهش نگاه کردم.
    سورنا با قلاب ماهیگیری به سمتم اومد.
    با دیدن قلبی که با صدف کشیده بودم چشماش برق زد و لبخندی از رضایت رو لب هاش جا خوش کرد!
    موبایلشو در اورد و کنار قلب نشست
    -بیا کنارم بشین با این قلب خوشکلت عکس بگیریم
    کنارش نشستم.بوی عطرش دیوانه کننده بود.. چند بار پشت سرم نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم.عکس زیبایی شد!
    سورنا گوشه ای نشست و مشغول ور رفتن به لنسر شد.
    از روی ماسه ها بلند شدم و جلوتر رفتم.
    اب تا زانوهام رسیده بود با صدای سورنا سرمو به طرفش برگردوندم
    - نرو جلوتر خطرناکه
    روی تخته سنگی ایستاده بود و با اخم هایی در هم به لنسر(قلاب ماهیگیری) خیره بود.
    سنگینی نگاهم رو حس کرد و بهم نگاه کرد.
    سرم رو برگردوندم و به دریا چشم دوختم.
    چرا باید به حرفش گوش میدادم و جلوتر نمیرفتم؟؟وجود من برای کی ارزش داشت؟؟
    جلوتر رفتم.اب تا گردنم می رسید.
    برای یک لحظه از کارم پشیمون شدم خواستم برگردم اما با فشار موج و سنگی که زیر پام لغزید تعادلم بهم خورد و به اغوش دریا رفتم!
    هنوز زود بود من نمیخواستم بمیرم!!
    فریاد زدم -کمک...سورناااا
    دریا منو به سمت خودش می کشید و من بیشتر در اغوشش فشرده میشدم.
    با حرکات امواج به بالا و پایین می رفتم و هر بار مقداری از اون اب شور قورت میدادم.
    از مزه ی شور اب حالت تهوع گرفته بودم.
    کم کم داشت چشم هام بسته میشد که دستی به دورم حلقه شد و من رو از اب بیرون کشید!
    توان باز گذاشتن پلک هامو نداشتم اروم چشمامو بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم.
 
    تنها بودم در این دریای بی کران.دریا من رو پایین و پایین تر میکشید و من ضعیف تر از اون بودم که قدرت دفاع داشته باشم.
    وحشت زده از خواب پریدم!
    جیغ خفیفی کشیدم و نشستم.دانه های عرق روی پیشانیم می رقصیدند.
    لرزش بدنم رو احساس میکردم.
    سورنا سراسیمه وارد اتاق شد.کنارم زانو زد و با نگرانی پرسید-چی شده خواب بد دیدی؟
    مظلومانه سری تکان دادم.بازوهایم را گرفت و به خود فشرد و زیر لب گفت-نگران نباش من اینجام نمیذارم اتفاقی برات بیوفته.
    جملاتش دلگرم کننده بود سرم رو روی بالشت گذاشت. موهای خیسمو از روی پیشانیم کنار زد.بلند شد و کنار پنجره ی قدی اتاق ایستاد.
    -راحت بخواب من تا صبح کنارت میمونم.
    پشتش به من بود. به قامت بلندش چشم دوختم بودنش بهم حس امنیت و ارامش میداد...
    از خواب که بیدار شدم سورنا نبود.
    به ساعت نگاه کردم ساعت دوازده بود!!!
    من انقدر خوابیدم؟؟
    احتمال میدادم که سورنا خونه نباشه.از توی پنجره به بیرون نگاه کردم.
    ماشینش توی محوطه ی ویلا بود پس سورنا از ویلا بیرون نرفته بود!
    اون منو از مرگ نجات داده بود باید ازش تشکر میکردم!
    خودمو به اتاقش رسوندم؛ چند بار در زدم اما جواب نداد.
    از سورنا بعید بود صدای در رو نشنوه!
    ترسیده بودم و دلشوره ای که به جونم افتاده بود باعث لرزش دست هام شده بود.
    دستگیره رو پایین کشیدم.خداروشکر در باز بود. سورنا روی تخت بود.
    طاق باز خوابیده بود. از دور چند بار با صدای لرزان صداش کردم
    -سورنا..... سورنا
    جواب نداد.چشمم به قفسه ی سینه ش خورد که اروم بالا و پایین میشد
    نفسی از روی اسودگی کشیدم.جلو تر رفتم.
    دورشو هاله ای از گرما پوشانده بود.
    دستمو روی پیشانیش گذاشتم داغ بود؛خیلی داغ!
    تمام بدنش خیس بود. هول شده بودم و قدرت تفکرمو از دست داده بودم.
    تنها کاری که ازم بر اومد این بود که جیغ بکشم
    حکیمه خاتون رو صدا زدم.
    از بلندی صدا مش رحیم هم همراه حکیمه خاتون وارد اتاق شد


    مش رحیم که دستپاچه شده بود به سرعت خودشو بهم رسوند-چی شده دخترم؟
    با چشم های گشاد شده به سورنا نگاه کردم.
    زبونم به سقف دهنم چسبیده بود.
    حکیمه خانم محکم به صورتش زد
    -خاک بر سرم چه بلایی سر اقا اومده؟
    دستشو روی پیشانیش گذاشت
    -الهی بمیرم داره توی تب میسوزه
    از اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.توی یکی از دست هاش یه تشت اب بود وتوی دست دیگه ش یه پارچه ی سفید.
    به کمک مش رحیم پاهاشو توی اب گذاشتن
    منم بالا سرش نشسته بودم و دستمال خیس رو روی پیشانیش میذاشتم.
    احساس میکردم داره میلرزه یا شایدم خودم میلرزیدم!
    حکیمه خانم قرص و لیوان اب رو به دستم داد و از اتاق بیرون رفت تا براش سوپ بپزه.
    سرمو نزدیک گوشش بردم و اروم صداش زدم بیدار نشد... این دفعه بلند تر صداش زدم.
    پلک هاش تکان خورد -هوووم؟
    -پاشو این قرصو بخور
    چشماش بازتر شد کمکش کردم تا نیم خیز بشه
    قرص رو توی دهنش گذاشتم و بهش اب دادم
    اروم لب زد -ممنون
    دوباره دراز کشید.صدای زنگ گوشیش بلند شد.
    گوشی روی عسلی کنار تخت بود.
    بدون اینکه به صفحه ش نگاه کنم به سمتش گرفتم.
    با دیدن اسم روی صفحه شروع کرد به سرفه کردن.
    چند بار پشتش زدم دستمو گرفت و به چشم هام زل زد
    -میشه لطفا چند دقیقه بیرون باشی؟
    سری تکان دادم و بیرون اومدم.
    افکار مزاحم یک لحظه هم ولم نمیکردن!
    کی بود؟دوست دخترش؟ دوستش داره؟
    دستمو روی قلبم گذاشتم بهش توپیدم
    -تو هم اروم تر بزن دیگه اه
    بغض راه نفسمو گرفته بود ای کاش میشد گریه کنم...
    -اترینا
    صدام نزن...اسممو نگو لعنتی دل من جنبه نداره ممکنه سینه مو بشکافه و بیرون بزنه!
    وارد اتاق شدم.
    گوشه ی موبایلشو به دندون گرفته بود و به جلو خیره بود.
    با دیدنم گوشی رو روی عسلی گذاشت
    -معذرت میخوام
    با چشم هایی که منتظر یه تلنگر بودن که ببارن بهش نگاه کردم.
    سینه ش خس خس میکرد. دستشو مشت کرد ؛جلوی دهنش گرفت و به طرز وحشتناکی سرفه کرد ...
    با چشم هایی که نمناک شده بودند بهم نگاه کرد. لب باز کرد چیزی بگه که با صدای باز شدن در پشیمون شد.
    

    حکیمه خاتون سوپ اورد. نگاهی به هر دومون انداخت...
    وااا این چرا لبخند میزنه توی این اوضاع؟؟؟
    سورنا با تشر گفت -حکیمه خاتون
    از صدای بلندش که ناگهانی هم بود تکانی خوردم که احساس کردم تمام اجزای سرم جا به جا شد!
    اما حکیمه خاتون به روی مبارکش که نیاورد هیچ لبخندش پر رنگ تر هم شد!!
    از نظر من شجاع ترین انسان روی زمین بود!!
    سوپ رو روی عسلی گذاشت روبه من گفت
    -اترینا جان من یه ذره کار دارم میشه شما بهش بدی ؟
    با چشم های گشاد شده نگاهش کردم و گفتم
    -من؟؟؟؟
    در حالی که از مهلکه فرار میکرد گفت
    -بله دیگه شما
    و از در بیرون رفت...
    با تردید کاسه ی سوپ رو برداشتم و روی پاهام گذاشتم.
    سنگینی نگاهش رو روی خودم کاملا حس میکردم.. سرم رو مدت کوتاهی پایین گرفتم تا چشمم بهش نخوره!
    قاشق رو پر کردم و سمت دهنش بردم.
    چشم هامو اروم بالا اوردم؛
    مات و مبهوت بهم نگاه میکرد.قاشق رو به لباش زدم بعد از کمی مکث دهانش رو باز کرد و سوپ رو خورد.
    قاشق رو محکم گرفته بود و رها نمیکرد.
    چه قدرتی داشت!! تمام قدرتم رو به کار گرفتم تا قاشق رو از دهانش بیرون کشیدم!!!
    قاشق های بعدی رو مثل ادمیزاد خورد.فقط از اول تا اخرش روی صورتم زوم کرده بود و مردمک چشم هاشو یه میلی مترم جا به جا نکرد!
    کاسه ی سوپ رو برداشتم
    -استراحت کن تا بهتر بشی.نبینم پاشدی ها!
    مظلوم سرشو کج کرد -باشه
    از اتاق بیرون اومدم.
    به اشپزخونه رفتم حکیمه خاتون سرشو روی میز گذاشته بود و دست هاشو دور سرش حلقه کرده بود.
    روی صندلی کنارش نشستم.
    وجودم رو حس کرد و سرشو بالا اورد.
    با دیدنم لبخند خسته ای زد -سوپشو بهش دادی؟
    -اره.خواب بودی؟
    -اره نمیدونم چی شد یهو خوابم گرفت!
    از دیروز تا حالا نخوابیدم.
    -چرا؟؟؟
    اهی کشید -نگرانت بودم.چرا اون کار رو کردی؟مگه نمی دونستی من دیگه طاقت این اتفاقاتو ندارم؟
    سرم رو پایین گرفتم خجالت می کشیدم. واقعا براش مهم بودم؟!
    دستش که روی دستم نشست بهش نگاه کردم.
    -دیگه اینکار رو نکن نمیدونی سورنا با چه حالی اومد خونه. وقتی تو رو توی دستاش بی جون دیدم بی حس شدم!
    زانوهام سست شد و افتادم زمین
    خندید-نزدیک بود منو بکشی تو دوست داری من بمیرم؟؟
    لبم رو به دندون گرفتم -دور از جون.معذرت میخوام نمیخواستم اینجوری بشه
    لب باز کرد تا چیزی بگه که با اومدن مش رحیم چیزی نگفت.
    

    مش رحیم وارد اشپزخونه شد.با دیدنم خندید
    -بهتری دخترم؟
    -بله ممنون
    با پایی لنگان خودش رو بهمون رسوند و روی صندلی نشست.
    -اخیییییش . اقا حالش چطوره؟
    -خوبه
    دست هاشو به سمت اسمان برد -شکرخدا
    به حکیمه خاتون نگاه کرد
    -یه چایی به ما میدی؟
    حکیمه خاتون با خوشرویی جواب داد
    -بله که میدم
    از جا بلند شد و از توی کابینت قوری رو در اورد.
    قوری رو پر از اب کرد و روی گاز گذاشت.
    کنارمون نشست.بعد از چند دقیقه صدای قل قل اب اشپزخونه رو پر کرد.
    حکیمه خاتون در حالی که چای توی فنجون ها می ریخت گفت
    -مادر یه فنجون هم برای سورنا میبری؟
    -چرا خودتون نمیبرید؟
    دست به پاهاش کشید -پاهام خیلی درد میکنه نمیتونم این پله ها رو بالا و پایین کنم
    نگاه مشکوکی بهش انداختم.پس چرا تا الان از پا درد نمی نالید؟!
    فنجون رو برداشتم و به اتاقش رفتم.
    میخواستم در بزنم اما ترسیدم خواب باشه و با صدای در بیدار بشه.
    دستگیره رو اروم کشیدم. به محض باز شدن در چشم هاش باز شد.
    لبخند زدم -بیدار بودی؟
    -نه
    ابروهام تا اخرین حد بالا رفت! من که سر و صدا نکردم! اینم شاهگوشی بود واسه خودش ها!
    چای رو روی عسلی گذاشتم و روی تخت کنارش نشستم
    -برات چای اوردم
    -ممنون
    لبخندی به روش پاشیدم.باز هم نگاه کرد؛فقط نگاه!
    چرا سورنا اینطوری شده بود؟؟؟
    برای فرار از نگاه خیره ش
    از روی تخت بلند شدم ؛ از اتاقش بیرون رفتم و به اشپزخونه رفتم تا چای بخورم...

    -----------------
    

    سورنا
    این مریضی بی موقع هم شده بود قوز بالا قوز!
    د اخه بگو نونت نبود؟ ابت نبود؟ سرما خوردگیت دیگه چی بود؟
    تمام بدنم درد میکرد و استخونام تیر می کشید.خدا بیامرز اقام میگفت سرطان بگیری سرما نخوری!
    بدنم داغ داغ بود اما از درون می لرزیدم.
    چشم هام از هم باز نمیشد.
    اب بینیم هم که یه لحظه قطع نمیشد تمام دستمال کاغذی ها تموم شده بود.
    پیشانیمو با دست فشار دادم ...
    اه خدا چقدر سرم درد میکنه... نفس عمیقی کشیدم که به سرفه افتادم.لب های خشکم رو با زبون تر کردم -لعنت به سرما خوردگی!
    اخه یکی نیست به اترینا بگه تو که این همه ادم برات میمیرن دیگه چه دردی داری بری خودکشی کنی؟
    صدای زنگ گوشیم مانع فکر کردن بیش از حدم شد. توی این دو روز تمام کارهامو با تلفن انجام دادم. گوشی رو جواب دادم
    -بله؟
    -سلام اقای سعادت خدا بد نده چرا صداتون گرفته؟
    کلافه گفتم -تو چیکار به صدای من داری کارتو بگو
    چون سرما خوردگی ارتباط مستقیمی با حوصله ی من داشت بعد از گفتن کارش سریع قطع کردم. از تخت بیرون اومدم؛
    لباس هامو در اوردم و رفتم زیر دوش.
    بعد از بیست دقیقه از حمام بیرون اومدم.انگار چند کیلو سبک شدم!
    راحت تر نفس میکشیدم مثل اینکه کم کم داشتم خوب میشدم!
    بوی کرمی که به بدنم زده بودم اتاق رو پر کرده بود؛بویی ملایم و ارامش بخش...
    یاد اترینا افتادم توی این چند روز خیلی توی بهبودیم بهم کمک کرد. فکر میکنم حساب بی حساب شدیم!
    پیراهن مردونه ی مشکی رو به همراه کت و شلوار ابی کاربنی و خوش دوختم پوشیدم.
    ساعتم رو به مچ دستم بستم و از اتاق بیرون رفتم.
    حکیمه خاتون با دیدنم گل از گلش شکفت و به سرعت خودشو بهم رسوند.
    -خداروشکر از اون اتاق بیرون اومدین بهتر شدین؟
    باز هم این پیراهن بلند نخیشو پوشیده بود...
    با این لباس شبیه مادرم میشد.
    کوتاه جواب دادم -خوبم
    از جواب کوتاهم دلسرد شد اما به روش نیاورد.
    با سر به دنبال اترینا میگشتم که گفت
    -رفته توی باغ
    با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم -چی؟
    خندید و چشمک بامزه ای زد
    -مگه اترینا خانم رو نمیخوایین؟توی باغ هستن
    خندیدم و گفتم -شیطون شدی ها
    -اگه من شما رو نشناسم که باید سرمو بزارم زمین و بمیرم
    لب پایینمو به دندان گرفتم -دور از جون
    *******

    در فاصله ای دور از من قرار داشت. مثل اون روز مشغول صحبت با گل ها بود.
    اون روز چیزی از حرف هاش نشنیدم چون حسابی فکرم توی حساب و کتاب های کارم بود و از اطرافم غافل بودم.
    سرش رو بالا اورد و به اطرافش نگاهی سر سری انداخت. خوشم اومد! حس شیشمش خوب کار میکرد! با دیدنم چشم هاش برق زد. با قدم هایی اروم به سمتش رفتم
    از گل ها فاصله گرفت و جلوتر اومد
    با خوشحالی گفت -چه عجب بالاخره ما شما رو سرپا دیدیم!
    یکی از دست هامو توی جیبم بردم
    -مگه قرار بود پا نشم دیگه؟
    لبخندش محو شد به بازوم زد و با اخم گفت -عه این حرفا چیه میزنی، خدانکنه !
    بی اراده لبخند زدم! پس اترینای مغرور دلسوزی و نگرانی هم سرش میشد؟!
    ناگهان دستم رو گرفت و کشید که چون ناگهانی بود تعادلم رو از دست دادم .
    بعد از کمی تلوتلو خوردن ایستادم و با اخمی ساختگی بهش چشم دوختم
    -قصد جونمو کردی؟
    سرش رو پایین انداخت -معذرت میخوام
    خندیدم! این روزها اترینا عجیب به دل می نشست!
    -حالا چی میخواستی بگی؟
    با خنده ای بر لب گفت
    -اهان بیا این گل ها رو ببین چه قشنگن!
    به گل ها دست کشیدم. تک تک گل ها رو با دست های خودم کاشته بودم همون گل هایی که اترینا دوست داشت...
    همون گل هایی که وقتی از مدرسه به خونه بر میگشت توی دستش بود و کنار پنجره ی اتاقش میذاشت!
    پنجره...پنجره... پنجره...
    ناخن هامو توی گوشت دستم فرو کردم تا از عصبانیتم بکاهم. موفق شدم!
    بوی گل ها هر کسی رو اروم میکرد!
    

    موبایلم برای هزارمین بار زنگ خورد. از این اهنگ متنفرم!
    به صفحه ی گوشی نگاه کردم... بهراد!
    از اترینا فاصله گرفتم
    -بله؟
    صدای شاد و شنگولش توی گوشم پیچید
    -به به سلام بر یار قدیمی
    -علیک سلام.کجایی؟ نیستی!
    -پی یارم داداش!
    و تاکید وارانه گفت -یار!
    -کدوم یار دقیقا؟ تو نمیخوای دست از این کارات برداری؟
    -به قول یکی از رفقا خدا یکی زن یکی یکی یکی یکی یکی...
    دیدم اگه ولش کنم میخواد تا صبح یکی یکی کنه با تشر گفتم -بسه
    قهقهه ای سر داد. -تقصیر خودته تو کارام فضولی میکنی منم حالتو میگیرم.راستی چه خبر از کار و بار؟
    -خوبه! فقط یه سرماخوردگی کوچیک توی کارام خلل وارد کرد که اونم با چند تماس حل شد!
    -موفق باشی من دیگه برم این یار جدیده یه ذره حساسه روی مکالماتم فعلا بای
    خندیدم -ای زن ذلیل
    تماس رو قطع کردم.
    به طرف اترینا برگشتم.چهره ش پکر بود!
    جدیدا با هر حرکت من دلش می گرفت و ناراحت میشد. این میتونه نشونه ی خوبی باشه؟؟؟میتونم به عاشق شدنش امیدوار باشم؟
    صداش زدم ؛ نرم و ملایم -اترینا
    چشم هاشو توی چشم هام دوخت.
    برق اشک بود یا....؟
    جلو رفتم و با فاصله ی کمی ازش ایستادم.
    -وسایلتو جمع کن احتمالا شب حرکت میکنیم
    انگشت هاشو در هم پیچید-چرا شب؟
    -باید صبح شرکت باشم کار مهمی دارم
    سرش رو تکان داد -باشه
    به روش لبخند زدم. همراه هم وارد ویلا شدیم.
    وسایلم رو جمع کردم و توی چمدانم ریختم.
    حکیمه خاتون با گوشه ی روسریش اشک هاشو پاک میکرد.
    همیشه موقع رفتن گریه و زاری راه می انداخت!
    مش رحیم چمدان هامونو توی ماشین گذاشت.
    بعد از شام و یه خداحافظی مفصل ازشون جدا شدیم.
    فرمان رو توی دست هام گرفته بودم و می فشردم...
    در سکوت رانندگی میکردم. این جاده عجیب در شب خسته کننده و موحش بود!
    جاده خلوت بود. مقصد بیشتر ماشین هایی که توی جاده بودن شمال بود؛پس طبیعتا خلاف جهت من حرکت میکردند.
    نور چراغ های ماشین هاشون چشمم رو اذیت میکرد.
    باید در اولین فرصت به چشم پزشکی میرفتم.
    به چهره ی معصوم اترینا نگاه کردم.
    روی صندلی خوابش برده بود!
    نگاهم به کمربندش افتاد. چند بار بهش بگم کمربند لامصبو ببند؟؟!!
    بدجور عصبی شده بودم... پامو روی ترمز کوبیدم.
    ماشین به طرز وحشتناکی از حرکت ایستاد.
    من که کمربند بسته بودم از جام تکون نخوردم اما اترینا سرش محکم به شیشه ی جلوی ماشین برخورد کرد
    از خواب پرید و وحشت زده چشم هاشو توی چشم های عصبانی من دوخت
    -چند بار بهت بگم کمربندتو ببند؟؟
    گیج و منگ بهم نگاه میکرد خم شدم و کمربندش رو بستم.
    اب دهانش رو با سر و صدا قورت داد
    با فریاد ادامه دادم
    -اگه اتفاقی برات می افتاد چی؟مگه نمیبینی جاده رو؟
    لام تا کام حرف نزد! از وحشت زبونش بند اومده بود...
    نفس نفس میزد معلوم بود خیلی ترسیده!
    اما این کارم لازم بود تا دیگه فراموش نکنه کمربند ببنده!
    عصبی دستمو توی موهام کشیدم.
    سرم رو روی فرمان گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم.
    بطری اب رو به طرفم گرفت زیر دستش زدم
    -نمیخورم
    پامو روی گاز فشردم. ماشین از جا کنده شد.
    به سرعت می روندم. از ترس به صندلی چسبیده بود.
    دیوونه شده بودم! نمیتونستم دوباره از دستش بدم؛ نمیتونستم..!
    چهار ساعته به تهران رسیدم!
    هوا گرگ و میش بود.بازم تهران...
    شهر لعنتی من!
    شهر شلوغی ها،ترافیک ها،دود ها!
    شهری که بهم یاد داد گرگ باشم و بدرم تا دریده نشم...

    جلوی درب خونه ایستادم و چند بوق زدم.
    کریم با چشم های پف کرده بیرون اومد.
    چشماشو ریز کرد؛ با کمی دقت متوجه من شد.
    دستی تکان داد و در رو باز کرد.
    اترینا بعد از اون دعوایی که راه انداختم چشم روی هم نذاشته بود و هیچ حرفی هم نزده بود.
    ماشین از حرکت ایستاد.
    از ماشین پیاده شد و به سمت سالن رفت.
    کریم به سمتم اومد
    -سلام اقا رسیدن بخیر
    اخم هام هنوز هم در هم بود...
    -سلام
    خواب از چشم هاش میبارید -برو بخواب فردا چمدون ها رو بیار بالا
    از خوشحالی زبونش بند اومده بود.بعد از یه تشکر به سمت اتاقکش دوید.
    به سالن رفتم... سکوت بود و خاموشی!
    به اتاقم رفتم.کتم رو در اوردم و روی زمین انداختم!
    بعد از چند سرفه که اشکم رو در اورد
    روی تخت دراز کشیدم و دکمه های پیراهنم رو دونه دونه باز کردم...
    ------------------
    اترینا
    چشمام باز شد هوا تاریک بود
    شب بود یا...؟
    اه لعنتی کلا فراموش کرده بودم به خونه برگشتیم!
    پتو رو کنار زدم. هنوز لباس های دیشب تنم بود. وای گفتم دیشب!!!!
    خدا رحم کرد سکته نکردم. یاد چشم های خشمگینش لرزه ای به تنم انداخت.
    پتو رو توی مشتم فشردم.پسره ی دیوونه نزدیک بود بخاطر یه کمربند نبستن جونمو بگیره!
    رگ گردنش متورم شده بود... تا حالا انقدر عصبی ندیده بودمش!
    وقتی زیر دستم زد دلم میخواست یکی بخوابونم توی گوشش!!!
    منو باش واسه کی دلسوزی میکنم!
    بلوز استین بلند زرشکی از توی کمد بیرون کشیدم.شال مشکی رنگی روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
    با دیدن منیژه اخم هام توی هم رفت...
    حالا من خودم اعصاب ندارم این هم میخواد بیاد اراجیف به هم ببافه بدتر بره روی مخم!
    

    در کمال تعجب اروم و سر به زیر کنارم ایستاد و با لحن مودبانه ای گفت
    -سلام خانم.صبحتون بخیر بفرمایید کنار اقا صبحانه بخورید.
    با چشم های از تعجب گشاد شده بهش نگاه کردم! چه یهو متحول شد!
    چون سرش پایین بود چشمای از تعجب گشاد شده م رو ندید..
    جلوتر رفت و معذرت خواهی کرد که از من جلوتر میره.به سمت حیاط رفت وارد مکانی شد که تا حالا ندیده بودمش.
    یه تیکه از بهشت بود.ابشار مصنوعی بین درخت های سرسبز و بلند و میز و صندلی هایی که چیده بودند تعجب بر انگیز بود.
    در بالاترین جای میز سورنا مشغول خوردن چای بود با دیدنم عکس العملی نشون نداد!
    جلوتر رفتم ؛ اروم سلام کردم بازم جوابمو نداد فقط سری تکان داد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد!
    هنوز تک نگاهی هم بهم ننداخته بود.
    به درک!حالا انگار منتظر توجه اونم تازه به دوران رسیده ی عقده ای!
    چیزی رو که بهش نسبت دادم خودم قبول نداشتم! نه ...اون عقده ای نبود...!
    و من ... واقعا منتظر توجهش بودم!!! و همینطور مشتاق!
    رومو برگردوندم و چند لقمه خوردم از گلوم پایین نمی رفت بغضی که توی گلوم بود ازارم میداد... چه سودی میبره که شخصیت منو خرد کنه؟
    زیر چشمی بهش نگاه کردم. از همون موقع که نشستم با یک لقمه بازی میکرد هنوز چیزی نخورده بود...
    هنوز سرما خوردگیش خوب نشده بود و باید تقویت میشد.شاید حضور من باعث میشد چیزی نخوره!
    از روی صندلی بلند شدم و قدمی برداشتم که دستمو گرفت.ایستادم اما برنگشتم.
    -امشب یه مهمونی ترتیب دادم اگه دوست داری میتونی تو هم باشی.لباس مناسب هم که توی کمدت گذاشتم
    دستمو ول کرد. به راهم ادامه دادم و دوباره به اتاقم برگشتم.
    گفت یه مهمونی.. امشب.. توی ...همین ...خونه!
    روی تخت نشستم و کلی فکر کردم و با وجدانم کلنجار رفتم. برای رفتن به مهمانیش دو دل بودم بالاخره تردید رو کنار گذاشتم و به کمد نگاه کردم.

    یکی از لباس ها رو انتخاب کردم لباس مجلسی نقره ای رنگ براق.استین سه ربع بود و بخاطر همین انتخابش کردم دوست نداشتم با پوشش نامناسب وارد بشم اخه من که از اخلاق
    مهمون هاش خبر نداشتم.
    لباس فوق العاده تنگ و شیک بود انگار برای خودم دوخته بودن.
    موهای لختم رو شانه زدم و باز گذاشتم ارایش ملایمی روی صورتم نشوندم
    ست نقره ای که روی میز ارایش بود رو برداشتم.
    گوشواره ها رو به گوشم گذاشتم و به چهره ی خودم توی اینه نگاه کردم.
    تصاویر نامفهومی توی ذهنم نقش بست...
    داشتم فرار میکردم اما به کجا نمیدونم!
    فقط تصویری از یه فرار توی ذهنم بود و دیگر هیچ!
    فرار... فرار... فرار...!
    با صدای کسی که به در میزد از افکار مبهمم دست کشیدم
    -بفرمایید
    در باز شد و یکی از مستخدم ها که تا حالا ندیده بودمش وارد شد.در رو بست و جلوتر اومد. سرشو پایین انداخته بود و با انگشت های دستش بازی میکرد.احساس میکردم که از نگاه خیره ی من معذب شده شایدم از چیزی که میخواست بگه واهمه داشت!
    -نمیخوایین صحبت کنید؟
    سرشو بالا اورد و نگاهش همه جا رو میکاویید جز چشمای من.
    با من من گفت
    -ببخشید فضولی میکنم خانم ولی میشه بگید شما چه نسبتی با اقا دارید؟
    سرمو کج کردم و با حالتی مشکوک نگاهش کردم و گفتم -چطور؟
    انگشت های دستش رو به بازی گرفت و با تته پته گفت
    -اخه چیزه... یعنی... اممم
    لبامو روی هم فشار دادم تا به اعصابم مسلط بشم.هنوز از قضیه ی دیشب عصبی بودم و کنترلی روی رفتارم نداشتم.
    نگاهش که به چشمام افتاد ترسید و یک قدم به عقب برداشت
    دستش که به دستگیره ی در خورد خودمو بهش رسوندم و پشت به در ایستادم.
    -خوب؟؟؟
    -هیچی خانم ولش کن
    کنترل صدامو از دست دادم و فریاد زدم
    -حرف میزنی یا نه؟
    -چ..چشم.اول شما بگین چه نسبتی باهاش دارین؟
    -حالا فک کن گفتم بعدش؟
    -اقا تو جوونیش زخم خورده اعصابش ضعیفه کنترلی روی رفتارش نداره خواستم بگم اگه خواهرشین که هیچ ولی اگه خواهرشون نیستین حواستون به خودتون باشه!
    چشمامو ریز کردم و بهش خیره شدم..منظورش از این حرف چی بود؟؟
   
    تصاویری نامفهموم برای دومین بار در ذهنم نمایان شد...
    کنار یه دختر بودم .... و بعد از اون تصویری از يک فرار...
    از کی ؟نمیدونم!
    چهره هاشون برام واضح نبود...
    -خانم
    از فکر بیرون اومدم دلم میخواست
    دندان هاشو توی دهنش خرد کنم... داشت یادم می اومد ها..
    منتظر نگاهش کردم تا حرفشو بزنه
    -به اقا چیزی نگین ها!
    از جلوی در کنار رفتم تا بتونه بره بیرون.
    از خدا خواسته با نهایت سرعت از اتاق بیرون رفت.
    روی تخت نشستم و به گل های قالی چشم دوختم ...خدایا من کی از این بلاتکلیفی نجات پیدا میکنم؟؟
    مهمونی شروع شده بود و از سر و صداهاشون تعداد مهمان ها کاملا مشخص بود تردید رو کنار گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم.
    فضا تاریک بود و تنها دیوار کوب ها بود که فضا رو روشن میکرد. از پله ها پایین اومدم.
    نور شدیدی چشمم رو زد.
    نور روی سورنا متمرکز شده بود و سورنا هم درست پشت سرم بود!
    با طی کردن چند پله خودشو بهم رسوند.
    حالا شانه به شانه ی هم قدم بر می داشتیم!
    سرها همه به طرفم برگشته بود.زیر نگاه های خیره شون در حال ذوب شدن بودم!
    سورنا هم به جمع خیره شدگان پیوست و بعد از یک مکث طولانی دستشو به طرفم گرفت.دستمو توی دستش گذاشتم ؛صدای فریاد و دست زدن حضار بلند شد. همگی موفقیتی که توی کارش بدست اورده بود رو تحسین کردند و بهش تبریک گفتند.انگار فقط من نمیدونستم موضوع چیه؟
    این مسئله برام عادت شده؛سردرگمی!
    هنوز هم دستم توی دستش بود.به همه ی مهمان ها معرفی شدم ! جالب اینجا بود که سورنا منو یه دوست قدیمی خطاب میکرد.نمیدونم واقعا دوست قدیمی بودم یا نه؟!
    به سمت یکی از دوستانش رفت و منم به ناچار همراهیش کردم.
    باهم دست دادن و باهم مشغول گفت و گو شدند.
    کت و شلوار مشکی خوش دوخت...پیراهن ابی کاربنی... موهای ل*خ*ت که به سمت بالا شانه زده بود...پیشانی متوسط.. چشمانی مشکی و نافذ...لب و بینی متناسب!
    پوست برنزه شده ش باعث جذابیت بیشترش شده بود!
    -بهراد جان ایشون یکی از دوستان قدیمی هستن اترینا خانم!


    با دست بهم اشاره کرد.بهراد دستشو جلو اورد که با چشم غره ی سورنا دستشو عقب کشید.
    لبخندی زد و چشم های مشکیشو به چشمام دوخت.چشمای فوق العاده جذابی داشت.بهش میخورد هم سن سورنا یا دو سه سالی ازش بزرگتر باشه.
    -از اشنایی با شما خوشبختم
    جواب لبخندشو دادم و زیر نگاه های خیره ی سورنا اروم "خوشبختم"گفتم.
    سورنا دستشو روی شانه ی بهراد گذاشت
    -داداش برو اون بالا که میخواییم اینجا رو بترکونیم
    بهراد و ارکسترش در بالاترین جای سالن گرد هم اومدن و با اشاره ی سورنا شروع به نواختن کردند.
    به پیست ر*ق*ص رفتیم.البته به اصرار سورنا بود من که چیزی از ر*ق*ص یاد نداشتم!
    زوج های جوان در گوشه ای از سالن مشغول ر*ق*ص*ی*د*ن بودند.
    و من...
    در حصار دست های سورنا به اجبار به چپ و راست کشیده میشدم.نوازنده ها موزیک ملایمی می نواختند که مایه ی ارامش روح و روان بود.غرق در عسلی چشمهاش بودم که حالا برق عجیبی درشون مشهود بود.با دور خوردن های مکرر احساس سرگیجه ی شدیدی پیدا کرده بودم و احساس میکردم دنیا در حال چرخیدنه.متوجه حال خرابم شد و از حرکت ایستاد.به کمکش از پیست خارج شدم و روی نزدیک ترین صندلی نشستم.سورنا در گوش یکی از خدمه ها پچ پچی کرد و خدمه که لباسی سورمه ای به تن داشت سری تکان داد و رفت.بعد از چند دقیقه با سینی نوشیدنی برگشت.لیوان رو به دستم داد.به دهنم نزدیک کردم.مگه شربت هم انقدر بد بو میشه؟؟؟
    از خوردن همچین شربت بدبویی منصرف شدم و خواستم شربت رو کنار بذارم که با چشم های به خون نشسته ی سورنا برخورد کردم.
    -چرا چشم هات قرمزه؟
    به دلیل صدای کر کننده ی موزیک که حالا ریتمی تند پیدا کرده بود سرشو به طرف گوشم متمایل کرد و بی توجه به سوالی که پرسیدم با صدای دو رگه شده ای تهدید کنان گفت
    -بخور
   
    با وحشت نگاهش کردم چه اصراری بود که حتما باید شربت رو میخوردم؟
    لجوجانه گفتم
    -نمیخورم خیلی بد بوه حالمو بهم میزنه
    با لبخندی تصنعی دستی به موهام کشید
    -رقصیدی حتما گلوت خشک شده.بخور پشیمون نمیشی
    لحن مهربونش مجبورم کرد تا محتوای لیوان رو بی هوا بخورم.طعمش تا معده مو سوزوند چهره مو جمع کردم و سری تکان دادم
    -این چی بود؟
    شانه ای بالا داد
    -چیز مهمی نبود.همین جا بشین تا برگردم
    از کنارم رفت و من به قامت بلندش چشم دوختم.سرگیجه م بدتر شده بود و حالا همه چیز رو دو تا میدیدم.دستی به چشمام کشیدم نفسهام سنگین شده بود و داغ کرده بودم مدام یقه ی لباسم رو از خودم دور میکردم.این چه بلایی بود سرم اومد؟؟؟
    همینطور که روی صندلی لم داده بودم حس کردم بدنم داره کرخت میشه...
    سرم سنگین شده بود و میل شدیدی به خواب داشتم.
    سالن دور سرم میچرخید یا شایدم سرم دور سالن میچرخید!!
    کم کم صدا ها برام گنگ و مبهم می شدند...
    دیدم تار شد ؛پلک هام روی هم افتاد و دیگه توان باز کردنشون رو نداشتم.
    چشم هامو باز کردم؛ صبح شده بود.از روی تخت پایین اومدم ...دو قدم راه رفتم که یهو از درد خم شدم... اه خدا چقدر دلم درد میکنه...
    از دردش نفسم بند اومد و زانوهام سست شد؛ روی زمین نشستم ....چه درد غیر قابل تحملی!
    هنوز هم سرگیجه داشتم.
    صدای در اومد با بفرمایید من که انگار از ته چاه می اومد در باز شد و سورنا وارد شد.
    با دیدنم که با این وضع وسط اتاق نشستم با نگرانی خودشو بهم رسوند و کنارم زانو زد
    -چیشده؟
    به پهنای صورت اشک میریختم بازومو گرفت و فریاد زد
    -گریه نکن لعنتی بگو چه مرگته؟
    برای چند لحظه دردم رو فراموش کردم...!
    چشمه ی اشکم خشک شد !
    با تعجب بهش نگاه کردم... روش جدید محبت، فریاد زدن بود؟!
    هنوز مقداری اشک در چشم هام باقی مونده بود و چهره ی سورنا رو واضح نمی دیدم.
    از طرفی دست هام روی معده م قفل شده بود و توانایی برداشتنشونو نداشتم پس بیخیال اشک هام شدم.
    با انگشت شست اشک هامو کنار زد و مهربون گفت
    -اترینا چی شده؟حرف بزن جون به لب شدم
    اب دهانمو قورت دادم و اروم گفتم
    -دلم
    -دلت چی؟ درد میکنه؟؟؟
    ای بابا گیر عجب ادم خنگی افتادم پ ن پ دلم برات تنگ شده دارم از دوریت اشک می ریزم!
    از طرز نگاهم متوجه سوال بی موردش شد. کمک کرد تا از روی زمین بلند بشم ؛روی تخت خوابوندم.
    دردش بهتر شد ... نفسی از روی اسودگی کشیدم .خدمه ها هر کدوم مشغول کاری بودن.سورنا بهشون دستور داده بود تا حالم خوب نشده از کنارم جم نخورن.
    از صبح انقدر بهم داروهای عطاری دادن که تا حدودی خوب شد.البته هنوز هم اثار درد از بین نرفته بود.
    نزدیک غروب بود سورنا تازه برگشته بود.احتمالا سرکار بود میگفت مهندسه حالا مهندسه چی؟ نمیدونم!
    در زد و وارد اتاق شد.
    -بهتری؟
    -اره
    سرشو پایین انداخت و انگشت های دستش رو به بازی گرفت.
    -اترینا
    منتظر بهش چشم دوختم
    -میشه برای شام باهم بریم بیرون؟حالت کاملا خوب شده؟
    -چطور مگه؟
    جلو اومد و روی تخت نشست.
    -بهراد،همون دوستم،هر دومونو دعوت کرده برای شام بیرون
    -باشه
    لبخندی زد و پشت دستمو نوازش کرد.بیرون رفت تا لباس هامو عوض کنم.دلیل اینکه به حرف هاش گوش میدادم رو نمیدونستم شاید بخاطر ادای دین بود... اگه اون نبود گوشه ی خیابون بین این همه گرگ،بدون هویت نشسته بودم.
    از روی تخت بلند شدم اه کوتاهی کشیدم دوباره درد گرفت.باید امشب نقش بازی میکردم تا شاید محبت های سورنا رو ،هرچند ناچیز،جبران کنم.
  

    با اه و ناله لباس پوشیدم با دیدن پله فشارم افتاد! من نمیتونستم از این پله ها پایین برم.
    نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم پامو که روی اولین پله گذاشتم اه از نهادم بلند شد پله های دوم و سوم و... همه با درد طی شدن.سورنا هنوز توی اتاقش بود روی مبل نشستم و منتظر شدم تا بیاد. گل بانو با دیدنم خودشو بهم رسوند
    -خانم بهتر شدین؟
    لبخند تصنعی زدم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم
    -مگه میشه بد باشم وقتی شما مادرانه ازم مراقبت کردین؟
    دست هاشو بهم مالید و با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود گفت
    -خداروشکر.وظیفم بود ولی اترینا خانم حواستون بیشتر به خودتون باشه
    سری تکان دادم.. این رو گفت و رفت.منظورش دقیقا چی بود؟! چرا از دیشب تا حالا همه ازم میخوان مراقب خودم باشم و حواسم جمع باشه؟!
    بعد از چند دقیقه بالاخره سورنا به سالن اومد.کت اسپرت سورمه ای همراه شلوار مشکی براق اونو فوق العاده کرده بود.
    متوجه نگاه خیره ی من به خودش شد و چیزی شبیه به پوزخند روی لبهاش نشست.
    به خودم اومدم و نگاهمو گرفتم ،اخم کردم تا صحنه سازی کنم اما ناموفق بودم؛چون سورنا در حالی که دست هاشو به سینه ش قلاب میکرد با شیطنت خاصی گفت
    -میدونم خوشتیپم
    یه نگاه از سرتا پا به خودش انداخت
    -میدونم که چقدر دوست داشتی الان مال تو باشم
    صورتشو نزدیک صورتم اورد
    -مگه نه؟
    از کوره در رفتم پوزخند عصبی زدم و تحقیرامیز گفتم
    -هه تو؟تو کی هستی که من ارزو کنم تو رو داشته باشم؟!
    بخاطر معده درد اعصابم ضعیف شده بود!
    رومو برگردوندم و زیر لب طوری که بشنوه گفتم
    -خودشیفته
    قهقهه ای سر داد و سر خوش از عصبانی کردن من با خنده گفت
    -حالا جوش نزن واسه پوستت خوب نیست پاشو بریم دیر شد

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 414
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,254
  • بازدید ماه : 14,212
  • بازدید سال : 141,315
  • بازدید کلی : 11,638,455