close
مجتمع فنی تهران
رمان سورنا قسمت ششم (آخر)
loading...

رمان فا

  اترینا    با دیدن حال بابا اخم کردم...    تلوتلو میخورد و هذیان می گفت... با تاسف سری تکان دادم و رو به سورنا گفتم   …

رمان سورنا قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 241 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 0:21 نظرات ()

  اترینا
    با دیدن حال بابا اخم کردم...
    تلوتلو میخورد و هذیان می گفت... با تاسف سری تکان دادم و رو به سورنا گفتم
    -میشه تو رانندگی کنی؟
    به بابا که سعی میکرد پلک هاشو باز نگه داره اشاره کردم -با این حالش هممونو به کشتن میده !
    سورنا سری تکان داد و پشت فرمان نشست.
    به کمک مامان،بابا رو سوار کردیم.
    من جلو نشستم ، مامان و بابا هم عقب.............



 
    سورنا سکوت کرده بود...
    خیلی خسته بودم ... چشم هام از بی خوابی میسوخت ...!
    -چشماتو ببند تا برسیم
    طوری به سمتش چرخیدم که صدای "تیریک" گردنم رو شنیدم!
    -چی؟؟؟
    نیم نگاهی بهم انداخت و گفت -مگه خوابت نمیاد؟
    مات فقط سر تکان دادم...
    -خب منم میگم بخواب تا برسیم
    باز هم جواب حرکت سر بود...
    از کجا فهمید چی توی ذهنمه؟ نکنه بلند فکر کردم؟؟؟
    با یاد اوری امشب لبخند زدم! چقدر دلنشین بود خوراکی هایی که با هم تقسیم کردیم و خوردیم... حرف هایی که بینمون رد و بدل شد... از دل پری که داشتیم گفتیم...
    حالا دیگه دلیل اون کارشو می دونستم...اون کار احمقانه که باعث شد یه مدت از هم دور بیوفتیم ...
    میخواست توجه جلب کنه اما ... راهشو بلد نبود! چقدر هر دو ضربه خوردیم ... چقدر سخت بود دور بودن از هم!
    یقینا اگر منشی شرکتش رو یکبار دیگه میدیدم ..... خفه کردن براش کم بود... نبود؟!
    با دیدن خونه تقریبا پرواز کردم و به خونه رفتم؛به سمت اتاق دویدم.روی تخت نشستم؛
    کفش های پاشنه بلندم رو از پاهام در اوردم.
    کف پاهام" ذق ذق "میکرد.با دست ماساژشون دادم.
    تمام شب رو با سورنا قدم زدم...!
    بالاخره راضیش کردم تا نقشه ای که برای افشای هوییتش کشیده رو با منم در میون بزاره.
    از روی تخت بلند شدم و روبه روی اینه ی قدی نصب شده روی دیوار ایستادم.
    شالم رو از سرم در اوردم. با یاداوری حرف های سورنا ته دلم قنج رفت!
    از اینکه روی پوششم انقدر حساس بود خوشم می اومد.کت و دامنم رو در اوردم و توی کمد اویزان کردم.
    *******
    با صدای زنگ ازار دهنده ی گوشی از خواب پریدم. با چشم های نیمه باز به صفحه ی گوشی نگاه کردم. "رها"
    خط ممتد سبز رنگ رو کشیدم
    -جانم رها؟
    -سلام
    صداش غمگین بود... مطمئنم!
    -سلام. خوبی؟
    اهی کشید... احساس کردم گوشم از اه سوزانش داغ شد!
    با کمی من من گفت
    -صاحب خونه جوابم کرده اشکال نداره وسایلمو بزارم خونه ی تو؟
    خیالم راحت شد که اتفاقی نیوفتاده!
    -اخه دختر خوب اینم اجازه گرفتن داره؟ من که چند بار پیشنهاد دادم هم خونه بشیم گوش نکردی... تازشم واسه چی فقط وسایلت؟
    برگشتم ایران قابلمه ت روی گاز باشه... ترجیحا قرمه سبزی..!
    صدای خنده ش توی گوشی پیچید...
    -ای شکمو
    بینی و چشم های سرخ شده شو میتونستم تجسم کنم!
    بعد از احوالپرسی و سوالات کلیشه ای قطع کرد.
    خواب از سرم پریده بود. به ساعت نگاه کردم ساعت "ده" صبح بود.
    کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین اومدم.

    به سرویس بهداشتی رفتم ...
    روبه روی اینه ایستادم... با دیدن چهره م وحشت کردم!
    تمام ارایشم توی صورتم پخش شده بود...
    و از همه بدتر این بود که رنگ ها جای خودشونو با بقیه عوض کرده بودند...
    برای مثال ریمل جای رژگونه روی گونه هام نشسته بود !
    مشتم رو پر از اب کردم و به صورتم زدم.
    به زحمت ریملی که اصرار داشت روی گونه م باقی بمونه رو پاک کردم.
    از سرویس که بیرون اومدم ...
    هنوز چند قدم دور نشده بودم که سرم به سینه ی سورنا برخورد کرد... درد توی تک تک اجزای صورتم پیچید ...
    بینیمو با هر دو دست محکم گرفتم...
    از درد اشک توی چشم هام حلقه زد!
    تنها اصواتی که ازم شنیده میشد "اخ" ، "ای" و "وای" بود!
    سرم رو که بالا گرفتم؛ با نگاه خیره ی سورنا مواجه شدم.
    انگار که توی این دنیا نبود...
    دردم رو فراموش کرده بودم!
    دستم رو جلوش تکان دادم... عکس العملی نشون نداد!
    نگاهش... از همون هایی بود که دلم میخواست تا ابد تموم نشه!
    نگاهم روی ته ریش جذابش ثابت شد...
    چرا این ته ریش لعنتی رو نمیزد؟
    -دخترم؟؟اترینا؟؟؟
    الان چه وقت صدا کردن بود؟؟؟
    ای کاش زمان در همین جا،همین لحظه،همین ثانیه متوقف میشد...!
    به اجبار چشم از سورنا گرفتم...
    -بله مامان؟
    -بیا صبحانه
    پوفی کشیدم... فقط بخاطر یک چیز مسخره ناخواسته حس و حال خوبم رو خراب کرده بود!
    لبخند کجی روی لب های سورنا بود...
    خم شد و زیرگوشم نجوا کرد
    -حواست باشه داری زیادی بهم نزدیک میشی
    من اونقدرا هم خوددار نیستم...
    کمرش رو راست کرد و وارد سرویس شد...
    به در بسته زل زدم...
    هیچ چیزی رو حس نمیکردم... برای چند دقیقه خون توی رگ هام جریان نداشت...!
    پاهامو روی زمین می سابیدم... چرا انقدر سنگین بودند؟!
    به اشپزخونه رفتم.مامان و بابا پشت میز نشسته بودند.
    حرکات اروم و ناتوان بابا نشون میداد که هنوز اثر م*س*ت*ی کامل رفع نشده..
    با صدای ارومی سلام کردم.
    فقط مامان شنید و با مهربانی جواب داد.
    روی صندلی کناریش ضربه زد -بیا اینجا بشین عزیزم
    به سمت صندلی رفتم و نشستم.
    به بابا که سعی داشت نان برداره نگاه کردم...هر بار که نان رو توی دست های بی جونش میگرفت به دقیقه نمیرسید که از دستش رها میشد و دوباره توی ظرف می افتاد!
    با افسوس سرم رو به طرفین تکان دادم...
    سورنا وارد شد... کنار بابا نشست.
    سلام کرد... هرچند اجباری... هر چند غير صمیمی... اما سلام کرد!
    بابا باز هم نشنید... چقدر تحمل این اوضاع برام سخت بود!
    حرکاتش مثل یک رباط بود... همان قدر بی احساس... همان قدر بی جان!
    با ضرب از روی صندلی بلند شدم.
    نگاه هر سه هم زمان متوجه من شد!
    به سمت بابا رفتم و زیر بازوهاشو گرفتم
    -پاشو لطفا
    --------------
    سورنا

    حواسم بود که مرتب به باباش نگاه میکنه ...
    حرص میخورد... خودخوری میکرد... لب هاشو مرتب گاز میگرفت!
    میخواستم داد بزنم -ول کن این لب لامصبو
    اما ... نگفتم... داد نزدم... اعتراف نکردم...
    هنوز برای اعتراف زود بود!
    دلم میخواست همه هوشیار باشند... همه بشنوند...!
    ده سال این لحظه رو توی ذهنم پرورونده بودم ....
    اترینا برگشت... دست هاشو بهم مالوند
    -اخیییش رفتم انداختمش توی حمام
    لبخندی به روش پاشیدم... اما نه لبخندی که هر کسی بتونه ببینه!
    اترینا دید... همین کافی بود... چشمک زد!
    ای کاش میتونستم...
    چشم هامو بستم الان وقت این فکر ها نبود!
    اترینا موشکافانه به چشم هام خیره بود... انگار که میخواست افکارم رو از توی
    چشم هام بخونه !
    فریبا خانم بدون توجه به ما کره رو روی نان می سابید...
    لب هامو غنچه کردم... چشم های مشکیش گرد شد!
    صورت گلگونش لبخندی روی لب هام نشوند!
    بی شک یکی از دوست داشتنی ترین دخترهای روی زمین اترینا بود..!
    دست دست کردن فایده نداشت!
    همین امروز و فردا کار رو تموم میکردم...
    ********
    دستی به صورتم کشیدم
    -یعنی چی؟
    -یعنی اینکه رها وسایلشو برد خونه ی اترینا
    تا خواستم لب به اعتراض باز کنم کلافه گفت -خیلی خب بابا اترینا خانووووم
    -چه اشکال داره خونه دوستشه!
    بهراد عصبی بود... و مکالمه باهاش سخت بود!
    -چه ربطی داره؟ ما که دیگه نامزد شدیم !
    اما رها باز هم قبول نمیکنه بیاد خونه ی من.
    دستی شانه وار توی موهام کشیدم
    -خیلی رو داری بخدا! یه جوری میگی نامزد شدیم انگار عقد کردین! حق داره بترسه ازت
    صدای قورت دادن اب دهانش رو من هم شنیدم!
    -ممنون واقعا
    -حقیقت تلخه! وقتی برگشتیم اولین کاری که میکنم شما دو تا رو میبرم محضر!
    *******
    چقدر تشنه بودم!
    لپ تاپ رو روی تخت گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم.
    خبری از اقای فرزام نبود حتما خوابیده بود!
    به درک... خواب اخرش هم باشه برام اهمیتی نداره!
    وارد اشپزخونه شدم. فریبا خانم مشغول خرد کردن پیاز بود...
    چشم هام نمیسوخت؛ پیاز های اینجا هم تقلبی بودند...!
    وجودم رو حس کرد. سرش رو به طرفم برگردوند.... لبخند دندان نمایی زد!
    -شمایین؟ واسه چی اومدین اینجا؟
    سعی در کنترل پوزخندم داشتم.
    پول و مقام... این دو ... بهترین ... بودند!
    -تشنه م بود
    -می گفتین براتون میاوردیم
    لحنش مهربون بود... اما من تلخ تر از زهر پاسخ دادم
    -ممنون خودم هم دست دارم هم پا
    بخاطر اهانتی که اون روز به عزیز کرد .... هنوز هم ردی از کدورت باقی مونده بود...
    هیچ وقت رد اشک روی صورتش رو یادم نمیره ... هیچ وقت... تحقیر شدنش رو یادم نمیره...
    اون ها لیاقت نداشتن... من هم... نداشتم..!
    چطور قبول کردم عزیز رو بین یه مشت غریبه و بی کس و کار رها کنم؟؟؟
    عزیز بخاطر هدف من قربانی شد!
    وقتی با همون سواد نم کشیده با خط خرچنگ قورباغه خودکار به دست گرفت و نوشت
    "خونه رو بفروش.برو تهران... برای خودت کسی شو... منو بذار اسایشگاه... "
    و در جواب اون همه التماس برای اومدن به تهران فقط نوشت "میخوام شیراز بمونم"
    و من چقدر کور بودم که چشم بر روی این همه محبت بستم...
    عزیز رو به اسایشگاه گذاشتم تا بدون دغدغه سریعا به اهدافم برسم و بعد از اون عزیز رو هر طور شده به تهران بیارم اما ....
    بزاق نداشته در دهانم رو به سختی قورت دادم
    به لیوانی که مقابلم بود چشم دوختم.
    با کمی مکث لیوان رو از دستش گرفتم و لاجرعه سرکشیدم.
    لیوان خالی رو به دستش دادم -ممنون
    لبخند زد... تا همین چند دقیقه پیش نمیدونستم یک لبخند از یک شخصی که ازش کینه به دل داری میتونه انقدر دوست داشتنی باشه!
    شاید میشد فراموش کرد ... اما بعد از اینکه عزیز رو از اون ساختمان سرد و بی روح بیرون میاوردم!
    برای ناهار هر سه روی میز نشستیم.
    کنار اقای فرزام نشستم. به چهره ی هوشیارش نگاه کردم ؛بالاخره حالات م*س*ت*ی از بین رفته بود.
    لب باز کردم که اعتراف کنم... اما ....
    ناهار خورده شد...
    در سکوت... شاید هم من چیزی نمی شنیدم!
    

    به سالن رفتیم .من و اقای فرزام روبه روی هم نشسته بودیم
    -خب پسرم کار شما چیه؟
    پوزخند زدم.پسرم؟!
    بالاخره این لقب هم نصیب من شد!
    پاهامو روی هم انداختم -تجارت
    ابروهاشو بالا انداخت-چه عالی ما میتونیم در اینده باهم کارهای مهمی انجام بدیم
    باز هم پوزخند...فکر میکرد روزی به جایی برسه که از من دستور بگیره؟
    الان سه ساله که هر دستوری میدم اون انجام میده! من، یاور سعادت!
    ارنج دستمو به مبل تکیه دادم
    -بله من با همکاری با شما مشکلی ندارم
    -چه عالی! تجارت چه کالایی؟؟
    -مصالح ساختمانی
    یکی از ابروهاش بالا رفت -چه جالب همکاریم!
    لبخند کجی روی لب هام نقش بست...
    همکار؟! در حدی نبود!
    اترینا با سینی چای وارد شد.
    روبه روم قرار گرفت.خم شد و سینی رو جلوم گرفت.
    به چشم هاش نگاه کردم... دنیای من سیاهی چشم هاش بود...!
    چای رو برداشتم و تشکر کردم.
    با لبخند پاسخ داد...
    طولی نکشید که صدای تق تق کفش های فریبا
    خانم توی سالن پیچید.
    فنجون چای رو به لب هام نزدیک کردم.
    چای رو مزه مزه کردم به اقای فرزام و فریبا خانم نگاه کردم.
    صدامو صاف کردم و گفتم
    -غرض از مزاحمت این بود که یه عرض مهم خدمتتون داشتم. توی این مدت هم خیلی زحمت دادم...
    فریبا خانم -این چه حرفیه اقای مهندس شما مراحمین
    اقای فرزام هم با سر گفته های فریبا خانم رو تایید کرد.
    بی مقدمه گفتم
    -میخوام جسارت کنم و برای بار سوم از دخترتون خواستگاری کنم
    چشم های هر دو از تعجب به اندازه ی دو تا بشقاب شده بود!
    روی لب های اترینا لبخند شیرینی جا خوش کرده بود.
    اقای فرزام دستی به موهای خوش حالتش کشید و گفت
    -بار سوم؟
    سری تکان دادم-بله
    مادر اترینا-من همه ی خواستگارهای دخترمو تک تک به یاد میارم اما چهره ی شما برام اشنا نیست
    توی جام جا به جا شدم. دوباره پرسید
    -شما از اول ساکن تهران بودید؟
    خیلی خشک جواب دادم-خیر شیراز بودم
    هر دو در فکر فرو رفته بودند.سکوت عجیبی در سالن حکم فرما بود.
    نامحسوس به اترینا اشاره کردم ... قبلا با هم هماهنگ کرده بودیم!
    با اشاره ی من شروع به صحبت کرد
    -یه پسر اون موقع که شیراز بودیم سایه به سایه دنبالم میکرد.مواقعی که از مدرسه تعطیل میشدم می دیدمش.وقتی کنار پنجره ی اتاقم می ایستادم پشت بوته های روبه روی ساختمان میدیدمش یک بار با مادرش اومد خواستگاری اما شما بیرونش کردین بدون اینکه نظر منو بپرسین!
    همیشه تحقیرش میکردین و شخصیتشو خرد میکردین.
    الان اینجاست.یه انسان موفق یه کسی که هر دختری ارزو داره باهاش ازدواج کنه.
    طبیعتا باید میومد و همون کاری که باهاش کردین و تلافی میکرد اما انقدر مرد بود که اینکارو نکنه.ایشون...
    و با دست بهم اشاره کرد
    -اقای یاور سعادت هستن
    با گفتن این حرف چای در گلوی اقای فرزام پرید.صدای سرفه های مکررش فضا رو متشنج کرده بود.
    فریبا خانم محکم به کمرش می کوبید.
    با چشم هایی مغرور و یخ زده شاهد ماجرا بودم.
    چشم های اترینا پر از اشک شده بود.
    -بابا .... توروخدا اروم باش
    از روی مبل بلند شدم و به سمتش رفتم.فقط بخاطر اترینا! بغضش عصبیم میکرد.
    روبه روی اقای فرزام ایستادم درحالی که هنوز سرفه میکرد از روی مبل بلند شد.
    از بالا بهش نگاه کردم با لحنی خشک که هیچ صمیمیتی نداشت گفتم-اروم باشید من شما رو بخشیدم
    همونطور که سعی داشت ته مانده ی سرفه شو مهار کنه گفت-واقعا؟
    با اخم هایی که درهم بود خلاف میلم سرم رو به نشانه ی تایید تکان دادم.
    بی هوا... مردانه در اغوشم گرفت و با صدای پر از بغضش گفت
    -ممنونم پسرم این لطفتو هیچ وقت فراموش نمیکنم
    --------------
    

    اترینا
    حال سورنا خیلی بد بود... شاید بیشتر از بد!
    چند ساعت بود که ازش خبر نداشتم...
    بعد از اون اعتراف و فاش شدن هوییتش به اتاقش رفت و در رو محکم به هم کوبید!
    بی اختیار به سمت اتاقش رفتم... بدون در زدن دستگیره رو اروم کشیدم و در رو باز کردم.
    مثل همیشه اتاق غرق در تاریکی بود!
    روی تخت نشسته بود و به تاج تخت تکیه داده بود...
    جلو رفتم و روی تخت نشستم...
    توی این تاریکی و از این فاصله هم چشم های سرخ و رگ های متورم شده ی کاسه ی چشمش رو دیدم...!
    -چرا انقد چشمات قرمزه؟
    لیوان پایه دار رو از روی میز برداشت و جلوی چشمم گرفت!
    با حرص از دستش گرفتم -باز از این زهرماری ها خوردی؟
    با تکان دادن سر تایید کرد
    -از کجا اوردی؟
    در حالی که سعی میکرد پلک هاشو باز نگه داره گفت - از قفسه های بابات برداشتم
    -ای وااای! از اونا نخور ... بابام دوز بالا میخوره ... تو اصلا چطور زنده موندی؟!
    -به نظرت الان زنده م؟؟؟
    با حرص ادامه داد -اخ اگه بابای تو نبود... با همین دست هام خفش میکردم...
    دست هاشو که بالا اورده بود گرفتم و وادارش کردم که پایین بندازه...
    سرش پایین بود... از لرزش شانه های پهنش تعجب کردم!!!
    سرش رو بالا اوردم... -ببینمت
    با بی رمقی چشم هاشو توی چشم هام دوخت..
    با دیدن اشک هاش... شکستم...!
    با دست هام اشک هاشو پاک کردم...
    -قربونت برم چرا گریه میکنی؟؟
    بدون توجه به سوالم گفت -دوستم داری؟
    لبخند تلخی روی لب هام نقش بست...
    - معلومه که دوست دارم ... بیشتر از هر کس دیگه ای!
    انگار که خیالش راحت شده باشه ...
    تکیه شو از تاج تخت برداشت ؛سرش رو روی بالشت گذاشت...
    دستم رو توی موهاش فرو کردم ... انقدر به نوازش دادن ادامه دادم تا نفس هاش سنگین شد و خوابید...!
    ******
    وسایلمون رو جمع کرده بودیم ...
    مامان و بابا برای بدرقه تا فرودگاه اومده بودند...
    دیگه وقتش رسیده بود ازشون دل بکنم...
    به مامان نگاه کردم.... با اون کت و دامن شیری رنگش شبیه فرشته ها شده بود...
    جلو رفتم و توی اغوشم گرفتمش و به خودم فشارش دادم...
    با تمام وجود بوی عطرش رو به ریه هام فرستادم...
    معلوم نبود چند سال دیگه بتونم دوباره این بو رو استشمام کنم!
    به سمت بابا رفتم و او رو هم به اغوش کشیدم.
    زیر گوشم زمزمه کرد -خوشبخت بشی دخترم..اگر شد حتما واسه ی عقدت خودمونو میرسونیم اگر هم نشد وکیلم توی ایران کارها رو درست میکنه
    ازش جدا شدم و به صورت مهربون و شیش تیغ شده ش نگاه کردم...
    دستم رو روی گونه ش گذاشتم و لبخند زدم ...
    یاد بچگی هام افتادم ... اون روز ها که سه نفری با هم توی ایران زندگی میکردیم..
    عاشق این بودم که بعد از اصلاح صورتش؛ اولین نفری باشم که صورتشو ل*م*س میکنم..!
    اروم لب زدم -ممنون بابا
    براشون دست تکان دادم و همراه سورنا وارد هواپیما شدیم....
    *****
    

    در خونه رو با کلید باز کردم...
    بوی قورمه سبزی خونه رو برداشته بود!
    با یک دم عمیق تمام بو رو بلعیدم...
    معده م خواستار قورمه سبزی رها خانم بود!
    چمدانم رو وسط حیاط رها کردم و به سمت در ورودی پا تند کردم.
    در رو باز کردم... خونه مرتب بود و از تمیزی برق میزد!
    رها که با شنیدن صدای در متوجه اومدنم شده بود از توی اتاق خواب بیرون اومد...
    تاپ دکلته قرمز همراه شلوار جین ابی پوشیده بود. جلو اومد و گونه مو بو*س*ی*د.
    -سلام اترینا خانوووم رسیدن بخیر
    با همون لحن جواب دادم
    -سلام رها خانوووم ممنون عزیزم
    چند بار متوالی بو کشیدم -امممم چه بویی راه انداختی
    دستمو کشید و کشان کشان به سمت اشپزخونه برد. در قابلمه رو باز کرد ...
    نگاهم که بهش افتاد از خوشحالی اشک توی چشم هام جمع شد!
    محکم بغلش کردم -مرسی رهایی
    ********
    در اخر موهامو شانه زدم...
    ادکلن رو هم روی خودم خالی کردم و از اتاق بیرون اومدم.
    به سمت اشپزخونه رفتم و روی صندلی ولو شدم -اخییییش مردم از خستگی
    رها دیس برنج رو روی میز گذاشت
    -خوش گذشت؟
    در حالی که چشمم به غذای وسوسه انگیز روی میز بود گفتم -عاااالی جای شما خالی ...
    چه خبر از بهراد؟
    با شنیدن اسم نامزد شفیقش نیشش شل شد
    -تا خبر چی باشه؟
    کف گیر رو پر از برنج کردم -کی عقد میکنید؟
    -بهراد گفت طی یکی دو روز اینده
    خورشت رو روی برنج خالی کردم
    -اتی؟
    با دهن پر گفتم -هووم؟
    -چند وقته غذا نخوردی؟
    غذا رو به زور دوغ پایین دادم-خیلی وقته
    دستشو زیر چانه ش گذاشت و با چشم های گشاد شده گفت -کاملا مشخصه!
    لبخندی تحویلش دادم و با لذت مشغول خوردن شدم!
    ******
    رها فقط یک روز پیش من موند!
    هر چی اصرار کردم قبول نکرد خونه ی من بمونه... به سورنا گفتم که هر طور شده باید توی این روز ها بهراد و رها عقد کنن چون رها جایی واسه موندن نداره و کله شق تر از این حرفاست که خونه ی کسی بمونه.... سورنا قبول کرد و گفت که با بهراد حرف میزنه.
    نگاهی به لباس های مرتب شده ی کمد انداختم بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره لباسی مناسب بیرون کشیدم...
    باید امروز خیلی بهتر از روز های قبل به نظر می رسیدم...
    امروز عقد رها و بهراد بود...!
    پشت میز ارایش نشستم ... وقتی تموم شد انگار که یکی دیگه بودم!
    خطی که دور چشم هام کشیده بودم چشم هامو کشیده تر کرده بود...
    لب هامو با رژ قرمز و حجم دهنده جذاب کرده بودم ...
    با صدای زنگ ایفون از پشت میز بلند شدم.سورنا بود... تعارف کردم بیاد داخل... !
    رو به روی در ورودی ایستادم ... دستگیره رو گرفت و کشید.
    با دیدنم مات سرجاش موند!
    مثل مسخ شده ها اروم جلو اومد و بدون اینکه نگاهش رو از روم برداره، در رو بست.
    از نگاه خیره و شیفته ش گر گرفته بودم...
    اب دهانم رو اروم و بی سر و صدا فرو دادم.
    دستش رو کلافه توی موهاش کشید و کنار رفت.
    خودشو روی مبل رها کرد... مرتب یقه ی لباسش رو از خودش دور میکرد... !
    پوفی کشید و گفت -حاضری؟
    توی یه دنیای دیگه ای بودم که با شنیدن صداش به خودم اومد...
    -اره، اره فقط صبر کن برم کیفمو بیارم؛بریم
    سر تکان داد و هیچی نگفت... مثل اینکه همین چند کلمه رو هم به زور گفته بود!
    کیفم رو از روی تخت برداشتم... دستی روی گونه های ملتهبم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
    همراه سورنا به محضر رفتیم...
    چشمم به رها افتاد... مانتوی سفید تا بالای زانو... شلوار کتان سفید و شال حریر سفید و کیف و کفش همرنگش!
    به عبارتی شبیه روح شده بود!
    بهراد هم کت و شلوار مشکی به همراه پیراهن مردانه سفید و کروات مشکی به تن داشت...
    چقدر به هم می اومدن!
    از ته دل براشون ارزوی خوشبختی کردم...
    من و سورنا شاهد عقدشون بودیم..
    بعد از "بله" گفتن رها عاقد شروع به خواندن خطبه کرد...
    برقی که توی چشم های بهراد بود توی چشم های هیچ کس ندیدم...!
    بعد از خواندن خطبه حلقه ها توی دست چپشون قرار گرفت...
    بی اختیار انگشت دوم دست چپم رو لمس کردم...که از دید سورنا مخفی نموند!
    بهراد بو*سه ای روی پیشانی رها نشوند و
    رها لبخند زد...!
    -----------
    سورنا
    بهراد دستشو روی شانه م گذاشت.
    -ممنون داداش
    لبخند زدم و متقابلا دستم رو روی شانه ش گذاشتم -وظیفه بود
    چشمکی زد -ایشالله نوبت شما
    سری تکان دادم -نگران نباش به زودی!
    راستی بهراد مامان و بابات چرا نیومدن؟
    -مامان و بابا رفتن کربلا ... بهشون خبر دادم اونا هم کلی خوشحال شدن و گفتن که یه عروسی مفصل برام میگیرن ... خیلی هم اصرار کردن دست نگه دارم تا اونا هم برسن اما وقتی وضعیت رها رو براشون توضیح دادم قبول کردن.
    -پس خواهرات چی؟
    -خواهر کوچیکم که همراه مامان و بابا رفته کربلا. خواهر بزرگم هم وسیله نقلیه ای نداره ... شوهرشم وضع مالیش انقدر خوب نیست که تا تهران بیاد ... دلشو خوش کرده به عروسی که قراره شیراز بگیریم .... بالاخره از فسا تا شیراز که دیگه میتونن بیان!
    سری به نشانه تایید حرف هاش تکان دادم و سرم رو چرخوندم...
    به اترینا نگاه کردم که با رها مشغول صحبت بود و هر از گاهی ریز میخندید!
    من که میدونم الان داره حرف های بی شرمانه به رها میزنه؛ اخه گونه های رها گل انداخته بود و بعد از هر جمله ی اترینا نیشگونی از بازوش میگرفت!
    به سمتشون رفتم... با دیدنم حرف توی دهنشون ماسید!
    بازوی اترینا رو توی دستم گرفتم
    -بیا بریم دیگه... بعدا هم وقت دارین حرف هاتونو باهم بزنید
    با ابرو به رها اشاره کردم -ظرفیتش برای امروز تکمیله!
    رها سرش رو پایین انداخت و لب پایینشو به دندان گرفت.
    اترینا نگاه خصمانه ای بهم انداخت که جدیش نگرفتم!
    ازشون جدا شدیم ... اترینا رو به خونه ش بردم و خودم هم به سمت اژانس هواپیمایی رفتم.
    یک بلیط هواپیما به مقصد شیراز گرفتم...ترسم کامل از بین رفته بود!
    ----------------
    اترینا
    وحشت زده از خواب پریدم...
    دانه های درشت عرق رو روی پیشانیم حس میکردم...
    نفس نفس میزدم ... اکسیژن کم اورده بودم...
    -آه خدا این چه خوابی بود؟؟؟
    به ساعت نگاه کردم ... صبح شده بود و هوا روشن!
    بدون فوت وقت گوشی رو برداشتم و اسم "سورنا" رو ل*م*س کردم...
    باید مطمئن میشدم که حالش خوبه!
    با شنیدن صدای خانمی که می گفت" مشترک مورد نظر خاموش می باشد"
    دلشوره ی عجیبی به دلم افتاد...
    پتوی رو تختی رو توی مشتم فشردم...
    لبمو به دندان گرفتم ... اشک توی چشم هام حلقه زد...
    اگر خوابم تعبیر میشد و برای سورنا اتفاقی می افتاد چی؟؟؟
    سرم رو توی بالشت فرو کردم تا هق هقم رو خفه کنم..!
    بعد از چند دقیقه دوباره شماره رو گرفتم...
    -مشترک...
    گوشی رو به سمت دیوار پرت کردم ...
    بر اثر برخورد با دیوار دل و روده ش روی زمین پخش شد!
    سرم رو بین دست هام گرفتم...
    از روی تخت بلند شدم و به سمت دست شویی رفتم.
    دست و صورتم رو شستم و دوباره به اتاق برگشتم.
    نگاهی به گوشی شکسته انداختم و سری از روی تاسف تکان دادم...
    صبحانه سر سری خوردم و به اتاق برگشتم.
    کمدم رو زیر و رو کردم تا گوشی عتیقه چند سال پیشم رو پیدا کردم.
    باتریشو به زور چسب توی گوشی نگه داشته بودم!
    باز از هیچی بهتر بود!
    سیم کارتم رو از روی پارکت ها برداشتم و توی گوشی گذاشتم.
    گوشی رو روشن کردم... رنگ دکمه هاش کامل رفته بود... با هزار مکافات شماره رو گرفتم...
    با شنیدن صدای الو گفتنش نفسی از روی اسودگی کشیدم.
    بعد از سه بار الو گفتن بالاخره به حرف اومدم
    -الو
    -سلام عزیزم!!
    چشم هام تا اخرین حد گشاد شد! به من گفت عزیزم؟؟؟
    لبخندی روی لب هام نقش بست... برای چند لحظه در خلسه ای شیرین فرو رفتم..
    با صداش که با نگرانی صدام میزد به خودم اومدم -سلام
    -پووووف تو که منو نصف جون کردی دختر !
    بدون توجه به حرفش گفتم
    -کجایی؟؟
    -فرودگاه شیراز
    -چییییی؟؟؟ اونجا رفتی چیکار؟؟؟
    با لحنی بی تفاوت گفت
    -رفتم عزیز رو بیارم
    -خیلی خب رسیدی خبر بده
    -حتما... خداحافظ
    قطع کرد ... بدون اینکه منتظر شنیدن جواب باشه!
    خیالم از سلامتیش راحت شد... گفت رفته عزیز رو بیاره؟؟؟
    -----------------
    


    سورنا

    نگاهی به سر در "اسایشگاه" انداختم.
    از محوطه ی سرسبزش عبور کردم و وارد ساختمان شدم.
    به مردی که کت و شلوار کرم رنگی به تن داشت سلام کردم.
    برای احترام روی صندلی مشکی گردانش نیم خیز شد و سلام داد...
    فکر میکردم من رو یادش باشه اما ظاهرا که براش غریبه بودم!
    مشخصات عزیز رو دادم و قضیه رو براش تعریف کردم...
    بعد از پیدا کردن پرونده یکی از ابروهاشو بالا انداخت!
    -پس اون خانم مادر شماست!
    با کنجکاوی پرسیدم -چیزی شده؟
    -معجزه اقا... معجزه!
    زیر لب زمزمه کردم-معجزه؟؟؟ معجزه چی بود؟؟؟
    -مادر شما چند روز پیش به طرز عجیبی از روی ویلچر بلند شدن و چند قدم راه رفتن!
    چشم هام تا اخرین حد گشاد شده بود... راه رفته بود؟؟؟؟
    از خوشحالی به نفس نفس افتاده بودم ... کاسه ی چشمم پر از اشک شده بود ... سرم رو بالا گرفتم ... بغضم رو فرو دادم...
    ادامه داد
    - دکتر تشخیص داده بودن بیماریشون عصبیه ....خیلی عجیبه چند روز بعد از رفتن شما این اتفاق افتاد!
    از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم!!!
    دلم برای دوباره دیدنش پر میزد...
    -الان کجان؟
    با کمی مکث گفت
    -فکر میکنم توی اتاقشون هستن
    شماره ی اتاق رو گرفتم و به سمت اتاق راهی شدم...
    جلوی در ایستادم... چند نفس عمیق کشیدم و چند تقه به در زدم...
    دستگیره رو کشیدم و اروم در رو باز کردم...
    با دیدن چهره ی خندان عزیز ناخود اگاه لبخندی به پهنای صورت زدم!
    پا تند کردم و مقابلش ایستادم... روی تخت نشسته بود و پاهاشو اویزوان کرده بود..
    -سلام عزیز جون
    -بالاخره اومدی پسرم؟
    با شنیدن صداش .... مردم... زنده شدم... شاد شدم... !
    نمیدونم... با چه سرعتی خودم رو بهش رسوندم... این صدای عزیز بود؟؟؟؟
    سرم روی زانو های نحیفش بود ...
    دستش که روی سرم قرار گرفت ... سرم رو از پاهاش فاصله دادم و به چهره ش نگاه کردم...
    مهربان... مثل همیشه... اندکی اشک در کاسه ی چشمش ....!
    چقدر دلنشین بود حرکت دست هاش که سهم موهای پرپشت و ارایش شده م میشد...
    دلم نمیخواست از اون اغوش پر مهر و عطوفت بیرون بیام...
    اما ...
    بر خلاف میلم از اغوشش بیرون اومدم و ایستادم.
    صدای کوبش قلبم رو به در و دیوار های قفسه ی سینه م میشنیدم!
    شاید هم در حلقم..!
    -اره اومدم عزیز ... قولم قول بود!
    به خواسته ی عزیز به سمت قبرستان راهی شدیم...
    کنار سنگ قبر پدرم ایستادیم.. دستی روی سنگ سرد و سخت کشیدم...
    با سر انگشت اسمش رو لمس کردم ...
    همایون س...
    مثل برق گرفته ها دستم رو عقب کشیدم...
    نه ... امکان نداشت او هم سعادت باشد...!
    من ... پسر ... همایون سعادت بودم؟!
    ناجوانمردی که ارثی نبود ... بود؟؟؟
    نفس نفس میزدم... از روی خشم... من پسر همچین پدر خوبی نبودم... هیچ وقت نبودم!
    به صدای زمزمه های ریز عزیز گوش سپردم...
    -سلام اقا... میبینی؟ ... یاوره... پسرمون!
    میبینی چقدر بزرگ شده؟؟ چقدر اقا شده؟؟؟
    اومده منو ببره تهران... خونه ی خودش...
    باورت میشد یه روزی بتونه خونه بخره؟؟؟
    لبخندی همراه با اشک روی لب هاش نقش بست...
    -میخوام برم براش زن بگیرم... اگه به من بود شیراز میموندم... تا توی شهری که باهم اشنا شدیم بمیرم... ولی نمیشه ... پسرمون هنوز دین و ایمونش کامل نشده...
    پوزخند زدم... چی مونده بود از اون "دین و ایمونی" که عزیز ازش حرف میزد؟؟؟
    من از خودم ... از "یاور" فرسنگ ها دور افتاده بودم...
    راستی گفته بودم عزیز چقدر "بخشنده" و به شدت "فراموشکاره" ؟
    گلایه نکرد... حتی یک کلمه... خجالت میکشم...
    شرمم میگیره از کارهایی که انجام دادم...
    دستم به سمت قلبم کشیده شد...
    نکنه الان از کار بایسته ؟؟؟ اگر از کار بایسته چطور باید محبت های عزیز رو جبران کنم؟؟؟
    چطور دل اقامو شاد کنم؟؟؟
    این قلب حالا حالا ها باید بزنه... هنوز کارهای نیمه تموم زیادی دارم...!
    ******
   
    به محض رسیدن به تهران گوشی رو از توی جیبم در اوردم. صفحه ی اس ام اس رو باز کردم و نوشتم "رسیدیم" ..!
    از مخاطبین نام اترینا رو لمس کردم و پیام رو ارسال کردم.
    گوشی رو توی جیبم برگردوندم.
    بهراد گوشه ای در خیابان پارک کرده بود. بازوهای عزیز رو گرفتم و کمک کردم تا از خیابان شلوغ و پرازدحام رد بشه.
    بهراد از ماشین پیاده شد.
    -سلام
    -سلام پسرم
    چشم های بهراد تا اخرین حد باز شدند!
    انتظار پاسخ از جانب عزیز رو نداشت!
    بهم نگاه کرد و چشمکی نثارم کرد -نگفته بودی؟!
    -میخواستم سوپرایز شی!
    --------------
    اترینا
    رها سرش حسابی با بهراد گرم بود...
    و من این روز ها بیشتر احساس تنهایی میکردم.
    دیوار های این خونه برام با قفس چندان تفاوتی نداشت!
    با صدای زنگ اس ام اس از فکر بیرون اومدم.
    به سمت گوشی شیرجه زدم و از روی مبل برداشتمش.
    به صفحه نگاه کردم... "سورنا"
    اس ام اس رو باز کردم "رسیدیم"
    سلام نکرد.... حالم رو نپرسید... فقط نوشت "رسیدیم"...!
    فرصت فکر کردن نداشتم... دلتنگ بودم... بیشتر از هر وقت دیگه ای!
    لباس پوشیدم و تا خونه ی سورنا تخت گاز روندم... لایی میکشیدم و چراغ قرمز ها رو رد میکردم....
    به داد و بیداد و بوق هم توجه نمیکردم...
    سورنا اومده بود... عشقم برگشته بود...!
    درب خونه ی سورنا مقابلم بود...
    چند بوق زدم... کریم اومد و در رو باز کرد.
    جلوی کریم ترمز کردم.
    جلو اومد و به پنجره ی ماشین نزدیک شد...
    عینک افتابی رو از روی چشمم برداشتم
    -سورنا اومده؟
    -نه خانم هنوز نرسیدن
    سری تکان دادم و ماشین رو به پارکینگ بردم.
    گل بانو با دیدنم پا تند کرد و خودش رو بهم رسوند...
    -سلام خانم خوش اومدین ... چه عجب تشریف اوردین!
    در حالی که با سوییچ ماشین بازی میکردم گفتم -همه چیز رو مرتب کردین؟
    -بله خانم خیالتون راحت باشه
    -خیلی خب گوش کن ببین چی میگم... به تمام خدمه میگی به محض اینکه سورنا و مادرش اومدن به خط جلوی در بایستن
    سرش رو پایین انداخت
    -چشم خانم . فقط جسارتا کی تشریف میارن؟
    -زمان زیادی نمونده
    -پس من برم با اجازه
    سری تکان دادم... سراسیمه وارد اشپزخونه شد.
    از پله ها بالا رفتم وبه ،به اصطلاح اتاقم ،رفتم!
    هنوز هم به همون شکل بود... دست نخورده ی دست نخورده!
    تازه متوجه شده بودم که این اتاق همون اتاقی بود که اون روز درش قفل بود!
    همون روزی که برای پیدا کردن کیفم همه ی خونه رو زیر و رو کردم...
    مانتومو در اوردم و با بافت زرد خوش رنگی عوض کردم...
    ارایشم رو تمدید کردم و با ادکلن محبوبم دوش گرفتم...
    کش موهامو باز کردم و ازادانه روی شانه م ریختم...
    استرس داشتم ... اگه عزیز من رو به عنوان عروسش قبول نکرد چی؟
    دستی به گونه ی ملتهبم کشیدم....
    داغ بود؛خیلی داغ!
    چند بار پیاپی نفس عمیق کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.
    پله ها رو دو تا یکی طی کردم و به سالن رسیدم...
    ------------
    سورنا
    به عزیز کمک کردم تا سوار ماشین غول پیکر بهراد بشه...
    به خونه رسیدیم... اصرار های من و عزیز برای به داخل اومدن بهراد بی فایده بود ...
    ما رو رسوند و رفت..
    از حیاط سنگلاخی عبور کردیم و به درب ورودی رسیدیم
    -عزیزجون به خونه خوش اومدی
    در رو باز کردم و نگه داشتم تا عزیز اول وارد بشه. دستم رو پشت کمرش گذاشتم و به داخل هدایتش کردم.
    خدمه به خط ایستاده بودند.
    کاسه ی چشم های عزیز مملو از اشک شده بود.
    طبق عادت با گوشه ی روسری از ریزش اشک هاش جلوگیری کرد!
    عزیز با صدای تق تق کفش های اترینا مسیر نگاهش رو تغییر داد...
  
    مقابل هم ایستادن... اترینا با لحنی متین و با مهربانی بی سابقه ش به عزیز خوش امد
    گفت...
    دست های عزیز به روی اترینا باز شد و اترینا هم با کمال میل در اغوشش خزید!
    -خوش اومدی عزیز جون
    -ممنون عروس گلم
    اترینا با هیجان،در حالی که به تته پته افتاده بود گفت -وای... شما... میتونید صحبت کنید؟
    به من نگاه کرد -سورنا... چرا نگفته بودی؟
    دستشو روی قلبش گذاشت و من اونجا بود که متوجه لباس های قشنگش شدم!
    بدون هیچ حرفی با لبخند نگاهش میکردم و سر تا پاشو برانداز میکردم!
    دستشو پشت کمر عزیز گذاشت و به سمت
    مبل ها هدایتش کرد -بفرمایید بشینید
    هنوز از جام جم نخورده بودم و فقط به یک چیز فکر میکردم...
    انعکاس صدای عزیز به در و دیوار های ذهنم میکوبید !
    "عروس گلم"
    *******
    اترینا و عزیز گرم صحبت بودند. از فرصت استفاده کردم و خودمو با قدم های بلند به اشپزخونه رسوندم.
    چند بطری باقی مونده ی توی کابینت رو زیر نگاه های خیره ی گل بانو برداشتم و از اشپزخونه بیرون رفتم.
    بطری ها رو نیست و نابود کردم و به اشپزخونه برگشتم. گل بانو مات و مبهوت بهم خیره بود
    انگشتم رو به نشانه ی تهدید بالا بردم
    -گل بانو... وای به حالت کارهای منو واسه خودشیرینی به عزیز گزارش بدی!
    و تکرار کردم -وای به حالت...
    با یک نفس عمیق از اشپزخونه خارج شدم...
    از پله ها بالا رفتم. منیژه مشغول گردگیری بود.
    جلو رفتم. سلام داد.
    سرمو به نشانه ی سلام بالا و پایین کردم و گفتم -یکی از اتاق ها رو برای عزیز حاضر کن
    مطیعانه سرش رو پایین انداخت -چشم اقا
    دستگیره در اتاق رو ل*م*س کردم -خوبه
    وارد اتاق شدم. حوله ی لباسیمو برداشتم و به حمام رفتم.
    بعد از حمام تصمیم گرفتم یه چرت بزنم.
    خودمو به تخت رسوندم و به ثانیه نکشیده از فرط خستگی خوابم برد!
    ******
    با صدای عزیز که مدام اسمم رو صدا میزد از خواب بیدار شدم
    -یاور... یاور ...پاشو الان نانوایی میبنده ها ... چند بار صدات کنم؟؟؟
    با شنیدن این حرف ترس در بند بند وجودم رخنه کرد!
    پلک هامو محکم تر روی هم فشار دادم...
    میترسیدم چشم باز کنم و هر چه دیده بودم یک خواب بوده و بس!
    چشم باز کردن جرات میخواست که من... نداشتم!
    میترسیدم همون یاور باشم... توی همون اتاق کذایی ... با همون فرش کهنه ... با همون ارزوهای محال و دست نیافتنی !
    با شنیدن صدای خنده های ریز دو نفر چشم هامو اروم باز کردم...
    اولین چیزی که دیدم... اترینا و عزیز بودند که گوشه ی اتاق ایستاده بودند و ریز ریز می خندیدند!
    عرق های روی پیشانیمو پاک کردم ...
    اخمی ساختگی روی صورتم نشوندم و با یک حرکت از تخت پایین اومدم.
    یک راست به سمت اترینا رفتم...
    لبخندش محو شد ... ترس رو توی چشم هاش دیدم!
    هر چقدر فاصله کمتر میشد بوی عطر دلنشینش بیشتر به پرز های بینیم میچسبید!
    بدون توجه به نگاه های عزیز فاصله ی میلی متری بینمون رو پر کردم و بهش چسبیدم..
    انقدر توی اغوشم فشارش دادم تا جیغ استخوان هاش در اومد!
    بینیش کاملا به سینه م چسبیده بود ... نفس کم اورده بود و من اینو خوب میفهمیدم!
    با بی میلی ازش جدا شدم...
    صورتش همرنگ لبو شده بود!
    خودمو هم قدش کردم -چه خوشکل شدی عزیزم
    لب پایینشو به دندان گرفت و سرش رو تا حد یقه پایین برد.
    لبخند شیطونی روی لب هام نقش بست!
    به عزیز نگاه کردم... چشم هاش میخندید...
    دوباره به اترینا نگاه کردم...
    هنوز هم قرمز بود!
    دستمو زیر چانه ش گذاشتم ... با کمی مکث سرش رو بالا اورد
    -وقتی شیطونی میکنی باید حواست به دنیا که دار مکافاته هم باشه!
    با مظلومیت گفت
    -تقصیر عزیز بود بخدا
    نگاهی به عزیز انداختم که لپ های اونم گل انداخت!
    -به حساب عزیز هم میرسم...
    **********

    عزیز حسابی با گل بانو گرم گرفته بود...
    کلی با گل بانو کلنجار رفتم... کلی بهش باج دادم تا تونستم راضیش کنم کارهایی که انجام می دادم رو به عزیز گزارش نده!
    قبول میکرد... اما ... می گفت...!
    عزیز به جون بچه ها و عزیزانش قسمش میداد و اون هم به اجبار گزارش میداد!
    از نصیحت های عزیز خسته شده بودم... باور نمیکرد که اون زهرماری ها رو کنار گذاشتم!
    اترینا هر از گاهی به عزیز سر میزد...
    مهر اترینا بدجور به دل عزیز افتاده بود...
    و البته به دل من هم!
    با صدای در چشم از برگه های روی میز برداشتم...
    جلالی در حالی که چند پوشه به دست داشت داخل شد...
    -اقای سعادت اگه با من کاری ندارین من برم خونه اخه فردا مراسم نامزدیمه ...
    به دنبال این حرف لپ هاش گل انداخت!
    این دختر خجالتی همون جلالی وقیح بود؟!
    گفت نامزدیشه؟ پس بالاخره سرو سامان گرفت!
    -بله میتونید برید ... به سلامت
    "ممنون" اهسته ای گفت و از اتاق خارج شد.
    بعد از اتمام کارهام کتم رو برداشتم و به سمت خونه به راه افتادم...
    از سالن عبور کردم... با صدای عزیز که مشغول صحبت با کسی بود ایستادم...
    -خوب دخترم... تو هم دلت باهاشه؟
    به دنبال این حرف بعد از مکثی نچندان طولانی صدای اهسته ای پاسخ داد
    -بله
    صدای اترینا بود... شک نداشتم!
    دلش باهام بود؟ دستم رو روی قلبم گذاشتم... زنده بودم؟
    نگاهم رو بالا کشیدم
    -خدایا شکرت...
    با لبخند و در حالی که از خوشحالی سوت میزدم وارد اتاقم شدم.
    لباس هامو با تی شرت سبز رنگی که اترینا برام خریده بود عوض کردم.
    از اینه نگاهی اجمالی به خودم انداختم و به سمت در رفتم...
    به محض باز شدن در ... اترینا هم از اتاق بیرون اومد و با هم چشم تو چشم شدیم...
    زمین و زمان رو فراموش کرده بودم و به مشکی چشم هاش خیره بودم...
    توی اون شب سیاه چشم هاش عکس یه مرد افتاده بود...
    اون مرد...من بودم ....! این نهایت ارزوی من بود...
    افتادن تصویر من توی چشم های اترینا..!
    با صدای سرفه ی مصلحتی یکی از بهت خارج شدیم...
    عزیز درست پشت سر اترینا ایستاده بود...
    عجیب بود که متوجه اومدنش نشده بودم!
    لبخند مهربونی روی لبش جا خوش کرده بود
    متقابلا هر دو لبخند زدیم.
    به سالن رفتیم و روی مبل ها نشستیم.
    عزیز خطاب به من گفت
    -سورنا ...
    هیچ چیز نمیشنیدم... گوشم زنگ میزد...
    عزیز گفت سورنا؟؟؟ ... سورنا؟؟؟
    -گوشت با منه مادر؟
    تکانی خوردم -ها؟ نه ببخشید حواسم نبود
    نگاه سرزنش گری بهم انداخت و جمله شو یکبار دیگه تکرار کرد
    -کی قراره مراسم عقد رو برگزار کنیم؟
    از سوالش جا خوردم... عقد؟
    با من من گفتم - هنوز... راجع بهش فکر نکردیم
    -خب فکر کنید
    به اترینا نگاه کردم... از روی مبل تک نفره بلند شد و کنار من نشست
    -باید بهمون وقت بدین فعلا سورنا درگیره و ما هنوز امادگیشو نداریم
    نگاه قدر شناسانه ای بهش اهدا کردم و با حرکت سر تایید کردم.
    ************
    عزیز با لحن مظلومی گفت
    -دلم براشون تنگ شده مادر
    -اخه...
    با تشر اسمم رو صدا زد
    -سورنا
    سرم رو به طرفین تکان دادم.
    -مادر من اخه این همه راه بریم شیراز که چی بشه؟
    با بغض گفت
    -تو هم مثل اونایی... تو هم ازارم میدی... اونجا حداقل چند تا دوست داشتم ... کسایی که هم سن و سال خودم بودن.. اما اینجا چی؟
    منو اوردی و توی این اتاق زندانی کردی!
    باز هم از روش قدیمی استفاده کرد و دلم رو به رحم اورد!
    پوفی کردم و کلافه نگاهم رو به چشم های عسلیش سوق دادم
    -خیلی خب
    گوشی موبایلم رو از توی جیبم بیرون کشیدم و به اترینا زنگ زدم.
    -بفرمایید
    صداش گرفته بود... مشخص بود از خواب بیدار شده!
    -منم سورنا
    صداش سرحال شد -سلام عز...
    حرفشو روی هوا زدم و با هیجان گفتم -چی گفتی؟ چی میخواستی بگی؟
    -هیچی
    پوفی کشیدم... مثلشو هیچ جا ندیدم؛ هیچ جا!
    -ببین اترینا ... عزیز میگه بریم شیراز میخواد دوست هاشو ببینه ... من یه فکری دارم که بعدا بهت میگم فقط تو هم لباس ها و وسایلتو اماده کن ... پس فردا حرکت میکنیم
    -اممممم باشه مشکلی نیست ...
    صفحه ی گوشی رو با لب هام لمس کردم و اروم خداحافظی کردم.
    *****
    به پیشنهاد عزیز قرار شد این دفعه با ماشین بریم که بیشتر خوش بگذره!
    با توافق جمع بهراد و رها هم بهمون اضافه شدن.
    ظرفیت ماشین من که دو نفر بود!
    پس قطعا عزیز با ماشین بهراد اومد... هر چی اترینا اصرار کرد که عزیز توی ماشین من بشینه عزیز قبول نکرد و گفت که اونجا راحته و ما نیاز به خلوت داریم و من تا نیم ساعت داشتم به این فکر میکردم که خب مگه بهراد و رها به خلوت نیاز ندارن؟؟؟!
    اترینا به محض نشستن کمربندش رو بست و نگاه خصمانه ای بهم پرتاب کرد.
    لبخند زدم و سری از روی تاسف به طرفین تکان دادم!
    دستی روی لب هام کشیدم و گفتم
    -اگه اتفاقی برات می افتاد چی؟
    براق شد -چیه نکنه میخوای بگی اون موقع بخاطر علاقه ی بیش از حدت نزدیک بود منو بکشی؟
    پوفی کشیدم و پاسخ ندادم...
    اترینا بدون هیچ حرفی به جلو خیره بود.
    یه ذره شیطونی بد نبود... بود؟
    نیم نگاهی به اترینا انداختم و پامو روی پدال گاز فشردم.
    ماشین از جا کنده شد...بین ماشین ها لایی میکشیدم ...
    اترینا به صندلی چسبیده بود و چشم هاش از وحشت گرد شده بود!
    لب هاشو با زبونش تر کرد -سورنا
    -هوووم؟
    حرفی نزد... سرعتم رو بیشتر کردم که صدای جیغش در اومد
    -سورنا.... اروم تر برو... تو رو خداااا ...
    صدای قهقهه م ماشینو برداشته بود.
    جیغ و داد هاش خفیف شده بود... دیگه تقریبا داشت از حال می رفت!
    سرعتم رو کم کردم ... نفس نفس میزد
    -وای خدا... قلبم ایستاد!
    کامل به طرفش برگشتم
    -خدانکنه قلب خانمم بایسته
    سرشو به سمت پنجره برگردونده بود.
    دستمو زیر چانه ش گذاشتم و سرشو به طرف خودم برگردوندم
    -عشق من ترسید ؟
    اشک توی چشم هاش جمع شد
    -گریه نکنی ها
    با سر انگشت از ریزش اشک هاش جلوگیری کردم.
    -ببخشید، خب؟
    اروم لب زد -خب
    صورتمو میلی متری صورتش نگه داشتم به طوری که نفس هام توی صورتش پخش میشد
    به لب هاش خیره شدم و بعد از یه مکث طولانی ...
    لبخندی زدم و سر جام نشستم
    استارت زدم -خب مثل اینکه حالت خوب شده!
    هنوز هم مات و مبهوت من رو نگاه میکرد .
    البته صورتش یه کوچولو قرمز شده بود که بخاطر افکار منحرفی بود که توی ذهنش میپیچید ... !
    شاید هم دلش میخواست که...
    با دیدن ماشین بهراد پامو روی پدال گاز فشردم و خودمو بهش رسوندم
    انقدر تند رفته بودم که تازه بهم رسیده بود!
    

    صدامو بالا بردم و سرمو از پنجره بیرون بردم
    -رستورانی چیزی دیدی بزن کنار
    عزیز من و منی کرد و گفت
    -نمیشه نریم رستوران؟
    رها برگشت و رو به عزیز گفت-پس چی بخوریم؟
    عزیز-حالا یه کاریش میکنیم خدا کریمه
    نگاهی بین هر سه نفرشون رد و بدل کردم.
    مثل اینکه از این پیشنهاد بدشون نیومده بود... بعد از اعلام موافقت اترینا،گفتم
    -باشه هر طور راحتین فقط روی چی بشینیم؟
    بهراد فکری کرد و گفت
    -من یه روفرشی توی صندوق عقب ماشینم دارم
    عزیز که با شنیدن این حرف گل از گلش شکفته بود گفت -بفرما...دیگه چی میگی؟
    دست هامو توی هوا تاب دادم
    -من حرفی ندارم!
    ********
    با اشاره ی بهراد پامو روی ترمز گذاشتم.
    ماشین ها رو پارک کردیم و پیاده شدیم. نه خیلی خلوت بود و نه خیلی شلوغ!
    روفرشی که توی صندوق عقب ماشین بهراد بود رو در اوردیم و روی چمن ها پهن کردیم.
    عزیز رو به بهراد گفت -پسرم بی زحمت برو چند تا تخم مرغ و گوجه بگیر میخوام املت درست کنم
    بهراد دستشو روی چشمش گذاشت -چشم
    -چشمت بی بلا پسرم.
    هر کسی با کاری مشغول بود؛موقعیت رو مناسب دیدم و به اترینا علامت دادم که خیلی نامحسوس دنبالم بیاد!
    خداروشکر این دفعه متوجه شد و دنبالم اومد.
    بعد از اندکی پیاده روی، روی نیمکت نشستیم.
    خودم رو روی نیمکت ولو کردم و دستم رو پشت نیمکت،درست پشت کمر اترینا، گذاشتم.
    -اترینا
    برگشت و نگاهش رو توی چشم هام دوخت
    -میخوام راجع به یه موضوعی باهات صحبت کنم
    سری تکان داد -میشنوم
    -تو مشکلی نداری که مراسم عقدمون یه ذره متفاوت تر از مراسم های عقد دیگه باشه؟
    بدون لحظه ای مکث گفت -نه ... مراسم عقد که مهم نیست...مهم فقط تویی؛فقط تو!
    دلم برای جملات محبت امیز سالی یکبارش ضعف رفت!
    بو*سه ای ناگهانی روی گونه ش نشوندم
    -عاشقتم
    خندید... از اون خنده های از ته دل!
    از روی نیمکت بلند شدم.
    -پاشو بریم املت بزنیم
    دستمو گرفت و بلند شد ... هم گام باهم به راه افتادیم.
    با دیدن ماهیتابه که روی پیک نیک کوچیکی قرار داشت لبخند زدم و پرسیدم
    -اینا رو از کجا اوردین؟
    بهراد به خانواده ای که نزدیک ما نشسته بودند اشاره کرد -از اونا
    زیر چشمی حواسم به رها و سقلمه ای که به پهلوی اترینا زد بود -خوش گذشت؟
    اترینا چشمکی تحویلش داد-تا چشت دراد!
    در یک چشم به هم زدن ماهیتابه روی سفره ی یکبار مصرف قرار گرفت
    زرد.... سفید.... قرمز!!!
    چند وقت بود این ترکیب رنگ رو ندیده بودم؟
    چند وقت بود غذایی با دست پختی به خوشمزگی دست پخت عزیز نخورده بودم؟
    وقتی حمله ی غافلگیرانه ی دوستان رو دیدم وقت رو غنیمت شمردم و من هم به جمع قحطی زدگان پیوستم!
    خدا روشکر ماهیتابه امانت بود وگرنه اونو هم میخوردن!
    صدای به به و چه چه شون تا اون سر دنیا رفت!
    بعد از غذا دوباره به راه افتادیم.البته با یک سری تغییرات!
    اترینا با بهراد رفت و عزیز توی ماشین من نشست.
    به محض نشستن روی صندلی گفت -وای به حالت تند بری... توی ماشین بهراد دل و زهرم اب شد
    خندیدم و استارت زدم -چشم
    انقدر اروم می رفتم که کم کم داشت پلک هام سنگین میشد...
    کنار جاده ایستادم. از ماشین پیاده شدم...بطری اب رو از توی ماشین در اوردم ؛مشتم رو پر از اب کردم و توی صورتم زدم. بعد از گذشت پنج دقیقه
    در ماشین رو باز کردم و روی صندلی نشستم.
    عزیز نگاهی بهم انداخت و پرسید -چیشد؟
    در حالی که سعی میکردم لای پلک هامو باز نگه دارم گفتم -خیلی خوابم میاد ...
    -خب یکم استراحت کن بعد بریم مادر
    استارت زدم ...
    -نه دیر میشه ... زیادی ماشین سوت و کور بود خوابم گرفت
    -زود تر میگفتی! من میترسیدم باهات حرف بزنم حواست پرت بشه
    -مگه بچه م؟
    با این حرف عزیز جمله ی همیشگیشو تکرار کرد
    -بچه هر چقدرم بزرگ بشه بازم برای پدر مادرش بچه س!
    -بله درست میفرمایین
    -خب تعریف کن ببینم رفتی المان خوش گذشت؟
    دستی توی موهام کشیدم
    -چه خوشی عزیز؟ شما خودت هر روز اینه دقتو ببینی که جلوت راست راست راه میره بهت خوش میگذره؟
    -اونا قراره خانواده جدیدت بشن!چه بخوای چه نخوای باهاشون چشم تو چشم میشی...
    کینه ها رو بریز دور ... ببخششون
    برای عوض کردن بحث فرمان رو مصلحتی پیچوندم و مصلحتی تر پامو روی ترمز کوبیدم!
    عزیز وحشت زده نگاهشو ازم گرفت و به جلو نگاه کرد -چی شد مادر؟
    پوفی کشیدم و گفتم -نزدیک بودها!
    در حالی که نفس نفس میزد گفت
    -حواستو بده مادر... خداروشکر به خیرگذشت.
    صورتش مثل رنگ گچ سفید شده بود و زیر لب ذکر میگفت...
    خب یه ذره عذاب وجدان گرفتم اما...
    عوضش بحث رو تغییر دادم!
    خنده ی بدجنسم رو پنهان کردم و دوباره به راه افتادم!
    ********

    با دیدن تابلوی "به شیراز خوش امدید" نفسی از روی اسودگی کشیدم.
    با اینکه عاشق رانندگی بودم اما از این راه طولانی خسته شده بودم
    صدای" خرخر "عزیز سکوت ماشین رو به هم میزد!
    از غفلتش استفاده کردم و پامو روی پدال گاز فشردم...
    بهراد سرعتش رو زیاد تر کرد و خودشو به ماشینم رسوند... صداشو بالاتر برد
    -حالا کجا بریم
    اترینا گفت
    -میریم خونه ی ما دیگه !
    رو به اترینا گفتم
    -واقعا؟
    -اوهوم... واسه چی نریم اونجا؟
    دستی توی موهام کشیدم
    -قرار بود بریم هتل
    -وقتی خونه داریم برای چی بریم هتل؟
    -اینم حرفیه
    بهراد که شاهد مکالمه ی ما بود گفت
    -پس بزن بریم
    راهمونو به سمت خونه ی اقای فرزام کج کردیم.
    ماشین رو جلوی درب خونه پارک کردم.
    دستمو روی بازوی عزیز گذاشتم و تکانش دادم
    -عزیز... عزیز..
    یکی از چشم هاشو باز کرد -جانم؟
    -رسیدیم
    روی صندلی جا به جا شد... با دیدن خونه چشم هاش از فرط تعجب به اندازه ی دو تا بشقاب شدن!
    به طرفم برگشت-ما اینجا چیکار میکنیم؟
    -قراره اینجا مستقر بشیم دیگه؟
    -چرا اینجا؟
    -اترینا خواسته... ناراحت میشه اگه بریم هتل
    با این حرف قانع شد؛کمربندش رو باز کرد از ماشین پیاده شد.
    با باز شدن درب خونه به راه افتادم...ماشین رو توی پارکینگ خونه پارک کردم.
    عزیز با دیدن جای جای خونه اشک توی چشم هاش جمع شده بود... مرتب اب بینیشو رو بالا می کشید...
    و من نفرتم از پدر مادر اترینا بیشتر میشد!
    عزیز توی یکی از اتاق های پایین رفت.
    من و بهراد هم توی یک اتاق، اترینا و رها هم توی اتاق اترینا مستقر شدند.
    عزیز بیتابی میکرد و من طاقت دیدن حال و روزش رو نداشتم.
    به همین خاطر لباس مناسب پوشیدم و همراه عزیز به اسایشگاه رفتیم.
    مردی کوتاه قد با سیبیلی کم پشت روی صندلی چرخ دار پشت میز نشسته بود.
    فنجون چای رو به لب هاش نزدیک کرده بود که با دیدنم از خوردن منصرف شد.
    فنجون رو توی نعلبکی گذاشت.
    روی صندلی نیم خیز شد -بفرمایید
    روی مبل کنار میز نشستم.
    برگه های روی میز رو مرتب کرد -برای چه کاری تشریف اوردین؟
    به برگه های روی میز خیره شدم
    -من دارم ازدواج میکنم
    -خب بسلامتی مبارک باشه چه کاری از دست من بر میاد؟
    پای راستم رو روی پای چپم انداختم
    -من میخوام توی این اسایشگاه مراسم عقد برگزار بشه
    نگاهم رو بالا کشیدم.
    ابروهای کم پشتش رو بالا برده بود و مات و مبهوت بهم نگاه میکرد.
    اروم لب زد - چی میخوایین؟؟؟؟
    -مراسم عقد اینجا برگزار بشه هزینه ش هم هر چی باشه تقدیم میکنم.
    شقیقه شو خاروند -نمیشه اخه...
    چند بسته تراول از جیبم در اوردم و روی میز انداختم. چشم هاش برق زد !
    خندید -یه کاریش میکنم شما نگران نباشید
    پوزخند زدم!
    این روز ها ادم ها عجیب پول پرست شدند!
    از دفتر بیرون اومدم.
    عزیز با چند پیرزن و پیرمرد گرم گرفته بود...
    وقتی می خندید زیباتر میشد...
    دلم برای خنده هاش تنگ شده بود!
    با اب و تاب مشغول تعریف کردن وقایع چند وقتی بود که تهران زندگی کرده بود!
    باور ناپذیر بود که در گفته هاش اسم منم اورد!
    و در جواب پیرمرد خوشرویی که ازش پرسید
    -با کی اومدی؟
    گفت-با پسرم؛سورنا!
    چقدر این اسم از زبان عزیز ارامش بخش تر از هرکس دیگه ای بود...
    خوشحال بودم از اینکه بالاخره سورنا رو قبول کرد... باور کرد... دوست داشت...!
    در این بین حواسم به مرد کهن سالی بود که عاشقانه به مادرم لبخند میزد...
    نگاه های عزیز هم بهش دوستانه تر از بقیه بود...
    لبخند زدم پس عزیز هم عاشق این مرد بود..!
    چقدر براش عزیز بود که منو تا شیراز کشوند اینجا!
    صدای درونم فعال شد -برای چی لبخند میزنی؟مادرت عاشق شده میدونی یعنی چی؟ الان باید غیرتی بشی نه اینکه مثل ماست بایستی و لبخند بزنی!
    ابروهام در هم گره خورد.
    به سمتشون رفتم و به عزیز گفتم
    -عزیز شما اینجا بمون من میرم بیرون کارهامو انجام میدم میام دنبالت
    -باشه پسرم برو خدا به همراهت
    گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و شماره ی اترینا رو گرفتم ... بعد از سه بوق جواب داد. بدون هیچ حرف اضافه ای ادرس یه پارک رو بهش دادم و گفتم که خودشو سریعا به اونجا برسونه... اونم بدون چون و چرا قبول کرد...
    نیاز داشتم تا با یکی درد و دل کنم... کی بهتر از اترینا؟!
    اترینا

    با چشم های گشاد شده بهش نگاه کردم.
    به گوش هام اعتماد نداشتم.
    خدای من عزیز؟؟؟
    با لبخند به سورنا نگاه کردم.
    اخم کرد و با تشر گفت -اترینا
    لبخندم به قهقهه تبدیل شد...
    مرد من غیرتی شده بود!
    -خوب عزیزم چه اشکال داره اونم نیاز داره یکی بهش محبت کنه
    -محبت میخواد؟؟؟بیاد پیش خودم نوکرشم هستم!
    -بله بله؟ لازم نکرده محبت تو فقط مال منه
    خندید و لپم رو کشید -حسووووود
    لپم رو از دستش جدا کردم و مالیدم
    -اخ اخ لپم... چرا مثل بچه دو ساله ها باهام رفتار میکنی؟؟
    -چون مثل بچه دو ساله شیرینی
    نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش انداختم.
    خودشو به اون راه زد و به دور دست ها خیره شد.
    مسیر نگاهش رو دنبال کردم.
    دختری با مانتوی قرمز براق در فاصله ای دور از ما قرار داشت.
    موهای طلاییشو فر درشت کرده بود و یک تیکه پارچه که مردم عادی بهش" شال "می گفتن روی انتهایی ترین تار های موهاش گذاشته بود!
    رژ لبش رو با مانتوش ست کرده بود؛قرمز اتشین!
    توی همون لحظه نفرتم از رنگ قرمز صد برابر شد...
    دستم رو روی گونه ی سورنا گذاشتم و به سمت خودم چرخوندم.
    انقدر کارم ناگهانی بود که صدای "تیریک،تیریک" گردنش رو شنیدم!
    با گیجی بهم نگاه کرد. منتظر بود تا دلیل کارم رو توضیح بدم.
    با اخم هایی در هم گفتم
    -اون دختره چی داره اینطوری زل زدی بهش؟
    -کدوم دختره؟
    با پاشنه ی کفشم محکم روی کفش براقش کوبیدم.
    صدای"اخ"گفتنش به هوا رفت.
    پاشو توی دستش گرفته بود و مثل مرغ سرکنده بالا و پایین می پرید.
    -برا چی اینکارو کردی؟
    -سورنا؟؟؟
    -جان؟
    -گوش های من مخملیه؟
    دستش رو جلو اورد و شالم رو کنار زد.
    نگاهی به گوش هام انداخت.
    متفکر گفت -امممم نه
    به بازوش زدم ... خندید... من هم... خندیدم!
    سیب گلوشو با انگشت اشاره ل*م*س کردم ...
    چند روز دیگه رسما مال هم می شدیم...
    من برای سورنا و سورنا برای من...!
    -راستی به بابا و مامانت خبر دادی بیان شیراز؟
    -اره... در کمال ناباوری قبول کردن و گفتن یه دونه دختر که بیشتر نداریم !
    لبخندی زد و فقط به گفتن "خوبه" اکتفا کرد.
    از روی نیمکت بلند شدم.
    دستم رو به طرفش گرفتم
    -پاشو بریم خونه .... میخواییم بریم بیرون باید حاضر شم
    دستم رو گرفت و از جا بلند شد.
    -کی برنامه چیده؟
    -بهراد و رها
    نفس عمیقی کشید و پرسید
    -حالا کجا میخواییم بریم؟
    -فکر کنم رستوران... ولی اینطور که گفتن فضا سبز داره ... من که تا حالا نرفتم
    شانه ای بالا انداخت -منم نرفتم! راستی من باید برم دنبال عزیز
    -منم میام
    لبخند زد -باشه
    ----------------
    سورنا
    به اسایشگاه رفتیم و عزیز رو اوردیم.
    خبری از بهراد و رها نبود. احتمالا خواب بودن!
    وارد اتاق که شدم مطمئن شدم که بهراد خوابه!
    طبق عادتش روی پهلوی راست خوابیده بود و پتو رو تا کمرش بالا کشیده بود.
    رکابی مشکی پوشیده بود وعضلات برنزه شو به نمایش گذاشته بود!
    دست از دید زدن برداشتم و خودم رو روی تخت رها کردم.
    درد کمرم کمی اروم گرفت... از شدت خستگی پلک هام روی هم افتاد و خوابیدم.
    **********
    



    چند بار عزیز رو صدا کردم اما جوابی نشنیدم..ترس در بند بند وجودم رخنه کرد...
    از،از دست دادن عزیز هراس داشتم!
    با نهایت سرعت خودمو به اتاقش رسوندم و بدون در زدن در رو باز کردم.
    با دیدنش توی اون وضعیت.... نفسی از روی اسودگی کشیدم!
    بخاطر زانوهاش نشسته نماز میخوند...
    کنار سجاده ش نشستم و به صورت گرد و مهربونش زل زدم...
    کنار عزیز ارامش دارم... ارامشی که جنسشو هیچ جای دنیا پیدا نکردم...
    سلام داد و دست هاشو چند بار روی پاهاش زد.
    تسبیح دانه درشت سفیدش رو برداشت و شروع کرد به ذکر گفتن.
    زیر چشمی هر از گاهی نگاهی بهم می انداخت.
    اخرین دانه ی تسبیح رو که رد کرد پرسید
    -هنوز نبخشیدیش؟
    موهای کنار شقیقه مو خاروندم -کیو؟
    نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت
    -خودت میدونی کیو میگم!
    کلافه دستی توی موهام کشیدم...
    چی می گفتم؟ خسته بودم!
    انگار که کوهی رو جا به جا کرده بودم...
    عدسی چشمامو چرخوندم و به صورت زیباش دوختم.
    پلک نمیزدم ... پلک زدن فرصت نگاه کردن بهشو ازم می گرفت...
    سجاده رو تا زد و گفت
    -پسرم کینه دل ادمو سیاه میکنه... به وضعیت الانت نگاه کن ... اگه اون نبود که تو هنوز هم همون یاور اویزون بودی!
    از حرفش لبخندی زدم و اعتراض گونه گفتم
    -عه عزیز!
    چشمک با مزه ای زد -حقیقت تلخه عزیزم!
    صدای "تق تق "در مانع ادامه ی حرف هامون شد. با بفرمایید من،در باز شد.
    قامت بهراد توی درگاه نمایان شد.
    خطاب به من گفت -تو رفتی عزیز رو بیاری خودتم موندی؟
    با کف دست محکم روی پیشانیم کوبیدم
    -یادم رفت اصلا!
    به عزیز که کنجکاوانه نگاهم میکرد گفتم
    -لباس بپوش میخواییم بریم بیرون
    از اتاقش بیرون اومدم.
    کت اسپرت کرمی رنگم رو پوشیدم و به سالن رفتم.
    اترینا و رها مشغول نگاه کردن به مانیتور لپ تاپ بودند.
    روی مبل نشستم -چیکار میکنین؟
    اترینا-دارم عکس های توی دوربین رو به لپ تاپ منتقل میکنم که حافظه داشته باشه چند تا عکس خوشکل بگیریم
    -خوبه
    عزیز و بهراد هم اومدند. همگی از در خارج شدیم؛ به پیشنهاد بهراد همگی سوار ماشین بهراد شدیم و به سمت رستوران مورد نظر به راه افتادیم.
    ---------------
    اترینا
    دیگه نای راه رفتن نداشتم. تمام وزنمو روی سورنا انداخته بودم و اروم قدم بر میداشتم.
    صدای باز کردن در ماشین رو که شنیدم یکی از چشم هامو باز کردم .بهراد گفت
    -کجایین شماها؟ دو ساعته الافتونیم
    صدای سورنا در فاصله ای نزدیک به گوش رسید -ببخشید اترینا خیلی خسته بود
    -خب کولش میکردی
    -استغفرالله
    صدای عزیز بود که مدام استغفرالله میگفت!
    ریز خندیدم که سورنا هم متوجه شد و سرش رو توی گردنم پنهان کرد.
    با دست پسش زدم و به پنجره تکیه دادم و خوابیدم!
    با حس تکان های یک نفر چشم باز کردم.
    من کجا بودم؟
    -اترینا پاشو بریم داخل دیگه همه رفتن
    با صدای گرفته ای گفتم -کجا رفتن؟
    -رفتن توی ساختمون و خوابیدن
    همینطور که در ماشین رو باز می کردم گفتم
    -پس چرا بیدارم نکردی؟
    -الان بار هزارمه دارم صدات میکنم
    پا گذاشتم روی غرورم و گفتم
    -ببخشید... بخاطر من معطل شدی
    -عوضش کمی بیشتر نگاهت کردم
    به سرعت نور برگشتم و نگاهش کردم...
    این مرد همون "شاهزاده سوار براسب سفید" بود ... نبود؟!
    همراه هم وارد ساختمان شدیم. همه به اتاق هاشون رفته بودند و سالن نیمه تاریک بود.
    از پله ها بالا رفتم ...
    تنها چراغ روشن،چراغ اتاق من بود!
    بی هوا وارد اتاق شدم که ....
    با هیییین بلندی که ناخوداگاه کشیدم بهراد از روی تخت افتاد پایین!
رها با چشم های گرد شده بهم خیره شده بود...
توی موقعیت بدی قرار گرفته بودم!
اب دهانم رو قورت دادم و به زحمت لب هامو حرکت دادم...
-من .... من...
"ببخشیدی" گفتم و به سرعت از اتاق بیرون اومدم.
سورنا در حالی که سوت میزد و حوله ی سبز رنگی رو روی شانه اش می انداخت از کنارم گذشت.
هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که ایستاد.
روی پاشنه پا چرخید و چند قدم رفته رو برگشت.
نگاهش رو توی صورتم چرخوند...
-چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
دستمو گرفت و کشید -بیا ببینم
منو به اتاقش برد. روی تخت نشستم ...
منتظر نگاهم میکرد ...
نفس عمیقی کشیدم و حجم زیادی از اکسیژن هوا رو بلعیدم...
-اونا تازه عقد کردن... نیاز دارن که تنها باشن...
از اولم اشتباه کردیم جداشون کردیم.
با شنیدن صدای خنده ش سرم رو بالا اوردم.
-چی دیدی؟
لبمو به دندان گرفتم و سکوت اختیار کردم!
کنارم روی تخت نشست.
-حالا میخوای چیکار کنی؟
-نمیدونم...عزیز خوابه... میترسم در اتاقش رو باز کنم بیدار شه
با لحنی جدی گفت
-خب اینجا بخواب
عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم که شاکی گفت
-من گفتم خودمم اینجا میخوابم؟
-پس کجا میخوابی؟
چانه شو خاروند و گفت -اون کاناپه توی پذیرایی خیلی راحته اونجا میخوابم
لبخندی به روش پاشیدم -مرسی
سرم رو روی بالشت گذاشتم و به سه شماره نرسیده خوابم برد!
**********
با دستی که موهامو نوازش میکرد از خواب بیدار شدم... رها هم وقت گیر اورده بود اول صبحی!
-نکن رها خوابم میاد...
بدون توجه به حرفم هنوز هم مشغول نوازش بود... اگر بگم بدم می اومد... دروغ گفتم!
دستمو بالا بردم و دستشو گرفتم...
دست های رها از دیشب تا حالا چه رشدی کردن!
چشم هامو اروم باز کردم که دو تا چشم عسلی رو مقابلم دیدم...
رها چشم هاش عسلی بود؟؟؟
نگاهم رو پایین تر کشیدم ... ته ریش؟
توی ذهنم با خودم تکرار کردم -ته ریش... ته ریش ... سورنا؟؟؟!!!!
با قرار دادن دستم روی لب هاش از پیشروی بیش از حدش جلوگیری کردم!
کمرش رو صاف کرد و ایستاد.
-صبح بخیر
چشم هامو مالوندم -صبح بخیر
یهو براق شدم -تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟نکنه دیشب اینجا خوابیدی؟
صورتش رو مقابل صورتم قرار داد
-نگام کن... این چشم ها میگن دیشب خوابیدم؟
چشم هاش سرخ بودند و متورم!
-نخوابیدی؟
سرش رو عقب کشید -نه
-پس چیکار میکردی؟
-تو رو نگاه میکردم...
خواستم حرفی بزنم که سریع گفت -بهت گفته بودم خیلی قشنگ میخوابی؟
لبخندی روی لب هام نقش بست...
-نه نگفته بودی
شانه ای بالا انداخت
-خوب حتما یادم رفته!
به در اتاق نزدیک شد -بیا صبحانه بخور
و از اتاق بیرون رفت.
از روی تخت بلند شدم ... با لباس های بیرون خوابیده بودم .
مقابل در اتاقم ایستادم -رها... بهراد...
وقتی جوابی نشنیدم در رو اهسته باز کردم.
خدا روشکر کسی نبود!
لباس مناسب پوشیدم و موهامو شانه کردم.
از پله ها پایین رفتم و وارد اشپزخونه شدم.
همگی دور میز نشسته بودند.
"صبح بخیر" بلند بالایی دادم .
رها مشغول چای خوردن بود که با ورود من چای توی گلوش پرید...
بهراد محکم به کمرش ضربه میزد و سعی میکرد ارومش کنه ...
حالا توی این موقعیت خنده ی من قطع نمیشد!
کنار سورنا نشستم.
سرفه ی رها بالاخره قطع شد.
بهراد دستشو از روی کمر رها برداشت
-واقعا ببخشید که مجبور شدی دیشب جای من بخوابی!
عزیز اروم به گونه ش زد و خطاب به من و سورنا گفت
-شما دو تا دیشب پیش هم خوابیدین؟
سورنا فنجان چای رو مقابل من گذاشت و گفت
-نه مادر... اترینا جای من خوابید منم تا صبح نخوابیدم ... خیالت راحت باشه
عزیز نفسی از روی اسودگی کشید!
لقمه ی نان و پنیر رو از سورنا گرفتم
-مرسی
چشمکی زد -خواهش میکنم... جبران میکنی!
چشم غره ای رفتم که اروم خندید.
بهراد گفت -امروز من و رها میریم از اینجا
ناراحت پرسیدم -چرا؟
-پدر و مادرم و خواهر کوچیکم از کربلا برگشتن باید بهشون سر بزنیم
حالا که دلیل رفتنشونو میدونستم دیگه ناراحت نبودم... پس لبخندی زدم -به سلامتی
به رها چشمکی زدم و منظور دار گفتم
-خوش بگذره!
پشت چشمی نازک کرد و مشغول صبحانه خوردن شد.
سورنا اروم گفت -راستی اون عکس هایی که دیشب گرفتیم خیلی قشنگ شدن مخصوصا اون اخری ها!!!
سورنا متخصص حرص دادن من بود ....
سقلمه ای بهش زدم که "اخش" به هوا رفت!
در حالی که پهلوشو میمالید گفت
-عزیز... ببین چه عروسی گیرت اومده... به به... دست بزن داره در حد المپیک
عزیز گفت -معلوم نیست چیکارش کردی وگرنه اهل این حرفا نیست!
زبونم رو تا جایی که میشد بیرون کشیدم.
اروم زیر گوشم گفت -حیف که خانواده نشسته!
*******
همه چیز برای مراسم اماده بود.
میز و صندلی ها چیده... سفره ی عقد به همراه جایگاه عروس و داماد فراهم... مهمان ها دعوت .... و روی لب ها خنده جا خوش کرده بود!
به اترینا نگاه کردم... مثل ماه شب چهارده می درخشید!
نگاهم رو به عزیز و اقا کمال دوختم.
مرد خوبی بود... پیرمرد مهربانی که عاشق عزیز بود و عزیز هم... !
قرار بود امروز روز عقد اون ها هم باشه!
عزیز چادر سفید زیبایی به سر داشت.
در دل قربان صدقه ش رفتم!
چقدر خجالت کشید و سرخ و سفید شد از پیشنهادی که اترینا با رضایت من براش مطرح کرد!
پیشنهاد ازدواج با اقا کمال!
چشمم به بلقیس افتاد... خیلی تغییر کرده بود به طوری که در نگاه اول نشناختم!
کنار همسرش ایستاده بود.مرد معقولی به نظر می رسید.
به سمتشون رفتم.
-سلام دختر دایی
خندید.ردیف دندان های سفیدش نمایان شد!
-سلام
صداش هنوز هم ظریف بود!
اما با صدای اترینا زمین تا اسمون فرق میکرد..!
با همسرش دست دادم و مردانه به اغوشش کشیدم.
-مراقب دختر دایی ما باشی ها
خندید و نگاه عاشقانه ای به سمت بلقیس پرتاب کرد -هستم!
بهراد و رها،به همراه خانواده ی بهراد،
هم در فاصله ای نزدیک ایستاده بودند.
مقابل بهراد ایستادم و در اغوشم فشردمش!
-مرسی بهراد... واقعا بهت...
-هییییششش هیچی نگو ... تلاش خودت بود من فقط راهنماییت کردم... این خود تو بودی که با تلاش و پشتکار به هدفت رسیدی!
توی چشم هاش خیره شدم...
بدون شک بهترین "دوست" بود! و شاید هم "برادر" نداشته م!
به سمت اترینا رفتم. با پدر و مادرش مشغول صحبت بود و هر از گاهی لبخند دندان نمایی میزد.
اقای فرزام با دیدنم سخت در اغوشم کشید
-هیچ وقت فکر نمیکردم دامادم بشی
-از اینکه قراره دامادتون بشم ناراحتین؟
منو از خودش جدا کرد و با اخم ساختگی گفت
-این چه حرفیه پسر؟ از تو بهتر کجا میتونم پیدا کنم؟
در همین ساعت... در همین لحظه... بخشیدمش... کینه ای که توی گوشت و خونم رخنه کرده بود به یکباره از وجودم پاک شد.
و حالا مردی می دیدم مهربان... با موهای یک دست سفید... که شاید ... می توانست
جای خالی پدرم رو پر کنه!
و فریبا خانم... زنی زیبا و خوش قلب... چشمانی همچون اترینا... چطور میتونستم ازش ناراحت باشم؟؟؟
اون اترینا رو به من هدیه کرده بود...
پس بخشیدم...
جلو رفتم و .... با تمام وجود در اغوش کشیدمش!
صدای حاج اقا باعث شد از فریبا خانم جدا بشم.
-عروس و داماد در جایگاهشون بشینن
به عزیز و اقا کمال اشاره کردم -اول بزرگترها
با این حرف مثل همیشه عزیز از خجالت لبو شد!
با صدای سوت و کف بقیه جرات گرفت و به سمت جایگاه رفت...
بعد از کلی امضا و کاغذ بازی نوبت به ما رسید.

----------------
اترینا

حاج اقا -اجازه هست خطبه رو بخونم؟
سورنا سریع گفت -نه نه یه لحظه صبر کنید حاج اقا
قلبم ریخت الان وقت تلافی بود نبود؟؟
بدنم شروع به لرزیدن کرد.
سرم پایین بود... چند قطره اشک خودسرانه روی ناخن های لاک زده م ریخت.
من که گفته بودم دوستش دارم... اون که متوجه شده بود همش تقصیر خانواده م بود... من که گناهی نداشتم،داشتم؟
بعد از چند دقیقه سورنا گیتار بدست وارد شد.
باز هم زود قضاوت کرده بودم!
نفسی از روی اسودگی کشیدم و اشک هامو اروم و بدون جلب توجه پاک کردم

- امشب هممون مست و خرابیم
با غصه و غم کاری نداریم
امشب تو دلا پر از ستاره ست
به تو هدیه ی من همین ترانه ست
به تو هدیه ی من همین ترانه ست

عروس خوشگلم تویی تو
مونس و همدمم تویی تو
دیگه مثل تو پیدا نمیشه
نیمه ی گم شدم تویی تو
دیگه مثل تو پیدا نمیشه
نیمه ی گم شدم تویی تو

بیا با بذر عشق و مهربونی
بهار زندگیمون و بسازیم
میون پیچ و خمهای زمونه
سوار اسب عاشقی بتازیم


عروس خوشگلم تویی تو
مونس و همدمم تویی تو
دیگه مثل تو پیدا نمیشه
نیمه ی گم شدم تویی تو
دیگه مثل تو پیدا نمیشه
نیمه ی گم شدم تویی تو

نوای سازم امشب
کنار تو قشنگه
دل پاک و لطیفت
چه قدر خوش آب و رنگه
ببین حلقه ی شادی به دورمون چه زیباست
واسه عاشقی امشب بهترین شب توی دنیاست

عروس خوشگلم تویی تو
مونس و همدمم تویی تو
دیگه مثل تو پیدا نمیشه
نیمه ی گم شدم تویی تو
دیگه مثل تو پیدا نمیشه
نیمه ی گم شدم تویی تو

حاج اقا سرش پایین بود و زیر لب "استغفرالله" میگفت!
با دیدن چهره ی غضبناکش و حالت مسخره ای که به خودش گرفته بود شنل رو بیشتر توی صورتم کشیدم و از خنده ریسه رفتم!
-تمام شد انشالله ؟
صدای سورنا رو کنار گوشم شنیدم -بله حاج اقا بفرمایید
صداشو صاف کرد و سپس شروع به صحبت کرد
-عروس خانم،خانم اترینا فرزام ایا بنده وکیلم شما رو به عقد دائم اقای یاور سعادت در بیاورم؟
-با اجازه ی بزرگترا بله

پایان
1395/8/10
از همراهی شما متشکرم....

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 425
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,265
  • بازدید ماه : 14,223
  • بازدید سال : 141,326
  • بازدید کلی : 11,638,466