close
مجتمع فنی تهران
رمان سورنا قسمت پنجم
loading...

رمان فا

دست گل زیبایی خریدم و روی صندلی شاگرد گذاشتم.    پیش به سوی اترینا....    با هر جون کندنی که بود خونه رو پیدا کردم.    اما....    با دیدن پسری که دسته گل بزرگ و زیبایی توی دستش بود ابروهام توی هم گره خورد.    برای چند لحظه قلبم از حرکت ایستاد... نیست شدم...…

رمان سورنا قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 357 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 0:16 نظرات ()

دست گل زیبایی خریدم و روی صندلی شاگرد گذاشتم.
    پیش به سوی اترینا....
    با هر جون کندنی که بود خونه رو پیدا کردم.
    اما....
    با دیدن پسری که دسته گل بزرگ و زیبایی توی دستش بود ابروهام توی هم گره خورد.
    برای چند لحظه قلبم از حرکت ایستاد... نیست شدم... نابود شدم... شکستم...!
    دستمو مشت کردم و محکم به فرمان کوبیدم....................



    دست گل زیبایی خریدم و روی صندلی شاگرد گذاشتم.
    پیش به سوی اترینا....
    با هر جون کندنی که بود خونه رو پیدا کردم.
    اما....
    با دیدن پسری که دسته گل بزرگ و زیبایی توی دستش بود ابروهام توی هم گره خورد.
    برای چند لحظه قلبم از حرکت ایستاد... نیست شدم... نابود شدم... شکستم...!
    دستمو مشت کردم و محکم به فرمان کوبیدم
    با صدای کنترل نشده ای فریاد زدم -ه*ر*ز*ه عوضی
    سرمو روی فرمان گذاشتم و به اشک هام اجازه دادم که روی گونه‌ هام جاری بشن بدون اینکه دلیل منطقی داشته باشن برای باریدن!
    با عصبانیت استارت زدم ...
    صدای ترک خوردن سوییچ رو شنیدم!
    ماشین رو روشن کردم؛
    دور زدم و به طرف شرکت رفتم.
    صدای اهنگ رو که با روشن شدن ماشین فضای ماشین رو پر کرده بود ،با کوبیدن مشتم روی پخش خفه کردم.
    با عصبانیت وارد شرکت شدم.جلالی از جا بلند شد بدون توجه بهش وارد اتاق شدم
    روی صندلی نشستم و سرمو روی برگه های ولو شده ی روی میز گذاشتم...
    -سلام بر مرد شکست خورده
    سرمو از روی برگه ها برداشتم.با دیدن بهراد یکی از ابروهامو بالا بردم ... چرا صدای در رو نشنیدم؟!
    -تو اینجا چیکار میکنی؟
    -بالاخره این منشی فضولت به یه دردی خورد
    پوفی کشیدم و اشاره کردم تا بشینه.
    کف دست هاشو بهم زد و گفت
    -خب تعریف کن
    چشمامو درشت تر از حد معمول کردم و گفتم
    -بهراد؟
    به طرز مسخره ای گفت-جااان؟
    -تو کار و زندگی نداری؟
    دستشو زیر چانه ش گذاشت -چطور؟
    جوابشو ندادم جلوتر اومد و با لحنی جدی گفت
    -چی شده؟
    دستی به چشم هام کشیدم خداروشکر هنوز خشک بودن! با لکنت گفتم
    -ر..رفتم در خو..خونه ش یه پ...پسره رو اونجا دی..دم
    دستاشو به حالت تسلیم بالا برد
    -باشه..باشه اروم باش اگه ارامشتو حفظ نکنی باز دوباره قدرت تکلمتو از دست میدی ها!
    الکی قضاوت نکن اول ببین قضیه چیه بعد عصبی شو!
    با صدای بلندی گفتم -وقتی یه پسر در خونه ش ایستاده اونم با دسته گل توقع داری چه فکری راجع بهش بکنم؟
    لبخند زد تازه متوجه شدم که جمله مو بدون هیچ لکنتی ادا کردم!
    با صدای عصبی که همش ساختگی بود گفتم
    -نخند
    با همون لبخندش گفت -حالا میگی چیکار کنیم؟
    -هیچی فعلا نمیخوام راجع بهش فکر کنم میخوام برم شیراز پیش عزیز
    سری تکان داد
    -بهترین کار ممکنو میکنی.من دیگه باید برم کار دارم . این منشیتم خنگه ها یه جوری گفت حالش بده گفتم مردی
    دستشو به سمتم دراز کرد -فعلا
    از در بیرون رفت.هنوز زمان زیادی از رفتنش نگذشته بود که دوباره وارد اتاق شد
    -راستی امشب چند تا از بچه ها رو دعوت کردم خونه به شرطی قبول کردن بیان که تو هم باشی
    شاکی نگاهش کردم که گفت -نق نزن دیگه بیا
    سرمو به نشانه ی تایید تکان دادم.
    صدای بسته شدن در خبر از رفتنش میداد.
    به برگه های روی میز خیره شدم.
    تمرکز نداشتم و نمیتونستم حتی یک جمله از اون قرارداد رو بخونم.
    از طرفی دلم لک زده بود برم عزیز رو ببینم.
    درسته دیگه مثل قبل نیست اما من هنوزم پسرشم!
    هنوز هم عاشق مادرمم.مادری که یک عمر برام زحمت کشید و تا دنیا دنیاست مدیون محبت های بی منتشم!
    

    روی صندلی گردان سیاه رنگ پشت میز نشسته بودم و به چپ و راست می چرخیدم.اروم و قرار نداشتم.
    باید با منشی هماهنگ می کردم تا نهایت یک هفته رو در نظر بگیره برای سر زدن به عزیز.
    تلفن رو برداشتم -بیا اتاقم کارت دارم
    طولی نکشید که جلالی وارد شد.
    بدون حتی یک کلمه اضافی گفتم
    -واسه ی دو هفته دیگه یه بلیط قطار به مقصد شیراز برام بگیر
    -چشم
    لبخندی زد و به سمتم اومد که با دست به در اشاره کردم-میتونی بری
    با لب و لوچه ای اویزون روشو برگردوند و چند قدم به سمت در برداشت که صداش کردم
    -جلالی
    برگشت -جانم؟
    دیگه به این چرب زبونی هاش عادت کرده بودم به حرفش توجه نکردم نشون دادن هر عکس العملی میتونست نتیجه عکس بده! گفتم
    -یادت نره بلیط قطار بگیری ها
    -چرا بلیط هواپیما نگیرم؟راحت تر و سریع تر میرسین.
    بحث پولش نبود من فوبیای پرواز داشتم به شدت میترسیدم هیچ وقت نتونستم بر ترسم غلبه کنم!
    اخم کردم-فکر نمیکنم این مسئله به شما مربوط بشه!
    بدون هیچ حرفی با چهره ای درهم از اتاق خارج شد و در رو محکم بهم کوبید زیر لب غریدم-دختره ی فضول
    حسابی سرم شلوغ بود و وقت سر خاروندن نداشتم از طرفی فکرم درگیر اترینا بود.
    اخه چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی؟
    بعد از شرکت به خونه رفتم.دوش گرفتم و به زور گل بانو چند لقمه ای عصرونه خوردم.
    غروب شده بود که لباس پوشیدم و به خونه ی بهراد رفتم. بهراد با روی باز ازم استقبال کرد.
    طبق معمول با کفش از راهرو گذشتم و وارد سالن شدم
    کیارش اولین نفری بود که باهام دست داد و به دنبالش با بردیا،اریا،ارشیا و رادین سلام و احوال پرسی کردم.
    بهراد خیلی اجتماعی بود و توی این چند سال تونسته بود کلی دوست دور و برش جمع کنه.
    بعد از صحبت در مورد کار و تجارت و اینجور چیزها ازم خواستن که براشون گیتار بزنم و بخونم.
    اولش قبول نکردم ... هیچ کس حال و روز من رو درک نمیکرد...
    با اخم های دوستان مجبور شدم قبول کنم. دلم نمیخواست مهمونیشونو خراب کنم.
    با اعلام موافقتم بهراد گیتارشو اورد و به دستم داد
    صدامو صاف کردم وبا اولین ترانه ای که به ذهنم رسید شروع کردم

    -رفتی و دستامو سرما بغل کرده

    قلبم یه کوره ی آتیشه

    خونه ی تاریکو منو یک تقویم که

    داره از اسم تو پر میشه

    اینقد میشینم تا شاید پیدا شی

    برگردی و بازم مال خودم باشی

    اینجا بعد از تو هر روز بارونه

    حس و حالم داغونه

    اثری بعد از تو از من نمی مونه

    قلبمو نبودن تو می سوزونه

    کی مثل من قدر اشکاتو میدونه

    بیا برگرد به این خونه

    ♫♫♫

    ساعت ها دور از تو با خودم میشینم

    قلبم به تنهایی محکومه

    هرچی که کابوسه سمت من میریزه

    زندگی بی تو نا آرومه
    احمدسعیدی-اثری بعد از تو

    کیارش-چیشده امشب غمگین میزنی؟
    بهراد دستشو روی شانه ام گذاشت
    -این رفیق ما ...
    سرفه ای مصلحتی کردم-بگذریم
    از چشم هاشون کنجکاوی میبارید اما کسی چیزی نپرسید و خودشونو با سوال و جواب های مسخره سرگرم کردند.
    اصلا حوصله ی شنیدن حرف های بی سر و تهشونو نداشتم.قلبم نا اروم بود ،درد داشت نبودنش! نامحسوس دستم رو روی قلبم گذاشتم و کمی ماساژش دادم.
    با صدای زنگ ایفون بهراد از جا بلند شد و در رو باز کرد
    بعد از چند دقیقه با پلاستیک هایی که هر کدوم چند ظرف غذا رو توی خودشون جا داده بودن وارد شد.
    -بفرمایید شام
    کیارش با انگشت هاش روی میز ضرب گرفت
    -بفرمایید شام عزیزم بفرمایید شام اهوووی بفرمایید شام
    بقیه به دلقک بازی هاش می خندیدن و این وسط فقط من بودم که دل و دماغ خندیدن نداشتم.
    اشتها نداشتم.. بغض راه گلومو بسته بود....
    برای جلوگیری از مشکوک شدن بقیه چند قاشق خوردم...
    اگر از مزه ی غذا می پرسیدند... بدون شک توانایی جواب دادن به این سوال سخت رو نداشتم!
    بعد از شام به تراس رفتیم و پشت میزی که به تعدادمون صندلی دورش چیده شده بود نشستیم.
    به صندلی تکیه دادم. به اسمان چشم دوختم....
    سیاه سیاه بود...اما تنها نبود... پر از ستاره بود ... و یک ماه... که هیچ وقت تنهاش نمیذاشت!
    خدایا بین این همه ادم چرا من؟؟؟
    به نظرت بس نیست این همه عذاب؟
    مگه یه ادم چقدر ظرفیت داره؟
    در افکارم غرق بودم که سنگینی نگاه بردیا رو حس کردم نگاهش کردم.
    لبخند مرموزی روی لب هاش بود و با ابرو بهم اشاره میداد
    اخم کردم که باعث شد قهقهه بزنه و توجه همه رو جلب کنه.
    کیارش روی شانه ی اریا زد
    -میگم اریا سورنا امشب یه جوری نیست؟
    اریا نگاهی بهم انداخت و گفت
    -اره خیلی یه جوریه
    -پس یه ترانه در وصف حالش بخون
    اریا مکثی کرد و بعد از اندکی فکر گفت
    -من مثل سورنا نمیخونم ها
    همگی همزمان گفتن -اشکال نداره
    بهراد از روی صندلی بلند شد و گفت
    -یه لحظه صبر کن تا برم چای بیارم براتون
    اریا سری تکان داد و به فکر فرو رفت...
    بهراد چای اورد و نشست -بخون اریا
    اریا دستشو به منظور میکروفون جلوی دهنش گرفت و شروع به خوندن کرد
    -خاطر خوام میدونم
    خاطرخوام دیوونم
    خاطرخواتم والا به مولا
    خاطرخوام حیرونم
    خاطرخوام داغونم
    خاطرخواتم تکی تو دنیا
    برای تو میمیرم
    به دامت اسیرم
    خاطرخوای چشم سیاتم

    تو خوبی
    تو ماهی
    فدات شم الهی
    خاطرخوای قند لباتم
    میخوام دیگه عالم و آدم بدونن
    میخوام دیگه تو قصه مردم بخونن
    خاطرخواهی رسوایی داره میدونم
    خاطرخواهی شیدایی داره میدونم
    مال منی جونم
    مال منی عمرم
    زبوی تو مستم
    به یاد تو هستم آ..
    تویی خوب و مهربونم
    توی دنیا همزبونم
    الهی بی تو نمونم
    قدرتو حالا میدونم
    یار یار یار مهربونم
    درد درد دردت به جونم
    یار یار یار مهربونم
    درد درد دردت به جونم
    با تموم شدن اهنگ دست های ارشیا که با ضرب روی میز میزد از حرکت ایستاد.
    صدای سوت و دست زدن هاشون تا هفت محله
    رفت!
    کیارش تکانی به هیکل توپرش داد و گفت
    -خیلی حال داد.بچه ها بیایین بازی کنیم
    اریا گفت-باز تو بچه بازیت گل کرد؟
    ارشیا چانه شو خاروند -چی بازی؟
    کیارش-ببین بازی اینطوریه که من یه اسم میگم شما با اخرش اسم دیگه ای بگید.اوکی؟
    همه گفتن -اوکی
    بردیا دست هاشو به هم مالوند-خب اول کی شروع کنه
    بهراد-سورنا
    به جمع نگاهی انداختم و بدون هیچ فکری گفتم-اترینا
    همه باهم گفتن -اوووو
    بهراد اخمی کرد و گفت -چیکارش دارین دوستمو؟ حالا یه اسمی گفت شما چرا جدی گرفتین؟
    با حالت مشکوکی گفتن -اهان
    ******
  

    کلید رو توی قفل انداختم و وارد شدم.کلید رو به کریم دادم تا ماشین رو بیاره داخل.
    کتم رو از تنم در اوردم و روی کاناپه پرت کردم.
    دکمه های بلوزم رو با دست راست باز کردم.
    ساعتم رو از دور مچم ازاد کردم و روی میز گذاشتم.
    روی کاناپه دراز کشیدم ساعد دستم رو طبق عادت روی چشم هام گذاشتم طولی نکشید که خوابم برد.
    صبح به زور گل بانو چند لقمه ای صبحانه خوردم و به اتاقم رفتم.
    لباس هامو در چمدان گذاشتم و اماده شدم برای یک مسافرت یک هفته ای کنار مادرم.
    ---------------
    اترینا

    هنوز هم از دست کارهای بابا حرص میخوردم.
    یعنی چی که خونه رو بفروش؟؟؟
    این همه نوچه توی ایران داره اون وقت من بدبخت باید پاشم برم خونه رو بفروشم!
    با غرولند لباس هامو توی چمدان می چپوندم ..
    از شانس خوووبم هم بلیط هواپیما گیرم نیومد مجبور شدم بلیط قطار بگیرم.
    از اینکه یه مدت طولانی توی راه باشم متنفرم!
    قطار ظرفیتش تکمیل بود و فقط یه کوپه بود که همه غریبه بودن و فقط یه نفر کم داشتن که اون یه نفر هم من بودم!
    اول نمیخواستم بگیرم اما دیدم وقت طلاست و نباید معطل کرد!
    به ساعت نگاه کردم برای حدودا هشت شب بلیط داشتم از صبح بیدار شده بودم دوش گرفته بودم.
    مانتوی مشکی که روی اون با نوارهای نقره ای کار شده بود پوشیدم کفش های پاشنه ده سانتی نقره ای و کیف ستش رو هم برداشتم.
    شال مشکی که درش رگه های نقره ای به کار رفته بود رو هم سرم کردم.
    اب و گاز رو قطع کردم؛ چمدانم رو به دست گرفتم و از خونه بیرون اومدم.
    همه جا تاریک شده بود.از پله های ایستگاه راه اهن بالا رفتم سالن انتظار به شدت شلوغ بود.
    نفس کشیدن هم سخت شده بود.
    کارت شناساییمو بررسی کرد.وارد قطار شدم.
    شماره ی واگن و کوپه رو به سختی پیدا کردم.
    در کوپه رو باز کردم.با دیدن چهار پسر که با چشمانی دریده بهم نگاه میکردن شوکه شدم!
    با قدم هایی ارام وارد شدم و با صدایی که خودم هم به زور شنیدم سلام کردم.
    تخت ها همه برگردونده بود و فقط تخت های زیرین برای نشستن اماده بود.
    هر چهار نفر به شکل فجیعی دو تخت رو اشغال کرده بودند... پاهاشونو به حدی باز کرده بودند که انگار میخواستن صدو هشتاد بزنند!
    مشغول انالیز کردن چهره هاشون شدم. اول از پسری که روی تخت سمت راست نشسته بود شروع کردم...
    موهای مشکی که کج شانه شده بود... پوست سبزه... چشم هایی که از شدت ریزی بیشتر شبیه خط بودند!... بینی و لب هایی معمولی و
    یک سیبیل مرتب!
    بلوز و شلوارش هر دو جین بودند ؛ابی کمرنگ...
    بعدی
    پوستی که از شدت تیرگی به قهوه ای میزد ...
    ابروهای پهن و کلفت ... چشم های ریز ...
    بینی بزرگ و قوز دار و لب هایی که از شدت کوچکی اصلا دیده نمیشد!
    تی شرت زرشکی همراه شلوار خاکی رنگی پوشیده بود!
    سلیقه که نداشت هیچ... هیکل درست و حسابی هم نداشت... لاغر و نحیف!
    فرصت دید زدن نفرات بعدی رو نداشتم...
    چون مغزم فرمان فکر کردن صادر کرده بود!
    من... اینجا... با وجود چهار مرد غریبه... چیکار میکردم؟؟؟
    لبخندی که روی لب های هر چهارنفر بود چهار ستون بدنم رو لرزوند...
    این لبخند... نشانه ی بدی بود..نبود؟؟؟!

    از ترس به در کوپه چسبیدم و کف دست هامو به در تکیه دادم.
    سردی در شیشه ای سرما رو به وجودم تزریق کرد...
    ای کاش توی این موقعیت لرزش چانه م متوقف میشد!
    اب دهانم رو با سر و صدا قورت دادم...
    از چشم هاشون هراس داشتم... برق چشم هاشون مثل تیغه ی چاقو توی چشم هام فرو می رفت.
    از نگاه بی شرمانه شون یخ زدم... مردم... به خود لرزیدم... دونه های عرق رو روی پیشانیم حس میکردم ...
    یکی از اون ها دستش رو به سوی اسمون بلند کرد
    -خدایا مصبتو شکر ... دمت گرم ... چه طاووسی فرستادی واسمون!
    -طاووس نه ... قناری بیشتر بهش میاد
    با ته مایه هایی از خنده گفت
    -مرغ عشق
    بیشتر به در چسبیدم. دهنم خشک بود؛ بدون ذره ای بزاق!
    با باز شدن در کوپه به عقب پرت شدم و با جسمی سخت برخورد کردم.
    دستم رو اروم اروم بالا اوردم ... دستم که روی تیغه ی بینیش نشست عقب کشیدم!
    برگشتم...
    با دیدنش مات سرجام موندم...
    این چشم های عسلی فقط متعلق به یک نفر بود...
    خدای من...سورنا!
    ----------------
    سورنا

    دختره ی احمق!
    یک کار ساده رو هم درست انجام نمیداد!
    نمیدونم موقع استخدامش به عنوان منشی چه زهر ماری کوفت کرده بودم!
    برگشته با صدای تو دماغیش میگه
    -یه کوپه براتون گرفتم ولی پنج نفر دیگه هم توی کوپه هستن!
    حیف که دست روی زن جماعت بلند نمیکردم... صد حیف... !
    بعد از اون هشداری که بهش داده بودم بهتر شده بود... کمتر ارایش میکرد... مانتوهایی که می پوشید بالای زانو نبودند... عطری نمیزد که بوش تا هفت محله بره ...اما...
    باز هم غیر قابل تحمل بود!
    اگر همه ی قرار هامو کنسل نکرده بود عمرا اگر وارد اون قطار لعنتی میشدم...
    فردا می رفتم... اتفاقی نمی افتاد... اما نمیشد ؛
    مجبور بودم!
    چمدان رو به دست گرفتم و از اتاق بیرون اومدم.
    یکی از خدمه پشت در اتاق بود.
    در رو قفل کردم. کلید رو به دستش دادم
    -در نبود من هیچ کس وارد اتاق نمیشه ... اگه کوتاهی ببینم...
    با چشم هام براش خط و نشون کشیدم!
    -خیالتون راحت باشه
    به چمدان اشاره کرد -بدین من براتون بیارم
    -لازم نیست
    از پله ها پایین رفتم. گل بانو با کاسه ی اب کنار درب ورودی ایستاده بود...
    پوزخند زدم ...چه خرافاتی!
    با دیدن منیژه ناخوداگاه یاد جدل بین اترینا و منیژه افتادم...
    از داخل لبمو گاز گرفتم تا لبخند نزنم..!
    منیژه اونقدر ها هم منفور نبود!
    کریم چمدان رو توی ماشین گذاشت.
    روی صندلی شاگرد نشست...
    خودم ازش خواسته بودم.بالاخره باید یکی ماشین رو بر می گردوند!
    رسیدیم... خطاب به کریم گفتم
    -حواست به ماشین باشه .... در نبود من این ماشین حق خروج از خونه رو نداره... از اینجا یک راست میری خونه ... زنگ میزنم چک میکنم !
    در ضمن از اینجا تا خونه نزنه به سرت که تند بری ... اگر بلایی سر ماشینم بیاد تضمین نمیکنم که به زندگیت ادامه بدی!
    چشم هاش از حدقه بیرون زده بود! جدی نمیگفتم اما باور کرد!
    تنها کسی که حرف ها و اخم های ساختگیم رو باور نمیکرد اترینا بود!
   

    از ماشین پیاده شدم.چمدان رو برداشتم و به سالن انتظار رفتم.
    سر کارت شناسایی حسابی وقتم گرفته شد!
    میگفتند این عکس... تو... نیستی!
    خب معلوم بود که نبودم... من یاور سعادت نبودم! سالها بود که دیگر من... من ... نبودم!
    بعد از نیم ساعت معطلی اجازه ی ورود صادر شد.
    به شماره ی واگن نگاه کردم... از راهروی طویل عبور کردم و به واگن مورد نظر رسیدم.
    شماره ی کوپه رو خوندم. در رو باز کردم.
    کسی به شدت به قفسه ی سینه م برخورد کرد.
    یک دختر... !
    این یکی رو دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
    دستش رو از قفسه ی سینه م بالا کشید... گردن...چانه...لب ها... بینی ...
    برگشت... چشم هام در دو گوی مشکی...خیره شد...
    تمام دلخوری ها رفع شد...
    چطور یک دختر میتونست انقدر ارامش بخش باشه؟!
    در دل برای جلالی ارزوی خوشبختی کردم!

    -------------
    اترینا
    چند تار از موهای خوش حالتش از شدت برخورد روی پیشانیش ریخته بود.
    خط های افقی روی پیشانیش نشان از تعجب بیش از حدش میداد!
    درسته که ازش ناراحت بودم و به ظاهر دلم میخواست سر به تنش نباشه اما الان به عنوان فرشته ی نجات بهش نگاه میکردم.
    به خودم اومدم.. من از کی بهش زل زده بودم؟
    خودم رو جمع و جور کردم؛ با اخمی ساختگی و با ترش رویی گفتم
    -تو اینجا چیکار میکنی؟اینجا هم دست از سرم بر نمیداری؟
    سرم پایین بود اما حاضرم قسم بخورم چشم های عسلیش از فرط تعجب از حدقه در اومده بود!
    نگاهم رو از کفش هام گرفتم و به سمت صورتش سوق دادم...
    ای کاش میتونستم چشم هامو ببندم و این همه زیبایی رو نبینم!
    ای کاش...
    ای کاش این ته ریش لعنتی رو نداشت تا وسوسه ل*م*س کردن گونه ی تیغ تیغیش این همه ازارم نمیداد!
    -اقا لطفا توی راه نایستید
    صدای متصدی قطار بود!
    به دنبال این حرف وارد کوپه شدم،سورنا هم پشت سرم وارد شد.
    با دیدن چهار پسر لاابالی اخم وحشتناکی روی صورتش نقش بست...
    به سرعت برق برگشت و نگاه وحشتناکش رو به چشم هام دوخت...
    منظورش رو می فهمیدم... خیلی خوب هم
    می فهمیدم!
    اما چطور ثابت میکردم با این ها نبودم؟!
    یکی از پسر ها گفت - بر خرمگس معرکه لعنت!
    چون سرم پایین بود نتونستم تشخیص بدم صدا متعلق به کدوم یکی بود.
    صدای ضعیف تری به گوش رسید... چیزی شبیه زمزمه که از گوش های تیز سورنا دور نموند!
    -نذاشت حالمونو بکنیم ها
    سورنا خیلی ریلکس کت اسپرتشو از تنش در اورد.
    روشو به سمتم برگردوند از چشم هاش خشم و نفرت میبارید.
    حالت چهره ش معمولی بود اما چشم هاش...هیچ رنگی از ارامش نداشت...!
    کتش رو به دستم داد.
    استین های پیراهن مردانه شو با ارامشی ساختگی تا زد...
    هر چهار نفر مات و مبهوت به سورنا خیره بودند.
    توی دلم پوزخند زدم... ضرب دست سورنا حرف نداشت!
    وقتی چهره های هر چهار نفر رو بعد از در افتادن با سورنا تصور کردم لبخند کمرنگی روی لب هام نقش بست!
    برگشت و به سمتشون رفت.
    بالاخره پسر سرتا پا جین از بهت در اومد
    پوزخند زد -این اداها رو واسه ما در نیار داداش ...
    دستش رو روی شانه ی بغل دستیش گذاشت
    -بهت پیشنهاد میکنم بیشتر از این نزدیک نشی چون خوش ندارم دست رو سوسول جماعت بلند کنم!
    برای یک لحظه از ذهنم گذشت بدون سیبیل چهره ش بهتر میشد!
    

    به یکی از تخت ها نزدیک شد.
    پسری که با سر و صدا ادامس می جویید نگاهی به سورنا انداخت و با لحنی تحقیر امیز با لهجه ای مسخره گفت
    -چیزی میخوای داش؟
    سورنا بی توجه به لحن بدش مودبانه گفت
    -این تخت حق ماست درست بشینید ماهم جا شیم
    سورنا رو میشناختم... اول از در دوستی وارد میشد و بعد.....!
    صدای قهقهه هر چهار نفر نه تنها توی کوپه بلکه توی واگن پیچید!
    پسری که دکمه های پیراهنش را باز کرده بود ابرویی بالا انداخت
    -اقا چه لفظ قلمم حرف میزنه واس ما
    و دوباره خندیدند.
    دست هام میل عجیبی به خفه کردنش داشتند!
    صدای نفس های عصبی سورنا رو می شنیدم...
    جلو رفت و بی هوا مشتش پای چشم یکیشون نشست!
    هر چهار نفر به جان سورنا افتاده بودند...
    چشم هامو بستم... نمیتونستم ببینم...نباید کتک خوردنش رو می دیدم...!
    بعد از چند دقیقه تنها صدایی که شنیده میشد صدای ناله بود...
    اروم چشم هامو باز کردم.
    سورنا در حالی که دست به کمر ایستاده بود به هر چهار نفر که هر کدوم یک طرف افتاده بودند پوزخند میزد!
    فکر میکردم قوی باشه اما ... نه در این حد!
    دو تخت بالا رو اماده کرد...
    با اشاره ی سورنا بالاترین تخت از سمت چپ رو انتخاب کردم.... از پله های اهنین بالا رفتم.
    سورنا هم پشت سرم بالا اومد و روی تخت سمت راست دراز کشید.
    چمدانم رو توی جایگاه گذاشتم.
    زیر چشمی به سورنا نگاه کردم.هندزفری هاشو در اورده بود و توی گوشش فرو کرده بود.
    اون هم زیر چشمی هر از گاهی نگاهی به من می انداخت!
    از اینکه هنوز کسی بود ازم حمایت کنه بی نهایت خوشحال بودم...
    صدای پایینی ها اجازه ی تمرکز کردن بهم نمیداد.
    صدای کتک خوردن یکی رو شنیدم
    -خاک بر سرت با این هیکلت نتونستی از پس یه بچه سوسول بربیایی؟
    با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود گفت
    -نامردی کرد از پشت منو زد
    -اخ... ببند اون تالار اندیشه رو وگرنه پا میشم خودم میبندمش اااخ
    -بکپین دیگه ... دلتون کتک میخواد؟
    با صدای تشر مرد همگی ساکت شدند.
    کوپه گرم شده بود و من فقط در شرایطی خوابم میبرد که هوا کاملا خنک باشه.
    شالمو در اوردم و کش موهامو باز کردم.
    موهام ازادانه روی شانه هام ریخت.
    دستی توی موهام کشیدم و سرم رو روی بالشت گذاشتم.
    نگاهم روی سورنا میخکوب شد!
    یکی از دست هاشو زیر سرش گذاشته بود و به پهلو دراز کشیده بود و با لذت بهم نگاه میکرد.
    نمیدونم چرا از این نگاه تنفر نداشتم؟
    چرا دوست داشتم نگاهم کنه؟
    بالشتم رو برداشتم و به سمتش پرت کردم.
    بالشت توی صورتش خورد و موهاشو بهم ریخت.
    با بهت بهم نگاه میکرد. چشمکی زدم و بدون بالشت خوابیدم.
    چند دقیقه بعد با تکان خوردن تخت یکی از چشم هامو تا نیمه باز کردم.
    سورنا کنارم نشسته بود و بالشتم دستش بود.
    جلو اومد و بالشت رو زیر سرم گذاشت.
    بو*سه ای روی موهام نشوند و رفت.
    لبخندی روی لب هام نقش بست...
    دیگه نه گرما مهم بود و ... نه سر و صدای پایینی ها.... وقتی سورنا بود... همه چیز درست بود... همه چیز خوب بود... دیگه "تنها" نبودم ..
    چشم هامو بستم و با ارامش خوابیدم...!

    هر دو چمدان به دست از قطار خارج شدیم.
    همگام باهم قدم بر میداشتیم.
    خواستم یه تاکسی بگیرم و به خونه برم که سورنا گفت
    -میشه تا اونجا همراهیت کنم؟
    سرمو به نشانه ی تایید تکان دادم.
    دلم نمیخواست بپرسم... از اون شب و اتفاق هاش... از اون شب شوم... از شبی که به اندازه ی صد سال طول کشید...
    می ترسیدم ... اگر می پرسیدم و دعوامون میشد... اگر تنهام می گذاشت... چه میکردم؟!
    تنها تکیه گاهم رو هم از دست میدادم...
    پس ترجیح دادم فعلا مهر سکوت بر لب هام بزنم!
    با توقف ماشین سرم رو بالا اوردم.خاطرات قدیمی جلوی چشمم جان گرفتند.
    درب اهنی مشکی رنگ خونه به خاطر افتاب کم رنگ تر شده بود و درخت هایی که اطرافش رو محاصره کرده بودند زرد تر و تکیده تر..!
    از ماشین پیاده شدم.سورنا زودتر پیاده شده بود و هر دو چمدان رو در اورده بود.
    با قدم های بی جان خودمو بهش رسوندم.ماشین از کنارم گذشت.
    سورنا که متوجه حالم شده بود دستم رو گرفت؛ روبه روی خانه ایستاد!
    اگر حال درستی داشتم حتما شک میکردم که از کجا تونست خونه رو تشخیص بده!
    اما حالم بدتر از اون بود و خاطرات به ذهنم هجوم اورده بودند...
    اشکی روی گونه م سر خورد و به دنبالش اشک هایی که به شدت و بی اراده از چشمم روان شد.کلید رو ازم گرفت و در رو باز کرد.
    هر دو وارد خونه شدیم.از اون درخت های انبوه فقط چند شاخه ی خوشکیده باقی مونده بود.
    وارد سالن شدیم تمام وسایل خونه رو لایه ای ضخیم از خاک پوشانده بود.
    خونه بیشتر شبیه خونه ی ارواح شده بود.ترسیدم!
    شب تنها بودم... چطور تنها دوام می اوردم؟
    قطعا تا صبح زهرترک میشدم!
    نگاهی به سورنا انداختم محو دید زدن خونه شده بود .دستشو توی جیبش گذاشته بود و پشت سر هم اه می کشید.
    خیلی دلم میخواست دلیل اه کشیدن های مکررش رو بدونم؛ اما مثل همیشه غرورم مانع سوال پرسیدن های بیخود و بی جهتم شد.
    از پله ها بالا رفتم. به در اتاقم نگاه کردم.
    با کمی مکث به سمتش رفتم و دستگیره رو کشیدم.
    هیچ وقت قفل نبود... کلیدش همیشه دست بابا بود. پدرم مثل همه ی مردها نگران اینده ی دخترش بود اما به روش خودش... با عقاید خاص خودش...!
    وسایلمو توی اتاق قدیمیم بردم.
    هنوز به همون شکل که تزیین شده بود،بود.
    ناخوداگاه چشمم به شمعی خورد که روی لبه ی پنجره قرار داشت.
    بی اختیار لبخند زدم ... روزی که باهاش چشم تو چشم شدم ... ازش سیلی خوردم...
    بهم ابراز علاقه کرد...
    هجوم اشک رو توی چشم هام حس کردم و به دنبالش لبخند تلخی که از مرور خاطرات روی لب هام نقش بست...
    به سختی از اتاق و خاطراتش دل کندم و
    به سالن برگشتم.سورنا پشتش به من بود.
    اروم جلو رفتم و با من من گفتم
    -امم سورنا...تو کجا مستقر میشی؟
    به سمتم برگشت و بی تفاوت گفت
    -یه هتل همین نزدیکی هست میرم اونجا
    با لحنی پر از التماس و خواهش گفتم
    -میشه امشب اینجا بمونی؟
    یکی از ابروهاشو بالا داد-به چه دلیل؟
    اخم هام جمع شد!حالا فکر کرده عاشق چشم و ابروشم ...مرتیکه بی ریخت!
    -هیچی یه ذره توی این خونه ی متروکه میترسیدم ولی حالا که فکرهای بد میکنی لازم نیست بمونی
    پشتمو بهش کردم و راه پله رو در پیش گرفتم و صدامو بالاتر بردم
    -در رو هم پشت سرت ببند.
    به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.کم کم چشم هام بسته شد و خوابم برد.
    چشمامو باز کردم هوا هنوز تاریک بود به ساعت نگاه کردم ساعت سه شب بود.خیلی تشنه بودم.از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.
    راه اشپزخونه رو در پیش گرفتم.
    چشمم خورد به کاناپه!
    فکر میکردم همون موقع رفته ولی الان بدون بالشت و پتو روی کاناپه خوابیده بود.
    بالاسرش ایستادم؛ چرا این چهره انقدر به نظرم اشنا می اومد؟
    بعد از اینکه اب خوردم بالشت و پتویی از کمد بیرون کشیدم و چند ضربه بهشون زدم تا خاک هاشون بره.
    سرشو بلند کردم و بالشت زیرش گذاشتم.پتو رو هم روش انداختم و تا گردنش بالا کشیدم. به اتاقم برگشتم و خوابیدم.
    ------------------
 

    سورنا

    لای پلک هامو باز کردم.متوجه بالشت زیر سرم شدم!تا جایی که یادم میاد من بدون بالشت خوابیده بودم.بلند شدم و نشستم.پتویی که روی پاهام بود تعجبم رو بیشتر کرد.
    و پشت اون تعجب یک خوشحالی عجیب
    همه ی وجودم رو در برگرفت.
    پس اینا کار اترینا خانومه!
    کمرم بخاطر خوابیدن روی کاناپه درد گرفته بود.کش و قوسی به بدنم دادم و
    از روی کاناپه بلند شدم ؛ به دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم.
    جای جای خونه رو از حفظ بودم.
    سالها توی خیالم اینجا رفت و امد کرده بودم.
    به اشپزخانه رفتم.این خونه سالها خالی بوده پس مسلما هیچی برای خوردن پیدا نمیشد!
    به ساعت رولکس مارک دارم نگاه کردم.
    ساعت هشت صبح رو نشون میداد.
    لباس مناسب پوشیدم و از خونه بیرون اومدم.
    بعد از چند سال این اولین بار بود که خودم خرید میکردم!
    با دست هایی پر به خونه برگشتم.
    از حیاطی که روزی با یک باغ گل برابری میکرد و الان پر از خار و خاشاک بود گذشتم.
    در ورودی رو باز کردم.اترینا گوشه ای ایستاده بود و زیر لب غرولند میکرد
    -معلوم نیست کجا رفته!ساکشم این جا گذاشته.فک کرده اینجا هتله!
    دلم برای غر غر هاشم تنگ شده بود....
    اروم بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کنم پشت سرش ایستادم.سرم رو به گوشش نزدیک تر کردم و با لحنی اروم گفتم
    -مگه خودت نگفتی بمون؟
    از ترس تکانی خورد و دستش رو روی قلبش گذاشت!
    تا چند دقیقه چشم هاش بسته بود و مرتب نفس عمیق میکشید!
    بازوهاشو گرفتم و تکانش دادم
    -اترینا؟؟؟
    چشم هاشو اروم باز کرد.اخم هاشو غلیظ کرد و بهم توپید؟
    -تو چرا عین جن ظاهر میشی؟نمیگی سکته میکنم؟
    شانه ای بالا انداختم و خرید هایی رو که روی زمین گذاشته بودم دوباره بلند کردم
    -رفتم صبحانه گرفتم برای سرکار
    پشتشو بهم کرد و در حالی که توی اشپزخونه میرفت صداشو بلند تر کرد
    -وظیفته!
    ابروهام خود به خود بالا رفت! زیر لب زمزمه کردم
    -عشق مغرور من!
    روی صندلی نشسته بود و روی میز با انگشت هاش ضرب گرفته بود.
    پنیر رو توی ظرف گذاشتم
    -یه وقت نیایی کمک ها!
    به صندلی تکیه داد و یکی از پاهاشو روی پای دیگرش گذاشت
    -باشه نمیام
    داشتم با خودم فکر میکردم مگه پررو تر از این هم توی دنیا هست؟
    که اترینا از روی صندلی بلند شد و کنارم ایستاد.
    -بده من خودم میذارم دو ساعت لفتش میدی یه صبحانه هم بلد نیستی حاضر کنی!
    با کمال میل قبول کردم و روی صندلی دست به سینه نشستم.
    به هیکل ظریفش چشم دوختم
    ....پس کی مال من میشی؟؟؟
    خیلی سریع همه چیز روی میز چیده شد.
    قطعه های هندوانه سرخ و شیرین بدجور بهم چشمک میزد!
    با چنگال یک تکه برداشتم و توی بشقاب گذاشتم.
    اترینا هم به تبعیت از من هندوانه ای برداشت و مشغول خوردن شد.
   

    نگاهی به اطراف انداختم و گفتم
    -چرا از این خونه رفتین؟این خونه خیلی بزرگ و خوبه که؟!
    دست از خوردن برداشت و بهم خیره شد.
    -به دلایل شخصی
    -به دلایل شخصی یعنی به من مربوط نیست دیگه؟
    سرشو پایین انداخت و مشغول بازی با چنگالش شد.
    لب هاشو روی هم فشرد و با لحنی که پر از بغض بود گفت
    -یه پسره بود که...
    رادار هام شروع به فعالیت کردند!
    سرمو بالا اوردم و با دقت بیشتری گوش دادم
    -همیشه سایه به سایه دنبالم بود.دوست داشتم بدونم کیه؟چیکارم داره؟چهره ش یه جوری بود! نه اینکه بد باشه ها نه ولی زیادی شلخته بود تیپش هم کاملا با خانواده ی ما متفاوت بود.
    یه بار هم اومده بود خواستگاریم
    چشماشو بست نفس عمیقی کشید
    -روزی که یکی از شرکای بابام اومده بود خواستگاریم اونم باخبر شد و ...
    لبخندی زد -دمش گرم تا عمر دارم اینکارشو فراموش نمیکنم!
    دقیق و موشکافانه بهش نگاه میکردم روی صندلی جا به جا شدم و گفتم
    -کدوم کار؟
    -خواستگاری رو به هم زد.ولی طولی نکشید که بابام گفت این خونه امن نیست و به یکی دو روز نکشیده از اونجا رفتیم
    اهی کشید که دلیلش رو نفهمیدم.
    -دوستش نداشتی؟
    گنگ نگاهم کرد سعی کردم خونسرد باشم و حرکت اضافه ای انجام ندم
    صدامو صاف کردم و برای خودم لقمه ای از پنیر گرفتم....
    -خواستگارتو میگم شریک بابات
    -متاهل بود
    با چشم های گشاد شده بهش نگاه کردم!
    واقعا پول انقدر برای اقای فرزام مهم بود که میخواست دستی دستی دخترشو بدبخت کنه؟!
    توی چشم هاش اشک جمع شده بود.
    "ببخشید"ی گفت و از روی صندلی بلند شد.
    دستشو گرفتم و جدی با اخم هایی درهم گفتم -بشین
    اروم نشست.به وسایل روی میز خیره بود
    -بخور.... با فرار کردن مشکلی حل نمیشه
    نگاهشو به سمتم سوق داد.حرکتی نکرد و باعث شد کلافه بشم.
    لقمه ای گرفتم و به دستش دادم بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهش بندازم.
    می تونستم عکس العملشو حدس بزنم!
    بعد از صبحانه لباس هامو عوض کردم.
    لحظه ی اخر که خواستم از در بیرون برم صدای اترینا از پشت سر اومد
    -کجا میری؟
    برگشتم و نگاهش کردم تردید داشتم که جواب بدم بعد از کمی مکث گفتم
    -دارم میرم مادرمو ببینم
    و از در بیرون رفتم.
    به سمت خونه ی قدیممون رفتم.
    به جای اون خونه یه اپارتمان چهار طبقه ساخته شده بود.
    راه رفتن توی خیابان های شیراز یاداور خاطرات نوجوانی و جوانیم بود.
    تصاویری از بچگی توی ذهنم تداعی شد؛گل کوچیک بازی کردن توی کوچه،افتادنم روی زمین و خراشیدگی روی زانوم...
    نگرانی های عزیز!
    دستمو مشت کردم لعنت به من!
    چطور تونستم مادری که انقدر مهربون بود و برام زحمت کشید رو تنها بزارم؟!
    انقدر در افکارم غرق بودم که متوجه نشدم به مقصد رسیدم.
    نمای ساختمان تغییر کرده بود اما هنوز هم اون اسم منفور و لعنتی سر در ساختمان خودنمایی میکرد... "اسایشگاه سالمندان"
    کسی که این نام رو براش برگزیده قطعا طعنه زن خوبی بوده!
    هه... اسایش..!
    وارد محوطه ی باغ مانندش شدم.به محض ورودم پیرزنی با صورت چروکیده و هیکلی نحیف جلوم ظاهر شد
    دستمو گرفت.با تعجب بهش نگاه کردم
    چشماشو ریز کرده بود با صدای ظریفش گفت
    -ننه تو پسر منی؟
    

    چشم هامو ریز کردم و نگاهی دقیق بهش انداختم ... هر چی فکر کردم این چشم های قهوه ای نمیتونست واسه عزیز باشه!
    چشم های عزیز عسلی یا ...سبز بود ... نبود؟!
    با لحن خودش گفتم-نه ننه
    انگشت اشاره شو کوبید توی سینه م
    -دروغ نگو من که میدونم پسر منی
    دستی توی موهام کشیدم... از معطلی بیزار بودم ... بیزار!
    -بخدا من پسرت نیستم بزار برم
    دستمو گرفته بود و ول نمیکرد.دستمو کشید؛حتی یه اینچ هم تکان نخوردم!
    با چشم های به اشک نشسته بهم نگاه کرد
    یعنی عزیز هم مثل این خانم انقدر مشتاق دیدن من هست؟
    روی سرش بو*سه ای زدم و اشک هاشو پاک کردم -ناراحت نباش بالاخره پسرت میاد
    در حالی که چانه ش میلرزید سرشو پایین انداخت و لنگان لنگان دور شد.
    برای یک لحظه... چشم هام ندید...همه چیز به دوران افتاد...این موجود نحیف با چشم هایی بی فروغ مادرم بود؟؟؟
    کمی جلوتر عزیز روی ویلچر نشسته بود ؛
    جلو رفتم.احساس میکردم به پاهام زنجیر بسته شده و اجازه ی راه رفتن بهم نمیده!
    توی چشمای پر از اشک عزیز خیره شدم.
    چشمای قشنگش در هاله ای از اشک قرار داشت
    دور چشماش خطوط عمیقی افتاده بود.
    توان بلند کردن پاهامو نداشتم.
    به سختی قدم برمی داشتم ... خودم رو به ویلچر عزیز رسوندم.همونجا نشستم.دست پر مهرشو که دیگه الان جونی توش نبود بلند کردم و بوسیدم.
    بدون هیچ حرکت و عکس العملی بهم نگاه میکرد.
    -عزیز تو رو خدا بخند.نکنه منو یادت نمیاد هان؟من پسرتم عزیز...پسر نامردتم
    فریاد زدم
    -به من نگاه کن...من برگشتم پیشت...منو ببین
    اشک هام بی محابا روی گونه ام می ریخت عصبی اشک هامو کنار میزدم.
    و دوباره به عزیز التماس میکردم که فقط یک دقیقه نگاهم کنه اما اون بی توجه به من به یه نقطه خیره بود.
    رد نگاهشو دنبال کردم.برای چند دقیقه قلبم نزد....!
    اترینا پشت سرم ایستاده بود!
    با بهت و ناباوری بهش نگاه کردم!
    اون اینجا چیکار میکرد؟
    سرشو پایین انداخته بود اروم و بی صدا اشک می ریخت.
    چطور متوجه نشدم که داره دنبالم میاد؟!
    اروم قدم برداشت و نزدیک عزیز شد.
    دستاشو دور شانه ی عزیز حلقه کرد و توی بغلش صداشو ازاد کرد و هق هق کرد.
    بعد از چند دقیقه سرشو بلند کرد و به
    چشم های من خیره شد.
    اروم با صدای خفه و پر از بغض گفت
    -چرا به من نگفتی
    سرمو پایین انداختم.میدونستم سوال مسخره ایه اما پرسیدم -چی رو؟
    -این که تو....تو یاوری
    لبخندی روی لب هام نقش بست.پس بالاخره من رو شناخت!
    با انگشت شستم اشک هاشو پاک کردم.اترینا لبخند زد.چشمم به عزیز افتاد .... چشم هاش میخندید...!
    جلو رفتم و دستشو توی دستم گرفتم و غرق بو*سه کردم.
    -قربونت بشم عزیز.دیدی؟دیدی بالاخره اترینا اومد؟
    دلش میخواست حرف بزنه... اما نمی تونست!
    بین چند حس شادی و بغض و ناراحتی و هیجان گیر افتاده بودم.
    همینطور که اشک هام یکی پس از دیگری روی دست عزیز می ریخت گفتم
    -چند ساله دیگه حرف میزنی؟من تا وقتی بهم نگی پسرم ول کن نیستم ها!
    ----------------
 

    اترینا

    روی نیمکت ابی رنگی که توی محوطه ی اسایشگاه بود، نشستم.
    مردمک چشمم روی ابی اسمانی وترک هایی که بر اثر پوسیدگی ایجاد شده بود ثابت مونده بود.
    سرمو از خجالت نمی تونستم بالا بگیرم.نمیدونم چرا احساس میکردم حال و روز سورنا یا همون یاور تقصیر منه!
    شاید هم حال و روز مادرش!
    زنی که با وجود سن زیادش هنوز هم زیبا بود و چشم های زیادی رو معطوف به خودش میکرد ... زنی که توی مهربانی زبانزد خاص و عام بود...!
    سورنا با دو لیوان یک بار مصرف در دست از دور پیداش شد؛کنارم نشست.
    لیوان رو به دستم داد... قهوه!
    چقدر به قهوه نیاز داشتم...
    نمیدونستم باید به چه اسمی صداش کنم!
    دهن باز کردم و با صدای ارومی گفتم
    -یاور
    دستشو بالا اورد.چشماشو بست و دوباره باز کرد.پوفی کرد-سورنا
    سرمو به معنی تایید تکان دادم. با کمی مکث پرسیدم -سورنا چرا انقدر عوض شدی؟
    به نقطه ای نامعلوم خیره شد
    -به خاطر تو ...همه ی تلاشمو کردم... به هر دری زدم تا خودمو شبیه اونی کنم که تو میخوای... اما تو رفتی و ندیدی!
    سرمو کج کردم و توی چشم هاش که میخ زمین بود خیره شدم
    -از کجا می دونستی من چی دوست دارم؟
    لبخندی زد-حالا دیگه
    -چرا قبلش دوباره نیومدی خواستگاریم؟قبل از اون خواستگاری که خرابش کردی رو میگم.
    جمله ی اخرم رو با خنده گفتم که باعث شد سورنا هم بخنده.
    کم کم خنده از روی لب هاش محو شدو دوباره غمگین شد
    -اومدم.هزار بار اومدم اما بابات حرفش یکی بود میگفت دخترمو به یه اسمون جل نمیدم و دخترم از این تیپ ادما خوشش نمیاد!
    بی مقدمه گفتم-اما من دوست داشتم.
    قهوه توی گلوش پرید محکم به پشتش میزدم که یهو صدا قطع شد با وحشت بهش نگاه کردم که دیدم با نگاه شیطونش زل زده توی چشم هام... با هیجان گفت
    -واقعا؟؟؟
    چشمامو به معنی" اره "اروم بستم و باز کردم
    کامل به طرفم برگشت
    -نوکرتم به مولا
    خندیدم.از ته دل! هیچ وقت فکر نمیکردم عشقم رو به کسی ابراز کنم!
    همیشه دوست داشتم طرف مقابل عاشقم بشه و عشقش رو بهم ابراز کنه... فکر میکردم اگر من این کار رو بکنم غرورم شکسته میشه!
    و این همه سال چه اشتباهی مرتکب شده بودم!
    حالا میفهمم چرا چشم هاش انقدر به نظرم اشنا می اومد!
    از همون روز اول این چشم ها برام اشنا بود ... عاشق رنگشون بودم... یه عسلی خاص... یه رنگی که توی چشم های هیچ کس ندیدم!
    هنوز هم توی فکر بودم و به نقطه ای نامعلوم خیره بودم که صدای زنگ گوشی فرصت فکر کردن رو ازم گرفت.
    دستمو توی کیفم بردم و گوشی رو بیرون کشیدم.
    با دیدن اسم بابا لبخندی زدم و جواب دادم
    -سلام باباییی
    -سلام دختر قشنگم خوبی؟
    -خوبم مرسی کاری داشتین؟
    -اره میخواستم بپرسم خونه رو فروختی؟
    -نه هنوز.چطور؟
    -اونو نفروش شاید روزی برگشتیم ایران.مادرت خیلی بیتابی وطنشو میکنه!
    عه؟افرین به مامان!
    -باشه نمیفروشم.کارهای من به کجا رسید؟
    -چند ماه دیگه صبر کن بالاخره درست میشه
    لبمو گزیدم... وطن من ایران بود... عشق من ایران بود... همه ی زندگیم اینجا بود کجا میرفتم؟!
    -دیگه زحمت نکش.دیگه نمیخوام اونجا زندگی کنم.چند وقت میام پیشتون دوباره برمیگردم.
    سورنا به سرعت نور برگشت و بهم نگاه کرد.بدون توجه بهش به صحبتم ادامه دادم اما از گوشه ی چشم حواسم بهش بود ... بعد از چند دقیقه تماس قطع شد!
    سورنا با کمی مکث گفت
    -برای چی نمیخوای اونجا زندگی کنی؟
    توی چشم هاش نگاه کردم عسلی چشم هاش بخاطر نور افتاب روشن تر از همیشه بود.
    -فقط کافیه یه بهانه برای موندن داشته باشی!
    توی جاش جا به جا شد و با شیطنت پرسید
    -مثلا چی؟
    -دیگه پررو نشو دیگههه
    مثل بچه ها بالا و پایین می پرید
    -نه بگو...بگو ... چی؟؟
    نفس عمیقی کشیدم.دل رو زدم به دریا و حرف دلم رو برای دومین بار به زبون اوردم
    -تو
    **********

    توی اشپزخونه ایستاده بودم و به در و دیوار نگاه میکردم...
    چطور میتونستم بهش بگم اشپزی بلد نیستم؟!
    -پس این غذا چی شد؟مردم از گشنگی!
    دستم رو به کمرم زدم...چه داد و بیدادی هم میکنه واسه من ...!
    خودش لم داده به کاناپه از من غذا میخواد پررو خان!
    شاکی از اشپزخونه بیرون اومدم.
    با دیدنم از روی کاناپه بلند شد و ایستاد.
    نگاهش روی اخم هام ثابت مونده بود...
    -چی شده؟
    صدامو انداختم روی سرم و گفتم -میپرسی چی شده؟دیگه میخواستی چی بشه؟منو انداختی توی اون دخمه خودت لم دادی پادشاهی میکنی؟ مگه من کوزتم؟
    بر خلاف من که از گوش هام دود بلند میشد؛ظاهر ارومی داشت و خونسرد لبخند میزد!
    با شیطنت پرسید
    -اشپزی بلد نیستی؟
    کم نیاوردم و جواب دادم
    -معلومه که بلدم ولی دلم نمیخواد برای "تو" غذا درست کنم !
    -باشه حاضر شو بریم رستوران
    عقب گرد کرد و به اتاق خواب مهمان رفت تا لباس عوض کنه....رفتارش عجیب بود ؛فکر نمیکردم به این زودی کنار بکشه!
    لبخندی روی لب هام نقش بست... بالاخره تونستم یه بار بهش دروغ بگم؛ بدون اینکه صدام بلرزه یا مردمک چشمم تکان بخوره ...!
    صدای سورنا از توی اتاق بلند شد
    -ولی بلد نیستی ها
    پامو به زمین کوبیدم -لعنتی!
    --------------
    سورنا

    تک تک خیابان ها رو میشناختم مثل کف دست
    شایدم بیشتر ...
    شیراز شهر من بود...
    شهر خردسالی،نوجوانی و حتی جوانی...!
    هواشو با تمام وجود استشمام کردم...
    هر قدمی که بر می داشتیم به رستوران مورد علاقه م نزدیک تر میشدیم...
    تمام وعده های غذاییمو توی رویاهام اونجا با اترینا خورده بودم...
    طی این ده سال خیلی تغییر کرده بود.
    صدای قلبم رو می شنیدم...
    دستم رو نامحسوس روی قلبم گذاشتم.قلبم دیوانه وار خودشو به کف دستم می کوبید.
    اترینا رو کنارم حس میکردم اما توان نگاه کردن بهش رو نداشتم.
    قدم هام سنگین شده بود...
    دست اترینا که روی بازوم نشست از اون حال و هوا در اومدم.
    با گیجی نگاهش کردم. لبخند ملیحی به روم پاشید و به جلو اشاره کرد.
    به درب ورودی رسیده بودیم.
    در رو باز کردم و اشاره کردم که ملکه ی من جلوتر از من وارد بشه!
    پشت سرش وارد شدم. میزی رو انتخاب کردیم و نشستیم.
    پیش خدمت منو ها رو به دستمون داد.
    بدون اینکه چیزی از منو بخونم به صفحه ی پر از نوشته خیره شدم.
    چرا نمیتونستم بخونم؟؟؟
    صدای اترینا رو شنیدم غذای مورد نظرش رو سفارش داده بود حتی متوجه کلماتی که از دهنش خارج شده بود هم نشده بودم!
    منو رو بستم و به پیش خدمت دادم.
    -منم از همون که خانم سفارش داد
    تعظیم کوتاهی کرد و رفت.
    بعد از مدتی غذا ها روی میز قرار گرفت.
    به باقالی پلو و ماهیچه ی توی بشقاب نگاه کردم.
    لبخندی تحویل اترینا دادم.
    از کجا می دونست این غذای مورد علاقه ی منه؟!
    و شاید هم غذای مورد علاقه ی هر دومون بود!
    فرضیه ی دوم رو بیشتر دوست داشتم!
    چشمم به دو بطری دلستر روی میز خورد.
    در بطری رو باز کردم. مقداری از دلستر زرد رنگ رو توی لیوان پایه دار جلوی اترینا ریختم.
    زیر لب تشکر کرد.
    برای خودم هم ریختم. لیوان رو به لب هام نزدیک کردم.
    جرعه ای از دلستر خوردم.طعم لیمو رو دوست داشتم!
    اترینا مشغول غذا خوردن شده بود...
    دوست داشتم ساعت ها به غذا خوردنش خیره بشم... به دقت زیادی که برای خوردن به کار می برد... به طرز گرفتن قاشق و چنگالش خیره بشم...
    این دختر همه چیزش تک بود... همه چیزش!
    -سورنا
    صداش از تک تک سلول های بدنم گذشت و در اخر در قلبم فرو رفت...
    بی اختیار پاسخ دادم -جانم؟
    لبخند زد. از همون هایی که دندان های سفید و ردیفش از میان لب هاش دلبری میکنند...
    -میگم چرا غذا نمیخوری؟
    -میخورم
    قاشقش رو پر کرد و گفت
    -تو هم باید با من بیایی!
    -کجا؟؟؟
    -المان دیگه
    یکی از ابروهامو بالا بردم... المان؟!
    هدف من همین بود و اترینا ناخواسته به من کمک کرد تا یک گام به هدفم نزدیک تر بشم!
    قاشق و چنگالم رو به زحمت از روی میز بلند کردم.
    قاشقم رو پر از برنج کردم. -باشه میام
    قاشق رو به لب هام نزدیک کردم و ....
    جوییدم ... فوق العاده بود... اما ...
    دلم دست پخت مادرم رو میخواست...
    دلم میخواست کف گیر به دست به اتاق درب و داغونم بیاد و بگه -یاور یه کمکی بکنی بدنیست ها!
    دندان های تیزم رو به شدت در لب پایینم فرو کردم.
    انقدر محکم که مزه ی شور خون رو حس کردم.
    هیچ چیز نمی دیدم ... حتی دستمالی رو که اترینا روی لب هام کشید رو حس نکردم...
    مادرم ...
    همه چیزم رو بین یه مشت ادم غریبه رها کرده بودم. من چه پسری بودم؟؟؟
    من از هر نامردی "نامردتر" بودم...
    دیگه اون رستوران رو نمی خواستم...
    اشتهام کور شده بودم... راه نفسم بسته شده بود...
    روی میز کوبیدم و از روی صندلی بلند شدم و ایستادم.
    اترینا با چشم هایی نگران بهم زل زده بود.
    با صدایی که به زحمت از حنجره م خارج شد لب زدم -باید برم پیش عزیز
    کنارم اومد. مشتم رو توی دست ظریفش گرفت -منم بیام؟
    نمی خواستم چیزی از حرف هام بشنوه... میخواستم تنها باشم... تنها..!
    لب هامو با زبون تر کردم
    -نه تنها میرم
    سری تکان داد -باشه من میرم خونه
    قدر شناسانه نگاهش کردم و از رستوران بیرون اومدم...
    *******
    

    نگاهی به اطراف انداختم...
    اهالی اسایشگاه وانمود میکردند که حواسشون نیست و به حرف های ما گوش نمیدن...
    اما من بهتر از هر کس دیگه ای می دونستم که تمام توجهشون روی ماست...
    این ها مهم نبود... الان مهم فقط عزیز بود...
    دست های پینه بسته شو توی دستم گرفتم؛ بالا اوردم و بو*سیدم...
    -تصمیم دارم از اینجا ببرمت...
    گوشه ی لبش تکان خورد... نخورد؟!
    اب دهنم رو قورت دادم.
    -دیگه نمیذارم اینجا بمونی...
    اشتباه نمیکنم خندید... مادر من خندید... خندید!!!!
    اشک شوق در چشمانم حلقه زد...
    سرم رو، رو به اسمان گرفتم -خدایا شکرت!
    نفس عمیقی کشیدم. باید از برنامه هام بیشتر براش توضیح میدادم...
    اگر با حرف های من واکنش نشون میداد تا جان توی بدن داشتم ... تا وقتی که نفسی از سینه م خارج میشد حرف میزدم...
    انقدر حرف میزدم تا تارهای صوتی حنجره م از هم بپاشند...!
    -عزیز منو ببین من اینجام!قراره با اترینا ازدواج کنم قراره باهاش برم المان تا خانواده شو ببینم
    میخوام بهشون نشون بدم اونی که همیشه تحقیرش میکردن الان به کجا رسیده.
    عزیز زود خوب شو میخوام ببرمت از اینجا
    ... گوشتی برات نمونده انقدر حرص خوردی... شدی پوست و استخوان...
    توی خونه ی من از گل نازک تر بهت نمیگن.
    دستشو بوسیدم -منو ببخش پسر خوبی برات نبودم.
    هنوز یک کلمه حرف نزده بود...
    چقدر دلتنگ صداش بودم...ای کاش کلمه ای می گفت تا دلم ذره ای اروم بگیره...
    روی پیشانیش بو*سه ای نشوندم و ازش دور شدم.
    در ورودی رو باز کردم. سرم در حال انفجار بود.شقیقه هامو ماساژ دادم...
    پلک هامو به زور باز نگه داشته بودم.
    اترینا روی مبل نشسته بود.... دمغ بود... کسل... بی حوصله...!
    با فاصله کنارش نشستم... نگاهم نکرد!
    مثلا قهر کرده بود!
    -چی شده خانوم خانوما؟؟؟
    پاسخ نداد... حتی نگاه هم نکرد... چقدر ناز کشیدن اسون شده بود این روزها!
    سرم رو جلوتر بردم...
    -به من نگاه کن ببینم
    بی وجدان نگاه نکرد... حالم خوب نبود...خسته بودم... دلم یک خواب طولانی میخواست... شاید .. یکسال ... شاید ده سال... شاید هم یک قرن!
    -قهری با من؟
    صدای نفس عمیقش رو شنیدم...
    بر خلاف میلم دستم رو روی پاش گذاشتم
    -پاشو بریم خرید
    برگشت.... بالاخره نگاهم کرد... با همون چشم های متعجب...!
    بهراد راست میگفت "خرید" در همه حال حالشون رو خوب میکنه!
    نمیدونم چند ثانیه... دقیقه .. و یا ساعت طول کشید تا از اتاق بیرون اومد!
    با اومدنش بوی مطبوعی فضا رو پر کرد...
    این عطر با تمام عطرهای دنیا فرق میکرد...!
    ********
    تی شرت رو برداشت و به طرفم گرفت.
    نگاهی اجمالی بهش انداختم -تو که میدونی من تی شرت نمیپوشم
    لب هاشو برچید -اما من دوست دارم تی شرت بپوشی...
    دستی به تی شرت کشیدم -حالا تی شرت رو یه جوری تحمل میکنم ولی به نظرت این رنگ زیادی جلف نیست؟
    به تی شرت سبز رنگ با نوشته های لاتین روی سینه نگاهی انداخت...
    -نه خیلی قشنگه
    پوفی کشیدم و از دستش گرفتم...
    وارد اتاق پرو شدم...تی شرت رو پوشیدم...
    زیادی بهم می اومد!
    سینه ی عضلانی و بازو هامو به خوبی به نمایش گذاشته بود.
    در اتاق پرو رو باز کردم ... چشم های اترینا با دیدنم چراغونی شد!!!
    -خیلی قشنگه ... چقدر این رنگ بهت میاد
    نگاهی دوباره به خودم انداختم...
    -اره ... فکر نمیکردم انقدر بهم بیاد!
    -پس درش نیار همینطوری بیا
    -اخه...
    حرفم رو قطع کرد.
    -اخه نداره ! من میرم حساب کنم.
    دستشو گرفتم -کجا؟
    -گفتم که میرم حساب کنم
    -مگه من هویجم؟
    -وا نه!
    -پس خجالت بکشو دیگه جلوی من دست توی کیفت نکن
    حساب کردم و دوباره به راه افتادیم...
    پاکت های خرید به قدری سنگین بودند که از کت و کول افتادم.
    بدنم درد میکرد انگار که یه تریلی نوزده چرخ از روم رد شده بود... اونم نه یکبار... نه دو بار... بی انصاف ده... بیست... بار!
    عضلات پاهام فریاد میزدند... بس کن... راه نرو... کافیه...!
    -اترینا
    از حرکت ایستاد... چشم های منتظرشو توی چشم هام دوخت ...
    این پا و اون پا کردم -میشه بریم خونه؟
    چهره ش دمغ شد... با لحنی که ناراحتی توش مشهود بود گفت -بریم
    
    جلوی اولین تاکسی رو گرفتم. روی صندلی عقب ماشین ولو شدم...
    راننده تاکسی هم که انگار یه سنگ صبور پیدا کرده بود شروع کرد به صحبت کردن!
    -وضعیت ما رو می بینین ... همش ترافیک!
    از دست این توریست ها ما ارامش نداریم ...
    هر کی میخواد بره مسافرت سر ماشینشو کج میکنه میاد شیراز...
    از توی اینه بهم نگاه میکرد... چشم هامو تا نیمه باز کردم.
    با سقلمه ای که اترینا به پهلوم زد چشم هام کامل باز شد -بله بله حق با شماست ترافیک خیلی ازار دهنده ست
    فرمان رو پیچوند -شما کجا زندگی میکنید؟
    ای کاش خفه میشد... چقدر تکان دادن عضلات فک سخت و دشوار شده بود!
    -تهران
    دوباره از توی اینکه بهم نگاهی انداخت...
    انگار که حرف هاش تموم شده بود!
    شاید هم کم اورده بود...
    تا موقعی که برسیم هیچ کس صحبت نکرد و من چقدر از این بابت ازشون متشکر بودم!
    اترینا در رو باز کرد و وارد شد.
    پشت سرش وارد شدم...
    از حیاط عبور کردیم و به در ورودی رسیدیم.
    خرید ها رو کنار کاناپه رها کردم و خودم روی کاناپه ولو شدم...
    اترینا با ذوق و شوق مشغول نگاه کردن به خرید های امروز بود...
    این تی شرت تنگ و چسبان خیلی اذیت میکرد...
    به اتاق مهمان رفتم و با یه حرکت از تنم درش اوردم ...
    جای استین هاش کامل روی پوستم مونده بود... یه لباس گشاد تر از توی چمدان پیدا کردم و پوشیدم...
    احساس ازادی میکردم!
    به سالن برگشتم و روی همون کاناپه ولو شدم
    معده م از شدت گرسنگی جیغ میزد!!!
    از بس پیاده روی کرده بودم همون یک قاشق برنجی که برای ناهار خورده بودم هم کاملا هضم شده بود...
    -من گرسنمه!
    در حالی که کتانی هایی که تازه خریده بود رو انالیز میکرد گفت
    -پاشو بریم رستوران!
    اه از نهادم بلند شد..!
    -اترینا به قیافه ی من نگاه کن ... چشم هام باز نمیشه... دیگه نای راه رفتن ندارم ... تو رو جون هر کی دوست داری پاشو شام اماده کن بخوریم ،بخوابیم.
    -بلد نیستم
    -تو که گفتی بلدی
    شانه ای بالا انداخت -دروغ گفتم
    -خب منم بلد نیستم!
    -پس پاشو بریم رستوران
    ای بابا... دست بر دار نبود!
    چشمم به عکس سه نفره ای که روی دیوار نصب شده بود خورد...
    به فریبا خانم (مادر اترینا) نگاه کردم...
    توی ذهنم باهاش حرف زدم !
    -فریبا خانم ... قربون اون خنده های جذابت بشم... نمیشد به جای اینکه انقدر لوندی و خودشیرینی یاد دخترت بدی ... اشپزی یادش میدادی؟
    صدای قار و قور شکمم هر لحظه بالاتر میرفت؛
    فایده نداشت باید خودم دست به کار میشدم!
    وارد اشپزخونه شدم...
    خووووب حالا ظرف ها کجان؟!
    -اترینا... اترینا ...
    سراسیمه وارد اشپزخونه شد. نفس نفس میزد.
    بریده بریده گفت -چیه... چیکار.. داری؟
    نگاهی بهش انداختم... ای کاش لباسش انقدر تنگ و چسبان نبود... چشم هامو بستم ... الان وقتش نبود...!
    -ظرف ها کجان؟
    نگاه خصمانه ای بهم انداخت....
    -منو تا اینجا کشوندی برات ظرف پیدا کنم؟
    شانه ای بالا انداختم
    -اگه ناراحتی من میرم استراحت میکنم تو شام درست کن
    نفسش رو عصبی بیرون داد و به سمت کابینت ها رفت...
    بعد از کلی جست و جو بالاخره موفق شد !
    زبونشو تا اونجایی که میشد بیرون کشید و از اشپزخونه بیرون رفت...
    سری به نشانه ی تاسف تکان دادم و لبخند زدم... هنوز هم بچه بود!


    در حالی که سوت میزدم
    نگاهی به یخچال انداختم... کنسرو هایی که صبح خریده بودم رو برداشتم و توی یک ظرف گذاشتم و جوشاندم...
    بعد از حدود پانزده دقیقه غذا حاضر و اماده روی میز گذاشته شده بود...
    به ماهیتابه ای که وسط گذاشته بودم خیره شدم... اووومممم فقط ظاهر خوبی نداره!
    اترینا رو صدا زدم.
    به اشپزخونه اومد. با دیدن غذا چشم هاش از حدقه بیرون زد!
    لبخند زدم -غذا حاضره سرورم...
    صندلی رو عقب کشیدم -بفرمایید
    روی صندلی نشست... هنوز هم نگاهش به غذا بود!
    -این.... چیه؟!
    -غذاست دیگه !
    -کور که نیستم دارم میبینم غذاست منظورم اینه که چه غذاییه؟!
    به غذا نگاه کردم... -اسمشو نمیدونم ولی قول میدم بد مزه نباشه!
    -اول تو بخور
    تکه ای از نان کندم و به سمت ماهیتابه بردم.
    با احتیاط لقمه رو داخل دهانم گذاشتم...
    بد مزه نبود... اما... خوش مزه هم نبود!
    حالت صورتم رو حفظ کردم.
    خیالش راحت شد و مشغول خوردن شد...
    *******
    صدای عق زدنش رو شنیدم.
    پشت در ایستادم و چند تقه به در زدم..
    دستگیره رو کشیدم و در رو باز کردم.
    موهاش دور روشور رو احاطه کرده بود و سعی داشت هر بار با دست هاش پسشون بزنه.
    جلو رفتم و موهاشو جمع کردم و توی دست هام گرفتم...
    از توی اینه به صورتش که بی رنگ شده بود نگاه کردم.
    لبخند زدم و با شیطنت پرسیدم -میگم اترینا نکنه حامله شدی
    گردنش رو صدو هشتاد درجه چرخوند..!
    انقدر حرکتش ناگهانی بود که موهاش از دستم رها شد...
    از چشم هاش اتیش میبارید!
    دست هامو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم
    -شوخی کردم بابا
    سرش رو برگردوند و چند مشت اب به صورتش زد -اخه کدوم ادم عاقلی کنسرو لوبیا و ماهی رو توی هم قاطی میکنه؟؟؟
    شانه ای بالا انداختم -تقصیر خودت بود من که گفتم اشپزی بلد نیستم
    عق زد....
    بریده بریده گفت -خدا... ازت... نگذره....عق... خدا ... از... رو زمین ... ورت داره ...
    -میل خودته ولی اگه من بمیرم بی شوهر میشی ها گفته باشم!
    -به خاطر خدا خفه شو... من دارم میمیرم تو وایستادی اینجا کری میخونی؟
    -میگی چیکار کنم؟
    -خیر سرت یه کوفتی... قرصی ... چیزی بیار بخورم ... الان معده م میوفته تو روشور
    از تصور چیزی که گفت من هم عق زدم!!!
    و ساعت ها عاشقانه در کنار هم عق زدیم!!!
    رنگ به رو نداشتیم... ساعت از چهار نصف شب هم گذشته بود و ما هنوز پلک روی هم نذاشته بودیم...
    سرم رو برگردوندم... اترینا روی زمین افتاده بود و ناله میکرد...
    چشم هامو بی رمق روی اترینا ثابت کردم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون اومد صداش زدم -اترینا
    به پهلوی راست چرخید -هووم؟
    اگر گوش هام تیز نبود قطعا متوجه "هووم" ارومی که گفت نمیشدم!
    اب دهانم رو به زحمت قورت دادم و گفتم
    -بهتری؟؟؟
    تنها لب زد-نه
    گوشی رو از روی میزی که کنار کاناپه بود برداشتم و با اورژانس تماس گرفتم..
    بعد از یه سرم حالمون بهتر شد... اترینا در برابر سرم مقاومت میکرد اما با تشر من دستشو جلو اورد و اجازه داد تا بهش سرم وصل کنن!
    حتی دلم با دیدن چشم هایی که مثل گربه ی شرک کرده بود هم به رحم نیومد!
    افتاب طلوع کرده بود و همه جا روشن بود.
    دستگیره در اتاق رو گرفتم و کشیدم...
    خودم رو به تخت رسوندم و به سه شماره نرسیده خوابم برد...
    ******
    


    از خواب بیدار شدم... به ساعت مچی که روی عسلی گذاشته بودم نگاه کردم...
    ساعت "دوازده"
    اصلا فکرش رو هم نمیکردم انقدر خوابیده باشم!
    با یاد اوری دیشب از روی تخت پایین پریدم...
    اترینا....!
    از اتاق بیرون اومدم و بعد از شستن دست و صورتم به طبقه ی بالا رفتم.
    مقابل در اتاقش ایستادم و چند تقه به در زدم؛
    جواب نداد...
    دستگیره رو کشیدم و در رو اروم باز کردم...
    با دیدن اتاق مات سر جام موندم!
    خاطرات به ذهنم هجوم اوردن...نگاهم رو یک دور،دور اتاق چرخوندم...
    با دیدن شمع ناخوداگاه لبخند زدم!
    وارد اتاق شدم...
    تمام لباس هاشو روی زمین ریخته بود و به نوعی اتاق رو به بازار شام تبدیل کرده بود!
    برای اینکه چشمم به لباس های "ناموسی" روی زمین نخوره سرم رو تا حد امکان بالا گرفتم!
    خودم رو به تختش رسوندم...
    دستم رو روی شانه ش گذاشتم و اروم تکانش دادم ...
    بیدار شد.... چشم هاشو باز کرد... لبخند زد...
    پس حالش خوب بود!
    نفس حبس شده مو بیرون دادم -صبح بخیر بانو
    چشم هاشو بست -هوووم
    موهاشو از توی صورتش کنار زدم -الان این هوووم یعنی چی؟
    دستم رو کنار زد... ابروهامو بالا دادم
    -ای گستاخ به پادشاه ادای احترام کن!
    در حالی که سعی میکرد دوباره بخوابه گفت
    -غذای دیشب روی مغزت تاثیر منفی گذاشته
    -محض اطلاعت تو هم از اون غذا خوردی
    بالشت رو پرت کرد و گفت -اه ... پاشو برو بیرون حوصله کل کل ندارم ها ... خوابم میاد
    شانه ای بالا انداختم
    -میلی با خودت ولی ساعت از دوازده هم گذشته ...
    مثل فنر روی تخت نیم خیز شد ...
    -راست میگی؟
    سرم رو به معنی تایید تکان دادم.
    دستی توی موهاش کشید و از روی تخت بلند شد.
    از اتاقش بیرون اومدم و به سمت اشپزخونه رفتم. پاکت اب پرتقال رو از توی یخچال در اوردم و توی دو تا لیوان خالی کردم.
    به سالن برگشتم و روی کاناپه ی محبوبم نشستم.
    صدای زنگ گوشیم باعث شد از کاناپه دل بکنم و به سمت گوشی برم.
    اترینا به سالن اومد و چون نزدیک تر از من به گوشی بود،پیش دستی کرد و گوشی رو از روی میز برداشت و به سمتم گرفت...
    از دستش گرفتم و تشکر کردم.
    -بله بفرمایید
    شنیدن صدای تو دماغیش حالمو گرفت!
    -سلام اقای سعادت
    بی حوصله گفتم -امرتونو بفرمایید؟
    -نمیخواستم مزاحم بشم اما یه کار فوری پیش اومده راجع به اون پروژه که چند ماهه دارین زحمت میکشین .
    به مغزم فشار اوردم... کدوم پروژه... اهان!
    هول شدم و تمام سعیم رو کردم که جمله مو بدون لکنت ادا کنم... اگر اترینا متوجه این موضوع میشد... چه عکس العملی نشون میداد؟؟
    -من نهایت تا دو روز دیگه اونجام... تا وقتی که من برسم معطلشون کنید
    -چشم
    -ممنون
    تماس رو قطع کردم...
    ای کاش میتونستم بیشتر بمونم... اما نمیشد... در واقع "غیر ممکن "بود!
    اترینا سرش رو با گوشیش گرم کرده بود و چهره ش کاملا "بی تفاوت" بود...
    عجیب بود چرا نمی پرسید؟؟؟
    چرا نمیخواست بدونه جلالی اون شب توی اتاق من چیکار میکرد؟؟؟
    با این نپرسیدن ها میخواست چه چیزی رو ثابت کنه؟
    اون نمیپرسید اما من لازم دونستم که توضیح بدم!
    صدامو صاف کردم -برام یه کار فوری پیش اومده باید برگردم تهران
    -من هم دیگه اینجا کاری ندارم... واسه فروش خونه اومده بودم که فعلا منتفی شده!
    -پس برای تو هم بلیط بگیرم؟
    -ممنون میشم
    سری تکان دادم.... لیوان اب پرتقال رو به سمتش گرفتم... بعد از یک نگاه طولانی از دستم گرفت و سر کشید...!
    


    دو بلیط قطار گرفتم و راهم رو به سمت اسایشگاه کج کردم ...
    عزیز با دیدنم عکس العمل نشون داد اما باز هم حرفی نزد...
    اشک هایی که اماده ی باریدن بودن رو پس زدم و گفتم
    -عزیز من دارم میرم... اومدم برای خداحافظی اما نه مثل اون دفعه که هشت سال طول کشید تا بیام!
    نگاهم روی خط های عمیق روی پیشانیش بود..ادامه دادم
    -میرم المان و برمیگردم از اینجا برت میدارم میبرمت پیش خودم مطمئن باش.
    توی چشم هاش التماس موج میزد...
    من با این زن چه کرده بودم؟؟؟
    من با مادر خودم .... با همه ی وجودم ... چه کرده بودم؟!
    لبم رو گزیدم تا از ریزش اشک هام جلوگیری کنم
    -عزیز... به خداوندی خدا بر میگردم ... دیگه تنهات نمیذارم...
    ----------------

    اترینا
    چشم های ورم کرده و سرخش نگرانم کرد ...
    چیزی توی دلم فرو ریخت...
    خودمو بهش رسوندم و کتش رو ازش گرفتم
    -چی شده ؟
    با انگشت سبابه چشم هاشو مالید...
    -چیزی نیست ...
    صداش خش داشت... بغض داشت... سوز داشت و مشخص بود که گریه کرده ...
    چهره ش خسته بود... بیخیال سین جیم کردنش شدم و کتش رو به اتاقش بردم.
    وقتی برگشتم بلیط ها رو به طرفم گرفت.
    با دیدن بلیط قطار تعجب جایگزین نگرانی شد!
    بلیط ها رو گرفتم
    -چرا بلیط هواپیما نگرفتی؟
    -هوم؟
    -میگم چرا بلیط هواپیما نگرفتی؟ گیرت نیومد؟
    صداشو صاف کرد -نه
    کوتاه جواب میداد... یعنی بی حوصله ست!
    به بلیط ها نگاه کردم... همین امروز!!!!
    -سورنا چرا واسه امروز گرفتی؟
    در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت -یه جلسه ی مهم دارم باید سریعا خودمو برسونم
    به دنبال کوبیده شدن در اتاقش؛ به اتاقم رفتم.
    لباس هایی رو که روی زمین رها کرده بودم برداشتم و با دقت تا کردم.
    مرتب و منظم توی چمدان چیدم...
    یک دست لباس تمیز برداشتم و به حمام رفتم تا دوش بگیرم...
    دل دردم بهتر شده بود... یا به عبارتی به طور کامل رفع شده بود اما دلم میخواست وانمود کنم که هنوز خوب نیستم و به این ترتیب توجه سورنا رو جلب کنم ...
    اما با دیدن حال و روزش ترجیح دادم از خواسته م صرف نظر کنم!
    چمدان ها رو به کوپه بردیم... این بار هیچ کس توی کوپه نبود.
    اما اواسط راه متصدی قطار دو خانم چادری همراه با بچه های قد و نیم قد رو به کوپه اورد و خواهش کرد که تا تهران توی کوپه ما باشن.
    سورنا روی تخت نشسته بود ؛به پنجره کوپه چسبیده بود و سرش رو تا حد یقه پایین انداخته بود!
    از حجب و حیاش هم تعجب کردم هم خوشحال شدم!
    بچه های شیرینی داشتند اما...
    به قدری فعال بودند که خود "فعال" انقدر فعال نبود!
    تا لحظه ی اخر بازیگوشی کردن و از سر و کول ما بالا رفتن!
    من از اینکه بهم نزدیک میشدن و هر از گاهی شالم رو از سرم می کشیدن کلافه میشدم اما سورنا اجازه میداد موهاشو بهم بریزن... ساعتشو از دور مچش باز کنن... گوشیشو ازش بگیرن و...
    عاشق بچه ها بود و در این یه مورد با هم اختلاف نظر داشتیم!
    وقتی بچه ها رو روی پاهاش می نشوند و باهاشون با لحن بچگونه صحبت میکرد دلم ضعف می رفت...!
    به تهران رسیدیم...
    از قطار پیاده شدیم و به سمت در خروجی راه اهن به راه افتادیم...
    

    رها در فاصله ی نچندان دوری از ما قرار داشت... پا تند کردم و خودمو بهش رسوندم..
    توی اغوشم فشردمش... چقدر دلتنگش بودم!
    با صدایی که از فشار زیاد بریده بریده شده بود گفت -اترینا... اخ... ول کن له شدم
    فشار دست هامو کم کردم و در اخر از خودم جداش کردم..
    با دیدن سورنا یکی از ابروهاشو بالا داد...
    اروم زیر گوشش زمزمه کردم -بعدا توضیح میدم...
    سرم رو از گوشش فاصله دادم...
    سرجاش میخکوب شده بود و هاج و واج به رو به رو خیره شده بود!
    چند بار صداش زدم... من که چیزی نگفته بودم که اینطور مات مونده بود!
    نگاهش رو دنبال کردم و به بهراد رسیدم!
    در حالی که دست سورنا رو مردانه می فشرد لبخند عمیقی روی لب هاش بود...
    با دستم به شانه ش زدم و تکانش دادم
    -رها .... رها
    چشم از بهراد بر نمی داشت!
    تا حالا ندیده بودم اینطوری به یه پسر خیره بشه!
    روبه روش قرار گرفتم مردمک چشم هاش یه میلی متر هم تکان نخورد!
    با بهت و نا باوری لب زد -بهراد؟؟؟
    حالا نوبت جا خوردن من بود!
    چی گفت؟؟؟ گفت بهراد؟؟
    -تو بهراد رو میشناسی؟
    چشم هاش لبریز از اشک بود اروم سرشو تکان داد.
    به بهراد نگاه کردم. نگاه بهراد هم روی رها ثابت مونده بود!
    به طور ناگهانی روشو برگردوند و .... دیدم که شانه های پهنش لرزیدند!
    گریه؟! این جا چه خبر بود؟؟؟
    سورنا توی گوشش زمزمه میکرد اما بهراد سرشو بالا گرفته بود شاید میخواست جلوی ریزش اشکش رو بگیره!
    رها به پهنای صورت اشک می ریخت. نگاهم بین سه نفرشون در گردش بود.
    توجه همه جلب شده بود. به سورنا نزدیک شدم و زیر گوشش نجوا کردم
    -بهراد رو بکش بیرون منم رها رو میارم ابرومون رفت اینا چشونه؟
    بهم اشاره کرد که بعدا بهت میگم!
    دست رها رو گرفتم؛ همراه سورنا و بهراد از راه اهن بیرون رفتیم.
    توی خیابان بودیم دست به سینه شدم
    -منتظرم بشنوم
    هر سه بهم نگاه میکردن اما هیچ کس قصد حرف زدن نداشت!
    این وسط فقط سورنا بود که با دهانش اشکال هندسی در می اورد!!!
    بال بال میزد اما من نمی فهمیدم چی میگه!!
    دست از تلاش برداشت!
    ابروهاشو تو هم کشید...
    -میگم بیا کارت دارم!
    بداخلاق شده بود نکنه تقصیر منه این اتفاقات؟!
    کدوم اتفاقات؟؟؟ من چه ربطی به رها و بهراد داشتم؟!
    با سورنا هم قدم شدم و چند متری از بهراد و رها دور شدیم...
    بازومو کشید و منو به خودش نزدیک تر کرد.
    ماجرا رو مو به مو برام تعریف کرد.... بدون جا انداختن کلمه ای... دقیق و حساب شده!
    هر کلمه ای که می گفت چشمام باز تر از حد معمول میشد!!
    باورش برام سخت بود... رها و بهراد؟؟؟؟؟
    پس دلیل غم عمیقی که همیشه توی چشم های رها بود همین بود؟
    با صدای جیغ رها دست از حرف زدن برداشتیم و به سمتشون دویدیم.
    رها دهانش باز بود و همچنان جیغ میکشید و بهراد هم گوش هاشو محکم چسبیده بود!
    صدامو بالا بردم -رهااااااا
    هر سه تاشون بهت زده بهم نگاه میکردن!
    خودم هم باورم نمیشد این حجم صدا چطور از حنجره م خارج شد!!!
    با صدایی که از کنترل خارج شده بود گفتم
    -خجالت بکشین خیر سرتون بزرگ شدین به جای اینکه داد و هوار راه بندازین مثل دو تا ادم متمدن با صحبت مشکلاتتون رو حل کنید اونم با ارامش ...
    نگاه غضبناکی به بهراد و رها انداختم
    -بیایین خونه ی من تا تکلیفتونو روشن کنم!
    سورنا با چهره ای پکر گفت -من نیام؟؟
    نگاهی به سرتا پاش انداختم و درحالی که سعی در مهار کردن خنده م داشتم گفتم -اگه دوست داری بیا
    

    همراه رها به سمت ماشینش رفتم.
    به پراید رها نگاه کردم -چه عجب رخشت سالمه!
    با افتخار گفت
    -تازه از تعمیرگاه اوردم
    سری از روی تاسف تکان دادم.
    سالی به دوازده ماه خراب بود ...!
    بعد از کشتی گرفتن با دستگیره ی در ، بالاخره در باز شد
    سوار شدم؛ کمربندم رو بستم -میدونی رها؟
    از گوشه ی چشم نگاهم کرد -هووم؟؟
    -با الاغ بری سریع تر میرسی تا با این قراضه
    نگاهی به هم انداختیم... و هر دو از خنده منفجر شدیم! خوشم می اومد از این اخلاقش ؛ هر چقدرم که از لحاظ روحی داغون بود اما باز هم می خندید!
    بعد از چند بار توی راه خاموش شدن بالاخره
    به خونه رسیدیم. با دست محکم به پیشانیم کوبیدم.
    رها- چی شد ؟؟؟
    -خونه مثل مناطق جنگیه هر طرفش یه بمب ترکیده!
    پقی زد زیر خنده! حالا خوبه حالش خوب نیست مثلا!!!
    -مرض نخند حالا چه خاکی بریزم توی سرم؟
    -مجبوری رئیس بازی در بیاری؟
    پوفی کردم و پیاده شدم.
    کلید رو از کیف دستیم در اوردم و توی قفل کردم.
    سورنا و بهراد هم با ماشین بهراد که یه پرادوی سفید بود رسیدند.
    در رو باز کردم. سه نفرشون پشت سرم می اومدند.
    فقط سورنا بود که با اشتیاق به اطرافش نگاه میکرد چون بقیه قبلا خونه مو رؤیت کرده بودند!
    در ورودی رو باز کردم.
    خونه غرق در تاریکی بود چراغ رو زدم....
    صدای خنده ی هر چهار نفرمون خونه رو برداشت.
    دست هامونو روی دلهامون گرفته بودیم و می خندیدیم.
    با دیدن لباس های خاک برسری که روی مبل ولو بودند فشارم افتاد!
    اب دهانم رو بی سر و صدا قورت دادم...
    به هر سه نگاهی انداختم... هیچ کس حواسش به اون مبل کذایی نبود!
    از حواس پرتیشون استفاده کردم و به طور نامحسوس لباس ها رو پشتم قایم کردم.
    عقب عقب رفتم تا به در اتاق خواب خوردم.
    دستگیره رو لمس کردم و در رو باز کردم ؛لباس ها رو توی کمد انداختم.
    عرق های روی پیشانیمو پاک کردم.
    اوووووف نزدیک بود ها!
    به جمعشون پیوستم. دیگه قهقهه نمیزدند ولی هنوز ردی از لبخند روی لب هاشون خودنمایی میکرد.
    تعارف کردم تا بشینند.
    بهراد و سورنا روی مبل دو نفره و من و رها هم روی مبل های تک نفره نشستیم.
    به رها نگاه کردم... نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم -دلیلت چی بود که بهراد رو تنها گذاشتی؟
    یکه خورد! لبخندش از بین رفت... انتظار نداشت از موضوع با خبر باشم..!
    اب دهانش رو قورت داد و درست در موقعی که لب باز کرد تا حرف بزنه
    انگشت اشاره مو به نشانه ی تهدید جلوش گرفتم -وای بحالت دلایلت منطقی نباشن!
    اشک توی چشم هاش حلقه زد. بینیشو با سر و صدا بالا کشید... با بغض گفت
    -بهراد یه پسر موفق بود! من لیاقت اونو نداشتم. بهم محبت میکرد اما من ترحم رو توی رفتارش با تک تک سلول هام حس میکردم. داشتم بهش دل می بستم ...
    با خودم گفتم تنها راه دل کندن از بهراد اینه که
    تنهاش بذارم... بیام تهران پیش تو!
    به روم لبخند زد -ممنون از اینکه یه مدت بهم اجازه دادی کنارت زندگی کنم
    -خواهش میکنم عزیزم این چه حرفیه؟
    من که بهت گفتم لازم نیست از این خونه بری تا موقعی که برم المان
    -اخه من...
    حرفشو قطع کردم - اره میدونم از ترحم بدت میاد!
    بهراد که تا الان ساکت بود و به حرف های ما گوش میداد گفت
    -اترینا خانم اجازه هست من صحبت کنم؟
    من و سورنا در حال انفجار بودیم!
    طفلک ترسیده بود... !
    خنده مو با تمام قدرتم مهار کردم و
    سری تکان دادم -بله بفرمایید
    یهو از روی مبل بلند شد و ایستاد...
    با صدای بلند شروع به صحبت کرد
    -د لامصب کجای کارای من بوی ترحم میداد؟؟ من که همش بهت میگفتم بی تو میمیرم ... گفتم میخوام باهات ازدواج کنم... گفته بودم!
    فریاد زد- نگفته بودم؟؟؟؟؟
    رها سرشو پایین انداخته بود و انگشت های دستش رو به بازی گرفته بود!
    قطره اشکی از چشمش چکید و روی دستش فرود اومد...
    


    به سورنا اشاره کردم که دنبالم بیاد.خداروشکر اون مثل من نبود و سریع منظورمو متوجه شد!
    به اتاق خواب رفتیم.
    در حالی که با انگشت های دستم بازی میکردم گفتم
    -باید تنها باشن تا بتونن هر چی توی دلشون هست رو بگن.
    فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد. روی تخت نشست.چشم هاشو یک دور، دور اتاق چرخوند
    -خونه ی قشنگی داری
    از اینکه از سلیقه م خوشش اومده بود یک کیلو قند که نه.. کارخانه ی قند توی دلم اب کردند!
    -ممنون
    -همیشه انقدر شلخته ای؟
    چشمامو ریز کردم و پرسیدم -همیشه انقدر بدجنسی؟
    مردانه خندید و دل من هم ....!
    با صدای کوبیده شدن در ورودی هر دو تکانی خوردیم.
    من-چی بود؟؟؟
    همراه سورنا از اتاق خواب بیرون اومدیم.
    رها رفته بود و بهراد سرشو توی دستاش گرفته بود. سورنا کنارش نشست.
    به اشپزخونه رفتم و همراه چهار لیوان شربت به پذیرایی برگشتم.
    سورنا مشغول صحبت با بهراد بود که با دیدن من حرفشو قطع کرد.
    سینی رو روی میز گذاشتم.دلیلی برای تعارف کردن نمی دیدم!
    کلفت که گیر نیاوردن... والا!
    با تعجب به سینی خیره بودند!
    چهار لیوان برای سه نفر عجیب بود.. نبود؟!
    با صدای زنگ ایفون نگاهشونو از سینی گرفتند و با تعجب نگاهم کردند.
    شانه ای بالا انداختم و بدون اینکه بفهمم کیه در رو باز کردم.
    مطمئن بودم بر میگرده! باهم بزرگ شده بودیم اگر چه از لحاظ مالی زمین تا اسمون با هم فرق داشتیم اما ادم که بودیم..نبودیم؟!
    در ورودی رو باز کرد و داخل شد.
    بدون هیچ حرفی اروم و سر به زیر سلانه سلانه خودش رو به سالن رسوند و روی مبل تک نفره نشست.
    لیوان شربت رو به دستش دادم.
    خودم هم لیوان رو برداشتم لبخند زدم
    -بفرمایید نوش جان کنید تا گرم نشده... شیرینی اشتی کنونه.. حسابی میچسبه!
    وقتی رها اعتراض نمیکرد و سرشو توی یقه ش فرو میکرد یعنی موافق بود!
    بهراد بهم خیره شده بود. توی چشم هاش حجم عظیمی از تشکر دیده میشد!
    چند دقیقه گذشته بود اما هنوز هم سنگینی نگاهش رو حس میکردم... طوری بهم خیره شده بود که انگار اصلا منو نمی دید!
    با سقلمه ای که سورنا به بهراد زد حواسش جمع شد.سورنا با اخمی ساختگی خطاب به بهراد گفت -چشا درویش
    بهراد خندید و سرشو پایین انداخت...
    دست هامو به هم مالوندم و گفتم -خوووب حالا نوبتی هم باشه نوبت شیرینی دادن بهراد و رها به منه
    رها-چرا به تو؟
    -اگه من نبودم که تو هنوز داشتی وسط خیابون جیغ میزدی که!
    بهراد از روی مبل بلند شد -شام همگی مهمون من !
    قرار شد ساعت هشت همه حاضر و اماده باشیم و با ماشین بهراد به رستوران مورد نظر بریم.
    همه به خونه هاشون رفته بودند تا حاضر بشن.
    اول از همه دوش مختصری گرفتم تا خستگی سفر از تنم بیرون بره.
    در کمد رو باز کردم. انگشتم رو به دهن گرفتم
    -حالا چی بپوشممم؟؟؟
    مانتوی جلو باز سورمه ای رنگی که تا به حال نپوشیده بودم رو همراه شلوار جین ابی رنگم پوشیدم.
    موهامو اتو کشیدم و ارایش ملایمی روی صورتم نشوندم.
    شال سرمه ای رنگم رو روی سرم انداختم و کیف دستیم رو برداشتم.
    ساعت هشت بود. چون خونه ی من از همشون دور تر بود من اخرین نفری بودم که دنبالم اومد.وقتی به ماشین نزدیک شدم دیدم که صندلی جلو خالیه و بهراد و رها عقب نشستن!
    سورنا عشق ماشین روندن داشت انگار!
    در رو باز کردم و سوار شدم.
    سلام کردم. به هر سه نفرشون نگاه کردم
    اوووو اینا رو چه شیک کردن!
    سورنا یه کت سورمه ای پوشیده بود که خیلی اتفاقی با لباس من ست شده بود!
    رها هم یه مانتوی زیتونی پوشیده بود . بهراد یه کت اسپرت سفید پوشیده بود که خیلی بهش می اومد!
    دست از انالیز کردن بقیه برداشتم و به جلو نگاه کردم.
    خیابان ها مثل همیشه شلوغ بود.چراغ قرمز ها هم که دیگه ته خوش شانسی بود!

    بعد از دو ساعت به مکان مورد نظر رسیدیم.
    رستوران شیک و دنجی بود و جالب این جا بود که هیچ کس نبود! یعنی بخاطر کیفیت غذاشون مشتری نداشتن یا قیمت های بالاشون؟!
    بهراد از قبل میز رزرو کرده بود. روی صندلی ها نشستیم.
    بهراد ما رو تنها گذاشت. نگاهی به اطراف انداختم -اممم رستوران زیباییه!
    سورنا سرش توی گوشی بود و رها هم مثل من مشغول دید زدن اطراف بود.بعد از ده دقیقه سورنا از روی صندلی بلند شد.
    -پاشید بریم طبقه بالا رو هم ببینیم.
    به تبعیت از سورنا هر دو بلند شدیم و به سمت راه پله ای که گوشه ی سمت راست سالن قرار داشت رفتیم.
    هر چی به طبقه ی بالا نزدیک تر می شدیم فضا تاریک تر میشد.
    پامو که روی اخرین پله گذاشتم حیرت کردم!!!
    وای خدای من!
    تمام سالن بالا با شمع و گلبرگ های قرمز تزیین شده بود!
    رها از این همه زیبایی به وجد اومده بود و با دهانی باز به بهراد چشم دوخته بود.
    بهراد گیتار به دست پشت تنها میز اونجا نشسته بود.
    دستشو روی سیم های گیتار حرکت داد و شروع به خواندن کرد
    - هر چقد بخاطر تو عاشقی کنم کمه
    تا چشام به چشمت افتاد دل بریدم از همه
    وقت ابراز علاقست وقت از تو گفتنه
    خیلی خوشحالم از اینکه قلب تو مال منه
    جونمو برات میذارم خب تو دنیای منی
    عطر گل میپیچه وقتی تو باهام حرف میزنی
    همیشه هواتو دارم خب دلم پیش توئه
    همیشه بمون کنارم خب دلم پیش توئه

    ♫♫♫♫♫♫♫
    تو باید بخندی تا من غصه رو دور بریزم
    همه ی دلخوشیامو از تو دارم عزیزم
    منو به حال و هوای بی قراری برسون
    همیشه مال خودم باش همیشه ساده بمون
    همیشه هواتو دارم خب دلم پیش توئه
    همیشه بمون کنارم خب دلم پیش توئه
    همیشه هواتو دارم خب دلم پیش توئه
    همیشه بمون کنارم خب دلم پیش توئه
    علیرضاطلیسچی-دلم پیش توئه
    گیتار رو روی میز گذاشت و از روی صندلی بلند شد.جلوی پای رها زانو زد...
    جعبه ی مخمل ابی رنگی از کتش بیرون اورد و بازش کرد.
    به چشم های رها خیره شد...
    جعبه رو بالا برد و به طرفش گرفت.
    با صدای بم و گیراش گفت -با من ازدواج میکنی؟
    اشک توی چشم های رها حلقه زده بود.
    به رها حسودیم شد! چه اسان بهراد به عشقش اعتراف کرده بود اما سورنا هنوزم....
    هیییییییی...
    رها از میان اون همه اشک که از چشمش جاری شده بود لبخند زد...
    لبخندی از ته دل! تا حالا اینجور خالصانه نخندیده بود... همیشه یه غم پنهان پشت لبخند هاش بود اما الان.....
    سورنا گوشه ای ایستاده بود و به فضای رمانتیکی که به وجود اومده بود نگاه میکرد.
    گره ی کور در بین ابروهاش نشان دهنده ی این بود که حسابی توی فکره!
    حالا توی چه فکری..؟! خدا داند!
    رها حلقه رو برداشت و بهش نگاه کرد.چشم هاش برق زد!
    بایدم برق بزنه به راحتی عشقشو به دست اورد! همه که مثل من خاک بر سر نیستن!
    من اینجا دارم حرص میخورم اون مثل هویج بیخیال از دل من داره به اون دو تا نگاه میکنه!
    نگاه نچندان دوستانه ای به سمتش پرتاب کردم و رومو برگردوندم.
    شام با شوخی های بهراد و سورنا و گل انداختن لپ های رها خورده شد...
    واقعا بهش حسودیم میشد... چه زود به عشقش رسید!
    ******
    بلیط ها رو گرفتم و به سمت شرکت سورنا به راه افتادم...
    از اسانسور خارج شدم.
    سالن انتظار که یک راهروی طویل بود و انتهای راهرو میز و صندلی منشی...
    دختری قدبلند و خوش چهره...
    با مانتو و شلوار رسمی مشکی رنگ پشت میز نشسته بود...
    با کمی دقت متوجه شدم همون دختری بود که اون روز...
    پوفی کشیدم و به میزش نزدیک شدم.
    با شنیدن صدای تق تق کفش های من چشمش رو از برگه های روی میز برداشت و سرش رو بلند کرد...
    با دیدنم مثل برق گرفته ها بلند شد و ایستاد...
    تازه نگاهم به چهره ش افتاد...
    ارایش ملایمی داشت و چشم هاش... مشکی بود!
    -اقای سعادت هستن؟
    -ب...بله هستن ... اجازه بدین هماهنگ کنم!
    سری به نشانه ی تایید تکان دادم...
    در مقابل چشم های من گوشی تلفن رو برداشت و به قول خودش هماهنگ کرد!
    -میتونید تشریف ببرید
    چند تقه به در زدم و وارد شدم.
    پشت میز نشسته بود و قهوه میخورد...
    با دیدنم لبخند زد و به مبل کنار میز اشاره کرد.
    -به به خوش اومدین بفرمایید بشینین خواهش میکنم
    روی مبل نشستم و کیفم رو روی میز شیشه ای گذاشتم ...
    -مزاحم که نشدم؟
    از روی صندلی بلند شد و به سمت مبل اومد.
    کنار رفتم تا جا بشه.
    با فاصله کنارم نشست -این چه حرفیه؟ کی از اترینا خانم مراحم تر؟
    از حرفش ته دلم قنج رفت!
    نیشم رو که داشت شل میشد بستم و بلیطش رو از توی کیفم در اوردم
    -بفرمایید اینم بلیط
    با کف دست محکم به پیشانیش کوبید
    -ای وای یادم رفت برم بگیرمشون تو چرا زحمت کشیدی؟
    -من و تو نداریم که... داریم؟
    با لحن قاطعی گفت -به هیچ وجه
    بلیط رو از دستم گرفت -ولی برگشتن من میگیرم
    چشمکی تحویلش دادم و از روی مبل برخاستم.
    -خب دیگه من برم
    متقابلا از روی مبل بلند شد و ایستاد
    -بودی حالا؟ یه قهوه بخور بعد برو
    چتری ها مو مرتب کردم -نه ممنون کار دارم باید برم چمدان ببندم
    دستم رو به سمتش دراز کردم -خداحافظ تا پس فردا
    دستم رو فشرد و زیر لب در حالی که به دست های قفل شده مون خیره بود گفت -خداحافظ
    از اتاق بیرون اومدم و با منشی خداحافظی کردم...
    سوار ماشین شدم و استارت زدم ....
    پیش به سوی خانه...!
    *********
    

    مثل همیشه خوشتیپ بود... سورنا با راننده ی شخصیش اومده بود ... البته راننده که نه؛ نگهبان بود... اخه سورنا عشق رانندگی داشت و حاضر نمیشد هیچ کس به جز خودش پشت فرمان بشینه!
    من هم با اژانس اومده بودم ...
    همدیگه رو طبق قرار، مقابل فرودگاه ملاقات کردیم...
    سورنا پرسید-به پدرت خبر دادی که تنها نیستی؟
    لبخند زدم -اره
    دستی توی موهاش کشید و اشاره کرد تا از در شیشه ای وارد بشم...
    وارد فرودگاه شدیم. به اطرافم نگاهی انداختم و در اخر نگاهم روی سورنا ثابت شد.
    چرا چهره ش اینطوری بود؟؟؟
    ------------------
    سورنا
    سرم رو پایین گرفته بودم و به سرامیک های کف فرودگاه خیره بودم!!!
    دستمو مشت کرده بودم و ناخن هامو توی گوشت دستم فرو کرده بودم.
    ریتم نفس هام تند شده بود و عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود.
    اترینا بی خبر از همه چی با اشتیاق به اطرافش نگاه میکرد و در اخر به من چشم دوخت!!
    صداشو کنار گوشم شنیدم -خوبی؟؟؟
    سرم رو اهسته تکان دادم!
    میترسیدم لب باز کنم و از لرزش صدام به حال درونیم پی ببره...
    پاهام توان حمل وزنم رو نداشتن...
    اب دهانم رو مرتب قورت میدادم. سرم رو بالا تر گرفتم. همه می خندیدند هیچ کس نمیترسید جز من!!!
    منی که یه شهر به عنوان یه ادم پر دل و جرات قبولم داشتن!
    اگه اترینا از این مسئله چیزی می فهمید نابود میشدم!!!
    چمدان چرا انقدر سنگین شده بود؟؟؟چرا همه چیز در حال چرخیدن بود؟؟
    گرمم بود ...هوا گرم بود یا ...؟!
    یقه ی پیراهنم رو با دست از گردنم فاصله دادم. حالت تهوع لعنتی دیگه از کجا پیداش شد؟؟؟
    هر قدمی که بر می داشتم یک قدم به هواپیمای غول پیکر لعنتی نزدیک تر میشدم...
    بی شک امروز پایان زندگی من بود!
    از پله های هواپیما بالا می رفتم... مگر چند پله بود که اینطور به نفس نفس افتاده بودم؟؟
    صندلی رو پیدا کردیم و نشستیم.
    اترینا کنار پنجره نشسته بود و من هم کنارش..
    دستم رو روی ران پام گذاشته بودم تا مبادا افسارم از دستم در بره و بلایی سر اترینا بیارم!!!
    ناخن های تیزم اماده بودند تا روی بازوهای اترینا بشینند!!
    تو میتونی... تو نباید به اترینا صدمه بزنی...ترس نداره که!
    با این جملات قصد داشتم ترسم رو سرکوب کنم اما مگر میشد؟؟؟
    مهماندار مشغول اموزش بود اما من جز سیاهی چیزی نمی دیدم!
    چشمانم رو بسته بودم و پلک هامو روی هم فشار میدادم.
    اموزش هم تموم شد...
    هواپیما حرکت کرد .. یک دفعه زیر دلم خالی شد!!!
    به صندلی چسبیده بودم. بعد از مدتی دیگه همچین حسی رو نداشتم!
    هواپیما بدون هیچ تکانی به مسیرش ادامه میداد...
    نفس حبس شده مو بیرون دادم...
    لبخند زدم..! من تونستم ..!
    سرم رو به صندلی تکیه دادم.اترینا خوابش برده بود مهماندار رو صدا زدم.
    خانم خوش چهره ای بود! و همینطور خوش صدا!!!
    -بفرمایید
    هول شده بودم! -میشه یه لیوان اب بدین؟لطفا!
    لبخندی دندان نما زد... دندان های یک دست سفید و مروارید نشانش از میان لب هاش درخشیدند!!
    به خودم اومدم! کسی اینجا نیست... نکنه توی خیالم بود همه ی این ها!
    با دیدن مهماندار که لیوان ابی به دست داشت مطمئن شدم که خیال و وهم نبوده!
    لیوان رو به دستم داد و رفت...
    به رفتنش چشم دوختم اروم لیوان رو به لب هام نزدیک کردم و جرعه ای از اب رو نوشیدم.
    باز هم اون صدای مزاحم همیشگی
    -یاور؟؟؟ به چی نگاه میکنی پسر؟؟چشماتو درویش کن!
    این سری برای اولین بار با صدای درونم موافق بودم!
    به قول بهراد اینا اگه دلشون نمیخواست کسی نگاهشون کنه که انقدر نمی مالوندن!!!
    لبخند زدم... اولین بار بود که با یاداوری گذشته ها عصبی نمیشدم!
    -به چی میخندی؟
    انتظار نداشتم بیدار بشه پس طبیعتا ترسیدم!
    چشم های متعجبم رو بهش دوختم
    -بیداری؟
    نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهم انداخت که رسما نابود شدم!
    فراموش کرده بودم اترینای واقعی کنارم نشسته نه اترینایی که حاصل تربیت خودم بود!
    منتظر بود تا جوابش رو بدم. زیر نگاه خیره ش در حال ذوب شدن بودم!!
    -یاد یه چیزی افتادم
    سرش رو تکان داد و نگاهش رو ازم گرفت.
    نفس حبس شده م رو بدون جلب توجه بیرون دادم ...
    ******
    
    -سورنا
    نگاهم رو از اطراف گرفتم و به اترینا نگاه کردم -جان؟
    با لحنی که شرمندگی درش مشهود بود گفت
    -بعد از اینکه متوجه شدی ما از اونجا رفتیم چیکار کردی؟
    نفسم رو اه مانند بیرون دادم -قدرت تکلمم رو از دست دادم
    بهت زده با چشم هایی از حدقه در اومده لب زد-واقعا؟؟
    سرم رو به معنی تایید تکان دادم.
    -پس چطور الان صحبت میکنی؟
    -خیلی ها تلاش کردن تا دوباره قدرت تکلمم رو بدست بیارم.وقتی عزیز از مداوام نا امید شده بود بهراد اومد خونمون
    "عزیز-مطمئنی میتونی خوبش کنی مادر؟
    بهراد-مطمئن که نه اما تلاشمو میکنم!
    گوشه ای از پذیرایی نشسته بودم و سرم به حدی پایین بود که یقه مو به راحتی می دیدم.
    پوزخند زدم. من این هیکل برامده و قشنگ رو بدون اترینا میخواستم چیکار؟؟
    سرم رو بالا گرفتم بهراد رو بالای سرم دیدم.
    زیر بازوهامو گرفت نتونستم مخالفتی بکنم!
    منو کشون کشون از خونه بیرون برد.
    روبه روی خونشون ایستاد کلیدش رو توی قفل در کرد و در رو باز کرد.
    سر و صداهایی که از خونه میومد نشان دهنده ی وجود یه ایل توی خونه بود!
    پاهامو محکم به زمین چسبوندم دلیلی نداشت وارد خونه بشم.
    بهراد زورش بهم میچربید. با تلاش و پشتکاری که داشت بالاخره منو به جمع دوستانش اضافه کرد.
    دود همه ی سالن رو برداشته بود چند بار پلک زدم.همزمان با صدای سرفه ام یکی از دوستاش گفت
    -طرف صفر کیلومتره؟
    دیگری گفت-اره دیگه اگه صفر کیلومتر نبود که با دود قلیون
    با دستش بند انگشتش رو نشون داد(به نشانه ی بی اهمیت بودن قلیون) و ادامه داد -به این حال و روز نمی افتاد که!
    دندان هام روی هم چفت شد ای کاش میتونستم جوابشونو بدم.
    بهراد درحالی که منو گوشه ای از سالن میبرد گفت-حواستون باشه چی میگین ها اگه حرف مفت از دهنتون در بیاد روزگارتونو سیاه میکنم
    بعد از این حرف بهراد همه ساکت شدند و دوباره هرکدوم مشغول کارهای خودشون شدند.
    بهراد با دو لیوان شربت البالو برگشت نمیخواستم بخورم.اما بهراد تا ته اون شربت تلخ و بدمزه رو به خوردم داد.
    کم کم دیدم تار شد سرگیجه داشتم.
    سرم سنگین شده بود و معده درد عجیبی داشتم کم کم از هوش رفتم"
    بهراد می گفت توی م*س*ت*ی حرف زدم و همین موضوع باعث شده امیدی توی دلشون شکل بگیره.
    توی اون حالت اسم تو رو اوردم ...
    فقط یک کلمه گفتم: اترینا!
    بخاطر همین توی اون مهمونی همچین کاری باهات کردم.میخواستم ببینم توی م*س*ت*ی اسم کی رو میاری من یا...
    عزیز چپ می رفت،راست می رفت غصه ی منو میخورد و "دردت توی جونم" از زبونش نمی افتاد.
    اشک هامو پاک کردم و با بغض ادامه دادم
    -اخرش هم دردم توی جونش خورد!
    دیگه هیچ وقت حرف نزد؛هیچ وقت!
    به خاطر اینکه این بلا رو سر خودمو مادرم اوردی قسم خوردم پیدات کنم و انقدر عذابت بدم تا روزی هزار بار ارزوی مرگ کنی.وقتی اون روز توی دربند چشمم بهت افتاد سریع شناختمت.انقدر این سالها تصویر چشم هاتو جلوی چشمم نگه داشته بودم که به خوبی تشخیصت دادم.
    اما دلم نیومد اذيت بشی شاید اگه همون موقع که ازت میخواستم معذرت خواهی کنی معذرت خواهی میکردی الان نه من اینجا بودم و نه تو!
    و حس انتقام و کینه ی من هیچ وقت دوباره به عشق پاک گذشته م تبدیل نمیشد.

    ********
    


    مونیخ

    چه شهر کسل کننده ای!
    همه یک شکل...
    موهای طلایی ، پوست سفید ، قد بلند و ...
    اما اب و هوای خوبی داشت...!
    کنار خیابان چمدان به دست منتظر تاکسی ایستاده بودیم.
    یک لحظه از ذهنم گذشت که چطور میشه با یک المانی ارتباط برقرار کرد؟؟؟
    هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم پامو توی المان بزارم!
    خوب شد انگلیسی رو حداقل یاد گرفته بودم!
    یه روز که با بهراد توی خیابان قدم میزدیم "بهراد گفت
    -اندرستند؟؟؟
    -چی؟؟؟
    شاکی نگاهم کرد و گفت
    -انگلیسیت در چه حده؟
    شانه ای بالا انداختم
    -در حد افتضاح!
    -خوب این که کاملا مشخصه!!!
    بعد از کمی فکر کردن گفت -اخر هفته میریم یه اموزشگاه زبان ثبت نام میکنیم
    -از زبان متنفرم!
    بی هوا گفت
    -از اترینا چی؟
    مات بهش نگاه کردم که گفت -یا زبان انگلیسی یاد میگیری یا اترینا پر!
    دستی توی موهام کشیدم و پوفی کردم -باشه بریم !
    بهراد هم خوب نقطه ضعفی ازم پیدا کرده بود!"
    اترینا رو صدا زدم -بله؟
    ارزو به دلم موند یه بار بگه جانم!
    -المانی بلدی؟
    بی تفاوت گفت -اره مگه تو بلد نیستی؟
    شقیقه مو خاروندم -نه
    -مشکلی نیست من باهاشون حرف میزنم
    غیرتی شدم! لبم رو به دندون گرفتم...
    خوشم نمی اومد زنم با مردای غریبه حرف بزنه... اوهوع! چه زنم زنمی هم میکنم!
    با لحنی جدی گفتم
    -هر چی میخوای بگی به من بگو من بهشون میگم
    ------------
    اترینا
    از اینکه یهو رگ غیرتش میزد بالا بی نهایت خوشم می اومد!
    سوار تاکسی شدیم.راننده تاکسی پرسید-کجا میرید؟
    ادرس رو از بابا گرفته بودم به راننده گفتم که تازه متوجه رگ متورم گردن سورنا شدم.
    ای وای چرا فراموش کرده بودم؟!!!
    سعی کردم با گرفتن دستش ارومش کنم اما بی فایده بود!
    از توی اینه به صورت راننده نگاه میکرد...
    اون هم نه یک نگاه معمولی... نه!
    نگاهش مملو از نفرت و کینه بود!
    زیر گوشش نجوا کردم -سورنا
    فکش رو بیشتر منقبض کرد و جوابی نداد.
    -بخدا یادم رفت
    از لحن ارومم ، اروم شد.
    اما هنوز هم گره ی کور بین ابروهاش از بین نرفته بود...
    -اخم هاتو باز کن دیگه مثلا اومدیم دوتایی سفر
    از گوشه ی چشم نگاهی به صورت مظلومم انداخت.
    اخم هاش اروم اروم کمرنگ تر شد.اما باز هم سکوت کرد...
    به خونه رسیدیم. مقابل در سفید رنگ ایستادیم.
    سورنا زنگ رو فشرد. بعد از مدت کوتاهی در باز شد...
    با دیدنش تازه متوجه شدم که چقدر بیشتر از اون چه فکر میکردم دلتنگ بودم...
    پناه اوردم به اغوشی که به روم باز بود.
    بوی ادکلن محبوبش رو به ریه هام فرستادم...
    روی سرم بو*سه زد ...
    اشک توی چشم هام حلقه زد...
    اروم لب زدم -بابا
    -جان بابا؟ خوبی دخترم؟
    به سختی ازش جدا شدم ... دستی به چشم های نمناکم کشیدم -خوبم
    بابا تازه چشمش به سورنا افتاد... از چهره ش و واکنشی که نشون داد مشخص بود که سورنا رو نشناخته!
    سورنا بی تفاوت به اطراف چشم دوخته بود...
    -سلام اقای مهندس
    نگاهم روی سورنا ثابت شده بود...با شنیدن صدای بابا که مخاطب قرارش داد چشم از اطراف گرفت...
    از چشم هاش ترسیدم... چشم هایی که اماده ی دریدن بودند ترسیدن هم داشت!
    بابا دستش رو به سمتش کشید...
    دست های سورنا هنوز هم توی جیبش بودند!

    --------------
    

    سورنا
    دستشو به سمتم کشید
    با چشم هایی مملو از غرور و کینه بهش نگاه کردم.چهره ش تغییری نکرده بود فقط موهاش یک دست سفید شده بود و چند خط کنار چشمش افتاده بود.
    به دست هاش که به سمتم دراز شده بود چشم دوختم.این ارزوی من بود!
    یک جمله در ذهنم جان گرفت!چند سال پیش از یکی شنیدم که می گفت
    "ارزوهاتو توی یه دفترچه یادداشت کن
    خدا یادش نمیره که تو چه ارزویی داشتی
    ولی تو فراموش میکنی چیزی که امروز داری خواسته ی دیروزت بود!"
    بعد از کمی مکث دستمو جلو اوردم و باهاش دست دادم.
    به اترینا نگاه کردم.رنگش پریده بود حق هم داشت!
    مادر اترینا هم به جمع نچندان دوستانه مون پیوست...
    اترینا توی اغوشش حل شد...!
    هر دو چشم هاشون تر شده بود....
    بعد از چند دقیقه بالاخره از هم جدا شدند...
    مادر اترینا جلو اومد مثل همیشه شیک پوش و زیبا.چشم های اترینا به مادرش رفته بود.برق تحسین رو توی چشم هاش دیدم!
    دستشو جلو اورد... بدون هیچ احساسی باهاش دست دادم.
    اقای فرزام خنده ی مصلحتی کرد
    -بفرمایید اقای مهندس خونه ی خودتونه
    با دست به پذیرایی اشاره کرد.
    در حالی که دستمو توی جیبم برده بودم با ژست همیشگی خودمو به پذیرایی رسوندم و روی مبل نشستم.
    اترینا به همراه پدر و مادرش از سالن بیرون رفتند و من تنها شدم...
    به راحتی صدای گفت و گوی پدر و مادر اترینا و سین جیم کردن هاشونو میشنیدم
    اقای فرزام-دخترم اینو از کجا پیدا کردی؟
    مادر اترینا-من که ازش خیلی خوشم اومد این میتونه همون دامادی باشه که همیشه ارزوشو داشتم
    اترینا -ماماااان؟
    فرزام-راست میگه دیگه این پسر فقط لیاقت تو رو داره
    پوزخندی روی لبم جا خوش کرد
    -اگه بدونی من کیم اقای فرزام...
    لبخند خبیثی زدم.اقای فرزام وارد پذیرایی شد -چیزی گفتی مهندس؟
    ای وای بلند گفتم!
    به سرعت جای لبخندم رو با اخم جذابی عوض کردم. -خیر.میشه اتاق منو بهم نشون بدید؟
    قدمی به جلو برداشت
    -حتما.اگر مایلید توی اتاق اترینا بمونید
    از این همه غیرت حیرت کردم!!! از لای
    دندان هام غریدم
    -تنهایی رو ترجیح میدم
    روی یکی از مبل های تک نفره نشست
    سری تکان داد و صداشو بالاتر برد
    -فریبا خانم....فریبا
    مادر اترینا به همراه اترینا سراسیمه وارد پذیرایی شدند.
    -جانم فرزام؟
    اقای فرزام کمی روی مبل جا به جا شد
    -اقای مهندس رو راهنمایی کنید به اتاقشون
    از روی مبل بلند شدم و ایستادم.همراه فریبا خانم از پذیرایی خارج شدم
    در رو برام باز کرد-بفرمایید
    زیر لب تشکر کردم و وارد شدم.
    تنها وسیله ی توی اتاق تخت یه نفره ای بود که گوشه ی اتاق قرار داشت.چمدانم رو وسط اتاق رها کردم؛کتم رو از تن در اوردم و روی چمدان انداختم و روی تخت ولو شدم.
    کمرم تیر می کشید.بعد از گذشت ده سال هنوز به این طرز ایستادن عادت نکرده بودم!
    ساعد دستم رو روی چشم هام گذاشتم.
    با زدن چند تقه در باز شد و اترینا وارد اتاق شد
    ساعدم هنوز روی چشم هام بود از پایین رفتن تخت متوجه نشستنش روی تخت شدم.
    با عشوه ای که توی لحنش بود گفت
    -خوابی؟
    بی حرکت موندم اهی کشید و سرشو پایین انداخت
    -میدونم چقدر از خانواده م بدت میاد.حق هم داری
    اروم دستمو برداشتم نگاه کوتاهی بهم انداخت و دوباره سرشو پایین انداخت
    -چطوری میخوای هویتت رو فاش کنی؟
    خیلی سرد و جدی گفتم
    -به وقتش میگم
    لبخند زورکی روی لب هاش نشوند و از روی تخت بلند شد
    -ظاهرا مزاحمتم.من دیگه میرم!
    از روی تخت بلند شد دستشو گرفتم نگاهی به دست هامون انداخت و منتظر بهم چشم دوخت.
    با اخم پرسیدم-تو از من متنفری؟
    با لحن ارومی لب زد-نه
    -پس چرا رفتی؟
    -رفتن همیشه از روی نفرت نیست.رفتم تا تو راحت باشی نمیخواستم مانع خوشبختیت بشم.
    پوزخند زدم
    -به نظرت من با اون به قول خودت میمون خوشبخت میشدم؟!
    سری از روی تاسف تکان داد
    -دختر نیستی که بفهمی
    دستشو ول کردم.از اتاق بیرون رفت لبخند پیروزمندانه ای روی لب هام نقش بست
    حالا راحت تر میتونستم کارم رو به اخر برسونم!
    اینطوری خوابم نمیبرد...
    با اینکه تقریبا هیچ وقت با اب سرد حمام نمیکردم اما الان دلم یک دوش اب یخ میخواست تا از اتش درونم کاسته بشه...
    بعد از اون روز که بهراد بهم گفت باید هر روز حمام کنم بدون استثنا هر روز حمام میکنم و برام مثل یک عادت شده..!
    یاد اون روز ها افتادم... روز های جاهلیت..!
    "-حمومی ای حمومی لنگ و خلیفه مو بردن
    با صدای تق تق در مهر سکوت به لب هام زدم..
    صدای عزیز رو از پشت در شنیدم
    -یاور... یاور ...
    در حالی که سعی میکردم با قدرت تمام توی موهام چنگ بزنم جواب دادم
    -جونم عزیز
    -صداتو بیار پایین همه همسایه ها رو شاکی کردی
    شامپویی که تا نزدیکی ابروهام پایین اومده بود رو پس زدم -چشم"
    سرمو به طرفین تکان دادم تا از فکر بیرون بیام...
    حوله رو از توی چمدان برداشتم و به حمام رفتم...
    ----------
    اترینا
    مقابل پنجره ی قدی اتاق ایستادم.
    هوا مه الود بود...
    با چشم حرکت ابرهایی که تا نزدیکی سطح زمین اومده بودند رو دنبال کردم...
    دستی توی موهای بلندم کشیدم و به پشت هدایتشون کردم!
    در فکر فرو رفتم... من با سورنا چیکار میکردم؟؟؟
    کینه و خشم در عمق وجودش رخنه کرده ...
    اگر ازدواج میکردیم... با این همه حجم کینه از پدر و مادرم چه میکردم؟!
    -اترینا ...
    صدای مامان که منو مخاطب قرار داده بود رشته ی افکارم رو پاره کرد...
    از اتاق بیرون رفتم. صداش از اشپزخونه می اومد ...
    -بله مامان؟
    پشتش به من بود که با ورودم به سمتم برگشت.
    -برو اقای مهندس رو بیدار کن عصرونه بخوره
    با تصور سورنا که ابروهاش تو هم گره خورده بود ناخوداگاه اخم کردم!
    مامان با تعجب نگاهم کرد و پرسید-چیزی شده؟
    -نه ...
    نمیدونستم چطور بگم... با کمی تاخیر گفتم
    -براش میبرم توی اتاقش... شاید روش نشه
    


    با تردید سری تکان داد و تکه کیکی که خودش پخته بود به همراه اب پرتقال توی سینی گذاشت.
    سینی رو به دستم داد. قدم اول رو برای بیرون رفتن از اتاق برداشتم که بابا هم وارد شد.
    با دیدنم با اون سینی هم تعجب کرد... هم خوشحال شد!
    تعجب جایز بود (چون هیچ وقت از این کارها نمیکردم) اما خوشحالی رو نمی فهمم!!
    هنوز از اشپزخونه دور نشده بودم که ناخواسته مکالمه ی مامان و بابا رو شنیدم
    بابا-چه کار خوبی کردی دادی اترینا ببره... تو هم واردی ها!
    -عه فرزام... میشنوه ها!
    پوفی کشیدم و سری به نشانه ی تاسف به طرفین تکان دادم
    هنوز هم عوض نشده بودند ...
    همیشه به فکر منافع خودشون بودند...!
    جلوی در توقف کردم... دستم رو از زیر سینی برداشتم و چند تقه به در زدم.
    -بفرمایید
    با شنیدن صداش ضربان قلبم بالا رفت..!
    چند نفس عمیق کشیدم و وارد شدم.
    روی تخت نشسته بود و خودشو با لپ تاپش سرگرم کرده بود.
    تک نگاهی بهم انداخت -بیا بشین چرا اونجا ایستادی؟
    در رو با پا بستم و با فاصله کنارش روی تخت نشستم.
    سینی رو جلوش گذاشتم...
    گوشیشو با یه کابل به لپ تاپ وصل کرده بود
    خودمو بهش نزدیک تر کردم
    -چیکار میکنی؟
    -حافظه گوشیم پر شده ... دارم اطلاعاتو منتقل میکنم توی لپ تاپ
    به دنبال این حرف با حرکت دادن موس یک فایل رو باز کرد.
    -اینو ببین
    به مانیتور چشم دوختم.. عکس دو نفره مون کنار دریا بود...
    قلب صدفی که درست کرده بودم بدجور خودنمایی میکرد!
    لبخندی روی لب هام نقش بست...
    اون روز... بوی عطرش...
    -اترینا
    از فکر بیرون اومدم و منتظر نگاهش کردم
    -اون روز...
    برای گفتن تردید داشت ... چند بار حرف هاشو مزه مزه کرد بعد ادامه داد
    -چرا موقع عکس انداختن اون طوری نفس میکشیدی؟
    لب هامو گاز گرفتم... هجوم خون رو توی صورتم حس کردم...
    اب دهانم رو قورت دادم و با لرزشی که توی صدام مشخص بود گفتم
    -چطور مگه؟
    با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت -هیچی.. میخوام بدونم !
    قسم میخورم تا به حال انقدر مشتاق شنیدن حرف هام نبوده!
    دستی توی موهام کشیدم و سرم رو پایین انداختم...
    دستش رو زیر چانه م گذاشت و سرم رو نرم بالا کشید ...
    توی چشم هام زل زد... برق نگاهش از چشم هام رد شد ...
    -بوی.... عطرت!
    نفس حبس شده مو بیرون دادم...
    نگاهم رو از چشم هاش گرفتم... تخت تکان خورد ...
    نزدیک شده بود؛خیلی نزدیک!
    بی هوا سرش رو روی شانه م گذاشت و من...
    در خلسه ای شیرین فرو رفتم و
    عطرش رو با تمام وجود بلعیدم!

    ----------------
    سورنا

    اگر ازرائیل همین جا... در همین لحظه... جانم رو می گرفت... اعتراض نمیکردم!
    نمیدونم... نفهمیدم... چند دقیقه توی اون حالت موندم ...
    سرم رو از شانه ی ظریفش جدا کردم...
    چانه ش لرزید ... اشکی از چشمش به روی گونه ش لغزید...
    کلافه نگاهم رو به اطراف دوختم... طاقت دیدن اون چشم های تر رو نداشتم...
    اروم لب زدم -پاشو برو
    با سر و صدا اب بینیشو بالا کشید و پاهاشو از تخت اویزون کرد...
    تا نزدیکی در رفت -وایسا
    از حرکت ایستاد... از تخت پایین اومدم و به سمتش رفتم.
    دستمالی از جیبم در اوردم و مقابلش قرار گرفتم.
    دستمال رو روی چشم هاش کشیدم...
    دستمال رو ازم گرفت و از اتاق بیرون رفت...!
    نگاهم به سینی عصرونه افتاد...
    گرسنه بودم اما با خراب کاری که کردم ترجیح میدم امشب گرسنه بمونم!
    *******
    

    روی تخت نشسته بودم. صورتم رو با هر دو دستم قاب گرفته بودم...
    امشب خواب با من بیگانه بود.
    صدای "جیر جیر" در باعث شد سرم رو بلند کنم. در اتاق باز شد...
    اترینا توی درگاه ایستاده بود. دست چپش رو به کمرش زده بود و با دقت همه جا رو برای پیدا کردنم نگاه میکرد
    -بیا تو
    توی این تاریکی هم تکان خوردنش رو دیدم!
    -واااای دل و زهرم اب شد چرا توی تاریکی نشستی؟
    لبخند کمرنگی روی لب هام نشست...
    -توی این مدت متوجه نشدی از روشنایی بدم میاد؟
    با کمی من من گفت -راستش ...نه!
    -حالا این چیزا رو ول کن چرا نمیای داخل؟
    دستی توی موهاش کشید...
    با نگاهم حرکت دستش رو دنبال کردم... به اون انگشت های ظریف و کشیده غبطه خوردم..
    ای کاش یکی از اون انگشت ها بودم ...!
    از درگاه فاصله گرفت و وارد شد.
    -اجازه هست چراغ رو بزنم؟
    -بزن
    بعد از صدای " تیک " فضای اتاق روشن شد.
    نور چشمم رو زد... دستم رو روی چشم هام گذاشتم...
    با شنیدن صدای " تیک " لای پلک هامو اروم اروم باز کردم.
    اتاق غرق در تاریکی بود. وجود اترینا رو کنارم حس کردم؛ پرسیدم
    -چرا خاموش کردی؟
    پاسخ نداد... صدای نفس کشیدنش بهم ارامش میداد ؛ ارامشی وصف ناپذیر!
    در خلسه ای شیرین فرو رفته بودم که با شنیدن صدای " تیک " و به دنبالش روشن شدن اتاق از جا پریدم...
    اقای فرزام توی درگاه ایستاده بود!
    برای اولین بار از چنین مردی ترسیدم...
    اب دهانم رو با سر و صدا فرو دادم ... بی اختیار شروع کردم به توضیح دادن!
    -بخدا کاری نمیکردیم... اترینا خانم کارم داشت... چشم هام به نور حساسه چراغ ها رو خاموش کردیم...
    به اترینا نگاه کردم. بدون هیچ حرفی ، بدون هیچ ترسی ، بدون هیچ نگاهی ... با پوست کنار ناخنش بازی میکرد!
    انگیزه ی عجیبی برای کتک زدنش پیدا کرده بودم! کاش حرفی میزد... دفاعی... چیزی!
    با صدای قهقهه اقای فرزام از فکر بیرون اومدم.
    چه چیز خنده داری دیده بود؟!
    -واسه چی توضیح میدی پسر؟ من بهت اطمینان دارم وگرنه توی خونه م راهت نمیدادم یک تای ابروم به بالا جهید...
    نکنه به هر کی میاد همینو میگه؟
    وای نه... اترینا...
    از درگاه فاصله گرفت و جلو اومد.
    درست مقابلم ایستاد... قدش تا سینه م میرسید اون هم به زور!
    دستش رو روی شانه م گذاشت
    -داریم به اواخر سپتامبر نزدیک میشیم... مردم اینجا دو هفته ی اخر سپتامبر و اول اکتبر رو جشن میگیرن...
    سپتامبر؟ اکتبر؟ به همین زودی چند ماه گذشت؟!
    -چه جشنی؟
    -یه جشن اب*ج*و خوری
    چشمامو توی حدقه چرخوندم... چه جشن مزخرفی!
    ای کاش میشد نمی رفتم... اما نگران اترینا بودم... از پدر بی فکرش میترسیدم...
    معده ی اترینا تحمل چنین چیزهایی رو نداشت
    باید می رفتم... باید!
    دیگه اجازه نمیدادم سر چنین مسئله ای پاش به بیمارستان باز بشه ...
    -باشه میام. کی؟چه ساعتی؟
    -فردا ... ساعتش مشخص نیست فردا بهت میگم
    به اترینا اشاره کرد -پاشو دخترم ... پاشو بریم که اقای مهندس استراحت کنن
    مطیعانه از روی تخت بلند شد و همراه پدرش بیرون رفتند .
    پوفی کشیدم... اخرش هم نفهمیدم چیکارم داشت!
    


    پیراهن سفید شیری و کروات مشکی ساده رو همراه کت و شلوار خوش دوختم پوشیدم. رنگش مثل همیشه بود؛مشکی!
    شانه رو برداشتم و موهامو به سمت بالا شانه کردم. ته ریش داشتم؛فقط بخاطر اترینا...!
    عطر تلخم رو به گردن و مچ دستم زدم.
    بوی عطر توی مشامم پیچید...
    چند ساله که این عطر همیشه همراهمه ...
    بهش عادت کردم... سرد و تلخ !
    شیشه ی عطر رو روی میز ارایش گذاشتم و ساعد مچیمو به دستم بستم.
    از اتاق خارج شدم.
    اقای فرزام با دیدنم جلو اومد
    -اماده اید مهندس جان؟
    در یک لحظه از سر تا پاشو انالیز کردم.
    کت و شلوار سفیدی به تن داشت و موهای یک دست سفیدش رو به سمت بالا شانه کرده بود و چند تار مو خودسرانه روی پیشانیش افتاده بود.
    با لحنی جدی و نگاهی سرد پاسخ دادم
    -بله
    نمیخواستم و نتونستم بیشتر از یک کلمه صحبت کنم... ترسیدم از طرز صحبت کردنم به اتشی که درونم شعله ور شده پی ببره...
    مردانه خندید و دستش رو پشت کمرم گذاشت.
    همراه هم وارد سالن شدیم.
    فریبا خانم و اترینا هنوز درگیر حاضر شدن بودند.
    کلافه نگاهم رو به اطراف دوختم اقای فرزام گفت
    -حاضر شدن خانما حالا حالا ها طول میکشه بفرمایید بشینید تا بیان
    روی نزدیک ترین کاناپه نشستم.نگاهم رو به ساعت مچیم دوختم.
    با صدای تق تق کفش های فریبا خانم و اترینا سرمو بالا اوردم.
    با دیدن موهای ل*خ*ت و اتو کشیده ی اترینا که ازادانه و بدون هیچ پوششی روی شانه ش ریخته بود اخم هامو تو هم کشیدم.
    از روی کاناپه بلند شدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم با لحنی خشک بدون ذره ای ملایمت گفتم
    -اترینا یه لحظه بیا
    از توی سالن خارج شدم. اترینا مطیع و سر به زیر دنبالم اومد.
    مقابلم ایستاد.نگاهمو توی تاریکی چشم هاش دوختم. دستش رو توی دستم گرفتم.
    سرش رو کج کرد و منتظر نگاهم کرد.
    -این چه سر و وضعیه؟
    نگاهی به لباس هاش انداخت.کت و دامن یاسی رنگی به تن داشت.
    گیج و منگ نگاهشو از روی لباس هاش به سمت چشم هام سوق داد.
    گره ی ابروهام رو کور تر کردم
    -برو یه چیزی بکش رو سرت
    اخم هاشو تو هم کشید؛ نگاهش تغییر کرد. دستشو از توی دستام بیرون کشید.
    -فکر نمیکنم این چیزا به شما ربط داشته باشه
    نفس عمیقی کشیدم تا عصبانیتم رو سرکوب کنم...
    -ربط داره اترینا،ربط داره...
    بلند تر گفتم -بخدا ربط داره چرا نمیخوای بفهمی دلم نمیخواد موهای نازتو هیچ کس غیر من ببینه
    چند لحظه بهت زده توی چشمام خیره شد میخواست صدق گفته هامو از توی چشمام بخونه.
    دوباره دست هاشو گرفتم -باشه؟
    متوجه قورت دادن اب دهنش شدم!
    "باشه" ارومی گفت.فشار ارومی به دستش دادم و رهاش کردم...
    دوباره به اتاقش رفت تا شال سرش کنه.
    لبخند کمرنگی روی لب هام نقش بست...
    صدای فریبا خانم رو به وضوح شنیدم که خطاب به اترینا گفت
    -چرا شال زدی دخترم؟
    و به دنبالش صدای اروم و متین اترینا
    -اینطوری راحت ترم
    از خونه بیرون رفتیم. با ماشین اقای فرزام به سمت «مرغزار ترز» حرکت کردیم.
    ******
    شهربازی با چراغ های کوچک رنگی اندکی روشن شده بود.
    شور و هیجان در چشم های مردم موج میزد...
    اترینا لبخند به لب داشت و با هیجان به محیط شهربازی نگاه میکرد...
    ازدحام و شلوغی رو دوست نداشتم!
    بی تفاوت به رفت و امد های بقیه چشم دوختم.
    به مرد هایی با کلاه های عجیب و غریب...
    به کسانی که ظرف های غذاو نوشیدنی به دست داشتند... به بشکه های بزرگ و تزیین شده...
    با صدای سوت و جیغ مردم دست از دید زدن برداشتم...
    شهردار در بالاترین مکان ایستاده بود.
    با باز کردن یک بشکه اب*ج*و مهمانی اغاز شد...
    همهمه ای برپا شد...
    چقدر سخت بود نفس کشیدن ...!
    لیوان های بزرگ با یک من کف روی لیوان در دست های مردم خودنمایی میکردند!
    با برخورد کسی با شانه ی چپم صورتم رو برگردوندم.
    دختری حدودا بیست ساله ... با موهای طلایی و ل*خ*ت .. پوستی سفید با لکه های کمرنگی که براثر افتاب روی پوستش افتاده بود...چشمانی ابی و براق!
    دستش که روی بازوم نشست عقب رفتم.
    اخم هامو توی هم کشیدم.
    اترینا با بهت بهم نگاه میکرد. زیر گوشش زمزمه کردم
    -میایی بریم یه دوری بزنیم؟
    با دست یقه ی پیراهنم رو از گردنم دور کردم و ادامه دادم -دارم خفه میشم
    سرش رو تکان داد و به سمت جلو به راه افتاد.
    نگاه خصمانه ای به دختر چشم ابی انداختم و به دنبال اترینا رفتم.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 513
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,733
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 390
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,614
  • بازدید ماه : 44,061
  • بازدید سال : 317,497
  • بازدید کلی : 11,814,637